سه‌شنبه ۱۳ مارس ۲۰۱۲

انگیزاسیون، هراس از پرسشگری

چگونه با مسلمانان نواندیش گفتگو کنیم؟

آقای یوسفی اشکوری مهر ورزیده و نوشته مرا (نشستن در آماج) در تارنمای خود بازپخش کرده و همانگونه که پیش‌بینی کرده‌بودم به این بهانه که از "انگیزه" درونی من و "داستان" این نوشته‌ها آگاهی دارد، از پاسخگوئی و گفتگو سر باززده‌است. ایشان در دیباچه‌ای بر نوشته من می‌نگارد: «چون «داستان» دیگر است و «انگیزه‌ها» دیگر، پاسخ نخواهم داد. اکنون نیز نوشته جناب آقای مزدک بامدادان را عینا و بی کم و کاست در اینجا بازنشر می‌کنم و از ارائه پاسخ خودداری می‌کنم. چرا که این نوشته نیز در حد و اندازه دو نوشته قبلی است و انباشته از دعاوی درشت و بی بنیاد و ادبیات به کار رفته در آن به روشنی از انگیزه‌های نویسنده پرده بر می‌دارد و از این رو هر نوع محاجه علمی با این مدعی نیز از پیش محکوم به شکست است و آدم عاقل کاری عبث نمی‌کند. ایشان پنداشته‌اند واقدی و طبری را تازه کشف کرده و با چند نقل قول ابتر از اینان برای اثبات دعاوی شان کفایت می‌کند. ایکاش امکان گفتگوی علمی و دوستانه بود تا روشن می‌شد این مدعیات و مستندات چه وزنی از اعبتار دارند. من هم مانند آقای بامدادان از بگو مگو بیزارم و طبعا وقتم را تلف نمی‌کنم اما اگر فایده‌ای در مباحثه و گفتگویی ببینم قطعا مشتاق شنیدم و در صورت نیاز گفتن».

این رویکرد ایشان به پرسشگران (که من یکی از آنانم) بهانه‌ای شد برای نگاشتن این نوشته، با این پرسش بنیادین که چگونه می‌توان با یک مسلمان "مؤمن" به گفتگوی بی‌پرده نشست، بی آنکه او پرسشگری و نگاه خرده‌گیر را ستیزه‌جوئی  ننامد؟ پیش از آن ولی گفتن چند سخن را تهی از هوده نمی‌بینم:

در آن نوشته من بدنبال واکاوی درونمایه سخنان ایشان درباره اسلام و دموکراسی نبودم. من تنها دو فراز از سخنان ایشان را بزیر نگاه خرده‌بین گرفته‌بودم و از ایشان خواسته‌بودم اگر یافته‌های نوینی در زمینه استوانه کوروش و یا دربار ساسانیان در دست دارد، آنرا با همگان در میان بگذارد. حتا با پذیرش اینکه حق با آقای اشکوری است و من "انگیزه"هایی اهریمنی و ناپاک در سر دارم و بدنبال "داستان"ی پلید هستم، استوانه کوروش بازنویسی نمی‌شود و آقای اشکوری که در تارنمای خود "کلاس درس ایران باستان" (1) برگزار می‌کند، دیر یا زود ناچار از پاسخگوئی به این پرسش خواهد شد که در کدام نوشته برجای مانده از کوروش خوانده‌است ایشان «به خدای واحد و برتر (=اهورامزدا) باور عمیق داشت [...] و فتوحات و اعمال خود را همزمان هم به فرمان اهورامزدا می‌دانست و هم به فرمان مردوک بزرگ و برتر خدای بابل و هم یهوه خدای یهود؟». همچنین و باز هم در جایگاه یک استاد "کلاس درس ایران باستان" ایشان باید به شاگردان خود نشان‌دهد که چادر را در کدام آفریده هنری بازمانده از ساسانیان بر سر زنان درباری دیده‌است. انگیزه من هر اندازه که پلید و ناپاک هم باشد، واژه "اهورامزدا" یا در  "کتیبه فتح بابل در 539" ایشان هست، و یا نیست. همچنین "داستان" نهفته در پشت پرسش من هر اندازه پیچیده و هراسناک هم که باشد، زنان دربار ساسانی یا چادر بسر می‌کردند و یا نمی‌کردند. آقای اشکوری اگر از گفتگو با من و ما گریزان است، دست‌کم به شاگردان کلاس باستان‌شناسی خود پاسخی درخور بدهد.  

اینکه آقای اشکوری و بسیارانی چون او در پشت هر پرسشی یک "انگیزه" پنهان و یک "داستان" پلید می‌بینند، ریشه در فرهنگ قرآنی دارد. الله در قرآن بارها و بارها بر این سخن انگشت می‌نهد که: «اللّهُ أَعْلَمُ بِمَا فِي أَنفُسِهِمْ» / خداوند بر آنچه در دل آنها است آگاهتر است، هود آیه 31 و  یا «وَإِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَأَخْفَى» / اگر سخن به آواز گويى او نهان و نهان‏تر را مى‏داند، المائده آیه 7. این سخن سدها بار در قرآن به گزاره‌های گوناگون آمده‌است (2) چنین به چشم می‌آید که آقای اشکوری نیز با برخورداری از دانشی که در میان دینداران بنام "علم لدنّی" شناخته‌می‌شود، انگیزه‌های پنهان پرسشگران را می‌شناسد و از آنجایی که در قرآن دارنده این "علم لدنّی"  (که الله باشد)  بر آغاز و انجام هر کاری آگاه است، ایشان نیز با آگاهی بر بی‌فرجامی این گفتگوها از آنها تن‌می‌زند و بگفته خود «طبعا وقتش را تلف نمی‌کند»، ولی ای کاش ایشان دست‌کم برای سیه‌روی شدن دین‌ستیزانی که من و ما باشیم و در راستای روشنگری هم که شده پرده از روی این "انگیزه" و آن "داستان" برمی‌داشت تا پیمان خدایش را که می‌گوید « يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ * فَمَا لَهُ مِن قُوَّةٍ وَلَا نَاصِر* / روزی که رازها همه آشکار گردند * پس او را نه نیروئی ماند و نه یاری، الطارق آیه 9 و 10» بجای آورده‌باشد.

واژه پارسی "انگیزه" که ایشان بارها آنرا بکار می‌برد، همانندی شگفت‌آوری با واژه لاتین "انگیزاسیون" (3) دارد. انگیزاسیون یا در گویش لاتین آن "اینکویزیسیون" از ریشه "اینکویرِرِه" (4) به معنی "کاویدن و بازرسی" است. بنابر این شاید بتوان برای این واژه هراس‌انگیز لاتینی برابرنهاد "انگیزه‌کاوی" را پیشنهاد کرد. تا هنگامی که پرسش‌شوندگان (در اینجا آقای اشکوری) پاسخ خود را به "انگیزه" پرسشگران پیوند می‌زنند، باید کار آنان را "انگیزه‌کاوی" یا همان "انگیزاسیون" خواند. بگمان من اندیشه‌ای که هنوز به قدرت نرسیده دست به کاوش در انگیزه پرسشگران می‌زند، بی‌گمان اگر به قدرت برسد جامه بازرسان "انگیزه‌کاو" (5) را بر تن خواهد کرد و آنگاه دیگر کار به همین اندک پایان نخواهد یافت.

-------------------------------------------------------

چرا گفتگو با دینورزان چنین سخت است؟ بگمان من نخستین سنگ پیش پای یک دیندار برای دست‌یافتن به اندیشه‌ای آزاد همان "ایمان" او است. همانگونه که در نوشته پیشین آوردم، ایمان دست‌یافتن به یک پناهگاه استوار است که تنها با چنگ زدن در ریسمان الله فراچنگ می‌آ‌ید (وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ، آل‌عمران آیه 103 ). نشستن در چنین پناهگاهی، بویژه پناهگاهی چون اسلام که برای همه پرسشهای گروندگان و باورمندانش پاسخهای از پیش آماده دارد، نیاز آنان را به پرسشگری از میان می‌برد، چرا که «وَلاَ رَطْبٍ وَلاَ يَابِسٍ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مُّبِينٍ» (و هيچ تر و خشكى نيست مگر آنكه در كتاب مبين است، الانعام آیه 59).

دو دیگر آنکه "دین" و بویژه دینهایی که آنان را ابراهیمی می‌نامیم، گوهره بنیادین خویش و فرمانها و باورهای برگرفته از آن را در چادری کلفت از "تقدس" می‌پیچند، تا راه بر پرسشگری دینداران بسته‌شود. برای نمونه هنگامی که یک مسلمان باورمند پیش از بدست گرفتن قرآن دست به یک شستشوی آئینی (وضوء) می‌زند و نخست قرآن را می‌بوسد و بهنگام خواندن آن نیز تلاش می‌کند که انگشتانش بروی نوشته‌های آن نلغزند (بکار بردن چوب الف)، پیشاپیش راه هرگونه پرسشگری را بر خود بسته‌است، چرا که قرآن در اینجا دیگر از جایگاه یک کتاب بیرون آمده و آسمانی و "قدسی" شده‌است، پدیده‌ای که هرگونه گمانه در گوهر و درونمایه آن، ستیز با جهان "قدسی" بشمار می‌رود. اینکه قرآن بوارون تورات و انجیل سخن بی‌میانجی الله شمرده‌می‌شود، بر این پوسته "قدسی" آن می‌افزاید (قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَن يَأْتُواْ بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ لاَ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيرًا / بگو اگر انس و جن گرد آيند تا نظير اين قرآن را بياورند مانند آن را نخواهند آورد، الاسراء آیه 88). کسی که محمد را پیوسته "پیامبر گرامی اسلام" (دیندارترین مسیحیان نیز پیامبر خود را که او را پسر خدا نیز می‌دانند، تنها "عیسا" می‌نامند) می‌خواند و پس از بزبان آوردن نامش بر او و خاندانش درود می‌فرستد، پیشاپیش راه هرگونه خرده‌گیری بر کارهای او را بر خود بسته‌است. چرا که نگاه کاوشگر و اندیشه کنجکاو تنها در جایگاهی برابر می‌تواند در خود توان پرسشگری را بیابد، پدیده "قدسی" پرسش‌پذیر نیست.

اندیشه دینی (بویژه گونه اسلامی آن) نخست از پیامبر خود یک "اَبَرمرد آرمانی" می‌سازد و سپس او را به سنجه‌ای برای ارزیابی خوب و بد پدیده‌ها فرامی‌رویاند. برای نمونه اگر پیشاپیش کسی را به دادگری بشناسیم، آنگاه با دیدن کاری بیدادگرانه از او، در پی دگرگون کردن نگاه خود به آن کار می‌رویم و نه در پی نگاهی نو به آن انسان. در اینجا ریشه اندریافت ما از "بیداد" نه در خود این پدیده، که در رفتار کسی است که او را به دادگری می‌شناسیم و پذیرفته‌ایم. سنجه دادگری دیگر خود دادگری نیست، که انسان دادگر است.

پس جای شگفتی نیست که آقای اشکوری بر من ریشخند می‌زند که گویا « واقدی و طبری را تازه کشف کرده و با چند نقل قول ابتر از اینان برای اثبات دعاوی [ام] کفایت می‌کند». از دیدگاه من کسی که در ده سال بیش از یکسد و ده بار (یازده جنگ در هر سال، نزدیک به یک جنگ در هر ماه)  با دیگران جنگیده، بکار بردن زور و شمشیر زدن را برای گسترش دین روا می‌داند. سنجه من در این میان خود پدیده و درونمایه واژه ستیزه‌خوئی و جنگ‌جویی است و نه کسی که دست به اینکار یازیده. برای دیندارانی که پیامبرشان را ابرمرد آرمانی خود می‌دانند ولی، این محمد است که باید سنجه‌ای برای کاوش در تاریخ باشد. آنان بدون پژوهش و تنها از سر "ایمان" پذیرفته‌اند که او انسانی آشتی‌جوی و نرم‌خوی بوده‌است، پس باید به این جنگها و کشتارها از نگرگاه دیگری بنگرند. تا بی‌نمونه سخن نگفته باشم، آقای اشکوری در تارنمایش می‌نویسد: «پیامبر از بریره کنیز عایشه پرسید و او به بی‌گناهی عایشه شهادت داد. آورده‌اند که علی کنیزک را کتک زد تا راست بگوید. [...] پیشنهاد و کتک زدنش دو علت داشت، یکی این که از طریق شهادت کنیز بی‌گناهی عایشه آشکار شود و دوم اینکه از نظر علی مصالح اسلام و پیامبر بالاتر از یک زن بود» (6). کتک زدن یک زن بی‌پناه (بَرده) بویژه هنگامی که هیچ گناهی از او سر نزده باشد، در همه فرهنگها کاری بس نکوهیده و زشت است. ولی از آنجایی که یک شیعه باورمند نیک‌و‌بد را با علی می‌سنجد و نه علی را با نیک‌و‌بد، پس باید برای این کار علی بهانه ای بتراشد و بگوید: «از نظر علی مصالح اسلام و پیامبر بالاتر از یک زن بود» بدینگونه کتک زدن یک برده بی‌پناه کاری درست خوانده می‌شود (7)

همانگونه که پیشتر گفته‌ام گفتگو با دینورزان بسیار سخت است. ریشه این سختی را ولی باید در این نکته جست که برای کسی چون من، هیچ پدیده‌ای (انسان، کتاب، ..) مقدس و پرسش‌ناپذیر نیست. من اگر اندیشه‌های زرتشت، یا مزدک بامدادان را می‌ستایم، راه خرده‌گیری بر آنان را نیز بر خود نمی‌بندم، چرا که در آنان نه پدیده‌هایی ورجاوند و آسمانی، که مردمانی اندیشمند می‌بینم که کردار و گفتار و پندارشان تهی از کاستی نبوده‌است، پس اگر کسی این کاستیها را باز گفت، نیازی در خود نمی‌بینم که او را "مزدک‌ستیز" یا "زرتشت‌هراس" بنامم. کوروش در همسنجی با همزمانان خود بسیار روادارتر و انساندوست‌تر بود. با این همه نمی‌توان همه کارهای او را، تنها از آن رو که او "کوروش" است ستود و یا برای زشتیهایشان بهانه تراشید.

اندیشورزان مسلمان –چه نواندیش و چه کهنه‌اندیش – ولی پدیده‌های قدسی خود را سنجه‌ای برای واکاوی دیگر پدیده‌ها می‌دانند. آنان با باور بر اینکه قرآن سخن الله است، نمی‌توانند کاستیهای آنرا بپذیرند، چرا که سخن خداوند نمی‌تواند کاستی داشته‌باشد و یا در گذر زمان درستی خود را از دست بدهد، "کاستی" و "وابستگی به زمان" از ویژگیهایی هستند که دینداران آنها را "اوصاف سلبیه" می‌نامند (ویژگیهایی که با داشتنشان خدا، جایگاه خداوندی خود را از دست می‌دهد). الله – وبناچار سخن او - از نگر آنان "لازمان و لامکان" است.

چگونه می‌توانیم با مسلمانان نواندیش گفتگو کنیم؟ اینان بهر روی بخشی از نیروی کنشگر جامعه ما هستند و در آینده نیز همچنان خواهند بود. بگمان من راه گفتگو بر سر گوهره اسلام و گنجایش آن برای دموکراسی، و همچنین حقوق زنان، دگراندیشان و دگرباشان در آن اگر بسته نباشد، دست‌کم بسیار دشوار است. "ایمان" و "تقدس" بخودی‌خود و پیشاپیش راه را بر هر گفتگویی می‌بندند.  چنانکه دیدیم، پرسشگر باید پیش از هر گفتگویی نخست در برابر چشمان "مؤمن" برهنه شود و انگیزه پنهان خود را بدو نشان دهد، که اگر نکند، پاسخی از "مؤمن" نخواهد گرفت. پس باید گوی گفتگو را از سپهر آسمانی فروکشید و به میدان زمینی کشاند، به جایی که پرسشها گوهره دین را نشانه نروند و "مؤمن" را بر سر ایمانش ملرزانند، چرا که او نیز باشتاب دروازه‌های دژ ایمان را می‌بندد و در پشت باروهای آن سنگر می‌گیرد. با این دسته از کنشگران باید بر سر پرسمانهای این‌جهانی مانند برابری زن‌و‌مرد، حقوق‌بشر و حقوق‌شهروندی گفتگو کرد و بر سر آزادی شهروندان در گزینش دین، آئین، پوشش و هزاران حق این‌جهانی دیگر. همانگونه که بارها نوشته‌ام، هرکسی با هر باور و اندیشه و ایمانی تا هنگامی که به این حقوق پذیرفته‌شده جهانی پایبند باشد، بخشی از جنبش بزرگ آزادی‌خواهانه مردم ایران است،

در این چارچوب با هر کسی می‌توان گفتگو کرد.   


خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
----------------------------------------------------------------
http://yousefieshkevari.com/?cat=7 .1
2. همچنین و برای مشتی نمونه خروار بنگرید به:
رَبَّنَا إِنَّکَ تَعْلَمُ مَا نُخْفِی وَمَا نُعْلِنُ ِ / پروردگارا ! یقیناً تو آنچه را ما پنهان مى‏داریم و آنچه را آشکار مى‏کنیم ، مى‏دانى، ابراهیم آیه 38
أَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَیْتُمْ وَمَا أَعْلَنتُمْ ِ / من به آنچه پنهان مى‏داشتید و آنچه آشکار کردید داناترم، ممتحنه آیه 1
وَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُور / از خدا پروا کنید که براستی او بر راز دلها آگاه است، المائده آیه 7
قُلْ إِن تُخْفُوا مَا فِی صُدُورِکُمْ أَوْ تُبْدُوهُ یَعْلَمهُ اللّهُ / بگو اگر آنچه در سینه‏هاى شماست ، پنهان دارید یا آشکار کنید ، خدا آن را مى‏داند، آل عمران آیه 29
Inquisition .3
Inquirere .4
5. اینکویزیتورها نخست تنها از میان "اسقفها" برگزیده می‌شدند، در گذر چند سده قاضیان نیز می توانستند به این جایگاه دست‌یابند  .
http://yousefieshkevari.com/?p=2098 .6
7. شوخی آنجا است که آقای اشکوری گفتاوردهای تاریخی و با نام و نشان مرا "چند نقل قول ابتر" مینامد. آیا من در یک نوشته دو برگی باید 551 برگ از تاریخ طبری (از تبارنامه تا مرگ محمد) و 948 برگ تاریخ المغازی (سرتاسر کتاب) را در زیر نوشته خود بنویسم؟
 

سه‌شنبه ۶ مارس ۲۰۱۲

نشستن در آماج

نگاهی به دو نوشته آقای یوسفی اشکوری


همسخنی و بگومگو با اندیشورزان مسلمان، چه نواندیش باشند و چه کهنه‌گرا کار آسانی نیست. بویژه که اینان اگر سخنی را بر خوشایند خویش نیابند و پاسخ بدان را آزارنده روان خود بیابند، آنرا یکسر نشنیده می‌گیرند. نمونه این رفتار را نزدیک به یک سال پیش از آقای گنجی دیدم، هنگامی که پرسیده بود «اما پرسش این است که آیا راه تحول دینی بر مسلمان‌ها بسته است و این راه فقط بر یهودیان و مسیحیان باز بود؟ چه تفاوتی میان قرآن با تورات و انجیل وجود دارد که به این اجازه‌ی تحول را نمی‌دهد و به آن دو اجازه می‌دهد؟» و من در جستاری سه‌بخشی به آن پاسخ دادم (۱). با اینهمه بر این باورم که سخن باید روی به مردم داشته باشد، تا اندیشه‌ها آشکار گردند و آگاهی فزونی یابد، که هیچ اندیشه‌ای نمی‌تواند ببالد و شکوفان شود، اگر که خود را در تیررس نگاه خرده‌گیر همگان ننهد.

در این نوشته سر این را ندارم که که به درونمایه سخنان آقای اشکوری درباره اسلام و دموکراسی بپردازم. آنچه که مرا به نگاشتن این سخنان وامی‌دارد، دو فراز گوناگون در نوشته‌های ایشان است؛ نخست دشنامواره "دین‌ستیز" که ایشان و دیگر اندیشورزان مسلمان در بکارگیری آن بسیار گشاده‌دستند، و دوم انگشت سرزنشی که ایشان بروی این "دین‌ستیزان" برآهیخته‌ و آنان را "جاهل" و ناآگاه از اسلام و تاریخ آن نامیده است.

یک)

همانگونه که گفتم، این دسته از اندیشورزان (
۲) در بکارگیری واژه "دین‌ستیز" بسیار گشاده‌دستند. آقای اشکوری یکبار دیگر هم در گفتگویی با آقای ماشاءالله آجودانی و در پاسخ به این پرسش که چرا از گفتگو با خرده‌گیران به اسلام گریزان است، آقای آرامش دوستدار را – که این یکی براستی یک اندیشمند است – "اسلام‌ستیز"ی خوانده بود، که «با زشتترین کلمات از اسلام و مسلمانها و دیندارها معتقداتشان صحبت می‌کند» (۳). همین دشنامواره را آقای اکبر گنجی در نوشتاری بنام "ننگ مسلمان بودن" در کنار "اسلام‌هراس" در باره خرده‌گیران به اسلام بکار برده است. اینان هردو بی‌آنکه ویژگیهای این ستیز و مرزهای آن را با نگاه موشکاف و خرده‌گیر به خواننده بشناسانند، هر آنکس را که به اسلام آنان ایمان نمی‌آورد، در ستیز با، و هراس از آن می‌بینند. ریشه این نگاه را در کجا باید جُست؟

مسلمانان خود را "مؤمن" یا "کسانی که ایمان آورده‌اند" می‌نامند. روی سخن الله در قرآن
۱۹۲۶ بار با "يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ" است که همان "ایمان آوردندگان" باشند. اگر به ریشه راستین واژه "ایمان" نگاهی بیفکنیم، شاید اندکی به ریشه های رفتار هراس‌آلود و خشم ‌آگین این مسلمانان نزدیک شویم و دریابیم که چرا آنان هرگونه پرسشگری درباره چرائی فرمانهای اسلام را "اسلام‌ستیزی" می‌نامند. "ایمان" به وارون آنچه که بیشتر مردم می‌پندارند، "باور" نیست. ایمان از ریشه "امن" است که "امنیت" و "ایمنی" نیز همریشه آنند. در سکه های بجا مانده از سده هفتم سکه هایی هست که بروی آنان به پهلوی نوشته شده است: « معاویه امیر ی ولویشنیکان ». امیر یک هزوارش آرامی است که در زبان پهلوی کاربرد داشته است. "ولویشنیک" نیز از ریشه "ووروییستن" پهلوی به معنی "پناه‌یافتن" است. بدینگونه و از آنجا که در دهه‌های پسین‌تر گزاره "... امیرالمؤمنین" بر روز سکه های اسلامی پدیدار می‌شود، میتواند "ولویشنیک" را برابرنهادی برای "مؤمن" دانست و به این سخن رسید که مؤمن نه یک "باورمند"، که یک "پناه‌یافته" است. مسلمانان با ایمان آوردن، پیش از آنکه به باوری نوین برسند، به پناهگاهی استوار دست می‌یافتند. بدینگونه می‌توان دریافت که این پناه‌یافتگان در هراسی همیشگی از فروریختن سنگرگاه خویش باشند و در هر کسی که بخواهد پایه‌های این بنیان بسته را اندکی بلرزاند، یک "ستیزه‌جو" ببینند. بگمان من آنکه می‌هراسد، ما خرده‌گیران نیستیم، که ما تنها و تنها در پی آنیم که این شب تیره هزار و چهارسد ساله را چراغی بیفروزیم، این دین‌باوران پناه‌جسته در پشت باروهای دژی هزار و چهارسد ساله‌اند که در هراس از بی‌پناهی خویش هر پناه‌نایافته‌ای را به چشم دشمن می‌نگرند. بگمان من این پدیده "همه‌دشمن‌انگاری" که بزبان فرنگی به آن پارانویا می‌گویند، بیشتر به این نکته بازمی‌گردد که کسانی چون آقای اشکوری و گنجی بر سست بودن بنیانهای اندیشگی خویش آگاه شده‌اند و درست بمانند جمهوری اسلامی که در هر صدای ناهمخوانی یک دشمن می‌بیند، اینان نیز هر دگراندیش خرده‌گیری را "دین‌ستیز" می‌نامند و «چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزند».

دو)

آقای اشکوری در پاسخ به م. بی‌نیاز می‌نویسد (
۴): « به تجربه دریافته‌ام که روشنفکران غیر‌مذهبی و به ویژه دین‌ستیزان این جریان غالبا همان اندازه از دین و تاریخ و منابع اسلامی اطلاع دارند که توده‌های عامی مذهبی. دلیل آن نیز روشن است. هر دو طایفه دینشان را عموما از روحانیان و آن هم از بی‌سوادترینشان یعنی جامعه وعاظ و به عبارتی روضه‌خوانها آموخته‌اند نه از تحقیق عالمانه و آزاد شخصی».
اگرچه در این سخن هسته‌هایی از راستی می‌توان یافت، باید آقای اشکوری را گفت: «آنرا که در خانه‌ای چوبین نشسته، آتشبازی نشاید!». ایشان در همان نوشته در باره کوروش بزرگ می‌نویسد: «ایشان به خدای واحد و برتر (=اهورامزدا) باور عمیق داشت [...] درست است که کوروش گویا پیرو دین خاصی نبود اما چگونه است که وی فتوحات و اعمال خود را همزمان هم به فرمان اهورامزدا می‌داند و هم به فرمان مردوک بزرگ و برتر خدای بابل و هم یهوه خدای یهود؟» و برای باوراندن سخن خود به خواننده "تمام منابع و از جمله کتیبه‌های وی از جمله کتیبة فتح بابل در
۵۳۹" را گواه می‌گیرد. تا آنجا که من خوانده و آموخته‌ام، کوروش بزرگ "کتیبه‌ها" ندارد و تنها نوشته‌ای که از او یا بنام او بر جای مانده، "استوانه کوروش" است که آنرا منشور حقوق بشر نیز می‌نامند. ولی در همان بگفته آقای اشکوری "کتیبة فتح بابل در ۵۳۹" نیز هیچ سخنی از "اهورامزدا" در میان نیست، چه رسد به آنکه کوروش کارهای خود را به فرمان او دانسته باشد. تنها خدایانی که در این گِلنوشته از آنان نامبرده‌ می‌شود، "مردوک" است و "بعل" و "نبو"، که "بعل" نیز خود از نامواره‌های مردوک است. حتا خدایان اکد و سومر نیز بنام خوانده نمی‌شوند، یهوه که جای خود دارد. آنکه اهورامزدا را یار و یاور خویش می‌نامد، نه کوروش، که داریوش بزرگ است. این اوست که همواره و در هر سنگ‌نوشته‌ای اهورامزدا را می‌ستاید و خود را فرمانبر او می‌داند. من برگردان این گِلنوشته را بزبانهای پارسی، آلمانی و انگلیسی خوانده و کاویده‌ام و تا به امروز سخنی از "اهورامزدا" در آن ندیده‌ام. آقای اشکوری اگر نمونه دیگری از این استوانه را در دسترس دارد، شایسته است که آنرا به پارسی برگرداند و در دید خوانندگان و دانش‌پژوهان بگذارد. با این همه در این بخش نوشته ایشان یک پدیده دیگر هم خودنمائی می‌کند، که همانا ستیز بی‌پایان اندیشورزان مسلمان با همه نمادهای فرهنگ کهن ایران باشد، این دسته از مسلمانان از آنجائی که کیستی ایرانی را در ستیز با کیستی اسلامی خود می‌دانند و در آن به چشم دشمنی می‌نگرند که "ایمان" یا پناهگاه آنان را سست می‌کند، در هر بزنگاهی نیشی نیز بر نمادهای فرهنگ ایرانی می‌زنند، تا جایی که با گواه گرفتن "برخی از مورخان" که نه نام دارند و نه نشان، «رفتار ظاهرا حقوق بشری این شاهنشاه بزرگ پارسی را ناشی از سر مصلحت اندیشی سیاسی و حتی فریب می‌شمارند و از این رو شخصیت اخلاقی او را نیز به چالش می‌کشند». هنوز برخورد نواندیشان‌دینی با "جمهوری‌ایرانی"، "نشان شیروخورشید" و شعار "جانم فدای ایران" از یادها نرفته‌است.

این ولی همه داستان نیست. ایشان هرگز خود را ایران‌شناس نخوانده و دبیره میخی را نمی‌شناسد و اگر هم بشناسد زبان اکدی نمی‌داند که گِلنوشته را خود بخواند. ولی هنگامی که به اسلام می‌رسیم، دیگر نمی‌توان چشم بر تاریخ‌سازیهای یک حجت‌الاسلام پیشین پوشید. ایشان یکبار دیگر هم در گفتگو با دویچه‌وله در باره حجاب – و باز هم با گواه گرفتن همان "مورخان" بی‌نام و نشان - گفته بود: «چادر هیچ ارتباطی با اسلام و سنت‌های عربی ندارد. همین الان هم کشورهای عربی چیزی به نام چادر نمی‌شناسند. قبل از قاجار هم، چادر بین زنان دربار پادشاهان ساسانی رواج داشته». دستکم از دو شاهبانوی ساسانی - پوراندخت و آزرمیدخت - سکه‌هایی بجا مانده (
۵) که پوشش آنان را بخوبی نشان می‌دهند و گمان نبرم که آقای اشکوری در "درباری" بودن این دو شاهبانو بگومگویی داشته باشد. از آن گذشته انبوهی از سینی‌ها، جامها، کوزه‌ها و بشقابهای زرین و سیمین و سنگتراشیده هایی (برای نمونه طاق بستان) از آنروزگار بجا مانده که – باز هم تا جایی که من دیده ام و خوانده ام – جای پایی از "چادر" در آنها نمی‌توان یافت، اگر چه همه این آفریده‌های هنری شاه و پیرامونیان او (بخوان زنان درباری) را نشان می‌دهند. اگر آقای اشکوری در این باره هم یافته‌های تازه‌ای در دسترس دارد، مرا وامدار خود خواهد کرد. از آن گذشته دانسته نیست که چرا این پدیده ننگین "حجاب" تنها در میان مسلمانان است که چنین گسترش دارد، تا جایی که زنان در گذر از آن باید تازیانه و زندان را بجان بخرند؟ چرا زرتشتیان که بازمانده ساسانیانند، از آئین مادران خود دست کشیده اند؟ حجاب پدیده‌ای‌ است که از آن دفاع نمی‌توان کرد، پس چه بهتر که گناه آن بر گردن ساسانیان افکنده‌شود، مبادا که ستونهای پناهگاه (بخوان ایمان) بلرزه بیفتد. با این همه بر این گمانم که می‌توان گشاده‌دستی کرد و اینرا که آقای اشکوری کوروش را به "دین مبین زرتشتی مشرف" می‌کند و چادر بر سر پوراندخت می‌افکند، بر ایشان بخشید. من به وارونه ایشان این همه داده‌های درهم و بی‌پایه را به پای "جهل" او نمی‌نویسم، اگرچه ایشان را فرامی‌خوانم که اندرز خود را بکار بگیرد و بجای پرسه زدن در اینترنت اندکی هم "تحقیق عالمانه و آزاد شخصی" کند.

ولی هنگامی که یک حجت‌الاسلام – که پیشتر دیگران را جاهل و ناآگاه از تاریخ اسلام خوانده است - در باره تاریخ اسلام سخنانی بس شگفت‌آور بزبان می‌آورد، دیگر نمی‌توان چیزی را بر او بخشید. ایشان در نوشته دیگری بنام "اسلام و دموکراسی" می‌نویسد: «هیچ یک از شهروندان، چه مسلمان و چه غیرمسلمان، تا زمانی که اصول دمکراسی رعایت می‌شود ، نباید از حدود قانون تخطی کنند و خشونت نشان دهند، به همان گونه که پیامبر اسلام هم برای بدست آوردن قدرت سیاسی شمشیر از نیام بیرون نیاورد. مثال دیگر رفتار حضرت علی می‌باشد. هر چند حق جانشینی با او بود ولی نکوشید که با تکیه برشمشیر به حکومت برسد». در اینجا و با گواه گرفتن تاریخنگارانی که نوشته‌هایشان شالوده نخستِ تاریخنگاری اسلامی است و به وارون "مورخان" آقای اشکوری هم نام و نشان دارند و هم شناسنامه، می‌خواهم نشان دهم که این سخن از پایه بیراه و نادرست است. همینجا ناگزیر از گفتنم که من همه این تاریخهای شناخته شده را برساخته می‌دانم و همانگونه که بارها نوشته‌ام، در آنها تنها سایه‌های کمرنگی از رخدادهای آن سالیان می‌یابم. با این همه از آنجایی که هیچ نوشته دیگری بجز این تاریخها در باره اسلام و محمد در دسترس نیست، بناچار به بررسی همانها می‌پردازم.

محمد در مکه دست به شمشیر نبرد، زیرا که نه هوادارانی انبوه داشت و نه سنگری برای جنگیدن، او چنان ناتوان بود که سرانجام راهی جز گریز شبانه از مکه نیافت. در مدینه ولی روزگاری دیگر چشم براه او بود. در اینجا هم انبوهی از جنگجویان دشمن مکه (قبیله اوس و خزرج) پیرامون او گردآمده بودند و هم سنگرگاهی برای گریز (شهر یثرب یا مدینه‌النبی) در دسترسش بود. واقدی می‌نویسد: «اولین پرچمی که پیامبر (ص) برافراشت و آنرا به حمزه بی عبدالمطلب سپرد تا به کاروان قریش حمله کند در ماه رمضان و آغاز هفتمین ماه هجرت بوده است، [...] و در ماه صفر (یازدهمین ماه هجرت) شخصا آهنگ سرزمین "ابواء" کرد و بدون هیچگونه برخوردی به مدینه مراجعت فرمود» (
۶). ابن هشام، البصری ، طبری، ابن خلدون و ابن اثیر نیز همین گزارش را با اندکی کم و بیش آورده اند. می‌بینیم که محمد تنها شش ماه پس از کوچ به مدینه و یافتن همپیمانانی جنگجو و نیرومند، شمشیر از نیام بیرون کشید. براستی نیز می‌شد که سخن در باره جنگجوئی محمد را در همین جا بپایان برد، آیا این که نخستین کتاب نوشته شده در باره زندگی محمد "کتاب‌المغازی" (کتاب جنگها) نام دارد، خود گویای همه چیز نیست؟ جستجویی بی‌یکسویانه و بدور از "ایمان" در تاریخهای شناخته شده و پذیرفته‌شده از سوی همه مسلمانان یعنی "کتاب المغازی" (محمد ابن عمر واقد الواقدی)، "سیره ابن هشام" (ابومحمد عبدالملک بن هشام)، "کتاب الطبقات الکبیر" (محمد ابن سعد ابن منیع البصری) و "تاریخ الرسل و الملوک والخلفاء" (محمد ابن جریر بن یزید الطبری) که نوشته‌های پایه در تاریخنگاری اسلامی هستند، و همچنین در نوشته‌های ابن‌خلدون و ابن‌اثیر و دیگران که پس از آن پیش‌گفتگان تاریخ نوشته اند، نشان می‌دهد که اسلام اگر از یثرب و دو قبیله اوس و خزرج بگذریم، تنها و تنها به زور شمشیر بود که در سرزمینهای عربی گسترده شد. و اگر آقای اشکوری بدنبال رفتار محمد با شکست‌خوردگان می‌گردد – آنهم از زبان مورخ با نام و نشانی چون واقدی -، بخواند که: «نبّاش بن قیس گفت: ما به همان ترتیب که بنی‌نضیر تسلیم شدند، تسلیم می‌شویم [...] اجازه بدهید که خون ما محفوظ بماند و زن و بچه ما را به خودمان واگذارید. پیامبر فرمود به هیچ وجه موافقت نمی‌کنم، مگر اینکه تسلیم فرمان من شوید [...] اصحاب پیامبر به کندن (گودال) مشغول شدند و آن حضرت با بزرگان و اصحاب نشسته بودند و مردان بنی‌قریظه را دسته دسته می‌آوردند و گردن می‌زدند». تاریخنگاران نامبرده در دهسال فرمانروائی محمد بر مدینه ۲۹ یا ۳۰ "غزوه" و بیش از ۸۰ "سریه" را گزارش کرده‌اند (بیش از ده جنگ در سال). آیا آقای اشکوری براستی بر آن است که «پیامبر اسلام برای بدست آوردن قدرت سیاسی شمشیر از نیام بیرون نیاورد»؟ راستی چه کسی از تاریخ اسلام آگاهی ندارد؟

گواه گویای اینکه این مردمان همه از ترس کشتار و بردگی و نه به خواست خود مسلمان شده و به محمد گرویده بودند، پشت کردن بخش بسیار بزرگی از آنان به اسلام و سرپیچی‌شان از فرمان جانشین محمد است، رخدادهایی که در تاریخ به "جنگهای ردّه" شناخته می‌شوند و طبری در پوشینه چهارم کتاب خود برگهای 1354 تا 1522 بدانها پرداخته است.

در باره علی نیز تاریخ چیز دیگری می‌گوید، آنهم نه "مورخان بی‌نام و نشان" آقای اشکوری، که همان تاریخنگاران پذیرفته شده که نامشان را آوردم. اینکه «حق جانشینی با او بود» تنها و تنهاباور شیعیانی چون آقای اشکوری است و سُنیان (هشتاد و پنج درسد مسلمانان) این حق را از آن ابوبکر می‌دانند. ولی چرا علی دست به شمشیر نبرد؟ طبری (پوشینه چهارم، برگ
۱۳۳۵)
می‌نویسد: «چنان بود که علی در زندگانی فاطمه جمعی را اطراف خود داشت و چون فاطمه درگذشت، کسان از دوروبر وی پراکنده شدند [...] چون علی دید که مردم از دوروبر وی پراکنده شدند، با ابوبکر از در صلح درآمد و کس فرستاد که پیش ما بیا و هیچکس با تو نیاید که خوش نداشت عمر بیاید و خشونت وی را می‌دانست». آری! علی خشونت عمر را به نیکی می‌دانست.

من همان اندازه که گفتگو را دوست دارم، از بگومگو بیزارم. از آقای اشکوری نیز (همچون آقای گنجی) چشمداشت یک گفتگوی آگاهی‌بخش را ندارم، چرا که گفتگو و ایمان هرگز در یک جا نمی‌گنجند و کسی که دین را برای "هدایت انسان" می‌خواهد، خود را فراتر از گفتگو می‌داند و تنها بدیگران (برای هدایتشان) اندرز می‌دهد. با اینهمه خاموش نیز نمی‌توانم نشست، هنگامی که اندیشمندان این آب و خاک به تیر ناسزا زده می‌شوند و باران کلوخ "جاهل" و "ناآگاه" و "اسلام‌ستیز" بر سرشان می‌بارد، که باید آئینه در دست بگیرم و ژرفای ناآگاهی دشنام‌دهندگان را در اندازه دانش خود بدانها نشان دهم، پس آقای اشکوری که خود با سخنانش مرا بدین کار فراخوانده است، مرنجد که سعدی بزرگ گفته است:

چـــو کـــردی با کــــلوخ‌انـداز پیــکار /// ســر خــود را به نــادانی شکستی
چـــو تیــر انداخـتی بر روی دشمن /// چنین دان که‌اندر آماجش نشستی

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد

---------------------------------------------------------

1. بنگرید به "اکبر گنجی و اسلامش، شیر بی‌یال و دم و اشکم که دید"
http://mbamdadan.blogspot.com/2011/04/1.html
http://mbamdadan.blogspot.com/2011/04/2.html
http://mbamdadan.blogspot.com/2011/05/3.html
2. من واژه "اندیشورز" را برای کسانی بکار می‌برم که در باره یک پرسمان اندیشه می‌ورزند، بی آنکه خود اندیشه تازه‌ای بیآفرینند. کسی که در باره یک پرسمان دست به آفرینش اندیشه می‌زند "اندیشمند" (دارای یک اندیشه از آن خود) نامیده می‌شود.
3. بنگرید به برنامه پرگار تلویزیون بی‌بی‌سی یکم دسامبر 2010
http://yousefieshkevari.com/?p=2571
.4
http://www.grifterrec.com/coins/sasania/sas_buran_1.html
.5
6. مغازی، تاریخ جنگهای پیغمبر اسلام، محمد بن عمر واقدی، ترجمه دکتر محمود مهدوی دامغانی ، برگ یک

دوشنبه ۲۰ فوریهٔ ۲۰۱۲

آتادیلیم! (زبان پدری‌ام!)

در پشتیبانی از فراخوان روز جهانی زبان مادری
فارس‌دیللی بیر آنادان دوغان گؤندن بری هر گِئجه آنامین فارسجا اوخولموش لایلای‌لاری، و بویؤک نَنه‌مین تؤرکی دیلینده سؤیلنمیش ناقیللاریلا گؤزلریمی یوخویا یومموشام. فارسی منیم آنادیلیم اولاراق، آذربایجان تؤرکجه‌سی‌دَه "آتادیلیم" اولدو. اوشاقلیق زامانی گئچدی و من "ایکی دیللی" بیر اینسان اولدوم، بیر اینسان که آنادیلینده مدرسه‌یه گئدماقدان قاباق هم اوخویوب و هم یازا بیلردی، آتادیلینده آما ساوادسیز قالمیش، "بیر گؤزدَن کور" بیر آداما بنزییَردی. ایللَر گئچدی و زامان مَنه اؤیرَتدی کی ایرانیمیزین دوغرو ثروتلری تورپاق‌آلتیندا- و اؤستؤنده‌کی ثروتلر دَییل، بو اؤلکه‌نین اَن ماراقلی و اهمیتلی ثروتی، اونون مؤختلیف اینسانلاری، مؤختلیف دیللری، و مؤختلیف کؤلتؤرلَری‌دیر.

ایرانین دموکراسی حرکتی اینسان- و وطنداشلیق حاقلارینی دیریتماقین کَناریندا، بو اؤلکنین اوشاقلارینین آنادیلینده مدرسه‌لرده اؤیرَنماق حقیندَن مؤدافیعه ائتمَگَه دَه گَرَکلیدیر.

اَل آلَه وئریب و بو انترناسیونال آنادیلی گؤنؤن‌ده بیرلیکده بو اساسی اینسان- و وطنداشلیق حاقینی دموکراسی حرکتینین صَفلَرینده تانیشدیریب و اونو آماجلایاق.
--------------------------------------------------------
زادن از مادری پارسی زبان و پدری ترکزبان، از من انسانی دوزبانه ساخت، که از همان روزگار کودکی هر شب با لالائیهای پارسی مادر و داستانهای ترکی مادربزرگش چشم بر جهان خواب می‌گشود. پارسی زبان مادریم بود و ترکی زبان پدریم شد. در جایی که پیش از رفتن به دبستان خواندن و نوشتن به زبان مادریم را فراگرفته بودم، در زبان پدری "بی سواد" ماندم و انسانی را ماننده شدم که یک چشمش کور بود. سالها گذشتند و زمانه مرا آموخت که دارائیهای راستین کشورمان ایران نه در زیر و روی خاک آن، که در گوناگونی انسانهای آن با زبانها و فرهنگهای گوناگونشان است.

جنبش دموکراسی ایران باید در کنار پشتیبانی از حقوق‌بشر و حقوق‌شهروندی از حق بی‌چون و چرای کودکان این آب و خاک در آموزش به زبان مادری نیز پشتیبانی کند.

دست بدست هم دهیم و در این روز جهانی زبان مادری همراه ‌هم این حق بنیادین بشری و شهروندی را به تلاشگران جنبش آزادیخواهی ایران بشناسانیم و رسید به آن را آماج خود کنیم.

*****

چهار سال پیش در نوشتاری درباره زبان مادری و جایگاه آن در حقوق شهروندی (1) نوشته بودم:
«زبان مادری تنها یک ابزار میانجی میان گویشوران آن نیست. اگر این سخن را بپذیریم که آدمی با آموختن هر زبانی از یک جهانبینی نوین برخوردار می شود، زبان مادری را باید آن ابزاری بدانیم که نخستین جهانبینی هر کسی را در ناخودآگاه او جای می دهد، چرا که آموزش زبان – و این سخن را تنها و تنها درباره زبان مادری می توان نوشت – از همان زمانی آغاز می شود که فرد هنوز زاده نشده است و در زهدان مادر صداهای برون را می شنود و رفته رفته با آنها خو می‌گیرد، نخستین صدا، صدای مادر است. همه آن صداهایی که از دهان مادر بدر می آیند، بویژه سخن گفتن و آوازخواندن در ناخودآگاه کودک جای می گیرند و پس از زاده شدن نیز او را بیاد آرامش درون زهدان مادر می اندازند. پس نه تنها جهانبینی، که "کیستی" آدمی نیز از درون زهدان مادر شکل می گیرد».
گذشته از رویکرد فلسفی و انسان‌شناسانه به زبان مادری، باز هم در همان نوشته آورده بودم:

«جلوگیری از آموزش زبان مادری و آفرینش فرهنگی به آن زبان به همان اندازه بیخردانه و ناشدنی است، که به یک شهروند بگوئیم حق ندارد با پولی که از مادرش به او رسیده خانه ای بخرد و یا آنرا سرمایه کند و با کار و تلاش خود از آن سود ببرد».

درست از همین نگرگاه و با همین رویکرد است که هم‌امروز نیز پرداختن به زبان مادری را گفتمانی ناگزیر در جنبش آزادیخواهی می دانم. همانگونه که بارها گفته ام، بر سر حقوق شهروندی چون و چرا نمی‌توان کرد و در پاسخ به آندسته از هم‌میهنانی که رسیدن به این حقوق بی چون و چرا را بزیان یکپارچگی ایران می‌دانند با صدای بلند می گویم، اگر سخن آنان راست است و رسیدن به حقوق شهروندی بنیان این ساختار را به لرزه می‌افکند، باید کاستی را در فرهنگ زیرپایه این ساختار دید و نه در آن حقوق پذیرفته شده جهانی، و با صدایی بلندتر فریاد می‌زنم که

«نابرابری و بزیر پا نهادن حقوق شهروندی، به هیچ بهانه‌ای پذیرفته نیست»

در آن نوشته پیش‌گفته باز هم آورده بودم:
«به گمان من یک دولت مردمسالار گیتیگرا نه تنها باید همه زمینه های شکوفائی زبانهای گوناگون مردم ایران را فراهم کند، که باید آموزش زبان مادری را درست بمانند زبان فارسی اجباری کند و فارسی زبانان را نیز وادارد تا یک زبان دیگر را هم بیاموزند. این کار نه تنها تک تک شهروندان را از یکی از حقوق بی چون و چرایشان برخوردار خواهد کرد (که این خود زمینه ای برای گسترش فرهنگ مردمسالاری و همچنین همبستگی ملی است) که به شکوفائی فرهنگ در ایران نیز کمک شایانی خواهد کرد. [...] این چنین است که از دل آمیزش این آفریده های فرهنگی و هنری یک "کیستی ملی" نوین سربرمی‌آورد، کیستی فراگیری که همچون قالی ایرانی فرهنگها و آئینهای مردمان هشت گوشه این سرزمین در خود تنیده می دارد و هر ایرانی می تواند با نگریستن در آن چهره فرهنگی و "کیستی" خویش را بازبیند. همبستگی ملی و یکپارچگی سرزمینی این چنین است که پدید می آید و به بار می نشیند، و نه با زیرپا گذاشتن حق بی چون و چرای شهروندی».

شوربختانه در یک دهه گذشته پرسمان زبان مادری با تُهی شدن از درونمایه راستینش به افزاری در دست قبیله‌گرایان و نژادپرستان جدائی‌خواه فرارُسته بود که بیش از آنکه بدنبال بالش و پویش زبان مادری خود باشند، در پی ستیز با زبان پارسی بودند. در این ده سال گذشته بخش سترگی از نیروی کنشگران به هرز و زمانی دراز بر سر "زبان برتر، زبان پستتر"، و یا ستیز و کینه‌جویی با هرآنچه که نمادی از فرهنگ ایرانی بشمار می‌آید، بر باد رفت. از دشنامگوئی به فردوسی و شاهنامه گرفته تا ناسزا به همه خاندانهای ایرانی پیش از اسلام تا دروغگوئی و برساختن تاریخ پنداربافته و از همه بدتر آفریدن جانور هراسناکی بنام "شوینیسم فارس" همه آن چیزی بود که قبیله گرایان و نژادپرستان در چنته داشتند. در این میان انگشت سرزنش همیشه کُنشگران پارسی‌زبان را نشانه می‌رفت، چرا که آنان تن به همراهی با جنبشی که خود را "هویت‌طلب" می‌نامید نمی‌دادند. نگاهی به فهرست پشتیبانان این فراخوان ولی نشان می‌دهد که کنشگران سیاسی جنبش آزادیخواهی (چه پارسی زبان و چه دیگرزبان) نه از گفتمان زبان مادری، که از گروگان‌گیران آن – نژادپرستان و قبیله‌گرایان - بود که پرهیز می‌کردند. هیچکس، اگر سرسوزنی پایبندی به حقوق‌بشر و گفتمان برابری انسانها داشته باشد، نمی‌تواند در کنار کسانی بنشیند که آشکار و بی‌پرده پارسی‌زبانان را دچار "نقص کروموزومی" و "بی‌شعور" می‌خوانند و پزشکان و کارشناسان دانش ژنتیک را گواه می‌گیرند (2). بدیگر سخن و با همه ارجی که بر حقوق شهروندی می نهیم:

«همکاری با نژادپرستان، به هیچ بهانه‌ای پذیرفته نیست»

از همین رو است که شادمانی من از خواندن فراخوان امسال دو چندان می شود، هنگامی که می‌بینم کار بدست کاردانانی افتاده که به زبان مادری نه از نگرگاه نژادپرستانه و قبیله‌گرایانه، که از نگرگاه حقوق شهروندی می‌نگرند. باید از آموزه‌های این دو دهه گذشته آموخت، باید به تلاشگران جنبش آزادیخواهی آموخت که:

یک) برای ساختن یک ایران شکوفا با ایرانیانی سربلند باید تیشه بر ریشه "همه" نابرابریها نهاد و

دو) گوناگونی فرهنگی و زبانی و دینی بهترین سرمایه برای رسیدن به یک دموکراسی ناب است. از یاد نبریم که نخستین گام در راه دراز دموکراسی پذیرفتن گوناگونی مردم است. این پذیرش را با گوناگونی زبانی و فرهنگی آغاز کنیم.

و باز هم از یاد نبریم، نزدیک به همه کنشگران سیاسی ایران، زنانی را که روز هفدهم اسفندماه پنجاه‌و‌هفت برای رویاروئی با حجاب اجباری به خیابان آمده بودند، در برابر چماق‌کشان جمهوری نوپای اسلامی تنها گذاشتند. سه دهه کار فرهنگی در کنار تلاش پیوسته سیاسی بود که به مردان و زنان نرینه‌اندیش این آب و خاک آموخت، که آزادی، بدون آزادی زن دست یافتنی نیست. تلاشگران زن بجای دشنام‌دهی و ناسزاگویی به "شوینیسم مردانه" (که این یکی به وارونه "شوینیسم فارسی" پنداربافته نیست و هستی بیرونی دارد)، و بجای آنکه گناه همه تیره بختیها و سیه‌روزیهای خود را بگردن مردان بیاندازند، با پایداری و ایستادگی به مردان ایرانی، این شاگردان بازیگوش و سربه‌هوا، فهماندند باید از برتریهایی که دینفروشان برای آنان دست‌وپا کرده‌اند چشم بپوشند، تا بتوانند دوشادوش و دست در دست زنان پای در راه دراز رهائی بگذارند. تنها و تنها در سایه این روشنگریها و آگاهی‌بخشی پیوسته بود که مردان این آب و خاک نیز بگونه‌ای روزافزون به جنبش برابری زن‌و‌مرد پیوستند.

مانند همیشه از زنان این آب و خاک بسیار می توان آموخت. نه تنها پارسی زبانان، که گویشوران دیگر زبانها نیز باید به جایگاه زبان مادری در همه پهنه‌‌های زندگی یک انسان پی‌ببرند، همگان – و بویژه پارسی‌زبانان - باید بیاموزند که دموکراسی، آزادی و سربلندی و آسایش در کشوری که همه نابرابریها در آن از میان نرفته باشند، هرگز دست‌یافتنی نخواهد بود. از میان برداشتن نابرابری زبانی و فرهنگی نیز بمانند پیکار برای برابری میان زنان و مردان، نیازمند یک تلاش گسترده ملی است.  

با آرزوی اینکه در ایران فردا همانندان من زبان پدری‌ را نیز همچون زبان مادری در دبستانها بیاموزند و به دو چشم بینا در جهان پیرامون خویش بنگرند.  

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
----------------------------------------------------------------------------
1. زبان مادری، زبان رسمی، زبان سراسری

2. علیرضا اردبیلی در گفتگوی پالتاکی
ایشان یکی از شش هموند هیئت هماهنگی کنگره مؤسس "انجمن قلم آذربایجان جنوبی" است

یکشنبه ۲۹ ژانویهٔ ۲۰۱۲

از سر راه خود کنار برویم (سه)

پی نوشتی بر "شاهزاده و گدا"

نوشته‌هایی که در واکنش به «شاهزاده و گدا» و همچنین دو بخش نخست این جستار نگاشته شده‌اند، نشان می‌دهند که آقای رضا پهلوی با کنشگری خود نیروهای اپوزیسیون را با پرسمانی نو روبرو کرده‌است. من از گوشزدهای هم‌میهنان فرهیخته چه در پیامهایشان و چه در نوشته‌های جداگانه‌شان بهره‌های فراوان برده‌ام و همچنان می‌آموزم. ولی با خواندن برخی از این پیامها و همچنین رایانامه هایی که بدستم می‌رسند، گاه در شگفت می‌شوم. تا نمونه‌ای آورده باشم، خواننده نازنینی نوشته است: «آقای بامدادان! تا بحال نوشته‌های شما را با علاقه می‌خواندم، متأسفم  که می‌بینم در اثر اقامت طولانی در خارج از کشور شما هم به صف سلطنت‌طلبان پیوسته‌اید». من چنین سخنانی را به پای این می‌نویسم که از بازگوئی آنچه در دل و در سر دارم ناتوانم و بدینگونه گناه برداشت نادرست این دسته از هم‌میهنان را خود بر گردن می‌گیرم. پس بازگوئی چندین باره چند نکته را ناگزیر می‌بینم:

1. من یک جمهوری‌خواهم. اینرا در نوشته‌ای دیگر (1) و در ستایش از "جمهوری‌ایرانی" آشکارا گفته‌ام، و بارها نیز آورده‌ام که پدید آوردن گفتمانی بنام "جمهوری‌ایرانی" یکی از هوشمندانه‌ترین نوآوریهای جنبش سبز در سرتاسر تاریخ کوتاهش بوده است. جمهوری‌خواهی من تنها از سر این است که "جمهوری‌ ناب" را آسان‌ترین، بی‌دردسرترین و سرراست‌ترین راه برای رسیدن به خواسته‌های جنبش آزادیخواهی مردم ایران و نهادینه‌شدن ارزشهای جهانی همچون حقوق بشر، حقوق شهروندی، برابری زن و مرد، آزادی گفتار و اندیشه و همچنین آزادی گزینش، در کشورمان ایران می‌دانم. با این همه من نیز همچون آقای پهلوی که می‌گوید: «اگر مردم جمهوری را برگزینند، من به بیش از نود‌در‌سد خواسته هایم رسیده ام»، برآنم که اگر مردم یک رژیم پادشاهی مشروطه چون اسپانیا و دانمارک و بلژیک و هلند را برگزینند، من به بیش از نوَد‌و‌نُه‌درسد  خواسته‌هایم رسیده‌ام.

2. از همان نوشته نخست (شاهزاده‌و‌گدا) تا بدینجا هرگز سخن بر سر دوگانه "پادشاهی یا جمهوری" نبوده‌است. چنین پرسمانی درونمایه کنشگریهای آقای پهلوی نیز نیست. همچنین سخن من هرگز بر سر این نبوده‌است که با شادمانی از این که سرانجام "رهبر"ی پیداشده و پای در میدان گذارده است، همگان را به پیروی از او بخوانم. در این چند نوشته پی‌در‌پی تنها در پی آن بوده ام که "رویکرد" بخش بزرگی از اپوزیسیون را بزیر نگاه خرده‌بین بگیرم و در اندازه توانم به آسیب‌شناسی جنبش آزادیخواهی بپردازم. گریز به گذشته‌ها و آوردن نمونه های تاریخی نیز تنها و تنها از آن رو بوده است که از سویی نگاه تنگ و سنگواره‌گون نیروهای ایدئولوژیک به تاریخ (بویژه به تاریخ پنجاه‌وهفت ساله پهلویها) را نشان دهم و از سوی دیگر به کسانی که از آقای رضا پهلوی (از آن رو که پسر واپسین شاه است و نام خانوادگیش پهلوی است) بازجویی می‌کنند، از زبان عیسای ناصری گوشزد کنم: «هر آنکس که هرگز گناه نکرده است، هم او سنگ نخست را پرتاب کند». از همین رو شگفتی و افسوس من پایانی نمی‌یابد، هنگامی که می‌خوانم  برخی از هم میهنان این تلاش من برای داوری دادگرانه را "دفاع از جنایتهای شاه" می‌بینند.

3. چیزی بنام "تاریخ‌‌ناب" هستی ندارد. آنچه که ما تاریخ می‌نامیم، تنها "خوانشی از تاریخ" است که برآیند رویکرد ما به یک رخداد تاریخی است و رویکرد ما نیز همگام با آگاهی ما از جهان پیرامونمان دچار دگرگونی و دگردیسی می شود. پس اگر من و بسیارانی چون من روزگاری از دوران پهلویها تنها سرکوب آزادیها و خودکامگی و زراندوزی آنان را می دیدیم، امروز و با رسیدن به آگاهیهای نوین و در پی آن دست‌یافتن به نگاهی دیگر، آن بخش سودمند این دوره را نیز می توانیم دید. نام این کار "سپیدنمائی" نیست، چرا که سپیدنمایی نیز همچون سیاه‌نمایی یک نگرش نادادگرانه و یکسویه است که آدمی را به کژراهه می‌کشاند. با چنین نگاهی دیگر هیچ چهره تاریخی نه دیو است و نه فرشته؛ امیرکبیری که جنبشهای مردمی را در خون خفه می کند، همان امیرکبیری است که نخستین پایه های ایران نوین را استوار کرده است. رضاشاهی که دستش نه تنها به خون آزادیخواهان، که به خون بسیاری از یاران نزدیک خودش نیز آلوده‌است، همان رضاشاهی است که زنان ایرانی آزادیشان را بروزگار او بدست آوردند و کشورمان یکی از بزرگترین گامهای تاریخی اش را در نوسازی و نوگرائی و پیشرفت بروزگار او برداشت. این همان پدیده شگفتی است که تاریخش می‌خوانیم، از دیوها کردار فرشتگان سرمی‌زند و فرشتگان کارهای دیوگونه می کنند، مگر نه است که دیوانگی از ریشه دیو است؟ تاریخ برای دوست یا دشمن داشتن چهره‌های آن نیست که خوانده می شود، تاریخ را از آن می‌خوانند، که کردار و رفتار و گفتار شاهان و وزیران و شورشگران و رهبران را در دو کفه یک ترازو بنهند و در پایان ببیند آیا بود یا نبود آنان بسود مردم و کشور بوده است، یا بزیان آن؟ نه برای کین‌توزی، نه برای برافروختن آتش پدرکشتگی، و نه برای سرکوفتن بازماندگان، که تنها و تنها برای آموختن.    

4. به گمان من "ایرانگرایی" بدین معنی که سود و زیان مردم ایران سنجه‌ای برای درست و نادرستی کُنشها و واکنشها باشد، تنها راه گریز از این دایره بسته‌ای است که آزادیخواهان ایران نزدیک به یکسد سال است خود را در آن زندانی کرده‌اند. از یاد نبریم، من در سپهری از ایرانگرایی سخن می گویم که تنها سردادن شعار "نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران!" (یعنی درخواست بکارگیری سرمایه های ملت ایران برای خود آنان و نه برای ستیزه‌جویان فلسطینی و لبنانی) هم  چپ کهنه اندیش و هم اسلامگرای نواندیش را به فغان و فریاد وامیدارد؛  یکی در این شعار "عرب‌ستیزی و ناسیونالیسم آریایی" می بیند و دیگری دست بدامان دروغ می‌آویزد و می گوید مردم ایران چنین شعاری را نداده‌اند. سخن از ایرانگرایی در سپهری است که در نکوهش "جمهوری ایرانی" سدها برگ نوشته به رشته نگارش درمی آید، در همان سپهری که برافراشتن نشان ملی هزاران ساله ما – خورشید نشسته بر پشت شیر – برچسب "سلطنت‌طلبی" می خورد.

سود مردمان ایران در نهادینه شدن حقوق بشر و حقوق شهروندی (آزادی گفتار و اندیشه، برابری زن و مرد، برخورداری از بهداشت و آموزش و کار، و همچنین برابری بی چون و چرای فرهنگی و زبانی و دینی و آزادی گزینش)  است. پس اگر بدنبال یک همبستگی راستین برای رساندن کشورمان به آن آینده روشن هستیم، چاره‌ای جز این نخواهیم‌داشت، که با پذیرفتن "همه" کسانی که پایبند به ارزشهای پیش گفته باشند، جبهه‌ای فراگیر از نیروهای آزادیخواه پدید‍‌آوریم، که در آن هر کُنش و کوششی که در راستای سودهای ملی ایرانیان باشد، از سوی همگان پشتیبانی شود. بدینگونه واژگان "خودی" و "ناخودی" درونمایه دیگری می‌یابند: خودی هر کسی است که این ارزشهای پذیرفته شده جهانی را بپذیرد و ناخودی کسانی هستند که در برابر این ارزشها به هر بهانه‌ای ایستادگی می کنند و یا برای پذیرش آنها چون و چرا می‌آورند. از یاد نبریم که یکایک مردم حق دارند در اندیشه و نگاه و کردارشان دگرگون شوند، همانگونه که ما شده‌ایم، و از گذشته خود دوری بگزینند، همانگونه که ما گزیده‌ایم. ما نه می‌توانیم و نه اگر هم بتوانیم، حق داریم که انگیزه دیگران را بکاویم و بخواهیم سر از آماجهای نهان آنان دربیاوریم. برای نمونه همانگونه که در "شاهزاده و گدا" آوردم، من عطاءالله مهاجرانی را برای گذشته ننگین و شرم‌آورش در سرکوب آزادیخواهان نیست که بیرون از گروه "خودیها" می دانم. حتا این سخن ایشان نیز، که «در زندگی اقتصادی آقای خامنه‌ای لکه سیاه که هیچ، حتا یک لکه خاکستری هم نیست» در نگر من از او یک "ناخودی" نمی سازد. ایشان نه تنها ناخودی، که دشمن جنبش آزادیخواهی است، چرا که هنوز هم در تارنمای خود فتوای خمینی درباره سلمان رشدی را درست می‌داند و بر آن است که دگراندیشان سزاوار مرگ‌اند. آقای نگهدار نیز که در کنار چنین کسی می‌نشیند، از نگر من به سرکوب حقوق بشر در ایران یاری می‌رساند و در دسته خودیها جای نمی‌گیرد.

5. من یک جمهوریخواهم. فراتر از آن من هنوز هم سوسیالیسم انسانی (3) را از آنگونه که مزدک بامدادان، این چهره درخشان آسمان اندیشه و فرهنگ ایرانی می‌خواست، بهترین شیوه کشورداری می‌دانم. آرزویم این می‌بود که یک جمهوریخواه سوسیالیست، یعنی یکی از هم‌اندیشان من پای به میدان می‌نهاد و می‌گفت: «من دو هدف اساسی و رسالت سیاسی برای خودم قائلم به عنوان یک فرد ایرانی بیشتر ادعا نمی‌کنم. یک، رسیدن به حاکمیت صندوق رای است و دوم، حفظ حاکمیت صندوق رای. والسلام. حالا شکل نظام چه باشد و محتوایش چه باشد، آن تصمیم و اراده مردم ایران است» (4) ولی افسوس؛ زمین شوره سُنبل برنیارد ... . بیاد دارم در آن روزگاران نوجوانی که در خانه های تیمی میلیشیای سازمان مجاهدین بودم، خواندن گفتگویی میان زنده‌یادان محمد حنیف‌نژاد و علی اصغر بدیع‌زادگان سخت بر دلم نشست. بدیع‌زادگان اندکی پس از پایه‌گذاری سازمان مجاهدین خلق و با نگاه به جنگ مسلحانه گفته بود: «خدا کند که ما شروع کننده باشیم». حنیف‌نژاد نیز در پاسخ به او گفته بود: «مهم شروع حرکت است، اینکه ما شروع کننده باشیم یا نه، مهم نیست». ای کاش سر از خاک برمی‌داشت و این سخن را بر سر این اپوزیسیون از هم پاشیده فریاد می کرد.

6. کهنه اندیشان و دیروزپَرستان باید چشمان خود را بشویند و در جهان پیرامون خود بازنگری کنند. من در این چند هفته سخنرانیها و بگومگوهای بسیاری را در باره آقای پهلوی خوانده و شنیده ام. یکی از او می‌خواهد نخست پولهای مردم ایران را بازپس دهد، دیگری در باره "شاه بهتر است یا رئیس جمهور" انشاء می ‌نویسد، سومی در آرخالق شاهزاده قاجاری می‌خزد و برای ایشان نامه‌ای به پندار خود "طنزآمیز" می نویسد (که ایکاش دستکم اندکی خنده می‌انگیخت!) و ... .
جهان ما ولی دگرگون شده است و سپهر اندیشگی ایرانیان نیز دیگر همانی نیست که در دهه پنجاه بود، از شاه و خاندان پهلوی که بگذریم، بسیاری از نمادهای فرهنگی و اجتماعی آن دوران نیز با نگاه دیگری داوری می‌شوند. آقای کیانوش توکلی (ایران گلوبال) می‌نویسد: « فریدون فرخزاد وارد ستاد شد و سراغ کارگاه هنر را گرفت و مطرح کرد که حاضر است که با کارگاه هنر همکاری نماید [...] ناگهان هادی بر افروخته شد و [...]گفت : فورا این بچه قرتی ک...نی را از ستاد بیرون می اندازی، وگرنه با همین مسلسل اونو می‌کُشم» و براستی هم زنده‌یاد فرخزاد برای همه ما نمادی بود از هرزگی رژیم شاه. امروز ولی رضا علامه‌زاده بیاد او "جنایت مقدس" را می‌سازد و میرزاآقا عسگری در رسایش "خنیاگر در خون" را می‌سراید و شاهین نجفی برایش می‌خواند. جهان ما ایرانیان دگرگون شده است، فرزند برومند کردستان، هوشنگ کامکار بیاد شادروان نعمت‌الله آقاسی سمفونی "در عمق کارون" را می‌سراید و پژمان اکبرزاده چند سالی را بر سر ساختن "سخنی از هایده" می‌نهد. راستی این دیروز‌پَرستان  امروز در باره زنده‌یادان فرخزاد و آقاسی و هایده چگونه می اندیشند؟

7. جمهوری اسلامی با هر روزی که می‌گذرد، کشور را با شتابی بیشتر به سوی نابودی و ویرانی می‌راند. پیمانهای بسته شده با بیگانگان دیر نیست که نه تنها هستی ما، که هستی نوادگان و نبیرگانمان را نیز بر باد دهند، تنگدستی، فروپاشی ارزشها، تن فروشی و اعتیاد روزاروز نسلی را در آتش خود خاکستر می‌کنند، جمهوری اسلامی اگر در گوشه ای بی‌گریزگاه گیر بیفتد برای رهائی خود آتش بر خرمن ایرانیان خواهد نهاد و در شگفت نباید شد اگر از پی شکست در یک درگیری رزمی جزیره ‌های سه‌گانه به امارات پیشکش شوند و دریای مازندران به روسیه واگذار گردد و نفت ایران برای پنجاه ساله آینده به چین پیش‌فروش شود. شکافتن گورستانهای کهنه هیچ دردی از این دردها را درمان نخواهد کرد،  اگر کسی را کاری از دست برمی‌آید، زمان آن همین امروز است.

8. تا کنون هیچکس به این روشنی و آشکاری و بیش از هر چیزی به این "آزادگی" ایرانیان را به همبستگی فرانخوانده است. بیشتر فراخوانهای پیشین از آنجا که بر پایه اندیشه خشک ایدئولوژیک بوده اند، هر یک گروهی را کنار گذاشته اند و خواهان پیشاپیش خواهان دادگاهی کردن "ناخودیها" شده‌اند. این دست دراز شده به سوی سرنوشت ایرانیان را باید فشرد. نیازی به این نیست که ما بدنبال آقای پهلوی براه بیفتیم و پرچم او را برافرازیم. هراندازه بر شمار چهره‌های همسنگ و هم‌ارج او افزوده شود، به همان اندازه نیز راه بر یک رهبری گروهی گشاده‌تر خواهد بود.

با این همه این پرسش جان بسیاری را می خلد که آیا می توان به سخنان یک "شاهزاده تخت از کف داده" باور داشت؟ از کجا بدانیم که جان و روان ما باز هم هیزم آتش یک خودکامگی دیگر نشود؟ از کجا بدانیم که این "بازمانده شاهنشاهان" به بهانه آزادی و دموکراسی در پی بازگرداندن رژیم پادشاهی نباشد؟ همانگونه که گفتم کاویدن انگیزه‌های پنهان کار ما نیست. این پرسش را در باره همه نیروهای دیگر نیز می‌توان از خود پرسید: از کجا که "بازماندگان جنبش چپ مارکسیستی" به بهانه آزادی و دموکراسی در پی برپائی دیکتاتوری پرولتاریا نباشند؟ از کجا که جداشدگان از جمهوری اسلامی و کنشگران مسلمانی چون آقایان گنجی و  اشکوری و خانم شیرین عبادی که اسلام را سازگار با دموکراسی می دانند به همین بهانه ها خواهان برپائی یک جمهوری اسلامی با خوانش "لایت" آن نباشند؟

آقای موسوی بارها گفته است می‌خواهد ایران را به "دوران طلائی امام" بازگرداند و در پاسخ به "جمهوری ایرانی" خواهان "جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد" شده‌است. با این همه نیروهای اپوزیسیون گوش بر این سخنان می‌بندند و او را هم‌پیمان خود می‌دانند. ولی هنگامی که آقای پهلوی به هزار زبان می‌گوید تنها و تنها در پی "رسیدن به حاکمیت صندوق رای و حفظ حاکمیت صندوق رای" است و نه بدنبال رسیدن به تاج و تخت، به هزار زبان بازجویی می شود و در آماجهای پنهانش گمانه رواداشته می‌شود. آیا این نشانه یک روانپارگی گروهی‌(5)  نیست؟

9. یک جبهه فراگیر که بتواند هم جایگزینی برای ایران بدون جمهوری اسلامی باشد و هم به سخنگوئی مردم ایران در برابر بیگانگان فراروید تنها هنگامی دست‌یافتنی‌است که از هم امروز ارزشهای جهان مدرن را پایه کنشگریهای خود کند: 
* هر کسی تا هنگامی که بِزِه و گناهش در یک دادگاه بی یکسویه ثابت نشده باشد، بیگناه است. 

* انگیزه‌کاوی نه در توان ما است و نه حق آن را داریم.

* تنها سنجه ای که می تواند چنین جبهه همبستگی را از گزند کژراهه ها برهاند و نگذارد که دشمنان آزادی با آماجهای ناپاک خود در درون آن جا خوش کنند، دوری و نزدیکی آنان به ارزشهای جهانی "حقوق بشر"،  "حقوق شهروندی" و "برابری همه انسانها" است.

*آزادی اندیشه و گفتاری که خواهان آن برای آینده ایران هستیم، همین امروز آغاز می‌شود. جوانان سبز کلن با فراخواندن ایرانیان (هر کسی با هر پرچم و شعاری) نشان‌دادند که اینکار شدنی‌است و نه تنها ما را از هم نمی‌پراکند، که دسته هایمان را فشرده‌تر و انبوه‌تر نیز می‌کند.

10. ما امروزه نیازی به قهرمانان پاکدامنی که از دلیریشان در شگفت شویم و در سوگشان اشک بریزیم، نداریم. نیاز امروز جنبش آزادیخواهی ایران به کنشگران خردگرا و آینده‌بین است، که بتوانند از این توده پراکنده و باخودستیزنده یک جبهه همبسته و یکپارچه پدید آورند. آنچه که راه را بر ما بسته است و نمی‌گذارد گامی فراپیش نهیم، اندیشه سنگواره‌گون ایدئولوژیک، زیستن در گذشته‌ای که دیگر از آن ما نیست، پرداختن بی پایان به درگیریهای کهنه، و آن فرهنگ شوم و ننگین "پدرکشتگی" است. این مائیم که سالیان بسیاری از زندگی خود را در زنجیرهای این اندیشه‌های ایدئولوژی‌زده به هرزداده‌ایم و اینک در این واپسین بزنگاه و این زمان اندک برجای مانده، گناه را بر گردن یکدیگر می‌اندازیم. آنکه راه را بر ما بسته است، خود مائیم،

پس از سر راه خود کنار برویم و یا بگفته سعدی:

ای که پنجاه رفت و در خوابی /// مگـــر این پنـــــج روزه دریابی

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
-------------------------------------------------------------------
 http://mbamdadan.blogspot.com/2010/02/blog-post.html  .1

2. انجیل یوحنا، گفتار هشتم

3. سوسیالیسم انسانی بدین معنی نیست که همه چیز از آن همگان باشد، برداشت من از این شیوه تلاش همه مردم است، برای پدید آوردن زمینه های برابر برای بالش و پویش شهروندان. در گام نخست ولی بهداشت، خوراک و آموزش رایگان برای همه کودکان را پیشزمینه ای می دانم که می تواند ریشه بسیاری از نابرابری‌های بزرگسالی را در خردسالی بخشکاند.


Collective schizophrenia .5

پنجشنبه ۱۹ ژانویهٔ ۲۰۱۲

از سر راه خود کنار برویم (دو)


پی نوشتی بر "شاهزاده و گدا"
برخورد ایدئولوژیک با چهره های تاریخی و کنشگران سیاسی  سی سال است که ما را از ساختن یک جایگزین کارآمد برای جمهوری اسلامی ناتوان نگاه داشته است. این برخوردها از آنجا که بجای سود و زیان ایران و مردمان آن، همخوانی یا ناهمخوانی با آماجهای ایدئولوژیک را در نگر دارند، در گوهر خود نمی توانند راهگشای رهائی سرزمینمان باشند. از همین رو است که خُرده گیری بر این چهره ها گاه رویه بازجویی به خود می گیرد. در اینجا و با نگاهی به تاریخ، می خواهم سخنم را بازتر کنم و فاشتر بگویم:

یکی از برجسته ترین چهره های تاریخی دویست سال گذشته که کنشگران همه گروهها و گرایشها بر سر ایرانگرائی و میهندوستی او هم سخنند، میرزا تقی خان امیرکبیر است. از اسلامگرایان تا مشروطه خواهان و چپ مارکسیستی کسی نیست که او را و کارهایش را نستاید. نام امیر کبیر با نخستین دانشگاه (دارالفنون)، نخستین روزنامه (وقایع اتفاقیه)، بسامان کردن ارتش و دارایی(مالیه) پیوند جاودانی خورده است و همه ایرانیان خود را وامدار کارهای او می دانند. آنچه که کمتر، یا هرگز گفته و یا نوشته نمی شود، سرکوبهای خونینی هستند که در سه سال وزیری امیرکبیر و بدستور او انجام گرفتند. امیر کبیر از سال 1227 که ناصرالدین میرزای هفده ساله را بر تخت پادشاهی نشاند، تا سال 1230 که از وزیری برکنار شد، خیزشها و جنبشهای چندی را سرکوب کرد. درست پس از بر تخت نشستن ناصرالدین شاه، حسن خان سالار نوه دختری فتحعلی شاه به سرنگونی شاه جوان برخاست و به همراهی پسرش امیر اصلان خان از خراسان بسوی تهران لشگر کشید. این خیزش پس از یک رشته جنگ و ویرانگری که سربازان دولت در آنها مردم کوچه و خیابان را هم از کشتار و بی بهره نمی گذاشتند، سرانجام سرکوب شد و کاربران امیرکبیر سنگدلی را در کیفر حسن خان سالار و فرزندش از اندازه گذراندند و اگر درست بیادم مانده باشد، آورده اند نخست پسر را در برابر چشمان پدر کور کردند و سپس او را سر بریدند. از این نمونه اگر بگذریم، سرکوب خونین جنبش بابیان، که در پی پیرایش اسلام و نو کردن چهره ایران سده نوزدهم بودند و با آوردن اندیشه هایی نو راهگشایان وزمینه سازان دوران روشنگری شدند (1)، با به قدرت رسیدن امیرکبیر تندی بیمانندی یافت. پدر نوسازی ایران خیزشهای گسترده مردمی بابیان در قلعه شیخ طبرسی، زنجان، نیریز و دهها شهر دیگر را در سالهای 1227 تا 1229 با کشتارهای هراسناک در خون خفه کرد و بدتر از آن، میرزا علیمحمد باب را که از سال 1225 (دو تا سه سال پیش از آغاز این جنبشها) در زندان بود، به این بهانه که او در برپائی آن شورشها نقش داشته بوده است، فرمان به کشتن داد. همچنین دستگیری و شکنجه طاهره قره العین، این ستاره تابناک جنبش زنان در سرتاسر تاریخ ایران نیز بروزگار امیر کبیر انجام گرفت. با اینهمه داوری همه از اسلامگرا تا مشروطه خواه و سوسیالیست درباره امیرکبیر یک داوری "مثبت" است.

هنگامی که نوبت به پهلویها می رسد، حتا دستآوردهای درست آنان نیز فراموش می شوند. آزادی زنان از زندان هزاران ساله، ساختن زیرساختهای گسترده آموزشی، ترابری، اداری، ،بهداشتی و به گوشه راندن روحانیان و پی افکندن یک سامانه دادگستری گیتیگرا بروزگار رضاشاه، و برافکندن نهاد هزاران ساله فئودالیسم و دادن حق رأی به بانوان و پدیدآوردن سپاه دانش، سپاه بهداشت و سپاه ترویج و آبادانی (بکار گرفتن نیروهای کارآمد در گسترش ساختارهای بنیادین) و بیش و پیش از هرچیز پشتیبانی از سودهای ملی ایران در هرکجای جهان بروزگار محمدرضا شاه هیچ جایی در داوری نیروهای ایدئولوژیک ندارند. از پهلویها تنها و تنها سانسور و شکنجه و اعدام است که در یاد آنها مانده است و در یاد مردم باید بماند. ریشه این نابرابری در رویکرد را در کجا باید جست؟

رویکرد ایدئولوژیک به پدیده ها و رخدادها جنبشهای ایرانیان در هزارو چهارسد سال گذشته، و بویژه در این یکسد و پنجاه سال پس از دوره روشنگری را دچار ژرفترین آسیبها کرده است. هیچکدام از نیروهایی که خواهان سرنگونی شاه بودند، خود حتی در پندار نیز برنامه ای برای دوران پس از آن نداشتند و بدتر از آن، برنامه ریزی را به دیگران واگذار کرده بودند و نمونه های آماده کشورهای دیگر را در جیب داشتند: چپها بلوک سوسیالیستی، چین، (و اگرچه یادآوری آنهم ننگ آور است) "آلبانی با انور خوجه" اش را الگوی ایران پس از پهلوی می خواستند و اسلامگرایان از خمینی بنیادگرا تا شریعتی نواندیش، مدینه روزگار محمد را. این همۀ سرمایه ای بود که سرنگونی خواهان می خواستند ایران پس از پهلوی را با آن بسازند.

از آن گذشته اگر پهلویها و نهاد پادشاهی را در جایگاه یک نیروی اجتماع و در کنار دیگر نیروها جای دهیم، خواهیم دید که دست جامعه ایران در برآوردن آرزوی سدساله ایرانیان که همانا آزادی و دموکراسی بود، تا چه اندازه تنگ و تهی بوده است. هیچکدام از نیروهایی که در برابر شاه صف کشیده بودند و خواهان سرنگونی او بودند، پایبندی راستینی به حقوق بشر و دموکراسی نداشتند. حزب توده سرنوشتی مانند جمهوریهای شوروی و یا افغانستان و یمن سوسیالیستی را برای ایران می خواست، فدائیان و مجاهدین دست به ترورهای درون سازمانی می زدند و هنوز به قدرت نرسیده دگراندیشان را اعدام می کردند (2) و اسلامگرایان نیز چهره خود را در این سی و سه سال بخوبی نشان داده اند. با این همه دو نیرو را می توان از فهرست نیروهای اپوزیسیون کنار گذاشت، که دستکم به گونه ای نیمبند به دموکراسی و حقوق بشر پایبند بودند: جبهه ملی (و خود شادروان مصدق)، و نهضت آزادی. ولی این دو سازمان خواهان پیرایش رژیم شاه بودند و نه سرنگونی آن، به دیگر سخن آنان خود را جایگزین رژیم شاهنشاهی نمی دانستند. پس می بینیم که جامعه ایران در بیست و پنجسال پیش از انقلاب بهمن گزینه های زیادی را برای پیشرفت در دسترس نداشت. واپسین شاه ایران یک فرمانروای بیگانه از مردم خویش، خودکامه و خود بزرگ بین بود، که در زندانهایش دگراندیشان را شکنجه و اعدام می کردند و روزنامه ها بدستور او سانسور می شدند و هیچ حزب یا سازمان آزاداندیشی که بتواند اندیشه سیاسی را در ایران به جنبش در آورد، از سوی او برتافته نمی شد؛
ولی همه نیروهایی که می خواستند او را سرنگون کنند و بر جایش بنشینند، دهها بار از خود او بدتر بودند.  آیا  جز این است که بخش بزرگی از آنان می خواستند "دیکتاتوری شاه" را براندازند، تا "دیکتاتوری پرولتاریا" را برپا کنند؟

به سخن پیشینم باز می گردم. تا هنگامی که سود و زیان ایران سنجه ای برای کنشها و واکنشهای ما نگردد، همچنان در درون این تارهای خود تنیده رویکرد ایدئولوژیک دست و پا خواهیم زد. در هر کنش یا واکنشی، پیش از آنکه همخوانی آن با آرمانهای (بخوان آماجهای ایدئولوژیک) ما سنجیده شود، باید به این بیندیشیم که سود یا زیان مردم ایران از آن چیست. بدیگر سخن اگر جمهوری اسلامی و خامنه ای همین فردا دست بکاری زدند که از آن سودی به مردم رسید، ما نباید در پشتیبانی از آن کار آنی درنگ کنیم. اگر اسلامگرایان و چپ کهنه اندیش ما بجای غوطه خوردن در قرآن و نهج البلاغه و برابر نهادهای مارکسیستی آنها "کاپیتال مارکس" و "مجموعه آثار لنین" دمی نیز با شاهنامه خو می گرفتند، شاید روزگار ما از امروز بهتر می بود (اسلامگرایان از شاهنامه دوری می جستند و می جویند، زیرا آنرا یادگار مجوس و آتشپرستان می دانستند و می دانند، و چپ کهنه اندیش نیز از شاهنامه پرهیز می کرد و می کند،، زیرا فردوسی در نگاه آنان یک "سلطنت طلب" است!) آری! فردوسی در هزار سال پیش نگاهی بسیار ژرفتر به جهان دارد و "ایرانگرایی" راستین را که در هم شکننده همه رویکردهای ایدئولوژیک است، به ما می نمایاند؛
در داستان رستم و سهراب، کیکاووس بر رستم خشم می گیرد و گیو را می گوید:

كه رستم كه باشد كه فرمان من /// كُند پَســـــت و پيچد ز پيمان من‏
بگــــير و ببر زنـــــده بـردار كـــــن /// وزو نــــــيز با من مگــردان سخن‏

رستم که گردنکش ترین پهلوان شاهنامه است و سر در پیش هیچ تنابنده ای خم نمی کند، در پاسخ او می گوید:

تهمتـــن بر آشــفت با شهريار /// كه چندين مدار آتش اندر كنار
همه كارت از يكـدگر بدتـرست /// ترا شهريارى نه اندر خورست‏
 
رستم کیکاووس را شاهی بی خرد و تهی مغز می داند که شایسته شهریاری نیست و  چنان برمی آشوبد که دست آشتی بخش توس را پس می زند و بر رخش می نشیند و راه زابلستان را در پیش می گیرد تا ایرانیان را بدست شاهی بی خرد و سرنوشتی سیاه  بسپارد. آنچه که گودرز کشواد، پهلوان نامی ایرانزمین به رستم می گوید، پندی است که باید آویزه گوش هر ایرانی آزاده گردد:

تهمتن گــر آزرده گردد ز شاه /// هم ایرانــیان را نباشـــد گناه

فردوسی با آن افسون سخنش بسادگی می توانست بجای "ایرانیان" واژه "ایرانزمین" را بنشاند. ولی رویکرد او که از زبان گودرز بیان می شود، ایرانیان را، یعنی تک تک مردم ایران را در نِگَر گرفته است. بدیگر سخن، اگرچه تهمتن بر کیکاووس تهی مغز برمی آشوبد و تخت شاهی را بر او بس بزرگ می بیند، ولی آنجا که پای سود و زیان مردم ایران به میان می آید، در یاری رساندن به آنان درنگ نمی کند. و این نیز درسی است که من از فردوسی آموخته ام، که "ایران" مشتی خاک و سنگ و دشت و کوه نیست. ایران تنها و تنها از آن رو برای من دوست داشتنی و مهرورزیدنی است، که در درون مرزهای آن "ایرانیان" زندگی می کنند. اگر همین مردم، با همین فرهنگ و پیشینه تاریخی و آئین و باور و جهانبینی، با همه خوب و بدشان به جزیره دور افتاده ای در اقیانوس آرام بروند، همانجا برای من ایران خواهد شد.

جای این نگاه ایرانگرایانه، که آسایش و سربلندی مردم ایران را برتر از هر چیز دیگری می داند، هم آنروز تهی بود و هم  امروز. سرنگونی خواهان بروزگار شاه تنها و تنها مرگ او را می خواستند: «تا شاه کفن نشود، این وطن وطن نشود»، ولی هیچکدام از آنان گامی فراتر از آن را نمی دیدند. کسی خود را نمی پرسید که شاه بمیرد یا برود تا مردم ایران به چه دستآوردی برسند، به ازادی؟ باید کور بود تا دشمنی آشکار همه نیروهای سرنگونی خواه اپوزیسیون شاه را با آزادی و دموکراسی نادیده گرفت. اگر کسی می خواهد بداند که زندگی و آینده ایرانیان چه جایگاهی در اندیشه گروههای سرنگونی خواه داشت، نگاهی بیفکند به نوار گفتگوهای سران سازمان چریکهای فدائی خلق و بخش جدا شده از سازمان مجاهدین خلق (3)، تا ببیند کسانی که می خواستند ایرانی بهتر از ایران پهلوی زده بسازند، در کدام هپروت پرواز می کردند.
بهترین نمونه کُنشگَری ایدئولوژیک این نیروها و دروغ بودن سخنانشان در هواداری از مردم ایران همانا دشمنی با دگرگونیهای بنیادینی است که شاه نام "انقلاب سفید" را بر آن نهاده بود. برانداختن فئودالیسم و دادن حق رأی به زنان کار کمی نبود، ولی پشتیبانی از آن (اگرچه بسود ایرانیان بود) گرد ننگ بر دامان پاکیزه اینان می نشاند، پس از آن تَن می زدند. در برابر آن شورش واپسگرایانه اسلامگرایانی که شاه را برای بخشیدن حق رأی به بانوان ایرانی "کافر" می دانستند، از سوی آنان "قیام پانزدهم خرداد" نام گرفت.

از آنجا که نگاه "سپید/سیاه" نیروهای ایدئولوژیک را می شناسم، ناچار از دوباره و چندباره گوئی این سخنم که آماج من چه در این نوشته و چه در دو نوشته پیشینم هواداری از پهلویها و سپیدنمائی همه کارهای آنان نیست. همچنین با این نگاه به گذشته در پی دادگاهی کردن کنشگران آنروز نیز نیستم، همانگونه که آلمانیها می گویند «آدمی در پی یک رخداد همیشه زیرک تر است» (4). جنبش آزادیخواهی مردم ایران در سال پنجاه و هفت یکی از بزرگترین شکستهای تاریخ خود را (چیزی بدتر از آسیب مغول و در اندازه پیروزی مسلمانان در هزاروچهارسد سال پیش) به چشم دید. باید ببینیم که چرا ما با اینهمه تلاش و کوشش و جانفشانی یکسد و پنجاه سال است که در جا می زنیم و گامهای این سی سال گذشته مان نیز رو به پشت سر داشته است؟ همه تلاش من نشان دادن این است که شکست خوردیم، زیرا آرمانهای ایدئولوژیک خود را برتر از سود و زیان مردم کشورمان گذاشتیم، و باز هم شکستهای سختتری خواهیم خورد، اگر که در این رویکرد خود به ایران و جهان بازنگری نکنیم و همچنان بر آرمانهای ایدئولوژیک خود پای بفشاریم.

من انقلاب اسلامی را از آن رو بیهوده ترین و بی خردانه ترین خیزش تاریخ کشورمان می خوانم که در روند آن ما ساختاری را نابود کردیم، که در درازای پنجاه سال ایران واپسمانده قاجاری را که بیش از نود درسد مردمش خواندن و نوشتن نمی دانستند و هر از گاهی دهها هزار تن از آنان به طاعون و وبا جان می باختند و زنانشان در کفن پیچیده بودند و جز برآوردن نیازهای نرینه شوهرانشان کاری نمی دانستند، به جایگاهی رساند که دانش آموختگان دانشگاههای آن می توانستند در جهان خودی نشان دهند، زنانش نه تنها از زندان چادر و روبنده رسته بودند، که می توانستند وزیر و سناتور شوند و قانونی بود که از حق آنان پشتیبانی کند، آموزش و پرورش تا پایان دبیرستان رایگان بود و کودکان این آب و خاک می توانستند دستکم یکبار در روز از خوراک رایگان بهره مند شوند و برای خود آینده ای بهتر از پدران و مادرانشان بسازند، تهی دستی اگرچه بود، ولی در همسنجی با آنچه که پیش از پهلویها بر مردم ایران می رفت و بویژه در همسنجی با کشورهایی که در جایگاهی همانند با ایران بودند، امیدبخش بشمار می آمد. پول ایران را می شد در همه جای جهان به بانکها برد و سرانش در سرتاسر جهان ارج می دیدند و آدمی از رفتار و کردارشان (به وارونه دوره قاجار و دوران جمهوری اسلامی) شرمگین و سرافکنده نمی شد. ساختاری که توانسته بود به کشور ما جایگاهی ویژه در جهان ببخشد؛ در کنار دو نشان صلیب سرخ و هلال احمر، شیروخورشید سرخ ایران تنها نشان شناخته شده جهانی امدادگران بود و حتا اسرائیل با همه پشتیبانانش در میان کشورهای اروپائی نتوانسته بود (و است) نشان ویژه خود را داشته باشد و از یاد نبریم که این همه تنها و تنها در کمتر از نیم سده(کمتر از زندگی یک نسل) بدست آمده بود. به دیگر سخن کسی که در سال 1300 بیست ساله بود، در شصت سالگی خود می توانست همه این دستآوردها را به چشم ببیند. بیخردی و یا درستتر "دیوانگی" ما این بود که بجای نگاهبانی از این دستآوردها که دسترنج فرزندان همین آب و خاک بودند و به کار آسایش مردمان همین آب و خاک می آمدند، خانه ای را که سقفش چکه می کرد به آتش کشیدیم، چرا که آرمانگرائی ایدئولوژیک همان اندازه که در ویرانگری استاد است، از ساختن ناتوان است.

با این همه و درست از آنجایی که شاه همه قدرت را بدست خود گرفته بود و با زندان و شکنجه و اعدام نه تنها  سرنگونی خواهان را سرکوب می کرد، که صدای همگان را خفه می کرد و رسانه ها را باز می داشت که صدا و آئینه مردم باشند، پس باید او را پاسخگوی هر آن چیزی دانست که بر این آب و خاک رفته است، بویژه انقلاب اسلامی. کسی که دیگران را چه در قدرت و چه در پاسخوری انباز خود نمی کند و هیچ صدائی را جز صدای خود و خودیها برنمی تابد، باید بار گناه همه رخدادها را هم بر دوش خود بکشد، اینکه ایران در جایگاهی بسیار ویژه در سیاست و تاریخ و جغرافیای جهان جای گرفته بود اگرچه دشواری کشورداری را در این سرزمین آشکار می کند، ولی سرسوزنی از مسئولیت شاه در آنچه بر سر ما رفت نمی کاهد. ولی دادگرانه نخواهد بود اگر دیگرانی که خود درست به همان اندازه در رقم زدن این سرنوشت سیاه برای ایرانیان نقش داشتند، اکنون بر زین اسبان جنگی بنشینند و بر گور شاه در خاک خفته بتازند.

یکی از خوانندگان گرامی نوشته "شاهزاده و گدا" در زیر آن نوشته است: «من هم به آقای پهلوی و حامیانش همچون آقای مزدک بامدادان تمنا می کنم از سر راه ملت کنار بروند». اکنون و با این "پی نوشت"ی که از "نوشت" درازتر آمد و با "دیباچه"ای که از خود سخن بیشتر شد، در بخش سوم به رفتار اپوزیسیون و پرسشهای خوانندگان گرامی خواهم پرداخت.

دنباله دارد ...
 
خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------------
1. گذشته از آنکه کسانی چون میرزا آقاخان کرمانی (از سرآمدان و پیشروان جنبش روشنگری) و شیخ احمد روحی به بابیان بسیار نزدیک و دامادان میرزا یحیا صبح ازل بودند، شادروان احمد کسروی می نویسد که نیروهای دولتی مشروطه خواهان را "بابی" می نامیدند.
 
2. در اینباره بنگرید به "شورشیان آرمانخواه"، مازیار بهروز
 
 
Im Nachhinein ist man immer schlauer! .4