<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-4234704294842336712</id><updated>2012-02-02T02:46:23.382+01:00</updated><title type='text'>هَمِـستَگان</title><subtitle type='html'>همستگان جایی است میان دوزخ و پَردیس، 
که در آن خِرَد می تراود
و اندیشه می شکوفد...</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://mbamdadan.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>&lt;b&gt;مزدک بامدادان&lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14853013794863822612</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>120</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4234704294842336712.post-5362843752475752821</id><published>2012-01-29T22:47:00.001+01:00</published><updated>2012-01-29T22:48:52.378+01:00</updated><title type='text'>از سر راه خود کنار برویم (سه)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;پی نوشتی بر "شاهزاده و گدا"&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;نوشته‌هایی که در واکنش به «شاهزاده و گدا» و همچنین دو بخش نخست این جستار نگاشته شده‌اند، نشان می‌دهند که آقای رضا پهلوی با کنشگری خود نیروهای اپوزیسیون را با پرسمانی نو روبرو کرده‌است. من از گوشزدهای هم‌میهنان فرهیخته چه در پیامهایشان و چه در نوشته‌های جداگانه‌شان بهره‌های فراوان برده‌ام و همچنان می‌آموزم. ولی با خواندن برخی از این پیامها و همچنین رایانامه هایی که بدستم می‌رسند، گاه در شگفت می‌شوم. تا نمونه‌ای آورده باشم، خواننده نازنینی نوشته است: «آقای بامدادان! تا بحال نوشته‌های شما را با علاقه می‌خواندم، متأسفم&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;که می‌بینم در اثر اقامت طولانی در خارج از کشور شما هم به صف سلطنت‌طلبان پیوسته‌اید». من چنین سخنانی را به پای این می‌نویسم که از بازگوئی آنچه در دل و در سر دارم ناتوانم و بدینگونه گناه برداشت نادرست این دسته از هم‌میهنان را خود بر گردن می‌گیرم. پس بازگوئی چندین باره چند نکته را ناگزیر می‌بینم:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;1. من یک جمهوری‌خواهم. اینرا در نوشته‌ای دیگر (1) و در ستایش از "جمهوری‌ایرانی" آشکارا گفته‌ام، و بارها نیز آورده‌ام که پدید آوردن گفتمانی بنام "جمهوری‌ایرانی" یکی از هوشمندانه‌ترین نوآوریهای جنبش سبز در سرتاسر تاریخ کوتاهش بوده است. جمهوری‌خواهی من تنها از سر این است که "جمهوری‌ ناب" را آسان‌ترین، بی‌دردسرترین و سرراست‌ترین راه برای رسیدن به خواسته‌های جنبش آزادیخواهی مردم ایران و نهادینه‌شدن ارزشهای جهانی همچون حقوق بشر، حقوق شهروندی، برابری زن و مرد، آزادی گفتار و اندیشه و همچنین آزادی گزینش، در کشورمان ایران می‌دانم. با این همه من نیز همچون آقای پهلوی که می‌گوید: «اگر مردم جمهوری را برگزینند، من به بیش از نود‌در‌سد خواسته هایم رسیده ام»، برآنم که اگر مردم یک رژیم پادشاهی مشروطه چون اسپانیا و دانمارک و بلژیک و هلند را برگزینند، من به بیش از نوَد‌و‌نُه‌درسد&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خواسته‌هایم رسیده‌ام. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;2. از همان نوشته نخست (شاهزاده‌و‌گدا) تا بدینجا هرگز سخن بر سر دوگانه "پادشاهی یا جمهوری" نبوده‌است. چنین پرسمانی درونمایه کنشگریهای آقای پهلوی نیز نیست. همچنین سخن من هرگز بر سر این نبوده‌است که با شادمانی از این که سرانجام "رهبر"ی پیداشده و پای در میدان گذارده است، همگان را به پیروی از او بخوانم. در این چند نوشته پی‌در‌پی تنها در پی آن بوده ام که "رویکرد" بخش بزرگی از اپوزیسیون را بزیر نگاه خرده‌بین بگیرم و در اندازه توانم به آسیب‌شناسی جنبش آزادیخواهی بپردازم. گریز به گذشته‌ها و آوردن نمونه های تاریخی نیز تنها و تنها از آن رو بوده است که از سویی نگاه تنگ و سنگواره‌گون نیروهای ایدئولوژیک به تاریخ (بویژه به تاریخ پنجاه‌وهفت ساله پهلویها) را نشان دهم و از سوی دیگر به کسانی که از آقای رضا پهلوی (از آن رو که پسر واپسین شاه است و نام خانوادگیش پهلوی است) بازجویی می‌کنند، از زبان عیسای ناصری گوشزد کنم: «هر آنکس که هرگز گناه نکرده است، هم او سنگ نخست را پرتاب کند». از همین رو شگفتی و افسوس من پایانی نمی‌یابد، هنگامی که می‌خوانم&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;برخی از هم میهنان این تلاش من برای داوری دادگرانه را "دفاع از جنایتهای شاه" می‌بینند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;3. چیزی بنام "تاریخ‌‌ناب" هستی ندارد. آنچه که ما تاریخ می‌نامیم، تنها "خوانشی از تاریخ" است که برآیند رویکرد ما به یک رخداد تاریخی است و رویکرد ما نیز همگام با آگاهی ما از جهان پیرامونمان دچار دگرگونی و دگردیسی می شود. پس اگر من و بسیارانی چون من روزگاری از دوران پهلویها تنها سرکوب آزادیها و خودکامگی و زراندوزی آنان را می دیدیم، امروز و با رسیدن به آگاهیهای نوین و در پی آن دست‌یافتن به نگاهی دیگر، آن بخش سودمند این دوره را نیز می توانیم دید. نام این کار "سپیدنمائی" نیست، چرا که سپیدنمایی نیز همچون سیاه‌نمایی یک نگرش نادادگرانه و یکسویه است که آدمی را به کژراهه می‌کشاند. با چنین نگاهی دیگر هیچ چهره تاریخی نه دیو است و نه فرشته؛ امیرکبیری که جنبشهای مردمی را در خون خفه می کند، همان امیرکبیری است که نخستین پایه های ایران نوین را استوار کرده است. رضاشاهی که دستش نه تنها به خون آزادیخواهان، که به خون بسیاری از یاران نزدیک خودش نیز آلوده‌است، همان رضاشاهی است که زنان ایرانی آزادیشان را بروزگار او بدست آوردند و کشورمان یکی از بزرگترین گامهای تاریخی اش را در نوسازی و نوگرائی و پیشرفت بروزگار او برداشت. این همان پدیده شگفتی است که تاریخش می‌خوانیم، از دیوها کردار فرشتگان سرمی‌زند و فرشتگان کارهای دیوگونه می کنند، مگر نه است که دیوانگی از ریشه دیو است؟ تاریخ برای دوست یا دشمن داشتن چهره‌های آن نیست که خوانده می شود، تاریخ را از آن می‌خوانند، که کردار و رفتار و گفتار شاهان و وزیران و شورشگران و رهبران را در دو کفه یک ترازو بنهند و در پایان ببیند آیا بود یا نبود آنان بسود مردم و کشور بوده است، یا بزیان آن؟ نه برای کین‌توزی، نه برای برافروختن آتش پدرکشتگی، و نه برای سرکوفتن بازماندگان، که تنها و تنها برای آموختن.&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;4. به گمان من "ایرانگرایی" بدین معنی که سود و زیان مردم ایران سنجه‌ای برای درست و نادرستی کُنشها و واکنشها باشد، تنها راه گریز از این دایره بسته‌ای است که آزادیخواهان ایران نزدیک به یکسد سال است خود را در آن زندانی کرده‌اند. از یاد نبریم، من در سپهری از ایرانگرایی سخن می گویم که تنها سردادن شعار "نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران!" (یعنی درخواست بکارگیری سرمایه های ملت ایران برای خود آنان و نه برای ستیزه‌جویان فلسطینی و لبنانی) هم&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;چپ کهنه اندیش و هم اسلامگرای نواندیش را به فغان و فریاد وامیدارد؛&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;یکی در این شعار "عرب‌ستیزی و ناسیونالیسم آریایی" می بیند و دیگری دست بدامان دروغ می‌آویزد و می گوید مردم ایران چنین شعاری را نداده‌اند. سخن از ایرانگرایی در سپهری است که در نکوهش "جمهوری ایرانی" سدها برگ نوشته به رشته نگارش درمی آید، در همان سپهری که برافراشتن نشان ملی هزاران ساله ما – خورشید نشسته بر پشت شیر – برچسب "سلطنت‌طلبی" می خورد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;سود مردمان ایران در نهادینه شدن حقوق بشر و حقوق شهروندی (آزادی گفتار و اندیشه، برابری زن و مرد، برخورداری از بهداشت و آموزش و کار، و همچنین برابری بی چون و چرای فرهنگی و زبانی و دینی و آزادی گزینش)&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;است. پس اگر بدنبال یک همبستگی راستین برای رساندن کشورمان به آن آینده روشن هستیم، چاره‌ای جز این نخواهیم‌داشت، که با پذیرفتن "همه" کسانی که پایبند به ارزشهای پیش گفته باشند، جبهه‌ای فراگیر از نیروهای آزادیخواه پدید‍‌آوریم، که در آن هر کُنش و کوششی که در راستای سودهای ملی ایرانیان باشد، از سوی همگان پشتیبانی شود. بدینگونه واژگان "خودی" و "ناخودی" درونمایه دیگری می‌یابند: خودی هر کسی است که این ارزشهای پذیرفته شده جهانی را بپذیرد و ناخودی کسانی هستند که در برابر این ارزشها به هر بهانه‌ای ایستادگی می کنند و یا برای پذیرش آنها چون و چرا می‌آورند. از یاد نبریم که یکایک مردم حق دارند در اندیشه و نگاه و کردارشان دگرگون شوند، همانگونه که ما شده‌ایم، و از گذشته خود دوری بگزینند، همانگونه که ما گزیده‌ایم. ما نه می‌توانیم و نه اگر هم بتوانیم، حق داریم که انگیزه دیگران را بکاویم و بخواهیم سر از آماجهای نهان آنان دربیاوریم. برای نمونه همانگونه که در "شاهزاده و گدا" آوردم، من عطاءالله مهاجرانی را برای گذشته ننگین و شرم‌آورش در سرکوب آزادیخواهان نیست که بیرون از گروه "خودیها" می دانم. حتا این سخن ایشان نیز، که «در زندگی اقتصادی آقای خامنه‌ای لکه سیاه که هیچ، حتا یک لکه خاکستری هم نیست» در نگر من از او یک "ناخودی" نمی سازد. ایشان نه تنها ناخودی، که دشمن جنبش آزادیخواهی است، چرا که هنوز هم در تارنمای خود فتوای خمینی درباره سلمان رشدی را درست می‌داند و بر آن است که دگراندیشان سزاوار مرگ‌اند. آقای نگهدار نیز که در کنار چنین کسی می‌نشیند، از نگر من به سرکوب حقوق بشر در ایران یاری می‌رساند و در دسته خودیها جای نمی‌گیرد.&lt;/span&gt;&lt;span lang="EN-US" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;5. من یک جمهوریخواهم. فراتر از آن من هنوز هم سوسیالیسم انسانی (3) را از آنگونه که مزدک بامدادان، این چهره درخشان آسمان اندیشه و فرهنگ ایرانی می‌خواست، بهترین شیوه کشورداری می‌دانم. آرزویم این می‌بود که یک جمهوریخواه سوسیالیست، یعنی یکی از هم‌اندیشان من پای به میدان می‌نهاد و می‌گفت: «من دو هدف اساسی و رسالت سیاسی برای خودم قائلم به عنوان یک فرد ایرانی بیشتر ادعا نمی‌کنم. یک، رسیدن به حاکمیت صندوق رای است و دوم، حفظ حاکمیت صندوق رای. والسلام. حالا شکل نظام چه باشد و محتوایش چه باشد، آن تصمیم و اراده مردم ایران است» (4) ولی افسوس؛ زمین شوره سُنبل برنیارد ... . بیاد دارم در آن روزگاران نوجوانی که در خانه های تیمی میلیشیای سازمان مجاهدین بودم، خواندن گفتگویی میان زنده‌یادان محمد حنیف‌نژاد و علی اصغر بدیع‌زادگان سخت بر دلم نشست. بدیع‌زادگان اندکی پس از پایه‌گذاری سازمان مجاهدین خلق و با نگاه به جنگ مسلحانه گفته بود: «خدا کند که ما شروع کننده باشیم». حنیف‌نژاد نیز در پاسخ به او گفته بود: «مهم شروع حرکت است، اینکه ما شروع کننده باشیم یا نه، مهم نیست». ای کاش سر از خاک برمی‌داشت و این سخن را بر سر این اپوزیسیون از هم پاشیده فریاد می کرد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;6. کهنه اندیشان و دیروزپَرستان باید چشمان خود را بشویند و در جهان پیرامون خود بازنگری کنند. من در این چند هفته سخنرانیها و بگومگوهای بسیاری را در باره آقای پهلوی خوانده و شنیده ام. یکی از او می‌خواهد نخست پولهای مردم ایران را بازپس دهد، دیگری در باره "شاه بهتر است یا رئیس جمهور" انشاء می ‌نویسد، سومی در آرخالق شاهزاده قاجاری می‌خزد و برای ایشان نامه‌ای به پندار خود "طنزآمیز" می نویسد (که ایکاش دستکم اندکی خنده می‌انگیخت!) و ... . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;جهان ما ولی دگرگون شده است و سپهر اندیشگی ایرانیان نیز دیگر همانی نیست که در دهه پنجاه بود، از شاه و خاندان پهلوی که بگذریم، بسیاری از نمادهای فرهنگی و اجتماعی آن دوران نیز با نگاه دیگری داوری می‌شوند. آقای کیانوش توکلی (ایران گلوبال) می‌نویسد: « فریدون فرخزاد وارد ستاد شد و سراغ کارگاه هنر را گرفت و مطرح کرد که حاضر است که با کارگاه هنر همکاری نماید [...] ناگهان هادی بر افروخته شد و [...]گفت : فورا این بچه قرتی ک...نی را از ستاد بیرون می اندازی، وگرنه با همین مسلسل اونو می‌کُشم» و براستی هم زنده‌یاد فرخزاد برای همه ما نمادی بود از هرزگی رژیم شاه. امروز ولی رضا علامه‌زاده بیاد او "جنایت مقدس" را می‌سازد و میرزاآقا عسگری در رسایش "خنیاگر در خون" را می‌سراید و شاهین نجفی برایش می‌خواند. جهان ما ایرانیان دگرگون شده است، فرزند برومند کردستان، هوشنگ کامکار بیاد شادروان نعمت‌الله آقاسی سمفونی "در عمق کارون" را می‌سراید و پژمان اکبرزاده چند سالی را بر سر ساختن "سخنی از هایده" می‌نهد. راستی این دیروز‌پَرستان&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;امروز در باره زنده‌یادان فرخزاد و آقاسی و هایده چگونه می اندیشند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;7. جمهوری اسلامی با هر روزی که می‌گذرد، کشور را با شتابی بیشتر به سوی نابودی و ویرانی می‌راند. پیمانهای بسته شده با بیگانگان دیر نیست که نه تنها هستی ما، که هستی نوادگان و نبیرگانمان را نیز بر باد دهند، تنگدستی، فروپاشی ارزشها، تن فروشی و اعتیاد روزاروز نسلی را در آتش خود خاکستر می‌کنند، جمهوری اسلامی اگر در گوشه ای بی‌گریزگاه گیر بیفتد برای رهائی خود آتش بر خرمن ایرانیان خواهد نهاد و در شگفت نباید شد اگر از پی شکست در یک درگیری رزمی جزیره ‌های سه‌گانه به امارات پیشکش شوند و دریای مازندران به روسیه واگذار گردد و نفت ایران برای پنجاه ساله آینده به چین پیش‌فروش شود. شکافتن گورستانهای کهنه هیچ دردی از این دردها را درمان نخواهد کرد، &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;اگر کسی را کاری از دست برمی‌آید، زمان آن همین امروز است. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;8. تا کنون هیچکس به این روشنی و آشکاری و بیش از هر چیزی به این "آزادگی" ایرانیان را به همبستگی فرانخوانده است. بیشتر فراخوانهای پیشین از آنجا که بر پایه اندیشه خشک ایدئولوژیک بوده اند، هر یک گروهی را کنار گذاشته اند و خواهان پیشاپیش خواهان دادگاهی کردن "ناخودیها" شده‌اند. این دست دراز شده به سوی سرنوشت ایرانیان را باید فشرد. نیازی به این نیست که ما بدنبال آقای پهلوی براه بیفتیم و پرچم او را برافرازیم. هراندازه بر شمار چهره‌های همسنگ و هم‌ارج او افزوده شود، به همان اندازه نیز راه بر یک رهبری گروهی گشاده‌تر خواهد بود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;با این همه این پرسش جان بسیاری را می خلد که آیا می توان به سخنان یک "شاهزاده تخت از کف داده" باور داشت؟ از کجا بدانیم که جان و روان ما باز هم هیزم آتش یک خودکامگی دیگر نشود؟ از کجا بدانیم که این "بازمانده شاهنشاهان" به بهانه آزادی و دموکراسی در پی بازگرداندن رژیم پادشاهی نباشد؟ همانگونه که گفتم کاویدن انگیزه‌های پنهان کار ما نیست. این پرسش را در باره همه نیروهای دیگر نیز می‌توان از خود پرسید: از کجا که "بازماندگان جنبش چپ مارکسیستی" به بهانه آزادی و دموکراسی در پی برپائی دیکتاتوری پرولتاریا نباشند؟ از کجا که جداشدگان از جمهوری اسلامی و کنشگران مسلمانی چون آقایان گنجی و&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اشکوری و خانم شیرین عبادی که اسلام را سازگار با دموکراسی می دانند به همین بهانه ها خواهان برپائی یک جمهوری اسلامی با خوانش "لایت" آن نباشند؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;آقای موسوی بارها گفته است می‌خواهد ایران را به "دوران طلائی امام" بازگرداند و در پاسخ به "جمهوری ایرانی" خواهان "جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد" شده‌است. با این همه نیروهای اپوزیسیون گوش بر این سخنان می‌بندند و او را هم‌پیمان خود می‌دانند. ولی هنگامی که آقای پهلوی به هزار زبان می‌گوید تنها و تنها در پی "رسیدن به حاکمیت صندوق رای و حفظ حاکمیت صندوق رای" است و نه بدنبال رسیدن به تاج و تخت، به هزار زبان بازجویی می شود و در آماجهای پنهانش گمانه رواداشته می‌شود. آیا این نشانه یک روانپارگی گروهی‌(5)&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نیست؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;9. یک جبهه فراگیر که بتواند هم جایگزینی برای ایران بدون جمهوری اسلامی باشد و هم به سخنگوئی مردم ایران در برابر بیگانگان فراروید تنها هنگامی دست‌یافتنی‌است که از هم امروز ارزشهای جهان مدرن را پایه کنشگریهای خود کند:&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;* هر کسی تا هنگامی که بِزِه و گناهش در یک دادگاه بی یکسویه ثابت نشده باشد، بیگناه است.&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;* انگیزه‌کاوی نه در توان ما است و نه حق آن را داریم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;* تنها سنجه ای که می تواند چنین جبهه همبستگی را از گزند کژراهه ها برهاند و نگذارد که دشمنان آزادی با آماجهای ناپاک خود در درون آن جا خوش کنند، دوری و نزدیکی آنان به ارزشهای جهانی "حقوق بشر"،&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;"حقوق شهروندی" و "برابری همه انسانها" است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;*آزادی اندیشه و گفتاری که خواهان آن برای آینده ایران هستیم، همین امروز آغاز می‌شود. جوانان سبز کلن با فراخواندن ایرانیان (هر کسی با هر پرچم و شعاری) نشان‌دادند که اینکار شدنی‌است و نه تنها ما را از هم نمی‌پراکند، که دسته هایمان را فشرده‌تر و انبوه‌تر نیز می‌کند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;10. ما امروزه نیازی به قهرمانان پاکدامنی که از دلیریشان در شگفت شویم و در سوگشان اشک بریزیم، نداریم. نیاز امروز جنبش آزادیخواهی ایران به کنشگران خردگرا و آینده‌بین است، که بتوانند از این توده پراکنده و باخودستیزنده یک جبهه همبسته و یکپارچه پدید آورند. آنچه که راه را بر ما بسته است و نمی‌گذارد گامی فراپیش نهیم، اندیشه سنگواره‌گون ایدئولوژیک، زیستن در گذشته‌ای که دیگر از آن ما نیست، پرداختن بی پایان به درگیریهای کهنه، و آن فرهنگ شوم و ننگین "پدرکشتگی" است. این مائیم که سالیان بسیاری از زندگی خود را در زنجیرهای این اندیشه‌های ایدئولوژی‌زده به هرزداده‌ایم و اینک در این واپسین بزنگاه و این زمان اندک برجای مانده، گناه را بر گردن یکدیگر می‌اندازیم. آنکه راه را بر ما بسته است، خود مائیم،&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;پس از سر راه خود کنار برویم و یا بگفته سعدی:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;ای که پنجاه رفت و در خوابی /// مگـــر این پنـــــج روزه دریابی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-bidi-language: FA;"&gt;خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 12.5pt; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;-------------------------------------------------------------------&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 9.5pt; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;a href="http://mbamdadan.blogspot.com/2010/02/blog-post.html"&gt;&lt;span style="color: blue; font-size: x-small;"&gt;http://mbamdadan.blogspot.com/2010/02/blog-post.html&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;.1&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: x-small;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="left" class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;2. انجیل یوحنا، گفتار هشتم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: x-small;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="left" class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;3. سوسیالیسم انسانی بدین معنی نیست که همه چیز از آن همگان باشد، برداشت من از این شیوه تلاش همه مردم است، برای پدید آوردن زمینه های برابر برای بالش و پویش شهروندان. در گام نخست ولی بهداشت، خوراک و آموزش رایگان برای همه کودکان را پیشزمینه ای می دانم که می تواند ریشه بسیاری از نابرابری‌های بزرگسالی را در خردسالی بخشکاند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: x-small;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="left" class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;4. &lt;/span&gt;&lt;a href="http://persian.euronews.net/2012/01/25/audio-web-interview/"&gt;&lt;span style="color: blue; font-size: x-small;"&gt;گفتگوی آقای پهلوی با یورونیوز&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: x-small;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="left" class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;Collective schizophrenia .5&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4234704294842336712-5362843752475752821?l=mbamdadan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mbamdadan.blogspot.com/feeds/5362843752475752821/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2012/01/blog-post_29.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/5362843752475752821'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/5362843752475752821'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2012/01/blog-post_29.html' title='از سر راه خود کنار برویم (سه)'/><author><name>&lt;b&gt;مزدک بامدادان&lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14853013794863822612</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4234704294842336712.post-1772220397652703488</id><published>2012-01-19T22:35:00.001+01:00</published><updated>2012-01-19T22:38:42.963+01:00</updated><title type='text'>از سر راه خود کنار برویم (دو)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;span style="background-color: white;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;پی نوشتی بر "شاهزاده و گدا"&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: large;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;برخورد ایدئولوژیک با چهره های تاریخی و کنشگران سیاسی&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;سی سال است که ما را از ساختن یک جایگزین کارآمد برای جمهوری اسلامی ناتوان نگاه داشته است. این برخوردها از آنجا که بجای سود و زیان ایران و مردمان آن، همخوانی یا ناهمخوانی با آماجهای ایدئولوژیک را در نگر دارند، در گوهر خود نمی توانند راهگشای رهائی سرزمینمان باشند. از همین رو است که خُرده گیری بر این چهره ها گاه رویه بازجویی به خود می گیرد. در اینجا و با نگاهی به تاریخ، می خواهم سخنم را بازتر کنم و فاشتر بگویم:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: large;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;یکی از برجسته ترین چهره های تاریخی دویست سال گذشته که کنشگران همه گروهها و گرایشها بر سر ایرانگرائی و میهندوستی او هم سخنند، میرزا تقی خان امیرکبیر است. از اسلامگرایان تا مشروطه خواهان و چپ مارکسیستی کسی نیست که او را و کارهایش را نستاید. نام امیر کبیر با نخستین دانشگاه (دارالفنون)، نخستین روزنامه (وقایع اتفاقیه)، بسامان کردن ارتش و دارایی(مالیه) پیوند جاودانی خورده است و همه ایرانیان خود را وامدار کارهای او می دانند. آنچه که کمتر، یا هرگز گفته و یا نوشته نمی شود، سرکوبهای خونینی هستند که در سه سال وزیری امیرکبیر و بدستور او انجام گرفتند. امیر کبیر از سال 1227 که ناصرالدین میرزای هفده ساله را بر تخت پادشاهی نشاند، تا سال 1230 که از وزیری برکنار شد، خیزشها و جنبشهای چندی را سرکوب کرد. درست پس از بر تخت نشستن ناصرالدین شاه، حسن خان سالار نوه دختری فتحعلی شاه به سرنگونی شاه جوان برخاست و به همراهی پسرش امیر اصلان خان از خراسان بسوی تهران لشگر کشید. این خیزش پس از یک رشته جنگ و ویرانگری که سربازان دولت در آنها مردم کوچه و خیابان را هم از کشتار و بی بهره نمی گذاشتند، سرانجام سرکوب شد و کاربران امیرکبیر سنگدلی را در کیفر حسن خان سالار و فرزندش از اندازه گذراندند و اگر درست بیادم مانده باشد، آورده اند نخست پسر را در برابر چشمان پدر کور کردند و سپس او را سر بریدند. از این نمونه اگر بگذریم، سرکوب خونین جنبش بابیان، که در پی پیرایش اسلام و نو کردن چهره ایران سده نوزدهم بودند و با آوردن اندیشه هایی نو راهگشایان وزمینه سازان دوران روشنگری شدند (1)، با به قدرت رسیدن امیرکبیر تندی بیمانندی یافت. پدر نوسازی ایران خیزشهای گسترده مردمی بابیان در قلعه شیخ طبرسی، زنجان، نیریز و دهها شهر دیگر را در سالهای 1227 تا 1229 با کشتارهای هراسناک در خون خفه کرد و بدتر از آن، میرزا علیمحمد باب را که از سال 1225 (دو تا سه سال پیش از آغاز این جنبشها) در زندان بود، به این بهانه که او در برپائی آن شورشها نقش داشته بوده است، فرمان به کشتن داد. همچنین دستگیری و شکنجه طاهره قره العین، این ستاره تابناک جنبش زنان در سرتاسر تاریخ ایران نیز بروزگار امیر کبیر انجام گرفت. با اینهمه داوری همه از اسلامگرا تا مشروطه خواه و سوسیالیست درباره امیرکبیر یک داوری "مثبت" است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: large;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;هنگامی که نوبت به پهلویها می رسد، حتا دستآوردهای درست آنان نیز فراموش می شوند. آزادی زنان از زندان هزاران ساله، ساختن زیرساختهای گسترده آموزشی، ترابری، اداری، ،بهداشتی و به گوشه راندن روحانیان و پی افکندن یک سامانه دادگستری گیتیگرا بروزگار رضاشاه، و برافکندن نهاد هزاران ساله فئودالیسم و دادن حق رأی به بانوان و پدیدآوردن سپاه دانش، سپاه بهداشت و سپاه ترویج و آبادانی (بکار گرفتن نیروهای کارآمد در گسترش ساختارهای بنیادین) و بیش و پیش از هرچیز پشتیبانی از سودهای ملی ایران در هرکجای جهان بروزگار محمدرضا شاه هیچ جایی در داوری نیروهای ایدئولوژیک ندارند. از پهلویها تنها و تنها سانسور و شکنجه و اعدام است که در یاد آنها مانده است و در یاد مردم باید بماند. ریشه این نابرابری در رویکرد را در کجا باید جست؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: large;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;رویکرد ایدئولوژیک به پدیده ها و رخدادها جنبشهای ایرانیان در هزارو چهارسد سال گذشته، و بویژه در این یکسد و پنجاه سال پس از دوره روشنگری را دچار ژرفترین آسیبها کرده است. هیچکدام از نیروهایی که خواهان سرنگونی شاه بودند، خود حتی در پندار نیز برنامه ای برای دوران پس از آن نداشتند و بدتر از آن، برنامه ریزی را به دیگران واگذار کرده بودند و نمونه های آماده کشورهای دیگر را در جیب داشتند: چپها بلوک سوسیالیستی، چین، (و اگرچه یادآوری آنهم ننگ آور است) "آلبانی با انور خوجه" اش را الگوی ایران پس از پهلوی می خواستند و اسلامگرایان از خمینی بنیادگرا تا شریعتی نواندیش، مدینه روزگار محمد را. این همۀ سرمایه ای بود که سرنگونی خواهان می خواستند ایران پس از پهلوی را با آن بسازند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: large;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;از آن گذشته اگر پهلویها و نهاد پادشاهی را در جایگاه یک نیروی اجتماع و در کنار دیگر نیروها جای دهیم، خواهیم دید که دست جامعه ایران در برآوردن آرزوی سدساله ایرانیان که همانا آزادی و دموکراسی بود، تا چه اندازه تنگ و تهی بوده است. هیچکدام از نیروهایی که در برابر شاه صف کشیده بودند و خواهان سرنگونی او بودند، پایبندی راستینی به حقوق بشر و دموکراسی نداشتند. حزب توده سرنوشتی مانند جمهوریهای شوروی و یا افغانستان و یمن سوسیالیستی را برای ایران می خواست، فدائیان و مجاهدین دست به ترورهای درون سازمانی می زدند و هنوز به قدرت نرسیده دگراندیشان را اعدام می کردند (2) و اسلامگرایان نیز چهره خود را در این سی و سه سال بخوبی نشان داده اند. با این همه دو نیرو را می توان از فهرست نیروهای اپوزیسیون کنار گذاشت، که دستکم به گونه ای نیمبند به دموکراسی و حقوق بشر پایبند بودند: جبهه ملی (و خود شادروان مصدق)، و نهضت آزادی. ولی این دو سازمان خواهان پیرایش رژیم شاه بودند و نه سرنگونی آن، به دیگر سخن آنان خود را جایگزین رژیم شاهنشاهی نمی دانستند. پس می بینیم که جامعه ایران در بیست و پنجسال پیش از انقلاب بهمن گزینه های زیادی را برای پیشرفت در دسترس نداشت. واپسین شاه ایران یک فرمانروای بیگانه از مردم خویش، خودکامه و خود بزرگ بین بود، که در زندانهایش دگراندیشان را شکنجه و اعدام می کردند و روزنامه ها بدستور او سانسور می شدند و هیچ حزب یا سازمان آزاداندیشی که بتواند اندیشه سیاسی را در ایران به جنبش در آورد، از سوی او برتافته نمی شد؛&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: large;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;ولی همه نیروهایی که می خواستند او را سرنگون کنند و بر جایش بنشینند، دهها بار از خود او بدتر بودند. &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;آیا&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;جز این است که بخش بزرگی از آنان می خواستند "دیکتاتوری شاه" را براندازند، تا "دیکتاتوری پرولتاریا" را برپا کنند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: large;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;به سخن پیشینم باز می گردم. تا هنگامی که سود و زیان ایران سنجه ای برای کنشها و واکنشهای ما نگردد، همچنان در درون این تارهای خود تنیده رویکرد ایدئولوژیک دست و پا خواهیم زد. در هر کنش یا واکنشی، پیش از آنکه همخوانی آن با آرمانهای (بخوان آماجهای ایدئولوژیک) ما سنجیده شود، باید به این بیندیشیم که سود یا زیان مردم ایران از آن چیست. بدیگر سخن اگر جمهوری اسلامی و خامنه ای همین فردا دست بکاری زدند که از آن سودی به مردم رسید، ما نباید در پشتیبانی از آن کار آنی درنگ کنیم. اگر اسلامگرایان و چپ کهنه اندیش ما بجای غوطه خوردن در قرآن و نهج البلاغه و برابر نهادهای مارکسیستی آنها "کاپیتال مارکس" و "مجموعه آثار لنین" دمی نیز با شاهنامه خو می گرفتند، شاید روزگار ما از امروز بهتر می بود (اسلامگرایان از شاهنامه دوری می جستند و می جویند، زیرا آنرا یادگار مجوس و آتشپرستان می دانستند و می دانند، و چپ کهنه اندیش نیز از شاهنامه پرهیز می کرد و می کند،، زیرا فردوسی در نگاه آنان یک "سلطنت طلب" است!) آری! فردوسی در هزار سال پیش نگاهی بسیار ژرفتر به جهان دارد و "ایرانگرایی" راستین را که در هم شکننده همه رویکردهای ایدئولوژیک است، به ما می نمایاند؛&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: large;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;در داستان رستم و سهراب، کیکاووس بر رستم خشم می گیرد و گیو را می گوید:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: large;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;span style="color: red;"&gt;كه رستم كه باشد كه فرمان من /// كُند پَســـــت و پيچد ز پيمان من‏&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color: red;"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: large;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;بگــــير و ببر زنـــــده بـردار كـــــن /// وزو نــــــيز با من مگــردان سخن‏&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: large;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;رستم که گردنکش ترین پهلوان شاهنامه است و سر در پیش هیچ تنابنده ای خم نمی کند، در پاسخ او می گوید:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: large;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;span style="color: red;"&gt;تهمتـــن بر آشــفت با شهريار /// كه چندين مدار آتش اندر كنار&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color: red;"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: large;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;همه كارت از يكـدگر بدتـرست /// ترا شهريارى نه اندر خورست‏&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: large;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: large;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;رستم کیکاووس را شاهی بی خرد و تهی مغز می داند که شایسته شهریاری نیست و&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;چنان برمی آشوبد که دست آشتی بخش توس را پس می زند و بر رخش می نشیند و راه زابلستان را در پیش می گیرد تا ایرانیان را بدست شاهی بی خرد و سرنوشتی سیاه&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;بسپارد. آنچه که گودرز کشواد، پهلوان نامی ایرانزمین به رستم می گوید، پندی است که باید آویزه گوش هر ایرانی آزاده گردد:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: large;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;span style="color: red;"&gt;تهمتن گــر آزرده گردد ز شاه /// هم ایرانــیان را نباشـــد گناه&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: large;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;فردوسی با آن افسون سخنش بسادگی می توانست بجای "ایرانیان" واژه "ایرانزمین" را بنشاند. ولی رویکرد او که از زبان گودرز بیان می شود، ایرانیان را، یعنی تک تک مردم ایران را در نِگَر گرفته است. بدیگر سخن، اگرچه تهمتن بر کیکاووس تهی مغز برمی آشوبد و تخت شاهی را بر او بس بزرگ می بیند، ولی آنجا که پای سود و زیان مردم ایران به میان می آید، در یاری رساندن به آنان درنگ نمی کند. و این نیز درسی است که من از فردوسی آموخته ام، که "ایران" مشتی خاک و سنگ و دشت و کوه نیست. ایران تنها و تنها از آن رو برای من دوست داشتنی و مهرورزیدنی است، که در درون مرزهای آن "ایرانیان" زندگی می کنند. اگر همین مردم، با همین فرهنگ و پیشینه تاریخی و آئین و باور و جهانبینی، با همه خوب و بدشان به جزیره دور افتاده ای در اقیانوس آرام بروند، همانجا برای من ایران خواهد شد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: large;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: large;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;جای این نگاه ایرانگرایانه، که آسایش و سربلندی مردم ایران را برتر از هر چیز دیگری می داند، هم آنروز تهی بود و هم&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;امروز. سرنگونی خواهان بروزگار شاه تنها و تنها مرگ او را می خواستند: «تا شاه کفن نشود، این وطن وطن نشود»، ولی هیچکدام از آنان گامی فراتر از آن را نمی دیدند. کسی خود را نمی پرسید که شاه بمیرد یا برود تا مردم ایران به چه دستآوردی برسند، به ازادی؟ باید کور بود تا دشمنی آشکار همه نیروهای سرنگونی خواه اپوزیسیون شاه را با آزادی و دموکراسی نادیده گرفت. اگر کسی می خواهد بداند که زندگی و آینده ایرانیان چه جایگاهی در اندیشه گروههای سرنگونی خواه داشت، نگاهی بیفکند به نوار گفتگوهای سران سازمان چریکهای فدائی خلق و بخش جدا شده از سازمان مجاهدین خلق (3)، تا ببیند کسانی که می خواستند ایرانی بهتر از ایران پهلوی زده بسازند، در کدام هپروت پرواز می کردند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: large;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;بهترین نمونه کُنشگَری ایدئولوژیک این نیروها و دروغ بودن سخنانشان در هواداری از مردم ایران همانا دشمنی با دگرگونیهای بنیادینی است که شاه نام "انقلاب سفید" را بر آن نهاده بود. برانداختن فئودالیسم و دادن حق رأی به زنان کار کمی نبود، ولی پشتیبانی از آن (اگرچه بسود ایرانیان بود) گرد ننگ بر دامان پاکیزه اینان می نشاند، پس از آن تَن می زدند. در برابر آن شورش واپسگرایانه اسلامگرایانی که شاه را برای بخشیدن حق رأی به بانوان ایرانی "کافر" می دانستند، از سوی آنان "قیام پانزدهم خرداد" نام گرفت. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: large;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;از آنجا که نگاه "سپید/سیاه" نیروهای ایدئولوژیک را می شناسم، ناچار از دوباره و چندباره گوئی این سخنم که آماج من چه در این نوشته و چه در دو نوشته پیشینم هواداری از پهلویها و سپیدنمائی همه کارهای آنان نیست. همچنین با این نگاه به گذشته در پی دادگاهی کردن کنشگران آنروز نیز نیستم، همانگونه که آلمانیها می گویند «آدمی در پی یک رخداد همیشه زیرک تر است» (4). جنبش آزادیخواهی مردم ایران در سال پنجاه و هفت یکی از بزرگترین شکستهای تاریخ خود را (چیزی بدتر از آسیب مغول و در اندازه پیروزی مسلمانان در هزاروچهارسد سال پیش) به چشم دید. باید ببینیم که چرا ما با اینهمه تلاش و کوشش و جانفشانی یکسد و پنجاه سال است که در جا می زنیم و گامهای این سی سال گذشته مان نیز رو به پشت سر داشته است؟ همه تلاش من نشان دادن این است که شکست خوردیم، زیرا آرمانهای ایدئولوژیک خود را برتر از سود و زیان مردم کشورمان گذاشتیم، و باز هم شکستهای سختتری خواهیم خورد، اگر که در این رویکرد خود به ایران و جهان بازنگری نکنیم و همچنان بر آرمانهای ایدئولوژیک خود پای بفشاریم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: large;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;من انقلاب اسلامی را از آن رو بیهوده ترین و بی خردانه ترین خیزش تاریخ کشورمان می خوانم که در روند آن ما ساختاری را نابود کردیم، که در درازای پنجاه سال ایران واپسمانده قاجاری را که بیش از نود درسد مردمش خواندن و نوشتن نمی دانستند و هر از گاهی دهها هزار تن از آنان به طاعون و وبا جان می باختند و زنانشان در کفن پیچیده بودند و جز برآوردن نیازهای نرینه شوهرانشان کاری نمی دانستند، به جایگاهی رساند که دانش آموختگان دانشگاههای آن می توانستند در جهان خودی نشان دهند، زنانش نه تنها از زندان چادر و روبنده رسته بودند، که می توانستند وزیر و سناتور شوند و قانونی بود که از حق آنان پشتیبانی کند، آموزش و پرورش تا پایان دبیرستان رایگان بود و کودکان این آب و خاک می توانستند دستکم یکبار در روز از خوراک رایگان بهره مند شوند و برای خود آینده ای بهتر از پدران و مادرانشان بسازند، تهی دستی اگرچه بود، ولی در همسنجی با آنچه که پیش از پهلویها بر مردم ایران می رفت و بویژه در همسنجی با کشورهایی که در جایگاهی همانند با ایران بودند، امیدبخش بشمار می آمد. پول ایران را می شد در همه جای جهان به بانکها برد و سرانش در سرتاسر جهان ارج می دیدند و آدمی از رفتار و کردارشان (به وارونه دوره قاجار و دوران جمهوری اسلامی) شرمگین و سرافکنده نمی شد. ساختاری که توانسته بود به کشور ما جایگاهی ویژه در جهان ببخشد؛ در کنار دو نشان صلیب سرخ و هلال احمر، شیروخورشید سرخ ایران تنها نشان شناخته شده جهانی امدادگران بود و حتا اسرائیل با همه پشتیبانانش در میان کشورهای اروپائی نتوانسته بود (و است) نشان ویژه خود را داشته باشد و از یاد نبریم که این همه تنها و تنها در کمتر از نیم سده(کمتر از زندگی یک نسل) بدست آمده بود. به دیگر سخن کسی که در سال 1300 بیست ساله بود، در شصت سالگی خود می توانست همه این دستآوردها را به چشم ببیند. بیخردی و یا درستتر "دیوانگی" ما این بود که بجای نگاهبانی از این دستآوردها که دسترنج فرزندان همین آب و خاک بودند و به کار آسایش مردمان همین آب و خاک می آمدند، خانه ای را که سقفش چکه می کرد به آتش کشیدیم، چرا که آرمانگرائی ایدئولوژیک همان اندازه که در ویرانگری استاد است، از ساختن ناتوان است. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: large;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;با این همه و درست از آنجایی که شاه همه قدرت را بدست خود گرفته بود و با زندان و شکنجه و اعدام نه تنها&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;سرنگونی خواهان را سرکوب می کرد، که صدای همگان را خفه می کرد و رسانه ها را باز می داشت که صدا و آئینه مردم باشند، پس باید او را پاسخگوی هر آن چیزی دانست که بر این آب و خاک رفته است، بویژه انقلاب اسلامی. کسی که دیگران را چه در قدرت و چه در پاسخوری انباز خود نمی کند و هیچ صدائی را جز صدای خود و خودیها برنمی تابد، باید بار گناه همه رخدادها را هم بر دوش خود بکشد، اینکه ایران در جایگاهی بسیار ویژه در سیاست و تاریخ و جغرافیای جهان جای گرفته بود اگرچه دشواری کشورداری را در این سرزمین آشکار می کند، ولی سرسوزنی از مسئولیت شاه در آنچه بر سر ما رفت نمی کاهد. ولی دادگرانه نخواهد بود اگر دیگرانی که خود درست به همان اندازه در رقم زدن این سرنوشت سیاه برای ایرانیان نقش داشتند، اکنون بر زین اسبان جنگی بنشینند و بر گور شاه در خاک خفته بتازند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: large;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;یکی از خوانندگان گرامی نوشته "شاهزاده و گدا" در زیر آن نوشته است: «&lt;span style="color: red;"&gt;من هم به آقای پهلوی و حامیانش همچون آقای مزدک بامدادان تمنا می کنم از سر راه ملت کنار بروند&lt;/span&gt;». اکنون و با این "پی نوشت"ی که از "نوشت" درازتر آمد و با "دیباچه"ای که از خود سخن بیشتر شد، در بخش سوم به رفتار اپوزیسیون و پرسشهای خوانندگان گرامی خواهم پرداخت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: large;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;دنباله دارد ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: large;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 9pt; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-bidi-language: FA;"&gt;خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-bidi-language: FA;"&gt;---------------------------------------------------------------&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;1. گذشته از آنکه کسانی چون میرزا آقاخان کرمانی (از سرآمدان و پیشروان جنبش روشنگری) و شیخ احمد روحی به بابیان بسیار نزدیک و دامادان میرزا یحیا صبح ازل بودند، شادروان احمد کسروی می نویسد که نیروهای دولتی مشروطه خواهان را "بابی" می نامیدند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt 36pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;2. در اینباره بنگرید به "شورشیان آرمانخواه"، مازیار بهروز &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt 36pt; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;a href="http://www.peykarandeesh.org/PeykarArchive/Mojahedin-ML/mojahed_fadaii-dore2.html%20.3"&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;http://www.peykarandeesh.org/PeykarArchive/Mojahedin-ML/mojahed_fadaii-dore2.html .3&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt 36pt; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-bidi-language: FA;"&gt;Im Nachhinein ist man immer schlauer! .4&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4234704294842336712-1772220397652703488?l=mbamdadan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mbamdadan.blogspot.com/feeds/1772220397652703488/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2012/01/blog-post_19.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/1772220397652703488'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/1772220397652703488'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2012/01/blog-post_19.html' title='از سر راه خود کنار برویم (دو)'/><author><name>&lt;b&gt;مزدک بامدادان&lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14853013794863822612</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4234704294842336712.post-3827709731876958204</id><published>2012-01-11T23:19:00.002+01:00</published><updated>2012-01-11T23:40:17.116+01:00</updated><title type='text'>از سر راه خود کنار برویم (یک)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="background-color: white;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;پی نوشتی بر "شاهزاده و گدا"&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;نوشتار "شاهزاده و گدا" همانگونه که گمان برده بودم، واکنشهای فراوانی را برانگیخت. اگرچه تلاش من درآن نوشته بر واکاوی رویکرد ویژه نیروهای اپوزیسیون از یک سو، و نشان دادن ریشه های ایدئولوژیک رفتار بسیاری از این نیروها بود، گویا برای گروهی از خوانندگان این گمانه پدید امده بود که من در پی هواداری از رژیم پادشاهی یا خود آقای رضا پهلوی بوده ام. اینرا هم از پیامهای زیر آن نوشتار در تارنمای ایران امروز و هم در رایانامه هایی که برایم فرستاده شده بودند می شد دریافت. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;شاید واگویی این نکته تهی از هوده نباشد که کشورداری آرمانی من، بنام کسی که از سالهای نوجوانی گرایش اندیشگی و رفتاری نیرومندی به آنارشیسم داشته است، فرسنگها از یک رژیم پادشاهی که در آن حق فرمانروائی از پدر یا مادر به پسر یا دختر می رسد، بدور است. من ولی اگرچه در ژرفای دل آرمانهای نوجوانی و جوانی خود را از یاد نبرده ام، دیگر آرمانگرا نیستم و آرمانگرائی را بیماری نسل خود و نسل پیش از آن می دانم. و می دانم که آرمانگرائی، پرواز مستی آور در آسمان آرزوها است. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;دیدارهای هفتگی با برادری که در زندان شاه بود (کودکی)، انقلاب بهمن 57 (نیمه نخست نوجوانی)، خیزش نافرجام خرداد شصت (نیمه نوجوانی) و زندگی چند ساله در هراس روزانه از دستگیری و سرانجام &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;گریز از میهن (آغاز جوانی) و سرانجام زیستن روزاروز در هراس از تکه تکه شدن در پی بمبارانهای شبانه ارتش صدام (سرتاسر نوجوانی)&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;مرا نیز همچون هزاران هزار هم-سرنوشتم از آن آسمان فراخ و خیال انگیز بزیر کشید و بزمین&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;سخت زندگی کوفت. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;پس از آن، زیستن در سرزمینی که مردمانش نزدیک به همه آنچه را که بر سر ما رفته بود و شاید بیشتر، خود از سر گذرانده بودند، به من آموخت که "آرزو" چیزیست و "آماج" چیزی دیگر. و اینکه آرزو همیشه یک چشم انداز است و آماج یک جایگاه، که در پی دست یافتن به آنیم. که آرزو یک "پنجره" است که از چارچوب آن می توان به دوردستها نگریست و آماج یک "دَر" که می توان از آن گذر کرد و به سوی آن چشم انداز دوردست گام برداشت. من آموختم که هیچ انسان خردمندی برای برون شدن از خانه پنجره را برنمی گزیند، بویژه اگر که آن خانه همچون کوه نابسامانیهای آین آب و خاک، سر به ابر بساید. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;نگاهی به تاریخ سه دهه گذشته ایران مرا سخت بیاد سه سده نخستین پس از فروپاشی شاهنشاهی&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ساسانی می اندازد. سه سده ای که در آن دهها جنبش فراگیر سرشار از قهرمانی و جانبازی ایرانیان نتوانست آنان را از یوغ بردگی مسلمانان رها کند و درست بمانند جمهوری اسلامی، فرمانروایان مسلمان توانستند هر بار جنبشهای رهیائیبخش ایرانیان را در خون خفه کنند. درست بمانند روزگار ما، این پدیده ریشه در پراکندگی ایرانیان داشت و نه در توانائی فرمانروایان ستمگر. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;کسانی که در دهه هشتاد میلادی (شصت خورشیدی) در فرانسه بودند، بیاد می آورند که نیروهای اپوزیسیون هر روز آدینه از ساعت 12 تا 14 در نهارخوری دانشگاه پاریس (سیته اونیورسیته) گردهم می آمدند و روزنامه ها و کتابهای خود را می فروختند و درباره رخدادهای ایران و جهان گفتگو می کردند. در همان آغاز راه و درست در همان روزهایی که ایران در آتش جنگ و سرکوب و شکنجه می سوخت، نیروهای اپوزیسیون درگیر این بودند که با دو گروه در یک روز و یک جای گِردهم نیایند: "حزب توده و سازمان فدائیان اکثریت" و "سلطنت طلبان". چکیده داستان اینکه بجای مردان و زنانی که کارشان گفتگو و اندیشورزی بود، سیته اونیورسیته را مردان ورزیده ای پر کردند که به ورزشهای رزمی آشنا بودند و مشت زدن را خوب می دانستند. کار درگیریها چندان بالا گرفت که تنها آمدن نیروی ویژه پلیس "س.اِر.اِس" توانست به آنها پایان بخشد. سرانجام "سلطنت طلبان" به چهارشنبه ها و "حزب توده و سازمان فدائیان اکثریت" به پنجشنبه ها رانده شدند، در همان روزهایی که جمهوری اسلامی در کشتار و سرکوب ایرانیان با مجاهد و پیکاری و فدائی سلطنت طلب و توده ای و فدائی یکسان رفتار می کرد و هیچ کسی را از شکنجه و کشتار بی بهره نمی گذاشت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;سرنوشت کانونهای پناهندگی در آلمان، که من خود در پایه گزاری چند تای آنها نقش داشتم نیز چیزی جز این نبود. ما گرد هم می آمدیم تا ماهها بر سر این بگومگو کنیم که چگونه جلوی آمدن "حزب توده و سازمان اکثریت" و "سلطنت طلبان" را به درون این کانونها بگیریم. نوشتن چنین اساسنامه ای چنان نیروی ما را به هرز می داد که اندک زمانی پس از بنیانگزاری کانون دیگر توانی برای پی گیری کار خود نداشتیم و پراکنده می شدیم، و جمهوری اسلامی همچنان خون مجاهد و فدائی و توده ای و سلطنت طلب را در هم می آمیخت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;دهه نَوَد دهه دوری جستن از سیاست و گرایش به کار فرهنگی بود. ولی اندیشه ایدئولوژیک گویا سر آن نداشت که دست از گریبان ما بردارد. در اینجا هم ماهها از پی ماهها میگذشتند و ما را کاری جز این نبود که سر خود را با "اساسنامه" هایی گرم کنیم که راه را به نیروهای "ناخودی" بربندد. با این تفاوت که ما دیگر پناهنده نبودیم و دانشجو شده بودیم و گروهی تازه به ما افزوده شده بود که می خواست آتش نبردهای دیرین را دوباره برافروزد: کنفدراسیون دانشجویان ایرانی، با جنگ بی پایان میان "سیس" و "فیس" (1)، و ما همچنان ناتوان از این بودیم که گامی بیشتر از براه اندازی کانونهای فرهنگی برداریم و جمهوری اسلامی در کنار کشتار همه دگراندیشان، از توده ای و فدائی و مجاهد و سلطنت طلب، پُتک بر بنیان فرهنگ ایرانزمین نهاده بود و دستآورد هزاران ساله نیاگان ما را بر باد می داد. &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="EN-US" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;سرنوشت جنبشهای رهائیبخش ایرانیان پس از بر سر کار آمدن مسلمانان نیز چیزی جز این نبود. اگر چه دست تاریخ در گزارش دو سده نخست پس از فروپاشی ساسانیان بسیار تنگ است و آنچه بما رسیده نیز سرشار است از دروغ و ناراستی، ولی با نگاه به همین گزارشهای کژ و کول هم می توان دریافت که بنیان شکوه و فرّ هزاران ساله را درست به مانند امروز همین نگاه تنگ و خُشک ایدئولوژیک بر باد داد. همه جنبشهای ما ایرانیان در این سه دهه و آن سه سده در یک چیز انباز و همانند اند: بجز انگشت شماری، هیچکس پروای سود و زیان ایران را نداشت و ندارد و هر کسی در پی رسیدن به آماجهای ایدئولوژیک خود بود و هست. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;ابومسلم خراسانی که از او بنام نخستین سردار ایرانی یاد می شود که بر عربان شورید، از یک سو دیگر جنبشها را چون جنبش به آفرید سرکوب کرد و از دیگر سو بجای خاندان امیه، خاندان عباس را بر سر کار آورد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;طاهریان را بنیانگزاران نخستین پادشاهی ایرانی و نماد آغاز ایستادگی سازمانیافته ایرانیان در برابر اعراب می دانند. ولی بنیانگزار این دودمان، عبدالله پسر طاهر ذوالیمینین که خلیفه عباسی را به چالش گرفته بود همان کسی است که دستور به سوزاندن نوشته های "مجوسان" می داد و آورده اند که او همان کسی است که سرو کاشمر را که نماد آزادگی ایرانیان بود، فرمان به سوختن داده است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;دو جنبش گسترده بابک خرمدین و مازیار اسپهبد نیز باز بر پایه همان اندیشه ایدئولوژیک نتوانستند به هم بپیوندند و شیرازه فرمانروائی مسلمانان را از هم بگسلند، خرمدینان از بازماندگان مزدکیان بودند و اسپهبدان همانگونه که از نامشان پیدا است، از شاهزادگان ساسانی و می توان انگاشت که هر کدام از آنان بدنبال برآوردن آرمانهای ایدئولوژیک خود بوده باشند و همکاری با دیگری را ننگ بشمار آورده باشند. در این میان نیروی سومی نیز بود که باز بر پایه همان پرهیزکاریهای ایدئولوژیک تا سرکوب جنبش خرمدینان و دستگیری بابک پیش رفت؛ افشین شاهزاده اشروسنه. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;از نیمه دوم سده سوم پس از اسلام (250) تا پایان سده پنجم، یعنی در درازای دویست و پنجاه سال چهارده خاندان شاهی کمابیش همزمان و در کنار هم بر گستره ایران بازمانده از ساسانیان فرمان می راندند(2). هر کدام از این دودمانها بتنهایی می توانستند بغداد را فرو بگیرند و اورنگ فرمانروائی عباسیان را در هم شکنند، ولی از آنجایی که نزدیک به همه آنان خود بیشتر از خلیفه پروای اسلام و مسلمانی داشتند و نه سودای رهائی ایران را، یکسر در جنگ و نبرد با یکدیگر بودند و &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;کوچکترین گرایش ایرانخواهانه را به بهانه "مجوسی"گری و "گبری"گری سرکوب می کردند. بیهوده نبود که خیزش سنباد سیستانی (سنباد گبر) بیش از هفتاد روز به درازا نکشید، چرا که گفته بود: «&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="color: red;"&gt;بازنگردم تا کعبه را ویران نکنم، که او را بَدَل آفتاب برپای کردند و ما همچنان قبله خویش آفتاب کنیم، چنانکه قدیم بود&lt;/span&gt;»(3).&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;اسلام در هزاروچهارسد سال پیش، و جمهوری اسلامی در سی و سه سال پیش آمده بودند تا ریشه کیستی ملی ما را بخشکانند، هردوی این پدیده ها توانستند با پیروزی شگفت آوری ایرانیان را از کیستی تاریخی خود بترسانند و از "ملت"، "امت" بسازند و چنان گشت و چنین رفت که گرایش به ایران و ارزشهای فرهنگی آن، بدان روزگار "مجوسی گری و آتش پرستی" و بروزگار ما "شاه پرستی و سلطنت طلبی" نام گرفتند. آتش این اندیشه خردسوز و این نگاه لوچ به ایران و جهان، تنها دامان مسلمانان را نگرفت. کنشگران سیاسی ما - از انگشت شماری اگر بگذریم - ایران را چون سرمایه ای می دیدند (و می بینند) که می بایست به پای آرمانهای ایدئولوژیک آنها (اسلامگرایی[چه بنیادگرانه و چه نواندیشانه]، انترناسیونالیسم جهانی، مبارزه با امپریالیسم جهانخوار و سگ زنجیریش صهیونیسم، ...) به آتش کشیده شود. آری! این تنها خمینی نبود که می گفت ایران را برای اسلام می خواهد و "ملی گرایی را خلاف اسلام" می دانست. "اسلام زدگی" به یک بیماری فرارسته بود که مرزهای دینی را درهم شکسته بود و دیگر مسلمان و مارکسیست نمی شناخت، وگرنه در کدام گوشه دیگر جهان مارکسیست لنینیست باورمندی را می توان یافت که سخنش را با گفتآوردی از امام سوم شیعیان آغاز کند و حسین و علی را "مولا" بنامد؟ (4)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;و اگر کسی گمان می برد که این نگاه و اندیشه تنها ویژه اسلامگرایان بنیادگرا است، بد نیست نگاهی نوشته های دکتر علی شریعتی بیندازد، که او را بدرستی پیشاهنگ جنبش روشنفکری دینی نامیده اند: «&lt;span style="color: red;"&gt;در اوج مبارزه ي عثماني ها با اروپايي ها، که قدرت امپراطوري عثماني در غرب پيش مي رفت، ناگهان در پشت جبهه، در منتهي اليه مرزهاي شرقي عثماني، يک قدرت نيرومند مهاجم و تازه نفس مي جوشد، و از پشت بر عثماني حمله مي کند [...] اسلام و قدرت جهانی اسلام [...] با ظهور صفویه از پشت خنجر خورد&lt;/span&gt;». (5) یعنی اینکه صفویها با همه دژکاریها و واپس ماندگیهایشان پس از نُه سده گستره فرهنگی ایرانزمین را بزیر یک پرچم گردآوردند و نام ایران را بار دیگر زنده کردند و نوزائی سوم تاریخ ایران را رقم زدند، به پشیزی نمی ارزد. آنان از دیدگاه شریعتی گناهکارند، چرا که چون خنجری از پشت بر پیکر ایستاگی جهان اسلام در برابر اروپا فرود آمدند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;"ایران گریزی" و گاه "ایران ستیزی" بخش بسیار بزرگی از نیروهایی که در پی سرنگونی شاه می بودند &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;چنان آشکار بود، که خاندان پهلوی و نهاد پادشاهی را به تنها پشتیبانان ارزشهای ایرانشهری فرارویانده بود، به تنها نیرویی که ایران را براستی تنها و تنها برای ایران می خواست و نه برای "انقلاب پرولتری جهانی" و "اعتلای جهانی اسلام" و "پشتیبانی از بلوک سوسیالیستی".&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;آرمانگرایان آن نسل بر آن بودند «چون که سد آمد، نود هم پیش ما است!»، پس با رهائی مردم جهان (پرولتاریا، زحمتکشان، مستضعفین) ، مردم سرزمینمان هم رها خواهند شد. کسانی که برنامه ای برای آینده ایران حتا در اندازه یک برگ کاغذ نداشتند، بلندپروازانه در پی رهائی سرتاسر جهان بودند و درست بمانند امروز همه انسانها را برابر، ولی فلسطینیان را برابرتر می دیدند. (6) آنان از زمین سخت و خشک&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;زندگی بال کشیده بودند و در آسمان که نه، در کهکشان آرمان و آرزو پرواز می کردند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;و خردمندی یافت نمی شد که بپرسدشان:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;  &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;تو بر اوج فلک چه دانی چیست؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;چو ندانی که در سرایت کیست؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-bidi-language: FA;"&gt;خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;strong&gt;--------------------------------------------------------------------------------------&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;1. کنفدراسیون جهانی دانشجویان ایرانی در دهه پنجاه به این دو سازمان بخش شد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: x-small;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt 36pt; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;2. نک. به "سلسله های متقارن در ایران"، اشپولر، بازورث، مینورسکی، ...، انتشارات مولی، 1384&lt;/span&gt;&lt;span lang="EN-US" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: x-small;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt 36pt; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;3. سیاستنامه خواجه نظام الملک طوسی&lt;/span&gt;&lt;span lang="EN-US" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: x-small;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt 36pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;4. دفاعیات شادروان خسرو گلسرخی: «انما الحیات فی عقیده والجهاد ...»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: x-small;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt 36pt; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;5. علی شریعتی، مجموعه آثار 9، برگ 45 &lt;/span&gt;&lt;span lang="EN-US" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: x-small;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt 36pt; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;6. آیا کسی تا کنون دیده یا شنیده و یا خوانده است که هواداران فلسطین و دشمنان شعار «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران!» یکبار هم برای مردم سومالی و روآندا و چچن چنین خاکستر اندوه بر سر بریزند و مویه کنند. یادآور می شوم که در روآندآ نزدیک به یک میلیون از مردم توتسی و هوتو در تنها سَد روز کشتار، و بیش از دو میلیون از آنان آواره شدند. نیروهای ایدئولوژیک ایرانی هیچگاه برای آنان اشک نمی ریزند، چرا که از تنور داغ این آتش هستی سوز، نمی توان آبی برای آماجهای ایدئولوژیک آنان گرم کرد!&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4234704294842336712-3827709731876958204?l=mbamdadan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mbamdadan.blogspot.com/feeds/3827709731876958204/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2012/01/blog-post_11.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/3827709731876958204'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/3827709731876958204'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2012/01/blog-post_11.html' title='از سر راه خود کنار برویم (یک)'/><author><name>&lt;b&gt;مزدک بامدادان&lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14853013794863822612</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4234704294842336712.post-8045922692650393311</id><published>2012-01-01T01:47:00.001+01:00</published><updated>2012-01-01T01:48:45.328+01:00</updated><title type='text'>شاهزاده و گدا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;پنج سال پیش و در آستانه انتخابات مجلس خبرگان و شوراهای شهر در نوشتاری بنام "دریوزگان آزادی" (1) کسانی را که مردم را به رأی دادن فرا می خواندند "دریوزگان" یا گدایان آزادی نامیدم. آن نوشتار انبوهی از واکنشهای بیشتر پرخاشگرانه را برانگیخت و برای نمونه هم میهن گرامی آقای فانی یزدی در نامه ای با فرنام "شباهت دیدگاه بخشی از اپوزیسیون با مصباح یزدی‏" نوشت: «مقاله ایشان، از عنوان آن گرفته که "دریوزگان آزادی" نامش نهاده‌اند تا سطر سطر آن، پراست از توهین و تهدید و افترا». آنچه که بر خرده گیران نوشته گران آمده بود، واژه "دریوزه" بود که برابرنهادی است برای "گدا" و بی گمان برخورنده. چنین شد که در نوشتار دیگری (2) تلاش کردم دیدگاه خود را فاشتر و آشکارتر بازگویی کنم و بویژه بگومگو را به میدان "رویکرد" بکشانم. رویکرد (3) شیوه برخورد ما، یا زاویه نگاه ما به یک پدیده یا پرسمان است. با این پیشزمینه همه تلاش من در آن دو نوشته برای واکاوی گونه ای از رویکرد در میان نیروهای اپوزیسیون به رخدادهای درون ایران بود و واژه دریوزه را نیز نه برای دشنام دهی و "توهین و تهدید و افترا"، که برای نامیدن این رویکرد بکار گرفته بودم و در همین راستا از آقای فانی یزدی پرسیده بودم: «آیا گمان نمی کنید، درست از همین رو است که یکسدوپنجاه سال است درجا می زنیم و به گرد خود می گردیم؟ که دل به کمترین دستآوردها خوش می داریم و در یک واژه "مینیمالیست"ترین مردم جهانیم؟». به واژه مینیمالیست بازخواهم گشت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;آنچه که مرا به یادآوری این دو نوشته واداشت، تلاشهای آقای رضا پهلوی و رایزن حقوقی ایشان آقای مصطفایی در "شکایت از رهبر ایران به اتهام نقض حقوق بشر و جنایت علیه بشریت"، واکنش بخشی از گروههای اپوزیسیون و بویژه خاموشی بخش بزرگی از کنشگران و گروههای آزادیخواه در برابر آن است. پیشاپیش ناگزیر از گفتنم که داوری در باره درونمایه حقوقی این شکایتنامه بیرون از دانش من است و آنرا به حقوقدانان وامی گذارم و بیشتر بدنبال واکاوی رفتار اپوزیسیون جمهوری اسلامی، یا دستکم بخشی از آن، با این تلاش ارزنده هستم. ولی پیش از آن باید بار دیگر نگاهی به گذشته داشته باشم تا درونمایه سیاسی و اجتماعی یک واژه کلیدی را بشکافم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;از همان سالهای کودکی همیشه از دهان مادرم – که روان پاکش شادمان باد – زبانزدی را می شنیدم که جانم را سخت می آزرد:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;یا رب روا مدار گدا معتبر شود &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;در خانواده و خاندانی که همیشه تنی چند از هموندان آن در راه رسیدن به آماجهای سوسیالیستی در زندان بودند، اندیشه کودکانه من "گدا" را با "تنگدست" یکی می گرفت و نمی توانستم دریابم که چرا مادرم که سرچشمه انساندوستی بود، اینچنین به زشتی از گدایان (تنگدستان) یاد می کند. دیگر به مردی جوان فرارسته بودم که توانستم مادرم را بپرسم و همو برایم گفت "گدا" نه بازگوکننده دارائی و جایگاه اجتماعی یک انسان، که نامی بر گوهر رفتاری او و نگاهش به خویشتن و پیرامون خویش است. در دیدگاه مادرم گدا کسی بود که به کمترینها بسنده می کرد و برای بدست آوردن همانها هم از خم کردن گردنش پرهیز نداشت. گدا هیچگاه به سراغ آماجهای بلند و سخت نمی رفت و روزگارش را با همان چند پشیز بدست آمده در سایه فروتنی و سرافکندگی، از امروز به فردا می گذراند. گدا از نگاه آن زن دانشگاه نرفته بالیده در دامنه البرز که مرده ریگ سترگی از خرد جاودان نیاکانش را در سینه پنهان می داشت، کسی بود که همیشه در چادری از هراس پیچیده بود، هراس از "باختن" و "از دست دادن". اگر بخواهیم ترجمانی سیاسی از این ویژگیها بدست بدهیم، واژه ای بهتر از "مینیمالیست" نخواهیم یافت. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;به گمان من آنچه که آقای رضا پهلوی و رایزنان حقوقی ایشان بدنبال آنند و بویژه با بزنگاهی که برای انجام آن برگزیده اند، شایسته هرگونه پشتیبانی از سوی همه آزادیخواهان راستین است. هر کسی با هر گرایش سیاسی و دینی و اندیشگی اگر رهائی راستین و نه نیمبند&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ایران و ایرانیان را ارج می نهد، بایسته است که از این شکایت پشتیبانی کند و به یاری کنشگران آن برخیزد. آقای رضا پهلوی و همکاران او از نگر من بجای گفتگو بااژدهای جمهوری اسلامی و پند و اندرز دادن به او در پی کوفتن سر آنند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;خواندن نوشته هایی که در رویاروئی با برنامه آقای پهلوی نوشته شده اند، در آدمی افسوس و اندوه برمی انگیزد. این سخن من بدین معنی نیست که برنامه ایشان و رایزنانشان بویژه آقای مصطفایی تهی از کاستی است و نباید بر آن خرده گرفت، افسوس من از رویکرد خرده گیران است. یکی ما را از «شهزاده ای که احوال پرسِ مجاهدین نیز هست» می ترساند و می نویسد: «... ای کاش نام خانوادگی اش را همان می گذاشت که نام اصیل رضا خان میر پنج بود. رضا سوادکوهی...» و شوخی سرنوشت را ببین که نام خانوادگی نویسنده "رهبر" است! (4) از این مشت نمونه خروار که بگذریم، بخش بزرگی از خرده گیران "جنایت بر علیه بشریت" را بزرگنمائی می بینند و بیشتر از آنکه نگران بزیر پا گذاشتن حقوق بشر در ایران باشند، از این شادمانند که در عربستان سعودی روزگار مردم بسیار آشفته تر از ایران است و یا اسرائیل هم حقوق انسانی فلسطینیان را بزیر پا می گذارد. در خوشبینانه ترین نگاه می توان انگاشت که این خرده گیریها ریشه در نگرانی این دسته از هم میهنان از بهانه دادن بدست جنگ افروزان باشد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;کاری که آقای پهلوی و همکارانش امروز بدان دست یازیده اند، شیوه ای است که آزادیخواهان باید دیر ِ دیر پس از پایان کار خاتمی، بجای فراخواندن مردم به شرکت در انتخابات رنگارنگ بدان دست می یاختند؛ جایگزینی چالش هسته ای با چالش حقوق بشر. ارزش این کار در این است که نگاه سپهر همگانی کشورهای آزاد (و نه دولتهای آنان) را از بمب هسته ای به سوی کسانی می چرخاند که براستی نیازمند پشتیبانی مردمان آزادیخواه در سراسر جهانند. به گمان من اینکه آیا شورای امنیت سازمان ملل این شکایت را درخور بررسی می داند یا نه (بخش حقوقی)، نباید آماج برتر و نخستین این برنامه باشد. آماج راهبردی این برنامه باید کشاندن چالش حقوق بشر در ایران به رسانه های جهانی باشد و همه ما باید بکوشیم که پرسمان حقوق بشر اگر نه در جایگاهی برتر، دستکم در جایگاهی برابر با چالش هسته ای جای بگیرد، چرا که رویاروئی جمهوری اسلامی باجهان بر سر برنامه هسته ای از همان روز نخست نیز هیچ پیوندی با مردمان این آب و خاک نداشت و کوتاه سخن، این جنگ، جنگ آنان نبود. در جایی که چالش حقوق بشر، چالش روزانه تک تک ما است؛ از&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کوچندگانی که از حق بازگشت به زادگاهشان برخوردار نیستند گرفته، تا دگراندیشانی که بزندان می افتند، شکنجه می شوند و سر بدار می سپارند، تا زنی که از سر عشق و یا تنگدستی &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;پای در بستر مرگ خود می نهد و سنگسار می شود، و مردی که برای پر کردن شکم کودکانش دست به دزدی می زند و دزدان دستش را می زنند. اگر بتوان به جهانیان نشان داد که آزادیخواهان دستکم برای به دادگاه کشاندن بزرگترین دشمن حقوق بشر یکپارچه و همصدا در کنار ملت خود ایستاده اند، آنگاه می توان از آنان چشم یاری به جنبش آزادیخواهی مردم ایران را هم داشت. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;به "رویکرد" بازگردیم. بخش بزرگی از کنشگران امروزین اپوزیسیون جمهوری اسلامی تا پیش از برافتادن پادشاهی در ستیز با آن بودند. بسیاری از اینان که حتا برافراشتن پرچم ملی شیروخورشید را آنگونه که خود می گویند "علامت سلطنت طلبی" می دانند، بی گمان همکاری با آقای پهلوی را برنمی تابند و (شاید) از این می ترسند که مُهر "سلطنت طلبی" بر پیشانی آنان فروکوبیده شود. اینان از این نیز فراتر می روند و هرگونه گرایشی به فرهنگ کهن ایران را نیز نشانی از شاه خواهی می دانند، انگیزه اینان بیشتر "پاکدامنی سیاسی" است. با این همه گویا این تنها خاندان پهلوی است که لکه بر دامان این بخش از اپوزیسیون می نشاند. برای نمونه آقای فرخ نگهدار نشستن در کنار عطاالله مهاجرانی را آلاینده دامان خود نمی داند. از اینکه آقای مهاجرانی تا واپسین روز پیش از رانده شدنش از دربار ولی فقیه همکاری تنگاتنگ با دژخیمان و شکنجه گران داشته است می گذریم. ولی آقای نگهدار کنار کسی می نشیند که هنوز هم شناسنامه کتاب "نقد توطئه آیات شیطانی" را در تارنمای خود دارد (5)، که در آن می نویسد: «[سلمان رشدی] مسائلی را مطرح می کند که دیگر قابل پاسخگویی نیست و پاسخ‌اش همان فتوای امام خمینی است». &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;نگاهی نمونه وار به رفتار و گفتار بخشی از چهره های اپوزیسیون بویژه در دو سال پس از خیزش خرداد هشتاد و هشت می تواند ریشه خاموشی شگفت انگیز بخش بزرگی از اپوزیسیون در باره برنامه آقای پهلوی را نشان دهد. تا پیش از رخدادهای سال هشتاد وهشت رویکرد بخش بزرگی از نیروهای اپوزیسیون، همان اپوزیسیونی که در باره شاه به هیچ دستآوردی جز سرنگونی و نابودی خرسند نمیشد، در برابر جمهوری اسلامی یک رویکرد "پیرایش گرایانه" بود، بدین معنی که به پیرایش (اصلاح) اندک اندک و دراز-زمان این رژیم از راه انتخابات دل بسته بود. پیوند ناگفته ای میان نیروهای ایدئولوژیک جامعه ایران پدید آمده بود که در روند جنبش سبز همانندیهای خود را بیشتر نشان دادند. همانندی برجسته این توده ناهمگون که یک سرش را چپ کهنه اندیش و سر دیگرش را اسلامگرایان نواندیش می ساختند (و می سازند)، در این بود که همه اینان سودهای ایدئولوژیک خود را برتر از سودهای ملی می دانستند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;تا نمونه ای آورده باشم، آنچه که ف. تابان سردبیر تارنمای اخبار روز (مارکسیست [پیشین؟] و هموند سازمان فدائیان خلق) را با محسن کدیور (حجت الاسلام والمسلمین) همانند می کند، رویکرد آنان به شعار «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران!» است. اگر آقای تابان تا ترساندن مردم از خطر ناسیونالیسم آریائی پیش می رود، آقای کدیور دست به برساختن شعاری نو می زند و می گوید: «مردم شعار دادند هم غزه، هم لبنان، جانم فدای ایران!» (6). من در نوشته ای بنام «چه کسی از جمهوری اسلامی می ترسد» (7) به سخنان آقای تابان پرداخته ام. این نمونه را ولی از آن رو آوردم که نشان دهم رویکرد ایدئولوژیک آدمی را تا به کجا می تواند بکشد. درگیری میان اسرائیل و فلسطینیان هم برای اسلامگرایان و هم برای چپ کهنه اندیش یک گفتمان بنیادین و بخشی از جهانبینی آنان است. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;از این نمونه ها که بخش بزرگی از آسیب شناسی جنبش سبز را می سازند، بسیار می توان آورد. آقای اکبر گنجی یکبار با نشان ملی ما ایرانیان – خورشید نشسته بر پشت شیر – به ستیز برمی خیزد، بار دیگر "جمهوری ایرانی" را بزیر آتش می گیرد و در این چند ماهه نیز بیاد بمبهای هسته اسرائیل افتاده است و بر دیگران خرده می گیرد که چرا "دابل استاندارد" (گفته ایشان است) بکار می برند و بجای گرفتن گریبان رژیمی که سرانش دهها بار از "محو اسرائیل از روی زمین" سخن گفته اند، بسراغ اسرائیل نمی روند. اندیشه ایدئولوژیک چنان بسته و یکسونگر است که حتا به هنگام رویاروئی با پدیده ننگ آوری چون "حجاب" نیز نمی تواند خود را از هراس باختن برهاند. آقای یوسفی اشکوری می نویسد: «چادر، هیچ ارتباطی با اسلام ندارد، چادرمشکی که الان مطرح است، پوشش معشوقگان دربار پادشاهان و زنان اشرافی بوده و همه زنان نمی‌توانسته‌اند چادر بپوشند» (8). آقای اشکوری بیگمان در پی به چالش گرفتن چادر است، ولی از آن می هراسد که در این رهگذر گردی بر دامان اسلامش بنشیند، پس گناه را به گردن فرهنگ ایرانی می اندازد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;آقای پهلوی ولی تا کنون نشان داده که چهره ای ایدئولوژیک نیست و سود و زیان ایرانزمین را برتر از هر چیز دیگری می داند، اسرائیل و فلسطین هیچ جایگاه ویژه ای در سپهر اندیشگی او ندارند، در جایی که بسیاری از اسلامگرایان اپوزیسیون نام نماد جنبش سبز، ندا آقا سلطان را (شاید از آنرو که با "زن آرمانی" آنان همخوانی ندارد) بزور بر زبان می آورند، او با بزبان راندن نام ندا بگریه می افتد. در جایی که آنان در گردهمائی خود پرچم راستین ایران را برنمیتابند، او هم از شهروندان گرفتار در اشرف (که در سرنگونی پدر او &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;نقش داشته اند) پشتیبانی می کند و هم برای آزادی "همه" زندانیان سیاسی تلاش می کند. در جایی که آنان در برابر تبه کاریهای خامنه ای عربستان را به رخ می کشند او می گوید: « اما دغدغه اول من عربستان سعودی و یا کشور‌های دیگری نیست، من ایرانی هستم و اولین دغدغه‌ام وضعیت کشور خودم است بنا بر این در این جهت من اصلا مقایسه نمی‌خواهم بکنم که کدام یک از این کشور‌ها مسابقه نقض حقوق بشر با ایران گذاشته‌اند!» و هنگامی که سخن از یکی از برجسته ترین گفتمانهای نیروهای ایدئولوژیک، یعنی اسرائیل و فلسطین بمیان می آید، او می نویسد: « من حقوق بشر را از یک دید جهانی می‌بینم. ولی این طبیعی است که چون ایرانی هستم و اولین وظیفه خودم را – تا زمانی که ملت‌ها وجود دارند ملیت من تغییر نمی‌کند – طبیعی است که اولین تقدم من ملیت خودم باشد. این به مفهوم این نیست که به بقیه اهمیت نمی‌دهم».&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;جهان ما دگرگون شده است. نسل جوان ایران دیگر نه بمانند ما آرمانگرای ناب است که بیداری را در پای رؤیا قربانی کند، و نه نگاهش به خاندان پهلوی مانند نگاه ما ایدئولوژی زده و خودفریبانه است. این نسل می داند که انقلاب اسلامی نه تنها بی خردانه ترین کار در تاریخ کشورما، که یکی از بیهوده ترین خیزشهای تاریخ جهان بوده است، چرا که با برافکندن ساختاری که اگرچه خودکامه و سرکوبگر بود و می کشت و شکنجه می داد، ولی هم ایرانگرا بود و هم رفرم پذیر، خود را دچار ساختاری کرد که هم در کشتار و شکنجه و سرکوب گوی از همگان ربوده است و هم ایران را قربانی اسلام می کند و تا بنیان ایران و ایرانی برنکند، برنمی افتد، رفرم پیشکشش! امروزه کمتر کسی را می توان یافت که افسانه های نیروهای ایدئولوژیک (چه اسلامگرا و چه چپ کهنه اندیش) را در باره سدهاهزار زندانی سیاسی و دهها هزار اعدامی و اره کردن دست و پای زندانیان، یا "نوکری" شاه برای امریکا، باور کند. نسل جوان میداند که پهلویها با همه تبهکاریهایی که بروزگار آنان انجام گرفت، بنیانگزاران و سازندگان ایران نوین بودند. این دگرگونی در رویکرد ایرانیان به پهلویها را برای نمونه می توان در انبوه نامه ها و نوشته های آنان به خانواده پهلوی پس از خودکشی شادروان علیرضا پهلوی دید. نُه سال پیش از آن، خودکشی فرزند دیگری از این خاندان (شادروان لیلا پهلوی) نه تنها همدردی گروهی ایرانیان را برنیانگیخت، که برخی شانه بالا افکندند و آنرا سرانجام خوشگذرانی با دارائیهای مردم دانستند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;از آن گذشته کسانی که با نگاه شهروندانه و نه قبیله گرایانه به جهان می نگرند، برآنند که "رضا پهلوی" در نگاه نخست تنها و تنها "رضا پهلوی" است، یکی از میلیونها شهروند ایرانی که اندیشه های خود را گذشته از درست و نادرستشان بداوری مردم می گذارد، خواهان رسیدن به یک ایران دموکرات و گیتیگرا است، که مردم بتوانند در آن رژیم دلخواه خود را آزادانه برگزینند. به درستی سخنان او و آماجهای پیدا و پنهانش همان اندازه می توان باور داشت یا نداشت که به سخنان هر ایرانی دیگری. تنها در نگاه دوم و سوم است که او در جایگاه پسر واپسین پادشاه ایرانی می نشیند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;شکایت از خامنه ای، فراکشیدن چالش حقوق بشر در کنار چالش هسته ای و گرد آوردن همه نیروها گرد این پرچم می تواند آغازگر راه نوینی در جنبش آزادیخواهی مردم ایران باشد، شایسته است که نیروهای ایرانگرا در پشتیبانی از این برنامه بکوشند، چرا که دُگمهای تنیده بر دست و پای نیروهای ایدئولوژیک آنان را از همراهی با این پروژه باز خواهد داشت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;مردم ایران در دو سال گذشته نشان دادند که اگر چشم اندازی در تیررس نگاهشان باشد، بی هراس از مرگ و کهریزک به خیابانها می آیند. آنان به هیچ روی چیزی از همدردان عربشان در مصر و تونس و سوریه کم ندارند. آنچه که راه را بر جنبش آزادیخواهی آنان بسته است و راهپیمائی سه میلیونی آنان را در هراس از "باخت"های ایدئولوژیک به "راهپیمائی دو ساعته سکوت در پیاده روها" فروکاسته است، همین اپوزیسیون است؛&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;اپوزیسیونی با انگشت شمار شاهزادگان،&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;و انبوهی از گدایان.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 12.5pt; mso-bidi-language: FA;"&gt;خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 12.5pt; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;-------------------------------------------------------------------&lt;/strong&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 8pt; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span lang="EN-US" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 8pt; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;a href="http://mbamdadan.blogspot.com/2006/11/blog-post_01.html%20.1"&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;http://mbamdadan.blogspot.com/2006/11/blog-post_01.html&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; .1&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt 36pt; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="EN-US" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 8pt; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;a href="http://mbamdadan.blogspot.com/2006/11/blog-post.html"&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;http://mbamdadan.blogspot.com/2006/11/blog-post.html&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; .2&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt 36pt; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 8pt; mso-bidi-language: FA;"&gt;Betrachtungsweise, Approach .3&lt;span dir="RTL" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt 36pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 8pt; mso-bidi-language: FA;"&gt;4. شاهزاده، سوار بر اسبِ سفید، محمد رهبر، روز آنلاین&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 8pt; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt 36pt; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="EN-US" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 8pt; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;a href="http://maktoub.ir/book/mohajerani/213.php"&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;http://maktoub.ir/book/mohajerani/213.php&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; .5&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt 36pt; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="EN-US" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 8pt; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=6BJ2PrMTQ5s"&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;http://www.youtube.com/watch?v=6BJ2PrMTQ5s&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; .6&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt 36pt; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="EN-US" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 8pt; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;a href="http://mbamdadan.blogspot.com/2010/02/blog-post.html"&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;http://mbamdadan.blogspot.com/2010/02/blog-post.html&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; .7&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 8pt; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt 36pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 8pt; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;8. ای یاوه، یاوه، یاوه، خلائق! دانسته نیست که چرا هم چادر و هم فرم عربی آن "عبایه" تنها و تنها در میان مسلمانان از اندونزی تا اندلس (ساسانیان؟!) دیده می شوند و در میان زرتشتیان که بازماندگان فرهنگ ساسانیان اند، جایی ندارند. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4234704294842336712-8045922692650393311?l=mbamdadan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mbamdadan.blogspot.com/feeds/8045922692650393311/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2012/01/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/8045922692650393311'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/8045922692650393311'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2012/01/blog-post.html' title='شاهزاده و گدا'/><author><name>&lt;b&gt;مزدک بامدادان&lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14853013794863822612</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4234704294842336712.post-8295506155314893608</id><published>2011-06-20T22:41:00.000+02:00</published><updated>2011-06-20T22:41:18.897+02:00</updated><title type='text'>داد از آن برق نگاهت…</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;دو سال است که برق نگاهی پرسان و نگران جان جهانیان را به آتش می‌کشد. از ژرفای چشمان نیمه باز زنی زیبا و جوان و از پس پرده‌ای از خون، نگاهی که هم آشوبگر است و هم رامش بخش، و هم خرسند است هم هراسان، چون چشمه‌ای جاودانی بیرون می‌تراود. آنجا در دورنای خیابان داغ تهران «ندا» از پی دو سال هنوز بر زمین خفته و با چشمان آهووَش نیمه بازش به ما می‌نگرد، هم آن نگاه، هم آن چشمان و هم آن ندا دو سال است که بر بستر داغ خیابان و بر مرز جهان می‌نووی چشم براه انجام کارند، با پاهایی روان به آنسو و چشمانی خیره مانده به این سو. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنوز و تا به امروز کسی از جهان مرگ و نیستی به میان مردمان بازنگشته تا از آن واپسین دم زیست-مندی و از چگونگی جدائی روان از تن سخن بگوید، هیچکس نمی‌داند که چرا مردمان در آن دم واپسین هر یک به گونه‌ای رخت از جهان برمی بندند و چهره در مغاک خاک می‌کشند. آنانکه سنگ خود را با کار جهان واکنده‌اند، آرام و رام چشم بر هم می‌گذارند و می‌گذرند، و آنان که کار خود را در جهان ناسرانجام و نیمه می‌پندارند، مرغ جان از بام تن پرانده و پای در جهان می‌نووی، چشم از خاک گیتی برنمی دارند و چندان در این جهانیان می‌نگرند، تا دستی پلک‌هایشان را بر هم نهد و رهسپار سفر بی‌بازگشتشان کند. مگر فردوسی بزرگ یادگار پیشینیان را به جادوی سخن خویش نسروده بود که: &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ازیـــن راز جان تــو آگــاه نیست / بدیـــن پرده انــدر ترا راه نیست‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خاک اندوه خیز این سرزمین جانهای پاک بیشماری را در آغوش خود گرفته و آسمان تیره این مرز و بوم در سوگ پاکان و وارستگان و پارسایان دریا‌ها گریسته است. از میان آن هزاران هزار زن و مرد پاکباخته ولی تنها یکی است که نگاه واپسینش جهان را به آتش کشیده است. زنی زیبا، جوان، پرشور و سرشار از زندگی و بیزار از مرگ آنجا بروی خاک داغ تابستان تهران بر زمین نقش بسته و نگاهش را به جهانی دوخته که یارای گذاشتن و گذشتن از آن را ندارد. این تنها نگاهی است که از آغاز هستی انسان تا کنون از خیابان و شهر و سرزمین خویش گذشته و مرز‌ها را درنوردیده و خاور و باختر این جهان را به هم پیوسته است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگاه همچون تیری که از چله کمان‌‌ رها می‌شود، ازچشمخانه آن زن زیبای پرستشگر زندگی بیرون جهیده و در پرواز است. این نگاه دیگر از آن ندا نیست، این نگاه برق چشمان خسته ولی امیدوار ملتی است که از یکسد و پنجاه سال پیش تا کنون‌گاه با مشت،‌گاه با سنگ و‌گاه نیز با قنداقه تفنگ بر در خانه خدایان می‌کوبد، تا آنان را از خواب گرانشان برخیزاند و بیادشان آرد که در این خاک نفرین شده و در این گوشه می‌شوُم جهان مردمانی هستند تشنه ازادی و آسایش و سربلندی، مردمانی که از سده‌ها و هزاره‌های مرگ و نیستی و شیون و فریاد بجان آمده‌اند و تشنه چکه‌ای از آن نوشداروی جاودانه فرهنگ و پیشینه خویشند، تشنه چکه‌ای آزادی... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو سال می‌گذرد و چشمان نیمه باز ندا همچنان در ما می‌نگرند. چشمانی که نگران انجام کار سبزجامگانند و هراسان از بخاک افتادن این نهال خوش برگ و شاخ، که تازه سر از خاک تیره این سرزمین بدر کرده و توفان و تگرگ و تنداب و پیش از هر چیز، تیزی داس مرگ پرستان را به ریشخند گرفته و می‌روید و می‌بالد و سایه می‌گسترد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگاه ندا همچون تیر افسانه‌ای آرش کمانگیر دو سال است که همچنان پرواز می‌کند و به پیش می‌تازد. این تیر سرانجام روزی در آن دوردستهای پهنه فرهنگ ما بر تنه درختی خواهد نشست و مرز میهن فرزندان خورشید و سرزمین پرستندگان شب و تاریکی را نشانه خواهد گذاشت. در آن روزی که ندای ما در جهان بپیچد و آن را درنوردد و به گوش خدایان کهن برسد و آنان را از خواب هزاران ساله‌شان برخیزاند، تا نهال رهائی ما به درختی تنومند فراروید و بارآورد، تا خدایان همپیاله آزادگان این سرزمین شوند و جام بر جامشان بکوبند، &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در آنروز ندا نگاه سوزنده خود را از ما برخواهد گرفت، دستان مهربان مادران این سرزمین چشمان خسته‌اش را بر هم خواهند نهاد و آن نماد زیبائی و سرزندگی، در بستری از شادی شیرین در «گَرودِمان»، در سرای آهنگ و ترانه و سرود، جاودانه خواهد غنود، تا چامه سرایان این خاک مهرپرور بیادش بسرایند: &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آه از آن چشم سیاهت... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4234704294842336712-8295506155314893608?l=mbamdadan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mbamdadan.blogspot.com/feeds/8295506155314893608/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2011/06/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/8295506155314893608'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/8295506155314893608'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2011/06/blog-post.html' title='داد از آن برق نگاهت…'/><author><name>&lt;b&gt;مزدک بامدادان&lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14853013794863822612</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4234704294842336712.post-8651839215953346429</id><published>2011-05-08T23:02:00.000+02:00</published><updated>2011-05-08T23:02:36.920+02:00</updated><title type='text'>اکبر گنجی و اسلامش ؛ شیر بی یال و دم و اشکم که دید؟ (3)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;3. کتاب آسمانی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;3.1. تورات:&lt;/strong&gt; (تورات یا "تورا" [آموزش] بخش نخست "تنخ" است، که در کنار "نَوییم" [پیامبران] و "کتوویم" [نامه ها] کتاب دینی یهودیان (تنَخ) را می سازد. تنخ در نزد دیگر ملتها با نام بخش نخست آن "تورات" شناخته می شود) این کتاب را می توان به دو نیمه "موسائی" و "پسا موسائی" بخش کرد. بخش نخست که واژه شناسی دینی آنرا بنام "اسفار خمسه" می شناسد، از آفرینش جهان تا مرگ موسا را دربرمی گیرد. این همان بخشی است که در آن "ده فرمان" یهوه بر بنی اسرائیل فروفرستاده می شود و پایه ای میگردد بر آنچه که امروزه "شریعت یهود" نامیده می شود. بخش دوم که گردآورنده "کتاب"های پرشماری از بزرگان یهود است، با کتاب "یوشع" جانشین موسا آغاز می شود و با "ملاخی" پایان می پذیرد، که واپسین پیامبر عهد باستان است. تورات با گزاره «&lt;span style="color: red;"&gt;در آغاز هنگامی که خدا آسمانها و زمین را آفرید ...&lt;/span&gt;» آغاز می شود و با گزاره: «&lt;span style="color: red;"&gt;خداوند قادر متعال می فرماید&lt;/span&gt;» پایان می پذیرد. بدینگونه سرتاسر این کتاب، چه آن بخش که به موسا (پیام آور یهوه) می پردازد و چه آن بخشی که سرگذشت پیامبران و پادشاهان پس از موسا را بازگو می کند، هیچگاه از زبان خدا نگاشته نشده است و هر سخنی که از او بازگو می شود، یک گفتاورد است: «&lt;span style="color: red;"&gt;خداوند فرمود: شایسته نیست آدم تنها بماند. باید برای او یار مناسبی بوجود آورم&lt;/span&gt;» (آفرینش، 2). گذشته از آن بخش بزرگی از این کتاب به تاریخ قوم یهود پس از مرگ پیام آور دین این قوم می پردازد و پس از فروآمدن این دین برشته نگارش درآمده است. از نگرگاه یک تاریخنگار نیز در نگاه نخست کتابی است انباشته از داستانها و سرگذشتها، کتابی که گزارشگر انبوهی از جنگها و نیرنگهای (1) مردمانی است، که دینشان جامه ای بر پیکر کیستی ملی، و کیستی ملی شان کالبدی برای جان یافتن دینشان است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تاریخ نگارش گزارشهای سینه بسینه تورات و گردآوری تومارهای کهن ، به ربّی "یهودا هانَسّی" (165 تا 217 میلادی) بازمیگردد، که کار آغاز شده پس از ویران شدن "معبد اورشلیم" را به انجام رسانید و در کتابی بنام "میشنا" فرونوشت. ما در تاریخ با دو میشنا روبروئیم؛ "میشنا ریشونا" (میشنای کهن) و "میشنا آهارونی" (میشنای یهودی).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بدینگونه می توان در باره تورات سخن را چنین کوتاه کرد که: 1. نه خود تورات و نه باورمندان یهودی آنرا سخن خدا نمی دانند. 2. تورات نخست سینه به سینه به نسلهای دیگر رسید و سرانجام پس از ویرانی اورشلیم و آغاز آوارگی یهودیان در جهان، هزار و پانسد سال پس از موسا به رشته نگارش درآمد. 3. از همان آغاز خوانشهای گوناگونی از کتاب آسمانی یهودیان در دسترس بود و کسانی چون هانَسّی گزارشهای گوناگون را ویراستاری کرده و با کاستن و افزودن بخشهایی، خوانش خود را فرونوشته اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;3.2. انجیل:&lt;/strong&gt; آنچه امروزه بنام "اناجیل اربعه" (انجیل، اوانجلیوم: مژده/نوید) شناخته می شود، گزارش "تَرازمَند"(2) زندگی عیسای ناصری است. همه این گزارشها، چه ترازمند و چه ناترازمند گزارش حواریون و شاگردان مسیح هستند و پس از مرگ او نگاشته شده اند. انجیلهای چهارگانه ولی تنها بخشی از کتاب آسمانی مسیحیان را می سازند. این کتاب که مسیحیان خود آنرا "کتاب عهدین" می نامند در دو بخش "عهد جدید" و "عهد عتیق" (3) نوشته شده است. عهد جدید گذشته از انجیلهای چهارگانه نامه های فراوانی چون "رسائل پولس" (همچنین نامه یعقوب و یهودا و ...) و "مکاشفه یوحنا" (پیشبینی پایان جهان) را نیز دربرمی گیرد. این کتاب هم چون تورات پس از مرگ پیامبر نگارش و سپس ویراستاری شده است. عهد جدید با گزاره «&lt;span style="color: red;"&gt;تبارنامه عیسا مسیح، پسر داوود، پسر ابراهیم. ابراهیم پدر اسحاق بود، اسحاق پدر یعقوب بود ...&lt;/span&gt;» آغاز می شود و با گزاره «&lt;span style="color: red;"&gt;بخشایش خداوند ما عیسا بر همگان ارزانی باد&lt;/span&gt;» پایان می پذیرد. در سده دوم باورمندان مسیحی تلاش کردند چهار گزارش زندگی عیسا را در هم بیامیزند و از آن یک گزارش هماهنگ بیرون بیاورند. به این کتابها "دیاتِسارون"(4) می گویند که شناخته ترین آنها از آن اسقفی بنام "تاتیان سوریائی" است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بدینگونه کتاب آسمانی مسیحیان نیز نه سخن خداوند، که گزارشها و نامه ها و پیشبینی های نخستین گروندگان به این دین است که در گذر سده ها پیرایش و ویراستاری شده و پس از کاستن و افزودن بخشهایی به شکل کنونی اش بدست ما رسیده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;3.3. قرآن:&lt;/strong&gt; به وارونه دو کتاب پیش گفته، قرآن بجز نخستین سوره آن "الفاتحه" (که با بافتار و گویش دیگر بخشهای قرآن هیچگونه همخوانی ندارد) سراسر سخن الله است و از زبان او نوشته شده است. «&lt;span style="color: red;"&gt;بنام خداوند بخشنده مهربان. ستایش خدایی را که پروردگار جهانیان، بخشاینده مهربان، خداوند روز کیفر است. تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می جوئیم. ما را به راه راست رهنمون باش، راه آنانی که بر ایشان داده های خود ارزانی داشتی، نه راه خشم یافتگان و نه گمراهان&lt;/span&gt;» (5) این همه آن چیزی است که از زبان بندگان الله و رو بسوی او آمده است. در همه سوره های دیگر این الله است که با پیامبر یا بندگانش سخن می گوید (&lt;span style="color: red;"&gt;يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ، يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ ، يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ [روی هم رفته بیش از پنج هزار بار]&lt;/span&gt;) و به آنان اندرز می دهد و راست و ناراست را به آنان می نمایاند. از همین رو است که مسلمانان قرآن را "کلام الله مجید" می خوانند و واژه واژه آنرا سخن پروردگارشان می دانند که در آن هیچ جای گمانه نیست (&lt;span style="color: red;"&gt;ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ، بقره، 2&lt;/span&gt;). الله در جای جای قرآن بر این نکته انگشت می نهد که نوشتن (آوردن) این کتاب کار او است و از هیچ انسانی برنمی آید: «&lt;span style="color: red;"&gt;بگو اگر انس و جن گرد آيند تا نظير اين قرآن را بياورند مانند آن را نخواهند آورد&lt;/span&gt;» (6) تا جایی که مسلمانان قرآن را معجزه محمد می دانند و بر آنند، الله خود این کتاب را از دستبرد نگاه می دارد: «&lt;span style="color: red;"&gt;إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ. حجر، 9&lt;/span&gt;».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قرآن به باژگونه انجیل و تورات، بروزگار آورنده اش و از زبان او نوشته می شده است. در زمان محمد که گفته می شود خواندن و نوشتن نمی دانسته است، کسانی بودند که تاریخ آنان را بنام "کاتب وحی" می شناسد و یکی از سرشناسترین آنان معاویه پسر ابوسفیان است (7). در تاریخها آمده است (8) که سرانجام بروزگار عثمان، گروهی با بهره گیری از یادداشتهای "کاتبان وحی" و همچنین قرآنی که بروزگار ابوبکر گردآوری شده و "مصحف" نامیده می شد، دست به ویراستاری نوشته ها و لته های پراکنده قرآن زدند و آنرا تَرازمند و همگون ساختند. گفتنی است که بر پایه همین گزارشهای تاریخی دستنوشته های ناترازمند و ناهمگون بدست ویراستاران سوزانده شدند. از آن روز تا به اکنون هیچ ویراستاری دیگری در قرآن انجام نپذیرفته است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بدینگونه می توان گفت: 1. هم خود قرآن و هم باورمندان به اسلام این کتاب را سخن الله می دانند که بر زبان محمد جاری شده است، 2. قرآن بروزگار محمد نوشته شده و پیام آور خود بر نگارش پیامش سرکشی کرده است، 3. مسلمانان برآنند که در قرآن دست برده نشده و آنچه که ما امروزه در دست داریم، همان قرآنی است که هزارو سیسد و نود سال پیش در مدینه خوانده می شده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کوتاه سخن کتاب آسمانی یهودیان و مسیحیان سخن خداوند نیست و از خامه انسانهایی چون ما برون تراویده است، در جائیکه قرآن (بجز سوره الفاتحه) سخن الله است. تورات و انجیل (تنخ و عهدین) دهه ها و یا سده ها پس از مرگ آورندگانشان نوشته شدند، قرآن ولی بروزگار محمد و بدستور و با سرکشی خود او نوشته شد. تورات و انجیل در سده های پی در پی بارها ویراستاری شده اند و ویراستاران از آنها کاسته و یا بر آنها افزوده اند، (بگونه ای که ما خوانش های دیگری مانند انجیلهای ناترازمند[9] نیز از آنها در دست داریم). قرآن ولی پس از یک ویراستاری نخستین و نزدیک به زمان آورنده اش، دیگر دچار دگرگونی نشده و خوانش دیگری جز آنچه که در دست داریم از متن نخستین آن برجای نمانده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این سومین "تفاوت"ی است که اگبر گنجی در پی آن می گردد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;*****&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;آنچه که در این سه بخش آمد، تلاشی بود بر همسنجی سه دین بزرگ سامی و پاسخی به پرسش اکبر گنجی که می پرسد: «&lt;span style="color: red;"&gt;چه تفاوتی میان قرآن با تورات و انجیل وجود دارد؟&lt;/span&gt;» من در این جستار بدنبال یافتن یک پاسخ دینی به این پرسش نبوده ام و این ناهمانندیها را تنها از نگرگاه تاریخی واکاویده ام و در وانمائی آنها بیشتر به باورهای پیروان دینها پرداخته ام. برای نمونه من نیک می دانم که بگومگو بر سر اینکه آیا قرآن براستی سخن خداوند است یا نه، از همان آغاز پیدایش آن در میان بوده است و برای نمونه اینکه «&lt;span style="color: red;"&gt;قرآن حادث است یا قدیم؟&lt;/span&gt;» جان اندیشورزان مسلمان بسیاری را خلیده است. اکبر گنجی نیز در این باره بسیار اندیشیده و نوشته است، که گفتگوی او با نصر حامد ابوزید یکی از این نمونه ها است. با همه این گفتگوهای هزار و چهارسد ساله، مسلمانان کتاب خود را باز هم "کلام الله مجید" می خوانند و به آن تنها اینگونه می نگرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می خواهم در اینجا دست به یک همسنجی تاریخی دیگر بزنم، تا آشکار شود دشواریهای پیرایش دینی در اسلام ریشه در چه و کجا دارند. اکبر گنجی در نوشته خود از سنگسار و ریشه های یهودی آن سخن گفته است. نه او و نه دیگر نواندیشان و پیرایشگران دینی به این پرسش نمی پردازند که چرا این کیفر توراتی در میان مسلمانان اینچنین هواخواه دارد. یهودیان نزدیک به دوهزار سال است که سنگسار را از میان برداشته اند و آنرا بر کسی روانمی دارند. یک کاهن یهودی بنام ربّی "الیعازر بن عازریا" (100 میلادی) با گفتن اینکه «&lt;span style="color: red;"&gt;دادگاهی که در هفتاد سال حتا یکبار رأی به کشتن انسانی دهد، یک دادگاه آدمکش است&lt;/span&gt;»، کیفر سنگسار را برای همیشه از میان برداشت. الیعازر یک کارشناس "آگادا" بود، که می توان آنرا برابر "حدیث و روایت" در اسلام گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از پرسشهایی که نواندیشان و پیرایشگران مسلمان بسیار با آن روبرو می شوند، آیه 34 سوره نساء است که می گوید: «&lt;span style="color: red;"&gt;الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاء بِمَا فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُواْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِّلْغَيْبِ بِمَا حَفِظَ اللّهُ وَاللاَّتِي تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلاَ تَبْغُواْ عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِيًّا كَبِيرًا&lt;/span&gt;»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قرآن در این آیه (و سرتاسر این سوره) بر برتری مردان بر زنان انگشت می نهد و آنان را فرامی خواند که زنان نافرمانبردار خود را بزنند. یکی از مسلمانان نواندیش روزگار ما ابوالحسن بنی صدر در اینباره می نویسد (10): «&lt;span style="color: red;"&gt;زدن بمعنای بکار بردن زور بر ضد ديگری، يکی از معانی متعدد ضرب در عربی است. در قرﺁن، ضرب به ۱۴ معنی ﺁمده است&lt;/span&gt;» و آنگاه با بررسی روانشناسانه این سوره، "نشوز" (نافرمانی) را برخاسته از مازوخیسم زن (آزارخواهی جنسی) می داند و آنگاه " وَاضْرِبُوهُنَّ " را چنین معنی می کند: «&lt;span style="color: red;"&gt;آنها به تحرک آوريد (چنانکه ميل مرده زنده شود، معنای يازدهم ضرب در قرآن)&lt;/span&gt;». منی که نه اسلام شناسم و نه کارشناس زبان عربی، نمی توانم در باره معناهای چهارده گانه "ضَرَبَ" داوری کنم. همین اندازه می دانم که مسلمانان در چهارده سده گذشته همان "کتک زدن" را از این آیه دریافته اند، تا جایی که فقیهان در باره اندازه و چگونگی این کتکها نیز کتابها نوشته اند (11). همانگونه که بارها در این نوشته آورده ام، من خود پای در بگومگوی دینی در اینباره نمی گذارم و به تاریخ بسنده می کنم. ولی دریغم می آید که یک نکته را چه برای آقایان بنی صدر و گنجی، و چه برای دیگر نواندیشان و پیرایشگران بازگو نکنم. قرآن در آیه های 23 و 24 همان سوره می نویسد: «&lt;span style="color: red;"&gt;بر شما حرام شده است مادرانتان و دخترانتان و خواهرانتان و [...] و زنان شوهردار به استثناى زنانى كه مالك آنان شده‏ايد [...]&lt;/span&gt;». این دو آیه در کنار مادر و خواهر و دختر، زنان شوهردار را نیز از زنانی شمرده اند که زناشوئی با آنان بر مرد مسلمان "حرام" است. ولی اگر مرد مسلمان زن شوهرداری را "مالک" شود (قرآن واژه "مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ" را بکار می برد) می تواند با او همخوابگی (نکاح) کند. به دیگر سخن مرد مسلمان می تواند با زن شوهرداری که به هر روی از آن او شده است (برای نمونه دستگیری در جنگ و ...) بدون هراس از گناه و بی آنکه رأی آن زن را بپرسد همخوابگی کند. نواندیشان مسلمان ما با آیه هایی این چنینی که شمارشان در قرآن کم نیست چه خواهند کرد؟ آیا در میان آنان نیز "الیعازر"ی یافت خواهد شد که بجای پیچ و تاب خوردن در معنیهای 14 گانه "ضَرَبَ" بگوید: &lt;br /&gt;«&lt;span style="color: red;"&gt;اگر مردی در پنجاه سال زندگی زناشوئی به هر بهانه ای، حتا یک بار دست بر زدن همسرش بلند کند نیز، یک بزهکار است&lt;/span&gt;»؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من ناهمانندیها و یا "تفاوت"های اسلام با آن دو دین دیگر را از نگرگاه تاریخی آوردم. راستی را چنین است که در آئین یهود به دلیل همان درهم آمیختگی پیچیده دینی-نژادی دگرگونی چندانی پدید نیامده و یهودیان هرکجا که خواسته اند خود را با جهان نوین هماهنگ کنند، بناچار بخشی از کتاب آسمانی و آموزشهای دینی شان را نادیده گرفته اند (مانند نمونه سنگسار، یا پذیرش "یهودی شدن" دگردینان برای پیشگیری از نابودی یهودیان در پی پیوند با نایهودیان). ویژگی آنچه که "یهودیت" نامیده می شود در آن است که «می توانی یهودی باشی، بی آنکه یهودی باشی» از همین رو است که تنها کشور یهودی جهان نه "دینی"، که "گیتیگرا" است، زیرا اندازه یهودی بودن یک شهروند در پیوند با اندازه پایبندی او به آموزه های موسا نیست. "خَمِش-پذیری" آئین موسا چنان اندک است، که اسرائیل پس از گذشت بیش از شست سال از پیدایشش در چالش با دینداران یهودی هنوز یک قانون اساسی نوشته شده ندارد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آئین مسیح نیز توانست خود را با اروپای بیدار شده و نوزاده شده همراه کند و در پی کاروان رنسانس (12) براه افتد. کار بر مسیحیان نو اندیش از آن رو آسان تر بود، که کسی کتاب دینی را سخن خداوند نمی دانست و پیش از آن نیز در این کتاب ویراستاریهای فراوانی انجام گرفته بود، گزارش موبموی زندگی عیسای ناصری در دسترس همگان بود (بویژه پس از برگرداندن آن به زبان آلمانی بدست لوتر) و مسیحیان نخستین (بخوان راستین) نه شمشیر می کشیدند و نه کسی را به شراره های آتش می سپردند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیرایش دینی در اسلام نمی تواند تنها با نوشتن کتاب و جستار پایان یافته انگاشته شود و باید رفتار مسلمانان را نیز در بر بگیرد. برای نمونه زنان مسلمان همیشه "حجاب" را یک پوشش دانسته و بر حق گزینش آن در جایگاه یک حق شهروندی در کشورهای آزاد پای فشرده اند. گذشته از اینکه این حق در کشورهای آزاد و گیتیگرا نیز بی مرز نیست (برای نمونه هیچکس نمی تواند با دستآویز کردن این حق برهنه به خیابان بیاید) باید گفت که از دیدگاه پیوندهای دوسویه انسانی، حجاب یک دیوار و نشانگر یک نگاه بدبینانه به هر مردی است. پوشش اسلامی باید چنان باشد که از پیکر یک زن، تنها چهره و دستانش را بتوان دید ("خِمَر" و "جلباب" نور 31 و احزاب 51) و به دیگر سخن برجستگیهای تن او و مویهای سرش، یعنی آنچه که زنانگی یا "زن بودن" او را آشکار می کند باید پنهان بماند. این زنانگی ولی می تواند بر مردانی که در پی کامجویی جنسی از او نیستند (پدر و برادر و پسران خردسال و ...) و یا از حق کامجوئی جنسی برخوردارند (شوهر) آشکار شود. پس "حجاب" چیزی جز نگاهداشتن پیکر خود از نگاه کامجویانه (ناپاک؟) مردان نیست. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روی سخن من با زنان مسلمانی که تنها در پیروی از آئینهای هزارساله به حجاب تن می دهند نیست، ولی زنان نواندیش مسلمان که حجاب را آگاهانه و در پی پژوهش برگزیده اند باید به این پرسش پاسخ دهند که چرا در هر مردی بجز پدر و برادر و پسران خود، انسانی را می بینند که بدانها تنها از نگرگاه کامجویی می نگرد. زنی که در برابر من سرش را در روسری و پیکرش را در چادر می پیچد، مانند میزبانی است که با پای گذاشتن من به خانه اش بر همه درها چفت می بندد. رفتار هردو اینان یک ناسزا است، یکی مرا چشم چرانی می داند که جز به زنانگی او نمی نگرم، و دیگری مرا دزدی می داند که جز به دستبرد از خانه او نمی اندیشم. با چنین رفتاری نمی توان از دیگران چشمداشت رواداری و فراخ سینگی داشت. حجاب اگر بناچار باشد، تنها در بند کردن زن و پنهان کردن کیستی جنسی (زنانگی) او است، ولی هنگامی که آگاهانه گزیده شود، جایگاه مردان را به مشتی چشم چران فرومایه که زنان را تنها برای کامجویی می خواهند، فرومی کاهد. این "غربیان"ی که آقای گنجی انگشت سرزنشش را بسوی آنان آهیخته است، اسلام را از قرآن نمی آموزند، آنان رفتار مسلمانان، بویژه رفتار سرآمدان آنان را که این دین را آگاهانه پذیرفته اند، می بینند و آنرا با اسلام برابر می گیرند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;**********&lt;br /&gt;اکنون و با پذیرش این ناهمانندیها باید دید برای پیرایش اسلام و این-جهانی کردن آن کدام راه نارفته را باید پیمود. من خود در گذشته و در سالهای باورمندی ام به اسلام در پی یافتن این راه بودم و در تلاش برای رسیدن به اسلامی که پایبندی به آن مایه "ننگ" نباشد، قرآن را بی یکسویانه می پژوهیدم. در آن زمان می پنداشتم که با سرمشق گرفتن از محمد، بنام کسی که اسلام را از هر کس دیگری بهتر دریافته است، می توان زنگارهای هزاروچهارسدساله را از چهره اسلام زدود و به گوهر راستین و آغازین آن دست یافت. با خواندن زندگینامه های او (سیره الرسول) که از هر سد برگشان نود برگ گزارش جنگها و کشتارها و بَرده کردن شکست خوردگان بود، آنها را نیز بکناری نهادم و تنها به قرآن پرداختم. باور من به برابری زن و مرد بر آنم داشت که دیدگاههای قرآن در باره زنان را نیز بکناری گذارم و هر چه باورم به حقوق بشر و حقوق شهروندی و برابری همه انسانها ژرفتر می شد، می دیدم که فرمانهای قرآن در باره "قصاص" و "ارتداد" و ... را نیز نمی توانم بپذیرم. اندک اندک اسلام من همچون شیر آمده در مثنوی معنوی شد که یال و دم اشکم و پنجه و دندانش را از دست می داد و دیگر هیچ همانندی گوهری با یک شیر نداشت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شیر بی یال و دم و اشکم که دید؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;ایـن چنین شـیری خـدا هـم نافرید!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آرزویم برای اکبر گنجی و دیگر نواندیشان و پیرایشگران دینی این است که بتوانند از پس این کار دشوار برآیند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;---------------------------------------------------------------&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;1.برای نمونه: «ابرام به سارای گفت: تو زن زیبایی هستی و اگر مردم مصر بفهمند من شوهر تو هستم، برای تصاحب تو مرا خواهند کشت. اما اگر بگویی خواهر من هستی، جانم در امان خواهد بود. [...] خداوند فرعون و تمام افراد قصر را به بلای سختی مبتلا کرد، زیرا سارای زن ابرام را به قصر خود برده بود. فرعون به ابرام گفت: این چه کاری بود که با من کردی؟ چرا به من نگفتی که سارای زن تو است؟ چرا او را خواهر خود معرفی کردی تا او را به زنی بگیرم؟» سفر آفرینش، 12&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;Canonical .2&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;Testament .3&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;Diatessaron .4&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;واژه یونانی از "دیا: میان" و "تسارون: چهار"، به پارسی می توان آنرا "چار-در-یِک" نامید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;5. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴿۱﴾الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ ﴿۲﴾ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ﴿۳﴾ مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ ﴿۴﴾ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ ﴿۵﴾ اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ ﴿۶﴾ صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ غَيرِ المَغضُوبِ عَلَيهِمْ وَلاَ الضَّالِّينَ ﴿۷﴾&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;6. «قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَن يَأْتُواْ بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ لاَ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيرًا»سوره الاسراء، آیه 88&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;همچنین بنگرید به: بقره 23 و 24، هود 13، یونس 38 و طور 34&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;7. معاویه نخستین چهره سرشناس اسلام است که می توان از نگر تاریخی به هستی اش باور داشت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;8. تاریخ یعقوبی، پوشینه 2، برگ 64، محمد ابراهیم آیتی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی 1374&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;Non-canonical .9&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="color: #3d85c6;"&gt;http://news.gooya.com/politics/archives/2011/04/120386.php&lt;/span&gt; .10&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;11. «کم کم کتکها را شدیدتر کند، البته تا جائی که از بدن زن خون جاری نشود» بنگرید به "شرح لمعه" در سده نهم و "تحریر الوسیله" در سده چهاردهم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;12. واژه های "ریناسچیتا" و "ریناسچی مِنتو" (نوزائی) برای نخستین بار از سوی "جورجیو واساری" هنرمند و هنرشناس ایتالیائی بسال 1550 در باره «گذر از هنر سده های میانه و نوزائی هنر باستانی» بکار رفتند. بنگرید به دانشنامه بروکهاوس.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4234704294842336712-8651839215953346429?l=mbamdadan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mbamdadan.blogspot.com/feeds/8651839215953346429/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2011/05/3.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/8651839215953346429'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/8651839215953346429'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2011/05/3.html' title='اکبر گنجی و اسلامش ؛ شیر بی یال و دم و اشکم که دید؟ (3)'/><author><name>&lt;b&gt;مزدک بامدادان&lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14853013794863822612</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4234704294842336712.post-3302428046026183534</id><published>2011-04-29T22:14:00.005+02:00</published><updated>2011-05-04T21:27:18.716+02:00</updated><title type='text'>اکبر گنجی و اسلامش؛ شیر بی یال و دم و اشکم که دید؟ (2)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;در پیوند با آنچه که در زیر خواهد آمد، گفتنی است که من در این نوشته تنها از نوشته های درون-دینی بهره خواهم جست، زیرا آنچه که در برداشت باورمندان به هر دینی جای می گیرد و در ناخودآگاه آنان می نشیند، بازگفته های دیگر باورمندان است و نه آنچه که نوشته های برون-دینی بدان می پردازند. شاید نیاز به گفتن نباشد که من بر دستکاریها و دستبردهای انجام شده در نوشته های درون دینی بخوبی آگاهم و به آنها به چشم یک سند تاریخی نمی نگرم، ولی اینرا نیز نیک می دانم که در ساختن اندیشه ما آنچه که "گمان می کنیم رخ داده" نقشی بسیار بزرگتر از "آنچه که براستی رخ داده" بازی می کند. سروکار ما در اینجا با "باور" است و نه با "دانش"، پس من به راست و ناراست این گزارشها نمی پردازم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;2. گسترش&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;2.1. آئین یهود&lt;/strong&gt;: انگشت گذاشتن بر یک ناهمانندی بنیادین آئین یهود با آن دو دین دیگر در آغاز این بخش تهی از هوده نیست. به وارونه اسلام و مسیحیت، در آنچه که "یهودیت" نامیده می شود، چیزی بنام "دین-گُستری" یافت نمی شود. یهودیان نه تنها بدنبال گسترش دین خود و گرواندن مردمان دیگر به آن نبوده اند، که بر پایه آموزه های دینی شان "هلاخا" هر کسی، حتا اگر فرمانهای دینی آمده در تورات و تلمود و تَنَخ را موبمو انجام دهد نیز، تنها هنگامی یهودی شمارده می شود، که از مادری یهودی زاده شده باشد. به دیگر سخن به باژگونه اسلام و مسیحیت، جنگهای یهودیان همیشه برای "ملت یهود" بوده اند و نه برای "دین یهود". برای نمونه می توان از نبردهای یهودیان به فرماندهی موسا در سرگردانی چهل ساله آنان در بیابان سینا، آمده در تورات، نام برد. اندک زمانی پس از گریز از مصر یهودیان نخست مردم "عمالیق" را نابود کردند ("&lt;span style="color: red;"&gt;من نام و نشان مردم عمالیق را از روی زمین محو خواهم کرد&lt;/span&gt;"، سِفر خروج، بخش هفده). فهرست دیگر شهرها و ملتهایی که به گفته تورات در راه رسیدن بنی اسرائیل به "ارض موعود" کشتار و نابود شدند، چنین است: عراد، اموری، باشان، مدیان، اریحا، عای، اشتروت، حبرون، یرموت، فرآم، لاخیش، مقیله، لبنه و ... اورشلیم: «&lt;span style="color: red;"&gt;از "قادش برنیع" تا "غزه" و از "جوشن" تا "جبعون" همه را قتل عام کردند&lt;/span&gt;» (یوشع 10). گزارش همه این نبردها با گزاره ای ترسناک پایان می پذیرد: «&lt;span style="color: red;"&gt;آنگاه بنی اسرائیل دشمنان خود را تا واپسین مرد کشتار کردند&lt;/span&gt;» &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بدینگونه می بینیم که جنگهای یهودیان با مردمان همسایه نه برای گسترش "دین موسا" که برای گسترش سرزمین یهود و به گویش امروزین جنگهای "امپریالیستی" بوده اند. درهم آمیختگی دو گوهره "دینی" و "نژادی" در میان یهودیان کار را بر کسانی که می خواهند آنرا با مسیحیت و اسلام بسنجند دشوار می کند. اسلام و مسیحیت دینهای فرا-ملی هستند، در جائیکه آئین یهود در گوهر خود جامه ای است که تنها بر پیکر قوم یهود دوخته شده است و بخشهای دینی/اخلاقی آن به آنان کیستی دینی، و بخشهای اسطوره ای/تاریخی آن به آنان کیستی ملی می بخشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موسا بنیانگزار آئین یهود، اگرچه بخش بزرگی از زندگی خود را در جنگ گذراند، ولی در پی پذیراندن دین خود به دیگران نبود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;2.2. آئین مسیح: &lt;/strong&gt;نه تنها بنیانگزار آئین مسیح در همان آغاز کار به گناه شورش و نوآوری بر چلیپا میخکوب شد، که پیروان او نیز نخست از سوی "فریسیان" و "صدوقیان" و سپس از سوی فرمانروایان رومی چون "نرون" (54 تا 68 م.) و "تراژان" (98 تا 117 م.) سرکوب و کشتار شدند. بجز یهودا اسخریوطی که از شرم لودادن عیسای ناصری خودکشی کرد، همه حواریون مسیح یا در اورشلیم و یا در دیگر بخشهای امپراتوری روم از اتیوپی تا ارمنستان بدست کارگزاران رومی کشته شدند. دامنه این سرکوبها و کشتارها بیش از سه سده بدرازا انجامید و نوشته های بجا مانده از این سه سده – چه درون دینی و چه برون دینی – گزارشهای هراسناکی از رفتار امپراتوری روم با مسیحیان بدست می دهند. اگر نرون رُم را به آتش کشید و گناه آنرا بگردن مسیحیان انداخت تا آنان را سخت کیفر دهد، بروزگار فرمانروائی مارکوس اورلیوس (161 تا 180 م.) گناه بسیاری از رخدادهای طبیعی نیز بگردن مسیحیان انداخته شد، تا این نوکیشان آسانتر به دم تیغ بدریغ کشتار سپرده شوند. پس از اورلیوس مسیحیان کوتاه زمانی در آرامش زندگی کردند تا اینکه امپراتور خونخواری بنام "دکیوس/دسیوس" (249 تا 251 م.) (1) نام خود را با کشتار سرتاسری آنان جاودانه کند. پس از او "والریانوس" (253 تا 260) این سیاست را پی گرفت و در به انجام رسانیدن آن سختگیری بیشتری از خود نشان داد. این همان امپراتوری است که در نقش رستم برابر اسب شاپور ساسانی زانو زده است. گسترده ترین و سختگیرانه ترین سرکوب مسیحیان ولی بروزگار "دیوکلتیان" (284 تا 305) رخ داد. این امپراتور که همزمان با نرسه پادشاه ساسانی زیسته است، از هیچ شکنجه و آزاری برای بازگرداندن باورمندان مسیحی از آئین عیسا خودداری نکرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بدینگونه می بینیم که آئین مسیح درامپراتوری روم تا سال 311 میلادی با وجود سختگیرانه ترین سرکوبها و کشتارها چنان گسترشی یافت که در این سال"گالریانوس" ناچار از نگارش "فرمان رواداری نیکومدیا" (2) شد که مسیحیان را در گزینش دین خود آزاد می گذاشت. دو سال پس از آن امپراتوران باختر و خاور روم، "کنستانتین یکم" (306 تا 337) و "لیسینیوس" (308 تا 324) این فرمان را با نام "فرمان رواداری میلان" (3) به پیروان همه دینها گسترش دادند. آنچه که امروزه در جهان مسیحی "چرخش کنستانتینی" (4) نامیده می شود، پایانی بود بر سه سده سرکوب، شکنجه و کشتار پیروان آئین مسیح، که توانسته بودند باورهای خود را با وجود این سرکوبها چنان در میان شهروندان امپراتوری روم بگسترانند، که امپراتوران ناچار از پذیرش جایگاه آنان در جامعه آنروز شدند و به این مردم انبوهی که بی هراس از شکنجه و کشتار بر آئین خود مانده بودند، به چشم کسانی بنگرند که می توانستند برای نگهبانی پایه های امپراتوری از جان خود بگذرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عیسا پیام آور آئین مسیحیت نه تنها خود برای گستراندن دینش دست به شمشیر نبُرد، که گسترش آئین او تا سیسد سال برغم سرکوبها و کشتارهای ددمنشانه، و تنها با گفتگو و فراخوانهای آشتیجویانه انجام پذیرفت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;2.3. اسلام: &lt;/strong&gt;همانگونه که آوردم، در باره دو سده آغازین اسلام هیچ گزارش همزمانی که بکار پژوهش بیاید در دست نیست. ولی از آنجا که این بررسی و همسنجی بر پایه گزارش های پذیرفته شده از سوی پیروان هر دینی انجام می گیرد، در باره اسلام هم به "سیره" ها بسنده می کنم. نخستی کتابی که از زندگانی محمد به دست ما رسیده است، "کتاب المَغازی" نام دارد. این کتاب گزارش "غزوه"های محمد است و به جنگهای دهه آغازین اسلام، از کوچ مسلمانان به مدینه تا درگذشت محمد پرداخته است. واقدی می نویسد: «&lt;span style="color: red;"&gt;اولین پرچمی که پیامبر (ص) برافراشت و آنرا به حمزه بی عبدالمطلب سپرد تا به کاروان قریش حمله کند در ماه رمضان و آغاز هفتمین ماه هجرت بوده است، [...] و در ماه صفر (یازدهمین ماه هجرت) شخصا آهنگ سرزمین "ابواء" کرد و بدون هیچگونه برخوردی به مدینه مراجعت فرمود&lt;/span&gt;» (5). ابن هشام، البصری ، طبری، ابن خلدون و ابن اثیر نیز همین گزارش را با اندکی کم و بیش آورده اند. دو نکته را در این گزارشها نادیده نباید گرفت. نخست آنکه محمد تنها هفت ماه پس از کوچ به مدینه و یافتن همپیمانانی جنگجو و نیرومند، دست به شمشیر برد. دوم آنکه در این جنگ (همچون بیشتر جنگها) این مسلمانان بودند که بدنبال درگیری با قریش بودند و به وارونه آنچه که پیرایشگران اسلام و نواندیشان دینی می گویند، این نبردها به هیچ روی "دفاع از خود" بشمار نمی آمده اند. از میان همه نامهایی که بر نزدیک به سی "غزوه" (جنگهایی که در آنها محمد سپاهش را همراهی می کرده، گونه دیگر این جنگها "سریه" نامیده می شوند، که بدون همراهی محمد انجام پذیرفته اند) دهه نخستین اسلام نهاده شده اند، تنها نام "بدر" است که در قرآن بازتاب می یابد: «&lt;span style="color: red;"&gt;و بیگمان خدا شما را در "بدر" با آنكه ناتوان بوديد يارى كرد پس از خدا پروا كنيد باشد كه سپاسگزارى نماييد&lt;/span&gt;» (4). مفسران قرآن این آیه را در پیوند با جنگ بدر می دانند، اگرچه قرآن در اینباره بیشتر سخن نگفته است. همین مفسران آیه های 121، 122، 152 تا 155، 165 تا 168 و 172 تا 174 همین سوره را نیز در پیوند با جنگ "اُحُد" می دانند، اگرچه وژه "احد" در هیچکدام از این آیه ها نیامده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با خواندن گزارشهای سیره نویسان و تاریخنگاران گوناگون از خراسان در خاور ایران گرفته تا مراکش در باختر آفریقا در می یابیم که پیامبر اسلام که در سیزده سال نخست پیامبری اش در مکه به فراخوانهای آشتیجویانه و گفتگو با بت پرستان و دگردینان پرداخته بود، در همان ماههای نخست پس از کوچیدنش به مدینه برای گسترش اسلام دست به شمشیر برده و در نزدیک به همه جنگها خود آغازگر نبرد بوده است. از نبردهایی که در یادمان تاریخی مسلمانان جای گرفته اند، می توان از "غزوه بدر"، "غزوه اُحُد"، "غزوه خندق"، "غزوه بنی قریظه" و "غزوه خیبر" نام برد. واقدی در باره جنگ بنی قریظه می نویسد: «&lt;span style="color: red;"&gt;نبّاش بن قیس گفت: ما به همان ترتیب که بنی نضیر تسلیم شدند، تسلیم می شویم [...] ما همان بار شتر را هم نمی خواهیم، اجازه بدهید که خون ما محفوظ بماند و زن و بچه ما را به خودمان واگذارید. پیامبر فرمود به هیچ وجه موافقت نمی کنم، مگر اینکه تسلیم فرمان من شوید [...] (پس از تسلیم شدن یهودیان بنی قریظه در پی گرسنگی و تشنگی چند هفته ای) اصحاب پیامبر به کندن (گودال) مشغول شدند و آن حضرت با بزرگان و اصحاب نشسته بودند و مردان بنی قریظه را دسته دسته می آوردند و گردن می زدند&lt;/span&gt;» (7) او همچنین در باره نبرد خیبر می آورد: &lt;span style="color: red;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;«&lt;/span&gt;... چون این گنج پیدا شد، پیامبر دستور فرمود زبیر، کنانه را شکنجه دهد تا هر چه که پیش او است به دست آورد. زبیر کنانه را شکنجه داد، حتی سنگ آتش زنه ای را روی سینه او گذاشت [...] هم دستور فرمود تا برادر دیگر را هم شکنجه دهند [...] گویند گردنش را زدند. پیامبر در قبال این کار آنها اموالشان را حلال کرد و زن و فرزندانشان را به اسارت گرفت&lt;/span&gt;» (8) گفتنی است که این جنگها همه زبر نام "جهاد فی سبیل الله" (9) انجام می پذیرفتند، بگونه ای که اگر از دو قبیله اوس و خزرج درگذریم، هیچ قبیله و شهری را در شبه جزیره عربستان نمی یابیم که خودخواسته مسلمان شده باشد. اینان همه بزور شمشیر و در پی شکست از مسلمانان به اسلام گرویده اند.&lt;br /&gt;بهره گیری از شمشیر برای گستراندن اسلام با مرگ محمد پایان نیافت. در تاریخهای پیش نامبرده می خوانیم که اندکی پس از درگذشت محمد و بازگشتن بخش بزرگی از مسلمان شدگان به دین پیشینشان، جنگهای "ردّه" جای غزوه ها و سریه ها را گرفتند و با نیرومند شدن مسلمانان کار به کشورگشائی و و گستراندن اسلام به دیگر کشورهای همسایه (ایران و روم) رسید. به گمانم دکتر شریعتی است که در "ما و اقبال" می نویسد: «&lt;span style="color: red;"&gt;اگر بخواهند از پیغمبر اسلام مجسمه ای بریزند، باید در یك دستش كتاب باشد و در دست دیگرش شمشیر&lt;/span&gt;» بدینگونه شکست خوردگان عرب و ایرانی و سریانی و آرامی و ایلامی و مصری و کلدانی و بربر دو راه بیشتر در پیش روی نداشتند؛ یا کتاب (قرآن) را می پذیرفتند و یا پیکرشان پذیرای شمشیر مجاهدان اسلام می گشت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کوتاه سخن اینکه :&lt;br /&gt;*) موسا برای گستراندن دینش دست به شمشیر نبرد و جنگهای او "نژادی" و در راستای کشورگشائی بودند.&lt;br /&gt;*) عیسا برای گستراندن دینش شمشیر نکشید، گسترش آئین او در سه سده نخست به بهای شکنجه و مرگ گروندگان انجام پذیرفت،&lt;br /&gt;*) محمد برای گستراندن اسلام شمشیر آهیخت و گسترش این دین دست کم در دو سده نخستین تنها در سایه شمشیر انجام پذیرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این دومین "تفاوت"ی است که اکبر گنجی سراغ آنرا گرفته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دنباله دارد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;----------------------------------------------------------------&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;1. برخی از نوشته های اسلامی او را با دقیانوس داستان "اصحاب کهف" یکی می گیرند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;Edict of Toleration by Galerius .2&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;Edict of Toleration of Milan .3&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;Constantinian shift .4&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;5. مغازی، تاریخ جنگهای پیغمبر اسلام، محمد بن عمر واقدی، ترجمه دکتر محمود مهدوی دامغانی ، برگ 1 &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;6. وَلَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ بِبَدْرٍ وَأَنتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ﴿آل عمران ۱۲۳﴾ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;7. همانجا، برگهای 379 تا 389&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;8. همانجا، برگ 513&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;9. واقدی می نویسد: «&lt;span style="color: red;"&gt;پیامبر دستور فرمود جارچی جار بزندکسی که همراه ما می آید فقط باید رغبت جهاد داشته باشد و کسانی که قصد غنیمت دارند، نیایند&lt;/span&gt;» همانجا، برگ 482&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4234704294842336712-3302428046026183534?l=mbamdadan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mbamdadan.blogspot.com/feeds/3302428046026183534/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2011/04/2.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/3302428046026183534'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/3302428046026183534'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2011/04/2.html' title='اکبر گنجی و اسلامش؛ شیر بی یال و دم و اشکم که دید؟ (2)'/><author><name>&lt;b&gt;مزدک بامدادان&lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14853013794863822612</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4234704294842336712.post-916765128397400443</id><published>2011-04-19T22:00:00.001+02:00</published><updated>2011-04-29T22:15:40.057+02:00</updated><title type='text'>اکبر گنجی و اسلامش؛ شیر بی یال و دم و اشکم که دید؟ (1)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;پیشینه بگومگو بر سر پیرایش پذیری اسلام را می توان تا دوره روشنگری در سالهای پادشاهی ناصرالدین شاه پی گرفت. یکی از نخستین کسانی که در این زمینه نگاه را از باورهای کهنه هزار ساله برگرفته و به اسلام و بازتاب آن در زندگی روزانه ایرانیان با نگاهی نو و دانشپایه پرداخته، میرزا فتحعلی آخوندزاده است. آخوندزاده در "مکتوبات" که به یک شاهزاده پندارین ایرانی نوشته شده است، موبمو پیوند واپسماندگی ایرانیان و دیگر مردمان مسلمان را با باور آنان به اسلام می شکافد و برمی رسد. او از جلال الدوله پندارینش می پرسد:&lt;br /&gt;«&lt;span style="color: red;"&gt;به تکليف سعد وقاص اسلام را قبول کردیم تا در هر دو عالم به شادی و شاهی بوده باشيم. از عالم آخرت که هنوز خبری نداريم٬ ولی از عالم دنيا٬ آنچه واقع است اين است که از هجرت تا این زمان به ايرانيان مصيبت هايي رسيده است که در هيچيک از صفحات دنیا خلق بدانگونه مصائب گرفتار نگريده است [...] و تازه تنها اهل ايران نيستند٬ خود عربها به چه روز رسیدند! حالا در دنيا گمنام تر و بدبخت تر از آنها کمتر طايفه ای ميتوان یافت. پس چرا اسلام مایه سعادت ايشان نشد؟ الحال همه آنها گرسنه و برهنه٬ بی علم و بی هنر٬ در گوشه ای افتاده ميمانند. هرگاه در بت پرستی باقی ميبودند يحتمل به روزی رسيده بودند&lt;/span&gt;» (1). &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید گفته شود که پرسشها و خرده گیریهای میرزا فتحعلی ریشه در جامعه واپسمانده ایران قجری داشته بوده است و پیوندی با ایران سده بیست و یکم ندارد. خواندن بخش دیگری از این کتاب ارزشمند نادرستی این انگاشت را نشان می دهد:&lt;br /&gt;«&lt;span style="color: red;"&gt;نغمه پردازی مکن، حرام است! به نغمات گوش مده، حرام است! نغمات یاد مگیر، حرام است! تیاتر یعنی تماشاخانه مساز، حرام است! به تیاتر مرو، حرام است! رقص مکن، مکروه است! به رقص تماشا مکن، مکروه است! ساز مزن، حرام است! شطرنج مباز، حرام است! تصویر مکش، حرام است!&lt;/span&gt;» (2). گمان نمی کنم نیازی به آوردن نمونه از ایران سال 1390، یکسد و پنجاه سال پس از نگارش مکتوبات باشد، که این گزاره ها هم امروز نیز بر زبان دینفروشان روان می شوند و سیمای جمهوری اسلامی در پیروی از همین دستورهای دینی است که تا به امروز از نشان دادن سازها خودداری می کند، رقص که دیگر جای خود دارد. من سر آن ندارم که این نوشته را بیش از این به گفتاوردهای میرزا فتحعلی بیارایم. همین اندازه بسنده است که در مکتوب سوم آخوندزاده به بنمایه های فلسفی اسلام می پردازد و همچنین برخی از فرمانهای آن همچون "حجاب" را بزیر نگاه خرده بین خود می گیرد. بیهوده نیست که یکسد و پنجاه سال پس از چاپ "مکتوبات" این نوشته ارزشمند را نه شاه و نه شیخ چاپ و پخش کردن برنتافتند، میرزا فتحعلی در این کتاب هم خودکامگی (دسپوتیسم) و هم واپسماندگی (ارتجاع) دینی را بزیر تازیانه بی زنهار خود می گیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواندن نوشته ای از اکبر گنجی بنام "ننگ مسلمان بودن" (3) بهانه ای شد برای پرداختن به پرسمانی بنام "اسلام و پیرایش دینی". این نوشته گنجی را می توان از نگرگاههای گوناگونی بررسید و در باره آن سخن گفت. برای نمونه همسنجی یهودی ستیزی و اسلام ستیزی به گمان من از پایه نادرست است و آدمی را از همان آغاز به گمراهی می کشاند. ریشه این گمراهی در آن است که اسلام تنها یک "دین" است و شاید تنها دینی باشد که وابستگی های ملی و نژادی را برنمی تابد، بگونه ای که دست کم در ایران همیشه در برابر کیستی ملی ما جای گرفته به ستیز با آن پرداخته است (این پدیده را می توان در ستیزه جوئی مسلمانی چون اکبر گنجی با نشان شیروخورشید که نماد ملی – و نه دینی – ما است، به نیکی دید). در جایی که واژه یهودی هم بازگو کننده کیستی دینی و هم نمایانگر کیستی ملی است. کارل مارکس بی دین و خداناباور به همان اندازه "یهودی" است، که تئودور هرتسل سکولار و یک "ربی" یا "خاخام". پس یهودی ستیزی پیش از آنکه نگاه به دین (اندیشه) داشته باشد، در ستیز با نژاد (خون) است. به دیگر سخن یهودی ستیزی با "چیستی" یک انسان سر ستیز دارد و اسلام ستیزی با "کیستی" او. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمونه دیگر تهی بودن جای گروه دیگری از خرده گیران بر اسلام است که آقای گنجی به گمان من آگاهانه آنان را نادیده می گیرد. او تنها از "اسلام ستیزان" و "اسلام هراسان" سخن می گوید و چنین وامی نمایاند که گویی هرگونه برخوردی با اسلام یا از سر ستیز است و یا از سر هراس، در این میان این پرسش بی پاسخ می ماند که آیا بیرون از این دو گروه هیچ خرده گیر دیگری یافت نمی شود و آیا یک "اسلام پژوه" (نه در معنی دانشگاهی آن، که به معنی کسی که دست به پژوهش بی یکسویانه در اسلام می زند) نمی تواند بر اسلام خرده بگیرد؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اکبر گنجی در نمونه دیگری می نویسد: «&lt;span style="color: red;"&gt;گزاره های غیرعقلانی تورات و انجیل از قرآن بیشتر است.ضمن آنکه احکامی چون سنگسار که در تورات وجود دارد، در قرآن وجود ندارد&lt;/span&gt;» ولی در جایگاه یک پیرایشگر دینی آگاهانه گوش بر این پرسش می بندد که چرا یک کیفر توراتی در جایی که یهودیان خود بیش از دو هزار سال است دست از آن کشیده اند، با گوهر اسلام چنان همخوانی و همسوئی تنگاتنگی داشته که در این هزار و چهارسد سال هیچ مسلمان باورمندی به پیکار با آن برنخاسته و امروز هم آنرا تنها در "اسلامی" ترین کشورهای جهان یعنی ایران و عربستان و سودان می توان یافت؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;******&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از آنجایی که پرداختن به تک تک نمونه های یاد شده و گسترش و ژرفایش آنها نه گرهی از کاری می گشاید و نه راه به گفت و گویی گره گشا می برد، می خواهم با بهره گیری از خوانده ها و دریافتهای خود، بنام کسی که روزگاری از همین جایگاه امروزین اکبر گنجی سینه و سخن را سپر اسلام می کرد و در رویارویی با کاستیهای آن خود را یا به ندیدن می زد و یا می فریفت، تنها به بند سوم نوشته ایشان بپردازم. ناگزیر از گفتنم که نوشته اکبر گنجی به نام کسی که نواندیش و پیرایشگر دینی نامیده می شود و در سالهای گذشته تلاشهای ژرف و بنیادینی را برای نمایاندن چهره ای آشتیجو و این جهانی از اسلام بکار زده است، برای من تنها یک دستمایه است تا اندیشیده های خود را در برابر چشمان خُردبین خوانندگان بگذارم و در اندازه خود به گفتگو در باره چرائی و چگونگی پیرایش دینی در اسلام دامن بزنم. نیازی به گفتن نیست که من اسلام شناس نیستم و به این پرسمان تنها از دیدگاه یک باورمند پیشین می نگرم، باورمندی که تا پیش از خواندن قرآن همیشه در برابر خرده گیران آن سینه سپر می کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اکبر گنجی در بند سوم نوشتارش می نویسد:&lt;br /&gt;«&lt;span style="color: red;"&gt;اینک پیروان ادیان مختلف از نظر معرفت و معیشت و نظام های سیاسی در یک سطح قرار ندارند.بر مبنای این واقعیت کسانی نتیجه گرفته اند که قرآن با تورات و انجیل تفاوت داشته و مانع پیشرفت و توسعه ی نظام اجتماعی/سیاسی/اقتصادی/فرهنگی آنان است&lt;/span&gt;» و سپس با آوردن نمونه هایی از جهان امروز و همسنجی کشورها و جامعه های مسلمان و نامسلمان در گزاره هایی چند می پرسد: «&lt;span style="color: red;"&gt;اما پرسش این است که آیا راه تحول دینی بر مسلمان ها بسته است و این راه فقط بر یهودیان و مسیحیان باز بود؟ چه تفاوتی میان قرآن با تورات و انجیل وجود دارد که به این اجازه ی تحول را نمی دهد و به آن دو اجازه می دهد؟&lt;/span&gt;» من از آنجایی که اسلام شناس نیستم، نمی توانم پاسخ گنجی را با نگاه به گنجایشهای اسلام برای دگردیسی، یا آنگونه که او می گوید "تحول دینی" بدهم. اینرا نیز می دانم که اسلام "باید" دگردیسیده شود و پوست بیندازد و این جهانی شود، تا بتوان آن توده انبوه باورمند را نیز با گفتمانهای جهان نوین چون حقوق بشر، حق شهروندی و آزادی و برابری آشتی داد. ولی می توانم در جایگاه کسی که با تاریخ سروکار دارد، این سه دین را از سه نگرگاه گوناگون در کنارهم بگذارم و با هم بسنجم، تا دانسته شود که آیا برای دگردیساندن اسلام چاره ای جز پیمودن راه رفته شده در آن دو آئین دیگر نیست، و اگر پاسخ "نه" باشد، آیا این راه ما را هم به همان سرانجام نیک خواهد رسانید؟ از نگرگاه تاریخی پیدایش یک دین، شیوه های گسترش و رفتار پیام آور آن و همچنین کتاب آسمانی اش بنمایه هایی هستند که بر پایه آنها می توان آن دین، آئین و یا آموزه را برسنجید و به اندریافتی دستکم تاریخی از آن دست یافت. گنجی می پرسد: «&lt;span style="color: red;"&gt;&lt;strong&gt;چه تفاوتی میان قرآن با تورات و انجیل وجود دارد ...؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;» در بخشهای زیر می خواهم درست بر همین "تفاوتها" انگشت بگذارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;1. پیامبران&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;1.1. موسا:&lt;/strong&gt; تورات در باره زایش، زندگی و مرگ موسا گزارشی گسترده و موبمو بدست می دهد. این گزارش در "سِفر شِموت" (خروج 1) آغاز می شود و با "سِفر دِواریم" (تثنیه 5) و با مرگ موسا بر فراز کوه "نبو" در سرزمین "موآب" پایان می پذیرد. یهوه در این واپسین همسخنی به موسا می گوید: «&lt;span style="color: red;"&gt;این است سرزمینی که من به ابراهیم و اسحاق و یعقوب وعده دادم که به فرزندانشان بدهم. اکنون به تو اجازه دادم که آن را ببینی، ولی پایت را در آن نخواهی گذاشت&lt;/span&gt;» در تورات ما نه تنها نام پدر موسا و خاندان او (لاوی) را می دانیم، که نام برادر و همراهان و سرداران و همچنین نام همسر و پدر همسرش (تسیپورا دختر یَترون) را نیز می خوانیم. بدین گونه کتاب آسمانی یهودیان در چهار سِفر از سِفرهای پنجگانه (6) به پیامبر خود و بازگوئی زندگانی و کردار و رفتار او می پردازد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به همان اندازه که پیروان یک دین باوری بی چون و چرا به کتاب آسمانی خود دارند، تاریخنگاران کتاب دینی را در پی یافتن بود و نبود یک چهره تاریخی چندان بها نمی نهند و آنرا تنها در کنار دیگر نگاشته ها می پذیرند. کتابهایی چون تورات و انجیل و دیگر نوشته های باورمندان از سوی تاریخنگاران "درون دینی" نامیده می شوند. آندسته از گزارشهایی که بدست پیروان دینهای دیگر و یا مأموران کشوری و یا مردمان کشورهای همسایه نوشته می شوند، "برون دینی" خوانده می شوند. هستی داشتن مردی بنام موسی را تنها هنگامی می توان باور داشت که گزارشهای برون دینی نیز از او یاد کرده باشند. در هیروگلیفهای بازمانده از گزارشگران مصری بارها به نام "موسه" برمی خوریم. موسه، واژه ای قُبطی و به معنی "پسر" است. این واژه را می توان در پسوند نام تنی چند از شاهان مصر مانند "رآ-موسه" (رامسس) و "کآ-موسه"، "دِدو-موسه"، "آه-موسه" دید. یکی از این بزرگزادگان قُبطی "تهوت-موسه" است، که نامش در همین گزارشها به همراه "بنو ییتسرائل" آمده است. تهوت-موسه پسر آمون هوتپ سوم از خاندان هژدهم، و برادر آخ-اِن-آتون (اشناتون، آمنوفیس چهارم) است، که کودکی خود را نزد بنوییتسرائل در سرزمین گوشین در دلتای رود نیل گذرانده است و شورش آنان در برابر "اِه-یه" را رهبری کرده است (7).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با همسنجی نبشته های درون- و برون دینی می توان به هستی مردی بنام موسا باور آورد. اینکه آیا او براستی در کوه طور خدا را دیده و با او همسخن گشته، یا اینکه زنی بنام تسیپورا همسر او بوده است و همچنین هزاران داستان دیگری که در باره زندگی او سروده شده اند، پرسش این نوشته نیست. ما تنها می توانیم بپذیریم که چنین کسی در مصر باستان بوده و پیوند تنگاتنگی با بنوییتسرائل که پس از او یهود (هدایت شده) نامیده شدند، داشته است و گزارشهای برون دینی همزمان، و کتاب آسمانی بر سر "موسا" همخوانیهایی هر چند اندک با هم نشان می دهند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;1.2. عیسا:&lt;/strong&gt; انجیل چیزی جز زندگی عیسای ناصری نیست. بدیگر سخن، اگر نویسندگان تورات چهار پنجم سفرهای پنجگانه را ویژه زندگانی پیامبرشان کرده اند، نویسندگان انجیلهای چهارگانه تنها و تنها زندگی فرستاده خدایشان را نگاشته اند و به چیز دیگری نپرداخته اند. مسیحیان انجیلهای چهارگانه خود را "کانونیک"(8) می خوانند. چهار نگارنده این انجیلها متّا، مَرقُس، لوقا و یوحنّا هستند که از میان آنان متّا و یوحنا از حواریون مسیح بوده اند و همزمان با او زیسته اند. مرقس از شاگردان پطرس (حواری) و لوقا شاگرد پولس، بنیانگذار خداشناسی مسیحی است. بدین گونه می بینیم که کتاب آسمانی مسیحیان زایش، زندگی، کردار، اندیشه ها و مرگ عیسای ناصری را موبمو به نوشته درآورده اند، چنانکه هر مسیحی باورمندی می تواند با گشودن انجیل از زیروبم زندگی پیامبرش آگاه شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در میان منابع برون دینی نام عیسا در کتاب "مرده ریگ باستانی یهود" نوشته فلاویوس ژوزفوس بسال 79 میلادی (9) در دو جا به چشم می خورد. همچنین "تلمود" از مردی بنام یوشوآ می گوید، که در شامگاه پیش از "پِسَح" بدار آویخته شده است. در میان دبیران و گزارشگران رومی نیز کسانی چون "سواِتون"، "تاکیتوس" و "پلینوس" از سالهای پایانی سده نخست تا سالهای آغازین سده دوم در باره کسی بنام "کریستوس" نوشته اند، که دست کم سرنوشتی همانند سرنوشت عیسای ناصری دارد. گذشته از اینان کسانی چون "تاللوس" (52 میلادی)، "مارا بر سراپیون" (135-73 میلادی) و "لوکیان ساموساتائی" (170 میلادی) همه در باره مردی یهودی نوشته اند که سرانجام به چلیپا میخکوب شده است، گاه با آوردن نام او، و گاه بدون آن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با همسنجی نوشته های درون- و برون دینی می توان به هستی مردی بنام عیسا نیز باور آورد. اینکه آیا او از مادری دوشیزه زاده شده است، یا بروی آب می رفته و از آب شراب می ساخته و مردگان را زنده می گردانیده و یا پسر خداوند بوده است، باز هم پرسش این نوشته نیست. ما تنها می توانیم بپذیریم که عیسا نامی در میان یهودیان می زیسته و بدست فرماندار اورشلیم مصلوب شده است. در اینجا نیز گزارشهای همزمان درون دینی و نوشته های همزمان و ناهمزمان برون دینی بر سر "عیسا" همخوانی نشان می دهند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;1.3. محمد:&lt;/strong&gt; اگر چهارپنجم "اسفار خمسه" و همه "اناجیل اربعه" گزارش زندگی پیامبر است، قرآن در باره زندگی محمد یکسر خاموشی گزیده است. در جایی که از موسا 136 بار و از عیسا 25 بار یاد شده است، واژه "محمد" تنها چهار بار در قرآن آمده است (10). هیچ مسلمانی نمی تواند با خواندن قرآن دریابد که پیام آور دینش در کجا ، کی و از چه کسی زاده شده است. قرآن حتا نام مادر و پدر آورنده اش را هم بر مسلمانان فاش نمی کند، چه رسد به زندگانی و رفتار و کردار و اندیشه های او، که می بایست الگوی باورمندان و نمونه ای برای سنجش درست و نادرست باشند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نخستین گزارشهای درون دینی در باره زندگی محمد نزدیک به دو سده پس از زمانه وی نوشته شدند. "سیره رسول الله" نوشته ابن اسحاق (محمد بن اسحاق بن یسار) است که از میان رفته است و ما تنها از آن رو که ابن هشام (ابومحمد عبدالملک بن هشام) کتاب خود را برگرفته از آن می داند، از هستی او آگاهی داریم. و تازه همین ابن اسحاق نیز اگر خوشبینانه ترین گزارش را باور کنیم، بسال 85 هجری در مدینه چشم به جهان گشوده است و اگر کتاب خود را در بیست سالگی نیز نگاشته باشد، نزدیک به یک سده پس از درگذشت محمد دست به گردآوری گزارشهای زندگی او زده است. تاریخنگاران دیگر سال زایش او را 144، 151 و 153 هجری آورده اند. نام دیگر زندگینامه هایی که در باره محمد نگاشته شده اند، چنین است:&lt;br /&gt;* "کتاب المغازی" نوشته محمد ابن عمر واقد الواقدی (مرگ 201 هجری خورشیدی)، &lt;br /&gt;* "سیره ابن هشام" بسال 213 ه. خ. که خود آنرا برگرفته از کتاب نابود شده ابن اسحاق می داند، &lt;br /&gt;* "کتاب الطبقات الکبیر" محمد ابن سعد ابن منیع البصری (مرگ 224 ه. خ.) و &lt;br /&gt;* "تاریخ الرسل و الملوک والخلفاء" محمد ابن جریر بن یزید الطبری (مرگ 301 ه. خ.) &lt;br /&gt;بدیگر سخن هیچ گزارش درون دینی همزمانی از زندگانی محمد در دست نیست و آنچه که امروزه بنام "سیره" شناخته می شود، کمابیش دو سده پس از مرگ او به رشته نگارش درآمده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کار گزارشهای برون دینی از این نیز دشوارتر است. برای نمونه اگرچه "توماس پرسبیتی" (11) دبیر سوریائی در گاهشمار خود بسال 640 میلادی (19 هجری خورشیدی 9 سال پس از درگذشت محمد) از او یاد کرده است، ولی محمدِ آمده در این گزارش تنها یک فرمانده جنگی است: «&lt;span style="color: red;"&gt;در پگاهان چهارم فوریه 634 جنگی میان نیروهای بیزانس و اعرابِ محمد رخ داد&lt;/span&gt;». محمد را در بیشتر گزارشهای دیگر نیز، همچون "گاهشمار کوچک 3" (12) در جامه یک فرمانده میبینیم و گزارشی در باره پیامبر بودن او – دستکم تا جایی که من جُسته ام – نمی یابیم. در این گزارشها هیچ جای پایی از زایش و زندگی و مرگ محمد یافت نمی شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستی را چنین است که ما آگاهی استواری در باره زندگی محمد نداریم، زیرا: 1- در قرآن، کتابی که همه مسلمانان از سنی وشیعه در سرتاسر جهان بدان باور بی چون و چرا دارند، نمی توان گزارشی از زندگی محمد یافت. 2- گزارشهای تاریخنگاران سرشناس (سیره نویسان) تازه دو سده پس از مرگ او نوشته شده اند و هیچ گزارش همزمان درون دینی از زندگی محمد در دست نیست. 3- گزارشهای برون دینی بسیار اندکند و همانها نیز از عربانی سخن می گویند که پیرو یا فرمانبردار محمدند و در هیچ کجا به خود او و زندگی اش نمی پردازند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کوتاه سخن اینکه به باژگونه موسا و عیسا، در باره محمد دست ما از همسنجی کتاب آسمانی و گزارشهای تاریخی کوتاه است. محمدی که ما می شناسیم، محمدی است که نخست الواقدی نزدیک به یک سده و نیم پس از درگذشت محمد در کتاب "المغازی" (جنگها) به ما شناسانده است و سپس دیگر گزارشگران نامبرده که هیچیک همزمان محمد نبوده اند، یکی از پس دیگری آنرا چهره پردازی کرده اند. تاریخنگارانی که سرشناس ترینشان "طبری" خود می گوید:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«&lt;span style="color: red;"&gt;بینندۀ کتاب ما بداند که بنای من در آنچه آورده ام و گفته ام بر راویان بوده است و نه حجت عقول و استنباط نفوس، به جز اندکی، که علم اخبار گذشتگان به خبر و نقل به متأخران تواند رسید، نه استدلال و نظر، وخبرهای گذشتگان که در کتاب ما هست و خواننده عجب داند یا شنونده نپذیرد و صحیح نداند، از من نیست، بلکه از ناقلان گرفته ام و همچنان یاد کرده ام&lt;/span&gt;» (13)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این یکی از همان "تفاوت"هایی است که آقای گنجی بدنبال آن می گردد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;----------------------------------------------------------------&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;1. "مکتوبات"، میرزا فتحعلی آخوندزاده، بکوشش بهرام چوبینه، آلمان 2006، برگ 302&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2. همانجا، برگ 333&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2011/april/10/article/-82fb3410b2.html"&gt;http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2011/april/10/article/-82fb3410b2.html&lt;/a&gt; &lt;br /&gt;Exodus .4&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Deuteronomy .5&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Pentateuch .6&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7. در باره چهره تاریخی موسا پژوهشگران بسیاری نوشته اند. شناخته شده ترین آنان زیگموند فروید است با "موسا و دین یکتاپرستی" (لندن 1939)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Canon of scripture .8&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Antiquitates Judaicae, Flavius Josephus .9&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;10.&lt;br /&gt;وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ ۚ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَىٰ أَعْقَابِكُمْ ۚ وَمَن يَنقَلِبْ عَلَىٰ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرَّ اللَّـهَ شَيْئًا ۗ وَسَيَجْزِي اللَّـهُ الشَّاكِرِينَ (آل عمران 144) &lt;br /&gt;و محمد، جز فرستاده‌اى كه پيش از او پيامبرانى گذشتند، نيست. آيا اگر او بميرد يا كشته شود، از عقيده خود برمى‌گرديد؟ و هر كس از عقيده خود بازگردد، هرگز هيچ زيانى به خدا نمى‌رساند، و به زودى خداوند سپاسگزاران را پاداش مى‌دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مَّا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِكُمْ وَلَـٰكِن رَّسُولَ اللَّـهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ ۗ وَكَانَ اللَّـهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا (الاحزاب، 40) &lt;br /&gt;محمّد پدر هيچ يك از مردان شما نيست، ولى فرستاده خدا و خاتم پيامبران است. و خدا همواره بر هر چيزى داناست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وَالَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَآمَنُوا بِمَا نُزِّلَ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَهُوَ الْحَقُّ مِن رَّبِّهِمْ ۙ كَفَّرَ عَنْهُمْ سَيِّئَاتِهِمْ وَأَصْلَحَ بَالَهُمْ (محمد، 2) &lt;br /&gt;و آنان كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‌اند و به آنچه بر محمد نازل آمده گرويده‌اند آن خود حق از جانب پروردگارشان است- بديهايشان را زدود و حال شان را بهبود بخشيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّـهِ ۚ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ ۖ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِّنَ اللَّـهِ وَرِضْوَانًا ۖ سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ ۚ ذَٰلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ ۚ وَمَثَلُهُمْ فِي الْإِنجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَىٰ عَلَىٰ سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ ۗ وَعَدَ اللَّـهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُم مَّغْفِرَةً وَأَجْرًا عَظِيمًا (الفتح، 29) &lt;br /&gt;محمد پيامبر خداست؛ و كسانى كه با اويند، بر كافران، سختگير [و] با همديگر مهربانند. آنان را در ركوع و سجود مى‌بينى. فضل و خشنودى خدا را خواستارند. علامت آنان بر اثر سجود در چهره‌هايشان است. اين صفت ايشان است در تورات، و مثَل آنها در انجيل چون كشته‌اى است كه جوانه خود برآورد و آن را مايه دهد تا ستبر شود و بر ساقه‌هاى خود بايستد و دهقانان را به شگفت آورد، تا از آنان كافران را به خشم دراندازد. خدا به كسانى از آنان كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‌اند، آمرزش و پاداش بزرگى وعده داده‌است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Thomas the Presbyter .11&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Chronica minora III., Corpus Scriptorum Christianorum Orientalium .12&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;13. تاریخ طبری، ابولقاسم پاینده، بخش یکم، برگ ششم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4234704294842336712-916765128397400443?l=mbamdadan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mbamdadan.blogspot.com/feeds/916765128397400443/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2011/04/1.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/916765128397400443'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/916765128397400443'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2011/04/1.html' title='اکبر گنجی و اسلامش؛ شیر بی یال و دم و اشکم که دید؟ (1)'/><author><name>&lt;b&gt;مزدک بامدادان&lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14853013794863822612</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4234704294842336712.post-8700808344872773348</id><published>2011-03-05T12:48:00.003+01:00</published><updated>2011-03-07T21:27:26.598+01:00</updated><title type='text'>۱۷ اسفند، زمانی برای زدودن یک ننگ</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="https://lh4.googleusercontent.com/-FzNBEApG4Ec/TXIkKNQROYI/AAAAAAAAAP4/PDeo6C3c6Qc/s1600/2e3vehi.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="150" l6="true" src="https://lh4.googleusercontent.com/-FzNBEApG4Ec/TXIkKNQROYI/AAAAAAAAAP4/PDeo6C3c6Qc/s200/2e3vehi.jpg" width="200" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;در تاریخ هر کشوری روزهایی را می توان یافت که از یادآوری آن گروهی از شهروندان آن کشور سر بزیر می افکنند و لب به دندان می گزند. در ایران ستم زده ما نیز این روزها کم نیستند. بسیاری از این روزها اکنون به تاریخ و گذشته های دور پیوسته اند و دیگر کسی آنها را بیاد نمی آورد. ایرانگرائی راستین ولی ما را بدان می خواند که نه تنها بر برتریهای فرهنگی خود انگشت نهیم، که کاستیهای برخاسته از فرهنگ، اندیشه و جهانبینی سرزمین و مردمان خویش را بزیر تیغ تیز نگاه خرده گیر بگیریم و گذشته را سرمایه ای کنیم برای ساختن آینده. در سرتاسر تاریخ دراز سرزمین ما از این روزها فراوان می توان یافت. اگر بخشی از این رخدادهای شرم آور و ننگین تنها بنام ما مردمان، ولی بدست فرمانروایان انجام پذیرفته اند، بخش دیگری از آنها را می بایست سوگمندانه و سرافکنده به پای بخش بزرگی از "مردم" بنویسیم، به پای کسانی که از همان آدمیان روان در کوچه و خیابان بودند و نه بر تخت نشسته بودند که پروای قدرت داشته باشند و نه بر منبر که پروای دین. اگر پوست مانی پاتیگان و پیروانش بدستور مؤبدان مؤبد "کرتیر" کنده شد، یا اگر مزدک بامدادان و همپیمانانش را به فرمان خسرو انوشه روان از سر در خاک کردند، اگر جنگجویان مسلمان ایرانیان دیگرکیش را چندان کشتند که چرخ آسیاب از خون آنان به چرخش در آمد، اگر همه جنبشهای رهائی بخش ایرانیان بدستور خلیفه و سلطان و شاه در خون خفه شدند، اگر شاه اسماعیل صفوی در یک روز در شهر تبریز سر بیست هزار ایرانی سُنّی را از سر جدا کرده خواست و اگر این فراخنای این خاک کتاب اندوهباری از کشتار قرمطیان و مجوسان و مسیحیان و یهودیان و شیعیان و سُنّیان و بابیان و بهائیان و بی دینان است، ما می توانیم دست خود در آب بیگناهی بشوئیم و بگوئیم که آنهمه به فرمان خدا و سایه او بر سر بیگناهان رفته است و گناه از فرمانروایان و خدایگان و تخت و منبر بوده است و نه از ما که نان جز از دسترنج خود نخورده و مزد جز از تلاش خود نبرده ایم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوگمندانه می دانیم که داستان ستیزه خوئیهای فرهنگی ما با این نمونه ها پایان نمی پذیرد و هستند رخدادهای دیگری که آن نیمه دیگر چهره دُژکاریهای ما را چون آئینه ای در برابر ما می گیرند، چندان که در چشم خویشتنمان یارای نگریستن نباشد. نگاهی گذرا به گنجینه واژگانی زبان مادریمان (چه پارسی باشد و چه ترکی و چه کردی و بلوچی و عربی) بخشی از این آئینه را در برابر چهره درونمان می گیرد. در شهر قزوین و پیرامون آن هنوز اگر بخواهند بر کسی پرخاش کنند که دیگری را ناجوانمردانه می آزارد و لت و کوب می کند، می گویند: «&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;چه خبر است؟ مگر کافر مسلمان می کنید؟&lt;/span&gt;» این یادمان تاریخی جای گرفته در ناخودآگاه فرهنگی مردم بسنده است که داد از نهاد هر آزاده ای برآورد و چکه اشکی از چشمان او بیاد آنهمه کافرانی که بدینگونه مسلمان شدند فروبریزاند. یا اگر در زبان پارسی به زبانزد "جهود خون دیده" (در ترکی آذربایجانی «ائرمنی قان گؤرؤبدی» ارمنی خون دیده) برمی خوریم پرسشی ناخودآگاهمان را می خلد که "یهودی" (و در آذربایجان که بیشتر با ارمنیان سر و کار داشت، ارمنی) چرا باید در تاریخ این آب و خاک چندان خون ببیند که ترسش از خون و مرگ و نابودی به زبانزدی در میان ما بدل شود؟ آیا جز آن است که ما هم – همین "ما"ئی که نه بر تخت بودیم نه بر منبر، و نانمان را با کار آبرومندانه خود فراچنگ می آوردیم - در چپاول خانه های آن بخت برگشتگان دست داشتیم و یا اگر خود آنان را نمی کشتیم، خاموش و کنجکاو به تماشای ددمنشیهای همسایگانمان می نشستیم و دم بر نمی آوردیم؟ خواندن "سه مکتوب" میرزا آقاخان کرمانی که در آن به کشتار بابیان تهران بدست مردم در سال 1231 پرداخته است، هر روان آزاده ای را تا روزها پریشان می کند، آنجا که می خوانی این بابیان بخت برگشته و بستگانشان از ستمکاری مردم به دامان سربازان و گزمگان پناه می بردند، تا شاید بزخم سرنیزه و فشنگی در دم جان بسپارند و از رنج و شکنج مردم برهند (1).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از آن بزنگاههای شرم آوری که لکه ننگ بزرگ و پررنگی را بر دامان ما، بویژه ما مردان ایرانی نشانده است، تنها گذاشتن زنان و مردان دلاوری است که روز چهارشنبه هشتم ماه مارس سال پنجاه و هفت در رویارویی با "حجاب اجباری" در تهران و برخی شهرهای بزرگ ایران دست به راهپیمائی زدند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان را کمابیش همه می دانیم: یک روز پیش از برپائی این راهپیمائی کیهان گفته زیر از خمینی را در برگ نخست خود چاپ کرد: ««&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;در وزارتخانه اسلامی نباید معصیت بشود. در وزارتخانه‌های اسلامی نباید زن‌های لخت بیایند. زن‌ها بروند اما باحجاب باشند. مانعی ندارد بروند کار کنند لیکن با حجاب شرعی باشند&lt;/span&gt;.» فردای آنروز زنانی که در دانشگاه تهران گردآمده بودند تا روز جهانی زن را بزرگ دارند، بهمراه مردانی چند راه خیابان پیش گرفتند و دست به راهپیمائی گسترده ای زدند که پژواک صدای آن از پس سی و دو سال هنوز در گوش تلاشگران آزادی و برابری می پیچد. من اگرچه در آنروز ها نوجوانی بودم تازه در جهان مردان پای گذارده، بویژه در برابر همسرم، که او نیز در همان سالهای نوجوانی به این راهپیمائی پیوسته بود و در ستیز با زن ستیزی حکومت نوپای دینی فریاد برآورده بود، خود را سرافکنده و شرمگین می یابم. بویژه که در کنار خیابان ایستاده بودم و همچنان که به شعار «&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;زن آزاده ما حجاب فطری دارد!&lt;/span&gt;» گوش فرامی دادم، از اندریافت چرائی آزردگی زنان و ناسازگاری آنان با حکومت تازه ناتوان بودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز و پس از گذشت بیش از سه دهه و با شناختی که از جمهوری اسلامی پیدا کرده ایم، می دانیم که برخورد سران این رژیم، بویژه بخش مسلمان آن نابیوسان و شگفت نمی بوده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حجه الاسلام اشراقی داماد خمینی در گفتگو با رادیو ایران گفت : «&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;باید حجاب رعایت شود و قوانین اسلامی مو به مو اجرا گردد و در همه ی موسسات و ادارات و مدارس و دانشگاهها به این موضوع توجه شود [...] باید طبق نظر مبارک امام ، حجاب اسلامی در سطح کشور توسط خانم ها با اشتیاق اجرا شود [...] اگر خانم های اقلیت مذهبی هم رعایت حجاب اسلامی را بکنند ، چه بهتر&lt;/span&gt;» (2)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تلوزیونی که هنوز ملی بود و زیر دست صادق قطب زاده، گفت: «&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;هشتم مارس یک سنت غربی است و بزودی روز زن اسلامی اعلام خواهد شد&lt;/span&gt;»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مجاهدین خلق که زنان هموند و هوادار خود را به پوشاندن موی سر و پوشیدن مانتو (بخوان حجاب اسلامی) فرامی خواندند، در بیانیه ای آوردند: «&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;لذا مجددا تأکید می کنیم که بایستی با اصلی و فرعی کردن موضوع مبارزه تمام نیروها را علیه امپریالیسم و پایگاههای امپریالیستی بسیج نمود&lt;/span&gt;»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گروههای چپ نیز که همانروز نشستی در سالن ورزشی دانشگاه صنعتی برگزار کردند، از همتایان مسلمان خود چندان پیشتر نرفتند. در روز زن، روزی که در همه جهان یادروزی برای بزرگداشت تلاشگران برابری زنان بشمار می رود، سازمانهای چپ ایرانی پروای آنرا داشتند که: «&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;مهم ترین گام برای آزادی، محو استثمار انسان از انسان است&lt;/span&gt;». تو گویی این چپ پرشور ما گزارش دومین همایش زنان سوسیالیست را نخوانده بود که در آن کلارا زتکین در برابر پیشنهاد زنان سوسیالیست اتریشی که یکم ماه می را روز زن نامیده بودند، نوزده مارس را پیشنهاد کرد، تا خواسته های زنان در هیاهوی روز کارگر گم نشود و از یاد نرود. چپ ایرانی که هر چالش دیگری را در سایه "مبارزه ضدامپریالیستی" جای می داد (3)، در این روز دست به یک بی کُنشی کوته بینانه زد و در همان نشست پیش گفته نیز بیشتر از آنکه به خواسته های ویژه زنان ایرانی بپردازد، گوش آنان را با سخن گفتن از "مبارزات سوسیالیستی زنان در ویتنام و آنگولا و ..." پر کرد و سخنران دیگری از این گفت که «&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;رژیم فاشیستی پیشین زنان را به بهانه آزادی بصورت یک کالا درآورد&lt;/span&gt;»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهره های برجسته دیگری نیز بودند که از این روز تاریخی سرافکنده بیرون آمدند. "مردی" چهار روز پس از راهپیمائی در روزنامه کیهان پرداختن به خواسته های زنان و ستیز با حجاب را «&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;امری روشنفکرانه و دور از نیازهای واقعی جامعه&lt;/span&gt;» نامید، و "زنی" هم در هراس از اینکه مبادا رژیم شاهنشاهی دوباره بازگردد، همانروز در کیهان نوشت: «&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;عنوان کردن مسئله زن در این برهه از مبارزه یک مسئله انحرافی است. ما نباید در این شرایط مساله‌ای به نام مساله زن داشته باشیم. یک بار چیزی در مورد حجاب گفتند و بعد هم پس گرفتند بنابراین برای این مسئله نباید درگیری ایجاد کنیم باید با مجاهدین همراه باشیم، حتی اگر روسری به سر کنیم. بشرط آنکه ما بدانیم به نام ما توطئه نمی‌شود و نظام شاهنشاهی برگردانده نمی‌شود&lt;/span&gt;» (4).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با چنین روشنفکران و رهائی بخشانی دیگر جای شگفتی نمی بود که فرومایگان با شعار "مرگ بر ارثیه رضا کچل" بر زنان آزادیخواه و آینده نگر این آب و خاک بتازند و آنان را از فراز بامها سنگباران کنند. سنگبارانی که آغاز سنگسار امروز بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفدهم اسفند پنجاه و هفت آوردگاهی بود که می توانست نه تنها سرنوشت آنروز ما، که سرنوشت امروز فرزندانمان را نیز دگرگون کند. از یادآوری آنروز بر ما است که سر بزیر بیفکنیم و لب به دندان بگزیم. در خواب ژرف ما و فرومایگی فرهنگی مان، این زنان بودند که نخستین قربانبان سرکوب شدند بیش از دو دهه کوشیدند تا پیکر نازک و زخم دیده خود را از زیر آوار آن سنگباران روز هفدهم اسفند اندک اندک بیرون بکشند و مانند همیشه تاریخ این آب و خاک هنگامی که ما مردان در کار انقلاب خود کرده چون چارپایی در گل ماندیم، به میدان بیایند و نا امید از ما مرد-وارگانی که ژرفای نگاهشان را نشناختیم و تنهایشان گذاشتیم، در جنبشی فراگیر دست به فرهنگ سازی زنند و گوش به آواز حافظ بسپارند که «عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی!» و این چنین جنبش سبز را چون تاجی بر تارک تاریخ ایرانزمین بنشانند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاهی، تنها گاهی، تاریخ شرمگینان را بزنگاه دیگری می بخشد که کژرفتاری خود را جبران کنند . سه شنبه آینده یکی از این بزنگاهها است. زنان ایران برآنند که به خیابان بیایند و خواسته های خود را فریاد کنند. سه شنبه روز شکوفایی جنبشی است که چهره در خون شده زنی زیباروی نماد و نشان آن شده است و ندای آن نام یک زن است. بر ما مردان است که اینبار بیاری آنان بشتابیم و از مردانگی خود فراتر رویم و "زن" شویم، که زن از ریشه "زندگی" است و مردم این آب و خاک دویست سال است از "زنده بودن" خسته اند و می خواهند "زندگی" کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه شنبه هنگام زن شدن است، &lt;br /&gt;هله تا در این سه شنبه لکه ننگ آن چهارشنبه را از دامان خود بشوییم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;1. "من در زاویه میدان شاه طهران، درجه بی رحمی و پایه بی مروتی و طبع خونریزی و خوی ستمگری طبقات رعیت را ملاحظه و سیر نمودم. از هر طبقه رذالت ماب تر و شریر تر و خون خوارتر قلندران بی آزار و درویشان بی کیشان بیعار بودند. [...] ما همسایگان این پیره زنیم و امروز شنیدیم دو پسر جوان و دامادش را کشته اند، محض غیرت دین و تعصب ملت خواستیم خوب دل این عجوزه را بسوزانیم و بزک و آرایش نموده بسر سلامتی او آمده ایم. این رقص و ساز وشادی و آواز برای عزای آن سگان کافر است از این بهتر چه ثوابی". &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;سه مکتوب، میرزا آقاخان کرمانی به کوشش و ویرایش بهرام چوبینه، آلمان، پخشیران، 2005 ، برگهای 310 تا 312 .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;2. کیهان ۱۶ اسفند ۵۷ شماره ۱۰۶۵۵ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;3. این نگرش کوته بینانه دو سازمان بزرگ چپ ایران، حزب توده و سازمان فدائیان خلق اکثریت را به همکاری با رژیم خمینی کشاند. تا اینکه دژخیمان در سال شصت و یک بر روی آنان نیز تیغ کشیدند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;4. از آنجایی که به بایگانی روزنامه های آنروز دسترسی ندارم و با اینکه در درستی این گفتآوردها جای گمانه نیست، از آوردن نام این چهره ها دانسته خودداری می کنم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4234704294842336712-8700808344872773348?l=mbamdadan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mbamdadan.blogspot.com/feeds/8700808344872773348/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2011/03/blog-post.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/8700808344872773348'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/8700808344872773348'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2011/03/blog-post.html' title='۱۷ اسفند، زمانی برای زدودن یک ننگ'/><author><name>&lt;b&gt;مزدک بامدادان&lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14853013794863822612</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='https://lh4.googleusercontent.com/-FzNBEApG4Ec/TXIkKNQROYI/AAAAAAAAAP4/PDeo6C3c6Qc/s72-c/2e3vehi.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4234704294842336712.post-5898234626263492931</id><published>2011-02-15T20:49:00.000+01:00</published><updated>2011-02-15T20:49:18.423+01:00</updated><title type='text'>نگفتمت که خموشی نشان مرگ نبود؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;در زبان آلمانی زبانزدی هست که میگوید: «مرده پنداشتگان درازتر می زیَند»(1) رژیم کودتا چنان در مرگ جنبش سبز پنداربافی کرده بود، که خود نیز باور داشت که آتش آگاهی و آزادیخواهی مردم ایران زمین را بر سنگفرش داغ خیابانهای تهران و پستوهای تاریک و نمور کهریزک فروکشته است و می تواند بی هراس از خس و خاشاک به دیوانگیهای ایرانسوز خود بپردازد. کودتاگران ولی تنها کسانی نبودند که جنبش سبز را مرده می پنداشتند، یا می خواستند. دسته ای از سرآمدان پهنه سیاسی ایران که خود را در جایگاه روبروی جمهوری اسلامی می بینند نیز این خاموشی بیست ماهه را به پای مرگ جنبش سبز نوشته بودند و به گمان خود بدنبال گفتمان تازه ای می گشتند. مردم ایران در این بیست و پنجم بهمن ماه هزار و سیسد و هشتادونه براستی نشان دادند که جنبش آزادیخواهی آنان تا چه اندازه زنده و سرزنده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در نوشتار پیشینم بنام "اشک و رشک، از هفت تیر تا اَلتََّحریر" (2) آورده بودم: «جنبش سبز نه تنها شکست نخورده، که با فرهنگ سازی و ژرفایش و گسترش اندیشه های پیشرو، بخشی نوین را در حماسه ایرانزمین آغاز کرده است» آنچه امروز در خیابانهای تهران و اسپهان و شیراز و مشهد و دیگر شهرهای ایران رخ داد، گوشه کوچکی از این ژرفایش و گسترش بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای آندسته از هم میهنانی که با پردازش انگاشتهای شگفت می خواستند به پرسش رَشک-مندانه و پُرافسوس «چرا مصر و تونس توانستند، ولی ما نتوانستیم؟» پاسخ دهند، بازگوئی این سخن شاید بی هوده نباشد، که بیست و پنجم بهمن ماه درست بیست ماه پس از بیست و پنجم خرداد ماه پدید آمد، پس از بیست ماهی که در آن گذر هزاران تن به سیاهچالهای هراسناک رژیم کودتا افتاد، به هزاران تن در کهریزک و دیگر شکنجه گاههای این رژیم "تجاوز" شد، دهها تن از آزادیخواهان در تهران و ارومیه و کردستان و بلوچستان سر بدار سپردند، در بیست ماهی که کیفر آزادیخواهی جز تازیانه و زندان و ریسمان دار و گلوله های داغ جانسِتان نبود. بیست و پنجم بهمن ماه هنگامی پدید آمد که آزادگان ایرانی نیک می دانستند، دینفروشان در دُژخوئی و ددمنشی هیچ مرزی نمی شناسند و دور نیست که برای ماندن بر تخت فرمانروائی مادر خود را نیز به پشیزی بر سر بازار بَرند. آنانکه امروز به خیابان آمدند، پس از گذشت این بیست ماه پر رنج و شکنج در باره چیستی این رژیم سرسوزنی دچار پنداربافی و خام اندیشی نبودند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با این همه آنان آمدند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اکنون و هنگام نگاشتن این نوشتار دسترسی به گزارشهای تازه از ایران شدنی نیست و من نمی دانم در دل سیاهی آن شهر کشور-سان چه می گذرد و دستان پلید سرکوبگران در کار آفریدن کدام تباهی تازه اند. ولی نیک می دانم که ده ساعت گذشته خواب آرام را تا دهها روز، اگر نه دهها ماه، از چشمان کودتاگران و رهبرانشان خواهد ربود. آنان که براستی باور کرده بودند «فتنه مرده است و چیزی جز یک جنازه متعفن نیست» بیکباره خود را در برابر هزاران هزاری دیدند که چشم در چشمان شوم مرگ دوخته و آنرا به ریشخند گرفته بودند. این درست که مشت سرکوب سهمناکتر از همیشه بر چهره جنبش سبز فرود آمد، ولی آزادیخواهان خامنه ای و احمدی نژاد را چنان خوار کردند، که نتوانند تا هفته ها از درد این زبونی کمر راست کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پرداختن به چند نکته را تهی از هوده نمی بینم:&lt;br /&gt;1. به گمان من آنچه که این روز را در میان دیگر روزهای گاهشمار جنبش سبز ویژه تر می کند، گسترش دامنه کنشگران سبز به نیمه جنوبی شهر تهران از یک سو، و آغاز جنبشهای خیابانی در شهرهایی چون مشهد، رشت، کرمانشاه (در کنار تهران و شیراز و اسپهان که پای همیشگی گردهمائیها و راهپیمائیهای جنبش سبز بودند) از سوی دیگر است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر تنها و تنها از دید جغرافیا به این پدیده بنگریم، همراهی مردم کویها و کوچه های پائینتر از خیابان انقلاب و آزادی (سلسبیل، دامپزشکی، رودکی، آذربایجان و ...) را باید "ژرفایش" گفتمان سبز نامید. رخدادی که تا کنون بی مانند بوده است. همه بیاد داریم که رسانه های کودتا کنشگران جنبش سبز را "سوسولهای بالای شهری" و "مرفهین بی درد" می نامیدند و هنوز هم می نامند و برای نشان دادن پایگاه توده ای خامنه ای در سیمای جمهوری اسلامی با کسانی گفتگو می کردند که می گفتند «من خودم بچه جنوب شهرم، آقا جون پکر نباش! ما نمی ذاریم اون قرتی مرتی های اونطرفی هیچ غلطی بکنند» (3). از این بیست و پنجم بهمن دیگر کسی نمی تواند مرزهای جنبش سبز را از هفت تیر تا میدان مادر بداند و سخن از بیگانگی لایه های کم درآمد جامعه شهری با گفتمانهای این جنبش براند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همچنین پیوستن چند شهر دیگر به پایه های آغازین و همیشگی جنبش سبز را باید "گسترش" جغرافیائی آن بشمار آورد. بی آنکه بخواهیم بدام پنداربافی بیفتیم، می توانیم این روز را آغاز گسترش پهنه جنبش سبز از کلانشهرهایی چون تهران و اسپهان به شهرهای کوچکتر بدانیم. هنگامی که حتا در مشهد با آن بافت سنتی مردم به خیابان بیایند (جدا از اینکه شعار سردهند یا نه) باید پذیرفت که آگاهی و اندریافت گفتمانهای جنبش سبز دیگر شهرها را نیز دیر یا زود درخواهد نوردید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2. در پایان این روز ماندگار، جنگ رایانه ای میان جنبش سبز و رژیم کودتا چنان بالا گرفت که از یکسو تارنمای احمدی نژاد، بسیج و ایرنا از کار افتادند (آفتاب و فرارو از نیمروز در دسترس نبودند) و از دیگر سو "بالاترین" که شاید ستون آگاهی رسانه ای جنبش بشمار می رود، بدست ارتش سایبری سپاه زمینگیر شد. این رخداد نیاز ما به گشودن یک پهنه دیگر در نبرد با رژیم کودتا را بخوبی نشان می دهد. در میان جوانان ایرانی بسیارند کسانی که توانائی و دانش زمینگیر کردن سامانه های اینترنتی رژیم را دارند، آنان را باید به پشتیبانی از جنبش آزادیخواهی کشانید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3. رسانه های اروپایی/امریکایی از سی ان ان و یورونیوز اگر که درگذریم، رخداد امروز را چندان که درخور آن بود گزارش نکردند. در جایی که رخدادهای تونس و سپس مصر از همان آغازشان پیش از همه خبرهای داخلی و خارجی گزارش می شدند، دست کم رسانه های آلمان (چه دولتی مانند زد دی اف و آ ار دی و چه رسانه های خصوصی) تنها بسیار گذرا و کناری به رویدادهای امروز ایران پرداختند، بی آنکه به سخن گفتن با کارشناسی بپردازند و کوچکترین گریزی به آغاز این جنبش در سال هشتاد و هشت بزنند. روز شنبه گذشته و یک روز پس از برکناری مبارک، تلویزیون ان تی وی و ان 24 و همچنین یورونیوز هرکدام نزدیک به نیم ساعت پاکسازی و جاروکشی میدان التحریر بدست مردم مصر را گزارش می کردند و از شادی و جشن و پایکوبی آنان می گفتند. آنچه که در نوشته پیشینم و در باره پیوند میان "پشتیبانی از دموکراسی" و "نفت" آورده بودم، امروز بار دیگر درستی خود را نشان داد. باور من بر اینکه سود برپای ماندن رژیم ولایت فقیه همان گونه که امروز هست، برای اروپا و امریکا بسیار بیشتر از زیان آن است، استوارتر شد. چرا که یک دموکراسی نفتی در ایران می تواند الگویی برای مردمان دیگر کشورهای نفتخیز شود و سرمایه داری لگام گسیخته جهانی را به روزگاری بازگرداند که در آن یک پیرمرد هفتاد و اندی ساله در خانه ای در تهران دیگر نمی خواست به انگلیسیها باج بدهد و خواهان بهره شایسته مردم ایران از این سرمایه هنگفت بود. آنچه که این نگاه بما می آموزد، دل بریدن از پشتیبانی رسانه های غربی است و روی آوردن به آگاهسازی سپهر همگانی اروپا در باره آنچه که براستی در کشورمان می گذرد. گفتمان سبز باید مرزهای جغرافیائی و زبانی را درنوردد، دوستان ما مردمان کشورهای دیگرند، و نه فرمانروایان آنها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز تاریخی بیست و پنجم بهمن ماه اگر در این نیمه شب بپایان هم برسد، باز هم می توان با سری افراشته و گردنی آهیخته از یک پیروزی بزرگ برای جنبش سبز سخن گفت. آنان که امروز به خیابان آمدند، چه هزاری باشند و چه سدهزار، پهلوانان ایران زمینند. آنان نیک می دانستند که در سیاهچالهای اوین و پستوهای کهریزک چه چیزی چشم براه آنهاست، با این همه ترس از دل شستند و نهراسیدند و با آغوش گشوده و چشمان باز به پیشواز خطر رفتند، نگفته بودم که شکیبا باشیم؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگفتمت که مترس؟&lt;br /&gt;نگفتمت که دل از نومیدی و هراس بشوی؟&lt;br /&gt;ببین چگونه جهان چشم در تو می دوزد،&lt;br /&gt;ببین که آتش سوزان تو&lt;br /&gt;چگونه خانه بیداد و ظلم می سوزد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگفتمت مَهراس؟&lt;br /&gt;بپای خیز و نگه کن به خانه خورشید،&lt;br /&gt;ببین که آفتاب جهانتاب،&lt;br /&gt;چه سان به ساز دل انگیز عشق سوزانت&lt;br /&gt;در آسمان وطن عاشقانه می رقصد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگفتمت که در این خاک بس دلیرانند؟&lt;br /&gt;چو پیل ژنده یلان و، زنان چو شیرانند؟&lt;br /&gt;به گاه رزم دل اژدها نژند کنند،&lt;br /&gt;به گاه بزم ز سر هوش آنکه هست برند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگفتمت که خموشی نشان مرگ نبود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;------------------------------------------------------&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;Totgeglaubte leben länger! .1&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #3d85c6;"&gt;http://mbamdadan.blogspot.com/2011/02/blog-post.html&lt;/span&gt; .2&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #3d85c6;"&gt;http://www.youtube.com/watch?v=f3MlJqB17Kg&lt;/span&gt; .3&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4234704294842336712-5898234626263492931?l=mbamdadan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mbamdadan.blogspot.com/feeds/5898234626263492931/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2011/02/blog-post_15.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/5898234626263492931'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/5898234626263492931'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2011/02/blog-post_15.html' title='نگفتمت که خموشی نشان مرگ نبود؟'/><author><name>&lt;b&gt;مزدک بامدادان&lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14853013794863822612</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4234704294842336712.post-6421049829149853405</id><published>2011-02-06T14:18:00.000+01:00</published><updated>2011-02-06T14:18:05.902+01:00</updated><title type='text'>اشک و رشک، از "هفت تیر" تا "اَلتََّحریر"</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;بالاگرفتن خیزشهای مردمی در چند کشور عربی و دستیابی شتابان آنان به آماجهایشان، که نخست بن علی را از تونس گریزاند و اکنون مبارک را در چاردیوار کاخ خود به بند کرده، آه از نهاد کنشگران و هواداران جنبش سبز برآورده است. همه از خود می پرسند چرا آنان توانستند و ما نتوانستیم. در این میان هر گروهی می کوشد پندارها و آرزوهای خود را بجای آنچه که براستی رخ می دهد بنشاند و از دل همسنجی این جنبشها با جنبش فراگیر آزادیخواهی در ایران به پاسخ دلخواه خود برسد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مصر و تونس کشورهائی هستند که من در گذشته از آنها دیدن کرده ام و از آنجایی که آشنائی اندکی با زبان عربی دارم، توانسته ام با مردم کوچه و خیابان آنها همسخن شوم. اگرچه نمی توان از رهگذر چند گفتگوی کوتاه به شناخت یک جامعه دست یافت، ولی همیشه نشانه هایی هستند که می توان در آنها چون دریچه ای نگریست که به ما توان دیدن نادیده ها و پنهان مانده ها را می دهند. پیکره های غول آسای زین العابدین بن علی بر زمینه سرخ که رنگ پرچم تونس است، به سادگی گرایش او را به یک فرمانروائی پدرسالار نشان می داد، فرمانروائی که با ساختن کاخ ریاست جمهوری تونس در کنار ویرانه های کارتاژ و پیوستن خود به شاهان نیرومندی چون هانیبال (1) بدنبال آفرینش یک کیستی ویژه برای مردم تونس بود. با اینهمه نام او در میان واژگانی که از زبان همسخنانم می شنیدم، کمتر بگوش می رسید. ولی آنچه که در همسنجی با دیگر کشورهای عربی بیش از هر چیز دیگری به چشم می آمد، باشندگی گسترده زنان در پهنه جامعه بود؛ از کارمند بانک گرفته تا فروشنده و افسر راهنمائی و افسر بخش گذرنامه فرودگاه، همه جا می شد زنانی را دید که بدون حجاب سرگرم رسیدگی به کار شهروندان بودند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مصر ولی سایه مبارک را بیشتر در لابلای سخنان شهروندان می شد دید تا بر روی پیکره ها و در خیابانها. همانجا بود که همسخن مصری من سخن از جمال مبارک – یا آنگونه که او به گویش مصری می گفت "گمال" – بمیان آورد و اینکه برای جانشینی پدرش آماده می شود. زنان مصری ولی چندان نمودی در زندگی روزانه نداشتند. در روزی که در قاهره بسر بردم نه تنها نه افسر پلیسی و نه کارمند بانکی و نه فروشنده زنی را نمی شد دید، که شمار زنانی که بدون پوشاندن موهای خود در خیابان آمده بودند نیز به گونه ای چشمگیر اندک بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در هر دوی این کشورها یک سال و اندی پس از خیزش سبز ایرانیان مردم به خیابان آمده اند و خواهان دگرگونی اند. در تونس کار کمابیش پایان یافته به نگَر می رسد، در مصر ولی داستان همچنان دنباله دارد. امروز در یک پس نشینی رژیم بخش بزرگی از سردمداران دستگاه حکومتی وادار به کناره گیری و خانه نشینی شدند، مبارک ولی همچنان جانسختی و خیره سری می کند و سر رفتن ندارد. مردم در میدان "التحریر" گرد آمده اند و می گویند تا مبارک نرود، آنها هم جایی نخواهند رفت. همانندیهای بسیاری میان آنچه که در گزارشهای خبری می بینیم بآ آنچه که بر سر کنشگران جنبش سبز رفت، می تواند یافت، اگرچه که دامن دادگری از دست نباید داد و باید پذیرفت که حسنی مبارک شاید در سرکوبگری حتا کاریکاتور خامنه ای هم نباشد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من در اینجا سر همسنجی یکایک ویژگیهای این دو خیزش بزرگ را ندارم، در اینباره دیگرانی بسیار نوشته اند و ریشه ها را واکاویده اند. می خواهم خیزش (تا کنون) پیروزمند مصریان را بهانه ای کنم و به برخی کاستیهای جنبش سبز بپردازم، و به اینکه چرا برآنم پیروزی این جنبش باشکوه در همان ماههای آغازش می توانست یکی از بزرگترین شکستهای جنبش آزادیخواهی مردم بشمار آید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بگذارید چشمانمان را لختی ببندیم و این هیاهوی برخاسته در پیرامونمان را دمی فراموش کنیم و در جهان پندار جنبش سبز را در سی ام خرداد هشتاد و هشت پیروز و سرافراز ببینیم. بپنداریم که کودتاگران در برابر فشار خیابان بازپس نشسته اند و پیروزی میر حسین موسوی را پذیرفته اند و خامنه ای خود را از پهنه سیاست روزانه کنار کشیده است و قدرت را یکپارچه به مجلس و دولت بخشیده است. گمان می کنید موسوی اگر از سر تا بپا هم آتش می بود، تا کجای این سامانه بی سامان را می توانست بسوزاند؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نخست آنکه هم موسوی و هم کروبی از روزگار خمینی بنام "دوران طلائی امام" نام می برند. من در آن روزگاران سیاه نوجوانی بیش نبودم، که دست سرنوشت به میانه جنگ پلید سیاستش پرتاب کرده بود. در آن "دوران طلائی"، درستتر بگویم از فردای سی اُم خرداد هزار و سیسد شصت، من نوجوان که در هر کشور دیگر این پهنه خاک باید در پی دانش آموختن و پیشرفت دانشی می بودم، یا در پی دلباختن و نوشیدن بوسه های عاشقانه، همه آنچه را که نامش "زندگی" من بود، در کولباری ریخته بودم و در هراس روزاروز از شکنجه و مرگ از شهری به شهری و خانه ای به خانه ای می گریختم و هر شب با کابوس دستگیری بخواب می رفتم و هر بامداد با شنیدن خبر اعدام چند دوست دیگر از خواب برمی خواستم. آری! "دوران طلائی امام" همان دهه ای بود که جان پاکباخته ترین فرزندان این آب و خاک را چندان ستاند، که من و هزاران هزار چون من اگر امروز به سرزمین مادری و خانه پدری باز گردیم، حتا یک تن را نداریم که با او یادمانهای نوجوانیمان را بازگو کنیم. جوانی و نوجوانی من و هزاران هزار چون من در آن دوران طلائی دستگیر شد، شکنجه شد و سرانجام در شهریور ماه هزار و سیسد و شصت و هفت در زیر خروارها خاک خاوران به افسانه پیوست. اگر جنبش سبز در خردادماه سال گذشته به پیروزی رسیده بود، شاید که رهبران آن روز آن موسوی و کروبی دیگر نمی توانستند ما را به "دوران طلائی" خود بازگردانند، ولی آیا آنان گامی فراتر از آنچه که خاتمی در هشت سال و با بیست میلیون رأی پیموده بود، می توانستند رفت؟ جنبش سبز اگر در خرداد یا تیر ماه سال گذشته به پیروزری رسیده بود، بی گمان جوانمرگ می شد. پس هیچ جای افسوس و دریغ نیست، شادمان باشیم که کودک خردسال آنروز پخته تر و آگاهتر و فرزانه تر می شود. شکیبائی کنیم، که "روز خشم" ایرانیان نیز فراخواهد رسید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با اینهمه نباید از این "شکست" خجسته چندان شادمان شویم که کاستیهای کارمان در همسنجی با جنبش مصریان از نگَرها نهفت و نهان بماند. بسیاری از بررسندگان جنبش مصر نبود یک رهبری یکپارچه را از کاستیهای آن می دانند و بر این باورند که این جنبش سرانجام از همین سوراخ گزیده خواهد شد و به پرتگاه مرگبار اسلامگرائی اخوان المسلمین فروخواهد افتاد. داوری در باره درست و نادرست این سخن در توان و آگاهی من نیست. ولی آنچه که در توان من است، بازگوئی این نکته است که داشتن یک رهبری شناخته شده درست چشم اسفندیار جنبش سبز بود. آشکارتر بگویم، ما بیش از اندازه رهبران و کارشناسان و اندیشه پردازان رنگارنگ داشتیم، سرآمدانی که در بسیاری از بزنگاهها نه تنها راهی فراپیش کنشگران این جنبش نگذاشتند، که راه را بر پویائی اندیشه آنان نیز بستند. نمونه آشکار این این دادنامه، شعار "جمهوری ایرانی" است. هنگامی که راهپیمایان در خیابانهای تهران در کوتاه ترین زمان دریافتند که شعار "رأی من کجاست" به هرز دادن نیروی بزرگ آزاد شده از پس انتخابات رئیس جمهوری است، رفته رفته خواسته های خود را آشکارتر بر زبان آوردند. آنان بسیار زودتر از رهبران و اندیشه ورزان خودخوانده جنبش سبز به این سخن رسیدند که تنها با بازپس گرفتن رأیشان از چنگال خونریز ولی فقیه و تبهکاران حقانی و حجتیه راه به هیچ جای نخواهند برد و تنها دگرگونیهای بنیادین در ساختار و نگاه راهبردی حکومت است که می تواند راه رهائی را پیش روی ایرانیان واگشاید. سر دادن شعارها "نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران!" و "استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی!" در ایران، و برافراشتن پرچم شیروخورشید در بیرون از ایران همه و همه در یک راستا بودند. هم کنشگران درون ایران و هم هم اندیشان آنان در اروپا و امریکا در اندک زمانی دریافتند که تنها و تنها یک چیز است که می تواند همه ایرانیان را در همه جهان به هم بپیوندد: ایران و سود و زیان آن. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی ببینیم رهبران و کارشناسان و اندیشه پردازان با این نمایش فرهیختگی و تیزهوشی توده خیابانی چه کردند. اگر ف. تابان (سردبیر تارنگار اخبار روز و از هموندان سازمان فدائیان خلق-اکثریت) این شعار را - که تنها و تنها خواستار بکارگیری سرمایه های ایران برای ایرانیان بود – نمود "راسیسم آریائی" می دید (2)، محسن کدیور (روحانی شیعه و از کسانی که خود را نواندیشان دینی می نامند) بیکباره هر آنچه را که در باره گناه بزرگی بنام "دروغ" بر سر منبر و محراب در گوش مسلمانان خوانده بود از یاد برد و در گفتگویی با صدای امریکا گفت: «مردم هم در خیابانهای ایران فریاد زدند که هم غزه، هم لبنان، جانم فدای ایران!» (3).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی این همه داستان نبود. شعار هوشمندانه "استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی!"، که می خواست چارچوب رژیمی را که می بایست در آینده نگاهبان آن سودها و از میان برنده این زیانها باشد نمایان کند، چنان هراسی در دل همان رهبران و اندیشه پردازان افکند که موسوی در جایگاه رهبر جنبش با خشم فراوان گفت: «ما خواستار اجرای بدون تنازل قانون اساسی و بازگشت جمهوری اسلامی به اصالت اخلاقی نخستینش هستیم. ما جمهوری اسلامی نه یك كلمه كم نه یك كلمه زیاد را می‌خواهیم» (4) و اندیشه پردازانی چون اکبر گنجی هم بجای آنکه این تخم پربار افکنده شده بر خاک اندیشه ایرانی را بپرورانند و آنرا توشه ای برای آینده این آب و خاک کنند، با همه توان اندیشگی خود به میدان آمدند تا با بهره جستن از دانش شیرینی پزی و سوسیس سازی و فوتبال شناسی و رقص و نانوائی و جامه دوزی بگویند: «به تعبير ديگر، آيا نوعی جمهوری وجود دارد که ايرانی به شمار رود؟ پاسخ منفی است» (5). من از آنجا که شعار "جمهوری ایرانی" را در نوشتار دیگری واکاویده ام (6) به همین اندازه بسنده می کنم و می گذرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گنجی همچنین یکی از بسیارانی بود که نشان ملی ایران "شیر و خورشید" را هم برنمی تافتند و بر کسانی که پرچمی با این نشان بدست می گرفتند می تاختند و آنان را دیکتاتور می خواندند. در ایران برافراشتن پرچم شیر و خورشید نشان کار آسانی نبود، چرا که شرمگینانه و شوربختانه باید گفت که بخش بزرگی از سرآمدان ایرانی مانند آقای گنجی این پرچم را "پرچم نظام پیشین" می دانند. ولی در بیرون از ایران ایرانیان در جستجوی خورشید رهائی سرزمینشان شیر را نماد پایداری خود گرفتند تا این نماد کهن باز آسمان و زمینشان را به هم بپیوندد. در جستاری که اکنون در دست نوشتن دارم، فرگشت تاریخی نماد شیر و خورشید را برخواهم رسید، تا آشکار شود که چسباندن این نماد بی همتا به خاندان پهلوی تا چه اندازه کودکانه و سُست است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردم مصر و تونس خوشبختند که چنین رهبران و اندیشه پردازانی ندارند. آنان خواسته های خود را بی پروا بزبان می آورند و چشم براه نمی مانند که کسی آن خواسته ها را با بهره گیری از نامهای بزرگی چون پوپر و هابسباوم و آنا هارنت و ... اندیشه پردازی کند. آنان با زورمداران بی میانجی و سرراست سخن می گویند. پس زبان آنان برای سخن گفتن گشوده تر است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سران مصر و تونس پروای چهره خود را در نزد اروپائیان و امریکا دارند. آنها از آنجایی که همیشه پیوندهای استواری با کشورهای باختری داشته اند و از پشتیبانی آنان بهره برده اند، در سرکوب مردمشان مرزهایی را کشیده بودند که پس از شکست دادن جنبش باز هم بتوانند جایی در میان همپیمانانشان در اروپا و امریکا داشته باشند، بی آنکه سپهر همگانی و رسانه های این کشورها بتوانند از آنان بنام دژخیم و خونخوار یاد کنند. در ایران ولی این گونه نیست، رژیم ایران نه تنها پروای نام و ننگ ندارد، که همچون کودکان به جامعه جهانی دهان کجی می کند و درست یک روز پس از بیانیه اروپا در باره اعدامها، یک شهروند ایرانی-هلندی را به چوبه دار می سپارد، تا نشان دهد که "سپهر همگانی" جهان را به پشیزی نمی گیرد. از سوی دیگر کودتاگران بخوبی می دانند که سخنان اروپائیان چیزی بیشتر از زوزه های از راه دور نیست و آنان بی آنکه لختی شرمسار شوند، آماده اند جان میلیونها ایرانی را قربانی سودهای خود کنند. نمونه دم دست این سخن رفتار اتحادیه اروپا با علی اکبر صالحی است. نام این جانشین متکی در فهرست کسانی است که پروانه ورود به اروپا و برخی کشورهای دیگر را ندارند. با اینهمه خبرگزاری رویترز روز سوم فوریه می نویسد: «اتحادیه اروپا ممنوعیت ورود به خاک آن برای صالحی را نادیده می گیرد». به همین آسانی! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دستگاه سرکوب در ایران بسیار سازماندهی شده تر و سامان یافته تر از دو کشور یاد شده است. ارتش این دو کشور نیز به مانند ارتش شاهنشاهی برای جنگ با ارتش بیگانه آموزش دیده اند و بدنه آنها از فرزندان مردم ساخته شده است که در بزنگاههای سخت از تیراندازی بسوی خانواده و خویشان و همشهریان خود خودداری می کنند. نهادهای چندگانه سرکوب در ایران مانند "نیروی انتظامی"، "بسیج" و "سپاه" از همان آغاز نه برای رویاروئی با دشمن بیگانه که برای سرکوب آنچه که از سوی سران جمهوری اسلامی "ضد انقلاب" نامیده می شود ساخته شده اند. برای نمونه نام سپاه بیهوده "سپاه پاسداران انقلاب اسلامی" نیست. کار این نهاد "پاسداری از انقلاب اسلامی" است، انقلابی که پس از پایان جنگ با عراق تنها در خطر سرنگونی از سوی مردم ایران است. پس جای شگفتی نیست اگر پاسداران بی مهابا بروی مردم آتش می گشایند و آنان را زیر شکنجه و تجاوز می کشند، فلسفه نهادین سپاه و بسیج و نیروی انتظامی بر نگاهبانی از "اسلام" (که جمهوری اسلامی نماد این جهانی آن است) و نه پاسداری از "ایران" و "مردم ایران" بنیاد شده است. کار نیروی انتظامی پائیدن شهروندانی است که می توانند با رفتار خود "اسلام" را (و نه شهروندان دیگر را) به خطر افکنند. از همین رو است که چند تار موی بانویی می تواند دهها مأمور باتوم بدست را بر سر او بریزد، ولی اگر مردی در میدان کاج تهران مرد دیگری را دشنه آجین کند و نگذارد که رهگذران او را به بیمارستان برسانند، نیروی انتظامی تنها به تماشا می ایستد، چرا که کشتن یک بیگناه در برابر چشمان مردم اگرچه قانون شکنی و بزه کاری است، ولی گزندی به "اسلام" نمی رساند. و تا سخن کوتاه شود، همسنجی ابزارهای بکار رفته در سرکوب می تواند اندازه آمادگی دو رژیم مصر و ایران را در برابر چشم ما بگذارد: در مصر راهپیمایان بدست "شترسواران" سرکوب می شوند و در ایران بدست "موتورسواران"، این تنها یک بازی واژگانی نیست. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و دیگر اینکه نه تونس و نه مصر نفت ندارند، یا آن اندازه که در خور باشد ندارند. رفتار اروپائیان با جنبش سبز، و بویژه پرسش هزاران باره آنها در تابستان 2009 که «آیا ایرانیان آمادگی و گنجایش دموکراسی را دارند؟» و بازگوئی هرباره این سخن که «این فیلمها سرکوب راهپیمایان را نشان می دهند، ولی ما نمی توانیم راست و دروغ آنها را بسنجیم» (7) این گمانه را نیرومندتر می کند که اروپا و امریکا دموکراسی را هرگز در یک کشور نفت خیز برنخواهند تافت، بویژه اگر این کشور همچون ایران گذشته از نفت، سرشار از سرمایه های انسانی و رو- و زیرزمینی فراوان باشد. بگذارید تنها رفتار اوباما را در این گیرودار بسنجیم و ببینیم چرا جوانان ایرانی فریاد می زدند «اوباما، اوباما، یا با اونا یا با ما!». آیا پرهیز چشمگیر رسانه های اروپائی از همسنجی رخدادهای مصر و تونس با رویدادهای ایران تنها برای این نیست که آن خیزش بزرگ به دست فراموشی سپرده شود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اگر هنوز هستند کسانی که گمان می کنند این سخنان برخاسته از "تئوری توطئه" است و میان پشتیبانی از جنبش آزادیخواهی و نفت هیچ پیوندی نیست، اندکی درنگ کنند تا آتش خیزش عربی دامان عربستان و کویت و امارات و دیگر کشورهای نفتخیز را هم بگیرد، تا ببینیم اروپا و امریکا در فریاد دموکراسی خواهی شان تا چه اندازی راستگو و درست کردارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پایان سخن اینکه جنبش سبز اگرچه نتوانست به آماج خود برسد، ولی نه تنها شکست نخورده است، که با فرهنگ سازی و ژرفایش و گسترش اندیشه های پیشرو، بخشی نوین را در حماسه ایرانزمین آغاز کرده است که همه آن بخشهای دیگر را در درخشش باشکوه خود بیرنگ خواهد کرد، جنبش سبز پیله ای است که در روزی نه چندان دور دیبای خوشدوخت جمهوری ایرانی از آن بافته خواهد شد. میدان هفت تیر روزی چون التّحریر پهنه جشن پیروزی ما خواهد بود،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اشک مَریزیم،&lt;br /&gt;رشک مَبریم،&lt;br /&gt;شکیبا باشیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;---------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;1. کارتاژ شاهنشاهی بزرگ و نیرومندی بود که بدست کوچندگان فنیقی در سده های نهم و هشتم پیش از زادن مسیح در کرانه های دریای مدیترانه پدید آمد و تا پیش از گشوده شدن سرزمین مادر (فنیقیه در لبنان امروزی) بدست هخامنشیان هنوز بخشی از آن بشمار می رفت. این پادشاهی کوچک در اندک زمانی چنان نیرومند شد که برجسته ترین فرمانروای آن هانیبال دو سده پیش از زادن مسیح با انبوه سربازان و پیلان جنگی از آلپ گذشت و آهنگ فروگرفتن رم را کرد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=24112"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=24112&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt; .2&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=xcTpmFLlank"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;http://www.youtube.com/watch?v=xcTpmFLlank&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt; .3&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;4. بیانیه شماره 13 به بهانه راهپیمائی روز قدس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;5. «جمهوری ايرانی»: حلال مسأله يا مسأله ساز؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;... نوعی شيرينی وجود دارد که دانمارکی به شمار می آيد. نوعی سوسيس وجود دارد که آلمانی به شمار می آيد. نوعی فوتبال وجود دارد که آمريکايی محسوب می شود. نوعی رقص وجود دارد که هندی محسوب می شود. نوعی نان وجود دارد که فرانسوی به شمار می آيد. نوعی يقه وجود دارد که انگليسی محسوب می شود. آيا موجودی يا ايده ای به نام «جمهوری ايرانی» می تواند وجود داشته باشد يا به شمار رود؟ اگر جمهوری، حکومت جمهور مردم، مطابق قوائدی خاص،چارچوبی معين و نتايج نامعين باشد(يعنی از پيش معلوم نيست چه کسی برنده و چه کسی بازنده خواهد بود)،ايرانی و غير ايرانی نخواهد داشت. به تعبير ديگر، آيا نوعی جمهوری وجود دارد که ايرانی به شمار رود؟ پاسخ منفی است ... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://mbamdadan.blogspot.com/2010/02/blog-post.html"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;http://mbamdadan.blogspot.com/2010/02/blog-post.html&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt; .6&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;7. بیاد دارم که سر دادن شعار الله اکبر بر سر بامهای خانه ها بگومگوی بزرگی را در رسانه های اروپا براه انداخته بود که «آیا همین شعار الله اکبر نشاندهنده این نیست که این جنبش هم یک جنبش اسلامگرا است؟» تنها نگاهی به چهره و پوشش سبزها نشان می داد که آنها هرچه باشند، اسلامگرا نیستند. ولی در مصر حتا با دیدن انبوه مردان ریشو و زنان با حجاب نیز، نه تنها از همه جا فریاد برمی آید که نباید از اخوان المسلمین ترسید، که گیدو وستروله وزیر خارجه آلمان با این گروه به گفتگو هم می نشیند!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4234704294842336712-6421049829149853405?l=mbamdadan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mbamdadan.blogspot.com/feeds/6421049829149853405/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2011/02/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/6421049829149853405'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/6421049829149853405'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title='اشک و رشک، از &quot;هفت تیر&quot; تا &quot;اَلتََّحریر&quot;'/><author><name>&lt;b&gt;مزدک بامدادان&lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14853013794863822612</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4234704294842336712.post-4898627832024402941</id><published>2011-01-26T23:29:00.000+01:00</published><updated>2011-01-26T23:29:09.325+01:00</updated><title type='text'>بوی خون!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;سال نوی مسیحی برای ما ایرانیان با شنیدن گزارشهای دردناک و هراس برانگیز آغاز شد. کودتاگران برای گستردن خاموشی گورستان در سرتاسر ایرانزمین دست به کشتار ایرانیان گشوده اند و با دستیازی به نیرنگهای شرم آوری چون کشتن همزمان آدمکشان و موادفروشان با آزادگانی که گناهشان تنها و تنها پاسداری از جایگاه بالای انسان و پشتیبانی از حق شهروندی بوده است، به گمان خود در چشم ما و دیگر جهانیان خاک می پاشند. در سرزمین حافظ و مولانا و خیام و فردوسی و سهروردی و رازی هر هشت ساعت یکبار ریسمان دار گلوی انسانی را چندان می فشارد تا در لرزه های درد روان از تنش جدا شود و کام تشنه فقیهان خوانخوار را سیراب کند. کودتاگران در کار بپایان رساندن راهی هستند که آغازش بیست و دوم بهمن پنجاه و هفت و بخش پایانی اش پس از بیست و دوم خرداد هشتاد و هشت بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفتار کودتاگران چندان نابیوسان و دور از پندار نبود. درست یک روز پس از کودتای بیست و دوم خرداد در نوشتاری به نام "کودتاگران چه می خواهند؟" (1) به بررسی آماجهای دارودسته احمدی نژاد، مدرسه حقانی، حجتیه و مصباح یزدی پرداخته بودم. آن نوشته بازخورد بسیار گسترده ای در میان هم میهنان داشت، اگرچه بخش بزرگی از آنان در لابلای واژگان آن "تئوری توطئه" را می دیدند و برخی نیز آنرا با نوشته های آنچه که خود "روزنامه های زرد" می خواندند، می سنجیدند. من در آن نوشته که پیش از سخنرانی خامنه ای در نماز جمعه و دستور آشکارش برای سرکوب خونین و گسترده مردم و پیش از آشکار شدن سیاهکاریها و دژمنشیهای کاربران رژیم به نگارش درآمده بود، آینده کودتا را چنین پیشبینی کرده بودم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;*) احمدی نژاد قانونی را از مجلس خواهد گذراند که دیگر نیازی انتخابات نباشد و خود او برای همیشه رئیس جمهور ایران بماند،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*) دیگر هیچ گونه انتخاباتی در ایران برگزار نخواهد شد،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*) خامنه ای از میدان بدر خواهد شد و رهبری (آشکارا یا در پشت پرده) بدست مصباح یزدی خواهد افتاد،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*) رفسنجانی، خاتمی، و همه کسانی که در این سالیان در لایه های بالائی قدرت بوده اند، کشتار و یا زندانی خواهند شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*) همه نهادهای مدنی برچیده خواهند شد و آنچه که در دولت احمدی نژاد آغاز شده، مانند سرکوب زنان و دگراندیشان و دگردینان و دگرباوران با همه توان در سرتاسر ایران گسترده خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*) ماجراجویی های جهانی و برپائی آشوب و هرج و مرج دست کم در این بخش جهان (جنگ با اسرائیل، برافروختن آتش جنگ میان شیعه و سنی و ...) دنبال خواهد شد، تا همه زمینه های "ظهور" فراهم شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;امروز و پس از گذشت هجده ماه از بیست و دوم خرداد هشتادوهشت از مجلس دیگر چیزی بجز یک سایه خنده آور برجای نمانده است. روز یکم تیر هشتاد و نه، یعنی یک سال پس از کودتا بسیجیان در برابر مجلس گردهم آمدند و گفتند که «اگر نمایندگان از این تصمیم خود کوتاه نیایند، مجلس را به توپ خواهیم بست!». سخنی که در تاریخ ایران پژواکی بسیار هراسناک دارد و با نام محمدعلی شاه و کلنل لیاخوف پیوند جاودانی خورده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خامنه ای در جایگاه رهبری هیچگاه این چنین ناتوان نبوده است. از همان روزی که احمدی نژاد به بهانه بیماری از بوسیدن دست او خودداری کرد، می شد دریافت که سخن علیرضا نوری زاده چندان بی پایه نمی تواند باشد که می گوید احمدی نژاد یکبار پس از رفتن از نزد خامنه ای، خود را به خشم "رئیس جمهور آقا امام زمان" خوانده است و نه دست نشانده آسید علی آقا. احمدی نژاد پس از آن هیچ تلاشی در پرده پوشانی آماج خود نکرد، مشائی برغم درخواست آشکار خامنه ای یک هفته بر جای خود ماند و پس از آنهم به دفتر احمدی نژاد رفت. هنگامی که خامنه ای با سروصدای فراوان میرفت تا هم با روحانیان قم پیمان تازه کند و هم نگاه جهانیان را به سوی خود بکشد و جایگاه رهبری خود را به آنان گوشزد کند - رخدادی که روزنامه های ایران آنرا "قدیر قم" خواندند -، احمدی نژاد در تهران ماند تا با دوست بولیویائی اش اوو مورالس فوتبال بازی کند و تا سخن کوتاه شود، در واپسین گام منوچهر متکی وزیر برگماشته خامنه ای را به گونه ای شرم آور برکنار کرد، تا نه برای او و نه برای پشتیبانش در کاخی که آنرا "بیت رهبری" می خوانند، آبرویی بجای نماند. دهان کجی دیگر از این آشکارتر نمی شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بالا بودن هزینه گزینش دوباره احمدی نژاد و همچنین از میان بردن لایه های "جمهوری" در این حکومت (که خواست همیشگی استاد کودتاگران محمدتقی مصباح یزدی بوده است) و برپائی یک حکومت اسلامی که در آن انتخاباتی برگزار نشود، راه دیگری را پیش پای احمدی نژاد گشوده است: برکشیدن اسفندیار رحیم مشائی با گرایش چندش آور به ایرانگرائی و افکندن چفیه بر گردن کوروش، تا او مدودف شود و احمدی نژاد پوتین و بتواند همچنان آتش بر هستی و دارائیهای این آب و خاک بیفکند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفسنجانی در هراس از نابودی همه سویه و از دست دادن اندوخته های سی ساله اش بزیر عبای رهبری خزیده است و اگر هر از گاه صدائی از او بگوش برسد، تنها در پافشاری اش در سرسپردگی به "مقام عظمای ولایت" خواهد بود و بس. اگرچه کودتاگران هنوز از پس او برنیامده اند، ولی خود او بهتر از هر کسی می داند که آب گرداگرد خانه اش را فراگرفته و در یک بزنگاه نابیوسان او را با خود خواهد برد. خاتمی، کروبی و موسوی خانه نشین و از نگر سیاسی زمینگیر شده اند و نه تنها از کُنشی آنان پدیدار نمی شود، که گاه از واکنش نیز درمی مانند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نهادهای مدنی چون کانونهای زنان، حقوق بشر، سندیکاها و مانندهای آنان که دستاورد بیش از یک دهه تلاش گسترده و ریشه ای آزادیخواهان ایرانی بودند، اینک در رویاروئی با سرکوبهای ددمنشانه و دژخوئیهای دژخیمان در کنج پنهان خزیده اند و در کار تیمار زخمها و بازسازی سازمانهای خویشند. کودتاگران حتا تلاشهای کانونهای کودکان، مانند "انجمن کودکان کار" و "کودکان کار و خیابان" را که کاری جز کمک به کودکان آسیب دیده و آسیب پذیر نداشتند، برنتافتند و درب همه آنها را چند ماه پس از کودتا بستند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در پهنه جهانی روزی نیست که صدای جهانیان از آشوبگریها و آتش افروزیهای این دیوانگان بر آسمان برنخیزد. درگیری بر سر برنامه هسته ای بس نیست، فرستادن سازوبرگ جنگی به افریقا، که تا دیروز تنها روانه عراق، افغانستان، لبنان و باریکه غزه می شد، فریاد دولتهای سنگال و نیجریه و گامبیا را هم بدرمی آورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما آنچه که بیش از هر چیز دیگری جامعه را بسوی نابودی می برد، دمیدن در آتش جنگهای دینی با سرکوب هم میهنان سُنّی است. اگرچه رکورددار بودن کردستان در اعدامهای همه این سالها بیشتر از آن رو است که نهادهای مردمی در این بخش از ایران بسیار نیرومند اند و جنبش کردستان جنبشی گیتیگرا و آشنا با فرهنگ حزبی است، ولی نادیده نباید گرفت که "کُرد" همیشه برابر با "سُنی" گرفته شده است و خشک مغزان دین فروش ریسمان دار را آسانتر بر گردن کسانی می اندازند، که خود آنانرا "شکننده پهلوی فاطمه زهرا" می نامند و دلقک فرومایه ای بنام حجت الاسلام دانشمند آنان را "حرامزاده" می خواند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بخش دردناکتر این داستان ولی در بلوچستان رخ می دهد، در جائی که مردمانی سخت کوش، راستکردار و مهربان و خونگرم هیچ حقی از این زندگی ندارند. در بخشی از ایران که نه آب آشامیدنی دارد و نه در همه شهرها و روستاهای آن برق یافت می شود و نه کارخانه در آن هست که جوانانش در آن نان خویش درآرند و نه سامانه آبیاری درستی که بتوانند خوراک خویش را در دل زمین نامهربان سرزمینشان بپرورند. و تو گویی این همه بس نیست، که کودتاگران در یکسال و نیم گذشته چنان دست به کشتار جوانان بلوچ گشاده اند که تو گویی لشگری پیروزمند سرزمین بیگانه ای را فرو گرفته و اکنون بدنبال کین کشی و خون خواهی است. کودتاچیان در این یک سال و نیمه از هیچ کاری که آتش جنگ میان شیعه و سنی را فروزانتر کند، خودداری نکرده اند. گویا آنان نیز چون همتایانشان در آلمان بدنبال "حل نهائی مسئله سنیها" از راه کشتاردرمانی هستند و آنچه که در این میان در نگر نمی آید، ارزش جان انسانها و سود و زیان ایران است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;کودتاگران، به بسیاری از آماجهای خود دست یافته اند بجز برترین آنها، که همانا مرگ جنبش سبز است. جنبشی که می دانند در زیر پوسته سخت سرکوب در کار گسترش و ژرفایش خویش است و روزی که شورش ناگزیر تهیدستان ایرانی که هر روز بر شمارشان افزوده می شود، آغاز شود، همچو ققنوس سر از خاکستر خود برخواهد داشت و رهبری آنرا بدست خواهد گرفت. برای همین است که تنها چاره را در گستراندن سایه مرگ و نیستی بر سرتاسر خاک اندوهزای ایرانزمین می بینند و برآنند با کشتن انسانها (به هر بهانه ای) از یک سو از مردم بجان آمده ایران زهر چشم بگیرند و از دیگر سو جامعه را بیست و اندی سال به بازپس، به سالهای دهه خونبار و سیاه شصت ببرند، با سالهایی که بهای جان آدمی براستی کمتر از مزد گورکن بود و دژخیمان ولی فقیه گاه نیازی به شناسائی قربانیان خود نیز نمی دیدند و آنان را تنها و تنها برای گستردن چتر ترس و هراس در این آب و خاک دسته دسته به جوخه های آتش می سپاردند (2). &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنان می خواهند مردم به چوبه های دار خو کنند، می خواهند که مرگ همچون سایه ای بدنبال ایرانیان روان، و نیستی چونان چتری بر سر آنان گسترده شود و راه برای روان کردن دریای خون از ارس تا هیرمند و از دریای مازندران تا خلیج پارس گشوده باشد. آنان خود می دانند که در پای کوهساری پر برف گرفتار آمده اند و تنها یک فریاد بسنده است، تا بهمن سبز را بر سرشان آوار کند، گستردن خاموشی گورستانی درست در هراس از همان یک فریاد است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این بوی خون است که سپهر ایرانزمین را آکنده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;---------------------------------------------------------------&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="color: #3d85c6;"&gt;&lt;a href="http://mbamdadan.blogspot.com/2009/06/blog-post_16.html"&gt;http://mbamdadan.blogspot.com/2009/06/blog-post_16.html&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; .1&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;2.&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #3d85c6; font-size: x-small;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_ikpW-yalWcY/TSPnc8L3rDI/AAAAAAAAAo8/itF7nFp9tHU/s1600/image0024.jpg"&gt;http://4.bp.blogspot.com/_ikpW-yalWcY/TSPnc8L3rDI/AAAAAAAAAo8/itF7nFp9tHU/s1600/image0024.jpg&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4234704294842336712-4898627832024402941?l=mbamdadan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mbamdadan.blogspot.com/feeds/4898627832024402941/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2011/01/blog-post.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/4898627832024402941'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/4898627832024402941'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='بوی خون!'/><author><name>&lt;b&gt;مزدک بامدادان&lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14853013794863822612</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4234704294842336712.post-3054751274972362552</id><published>2010-12-25T01:03:00.004+01:00</published><updated>2010-12-25T01:15:44.906+01:00</updated><title type='text'>باز هم کُرد، باز هم اعدام</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_FN5PEFcDb3o/TRU2_ntdR7I/AAAAAAAAAPs/EuNRbCGQMvM/s1600/habib.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="200" n4="true" src="http://3.bp.blogspot.com/_FN5PEFcDb3o/TRU2_ntdR7I/AAAAAAAAAPs/EuNRbCGQMvM/s200/habib.jpg" width="153" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;گناه نخست حبیبالله لطیفی ایرانی بودن اوست، و گناه دومش - شاید بزرگتر از آن گناه نخست – کُرد بودن. دینفروشان گویا همه نیروی خود را بسیج کرده اند تا بنیاد این این آب و خاک را از بیخ و بن براندازند. لطیفی بی گمان جز برای بدست آوردن حق انسانی و شهروندی خود تلاش و پیکاری نکرده است. ولی به این بهانه حتا در این رژیم آدمخوار نیز نمی توان کسی را کشت، پس لطیفی باید "عضو پژاک" باشد و با تفنگ و فشنگ با جمهوری مرگ و سنگسار جنگیده باشد: پس لطیفی کُرد است، کردها "تجزیه طلب"اند و سزای تجزیه طلبان در قاموس این رژیم ایران ستیز مرگ است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;افسوس که هراس و دلهره مرگ جگرگوشگان این آب و خاک چنان هستی ما را پر کرده که دیگر جایی برای اندیشیدن به بهروزی و سرافرازی برایمان نمانده است. سی سال است که روز را در ترس از بخاک افتادن سرو و سروهای دیگری به شب می رسانیم و شبانمان را با کابوس خاموشی چراغ زندگی آن جانهای گرامی به سپیده می دوزیم. آنچنان ما را به مرگ و هراس از مرگ خو داده اند که باری، زیستن و بودن را از یاد برده ایم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بگذار دروغ آدمکشان باور شود و لطیفی یک "تجزیه طلب" باشد و سودای جدائی در سر بپرورد، کدام خاک و کدام سرزمین را می توان بهای جان پویشگر و ستم-ستیز او کرد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;براستی در برابر جان حتا یک انسان اندیشنده و آزاده، آب و خاک به چه می ارزند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاری کنیم، که یکشنبه شب با این کابوس بی پایان سر بر بستر خواب نگذاریم، "کُرد" دیگری در چنگال ضحاک چشم براه مرگ خویش است، لطیفی را، کردستانمان را، ایرانمان را تنها مگذاریم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4234704294842336712-3054751274972362552?l=mbamdadan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mbamdadan.blogspot.com/feeds/3054751274972362552/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2010/12/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/3054751274972362552'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/3054751274972362552'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='باز هم کُرد، باز هم اعدام'/><author><name>&lt;b&gt;مزدک بامدادان&lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14853013794863822612</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_FN5PEFcDb3o/TRU2_ntdR7I/AAAAAAAAAPs/EuNRbCGQMvM/s72-c/habib.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4234704294842336712.post-2153191116159437636</id><published>2010-11-17T21:51:00.000+01:00</published><updated>2010-11-17T21:51:01.896+01:00</updated><title type='text'>در عََرَبستیزی ما</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;درباره سخنان شیخ حسن نصرالله&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سخنان شیخ حسن نصرالله رهبر حزب الله لبنان بازتاب گسترده ای در میان ایرانیان درون و برون مرز یافت و در درون سپهر رسانه های پارسی زبان خیزابه ای از واکنشهای خشم آلود هم میهنانمان برانگیخت که هنوز سر آرام گرفتن ندارد. در جهان رسانه سالار امروز نمی توان هر دیده و شنیده ای را به آسانی پذیرفت و باور کرد. اینکه آیا نصرالله چنین سخنانی را براستی بر زبان آورده است یا نه، پرسش این نوشتار نیست. می خواهم در اینجا به واکنش بخش بزرگی از ایرانیان بپردازم، که بی گمان هیچ انسان خردمند و آزاده ای نمی تواند با خواندن آنها بر خود ببالد و شادمان شود. رودربایستی را کنار بگذاریم، بخش بزرگی از این واکنشها آغشته به بوی آزاردهنده "عَرَبستیزی" هستند. &lt;br /&gt;خود را فریب ندهیم، سخنانی بسیار زشتتر و بی پایه تر از این، روزاروز بر زبان سران جمهوری اسلامی نیز جاری می شوند و کیستی ایرانی ما از همان روز نخست برپائی این رژیم خاری در چشم سردمداران این حکومت بوده است. کسانی که نشان باستانی ملت ایران، یعنی شیروخورشید را از روی پرچم ما برداشتند و بجایش واژه الله را نشاندند، همان کاری را کردند که سرانجامش سخنان امروز حسن نصرالله است: ما مردمان این سرزمین نخست شیعه جعفری هستیم، سپس شیعه ایم، سپس مسلمانیم، سپس بخشی از امت بزرگ اسلامیم و آنگاه اگر جایی ماند و نیازی بود، "ایرانی" هستیم. تا بدینجای کار و با نگاه به کردار و گفتار سران جمهوری اسلامی، حسن نصرالله هیچ سخن گزافه ای بر زبان نیاورده است. ولی آنچه که مرا سخت آزار می دهد، ناسزاهایی است که در پیوند با تبار "عربی" نصرالله بر سر او باریده می شود. اگر می پذیریم که سخنان نصرالله نابجا و گزاف است، چرا آنرا به نژاد و زبان او بازمی گردانیم و نه به اندیشه واپسمانده اش؟ بدیگر سخن اگر کس دیگری که عرب نباشد و ترک نباشد و چینی نباشد و اروپائی و روس و امریکائی، و از زهدان مادر بر خاک همین مرز پرگُهر افتاده باشد و باز چنین سخنان یاوه ای سر دهد، آنگاه گریبانش را چگونه خواهیم گرفت؟ آیا باز هم در جای جای نوشته هایمان جانوران خزنده و کوهان دار را بیادش خواهیم آورد، و به رُخش خواهیم کشید که در هزار و اندی سال پیش نیاکان ما چند بودند و پدران او چون؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علی لاریجانی ایرانیان پیش از اسلام را مردمانی "بی تمدن و جاهل که بضرب شمشیر اعراب روشنفکر از تاریکی بسوی نور هدایت شدند" می خواند، شجونی در باره کوروش می گوید: «همین کوروش که حالا به او فخر می کنند، در تاریخ آمده که اولین کسی که ازدواج با محارم رو شروع کرد کوروش بوده دخترش آتاشا و رخشانا رو به عقد پسرش کمبوجیه در آورد»، خزعلی می گوید: «عيد غدير بايد به بزرگترين جشن در كشور تبديل شده و بيش از عيد نوروز مورد تاكيد و اهتمام مردم قرار گيرد»، خامنه ای در دیدار از نمایشگاه کتاب تهران دستور به برچیده شدن تندیسهای هخامنشی می دهد، صادق الحسینی در روزنامه شرق الاوسط کوروش را آدمکش و ایرانیان پیش از اسلام را خونخوار می نامد، مطهری ایرانیان را تنها به بهانه برپاداشتن جشن چهارشنبه سوری در یک سخنرانی دو دقیقه ای "نُه بار" احمق و خَر می خواند و نوروز را "روز نحس" می نامد. &lt;br /&gt;در سرزنش این گروه چه خواهیم نوشت؟ اگر عرب بودن نصرالله را دستاویز ستیز با او می گیریم، با این "خودی"ها چه خواهیم کرد و کدام تبار و نژاد و زبانشان را به باد ناسزا خواهیم گرفت؟ مگر نصرالله سخنی زشتتر از این یاوه ها بر زبان آورده است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برخوردهایی چنین، نشان می دهند که قبیله گرائی در تاروپود و جان و روان ما ایرانیان چنان ریشه دوانده که رهائی از دست آن به این سادگی شدنی نیست. قبیله گرائی می گویم، چرا که تاختن به تبار عربی حسن نصرالله به بهانه سخنان ایران ستیزانه اش به هیچ روی برخاسته از فرهنگ و منش شهروندی نیست. کسی در جایی سخنانی یاوه و ناروا در باره قبیله ما بر زبان آورده و ما نیز بجای آنکه بر او و سخنانش بتازیم، قبیله اش را خوارمی شماریم و دشنام می دهیم، بی آنکه دمی اندیشه کنیم حسن نصرالله در نگاه نخست یک کاربر جمهوری اسلامی است، سپس یک مسلمان بنیادگرا است، سپس یک روحانی است، سپس رهبر حزب الله لبنان است، سپس هموندی از جامعه شیعیان لبنان است، سپس شهروند کشور لبنان است و پس از همه اینها یک "عرب" است. پس سخنان او نیز برخاسته از همین جایگاه اویند و باید در نگاه نخست آنها را برخاسته از یک نگرش بنیادگرایانه اسلامی با گرایش شیعی-ولایت فقیهی دید، تا برخاسته از نژادپرستی عربی او!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*****&lt;br /&gt;عربستیزی ما نه امروز آغاز شده و نه آنگونه که قبیله گرایان ترک و عرب می گویند، با برآمدن خاندان پهلوی. این عربستیزی حتا دستآورد دهه های روشنگری پیش از انقلاب مشروطه و سخنان کسانی چون میرزا فتحعلی آخوندزاده و میرزا آقاخان کرمانی و جلال الدین میرزای قاجار هم – با همه گرایشهای تند عربستیزانه آنها – نیست. عربستیزی ما گذشته ای بدرازای مسلمان بودنمان دارد. من که در یکسال گذشته بدنبال واکاوی گوشه های تاریک تاریخ سرزمینم بوده ام و در این رهگذر بیش از هر چیز به سراغ دو سده نخست پس از اسلام رفته ام، برآنم که این عربستیزی از همان دهه های نخست برآمدن اسلام در تاروپود فرهنگ ما ریشه دوانده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به گمان من اسلام نه در بیرون از مرزهای شاهنشاهی ایران، که در درون آن پدید آمد و شاید بخشهایی از مردم ایران در آغاز خودخواسته بدان گرویده بوده باشند. اما همچون انقلاب اسلامی که از پشتیبانی بیشینه بزرگی از مردم ایران – بویژه فرهیختگان و فرزانگان و بخش بسیار بزرگی از مارکسیستها و بیدینان و پیروان دینهای دیگر- برخوردار بود، در اندک زمانی کارد بر گلو و تسمه از گُرده مردم کشید و دست به ویرانی دستآوردهای فرهنگی هزاران ساله آنان، وکشتارهای گسترده برای گستراندن خود گشود. واکنش مردمانی که دیگر چندین دهه یا سده بود که "مسلمان" - با هر اندریافتی - شده بودند، نمی توانست اسلام را نشانه بگیرد، همانگونه که حتا تا به امروز بخشی از کنشگران انقلاب اسلامی گناه همه کاستیها را به گردن کسانی می اندازند که آنرا به بیراهه کشانده اند و بر این باورند که این انقلاب بخودی خود از کاستی و کژی بدور بود و "هر عیب که هست، از مسلمانی ماست". پس برای نیاگان ما در هزار و اندی سال پیش از این که تباهی فرهنگ و زبان و منش و آئین و دستآوردهای خود را به چشم می دیدند، ساده ترین کار این بود که گناه را نه بر گردن اسلام، که بر گردن "اعراب" بیندازند. (این تنها یک انگاشت تاریخی است و غم نان اگر بگذارد، با بپایان رسیدن پژوهشهایم آنها را به چاپ خواهم رساند). نیاگان ما نمی توانستند بر اسلام، بر دینی که زمان درازی با آن خو گرفته بودند، بتازند، پس گناه بر گردن اعراب افتاد و اینچنین بود تخم عربستیزی بر خاک فرهنگ این آب و خاک افتاد. در این میان بی گمان نمی توان برتری جوئیهای نژادی و زبانی اعراب درون ایران را نادیده گرفت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستی را این است که ما از تاریخ دو سده نخست پس از برآمدن اسلام هیچ نمی دانیم. نخستین کتابهای تاریخی نزدیک به دو سده پس از آغاز اسلام نوشته شده اند و اگر سخن طبری، یکی از سرشناسترین تاریخنگاران این دوره را بپذیریم که می نویسد: «بینندۀ کتاب ما بداند که بنای من در آنچه آورده ام و گفته ام بر راویان بوده است و نه حجت عقول و استنباط نفوس، به جز اندکی، که علم اخبار گذشتگان به خبر و نقل به متأخران تواند رسید، نه استدلال و نظر، وخبرهای گذشتگان که در کتاب ما هست و خواننده عجب داند یا شنونده نپذیرد و صحیح نداند، از من نیست، بلکه از ناقلان گرفته ام و همچنان یاد کرده ام» خواهیم دید این "تاریخنگاران"ی که رخدادهای دوسده پیش از زمان خویش را فرونوشته اند، خود نیز در راستی و درستی گزارشهایشان گمانه برده اند و پیشاپیش از خوانندگان خود پوزش خواسته اند. &lt;br /&gt;کوتاه سخن اینکه دانسته های ما در باره دو سده نخست پس از فروپاشی شاهنشاهی ساسانیان نزدیک به "هیچ" است و هیچ کتاب یا سند تاریخی همزمان با پیدایش اسلام و فروپاشی شاهنشاهی ایران در دست نیست. قرآن نیز که تنها سند همزمان با رخدادهای آغاز اسلام بشمار می رود، به جز یک بار (جنگهای ایران و روم از 611 تا 614 در سوره ای به همین نام) به این رخدادها نپرداخته است. خوشبختانه همسایگان ما از نبشتن بازنمانده بوده اند. با نگاه به تاریخنگاریهای بیرون از پهنه فرهنگی ایرانی (و سپس تر اسلامی) می توانیم دریابیم که "عربها" یا مردمانی که در آنروزگار بدین نام خوانده می شدند (اینها امیخته ای فراگیر از آسوریان، کلدانیان، بازماندگان ملت بابل و سریانیان می بودند) نه تنها بیگانه نبودند و بخشی از مردمان "اِرانشهر" بشمار می آمدند، که در دهه های پایانی شاهنشاهی ساسانی به جایگاهی فراز در دستگاه سیاسی و ارتشی ایرانشهر دست یافته بودند. نگاهی به نقشه زیر نشان می دهد که "عربان" در گستره ای از خلیج پارس تا دریای مدیترانه می زیستند (1). فرمانداران و شاهکان عرب ایرانی از خاندان "بنو لخم" و از پیروان کلیسای نستوری (1) – تنها کلیسای مسیحی پذیرفته شده در ایران ساسانی - بودند. در برابر آنان خاندن "بنوغسان" جای گرفته بود که پیرو کلیسای یعقوبی (کلیسای سریانی یا سوریایی) (3) بودند و از امپراتور بیزانس فرمان می بردند. اینان در جنگهای پایانی ایران و روم نقش بسیار برجسته ای داشتند و آنچه که شایان نگاه موشکافانه است، باور آنان به گونه ای یکتاپرستی یا تک-گوهری (4) عیسا مسیح است. دیگر آنکه این "عربان" با آن پنداره ای که ما از اعراب آغاز اسلام در سر داریم، هیچگونه همانندی و خویشاوندی نداشتند. اینان که شهروندان دو شاهنشاهی بزرگ روزگار خود بودند، در شهرها می زیستند و از خود فرهنگ و هنر داشتند و خود نیز در ستیز هرروزه با اعراب بیابان نشین حجاز می بودند که اگرچه تا اندازه ای همزبان آنان بشمار می آمدند، ولی از نِگَر فرهنگی و زبانی و دینی بسیار واپسمانده بودند و جز برای بدست آوردن کاچال و بَرده تن به جنگ نمی دادند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بدین گونه و با پژوهش در نوشته های همسایگان آنروزمان و بدور از داستان پردازیهای "تاریخنگاران" مسلمان، که نزدیک به دو سده پس از برآمدن اسلام و فروپاشی ایرانشهر تازه آغاز به گردآوری (یا درستتر بگوییم "برساختن") گزارشهای تاریخی شده بودند، می توان دریافت که این دو سده نخست در چادری از تاریکی پیچیده شده اند و بر فرزندان فرهیخته این آب و خاک است که بر آنها نور بتابانند. تا نمونه ای آورده باشم، از میان هشت خلیفه نخست، تنها می توان به هستی معاویه و مروان، آنهام برپایه سنگنبشته ها و سکه های همزمانی که نام آنان بر آنها نبیسانده شده است، باور داشت. از آن شش تن دیگر هیچ بازمانده همزمانی در دست نیست و هر چه که از آنان می دانیم، گفته های همان "تاریخنگاران" پیش گفته است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس دور نیست که اسلام، در میان همین عربان (مسیحیان یکتاپرست سریانی، آرامی، کلدانی، آسوری) پدید آمده باشد که از سال 622 میلادی (آغاز تاریخنگاری اسلامی) و شکست سنگین ایران از بیزانس و آغاز فروپاشی شاهنشاهی ساسانیان، و در پی ناتوانی گسترده سرورانشان (خسروپرویز در ایران و هراکلیوس در بیزانس) کم کم خود را از وابستگی به این دو کشور رهانیده بودند و خود پروای فرمانروائی بر دو کشور را داشتند. بیهوده نیست که سکه های برجامانده از معاویه یکم، در همین سبک و آئین سکه های خسروپرویز زده شده اند و بر روی آنان بزبان پهلوی گزاره "معاویه امیر ی ولویشنیکان" (امیر یک هزوارش آرامی است) نقش بسته است (5). نخستین جنگهای معاویه نیز با بیزانس و در دنباله جنهای ایران و روم بوده اند و او بخش بزرگی از سرزمینهای کناری بیزانس (از سوریه و فلسطین گرفته تا شمال افریقا) را از چنگ رومیان بدرآورد و نه مکه و مدینه (خواستگاه اسلام) که دمشق را به پایتختی برگزید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به عربستیزی ما بازگردیم. همانگونه که آوردم، از چند و چون گرایش ایرانیان به اسلام گزارش درست و باورپذیری در دست نیست. همین اندازه می دانیم که دست کم بروزگار معاویه و جانشینانش کشتارها و ویرانگریهای هراسناکی برای گسترش این آئین انجام گرفته اند که نه تنها یادمان تاریخی ایرانیان، که نوشته های کسانی چون ابن خلدون در باختر، و بیرونی در خاور سرزمینهای اسلامی نیز از آنها آکنده اند. در جایی که اسلام را نمی شد آماج گرفت و نگونبختیها و سیاهروزیها را به گردن آن افکند، ایرانیان کسانی را یافتند که نامشان با اسلام پیوند جاودانه خورده بود: "اعراب". از همان زمان بود که عربستیزی جایگزینی شد برای اسلامستیزی (که ناشدنی می بود). &lt;br /&gt;در این میان ما به آسانی از یاد می بریم که این عربستیزی روی دیگر سکه ایرانستیزی ما است. ایرانستیزی از آن رو می گویم، که نوشته های مسلمانان باورمند حتا اگر چون دکتر علی شریعتی آگاه و جهاندیده و پیشرو باشند، سرشار است از ستایش دلاوریهای مسلمانان و خوارشماری ایرانیان. افسانه پشت افسانه برای نشاندادن نیروی نهفته در باور اسلامی و پوسیدگی باورهای کهن ایرانی ساخته شد و بخورد ما داده شد. ما در باور اسلامیمان چاره ای جز این نداشتیم که دست به خوارشماری گذشته پیشا-اسلامی خود بزنیم، واگرنه کدام انسان باخردی می پذیرفت که گروهی با شمشیر به کشوری درآیند و مردم آن را یا بکشند و یا به بردگی بفروشند و آن مردمان همچنان شیفته آئین این دشمنان ویرانگر باشند و دل به دین آنان بسپارند؟ پس می بایست راه اسلام و اعراب را از هم جدا می کردیم و یکی را دوست و آندیگری را دشمن می داشتیم. بدینگونه و بی آنکه لختی بیندیشیم، اسلام را دین بخشش و گشایش و سربلندی و آسایش دانستیم، ولی آورندگان و نخستین گروندگان به آنرا مردمانی دژخو و ددمنش و ویرانگر و آدمکش خواندیم و از این راه گناه "مسلمانان" را بر گردن "اعراب" افکندیم. این مرده ریگ تا به امروز دست از گریبان یادمان گروهی ما ایرانیان برنداشته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;****&lt;br /&gt;نگاه شهروندانه به سخنان نصرالله، تنها و تنها خود او را نشانه می گیرد و نه تبار و نژاد و زبان و نیاکانش را. من جنبش سبز را بیشتر از آن رو ستوده و بدان امید بسته ام، که آن را گام بزرگی در شهروند شدن ایرانیان و درهم شکستن ساختارهای اندیشه قبیله گرا می دانم. واکنشهای گروهی از همین سبزها به سخنان نصرالله چهره عریان فرهنگ قبیله گرای ما را لخت و بی پرده در برابر چشمانمان بنمایش می گذارد. اگر این چنین شیفته و دلباخته فرهنگ خویشیم که از چنین سخنانی برمی آشوبیم، دست کم سری به شاهنامه بزنیم و ببینیم فردوسی بزرگ در بازگوئی جنگهای ایرانیان حتا از کسانی چون ضحاک ماردوش و افراسیاب تورانی با چه زبانی سخن می گوید. یا بسیار بازپس تر رویم و ببینیم نیاگانمان در باره دیگران (دشمنان؟) چگونه می اندیشیدند، آنگاه که در نیایشهایشان مردمان سرزمینهای همسایه را نیز از یاد نمی بردند و به آواز می خواندند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فروهرهای مردان پاکدین سرزمینهای ایران را می ستاییم، فروهرهای زنان پاکدین سرزمینهای ایران را می ستاییم. &lt;br /&gt;فروهر های مردان پاکدین سرزمینهای توران را می ستاییم، فروهر های زنان پاکدین سرزمینهای توران را می ستاییم. &lt;br /&gt;فروهرهای مردان پاکدین سرزمینهای سئیریم را می ستاییم، فروهرهای زنان پاکدین سرزمینهای سئیریم را می ستاییم. (6)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر سر آن نداریم که از گذشتگان خود نیک و بد کارها و سرانجام آنها را بیاموزیم، چه نیازی به اینهمه دم زدن از فرهنگ سه هزار، هفت هزار سال و ده هزار ساله داریم؟ راه شهروند شدن از خرده گرفتن بر خویش آغاز می شود و با یادگیری از دیگران دنبال گرفته می شود و آنگاه به ساختن آن خویشتن راستین می آنجامد. به زاده شدن "من"، منی که دربند قبیله و تبار نیست و سرزمین و کشور و نژادش را در آرمانها و اندیشه هایش می بیند و هم میهن همه کسانی است که جدای از نژاد و زبان و سرزمینشان پایبند به همان آرمانها هستند. کشور ما اندیشه جستجوگر ما، ونژادمان آرمان رهائی و سربلندی و آسایش مردمان – مردمان همه کشورها – است. ما آزادگی خود را که برترین ویژگیمان بود و خود را نیز بدان می نامیدیم از یاد برده ایم. ما گنجینه های گرانسنگ فرهنگ و اندیشه نیاگانمان را یا از دست باخته ایم و یا به پشیزی فروخته ایم و دیرگاهی است که خویش-کاوی را از یاد برده ایم و در پوستین دیگران افتاده ایم، تا یا باران ناسزا بر سرشان بباریم و یا کردار و رفتارشان را ریشخند کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هزاروچهارسد سال از روزگاری که گفته می شود اعراب (و نه مسلمانان) ویرانگر و ستیزه جو دست به کشتار مردم و ویرانی شهرهای ما گشودند می گذرد. امروزه نیز عربان همچون روزگار ساسانیان بخشی از شهروندان ایرانزمین و هم میهنان مایند. همان اعرابی که از گوشت و پوست و استخوان خود در سرتاسر خوزستان در برابر ارتش همزبانان بعثی خود دیواری بلند ساختند تا ما در تهران و تبریز و شیراز و اصفهان و مشهد و یزد و کرمان و زاهدان آسوده سر بر بالین خواب بگذاریم. چگونه می توانیم از ملت یکپارچه ایران سخن بگوئیم و با شنیدن و خواندن چنین سخنان عربستیزانه ای در برابر این هم میهنانمان از شرم سر بزیر نیفکنیم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هزار و چهارسد سال است که بر لب این خلیج جاودانه پارس نشسته ایم و به ریش رهگذران می خندیم، گاه آن است که اندکی نیز بر روزگار پریشان خویش بگرییم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;---------------------------------------------------------------&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="background-color: white; color: blue;"&gt;&lt;a href="http://sitemaker.umich.edu/mladjov/files/sasanidpersia.jpg"&gt;http://sitemaker.umich.edu/mladjov/files/sasanidpersia.jpg&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; .1&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;Nestorian Church .2&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;Syriac Orthodox Church .3&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;Monophysitism .4&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.memo.fr/Media/Moawiyya.jpg"&gt;&lt;span style="color: blue; font-size: x-small;"&gt;http://www.memo.fr/Media/Moawiyya.jpg&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt; .5&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;ولویشنیک از ریشه "ووروییستن" پهلوی به معنی "پناه یافتن" یا "پایبند بودن" است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;MAAWIYYA Amir-i wlwyshnyk´n&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;6. بند 143 از تیر یشت&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4234704294842336712-2153191116159437636?l=mbamdadan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mbamdadan.blogspot.com/feeds/2153191116159437636/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2010/11/blog-post.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/2153191116159437636'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/2153191116159437636'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='در عََرَبستیزی ما'/><author><name>&lt;b&gt;مزدک بامدادان&lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14853013794863822612</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4234704294842336712.post-5202207520613910102</id><published>2010-06-13T23:28:00.000+02:00</published><updated>2010-06-13T23:28:58.496+02:00</updated><title type='text'>روبرو، آماده باش!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;سالگرد کودتای انتخاباتی در ایران با آغاز بازیهای جام جهانی فوتبال همزمان شده است. دوستداران فوتبال، بویژه آندسته از آنان که برای دیدن بازیها به ورزشگاه می روند، ندایی را که من برای فرنام این نوشته گزیده ام، می شناسند: نخست تماشاچیان یکسوی میدان فریاد می زنند "روبرو، آماده باش!". آنگاه شعاری سر می دهند که پاسخ آن را تماشاچیان بخش روبر می دهند و این رفت و برگشت شعارها تا پایان بازی میان دو سوی میدان هر بار با فریاد "روبرو آماده باش!" تکرار می شود. با اینکار تیم خودی فریادهای پشتیبانی و ستایش دوستداران خود را از دو سوی میدان می شنود و تیم روبرو نیز خود را در گازانبر دو سوی میدان گرفتار می بیند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میدان نبرد آزادیخواهی نیز همانندیهای بسیاری با بازی فوتبال دارد. تیم سبزپوش ما با همه ستارگانش به میدان یک بازی یکسویه آمده است که در آن از داور و گردانندگان ورزشگاه و نگاهبانان همه و همه مزدور تیم سیاهپوش و سیاهدل جمهوری اسلامی اند، بازی بیدادگرانه ای که در آن سزای جوانمردی گلوله و شکنجه و مرگ است. راستی را چنین است که ما ایرانیان برون مرز، چیزی میان بازیکن و تماشاگریم. بازیکن، از آن رو که توانسته ایم با همبستگی فرا-قاره ای خود ندای رسای ملت و میهن خود باشیم و پیام آزادیخواهی آزادگان را به گوش جهانیان برسانیم، و تماشاگر از آن رو که ما در میدان خونین آن بازی نیستیم و از راه دور و بی هراس از گاز اشک آور و باتوم و گلوله برای پیروزی تیم مان فریاد برمی آوریم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این یکسال گذشته جنبش آزادیخواهی ایرانیان توانسته است کارنامه درخشانی از خود برجای بگذارد. ایرانیان در سرتاسر جهان بدور از گرایشهای دینی و قومی و سیاسی خود استوار و پایدار در کنار هممیهنانشان ایستاده اند و صدای آنان را در سرتاسر گیتی گسترانده اند، تا هم "جان بون جووی" برای جنبش ما بخواند و هم گروه "یو-تو" کنسرت خود را به رنگ سبز درآورد. این بازپخش صدا و سیمای راستین ملت ایران بدست فرزندان برومند این آب و خاک – که بخشی از آنان هرگز روی میهنشان را نیز ندیده بودند و در خاک فرنگ پای بر پهنه هستی نهاده بودند – بود که کمر بخش بزرگی از رهبران و سران جهان را به کرنش در برابر بزرگی و شکوه آزادگان خم کرد. نسیمی که از خیابانهای تفدیده تهران برخاسته بود، خواب چندین ساله کوچندگان به فرنگ را برآشفت و آنان را به خیابانهای اروپا کشاند تا جهانی بداند نه چادر سیاه نماد زنان ایرانی است و نه ریش ژولیده و یقه های چرک نشان مردان ایرانی. جهان توانست به تماشای انبوه ایرانیانی بنشیند که در رامش و آرامش پای در خیابانهای گیتی، از تورونتو تا پاریس و از مادرید تا جاکارتا نهاده بودند تا به جهانیان بگویند: &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گمان مبر که به پایان رسید کار مغان&lt;br /&gt;هزار باده ناخــورده در رگ تـاک است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دستآوردهای این جنبش سراسری را نباید دست کم گرفت. گذشته از آنکه بودن هرچه انبوهتر و پرشمارتر ما در خیابانهای اروپا و امریکا و دیگر بخشهای جهان هممیهنانمان را به پیروزی جنبش امیدوارتر می کند و به آنان پیام می دهد که تنها نیستند، همین "بودن" ما در خیابانهای شهر بیاد شهروندان و سیاستمداران کشورهای میزبانمان نیز می اندازد که آتش نبرد ایرانیان نه تنها خاموش و افسرده نیست، که از دل شراره های سرکشش هزاران هزار اخگر سوزان و تابناک به آسمان برمی جهد تا ندای آزادگان در سرتاسر گیتی طنین افکن شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما هرگز نخواهیم توانست مانند ستارگان تیممان در میدان بدرخشیم، برد و باخت این بازی را زنان و مردان ایرانی اند که با کوبیدن پی در پی توپ به تور دروازه تیم کودتا رقم خواهند زد. اگر نمی توانیم برای تیممان و در میدانی به پهنای ایران زمین بازی کنیم و تیم روبرو را در خانه خودمان در هم بکوبیم، پس دست کم پشتیبانان خوبی باشیم و به نشستن در جایگاه تماشاگران بسنده نکنیم و از سرتا بپا در در پیش پای بازیکنان تیممان برپای ایستیم و نشان دهیم که هم در برد و هم در باخت چون یک تن یگانه بپای آنان خواهیم ایستاد و پشتیبان و یار و یاورشان خواهیم بود، تا در روزانی نه چندان دور پیروزی را به جشن بنشینیم و بر جام قهرمانی بوسه زنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تیم ما فردا بازی دیگری در پیش دارد، فردا چه تیم سبزپوش آزادگان به میدان بیاید و چه در خانه بماند، ما باید با همه توان خود و هرچه انبوه تر و پر شمارتر به خیابانهای شهرمان برویم و بگذاریم که هر کسی با پرچم و نماد و نشان خود بما بپیوندد، تا فریاد پشتیبانی ما گوش جهان را پُر، که کَر کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تیم سبزپوشمان تنها چند گام از قهرمانی دور است، فردا به خیابان برویم تا آتش امید در دل ستارگانمان دو باره شراره بر کشد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #4c1130;"&gt;"روبرو، آماده باش!"&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4234704294842336712-5202207520613910102?l=mbamdadan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mbamdadan.blogspot.com/feeds/5202207520613910102/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2010/06/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/5202207520613910102'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/5202207520613910102'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='روبرو، آماده باش!'/><author><name>&lt;b&gt;مزدک بامدادان&lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14853013794863822612</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4234704294842336712.post-8429722189420585899</id><published>2010-05-18T17:34:00.000+02:00</published><updated>2010-05-18T17:34:19.169+02:00</updated><title type='text'>«کردی» در هفت روز!*</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;از یکشنبه نوزدهم تا یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت ماه تنها هفت روز زمان بود. روز یکشنبه کودتاگران فرزندان کردستان را بدار آویختند و روز پنجشنبه کردستان فراخوان آزادیخواهان را پاسخی در خور گفت و از ماکو تا کرمانشاه را در خاموشی فروبرد، تا ایرانیان در چهارگوشه جهان دست بدست هم دهند و به همدردی هممیهنان کُردشان برخیزند. هنوز هفته به پایان نرسیده بود که انبوه ایرانیان آزادیخواه در شهر کلن به خیابان آمدند و در یک راهپیمائی گسترده و باشکوه یاد دلاوران کُرد خود را گرامی داشتند و در هفتمین روز پس از جانباختن قهرمانان آزادی، اینبار ایرانیان برلین بودند که به سیاست جدائی افکنانه کودتاگران یک "نه" بزرگ گفتند. کردستان روز یکشنبه با اندوه از خواب برخاست، روز سه شنبه خشمش را به آتشی که بر فراز کوههای سنندج برافروخته بود سپرد و روز پنجشنبه توان و خِرد خود را به رُخ رژیم کودتا کشید، تا نشان دهد: &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;«چنین کنند بزرگان، چو کرد باید کار!»&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنچه که در هفته گذشته رخ داد، چهره جنبش آزادیخواهی ایرانیان را برای همیشه دگرگون کرد. از یک سو کردستان که در دهه‌های گذشته پیشتاز نبرد با خودکامگی بوده است، در کنار جنبش سبز جای گرفت و از دیگر سو، جنبش سبز نشان داد که در ارج نهادن به آزادی و رزمندگانش همه مرزهای زبانی و قومی و سرزمینی را درنوردیده است و ایرانیان را به نه به کُرد و بلوچ و آذری و ترکمن و فارسی زبان، که تنها و تنها به دوستان و دشمنان آزادی بخش می‌کند. دستآوردهای این یک هفته را نباید دست کم گرفت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;برای کردستان:&lt;/strong&gt; کردستان که تا کنون خود را همیشه در راه تلاش و رزم برای آزادی تنها می‌دید، بناگاه از پشتیبانی سترگ و گسترده‌ای برخوردار شد که تا کنون در تاریخ یکسدساله ایران همانند نداشته است. از یاد نبریم که همان مُهر همیشگی "تجزیه طلبی" اینبار نیز بر پیشانی سربداران روز یکشنبه فروکوفته شده بود، ولی ایرانیان این سخنان را به پشیزی نگرفتند و بهانه "دفاع از تمامیت ارضی" که سالها دستآویزی برای سرکوب همه خواسته‌های انسانی کُردها، بلوچها، عربها و ترکمنها بود، اینبار کارگر نیفتاد و من بگوش خود از یکی از راهپیمایان شنیدم که: «حتا اگر تجزیه طلب هم باشند، ایرانی و هممیهن ما هستند.» بدینگونه اگر تا به امروز کنشگران کُرد و بویژه رهبران سازمانها و حزبهای کُردی در هر بزنگاهی میبایست نخست وفاداری خود به ایران را نشان می‌دادند و دستان خود را از گناه جدائی خواهی می‌شستند، امروزه دیگر کسی واژه "کُرد" را با جدائی خواه یکی نمی‌داند. بدیگر سخن جامعه ستمزده و سرکوب شده ایران از امروز به خواسته‌های قومی/زبانی کُردها بدون پیشداوری می‌نگرد و در راستای پایبندی به حقوق شهروندی و حقوق بشر دیر یا زود به پشتیبانی از آنها خواهد برخاست. این دستآورد را ولی سازمانها و حزبهای کُردی نمی‌توانند به پای خود بنویسند. این نامه فرزاد کمانگر است که به واژه "کُرد" درونمایه دیگری می‌بخشد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«&lt;span style="color: #e69138;"&gt;اما امروز که قرار است زندگی را از من بگیرند با عشق به همنوعانم تصمیم گرفته ام اعضای بدنم را به بیمارانی که مرگ من میتواند به آنها زندگی ببخشد هدیه کنم و قلبم را با همه عشق و مهری که در آن است به کودکی هدیه نمایم. فرقی نمیکند که کجا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #e69138;"&gt;باشد بر ساحل کارون یا دامنه سبلان یا در حاشیه کویر شرق و یا کودکی که طلوع خورشید را از زاگرس به نظاره می‌نشیند...&lt;/span&gt;»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرزاد با چنین اندیشه‌ای و با رهائی از بندهای نژاد و زبان و خاک، اگرچه به فرهنگ کردی عشق می‌ورزید با سرودی بزبان مادری اش بوسه بر چوبه دار نهاد، مرزهای کردستان را درنوردیده بود و با مرگش راهی گشود تا "کُرد" بتواند در دیگران چنان بنگرد که در برادری و خواهری، و دیگران "کُرد" را چنان ببینند، که دوستی گمگشته را. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آری! "کُرد" اگر آغوش دیگر ایرانیان را اینچنین بروی خود گشوده می‌بیند، تنها از آنرو که قلب فرزاد ژرفتر از دره‌ها و روانش فرازتر از کوههای سر به آسمان سوده کردستان بود، که اگر فرزاد کمانگر "کُرد" است، پس "کُرد" نام دیگر آزادگی و فراخ سینگی است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;برای جنبش سبز:&lt;/strong&gt; سالها پیش در نوشتاری آورده بودم: «هر جنبش مدعی آزادیخواهی در کشوری مانند ایران، باید بر سر دو بزنگاه بنیادین چیستی خود را آشکار کند: حقوق زنان و حقوق خلقها» (۱). در پیوند به خواسته‌های زنان جنبش سبز نه تنها سخن بسیار گفته است، که این جنبش را براستی باید فرزند جنبش زنان بشمار آورد. و اکنون با پشتیبانی از جنبش مردم کردستان، جنبش سبز گامی بلند بسوی آماج پیش گفته برداشته است. بدین سان دو گفتمان بنیادین "برابری زن و مرد" و "برابری زبانی/قومی" نیز در کنار گفتمان آزادیخواهی و حقوق شهروندی جای می‌گیرند و جنبش سبز می‌تواند این گفتمان را با بهره گیری از آموخته‌های جنبش مدنی کردستان در درون جنبش آزادیخواهی جابیندازد و در آینده نزدیک راهکارهای خود را برای از میان برداشتن نابرابریهای زبانی و قومی برای همه بخشهای ملت ایران به گوش و چشم مردم ایرانزمین برساند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از دیگر سو همین نمونه اعتصاب روز پنجشنبه نشان داد که جنبش پُر نیرو ولی جوان سبز، می‌تواند از آموزه‌های جنبش کهنه کار و سردوگرم چشیده کردستان برای گسترش پهنه نبرد و بکارگیری روشهای نوینتر و کارآمدتر بهره مند شود و بدینگونه راهکار دیگری را جایگزین راهپیمائی در خیابانها کند. گذشته از آن همکاری و همدلی کردستان از آنجایی که "دین" هیچگاه در میان نیروها و گرایشهای کُردی جایی نداشته است، کفه نیروهای گیتیگرا (سکولار) را در ترازوی جنبش سبز سنگینتر می‌کند و همچنین سُنی بودن بیشینه مردم کردستان از توان آن بخش از گرایشهای درون جنبش سبز که شیعه‌های باورمندند و هنوز سری با "ولایت فقیه" دارند، می‌کاهد و باز هم کفه ترازو را بسود نیروهای گیتی‌گرا سنگین می‌کند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگرچه حزبها و سازمانهای کُردی را نمی‌توان "حزب" با اندریافت امروزین آن دانست (برای نمونه کادرسازی و چرخش نیرو که از ویژگیهای بنیادین یک حزب امروزین و دموکرات است، در این حزبها به چشم نمی‌خورد)، ولی کردستان از یک فرهنگ ریشه دار حزبی (در همان برداشت نیم بندش) برخوردار است. پدیده‌ای که در دیگر بخشهای ایران ناشناخته است. جنبش سبز می‌تواند از این آموخته‌ها نیز بهره‌های فراوان ببرد و دست به سازماندهی و سامانبخشی نیروها و گرایشهای درون خود بزند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;****&lt;br /&gt;روز شنبه در راهپیمائی بزرگ و باشکوه شهر کلن، ایرانیان تنها با جانباختگان کُرد همدردی نکردند، آنها گامی نیز فراتر رفتند و نمونه‌ای شکوهمند و زیبا از همبستگی ملی را بنمایش گذاشتند. برگزارکنندگان در کنار زبان آلمانی (که بیشتر شعارها به آن بودند) به زبانهای پارسی و کُردی نیز شعار دادند و سرودها و ترانه‌هایی بزبانهای پارسی، کردی و ترکی آذربایجانی پخش کردند. این نیز گامی بزرگ در راستای ملت شدن ما ایرانیان است، چرا که "ملت" چیزی نیست، جز برآیند کیستیهای تک تک مردمان سازنده آن، و ملت ایران از قومهای گوناگون ساخته شده که بر پایه آئین دیرینه کشورداری در ایران در چندگانگی خود یگانه‌اند. آنچه که در این یک هفته رخ داد، مرا بیاد دو میتخت کهن ایرانی انداخت، که بازگوئی آنها را در اینجا تُهی از هوده نمی‌بینم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;یک:&lt;/strong&gt; در بخشی از تاریخ ایران که با افسانه درآمیخته است، آمده است که "دیااکو" پادشاه ماد هفت تیره مادی را همپیمان کرد و نخستین دولت ایرانی را بنیان گزارد. میتختها در بزنگاههای تاریخی بیاری مردمان می‌آیند تا سپهر اندیشگی آنان را برای دگرگونیهای نوین و آفرینش میتخت-گونه‌های تازه آماده کنند. دیااکو به گفته هرودوت در نزدیکی همدان می‌زیست، که در آن روزگار بخشی از سرزمین ماد بود، سرزمینی که از رود ارس تا سرچشمه‌های کارون گسترده بود. دیااکو توانست مردمانی را که زیر ستم آسوریان می‌زیستند گردهم آورد و از آنان ملتی یگانه بسازد، اینچنین بود که با به هم پیوستن هفت تیره ایرانی "ملت ایران" برای نخستین بار پا به پهنه هستی نهاد. &lt;br /&gt;روان دیااکو بار دیگر از سرزمینهای باختری ایران برخاسته است. همبستگی گسترده و ژرف ایرانیان گام بلندی در راستای یکپارچگی ملی ما است. دیااکو با جانباختن آن پنج جوان بیگناه کُرد بار دیگر سر از خواب هزاران ساله برداشت، تا بار دیگر تیره‌های ایرانی را از پارسی زبان و کُرد و بلوچ و ترکمن گرفته تا عرب و آذری و لُر و گیلک و مازنی و ارمنی و یهودی و... همپیمان و همسوگند سازد، تا برای آزادی ایران برخیزند و خود را از یوغ ستم فرمانروایان خودکامه رهایی بخشند، تا ایرانی بار دیگر "آزاده" باشد. این بازگشت دیااکو را در همبستگی سراسری ایرانیان در هفته گذشته بخوبی می‌توان دید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دو: &lt;/strong&gt;از زیبا ترین افسانه‌های ایرانی، باید از افسانه آرش کمانگیر نام برد. افراسیاب پس از شکست دادن ایرانیان و برای خوار کردن آنان گفت که بهترین تیرانداز ایران تیری بیفکند و هرکجا که تیر او فروآمد، همانجا مرز ایران باشد. آرش کمانگیر جان خود را در تیری نهاد و با پرواز جادوئی آن تیر، خاک ایران تا جیحون گسترده شد، و آرش جان باخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفته پیش نیز کمانگری دیگر جان خود را تیرک دار کرد، برای گستردن مرزهای جنبش آزادیخواهی ایرانیان. فرزاد کمانگر و چهار همرزمش جان خود را قربانی گسترش آرمان آزادیخواهی کردند، تا رهائی از آن مردمان گردد و آئین مردمی از جهان رخت برنبندد و فریاد آزادیخواهی ایرانیان جهان را پُر کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«&lt;span style="color: #e69138;"&gt;آري، آري، جان خود در تير كرد آرش. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #e69138;"&gt;كار صدها صد هزاران تيغه ي شمشير كرد آرش&lt;/span&gt;»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و در این روز همه آزادیخواهان جهان کُرد و ایرانی شدند، و زنان افغان چهره به آب دیده شستند که: «ما همه فرزاد کمانگریم» (۲) &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;******&lt;br /&gt;مرگ پنج جوان آزادیخواه اگرچه بسیار دلخراش و سوزناک بود، ولی دریچه‌های نوینی را بروی آزادیخواهان ایرانی گشود. مردم کُردستان با بهره گیری از آموخته‌های خود آموزه بزرگی برای جنبش سبز به ارمغان آوردند و راه نویی را در برابر چشمان آن گشودند. کردستان دید، کردستان خواست، کردستان انجام داد. اکنون بر ما است که بیاموزیم، &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک هفته زمان داشتیم، کُردی را در یک هفته هم می‌توان آموخت!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;-----------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;*. فریدریش انگلس نامه‌ای به کارل مارکس نوشته است، بنام "پارسی در سه هفته"، که در آن داستان پارسی آموختن خود را بازمی گوید. نام این نوشته را از او وام گرفته ام. بنگرید به:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;„Persisch in drei Wochen“, Friedrich Engels Profil, Helmut Hirsch, Peter Hammer Verlag, 1 Auflage 1970, Seite 244&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;۱. بنگرید به تارنمای همستگان، بایگانی سال 2003، «فاشیسم دینی، نژادپرستی کور و کابوس فروپاشی ایران»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;a href="http://www.unity4iran.com/2010/05/blog-post_2849.html"&gt;http://www.unity4iran.com/2010/05/blog-post_2849.html&lt;/a&gt; .۲&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4234704294842336712-8429722189420585899?l=mbamdadan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mbamdadan.blogspot.com/feeds/8429722189420585899/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2010/05/blog-post_18.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/8429722189420585899'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/8429722189420585899'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2010/05/blog-post_18.html' title='«کردی» در هفت روز!*'/><author><name>&lt;b&gt;مزدک بامدادان&lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14853013794863822612</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4234704294842336712.post-7210629362048272801</id><published>2010-05-10T21:49:00.000+02:00</published><updated>2010-05-10T21:49:07.347+02:00</updated><title type='text'>مرگ پیشمرگان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در آستانه یکمین سالگرد آغاز جنبش سبز، کودتاگران دست به کشتار هم میهنان کُردمان گشوده اند. پنج کُرد سرافراز در پگاهان این یکشنبه شوم بوسه بر چوبه زدند و سربدار شدند. این نامها را هرگز از یاد نبریم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شیرین علم‌هویی، &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;فرزاد کمانگر، &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;علی حیدریان، &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;فرهاد وکیلی، &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مهدی اسلامی.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دانم چه کسی، کِی و کجا نام پیشمرگه را بر رزمندگان کُرد نهاد. همین اندازه می دانم که این واژه کوتاه سرگذشت خونبار و اندوهناک کُرد و کردستان را به خوبی بازگو می کند، هرچه بر این خاک رفته و از چه بر سر ایرانزمین گذشته، کُرد پیشمرگه ایرانیان و سپر بلایشان بوده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تاریخ کُرد و کردستان، گویی زنجیره بی پایانی از دلاوریها و سرفرازیها و گردنکشیها است، و داستان اندوهبار کشتارها و سرکوبها، که کُرد همیشه بهای آزادی ما را با جان و تن خویش پرداخته است و چه ناسپاس بوده ایم ما در ستایش بزرگواریهایش آنگاه که دست ستم و سرکوب کوچکمان می داشت، و از جان گذشتگیهایش، آنگاه که بیم جانمان می بود و از میهمان نوازیهایش، آنگاه که گریختیم و بدو پناه بردیم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از همان آغاز پیدایش این آب و خاک و پیش از آنکه تاریخ نگاشته شود، سرنوشت کُرد چیزی جز کشتار و گریز و پناه جُستن در کوه و کمر نبود. فردوسی می نویسد که خورشگران ضحاک ماردوش از دو جوان یکی را گریزاندند و به کوه فرستادند و چون شمار آنان انبوه شد، بدور از شهر و آبادانی گرد هم زیستند و این چنین قوم کُرد پدید آمد، مردمی که همان آغاز اسطوره ای شان نیز با کشتار و گریز از کشتار پیوند خورده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یـکی را به جــان داد زنــــهار و گفت /// نگــــــر تا بیـــــاری ســـر اندر نهفت&lt;br /&gt;نگــــــر تا نباشــی به آبـاد شــــــهر /// تو را از جهان دشت و کوه است بهر&lt;br /&gt;کنـــــون کُرد از آن تخـــــمه دارد نژاد /// کـــــه زآبــــــاد نایــد به دل برش یاد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اینچنین بود که سرنوشت این قوم با آوارگی و کشتار و جنگ و گریز پیوند خورد و در هم آمیخت، تو گوئی گرمایل، خورشگر آژیدهاک ماردوش سرنوشت آنان را بدست خود نوشته بود که می گفت بهره ایشان از این جهان تنها دشت و کوه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کُرد هرگاه که نیاز می بود، تن خود را سپر نیزه های دشمنان این آب و خاک کرد و جان و تن ما را نگاهبان شد. چه آنزمان که اسکندر گَجستک آهنگ ایران کرده بود و چه آن هنگام که نیزه داران مسلمان سرزمینهای ما را گشودند و چه آنروز که سردار قادسیه می خواست بنیان ایرانزمین را برکند و روی سعد وقاص و خالد بن ولید را سپید کند، کُرد پیشمرگ ما شد از تن خود دیواری ساخت تا ما در پناه آن دمی از سرنیزه دشمن بیاساییم. و سد افسوس و هزار دریغ که ما چون همیشه این سرزمین ناسپاس بودیم و ارج دلیریهایش را نشناختیم و بزرگمردیهایش را به اندازه نستودیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در دهه خونبار و سیاه شصت، هنگامی که داس مرگ دینفروشان خرمن خرمن یاس درو می کرد، ما جان خود را برداشتیم و به کردستان گریختیم و کُرد، چه میهمان نوازانه آغوش برویمان گشود و نانمان داد و از ناممان مَپُرسید، هرچند نه در اندیشه و نه در آماجهایمان با او یکسر و یکراه نبودیم، آنگاه که نیاز افتاد پیشمرگه ما شد تا جان از آن خاک نفرین شده بدر بریم؛ و ما همچنان ناسپاس ماندیم و آنگاه که او بپاخاست، هر بار به بهانه ای تنهایش گزاردیم و پشتش را تهی کردیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این سی سال، هرگاه که دینفروشان آهنگ سرکوب و کشتار کرده اند، نخست به سراغ کُرد و کردستان رفته اند و نمایش خونین خود را از آنجا آغاز کرده اند، کشتار کُردان همیشه پیش درآمد کشتار دیگر ناسازگاران بوده است، بیهوده نیست که کُرد نام "پیش-مرگه" را بر خود نهاده است. بهوش که اگر اینبار نیز چون همیشه ناسپاسی کنیم، خون دلاوران کرد پیش از هر کسی دامان ما را خواهد گرفت و اینبار سزای ناسپاسیهای بی پایانمان سخت و دردناک خواهد بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برخیزیم و صدای فرزادها و شیرینهای این سرزمین را به هر زبانی که می توانیم بگوش جهانیان برسانیم و نقطه پایانی بر سه هزار سال ناسپاسی در برابر پیشمرگان آزادی نهیم، بکوشیم که خون فرزاد و شیرین و علی و فرهاد و مهدی هرگز از جوش و خروش نیفتد، تا در ایران آزاد فردا، ما به دلاوران کُردمان ببالیم و کردستان بما ببالد، و بداند که ناسپاسی از قاموس ما رخت بسته، و کُرد با زبان مادریش و با فرهنگ و دین و آئینش، دیگر نه پیشمرگه، که چشم و چراغ کیستی و هستی ایرانی خواهد بود، و در کردستانی خواهد زیست که در آن بزبان خود بگوید و بسراید و بیاموزد و بیاموزاند، "کُرد" بماند و فرهنگ خود را ببالاند آنرا چون گوهری تابناک بر افسر پرشکوه فرهنگ ایرانی بنشاند.&lt;br /&gt;هله! تا زمانمان هست کاری کنیم تا خون دلاوران کُردمان بیهوده بر زمین نریخته باشد،&lt;br /&gt;که فردا دیرتر از آنست که می پنداریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4234704294842336712-7210629362048272801?l=mbamdadan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mbamdadan.blogspot.com/feeds/7210629362048272801/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2010/05/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/7210629362048272801'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/7210629362048272801'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='مرگ پیشمرگان'/><author><name>&lt;b&gt;مزدک بامدادان&lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14853013794863822612</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4234704294842336712.post-3684905968091881052</id><published>2010-04-07T23:46:00.002+02:00</published><updated>2010-04-07T23:51:45.050+02:00</updated><title type='text'>ما و بنی اسرائیل</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;سفر کاسپین ماکان به اسرائیل و دیدار او با شیمون پرز بگومگوهای فراوانی را برانگیخت و می توان گفت که بخش بزرگی از نوشته های اینترنتی در نکوهش این کار به روی کاغذ آمدند. برخورد نیروهای اپوزیسیون درون و بیرون جنبش سبز نمایانگر یکی از زخمهای ناسور شده پهنه اندیشه سیاسی در ایران است. "اسرائیل ستیزی" در جایگاه یک گفتمان برجسته کنشگری سیاسی در ایران خود را برهنه در تماشاگه مردم نهاد و برای چندمین بار نشان داد سخن کارل مارکس که گفته بود: «سنتهای نسلهای درگذشته همچون کابوسی بر مغز زندگان سنگینی می کند» (1)، بیهوده و ناروا نبوده است. در یکسوی این برخوردها سخن بر سر این بود که آیا آقای ماکان براستی نامزد ندا بوده است یا نه (و این خود نشانی از اندیشه نرینه سالار ایرانی بود که گمان می برد اگر "مُهر" بزرگان قبیله بر یک پیوند عاشقانه نخورده باشد، عاشقان با سر در چاه ژرف گناه و آلودگی درخواهند غلطید!)، و در سر دیگرش بهره برداری رژیم کودتا از این دیدار و فریب مردم بهانه ای بود برای نکوهش مردی که نامش خوب یا بد، با نام ندا آقاسلطان پیوند جاودانی خورده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من اگرچه در همان روزهای نخست برآن بودم که نگاه و نگر خود را در اینباره بنویسم، درستتر دیدم اندکی درنگ کنم تا گردوخاک برخاسته از این رخداد فروبنشیند و آتش پرتنش بگومگوهای خشمگینانه رو به خاموشی نهد، تا بتوان بدور از نفرینهای فراوان و آفرینهای انگشت شماری که بهره اسرائیل می شوند، نگاهی دیگر بر این پرسمان ریشه دار افکند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای من که خود نیز تا پیش از آمدنم به اروپا مردمان میان رود اردن و دریای مدیترانه را به "فلسطینی خوب" و "اسرائیلی بد" بخش می کردم، این پرسش هر از گاه رخ می نماید که چرا اسرائیل در میان همه کشورهای جهان برای ما کنشگران ایرانی از جایگاه ویژه ای برخوردار است؟ آیا کشتار فلسطینیان بدست ارتش اسرائیل ریشه این نگاه ما به اسرائیل است؟ یا چگونگی پیدایش این کشور که نزدیک به یک و نیم تا سه میلیون فلسطینی با آواراگی خود بهای آنرا پرداختند؟ آیا ویژگی "اشغالگری" اسرائیل است که ما را به دشمنی با آن وا می دارد؟ یا بی پروائی سران آن در کشتار بیگناهان و بی هراسی آنان از نگاه جامعه جهانی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در جنگ رهائیبخش الجزائر که تا سال 1962 بدرازا کشید، به گفته الجزائریان یک و نیم میلیون و به گفته فرانسویان سیسد و پنجاه هزار تن جان باختند. در همان سالهایی که گروهی از سران اپوزیسیون ایران پس از کودتای بیست و هشتم مرداد (1953) به فرانسه گریخته بودند، ارتش فرانسه روستاهای الجزایر را به آتش می کشید و مردان را می کشت و زنان و کودکان و سالخوردگان را آواره می کرد و نیم نگاهی به یادنوشته های رزمندگان ارتش آزادیبخش الجزائر به ما می گوید که چگونه سربازان فرانسوی زخمیان الجزایری را به بهانه درمان در بالگردهایشان می نهادند و آنها را از فراز جنگلها به زمین پرتاب می کردند. در همان روزها بخش بزرگی از چهره های شناخته شده اپوزیسیون ایران (از شریعتی و بنی صدر گرفته تا هما ناطق و بسیاری از سران کنفدراسیون دانشجویان) در پاریس بودند و هیچ کس از بودن در کشوری که سرانش فرمان به چنین تباهکاریهایی می دادند، شرم نمی کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من در اینجا بر روی نمونه فرانسه اندکی بیشتر درنگ کردم، زیرا این کشور در میان آزادیخواهان جهان با نام "مهد آزادی" شناخته می شود (و می شد)، اگرچه تاریخچه تبهکاریها و کشتارهای فرانسه در سالیان پس از جنگ جهانی دوم که آنرا دوران نو می خوانیم، از مرزهای الجزائر بسیار فراتر می رود و خطی از خون بر قاره افریقا نقش می کند. از کشتارهای انگلستان در هندوستان و افریقا گرفته تا جنگ ویتنام با بیش از یک میلیون کشته و میلیونها آواره، می توان دریافت که کشتار و آوارگی تنها سرنوشت فلسطینیان نبوده است و نزدیک به همه کشورهایی که سران اپوزیسیون در آنها پناه یافته اند، پرونده ای سنگین در زیرپا گذاشتن حقوق بشر و کشتار و آواره سازی دارند. این همه البته از بار بزهکاریهای اسرائیل در باره فلسطینیان سرسوزنی کم نمی کند، ولی در برابر چشمان هر انسان آزاده ای این پرسش را می نهد که چرا اسرائیل تافته ای جدا بافته است و چرا تبهکاریهای دیگر کشورها اینچنین گشاده دستانه بخشوده می شوند؟ چرا سخن گفتن با تلویزیون صدای امریکا، امریکایی که به گفته مادلن البرایت با خودداری از فروش دارو و ابزارهای پزشکی به عراق از 1992 (جنگ نخست) تا 2003 (جنگ دوم) بیش از نیم میلیون کودک عراقی را به کام مرگ فرستاد (2)، همان امریکائی که ابوقریب و گوانتانامو را در کارنامه خود دارد، فریاد خشم و پرخاش کسی را برنمی انگیزد، ولی گفتگو با یک تلویزیون اسرائیلی توفانی از خشم و تنش برپا می سازد؟ روسیه نزدیک به سیسد سال است که مردم چچن را کشتار و سرکوب و آواره می کند و این سرزمین هیچگاه، بجز دوران استالین که مردم چچن با زور به بخشهای دیگر روسیه کوچانده شدند، رنگ آرامش بخود ندیده است. بیش از نیم سده است که چین تبت را به خاک خود پیوسته است و بهره مردم تبت در این سالیان جز کشتار و سرکوب ددمنشانه چیزی نبوده است. با این همه هیچ صدایی به پرخاش برنخواهد خاست، اگر که کسی از درون جنبش سبز با سران چین و روسیه دیدار کند و پیام مردم ایران را برای آنان ببرد و این فهرست را می توان دنبال گرفت. پس راز جایگاه ویژه اسرائیل را، که نه در اشغالگری بدتر از دیگر کشورهای نامبرده بوده است و نه در کشتار و سرکوب و تبهکاری، در کجا باید جست؟ (از آنجایی که گفتمان ستیز با اسرائیل بسیاری از کنشگران اپوزیسیون را به بدفهمی آگاهانه وامی دارد، برای چندمین بار بر این سخن انگشت می نهم که آوردن نمونه از دیگر کشورها برای کوچک کردن دژخوئیهای ارتش اسرائیل نیست، سخن تنها بر سر این است که در همه آنچه که برشماردم، آن "دیگران" کارنامه ای سپیدتر از اسرائیل ندارند).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اسلام و یهودیان:&lt;/strong&gt; به گمان من ریشه گفتمان اسرائیل ستیزی را باید در همان سخن کارل مارکس جست. این مرده ریگ نسلهای پیش از ما است که به ما رسیده و ناخودآگاهِ ما را از ترس و کینه ای درنیافتنی به هر چیزی که یهودی است، انباشته است. نخست باید از آموزه های دینی مان آغاز کنیم. اگر همه آنچه را که در چهارچوب این دین در باره یهودیان آموخته ایم از یاد ببریم نیز، باز خواهیم دید که بخش بزرگی از قرآن، که هیچ مسلمانی درست بودن آنرا به پرسش نمی گیرد، به یهودیان پرداخته است. رابطه اسلام با آئین یهود رابطه ای بسیار پیچیده و شگفت انگیز است، با مرزهائی که گاه چون تیغ تیزند و گاه چون آب در هم می آمیزند. این چنین است که اگر نام پیامبر اسلام "محمد" تنها چهار بار در قرآن آمده است (3)، "موسا" که پیامبر یهود باشد با 136 بار پُر بسآمدترین نام در قرآن است. از آن گذشته بخشی از تاریخ آغازین اسلام (جدا از راست و دروغش) جنگهای میان سپاه اسلام و قبیله های یهودی را بازگو می کند. بخشی از نامآوران این تاریخ (باز هم جدا از راست و دروغش) یهودیان مسلمان شده اند که کعب الاحبار و عبدالله بن سبا دو تن از شناخته شده ترینهای آنانند. همچنین بخشهایی از بازگویه های اسلامی (حدیث و روایت) "اسرائیلیات" خوانده می شوند که از نگر مسلمانان باورمند ساخته و پرداخته یهودیانند. با این همه کیفر سنگسار اگرچه در هیچ کجای قرآن نیامده و از قانونهای تورات است، در همه کشورهای اسلامی برپا می شده است (و در سرزمین ما نگونبختانه هنوز هم می شود). هنگامی که نواندیشان دینی داستان امام نخست شیعیان و خلخال زن یهودی را نمونه می آورند، ناخودآگاه جایگاه پست یهودیان در سرزمینهای اسلامی را نیز آشکار می کنند؛ دادگری علی در این بود که او "حتا" از ربوده شدن خلخال پای یک زن یهودی نیز خشمناک و شرمگین می شد، در این "حتا" جهانی سخن نهفته است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گرداگرد قوم یا ملت یهود را پرده ای چند لایه از افسانه فراگرفته است. از "پروتکل سران یهود" گرفته تا افسانه ربودن کودکان مسلمان و پختن کلوچه شَبَت از خون آنان (4)، نگاه مردمان دیگر به یهودیان چه در خاورمیانه مسلمان و چه در اروپای مسیحی، نگاهی سرشار از گمانه و سوء ظن بوده است. از یاد نباید برد که کاهنان یهودی و نگارندگان تورات خود در پیدایش این پدیده چندان بی گناه نبوده اند، چرا که نخستین افسانه پردازان در باره قوم یهود، ایشان بوده اند. زیگموند فروید در واپسین کتاب خود بنام "موسا و دین یکتاپرستی" (لندن 1939) می نویسد موسا نه یک پیامبر عبرانی، که یک فرماندار قُبطی بوده است و سرانجام نیز بدست بنی اسرائیل کشته می شود و آئینی که ما بنام دین یهود می شناسیم، تازه پس از کشتن او پا می گیرد. امروزه یافته های تاریخی نوین نشان می دهند که موسا همان "تهوتی موسه" (پسر تهوت، "موسه" واژه قُبطی بمعنی "پسر" است که در نام بسیاری از پادشاهان مصر دیده می شود) شاهزاده مصری و پسر و جاینشین قانونی "آمون هوتپ" (آمنوفیس) و برادر ناتنی "آخ اِن آتون" (اشناتون، همسر نوفره ته ته) بوده است که از ترس کشته شدنش بدست نوفره ته ته نزد "بنو ییتسرائل" (بنی اسرائیل) فرستاده می شود و تا ده سالگی نزد آنان می ماند. تورات با در هم آمیختن خوانش دیگرگون شده این داستان و افسانه سارگون پادشاه نیرومند آکاد، موسا را پسری عبرانی از خاندان لاوی می داند که از ترس فرعون در سبدی نهاده شده و در رود نیل افکنده می شود تا دهها فرسنگ راه را در عکس جریان رود بسوی جنوب درنوردد تا به "مِن نوفِر" پایتخت فرعون برسد! افسانه دیگر داستان یوسف است که مرد دوم مصر می شود و این کشور را از خشکسالی بدر می برد. از دیگر افسانه ها افسانه پوریم است که بر پایه آن مردخای به وزیری "احشوروش" (اردشیر؟ خشایارشا؟) می رسد و شاهنشاه ایران را وامی دارد دست یهودیان را در کشتار دشمنانشان (هفتادوهفت هزار تن) در سرتاسر ایران بازگذارد. افسانه دیگر، داستان پیشگوئیها یا "مکاشفات" پیامبران یهودی مانند ارمیاء و اشعیاء و حزقیال است، که "رویای دانیال" شناخته شده ترین آنها بشمار می رود و پادشاهی کوروش هخامنشی و آزادی یهودیان از زندان بابل را (بی گمان پنجاه تا سد سال پس از درگذشت کوروش!) پیشگویی کرده است. همه این افسانه ها بدست کاهنان یهودی به هم بافته می شدند تا به دیگر ملتها بباورانند آنها "قوم برگزیده خدا" هستند؛ این چنین بود که سرگذشت و زندگی این قوم با انبوهی از افسانه های خودی و بیگانه آمیخته شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ایران و اسرائیل:&lt;/strong&gt; تا جایی که به رابطه ما با کشور اسرائیل باز می گردد، باید نخست دو نکته را باز کرد:&lt;br /&gt;نخست آنکه ما با اسرائیل هیچگونه دشمنی نداشته ایم و نداریم. و دوم اینکه جهان سیاست دوست یا دشمن همیشگی نمی شناسد و تنها نگاه به سود و زیان همیشگی دارد. در سالهایی که میهن ما در آتش جنگی بی خردانه می سوخت و جوانان این مرزوبوم در نبود جنگ افزارهای پیشرفته دسته دسته بخاک می افتادند، همه آن کشورهایی که دیدار از آنها را کسی گناه نمی داند، بیاری ارتش یکی از دَدمَنشترین دیکتاتورهای سده گذشته شتافته بودند، کشورهای عربی با پول و سرباز، و کشورهای اروپائی با پیشرفته ترین جنگ افزارها. این تنها اسرائیل بود که در نهان سازوبرگ جنگی به ایران می فروخت، چرا که ایران اگرچه "دوست" بشمار نمی آمد، ولی کمک به آن در برابر عراق بسود اسرائیل می بود. در همین راستا بود که جنگنده های اسرائیلی پایگاه هسته ای اوسیراک را در سال 1981 بمباران کردند. پایگاهی که اگر نابود نمی شد، شاید با دستیابی عراق به جنگ افزارهای هسته ای شکستی خوار کننده را بر میهنمان می پذیراند. از دیگر سو همه کشورهایی که رفت و آمد به آنها واکنش کسی را برنمی انگیزد، در کشتار هم میهنان ما چه در پهنه جنگ و چه در شهرهای موشک باران شده دست داشته اند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از دیدگاه سودهای ملی برای ایرانیان می توان گفت، اسرائیل کین جویی و فزون خواهی پان عربیسم را در دهه های پس از جنگ جهانی دوم بسوی خود کشید و آنانرا از دشمنی و رویاروئی با ایران، این همسایه نیرومند در خاور جهان عرب باز داشت. به گمان من جهان بینی بسته و واپس مانده سران و اندیشمندان عرب درست بمانند آنچه که امروز بر سرزمین ما فرمانروا است، در جستجوی یک دشمن همیشگی، پیکان دشمنی خود را اگر که اسرائیل نمی بود، بسیار زودتر بسوی ایران برمی گرداندند، همانگونه که در جنگ ایران و عراق و بر سر جزیره های ایرانی و نام خلیج فارس و در تلویزیون الجزیره و …. کرده اند و از این دیدگاه می توان اسرائیل را سپری در برابر فزونخواهی پان عربیسم دانست که ایران در شش دهه گذشته بیشترین سود را از آن برده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اعراب و اسرائیل:&lt;/strong&gt; سرنوشت ملت فلسطین براستی "یکی داستان است پر آب چشم". تا جایی که به اسرائیل باز می گردد، این کشور بجز قطعنامه 181 هیچکدام از هشتسد قطعنامه سازمان ملل درباره اسرائیل و فلسطین را نپذیرفته است. قطعنامه 181 نیز رأی به بخش کردن فلسطین و بنیانگزاری دو کشور اسرائیل و فلسطین داده است. بن گوریون یکبار در برابر پرسش یک خبرنگار در همین باره گفته بود: «اونو شمونو!» (به عبری: «اونو {سازمان ملل} هیچ چیز نیست!»). چنین دیدگاهی سایه خود را بر رفتار همه رهبران اسرائیلی افکنده است و رویاروئی آنان با فلسطینیان (از اسحاق رابین و شیمون پِرِز اگر که بگذریم) همیشه از بالا و بیانگر نگاه نژادپرستانه آنان بوده است. &lt;br /&gt;با این همه از یاد نباید برد که کشورهای عربی (که دیدار از آنها نیز پرخاش کسی را برنمی انگیزد) کارنامه ای شاید سیاهتر از اسرائیل در رفتار با فلسطینیان دارند. برای رهبران عرب، فلسطینیان تنها یک بهانه اند و دشمنی آنان با اسرائیل از همان آبشخوری سرچشمه می گیرد که جمهوری اسلامی را به رویاروئی با این کشور کشانده است، آنها بیش و پیش از هر چیز از "دموکراسی" اسرائیلی می ترسند، و مردم خود را چنان بر این دشمن برمی شورانند، که کسی نخواهد در تلاش برای رسیدن به حقوق شهروندی اش از اسرائیل پیروی کند. کیست که نداند رهبران عرب گاه در کشتار و سرکوب و ستم بر فلسطینیان از همتایان اسرائیلی خود پیشی گرفته اند (سپتامبر سیاه و تل زعتر تنها دو نمونه اند) و کیست که نداند فلسطینیِ شهروند اسرائیل هیچگاه شهروندی خود را با زندگی "آزاد" در یک کشور عربی تاخت نخواهد زد؟! دو نمونه یاد شده در بالا را باید کمی بیشتر شکافت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ارتش اردن در چهارم سپتامبر سال 1970 ستاد کمیته مرکزی سازمان آزادی بخش فلسطین را زیر آفند گسترده رزمی گرفت. دستآویز این آفند اگر چه ترور نافرجام شاه حسین در روز اول سپتامبر همان سال نامیده شد، ولی بیشتر ریشه در این نکته داشت که فلسطینیان سرمست از پیروزی در نبرد کرامه آشکارا دست به نکوهش شاه حسین برای پذیرفتن قطعنامه 242 زده بودند و در برابر ارتش اردن آرایش جنگی بخود گرفته بودند. سرانجام در هفدهم سپتامبر 1970 جنگِ ناگزیر و نابرابر میان سی تا چهل هزار رزمنده فلسطینی و ارتش اردن آغاز شد و ارتش شاه حسین در ده روزِ پس از آن هزاران فلسطینی را کشتار کرد و بازماندگان را به لبنان راند، رخدادی که آغازگر و راهگشای تنش میان فلسطینیان و حزب فالانژیست، حزب کتائب و ارتش سوریه بود و سرانجام به جنگهای خانمان برانداز درونی در لبنان انجامید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در تابستان ۱۹۷۶ هنگامی که لبنان در آتش جنگ درونی میسوخت، نیروهای حزب فالانژیست لبنان با پشتیبانی ارتش سوریه که گرداگرد اردوگاه تل زعتر را فرا گرفته بود و از رسیدن پشتیبانی به رزمندگان فلسطینی جلوگیری می کرد، ایستادگی قهرمانانه رزمندگان فلسطینی را پس از پنجاه و دو روز (۱۲ اوت ۱۹۷۶) درهم شکستند و دست به کشتار مردم بیگناه اردوگاه گشودند. کينه و دژخوئی ددمنشانه ای که بر ضد تهيدستان فلسطينی و لبنانیِ تل زعتر به کار رفت و ایستادگی دليرانه مردم و جنبش فلسطين دستمایه سرودن چامه های بسیاری شد که شناخته شده ترین آنها از آنِ محمود درويش است و بارها همراه با موسيقی خوانده شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گذشته از آن سران عرب بویژه در اردن و لبنان و سوریه سرنوشت سه نسل از فلسطینیان را برای تازه نگاه داشتن زخمی بنام "دشمن صهیونیستی" ببازی گرفته اند. آنان که فریاد "اُمَّة العَرَبیَه الواحِدَه"شان گوش جهان را کر کرده است، هنوز و پس از گذشت هفتاد سال از آغاز آوارگی فلسطینیها به آنان حق شهروندی کشورشان را نداده اند و فرزندان آن پناهندگانی که روزی با بگردن آویختن کلید خانه هایشان در حیفا و تل ربیع (تل آویو) و قدس شب را در آرزوی بازگشت سر به بالین می نهادند، نسل در نسل در آتش این آرزوی برباد رفته و خودخواهی سران عرب، که به بهانه زنده نگاه داشتن حق بازگشت پناهندگان، آنان را از کوچکترین حقوق انسانی نیز بی بهره می سازند، می سوزند و در پناهگاههایی که آنان را از دیگر شهروندان این کشورها جدا می کند، پرپر می شوند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ما و اسرائیل:&lt;/strong&gt; اسرائیلِ امروز کشوری است که حقوق شهروندی و انسانی بیش از سه و نیم میلیون فلسطینی را هرروزه بزیر پا می گذارد، هیچگونه پایبندی به پیمانهای جهانی ندارد، در راه پیشبرد آماجهای سیاسی ترور و کشتار بیگناهان را روا می شمارد و در این گوشه جهان با سرسختی بر نگاهداری یک رژیم آپارتاید پای می فشارد. این ولی همه چهره اسرائیل نیست؛ اسرائیل تنها کشور خاور میانه و نزدیک است که مردم آن فرمانروای سرنوشت خویشند و از سامانه مردمسالاری پیشرفته ای برخوردارند. آزادی اندیشه، گفتار و نوشتار برای مردم اسرائیل (از یهودی و عرب و دروزی) یک پدیده پذیرفته شده است و همچنین اسرائیل تنها کشور در این بخش از جهان است، که زنان آن از حقوق اجتماعی گسترده ای برخوردارند. از گلدا مئیر در دهه هفتاد گرفته تا تسیپورا لیونی بروزگار ما، جدا از اینکه این زنان چه دیدگاهی داشته اند، می توان جایگاه زن در جامعه اسرائیل و پذیرفته بودن آنان در رهبری جامعه را دید. عربهای شهروند اسرائیل می توانند نماینده خود را به کنست بفرستند و چه ما را خوش بیاید و چه ناخوش، فلسطینیان شهروند اسرائیل از حقوقی بسیار بالاتر از همتباران خود در دیگر کشورهای عربی برخوردارند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از نیروهای مسلمان درون جنبش آزادیخواهی ایران چشمداشتی بجز دشمنی با اسرائیل نمی توانستیم داشت، ولی نیروهای مارکسیست ما نیز "مبارزه با صهیونیسم" را بخشی از گفتمان ضدامپریالیستی خود می دانستند. همچنین نزدیک به همه گروههایی که در برابر شاه دست به نبرد مسلحانه زده بودند، برای آموزش به اردوگاههای فلسطینی می رفتند و با دلی پر از کینه به اسرائیل و عشق به فلسطین به خانه بازمی گشتند. بیهوده نیست که بازماندگان آنان امروز جوانان ایرانی را برای شعار «نه غزه، نه لبنان! جانم فدای ایران!» به باد سرزنش می گیرند. در همه این سالهای دشمنی کور، هیچکس به این اندیشه نیفتاد که ما می توانیم از تنها کشور خاورمیانه که&amp;nbsp;"دموکراسی" با اندریافت راستین این واژه در آن پابرجاست چیزها بیاموزیم. دشمنی با رژیم اسرائیل و سران نژادپرست آن، از یاد ما برد که اسرائیل تنها بگین و دایان و شمیر و شارون نیست و در درون مرزهای این کشور ملتی نیز زندگی می کند که شاید پرسمانهای پیش رویش، همان پرسمانهای ما باشند. اسرائیل "اوری آونری" نیز هست، و همچنین جنبش "آشتی اکنون!"، جنبشی که بر پایه ساختار و خواسته هایش می تواند هم امروز و هم فردا نزدیکترین هم پیمان جنبش آزادیخواهی ایرانیان در خاورمیانه باشد. اسرائیل نیز همچون ما دست بگریبان گرایش بنیادگرایانه یهودیان تندرو است ، ولی توانسته است با نیرو بخشیدن به جامعه مدنی کسانی را که بدنبال برپائی یک حکومت یهودی از نیل تا فرات و برپایه تورات و تلمودند (5) به کنار براند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در زمینه حقوق شهروندی ما می توانیم از اسرائیل بسیار بیاموزیم؛ در جایی که در کشور ما حتا یک استاندار یا فرماندار کرد و بلوچ و ترکمن نمی توان یافت، در اسرائیل تا کنون چندین فلسطینی جانشین وزیر بوده اند و در سال 2007 نیز برای نخستین بار یک عرب مسلمان بنام "غالب مجادلة" وزیر "دانش، فرهنگ و ورزش" شد. همچنین ما می توانیم از ملت اسرائیل بیاموزیم که چگونه توانست زنان را در برابر بنیادگرائی نیرومند یهودی که زن را انسانی درجه دو و ابزاری برای افزایش یهودیان باورمند می داند، به جایگاه شایسته شان برساند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسرائیل نیز همچون ایران یک کشور چند زبانه و چند فرهنگی است و در آن یهودیان و اعراب و دروزیها و ارمنیها و چرکسها و بهائیان (که در اسرائیل خود را نه تنها هموندان یک جامعه دینی، که یک قوم ویژه می دانند) در کنار هم، گاه باهم و گاه برهم زندگی می کنند. اینان همه به زبان مادری خود آموزش می بینند و زبانشان از سوی دولت اسرائیل برسمیت شناخته می شود. این در جایی است که یک نوشته کوتاه من با فرنام "زبان مادری، زبان رسمی، زبان سراسری" (6) از سوی بسیاری از هم میهنان "گامی بسوی تجزیه طلبان" دریافته شد و تا کنون نیز کنشگران اپوزیسیون نشان داده اند که این بخش از حقوق شهروندی را سزاوار کنکاش و پژوهش بیشتر نمی دانند، ما در این جا نیز می توانیم از اسرائیل بیاموزیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;****&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دولتمردان باید در برخورد با کشورهای دیگر تنها و تنها به سود و زیان کشور خود بیندیشند. روشنفکران و هنرمندان جامعه ولی باید در پی دوستی میان ملتها - همه ملتها و جدا از رژیم کشورشان - باشند و در پی آموختن از یکدیگر. چنین نگاهی دیگر ایرانی و اسرائیلی و فلسطینی نمی شناسد. باید بیاموزیم که اسرائیل نیز کشوری است مانند همه کشورهای دیگر جهان، که "ملت" آن را نباید با "حکومت"ش در هم آمیخت. ما باید درست به همان اندازه که در نکوهش تبهکاریها و دژخوئیهای ارتش اسرائیل پای می فشاریم، بر حق زندگی شهروندان اسرائیلی و بیش و پیش از هر چیزی بر ناگزیر بودن آشتی میان این دو ملت نیز انگشت نهیم. کار ما این نیست که از کشور و ملتی یک "اهریمن" بسازیم، کار ما تلاش برای دوستی میان ملتها و پیوند میان جنبشهای آزادیخواهانه و پیشروی همه کشورها است، پس دست دوستی مان را از هیچ ملتی دریغ نکنیم و با همه ملتها تنها خواهان یک رابطه باشیم؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه نام آن "سلام" باشد، و چه "شالوم"!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;-------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;Die Tradition aller toten Geschlechter lastet wie ein Alp auf dem Gehirne der Lebenden. .1&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;هجدهم برومر لوئی بناپارت، برگ 115&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;2. در اینباره بنگرید به گزارش کارول بِلامی که به سفارش یونیسف در 12.08.1999 چاپ و پخش شده است. مادلن آلبرایت روز دوازهم می 1996 در یک گفتگوی تلویزیونی با برنامه "شصت دقیقه" در تلویزیون "سی بی اس نیوز" در پاسخ به این پرسش که آیا تحریم اقتصادی عراق ارزش مرگ نیم میلیون کودک عراقی را داشت، خونسردانه پاسخ داد: «آری!» &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;3. آل عمران 144، احزاب 40، محمد 2، فتح 29&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;4. بکار بردن واژه دشنام-واره "جهود" در باره یهودیان گویا بخودی خود بس نیست، زبانزدهایی چون "جهود خون دیده" و "جهودبازی درنیار" نشان دهنده نگاه بیمار ما به این دسته از هممیهنانمان است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;5. این گروهها چنان نیرومندند که دولتمردان اسرائیل هنوز نتوانسته اند پس از هفتاد سال یک قانون اساسی برای این کشور بنویسند و اسرائیل از انگشت شمار کشورهائی است که قانون اساسی نوشته شده ندارد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #3d85c6; font-size: x-small;"&gt;h&lt;/span&gt;&lt;a href="http://mbamdadan.blogspot.com/2007/06/blog-post_02.html"&gt;&lt;span style="color: #3d85c6; font-size: x-small;"&gt;ttp://mbamdadan.blogspot.com/2007/06/blog-post_02.html&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt; .6&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4234704294842336712-3684905968091881052?l=mbamdadan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mbamdadan.blogspot.com/feeds/3684905968091881052/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2010/04/blog-post.html#comment-form' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/3684905968091881052'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/3684905968091881052'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='ما و بنی اسرائیل'/><author><name>&lt;b&gt;مزدک بامدادان&lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14853013794863822612</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4234704294842336712.post-5632764867665807929</id><published>2010-03-22T22:42:00.000+01:00</published><updated>2010-03-22T22:42:17.769+01:00</updated><title type='text'>از آرزوی بهار و شادمانی نوروز!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;در افسانه های کهن ایرانی آمده است:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«"زُروان" که خدوند زمان بی کرانه بود، در آرزوی داشتن فرزندی می سوخت. پس چون کامش برنیامد، پیشکشها داد و قربانیها بجای آورد. و چنین گشت که زروان، خدای زمان بی کرانه، هفت هزار سال در آرزوی بارور شدن با دلی سرشار از امید روز کهنه را بروز نو پیوست و تا آن امید در دل می داشت، هر روزی بر او "نوروز" بود. پس از پی هفت هزار سال پایورزی بر آن آرزو و پروراندن آن امید، دمی، کمتر از یک چشم برهم زدن، نومیدی در دل او راه یافت، و درست در همین یک دمِ کوتاه زهدان زروان از سرنوشت بار گرفت، از امید او هورمزد پدید آمد که نماد همه خوبی هاست، و از نومیدی و گمانه اش اهریمن، که مادر همه بدیهای جهان است، از امید راستی پدید آمد و از نومیدی دروغ».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوروز جشن آرزوهای سال و سالیان در پیش است و جشن شادمانی بر آرزوهای برآورده شده. نوروز همان روز نوی است که در پی روز کهنه می آید و خورشیدش بر آرزو فرازمی آید و در امید می درخشد و در شادمانی فرومی شود. آرزو، امید و شادمانی زنجیره پیوسته ای را می سازند که جان و روان آدمی را می سازد و پای چرخ گردون و دست نامهربان سرنوشت را درمی بندد و بدینگونه آدمی را به گوهر بنیادین خود که نیکی و راستی و داد باشد، می پیوندد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوروز امسال از دل زمستانی سبز برمی دمد. آرزوی من در آستانه این سال نو آن است &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که دیو ستم و بیداد از تخت خود فرو افتد، &lt;br /&gt;زندانیان آزاده از چنگال دژخیمان رها شوند،&lt;br /&gt;زنان آزاده میهنم به خواسته های خود برسند،&lt;br /&gt;مردان دریابند که گذر از کوره راه پر پیچ و خم زندگی بی همراهی زنان همچو پرواز با یک بال شکسته است،&lt;br /&gt;دارایان دریابند که شکم گرسنه کودکان این آب و خاک مغاکی است که اگر پر نشود، همگان را در خود فرو خواهد بلعید،&lt;br /&gt;که ناداری تنگدستی از خاک ایرانزمین و جهان رخت بربندد،&lt;br /&gt;و هیچ زبانی خاموشی نگیرد و تک تک ایرانیان سرود شادمانی و رهائی را به زبان مادری خود بسرایند،&lt;br /&gt;که کودکان ایرانزمین در حسرت آموختن نمانند،&lt;br /&gt;و هر کسی در گزینش دین خود آزاد باشد و خدایش را بر آئینی که خود می پسندد بستاید،&lt;br /&gt;و نابرابری از همه پهنه های زندگی مردمان برون شود و هیچ کسی را بر دیگری برتری نماند،&lt;br /&gt;نه در دین و آئینش،&lt;br /&gt;نه در مردانگی و زنانگی اش،&lt;br /&gt;نه در زبان مادری اش،&lt;br /&gt;و نه در خاستگاه و زادگاهش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و ما آزادگان هفت هزار سال هر پگاه با این آرزوها از خواب برخاستیم و روزمان همه در آن گذشت که با دیو ناامیدی درستیزیم و چون شب فرا رسید دیگر نه جان و نه توانی مانده بود که روز کهنه را به بند امید به روز نو بپیوندیم. هر نوروز آرزوهایمان را فریاد کردیم و به شمشیرهای آهیخته از پرتو خورشید امید در تاریکی شب بی پایان بر دیو هراسناک و خونریز ناامیدی تاختیم و هر بار بازپس نشستیم تا باز جان و توان و روشنی گردآوریم و باز بر دیوان بتازیم، تا این ساقه نازک امید فرونمی رد، که ناامیدی تخم اهریمن در زهدان زمان بود و تا امیدمان می بود، نیکی در دسترس و راستی در برابر چشم می نشست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و آنگاه چون هفت هزار سال بر این کشاکش گذشت، در آستانه واپسین نبردی که می رفت میدان را به دیو نومیدی بسپارد، &lt;br /&gt;تیرگی واپس نشست و جهانی همه روشن شد،&lt;br /&gt;"ندا"یی چون آواز پر فرشتگان در سرتاسر این مرزو بوم پیچید،&lt;br /&gt;و سپاه دیوان راه گریز گرفتند و نومیدی رنگ باخت،&lt;br /&gt;آتشی در دل آزادگان برافروخته شد،&lt;br /&gt;و چهره شیرین آن زیباترین فرشته امید بر آسمان ایرانزمین نقش بست.&lt;br /&gt;در پایان این هزاره هفتم،&lt;br /&gt;امید دوباره زاده شد،&lt;br /&gt;و دیو نومیدی بخاک افتاد،&lt;br /&gt;و در همان دم تخم نیکی و راستی و داد و شادکامی در زهدان زمان بارور شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این نخستین نوروز پس از شکوفائی امید، در این بهار مستی که پنجه بر در می ساید، زهدان زمان بارگرفته و آبستن جمهوری ایرانی است. آبستن نوزادی که با زادنش ایران زمین از چنگال اهریمن رها خواهد شد و آزادی و برابری و آسایش و سربلندی بر این مرزوبوم پرتوافکن خواهند شد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جمهوری ایرانی آرزوی نوروزی آزادگان است و چشمان زیبای ندا نگاهبان و نگاهدار درخت امیدی که این آرزو را برآورده خواهد کرد، جمهوری ایرانی، جمهوری شادکامی و شادخواری است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس ای رهگذر زمان!&lt;br /&gt;اگر سوار بر بال باد بر پارسه پارسایان گذرکردی،&lt;br /&gt;بخوان که نیاکانت چون بر سنگ نبشتند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«خدای بزرگ است اهورامزدا، &lt;br /&gt;که برترین خدایان است،&lt;br /&gt;که این مرزوبوم را آفرید، &lt;br /&gt;که آن آسمان را آفرید،&lt;br /&gt;که مردمان را آفرید،&lt;br /&gt;و شادی را برای مردمان آفرید» (1)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و نوروز باد و&lt;br /&gt;شادی باد و&lt;br /&gt;شادکامی،&lt;br /&gt;اکنون، &lt;br /&gt;و همیشه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;----------------------------------------------------&lt;br /&gt;1.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;baga vazraka Auramazdâ hya,&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;mathišta bagânâm hya,&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;imâm bûm im adâ hya , &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;avam asmânam adâ hya, &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;martiyam adâ hya,&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;šiyâtim adâ martiyahyâ hya ... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4234704294842336712-5632764867665807929?l=mbamdadan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mbamdadan.blogspot.com/feeds/5632764867665807929/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2010/03/blog-post_22.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/5632764867665807929'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/5632764867665807929'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2010/03/blog-post_22.html' title='از آرزوی بهار و شادمانی نوروز!'/><author><name>&lt;b&gt;مزدک بامدادان&lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14853013794863822612</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4234704294842336712.post-4447901663251418007</id><published>2010-03-08T20:35:00.001+01:00</published><updated>2010-03-08T20:36:02.639+01:00</updated><title type='text'>ندای سبز فرشتگان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;به بهانه روز جهانی زن&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سرزمینی که مردمانش میتُخت-گرا باشند و اندیشه ها نیازمند پیشینه اسطوره ای، نمادها جایگاهی ویژه می یابند و هر پدیده ساده ای می تواند حود به یک نماد فراروید. سهراب اعرابی، از نخستین جانباختگان جنبش سبز، پسر پروین فهیمی، یکی از چهره های شناخته شده جنبش زنان ایران، و از تلاشگران برجسته پویش "یک میلیون امضاء" است. این پیوند خانوادگی نمادی از پیوندهای جنبش سبز با جنبش زنان است؛ همانگونه که سهراب (از نمادهای جنبش سبز) در دامان پروین (از تلاشگران/نمادهای جنبش زنان) پرورش یافت و بالید، جنبش سبز نیز در دامان جنبش زنان بالیده و اکنون پای در خیابان نهاده است، جنبش سبز فرزند برومند جنبش زنان ایرانزمین است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نزدیک به سه سال پیش شیرزنان ایرانی در چنین روزی دلیری بیمانند خود را در برابر نیروهای سرکوبگر رژیم به نمایش گذاشتند و اگرچه سرانجام کارشان بازداشت و زندان و شکنجه بود، ولی توانستند نخستین سنگهای دیوار ایستادگی در برابر دینفروشان را نیز استوار کنند. در نوشته ای بنام «زنان اندر ایران چو شیران شوند» (1) نوشته بودم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«به هر روی دستگیری و بازداشت گسترده زنان در آستانه هشتم مارس نشان از دو چیز داشت، یکی از درماندگی و زبونی فرمانروائی که پایه های تختش را چند زن به لرزه می افکنند و دوم از دلیری زنانی که شاخ و شانه کشیدنها و چنگ و دندان نشان دادنهای سرکوبگران را به هیچ گرفتند و خواهیم دید که جنبش زنان ایران از پگاهان نهم مارس دیگر آن جنبش هفتم مارس نخواهد بود، بندی گسیخته و مرزی درنوردیده شده است».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جنبش زنان ایرانی را باید پیشروترین جنبش یکسد و پنجاه سال گذشته، و کارورزان آنرا فرهیخته ترین و فرزانه ترین آزادیخواهان سرتاسر تاریخ ایرانزمین بشمار آورد. در این جنبش نیک اگر بنگریم، آنرا نمونه ای خُرد از جنبش سبز خواهیم یافت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- جنبش زنان برآمده از خواسته هایی روشن و آماجهایی شناخته شده است،&lt;br /&gt;- این جنبش دارای یک رهبری گروهی است و از ابزارهای مدرن جهانی بهره می گیرد،&lt;br /&gt;- هر هموند این جنبش خود یک "رهبر"، یک "اندیشه پرداز" و یک "رسانه" است،&lt;br /&gt;- این جنبش هم نیازها و هم سازوکارهای یک نبرد نوین را می شناسد و هم با بهره گیری از یک سازماندهی افقی توان بکار گرفتن آن سازوکارها را برای برآوردن نیازهایش دارد.&lt;br /&gt;- جنبش زنان گروههای اندیشگی، دینی، فرهنگی و اجتماعی گوناگونی را بزیر چتر خود گرفته است و در آن مسلمان باورمندی که آش نذری می پزد، در کنار کارورزان بی دین برای رسیدن به حقوق برابر با مردان تلاش می کند.&lt;br /&gt;- ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه این ویژگیها را در جنبش سبز نیز می توان یافت. پس آنچه که از از روز هفتم مارس سال هشتاد و پنج دیگرگون شده بود، همین فراروئی جنبش زنان از یک "دختر" به یک "مادر" بود، به انسانی که نه تنها بالنده، که آفریننده نیز بود. به دیگر سخن جنبش زنان ایرانی در همان روز و پس از پشت سر گذاشتن راهی پر پیچ و خم و سنگلاخ، چنان بالید که توانست آبستن نوزادی بنام جنبش سبز شود؛ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از دامان پروینها، سهرابها سربرآوردند و از دامان جنبش زنان، جنبش سبز. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز نیز این زنان دلیر و بیباک ایرانزمینند که پیشاپیش مردان سینه های پرمهرشان را سپر سنگ و چماق و گلوله مزدوران کودتا می کنند و هر جا نشانی از فرهیختگی و فرزانگی است، پای زنی نیز در میان است. بیهوده نیست که نماد جهانی این جنبش چهره زیبا و شاداب بانوی جوانی بنام "ندا" است. براستی اگر همه ما گرد هم می آمدیم و می خواستیم نمادی گویا و رسا برای این جنبش بیابیم، آیا نقشی شیرینتر از چهره ندا می توانستیم یافت؟ در سرزمینی که مردمانش میتخت-گرا باشند، اسطوره ها نیز به همین آسانی فراچنگ می آیند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ندای جنبش سبز، سیمای زیبای یک زن است. ندای سبز فرشتگانی که جهان نو را با "زادن"، و نه با "میراندن" می سازند و با جان بخشیدن و نه با جان ستاندن، با آموختن و نه با از یادبردن. که زن، از ریشه "زندگی" است و فرشته ای برای آفریدن و آموختن. و اگر ریشه واژه فرشته را در پارسی باستان پی بگیریم، به "فرا-ایشتَه-کا" (2) خواهیم رسید، که امروز به آن "فرستاده" می گوئیم: فرستادگانی از سوی خرد و بخت و هوش و سرنوشت، برای ساختن ایران نوین. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زنان ایرانی توانستند با آرامش و آفرینندگی و بردباری از پس کاری برآیند که اندیشه مردانه با ستیز و خون و نبرد در آن وامانده بود. گویا آنان پیام نیمتاج خانم دختر مسعود دیوان لک را از پس یکسد سال بگوش جان نیوشیده بودند که سروده بود:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شد پاره پرده عجم از غیرت شما / ایــنک بــــیاورید که زنـها رفو کنند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جنبش سبز اکنون مادر خود را شناخته است و جای آن دارد که نه بر دستان، که بر پاهای او بوسه زند و خواسته های بنیادین جنبش زنان را درشت و پررنگ بر سینه پرچم خود بنشاند. برجسته کردن خواسته های زنان و پایفشاری بر برابری همه سویه مرد و زن گامی ناگزیر بسوی آزادی و رهائی است. تنها با برانداختن همه نمادهای نابرابری است که می توان به جامعه ای آزاد، سرافراز و آسوده رسید. باید روز جهانی زن را بهانه ای کرد برای برافراشتن پرچم نبرد با این نابرابری، و در بهانه های دیگر خواهان از میان رفتن نابرابریهای دینی، زبانی، فرهنگی، و ... شد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برخیزیم و بر دستان پرمهر زنان ایرانزمین بوسه زنیم و در آستانه روز جهانی زن، آنان را برای زادن و پروردن این فرزند برومند و و این جنبش پرشکوه سپاس گوئیم،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باشد که ندای سبز فرشتگان آزادی در آسمان ایرانزمین طنین افکند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;---------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;a href="http://mbamdadan.blogspot.com/2007/02/blog-post.html"&gt;http://mbamdadan.blogspot.com/2007/02/blog-post.html&lt;/a&gt; .1&lt;br /&gt;Fra-ishta-ka .2&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4234704294842336712-4447901663251418007?l=mbamdadan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mbamdadan.blogspot.com/feeds/4447901663251418007/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2010/03/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/4447901663251418007'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/4447901663251418007'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='ندای سبز فرشتگان'/><author><name>&lt;b&gt;مزدک بامدادان&lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14853013794863822612</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4234704294842336712.post-5576671302205500321</id><published>2010-02-15T21:00:00.001+01:00</published><updated>2010-02-15T21:01:50.555+01:00</updated><title type='text'>خنده هاتان را که از لبها ربود؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;بیگمان هنگامی که هومر و ویرژیل (1) در حماسه های خود داستان اسب تروآ را بازگو می کردند، حتا در خواب نیز نمی دیدند که روزگاری در سرزمینی که کشورشان بارها با آن در نبرد بوده است، کسانی دست به بازسازی آن اسب افسانه ای بزنند. "کالخاس"، پیشگوی سپاه آگاممنون که پس از ماهها نبرد بی سرانجام با پریاموس پیروزی را دست نیافتنی می دید، سخن از نیرنگی بمیان آورد، که اودیسه ئوس سازنده آن بود، نیرنگ "اسب چوبین تروآ". بدین گونه یونانیان تروآ را فروگرفتند و "اسب تروآ" به زبانزدی جهانی فرارُست. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بخشی از تلاشگران سرشناس جنبش سبز، مردم را به ساختن اسب تروآ در روز بیست و دوم بهمن فراخوانده بودند، مردم باید خود را چون هواداران رژیم می آراستند و میدان آزادی را پر کرده و در دست می گرفتند و آنگاه از اسب چوبین سروروی "حرب اللهی" بدر می شدند و با برافراشتن نمادهای سبز چهره می نمودند. پیشگویان جنبش سبز گویا از یاد برده بودند که "کالخاس" این راز را تنها با آگاممنون در میان گذاشته بود و آنرا بر سر دیوارهای شهر تروآ و آنهم هفته ها پیش از روز نبرد جار نزده بود. هرچه بود، کودتاگران هواداران خود را با سدها اتوبوس به میدان آزادی رساندند و دیواره پهنی از نیروهای رزمی خود را بدور این میدان کشاندند تا پای هیچ سبزپوش پنهانی به میدان نرسد. احمدی نژاد سخنرانی خود را با سخنان بی سروته همیشگی اش به پایان برد، در دیگر خیابانهای شهر جوانان سبز با نیروی ویژه و بسیج درگیر شدند و تنی چند به زندانیان و زخمیان جنبش سبز افزوده شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا آنجا که من گزارشها و نوشته های تلاشگران جنبش سبز، و همچنین رسانه های کودتا را دنبال کرده ام، در یک سو سخن از شکست و ناامیدی می رود و در سوی دیگر فریادهای پیروزی بر آسمان است. برای ارزیابی بی یکسویه و دادورانه این رخداد، باید نخست ببینیم اندریافت ما از پیروزی و شکست چیست. نخست به ارزیابی "پیروزی" از دیدگاه کودتاگران می پردازم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر آماج رژیم کودتا این بوده باشد که احمدی نژاد در یک گردهمائی میلیونی سخنرانی کند و در شهر چنان آرامشی برپای شود که صدای فریاد هیچ سبزجامه ای بگوش نرسد، باید گفت که کودتا تنها به یکی از آماجهای خود رسیده است: احمدی نژاد توانست خود را با چرخبال به میدان آزادی برساند و سخنرانی خود را به پایان ببرد. کودتاگران که "همه" نیروهای خود را بسیج کرده بودند تا "همه" هواداران خود را به میدان آزادی و خیابانهای پیرامون آن بکشانند، نتوانستند حتا یک چهارم این میدان را پُر کنند. عکسهایی که سایت گوگل از این روز گرفته است، بخوبی نمایانگر شمار راستین مردم در میدان آزادی است. از دیگر سو پس از گذشت سه روز و با بارگذاری همه فیلمهای گرفته شده در این روز، می توان دید که آرامش گورستانی شاید تنها در میدان آزادی و در برابر تریبون سخنرانی برپای بود و نه تنها در خیابانهای دور از هم در کلانشهر تهران جنگ و گریز میان سبزجامگان و سرکوبگران درگرفته بود، که حتا در میدان صادقیه نیز که چندان از میدان آزادی دور نیست و سرکوبگران از یک هفته پیش می دانستند که کروبی راهپیمائی خود را از آن آغاز خواهد کرد نیز، آرامشی در کار نبود. سخن کوتاه کنیم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کودتا در بسیج مردم و نمایش نیرو و پایگاه مردمی خود شکست خورد، &lt;br /&gt;کودتا در برپائی آرامش گورستانی در تهران و شهرهای سبزی چون شیراز و اهواز و اصفهان شکست خورد،&lt;br /&gt;کودتا تنها در زمینه برپائی سخنرانی احمدی نژاد پیروز بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیا می توان برای برای یک رژیم کودتاگر شکستی بزرگتر از این پنداشت، که برگزاری بی دردسر سخنرانی رئیس خود را یک پیروزی بداند؟ از آن گذشته حتا اگر میلیونها شهروند ایرانی نیز در این روز به میدان آزادی می آمدند نیز، باز از پیروزی کودتاگران سخن نمی توانستیم گفت، آیا در کشوری که بیش از نیمی از شهروندان آن در آتش تنگدستی و ناداری می سوزند و بسیاری از آنان یا تن شان را در برابر تکه نانی می فروشند و یا "کلیه" خود را، می توان بسیج "مردم" و برپائی نمایشهایی اینچنینی را یک پیروزی به شمار آورد؟ (2) &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی آماج سبزجامگان چه بود؟ آیا براستی آنگونه که عطاالله مهاجرانی، که دستی نیز در پروژه اسب تروآ داشت، در نوشته ریشخندآمیز خود نوشته است «&lt;span style="color: #b45f06;"&gt;به نظر می رسد که برخی گمان می کردند در روز 22 بهمن نظام جمهوری اسلامی سقوط می کند و آن برخی جشن پیروزی برگزار می کنند و به سرعت در مناصب قدرت قرار می گیرند و به تعبیر خودشان آکسیون نهایی انجام می شود&lt;/span&gt;»؟ (3) آیا کسانی براستی باور کرده بودند که می توان رژیم کودتا را در این روز بزیر کشید و روز بیست و سوم بهمن به آزادی و برابری دست یافت؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرا در اینجا چندان به نوشته مهاجرانی کاری نیست. مهاجرانی که امروز بناگهان خوابدیده و آزادیخواه شده است، نباید از یاد ببرد که بروزگار وزیر بودنش چه بر سر آزادی، بویژه آزادی رسانه ها رفت. با این همه او نیز یکی از میلیونها شهروند ایرانی است و باید از حق گزینش میدان کُنشگری سیاسی خود برخوردار باشد و بتواند در کنار سبزجامگان بایستد. ولی هنگامی که چنین کسی "اطاق فکر" براه می اندازد و به این نیز بسنده نکرده و پای به میدان طنّازی و دلبری می نهد و می نویسد: «&lt;span style="color: #b45f06;"&gt;یکی از این افراد که 31 سال است دارند رژیم را عوض می کنند، از بیانیه شما خیلی برآشفته بود و می گفت: آقا دوباره این مذهبیا دارن سفره رهبری جنبش را از دست ما در میارن! به اش گفت: نه عزیزم محکم سفره را نگه دار به هیچ کس نده!&lt;/span&gt;»، آنگاه باید گریبان او و دیگرانی چون او را گرفت و گفت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«اگر بر آنید که جامه پرهیزگاران بر تن کنید، دست بدارید تا هرآنکس که شما را می شناسد، در خاک شود!» &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا به امروز هنوز در جایی نخوانده ام که آقای مهاجرانی سخنان خود در کتاب "نقد توطئه آیات شیطانی" را پس گرفته باشد (4). پس بر ما است که به هزاران چشم این "همراهان" را بپائیم، که اگر چنین نکنیم، روزی بخود خواهیم آمد که فتوای کشتنمان را همین تازه-آزادیخواهان بدست خود بنویسند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گمان من بر این است در میان تلاشگران جنبش سبز نه تنها کسی به سرنگونی رژیم باور نداشت، که بدنبال آن نیز نبود. پس اگر آماج سبزجامگان در روز بیست و دوم بهمن ماه برهم زدن سخنرانی احمدی نژاد، گردهمائی گسترده در تهران و شهرستانها و آشکار کردن نیروی پنهان خود بوده باشد، باید گفت دستان آنان چندان نیز تهی از پیروزی نیست:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنها توانستند ریشه دار بودن و نیرومندی خود را نه تنها به کودتاگران، که به همه جهانیان نشان دهند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنها اگرچه نتوانستند سخرانی فرمانده کودتاگران را برهم بزنند و بدینگونه او را انگشت نمای جهانیان کنند، ولی به خوبی نشان دادند که کودتا تنها و تنها در سایه بسیج همه نیروهای خویش و بکار بردن همه ابزارهای سرکوب است که می تواند یک سخنرانی ساده را آنهم در تهران برگزار کند، این دستآورد را نباید دست کم گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اکنون و پس از بررسی فیلمهای رسیده می توان دید که در تاروپود یک چنین تور گسترده پلیسی-امنیتی ِ افکنده شده بر سر شهر، راهپیمائیها و گردهمائیها براستی "گسترده" بوده اند. از یاد نبریم، جنبش سبز اگرچه نیرومند است، ولی نیروی خود را در بازوهایش نیانباشته است. بیاد بیاوریم نازکای شکننده پیکر زن جوانی را که در زیر چماق سرکوبگران در هم شکست و فروریخت (5). پس با چنین بسیج گسترده و این گشاده دستی سرکوبگران در بکارگیری زور حتا اگر یک تن، آری "یک تن"، نیز به خیابان می آمد، پیروزی بدست آمده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دستآورد بزرگ بیست و دوم بهمن را ولی در جای دیگری باید جست. پروژه اسب تروآ اگرچه شکست خورد، ولی جنبش سبز را گامی به پیش برد و درونمایه آنرا دچار دگرگونی کرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا اسب تروآ نتوانست دروازه های آزادی را بروی ایرانیان بگشاید؟ به گمان من بزرگترین آموزه این ناتوانی در آن بود که سبزجامگان خود را به دشمنانشان همانند کردند. به دیگر سخن، و اگر از زبان انگاشت و پنداره کمک بگیریم، بدترین راه برای شکست دادن دشمن آن است که خود را هم در نهان و هم در آشکار همانند او کنیم. در اینجا سخن از سروروی و جامه های بر تن پوشیده نیست. تا به امروز تنها راه سبزجامگان برای نمایش توانمندی خود برگزاری راهپیمائی در روزهای آئینی (دینی و یا دولتی) جمهوری اسلامی بود. حتا شانزدهم آذر هم که یادآور در خون خفتن سه تن از تلاشگران جنبش دانشجوئی در زمان شاه است، یک آئین دولتی است. این شیوه تا کنون پاسخگوی نیازهای یک نوزاد چند ماهه بود. جنبش سبز ولی اکنون کم کم دوران نوزادی را پشت سر می گذارد و باید بدنبال دستآویزهای دیگری برای بزانو درآوردن رژیم کودتا باشد. در پیوند با این شیوه است که دیگر نه تنها باید بدنبال روزهای ویژه جنبش سبز گشت، که شعارها، خواسته ها و بیش و پیش از هرچیز "گفتمانهای" جنبش نیز نباید هیچگونه همانندی با گفتمانهای جمهوری اسلامی داشته باشند. برای نمونه اگر "زن ستیزی" یکی از گفتمانهای برجسته جمهوری اسلامی است، می توان با پیوند دادن خواسته های جنبش زنان به جنبش سبز و برجسته کردن گفتمان "برابری زن و مرد" (که بسیار پیشتر از این بدست توانا و پرمهر شیرزنان این آب و خاک آغاز شده است) روز زن را به یک روز آئینی برای جنبش سبز فرارویاند و نشان داد که اگرچه بخش بزرگ و شاید بسیار بزرگی از تلاشگران جنبش سبز مسلمانان باورمند هستند، ولی راه آنان از مسلمانان هوادار جمهوری اسلامی درست بر سر بزنگاهی چون حقوق زنان است که جدا می شود. در چنین آوردگاهی است که نیروهای ایستاده در دو سوی میدان هیچ همانندی و هم-گوهری با یکدیگر ندارند و نه تنها در برون، که در درون دلهایشان نیز رودرروی هم ایستاده اند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جنبش سبز پس از بیست و دوم بهمن پای در راهی فراختر، ولی پرپیچ و خم تر و سنگلاخ تر نهاده است و با گامهایی کوچک ولی استوار بسوی جمهوری ایرانی ره می سپارد. این راه بزودی به پایان نخواهد رسید و در آن افتادن و خاستنها خواهد بود، با پیروزیهایی گاه بسیار کوچک و شکستهایی گاه بسیار بزرگ. بیاد بیاوریم دلاوریهای پدران و مادرانمان در جنبش مشروطه را که هیچگاه از شکست نهراسیدند و استوار و بی هراس راه را تا بپایان رفتند. بیاد بیاوریم پیروزیهای کوچک و شکستهای بزرگشان را، و بیاد بیاوریم امیدهای بزرگترشان را. آنان این راه را با سرافرازی پیمودند، ما را چه جای ناامیدی که هنوز رخدادی چون به توپ بستن مجلس را هم بر خود ندیده ایم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسب تروآی جنبش سبز در میدان آزادی کارگر نیفتد، اینک این اسب تروآی کودتاگران است که در میان خود ما در گوشمان سرود ناامیدی و شکست می خواند،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگذاریم پروژه اسب تروآی رژیم به بار بنشیند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;---------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;1. گزارش نخستین جنگ تروآ از میان رفته است. آنچه که بدست ما رسیده بازگوئی این میتُخت یونانی بدست هومر (اودیسه، ترانه هشتم، بند 493) و ویرژیل (اِنِئیس، ترانه دوم) است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=wcpeclOTWsI"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;http://www.youtube.com/watch?v=wcpeclOTWsI&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt; .2&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;دیدن این فیلم اشک بر چشمان هر آزاده ای می نشاند. آیا روااست که در کشوری چون ایران و با آنهمه دارائیهای گوناگون، مردمانی یافت شوند که خوردن "ساندیس و شیرینی" برایشان آرزوئی چنان دست نیافتنی باشد، که در گرفتن آنها سر از پا نشناسند؟ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://mohajerani.maktuob.net/"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;http://mohajerani.maktuob.net&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt; .3&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;4. مهاجرانی هنوز از نوشتن این کتاب بر خود می بالد (بنگرید به نشانی بالا). او نه تنها سلمان رشدی را "مزدور انگلیس و صهیونیسم" می داند، که فرمان خمینی بر کشتن این نویسنده را که گناهی جز "نویسندگی" نداشته است، درست می داند. آیا می توان کشتن انسانها را برای اندیشه و باورشان درست دانست و همچنان دم از آزادی و دموکراسی زد؟ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_jBsTR8By8Hc/SvLdOmHLBnI/AAAAAAAABaw/f269v3Nn7VM/s400/Goftaniha.jpg"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;http://2.bp.blogspot.com/_jBsTR8By8Hc/SvLdOmHLBnI/AAAAAAAABaw/f269v3Nn7VM/s400/Goftaniha.jpg&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt; .5&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4234704294842336712-5576671302205500321?l=mbamdadan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mbamdadan.blogspot.com/feeds/5576671302205500321/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2010/02/blog-post_15.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/5576671302205500321'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/5576671302205500321'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2010/02/blog-post_15.html' title='خنده هاتان را که از لبها ربود؟'/><author><name>&lt;b&gt;مزدک بامدادان&lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14853013794863822612</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4234704294842336712.post-3977705451053297730</id><published>2010-02-07T18:34:00.003+01:00</published><updated>2010-02-07T18:39:37.109+01:00</updated><title type='text'>چه کسی از جمهوری ایرانی می ترسد؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;پنج روز دیگر آزادیخواهان ایران بار دیگر به خیابانها خواهند آمد و رودرروی نیروهای سرکوبگر جمهوری اسلامی خواسته های خود را فریاد خواهند کرد. مانند راهپیمائیهای گذشته شعارهای نوینی بر زبان راهپیمایان روان خواهند شد و دوباره بگومگوهای بی پایان بر سر زودهنگام بودن و یا تندروانه بودن آنها آغاز خواهند شد. شاید هیچ شعاری به اندازه شعار "جمهوری ایرانی" تا کنون واکنش اندیشه ورزان و تلاشگران جنبش سبز را – چه در درون و چه در برون از ایران – برنیانگیخته باشد. آزادیخواهان ایرانی، این شعار را برای نخستین بار روز هشتم مرداد ماه و در چهارراه ونک خیابان ولیعصر سر دادند (1). واکنش کسانی چون میرحسین موسوی با نگاه به اندیشه ایشان نابیوسان و شگفت آور نبود، موسوی در بیانیه سیزدهم خود آشکارا نوشت: «ما جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد را میخواهیم». آنچه شگفت آور می نمود، برخورد گروهی دیگر از تلاشگران جنبش بود که اگرچه هیچکدام مهری به جمهوری اسلامی آقایان موسوی و خاتمی در دل نداشتند، هر یک به بهانه ای این شعار را "نابجا"، "تندروانه"، "نارسا" و یا "بهانه ای برای سرکوب بیشتر" می دانستند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشت نمونه خروار کسانی که به این شعار پرداختند، آقای اکبر گنجی بود که آنرا در پرده "مسئله ساز" خواند (2). گنجی می نویسد: &lt;br /&gt;«&lt;span style="color: #b45f06;"&gt;نوعی شيرينی وجود دارد که دانمارکی به شمار می آيد. نوعی سوسيس وجود دارد که آلمانی به شمار می آيد. نوعی فوتبال وجود دارد که آمريکايی محسوب می شود. نوعی رقص وجود دارد که هندی محسوب می شود. نوعی نان وجود دارد که فرانسوی به شمار می آيد. نوعی يقه وجود دارد که انگليسی محسوب می شود. آيا موجودی يا ايده ای به نام "جمهوری ايرانی" می تواند وجود داشته باشد يا به شمار رود؟ اگر جمهوری، حکومت جمهور مردم، مطابق قوائدی خاص،چارچوبی معين و نتايج نامعين باشد (يعنی از پيش معلوم نيست چه کسی برنده و چه کسی بازنده خواهد بود)، ايرانی و غير ايرانی نخواهد داشت. به تعبير ديگر، آيا نوعی جمهوری وجود دارد که ايرانی به شمار رود؟ پاسخ منفی است&lt;/span&gt;».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیش از آنکه به این سخنان آقای گنجی بپردازم، نمونه دیگری از برخورد اندیشورزان برون از رژیم را با شعارهای سرداده شده از سوی کارورزان جنبش سبز می آورم تا سخن آشکارتر گردد. روز بیست و هفتم شهریور ماه و در راهپیمائی روز قدس، شعار "نه غزه، نه لبنان! جانم فدای ایران!" یکی از فراگیرترین شعارها بود و دیدیم و خواندیم که خشم کارگزاران رژیم کودتا تا به کجا از این شعار برانگیخته شد. در این سوی آب نیز کسانی ناگهان بیاد همبستگی جهانی با خوانش کهنه مارکسیستی آن افتادند و این شعار را "نادرست"، "ناسیونالیستی" و حتا "عربستیزانه" خواندند. مشت نمونه خروار اینان آقای ف. تابان سردبیر تارنمای "اخبار روز "است که در نوشتاری بنام "درباره ی بعضی شعارها در تظاهرات مردم، وظیفه ی ملی – مسئولیت جهانی" با ترساندن خوانندگانش از آنچه که خود آنرا "ناسیونالیسم آریائی" می نامد، می نویسد: &lt;br /&gt;«&lt;span style="color: #b45f06;"&gt;اما باید هشیار بود شعارهایی که گفته می شود دست مایه ی کسانی نشود که سال هاست می کوشند به نفرت ملی در میان ایرانیان و نفرت ملی بین مردم ایران و مردم کشورهای منطقه دامن بزنند و «عرب ستیزی» را به یکی از خصوصیات ما ایرانیان تبدیل کنند. در جنبش مردمی ایران نباید این معادله شکل بگیرد که حماس با مردم غزه، و حزب الله با مردم لبنان، یکی است&lt;/span&gt;». برای کوتاه شدن سخن بخشی از پیامی را که در زیر نوشته ایشان گذاشته بودم در اینجا می آورم:&lt;br /&gt;«&lt;span style="color: #b45f06;"&gt;... نخست آنکه برای ما رخدادهای فلسطین و غزه باید به همان اندازه دردناک باشد، که رخدادهای چچن و داغستان و سومالی و سودان و روآندا و کنیا. اگر درد ما درد انسانها است، چرا باید فلسطین و لبنان تافته جدابافته باشند، جز این است که گفتمان همبستگی با فلسطین یکی از زیرگفتمانهای گفتمان ضدامپریالیستی چپ کهنه اندیش دهه چهل خورشیدی بوده است، که صهیونیسم را نوکر زنجیری امپریالیسم می دانست؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #b45f06;"&gt;دوم اینکه شعارهای سیاسی نه بازگو کننده کننده راهبردهای دراززمانند، و نه بازتاب جهانبینی یک جنبش، آنها "واکنش" و یا "درخواست" هستند. اگر کودتاگران تقلب می کنند، مردم فریاد می زنند "رأی منو پس بده"، اگر دولت راهپیمایان را دستگیر می کند، آنها شعار می دهند "زندانی سیاسی، آزاد باید گردد" و .... . پس اگر دولت ایران سرمایه های ملی ما را، آنهم در شرایطی که بیش از نیمی از مردم کشورمان در آتش تنگدستی می سوزند و لشگری از کارتن خوابها در خیابانهای تهران و کلانشهرهای ایران روانند و دخترکان ایرانی در دوبی بفروش می روند و ... در لبنان و غزه آتش می زند، در خواست راهپیمایان "باید" این باشد که این سرمایه ها نه در غزه و نه در لبنان، که در ایران به کار روند و گره از درد مردم ایران بگشایند. شما با بهره گیری از کدام دانش زبان شناسی توانسته اید از دو واژه "نه غزه" و "نه لبنان" دشمنی با مردم این دو کشور و "عربستیزی" بیرون بکشید؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #b45f06;"&gt;آشتی میان اعراب و اسرائیل، در دراززمان بسود ما ایرانیان نیز خواهد بود. ولی برای رسیدن به این آشتی و پایان بخشیدن به جنگی که هرگز جنگ ما نبوده است، نباید آتش به خرمن سرمایه های خود بزنیم و انگشت سرزنش بسوی جوانان پاکباخته ای دراز کنیم که تنها و تنها خواهان بهره مند شدن از سرمایه های ایرانی در درون ایران هستند&lt;/span&gt;.» (3) &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه کسانی که گمان می کنند شعار "نه غزه، نه لبنان! جانم فدای ایران!" را چند "ناسیونالیست آریائی" ساخته و گروهی جوان ناآگاه سرداده اند، بد نیست نخست نگاهی به تارنمای خبرگزاری مهر بیفکنند که می نویسد: «دانش آموزان روستای "یسرگچن" شهرستان گنبد کاووس در شرق گلستان مجبورند برای رفتن به مدرسه از عرض رودخانه خروشان گرگانرود (عمق 5 متر) با قایق عبور کنند، در حالی که ساختن پل در این مسیر هزینه چندانی ندارد» (4). نگاهی به چهره های این کودکان بی پناه ایرانزمین بیفکنیم و آنگاه در تارنمای تابناک بخوانیم که جمهوری اسلامی برای مردم لبنان بیست پل بزرگ و نود پل کوچک ساخته و یا در دست ساخت دارد (5). به کلاسهای نیمه ویرانه این سازندگان آینده ایران بنگریم و در همان نشانی بخوانیم که جمهوری اسلامی برای کودکان لبنانی یکسد و پنجاه و هفت دبستان و دبیرستان و آموزشگاه می سازد. نگاهی بیفکنیم به گزارش خبرگزاری مهر در باره کپرنشینان روستای کهوم زاهدان (6) و باز در تارنمای تابناک بخوانیم که جمهوری اسلامی در لبنان هزار و سیسد و هشت پروژه ساخت و ساز و مین روبی را با سرمایه های ملت ایران پیش می برد. آیا حتا اگر حزب الله لبنان و حماس پیشروترین و آزادیخواه ترین جنبشهای جهان نیز می بودند، ساختن یکسد و ده پل در لبنان، در جایی که کودکان ایرانی برای رفتن به دبستان هرروز باید تن به خطر مرگ بدهند و از رودخانه ای خروشان گذر کنند، در راستای همان "مسئولیت جهانی" بشمار می رفت؟ آیا می توان به بهانه ترس از عربستیزی و افتادن به دام "ناسیونالیسم آریائی" بر شعار "نه غزه، نه لبنان! جانم فدای ایران!" و بر کسانی که آنرا سر می دهند خرده گرفت؟ آیا "مسئولیت جهانی" و "همبستگی بین المللی" یعنی برافروختن چراغی که به خانه خودی رواست، در مسجد بیگانگان، و ربودن نان از دستان کودکان بی گناه ایرانی و نهادن آن بر دهان کودکان دیگر کشورها؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شعارها در ایران اگر آهنگین و دارای قافیه نباشند، هرگز فراگیر نمی شوند. مرا کاری با درست و نادرست این پدیده نیست. همین اندازه می دانم که برای مردمانی که چامه های آهنگین سدها و و شاید هزاران چامه سرا یاد تاریخی آنان را انباشته است و "شعر" و "شاعری" بخشی جدائی ناپذیر از گوهر آنان است، "شعار" پیوند تنگاتنگی با "شعر" دارد. پس اگر در این راستا سخنی بر زبان راهپیمایان رفت که با اندیشه ما نمی خواند، بدنبال ریشه های فلسفی و ایدئولوژیک آن نگردیم و بدانیم گاه تنها این تنگنای قافیه است که شعار را می سازد و نه فرایندهای پیچید اندیشگی و آمارگری های سیاسی. برای نمونه در همان روز بیست و هفتم شهریورماه شعار دیگری سرداده شد که شنیدنش هراسی بزرگ و ژرف را در دل هر انسان فرهیخته ای بر می انگیخت: «نسل ما آریا است، دین از سیاست جدا است!» گذشته از آنکه چیزی بنام "نسل آریا" در اندریافت نژادی آن هرگز هستی نداشته است و اگر نیز می داشت، با این آمیختگی ِ فرخنده و پربار ِ خونی و فرهنگی و زبانی که در ایران ما هست، سخن گفتن از آن باز هم شوخی بی مزه ای بیش نمی بود، هیچ پیوندی میان ویژگیهای نژادی یک ملت و جدائی دین از سیاست نمی توان یافت. سر دادن این شعار با این واژه ها بخوبی نشان می داد که راهپیمایان می خواهند خواست خود برای جدائی دین از سیاست را در زمینه یک شعار فریاد کنند و در تنگنای قافیه شعاری ساخته اند، که بخش نخست آن چنان شگفت آور است که هم ترس و هم خنده را همزمان برمی انگیزد. در راهپیمائی سیزدهم آبان ولی دانشجویان همین خواسته را با شعاری دیگر بر زبان آوردند: «شعار ملت ما، دین از سیاست جدا!» (7). خواسته همان خواسته بود، راهپیمایان ولی اکنون برای بخش نخست این شعار و قافیه آن اندیشه دیگری کرده و شعار دیگری ساخته بودند. با این همه واژگان بکار رفته در بخش نخست هنوز به آن اندازه از کوبندگی نرسیده بودند. در همین روند بود که سرانجام شعار زیبای "کار خدا با خدا، دین از سیاست جدا" ساخته شد، که هم پیوستگی درونی دو بخش شعار را در خود دارد و هم از آهنگی زیباتر و قافیه ای استوارتر برخوردار است. امید که این شعار پیشرو و نوینگرا به گستردگی در روز بیست و دوم بهمن سرداده شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نوشتار اکبر گنجی بازگردیم. گنجی در دنباله می نویسد:&lt;br /&gt;«&lt;span style="color: #b45f06;"&gt;اگر گفته شود "جمهوری ايرانی"، همان نظام جمهوری مصطلح است، منتها چون در کشور ايران، مردم ايران آن را برخواهند ساخت، جمهوری ايرانی به شمار خواهد رفت. در اين صورت، بايد گفت که "جمهوری اسلامی" را هم مردم ايران برساخته اند، نه مردم روسيه يا آمريکا و اسرائيل، پس بايد آن را هم "جمهوری ايرانی" به شمار آورد&lt;/span&gt;».&lt;br /&gt;بنیانگزاران و سردمداران این رژیم آنرا "جمهوری" خوانده اند و به مردم (جمهور) نیز حقی بسیار کوچک در گزینش کارورزان آن داده اند. اگر نوشته دیگر آقای گنجی در باره نماد شیروخورشید را، آنجایی که می نویسد: «پرچم جمهوری اسلامی: کلیه دولت‌ها، کشورها و مجامع بین‌المللی این پرچم را به رسمیت می‌شناسند» پایه بگیریم، همان کشورها نیز رژیم کنونی ایران را –درست یا نادرست - یک جمهوری می شناسند، هرچند از نگرگاه فلسفه سیاسی واژه "جمهوری اسلامی" یک واژه درخود-ستیز (پارادوکسیکال) باشد. ولی آنچه که این جمهوری را در میان همه کشورها برجسته می کند، ویژگی "اسلامی" آن است. بنیانگزاران این جمهوری آن را تنها از سر دلبستگیهای دینی خود "اسلامی" ننامیدند. اسلام آمده بود تا جای ایران را بگیرد. نماد شیروخورشید که از سدها سال پیش از پرچم ما جدا نشده بود، به نهانگاه رفت و جای آنرا نماد "الله" گرفت. تیمهای ملی ما دیگر "تیم ملی ایران" نامیده نشدند و یک شبه همه "تیم ملی جمهوری اسلامی ایران" نام گرفتند، سرود رسمی کشور ما نیز نه "سرود ملی" که "سرود جمهوری اسلامی" نامیده می شود (8). در همه پهنه ها اسلام جای ایران را گرفت و مردمانی که یکسد سال پیش از بهمن پنجاه و هفت راه ملت شدن را در پیش گرفته بودند و هفتاد سال پیش از خیزشی که راه به جمهوری اسلامی برد، آماج خود را با انقلاب مشروطه در دسترس می دیدند و فریاد "زنده باد ملت ایران"شان در شامگاه بیست و دوم دیماه هزار و دویست و هشتاد و چهار لرزه بر اندام خودکامگان قجر افکنده بود، اکنون دوباره "امت اسلام" شده بودند. "جمهور" یا توده در این جمهوری همان امّت اسلام است. رئیس جمهور باید مسلمان باشد، پیروان دینها و آئینهای دیگر بسته به نزدیکیشان به اسلام است که از حق شهروندی برخوردار می گردند و در باره بهائیان می دانیم که جمهوری اسلامی حتا حق زیستن را نیز بر آنان روا نمی دارد. پس اگر جمهوری اسلامی هم بر پایه گوهر بنیادین، و هم بر پایه قانون اساسی و دیگر قانونهای نوشته و نانوشته اش جمهوری مسلمانان و امت اسلامی است، جمهوری ایرانی می خواهد جمهوری ایرانیان و ملت ایران باشد. اگر در جمهوری اسلامی باور به یگانگی الله و پیامبر بودن محمد و روز رستاخیز است که شهروندان را از حق شهروندی شان برخوردار می کند، در جمهوری ایرانی تنها و تنها "ایرانی بودن" است که از مردم شهروندانی با همه حقوق شهروندی می سازد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس این سخن آقای گنجی که «"جمهوری اسلامی" را هم مردم ايران برساخته اند، نه مردم روسيه يا آمريکا و اسرائيل، پس بايد آن را هم "جمهوری ايرانی" به شمار آورد» اگر از سر ساده اندیشی نباشد، تنها شایسته نام فرافکنی است. سخن بر سر چگونگی پیدایش یک رژیم نیست، سخن بر سر جایگاه شهروندان در آن رژیم و چگونگی برخورد آن با حقوق شهروندی آنان است. اگر در جمهوری اسلامی رئیس جمهور باید "مرد، و نه تنها مسلمان، که شیعه اثنی عشری" باشد، و وزیر اطلاعات یک مجتهد شیعه، در جمهوری ایرانی تنها و تنها ایرانی بودن یک شهروند راه او را بسوی همه نهاد ها و پستهای کشوری و لشگری می کشاید. این شهروند ایرانی می تواند زن باشد یا مرد، می تواند کرد و بلوچ یا عرب و ترکمن باشد، زبان مادری او می تواند پارسی، ترکی، ارمنی و یا براهوئی و سنگسری باشد، او می تواند مسلمان، مسیحی، بهائی و یا بی دین باشد. او تنها و تنها باید یک "ایرانی" باشد، کسی که شناسنامه ایرانی دارد. این، چکیده و گوهر بنیادین "جمهوری ایرانی" است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پسوند "ایرانی"ولی تنها برای نشان دادن جایگاه حقوق شهروندی نیست. اگر آقای گنجی می پندارد که: «&lt;span style="color: #b45f06;"&gt;آيا نوعی جمهوری وجود دارد که ايرانی به شمار رود؟ پاسخ منفی است&lt;/span&gt;»، باید گفت اگرچه "جمهوری" یا ریپابلیک یک درونمایه جهانی دارد و در کشورهای پیشرفته برداشتهای همانندی از آن می شود، ولی جمهوری آلمان با جمهوری فرانسه و جمهوری امریکا یکسان نیست. حتا دو کشور سوئیس و آلمان را که هر دو فدرال هستند و همانندیهای فرهنگی و زبانی بسیاری نیز دارند، نمی توان یکسان شمرد و به پشتوانه این سخن که «اگر جمهوری، حکومت جمهور مردم، مطابق قوائدی خاص، چارچوبی معين و نتايج نامعين باشد (يعنی از پيش معلوم نيست چه کسی برنده و چه کسی بازنده خواهد بود)، ايرانی و غير ايرانی نخواهد داشت» آنها را همانند شمرد. در جمهوری آلمان این پارلمان، و یا مجلس فدرال است که قانون می گزارد و دولت می سازد، به دیگر سخن مردم آلمان از فردای روز رأی گیری، کار را بدست برندگان انتخابات می دهند و اگر قانونی را نپسندند، باید چهار سال دیگر چشم براه انتخابات بمانند. در کشور سوئیس مردم کمابیش روزانه برای سرنوشت خود و کشورشان رأی می دهند، همان پدیده ای که "دموکراسی بی میانجی" (9) نامیده می شود. این همان "جمهوری سوئیسی" است.&lt;br /&gt;در ایران ما نیز با ویژگیهای فرهنگی و زبانی آن، باید یک جمهوری ایرانی بر سر کار بیاید، تا همه شهروندان، از همه حقوق شهروندی خود، از آزادی گفتار و نوشتار و اندیشه و حق برگزیدن و برگزیده شدن گرفته تا آموزش و بکارگیری زبان مادری و پرورش فرهنگ قومی و برخورداری از نهادهای فدرال برخوردار باشند. آری! جمهوری ایرانی یک جمهوری ویژه خواهد بود، جامه خوشدوختی که هم امروز با دستان هنرمند جوانان ایرانزمین، و بویژه زنان قهرمان این آب و خاک دوخته می شود و روزی بر اندام ورزیده دموکراسی ایرانی پوشانده خواهد شد، جامه ای که برازنده نام ایران و فرهنگ هزاران ساله آن باشد.&lt;br /&gt;جمهوری ایرانی چشم انداز آینده جنبش نوینگرای مردم ایران است. کسانی که می خواهند آماجهای جنبش را در همان اندازه های خُرد "رأی مرا پس بدهید" نگاه دارند، نباید از یاد ببرند که جنبش مشروطه نیز پس از نزدیک به پنجاه سال کار فرهنگی و اندیشگی بزرگانی چون میرزا فتحعلی آخوند زاده و میرزا آقاخان کرمانی و دیگر سرآمدان این جنبش، با یک رخداد ساده آغاز شد: علاءالدوله حاکم تهران روز بیستم آذر 1284 بر پای چند تن از بازرگانان تهرانی چوب زد. آتشی که نزدیک به پنجاه سال در زیر خاکستر زنده بود، به این بهانه شراره کشید، مردم هر از چندی در جای دیگری بست نشستند. در پایان یکی از این بست نشینیها که در شبستان آرامگاه شاه عبدالعظیم در شهرری انجام گرفت، شاه خواسته بست نشینان برای برپائی "عدالتخانه" را پذیرفت. بست نشینان به تهران بازگشتند و در خیابانها برای نخستین بار در تاریخ این سرزمین فریاد "زنده باد ملت ایران" سر دادند. اگر چه مظفرالدین شاه پیمان شکنی کرد، ولی دامنه این جنبش بست نشینی هر روز گسترده تر شد و در پایان شاه قاجار را به نوشتن فرمان مشروطه در چهاردهم امرداد 1285 خورشیدی وادار کرد. &lt;br /&gt;آیا این داستان برای ما آشنا نیست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جنبشی که در پرخاش به دستکاری در رأی مردم آغاز شد، تا کنون مرزهای بسیاری را درنوردیده است و گام به گام به آرزوهای دیرینه مردم ایران، به آماجهای جنبش مشروطه و به اندیشه های رهبران جنبش روشنگری در یکسدوپنجاه سال پیش نزدیکتر شده است. آزادی همان دلدار بی مانندی است که سدها چامه سرای این آب و خاک در باره اش سروده اند و آرزوی در آغوش کشیدنش را فریاد کرده اند، ساده انگاری خواهد بود اگر که بررسی خواسته "جمهوری ایرانی" را به ویژگیهای زبانشناسی فرو بکاهیم و درونمایه ژرف آنرا از یاد ببریم. &lt;br /&gt;پس گوشمان را به شنیدن صدای گامهای آهنگین دلدار دیرینه همه آزادیخواهان تیز کنیم و در بند قافیه نباشیم، که مولانا می گوید:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #b45f06; font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;strong&gt;قافیه اندیشم و دلـــدار من / گویدم مندیش جز دیدار من&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;----------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=e0zquYsjE6k"&gt;http://www.youtube.com/watch?v=e0zquYsjE6k&lt;/a&gt; .1&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;2. بنگرید به نوشتار ایشان با سرنام «جمهوری ايرانی»: حلال مسأله يا مسأله ساز؟ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;a href="http://www.iran-chabar.de/ideas.jsp?essayId=24112"&gt;http://www.iran-chabar.de/ideas.jsp?essayId=24112&lt;/a&gt; .3&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;a href="http://www.mehrnews.com/fa//NewsDetail.aspx?NewsID=1016248"&gt;http://www.mehrnews.com/fa//NewsDetail.aspx?NewsID=1016248&lt;/a&gt; .4&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;a href="http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=8083"&gt;http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=8083&lt;/a&gt; .5&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;a href="http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=1011289"&gt;http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=1011289&lt;/a&gt; .6&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=JPT2zC-Z_HM"&gt;http://www.youtube.com/watch?v=JPT2zC-Z_HM&lt;/a&gt; .7&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;8. در اینباره همچنین بنگرید به بخش "بازسازی کیستی ایرانی" از جستار "زبان مادری و کیستی ملی" در نشانی زیر:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;a href="http://mbamdadan.blogspot.com/2008/09/blog-post.html"&gt;http://mbamdadan.blogspot.com/2008/09/blog-post.html&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;Direct democracy .9&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4234704294842336712-3977705451053297730?l=mbamdadan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mbamdadan.blogspot.com/feeds/3977705451053297730/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2010/02/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/3977705451053297730'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4234704294842336712/posts/default/3977705451053297730'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mbamdadan.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title='چه کسی از جمهوری ایرانی می ترسد؟'/><author><name>&lt;b&gt;مزدک بامدادان&lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14853013794863822612</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4234704294842336712.post-7657414176862130595</id><published>2010-01-09T01:12:00.003+01:00</published><updated>2010-01-09T01:13:59.061+01:00</updated><title type='text'>جنبش سبز؛ روزشمار یک شکست سهمگین</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;حتا اگر تا به امروز جای کوچکترین گمانه ای هم می بود، رخدادهای عاشورا به خوشبینترین کُنشگران جنبش آزادیخواهی در ایران نیز نشان دادند که کودتاگران همه مرزها را نادیده خواهند گرفت و همچنان در شیپور خشونت و کشتار خواهند دمید. برخورد آنان با بیانیه میر حسین موسوی، که به گمان من نه تنها آشتیجویانه بود، که بخش بزرگی از خواسته های کارورزان و اندیشورزان جنبش سبز را هم برای رسیدن به این آشتی نادیده گرفته بود، نشانگر منش و نگَر کودتاگران است؛ بکار بردن زور، در هم کوفتن هر گونه ایستادگی و بستن گوش بر هر صدای ناهمآوائی، بخشهای جدائی ناپذیر سرشت یک کودتایند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنچه که در بیست و دوم خرداد امسال رخ داد، از همان آغاز نام کودتا بر خود گرفت. آیا گزینش دوباره احمدی نژاد از سوی خامنه ای یک "کودتا" بود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کودتا(1) واژه ای فرانسوی در معنی "سرکوفتن حکومت" است. دانشنامه بروکهاوس سخن از خیزش یک گروه کوچک ولی نیرومند اجتماعی (در نزدیک به همه کودتاها ارتش) میراند، که با زیرپاگذاشتن قانون اساسی قدرت سیاسی را بدست می گیرد و کارهای کشور را بدست فرماندهان ارتش می سپارد و حق شهروندی مردم را از ایشان بازمی ستاند. آنچه که در روز بیست و دوم خرداد ماه امسال رخ داد، همه ویژگیهای یک کودتا را در خود داشت. گروه کوچکی (حجتیه و مدرسه حقانی) با پشتیبانی نیروهای سپاه پاسداران که فرماندهانش پیشتر رخت رزم از تن بدرآورده و جامه سیاست برتن کرده بودند (از ضرغامی در صدا و سیما گرفته تا گروه بزرگی از نمایندگان مجلس و شرکتهای بازرگانی و صنعتی و سردبیران روزنامه های هوادار دولت)، همان قانون اساسی مردم ستیز جمهوری اسلامی را هم بزیر پای گذاشت و با نادیده گرفتن رأی مردم نماینده دست نشانده خود را به کاخ رئیس جمهوری فرستاد. دستگیری گسترده کسانی که از نگر کودتاگران "سران" دولتی بشمار می آمدند که باید در پی رأی مردم برپا می شد، همان کاری بود که در نمونه های شناخته شده کودتاهای کلاسیک انجام می گیرد. به دیگر سخن در کودتای بیست و دوم خرداد ماه دولت برگزیده مردم پیش از آنکه سررشته کارها را بدست بگیرد سرنگون شد. همانگونه که در نوشتار "کودتاگران چه می خواهند" آورده بودم، این کودتا پی آمد ناگزیر روندی بود که در دولت هشت ساله خاتمی آغاز شده بود و در سال هشتاد و چهار و با پیروزی احمدی نژاد در برابر رفسنجانی و کروبی بخش نخست خود را با پیروزی پشت سر گذاشته بود. روز بیست و دوم خرداد ماه دولتی که مصباح یزدی و مدرسه حقانی و حجتیه برپاشدن آنرا برنمیتافتند، "سرکوب" شد. اگرچه کودتاگران خود را پیروز میدان می دیدند، کودتا در همان گام نخست پای در سنگلاخ شکست گذاشته بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروزه پس از گذشت بیش از شش ماه از آغاز جنبش می توان همه نشانه های این شکست را به چشم دید. اگر سران کودتا در نمونه های دیگر در سخنان خود جایی برای بگومگو بر سر آماجهایشان نمی گذارند (2)، پشتیبان بزرگ این کودتا در سخنرانی بیست و نهم خرداد از "تن علیل" و "مختصر آبروی" خود گفت تا کیسه اشک ذوب شدگان در ولایت را بفشارد. کودتاگران نه دلیری آنرا داشتند که پای خودسریها و قانون شکنیهای خود (همان قانون واپسگرا و مردم ستیز خودشان) بایستند و نه یارای آنکه مشت آهنین خود را نشان مردم ایران و جهان بدهند. چنین کودتای بزدلانه و زبونانه ای سرانجامی جز شکست نداشت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- انبوه مردم پرخاشگر به خیابانها ریختند و قدرت خودپنداشته کودتاگران را به ریشخند گرفتند،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- رژیم کودتا در هراس از گسترده شدن جنبش از دستگیری کسانی که آنان را دشمنان رده اول خود می دانست (موسوی و کروبی و همچنین خاتمی و رفسنجانی) دوری جست و دست به دستگیری گسترده کُنشگران ستادهای انتخاباتی آنان و همچنین چهره های شناخته شده اصلاح طلبان زد. دادگاههای فرمایشی که می بایست نیروی ترس آور و ویرانگر کودتاگران را به رخ مردم بکشند، به نمایش خنده آوری فروکاسته شدند، که تنها گزک بدست هموندان جنبش سبز برای ریشخند هرچه بیشتر کودتا می داد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- سرکوب گسترده و ددمنشانه خرداد ماه و تیرماه و دژمنشیهایی که بر سر جوانان این آب و خاک در خیابانهای شهر و در پستوهای کهریزک رفت، نه تنها آتش برافروخته دادخواهی را خاموش نکرد، که چون نفت بر آن ریخت و شراره هایش را بلندتر و فروزانتر کرد و هر روز بیشتر از روز پیش مردان و زنان آزادیخواه به این جنبش پیوستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- اگر رژیم کودتا در هفته پایانی خرداد ماه تنها با کسانی روبرو بود که "رأیشان را پس می خواستند"، خواسته جنبش سبز در دی ماه مرزهای بسیاری را درنوردیده و بپاخاستگان به چیزی کمتر از برچیده شدن ولایت فقیه خرسند نمی شود. بدیگر سخن، مردم با بجان خریدن شکنجه و تجاوز و مرگ نه تنها از خواسته های خود کوتاه نیامدند، که کودتاگران را در این نبرد نابرابر، قهرمانانه چندین خاکریز بازپس راندند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- حتی یک فراخوان ده واژه ای در یک تارنمای کم خواننده هم بسنده است، تا رژیم کودتا نیروهای زرهپوش و موتورسواران و چماقداران مزدورش را به خیابانها بفرستد، تا از ترس بر خود بلرزند و آرزو کنند که صدایی برنخیزد و مشتی افراشته نشود و کسی جامه سبز بر تن نداشته باشد. اگر در دیگر کودتاهای شناخته شده این مردمند که شباروزان بر جان و هستی خویش بیمناکند، در ایران این کودتاگرانند که از ترس مردم خواب ندارند و به گفته یکی از نیروهایشان در روز عاشورا «شش ماه است که در آماده باش شبانه روزی بسر می برند».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- "سانسور" یکی از کارآمدترین ابزارهای سرکوب در رژیمهای کودتاست. رژیم کودتا در ایران نه تنها نتوانست راه را بر آگاهی مردم جهان از آنچه که در ایران می گذشت ببندد، که همچون مگسی لرزان و دست و پا بسته در تارهای "تارنماهای جهانی" اینترنت گرفتار آمد و چون بی خردی که در خانه ای شیشه ای نشسته باشد، همه زشتیها و زشتکاریهای خود را در برابر چشمان جهانیان نهاد. جنبش سبز نه تنها تور سانسور را بنیروی خرد و هوش از هم گسست، که واژه "انقلاب رسانه مند" را نیز از آن خود کرد، تا نخستین خیزش گسترده هزاره سوم با هوشمندی فرزانگان ایرانی پیوند بخورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- کودتا سنگرهایی را که همیشه از آن خود می دانست، یک بیک از دست داد. سالروز رخدادهای گوناگون از دینی گرفته تا تاریخی همیشه بزنگاههایی برای جمهوری اسلامی بودند، تا پشتوانه مردمی خود را برخ جهانیان بکشد. سبزها توانستند با هوشمندی و با بهره گیری از خرد گروهی خود این بزنگاهها را برنگ خود درآورند. اگر راهپیمائی و گردهمائی در چنین روزهایی یک راهکار برای بهره گیری از تله های رژیم برای بدام افکندن خود او باشد، از نگرگاه راهبُردی جنبش سبز از چنین بزنگاههایی بهره بیشتری خواهد برد. روزهایی چون روز قدس، سیزدهم آبان، شانزدهم آذر و عاشورا، گذشته از آنچه که تا کنون بودند دارای درونمایه و "جان" تازه ای شده اند، که جنبش سبز در کالبد آنها دمیده است. بدینگونه این روزها در سالهای آینده (اگر رژیم کودتا تا سالی بپاید) نیز بخشی از تاریخ جنبش آزادیخواهی مردم ایران را خواهند ساخت و بهانه ای برای گردهمائیها و راهپیمائیهای دوباره خواهند شد و از گسست زمانی جنبش جلوگیری خواهند کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*****************************************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کودتا شکست خورده است و اگر هنوز میدان را تهی نکرده و دستها را بالا نبرده است، تنها از آنرو که کودتاگران نماینده واپسمانده ترین نیروها و گرایشهای جامعه ایرانند و از آن اندازه هوش و تیزبینی برخوردار نیستند که بتوانند نشانه های آشکار این شکست را ببینند. این شکست سهمگین از سویی ریشه در فرومایگی و واپسگرائی نیرویی دارد که برنامه ریز کودتا بوده است، و از دیگر سو دستآورد خردمندی و نوین گرائی نیرویی که در برابر آن ایستاده است. رویه این داستان تنها مشتهای گره کرده و شعارهای آزادیخواهانه در یک سو، و چماقهای برافراشته و زبانهای پر دشنام در سوی دیگر میدان را نشان می دهد. از نگر من ولی داستان ژرفتر از اینها است. نبرد میان نوین گرائی و کهنه پرستی (همانکه "جنگ سنت و مدرنیته" نامیده می شود) که یکسدو پنجاه سال پیش در ایران آغاز شد، اکنون به واپسین آوردگاه خود رسیده است. کهنه پرستان بهترین نیروهای خود را از ژرفنای تاریخ برون کشیده و به میدان فرستاده اند. "بهترین" در فرهنگ اینان کسی است که از بکار بردن زور و خشونت ورزی هیچ پروایی نکند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گریزی به دانش فَرگَشت (تکامل) شاید تهی از هوده نباشد. دانشمندان فرگشت-شناس مغز جانوران را دستآورد فرآیندی میلیونها ساله 
