۱۳۹۷ تیر ۱۷, یکشنبه

در ستایش شرم





آنچه در این روزها در سپهر همگانی ایران رخ نهان کرده و در پرده فروشده، واژه "شرم" است. ما خواب‌دیدگان آن بهمنِ شوم، اعدامهای بر سر پشت‌بام مدرسه علوی را و افکندن چادر بر سر بانوان و قانونگزاری بر پایه شریعت را چندان مایه شرم ندانستیم و بر آن بودیم که سرکوبهای دهشتناک کردستان و ترکمن‌صحرا و خوزستان چندان ارجی ندارند که آدمی از بازگوئی آنها ننگ داشته باشد. چنین شد که رفته رفته فرستادن کودکان و نوجوانان به کشتارگاه جنگ نیز عرق شرم بر پیشانی ما ننشاند و هنگامی که برای نخستین بار انگشتان مردی را که نانی برای شکم گرسنه فرزندانش ربوده بود بریدند، یا زنی را به گناه عشق‌ورزیدن در زیر آواری از سنگ زنده‌بگور کردند، تنها سری جنباندیم و گذر کردیم و رسیدیم به روزگاری که دیگر نه از دیدن بینوایانی که نان خود را در خاکروبه‌ها می‌جویند در شگفت می‌شویم و نه از شنیدن اینکه سدهاهزار ایرانی برای گذران زندگانی پررنج خود یا تن می‌فروشند و یا تکه‌ای از آن تن را، کلیه، کبد، چشم، تا امروز خاکستری خود را به فردایی سیاه برسانند.

حکومت اسلامی همه مرزهای آزرم را درنوردیده است، هست‌ونیست این مردمان بینوا به باد چپاول و یغما می‌رود و آب و خاک این کشور در برابر بهای ناچیزی به بیگانگان فروخته می‌شود، تا جیبهای دزدان و غارتگران پُرتر و پُرتر شود. سردمداران حکومت اسلامی شرمی ندارند که بگویند نان از دهان کودکان ایرانی می‌ربایند، تا آن را پیشکش مردم لبنان و غزه و سوریه و عراق کنند (1). آنها دزدیهای سرسام‌اور خود را "سهمی از سفره انقلاب" می‌دانند و از اصلاح‌طلب و اصولگرا در خانه‌های کاخ‌مانندی می‌نشینند، که به زور از مردم این کشور ستانده‌اند.

آنچه ولی مرا بر آن داشت که در اینباره بنویسم، نه بی‌آز‌رمی سردمداران دین‌فروش، که رفتار بخشی از آن چیزی است که بدروغ بر خود نام "اپوزیسیون" گذاشته‌ است. برای نمونه اصلاح‌طلبان می‌توانند چشم در چشم میلیونها بیننده بدوزند و بگویند: «مردم ایران شعار دادند هم غزه، هم لبنان، جانم فدای ایران!» و یا از روحانی، یکی از امنیتی‌ترین چهره‌های رژیم که از همان آغاز در همه سرکوبها دست داشته است، قهرمانی بسازند که با رفتنش به کاخ ریاست جمهوری، هُمای دموکراسی بالهای خود را بر سر ایران می‌گشاید. آنان از این نیز فراتر می‌روند و مردم را فرامی‌خوانند که به دژخیمان کشتار 1367 رأی بدهند و حتا هنگامی که کسی مانند صادق زیباکلام می‌گوید اگر مردم برای سرنگونی حکومت اسلامی بپاخیزند آنها را به گلوله خواهد بست، باز هم او را انسانی دموکرات و از امیدهای آینده ایران برای رسیدن به دموکراسی می‌نامند.

شاید این آئین روزنامه‌نگاری است که گروهی در لندن بنشینند و کارگزار بنگاه خبرپراکنی دولت فخیمه علیاحضرت ملکه باشند و یکی از آنان، زندانی بی‌پناهی را که دستش از بلندگوی بی‌بی‌سی کوتاه است (2) و زن قربانی ترور را که گلویش را سالها پیش تیغ تیز اسلام انقلابی از هم دریده است (3)، اصلاح‌طلب بخواند و برای فراخواندن مردم به رفتن بپای صندوقهای رأی بگوید آنها هم رأی داده بودند. و دیگری در واکنش به دختران خیابان انقلاب "حمایت از حجاب اجباری را حق اقشار وسیعی از ایرانیان" بداند که باید در ایران آینده در چارچوب سامانه‌ای فدرالی به رآی مردم گذاشته شود (4)، و سومی در روزهایی که فریاد "نه غزه، نه لبنان! جانم فدای ایران!" به آسمان برخاسته است، فرستادن پول مردم ایران برای شیخ حسن نصرالله را زیرکانه به زیر پرسش ببرد (5)، ولی اینکه چنین سخنانی در جامعه ایرانی ما آشکار و بی‌پرده و بی‌هراس بر زبان گویندگانشان روان می‌شوند و چنین رسانه‌ای هنوز میلیونها بیننده و خواننده دارد، گواهی استوار بر این سخن است، که شرم از میان ما رخت بربسته است. در پیش‌روی چنین پس‌زمینه‌ای دیگر چه جای شگفتی که چریک پیشین و اصلاح‌طلب امروز در همان بنگاه خبرپراکنی مردم بپاخاسته در دی‌ماه را "اغتشاشگر" بخواند (6)؟

من در سرتاسر زندگانی خود هیچگاه مارکسیست نبوده‌ام، ولی از کارل مارکس اگرچه کم خوانده‌ام، بسیار آموخته‌ام. آنچه پیرامون رفتارهای ما ایرانیان در رویارویی با رژیمی می‌گذرد، که واپسمانده‌ترین خوانش اسلام را با زشت‌ترین چهره ناسیونالیسم درهم آمیخته است تا ما و خاکمان را بدست خودمان یکجا برباد نیستی دهد، و بویژه رفتار و گفتار اپوزیسیون دلبسته، مرا بیاد یکی از نامه‌های مارکس می‌اندازد، که برگردان بخش نخست آن می‌تواند ما را اندکی به آسیب‌شناسی دردهای بی‌شمار سرزمینمان رهنمون شود. مارکس این نامه را در مارس 1843 به روگه (7) نوشته و در آن به "شرم" پرداخته است:

اکنون در هلند در سفرم. تا جایی که در روزنامه‌های اینجا و روزنامه‌های فرانسوی می‌بینم، آلمان در ژرفای پلشتی فرورفته و بیش از این نیز فروخواهد رفت. باور کنید حتا کسی هم که بویی از غرور ملی نبرده باشد، شرم ملی را حس می‌کند، اگرچه در هلند باشد. پستترین هلندی در همسنجی با برترین آلمانی از جایگاه شهروندی فرازتری برخوردار است. از داوری بیگانگان درباره دولت پروس می‌پرسید؟ در اینباره همگان به گونه‌ای هراس‌آور هم‌سخنند، هیچکس دست به فریب خود در باره این سیستم و طبیعت ساده آن نمی‌زند. آموزه‌های نوین چندان هم بی‌هوده نبوده‌اند؛ جامه پُرزَرق‌وبرق لیبرالیسم فرو افتاده و خودکامگی دل‌به‌همزن، خود را با همه برهنگی‌اش در برابر چشمان جهان نهاده است.

این نیز خود یک دل‌آگاهی و مکاشفه است، اگرچه از گونه وارونه آن. این حقیقتی است که پوچی میهن‌پرستی ما و کژ‌گوهری ساختار دولتمان را به ما می‌آموزاند، تا چهره خود را [از شرم] دربپوشانیم. شما لبخندزنان به من می‌نگرید و می‌پرسید: «با این کار چه بدست می‌آوریم؟ با شرم که نمی‌توان انقلاب کرد!» من پاسختان می‌دهم: «شرم خود یک انقلاب است، شرم پیروزی انقلاب فرانسه بر میهن‌پرستی آلمانی است، همان میهن‌پرستی که آنان را در 1813 شکست داد». شرم گونه‌ای از خشم است، خشمی که رو به درون خود دارد. و هنگامی که یک ملت بگونه‌ای یکپارچه و براستی شرم بوَرزد، همچون شیری خواهد بود که پیش از پَرِش، تن خود را درهم می‌فشرَد.

اگر ایران سال 2018 و آلمان 1843 تنها و تنها در یک چیز همانند باشند، آن همانندی، نداشتن احساس شرم است. پس ما نیازی به انقلاب، از آنگونه که در سال 57 رخ داد نداریم، "شرم همگانی" برای سرنوشتی که بدان دچار شده‌ایم، برای سخنانی که در رسانه‌های امپریالیستی به خوردمان داده می‌شوند، برای خشکسالی و تنگدستی و تن‌فروشی و ویرانی این نیاخاک کهن، پیش‌درآمد انقلاب آینده ما خواهد بود، که اگر سخن مارکس را بپذیریم؛

«شرم خود یک انقلاب است»









7. Arnold Ruge




۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۲, چهارشنبه

مونارکوفوبیا



هراس از بازگشت شاه

جنبش دی‌ماه 1396 زمین زیر پای ایرانیان را در هر دو سوی مرزها به لرزه درآورد. ویژگی برجسته این جنبش تنها این نبود که از همه مرزهای سازشکاری گذر کرده بود و چشم به سرنگونی جمهوری اسلامی داشت، آنچه که خواب را هم از سر سردمداران رژیم پراند و هم از  چشم بخش بزرگی از آنچه که خود را اپوزیسیون می‌نامد رُبود، فریاد "رضاشاه، روحت شاد!" در چهار گوشه ایران‌زمین بود؛
39 سال پس از سرنگونی رژیم شاهنشاهی دستکم بخشی از مردم ایران با گذشته خود آشتی کرده بودند و دلزده از جمهوری اسلامی و ناامید از اپوزیسیونش روی به بخشی از تاریخ خود آورده بودند، که نمادش مردی بنام رضاشاه بود.
واکنش یکپارچه سردمداران ریزودرشت ج.ا. چندان جای شگفتی نداشت، آنان چهار دهه هرآنچه را که در توان داشتند بکار زده بودند، تا در همکاری با رسانه‌های ایران‌ستیز بیگانه از رضاشاه چهره‌ای اهریمنی بسازند و اکنون که همه رشته‌های خود را پنبه می‌دیدند، سرانگشت خشم به دندان می‌گزیدند و جز دشنام و ناسزا واکنشی نمی‌شناختند.
در این سوی مرزها هم ولی دلباختگان انقلاب شکوهمند که چهار دهه همگان را به سازش با ج.ا. فراخوانده بودند و روز انگشت رنگین کرده و به دژخیمان رأی داده بودند و شباهنگام دست در دست آدمکشان رقصیده بودند از یکسو، و آنان که تنها و تنها در خویشتن خویش گنجایش و توان جایگزینی جمهوری اسلامی را می‌بینند از دیگر سو، از مسلمان نواندیش تا چپ کهنه‌اندیش صدا در صدای یکدیگر افکندند و گورهای کهنه را دوباره شکافتند، تا بار دیگر به مردم ایران بفهمانند که ایران پیش از انقلاب اسلامی آن بهشت برینی که اینان گمان برده‌اند و خواهان بازگشت به آنند، نبوده است.
بدینگونه اکبر گنجی، همان که گناه کشتار 67 را بگردن قربانیان انداخته بود بناگاه بیاد "دوران طلائی شاه به روایت اسناد سیا" افتاد. 28 مرداد بازخوانی شد، سخن از تقلب در انتخابات رفت و ... تا آنان که در خیابان خواهان بازگشت فرزند واپسین شاه ایرانی به کشورش شده بودند بدانند:
«اسناد یاد شده به خوبی وضعیت رژیم شاه از نظر فساد، دیکتاتوری ، نسبت اش با دولت های غربی و به خصوص دولت آمریکا را بر ملا می‌سازد. او تمامی منافذ تنفس سیاسی جامعه را مسدود ساخته بود و به طور خودکامه حکومت می‌کرد» (1)
اسماعیل نوری علاء که بتازگی از مهستان بازگشته بود، به بهانه پاسخ به یک از هواداران شاهزاده رضا پهلوی تاریخ پادشاهی پهلوی را شخم زد تا از این هوادار پندارین بپرسد:
«به نظر تو، ما در قبال اعلام پذيرش رهبری شاهزاده رضا پهلوی چه تضمينی را می‌توانيم از ايشان بگيريم که پس از پيروزی ديکتاتور نشود؟» (2)
محمود دلخواسته، شاید خشمگین از اینکه چرا نام رضا شاه در خیابانها طنین افکنده و نه نام ابولحسن بنی‌صدر، بار دیگر به سراغ داستان کهنه گفتگوی شاهزاده رضا پهلوی با هفته‌نامه فوکوس رفت، که در شش سال پیش انجام گرفته بود، تا او نیز در هواداری از انقلاب اسلامی به این توده نادان راه‌ گم‌کرده بفهماند که پای در بیراهه‌ای لغزنده نهاده‌اند. (3)
و سرانجام محمد سهیمی، که هیچ بزنگاهی را برای ستایش از جمهوری اسلامی از کف نمی‌دهد، کار را یکسره کرد. او در نوشتاری بنام "نقش تعیین کننده محمد رضا شاه در ظهور بنیادگرایان اسلامی در دهه ۱۹۷۰" (4) بیکباره آب پاکی را بر دست همگان ریخت، تا آن بی‌خردانی که در خیابانها نام شاهان پهلوی را فریاد زده بودند بدانند، که نه تنها جمهوری اسلامی، که همه جنبشهای بنیادگرای چهل سال گذشته نیز فرجام سیاستهای محمدرضا شاه بوه‌اند.
*********
در همان روزها در فیسبوک خود نوشتم:
«چند شعار به سود خاندان پهلوی در جنبش دی‌ماه، دلباختگان انقلاب شکوهمند را چنان به هراس و دلهره انداخته که دست‌دردست سربازان گمنام امام زمان گریبان ولایت فقیه را رها کرده‌اند و می‌خواهند در سال 1396 محمدرضاشاه را سرنگون کنند.
به هواداران رژیم پادشاهی باید گفت چندان جای امید نیست که شما هم امروز چمدانهایتان را برای رفتن به ایران ببندید،
و به هراسیدگان دلباخته اصلاحات هم باید گفت، چندان جای ترس نیست که اینگونه با سازمان امنیت ولایت فقیه همصدا شده‌اید و بزیر عبای "آقا" خزیده‌اید، آن شعارها تنها یک پیام دارند:
دستکم بخشی از مردم ایران با گذشته خود آشتی کرده‌اند و بجای کینه‌ورزی کور، به سنجش خردمندانه دوران پهلوی روی آورده‌اند؛ همین و نه بیشتر»
در جایگاه یک جمهوریخواه که اندکی با روانشناسی توده آشنا است، باید با صدای بلند بگویم ما جمهوریخواهان نتوانستیم در چهار دهه الگویی جایگزین برای جمهوری اسلامی فراپیش نهیم، که دستکم چشم‌انداز آن شانه‌ به شانه دستآوردهای دیوانسالاری پهلوی بزند. مردم ایران نیز به مانند همه مردم جهان بجای آنکه در ژرفای دهها یا صدها کتاب درباره شیوه‌های فرمانروایی گم شوند، دست به همسنجی نمونه های در دسترس خود می‌زنند. اپوزیسیون دلبسته و دلباختگان انقلاب می‌تواند هزار بار رضاشاه را "مزدور انگلیس" و محمدرضاشاه را "نوکر حلقه‌بگوش امریکا" بنامد، ولی آنچه که نسل اینترنتی می‌خواند و می‌داند و درمی‌یابد، این است:
در سال 1284 دختران ایرانی به بردگی ترکمانان فروخته شدند،
در سال 1314 (30 سال پس از آن) زنان ایرانی از زندان حجاب آزاد شدند،
در سال 1342 (58 سال پس از آن) نخستین زن ایرانی روانه مجلس سنا شد،
در سال 1354 (70 سال پس از آن) نخستین زن ایرانی به سفارت برگزیده شد،
در سال 1360 (74 سال پس از آن) زنان ایرانی به زندان حجاب بازگشتند،
از همان سال زنان ایرانی را  دیگر حتا به ورزشگاه هم راه ندادند،
در سال 1397 (113 سال پس از آن) دختران ایرانی سالها است که به روسپی‌خانه‌های کشورهای همسایه فروخته می‌شوند.
و این تازه نگاهی گذرا، تنها به جایگاه زنان در گذر یک سده است.
در اینجا است که توده مردم با نگاهی امروزین به گذشته خویش می‌نگرند و در کُنشی نمادین با فریاد کردن نام رضاشاه، که بدرست یا بنادرست نماد نوین‌سازی جامعه ایران بوده است، رویکرد خردگرایانه خود به سرنوشتشان را نشان می‌دهند، در جایی که سرآمدان و اندیشورزان و رهبران آنچه که خود را اپوزیسیون می‌نامد، هنوز پای در پار و پیرار دارند و نمی‌توانند سینه خود را از کینه کور به خاندان پهلوی بشویند و به آینده ایران بیندیشند.
این رویکرد مردم به خاندان پهلوی و بویژه به رضاشاه همانگونه که آوردم پیش از هرچیز ریشه در ناتوانی دیگران دارد. مسلمانان – از کهنه‌پرست تا نواندیش – در این چهار دهه هرآنچه را که در چنته داشتند به میدان آوردند و دیدیم که دستآوردشان چه بر تخت فرمانروائی و چه در جامه اپوزیسیون چیزی جز نابودی هرچه بیشتر ایران نبود. چپ کهنه‌اندیش که بیشینه نیروهای چپ را در برمی‌گیرد از همان آغاز یا در آغوش ولی فقیه خزید و یا در جنگهای درونی و فرقه‌ای نیروی خود را چنان فرسود که دیگر به چیزی گرفته نمی‌تواند شد. از آن گذشته بخش بسیار بزرگی از چپ در پیروی مؤمنانه از فتوای لنین درباره انترناسیونالیسم پرولتری با هر گونه‌ای از میهن‌دوستی به بهانه نبرد با شوینیسم و ناسیونالیسم کور چنان درافتاد که دیگر امروز اگر خود نیز بخواهد، توده مردم ایران‌دوستی‌اش را باور نخواهند کرد.
پس کسانی که در آن روزهای توفانی دی‌ماه 96 جان بر دست نهادند و به خیابانها ریختند، اگر بدنبال ایران‌دوستی، پیشرفت، نوین‌سازی، آسایش، برخورداری، برابری زن و مرد و ارزشهای سکولار بودند، نام چه کسی را فریاد می‌توانستند کرد، که در تاریخ نزدیک این آب‌وخاک دستآوردی آزمون‌پذیر در همه این زمینه‌ها داشته باشد؟
اسلام؟ مگر جز ویرانی و تباهی و نابودی دستآورد دیگری برای ما داشته است؟ تازه اگر بر دشمنی نهادینه‌اش با فرهنگ ایرانی چشم بپوشیم؟ یا چپ؟ مگر جز شمار شهیدان و حماسه شکنجه‌ها و رنجها چیزی برای مردم به ارمغان آورده است؟ تازه اگر بر ایران‌ستیزیهای آشکار و نهانش چشم بربندیم؟
و تو گویی این همه خود بسنده نمی‌بود که بناگاه پیکر مومیائی رضاشاه درست در همان روزی که تاج بر سر نهاده بود، سر از خاک بیرون کرد. آنهم در کشوری که ناف فرهنگش را با نمادهاو نشانه‌ها بریده‌اند، تا دهها هزار تن در استادیوم آزادی نامش را فریاد کنند. (5)
***************
جنبش دی‌ماه چینش مهره‌ها را در پهنه شطرنج ایرانی از بیخ‌وبُن دگرگون کرد و نشان داد که هواداران سکولاریسم، می‌توانند شانه‌به‌شانه هم بایستند و شعارهای «رضاشاه، روحت شاد!» و «استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی!» را در کنار هم سردهند. پس بر همگان، و بویژه بر ما جمهوریخواهان راستین است که این نیروی تازه سربرکرده اجتماعی را با نگاهی دیگر بنگریم و دست یاری و همکاری بسوی هرآنکسی دراز کنیم که به سکولاریسم، دموکراسی پارلمانی، برابری شهروندان و حقوق بشر پایبند است و در این رهگذر مونارکوفوبها (6) را به خودشان واگذاریم.
تکاپوی شاه‌هراسان بسیار دیرهنگام است؛
شاه چندین ماه است که به ایران بازگشته است.
خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد


6. مونارکوفوبیا برساخته من است و آن را بر پایه الگوی آنارکوفوبیا ساخته‌ام. از "مونارشی: پادشاهی و فوبیا: ترس بیمارگونه

۱۳۹۶ مهر ۲۰, پنجشنبه

اسلام‌پژوهی از دودیدگاه



در سالهای گذشته که موج پژوهشهای نوین اسلامشناسی به رسانه‌های پارسی‌زبان هم رسیده است، نیازی روزافزون به بررسی برخی فَن‌واژه‌های ویژه اینگونه پژوهشها نیز به چشم می‌خورد. کژفهمی درونمایه‌ها راه به نادرستی اندریافتها می‌برد و پژوهشگر اگر بنیان یک واژه، گزاره یا فن‌واژه را درنیابد، هرگز نخواهد توانست آنچه را که می‌پژوهد دریابد و بدتر از آن، یافته‌های خود را با زبانی فهمیدنی در دسترس خوانندگان بگذارد.

در چندسال گذشته که خود درگیر پژوهشهای اینچنینی از یک سو و سرگرم کلنجار رفتن با نوشته‌های گروهی که خود را نواندیش دینی می‌نامند از دیگرسو بوده‌ام، بارها و بارها ناگزیر از پاسخگوئی به این پرسش گروهی از خوانندگان گردیده‌ام، که اگر خود بر راستی و درستی تاریخنگاری اسلامی باور ندارم، چگونه در بررسیهایم از آنها بهره می‌جویم؟

از فن‌واژه‌هایی که شناختن آنها برای اسلام‌پژوهی مدرن از جایگاهی بسیار ارجمند برخوردار است، یکی نیز دوگانه "درون‌دینی/برون‌دینی" است. هم پژوهشگر و هم خواننده اگر درونمایه این دو فن‌واژه را بدرستی درنیابند، در همان آغاز کار دچار سردرگمی و گیجی خواهند شد. نوشته پیش‌رو تلاشی است در راستای بازگشائی درونمایه این ابزار پُرارج.

1) برای بررسی پرسمانها و گفتمانهایی که زندگی امروز مسلمانان را در برمی‌گیرند، باید به سراغ بُنمایه‌های درون‌دینی رفت. برای نمونه گفتمانهایی مانند حجاب، سنگسار، حقوق زنان، یا ترور تنها در چارچوب پژوهشهای درون‌دینی است که می‌توانند واکاوی شوند. برای یافتن ریشه‌های حجاب، پژوهشگر را چاره‌ای جز این نمی‌ماند، که نخست قرآن را بگشاید و همه آیه‌های حجاب را در در ون آن بیابد، او سپس باید به سراغ حدیث و سیره و روایت برود و از آن پس برآیش و گسترش این پدیده را در بستر تاریخنگاری اسلامی واکاود. در نمونه دیگری بنام ترور، باز هم نخست این قرآن است که در جایگاه برترین بُنمایه درون‌دینی اسلام واگشوده می‌شود و سپس رفتار محمد و دیگر بنیانگذاران اسلام بزیر ریزبین می‌رود و سرانجام برآیش این پدیده در بستر تاریخ بررسی می‌شود. این روش را می‌توان به همه گفتمانها و پرسمانهای اسلامی از 1400 سال پیش تا کنون فرا گستراند.

اینکه محمد چهره‌ای تاریخی یا داستانی است، نه چیزی بر این نگرش می‌افزاید و نه از آن می‌کاهد. بودوباش محمد برای مسلمانان چیزی پذیرفته است و در راستی آن گمانه و دودلی راهی ندارد. همچنین برای بخش بسیار بزرگی از باورمندان سیره و حدیث و روایت به همانگونه که از ابن‌اسحاق و ابن‌هشام و بخاری و مسلم و دیگران واگویی شده‌اند، درستند و در آنها چون‌وچرایی نمی‌توان کرد. پس برای رفتارشناسی مسلمانان، چه پرسش درباره ترور و کشتار و سرکوب دگراندیشان باشد و چه درباره زن‌ستیزی آشکار و پنهان در جامعه‌های اسلامی، ما باید بسراغ باورهای ایشان برویم، تا برای نمونه بدانیم سنگسار که در قرآن نیامده است، چرا اینچنین در شرع و فقه تنیده شده است، که برگزاری‌اش جغرافیا نمی‌شناسد. دانستن اینکه این کیفر شرم‌آور از آئین یهود به مسلمانان رسیده است، گرهی از رفتارشناسی مسلمانان بازنمی‌کند.

نمونه‌ای از جهان روانشناسی شاید از پیچیدگی این بررسی بکاهد. روانکاوی[1] شاخه‌ای از دانش روانشناسی است، که رفتارهای بیمارگونه انسانها را برپایه کاوش در ناخودآگاه آنان ریشه‌یابی می‌کند. اگر در ژرفای این ناخودآگاه باور به نیروهای اهریمنی، دشمنان پندارین یا انسانهایی از کهکشانهای دیگر جای کرده باشد، می‌توان آن باورها را بکارگرفت و نخست رفتار بیمار را ریشه یابی کرد وسپس از آن راه دست به درمان او گشود. اینکه روانکاو خود به نیروهای اهریمنی و دشمنان پندارین و انسانهایی از کهکشانهای دیگر باور دارد یا نه، نقشی در این میان بازی نمی‌کند.

به همین گونه باور به بودونبود تاریخی کسی بنام محمد برای کسی که درباره ترور می‌پژوهد، نقشی بازی نمی‌کند. این باور ولی ریشه رفتار کسی است که بنام اسلام و الله دست به ترور می‌گشاید و پژوهشگر باید در اینجا به مسلمانان به دیده‌ یک مسلمان بنگرد، با نگاهی از درون، برپایه بُنمایه‌های درون‌دینی.

2) بررسی تاریخ پیدایش و برآیش اسلام از گونه‌ای دیگر است. در اینجا بنمایه‌های درون‌دینی کمتر بکار ما می‌آیند و ما چاره‌ای جز دست بکار بردن روش برون‌دینی نداریم، بویژه که تاریخ‌نگاری اسلامی در سده دوم برآمدن اسلام نگارش شده و هیچ گزارش همزمانی از رخدادهای آنچه که آغاز اسلام یا اسلام آغازین نامیده می‌شود، در خود ندارد. برای نمونه بررسی بودونبود چهره‌های اسلام آغازین مانند محمد و ابوبکر و عمر و عثمان و علی و عشره مبشره و تابعون و اصحاب و مهاجرین و انصار، با نگاه درون‌دینی و بسنده کردن به سیره‌ها و روایتها راه بجایی نمی‌برد، چرا که اینان از سویی گزارشهایی دیرهنگام از رخدادی هستند که راست بودن آنرا با هیچ داده آزمون‌پذیری نمی‌توان آزمود، و از دیگرسو همه و همه از یک ریشه آغازین (سیره ابن‌اسحاق) برآمده‌اند و خود تنها بر این ریشه و ساقه نازکش شاخ‌وبرگهایی باز هم آزمون‌ناپذیر برافزوده‌اند.

در اینجا بُنمایه‌های برون‌دینی بکار پژوهش می‌آیند. اگر ما بتوانیم برای یک چهره آمده در سیره و تاریخ یک داده آزمون‌پذیر مانند سکه، سنگ‌نبشته یا مانند آنها بیابیم، یا گزارشی درباره او در بُنمایه‌های بیرون از چارچوب اسلام (مسیحیان، یهودیان، زرتشتیان، ایرانیان، رومیان...) بیابیم، آنگاه می‌توانیم گفت که این چهره دستکم ساخته و پرداخته پندار سیره‌نگاران نیست و براستی هستی داشته است و بر این خاک زیسته است. نمونه برجسته این سخن معاویه است. از دیدگاه درون‌دینی، معاویه پنجمین خلیفه مسلمانان و بنیانگزار دودمان اموی است، او فرزند ابوسفیان و هند (دشمنان بخشوده‌شده محمد و اسلام) و دشمن علی، خلیفه چهارم و یکی از نویسندگان قرآن (کاتب) است. در پی مرگ عثمان به خونخواهی او برمی‌خیزد و پس از جنگ بی‌سرانجام صفین نزدیکان علی را می‌فریبد و بدینگونه خود خلیفه مسلمانان می‌شود. از او فرزندی بجای مانده بنام یزید که جاینشین اوست و فرمان به کشتن حسین بن‌علی می‌دهد.

از دیدگاه برون‌دینی ولی معاویه یک فرمانده مسیحی بنام ماآویا است که به سنت پادشاهی/فرمانروائی ساسانیان پایبند است و در ایران و بیزانس بنام خود سکه زده است و بر روی سکه ایرانی‌اش از نمادهای ایرانی/زرتشتی و بر روی سکه بیزانسی‌اش از نمادهای رومی/مسیحی بهره جسته است. بدینگونه می‌بینیم که بسته به چرخش نگاهِ ما از درون به برون دین، با دو معاویه گوناگون روبرو خواهیم شد که هیچ پیوندی با یکدیگر نمی‌توانند داشت، یکی خلیفه زیرک امپراتوری تازه‌برآمده اسلامی است و دیگری یک فرمانده ایرانی که پس از فروپاشی شاهنشاهی ساسانی همان سیاستهای آنان را پی گرفته و جنگ با بیزانس را درست از همانجایی آغاز می‌کند، که خسرو پرویز و جانشینانش آن را به پایان برده بودند. از او سنگ‌نبشته‌ای نیز برجای مانده که در آن نه از اسلام سخن می‌گوید و نه از اینکه خلیفه مسلمانان است. گوشه‌های این سنگ‌نبشته را با صلیب آذین بخشیده‌اند.

از علی، که برای مسلمانان چهره‌ای بسیار برجسته‌تر از معاویه است، هیچ داده آزمون‌پذیری در دست نیست. کتابی که بر او بربسته شده (نهج‌البلاغه) سده‌ها پس از مرگ پندارین او نوشته شده است. به دیگر سخن در جایی که برپایه داده‌های برون‌دینی می‌توان بر هستی کَسی بنام معاویه باور داشت (اگرچه این معاویه هیچ پیوندی با معاویه آمده در سیره ندارد)، در باره بودونبود علی حتا یک داده آزمون‌پذیر در دست نیست، که بتوان هستی او را بر پایه آن استوار کرد. دستکم در ایران ما ولی، کمتر کسی را می‌توان یافت که اینچنین زنده و باشنده در جای‌جای فرهنگ همگانی و رفتار روزانه ایرانیان نقش بیآفریند.

پس نگاه برون‌دینی را می‌توان از این رهگذر یک نگاه تاریخی ناب دانست، که تنها بدنبال یافتن راستی یا ناراستی یک رخداد، چهره یا پدیده است. در برابر آن نگاه درون‌دینی بیشتر جامعه‌شناسانه است و بدنبال پیوندهای پیدا و پنهان پدیده‌های امروزین، با ریشه‌های تاریخی آنها می‌گردد.

**********

با این همه مرز این دو شیوه گاه چندان هم آشکار و پیدا نیست و پژوهشگر گاه ناگزیر از آن است که از هر دو نگاه در کنار یکدیگر بهره بجوید. برای نمونه اگر بخواهیم جستاری درباره "عُمَر و جایگاه او در درگیریهای شیعه و سنی" بنویسیم، چاره‌ای جز پرداختن به عمر اسلامی (درون‌دینی) نخواهیم داشت، چرا که برای مؤمنان، عمر و علی بروزگار خود همان اندازه هستی داشته‌اند، که زمین و آسمان امروز هستی دارند. از دیگرسو نمی‌توان به این داستان پرداخت و زمینه‌های تاریخی برآیش چهره‌ای بنام علی را نادیده گرفت. در اینجاست که پژوهشگر باز باید بسراغ بُنمایه‌های برون‌دینی برود و ببیند چهره‌ای بنام علی، که هستی تاریخی‌اش را با هیچ داده آزمون‌پذیری نمی‌توان باور داشت، بر بستر کدام درگیریهای دینی/اسطوره‌ای ساخته و پرداخته شده است.

در جستاری بنام "ترور و اسلام" درست همین روش را بکار برده‌ام، که آوردن چکیده‌ای از روش‌شناسی آن می‌تواند در اینجا راهگشا باشد؛

اگرچه نام جمهوری اسلامی با ترور پیوند جاودان خورده است، ولی این رخدادهای چند سال گذشته و آدمکشیهای داعش بودند که پیوندهای میان ترور و باورهای اسلامی را از جایگاه ویژه‌ای برخوردار کردند. در بررسی جایگاه ترور در اسلام، نخست باید به بررسی تاریخی آن پرداخت. در اینجا می‌توان هم از داده‌های درون‌دینی و هم از داده‌های برون‌دینی بهره جُست، اگرچه آشکار است که بخشی از این داده‌ها به افسانه بیشتر نزدیکند تا به گزارش تاریخی. جای‌پای ترور در تاریخ اسلام را می‌توان از همان سالهای آغازین تاریخ آن پی گرفت. بخشی از آنچه که در سیره‌ها در اینباره آمده بی‌گمان ساخته و پرداخته سیره‌نگاران پندارباف روزگار عباسی است، ولی داده‌های تاریخی دیگری نیز از زمانهای پسین‌تر در دسترس ما هستند که از باورپذیری بیشتری برخوردارند. این بررسی دوگانه (درون- و برون‌دینی) ما را به شناخت این پدیده رهنمون می‌شود که تاریخ اسلام در نزدیک به همه دوره‌های آن با ترور همنشین و همخوان بوده است.

در گام دوم باید تنها از نگرگاه درون‌دینی به ترور پرداخت و دید که رفتار سران و آورندگان این دین در رویارویی با پدیده ترور در جایگاه یک ابزار نیرومند برای پیشبُرد آماجهای دینی چه بوده است. آنچه که ما را در این راه یاری می‌دهد، سیره است و نه داده‌های آزمون‌پذیر برون‌دینی. تروریست مسلمان در پیروی از رفتار پیامبر یا امامش دست به ترور می‌زند و از دیگر سو مسلمان آشتیجو نیز برای رویارویی با همدین تروریستش باز دست بدامان حدیث و روایت می‌آزد تا نشان دهد که ترور در اسلام پذیرفته نیست و «ایمان ترور را برنمی‌تابد»[2]. این بخش از بررسی تنها برپایه داده‌های درون‌دینی انجام می‌پذیرد.

در گام سوم پژوهشگر باید پدیده ترور در اسلام را از نگرگاه برون‌دینی بررِسد، تا ببیند کدام زمینه‌های تاریخی-اجتماعی به پیدایش پدیده‌ای بنام ترور در اسلام راه‌برده‌اند و این پدیده چگونه در درون این دین ریشه دوانده و همزاد آن شده است. در اینجا تنها و تنها داده‌های آزمون‌پذیر بکار می‌آیند، که آنها را می‌توان در بُنمایه‌های برون‌دینی یافت.

پژوهش مدرن باید از هر دو روش درون- و برون‌دینی بهره جوید. نکته پُرارج در این میان این است که پژوهشگر بداند کدام ابزار را در کدام زمینه و برای رسیدن به کدام آماج بکار می‌برد. کسی که برای پژوهش درباره بودونبود محمد و یارانش سیره را می‌گشاید و از آن یاری می‌جوید، هرگز راه به جایی نخواهد برد و در برابر آن کسی که برای رفتارشناسی امروزه مسلمانان از نگاه برون‌دینی کمک می‌خواهد، هیچگاه نخواهد توانست یک مسلمان را چنان ببیند که هست. بزبان پزشکی اگر سخن بگوئیم؛

نگاه برون‌دینی مانند جراحی مغز است که می‌تواند زمینه‌های مادی و آزمون‌پذیر یک پدیده روانی را نشان دهد، و نگاه درون‌دینی بمانند روانکاوی، ریشه باورها را در ژرفای روان وامی‌کاود. جراح و روانکاو نیز فراوان ناگزیر از همکاری با یکدیگرند.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد



[1] Psychoanalysis
[2] شرح فارسى شهاب الاخبار - قاضی ابو عبدالله محمد بن‌سلامة بن‌جعفر بن‌علی بن‌حکمون مغربی قضاعی، برگ 59

۱۳۹۶ مرداد ۲۲, یکشنبه

"گامبی ِ شاه"

کتابی برای اندیشیدن

انقلاب اسلامی امسال سی‌ونهمین سالروز پیروزی خود را به جشن خواهد نشست. در گذر این چهار دهه نزدیک به همه دست‌اندرکاران این انقلاب، بویژه آنان که از این پیروزی بهره‌ای نبردند و دیر یا زود از گردونه قدرت برون افکنده شدند، در چرائی این رخداد و چگونگی انجام آن سر در گریبان اندیشه برده‌اند و با فرانهادن پرسشهای بیشمار تلاش کرده‌اند به آنچه که خود آن را "حقیقت انقلاب" می‌نامند دست یابند. هواداران پایوَرز پادشاهی، ناسپاسی مردم ایران و بیماری سهمگین شاه را ریشه بنیادین این رویداد می‌دانند. مشروطه‌خواهان، که بخشی از هواداران خردوَرز پادشاهی را در خود گردآورده‌اند، با نگاه به کنفرانس گوآدلوپ سیاست جهانی را در کنار دیکتاتوری محمدرضاشاه و پیرامونیان او می‌نهند و انقلاب را برآیند این دو پدیده می‌بینند. گروهی از دست‌اندکاران و نقش‌آفرینان آن انقلاب، بویژه چپ مارکسیستی نیز می‌گویند چاره‌ای جز انقلاب نبود و همچنان بر درستی مبارزه مسلحانه خود پای‌می‌فشارند و برآنند که انقلابشان تا سرنگونی رژیم شاهنشاهی تُهی از کاستی بود و پس از پیروزی از سوی اسلامگرایان و دیگر نیروهای واپس‌مانده دزدیده شد. حتا بخشی از هواداران جمهوری اسلامی نیز برآنند که این انقلاب در آغاز پدیده‌ای فرخنده و خوش‌شگون بود، که رفته‌رفته "به انحراف کشیده شد".

تاریخنگارانی چون یرواند آبرامیان و عباس میلانی نیز از نگاهی دیگر به ریشه‌یابی این توفان سهمگین، که هست‌ونیست ما ایرانیان را برباد داد، پرداخته‌اند و آن را از نگَرگاه آکادمیک کاویده‌اند. همه این انگاشتها در یکسو، و پژوهشهای آکادمیک در سوی دیگر، به گمان من تنها و تنها بخشی از راستی این انقلاب را بما نشان می‌دهند و ما در پیوند با این رخداد سهمگین همچون بازیگران سروده مولانا پیل بزرگی را در تاریکی می‌کاویم و در پندار خویش هر یک پیکر آن را بر پایه آنچه که در دست خود گرفته‌ایم، بازمی‌سازیم.

انقلاب اسلامی چگونه آغاز شد؟ چرا و چگونه رژیمی که توانسته بود ایران را از ژرفنای تهیدستی و نادانی و تیره‌روزی سالهای پایانی پادشاهی قاجار به جایگاهی درخور برساند، در درازای یکسال چون طوماری در هم پیچیده شد و فروریخت؟ چرا ارتشی که یکی از 10 ارتش برتر جهان بود، نتوانست بیاری فرمانده خود برخیزد؟ چرا و چگونه آیت‌الله کمابیش گمنامی، که همان اندک آوازه خود را هم در ستیز با حق رأی زنان و دیگردینان بدست آورده بود، در اندک زمانی به همه ایرانیان شناسانده شد، تا جایی که نقش چهره‌اش را در ماه دیدند؟ چرا بی‌بی‌سی، که در آن روزگار بزرگترین بنگاه سخن‌پراکنی جهان بود، بلندگوی خود را دست‌ودلبازانه به خمینی بخشید تا پیام خود را حتا در روستاهای دورافتاده نیز بگوش ایرانیان برساند؟ چرا سران جمهوری اسلامی اندک زمانی پس از به قدرت رسیدن درگیری با عراق را آغاز کردند[1]، تا یک سال و نیم پس از سرنگونی شاه، جنگ میان دو کشور آغاز شود؟ چرا سردمداران این رژیم این جنگ را به بهای نابودی سرمایه‌های دو کشور هشت سال بدرازا کشاندند؟

فهرست پرسشهای اینچنینی درباره انقلاب ایران و رخدادهای پس از آن بسیار درازتر از این اندک است. برای نمونه جایگاه بریتانیا و نقش بی‌بی‌سی خود نیازمند پژوهشی گسترده و ویژه است، بویژه که این رسانه امپریالیستی امروز نیز میزبان بخشی از سرشناسترین بازیگران انقلاب اسلامی است و ازعطاءالله مهاجرانی گرفته تا فرخ نگهدار، کسانی که دیروز در سرنگونی شاه دست داشتند و امروز دلبسته رژیم ولایت فقیه‌اند، میهمانان همیشگی آن هستند. گفتنی است که بی‌بی‌سی برای زنده نگاه‌داشتن آتش دودستگی میان ایرانیان همه ساله برنامه‌های پُر آب‌وتابی درباره سرنگونی دولت محمد مصدق و جنبش ملی‌شدن نفت می‌سازد، ولی درباره نقش رادیو بی‌بی‌سی در این سرنگونی و دشمنی آن با جنبش ملی، یا برنامه‌ای نساخته است و یا چندان اندک و کمرنگ به این نقش پرداخته که من هرچه در بایگانی این رسانه و جهان هزارتوی اینترنت گَشتم، چیزی نیافتم.

سیروس جهانبخش در کتاب ارزشمند خود "گامبی شاه"[2] (نقش انقلاب اسلامی سال 1357 ایران در فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و ساخت نظام نوین جهان) با نگاهی نوین و بسیار ریزبین و ژرفانگَر به ریشه‌های انقلاب ایران پرداخته و کوشیده است، بدور از دچار شدن به "تئوری توطئه" و "انگاشت دزدیده‌شدن انقلاب" و دیگر انگاشتهای آزمون‌ناپذیر، سرنگونی شاه، جنگ ایران و عراق، نوسانهای بهای نفت، جنگ سرد، سیاست پولی آمریکا و وابستگی آن به نفت، جایگاه نوین آمریکا پس از جنگ جهانی دوم و سرنوشت بلوک سوسیالیستی را برپایه دادهای آزمون‌پذیر فراوان، تکه‌های به هم‌پیوسته نمایشی پیچیده ببیند که صحنه آن بسیار بزرگتر از خاورمیانه  بوده است. انقلاب اسلامی در این نمایش تنها یک رخداد کناری است، که بکار زمینه‌سازی رویداد فرجامین نمایش که همانا فروپاشی بلوک سوسیالیستی باشد، می‌آید.

کتاب در 320 برگ و ده بخش نگاشته شده است، که 10 برگ پایانی آن ویژه کتابشناسی است. بیشتر برگهای کتاب پانویس دارند و نویسنده در سرتاسر کتاب بُنمایه‌های داده‌ها و گفتآوردهای خویش را به خوانندگان نیز شناسانده است، کاری که به کتاب درونمایه‌ای آکادمیک و دانش‌پایه می‌دهد.

جهانبخش در بخش نخست که خود 5 زیربخش را دربرمی‌گیرد، به "موقعیت سیاسی-اقتصادی آمریکا از جنگ اول جهانی تا پایان جنگ ویتنام" می‌پردازد. از نکته‌های ارجمند این بخش یکی سیاست "طرح پرزیدنت ویلسون برای کاهش قدرت استعماری انگلستان و فرانسه به هدف گسترش بازراهای جهانی در بین مستعمرات و همچنین تجارت آزاد در همه آبهای جهان در فوریه 1918"[3] است، دیگری پیمانی که از آن بنام "توافق‌نامه برتون وودز"[4] یاد می‌شود و بر پایه آن «از سال 1945 رسما دیگر پشتوانه دلار بر اساس میزان طلای همه کشورهای شرکت‌کننده در اجلاس تعیین گردید (44 کشور منجمله ایران)» و از آن دو پُرارجتر اینکه «آمریکا در سال 1973-1972 با عربستان سعودی توافق‌نامه‌ای به امضاء رسانید که در آن دولت آمریکا خود را متعهد می‌کرد تا از خاندان آل‌سعود در مقابل هر خطری چه داخلی و چه خارجی حمایت می‌کرد. به شرطی که عربستان نفت خود را فقط در مقابل دریافت دلار آمریکا بفروشد و بدینگونه نفت پایه‌ای استوار و باارزش برای تحکیم ارزش دلار شد»[5]

در بخش دوم و سوم جهانبخش "توسعه قدرت جهانی آمریکا" و نقش "مکتب سیاست واقع‌گرایانه"[6] را بازمی‌گوید. بخش چهارم نمودهای بیرونی این چرخش سیاست خارجی را با نمونه‌های آشکار در پیش روی خواننده می‌نهد. یکی از این نمونه‌ها "جداکردن جمهوری خلق چین از دنیای کمونیسم" است. نام بخش پنجم "اتحاد جماهیر شوروی در تله آمریکا" است. در همین بخش برای نمونه می‌خوانیم «هدف آمریکا از افزایش بهای نفت (از طریق اعلام ایران در اجلاس اوپک) بازخرید ارزان دلارهای ذخیره شده‌اش از کشورهای صنعتی دیگر بوده که به این هدف تا پایان سال 1976 رسیده بود»[7]. همچنین داده‌های آماری بسیار پرارزشی درباره درآمدهای نفتی شوروی و وابستگی روزافزون اقتصاد آن کشور به این درآمدها و سرانجام ریشه‌های فروپاشی اقتصاد این کشور بر پایه آمار و گفته‌های سران شوروی، و پیوند آن با بازی نفتی آمریکا در این بخش در دسترس خوانندگان نهاده می‌شوند. از گفتآوردهای دردآور این بخش یکی نیز سخنان فریدمن افسر ارشد کارشناس نظامی ناتو است:
«به آمریکا پیشنهاد می‌کنم که [در جنگ درونی اوکرائین] همان استراتژی ریگان در جنگ ایران و عراق را پی گیرد.او هردو طرف جنگ را پشتیبانی کرد [...] این استراتژی اگرچه غیراخلاقی بود، ولی بدون آن امکان شکست روسیه و امکان سلطه جهانی آمریکا بر اروپا و آسیا امکان‌پذیر نبود»[8].

درپی بررسی موشکافانه‌ای از نقش‌آفرینی آمریکا پس از جنگ دوم و گرایش این کشور به فرمانروائی جهان و همچنین رویاروئی آن با شوروی، و بویژه انگشت نهادن بر نقش نهادهای پولی در سیاست جهانی، نویسنده در بخش ششم به "علل وقوع انقلاب 1979 ایران" می‌پردازد. او از زبان چارلز کورتسمَن استاد دانشگاه کارولینای آمریکا می‌نویسد «یک انقلاب غیر قابل درک که علل آن با هیچ معیار شناخته‌شده در انقلابها و حرکتهای سیاسی جهان تعریف نمی‌شوند، نه از دیدگاه اقتصادی و نه از دیدگاه اجتماعی و نه حتی دینی»[9]. در جای دیگر می‌خوانیم که «در ماه می 1973 شاه [...] توافق فوق را باطل اعلام نمود و شرایط جدیدی را مطرح کرد. در 31 جولای 1973 کنسرسیوم شرایط جدید را پذیرفت و مالکیت کلیه تأسیسات نفتی به شرکت ملی نفت ایران واگذار گردید [...] از سال 1979 هرگونه نقش و نفوذ کنسرسیوم‌های نفتی جهان بر صنایع نفت ایران بطور کامل از بین می‌رفت»[10]

بخش هفتم به "نقش‌آفرینان اجرای طرح جایگزینی قدرت از شاه به آیت‌الله خمینی" می‌پردازد و داده‌های ارزشمند فراوانی را درباره چهره‌های برجسته انقلاب در دسترس خوانندگان می‌نهد. نویسنده در این بخش پیوندها و همکاریهای پیدا و پنهان برخی از این نقش‌‌آفرینان با نهادها و سازمانهای جاسوسی و امنیتی آمریکا را بازمی‌گوید.

بخش هشتم با فرنام "شروع گردباد" گزارشی ریزبینانه از روند انقلاب و کنشها و واکنشهای دست‌اندکاران آن است. جهانبخش در اینجا از دیدارهای سالیوان با آیت‌الله بهشتی گرفته تا گفتگوهای ابراهیم یزدی با گری سیک و هنری پرشت تا پیشواز سالیوان از خمینی در پائین پلکان هواپیمای او در فرودگاه مهرآباد[11] پرده برمی‌دارد. در زیربخش سوم بخش هشت، نویسنده از "پرستاری از حکومت نوپا تا قدرت‌گیری مطلق آیت‌الله خمینی بر ایران اسلامی" سخن می‌گوید و از اینکه سفارت آمریکا در تهران داده‌ها و آگاهیهای پرارزشی را درباره "جریانات و توطئه‌ها و فعالیتهای شوروی در افغانستان و عراق و مخالفین سیاسی و نظامی حکومت"[12] در دسترس دولت بازرگان می‌نهاد. «در سپتامبر 1979 اسرائیل تهدید عراق را جدی گرفت. مناخیم بگین از کارتر خواست تا از دولت بازرگان پشتیبانی کند»[13].

در بخش نهم "ایجاد شرایط جنگ با عراق" بررسی می‌شود. رخداد گروگان‌گیری در این میان از جایگاه ویژه‌ای برخوردار می‌شود. «سناتور هاریسون ویلیام [...] از وزیر امور خارجه ایران، قطب‌زاده خواست که گروگانها را در آینده‌ای نزدیک آزاد نکند و منتظر اعلام نظر او شود[14]. در راستای پشتیبانی از جمهوری اسلامی «بنا بر نوشته گری سیک در کتاب خود "سقوط کامل" فاش کردن نقشه کودتا [نوژه، م. ب.] و مطلع کردن دولت ایران به دستور ویلیام کیسی وزیر امور خارجه آمریکا صورت گرفت و او برادر حجت‌الاسلام هاشمی رفسنجانی را مأمور اطلاع‌رسانی کرد»[15]

سرانجام بخش دهم به "جنگ ایران و عراق" می‌رسد و جهانبخش با همان روش موشکافانه سرتاسر کتاب، به داده‌های آزمون‌پذیر پایبند می‌ماند. در این بخش می‌خوانیم «اسرائیل که از سالهای 1982-1981 با فروش هدفمند قطعات و سلاح ارتباط مستقیم با ایران داشت توجهی به اقدامات آمریکا نمی‌کرد»[16] و همچنین اینکه «بیش از سه سال دهها نفر از مشاوران و تکنسینهای اسرائیلی در ایران در محلی در شمال زندان اوین اقامت داشتند و افسران ایرانی را یاری می‌دادند»[17].

کتاب "گامبی شاه" تنها از نگرگاه داده‌های پرشمارش نیست که از ارزش ویژه‌ای برخوردار است. جهانبخش در این کتاب دست به کاری زده است، که در میان پژوهشگران ایرانی کمیاب است. او برای بررسی انقلاب ویرانگر اسلامی تنها به خود آن بسنده نکرده و از سویی ایران را بسان چرخدنده‌ای در یک دستگاه بسیار بزرگ دیده و پیوندهای آن را با تاروپود اقتصاد و سیاست جهانی بررسیده است و از دیگر سو، دست به واکاوی زمینه‌های تاریخ ییدایش آن دستگاه بزرگ یازیده و تلاش کرده است که گرداگرد این پدیده بگَردد و آن را از نگرگاههای گوناگون واکاوی کند. او در پایان می‌نویسد:
«با بررسی وقایع سالهای 1977 تا 1980 جاِی پای آمریکا و مدیریت کامل آن در ایجاد انقلاب اسلامی به رهبری خمینی و ایجاد شرایط جنگ و مدیریت جنگ تا فروپاشی شوروی، تا جایی که مدارک در دسترس اجازه می‌دادند نشان داده شده است. آمریکا بدون شلیک حتی یک گلوله، بدون تحمل هیچ ضایعه جانی، ابرقدرت شوروی را بزانو درآورد. در این راه آمریکا ملت ایران، شاه و نظام شاهنشاهی در ایران را قربانی کرد. از این روی نام این کتاب را قربانی کردن شاه در صحنه سیاست جهانی یا "گامبی شاه" برگزیده‌ام»[18].

"گامبی شاه" کتابی است برای اندیشیدن، برای آموختن و دیگر کردن نگاه به جهان و رخدادهای آن. ما هرگز نخواهیم توانست گذشته را دگرگون کنیم، اما می‌توانیم از آن بیاموزیم تا امروز را بهتر دریابیم و با کژرویهایی کمتر و پنداربافیهایی اندک‌تر پای به جهان آینده نهیم.

در پایان این نکته را نیز ناگفته نمی‌بایستم گذاشت، که گردانندگان نشر فروغ با چاپ این کتاب بار دیگر نگاهِ تیزبین و هوش ِ کتابشناسانه خود را به نمایش گزارده‌اند؛

دستشان مریزاد!

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد


[1] بنگرید به سخنرانی خمینی در 19/01/1359
ملت شریف عراق! شما اخلاف آنان هستید که انگلیس را از عراق راندند، بپا خیزید و قبل از آنکه این رژیم فاسد همه چیز را تباه کند، دست جنایتکار او را از کشور اسلامی خود قطع کنید. [...] ای ارتش عراق! اطاعت از این مخالف اسلام و قرآن نکنید و به ملت بگرائید و دست آمریکا را که از آستین صدام بیرون آمده است قطع کنید و بدانید اطاعت از این سفاک، مخالفت با خدای متعال است و جزای آن عار و نار است.
[2] گامبی برگرفته از زبان فرانسه به گشایشی در شطرنج گفته می‌شود که در آن شطرنج‌باز برای رسیدن به پیروزی یک مهره خود را قربانی می‌کند.
[3] برگ 21
[4] برگ 27
[5] برگ 33
[6] Realpolitik
[7]  برگ 70
[8] برگ 90
[9] برگ 95
[10] برگ 104
[11] برگ 244
[12] برگ 253
[13] برگ 254
[14] برگ 272
[15] برگ 276
[16] برگ 285
[17] برگ 292
[18] برگ 303

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۳, شنبه

چون گِردَکان بر گُنبد . . .


درباره رفتارهای انتخاباتی

حجت‌الاسلام صدیقی در سخنرانی نماز جمعه 27 فروردین 1389 گناه زمین‌لرزه و دیگر رخدادهای طبیعی را به گردن پوشش بانوان ایرانی انداخت و گفت: «بانوانی که ظاهر مناسبی ندارند باعث گسترش زنا در جامعه می‌شوند که این باعث افزایش زلزله است» پاسخ شایسته به این سخنان پوچ و بی‌پایه، پویشی بنام "کارزار مَمه‌لرزه"[1] بود، که یکبار دیگر ژرفای بی‌خردی فرمانروایان بر کشورمان و خواری و زبونی ما ایرانیان را به رخ همه جهانیان کشید.

در سال 1384 که بناگاه و بدور از برآوردهای اپوزیسیون دلبسته، محمود احمدی‌نژاد سر از صندوق رأی بدرآورد، رأی دهندگان گناه این شکست سهمگین را به گردن رأی ندهندگان، یا آنگونه که خود می‌گفتند "تحریمیان" انداختند. از آن روز تا کنون برخورد دلبستگان در برابر فراخوان به دوری‌جستن از صندوق رأی، کمابیش یکسان بوده و آنان بمانند حجت‌الاسلام صدیقی پیشاپیش گناه شکست آینده‌ خود را به گردن رأی‌ندهندگان انداخته‌اند و همچنان می‌اندازند. در تازه‌ترین سخن از این گونه می‌خوانیم:
«اگر دور بعدی رقابت بین روحانی حقوقدان و رئيسی میرغضب باشد، و رئیسی از کارزار انتخاباتی موفق بیرون بیاید، علت پیروزی رئیسی، و شکست روحانی، همین نیروی تحریم‌کننده خواهد بود؛ در معنا مسؤليت آن شکست پُرمصیبت ملی، برعهده‌ی این تحریم‌کننده‌هاست؛ برای اینکه تحریم انتخاباتی در شرائط کنونی، یعنی به نفع رئيسی رأی دادن؛ قهرکردن باصندوق رأی، یعنی نشاندن آن میرغضب کشتار سال ۱۳۶۷ شمسی برمسند ریاست جمهوری اسلامی، یعنی رأی دادن به ادغام شغل میرغضبی با وظائف مقام ریاست جمهوری درایران!»[2]

بدیگر سخن در اینجا دیگر گفتگو بر سر این نیست که اگر کسی رأی ندهد، از ابزارهای دموکراسی (در پندار دلبستگان) بهره نجسته است. سخن از "همکاری" ما رأی‌ندهندگان با دژخیمان و تبه‌کاران است و دلبستگان با اهریمن‌سازی از کسانی که رأی نمی‌دهند، آنان را "بزهکار" می‌خوانند هم‌نوا با ولی فقیه[3] ما را تکفیر می‌کنند و سزاوار آتش دوزخ می‌دانند. گزاره‌هایی چون «اگر سینه‌ات را برهنه کنی، زمین خواهد لرزید» و «اگر رأی ندهی، کشور ویران خواهد شد» از ارزشی یکسان برخوردارند. دور از پندار نیست که دلبستگان چهار سال دیگر بنویسند و بگویند «اگر رأی ندهید، مصباح یزدی شما را خواهد خورد!». اینان برای درستی سخن خود "روند انتخابات گذشته و آمارهای آن" را گواه می‌آورند، بی آنکه بتوان درستی یا نادرستی سخنشان را با افزاری امروزین و خردمندانه سنجید. برای آنکه دانسته شود سخن دلبستگان تا چه اندازه بی‌خردانه و پوچ و پَرت است، نمونه‌ای می‌آورم:

کسانی که در کشورهایی با فرهنگ اروپائی-امریکائی زندگی می‌کنند، می‌دانند تا همین چند سال پیش پدران و مادران در پاسخ به پرسش فرزندان خردسالشان که «بچه‌ها از کجا می‌آیند؟» می‌گفتند آنها را یک لک‌لک با خود می‌آورد. رابرت ماتیو[4] توانست در یک بررسی آماری نشان دهد که افزایش و کاهش شمار کودکان زاده شده در هفده کشور اروپائی با افزایش و کاهش شمار لک‌لکها همپوشانی یک‌به‌یک دارد و با کاهش شمار لک‌لکها، شمار نوزادان نیز کاهش می‌یابد. اگر ما نیز مانند دلبستگان صندوق رأی بیاندیشیم، باید بپذیریم که «کودکان را لک‌لکها با خود می‌آورند»، زیرا آمار چیزی جز این نشان نمی‌دهد. ولی اگر مکانیسمهای بارداری زنان، بالش و پرورش کودکان در زهدان آنها و همچنین نقش مردان را بشناسیم، دیگر برای پدر یا مادر شدن نیازی به پرواز لک‌لکها نخواهیم داشت و خود دست‌بکار خواهیم شد. این سخن، در باره همه پدیده‌ها و در این روزها بویژه درباره انتخابات نیز درست است.

در نوشته پیشین خویش آوردم که دلبستگان دست بدامان نیرنگهای آخرالزّمانی می‌شوند، تا با هراس‌افکنی از فرجامی که سرسوزنی در باره راست‌ودروغ آنها پژوهش نمی‌توان کرد، همگان را وادارند تا به ندای ولی فقیه لبیک جانانه بگویند. پس بر گردن ما - و این ما هر کسی است که سرنوشت خویش را به سخنان پرشور و پیشگوئی‌های  جادوگرانه نمی‌سپارد و خِرَد و اندیشه را رهنمای خود می‌سازد -، آری بگردن ما است که پیگیر و خستگی‌ناپذیر، خرَدستیزان و دلبستگان را فرابخوانیم، سخن خود را آشکار و بر پایه داده‌های آزمون‌پذیر بر زبان برانند و در برابر آنچه که می‌گویند و می‌نویسند، پاسخگو و پاسخوَر باشند.

برای اینکه بدانیم رأی ما چه جایگاهی در انتخابات دارد، باید نخست نهاد انتخابات، سازماندهی آن، قانونها و چگونگی برگزاری‌اش را بشناسیم. کارکرد این دستگاه در آلمان چنین است:
بند 38 قانون اساسی آلمان می‌گوید انتخابات باید "همگانی"، "بی‌میانجی"، "آزاد"، "برابر" و "پنهانی" باشد. همگانی، به چَم این است که «تک‌تک شهروندان [جدا از دین، نژاد، جنسیت، گرایش سیاسی و ...] می‌توانند برگزینند و برگزیده‌ شوند». نهاد برگزارکننده انتخابات "ستاد برگزاری انتخابات"[5] است، نهادی که اگرچه سرپرست آن از سوی وزیر کشور برگزیده می‌شود، ولی زیر فرمان هیچ وزارتخانه، مقام یا نهادی نیست. در این انتخابات حزبها می‌توانند فهرستی از نامزدهای خود را به رأی مردم بگذارند، گذشته از آن هر کسی می‌تواند با گردآوری امضاء خود را به گزینش شهروندان بگذارد، بی آنکه وابسته به یک حزب باشد. جایگاههای رأی‌گیری را شهرداری هر شهری سازماندهی می‌کند. شهروندان می‌توانند برای کار داوطلبانه در این جایگاهها نام‌نویسی کنند و با نام "رأی‌یار"[6] نگاهبان روند رأی‌گیری باشند و در پایان روز، رأیها را در ستاد ویژه‌ای با همین نام بشمارند. شمارش رأیها نیز بدینگونه است که رأی‌یار یکم رأیها را میشمارد و سپس صندوق رأی را به رأی‌یار دوم می‌سپارد، بی‌آنکه آن دو یکدیگر را بشناسند. بدینگونه رأی شهروندان بدست خودشان، و نه بدست کارمندانی که از دولت یا حکومت مزد می‌گیرند، شمرده می‌شود.

همه حزبهایی که شمار رأیهایشان بیش از 5 درسد باشد، به پارلمان راه می‌یابند. حزبی که بیشترین رأیها را بدست آورده باشد، با فرمان رئیس‌جمهور دولت را می‌سازد و اگر شمار رأیهای این حزب کمتر از 50 درسد باشد، از میان حزبهای دیگر یکی را برای همکاری برمی‌گزیند، تا برای برنامه‌ریزی و قانونگذاری از اکثریت بیش از 50 درسد برخوردار شود. پیش از انتخابات مردم برنامه حزبها را می‌خوانند، یا در گردهم‌آیی‌های انتخاباتی حزبها آن برنامه‌ها را می‌شنوند و با آنها آشنا می‌شوند. نامزدها در کنار سخنرانی درباره برنامه خود، برنامه دیگر حزبها را زیر ریزبین می‌گذارند و با بهره‌گیری از آمار و داده‌های آزمون‌پذیر، بی‌آنکه مردم را از دیو و دَد بترسانند یا برای آنان افسانه‌های بی‌سروته بگویند، تلاش می‌کنند به شهروندان بباورانند که برگزیده شدن حزب آنان بسود آلمان و آلمانیها است. سازمانهای نظرسنجی پیش از انتخابات با تلفن زدن به شهروندان می‌توانند آماری بدست آورند و برپایه آنها فرجام انتخابات را پیش‌بینی کنند. اینان ولی پرسش خود را اینگونه آغاز می‌کنند که «اگر یکشنبه آینده انتخابات باشد . . .» و پیش‌بینی خود را نیز چنین بازگو می‌کنند « اگر یکشنبه آینده انتخابات باشد . . .»

بیشتر آلمانیها در سرتاسر زندگی خود هوادار یک تیم فوتبال می‌مانند، ولی می‌توانند در سه انتخابات پی‌در‌پی به سه حزب گوناگون رأی دهند، چرا که رأی دادن بیشر آنان نه از سر هواداری که درپی سبک‌سنگین کردن برنامه حزبها است. از آنجا که هر حزبی بخشی از شهروندان را نمایندگی می‌کند و پروای سودوزیان آن بخش را دارد، برنامه‌های هر حزب نیز کمابیش سویۀ یکسانی دارد. برای نمونه حزب لیبرالهای آزاد[7] چندین دهه نام "حزب پردرآمدها" را یدک می‌کشید[8] و بخش بسیار بزرگی از پزشکان و وکیلان و کارمندان بلندپایه دولت به آن رأی می‌دادند.

به انتخابات ایران و دلبستگان جمهوری اسلامی بازگردیم. من از همه شیفتگان صندوق رأی می‌خواهم یکبار هم که شده، دست به واکاوی سیستم انتخابات در ایران بزنند و به شهروندان بگویند رأی آنها از آن دمی که به صندوق افکنده می‌شود، به چه سرنوشتی دچار می‌شود، چه کسی آن را می‌شمارد و کسی که برگزیده می‌شود، توان انجام کدام کارها را در کدام زمینه‌ها با کدام ابزار قانونی دارد. برای نمونه اگر راست باشد که در ایران نیز وزارت کشور نهاد برگزارکننده انتخابات است، باید بپذیریم که در سال 1384 دولت خاتمی با تقلب و دستکاری در رأی مردم احمدی‌نژاد را برکشیده است و به وارونه آن، دولت احمدی‌نژاد در سال 1392 با پاکدستی و درستکاری نگاهبان رأی مردم به روحانی بوده است.

دلبستگان را ولی با این پرسشگریهای خردورزانه کاری نیست و برخی از آنان چنان در کار ستایش روحانی و وزیران آدمکُش اویند که جایگاه خود را به "مداحی" فروکاسته‌اند. از آن گذشته در سرتاسر سخنان انبوه اینان حتا جرقه‌ای از خرد و اندیشگری نمی‌توان یافت و هرچه که هست، شعار است و هراس‌افکنی. برای نمونه اگر حتا نمایندگان حزب راستگرا و پوپولیست "آلترناتیو برای آلمان"[9] در سخنرانیهایشان با آمار و شمار و داده‌های سخت سخن می‌گویند، دلبستگان دل به واژه‌پردازیهای کودکانه‌ای چون "مثلث جیم"، "مثلث هخل"، "سردار گازانبری"، "آیت‌الله قتل‌عام" و مانندهای آن خوش می‌دارند و افسوسا و اندوها که حتا چهره فرهیخته‌ای چون عباس میلانی نیز نمی‌تواند شادی خود را از این وا‌ژه‌گزینیها پنهان دارد. برخی پای را از این نیز فراتر می‌نهند و می‌نویسند: «صمیمانه معتقدم که در درونِ نظام فقاهتی که هیچ، در میان اعضاء اپوزیسیونِ «نظام» هم، محال اگر نباشد مشکل بتوان کسی را هم‌سنگ و هم‌وزن او [روحانی] پیدا کرد»[10]. آیا با چنین نگاهی نباید بر دستان آیت‌الله جنتی و دیگر خُشک‌مغزان شورای نگهبان بوسه بزنیم که بهترین نامزد را برای ما برگزیده‌اند تا به او رأی بدهیم؟

اگر حزبهای اپوزیسیون در آلمان انگشت بر کوچکترین کاستیهای دولت می‌نهند و به شهروندان می‌گویند که آلمان سزاوار چنین کاستیهایی نیست، اپوزیسیون ایرانی دست به سپیدنمایی می‌زند و می‌نویسد: «این تصویر که گویی ایران پر از کارتن‌خواب و گورخواب و کولبر است، گونه‌ای خودفریبی است [...] برای صنعتی که رمق آن تا آخر کشیده شده و ۵۰ درسد نیروی انسانی آن مازاد است، آیا می‌توان چنین حداقل دستمزدی [2500000 تومان] را شدنی دانست؟ و ...»[11]. به دیگر سخن "اپوزیسیون" (برگرفته از از لاتین: اوپوزیسیو -> رویارویی) که کاری جز خرده‌گیری بر فرمانروایان و رویارویی با قدرت و نشان‌دادن راهکار ندارد، در ایران نفرین‌شده ما خود را به ستایشگر قدرت و بلندگوی آن فرومی‌کاهد.

برای دلبستگان از بیست سال پیش تاکنون کشور هر دوسال یکبار (آنهم تنها یکی دو ماه مانده به انتخابات) در "بحرانی‌ترین شرایط" تاریخ هفت‌هزارساله خویش به سر می‌برد و هر انتخاباتی "سرنوشت‌سازترین" انتخابات تاریخ هفت‌هزارساله ایران نامیده می‌شود، ولی اگر پرسیده شود چه کسی سرزمین ما را به این "بحرانی‌ترین شرایط" کشانده است، پاسخ یا خاموشی است، و یا پرسش خسته‌کننده و پَرت و بیجای «پس می‌گویی هیچ فرقی میان رئیسی و روحانی نیست؟».

شهروند مدرن می‌تواند و شایسته است که در راستای آسایش و آرامش جامعه حتا شکنجه‌گران خود را ببخشد و بر گذشته آنان چشم بربندد. ولی اگر کسی آدمکشی را در میانه میدان نهد، تا همگان بر او سنگ بیافکنند و آدمکش دیگری را در جایگاه وزیر اطلاعات برتابد و آدمکشان دیگری را به نمایندگی خود در مجلس خبرگان برگزیند، کارش چیزی جز مردم‌فریبی و سخنش چیزی جز دروغ نیست، بویژه هنگامی که در برابر پرسش درباره این رویکرد دوگانه، خود را به نشنیدن بزند و خاموشی برگزیند. در برابر این رفتار کوکورانه و سرشار از ستایش و کرنش دلبستگان، بخوانید سخنان فاطمه صادقی در ستاد انتخاباتی روحانی را که اگرچه می‌گوید باید رأی داد، ولی نگاهی بسیار خردگرایانه‌تر از اپوزیسیون دلبسته دارد، آنجا که می‌گوید: «به نظر من امروز اصلاح‌طلبی یا به یک رویۀ فرصت‌طلبانه تبدیل شده یا در شکل اصیلش یعنی به عنوان رویۀ سیاسی‌ که از دل دوم خرداد بیرون آمد، عمدتاً در حال نرمال جلوه‌دادن وضعیت خفت‌بار فعلی و همدستی با آن است [...] این رویکرد و این استدلال خفت‌بار است و به شدت ناامید کننده. زیرا ما را تنها به مرگی، گیرم با شکنجۀ کمتر در مقابل مرگی با شکنجۀ بیشتر محکوم می‌داند»[12]

رأی‌دادن نیز به مانند رأی‌ندادن گونه‌ای از کُنشگری سیاسی-اجتماعی است، تا جایی که با خردورزی و اندیشمندی همراه باشد و آنگونه که در نوشته پیشینم[13] نشان دادم، رفتاری آئینی و دین‌باورانه نباشد. از همین رو است که برای چندمین بار همه دلبستگان صندوق رأی را فرامی‌خوانم با بهره‌گیری از داده‌های آزمون‌پذیر و با نگاه به ساختار سیستم انتخابات در ایران به کسانی چون من نشان دهند که رأی ما براستی سرنوشت‌ساز است و بیت رهبری و مافیای سپاه براستی آینده کشور را به انگشتان جوهرین ما سپُرده‌اند. تنها در چنین چارچوبی است که می‌توان گفت رأی‌دادن حتا در این رژیم که آپارتهاید انتخاباتی بخشی از قانون اساسی آن است و حتا با بودن نهادی چون شورای نگهبان، که فلسفه بودنش خوار و زبون کردن ما است، می‌توان سرسوزنی از رنج این مردم بخت‌برگشته کاست و کورسویی از امید را در دوردستها به آنان نشان داد. دلبستگان اگر براستی پروای سربلندی ایران را دارند، می‌بایست که دست به کار آگاهیبخش بزنند و از همین امروز مسئولیت فرجام رأی‌دادن را بپذیرند و گناه شکستشان را به گردن این و آن نیافکنند. 

در سه نوشته‌ پیشین نشان دادم که چگونه بخش بزرگی از آنچه که خود را اپوزیسیون می‌نامد با پایفشاری مؤمنانه بر یک راهکار نادرست و با طواف عاشقانه به گرد کعبه رأی، گا‌م‌بگام از خواسته‌های نخستینش بازپس نشسته و کارش از "مشارکت در انتخابات با هدف رسیدن به جامعه مدنی" به ستایش از رژیم جمهوری اسلامی و سپیدنمائی کارنامه این رژیم کشیده است. در روزهای گذشته حتا حماس، سرسختترین دشمن دولت یهود و پیگیرترین گروه هوادار نبرد با اسرائیل نیز با درس گرفتن از گذشته در برنامه خود بازنگری کرد. در برابر آن حتا هنگامی که خامنه‌ای آشکار و بی پرده‌پوشی می‌گوید دولتها هیچکاره‌اند و تنها خواست او شتافتن مردم به جایگاههای رأی است، تا نشان دهند که پشتیبان نظام اسلامی هستند[14]، دلبستگان همچنان بر طبل پیشین می‌کوبند و حتا به اندازه سران حماس نیز خردگرا نیستند که دست به بازنگری در راهکار خود بزنند.

چه کسی سروده بود؛

تربیت نااهل را،
چون گردکان بر گُنبد است!

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد



[1] Boobquake

                                                                              
[3] شرکت درانتخابات نظام جمهورى اسلامى براى افراد واجد شرایط، یک وظیفه شرعى، اسلامى و الهى است

[5] Bundeswahlleiter

[6] Wahlhelfer

[7] FDP, Freie Demokratische Partei

[8] Partei der Besserverdienenden

[9] Alternative für Deutschland