۱۳۹۸ مرداد ۲۰, یکشنبه

مشروطه و افسانه‌هایش -دو


زمان برای خواندن: 12 دقیقه
این نوشته پیشکش ناچیزی است به دکتر ماشاءالله آجودانی، به پاس تلاش بزرگ و سترگش در واکاوی و بازنگری تاریخ نوین ایران، بویژه در کتاب مشروطه ایرانی، که چشمان مرا به جهانی نو در تاریخ‌پژوهی واگشود.

اگر برآمدن یک جنبش را به ساختن یک ساختمان مانند کنیم، آنچه که در بخش نخست این جستار آوردم، "مصالح" این ساختمان بودند. از نگاه پسینی پارلمانتاریسم و آزادی و حقوق بشر و برابری شهروندان می‌بایست از درون جامعه‌ای بدر می‌آمد که تنها نیم‌درسد آن باسواد[1] و پانزده درسدش شهرنشین بودند. به این نکته که آیا می‌توان در چنین جامعه‌ای از "جنبش آزادیخواهی" سخن گفت یانه در بخشهای آینده بازخواهم گشت. همین اندازه ناچار از گفتنم که پاسخ به پرسش "جنبش فراگیر توده‌ای، یا گرایشی سرآمدگرا؟" با نگاه به آماری که در بخش یکُم آمد، بخودی‌خود داده شده است و هرگونه پنداشت اینکه چنان مردمانی یک‌شبه جامه رعیتی را از تن بدرآوردند و به شهروندانی آگاه از حقوق خود فرارُستند، برداشتی رمانتیک و نخستین افسانه درباره جنبش مشروطه است.

برای دریافتن اینکه جامعه ایرانی سده نوزدهم چگونه تکان خورد و از خواب ژرف خود برخاست، باید تا جنگهای ایران و روسیه بازپس رفت. ایران اگرچه از سرنگونی صفویان در سال 1101 (1722) تا روی کارآمدن آغامحمدخان در سال 1175 (1796) دستخوش درگیریهای درونی و نااستواری سیاسی بود، ولی هنوز در جایگاهی بود که بروزگار نخستین پادشاه قاجار به قفقاز و گرجستان و داغستان لشگر بکشد و کامیاب گردد. بازتاب روانی این پیروزی چنان بود که ارتش روسیه که در همان سال کرانه باختری دریای مازندران را فروگرفته و از ارس نیز گذر کرده بود، با نزدیک شدن ارتش ایران بدون جنگ و درگیری به روسیه بازگشت[2]. تنها 17 سال پس از این گریز ارتش روسیه، عباس‌میرزا و فرماندهانش تن به پیمان گلستان دادند (1192/1813). به دیگر سخن برخی از سربازانی که پیروزیهای ارتش ایران در قفقاز و اران و گرجستان و بخارا و بلخ را به چشم دیده بودند، گواه شکست ایران از همان روسیانی بودند که هفده سال پیش از برابر آغا محمدخان گریخته بودند. با اینهمه این شکست هنوز نتوانسته بود خواب از سر ایرانیان بپراند. رخدادی که چون پتک بر سر جامعه ایرانی فروآمد و آن را گیج و منگ برجای گذاشت، شکست دوم عباس‌میرزا و پیمان ترکمانچای (1206/1828) بود. ایران و ارتش آن در پایان این جنگ چنان خوار و زبون شدند که دیگر راهی جز سربرکردن از خواب ژرف برجای نمانده بود.

بارها از خود پرسیده بودم با اینکه در سالیان پس از آن سرزمینهایی فراختر از قفقاز و اران در پیمانهایی دیگر از ایران جدا شدند، چرا واژه ترکمانچای این‌چنین در اندیشه و یاد ما همخانه "ننگ" شده است و چرا بیشتر ایرانیان نه از پیمان آخال چیزی شنیده‌اند و نه از پیمان پاریس و نه از پیمان مک‌مهون و نه از پیما‌ن‌نامه‌های گلدسمیت یک و دو؟ چرا از دست رفتن بخارا و خیوه و سرزمینهای فرارود و همچنین هرات و بلوچستان خاوری در ما حس خواری زبونی برنمی‌انگیزد؟ به گمانم پاسخ در این نکته نهفته است که شکست ایران از روسیه تزاری پدیده‌ای نو بود. روسها بوارونه دیگر مردمانی که ایران شیعه تا بدان روز با آنها جنگیده بود، "بیگانه" بودند. آنان هم مسیحی بودند و هم اروپایی بشمار می‌آمدند. دو شکست سهمگین ارتش ایران در پانزده سال و از دست رفتن بخشهایی از خاک این سرزمین و بدتر از هرچیز خواری و زبونی مردم مسلمان و شیعه در برابر "کفار اجنبی" همچون سیلی سختی ایرانیان را از خواب سدها ساله پراند. آنان بیکباره در خویش نگریستند و ناداشته‌های و ناتوانیهای خود را آشکار و بی‌پرده دیدند و "ترکمانچای" به فَن‌واژه‌ای سیاسی فرارُست برای ناتوانی و خواری و زبونی. آنچه که پس از آن آمد، باران مشت بر سروروی مشت‌زنی بود که هنوز از گیجی ضربه نخست رها نشده بود.

با اینهمه توده مردم تنها  این را می‌دانستند که شکست خورده‌اند و از چرائی آن آگاه نمی‌بودند. آنکه خود را می‌پرسید: «ای ایران، کو آن شوکت و سعادت تو که در عهد کیومرث و جمشید و گشتاسب و انوشیروان و خسروپرویز می‌بود؟»[3] گروه اندک و انگشت‌شمار سرآمدان ایرانی بود که بخش بسیار بزرگ آن تنها در سایه تزار و بدور از تکفیر ملایان می‌توانست به خود دلیری اندیشیدن بدهد. همچنین همین گروه اندک به چشم خود دیده‌ بودند که شکست سهمگین ایران گذشته از ناتوانیهای رزمی، ریشه در فتواهای ملایان نیز داشت و این شکست برای روشنفکران نقش ویرانگر اسلام و روحانیت را نیز آشکار کرده بود، چیزی که دیرتر در جنبش مشروطه بازتاب خود را یافت.

بدینگونه گام نخست که آگاهی بر ناتوانی خویش بود، با ترکمانچای برداشته شد. جامعه ولی از درون نیز دستخوش جوشش و تنش بود.  ایرانیان هنوز از سرگیجه آن شکست رها نشده بودند که روحانی جوانی آرامش دینی آنان را نیز برهم زد. هزار سال [قمری] پس از مرگ امام حسن عسگری و آغاز امامت مهدی صاحب‌زمان و در پی هزاره‌ای که دستکم برای شیعیان دوازده‌امامی همه چیز بر سر جای خود بود، کسی آمده بود که بر "دوره امامت" مهر پایان می‌کوبید و آغاز دورانی نوین را مژده می‌داد (1223/1844). اگرچه از سالهای پایانی سده هژدهم شیخیان شکافی نه چندان کوچک در میان شیعیان پدید آورده بودند، ولی این میرزا علیمحمد باب بود که سرانجام اندیشه شیعیان ایرانی را دچار تکانه‌های سترگ کرد و همچون توفانی تند بر آنها وزید.
سخن اینجا ولی بر سر این نیست که مردم بناگاه ار روزی به روز دیگر دست از باورهای کهن برداشته بودند و به یکباره نواندیش و آزادیخواه شده بودند. بازتاب اندیشه‌های بابیان بر مردمانی تا ژرفای جان پایبند به باورهای شیعی، این بود که آنان ناگهان می‌دیدند مردی دم از "نسخ اسلام و شریعت آن" می‌زند و زنی نقاب از چهره برمی‌گیرد[4]، بی‌آنکه آسمان به زمین افتد و جهان کن‌فیکون شود. به گمان من نقش ویژه بابیان در آن سالهای آغازین در این بود که دلیری دگراندیشی و دگرباوری را نه تنها نشان دادند که زیستند و برای این زیست دیگرگونه بهایی گزاف پرداختند.

در اینجا این را نیز ناگفته نباید گذاشت که هم پیروان باب که دیرتر خود را بهائی و ازلی نامیدند در باره نقش خود در جنبش مشروطه راه گزافه پیش گرفته‌اند و هم بخشی از تاریخ‌نگاران که این نقش را یکسر نادیده می‌گیرند. من در این جستار کوتاه سر واگشائی بیشتر بازتاب اندیشه‌های باب در جنبش مشروطه را ندارم  و تنها برآنم نگاهی گذرا بر آن داشته باشم. نادیده گرفتن جنبش فکری سترگی که نام برخی از پیشروان اندیشه آزادیخواهی چون میرزا آقاخان کرمانی ومیرزا یحیا دولت‌آبادی با آن پیوند خورده است، از دادگری بدور خواهد بود. از آن گذشته پیروان باب را باید پیشگامان جنبش آموزش نوین دانست[5].

مشت نمونه خروار برخورد با موسیقی است. در جایی که در سال 1398 تلویزیون رژیم اسلامی از نشان دادن سازهای موسیقی خودداری می‌کند و "غنا" هنوز که هنوز است حرام است[6]، باب هنگامی که در اصفهان بود (1225/1846، یکسدوهفتاد‌وسه سال پیش از این) در نوشته‌ای بنام "رساله فی تشخیص غنا" حرام بودن بنیادین موسیقی را به چالش گرفت و نوشت: «... هرگاه علت معاصی نگردد و از جهت شجره انیّت خارج نگردد، منعی در شریعت وارد نشده ...». و عبدالبهاء چند سالی دیرتر نوشت: «در میان بعضی از ملل شرق نغمه و آهنگ مذموم بود، ولی در این دور بدیع نور مبین در الواح مقدس تصریح فرمود که آهنگ و آواز رزق روحانی قلوب و ارواح است. فن موسیقی از فنون ممدوحه است و سبب رقّت قلوب مغمومه. پس ای شهناز، به آواز جان‌افزا، آیات و کلمات الهیه را در مجامع و محافل به آهنگی بدیع بنواز ...»[7].

درباره اندیشه‌های پیشروان مشروطه سخن بسیار رفته کتابها فراوان نگاشته شده‌اند و من در اینجا سر دوباره‌گویی آنها را ندارم، بویژه که دکتر آجودانی در کتاب پرارج خود "مشروطه ایرانی" جان سخن را گفته است[8]. می‌خواهم در اینجا به یکی از پیشگامان جنبش آزادیخواهی بپردازم که در کتاب پیش‌گفته کمتر به او پرداخته شده است، به میرزا عبدالرحیم طالبوف تبریزی، که هم نوشته‌هایش چون آئینه‌ای بی‌غبار سپهر روشنفکری روزگار مشروطه را بازتاب می‌دهند و هم تنها چهره برجسته نسل نخست اندیشمندان ایرانی است که مشروطه را به چشم دید.

میرزا عبدالرحیم طالبوف تبریزی در سال 1213/1834 (7 سال پس از ترکمانچای) در تبریز زاده شد. او در سال 1229/1850 به تفلیس رفت در کنار آموزش زبان روسی و دانشهای مدرن با اندیشه‌های سوسیال دموکراسی آشنا شد و سرانجام در شوره (تمرخان/Buinaksk) همسر گزید و ماندگار شد. نوشته‌های آگاهی‌بخش او چنان بازتابی در میان آزادیخواهان یافتند، که در سال 1285/1906 تبریزیان او را به نمایندگی شهر خویش در مجلس شورای ملی برگزیدند، اگرچه او هرگز پای به مجلس ننهاد[9]. طالبوف در سال 1290/1911 در تمرخان-شوره جهان را واگذاشت.

کتابهای طالبوف نقش بزرگی در آگاه‌سازی باسوادان آن روزگار داشتند و بویژه "کتاب احمد" و "مسالک‌المحسنین" از چنان جایگاهی برخوردار شدند که از سوی روحانیان (گویا شیخ فضل‌الله) و شاهزاده کامران میرزا "کتب ضالّه" شناخته شدند[10]. طالبوف اگر نگوییم تنها، دستکم یکی از انگشت‌شمار اندیشمندانی بود که به گفتمانهای بنیادین روشنگری همچون "آزادی"، "قانون" و "ملی‌گرایی" در پیوند با یکدیگر پرداخت. او در کتاب احمد چنین می‌نویسد: «... گفت خوب قانون یعنی چه؟ گفتم قانون یعنی فصول مرتب احکام مشخص حقوق و حدود مدنی و سیاسی متعلق به فرد و جماعت و نوع را می‌گویند [...] گفت مگر احکام شرعی ما حقوق و حدود را مشخص نکرده؟ گفتم چرا برای هزار سال قبل بسیار خوب و بجا درست کرد، [...] ولی به عصر ما که هیچ، [حتا] نسبت به صدسال قبل [هم] ندارد [...] آنچه در عصر خلفای عباسی لازم بود در این عصر ترقی از حیز انتفاع افتاده»[11].

ایرج افشار در کتاب آزادی و سیاست[12] نوشته‌های او را "در تحقیق معنای آزادی"، "در بیان مجلس شورای ملی"، "در فوائد مجلس شورای ملی"، "در تکلیف وکلای ملت"، "در بیان تکلیف ملت"، "در بیان قوانین آتیه ایران"، "در باب مالیات"، "در بیان قانون اساسی" و چند نوشته دیگر چون "سیاست  طالبی" و همچنین نامه‌های او را گردآورده است. من در اینجا از واگشائی بیشتر اندیشه‌های او درمی‌گذرم و خوانندگان کنجکاو را به خواندن کتابهای نامبرده فرامی‌خوانم.

جایگاه  طالبوف از آن رو ویژه است که او تنها پیشگام جنبش روشنگری ایرانی بود که به بار نشستن بذر اندیشه‌های خود را به چشم دید و از این رو داوری او درباره دستآوردهای مشروطه و روزگار ایرانیان پس از دستیابی به پادشاهی پارلمانی بی‌گمان می‌تواند برای ما راهگشا باشد.

دنباله دارد ...

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد

[1]  اگر آمار آبراهامیان را که شمار ایرانیان را 12میلیون و امید به زندگی را 30 سال می‌داند بپذیریم، می‌توان با بهره‌گیری از فرمولهای جمعیت‌شناسی شمار "همه" ایرانیان باسواد را با خوشبینی بسیار 30هزار تَن برآورد کرد.
[2]  اگرچه گفته می‌شود این بازپس‌نشینی ریشه در مرگ کاترین دوم و ناروشنی سیاست جانشین او داشت، برآنم که برآورد روسیه از توان رزمی ایران باید نقش برجسته‌ای در این میان بازی کرده باشد. برای همسنجی می‌توان به جنگ نخست ایران و روسیه (1813-1804) نگریست و دید که تزار الکساندر با اینکه درگیر جنگی خانمانسوز با ناپلئون بود (1191/1812)، باز هم هراسی از جنگ با ایران نداشت.
[3]  میرزافتحعلی آخوندزاده، مکتوبات
[4]  همین سخن نیز به چم این نیست که پیروان باب تافته‌ای جدابافته بودند. در "قرن بدیع" آمده است که چون قرةالعین نقاب از چهره برداشت: «یکی از اصحاب بنام عبدالخالق اصفهانی با مشاهده آن صحنه با دست خود گلوی خویش را برید و فریاد زنان ازمقابل طاهره فرار کرد»
[5]  بنگرید به کارنامه و تأثیر دگراندیشان ازلی در ایران، منوچهر بختیاری، نشر فروغ 2016، برگ 279
[6]  «موسیقی را حذف کنید. نترسید از اینکه به شما بگویند که ما موسیقی را که حذف کردیم کهنه‌پرست شدیم! باشد ما کهنه‌پرستیم!» صحیفه امام، پوشینه 9، برگ 204
[7]  گنجینه حدود و احکام، 194/ شهناز نام ایرانی بانویی امریکائی بنام لوئیز وایت است که در سال 1902 به آئین بهائی گروید.
[8]  با خواندن این کتاب ارزشمند برای نخستین بار با یک شیوه نوین تاریخ‌نگاری آشنا شدم که در پی زدودن افسانه‌ها و رسیدن به حقیقت رخدادها بود. 
[9]  ریشه این رفتار او را در کهنسالی یا در دوستی‌اش با اتابک دیده‌اند. ولی تکفیر او از سوی ملایان برای نوشته‌های آگاهی‌بخشش می‌تواند دلیل این خودداری او بوده باشد.
[10]  اندیشه‌های طالبوف تبریزی، فریدون آدمیت، برگ 10
[11]  مسالک‌المحسنین، طالبوف، شرکت سهامی کتابهای جیبی، 1347، برگ 94
[12]  آزادی و سیاست، عبدالرحیم طالبوف، ایرج افشار، انتشارات سحر، 1357

۱۳۹۸ مرداد ۱۳, یکشنبه

مشروطه و افسانه‌هایش - یک


زمان برای خواندن: 11 دقیقه
این نوشته پیشکش ناچیزی است به دکتر ماشاءالله آجودانی، به پاس تلاش بزرگ و سترگش در واکاوی و بازنگری تاریخ نوین ایران، بویژه در کتاب مشروطه ایرانی، که چشمان مرا به جهانی نو در تاریخ‌پژوهی واگشود.

بجای دیباچه: در نگاه به تاریخ، ما ایرانیان را باید که نبیرگان راستین ابن‌هشام دانست. نه تنها تاریخ آغازین اسلام و فروپاشی شاهنشاهی ساسانیان، که تاریخ نزدیک ما نیز با همان جهان‌بینی ابن‌هشامی نگاشته شده و در یادمان همگانی ما خانه گزیده است. از این رو بر آن شدم در کنار و پابپای پژوهش در تاریخ اسلام آغازین اندکی نیز به تاریخ نزدیک، بویژه برجسته‌ترین رویداد آن که انقلاب مشروطه باشد بپردازم و در را بر گفتگویی همگانی بگشایم تا مگر لایه‌های ستبر دروغ و افسانه از گرداگرد این رویداد پراکنده شوند و ما بتوانیم اندکی به هسته راستین آن نزدیک شویم. پس نوشته پیش رو را تلاشی - و تنها یک تلاش – بدانید، در بدست دادن چهره‌ای دیگر از جنبشی که ایران را از ژرفای نادانی و واپسماندگی بدرآورد و گذاشت که اندیشه ایرانی برای لَختی هم که شده اندکی در هوای آزاد از دین و خرافه‌هایش دم زند و دیوانسالاری ایرانی به همان کاری بپردازد که از روزگار سومریان بدان سرگرم بوده و تنها برای همان ساخته شده بوده است؛ سازندگی و سازماندهی.

****
نمای کلی جنبش و انقلاب مشروطه در یادگاه همگانی ما ایرانیان چنین نقش بسته است:

با مرگ ناصرالدین شاه و بر تخت نشستن پسر پیر و بیمارش تلاشهای آزادیخواهان ایرانی سرانجام به بار نشست و در پی زنجیره‌ای از رخدادها هنگامی که علاءالدوله هفده بازرگان و دو سید را در مسجد شاه تهران تازیانه زد، اینان با درخواست "عدالتخانه" به بست‌نشینی رفتند و پایفشاری و ایستادگی آنان و سپس همراهی علما ره به فرمان مشروطه در 14 امرداد 1285 برد. با مرگ مظفرالدین شاه در دیماه همان سال پسرش محمدعلی شاه بر تخت نشست و آغاز به خودکامگی کرد و سرانجام نیز مجلس را بدست لیاخوف به توپ بست. مشروطه بجز در کوی امیرخیز تبریز از سرتاسر ایران برچیده شد و با ایستادگی مجاهدان به فرماندهی ستارخان این جنبش بار دیگر جان گرفت و با خیزش بختیاریان و گیلانیان نیروی دولت درهم شکسته ‌شد و تهران در 28 مرداد 1288 بدست آزادیخواهان افتاد. سالهای پس از آن سالهای آزادی و "مشروطه" بودند، تا آنکه کودتای 1299 رضاخان میرپنج مهر پایانی بر این آزادیها کوبید. و اگر بخواهیم به زبان نبیرگان ابن‌هشام سخن بگوییم؛

«نهال نورسته مشروطه در زیر چکمه‌های یک قزاق خُرد و نابود شد»

بررسی همه‌سویه انقلاب مشروطه نیازمند چندین کتاب است و من در اینجا تنها سر آن دارم  پرسشهایی چند را در میانه بیفکنم و با صدای بلند بیندیشم و این اندیشیده‌ها را با خوانندگان در میان بگذارم. اگر این انگاشت را بپذیریم که 11 سال پس از سرنگونی محمدعلی شاه تا کودتای سوم اسفند روزگار آزادی و برخورداری از دستآوردهای مشروطه بوده‌اند، باید نخست چند گام بازپس رویم و به این بپردازیم که بذر این گل زیبا که مشروطه می‌نامیمش بر کدام خاک افتاد و روزگار جامعه ایرانی پیش از، و همزمان با آن انقلاب چگونه بود؟ آیا مشروطه را می‌توان یک جنبش فراگیر توده‌ای نامید؟ یا باید آن را جنبشی بسیار سرآمدگرا (Elitist) دانست، که تنها با بازی در میدان سیاست آن روزگار می‌توانست به پیروزیهایی هرچند اندک دست یابد؟

حکومت: پنداشت شاهی که فرمانش فرمان خدا بود، پنداشتی نادرست است. شاهان قاجار برای ماندن بر تخت خود چنان وابسته به نیروهای دیگر جامعه بودند، که حتا می‌توان گفت بی پروانه آنان (بویژه روحانیان) آب نمی‌یارستند خورد: «شاهان قاجار ظِل‌الله‌هایی بودند که حوزه اقتدارشان فقط به پایتخت محدود می‌شد [...] شاهانی که بر خلاف ادعای خود [...] با صلاحدید و به وسیله "شاهان کوچکی" مانند رؤسای قبایل، بزرگان محلی و رهبران مذهبی حکومت می‌کردند»[1].

دیوانسالاری: راز پیوستار فرهنگی، سیاسی و تاریخیِ آرمانی بنام ایران در دیوانسالاری بی‌گسست آن نهفته است که می‌توان گفت از روزگار سومریان‌[2] تا بروزگار قاجار یک کارآئی کمابیش پیوسته داشته بوده است. قاجاریان در بازسازی و گسترش این دستگاه کهن شکست خوردند:  «تلاش برای ایجاد یک بوروکراسی گسترده به شکست انجامید. شاهان قاجار زبان و واژگان مبهم کاتبان ایرانی را آموختند [...] اما علی‌رغم این موفقیتها نتوانستند موانع و مشکلات مالی ایجاد یک نهاد اداری گسترده و توانا را از میان بردارند»[3].

بافتار اجتماعی و اقتصاد: درباره بافتار و ساختار اجتماعی داده‌های بسیار اندکی در دست هستند، چرا که چیزی بنام آمارگیری در آن روزگار هنوز شناخته شده نبود و سرشماری اگر هم انجام می‌گرفت برای دریافت مالیات بود که می‌توانست ناراست و دروغ باشد. با اینهمه شمار زیوندگان ایرانی را در آستانه انقلاب مشروطه 9 تا 12 میلیون (15درسد شهرنشین،50درسد روستایی و 35درسد کوچ‌نشین) برآورد کرده‌اند. در اقتصاد فراورده‌های کشاورزی 77،9درسد و فرآورده‌های صنعتی 9،8درسد برآورد شده‌اند[4]. در پی شکستهای پی‌درپی دوره‌ای آغاز شد که آن را "عصر شکار امتیاز" نامیده‌اند و کرزن (Lord Curzon) بدرستی بر آن نام "شبیخون بین‌المللی" نهاده است. به گفته آبراهامیان این امتیازها شیرازه اقتصاد کم‌جان و ناتوان بومی را از هم گسستند و به ناداری و تنگدستی بازرگانان و پیشه‌وران ایرانی انجامیدند[5]. از نشانه‌های این فروپاشی اقتصادی و ملی یکی داستان اندوهبار فروش دختران در قوچان است. نجم‌آبادی همچنین می‌نویسد: «بنده حاجب ملا حسن ذاکر خایرودی [...] از یک نقطه از خراسان اطلاع دارم که دره‌جز باشد [...] از سه سال قبل تا حال که منصورالملک حاکم دره‌جز می‌باشد یکصدوشصت‌وسه زن و دختر به جهت تعدی منصورالملک و اجحاف و جریمه او بیچاره‌های رعیت به ترکمان و ارامنه و غیره فروخته‌اند»[6].

ارتش: ایران قاجاری تا آستانه کودتای سوم اسفند چیزی بنام ارتش نداشت. اگرچه ایران یکی از پیشروان پایه‌گذاری یک "ارتش آماده"[7] بروزگار خسرو انوشه‌روان بود، نیروهای رزمی ایران قاجاری را دسته‌های تفنگدار و سوارکار ایلها و قبیله‌ها می‌ساختند، که به هنگام جنگ از سوی شاه فراخوانده می‌شدند و بود و نبودشان بستگی به این داشت که خانها و سران ایلها تا چه اندازه گوش‌بفرمان شاه باشند. تلاشهای عباس‌میرزا برای بنیانگذاری یک ارتش آماده (پس از شکستهای سهمگین از روسیه) راه بجایی نبرد. بدینگونه در آستانه انقلاب مشروطه تنها نیروی آزموده دولتی بریگاد قزاق بود که تازه همان هم زیر فرمان روسها بود. هنگ ژاندارمری در سال 1290 به این نیرو افزوده شد. آبراهامیان شمار "همه" نیروهای رزمی ایران در آستانه انقلاب مشروطه را 7000 تَن می‌داند[8].

بی‌سوادی: در اینباره نیز دانسته‌های ما بسیار اندکند و تنها می‌توانیم به داده‌های کناری و همسنجی آنها تکیه کنیم. همین اندازه می‌دانیم که در ایران قجری آموزش همگانی درکار نبود و اندیشه آموزشگاههای نوین تازه با امیرکبیر پدید آمدند و پیش از آن دانش‌آموختگان (باسوادان) ایرانی، یا بزرگزادگان و توانگرانی بودند که در خانه آموزگار داشتند و یا کسانی که به مکتبخانه‌ها می‌رفتند تا عمّ‌جزء و یاسین‌جزء و گلستان سعدی بیاموزند. در پائین بودن نرخ باسوادی همین بس که در نخستین سال گشایش دارالفنون (که تازه بیشتر آموزشهای آن هم دانشهای رزمی و جنگی بودند) تنها 105 تن نام‌نویسی کردند و شمار آنان در سال 1270 به 387 تن رسید[9]. در سرگذشت میرزا حسن رشدیه گفتآوردی از روزنامه ثریا آمده است که: «در اروپا در هر ۱۰۰ نفر، یک نفر بی‌سواد است و در ایران در هر هزار نفر یک نفر باسواد و این از ضعف اصول تعلیم است». از آنجا که روحانیان شیعه آموزش‌وپرورش را برای زنان روا نمی‌دانستند، می‌توان پنداشت که شمار زنان باسواد چند تن بوده است. آبراهامیان نرخ باسوادی را در این سالها (1280 تا 1286) نیم‌درسد آورده است[10].

کیستی ملی: کیستی ملی ایرانی تا پیش از انقلاب اسلامی در پیروی از سنتهای هخامنشی-ساسانی بر دو پایه شاه و دیوانسالاری استوار شده بود. این برداشت از شهروندی نه به دین بازمی‌گشت و نه به نژاد[11]، ایرانی یا شهروند ایران هرکسی بود که به قانون شاه گردن می‌نهاد، قانونی که دیوانسالاری آن را به زبان مردم کوچه و بازار باز می‌گفت و نگهبانش بود. در کشوری که فرمان شاه چنانکه پیشتر رفت بیرون از دیوارهای پایتخت خریداری نداشت و کمر دیوانسالاری کهن نیز شکسته بود، حس ملی نمی‌توانست ریشه‌ای چندان ژرف داشته باشد. از آن گذشته پراکندگی و درگیریهای دینی و فرقه‌ای به شهرها چهره‌ای چون پارچه چهل‌تکّه داده بودند و این خود به گسست اجتماعی دامن می‌زد[12]. شاید بتوان با گفتآوردی از عارف قزوینی سخن در اینباره را کوتاهتر کرد:

«وقتی من شروع به ساختن تصنیف و سرودهای ملی‌وطنی کردم، مردم خیال می‌کردند که باید تصنیف برای جنده‌های دربار یا ببری‌خان گربه شاه شهید یا تصنیفی از زبان گناهکاری به گناهکاری باشد [...] اگر من هیچ خدمتی دیگر به موسیقی و ادبیات ایران نکرده باشم، وقتی تصنیف وطنی ساخته‌ام که ایرانی از ده‌هزار، یک نفرَش نمی‌دانست وطن یعنی چه، تنها تصور می‌کردند وطن، شهر یا دهی است که انسان در آن زاییده شده باشد»

تنشهای دینی: ایران سده نوزدهم صحنه درگیریهای دامنه‌دار دینی بود. گذشته از درگیریهای درون‌دینی میان شیعیان اصولی و اخباری و ستیز با دگردینانی چون مسیحیان، یهودیان‌ و زرتشتیان[13] در نیمه نخست سده نوزدهم درگیریهای شیخیان و متشرعان و در پی آن ستیز با پیروان باب و سپس بهائیان نیز آتش گسست اجتماعی و ملی را در ایران تیزتر کردند. این دو گروه واپسین همچنین نقش بسیار بزرگی در پیدایش آرمانهای مشروطه و نوخواهی و نوگرائی بازی کردند، تا جایی که برآنم اگر کسی تاریخ پیدایش و برآیش بابیان و بهائیان و بویژه ازلیان را نشناسد، هرگز مشروطه ایرانی را به درستی درنخواهد یافت.

آنچه آمد، نگاهی گذرا بود به چهره ایران از نگرگاههای گوناگون؛ اقتصاد کشور ورشکسته بود و مردم در تنگدستی و ناداری هراسناکی دست‌وپا می‌زدند، تا جایی که گروهی از آنان ناگزیر از فروختن زنان و دختران خود بودند. چیزی بنام حکومت مرکزی تنها بر روی کاغذ هستی داشت، سخن شاه حتا در تهران هم گوش شنوایی نمی‌یافت، دیوانسالاری فروپاشیده بود و گسست ملی چهره ویرانگر خود را در تنشهای دینی و فرقه‌ای به خوبی نشان می‌داد. 99،5 درسد مردم بی‌سواد بودند و بیشینه آنان بر کیستی ملی خویش ناآگاه.

فرمان مشروطه در چنین جامعه‌ ویران و از هم گسیخته‌ای نگاشته شد.

دنباله دارد ...

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد



[1]  ایران بین دو انقلاب، یرواند آبراهامیان،چاپ نهم، نشر نی، 52
[2]  واژه دبیر می‌تواند برگرفته از واژه "dipī" سومری باشد که خود نام گِل‌نوشته سفالین است.
[3] ایران بین دو انقلاب، یرواند آبراهامیان،چاپ نهم، نشر نی، 48
[4]  Industrialization in Iran, Wilhelm Floor, 1984, University of Durham, 4
[5]  ایران بین دو انقلاب، یرواند آبراهامیان،چاپ نهم، نشر نی، 71 تا 73
[6]  حکایت دختران قوچان، افسانه نجم‌آبادی، نشر باران، 1995، برگ 18
[7]  Standing Army/stehendes Heer
[8]  تاریخ مدرن ایران، یرواند آبراهامیان، نشر نی، 1389، برگ 25
[9]  نظام آموزشی و ساختن ایران مدرن، دیوید مناشری، نشر سینا، 1396، برگ 96
[10]  تاریخ ایران مدرن، یرواند آبراهامیان، نشر نی، 1389، برگ 25
[11]  بوارونه آنچه که در تاریخنگاری سنتی آمده است، ایران ساسانی بسیار ناهمگون و رنگارنگ بود، چه از نگرگاه دینی و چه از نگرگاه نژادی.
[12]  ایران بین دو انقلاب، یرواند آبراهامیان،چاپ نهم، نشر نی، 24
[13]  اینان هر از گاه با فتوای ملّایان قربانی چپاول و کشتار می‌شدند. در اینباره بنگرید به فرزندان اِستِر، هومن سرشار، نشر کارنگ، 1384 و همچنین تعامل اقلیتهای مذهبی و انقلاب مشروطه، تورج امینی، شرکت کتاب، 1387

۱۳۹۸ تیر ۲۶, چهارشنبه

در کدام سو بایستیم؟


زمان برای خواندن: 11 دقیقه
اینکه گفته می‌شود حکومت اسلامی مردم ایران را گروگان گرفته است، سخن گزافه‌ای نیست. از آن دسته از ایرانیانی که بازتاب کیستی خود را در این رژیم سرکوبگر می‌بینند و با آن همکاری و همنوائی می‌کنند اگر درگذریم، مردم ایران براستی گروگان کسانی شده‌اند که نه پروای جان شهروندان را دارند و نه از ویرانی کشور در هراسند. روزگار ما ایرانیان به سرنشینان یک کشتی ماننده است که بدست دزدان دریائی افتاده باشد. این دزدان نه تنها هست‌ونیست ما را به باد چپاول داده‌اند، که هر از گاهی کشتی را بجاهایی می‌کشانند که اگر با آنان همکاری نکنیم، خود نیز نابود می‌شویم.
بگذارید به سال 1359 و آغاز جنگ ایران و عراق بازگردیم. در اینکه ارتش عراق آغازگر آن جنگ بود، بگمانم جای بگومگویی نیست. ولی چه اپوزیسیون دست‌آموز و چپ‌نمایان را خوش آید و چه ناخوش، این را نیز امروزه می‌دانیم و نیک می‌دانیم که حکومت اسلامی از هیچ کاری برای برانگیختن عراق به جنگ فروگذار نکرد[1]. اکنون سرباز ایران‌دوستی را در نگَر بگیرید که برای نگاهبانی از مرزهای میهن به جبهه‌های جنگ می‌شتابد، چرا که اگر او نجنگد، جان و دارائی شهروندان کشورش برباد خواهد رفت. جنگ به سال 62 می‌رسد، انبوه سربازان گمنام با پوست و گوشت و استخوان خود دیواری در برابر ارتش بعثی کشیده‌اند، تا خانواده و خویشان و هم‌میهنانشان در شهرهای ایران‌زمین سر آسوده بر بالین نهند و سرانجام با خون خود پلشتی سربازان بیگانه را از خاک ایرانشهر شسته‌اند. دشمن شکست خورده و بیرون رانده شده است، سرباز دلیر ما که هیچ پیوندی با رژیم اسلامی ندارد و تنها مهر میهن پای او را به جبهه گشوده است، اکنون در سنگری نشسته و شادمان از اینکه پوزه دشمنان ایران را بر خاک مالیده چشم در راه پایان جنگ است. رژیم فقاهتی ولی خواهان پایان جنگ نیست و همانگونه که برای آغاز جنگ از هیچ کاری فروگذار نکرده بود، اکنون نیز برای پایان‌نیافتنش تلاش می‌کند، روزی از برکناری صدام سخن می‌گوید و روزی دیگر از "جنگ! جنگ! تا رفع فتنه از عالم!". سرباز ما در سنگر نشسته و در دویست متری او سربازان عراقی آماده‌اند تا اگر او گامی پس نهد، دوباره به خاک میهن یورش آورند. او بخوبی می‌داند که رژیم اسلامی جنگ را تنها برای سرکوب مردم و دزدی دارائیهای کشور می‌خواهد. با اینهمه او "گروگان" سیاست رژیم اسلامی است: اگر بماند و باز هم بجنگد، به رژیم اسلامی در رسیدن به آماجهای پلیدش یاری رسانده است، و اگر سنگر خود را واگذارد و برود، سرباز عراقی از آن سنگر روبرو بدر می‌آید و بر سر هم‌میهنان و خاندان و خویشان او بمب و آتش و مرگ می‌بارد. این شیوه را رژیم فقیهان در چهل سال گذشته بارها و بارها پیروزمندانه بکار برده است.
نمونه‌های اینچنینی فراوانند. حکومت اسلامی که در آغاز به قدرت رسیدن خود پیمانهای ساخت و راه‌اندازی نیروگاههای هسته‌ای را با بهانه‌های پوچ و با زیانی بزرگ برهم زده بود، بناگهان آغاز به تلاش برای رسیدن به فن‌آوری هسته‌ای نمود و از سر بی‌خردی پابپای آن نیز سخن از نابودی اسرائیل در میان آورد[2] و به رویارویی با جهان رفت و آتشی افروخت که دود آن در چشم مردم ایران و سودش در جیب ملایان و سرداران سپاه رفت. همچنین است نمایش انتخابات؛ رژیم اسلامی هر دوسال یکبار با برکشیدن چهره‌هایی که خود می‌گوید از دیگران سرکوبگرتر و خونخوارترند، در همکاری با اپوزیسیون دلبسته و دست‌آموز و با پشتیبانی گسترده رسانه‌های امپریالیستی و بخشی از چپ‌نمایان مردم را وامی‌دارد به مشتی شکنجه‌گر و دژخیم و آدمکش‌[3] رای دهند. سپهر رسانه‌ای از یکسو هراسی زهره‌شکن در دل شهروندان می‌افکند و از دیگر سو افسانه "انتخاب در رژیم فقاهتی" را با بهره‌گیری از همه نیرنگهای روانشناسانه به آنان می‌باوراند. شهروندی که باور کند رئیس جمهور با رای او برگزیده می‌شود، گروگان فقیهان شده است، چراکه می‌پندارد اگر رای دهد، شکنجه‌گران را با دست خود برگزیده است و اگر رای ندهد، شکنجه‌گرانی بدتر سرنوشت او را رقم خواهند زد.
یکی از برترین نمونه‌های این گروگان‌گیری مردم در سیاستهای رژیم در برخورد با گرایشهای ایران‌گریز است. در این که نابرابری و تبعیض در ایران چندلایه است، سخنی نیست. اگرچه ناتوان‌ترین قربانیان این نابرابری بهائیان هستند که نزدیک به "هیچ" حقی در این کشور ندارند، فهرست این گونه از آپارتهاید با آنان پایان نمی‌پذیرد. در کنار نابرابری جنسیتی، دینی، اندیشگی، ما با یک تبعیض بسیار بزرگ قومی/زبانی نیز روبروئیم[4]. با اینهمه از یاد نباید برد که رژیم فقاهتی با هزینه کردن سرمایه‌ای بزرگ به دشمنی میان قومهای ایرانی دامن می‌زند[5] و در این راه از هیچگونه تبه‌کاری رویگردان نیست. تنها باید به سرگذشت باشگاه تراکتورسازی نگریست و دید که هواداران این باشگاه در برابر چشمان سردار آجرلو می‌توانند یک پارچه نوشته ده-پانزده متری را بدرون ورزشگاه ببرند که بر روی آن نوشته شده است: «South Azerbaijan is not Iran»[6]، و راهپیمایان در سال 85 زبان پارسی را "زبان سگ" بخوانند و فارس و کرد و ارمنی را دشمن ترکان بنامند، تا بخشی از همین مردمِ گروگان در هراس از فروپاشی ایران و برادرکشیهای میان فارس و آذری و ترک و کرد و عرب و بلوچ و لر و ترکمن که کسی نمی‌داند در پایانشان چند میلیون کشته برجای خواهد ماند، در کنار رژیمی بایستند که هم چپاولشان می‌کند و هم دست به کشتارشان می‌گشاید. راه رسیدن به حق شهروندی دشمنی با بخشی دیگر از شهروندان زیر سرکوب نیست. جنبشهای هویت‌طلب می‌بایست دست به آگاه‌سازی شهروندان پارسی‌زبان بزنند و به آنان بفهمانند که درست بمانند پرسمان زن و مرد، «آزادی من، آزادی خود تو هم هست». بجای آن نهادهای امنیتی رژیم توانستند از دل این نابرابری، کینه کور بخشی از شهروندان به "فارسهای شوینیست" را بیافرینند و به شهروند تبریزی و مهابادی و زاهدانی و اهوازی و ... بگویند هر فارسی یک شوینیست و دشمن تو و سرکوب کننده درخواستهای درست تو است، و به شهروند شیرازی و اصفهانی بباورانند هر کسی که به ترکی، کردی، بلوچی یا عربی و ترکمنی سخن بگوید و یا زبان و فرهنگ مادری خویش را ارج نهد یک "تجزیه‌طلب" و دشمن سوگندخورده تو است. در اینجا نیز یک شهروند آگاه که می‌داند رژیم اسلامی میدان را از دست هویت‌طلبان خردمند گرفته و به نژادپرستان جدائی‌خواه سپرده است، می‌بیند اگر به بهانه پشتیبانی از حقوق شهروندی در کنار آنان که فارسها را دشمن خود می‌دانند بایستد، به نژادپرستی دامن زده و اگر در کنار حکومت اسلامی بایستد، در سرکوب همان حقوق شهروندی همکار و انباز شده است.
بدینگونه سردمداران رژیم شکنجه و سنگسار از ما مردم ایران گروگانهایی ساخته‌اند که توان کنشگری را از دست داده‌ایم و تنها می‌توانیم دست بداریم تا آنان کاری کنند که ما به آن واکنش نشان دهیم. در سرتاسر این چهل سال آنچه که خود را اپوزیسیون می‌نامد، چه از گونه راستینش، و چه از دلبستگان و دست‌آموزانش، هیچگاه کنشگر نبوده است. ما همیشه واکنش نشان داده‌ایم و کسانی که مدیریت کلان خوانده‌اند می‌دانند واکنش، پائینترین و بی‌ارزشترین سطح برنامه‌ریزی است، چرا که واکنشگر در دراززمان چیستی و کیستی خود را با چیزی بازمی‌شناساند، که به آن واکنش نشان می‌دهد.
و امروز نیز به بزنگاه دیگری از این دست رسیده‌ایم. رژیم فقاهتی با جنگ‌افروزی و ترور و کشتار بی‌گناهان و درافتادن با همسایگان و همچنین دامن‌زدن به کینه و دشمنی کور با امریکا و اسرائیل و یکدندگی دیوانه‌وار بر سر برنامه هسته‌ای کشور ما را به لبه پرتگاه رانده است و تو گویی این همه بسنده نیست، دست به هرکاری می‌زند، تا جنگ خانمان‌سوز دیگری را بیآغازد و کیان ایران‌زمین را بر باد دهد. ما مردم ایران و کنشگران پهنه همگانی باید بدانیم نه در یک آرمانشهر، که در جهانی زندگی می‌کنیم که قانون آن از قانون جنگل نیز واپسمانده‌تر است، جهانی که در آن همه چیز بر گِرد سرمایه و سود می‌چرخد و جان آدمی بی‌ارزشتر از آن است که رهبران این جهان پلشت حتا دمی بدان بیاندیشند. جهانی که به گفته  پومپه در آن «مرزها را با شمشیر می‌کشند، نه با پیمانها»[7]. در چنین جهانی باید هرکاری کرد تا جنگی درنگیرد و از هر تلاشی نیز در این راستا پشتیبانی کرد. نکته پرارج ولی این است که ما اگر بخواهیم دست از واکنش برداریم و پا به پهنه کنشگری بگذاریم، بیانیه‌های پیاپی در نکوهش ترامپ و دادخواستهای بلند درباره جنگ‌افروزی امپریالیسم امریکا سخنانی یاوه بیش نخواهند بود. حتا اگر این سخن راست باشد که کسی مانند برنی سندرز خواهان جنگ با ایران نیست، ما ایرانیان نمی‌توانیم او را به قدرت برسانیم. میدان کنشگری ما ایران است، در این میدان است که ما باید همه نیرو و هنر خود را بکار بگیریم و بجای تاختن نمایشی به دشمنی پندارین که بود و نبود ما را به هیچ می‌گیرد، پرچم ایستادگی را در برابر دشمنی برافرازیم که چهل سال است ما را از هستی انداخته و می‌رود که مُهر پایانی بر تاریخ و فرهنگ هفت‌هزارساله سرزمینمان بکوبد.
اگر جنگی میان امریکا و رژیم سنگسار و شکنجه درگیرد، ما باید در کدام سو بایستیم؟ آیا فقیهان باز هم خواهند توانست ما را همچون جنگ ایران و عراق گروگان سیاستهای ایران‌ستیزانه خود کنند و ملتی را به بزنگاهی بکشانند که در آن نه راهی به پیش و نه گریزگاهی به پس داشته باشد؟ تا هنگامی که این رژیم را خودی می‌پنداریم، همچنان در تاروپود فریبهایش دست‌وپا خواهیم زد. ولی اگر دریابیم که این رژیم برپایه رفتارهایش چه با شهروندان، و چه با فرهنگ و تاریخ و هنر و سرمایه‌های این آب‌و‌خاک همه ویژگیهای یک رژیم بیگانه و اشغالگر را دارا است، آنگاه پاسخ به پرسش این نوشته چندان سخت نخواهد بود، چه در کنار تفنگداران امریکایی بایستیم و چه در کنار قداره‌بندان پاسدار، در کنار یک دشمن اشغالگر و بیگانه ایستاده‌ایم.
برای آنکه کار به آن بزنگاه بی‌گریز نرسد، باید این رژیم اهریمنی را سرنگون کرد. ما باید در کنار کسانی بایستیم که به چیزی کمتر از نابودی رژیم سنگسار و شکنجه خرسند نمی‌شوند.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد


[1]  برای مشت نمونه خروار: ملت شریف عراق! شما اخلاف آنان هستید که انگلیس را از عراق راندند، بپاخیزید و قبل از آنکه این رژیم فاسد همه چیز شما را تباه کند، دست جنایتکار او را از کشور اسلامی خود قطع کنید. روح‌الله خمینی، پیام به ملت ایران، 19 فروردین 1359
[2]  البته این خیلی مهم است دنیای اسلام متقابلا مجهز شود به این سلاحهایی که امروز اسرائیل دارد [...] چون استعمال یک بمب اتم در داخل اسرائیل هیچ چیزی باقی نمی‌گذارد اما در دنیای اسلام آسیب فقط می‌زند. رفسنجانی، نماز جمعه 23 آذر 1380
[3]  روحانی، رفسنجانی، پورمحمدی، آوایی، دری نجف‌بادی، ری‌شهری و ...
[4]  من در جستار بلندی بنام "زبان مادری و کیستی ملی" به آن پرداخته‌ام. بنگرید به:

[5]  جای شگفتی نباید باشد که یکی از برجسته‌ترین چهره‌های هویت‌طلبی در دهه هفتاد و هشتاد بنام محمودعلی چهرگانی خود از دل بسیج بیرون آمده بود.
[7]  فرهاد سوم اشکانی (70 تا 57 پیش از میلاد) به پومپه نوشته بود بر پایه واپسین پیمان میان دو کشور، فرات مرز دو کشور است و او حق ندارد از آن بگذرد. پومپه Gnaeus Pompeius Magnus (106 تا 48 پیش از میلاد) این سخن را در پاسخ به او گفته است.