ه‍.ش. ۱۳۹۶ اردیبهشت ۲, شنبه

نامُختگان از روزگار - دو

درباره رفتارهای انتخاباتی

با فراز آمدن ستاره بخت خاتمی در روزهایی که رژیم ولایت فقیه از هر سو زیر فشار روزافزون بود و گروهی از سران آن برای دست‌داشتن در کشتار چهره‌های اپوزیسیون در رستوران میکونوس در فهرست پلیس بین‌المللی جای گرفته بودند، بیکباره گفتمان نوینی در برابر گفتمان "براندازی" سربرکرد: "اصلاح‌طلبی" و گذر گام‌به‌گام از دیکتاتوری فقاهتی به مردمسالاری دینی. خاتمی با شعار "ایران برای ایرانیان" پای به میدانی نهاد که فرجامش راه به گریز رژیم ولایت فقیه از کشاکشهای خانمان‌برانداز درونی و بیرونی بُرد. از آن پس گروه بزرگی از تلاشگران سیاسی درون ایران و بخش فزاینده‌ای از کُنشگران اپوزیسیون بسیج شدند، تا نشان دهند تنها راه رسیدن به حقوق شهروندی، آسایش، سربلندی و آزادی، رفتن به پای صندوقهای رأی و بازی در میدانی است که رژیم ولایت فقیه چارچوبهای آن را از پیش برساخته و استوار کرده است. تا بدان روز "رأی ندادن" و نداشتن مهر انتخاباتی می‌توانست پی‌آمدهای بدخیمی برای شهروندان داشته یاشد. خود به خوبی بیاد دارم که در مهرماه سال 1360 در خانه یکی از خویشانم در خانه‌های سازمانی بیرون از شهر پنهان شده بودم، و در روز انتخابات بسیج اداره صندوق رأی را به در خانه آن خویش من آورد و خواهان افکندن رأی شد. از آن گذشته نیک می‌دانیم که نداشتن مهر انتخابات در شناسنامه چه پی‌آمدهایی را می‌توانست برای رأی‌ندهنده‌ای داشته باشد که می‌خواست کوپن بگیرد، یا در یک اداره دولتی بکار سرگرم شود.

گفتمانی که اندک‌اندک فرا رُست، نگاه بدین داشت که در چارچوب همین رژیم ولایت فقیه و همین شورای نگهبان و همین "نظارت استصوابی" مردم با نقش‌آفرینی در سرنوشت خود از راه رأی‌دادن اندک اندک تندروان را از میدان برون خواهند راند و با پدید‌آوردن نهادهای مدنی از دیکتاتوری به دموکراسی گذر خواهند کرد. این راهبرد دراززمان، که به گفته حجاریان می‌توانست 700 سال بدرازا بکشد، می‌خواست رسیدن به حقوق شهروندی را گام‌به‌گام به انجام برساند و در برابر گفتمان براندازی گفتمان نوینی را پدید آورد. فرجام این راه به گفته پشتیبانان امروز و دیروز آن برابری شهروندان ایرانی در برابر قانون و برخورداری از حقوق شهروندی برابر در همه زمینه‌ها بود.

خاتمی در سال 1376 رئیس‌جمهور ایران شد. اندک زمانی پس از آن انبوهی از روزنامه‌ها در پهنه فرهنگ سیاسی ایران پدیدار شدند و اندک زمانی پس از آن یک‌به‌یک در آتش سانسور سوختند، سانسوری که وزیر ارشاد خاتمی، همان کسی که اکنون یاز غار دلبستگانی چون مسعو بهنود و فرخ نگهدار شده است، آن را کاری درست می‌دانست[1]. گروهی از کُنشگران آشتی‌جوی ایرانی در رخدادهایی که "قتلهای زنجیره‌ای" نام گرفتند، سربه‌نیست شدند، بی آنکه آدمکشان به سزای تبه‌کاری خود برسند. خاتمی در درگیریهای 18 تیر در کنار سرکوبگران ایستاد و دستمزد خود را با گزینش دوباره در سال 1380 گرفت. دلبستگان ولایت فقیه که اکنون خود را در جایگاهی برتر و راهکار خویش را درست می‌دیدند، همچنان بر طبل "شرکت سراسری در انتخابات" می‌کوفتند. در سال 1384 از دل انتخاباتی که هم رفسنجانی نامزد بود و هم معین، محمود احمدی‌نژاد سربرکرد. دلبستگان ولایت‌فقیه این پدیده را به گردن دوری‌جستن شهروندان از صندوق رأی افکندند و همچنان بر راهکار خود پای‌فشردند. مهدو کروبی که هنوز دلیری سخن گفتن از "تقلب" را در خود نمی‌یافت، گفت که خواب چند ساعته‌اش مانند خواب اصحاب کهف بوده است[2]. در سال 1388 بخش بسیار بزرگی از شهروندان پای در یک کارزار پرشور انتخاباتی نهادند و هم در کوچه و خیابان و هم در پای صندوقهای رأی نشان  دادند که به راهکار دلبستگان صندوق رأی باور دارند. از دل آن انتخابات نیز محمود احمدی‌نژاد بیرون آمد و کسانی که سخن از تقلب و دستکاری در رأی مردم می‌راندند به کهریزک و اوین دچار شدند. گمان می‌رفت که دلبستگان پس از آن نمایش خونین و دهشتبارِ ولایت فقیه برای نشان‌دادن این نکته که رأی مردم در رژیم جمهوری ولائی به هیچ نمی‌ارزد، شرم کنند و دست از فراخواندن مردم به بازی در نمایش شرم‌آور انتخابات برکشند. ولی هنوز چیزی از آن تبه‌کاریها در کهریزک و اوین و بند 209 نگذشته بود که مسعود بهنود در 12 تیر 1390 در گفتگویی با صدای امریکا گفت: « تصور من این است که ۶۰ درصد مردم در این انتخابات شرکت خواهند نمود». در سال 1392 حسن روحانی در میان شادی بی‌پایان دلبستگان صندوق رأی رئیس‌جمهور ایران شد و اندکی پس از آن پیمان "برجام" میان ایران و شش کشور بسته شد، تا دلبستگان بار دیگر بر درستی راهکار خود انگشت نهند و مردم را به رأی دادن  فراخوانند.

کوتاه سخن اینکه در هر کدام از این انتخابات سرانجام همان کسی رئیس‌جمهور شد، که بهترین گزینه برای پابرجائی رژیم ولایت‌فقیه و چپاول بیشتر دارائیهای مردم بود. آنچه که دلبستگان صندوق رأی نمی‌پذیرند، این است که نه تنها روحانی و خاتمی، که احمدی‌نژاد نیز دستآورد راهکار آنان هستند و نمی‌توان بازه هشت ساله احمدی‌نژاد را به کناری نهاد و تنها بر هشت سال خاتمی و چهار سال روحانی انگشت نهاد. راستی را چنین است که دلبستگان یا باید بپذیرند می‌توان با رأی‌دادن در سرنوشت کشور نقش‌آفرینی کرد، که آنگاه سخن از "تقلب" در سال 1388 چیزی جز فرافکنی و دروغگویی نخواهد یود و یا باید بگویند که رأی مردم تنها بکار پیرایشگری چهره پلید رژیم می‌آید. آنان باید پاسخ دهند که چه کسی از رأی مردم نگاهبانی می‌کند و نمی‌گذارد برای نمونه رئیسی (که گفته می‌شود نامزد رهبری است) نیاید و روحانی بیاید.

از 1376 تا 1396 بیست سال سپری شده است. دلبستگان رژیم ولایت فقیه و باورمندان به صندوق رأی باید خود را بپرسند در این بیست سال و با پایبندی به راهکار "شرکت حداکثری در انتخابات" به کدام دستآوردها رسیده‌اند. اگر در سال 1376 سخن از "ایران برای ایرانیان" بود و از اینکه رأی بدهیم، تا همه ایرانیان به حقوق شهروندی خود برسند، در سال 1396 سخن تنها از این است که رأی بدهیم تا ایران سوریه نشود. بمانند نمونه آمده در بخش نخست این نوشته باید دست به یک ارزیابی گذشته‌نگر از تلاش تاکنونی دلبستگان صندوق رأی زد و دید آنان چه دستآوردهایی داشته‌اند. راستی را چنین است که در زمینه‌های زیر ایران با شتاب بسیار پسرفت کرده است:

روزنامه‌هایی که اندکی از گفتمان ولایت فقیه دوری جُسته‌اند، بسته شده‌اند. مجلس یکدست و از بالا تا به پائین گوش بفرمان ولی فقیه است. تنش با همسایگان ایران هر روز افزونتر شده است. اعدامها به رکوردی تازه دست یافته‌اند و در دولت آعتدال و امید هر 8 ساعت یک شهروند ایرانی به دار آویخته شده است. ارزش پول ملی از 470 تومان برای یک دلار در 1376 به 3800 تومان در سال 1396 فروکاسته شده است[3]. بیکاری، اعتیاد، گرانی هراسناک، کلاهبرداریهای سرسام‌آوری که اندازه آن در پندار شنونده هم نمی‌گنجد، کمر رنجبران را شکسته است. بر شمار کورکان کار افزوده شده است. میلیاردها دلار از دارائیهای مردم ایران برای بلندپروازیهای هسته‌ای سوخته و دود شده است. گنجینه‌های زیرزمینی آبی کشور ته‌کشیده‌اند و بخشهای بزرگی از ایران‌زمین هم‌اکنون نیز بیابانی شده‌اند. بر شتاب گریز سرآمدان و تیزهوشان از ایران افزوده شده است. اسیدپاشیهای سازمان‌یافته بر چهره زنان ایرانی شتابی فزاینده یافته است، بی آنکه دولت برگزیده در پی دستگیری تبه‌کاران باشد. در کنسرتها زنان پروانه نواختن ساز در برابر مردان را ندارند. ازدواج کودکان افزایشی باورنکردنی یافته است. بی‌خانمانی به گفته دست‌اندرکاران رژیم افزایشی 1000 درسدی داشته است[4]. سن تن‌فروشی به زیر 12 سال رسیده است، بازار فروش اندام داغتر از هر زمانی است. درآمدهای نفتی ایران گروگان سیاست بی‌خردانه دولتهای تاکنونی (از خاتمی گرفته تا احمدی‌نژاد و روحانی) بوده است، چین بدهی‌های حود را با کالاهای بی‌ارزش می‌پردازد و هند از ایران باج‌خواهی می‌کند. چین بازارهای ایران را از کالاهای بنجل و بی‌ارزش پُر کرده و کارآفرینان ایرانی را به ورشکستگی کشانده است.

در کنار این همه دشواریهای کمرشکن برای شهروندان، همان مجلسی که با رأی این مردم و با فراخوان دلبستگان رژیم ولایت‌فقیه برگزیده شده است، سرگرم گفتگو بر سر قانون آزادی ازدواج با فرزندخوانده بود و کیفر استریلیزاسیون برای پزشک و بیمار . ستار بهشتی در زیر شکنجه جان باخت و نرگس محمدی و هنگامه شهیدی همچنان در زندانند. در مشهد دست و پای یک زندانی، و در شیراز انگشتان یک زندانی پیش از اعدام بریده شدند و در چشم یک زندانی اسید چکانده شد[5]. در همین بازه‌ای که همگان تنها راه کنشگری را "رأی‌دادن" می‌دانستند، ایران هرچه بیشتر در باتلاق سوریه و عراق و یمن فرورفت و میلیاردها دلار از دارائیهای رنجبران ایرانی در این سه کشور دود شد و بر آسمان رفت. در ایرانی که با آغاز گفتمان "ایران برای ایرانیان" می‌بایست برای همه ایرانیان باشد، کارگران آق‌دره تازیانه خوردند و بهائیان؟ روزگار این ستمدیده‌ترین بخش جامعه ایرانی از پیش نیز سیاهتر شد؛ آنها را کشتند، دکانهایشان را بستند و فرزندان آنان همچنان نمی‌توانند در دانشگاهها درس بخوانند. و تو گویی این همه بسنده نمی‌بوده است، چرا که صنعت ملی ایران نیز واپسین دم خویش را برآورد و کارخانه ارج، که پیشتر از همتای کُره‌ای خود گشوده شده بود، بسته شد و کارخانه‌های داروگر و چرم‌سازی تهران نیز بدو پیوستند. کار بجایی رسید که امروزه خاک ایران‌زمین نیز به بیگانگان فروخته می‌شود و از کسی صدائی برنمی‌خیزد[6].

شادمانی دلبستگان رژیم ولایت فقیه در برابر اینهمه شکستها و باختها تنها این است که ایران سوریه نشده است. آنان ولی در برابر این پرسش که دستآوردهای بیست‌ساله آنان از این راهکار چه بوده است، خود را به نشنیدن می‌زنند.

پس از به قدرت رسیدن اسلامگرایان در ایران با پشتیبانی گسترده بخش بزرگی از چپ کهنه‌اندیش، مردم ایران گام‌به‌گام از سنگرهای دموکراسی و خقوق شهروندی بازپس نشستند. در نخستین گام در قانون اساسی جمهوری اسلامی آشکارا فرونوشته شد که زنان، دگردینان (سنّی، مسیحی، یهودی، بهائی، زرتشتی و . . .) و بی‌دینان هرگر رئیس‌جمهور نخواهند شد. این آپارتهاید دینی‌-جنسی در همان سالهای نخستین انقلاب شکوهمند نهادینه شد و رأی دهندگان هربار که به پای صندوق رأی می‌روند، بر درستی آن انگشت می‌نهند. اصل 98 و 99 قانون اساسی ج.ا. دست شورای نگهبان را در گزینش نامزدان انتخابات رئیس‌جمهوری باز می‌گذارد. بدینگونه 6 فقیه و 6 دستیار حقوقدان آنان از میان خواهندگان نامزدی چندتن را برمی‌گزینند، تا مردم به یکی از آنان رأی دهند. شورای نگهبان مردم را نادان و کُندذهن و از این رهگذر ناتوان از دریافت نیک‌وبد می‌داند و رأی دهندگان هربار که به پای صندوق رأی می‌روند، بر درستی این نگاه شورای نگهبان انگشت می‌نهند.

با نگاهی حتا گذرا به آنچه که در این بیست سال گذشته است خواهیم دریافت که خواسته ولی فقیه، مافیای سپاه و پشتیبانان آنان در درون و بیرون مرزها تنهاوتنها شمار بزرگ رأی‌دهندگان بوده است، تا رژیم برای خود چهره‌ای مردمی بیآراید و سرانجام همان کسی را از درون صندوقهای رأی بدر آورد، که خود می‌خواهد و آن را بپای مردمی بنویسد که گیج و گول از  از شکست خود اندوهگین (1388) و از پیروزی خود شادمان (1392) می‌شوند، بی آنکه بدانند رأی آنان سرسوزنی در آنچه که پیش آمده نقشی نداشته است. در این میان باید به آن افسانه بزرگ سروده شده بدست نهادهای امنیتی ج.ا. و واگوئی آنها از سوی دلبستگان پرداخت:

رأی مردم در جمهوری اسلامی بشمار می‌آید. بارها و بارها نوشته‌ام که تنها نادانان (و نه حتا ناآگاهان) می‌توانند باور کنند که رژیم ولایت فقیه گزینش رئیس‌جمهور را بدست همان مردمی بسپارد، که به آنان حق گزینش در ساده‌ترین زمینه‌های روزانه را چون رنگ جامه، اندازه آستین پیراهن یا پاچه شلوار، خوراک، نوشاک . . .  را نمی‌دهد. این اندازه از خودفریبی و کورنمائی برای من باورکردنی نیست. 

بهانه دیگر دلبستگان ولایت فقیه برای رأی دادن "میدان کنشگری" است. آنان می‌گویند می‌توان با بهره جُستن از بزنگاه انتخابات دست به کُنشگری مدنی زد و نهادهای مدنی برساخت و از این راه تندروان را به گوشه میدان راند و به دموکراسی گذر گرد. تا که سخن کوتاه شود، نمونه‌ای از یکی از این دلبستگان شناسنامه‌دار می‌آورم.

اکبر گنجی که بروزگار محمد خاتمی با نوشتن درباره "عالیجناب سرخپوش" تلاش در ویرانسازی چهره رفسنجانی داشت، همسو با وزش باد از این سخن خود برگشت[7]. همو که امروزه گرد جهان می‌گردد و بر تبه‌کاریهای "آیت‌الله قتل‌عام" اشک می‌ریزد، همان کسی است که نخست گناه کشتار 67 را به گردن اعدام‌شدگان افکند[8] و در پی آن دلبستگان را فراخواند تا برای از میدان بدرکردن "مثلث جیم" به فهرستی رأی دهند، که نام دری نجف‌آبادی و ری‌شهری در آن به چشم می‌خورد[9] و امروز نیز دل به رئیس‌جمهوری بسته است، که وزبر اطلاعاتش (پورمحمدی) دستانی خونین‌تر از "آیت‌الله قتل‌عام" در کشتار زندانیان بی‌پناه داشته است. و سرانجام همو که نوشته بود: «خامنه ای هرگز از نابودی "اسرائیل" یا "دولت اسرائیل" توسط ایران سخن نگفته است، این مدعای نتانیاهو کاذب است»[10] در برنامه "صفحه دو آخر هفته" بناگاه می‌گوید: «خوب این شعارها رو کی‌می‌ده؟ شعار نابودی اسرائیل و نفی هولوکاست رو آقای خامنه‌ای و طرفداراش می‌دن، آقای چیز [روحانی] نمی‌ده اینو!»[11]

بیست سال از آغاز گفتمان اصلاح‌طلبی در رویاروئی با گفتمان براندازی می‌گذرد. همانگونه که در باره جنبش فلسطین نوشتم دلبستگان صندوق رأی لختی نیز در درستی راهکار خود گمان به دل راه نداده‌اند و همچنان در همان شیپور دیرین می‌دمند و بر آن طبل کهن می‌کوبند. امروز بر گردن خردگرایان است که بپرسند، دستآورد ملت ایران در پی بیست سال آویختن به صندوقهای رأی چه بوده است؟ من در بالا فهرستی از سیه‌روزیهای مردم ایران آوردم و نشان دادم که راهکار "صندوق رأی، هم استراتژی، هم تالکتیک!" نه تنها گرهی از کار فروبسته این آب‌و خاک نگشوده است، که روزگار مردم در این بیست سال و با این شیوه کنشگری در همه زمینه‌ها هر روز سیاهتر شده است. این سرنوشت دستآوردهای اقتصادی و شهروندی رأی‌دهندگان بوده است، ولی آیا آنان در همان زمینه "نهادهای مردمی" و "گذر آشتی‌جویانه به دموکراسی" دستآوردی داشته‌اند؟

آنچه را که بر سر حقوق شهروندی ایرانیان و بهره آنان در سیاست رفته است، شاید بتوان با داستان کشته شدن المستعصم بالله، واپسین خلیفه عباسی هم‌سنجید. در کتابهای تاریخی گوناگون (برای نمونه الطبقات الشافعیه الکبری) آمده است هلاکو در هراس از اینکه با ریختن خون خلیفه آسمان فروریزد و جهان پایان یابد، او را در نمدی بزرگ پیچید و فرمان به مالیدن آن نمد داد و گروهی چشم به آسمان دوختند، تا اگر نشانی از فروریزی آن پدید آمد، دست از نمدمالی بدارند. دیده‌وران چندان در آسمان نگریستند و نمدمالان خلیفه الله را چندان مالاندند، تا جان از تنش بدر شد، بی آنکه آسمان بغداد خم بر ابروی بیاورد.

در این بیست سال گذشته جمهوری اسلامی بیاری دلبستگانش مردم ایران را در نمدی بزرگ بنام صندوق رأی پیچیده است؛
هنگامی که زنان و دگردینان و از گردونه انتخابات بیرون افکنده شدند (قانون اساسی)، ما رأی دادیم و آپارتهاید را پذیرفتیم،
ج.ا. دید که آسمان بر زمین فرونیفتاد، پس گامی فراتر نهاد و حق نامزد شدن را از همه ما ایرانیان گرفت (نظارت استصوابی) و جایگاه خود را به جانشین خرد و دانائی ما فراکشید و ما باز هم رأی دادیم و پذیرفتیم که چیزی جز انبوهی از مردمان بی‌خرد و کُندذهن نیستیم و اینچنین و خواری و زبونی خود را پذیرفتیم،
در پی پذیرش "صغارت" از سوی ما نیمه‌دیوانه‌ای با پندارهای آخرالزمانی (احمدی‌نژاد) بر تخت ریاست‌جمهوری نشست، که هیچکس گمان نمی‌برد حتا بتواند دهکوره‌ای را سامان ‌بخشد، ما بار دیگر رأی دادیم و بدینگونه آمادگی خود را برای پذیرش رخدادهای 88 نشان دادیم،
پس از آن و هنگامی که بخشی از رأی‌دهندگان فرجام انتخابات را نپذیرفتند، دستگاه چندلایه و پیچیده سرکوب براه افتاد و بهره رأی‌دهندگان از "کنشگری مدنی" کشتن بود و شکنجه و تجاوز و سوزاندن پیکر شکنجه‌شدگان و درهم کوفتن روان زندانیان، چندان که برخی از آنان پی از آزادی خود به زندگی خود پایان بخشیدند،
و رژیم ولایت هنگامی که دید مؤمنان به صندوق رأی حتا با شیشه نوشابه خانواده نیز دست از ایمان استوار خود نمی‌کشند و ایستاده بر آرمان همچنان سرود انتخابات سرمی‌دهند، کسانی را به گزینش گذاشت، که دستانشان تا آرنج به خون فرزندان این آب‌وخاک آغشته بود (درّی نجف‌آبادی، محمد ری‌شهری)، و ما باز رأی دادیم و پذیرفتیم که آن کشتارها حق رژیم و گناهشان بر گردن قربانیان بوده است،
و سرانجام در واپسین گام تاکنونی، رژیم ولایت فقیه کسی را به میدان فرستاد که خون هزاران جوان ایرانی بر دستانش چسبیده، و ما باز هم رأی خواهیم داد، تا بپذیریم سزاوار چیزی جز فرمانروائی آدمکشان و دزدان و شکنجه‌گران بر سرنوشتمان نیستیم.

مردم فلسطین با پایفشاری بر روشی که حق آنان، ولی بسیار زیانمند بود، 90درسد از سرزمینهایشان را در گذر 70 سال از دست دادند. گفتمان اصلاح‌طلبی و صندوق رأی نیز بر ان بود که آزادیهای مدنی و حقوق شهروندی را گسترش بخشد و از قدرت بی‌مرز ولی‌فقه بکاهد. مردم ایران با پیروی از دلبستگان صندوق رأی نه تنها سرسوزنی به این خواسته‌ها نزدیک نشده‌اند، که هر بار با شرکت در انتخابات،  بخش بسیار بزرگی از حقوق خود را نیز بدست خود به شکنجه‌گران و سرکوب‌کنندگانشان واگذاشته‌اند. دلبستگان با ایستادگی بی ‌چون‌وچرا و مؤمنانه‌شان بر سر راهکار صندوق رأی (که در جایی یا زمانی دیگر می‌تواند بهترین و درستترین راه باشد) بخش بسیار بزرگی از حقوق مردم را به جمهوری اسلامی و ولی فقیه واگذار کرده‌اند و به بهانه "خردگرائی" کار را بجایی رسانیده‌اند، که بمانند سرنوشت آرمان فلسطینی، روند گذر به دموکراسی در ایران نیز با یاری بیدریغ آنان به نقطه‌ای بازگشت‌ناپذیر رسیده و امید به دستیابی به اندکی آزادی و حقوق شهروندی امروز از هر روزی اندکتر است. پس اگر بیت رهبری و مافیای سپاه، چهار سال دیگر قاضی مرتضوی و حسین الله‌کرم را به گزینش گذاشتند، از اینکه حاجیان انتخابات باز هم به طواف صندوق رأی بروند چندان در شگفت نشوید، که گفته‌اند؛

آنکه نامُخت از گذشت روزگار  /  هــم نیآموزد ز هـــیچ آموزگار


خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد




[7] اکبر گنجی: هاشمی رفسنجانی دیگر عالیجناب سرخ‌پوش نیست / دویچه وله

ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۲۷, یکشنبه

نامُختگان از روزگار - یک


درباره رفتارهای انتخاباتی

بازار انتخابات بار دیگر رو به داغ‌شدن گذاشته است. بمانند چند نوشته دیگرم، می‌خواهم به بهانه انتخابات پیش‌ رو در چارچوب یک همسنجی تاریخی و با بهره‌گیری از داده‌های آزمون‌پذیر (و نه پنداربافیهایی که نامشان "تحلیل" است) دست به رفتارشناسی مردم ایران و دلبستگان رژیم ولایت فقیه بزنم.

هم بیت رهبری، هم مافیای سپاه، هم اصلاح‌طلبان، هم بی‌بی‌سی، هم صدای امریکا و شگفت‌آورتر از آن، هم بخشی از اپوزیسیونی که جانش را برداشته و از چنگ آدمکشان جمهوری اسلامی به اروپا و امریکا گریخته، یک‌دل و یک‌صدا مردم را به نقش‌آفرینی در انتخابات فرامی‌خوانند و برآنند که مردم با این کار گام به گام به دموکراسی نزدیک می‌شوند و به خواسته‌های خود می‌رسند. اینان ولی هرگز به مردم نمی‌گویند که با گزینش این یا آن نامزد، کدام گِره، چگونه و کِی، از کدام کار کشور گشوده خواهد شد. بجای این کار، دلبستگان هربار پس از انتخابات بگونه‌ای مؤمنانه به مردم می‌باورانند که اگر در رأی‌گیری شرکت نکرده‌بودند، ایران بمباران می‌شد و سربازان امریکائی در تهران رژه می‌رفتند. سخنانی که هیچ داده آزمون‌پذیری برای درستی آنها نمی‌توان یافت. درست بمانند دوزخی که دینداران نوید آنرا به ناباوران می‌دهند.

انتخابات ولی برای چیست؟ آیا جز این است که در یک کشور هشتاد میلیونی با گستره‌ای بیش از 1،6 میلیون کیلومتر مربع مردم رأی می‌دهند، تا بیکاری و تنگدستی و نابودی زیست‌بوم و اعتیاد و گرسنگی و هزاران آسیب اجتماعی دیگر درمان شوند، یا دست‌کم اندکی بهبود یابند؟ به دیگر سخن، آیا رأی دادن به خودی‌خود آماج کُنشگری سیاسی است، یا اینکه رأی می‌دهیم، تا دست‌کم شهر و روستا و کشور خود را دگرگون کنیم و از آسیبها و درگیریهایشان بکاهیم و بر آرامش و آسایش آنها بیافزائیم؟ و پرسش دیگر اینکه اگر آماج اینان (از بیت رهبری گرفته تا اپوزیسیون دلبسته) کاستن از آسیبها و تَنشهای اجتماعی و افزودن بر آسایش و درآمد سرانه و فراز آوردن جایگاه ایران در جهان باشد، اکنون که می‌ببینند با راهکارهای تاکنونی خود به هیچکدام از این آماجهای نیک نرسیده‌اند، چه راهکار نوینی را پیشنهاد می‌کنند؟ چند تن از کسانی که همگان را به رأی‌دادن فرامی‌خوانند، خود به سخن پزشکی گوش می‌دهند که با روشهای درمانی‌اش بیماری را بدخیم‌تر کرده باشد و بر رنج و آزار بیمار افزوده باشد؟
پیش از پاسخ به این پرسش، باید به پرسمان "درست و نادرست" در پهنه سیاست پاسخ داد.

در اینباره که درست چیست و نادرست کدام است، در پهنه سیاست و کنشگری اجتماعی سخن بسیار می‌توان راند. برای نمونه می‌توان پرسید آیا آغاز جنگ دوباره با روسیه در سال 1205 (۱۸۲۶) برای بازپس گرفتن سرزمینهایی که بزور از ایران جدا شده بودند، کار درستی بود؟ بویژه با نگاه امروز و با در نِگَر گرفتن اینکه از دل این جنگ (که بی‌بروبرگرد حق ایران بود) جدائی بخشهای دیگری از خاک میهن بِدَر آمد؟ یا اینکه آیا سرنگون کردن جنگنده روسی که تنها چند ثانیه از آسمان ترکیه گذر کرده بود - اگرچه حق بی ‌چون‌وچرای ارتش ترکیه بود - کار درستی بود؟ بویژه با نگر به فرجام آن که اردوغان را به پوزش‌خواهی از پوتین واداشت؟ آیا دست یازیدن به جنگ در برابر اسرائیل از سوی کشورهای عربی و ملت فلسطین کار درستی بود؟ بگذارید بر سر این نمونه واپسین اندکی درنگ کنیم.
پیش از آغاز سخن درباره درگیریهای کشورهای عربی و اسرائیل ناگزیر از گفتنم که در این بررسی به هیچ‌روی در پی این نیستم که بگویم حق در این درگیری هفتاد ساله با چه کسی است. می‌خواهم با بهره‌گیری از یک نمونه تاریخی به آسیب‌شناسی رفتار مردم ایران و سرآمدان آن در برخورد با پدیده انتخابات بپردازم. به گمانم کمتر کسی را بتوان در جهان یافت که فلسطینیان را برای بهره‌جُستن از حق نبرد رهائی‌بخش سرزنش کند. هر کسی در هر کجای جهان که باشد، حق این را دارد که برای بازپس گرفتن سرزمینش دست به جنگ و نبرد بگشاید. انسان خردمند ولی کسی است که هر از گاه به راه پیموده بازنگرد و دستآوردهای تلاشهای تاکنونی‌اش را بر‌سنجد و درباره "درست و نادرست" به بازاندیشی ‌نشیند. به فلسطین و اسرائیل بازگردیم:

x
با فزونی گرفتن شمار یهودیان در سرزمین فلسطین که پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی به بریتانیا سپرده شده بود، ناخرسندی میان مردمان عرب فزونی گرفت. از سال 1936 تا 1939 زنجیره‌ای از درگیریها که بخشی از آنها کوچندگان یهودی را نشانه گرفته بودند، ارتش بریتانیا را با دردسرهای فراوانی روبرو کردند. این درگیریها در تاریخ به "خیزش عربی" ناموَر شده‌اند. آتش نبردی که یهودیان آن را نبرد رهائی‌بخش می‌نامند ولی، در سال 1947میان دسته‌های چریکی یهودی و عرب زبانه کشید، که سازمانهای تروریستی مانند هاگانا، ایرگون و لِخی در آن دست داشتند. در همان شب بنیانگذاری کشور اسرائیل (15 می 1948) در پی قطعنامه 181 سازمان ملل که سرزمین فلسطین را به گونه‌ای نابرابر میان یهودیان و فلسطینیان بخش کرده بود، مصر، سوریه، لبنان، اردن و عراق به کشور نوپا لشگر کشیدند. رهبران عرب و توده‌های پشت سر آنان جنگ برای نابودی اسرائیل و آزادسازی کشور فلسطین را حق خود می‌دانستند و برایشان پذیرفتنی نبود که بهای کشتار
یهودیان بدست رژیم نازی را فلسطینیان بپردازند. پس پیشنهاد آتش‌بس سازمان ملل در 22 می از سوی کشورهای عرب بی‌پاسخ ماند و آنان بر بیرون راندن یهودیان پای فشردند. جنگ نخست میان اعراب و اسرائیل سرانجام با شکست سهمگین ارتشهای عربی در سال 1949 پایان یافت، بهای این شکست سهمگین را ولی نه سران پنج کشور یادشده، که مردم فلسطین با 75درسد سرزمینهای خود (و نیمه باختری اورشلیم)
 پرداختند، کشور فلسطین دیگر از نقشه جغرافیا رخت بربست.

 
ملتهای عرب همنوا با رهبرانشان پس از این شکست سهمگین نیز دست از رؤیای به دریا ریختن یهودیان و آزادی القدس العربی برنداشتند، اگرچه جنگ سوئز و شکست سخت ارتش مصر از اسرائیل و هم‌پیمانانش (بریتانیا و فرانسه) در سال 1956 بخوبی نشان داده بود که همه کشورهای عربی بروی هم نیز در برابر اسرائیل دست پائین را دارند و سیاست جهانی هرگز نخواهد گذاشت که آنان جایگاه خود را در برابر کشور یهود بهبود بخشند. پس جنگ شش روزه چندان هم نابیوسان نبود.


پیش از آن ولی در سال 1959 جنبش آزادیبخش فلسطین (الفتح)[1] بدست یاسر عرفات و تنی چند از همکارانش بنیان گذاشته شد. الفتح سازمانی چریکی بود که تا دهه 90 گسترده‌ترین پشتیبانی و پذیرش را در میان فلسطینیان داشت. این سازمان چریکی حتا توانست در نبرد الکرامه (1968) ارتش اسرائیل را به آنسوی رود اردن بازپس براند. بدینگونه فلسطینیان که تا به آن روز سرنوشت خود را به دست سران کشورهای عربی سپرده بودند، خود برای رهائی سرزمین خویش آستینها را بالا زدند. هم الفتح و هم سازمان آزادیبخش فلسطین قطعنامه 181 سازمان ملل و بدینگونه حق هستی اسرائیل را تا سال 1993 به رسمیت نمی‌شناختند و نابودی اسرائیل و بیرون راندن کوچندگان یهودی را هم حق، و هم آماج خود می‌دانستند. چریکهای الفتح که اردوگاههای خود را در خاک اردن و کرانه باختری برپا کرده بودند، دست به نبردهای پراکنده، ترور، تله‌گذاری و . . . در برابر ارتش اسرائیل زدند.

در سال 1967 کشورهای همسایه اسرائیل به رهبری مصر آغاز به گردآوری نیروهای رزمی در
مرزهای خود کردند و در رادیوهای خود نوید پایان کار دشمن صهیونیستی را دادند و عبدالناصر از سازمان ملل خواست که نیروهای خود را از بیابان سینا بیرون ببرد. در حمله‌ای پیشگیرانه ارتش اسرائیل در شش روز همه ارتشهای عربی را درهم کوفت و سرزمین خود را به سرتاسر بیابان سینا و بلندیهای جولان و کرانه باختری و نوار غزه فراگستراند. سران عرب نه تنها نتوانستند یهودیان را به دریا بریزند و اسرائیل را نابود کنند، که بخشهای بزرگی از سرزمینهای فلسطینی (کرانه باختری و نوار غزه) و خاک خود (بیابان سینا و بلندیهای جولان) را نیز به اسرائیل واگذاشتند.

در این میان سازمان آزادیبخش فلسطین[2] می‌بالید و هم در میان فلسطینیان و هم در میان توده‌های عرب، که از بی‌خردیهای رهبران خود بیزار شده‌ بودند، پذیرشی روزافزون می‌یافت. اینچنین بود که فدائیان فلسطینی چون خاری در چشم رهبران عرب شدند و در سپتامبر 1970 ارتش اردن ستاد کمیته مرکزی سازمان آزادی بخش فلسطین را زیر آفند گسترده رزمی گرفت. سرانجام در هفدهم سپتامبر ۱۹۷۰ جنگِ ناگزیر و نابرابر میان سی تا چهل هزار رزمنده فلسطینی و ارتش اردن آغاز شد و ارتش شاه حسین در ده روزِ پس از آن هزاران فلسطینی را کشتار کرد و بازماندگان را به لبنان راند.
در اکتبر 1973 ارتشهای مصر و سوریه دست به جنگی غافلگیرانه زدند و در روزهای نخست به پیروزیهای چشمگیری نیز دست یافتند. ارتش اسرائیل ولی توانست بزودی خود را از سرگیجه یوم‌کیپور رهائی بخشد و در شمال ارتش سوریه را تا 32 کیلومتری دمشق و در باختر ارتش مصر را تا 120 کیلومتری قاهره بازپس براند. اعراب با بجاگذاشتن بیش از 8000 کشته شکست سهمگینی را پذیرفتند و بخت با آنان یار بود که سرزمینهای بیشتری را از دست ندادند. در این میان و در هیاهوی جنگهای پی‌در‌پی سران واپسمانده عرب، آرمان کشور فلسطین کم‌کم در سایه فرومی‌شد.

اگر نبرد رهائی‌بخش تا به آن روز در بیرون از مرزهای اسرائیل و سرزمینهای اشغالی رخ می‌داد، جوانان فلسطینی در نوار غزه و کرانه باختری از 1987 صدای خود را با جنبش انتفاضه به گوش جهانیان رساندند. فروپاشی شوروی و استواری دولت یهود که اکنون 40 سال از پیدایشش می‌گذشت، دست یاسر عرفات را در کمپ‌دیوید بسوی اسحاق رابین دراز کرد، تا در پیمان اسلو آرمان کشور فلسطینی جانی تازه بگیرد. گفتگوها تا بدانجا پیش رفته بودند که تنها سخن از ریزه‌کاریهای کم‌اَرج در میان بود[3] و فلسطینیان که از آنهمه بمب و ترور و گروگانگیری و همکاری با برادران عرب در جنگ با ارتش نیرومند اسرائیل بهره‌ای نبرده بودند، اکنون در سایه کنشگریهای مدنی و پرهیز از کشتار بیگناهان، کشور فلسطینی را در دسترس خود می‌دیدند. عرفات در گامی سخت، ولی بسیار خردمندانه حق هستی اسرائیل را به رسمیت شناخته بود، ولی بخش بزرگی از فلسطینیان و نزدیک به همه کشورهای عربی (بجز مصر و اردن) این کار را پشت کردن به آرمان "اَلاُمَّةُ الْعَرَبِیَةُ الْوَاحِدَه" می‌دانستند.

درجازدن گفتگوها و کشمکش بر سر نکته‌های کم‌ارج، توده‌های فلسطینی را سرخورده کرد و بدینگونه انتفاضه دوم آغاز شد. در پی آن میدان بدست ستیزه‌جویانی افتاد که بار دیگر بمب و ترورهای انتحاری و کشتار را در دستور کار خود نهادند. پاسخ اسرائیل به این کُنشها از سویی سختگیریهای بیشتر بر فلسطینیان و ویران‌سازی زیرساختهای آنان بود و از دیگرسو افزایش شهرکهای یهودی‌نشین در سرزمینهای فلسطینی. سرانجام با میدان‌دار شدن اسلامگرایان به رهبری حماس، که همچنان بر نابودی اسرائیل پای می‌فشرد، جنگ نابرابر میان موشکهای دست‌ساز قسام و پیچیده‌ترین جنگ‌افزارهای امروز جهان آغاز شد، فرجام این موشک‌پرانیهای حماس، که آسیب چندانی به شهرهای اسرائیل نمی‌زدند، بمباران چندباره غزه از سوی ارتش اسرائیل بود[4].

هفت دهه است که فلسطینیان برای رسیدن به آنچه که حق بی چون‌وچرای هر انسانی است، می‌جنگند. آنان در کشاکش این نبرد تنها یکبار به خواسته‌های خود نزدیک شدند و آنهم زمانی بود که تفنگ بر زمین نهادند و راه گفتگو را در پیش گرفتند. سرخوردگی از ناکامی، آنان را دوباره براه نخستین بازگرداند و تا به امروز نیز کم نیست شمار کسانی از آنان و از پشتیبانانشان در سرتاسر جهان که برآنند: «راه آزادی فلسطین از لوله تفنگ می‌گذرد». من اگرچه از هر جنگی و هر کنشی که راه به کشتن انسانها بَرَد بیزارم، باز هم برآنم که دست بردن به تفنگ، برای کسانی که سرزمینشان را بزور از آنان ستانده‌اند و حق
انسانی‌شان را پایمال کرده‌اند، کاری پذیرفتنی است، اگر چه باید واپسین راه باشد. با اینهمه "حق داشتن" یک چیز است و بهره‌گیری از این حق چیز دیگری. درست بودن جنگ مسلحانه چیزی است، و سودمند یا زیانمند بودن آن چیزی دیگر. اینکه روشهای برگزیده شده از سوی ملت فلسطین و رهبرانش "حق" یا "درست" بوده اند، هیچ ارزشی ندارد، سخن بر سر این است که پایبندی مؤمنانه بر یک روش و یک راهکار، بی آنکه آدمی دستآوردهای تلاش خود را بسنجد، کاری بس بیخردانه است. کشور فلسطین - اگر هرگز روزی پدید آید -، در بخشهای "اِی" و "بی" نقشه روبرو برپا خواهد شد. آیا در جهان پندار هم می‌توان انگاشت که چنین کشوری بتواند بر پای خود بایستد؟

در سال 1948سازمان ملل نیمی از سرزمین فلسطین را به فلسطینیان داده بود. اکنون و در سال 2017 بهره آنان از سرزمینهای نیاکانشان کمابیش 10 درسد است، که بخش بزرگتر آن در کرانه باختری از هم گسیخته و پذیرای بیش از 600 هزار شهرک‌نشین اسرائیلی است. برداشت پایورزانه از "درست و نادرست" در پهنه کنشگری سیاسی و اجتماعی و پایبندی به شعار "ثَوْرَه، ثَوْرَه حَتَی‌النَّصْر"[5] و پایفشاری به روشی که فلسطینیان درستش می‌پنداشتند، با هر گامی بخش دیگری از خاک فلسطین را بهره اسرائیل کرد و رهبران فلسطینی بی آنکه به راه پیموده شده بنگرند و ناکارآمدی راهکار خود را دریابند و روشی نوین برگزینند، بر سخنان خود، سخنانی که آرمان فلسطین را به نابودی کشانده بودند، همچنان پای فشردند. این "ایستادگی بر آرمان" سرانجام ره بدانجا برد که مردم فلسطین 80 درسد از سرزمینهایی را که در سال 1948می‌توانستند داشته باشند، از دست دادند.

69 سال پس از بنیانگذاری اسرائیل، آرمان فلسطین به یک نقطه بازگشت‌ناپذیر رسیده و دیگر خوشبین‌ترین انسانها نیز باوری به پیدایش یک کشور فلسطینی ندارند.

دنباله دارد ...

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد 



[1] حركة التحرير الوطني الفلسطيني 

[2] منظمة التحرير الفلسطينية 

[3] برای نمونه بر سر اینکه کشور فلسطینی در 97 درسد یا 94 درسد سرزمینهای کرانه باختری برپا شود

[4] Operation Cast Lead, Operation Protective Edge

[5] انقلاب، انقلاب، تا پیروزی

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۷, شنبه

مکتوبات - دو

 مراسلات کولونیل آخوندزاده و میرزا مزدک طلوع‌الملّه

به جناب رفعت‌مآب، فضایل و کمالات اکتساب، عالم معظم و مکرم میرزافتحعلی اطال‌الله عمره خواهد رسید، در محروسه تفلیس.

استادِ بی‌مثال و مشفق و مهربانِ من، اعلی الله مقامکم،
رقیمه کریمه آن وجود ذیجود در میان حیرت و اعجاب رسید و مایه فخر و مباهات این کمترین شد، که این مُرید کوچکتان را برای استعلام از احوال حالیه ممالک محروسه انتخاب کرده‌اید. خدای بر سر شاهد است که از لحظه وصول مکتوبِ شریفِ جناب نواب شما، آنرا چُنان تاج تارَک خود کردم که سر از پا نمی‌شناسم:

آورد صبــــا گلــــی ز گــــلزار امید  /  یا روح قدس شهپری افگند سفید
یا کرد صبا شق ورقی از خورشید  /  یا نامــــهٔ یارست که آورد نــــــوید

حیرتی دارم که قول معروف شما را به نطق مجهول خود چگونه جواب دهم، پس نظر به خواهش شما جوابیه مرقومه در حد استطاعت ارسال می‌شود.

جناب کولونیل!
اگر خواسته باشم روحیات عجیب و خلقیات غریب ملت نگونبخت ایران را در یک جمله برایتان خلاصه کنم، شاید همین مثل سائره کلیت این مراسلات را کفایت کند، که «خطّه ری سُفله‌پَرور است». یعنی آنچه که در باره حرکات ملت دارالخلافه طهران در فقد میرزا علی‌اکبر خان بهرمانی و تقریرات جماعت منورالفکران خارجه‌نشین مرقوم فرموده‌اید، بهترین شاهد بر همین مثل فوق‌الذکر است و اگر رفتار آن چند کُرور آدمی که با نعره لا اله الاالله جنازه میت را تشییع کردند، نشان از جهالت است، کردار منورالفکران مقیم فرنگستان کم از دنائت ندارد، مگر آنکه ملت بدبخت ایران علاوه بر فقر و فاقه و امراض مسریه و بلایای آسمانی به مرض نسیان مُزمن هم دچار شده باشد و فراموشش شده باشد که جناب میرزا علی‌اکبر هم صحنه‌گردان فتنه دَلو بود و هم مکرّر امر به قتل‌عام مخالفین داده بود و هم محاربه میان دولتین متخاصم ایران و عراق را از جهت پُرکردن جیبهای خود و اولادش آنقدر طول داد که نزدیک به یک کرور از نفوس ممالک محروسه مقتول و مجروح شدند و عاقبت‌الامر هم قشون ایران سرشکسته و مأیوس با سری افکنده و دلی شکسته به همانجایی رجعت کرد، که شش سال پیش، از آن رحلت کرده بود. میرزا علی‌اکبر که از روز ازل شریک دُزد بود، آخرالعُمر به جهاتی رفیق قافله هم شده بود و الحق والانصاف شخص شخیصش نه دم از حُریّت می‌زد و نه طرفداری از حقوق نسوان می‌کرد و نه مانند جناب میرزا تقی‌خان امیرکبیر دل در گرو پروغره و ترقی مملکت ایران داشت. آنکه به مشارالیه لقب امیرکبیر اعطاکرد، عوام‌ جاهل و خواص غافل بودند. خلاصه اینکه اخبار مندرج در قازته‌های فرنگی کلّهم اجمعین غلط است و بیانات تاجر تبریزی رفیق شما درست.

ای یار بی‌مثال و ای استاد باکمال من!
قصه پُر غصه ملت نگونبخت ایران از روضه سیدالشهداء و مَقتل علی‌اصغر هم جگرسوزتر است. صدوپنجاه کُرور رعیت فلک زده در چنگال یک مشت راهزن دین و قاتل آئین گرفتار شده‌اند و وکیلان خواب و وزیران خراب آتشی در ملک عجم و یادگار جَم بپا کرده‌اند که هیزمش استخوان رعیت بیچاره‌ ایرانی است و غاطبه منورالفکران و قازته‌چیها و محرران و منشیان و مستوفیان هم بجای آنکه به داد این مردم بینوا برسند، هیزم‌بیاران همین آتش بی‌امان شده‌اند که لهیبش عن‌قریب است دودمان ملک کیان را بر باد فنا دهد. علی‌الخصوص معامله‌ای که با آزادیخواهان و هواداران حریت و پروغره می‌شود، در زمان ما دیگر در میان قبائل بربری و بهائم هم ساری و جاری نیست. اگر فردا در جایی خواندید یا از کسی شنیدید که در دارالخلافه طهران سه نفر را به جرم دزدی قطع یَد کرده‌اند، یا در مشهد و دست و پای یک قاطع‌الطریق را در جهت مخالف بریده‌اند، یا در شیراز چشم کسی را ازکاسه درآورده‌اند، یا در آق‌دَرّه کارگران معدن را به چوب‌وفلک بسته‌اند، تصور نفرمائید که اینها قسمتی از تقریرات جناب شما در کتاب مستطاب "مکتوبات" است:

«طرز سیاست متداوله به جهت نظم مملکت هر عاقل را غریق بحر تحیر می‌کند. رسم سیاست که در میان طوایف وحشی و بربری معمول است، الان در ایران مشاهده می‌شود. می‌بینی آدمِ دو نیمه شده از دروازه های شهر آویزان گشته است؛ می‌شنوی که امروز پنج دست مقطوع گشته، پنج چشم کنده، پنج گوش و دماغ بریده شده است»[1]

این سطور فوق را اگر برای یک ایرانی قرائت کنید، هرگز نخواهد دانست که این شرح زمان شما و دوران سیاه قجری است، یا وصف روزگار ما و دوران حکومت نایب امام‌ زمان. تفاوت ولی در این است که دولت اَبدمُدّت قاجار شکایت از این داشت که این اخبار را دشمنان ممالک محروسه می‌سازند:

«در یک صفحه روزنامه طهران می‌بینی که نوشته‏اند بریدن گوش و بینی در دولت ایران هرگز وقوع ندارد، این افترا را انگلیسان از راه عداوت به دولت ایران بسته در غازیته های خودشان می‌نویسند»[2]

حال آنکه دولت نایب امام زمان به این اعمال بهیمی خودش فخر و مباهات می‌کند و تازه بر سر رعیت بینوا منّت هم می‌گذارد که احکام شرع انور را موبمو در ملأ عام جاری می‌کند. در عوض جماعت منورالفکر خارجه‌نشین کاسه از داغتر می‌شود و می‌گوید اگر کلامی از جنایات نایب امام زمان به سمع مأموران خفیّه دوَل متخاصم برسد، عنقریب است که از همه طرف به خاک ایران حمله‌ور شوند. جمعی از اینان دنائت و بی‌شرمی را به درجاتی رسانده‌اند، که تمام همّ و غمشان حفظ دستگاه دولت صاحب‌الزمان شده است و متصل از این مضطربند که مبادا آب در دل دولتیان تکان بخورد و هر صدای ناهمخوانی را، من‌جمله صدای نارسای این مُرید شما را، به این بهانه که نباید گَزَک بدست دوَل متخاصم داد، در گلو خفه می‌کنند.

جناب کولونیل!
درب سیاست در ممالک محروسه ایران به همان پاشنه‌ای می‌چرخد که در زمانه شما می‌گشت. حکومت نایب حضرت صاحب الزمان خَلفِ دولت ابدمدت سلاطین قجر است و دوران حکمرانی پنجاه‌وهفت ساله شاه شهید و پدر تاجدارش در حساب فترت تاریخ خطّه ری. پس احوالات اهل سیاست هم همانست که در زمانه شما بود:

جمعی عَمله روس مَنحوس،
برخی اَکَــره اِنگریز قَحبه‌خیز!

زیاده دردسر است،
میرزا مزدک طلوع‌الملّه

تقریر شد در سلخ جمادی‌الاول 1438، مطابق ماه فبرار سنه 2017



کُرور: پانصدهزار

دَلو: بهمن ماه

رحلت کردن: راهی شدن، رفتن

اِنگریز: انگلیس، بریتانیا



1. مکتوبات کمال‌الدوله، میرزا فتحعلی آخوندزاده
2. همانجا

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۱۷, یکشنبه

مکتوبات - یک


مراسلات کولونیل آخوندزاده و میرزا مزدک طلوع‌الملّه

مقدمه مُصحّح: مکتوب حاظر را میرزا فتحعلی آخوندزاده ملقب به آخونداوف برای میرزا مزدک طلوع‌الملّه نوشته و مشارٌالیه هم در جواب میرزا فتحعلی مکتوبات مفصلی در باب توضیح و تشریح اعمال و رفتار ملت ایران تحریر کرده و برای او بازفرستاده. مجموع این مکتوبات هنوز در دست تصحیح و مقابله است و به مرور زمان به زیور طبع آراسته خواهد شد انشاء‌الله. لازم به ذکر مکرر است که زبان این مراسلات زبان مستوفیان قجری دوران ناصری است و در آن زوائد و حواشی فراوان. علاوه بر آن الفاظ قبیحه در این مکتوبات کم نیستند و اگر خواننده را خوش نیامد، گناه از مصحّح نیست. برخی از اصطلاحات مستعمله در این مراسلات امروزه دیگر معمول و مرسوم نیستند، شرح و تفصیل و معانی آنها عنداللزوم ذیل مطلب تقریر می‌شود.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جناب مستطاب جلالت مأب، میرزا مزدک طلوع‌الملّه،

نظر به اینکه از ممالک محروسه ایران اخبار غریبه و متناقض به زیادت در جراید و قازته‌های تفلیس درج می‌شود، مکتوب حاظر جهت استعلام حظور ناظر جناب نواب شما ارسال می‌شود. امید وافر و رجای واثق است که مجال تقریر جوابی داشته باشید که هم این غریب‌افتادگان را از احوالات موطن اجدادی باخبر کنید و هم دلسوختگان وطن را در استدراک وقایع حالیه دارالخلافه استعانت فرمایید.

آنچه که اسباب گیجی و اضطرار محفل وطندوستان شد، شنیدن خبر فقدِ دوباره دولتمرد منورالفکر و هوادار پروغره و حریت ایران، جناب میرزا تقی‌خان امیرکبیر بود. از قرار اطلاعات مندرج در قازته‌های تفلیس، جناب ایشان را عوامل حکومت در حمام مقتول کرده‌اند و در تشییع جنازه جناب باجلالتش ملت طهران از پیر و جوان و خرد و کلان بازار و دکاکین را بسته و با ناله بی‌انقطاع لااله الاالله خیابانها را قُرق کرده‌اند و به قرار مسموع محمدباقر خان رئیس بلدیه هم در این نمایش وطنی سنگ تمام گذاشته.

و اما سبب گیجی محفل وطندوستان یکی این بود که از قرار اخبار جدیده مندرج در جرائد فرنگیه جناب امیرکبیر روز 15 ربیع‌الاول و در حمام شمیرانات طهران به قتل رسیده و نه در 17 ربیع‌الاول و در حمام فین کاشان. در ثانی خبر از ازدحام جمع کثیری از ملت طهران در تشییع جنازه ایشان می‌رسد و ایضا خبر از اینکه بر جنازه متوفی، جناب مجتهد امام‌جماعت دارالخلافه در محل مدرسه دارالفنون نماز میت خوانده است. از عجایب دیگر یکی هم سن ایشان است که در تواریخ عهد ناصری 45 سال تمام ذکر شده و حالیه در جرائد فرنگی 82 سال تمام درج می‌شود و آخر اینکه اسم ایشان را میرزا اکبر اهل قریه رفسنجان ثبت کرده‌اند. مسئله‌ای که اذهان وطندوستان قفقاز را به خود مشغول کرده این است که آیا جناب صدراعظم از آن توطئه حمام فین کاشان جان سالم بدر برده و مشمول عنایات ملوکانه سلطان صاحبقران گشته و دوباره ردای صدارت‌عظما را بر دوش انداخته و در این ایام ماضی رفق و فتق امور ممالک محروسه را در ید باکفایت خود گرفته و حالیه کراراً به غضب شاه دچار شده و در حمام شمیرانات به مشارٌالیه قهوه قجری خورانده‌اند، یا اینکه همه این شایعات عجیبه و اخبار غریبه ناشی از وهم قازته‌چیهای قفقاز است؟

در این چند هفته بنده کمترین در معیت جمعی از اشخاص منورالفکر عاشق وطن در محفل تفلیس در باره اخبار و اقوال واصله غور کردیم و آخرالامر وظیفه مراسله با اصحاب قلم در ایران به من محول شد. برای انتخاب فردی شایسته که اخبار ممالک محروسه را بدون حواشی و زوائد مرسوم در مراسلات ایرانی جهت اطلاع احباب وطن عرضه کند، به غازته‌های فارسی مطبوعه در استانبول و بمبئی و لندن و پاریس و ینگه‌دنیا رجوع کردم و معلومَم شد که لسان میرزایان و محرران در این ایام چندان متغیر و متحول شده که درک آن از فهم زبان اجنّه صَعبتر و مشکلتر است. تا اینکه هفته قبل یک تاجر تبریزی بنام میرزا محمدقلی بر سر راه سنت پترزبورغ توقفی در تفلیس داشت، قازته‌هایِ فارسیِ مطبوعه در فرنگ را برایش بردم و خواند و انگشت حیرت به دندان گَزید و گفت جناب کولونیل، من هم چند صباحی است که در سفرم و از احوال وطن بی‌خبر، این راپورتچیهای مقیم خارجه متفقا نوشته‌اند که یک شخصی امیرکبیر نام از امرای دولت به رحمت حق پیوسته و علت مرگش بنا به اَشهَر اَقوال قتل در حمام بوده است، ولی اینهمه مناقب و کرامات که مخالفین حکومت و معاندین دولت بر این شخص بسته‌اند، در جمیع انبیاء و اولیاء هم بهم نمی‌آید. از آن گذشته آنکه اخیرا در دارالخلافه تهران رحلت کرده میرزا تقی‌خان امیرکبیر علیه‌الرحمه نیست و میرزا علی‌اکبرخان بهرمانی است که خودش هزارها میرزا و محرر و منورالفکر وطن‌دوست را یا در حمام کشته و یا زهر خورانده و یا کمثل میرزا علیمحمد باب بینوا از زندان به میدان مشق برده و خلاص کرده است و در مال‌اندوزی و غارت و چپاول بیت‌المال و خوردن اموال یتیم و صغیر در سرتاسر ممالک محروسه اوّل‌نفر بود و دویُّمی نداشت، حالا اینکه این فراریان، که از زخم گزمه‌های همین میرزا اکبر بهرمانی جان خود برداشته و خاک وطن گذاشته و در فلاکت غُربت رحل اقامت افکنده‌اند، چرا در فقد مشارٌالیه چنین جامه غم می‌درانند و عزا می‌پرورانند، الله اعلم به حقایق‌الامور!

از میرزا محمدقلی پرسیدم حالا چاره ما چیست؟ گفت ای میرزا فتحعلی! چاره کار تو در نزد میرزا مزدک نامی از اهالی آذربایجان است که هم ترکی می‌داند و هم فارسی بیغش می‌نویسد و هم در رسم التحریر مستوفیان عهد ناصری خُبره است و هم به اوضاع ممالک محروسه واقف. بعد مسوده‌ای از تحریرات فارسی بیغش شما را به من داد، که جمیع حاظران متفقا و متحدا نظر دادند فهم این قبیل حرفها برای خود اجنّه هم میسّر و ممکن نیست. ولی بعد قدری از تقریرات دیگر شما را برای محفل بَرخواند، که رنگ و بوی منشأت جناب مستطاب میرزا ابوالقاسم قائم‌مقام را داشت. اینبود که قرعه فال قضا به نام جناب نواب شما افتاد،

تو فــــکندی ز وطـــــن دور مرا دستم گیر  /  که چنین بی دل و بی صبر ز حب الوطنم

ماه جمادی‌الاول سنه 1285 مطابق ماه جانوار سنه 1868، در شهر تفلیس
مرید شما میرزا فتحعلی آخونداوف
 ------------------------------------------------------------------------------------------
قهوه قجری: سلاطین قجر برای امحاء معاندینی که از ایل قجر بودند، قهوه مسموم به آنها می‌خوراندند.

فارسی بیغش: فارسی پالوده از الفاظ عرب است که امروزه سِره می‌گویند و شاهزاده جلال‌الدین میرزای قاجار از پیشروان آن بوده است.

قازته: مجله و روزنامه است و قازته‌چی به این اعتبار روزنامه‌نگار. 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۸, دوشنبه

چپ آوازه افکند و از راست شد! - دو

در میهن‌ستیزیِ چپِ ایرانی - دو

این مرده‌ریگ شوم حزب توده سرانجام به سازمانهای دانشجوئی دهه سی و گروههای چریکی دهه‌های 40 و 50 رسید. "چپ بودن" این گروهها به این فروکاسته شد که:
دشمن امریکا و اسرائیل باشند، دوست و ستایشگر جنبش فلسطین باشند، بجای اندیشه کردن در باره آینده ایران و چگونگی کشورداری در آن، یکی از کشورهای "سوسیالیسم واقعا موجود" را، از شوروی و چین گرفته تا کوبا و آلمان شرقی الگوی خود سازند (و شرم آورتر از همه اینکه برخی از اینان "آلبانی زیر رهبری اَنوَر خوجه" را الگو و سرمشق جمهوری دموکراتیک خلق ایران می‌دانستند)، دشمن سگ زنجیری آنان یعنی شاه باشند، با هر چه شاه گفت و کرد، حتا اگر به سود مردم ایران باشد، دشمنی بورزند، هر آنکه را که با هر انگیزه و به هر بهانه‌ای با شاه از در ستیز در‌آید، بستایند و دوست خود بدانند.

در همین راستا کنفدراسیون دانشجویان ایرانی سه سال پس از خیزش فرومایگان در برابر حق رأی زنان و برابری دینی نمایندگان مجلس، به رهبر این جنبش نامه نوشت و ایستادگی او در برابر شاه را (با اینکه از نگرگاهی بسیار راست‌گرایانه انجام شده بود) ستود[1]. پیشتر از آن حزب توده در برابر خمینی و خدای خمینی سوگند یاد کرده بود که «حامی جدی تعالیم مقدس اسلام» است و از فرمان الله سرنخواهد پیچید[2]. فرهنگ پدر‌کُشتگی چنان در میان اپوزیسیون گسترش یافته بود که حتی جبهه‌ ملی که می‌بایست سودوزیان ایران را بر هر چیز دیگری برتری می‌داد، آینده میهن را قربانی کین‌جویی خود کرد و با اصلاحات آمده در انقلاب شاه‌وملت از در ستیز درآمد. بهروز برومند در اینباره می‌گوید: «مخالفت اصلی با انقلاب سفید بود. نمی‌توانستیم بگوییم ما از انقلاب سفید حق رای زنان را قبول داریم. این نوعی تایید شاه بود»[3]. کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در این راه چندان پیش رفت که برای دهان‌کجی به شاه، همنوا با رهبران دیکتاتور و مردم‌ستیز عربی چون عبدالناصر خلیج پارس را "خلیج عربی" نامید.

در سالهای آغازین دهه چهل اصلاحاتی زیر نام "انقلاب سپید" آغاز شدند. در این هنگام از جبهه ملی، که تنها برای ملی کردن نفت پدید آمده بود و پس از سرنگونی شادروان مصدق کمابیش از هم پاشیده بود، جز نامی بجای نمانده بود. رهبری حزب توده نیز با بجای گذاشتن انبوهی از جانباختگان و زندانیان به آغوش پشتیبانانش در بلوک سوسیالیستی گریخت و بدینگونه میدان برای جوانانی باز شد که باید آنان را نسل سوم جنبش چپ ایرانی دانست. سازمانهای چریکی با ایدئولوژی مارکسیستی یکی پس از دیگری سربرکردند و سَد دریغ و هزار افسوس که در ژرفای اندیشه آنان نیز همان مرده‌ریگ شوم و شرم‌آور حزب توده خانه کرده بود. بدینگونه بیژن جزنی که از برجسته‌ترین اندیشه‌پردازان این جنبش به شمار می‌آید، نوشت:

«در این مرحله یک نقطه عطف دیگر قابل توجه است، پانزدهم خرداد  سال 42. اگر سقوط آرام امینی به معنی حل سیاسی تضاد عمده قبلی بود، 15 خردادبه معنی آغاز عمده شدن تضاد بعدی بود، تضاد خلق با استبداد دربار بمثابه عمده‌ترین دشمن خلق»[4]

جزنی بمانند بخش بزرگی از پیشینیان اندیشگی‌اش دچار نگرشی از بیخ‌وبُن نادرست بود. او درپی اهریمن‌سازی از شاه، چاره‌ای جز این نداشت که دشمنان او را فرشته بشمار آورد و بدینگونه فرومایگانی که از خشمِ دادن حق رأی به زنان کف بر لب آورده و شهر را به آشوب کشیده بودند، از نگر او "خلق" نامیده می‌شدند.

در نوشته‌های این بازه زمانی آنچه که فراوان دیده و خوانده می‌شود گرایش به ویرانگری است. از آنجا که این گروهها نتوانستند نقش چندانی در رخدادهای دهه پنجاه بازی کنند و در اندک زمانی سرکوب شدند، من از بررسی پیوندهای آنان با کشورهای بیگانه درمی‌گذرم، تا به جایگاهشان در رخدادهای پس از انقلاب بپردازم. همین اندازه ناگزیر از گفتنم که آنان جنبشهای جدائی‌خواهانه آذربایجان و مهاباد را که چیزی جز بازی امپریالیسم روسی در برابر امپریالیسم آنگلوساکسون نبود، از دل‌وجان می‌ستودند و بی آنکه سرسوزنی از تاریخ و چگونگی و روند پیدایش ملت ایران بدانند، در یک همسنجی کودکانه ایران را "زندان ملل" می‌خواندند و بر "اصل لنینی حق تعیین سرنوشت ملل" انگشت می‌نهادند.

باری و به هرروی با انقلاب بهمن 57 رژیم شاهنشاهی فروپاشید و قدرت بدست تکنوکراتهای مسلمان نهضت آزادی افتاد. چپ ایرانی که بخش بسیار بزرگی از آن در سازمان چریکهای فدائی خلق و حزب توده گرد آمده بود، همین اندازه اندک از میهن‌دوستی و ملی‌گرائی کسانی را که خود آنان را "لیبرال" می‌نامید برنتافت، و پس از گیجی نخستین و به چپ‌وراست زدنهای آغازین، در چارچوب سازمان فدائیان اکثریت و حزب توده خود را به کارگزار ایران‌ستیزترین و واپسمانده‌ترین نیروی آن روز جامعه ایران فروکاست و دیری نگذشت که رهبری سازمان اکثریت هموندان و هواداران خود را فراخواند که برای نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی خبرچینی کنند[5]، اگرچه همان روزها بر هر کسی آشکار بود که در زندانها بر سر این نیروهای ضدانقلاب (آنگونه که رهبری اکثریت آنها را می‌نامید) چه می‌آمد[6].

در گذر یک سده چپ ایرانی از نقشی ستایش‌برانگیز به کاریکاتوری اندوه‌زا فروکاسته شده بود؛ بنیانگزاران حزب کمونیست ایران همچون حیدر عمواوغلی و سلطانزاده اگر هم دلبسته کشوری بیگانه بودند، دستکم در کنشگریهای خود ارزشهای سخت و پایداری چون دادگری و برابری را پاسداری می‌کردند و پیشه‌وری اگرچه به دستور استالین درپی جدائی آذربایجان بود، ولی در آن یکسال حکومتش بر آذربایجان گامهای بزرگی در راستای همین ارزشها برداشت. نسل واپسین چپ ولی خود را خواسته و دانسته ابزار دست رژیمی کرد، که از همان روز نخست آپارتاید جنسیتی و دینی و همچنین ستم طبقاتی را بر پرچم خود نوشته بود و از همان آغاز پیدایشش ستیز با فرهنگ و تاریخ، و در یک واژه کیستی ایرانی را آماج خود نهاده بود. بدینگونه آرمانهای راستین چپ، که همانا کاستن از تنگدستی رنجبران و نبرد برای ساختن جامعه‌ای برابر و آزاد بودند، با تلاش واپسین نسل چپ ایرانی و بویژه سازمان اکثریت و حزب توده بدست فراموشی سپرده شدند و جای آنها را تعریف نوینی از کیستی چپ گرفت؛ مبارزه با امپریالیسم امریکا، حتا به بهای همآغوشیِ سیاسی با ملایانی که همخوابگی با دختر نُه ساله را روامی‌داشتند و بهائیان را سزاوار مرگ می‌دانستند و زنان را به پستوی خانه‌ها فرستاده بودند و از همان روز نخست کمر به نابودی همه نمادهای ملی ایرانی بربسته بودند.

رژیم پهلوی نه بناگاه از آسمان بر زمین افتاد و نه آنگونه که رادیو مسکو و رادیو بی‌بی‌سی همصدا و همنوا در گوش ما خوانده‌اند، دست‌پرورده انگلستان بود. چپ کهنه‌اندیش اگر بجای دست بردن به تفنگ و نارنجک اندکی ماتریالیسم تاریخی خوانده بود، درمی‌یافت که هیچ پدیده‌ای در جهان بناگاه آفریده نمی‌شود. ناسیونالیسم انسانگرای ایرانی اندیشه راهبَر جنبش مشروطه بود و تنها و تنها همین اندیشه بود که می‌توانست در ایران واپسمانده آغاز سده بیستم جنبشی پدید آورد که هم رهبران حزب کمونیست و هم آیت‌الله‌های مسلمان و هم کِنشگران زرتشتی و هم انبوهی از یهودیان و بابیان و بهائیان و مسیحیان از آن خودش بدانند. تنها ناسیونالیسم انسانگرای پدیدآمده بدست آخوندزاده‌ها و کرمانیها بود که می‌توانست سرداراسعد بختیاری و ستارخان آذربایجانی را همپیمان کند. دامنه این نیروی شگرف چنان بود که انبوه آزادیخواهان آذری و ارمنی و گرجی از سرزمینهای جداشده از ایران از باکو و ایروان و تفلیس خون خود را بپای آن ریختند. تنها در چارچوب اندیشه‌ و نگاهی ایرانگرایانه بود که مردم می‌توانستند بپذیرند، افسری ارمنی بنام یپرم‌خان رئیس پلیس پایتخت شود. پس آنچه که در نیم سده پس از جنبش مشروطه و بویژه بروزگار رضاشاه انجام شد، نه خواسته اراده‌گرایانه "یک" تَن – آنهم به دستور انگلستان -، که فرجام ناگزیر این پس‌زمینه تاریخی بود. اینکه آیا کارگزاران رژیم پهلوی از پس این خویشکاری بزرگ برآمدند یا نه، پرسشی دیگر است که پاسخی دیگرش باید.

باری پایفشاری پهلویها بر کیستی ایرانی و یادآوری گذشته پیش از اسلام آن، یعنی همان کاری که رهبران اندیشمند جنبش مشروطه پنجاه سال پیش از تاجگذاری رضاشاه آغاز کرده بودند، خاری درشت و تیز در چشم دشمنان ایران، بویژه بریتانیای کاپیتالیستی و شوروی سوسیالیستی بود و این سرود بدآهنگ "باستانگرائی"[7] و "شوینیسم فارس" و "آریاپرستی" را نیز هم‌اینان یاد مستان چپ و مسلمان دادند. پس چه جای شگفتی است که شناخته‌شده‌ترین چهره چپ کُهنه‌پرست میهمان همیشگی رادیو بی‌بی‌سی – همان که روزگاری بازوی رسانه‌ای ام‌آی‌سیکس بود - باشد و در پشتیبانی از جمهوری اسلامی همه مرزهای شرو و آزرم را درنوردد؟

بدینگونه پیوند ایرانگرائی با رژیم شاهنشاهی آنچنان در ناخودآگاه چپ لانه کرد، که هم‌امروز نیز چپ کهنه‌اندیش از بیماری بدخیم "ایران‌هراسی" رنج می‌برد و گمانش بر این است که هر کُنشگر دوستدار ایران، بویژه اگر ایران را با همه تاریخ و جغرافیا و فرهنگش دوست بدارد، بی بروبرگرد "سلطنت‌طلب" است. این پارانویای "همه سلطنت‌طلب‌پنداری" چنان جان‌سخت است که بخشی از همین چپ، حتا شعار "نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران!" را هم برنمی‌تابد و با شنیدن آن، هراس بازگشت رژیم شاهنشاهی و سربرکردن غول راسیسم آریایی تنش را به لرزه می‌افکند[8]‌. ترس زَهره‌شکَن این چپ از نشان شیروخورشید نیز ریشه در همین پارانویا و این هراس دارد، که شاید "مونارکوفوبیا"[9] (شاه‌هراسی) نامی برازنده برای آن باشد[10].
بیهوده نیست که بخش بزرگی از پاسخهای هواداران کُهنه‌اندیش به نوشته پیشین من، همصدا با حسن عباسی و رضا مرادی غیاث‌آبادی و شیخ صادق خلخالی،بادی و شیخ صادق خل به این بازمی‌گشت که کوروش یا زائیده پندار تاریخ‌سُرایان است و هرگز هستی نداشته است، و یا اگر بوده و بر این خاک زیسته، تبهکاری همچون سدها شاه دیگر بوده است.

چپ ایرانی که هنوز گیج و خواب‌آلود در پسکوچه‌های انترناسیونالیسم پرولتری گام می‌زند، از سویی ناسیونالیسم ایرانی را می‌نکوهد که پرستنده خاک‌وخون است، از دیگر سو ولی با در بوق کردن "حق تعیین سرنوشت ملل"، خود را به بلندگوی نژادپرستان فرومی‌کاهد، و بر آن است که گروهی انسان هم"خون"، حق اینرا دارند که بخشی از "خاک" یک کشور را از بدنه آن جدا کنند و از این رهگذر خود ستایشگر همان چیزی می‌شود، که پیشتراَش نکوهیده بود؛ خاک، و خون.
اینکه چنین سیاستی در فرهنگ واپسمانده خاورمیانه رودهای خون روان خواهد کرد و دارائیهای مردم این گوشه خاک را روانه جیبهای کارتلهای سازنده جنگ‌افزار خواهد کرد، دغدغه چپ کُهنه‌پرست نیست. مایه شگفتی نیست که بخشی از این چپ درپی سرخوردگی از انقلاب پرولتری و به انجام رسانیدن راه رشد غیرسرمایه‌داری، دست از همه آن آرمانها کشید و به گروههایی پیوست، که قبیله‌گرائی[11] و نژادپرستی ویژگی برجسته آنان است، تا در میان مردمان زیونده در این آب‌وخاک دیوارهایی بلند فرازآورد و بر طبل دشمنی قومی بکوبد.

از چپ ایرانی که یکسدسال پیش با آرمانهای بزرگی چون برابری و آزادی و پیشرفت، و بویژه آسایش و سربلندی رنجبران پای به میدان سیاست ایران نهاده بود، چیزی جز نقشی کَژ و کول و بیرنگ بر دیوار این خانه برجای نمانده است. بازماندگان این جنبش، از چپ بودن تنها پارانویای شاه‌هراسی و در راستای آن، ستیز با کیستی ایرانی را نماد و نشانه خود کرده‌اند. آرمانهای بزرگ و انسانی چپ، همچون دادجوئی و برابری‌خواهی را، واپسین نسل اینان – حزب توده و سازمان اکثریت – به بهانه "مبارزه با امپریالیسم امریکا" در پیشگاه امام امت قربانی کردند، تا جایی که امروز تازیانه های فروآمده بر  پیکر کارگران آق‌درّه هم این چپ در خواب رفته را از جای نمی‌جنباند. از دیگر سو، رویای نابودی امپریالیسم جهانخوار امروزه حتا خنده هم برنمی‌انگیزد، چراکه بخش بزرگی از همان چپ ضدامپریالیست به دامان دشمن دیرین خود کوچیده و در بندر آرامش آن لنگر افکنده است. اگر جمهوری اسلامی دینی بودن خود را تنها و تنها در حجاب زنان است که به نمایش می‌گذارد، چپ کهنه‌اندیش نیز تنها از رهگذر ستیز با کیستی ایرانی است که خود می‌نماید.

با اینهمه و در پایان این نوشته دادگری از دست نباید گذاشت، که "داد" همانگونه که در شاهنامه بزرگ نیز آمده، یکی از چند گوهر بنیادین فرهنگ و کیستی ایرانی است. و دادگری را فرمان چنین است که دستآوردهای جنبش چپ نیز ناگفته نماند. و براستی هم بخش بزرگی از توده اندیشمند و اندیشورز ایران در یک سده گذشته از دل همین جنبش بدر آمده است. از کارگردانان و نویسندگان و چکامه‌سرایان گرفته تا پژوهندگان و کارآفرینان و . . .  لشگری انبوه از سرآمدان جامعه ایرانی را می‌توان نام برد، که روزگاری در این خانه بزرگ سوی چپ خیابان زندگی زیسته‌اند. ولی بازهم داد از دست نمی‌بایستمان داد، که ایران‌دوستی آنان در دوری از چپ کهنه‌اندیش بوده که پدید آمده است و نه در پایبندی به ارزشهای آن[12].

ما در ایران هیچگاه یک چپ راستین نداشته‌ایم. واپسین نسلی که خود را چپ می‌نامید، در یکی از بزنگاههای مرگ‌زای تاریخ ایران با شوری بی‌مانند در آغوش راستترین گرایش سیاسی و اندیشگی جامعه ایران، یعنی "خط امام" خزید و همه اندک آبرویی برجای‌مانده خود را نیز بر باد داد. جنبش آزادیخواهی ایران نیازمند یک چپ نوین و خردگرا است. چپی که میهنش را دوست بدارد و بپذیرد که کوروش و داریوش و مزدک و مانی و زرتشت همان اندازه "ایران"اند، که مصدق و امیرکبیر و قره‌العین و ارانی و رضاشاه. این چپ باید به میهن و خاستگاه خود چون مادری بنگرد که او را با همه زشتیها و زیبائیهایش، با همه برتریها و کاستیهایش و با سرتاسر پیشینه‌اش دوست می‌باید داشت. چپی که دریافته باشد برای ساختن جهانی نو، باید نخست خانه خویش را آباد کرد. چپی که از تاریخ تابناک جنبش مشروطه بیاموزد و دریابد که ایرانگرائی تنها پادزهر کارساز اسلامگرائی ویرانگر است و سرانجام، چپی که در پیشگاه خِرَد آموخته باشد:

آنکه به میهن‌ خود مهر نمی‌ورزد، هرگز پروای سرنوشت مردمان آن را نخواهد داشت.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد
----------------------------------------------------------------

 - ماهنامه 16آذر، شماره ششم، 1345[1]
 - مردم، شماره 62، تیرماه 1342[2]
 - جمعبندی مبارزات سی‌ساله اخیر در ایران، موقعیت خلق در برابر اصلاحات ارضی[4]
 - برای مشت نمونه خروار بنگرید به: کار اکثریت، شماره 78، نهم مهرماه 1359[5]
6 - از یاد نباید برد که این کار شرم‌آور تنها دامنگیر رهبری این سازمان است و تا جایی که من دیده و شنیده‌ام، بدنه سازمان اکثریت و بویژه هواداران آن هرگز دست به این ننگ نیالودند. تا جایی که به خود من بازمی‌گردد، در سالهای 60 تا 62 بارها در خانه‌ای پناه گرفتم که میزبانم از هواداران سازمان اکثریت بود. ولی منش انسانی این هواداران سرسوزنی از بار گناه نابخشودنی کسانی که آنان را به همکاری با اسدالله لاجوردی فراخواندند، نمی‌کاهد.
7 – "باستانگرائی" تا جایی که من خوانده‌ام بَرساخته عبدالله شهبازی از هموندان پیشین حزب توده است که پس از دستگیری به نهادهای امنیتی ج. ا. پیوست. این واژه برابرنهاد "آرکائیسم" است.  
- بنگرید به " وظیفه ی ملی – مسئولیت جهانی، ف. تابان"  [8]
این واژه برساخته من است، با نگاه به آنارکوفوبیا - [9]
Monarchophobia / Anarchophobia
 - چپ کُهنه‌اندیش در دشمنی با شیروخورشید خود را به "مقلد" آیت‌الله خمینی فرومی‌کاهد. بنگرید به فتوای خمینی در اینباره.[10]
 - در باره این واژه بنگرید به: زبان مادری و کیستی ملی، 6. قبیله‌گرا کیست؟[11]

 - شمار اینان چندان بزرگ است که پرداختن به همه آنان خود کتابی ستبر خواهد شد.[12]