۱۳۹۷ اسفند ۲۸, سه‌شنبه

سروش را رها کنید!


سخنان عبدالکریم سروش هیاهویی بزرگ برپا کرد که به گمان من هم بیهوده و هم بیجا بود. بیهوده از این رو که اگر سروش در پی این هیاهو سخنان خود را پس بگیرد، برای نخستین بار در تاریخ ایران میخ آهنین در سنگ فرو رفته است، و بیجا از آن رو که چنین سخنانی تنها از زبان انسانی فرهیخته و دانشمند و فرزانه شگفتی برمی‌انگیزند و سروش هیچکدام از اینها نیست، واگرنه انبوهی از بی‌خردان دلباخته انقلاب شکوهمند هستند که سخنشان یک‌بیک همان است که سروش رانده است، بی آنکه کسی در خشم و هیاهویی برپا شود. به دیگر سخن، شگفتی و برآشفتگی پاسخ‌دهندگان از خود این سخنان نیست، آنان از این خشمگین شده‌اند که چرا کسی چون دکتر عبدالکریم سروش، که استاد فلسفه و عرفان و نواندیش دینی و اصلاحگر دینی خوانده می‌شود، چنین سخنانی را بر زبان آورده است. نکته بنیادین من نیز درست همین جایگاهی است که سروش در چشم بسیاری از خرده‌گیرانش دارد.

نخست باید گفت که سخن سروش سخن تازه‌ای نیست، همه دلباختگان انقلاب شکوهمند و همه کسانی که آن بهمن ویرانگر را به هر بهانه‌ای می‌ستایند، در ژرفای اندیشه خود اگر ناگزیر از گزینش میان محمدرضا شاه و آیت‌الله خمینی شوند، بی‌بروبرگرد دومی را برخواهند گُزید، همانگونه که چهل سال پیش برگزیدند. دوم اینکه این برآشفتگی فراگیر، پیآمد جایگاهی است که رسانه‌های پارسی‌زبان در همدستی با حکومت اسلامی برای سروش برساخته‌اند و او را بدان جایگاه فراز برکشیده‌اند. برای آشکار شدن سخنم ناگزیر از آوردن چند نمونه دیگرم:

رسانه‌هایی چون بی‌بی‌سی، وی‌او‌ای، اِراِف‌ای، دویچه‌وله و دیگران، که من آنها را برپایه ویژگیها و کنشها و واکنشهایشان رسانه‌های "نظرساز" می‌دانم، تنها و تنها در راستای سیاست خارجی کشورهایی کار می‌کنند، که هزینه‌های آنها را می‌پردازند و اگر کسی می‌پندارد که دولت علیاحضرت ملکه بریتانیا دست از آنهمه نیرنگها و فریبها برداشته و سالانه میلیاردها دلار تنها و تنها برای آگاهی مردم ایران هزینه می‌کند، باید در زندگی خویش بازپس رود و در یک کودکستان نام‌نویسی کند. بیگمان در میان ما ایرانیان هستند کسانی که براستی دانا و دانشور و خردمندند و گسترش دانش آنان می‌تواند بر آگاهی مردمان بیافزاید و راهی بسوی رهائی از این درماندگی تاریخی فرابگشاید. اگر در گذشته چنین کسانی بدست مزدوران کشورهای استعمارگر به تیر کشنده دچار می‌شدند و جان می‌باختند، امروزه مرگ آنان در رسانه رخ می‌دهد، بدینگونه که این رسانه‌ها شب‌پره‌ها را چندان بزرگ می‌نمایند که شاهینهای تیزپر در سایه آنها گم شوند و صدایشان به گوشی نرسد.

برکشیده‌های رسانه‌های "نظرساز" یکی و دوتا نیستند. برای نمونه هنگامی که دویچه‌وله جایزه آزادی بیان سال 2018 را به صادق زیباکلام داد (1)، هنوز چند هفته‌ای از سخنان این استاد دانشگاه نگذشته بود، که در آن گفته بود اگر مردم ایران در برابر ولایت فقیه بپاخیزند، تفنگ بدست می‌گیرد و آنان را در خیابان به گلوله می‌بندد. با اینهمه داستان بی‌بی‌سی ولی از رنگ و گونه‌ای دیگر است. در این رسانه تنی چند جای خوش کرده‌اند که نامشان را تنها بودجه این رسانه بلند کرده است. یک نمونه اینان وزیر ارشاد حکومت اسلامی و از همدستان سرکوب است، که بنام پژوهشگر و کارشناس به ما فروخته می‌شود. نمونه دیگر فرخ نگهدار است که هر کجا نیاز به پشتیبانی بی‌پرده از رژیم شکنجه و کشتار در میان باشد، به میدان آورده می‌شود. اینکه این – آنگونه که بی‌بی‌سی می‌گوید – "تحلیلگر سیاسی" تا به امروز چند "تحلیل درست" بدست داده و چند پیشگوئی او راست از آب درآمده و چند کتاب "تحلیلی" نگاشته است، پرسشی است که باید گردانندگان رسانه علیاحضرت ملکه بریتانیا پاسخگوی آن باشند، ولی آیا این گردانندگان می‌توانند به ما بگویند فرخ نگهدار از کی اسلام‌پژوه و کارشناس درگیریهای میان سُنّیان و شیعیان شده است؟ (2)

بدینگونه می‌بینیم لشگری از چهره‌های ویژه، گروهی در درون و از سوی حکومت اسلامی و گروهی در برون بدست رسانه‌های "نظرساز" ، با نشانده‌شدن در صندلیهایی که برایشان بسیار بزرگ هستند، از یکسو جامعه را در دوسوی مرزها تک‌صدائی، و از دیگر سو صدای دگراندیشان را خفه می‌کنند. پس
کشوری که جامعه شناسانش صادق زیباکلام و محسن رنانی و یوسف اباذری باشند، باید که استاد دانشگاهش هم محمود انوشه باشد، که تنها پروای خنداندن دانشجویانش را دارد (3). در چنین هنگامه‌ای که از یک سو اشک از دیگر سو خنده برمی‌انگیزد، دیگر چه جای شگفتی که عبدالکریم سروش و پسرش سروش دباغ با نام فیلسوف و دانشمند و پژوهشگر و ... با بسته‌بندی شیک بی‌بی‌سی به ما فروخته شوند؟
تا که درباره بی‌مایگی این برکشیدگان بی‌نمونه سخن نگفته باشم، سروش دباغ، که بارها در رسانه‌های گونه‌گون پارسی و بویژه در بی‌بی‌سی در جایگاه کارشناس و پژوهشگر و دین‌شناس در میدان بی‌رقیب اسبِ سخن تاخته است، چند سال پیش در نوشتاری با نام "پیامبر اسلام، عدالت و خشونت – 1" (4) کوشید گناه بنیانهای ایدئولوژیک ترور در اسلام را به گردن خوانش زمان‌پریشانه (anachronic) خرده‌گیران بیفکند. این نوشته همانگونه که از شماره‌گذاری آن پیداست، بنا بود دنباله‌دار باشد. من پاسخ او را در نوشتاری بنام "داعش، اسلام و هرمنوتیسم آناکرونیک" (5) دادم و در پایان پرسشی چند را نیز با او درمیان گذاشتم. سروش دباغ نه تنها از پاسخگویی گریخت و رخ نهان کرد، که نوشته خود را نیز پی‌نگرفت و به همان یک بخش بسنده کرد.

به سخن آغازینم باز می‌گردم. عبدالکریم سروش نیز یکی از همین برکشیدگان است که تلاشی پیگیر دارد تا یاد نقشش در انقلاب فرهنگی و جنگ و ستیزش با دانش و دانشگاه را از یادمان همگانی جامعه ایرانی بزداید و جامه فرهیختگی و فرزانگی و دانشورزی و پارسائی به بر کند، جامه‌ای که اگر بی‌بی‌سی وبی‌بی‌سی‌ها نباشند، چنان گشاد است که بر تنش زار خواهد زد. من در اینجا و آنجا گاه‌وبیگاه به سخنان بی‌پایه او، بویژه درباره دشنام‌واره‌هایی چون اسلام‌ستیز و اسلام‌هراس پرداخته‌ام و انگاشتهای دینی او چون "رویاهای رسولانه" را نیز دارای ارج و ارزش چندانی نمی‌دانم که بدانها بپردازم (6). در اینجا می‌خواهم سخن از نکته‌ای کوچک و شاید کم‌ارج بیاورم، تا خوانندگان بدانند کسی که آیت‌الله خمینی را "عالمترین" و "باسوادترین" رهبر ایران از روزگار هخامنشیان تا به امروز می‌داند، خود تا چه اندازه از دانش و آگاهی سواد بدور می‌تواند بود:

مرا با اینکه علم و سواد و دانش چیست، کاری نیست و در اینباره دیگران بسیار نوشته و گفته‌اند. درباره دانش بی‌کرانه روح‌الله خمینی تا کنون داستانها و افسانه‌های فراوانی بافته شده‌اند، که راست و دروغ آنها را کسی نمی‌داند. ولی بگمانم بر سر اینکه او  دستکم در چشم پیروان و شیفتگانش، شیفتگانی همچون عبدالکریم سروش، یک "عالم" دینی یا درستتر بگوئیم "اسلامی" بوده ‌است، سخنی یا بگومگویی نباشد. از نگاه بیرونی، عالمترین رهبر ایران در 2500 سال گذشته اگر زبانهای بیگانه و اقتصاد و خلبانی و  ... نمی‌داند، باید دستکم کتاب بنیادین اسلام، یعنی قرآن را همچون کف دست خویش بشناسد. در همان درگیریهای آغازین پس از انقلاب، خمینی در یکی از سخنرانیهایش در باره سازمان مجاهدین خلق چنین گفت:

«منافقها هستند که بدتر از کفارند. آن که می‌گوید مسلمان هستم و به ضد اسلام عمل می‌کند و می‌خواهد به ضد اسلام عمل بکند، آن است که در قرآن بیشتر از آنها تکذیب شده تا دیگران. ما سوره منافقین داریم، اما سوره کفار نداریم» (7)

هر کودک تازه به مکتب رفته‌ای در آغاز کار بخش سی‌اُم این کتاب بنام "عَمَّ جُزْءُ" را می‌آموزد، که در آن سوره‌های کوتاهی چون سوره "اَلْکَافِروُنُ" گنجانده شده‌اند و بدینگونه می‌توان گفت هر کودکی می‌داند که سخن آیت‌الله درباره قرآن نادرست است (8). آیا سروش این فراز از سخنان امامش را می‌شناسد؟ اگر پاسخ آری است، آیا از خود نپرسیده که این بزرگترین عالم تاریخ ایران چگونه سخنی چنین شگفت‌انگیز درباره قرآن بر زبان رانده است؟

باری، سروش کسی را می‌ستاید و عالمترین و باسوادترین رهبر ایران از روزگار هخامنشیان می‌داند، که در جایگاه یک عالم برجسته اسلامی حتا از قرآن و نامهای سوره‌های آن نیز آگاهی درستی ندارد، چه رسد به عرفان و فلسفه. آیت‌الله سالها است که جهان را واگذاشته و رفته است، ولی سواد و علم و آگاهی ستاینده او را که سروش باشد، در همین یک نمونه می‌توان دید و سنجید. پس بر ما است که سروش و سروشها را رها کنیم و گریبان خویش بگیریم و بر درماندگی و زبونی خود بگرییم، که می‌گذاریم کارگزاران علیاحضرت ملکه بریتانیا هر کس و ناکسی را چنین برکشند و از هر مگس خُردبالی سیمرغی تنومند بسازند.

اگر جایگاه راستین اینان را بشناسیم و به هر بزنگاهی چنان باد در بادبانشان نیافکنیم، از یاوه‌سرائیها و هرزه‌درائیهایشان هم چنین در خشم نخواهیم شد.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد






6)      همه این انگاشتها بر پایه تاریخ‌نگاری اسلامی استوار شده‌اند و من در کتاب تازه بچاپ رسیده‌ام "مغاک تیره تاریخ – اسلام چگونه پدید آمد؟" نشان  داده‌ام که تاریخ‌نگاری اسلامی (سیره و حدیث و روایت) چیزی جز افسانه نیست و قرآن یک گفتگوی درون‌دینی در میان شاخه‌های گوناگون مسیحیت باختری است. با گذشت بیش از چهار ماه از چاپ این کتاب اسلامگرایان ایرانی از نواندیش گرفته تا کهنه‌پرست نتوانسته‌اند به واژه‌ای از آن خرده بگیرند.

7)      صحیفه نور، پوشینه 12، 417-416

8)      البته شاید سروش و دیگر دلباختگان امام راحل به پاسخ درآیند که ایشان گفته سوره "کفار" نداریم و نام این سوره کفار نیست و "کَافِرُون" است. در پاسخ ایشان گفتنی است که نام سوره قرآن درباره منافقین نیز "مُنَافِقُونُ" است و "منافقین" نیست.



جنگ جهانی دوم و چرخش گفتمانی در ایران - دو


در سال 1320 حزب توده بنیانگذاری شد و توانست انبوهی از روشنفکران، هنرمندان، اندیشمندان و کنشگران سیاسی را زیر چتر خود گرد آورد. دیری نگذشت که نخستین شکاف در گفتمان ملی‌-دموکراتیک، که تا به آن روز تنها گفتمان پذیرفته‌شده جامعه ایران بود پدید آمد. نخست اینکه شوروی از دولت ایران درخواست امتیاز نفت شمال را کرد و حزب توده پی‌گیر این درخواست شرم‌آور برادر بزرگ سوسیالیستی شد. احسان طبری در برابر چشمان شگفت‌زده ایراندوستان بجای آنکه خواهان بازپس‌گرفتن امتیاز از بریتانیا باشد  نوشت: «اگر دولت ایران برای شرکت نفت ایران و انگلیس در جنوب ایران امتیازی قائل است، به یقین درست خواهد بود که برای همسایه شمالی -شوروی- هم در شمال کشور چنین امتیازی را در نظر بگیرد و این کار، حفظ موازنه منفی است»[1]. و دوم آنکه در پی بنیانگذاری فرقه دموکرات آذربایجان، حزب توده به دستور استالین و باقراُف به هموندان خود گفت که به آن بپیوندند.
با این نشانه‌های آشکار و نیرومند که نادیده‌گرفتنشان ناشدنی بود، گفتمان نوینی در برابر گفتمان جنبش مشروطه سربرافراشت: گفتمان انترناسیونالیستی-ضدامپریالیستی. تنها در چارچوب این گفتمان بود که می‌شد هواداری حزب توده از بخشیدن نفت شمال به شوروی را دریافت. درباره فرقه دموکرات بنیان کار از این نیز ویرانتر بود و پیشه‌وری در واپسین نامه‌اش به استالین آشکارا نوشت: «مسئله نفت هنگامی می‌تواند بسود اتحاد شوروی حل شود که نیروهای اجتماعی پشت آن باشند. [...] ما دارای امکانات جدی برای وارد آوردن فشار به حکومت تهران هستیم»[2]. با اینهمه رفتن حزب بزیر پرچم این گفتمان از سوی ایرانگرایان بی‌پاسخ نماند و نخستین شکاف بزرگ با جدائی خلیل ملکی و یارانش که خود را نیروی سوم می‌نامیدند، پدید آمد.
چیزی از پایان درگیریها بر سر فرقه نگذشته بود که اینبار گفتمان ملی-دموکراتیک کنش گسترده‌ای را در راستای ملی کردن نفت آغاز کرد. این کنش شاید میدان فراگیر‌ترین درگیری و نبرد میان دو گفتمان نامبرده بود. اگر در یکسوی میدان ایرانگرایان در دل دغدغه پاسبانی از سود ایران را داشتند، در سوی دیگر میدان انترناسیونالیستها که مصدق را نوکر امپریالیسم می‌دانستند[3]، به ستیز با این جنبش برخاستند. گفتمان ملی‌دموکراتیک ولی چندان نیرومند بود که در گذر از شاه و مصدق نه تنها توانست نفت را چندی دیرتر (1973) ملی کند[4]، که دیگر ابزارهای دموکراتیزاسیون مانند حق رای زنان و برانداختن فئودالیسم را نیز به دستگاه دیوانسالاری بپذیراند و آنها را با همه کمی و کاستیها به فرجام برساند. کسانی که برای نمونه حق رأی زنان را "شاه‌فرموده" و از این رو بی‌ارزش می‌دانند، تلاش یکسدساله زنان ایرانی از قرة‌العین و استرآبادی و دولت‌آبادی و سلماسی گرفته تا دولتشاهی و تربیت و پارسا را نادیده می‌گیرند.

در سالهای پس از آن، و بویژه در دهه‌های چهل و پنجاه گفتمان ملی-‌دموکراتیک تنها در دالانهای دیوانسالاری فربه ایران خانه کرده بود و بیرون از سازمانهای اداری و وزارتخانه‌ها، این گفتمان انترناسیونالیستی-ضدامپریالیستی بود که در میان اندیشه‌پردازان و هنرمندان ریشه می‌گستراند. این گفتمان ولی به وارونه گفتمان نخست هرگز بومی نشد و تنها در پی گرته‌برداری از همتای بیگانه خود بود. این الگوبرداری حتا گاه به گونه‌ای اندوه‌برانگیز خود را در کردار کنشگران نیز نشان می‌داد، یک نمونه آن رخداد سیاهکل بود که آن را می‌توان بازآفرینی تراژیک انقلاب کوبا نامید[5]. از نمونه‌های دیگر بازگوئی سخنان لنین درباره "حق تعیین سرنوشت" و "زندان خلقها" در پیوند با ملت ایران بود.  

گفتمان انترناسیونالیستی-ضدامپریالیستی دارای ویژگیهای زیر بود:
نگاه به بیرون داشت و خود را بخشی از انقلاب جهانی می‌دانست، سود پرولتاریای جهانی را برتر از هر چیز دیگری می‌دانست، اگرچه از خلق قهرمان ایران سخن می‌گفت، ولی باوری به یک ملت یکپارچه نداشت، هرگز بومی نشد، سودای ویرانگری داشت و بنمایه اندیشه‌اش را از "فدا" و "شهادت" می‌گرفت و سرانجام با ایران سر ستیز داشت.
بر سر این ویژگی واپسین بد نیست که اندکی درنگ شود. در نوشته‌های اندیشه‌پردازان این گفتمان ایران و گذشته فرهنگی و تاریخی آن رنگ می‌بازند، چنانکه بازتاب آن را در نزد هنرمندان این گروه نیز می‌توان یافت. مشت نمونه خروار این سخن احمد شاملو است که سخنانش در باره نوروز را تنها می‌توان با سخنان آخوند مطهری درباره چهارشنبه‌سوری برسنجید، همچنین سخنانی که او درباره فردوسی، شاهنامه، کمبوجیه و ضحاک و موسیقی ایرانی به زبان آورده[6] آئینه‌ای است که ژرفای روان یک انسان انترناسیونالیست ایرانی را در برابر چشمان ما می‌گیرد. این ویژگی (ایران‌ستیزی) را ما تا به امروز نیز می‌توانیم پی بگیریم که یک نمونه بسیار آشکار آن دشمنی با نماد شیروخورشید است. همین چندی پیش حزب چپ ایران (فدائی) سالگرد بنیانگذاری خود را به جشن نشست و در آن پرچمی سه رنگ را آذین بخش جشن خود نمود، که در زمینه سپید آن نام ایران را با واکهای لاتین نوشته بودند[7]. برگزارکنندگان می‌دانستند که پرچم سه‌رنگ بدون شیروخورشید پرچم ایران نیست، از همین رو واژه ایران را نیز به زمینه آن افزودند، آنچه که شگفتی می‌آفریند، این است که اینان نام کشورمان را به لاتین نوشته‌اند و نه به پارسی، آیا شمار میهمانانی که پارسی نمی‌دانستند چنین انبوه بود؟

در پیوند با دین، این گفتمان درست بوارونه گفتمان ملی-دموکراتیک نه تنها دست به رویاروئی با دین نمی‌زد، که هرچه پیشتر رفت، همدلی و همگامی‌اش با اسلام سیاسی بیشتر شد. این همدلی تنها از سر سودجوئی و فریبکاری نبود، همکاری کنشگران این گفتمان با واپسمانده‌ترین گرایش درون حکومت اسلامی در پی انقلاب، ریشه در یک خویشاوندی گفتمانی داشت، که نشانه‌های آن را دهه‌ها پیشتر می‌شد پی‌گرفت. حزب توده در سال 42 در نامه‌ای به خمینی بر وفاداری خود به اسلام انگشت نهاد[8]، اندیشه‌پرداز برجسته فدائی خیزش فرومایگان در پانزدهم خرداد را "رویاروئی خلق و دربار" نامید[9] و سرانجام خسرو گلسرخی با صدای بلند پیوند تاریخی-اسطوره‌ای اسلام و مارکسیسم-لنینیسم را در ستایش مولایش علی فریاد زد، تا سیاوش کسرائی در آستانه انقلاب اسلامی برای محمد بن‌عبدالله مدیحه‌سرایی کند[10].

باری، گفتمان ملی-دموکراتیک برآیند بومی‌سازی روشنگری اروپائی در بازگشت به ارزشهای ایران باستان بود که توانست با بهره‌گیری از نیروی سترگ اندیشه، تاریخ و فرهنگ ایرانی به جنگ با واپسگرائی دینی برود و دست بکار نوسازی ایران شود و در زمانی کوتاه و گاه در رویارویی با پادشاهان خودکامه روند دموکراتیزاسیون جامعه را آنگونه که طالبوف می‌خواست گام‌بگام به پیش براند. به گمان من شاپور بختیار واپسین کنشگر این گفتمان بود که به سختی شکست خورد.
در برابر آن گفتمان انترناسیونالیستی-ضدامپریالیستی هرگز نتوانست خود را در چارچوب فرهنگ ایرانی بازبسازد. کار بومی‌سازی این گفتمان را اسلامگرایان بر گردن گرفتند و آن را به زبانی بازگفتند که برای همگان دریافتنی و پذیرفتنی بود و از دل آن حکومت اسلامی بدرآمد:

استکبار جهانی بجای امپریالیسم جهانخوار،
رژیم اشغالگر قدس بجای صهیونیسم،
مستکبرین و مرفهین بی‌درد بجای سرمایه‌داری کمپرادور
مستضعفین بجای پرولتاریا
لجنزار فرهنگی غرب بجای فرهنگ منحط سرمایه‌داری
حمایت از مستضعفین جهان بجای همبستگی پرولتری

جنبش برآمده از گفتمان ملی‌-دموکراتیک درد را شناخته بود و با اعدام شیخ فضل‌الله نوری به گونه‌ای نمادین به درمان آن پرداخت، از شوخی تاریخ نواده همان شیخ - نورالدین کیانوری - رهبری گفتمان انترناسیونالیستی-ضدامپریالیستی را بدست گرفت و در عشقبازی با واپسگرائی دینی دل و دیده چنان از دست بداد که سر بر آستان امامش،  خمینی کبیر سائید.

تاریخ نزدیک این آب‌وخاک دو جنبش سرنوشت‌ساز را به چشم دیده که ایرانیان می‌توانند برای هردوی آنها با هر چون‌وچرائی هم که روا باشد، گردن برافرازند و بر دستآوردهای آنها ببالند، جنبش مشروطه و جنبش ملی شدن نفت. اندیشه راهبر و گفتمان فراگیر هردوی اینها ایرانگرائی آمیخته با آزادیخواهی بوده است، چیزی که در این نوشته از آن بنام گفتمان ملی‌-دموکراتیک یاد کرده‌ام. پس یکبار دیگر به یکسد سال پیش بازگردیم؛
سرزمینی که در آن دولت هیچ‌کاره و راهزنان و دزدان و میهن‌فروشان همه‌کاره‌اند، داس قحطی یک‌سوم مردمان را درو کرده است، ارتشهای سه امپراتوری خاک میهن را اشغال کرده‌اند و بیماری و تنگدستی و گرسنگی و بی‌سوادی در هشت گوشه کشور بیداد می‌کند. روزگار امروز ایران اگرچه دل هر آزاده‌ای را ریش می‌کند، ولی بی‌گمان بدتر از آن روزها نیست و اگر گفتمان و اندیشه‌ای توانسته است یکبار گریبان این سرزمین را از نابودی ناگزیر رهائی بخشد و آن را به آسایش و آبادانی برساند، بار دیگر هم توان چنین کاری را خواهد داشت.

گفتمانهای گوناگون همه آزمون خود را با سرشکستگی و شرم پس‌ داده‌اند و تنها گفتمانی که کارنامه‌ای درخشان در دست دارد، گفتمان ملی-دموکراتیک است؛

این آزموده سرافراز را هزار بار دیگر نیز می‌توان آزمود.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد


[1]  روزنامه مردم، 23 آبان 1323
[2] https://www.radiofarda.com/a/f35_iran_21azar_part3/27312319.html
[3]  یرواند آبراهامیان، ایران بین دو انقلاب، نشر نی ۳۹۷
[4] James Bamberg: British Petroleum and Global Oil, 1950–1975
[5]  در ماه دسامبر سال ١٩٥٦ فیدل کاسترو بهمراه برادرش رائول، ارنستو اِلچهگِوارا و هفتاد و نه تن دیگر با کشتی کوچکی خود را به کوبا رساندند. پس از کشته شدن هفتاد تن از یارانشان در همان روزهای نخست، دوازده چریک به کوههای سیرا ماسترا پس نشستند و با حمله به یک پاسگاه مبارزه با رژیم باتیستا را آغاز کردند.

[6] بنگرید به سخنرانی شاملو دردانشکاه برکلی
[7] https://www.bepish.org/node/1735
[8]  مردم، شماره ۶۲، تیرماه ۱۳۴۲
[9]  بیژن جزنی، جمعبندی مبارزات سی‌ساله اخیر در ایران، موقعیت خلق در برابر اصلاحات ارضی
[10]  والا پیامدار محمد، این ترانه را که گزاره آغازینش حدیث نبوی «الملک یبقی مع‌الکفر و لایبقی مع‌الظلم» بود، شادروان فرهاد مهرداد خواند.

۱۳۹۷ اسفند ۱۹, یکشنبه

جنگ جهانی دوم و چرخش گفتمانی در ایران - یک


این جستار را باید دنباله دو نوشته پیشین از دوستان و همکاران ارجمندم حمید فروغ (جمهوری اسلامی، جمهوری روشنفکران ضدامپریالیست) و داریوش بی‌نیاز (چگونه عدل شیعی و عدالت سوسیالیستی به هم گره خوردند) به شمار آورد. در نخستین نوشته حمید فروغ رفتار روشنفکران و کنشگران ایرانی را در رویاروئی با جهان دوقطبی پس از جنگ سرد بررسید و نشان داد چگونه با بخش شدن جهان میان دو اردوگاه سوسیالیستی و امپریالیستی، تلاش برای سازندگی میهن در میان روشنفکران ایرانی جایش را به نبرد برای نابودی امپریالیسم جهانخوار داد. بی‌نیاز در جستار خود این دگرگونی یا آنگونه که خود می‌گوید "تغییر پارادایم" را به دوگانه "آزادی" و "عدالت" فراگسترد و نشان داد چگونه گفتمان آزادیخواهی با عدالت‌طلبی جایگزین شد، آن هم بگونه‌ای که یکی در کنار آندیگری زیستن نمی‌توانست، همانگونه که نمایندگان این دو آرمان – جهان سرمایه‌داری یا آزاد و اردوگاه سوسیالیستی – از همزیستی با هم ناتوان بودند. در جستار پیش رو برآنم دوگانه دیگری را بزیر ریزبین پژوهش بگیرم، که بگمان من مهر خود را بر پیشانی تاریخ نزدیک ما کوفته و فراتر از آن بستری برای برآیش حکومت اسلامی بوده است؛

دوگانه سرنوشت‌سازی بنام  "ملی-دمکراتیک در برابر انترناسیونالیست-ضدامپریالیست"

من نیز بمانند دو نویسنده پیشین، زمان این چرخش گفتمانی را جنگ جهانی دوم می‌دانم و برآنم که در پی این بزنگاه تاریخی گفتمان ملی‌-دموکراتیک، که اندیشه راهبر جنبش روشنگری ایرانی، انقلاب مشروطه و پروژه پهلوی بود، اندک‌اندک و با پیدایش گروههایی که چشم به بیرون از مرزهای ایران داشتند، به کناره رانده شد و میدان را واگذار کرد. پیش از بررسی پیدایش و برآیش این گفتمان ولی ناگزیر از گفتنم که از نگر من در یک بررسی دانش‌پایه باید نگاه را از رفتار و کردار و گفتار شاهان و فرمانروایان برگرفت و بر اندیشه‌پردازان افکند. بدینگونه که بودوباش و کرده‌ها و ناکرده‌های رضاشاه و محمدرضاشاه و دیگر کنشگران سیاسی از نگاه من در این جستار پیش رو از ارزش چندانی برخوردار نیستند، چرا که بویژه درباره رضاشاه می‌دانیم که اندیشه‌پرداز نبود و شاید بتوان او را چون بولدوزری دانست که راه را گاه برای به فرجام رساندن آماجهای گفتمان ملی‌-دموکراتیک هموار می‌کرد، و گاه بر آن می‌بست.
نکته دوم این است که در این جستار بیشتر از آنکه نگاهم به دموکراسی باشد، به دموکراتیزاسیون پرداخته‌ام، بدین معنی که اگر دموکراسی را بستری برای کنشگری شهروندان در ساختن سرنوشت خود بدانیم، هرگونه سیاستی که بتواند شهروند را به این جایگاه نزدیکتر کند، گامی بسوی دموکراتیزاسیون است. برای نمونه اگر در روزگار قجرها پستهای دولتی تنها در دسترس دانش‌آموختگان بودند، که یا از میان شاهزادگان و یا از خاندانهای توانگر برخاسته بودند، آموزش همگانی و اجباری، و ساختن دانشگاه را باید بخشی از روند دموکراتیزاسیون در دوران رضاشاه بشمار آورد، چراکه "باسواد شدن" (و از این راه پیشرفت در سیاست) دیگر امتیاز ویژه‌ای نبود که تنها از آن شاهزادگان و بزرگزادگان باشد. از همین دست است رهاندن زنان از زندان هزارساله حجاب، به گونه‌ای که آنان نیز بتوانند پای در جامعه بگذارند، خواندن و نوشتن بیاموزند و حتا بروزگار محمدرضاشاه جامه وزیری بر تن کنند.
باری، ناسیونالیسم انسانگرا اندیشه راهبر جنبش مشروطه بود و اگر بپذیریم میرزافتحعلی آخوندزاده پدر این اندیشه است، می‌توانیم دریابیم که گفتمان ملی-دموکراتیک چگونه از دل این آن سربرکرد. در نزدیک به همه نوشته‌های میرزا فتحعلی (درباره ایران) دو گوهر بنیادین خودمی‌نمایند: ستایش ایران باستانی و نکوهش دسپوتیسم قجری. و ما اگر همانگونه که گفتم شاهان و فرمانروایان این بازه تاریخی، یعنی از 1192/1813 تا 1320/1941 را به کناری نهیم و تنها به اندیشه‌پردازان این بازه بپردازیم، از آخوندزاده و میرزاآقاخان کرمانی و بی‌بی خانم استرآبادی و صدیقه دولت‌آبادی و ... گرفته تا دهخدا و کسروی همه در یک جا به هم می‌رسند و آنهم ایرانگرائی و آزادیخواهی است، همان که من آن را گفتمان ملی-دموکراتیک می‌نامم.
این گفتمان چگونه پدید آمد؟ اندیشه‌پردازان ایرانی در پی رویاروئی با اروپای پیشرفته اگرچه از خواری و زبونی فرهنگی خویش در شگفت شدند، ولی امید از دست ندادند و با آموختن از همان اروپائیان تلاش کردند گونه‌ای از رنسانس را در کشور خود نیز پیاده کنند، تلاشی که سرانجام ره به چهارمین نوزائی فرهنگی ایران در تاریخ خود برد. این کار ولی یک گرته‌برداری کورکورانه نبود. اگر رنسانس اروپائی در اندیشه به یونان کهن و در سیاست به روم باستان بازمی‌گشت و در پی نوزائی[1] همان فرهنگ کهن و آفریدن سامانه‌ای نو بر پایه قانون و آزادی شهروندان بود، اندیشمندان ایرانی همان ارزشها را برگرفتند و با بومی کردن بُنمایه‌های آنها، ایران باستان را بجای روم و یونان نشاندند. اینچنین بود که در همان سال انقلاب مشروطه سه بخش از شاهنامه در سرزمینهای شمال ارس به ترکی آذری برگردانده شدند و در سال 1289/1910 اپرای رستم و سهراب در آنجا طنین افکند. از اندیشه‌پردازانی چون آخوندزاده و کرمانی اگر بگذریم، میرزاده عشقی اپرای رستاخیز شهریاران ایران را ساخت و دیرتر، هنرمند گمنامی ترانه دختران سیروس را برای زنان ایران سرود. در سالهای مشروطه و سالیان پس از آن آزادیخواهی و ایرانگرائی چنان در هم تنیده بودند که یکی بی آندیگری ناشدنی بود. بهره‌گیری از گوهر تاریخی و اسطوره‌ای ایرانی برای کنشگران این گفتمان زبانی را می‌آفرید، که برای همه ایرانیان دریافتنی بود. بدینگونه واژگانی چو آزادی، قانون، برابری زن و مرد و دیگر ارزشهای جهان نوین، از بستر نوزائی ملی، یا ناسیونالیسم انسانگرای ایرانی بود که در سپهر اندیشه همگانی ایرانِ قجَرزده روان شدند.

گفتمان ملی-دموکراتیک دارای ویژگیهای زیر بود:
نگاه به درون داشت، سود ایران را برتر از هر چیز دیگری می‌دانست، بومی‌شده بود، از گذشته پرشکوه ایران مایه می‌گرفت و شکست ساسانیان را آغاز تیره‌روزی این سرزمین می‌دانست، سودای سازندگی ایران را در سر داشت و بیش و پیش از هرچیز "ملت ایران" را پشتوانه همه تلاشها و کنشهای خود می‌دانست. برجسته‌ترین ویژگی این گفتمان را ولی باید در نگاه آن به دین و جایگاه آن در جامعه دید. اگر اعدام شیخ فضل‌الله نوری آغازی نمادین برای زدودن لکه تاریک دین از چهره جامعه ایران باشد، بازپس‌گرفتن دادگستری و آموزش‌وپرورش از دست ملایان و  نادیده گرفتن اصل طراز[2] بروزگار پهلویها فرجام پیروزمند آن بوده است.

چنین بود که این گفتمان توانست در همان ایران شیعه‌زده پایان سده نوزدهم، یپرم خان داویدیان را به فرماندهی شهربانی (امنیه) و گاسپار ایپکیان را به شهرداری (بلدیه) تهران بگمارد، روندی که تا بروزگار محمدرضاشاه دنباله داشت و انگشت بر "ملت بودن" ایرانیان می‌نهاد. با این همه از یاد نباید برد که این گفتمان، برساخته گروه بسیار کوچکی از سرآمدان جامعه ایران بود و بیشینه مردم ایران نه چیزی از ایرانگرائی می‌دانست و نه از آزادی و قانون و حق شهروندی. میرزا عبدالرحیم طالبوف نویسنده "رساله معنی آزادی" در سال 1287/1908 برای دهخدا چنین می‌نویسد:

«من‌ ایران را پنجاه سال است میشناسم و هفتادویکمیِ من تمام‌ شده. کدام دیوانه در دنیا بی‌بنّا عمارت میسازد؟ [...] کدام مجنون‌ تغییرِ رژیمِ ایران را خلق‌السّاعه حساب می‌کند؟ کدام بی‌انصاف نظم مملکتی را که‌ قانون ندارد و ده‌یکش بیکار و بیعار و وبال گردن فقرا است زودتر از پنجسال می‌توانست‌ براه بیندازد؟ کدام پیغمبر می‌توانست این عوایق را زودتر از ده سال از میان بردارد و راه‌ ترقّی را عراده‌رو بکند، که حسین بزّاز یا محسن خیّاط یا فلان آدم می‌خواست بکند! [...] هر ایرانی که ملّت خود را عبارت از آن سه هزار نفر که دیده‌اید بداند و ایرانی را بیدار شده حساب نماید و با ریسمانِ پوسیده‌ی آنها هیزم بچیند دیوانه است. ما وجودِ اکسیر را قائل نیستیم، خواه پیش علی علیه‌السلام خواه نزدِ معاویه. [...] مزه اینجا است از هر ایرانی بپرسی: دانه را امروز بکاری فردا سنبل میشود؟ بعقل‌ گوینده می‌خندد»[3]

در آستانه کودتای سوم اسفند مجلس در چهارده سال نزدیک به ده سال بسته بود و در این چهارده سال 28 دولت بر سرکار آمده بودند که زمان برخی از آنان به یک ماه نیز نرسید. ما را همین دو پدیده بسنده است که بدانیم شیرازه کشور از هم گسیخته بود و دستگاه دیوانسالاری در آستانه نابودی همیشگی بود. اگر به این دو پدیده این را نیز بیافزائیم که ارتشهای سه امپراتوری بزرگ آن روزگار چکمه در خاک ایران نهاده بودند و در سالهای پایانی دهه نود یک‌چهارم تا یک‌سوم شهروندان ایرانی در قحطی بزرگ جان باخته بودند، باید از نگاه امروزین بپنداریم که چنین کشوری می‌بایست نابود شده باشد. گفتمان ملی-دموکراتیک ولی از چنان نیروی تاریخی، فرهنگی و اجتماعی سترگی‌ برخوردار بود که توانست کشتی رو به نیستی ایران را از دل این توفان سهمگین نیز بدر برد.
به قدرت رسیدن رضاشاه همه چیز را پیچیده کرد، از یکسو ایران‌دوستی او راه را بر نیمه "ملی" این گفتمان می‌گشود و به ایرانگرائی میدان می‌داد، و از دیگر سو شیوه فرمانروائی پادگانی او کار را بر نیمه "دموکراتیک" آن دشوار می‌کرد. با این همه و همانگونه که در بالا رفت، اندیشه‌پردازان این گفتمان از چنان توانی برخوردار بودند که توانستند از بستر فراهم شده در سایه استواری نهادهای دیوانی و آرامش پدید آمده در پی آن، روند دموکراتیزاسیون را پی بگیرند. پا‌بپای این روند، گفتمان ملی-دموکراتیک نیز از پذیرفتگی روزافزون برخوردار می‌شد و راه خود را به همه اندیشه‌پردازان آن روزگار می‌گشود. تا که سخن بدرازا نکشد، حتا مارکسیست برجسته‌ای چون تقی ارانی هم نه تنها نوشته‌هایی ایرانگرایانه از خود بیادگار گذاشت[4]، که بر آن بود «ما علیه هر متجاوزی حتا شوروی خواهیم جنگید و از استقلال ایران دفاع خواهیم کرد»[5]. ایران‌گرائی پدیدآمده در این سالیان ولی به وارونه آنچه که بی‌بی‌سی و رادیو مسکو سالیان سال در گوش ما ایرانیان خوانده‌اند، هیچ پیوندی با نژادپرستی آریائی نداشت. یکی از دست‌پروردگان این گفتمان بنام عبدالحسین سرداری توانست با فریفتن نازیها هزاران یهودی را در فرانسه از مرگ برهاند[6].

دنباله دارد . . .

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد



[1]  رنسانس ترانویسی فرانسوی واژه ایتالیائی ریناسچیتا rinascita  یا ریناسچیمنتو Rinascimento است. از ri  در چم دوباره، باز، و nascita در چم زایش.
[2]  اصل دوم متمم قانون اساسی که بر پایه آن پنج مجتهد طراز اول باید تک‌تک قانونها را با شرع و فقه برمی‌سنجیدند.
[3]  مجله بهار، سال نخست، شماره 9 و 10، نامه‌های طالبوف
[4]  برای نمونه "زبان فارسی" و "آذربایجان و یا یک مسئله حیاتی و مماتی برای ایران"
[5]  انورخامه‌ای، پنجاه نفر و سه نفر، چاپ دوم، نشر نوید/آلمان، برگ 24
[6] http://www.ushmm.org/wlc/en/article.php?ModuleId=10007452

۱۳۹۷ بهمن ۲۲, دوشنبه

پایان یک میان‌پرده



انقلاب اسلامی همچون تندبادی ویرانگر خواب ژرف انسان  ایرانی را برآشفت و او را از فراز آسمان بلند پندار چنان بر زمین سخت بیداری فروکوفت که صدای شکستن تک‌تک استخوانهایش تا به امروز بر آسمان بلند است. در این چهل سال گذشته درباره چرائی و چگونگی این انقلاب بسیار شنیده‌ایم و در این میان، صدای آنانی که از گذشت روزگار هیچ نیاموخته و گناه این فروپاشی سهمگین را بر گردن دیگران افکنده‌اند، از همه بلندتر بوده است. از آن گذشته سروکار خواننده کنجکاو با بسآمد بسیار با گزاره‌هایی بوده است چون: «کسی انقلاب نمی‌کند، انقلاب می‌شود» یا «محمدرضا شاه همه راهها را بسته بود و دیگر راهی بجز انقلاب برجای نمانده بود»، گزاره‌هایی که نه تن به یک آزمون دانشگاهی می‌دهند و نه حتا اگر راست باشند، می‌توان با دست‌یازی به آنها گرهی از کار فروبسته این آب‌و خاک گشود.
من در نوشته‌ها و جستارهایی چند، نگاه خود به انقلاب را فرونوشته‌ام و برآنم که پرسش بنیادین ما از خودمان نباید این باشد که «چرا انقلاب کردیم؟»، آنچه که ما باید از خود بپرسیم، این است که «چرا حکومت اسلامی را بر سر کار آوردیم؟»، گو اینکه شاگردان تنبل و تن‌آسای تاریخ برای همین پرسش هم پاسخی کلیشه‌ای دارند و گناه برآمدن خمینی و حکومت ترور را نیز بر گردن محمدرضاشاه می‌افکنند و شادمان از فرزانگی خویش در همان خواب شیرین چهل‌ساله می‌آرامند.
در آستانه چهلمین سالگرد آن رویداد شوم و ویرانگر در پی آنم که که گامی نیز فراپیش نهم و بدین بپردازم که چرا برپائی حکومت اسلامی روند طبیعی سرگذشت تاریخی ما در چهارسد ساله گذشته بوده است و این رخداد، رودخانه تاریخ ما را که در جنبش مشروطه و رژیم پهلوی به کژراهه افتاده بود، بار دیگر به بستر پیشین خود بازگرداند.

نگاه برآیشی به تاریخ، ما را وامی‌دارد که برای واکای هر پدیده‌ای از خود آن فراتر رویم و پیشینه و زمینه‌هایش را بررسیم. در اینجا نیز باید گامی پَستر رویم و ببینیم در پی نوزائی سوم فرهنگی خود و در پایان پادشاهی صفویان در کجای جهان ایستاده بودیم.
ایران در روزگار صفویان بار دیگر مرزهای خود را به جغرافیای ساسانی گستراند و دستگاه دیوانسالاری ایرانی توانست در سایه شمشیر شاهان این دودمان جایگاه ایران را در پی نهسد سال آشوب و ویرانی و جنگ و کشتار، در جهان پیرامون آن بهبود بخشد، به گونه‌ای که در زمینه اقتصاد و نیروی جنگی ایران هنوز از اروپا چندان واپس نیفتاده بود و امامقلی خان توانست بزرگترین امپراتوری آن روزگار (پرتغال) را در خلیج فارس شکست دهد. گزارشهای گردشگران و فرستادگان اروپایی نشان از اقتصادی شکوفا و شهروندانی توانگر در آغاز هزاره دوم خورشیدی دارند و نشان می‌دهند که ایران در این روزگار از جایگاهی کمابیش برابر، با اروپائیان در زمینه‌های گونه‌گون دادوستد می‌کرده است. با اینهمه فزونخواهی ملایّان و خوار شدن دانش و گسترش پندارهای پوچ دینی در این روزگار مهر خود را بر سرنوشت میلیونها ایرانی از پایان پادشاهی صفویان تا به امروز فروکوفت. بدیگر سخن در پی مرگ شاه عباس بزرگ سرزمین ما آرام و آهسته در سراشیب فروپاشی و تباهی افتاد، در روندی که با سرنگونی صفویان در سال 1101 / 1722 پُرشتاب شد و از دوره‌هایی کوتاه (نادر شاه، آغا محمدخان) اگر بگذریم، شالوده بنیادین و هسته سخت فرهنگ و اندیشه ما را ساخت و پرداخت و کشورمان را با گامهایی شتابان به کام تباهی و سیاهی کشاند.

با مرگ آغا محمد خان، ایران که در زمینه سیاست، اقتصاد، فرهنگ و دانش دستانی بس تُهی داشت، دیگر در زمینه جنگآوری هم سخنی برای گفتن نداشت و دستآوردهای سترگ نوزائی سوم از جنگی به جنگی و سالی به دیگر سال بر باد رفتند، بخشهایی از خاک میهن بهره بیگانگان شدند، قراردادهای ننگین دارائیهای ایرانیان را به بیگانگان سپردند، ایران بازیچه دست امپراتوریهای همسایه خود شد، که او را چون کودکی کُند‌ذهن به بازی می‌گرفتند و هست‌ونیستش را می‌ربودند. از سوی دیگر مردم در مرداب ناآگاهی و نادانی و بیماری و تنگدستی دست‌وپا می‌زدند و شاهان قجر در حرمسراهای خود سرگرم سُرسُره‌بازی و ملّایانی چون محمدباقر شفتی توانگرترین مردان روزگار خود بودند و نه تنها خون رعیت بینوا را در شیشه می‌کردند، که در جایگاه امام جمعه شهر سخن نمایندگان دولت را به پشیزی نمی‌گرفتند. از سوی دیگر سرگرمی مردم بینوا و نادان آن روزگار این بود که گناه همه تیره‌روزیهای خود را به گردن یهودیان و بابیان و بهائیان و مسیحیان و زرتشتیان بیافکنند و در پی آزار و شکنجه و کشتار آنان برآیند. و اگر ملایی فتوایی به کشتار دیگردینان نمی‌داد، آن اندازه بود که این مردم نادان در خیابانها و سرگذرها گردآیند تا ببینند گزمگان شاهنشاه اسلام‌پناه چگونه چشم گناهکاری را درمی‌آورند، یا بدارش می‌آویزند، یا دست‌وپایش را می‌بُرند و یا سنگسارش می‌کنند. از خواندن گزارش میرزا فتحعلی آخوندزاده دل هر ایرانی درهم فشرده می‌شود:

«حيف به تو ای ايران. کو آن شوکت؟ کو آن قدرت؟ کو آن سعادت؟ [...] زمين تو خراب و اهل تو نادان و از سيويليزاسيون جهان بی خبر و از نعمت آزادی محروم و پادشاه تو ديسپوت است. تأثير ظلم ديسپوت و زور فناتيزم علما به ضعف و ناتوانی (اهل) تو باعث شده و جوهر قابليت ترا زنگ آلود و ترا به دنائت طبع و رذالت و ذلت و عبوديت و تملق و ريا و نفاق و مکر و خدعه و جبن و تقيه خوگر ساخته [...] اهل تو فزون از حساب در ممالک عثمانی و روس و  افغانستان و هندوستان و ترکستان و عربستان و فرنگستان از کثرت ظلم و شدت فقر پراکنده شده، بی سرمايه در کمال ذلت به فعلگی و نوکری روزگار می‌گذراند. [...]  در هر طرف سادات با شال و عمامه سبز و آبی جلو مردم را گرفته می‌گويند من به هيزم چينی نمی‌روم، آب نمی‌آورم، زمين نمی‌کارم، کشت نمی‌دروم، مفت می‌خورم، ويل ويل [ول ول] می‌گردم. من از اولاد آن اجداد هستم که ترا به اين روز و به اين ذلت انداخته‏اند. به پادشاه ماليات بده، به فقرا فطره و زکوة بذل کن، قربانی کُش. صد تومان يا دويست تومان خرج کِش به حج رو، عربهای گرسنه را سير نما و پنج يک مدخل خود را نيز به من ده. علاوه بر اينها، بيچاره مردم به مرتبه‌ای نادان هستند که وجود اين بليه‌ها را ابدا درک نکرده، در کوچه و برزن سينه زنان و موی کَنان ناله شاخسی واخسی [شا حسين وا حسين] را به عرش می‌رساند؛ می‌پرسی که بابا چه خبر است، آخر چه شده است؟ جواب می‌دهد که چرا هزار و دويست و چند سال قبل ازين، ده و پانزده عرب، ده و پانزده عرب را در صحرای کوفه کشته است . . .»

سرنگونی جامعه ایران در چاه ژرف تباهی و ویرانی بروزگار قاجاریان سال‌بسال شتابی فزونتر گرفت و شکستهای پی‌درپی در بیرون و درون مرزها و فزونخواهی ملایان و درباریان و از دست‌رفتن بخشهای بزرگی از خاک میهن نسیم آگاهی را بر روانهای به خواب‌رفته سرآمدان جامعه (ولی نه توده مردم) وزاند و در پی تلاشی کمابیش سدساله، نوشداروی مشروطه را بر کام ایران رو به مرگ چکاند، تا مگر از نابودی همیشگی میهن پیشگیری شود. باری چهره ایران در پایان پادشاهی قاجاریان چنین بود:

فرمان مشروطه بسال 1285 نوشته شد، مجلس نخست در همان سال آغاز بکار کرد و در سال 1287 به توپ بسته شد. مجلس دوم از سال 1288 تا 1290 برپای بود. مجلس سوم در سال 1293 آغاز بکار کرد. در همان سال جنگ جهانی نخست آغاز شد و سه کشور بیگانه به ایران لشکر کشیدند. مجلس سوم در سال 1294 به کار خود پایان داد. نیروهای بیگانه از آغاز به خرید انبوه گندم و دیگر دانه‌های خوراکی کردند. قحطی گسترده‌ای سرتاسر ایران را فرا گرفت و بازاریان و بازرگانان سودجوی ایرانی، و در پیش همه آنان پادشاه مشروطه، با انبارکردن گندم و آرد به این کمبود دامن زدند. از سال 1296 کمبود چنان گسترده شد که مردم به خوردن سگ و گربه و کلاغ و علوفه، و در بخشهایی از کشور به خوردن گوشت انسان روی آوردند[1]. تا سال 1298 به گفته محمدقلی مجد 10 میلیون تن از گرسنگی جان باختند. این چهره ایران قجری در آستانه کودتای سوم اسفند 1299  بود، شاه تنها بر تهران فرمان می‌راند، سه امپراتوری همسایه به ایران لشکر کشیده بودند، در پانزده سال پس از فرمان مشروطه، مجلس تنها پنج سال، آنهم افتان و خیزان برپای بود، در هر گوشه‌ای کسی پرچم خودسری برافراشته بود و کشور بخش بسیار بزرگی از شهروندانش را در قحطی از دست داده بود و بیماری و گرسنگی و تن‌فروشی و دزدی و چپاول و میهن‌فروشی بیداد می‌کرد. بدینگونه گزاره «نهال نورسته مشروطه در زیر چکمه رضاشاه پایمال و نابود شد» گذشته از اینکه هیچ پشتوانه تاریخی و دانشگاهی ندارد، تنها لبخندی تلخ بر لبان پژوهشگر می‌نشاند و ژرفای بی‌مایگی فرهنگی ما را هرچه برهنه‌تر در برابر چشمانمان می‌گیرد.

نوسازی ایران، یا آنچه که من بدان "پروژه پهلوی" نام نهاده‌ام، در پیش روی چنین پس‌زمینه‌ای آغاز شد. نوشداروی مشروطه نتوانست بیمار را درمان کند و تنها از مرگ او پیشگیری کرد، تا زمینه‌های بیرونی و درونی برای درمان آغاز شود. اگر بر آنچه که در بالا آوردم این را هم بیافزاییم که بیش از نودوپنج درسد مردم ایران در آن روزگار خواندن و نوشتن نمی‌توانستند، آنگاه خواهیم دید چشمداشت پیدایش "دموکراسی" از آن بستر، حتا یک شوخی بی‌مزه هم نیست. کسانی که گمان می‌کنند در آن روزگار و با آن پیش‌زمینه می‌شد در ایران یک دموکراسی پارلمانی همچون بریتانیا و سوئیس و نروژ و امریکا پدید آورد، باید بپذیرند که یَهوَه نیز جهان را در شش روز آفریده و سخن الله که می‌گوید «وَإِذَا قَضَى أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ / و چون انجام کاری را خواهد، تنها می‌گوید باش، و می‌شود»[2] درست است.

در پنجاه‌وهفت سال پر از فرازونشیب، دستگاه دیوانسالاری ایرانی توانست پروژه پهلوی را به انجام برساند. اگرچه خاک میهن بار دیگر بزیر چکمه بیگانگان رفت و جمهوری شوراها کمر به جداکردن بخشهایی از کشورمان بست و اگرچه پیوستار[3] تاریخی و فرهنگی دیرین گاه در شورش مسجد گوهرشاد و گاه در خیزش فرومایگان در 15 خرداد چنگ و دندان نمود و از پشتیبانی گسترده برخوردار شد و نشان داد که چیزی روان ایرانی را در ژرفا می‌خلد و آرامشش را برهم می‌زند و جهانش را آشفته می‌کند، ولی دستآورد دیوانسالاری ایرانی در آستانه انقلاب اسلامی خیره کننده بود. در تنها 57 سال از خاکستر کشوری نیمه‌ویران، اشغال شده، قحطی زده، رنجور، نابسامان و غرقه در نادانی و بیماری و تنگدستی، کشوری سربرکرد که اقتصادی شکوفان و مردمانی برخوردار از آزادیهای اجتماعی داشت و قانونش به وارونه هزاروسی‌سد سال گذشته نه برگرفته از  قرآن و شرع، که از خرد انسانها بود. زنانی که در سال 1285 در قوچان به بردگی فروخته می‌شدند[4]، در سال 1314 از زندان روبنده و چادر رها گشتند و در سال 1342 به حق رای رسیدند. دادگستری و آموزش‌وپرورش از دست ملایان بیرون و به حقوقدانان و آموزگاران سپرده شد. جایگاه ایران در جهان بهبود یافت و آخوندزاده اگر سر از گور برمی‌داشت، دیگر از ایرانی‌بودن خود شرمگین نمی‌بود.

انقلاب آمد و خیمه خونین خود را در دشت سرسبز میهن برافراشت و برای چهل سال ماندگار شد. نخست ساواکیها را گوش و بینی بریدند، سپس چادر بر سر زنان افکندند و صدایی از هیچکس، نه مسلمان و نه مارکسیست برنخاست، آنگاه فرماندهان ارتش را در میان کف و هلهله همگان کشتار کردند. و تا که بخود آئیم، چکمه ارتش بیگانه باز در سینه میهن جای خوش کرد و آتش جنگ‌افروزی امامی که در ماه پدیدار شده بود، سدها هزار جان پاک و بی‌گناه را در در کام خود کشید. دیگر بار بهائیان کشتار و سرکوب و زندانی شدند، بر چهره زنانی که چادر بر سر نمی‌کردند اسید پاشیده و بر لبهایشان تیغ کشیده شد و ملایان باز دادگستری را در دست خود گرفتند و در هر نهادی نماینده‌ای از خود گماشتند، تا مبادا که بیرون از شرع انور کاری انجام و سخنی گفته شود و و ما باز شدیم همان مردمان خوار و زبون و توسری‌خورده‌ای که هراس سرکوب و کشتار برایمان چیزی جز پروای زیستن برجای مگذاشته بود، و در دینداری بجایی رسیدیم که فرزندانمان را به دست خود به دژخیمان سپاردیم.

در آستانه چهل سالگی آن انقلابی که برخی هنوز شکوهمندش می‌نامند، چهره ایرانمان به چه آراسته است؟ ما بار دیگر شهروندان کشوری نیمه ویران شده‌ایم که در آن چشم درمی‌آورند و دست می‌بُرند و سنگسار می‌کنند و مرمانش پگاهان از خواب ناز برمی‌خیزند، تا به تماشای اعدام بروند. سرزمینی که دخترکانش تن می‌فروشند و در کشورهای همسایه به فروش می‌روند و جوانانش اندام خود و رهبرانش خاک و آب به بیگانگان می‌فروشند ، و بمانند روزگار قجر یکی سرسپرده روس است و دیگری نوکر انگلیس، دولتمردانش پروای آینده فرزندان این آب‌وخاک ندارند و خزر به روس و خلیج پارس به چین بخشیده‌اند. ملّایانَش چندان زراندوخته‌اند که ملا محمدباقر شفتی در برابرشان گدایی بیش نیست. کشوری که خشکسالی هراسناکی سرتاسرش را فراگرفته است و شمار بزرگی از مردمانش روزی خود را در خاکروبه‌ها می‌جویند و درگورها و غارها شب را به پگاه می‌رسانند و  از هر ده شهروندش یکی میهن خود واگذاشته و در خاک بیگانه پناه جسته است. براستی که میرزافتحعلی اگر زنده بود، بر روزگار مردم ایران خون می‌گریست.

انقلاب اسلامی تنها شکست پروژه نوسازی ایرانی نبود، این انقلاب سرشت راستین ما را بما نشان داد و همچون آئینه‌ای پاکیزه در برابرمان قدبرافراشت، تا "من راستین" خویش را در آن باز بینیم، و بیبنیم که پیوستار تاریخی و فرهنگی ما از پایان صفویه تا به امروز، همانی است که اکنون در پیش چشمان ما است و پنجاه سال پادشاهی پهلویها را باید یک کژفهمی فرهنگی، یک پدیده زمان‌پریشانه[5] و یا یک میان‌پرده تاریخی دانست، بگونه‌ای که اگر این میان‌پرده پنجاه‌ساله را از نمایش چهارسدساله برداریم، حکومت اسلامی می‌تواند دنباله بی‌گسست پادشاهی قاجار باشد.

ایران افتان و خیزان و با هزار درد و رنج می‌خواست پای از مرداب فرهنگ واپسمانده دینی ببُرد، گامهای بزرگی در این راستا برداشته شدند و زمینه‌های آن گام واپسین می‌رفتند تا فراهم آیند، خواست ما ولی چیز دیگری بود. ما در ژرفای جان خود حسرت روزگار فرمانروائی شرع انور و حضرات آیات عظام را می‌پروردیم، تا همه نمادهای فرهنگ کافران فرنگی از زندگی ما رخت بربندند و ما باز به همان مدینه‌النبی باستانی خود بازگردیم، به جایی که چون زهدان مادر سرشار از رامش و آرامش بود.

چنین شد که به ناگاه بوی سوسن و یاسمن به آسمان برخاست،
میان‌پرده پایان یافت،
روان ایرانی به آرامش رسید،
جهان ایرانی دوباره بسامان شد،
و ما باز به همانجایی بازگشتیم که یکسد سال پیش در آن بودیم.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد


[2]  بقره 117
[3] Continuity
[4] افسانه نجم‌آبادی، حکایت دختران قوچان
[5] anachronic