۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۳, شنبه

چون گِردَکان بر گُنبد . . .


درباره رفتارهای انتخاباتی

حجت‌الاسلام صدیقی در سخنرانی نماز جمعه 27 فروردین 1389 گناه زمین‌لرزه و دیگر رخدادهای طبیعی را به گردن پوشش بانوان ایرانی انداخت و گفت: «بانوانی که ظاهر مناسبی ندارند باعث گسترش زنا در جامعه می‌شوند که این باعث افزایش زلزله است» پاسخ شایسته به این سخنان پوچ و بی‌پایه، پویشی بنام "کارزار مَمه‌لرزه"[1] بود، که یکبار دیگر ژرفای بی‌خردی فرمانروایان بر کشورمان و خواری و زبونی ما ایرانیان را به رخ همه جهانیان کشید.

در سال 1384 که بناگاه و بدور از برآوردهای اپوزیسیون دلبسته، محمود احمدی‌نژاد سر از صندوق رأی بدرآورد، رأی دهندگان گناه این شکست سهمگین را به گردن رأی ندهندگان، یا آنگونه که خود می‌گفتند "تحریمیان" انداختند. از آن روز تا کنون برخورد دلبستگان در برابر فراخوان به دوری‌جستن از صندوق رأی، کمابیش یکسان بوده و آنان بمانند حجت‌الاسلام صدیقی پیشاپیش گناه شکست آینده‌ خود را به گردن رأی‌ندهندگان انداخته‌اند و همچنان می‌اندازند. در تازه‌ترین سخن از این گونه می‌خوانیم:
«اگر دور بعدی رقابت بین روحانی حقوقدان و رئيسی میرغضب باشد، و رئیسی از کارزار انتخاباتی موفق بیرون بیاید، علت پیروزی رئیسی، و شکست روحانی، همین نیروی تحریم‌کننده خواهد بود؛ در معنا مسؤليت آن شکست پُرمصیبت ملی، برعهده‌ی این تحریم‌کننده‌هاست؛ برای اینکه تحریم انتخاباتی در شرائط کنونی، یعنی به نفع رئيسی رأی دادن؛ قهرکردن باصندوق رأی، یعنی نشاندن آن میرغضب کشتار سال ۱۳۶۷ شمسی برمسند ریاست جمهوری اسلامی، یعنی رأی دادن به ادغام شغل میرغضبی با وظائف مقام ریاست جمهوری درایران!»[2]

بدیگر سخن در اینجا دیگر گفتگو بر سر این نیست که اگر کسی رأی ندهد، از ابزارهای دموکراسی (در پندار دلبستگان) بهره نجسته است. سخن از "همکاری" ما رأی‌ندهندگان با دژخیمان و تبه‌کاران است و دلبستگان با اهریمن‌سازی از کسانی که رأی نمی‌دهند، آنان را "بزهکار" می‌خوانند هم‌نوا با ولی فقیه[3] ما را تکفیر می‌کنند و سزاوار آتش دوزخ می‌دانند. گزاره‌هایی چون «اگر سینه‌ات را برهنه کنی، زمین خواهد لرزید» و «اگر رأی ندهی، کشور ویران خواهد شد» از ارزشی یکسان برخوردارند. دور از پندار نیست که دلبستگان چهار سال دیگر بنویسند و بگویند «اگر رأی ندهید، مصباح یزدی شما را خواهد خورد!». اینان برای درستی سخن خود "روند انتخابات گذشته و آمارهای آن" را گواه می‌آورند، بی آنکه بتوان درستی یا نادرستی سخنشان را با افزاری امروزین و خردمندانه سنجید. برای آنکه دانسته شود سخن دلبستگان تا چه اندازه بی‌خردانه و پوچ و پَرت است، نمونه‌ای می‌آورم:

کسانی که در کشورهایی با فرهنگ اروپائی-امریکائی زندگی می‌کنند، می‌دانند تا همین چند سال پیش پدران و مادران در پاسخ به پرسش فرزندان خردسالشان که «بچه‌ها از کجا می‌آیند؟» می‌گفتند آنها را یک لک‌لک با خود می‌آورد. رابرت ماتیو[4] توانست در یک بررسی آماری نشان دهد که افزایش و کاهش شمار کودکان زاده شده در هفده کشور اروپائی با افزایش و کاهش شمار لک‌لکها همپوشانی یک‌به‌یک دارد و با کاهش شمار لک‌لکها، شمار نوزادان نیز کاهش می‌یابد. اگر ما نیز مانند دلبستگان صندوق رأی بیاندیشیم، باید بپذیریم که «کودکان را لک‌لکها با خود می‌آورند»، زیرا آمار چیزی جز این نشان نمی‌دهد. ولی اگر مکانیسمهای بارداری زنان، بالش و پرورش کودکان در زهدان آنها و همچنین نقش مردان را بشناسیم، دیگر برای پدر یا مادر شدن نیازی به پرواز لک‌لکها نخواهیم داشت و خود دست‌بکار خواهیم شد. این سخن، در باره همه پدیده‌ها و در این روزها بویژه درباره انتخابات نیز درست است.

در نوشته پیشین خویش آوردم که دلبستگان دست بدامان نیرنگهای آخرالزّمانی می‌شوند، تا با هراس‌افکنی از فرجامی که سرسوزنی در باره راست‌ودروغ آنها پژوهش نمی‌توان کرد، همگان را وادارند تا به ندای ولی فقیه لبیک جانانه بگویند. پس بر گردن ما - و این ما هر کسی است که سرنوشت خویش را به سخنان پرشور و پیشگوئی‌های  جادوگرانه نمی‌سپارد و خِرَد و اندیشه را رهنمای خود می‌سازد -، آری بگردن ما است که پیگیر و خستگی‌ناپذیر، خرَدستیزان و دلبستگان را فرابخوانیم، سخن خود را آشکار و بر پایه داده‌های آزمون‌پذیر بر زبان برانند و در برابر آنچه که می‌گویند و می‌نویسند، پاسخگو و پاسخوَر باشند.

برای اینکه بدانیم رأی ما چه جایگاهی در انتخابات دارد، باید نخست نهاد انتخابات، سازماندهی آن، قانونها و چگونگی برگزاری‌اش را بشناسیم. کارکرد این دستگاه در آلمان چنین است:
بند 38 قانون اساسی آلمان می‌گوید انتخابات باید "همگانی"، "بی‌میانجی"، "آزاد"، "برابر" و "پنهانی" باشد. همگانی، به چَم این است که «تک‌تک شهروندان [جدا از دین، نژاد، جنسیت، گرایش سیاسی و ...] می‌توانند برگزینند و برگزیده‌ شوند». نهاد برگزارکننده انتخابات "ستاد برگزاری انتخابات"[5] است، نهادی که اگرچه سرپرست آن از سوی وزیر کشور برگزیده می‌شود، ولی زیر فرمان هیچ وزارتخانه، مقام یا نهادی نیست. در این انتخابات حزبها می‌توانند فهرستی از نامزدهای خود را به رأی مردم بگذارند، گذشته از آن هر کسی می‌تواند با گردآوری امضاء خود را به گزینش شهروندان بگذارد، بی آنکه وابسته به یک حزب باشد. جایگاههای رأی‌گیری را شهرداری هر شهری سازماندهی می‌کند. شهروندان می‌توانند برای کار داوطلبانه در این جایگاهها نام‌نویسی کنند و با نام "رأی‌یار"[6] نگاهبان روند رأی‌گیری باشند و در پایان روز، رأیها را در ستاد ویژه‌ای با همین نام بشمارند. شمارش رأیها نیز بدینگونه است که رأی‌یار یکم رأیها را میشمارد و سپس صندوق رأی را به رأی‌یار دوم می‌سپارد، بی‌آنکه آن دو یکدیگر را بشناسند. بدینگونه رأی شهروندان بدست خودشان، و نه بدست کارمندانی که از دولت یا حکومت مزد می‌گیرند، شمرده می‌شود.

همه حزبهایی که شمار رأیهایشان بیش از 5 درسد باشد، به پارلمان راه می‌یابند. حزبی که بیشترین رأیها را بدست آورده باشد، با فرمان رئیس‌جمهور دولت را می‌سازد و اگر شمار رأیهای این حزب کمتر از 50 درسد باشد، از میان حزبهای دیگر یکی را برای همکاری برمی‌گزیند، تا برای برنامه‌ریزی و قانونگذاری از اکثریت بیش از 50 درسد برخوردار شود. پیش از انتخابات مردم برنامه حزبها را می‌خوانند، یا در گردهم‌آیی‌های انتخاباتی حزبها آن برنامه‌ها را می‌شنوند و با آنها آشنا می‌شوند. نامزدها در کنار سخنرانی درباره برنامه خود، برنامه دیگر حزبها را زیر ریزبین می‌گذارند و با بهره‌گیری از آمار و داده‌های آزمون‌پذیر، بی‌آنکه مردم را از دیو و دَد بترسانند یا برای آنان افسانه‌های بی‌سروته بگویند، تلاش می‌کنند به شهروندان بباورانند که برگزیده شدن حزب آنان بسود آلمان و آلمانیها است. سازمانهای نظرسنجی پیش از انتخابات با تلفن زدن به شهروندان می‌توانند آماری بدست آورند و برپایه آنها فرجام انتخابات را پیش‌بینی کنند. اینان ولی پرسش خود را اینگونه آغاز می‌کنند که «اگر یکشنبه آینده انتخابات باشد . . .» و پیش‌بینی خود را نیز چنین بازگو می‌کنند « اگر یکشنبه آینده انتخابات باشد . . .»

بیشتر آلمانیها در سرتاسر زندگی خود هوادار یک تیم فوتبال می‌مانند، ولی می‌توانند در سه انتخابات پی‌در‌پی به سه حزب گوناگون رأی دهند، چرا که رأی دادن بیشر آنان نه از سر هواداری که درپی سبک‌سنگین کردن برنامه حزبها است. از آنجا که هر حزبی بخشی از شهروندان را نمایندگی می‌کند و پروای سودوزیان آن بخش را دارد، برنامه‌های هر حزب نیز کمابیش سویۀ یکسانی دارد. برای نمونه حزب لیبرالهای آزاد[7] چندین دهه نام "حزب پردرآمدها" را یدک می‌کشید[8] و بخش بسیار بزرگی از پزشکان و وکیلان و کارمندان بلندپایه دولت به آن رأی می‌دادند.

به انتخابات ایران و دلبستگان جمهوری اسلامی بازگردیم. من از همه شیفتگان صندوق رأی می‌خواهم یکبار هم که شده، دست به واکاوی سیستم انتخابات در ایران بزنند و به شهروندان بگویند رأی آنها از آن دمی که به صندوق افکنده می‌شود، به چه سرنوشتی دچار می‌شود، چه کسی آن را می‌شمارد و کسی که برگزیده می‌شود، توان انجام کدام کارها را در کدام زمینه‌ها با کدام ابزار قانونی دارد. برای نمونه اگر راست باشد که در ایران نیز وزارت کشور نهاد برگزارکننده انتخابات است، باید بپذیریم که در سال 1384 دولت خاتمی با تقلب و دستکاری در رأی مردم احمدی‌نژاد را برکشیده است و به وارونه آن، دولت احمدی‌نژاد در سال 1392 با پاکدستی و درستکاری نگاهبان رأی مردم به روحانی بوده است.

دلبستگان را ولی با این پرسشگریهای خردورزانه کاری نیست و برخی از آنان چنان در کار ستایش روحانی و وزیران آدمکُش اویند که جایگاه خود را به "مداحی" فروکاسته‌اند. از آن گذشته در سرتاسر سخنان انبوه اینان حتا جرقه‌ای از خرد و اندیشگری نمی‌توان یافت و هرچه که هست، شعار است و هراس‌افکنی. برای نمونه اگر حتا نمایندگان حزب راستگرا و پوپولیست "آلترناتیو برای آلمان"[9] در سخنرانیهایشان با آمار و شمار و داده‌های سخت سخن می‌گویند، دلبستگان دل به واژه‌پردازیهای کودکانه‌ای چون "مثلث جیم"، "مثلث هخل"، "سردار گازانبری"، "آیت‌الله قتل‌عام" و مانندهای آن خوش می‌دارند و افسوسا و اندوها که حتا چهره فرهیخته‌ای چون عباس میلانی نیز نمی‌تواند شادی خود را از این وا‌ژه‌گزینیها پنهان دارد. برخی پای را از این نیز فراتر می‌نهند و می‌نویسند: «صمیمانه معتقدم که در درونِ نظام فقاهتی که هیچ، در میان اعضاء اپوزیسیونِ «نظام» هم، محال اگر نباشد مشکل بتوان کسی را هم‌سنگ و هم‌وزن او [روحانی] پیدا کرد»[10]. آیا با چنین نگاهی نباید بر دستان آیت‌الله جنتی و دیگر خُشک‌مغزان شورای نگهبان بوسه بزنیم که بهترین نامزد را برای ما برگزیده‌اند تا به او رأی بدهیم؟

اگر حزبهای اپوزیسیون در آلمان انگشت بر کوچکترین کاستیهای دولت می‌نهند و به شهروندان می‌گویند که آلمان سزاوار چنین کاستیهایی نیست، اپوزیسیون ایرانی دست به سپیدنمایی می‌زند و می‌نویسد: «این تصویر که گویی ایران پر از کارتن‌خواب و گورخواب و کولبر است، گونه‌ای خودفریبی است [...] برای صنعتی که رمق آن تا آخر کشیده شده و ۵۰ درسد نیروی انسانی آن مازاد است، آیا می‌توان چنین حداقل دستمزدی [2500000 تومان] را شدنی دانست؟ و ...»[11]. به دیگر سخن "اپوزیسیون" (برگرفته از از لاتین: اوپوزیسیو -> رویارویی) که کاری جز خرده‌گیری بر فرمانروایان و رویارویی با قدرت و نشان‌دادن راهکار ندارد، در ایران نفرین‌شده ما خود را به ستایشگر قدرت و بلندگوی آن فرومی‌کاهد.

برای دلبستگان از بیست سال پیش تاکنون کشور هر دوسال یکبار (آنهم تنها یکی دو ماه مانده به انتخابات) در "بحرانی‌ترین شرایط" تاریخ هفت‌هزارساله خویش به سر می‌برد و هر انتخاباتی "سرنوشت‌سازترین" انتخابات تاریخ هفت‌هزارساله ایران نامیده می‌شود، ولی اگر پرسیده شود چه کسی سرزمین ما را به این "بحرانی‌ترین شرایط" کشانده است، پاسخ یا خاموشی است، و یا پرسش خسته‌کننده و پَرت و بیجای «پس می‌گویی هیچ فرقی میان رئیسی و روحانی نیست؟».

شهروند مدرن می‌تواند و شایسته است که در راستای آسایش و آرامش جامعه حتا شکنجه‌گران خود را ببخشد و بر گذشته آنان چشم بربندد. ولی اگر کسی آدمکشی را در میانه میدان نهد، تا همگان بر او سنگ بیافکنند و آدمکش دیگری را در جایگاه وزیر اطلاعات برتابد و آدمکشان دیگری را به نمایندگی خود در مجلس خبرگان برگزیند، کارش چیزی جز مردم‌فریبی و سخنش چیزی جز دروغ نیست، بویژه هنگامی که در برابر پرسش درباره این رویکرد دوگانه، خود را به نشنیدن بزند و خاموشی برگزیند. در برابر این رفتار کوکورانه و سرشار از ستایش و کرنش دلبستگان، بخوانید سخنان فاطمه صادقی در ستاد انتخاباتی روحانی را که اگرچه می‌گوید باید رأی داد، ولی نگاهی بسیار خردگرایانه‌تر از اپوزیسیون دلبسته دارد، آنجا که می‌گوید: «به نظر من امروز اصلاح‌طلبی یا به یک رویۀ فرصت‌طلبانه تبدیل شده یا در شکل اصیلش یعنی به عنوان رویۀ سیاسی‌ که از دل دوم خرداد بیرون آمد، عمدتاً در حال نرمال جلوه‌دادن وضعیت خفت‌بار فعلی و همدستی با آن است [...] این رویکرد و این استدلال خفت‌بار است و به شدت ناامید کننده. زیرا ما را تنها به مرگی، گیرم با شکنجۀ کمتر در مقابل مرگی با شکنجۀ بیشتر محکوم می‌داند»[12]

رأی‌دادن نیز به مانند رأی‌ندادن گونه‌ای از کُنشگری سیاسی-اجتماعی است، تا جایی که با خردورزی و اندیشمندی همراه باشد و آنگونه که در نوشته پیشینم[13] نشان دادم، رفتاری آئینی و دین‌باورانه نباشد. از همین رو است که برای چندمین بار همه دلبستگان صندوق رأی را فرامی‌خوانم با بهره‌گیری از داده‌های آزمون‌پذیر و با نگاه به ساختار سیستم انتخابات در ایران به کسانی چون من نشان دهند که رأی ما براستی سرنوشت‌ساز است و بیت رهبری و مافیای سپاه براستی آینده کشور را به انگشتان جوهرین ما سپُرده‌اند. تنها در چنین چارچوبی است که می‌توان گفت رأی‌دادن حتا در این رژیم که آپارتهاید انتخاباتی بخشی از قانون اساسی آن است و حتا با بودن نهادی چون شورای نگهبان، که فلسفه بودنش خوار و زبون کردن ما است، می‌توان سرسوزنی از رنج این مردم بخت‌برگشته کاست و کورسویی از امید را در دوردستها به آنان نشان داد. دلبستگان اگر براستی پروای سربلندی ایران را دارند، می‌بایست که دست به کار آگاهیبخش بزنند و از همین امروز مسئولیت فرجام رأی‌دادن را بپذیرند و گناه شکستشان را به گردن این و آن نیافکنند. 

در سه نوشته‌ پیشین نشان دادم که چگونه بخش بزرگی از آنچه که خود را اپوزیسیون می‌نامد با پایفشاری مؤمنانه بر یک راهکار نادرست و با طواف عاشقانه به گرد کعبه رأی، گا‌م‌بگام از خواسته‌های نخستینش بازپس نشسته و کارش از "مشارکت در انتخابات با هدف رسیدن به جامعه مدنی" به ستایش از رژیم جمهوری اسلامی و سپیدنمائی کارنامه این رژیم کشیده است. در روزهای گذشته حتا حماس، سرسختترین دشمن دولت یهود و پیگیرترین گروه هوادار نبرد با اسرائیل نیز با درس گرفتن از گذشته در برنامه خود بازنگری کرد. در برابر آن حتا هنگامی که خامنه‌ای آشکار و بی پرده‌پوشی می‌گوید دولتها هیچکاره‌اند و تنها خواست او شتافتن مردم به جایگاههای رأی است، تا نشان دهند که پشتیبان نظام اسلامی هستند[14]، دلبستگان همچنان بر طبل پیشین می‌کوبند و حتا به اندازه سران حماس نیز خردگرا نیستند که دست به بازنگری در راهکار خود بزنند.

چه کسی سروده بود؛

تربیت نااهل را،
چون گردکان بر گُنبد است!

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد



[1] Boobquake

                                                                              
[3] شرکت درانتخابات نظام جمهورى اسلامى براى افراد واجد شرایط، یک وظیفه شرعى، اسلامى و الهى است

[5] Bundeswahlleiter

[6] Wahlhelfer

[7] FDP, Freie Demokratische Partei

[8] Partei der Besserverdienenden

[9] Alternative für Deutschland

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه

حاجیان در طواف کعبۀ رأی


درباره رفتارهای انتخاباتی

اگر آرامش دوستدار تنها و تنها واژه "دینخوئی" را به فرهنگ واژگان پارسی افزوده باشد هم، باید گفت زندگانی‌ هشتادواندی ساله‌اش بی‌سود و هوده نبوده است. ما ایرانیان از هر کُنش و واکُنش و تلاش و برداشت و باور و پنداری یک "دین" می‌سازیم. به مارکسیسم ایرانی بنگرید، چیزی بیش از یک اندیشه فرقه‌گرای خودویرانگر نخواهید یافت که در پیروی از اندیشه‌های شیعی، حتا جانباختگان خود را "شهید" می‌نامد.

رفتار انتخاباتی ایرانیان بهترین گواه بر درستی این سخن است. جنبش اصلاح‌طلبی که در آغاز یک کُنش گروهی برای بهبود کار کشور و آسایش و سربلندی ایرانیان بود، در گذر بیست سال از "کُنش" به "آئین" دگردیسید و پابپای آن "امید" جای خود را به "هراس" داد. اگر ایرانیان در سال 76 امیدوار بودند با رأی دادن بتوانند به آزادی و دموکراسی و آسایش و سربلندی برسند، امروز تنها و تنها هراس از آن دارند که اگر رأی ندهند، کشورشان دچار جنگ و ویرانی و کشتار شود. هراس از سوریه شدن، جای امید به ژاپن شدن را گرفته است.

در دو نوشته پیشین نشان دادم که رفتار مؤمنانه رأی‌دهندگان و پافشاری ایشان بر صندوقهای رأی چگونه در گذر بیست سال روند گذر از دیکتاتوری به دموکراسی را به چنان نقطه بازگشت‌ناپذیری رسانده‌ است که اگر در سال 1376 سخن از گزینش میان بد و بدتر برای رسیدن به مردمسالاری دینی و جامعه مدنی بود، در سال 1396 گزینه‌ای جز آدمکُش و آدمکُش‌تر، دژخیم و دژخیم‌تر و گریز از سوریه نشدن ایران در چشم‌انداز رأی دهندگان نیست. کار اینان از رأی دادن به خاتمی، به اینجا رسیده است که با رأی خود درّی نجف‌آبادی و محمد ریشهری را بَرکشند و از اینکه دژخیم شناسنامه‌داری به وزارت کابینه روحانی رسیده است، در پوست خود نگُنجند.

راهبُرد رأی دهندگان ایران را به خاک سیاه نشانده و دارائیهای آن را برباد داده است. تهیدستی بیداد می‌کند، مردم در گذر این بیست سال برای گذران زندگی‌خویش به فروختن تن و اندام خویش روی‌ آورده‌اند و در بی‌سرپناهی خویش به گورها و مغاکها پناه برده‌اند. درست بمانند فلسطینیان که 90درسد خاک خود را از دست دادند، ایرانیان نیز بخش بسیار بزرگی از حقوق شهروندی خود را در سایه سیاست "صندوق رأی، هم استراتژی، هم تاکتیک" تکه تکه به دشمنان آزادی باختند و امروز باید برای بازپس‌گرفتن اندکی از آن به دریوزگی دژخیمان رژیم بروند. دلبستگان تنها باید ایران 1376 را در کنار ایران 1396 بنهد و از همسنجی این دو ایران، برپایه شمار تهیدستان و گورخوابان و معتادان و تن‌فروشان و ارزش پول ملی و تنش با همسایگان و دزدیها و اعدامها و انگشت‌بریدنها و چشم‌درآوردنها و سرکوبهای گسترده و فراگیر و خشکسالی فزاینده، بما بگویند راهبرد آنان در آویزان شدن به صندوقهای رأی، ایران را در این بیست سال از کجا به کجا کشانده است؟

من به هیچ روی در پی آن نیستم که رأی‌دهندگان را از کارشان بازدارم، همانگونه که نمی‌توان مسلمانی را با یکی دو نوشته از دین رویگردان کرد، اینان نیز بر ایمان خود چنان استوارند که کهریزک نیز نمی‌تواند در باورشان لرزشی پدید آورد. انتخابات برای من بهانه‌ای برای نوشتن درباره آسیبهای رفتاری ما ایرانیان است و ریشه‌یابی پایداری جمهوری اسلامی. پس اینبار از نگرگاه دیگری به رفتار و گفتار رأی دهندگان می‌نگرم. همانگونه که آوردم، دین‌خوئی و دینی‌اندیشی در ما ایرانیان، با شیر اندرون شده با جان بدر شود. از همین رو است که ما در هر بزنگاهی ناگزیر آن خویشتن دینی خویش را نمایان می‌کنیم، تا سخن آرامش دوستدار راست افتد. خوانندگان نوشته‌های من می‌دانند که یکی از زمینه‌های پژوهشهای من گذشته از نوشته‌های سیاسی، در پهنه "دین‌شناسی" است. بدینگونه می‌توانم گفت که دین (بویژه دینهای ابراهیم، و از میان آنان بویژه یهودیت و اسلام) بر دو ستون "هراس‌افکنی" و "ایمان به غیب"، یعنی به چیزی که نمی‌توان بودونبودش را آزمود، استوار است.

بنیاد آئین یهود بر نبایدهایی است که یهوه در طور سینا در چارچوب ده فرمان خویش بر موسا فرومی‌فرستد. سرپیچی از هرکدام از این فرمانها می‌تواند آدمی را به دوزخ بیافکند. سرتاسر کتاب مقدس، چه همه تَنَخ را بخوانیم و چه تنها تورات را، به ما می‌گوید که یهوه نافرمانان را چگونه کیفر می‌دهد. در ااسلام نیز ما با انبوهی از باید‌ها و نبایدها روبیروئیم که پایبند نبودن به آنها می‌تواند آدمی را به دوزخی بیآفکند که آتشش جاودانه است و شکنجه‌هایش سخت و دهشتناک. بدینگونه فراخوان دین با ترس و هراس از فرجامی آغاز می‌شود که بی پون‌وچرا گریبانگیر ناباوران و بی‌دینان خواهد شد.
رفتار رأی‌دهندگان نیز چیزی جز این نیست. در این بیست سال گذشته هرچه پیشتر آمده‌ایم، آن "عذاب الهی" که پایبندان به صندوق رأی نویدش را داده‌اند، سختتر و دهشتناکتر شده است. اگر در سال 76 با رأی ندادن ما هراس گزیده‌شدن ناطق نوری می‌رفت که خود چیزی نه کمتر و نه بیشتر از رفسنجانی نبود، در سال 96 هراس از فرارسیدن یَوْمُ‌الْقِیَامه، آمدن رئیسی یا قالیباف، جنگ با امریکا، بمباران کشور  سوریه‌ای شدن ایران است. رأی‌دهندگان مردم را در هر انتخاباتی ببیشتر از پیش از این ترسانده‌اند که اگر در خانه بنشینند، به "عذابی الیم" دچار خواهند شد. پس درست بمانند دینداران، روش رأی‌دهندگان نیز بر "هراس‌گُستری" بنیاد شده است، یکی از آتش دوزخ می‌ترساند و دیگری از جنگ و تحریم و بگیر و ببند.

باورهای دینی چیزی جز "پنداره" نیستند. بودونبود یهوه و الله را نمی‌توان آزمود، هست‌ونیست بهشت و دوزخ تن به آزمایش و پژوهش نمی‌دهد، اینکه جهانی پس از مرگ ما هست یا نیست، تنها و تنها یک پنداره تراویده از ذهن مردمانی است که خواسته‌اند با انبوهی از هراسها و اندکی نیز امید  ما را براه راست فراخوانند، تا در این جهان آسوده و در آن جهان رستگار شویم. هیچکس نمی‌تواند بر پایه یک پژوهش دانشی نشان دهد که در گوشه‌ای از این کهکشان پهناور جایی بنام بهشت هست که مؤمنان در آن آرام خواهند گرفت و جایی دیگر بنام دوزخ، که ناباوران در آن به آتش جاودانه خواهند سوخت. دیندار شدن و ایمان آوردن، پذیرش انبوهی از داده‌های آزمون‌ناپذیر را ناگزیر می‌کند. یک مسلمان نخست باید باورکند که الله‌ی هست، سپس باید بپذیرد که محمدی درکار بوده است، از پس آن، باید هستی فرشته‌ای بنام جبرئیل را باور کند که سخن الله را بگوش محمد رسانده است و از پی آن بر این باور دست یابد که قرآن سخن الله است. پس ایمان یک مسلمان بر انبوهی از داده‌هایی استوار است که راستی "هیج"کدام از آنها را نمی‌توان آزمود.

هسته سخت و بنیادین اندیشه دلبستگان صندوق رأی نیز بر این باور استوار است، که در جمهوری اسلامی رأی مردم یک‌به‌یک شمارش می‌شود و در پایان روز انتخابات، همان کسی رئیس جمهور می‌شود، که مردم به او رأی داده‌اند، چه بیت رهبری و مافیای سپاه بخواهند و چه نخواهند. بدیگر سخن، همان رژیمی که در همه زمینه‌ها (انرژی هسته‌ای، شکنجه در زندانها، اعدامها، ترورها، آتش‌افروزی در عراق و سوریه و یمن، دزدیهای سرسام‌آور و . . .) یکسر دروغ می‌گوید، همان رژیمی که تباهی و هرزگی و دزدی و چپاول سرتاسرش را فراگرفته است، چند ساعت در سال و در شامگاه هر انتخاباتی، درستکار و راستگو و درستکردار و پرهیزگار و پارسا می‌شود و تن به رأی مردم می‌دهد. این گزاره جمهوری اسلامی در رأی مردم دست‌نمی‌برد و آنها را درستکارانه و راستگویانه می‌شمارد، تن به هیچگونه راستی‌آزمائی نمی‌دهد و گونه‌ای "ایمان به غیب" است. این باور مؤمنانه به درستکاری شمارندگان رأیها کار دلبستگان را بداتنجا می‌کشاند که آمار داده شده از سوی جمهوری اسلامی چشم‌بسته باور کنند و برای "تحلیل"هایشان از آنها بهره بجویند.

تنها این یک نمونه نیست، که نگاه دیندارانه و مؤمنانه دلبستگان صندوق رأی را آشکار می‌کند. بخش بسیار بزرگی از گفته‌های آنان تن به راستی‌آزمائی نمی‌دهد. بیشتر اینان پیش و بیش از آنکه پژوهشگر باشند، تحلیلگراند و تحلیل در بافتار سیاست ایرانی چیزی جز نشان‌دادن درستی یک نگرش بر پایه داده‌های اندک نیست. گزاره‌هایی چون «شواهد و قرائن نشان می‌دهند»، «به نظر می‌رسد»، «تمایل خامنه‌ای این است که»، «آرزوی اقتدارگرایان چنین است» و «از ترکیب کاندیداها پیداست»، «بر هر کسی واضح و مبرهن است»، فراوان در نوشته‌های اینان یافت می‌شوند. برای نمونه اگر پرسیده شود که این تحلیلگران از کجا میی‌دانند "آرزوی" این یا آن چیست، پاسخی جز خاموشی نخواهد آمد. سخن از اینکه خامنه‌ای در سال 76 ناطق‌نوری را می‌خواست و در سال 92 جلیلی را، سخنی است که هیچکس نمی‌تواند درستی آن را بیازماید، خامنه‌ای تا جایی که من جُسته‌ام، هرگز چنین سخنی بر زبان نرانده است. اینکه اگر روحانی نبود برجام به انجام نمی‌رسید، اینکه اگر جلیلی می‌آمد امریکا جنگ با ایران را آغاز می‌کرد و دهها و شاید سدها سخن بی‌پایه و پوچ از این دست، تنها و تنها در راستای هراس‌افکنی و ریختن آب در آسیاب سیاست ولی فقیه و مافیای سپاه است که بر زبان رانده می‌شوند؛ درستی یا نادرستی "هیچ"کدام از این گزاره‌ها را نمی‌توان آزمود. در برابر آن، اینکه خامنه‌ای از نخست هم احمدی‌نژاد را می‌خواست و او را با همه تلاشهای دلبستگان صندوق رأی دوبار، بار نخست تنها با دستکاری در رأی مردم و بار دوم با اعدام و شکنجه و کهریزک و اوین به خیابان پاستور فرستاد، یک داده آزمون‌پذیر است، آنجایی که رهبر انقلاب آشکار و بی‌پرده می‌گوید: «نظر آقای رئیس جمهور به نظر بنده نزدیکتر است»[1] تا دیگر خوشبین‌ترینها نیز بدانند که رأی آنان چیزی جز آذین نمایش دموکراسی ولی فقیه نیست و در سرانجام کار، همان کسی سر از صندوق رأی بدرخواهد آورد، که «نظرش به نظر خامنه‌ای نزدیکتر باشد».نمونه دیگر از این باورهای پوچ و پنداربافانه این است که اگر شمار رای دهندگان بالا باشد، دست رژیم برای تقلب بسته است. برای این گزاره خنده‌آور نیز نمی‌توان هیچ داده بدردخوری یافت، تا درستی آن را نشان دهد. این سخن، در بهترین حالت، تنها و تنها آرزوی رأی‌دهندگان را نشان می‌دهد و چیزی جز هراس‌افکنی برپایه ایمان غیبی نیست.

بدینگونه دیده می‌شود که دلبستگان صندوق رأی در منش و کُنش خود همانندیهای بسیاری با فروشندگان دین دارند. هم باورهای دینی و هم امیدها و هراسهای انتخاباتی دلبستگان گرداگرد چند افسانه تلخ‌وشیرین تنیده شده‌اند و انگیزه جنبش در آنها نه بررسی و کاوش خرَدگرایانه پدیده‌ها، که ایمان قلبی و باور مؤمنانه است. هم مؤمن به الله و هم باورمند به صندوق رأی، از گفتگویی که ایمانشان را بلرزاند می‌هراسند و می‌گریزند، یکی از "کید الشیطان الرجیم" به الله پناه می‌برد و دیگری از پرسشهای خردورزان به صندوق رأی.

در دنباله این نوشتار، در پی آنم که چند همانندی دیگر را در گفتمان باور دینی و ایمان انتخاباتی نشان دهم. نخستین نمونه سرزنش ما رأی‌ندهندگان است و ریشخندمان، که مردم سخن ما را نپذیرفته‌اند و انبوه‌تر از پیش به جایگاههای رأی شتافتند. این را که انبوهی باورمندان نشان از درستی یک گزینه نیست، باید هرکسی بداند. ولی همانندی اینگونه گوشزدها با سخن قرآن شگفت‌آور است: «وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا»[2]. بسیار خوانده‌ایم که دلبستگان خرده‌گیریهای کسانی چون من را، "توهین به دهها میلیون ایرانی رأی‌دهنده" نامیده‌اند. به همین روش هرگونه خرده‌گیری از اسلام را نیز باورمندان به دین مبین "توهین به یک‌ونیم میلیارد مسلمان" می‌خوانند. دلبستگان پس از هر انتخاباتی ریزبین در دست می‌گیرند، تا دستآوردهای نیک آن را بجویند. پس از سال 88 خواندیم و شنیدیم که این رخدادها (بخوان راهبرد آنان) این دستآورد بزرگ را داشت که از این پس هزینه تقلب و سرکوب برای رژیم بسیار بالا می‌رود. باورمندان مسلمان نیز از دل پلشت‌ترین فرمانهای دینشان دستآوردهای نیکویی بدرمی‌آورند و برای نمونه در رویارویی با قصاص می‌گویند «اسلام با اینکار تعداد اعدامها را کمتر کرد» و «اسلام با اجازه ازدواج با چهار زن، تعدد زوجات را محدود کرد».

بمانند بارورمندان مسلمان، مؤمنان انتخاباتی نیز در رویاروئی با پرسشهایی که خود نیز می‌دانند پاسخی برای آنها ندارند، دست بدامان "پیچیدگی" می‌شوند. اگر پرسیده شود چرا شورای نگهبان که گوش به فرمان رهبری است، کسی را از فیلتر خود می‌گذراند که بتواند در برابر رهبری بایستد؟» پاسخ می‌دهند که «ساختار قدرت در ایران بسیار پیچیده‌تر از اینها است و به این سادگی که شما می‌گوئید نمی‌توان به این پرسش پاسخ داد!» مسلمانان نیز هنگامی که با ناهمخوانیهای فراوان در قرآن روبرو می‌شوند، سخن از ساختار پیچیده آن می‌زنند و نواندیشانشان دست‌بدامان هرمنتوتیک می‌شوند و کهنه‌اندیشانشان برآنند قرآن چنان پیچیده است که برای دریافتنش باید نخست چهارده دانش گوناگون را فراگرفت.

گذشته از آن، بمانند مسلمانان که همه دستآوردهای بشری را برگرفته از قرآن می‌دانند، مؤمنان انتخاباتی نیز بسیاری از پدیده‌ها را به پای راهبرد خود می‌نویسند. بزرگترین دروغ اینان همان افسانه پیوند میان برگزیده‌شدن روحانی و برجام است. گذشته از اینکه هیچکس، بجز نمایندگان گفتگو کننده در دو سوی میز، نمی‌داند ما در این برجام چه گرفته و چه داده‌ایم، آنان  چشم و گوش خود را بر این داده‌ آزمون‌پذیر می‌بندند که بگفته هردوسوی این پیمان، گفتگوها نزدیک به دوسال پیش از انتخابات 1392 آغاز شده بودند[3]. آنان از رشد اقتصادی در دولت روحانی می‌گویند، ولی چشم بر افزایش بهای کالاهای پایه (خوراک، نوشاک، خانه، پوشاک) و تهیدستی روزافزون شهروندان می‌بندند.
مؤمنان به صندوق رأی نیز بمانند همتایان دین‌باورشان چشم خود را بر داده‌های آشکار می‌بندند و بجای سنجش خردورزانه این داده‌ها دست‌بدامان تفسیر و تأویل می‌شوند. برای نمونه خامنه‌ای اگر هزاربار هم بگوید که تنها خواهان شمار بالای رأی‌دهندگان است و نه اینکه چه کسی برگزیده شود[4]، اینان باز هم این سخن را که خامنه‌ای و سپاه خواهان دوری گزیدن مردم از صندوق رأی هستند، همچون آیه‌های قرآن بازگویی می‌کنند.

اگر برنامه‌ریزان انتخابات هزاربار بزبان خود بگویند: «مادامی که جریان انقلاب و عناصر انقلابی حاضر در صحنه مانند کیهان و جوان و فارس و دیگر رسانه­‌های انقلابی باشند آنها روز به روز به صورت تاکتیکی به آقای روحانی و خاتمی نزدیک‌تر می­‌شوند. در مجموع این یک سناریویی است که فردی نقش پلیس بد و فرد دیگری نقش پلیس خوب را بازی می‌کند و ایرادی ندارد اگر محصولش در کاسه انقلاب برود»[5] مؤمنان به صندوق رأی و دلبستگان رژیم بر آیه‌های انتخاباتی خود پای خواهند فشرد و خواهند گفت، اینها همه بخشی از جنگ روانی اقتدارگرایان، برای دور نگه‌داشتن مردم از صندوقهای رأی است.

چکیده سخن اینکه در گذر بیست سال از دل یک کُنش اجتماعی یک باور آئینی بدر آمده است و مؤمنان به صندوق رأی بمانند دینداران باورمند از دو ابزار "هراس‌افکنی" و "ایمان به غیب" بهره می‌جویند و رفتارشان بیشتر از آنکه از سر اندیشگری و خرَدورزی باشد، از سر ایمان و پایبندی است. آنان نیز بمانند دین‌باوران از گفتگو می‌هراسند و پرسشگری را برنمی‌تابند و در برابر داده‌های آزمون‌پذیر و استوار خود را به نشنیدن و ندیدن می‌زنند. بزرگترین آسیبی که آنان بر جنبش آزادیخواهی مردم ایران زده‌اند ولی، همانا جایگزین کردن امید با هراس است. هرچه در این بیست سال رأی دادن از یک کُنش شهروندی بسوی یک ایمان کور پیش رفته، از امید مردم کاسته و بر هراسشان افزوده شده است. این همان نقطه بازگشت‌ناپذیری است که دلبستگان ما را بدان رسانده‌اند؛
فرمانروائی بر مردمی ترسیده و هراسان، بسیار آسانتر از کنار آمدن با مردمی شاداب و امیدوار است.

****
ولی فقیه بار دیگر همگان را به طواف صندوقهای رأی فراخوانده‌ است و از چهار گوشه جهان انبوه حاجیان، گروهی از ترس دوزخ، دسته‌ای به امید بهشت، برخی در سودای پول بیشتر و شماری تنها در پیروی از دیگران، جامه احرام برتن پوشیده و محملها بربسته و بی‌هراس از سرزنش خار مغیلان پای در راه حج نهاده‌اند. در این هیاهوی کَرکننده ستایش و کُرنش هر صدائی که همگان را به اندیشیدن و خردگرائی فرابخواند، ناگزیر به گوشها نخواهد رسید، که حاجیان مؤمن و تائب و پاک، بانگ در بانگ جَرَس افکنده‌اند و همراه و همنوا با ساربان، انگشت در گوش فروکرده‌اند و فریاد می‌دارند:

لَبَّیْکُ اَللَّهُمَّ لَبَّیْکُ، لَبَّیْکُ لَا شَرِیْکَ لَکَ لَبَّیْکُ، إنَّ الْحَمْدُ وَ النِّعْمَةُ لَکَ وَ الْمُلْکُ، لَا شَرِیْکَ لَکَ لَبَّیْکُ . . .

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲, شنبه

نامُختگان از روزگار - دو

درباره رفتارهای انتخاباتی

با فراز آمدن ستاره بخت خاتمی در روزهایی که رژیم ولایت فقیه از هر سو زیر فشار روزافزون بود و گروهی از سران آن برای دست‌داشتن در کشتار چهره‌های اپوزیسیون در رستوران میکونوس در فهرست پلیس بین‌المللی جای گرفته بودند، بیکباره گفتمان نوینی در برابر گفتمان "براندازی" سربرکرد: "اصلاح‌طلبی" و گذر گام‌به‌گام از دیکتاتوری فقاهتی به مردمسالاری دینی. خاتمی با شعار "ایران برای ایرانیان" پای به میدانی نهاد که فرجامش راه به گریز رژیم ولایت فقیه از کشاکشهای خانمان‌برانداز درونی و بیرونی بُرد. از آن پس گروه بزرگی از تلاشگران سیاسی درون ایران و بخش فزاینده‌ای از کُنشگران اپوزیسیون بسیج شدند، تا نشان دهند تنها راه رسیدن به حقوق شهروندی، آسایش، سربلندی و آزادی، رفتن به پای صندوقهای رأی و بازی در میدانی است که رژیم ولایت فقیه چارچوبهای آن را از پیش برساخته و استوار کرده است. تا بدان روز "رأی ندادن" و نداشتن مهر انتخاباتی می‌توانست پی‌آمدهای بدخیمی برای شهروندان داشته یاشد. خود به خوبی بیاد دارم که در مهرماه سال 1360 در خانه یکی از خویشانم در خانه‌های سازمانی بیرون از شهر پنهان شده بودم، و در روز انتخابات بسیج اداره صندوق رأی را به در خانه آن خویش من آورد و خواهان افکندن رأی شد. از آن گذشته نیک می‌دانیم که نداشتن مهر انتخابات در شناسنامه چه پی‌آمدهایی را می‌توانست برای رأی‌ندهنده‌ای داشته باشد که می‌خواست کوپن بگیرد، یا در یک اداره دولتی بکار سرگرم شود.

گفتمانی که اندک‌اندک فرا رُست، نگاه بدین داشت که در چارچوب همین رژیم ولایت فقیه و همین شورای نگهبان و همین "نظارت استصوابی" مردم با نقش‌آفرینی در سرنوشت خود از راه رأی‌دادن اندک اندک تندروان را از میدان برون خواهند راند و با پدید‌آوردن نهادهای مدنی از دیکتاتوری به دموکراسی گذر خواهند کرد. این راهبرد دراززمان، که به گفته حجاریان می‌توانست 700 سال بدرازا بکشد، می‌خواست رسیدن به حقوق شهروندی را گام‌به‌گام به انجام برساند و در برابر گفتمان براندازی گفتمان نوینی را پدید آورد. فرجام این راه به گفته پشتیبانان امروز و دیروز آن برابری شهروندان ایرانی در برابر قانون و برخورداری از حقوق شهروندی برابر در همه زمینه‌ها بود.

خاتمی در سال 1376 رئیس‌جمهور ایران شد. اندک زمانی پس از آن انبوهی از روزنامه‌ها در پهنه فرهنگ سیاسی ایران پدیدار شدند و اندک زمانی پس از آن یک‌به‌یک در آتش سانسور سوختند، سانسوری که وزیر ارشاد خاتمی، همان کسی که اکنون یاز غار دلبستگانی چون مسعو بهنود و فرخ نگهدار شده است، آن را کاری درست می‌دانست[1]. گروهی از کُنشگران آشتی‌جوی ایرانی در رخدادهایی که "قتلهای زنجیره‌ای" نام گرفتند، سربه‌نیست شدند، بی آنکه آدمکشان به سزای تبه‌کاری خود برسند. خاتمی در درگیریهای 18 تیر در کنار سرکوبگران ایستاد و دستمزد خود را با گزینش دوباره در سال 1380 گرفت. دلبستگان ولایت فقیه که اکنون خود را در جایگاهی برتر و راهکار خویش را درست می‌دیدند، همچنان بر طبل "شرکت سراسری در انتخابات" می‌کوفتند. در سال 1384 از دل انتخاباتی که هم رفسنجانی نامزد بود و هم معین، محمود احمدی‌نژاد سربرکرد. دلبستگان ولایت‌فقیه این پدیده را به گردن دوری‌جستن شهروندان از صندوق رأی افکندند و همچنان بر راهکار خود پای‌فشردند. مهدو کروبی که هنوز دلیری سخن گفتن از "تقلب" را در خود نمی‌یافت، گفت که خواب چند ساعته‌اش مانند خواب اصحاب کهف بوده است[2]. در سال 1388 بخش بسیار بزرگی از شهروندان پای در یک کارزار پرشور انتخاباتی نهادند و هم در کوچه و خیابان و هم در پای صندوقهای رأی نشان  دادند که به راهکار دلبستگان صندوق رأی باور دارند. از دل آن انتخابات نیز محمود احمدی‌نژاد بیرون آمد و کسانی که سخن از تقلب و دستکاری در رأی مردم می‌راندند به کهریزک و اوین دچار شدند. گمان می‌رفت که دلبستگان پس از آن نمایش خونین و دهشتبارِ ولایت فقیه برای نشان‌دادن این نکته که رأی مردم در رژیم جمهوری ولائی به هیچ نمی‌ارزد، شرم کنند و دست از فراخواندن مردم به بازی در نمایش شرم‌آور انتخابات برکشند. ولی هنوز چیزی از آن تبه‌کاریها در کهریزک و اوین و بند 209 نگذشته بود که مسعود بهنود در 12 تیر 1390 در گفتگویی با صدای امریکا گفت: « تصور من این است که ۶۰ درصد مردم در این انتخابات شرکت خواهند نمود». در سال 1392 حسن روحانی در میان شادی بی‌پایان دلبستگان صندوق رأی رئیس‌جمهور ایران شد و اندکی پس از آن پیمان "برجام" میان ایران و شش کشور بسته شد، تا دلبستگان بار دیگر بر درستی راهکار خود انگشت نهند و مردم را به رأی دادن  فراخوانند.

کوتاه سخن اینکه در هر کدام از این انتخابات سرانجام همان کسی رئیس‌جمهور شد، که بهترین گزینه برای پابرجائی رژیم ولایت‌فقیه و چپاول بیشتر دارائیهای مردم بود. آنچه که دلبستگان صندوق رأی نمی‌پذیرند، این است که نه تنها روحانی و خاتمی، که احمدی‌نژاد نیز دستآورد راهکار آنان هستند و نمی‌توان بازه هشت ساله احمدی‌نژاد را به کناری نهاد و تنها بر هشت سال خاتمی و چهار سال روحانی انگشت نهاد. راستی را چنین است که دلبستگان یا باید بپذیرند می‌توان با رأی‌دادن در سرنوشت کشور نقش‌آفرینی کرد، که آنگاه سخن از "تقلب" در سال 1388 چیزی جز فرافکنی و دروغگویی نخواهد یود و یا باید بگویند که رأی مردم تنها بکار پیرایشگری چهره پلید رژیم می‌آید. آنان باید پاسخ دهند که چه کسی از رأی مردم نگاهبانی می‌کند و نمی‌گذارد برای نمونه رئیسی (که گفته می‌شود نامزد رهبری است) نیاید و روحانی بیاید.

از 1376 تا 1396 بیست سال سپری شده است. دلبستگان رژیم ولایت فقیه و باورمندان به صندوق رأی باید خود را بپرسند در این بیست سال و با پایبندی به راهکار "شرکت حداکثری در انتخابات" به کدام دستآوردها رسیده‌اند. اگر در سال 1376 سخن از "ایران برای ایرانیان" بود و از اینکه رأی بدهیم، تا همه ایرانیان به حقوق شهروندی خود برسند، در سال 1396 سخن تنها از این است که رأی بدهیم تا ایران سوریه نشود. بمانند نمونه آمده در بخش نخست این نوشته باید دست به یک ارزیابی گذشته‌نگر از تلاش تاکنونی دلبستگان صندوق رأی زد و دید آنان چه دستآوردهایی داشته‌اند. راستی را چنین است که در زمینه‌های زیر ایران با شتاب بسیار پسرفت کرده است:

روزنامه‌هایی که اندکی از گفتمان ولایت فقیه دوری جُسته‌اند، بسته شده‌اند. مجلس یکدست و از بالا تا به پائین گوش بفرمان ولی فقیه است. تنش با همسایگان ایران هر روز افزونتر شده است. اعدامها به رکوردی تازه دست یافته‌اند و در دولت آعتدال و امید هر 8 ساعت یک شهروند ایرانی به دار آویخته شده است. ارزش پول ملی از 470 تومان برای یک دلار در 1376 به 3800 تومان در سال 1396 فروکاسته شده است[3]. بیکاری، اعتیاد، گرانی هراسناک، کلاهبرداریهای سرسام‌آوری که اندازه آن در پندار شنونده هم نمی‌گنجد، کمر رنجبران را شکسته است. بر شمار کورکان کار افزوده شده است. میلیاردها دلار از دارائیهای مردم ایران برای بلندپروازیهای هسته‌ای سوخته و دود شده است. گنجینه‌های زیرزمینی آبی کشور ته‌کشیده‌اند و بخشهای بزرگی از ایران‌زمین هم‌اکنون نیز بیابانی شده‌اند. بر شتاب گریز سرآمدان و تیزهوشان از ایران افزوده شده است. اسیدپاشیهای سازمان‌یافته بر چهره زنان ایرانی شتابی فزاینده یافته است، بی آنکه دولت برگزیده در پی دستگیری تبه‌کاران باشد. در کنسرتها زنان پروانه نواختن ساز در برابر مردان را ندارند. ازدواج کودکان افزایشی باورنکردنی یافته است. بی‌خانمانی به گفته دست‌اندرکاران رژیم افزایشی 1000 درسدی داشته است[4]. سن تن‌فروشی به زیر 12 سال رسیده است، بازار فروش اندام داغتر از هر زمانی است. درآمدهای نفتی ایران گروگان سیاست بی‌خردانه دولتهای تاکنونی (از خاتمی گرفته تا احمدی‌نژاد و روحانی) بوده است، چین بدهی‌های حود را با کالاهای بی‌ارزش می‌پردازد و هند از ایران باج‌خواهی می‌کند. چین بازارهای ایران را از کالاهای بنجل و بی‌ارزش پُر کرده و کارآفرینان ایرانی را به ورشکستگی کشانده است.

در کنار این همه دشواریهای کمرشکن برای شهروندان، همان مجلسی که با رأی این مردم و با فراخوان دلبستگان رژیم ولایت‌فقیه برگزیده شده است، سرگرم گفتگو بر سر قانون آزادی ازدواج با فرزندخوانده بود و کیفر استریلیزاسیون برای پزشک و بیمار . ستار بهشتی در زیر شکنجه جان باخت و نرگس محمدی و هنگامه شهیدی همچنان در زندانند. در مشهد دست و پای یک زندانی، و در شیراز انگشتان یک زندانی پیش از اعدام بریده شدند و در چشم یک زندانی اسید چکانده شد[5]. در همین بازه‌ای که همگان تنها راه کنشگری را "رأی‌دادن" می‌دانستند، ایران هرچه بیشتر در باتلاق سوریه و عراق و یمن فرورفت و میلیاردها دلار از دارائیهای رنجبران ایرانی در این سه کشور دود شد و بر آسمان رفت. در ایرانی که با آغاز گفتمان "ایران برای ایرانیان" می‌بایست برای همه ایرانیان باشد، کارگران آق‌دره تازیانه خوردند و بهائیان؟ روزگار این ستمدیده‌ترین بخش جامعه ایرانی از پیش نیز سیاهتر شد؛ آنها را کشتند، دکانهایشان را بستند و فرزندان آنان همچنان نمی‌توانند در دانشگاهها درس بخوانند. و تو گویی این همه بسنده نمی‌بوده است، چرا که صنعت ملی ایران نیز واپسین دم خویش را برآورد و کارخانه ارج، که پیشتر از همتای کُره‌ای خود گشوده شده بود، بسته شد و کارخانه‌های داروگر و چرم‌سازی تهران نیز بدو پیوستند. کار بجایی رسید که امروزه خاک ایران‌زمین نیز به بیگانگان فروخته می‌شود و از کسی صدائی برنمی‌خیزد[6].

شادمانی دلبستگان رژیم ولایت فقیه در برابر اینهمه شکستها و باختها تنها این است که ایران سوریه نشده است. آنان ولی در برابر این پرسش که دستآوردهای بیست‌ساله آنان از این راهکار چه بوده است، خود را به نشنیدن می‌زنند.

پس از به قدرت رسیدن اسلامگرایان در ایران با پشتیبانی گسترده بخش بزرگی از چپ کهنه‌اندیش، مردم ایران گام‌به‌گام از سنگرهای دموکراسی و خقوق شهروندی بازپس نشستند. در نخستین گام در قانون اساسی جمهوری اسلامی آشکارا فرونوشته شد که زنان، دگردینان (سنّی، مسیحی، یهودی، بهائی، زرتشتی و . . .) و بی‌دینان هرگر رئیس‌جمهور نخواهند شد. این آپارتهاید دینی‌-جنسی در همان سالهای نخستین انقلاب شکوهمند نهادینه شد و رأی دهندگان هربار که به پای صندوق رأی می‌روند، بر درستی آن انگشت می‌نهند. اصل 98 و 99 قانون اساسی ج.ا. دست شورای نگهبان را در گزینش نامزدان انتخابات رئیس‌جمهوری باز می‌گذارد. بدینگونه 6 فقیه و 6 دستیار حقوقدان آنان از میان خواهندگان نامزدی چندتن را برمی‌گزینند، تا مردم به یکی از آنان رأی دهند. شورای نگهبان مردم را نادان و کُندذهن و از این رهگذر ناتوان از دریافت نیک‌وبد می‌داند و رأی دهندگان هربار که به پای صندوق رأی می‌روند، بر درستی این نگاه شورای نگهبان انگشت می‌نهند.

با نگاهی حتا گذرا به آنچه که در این بیست سال گذشته است خواهیم دریافت که خواسته ولی فقیه، مافیای سپاه و پشتیبانان آنان در درون و بیرون مرزها تنهاوتنها شمار بزرگ رأی‌دهندگان بوده است، تا رژیم برای خود چهره‌ای مردمی بیآراید و سرانجام همان کسی را از درون صندوقهای رأی بدر آورد، که خود می‌خواهد و آن را بپای مردمی بنویسد که گیج و گول از  از شکست خود اندوهگین (1388) و از پیروزی خود شادمان (1392) می‌شوند، بی آنکه بدانند رأی آنان سرسوزنی در آنچه که پیش آمده نقشی نداشته است. در این میان باید به آن افسانه بزرگ سروده شده بدست نهادهای امنیتی ج.ا. و واگوئی آنها از سوی دلبستگان پرداخت:

رأی مردم در جمهوری اسلامی بشمار می‌آید. بارها و بارها نوشته‌ام که تنها نادانان (و نه حتا ناآگاهان) می‌توانند باور کنند که رژیم ولایت فقیه گزینش رئیس‌جمهور را بدست همان مردمی بسپارد، که به آنان حق گزینش در ساده‌ترین زمینه‌های روزانه را چون رنگ جامه، اندازه آستین پیراهن یا پاچه شلوار، خوراک، نوشاک . . .  را نمی‌دهد. این اندازه از خودفریبی و کورنمائی برای من باورکردنی نیست. 

بهانه دیگر دلبستگان ولایت فقیه برای رأی دادن "میدان کنشگری" است. آنان می‌گویند می‌توان با بهره جُستن از بزنگاه انتخابات دست به کُنشگری مدنی زد و نهادهای مدنی برساخت و از این راه تندروان را به گوشه میدان راند و به دموکراسی گذر گرد. تا که سخن کوتاه شود، نمونه‌ای از یکی از این دلبستگان شناسنامه‌دار می‌آورم.

اکبر گنجی که بروزگار محمد خاتمی با نوشتن درباره "عالیجناب سرخپوش" تلاش در ویرانسازی چهره رفسنجانی داشت، همسو با وزش باد از این سخن خود برگشت[7]. همو که امروزه گرد جهان می‌گردد و بر تبه‌کاریهای "آیت‌الله قتل‌عام" اشک می‌ریزد، همان کسی است که نخست گناه کشتار 67 را به گردن اعدام‌شدگان افکند[8] و در پی آن دلبستگان را فراخواند تا برای از میدان بدرکردن "مثلث جیم" به فهرستی رأی دهند، که نام دری نجف‌آبادی و ری‌شهری در آن به چشم می‌خورد[9] و امروز نیز دل به رئیس‌جمهوری بسته است، که وزبر اطلاعاتش (پورمحمدی) دستانی خونین‌تر از "آیت‌الله قتل‌عام" در کشتار زندانیان بی‌پناه داشته است. و سرانجام همو که نوشته بود: «خامنه ای هرگز از نابودی "اسرائیل" یا "دولت اسرائیل" توسط ایران سخن نگفته است، این مدعای نتانیاهو کاذب است»[10] در برنامه "صفحه دو آخر هفته" بناگاه می‌گوید: «خوب این شعارها رو کی‌می‌ده؟ شعار نابودی اسرائیل و نفی هولوکاست رو آقای خامنه‌ای و طرفداراش می‌دن، آقای چیز [روحانی] نمی‌ده اینو!»[11]

بیست سال از آغاز گفتمان اصلاح‌طلبی در رویاروئی با گفتمان براندازی می‌گذرد. همانگونه که در باره جنبش فلسطین نوشتم دلبستگان صندوق رأی لختی نیز در درستی راهکار خود گمان به دل راه نداده‌اند و همچنان در همان شیپور دیرین می‌دمند و بر آن طبل کهن می‌کوبند. امروز بر گردن خردگرایان است که بپرسند، دستآورد ملت ایران در پی بیست سال آویختن به صندوقهای رأی چه بوده است؟ من در بالا فهرستی از سیه‌روزیهای مردم ایران آوردم و نشان دادم که راهکار "صندوق رأی، هم استراتژی، هم تالکتیک!" نه تنها گرهی از کار فروبسته این آب‌و خاک نگشوده است، که روزگار مردم در این بیست سال و با این شیوه کنشگری در همه زمینه‌ها هر روز سیاهتر شده است. این سرنوشت دستآوردهای اقتصادی و شهروندی رأی‌دهندگان بوده است، ولی آیا آنان در همان زمینه "نهادهای مردمی" و "گذر آشتی‌جویانه به دموکراسی" دستآوردی داشته‌اند؟

آنچه را که بر سر حقوق شهروندی ایرانیان و بهره آنان در سیاست رفته است، شاید بتوان با داستان کشته شدن المستعصم بالله، واپسین خلیفه عباسی هم‌سنجید. در کتابهای تاریخی گوناگون (برای نمونه الطبقات الشافعیه الکبری) آمده است هلاکو در هراس از اینکه با ریختن خون خلیفه آسمان فروریزد و جهان پایان یابد، او را در نمدی بزرگ پیچید و فرمان به مالیدن آن نمد داد و گروهی چشم به آسمان دوختند، تا اگر نشانی از فروریزی آن پدید آمد، دست از نمدمالی بدارند. دیده‌وران چندان در آسمان نگریستند و نمدمالان خلیفه الله را چندان مالاندند، تا جان از تنش بدر شد، بی آنکه آسمان بغداد خم بر ابروی بیاورد.

در این بیست سال گذشته جمهوری اسلامی بیاری دلبستگانش مردم ایران را در نمدی بزرگ بنام صندوق رأی پیچیده است؛
هنگامی که زنان و دگردینان و از گردونه انتخابات بیرون افکنده شدند (قانون اساسی)، ما رأی دادیم و آپارتهاید را پذیرفتیم،
ج.ا. دید که آسمان بر زمین فرونیفتاد، پس گامی فراتر نهاد و حق نامزد شدن را از همه ما ایرانیان گرفت (نظارت استصوابی) و جایگاه خود را به جانشین خرد و دانائی ما فراکشید و ما باز هم رأی دادیم و پذیرفتیم که چیزی جز انبوهی از مردمان بی‌خرد و کُندذهن نیستیم و اینچنین و خواری و زبونی خود را پذیرفتیم،
در پی پذیرش "صغارت" از سوی ما نیمه‌دیوانه‌ای با پندارهای آخرالزمانی (احمدی‌نژاد) بر تخت ریاست‌جمهوری نشست، که هیچکس گمان نمی‌برد حتا بتواند دهکوره‌ای را سامان ‌بخشد، ما بار دیگر رأی دادیم و بدینگونه آمادگی خود را برای پذیرش رخدادهای 88 نشان دادیم،
پس از آن و هنگامی که بخشی از رأی‌دهندگان فرجام انتخابات را نپذیرفتند، دستگاه چندلایه و پیچیده سرکوب براه افتاد و بهره رأی‌دهندگان از "کنشگری مدنی" کشتن بود و شکنجه و تجاوز و سوزاندن پیکر شکنجه‌شدگان و درهم کوفتن روان زندانیان، چندان که برخی از آنان پی از آزادی خود به زندگی خود پایان بخشیدند،
و رژیم ولایت هنگامی که دید مؤمنان به صندوق رأی حتا با شیشه نوشابه خانواده نیز دست از ایمان استوار خود نمی‌کشند و ایستاده بر آرمان همچنان سرود انتخابات سرمی‌دهند، کسانی را به گزینش گذاشت، که دستانشان تا آرنج به خون فرزندان این آب‌وخاک آغشته بود (درّی نجف‌آبادی، محمد ری‌شهری)، و ما باز رأی دادیم و پذیرفتیم که آن کشتارها حق رژیم و گناهشان بر گردن قربانیان بوده است،
و سرانجام در واپسین گام تاکنونی، رژیم ولایت فقیه کسی را به میدان فرستاد که خون هزاران جوان ایرانی بر دستانش چسبیده، و ما باز هم رأی خواهیم داد، تا بپذیریم سزاوار چیزی جز فرمانروائی آدمکشان و دزدان و شکنجه‌گران بر سرنوشتمان نیستیم.

مردم فلسطین با پایفشاری بر روشی که حق آنان، ولی بسیار زیانمند بود، 90درسد از سرزمینهایشان را در گذر 70 سال از دست دادند. گفتمان اصلاح‌طلبی و صندوق رأی نیز بر ان بود که آزادیهای مدنی و حقوق شهروندی را گسترش بخشد و از قدرت بی‌مرز ولی‌فقه بکاهد. مردم ایران با پیروی از دلبستگان صندوق رأی نه تنها سرسوزنی به این خواسته‌ها نزدیک نشده‌اند، که هر بار با شرکت در انتخابات،  بخش بسیار بزرگی از حقوق خود را نیز بدست خود به شکنجه‌گران و سرکوب‌کنندگانشان واگذاشته‌اند. دلبستگان با ایستادگی بی ‌چون‌وچرا و مؤمنانه‌شان بر سر راهکار صندوق رأی (که در جایی یا زمانی دیگر می‌تواند بهترین و درستترین راه باشد) بخش بسیار بزرگی از حقوق مردم را به جمهوری اسلامی و ولی فقیه واگذار کرده‌اند و به بهانه "خردگرائی" کار را بجایی رسانیده‌اند، که بمانند سرنوشت آرمان فلسطینی، روند گذر به دموکراسی در ایران نیز با یاری بیدریغ آنان به نقطه‌ای بازگشت‌ناپذیر رسیده و امید به دستیابی به اندکی آزادی و حقوق شهروندی امروز از هر روزی اندکتر است. پس اگر بیت رهبری و مافیای سپاه، چهار سال دیگر قاضی مرتضوی و حسین الله‌کرم را به گزینش گذاشتند، از اینکه حاجیان انتخابات باز هم به طواف صندوق رأی بروند چندان در شگفت نشوید، که گفته‌اند؛

آنکه نامُخت از گذشت روزگار  /  هــم نیآموزد ز هـــیچ آموزگار


خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد




[7] اکبر گنجی: هاشمی رفسنجانی دیگر عالیجناب سرخ‌پوش نیست / دویچه وله

۱۳۹۶ فروردین ۲۷, یکشنبه

نامُختگان از روزگار - یک


درباره رفتارهای انتخاباتی

بازار انتخابات بار دیگر رو به داغ‌شدن گذاشته است. بمانند چند نوشته دیگرم، می‌خواهم به بهانه انتخابات پیش‌ رو در چارچوب یک همسنجی تاریخی و با بهره‌گیری از داده‌های آزمون‌پذیر (و نه پنداربافیهایی که نامشان "تحلیل" است) دست به رفتارشناسی مردم ایران و دلبستگان رژیم ولایت فقیه بزنم.

هم بیت رهبری، هم مافیای سپاه، هم اصلاح‌طلبان، هم بی‌بی‌سی، هم صدای امریکا و شگفت‌آورتر از آن، هم بخشی از اپوزیسیونی که جانش را برداشته و از چنگ آدمکشان جمهوری اسلامی به اروپا و امریکا گریخته، یک‌دل و یک‌صدا مردم را به نقش‌آفرینی در انتخابات فرامی‌خوانند و برآنند که مردم با این کار گام به گام به دموکراسی نزدیک می‌شوند و به خواسته‌های خود می‌رسند. اینان ولی هرگز به مردم نمی‌گویند که با گزینش این یا آن نامزد، کدام گِره، چگونه و کِی، از کدام کار کشور گشوده خواهد شد. بجای این کار، دلبستگان هربار پس از انتخابات بگونه‌ای مؤمنانه به مردم می‌باورانند که اگر در رأی‌گیری شرکت نکرده‌بودند، ایران بمباران می‌شد و سربازان امریکائی در تهران رژه می‌رفتند. سخنانی که هیچ داده آزمون‌پذیری برای درستی آنها نمی‌توان یافت. درست بمانند دوزخی که دینداران نوید آنرا به ناباوران می‌دهند.

انتخابات ولی برای چیست؟ آیا جز این است که در یک کشور هشتاد میلیونی با گستره‌ای بیش از 1،6 میلیون کیلومتر مربع مردم رأی می‌دهند، تا بیکاری و تنگدستی و نابودی زیست‌بوم و اعتیاد و گرسنگی و هزاران آسیب اجتماعی دیگر درمان شوند، یا دست‌کم اندکی بهبود یابند؟ به دیگر سخن، آیا رأی دادن به خودی‌خود آماج کُنشگری سیاسی است، یا اینکه رأی می‌دهیم، تا دست‌کم شهر و روستا و کشور خود را دگرگون کنیم و از آسیبها و درگیریهایشان بکاهیم و بر آرامش و آسایش آنها بیافزائیم؟ و پرسش دیگر اینکه اگر آماج اینان (از بیت رهبری گرفته تا اپوزیسیون دلبسته) کاستن از آسیبها و تَنشهای اجتماعی و افزودن بر آسایش و درآمد سرانه و فراز آوردن جایگاه ایران در جهان باشد، اکنون که می‌ببینند با راهکارهای تاکنونی خود به هیچکدام از این آماجهای نیک نرسیده‌اند، چه راهکار نوینی را پیشنهاد می‌کنند؟ چند تن از کسانی که همگان را به رأی‌دادن فرامی‌خوانند، خود به سخن پزشکی گوش می‌دهند که با روشهای درمانی‌اش بیماری را بدخیم‌تر کرده باشد و بر رنج و آزار بیمار افزوده باشد؟
پیش از پاسخ به این پرسش، باید به پرسمان "درست و نادرست" در پهنه سیاست پاسخ داد.

در اینباره که درست چیست و نادرست کدام است، در پهنه سیاست و کنشگری اجتماعی سخن بسیار می‌توان راند. برای نمونه می‌توان پرسید آیا آغاز جنگ دوباره با روسیه در سال 1205 (۱۸۲۶) برای بازپس گرفتن سرزمینهایی که بزور از ایران جدا شده بودند، کار درستی بود؟ بویژه با نگاه امروز و با در نِگَر گرفتن اینکه از دل این جنگ (که بی‌بروبرگرد حق ایران بود) جدائی بخشهای دیگری از خاک میهن بِدَر آمد؟ یا اینکه آیا سرنگون کردن جنگنده روسی که تنها چند ثانیه از آسمان ترکیه گذر کرده بود - اگرچه حق بی ‌چون‌وچرای ارتش ترکیه بود - کار درستی بود؟ بویژه با نگر به فرجام آن که اردوغان را به پوزش‌خواهی از پوتین واداشت؟ آیا دست یازیدن به جنگ در برابر اسرائیل از سوی کشورهای عربی و ملت فلسطین کار درستی بود؟ بگذارید بر سر این نمونه واپسین اندکی درنگ کنیم.
پیش از آغاز سخن درباره درگیریهای کشورهای عربی و اسرائیل ناگزیر از گفتنم که در این بررسی به هیچ‌روی در پی این نیستم که بگویم حق در این درگیری هفتاد ساله با چه کسی است. می‌خواهم با بهره‌گیری از یک نمونه تاریخی به آسیب‌شناسی رفتار مردم ایران و سرآمدان آن در برخورد با پدیده انتخابات بپردازم. به گمانم کمتر کسی را بتوان در جهان یافت که فلسطینیان را برای بهره‌جُستن از حق نبرد رهائی‌بخش سرزنش کند. هر کسی در هر کجای جهان که باشد، حق این را دارد که برای بازپس گرفتن سرزمینش دست به جنگ و نبرد بگشاید. انسان خردمند ولی کسی است که هر از گاه به راه پیموده بازنگرد و دستآوردهای تلاشهای تاکنونی‌اش را بر‌سنجد و درباره "درست و نادرست" به بازاندیشی ‌نشیند. به فلسطین و اسرائیل بازگردیم:

x
با فزونی گرفتن شمار یهودیان در سرزمین فلسطین که پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی به بریتانیا سپرده شده بود، ناخرسندی میان مردمان عرب فزونی گرفت. از سال 1936 تا 1939 زنجیره‌ای از درگیریها که بخشی از آنها کوچندگان یهودی را نشانه گرفته بودند، ارتش بریتانیا را با دردسرهای فراوانی روبرو کردند. این درگیریها در تاریخ به "خیزش عربی" ناموَر شده‌اند. آتش نبردی که یهودیان آن را نبرد رهائی‌بخش می‌نامند ولی، در سال 1947میان دسته‌های چریکی یهودی و عرب زبانه کشید، که سازمانهای تروریستی مانند هاگانا، ایرگون و لِخی در آن دست داشتند. در همان شب بنیانگذاری کشور اسرائیل (15 می 1948) در پی قطعنامه 181 سازمان ملل که سرزمین فلسطین را به گونه‌ای نابرابر میان یهودیان و فلسطینیان بخش کرده بود، مصر، سوریه، لبنان، اردن و عراق به کشور نوپا لشگر کشیدند. رهبران عرب و توده‌های پشت سر آنان جنگ برای نابودی اسرائیل و آزادسازی کشور فلسطین را حق خود می‌دانستند و برایشان پذیرفتنی نبود که بهای کشتار
یهودیان بدست رژیم نازی را فلسطینیان بپردازند. پس پیشنهاد آتش‌بس سازمان ملل در 22 می از سوی کشورهای عرب بی‌پاسخ ماند و آنان بر بیرون راندن یهودیان پای فشردند. جنگ نخست میان اعراب و اسرائیل سرانجام با شکست سهمگین ارتشهای عربی در سال 1949 پایان یافت، بهای این شکست سهمگین را ولی نه سران پنج کشور یادشده، که مردم فلسطین با 75درسد سرزمینهای خود (و نیمه باختری اورشلیم)
 پرداختند، کشور فلسطین دیگر از نقشه جغرافیا رخت بربست.

 
ملتهای عرب همنوا با رهبرانشان پس از این شکست سهمگین نیز دست از رؤیای به دریا ریختن یهودیان و آزادی القدس العربی برنداشتند، اگرچه جنگ سوئز و شکست سخت ارتش مصر از اسرائیل و هم‌پیمانانش (بریتانیا و فرانسه) در سال 1956 بخوبی نشان داده بود که همه کشورهای عربی بروی هم نیز در برابر اسرائیل دست پائین را دارند و سیاست جهانی هرگز نخواهد گذاشت که آنان جایگاه خود را در برابر کشور یهود بهبود بخشند. پس جنگ شش روزه چندان هم نابیوسان نبود.


پیش از آن ولی در سال 1959 جنبش آزادیبخش فلسطین (الفتح)[1] بدست یاسر عرفات و تنی چند از همکارانش بنیان گذاشته شد. الفتح سازمانی چریکی بود که تا دهه 90 گسترده‌ترین پشتیبانی و پذیرش را در میان فلسطینیان داشت. این سازمان چریکی حتا توانست در نبرد الکرامه (1968) ارتش اسرائیل را به آنسوی رود اردن بازپس براند. بدینگونه فلسطینیان که تا به آن روز سرنوشت خود را به دست سران کشورهای عربی سپرده بودند، خود برای رهائی سرزمین خویش آستینها را بالا زدند. هم الفتح و هم سازمان آزادیبخش فلسطین قطعنامه 181 سازمان ملل و بدینگونه حق هستی اسرائیل را تا سال 1993 به رسمیت نمی‌شناختند و نابودی اسرائیل و بیرون راندن کوچندگان یهودی را هم حق، و هم آماج خود می‌دانستند. چریکهای الفتح که اردوگاههای خود را در خاک اردن و کرانه باختری برپا کرده بودند، دست به نبردهای پراکنده، ترور، تله‌گذاری و . . . در برابر ارتش اسرائیل زدند.

در سال 1967 کشورهای همسایه اسرائیل به رهبری مصر آغاز به گردآوری نیروهای رزمی در
مرزهای خود کردند و در رادیوهای خود نوید پایان کار دشمن صهیونیستی را دادند و عبدالناصر از سازمان ملل خواست که نیروهای خود را از بیابان سینا بیرون ببرد. در حمله‌ای پیشگیرانه ارتش اسرائیل در شش روز همه ارتشهای عربی را درهم کوفت و سرزمین خود را به سرتاسر بیابان سینا و بلندیهای جولان و کرانه باختری و نوار غزه فراگستراند. سران عرب نه تنها نتوانستند یهودیان را به دریا بریزند و اسرائیل را نابود کنند، که بخشهای بزرگی از سرزمینهای فلسطینی (کرانه باختری و نوار غزه) و خاک خود (بیابان سینا و بلندیهای جولان) را نیز به اسرائیل واگذاشتند.

در این میان سازمان آزادیبخش فلسطین[2] می‌بالید و هم در میان فلسطینیان و هم در میان توده‌های عرب، که از بی‌خردیهای رهبران خود بیزار شده‌ بودند، پذیرشی روزافزون می‌یافت. اینچنین بود که فدائیان فلسطینی چون خاری در چشم رهبران عرب شدند و در سپتامبر 1970 ارتش اردن ستاد کمیته مرکزی سازمان آزادی بخش فلسطین را زیر آفند گسترده رزمی گرفت. سرانجام در هفدهم سپتامبر ۱۹۷۰ جنگِ ناگزیر و نابرابر میان سی تا چهل هزار رزمنده فلسطینی و ارتش اردن آغاز شد و ارتش شاه حسین در ده روزِ پس از آن هزاران فلسطینی را کشتار کرد و بازماندگان را به لبنان راند.
در اکتبر 1973 ارتشهای مصر و سوریه دست به جنگی غافلگیرانه زدند و در روزهای نخست به پیروزیهای چشمگیری نیز دست یافتند. ارتش اسرائیل ولی توانست بزودی خود را از سرگیجه یوم‌کیپور رهائی بخشد و در شمال ارتش سوریه را تا 32 کیلومتری دمشق و در باختر ارتش مصر را تا 120 کیلومتری قاهره بازپس براند. اعراب با بجاگذاشتن بیش از 8000 کشته شکست سهمگینی را پذیرفتند و بخت با آنان یار بود که سرزمینهای بیشتری را از دست ندادند. در این میان و در هیاهوی جنگهای پی‌در‌پی سران واپسمانده عرب، آرمان کشور فلسطین کم‌کم در سایه فرومی‌شد.

اگر نبرد رهائی‌بخش تا به آن روز در بیرون از مرزهای اسرائیل و سرزمینهای اشغالی رخ می‌داد، جوانان فلسطینی در نوار غزه و کرانه باختری از 1987 صدای خود را با جنبش انتفاضه به گوش جهانیان رساندند. فروپاشی شوروی و استواری دولت یهود که اکنون 40 سال از پیدایشش می‌گذشت، دست یاسر عرفات را در کمپ‌دیوید بسوی اسحاق رابین دراز کرد، تا در پیمان اسلو آرمان کشور فلسطینی جانی تازه بگیرد. گفتگوها تا بدانجا پیش رفته بودند که تنها سخن از ریزه‌کاریهای کم‌اَرج در میان بود[3] و فلسطینیان که از آنهمه بمب و ترور و گروگانگیری و همکاری با برادران عرب در جنگ با ارتش نیرومند اسرائیل بهره‌ای نبرده بودند، اکنون در سایه کنشگریهای مدنی و پرهیز از کشتار بیگناهان، کشور فلسطینی را در دسترس خود می‌دیدند. عرفات در گامی سخت، ولی بسیار خردمندانه حق هستی اسرائیل را به رسمیت شناخته بود، ولی بخش بزرگی از فلسطینیان و نزدیک به همه کشورهای عربی (بجز مصر و اردن) این کار را پشت کردن به آرمان "اَلاُمَّةُ الْعَرَبِیَةُ الْوَاحِدَه" می‌دانستند.

درجازدن گفتگوها و کشمکش بر سر نکته‌های کم‌ارج، توده‌های فلسطینی را سرخورده کرد و بدینگونه انتفاضه دوم آغاز شد. در پی آن میدان بدست ستیزه‌جویانی افتاد که بار دیگر بمب و ترورهای انتحاری و کشتار را در دستور کار خود نهادند. پاسخ اسرائیل به این کُنشها از سویی سختگیریهای بیشتر بر فلسطینیان و ویران‌سازی زیرساختهای آنان بود و از دیگرسو افزایش شهرکهای یهودی‌نشین در سرزمینهای فلسطینی. سرانجام با میدان‌دار شدن اسلامگرایان به رهبری حماس، که همچنان بر نابودی اسرائیل پای می‌فشرد، جنگ نابرابر میان موشکهای دست‌ساز قسام و پیچیده‌ترین جنگ‌افزارهای امروز جهان آغاز شد، فرجام این موشک‌پرانیهای حماس، که آسیب چندانی به شهرهای اسرائیل نمی‌زدند، بمباران چندباره غزه از سوی ارتش اسرائیل بود[4].

هفت دهه است که فلسطینیان برای رسیدن به آنچه که حق بی چون‌وچرای هر انسانی است، می‌جنگند. آنان در کشاکش این نبرد تنها یکبار به خواسته‌های خود نزدیک شدند و آنهم زمانی بود که تفنگ بر زمین نهادند و راه گفتگو را در پیش گرفتند. سرخوردگی از ناکامی، آنان را دوباره براه نخستین بازگرداند و تا به امروز نیز کم نیست شمار کسانی از آنان و از پشتیبانانشان در سرتاسر جهان که برآنند: «راه آزادی فلسطین از لوله تفنگ می‌گذرد». من اگرچه از هر جنگی و هر کنشی که راه به کشتن انسانها بَرَد بیزارم، باز هم برآنم که دست بردن به تفنگ، برای کسانی که سرزمینشان را بزور از آنان ستانده‌اند و حق
انسانی‌شان را پایمال کرده‌اند، کاری پذیرفتنی است، اگر چه باید واپسین راه باشد. با اینهمه "حق داشتن" یک چیز است و بهره‌گیری از این حق چیز دیگری. درست بودن جنگ مسلحانه چیزی است، و سودمند یا زیانمند بودن آن چیزی دیگر. اینکه روشهای برگزیده شده از سوی ملت فلسطین و رهبرانش "حق" یا "درست" بوده اند، هیچ ارزشی ندارد، سخن بر سر این است که پایبندی مؤمنانه بر یک روش و یک راهکار، بی آنکه آدمی دستآوردهای تلاش خود را بسنجد، کاری بس بیخردانه است. کشور فلسطین - اگر هرگز روزی پدید آید -، در بخشهای "اِی" و "بی" نقشه روبرو برپا خواهد شد. آیا در جهان پندار هم می‌توان انگاشت که چنین کشوری بتواند بر پای خود بایستد؟

در سال 1948سازمان ملل نیمی از سرزمین فلسطین را به فلسطینیان داده بود. اکنون و در سال 2017 بهره آنان از سرزمینهای نیاکانشان کمابیش 10 درسد است، که بخش بزرگتر آن در کرانه باختری از هم گسیخته و پذیرای بیش از 600 هزار شهرک‌نشین اسرائیلی است. برداشت پایورزانه از "درست و نادرست" در پهنه کنشگری سیاسی و اجتماعی و پایبندی به شعار "ثَوْرَه، ثَوْرَه حَتَی‌النَّصْر"[5] و پایفشاری به روشی که فلسطینیان درستش می‌پنداشتند، با هر گامی بخش دیگری از خاک فلسطین را بهره اسرائیل کرد و رهبران فلسطینی بی آنکه به راه پیموده شده بنگرند و ناکارآمدی راهکار خود را دریابند و روشی نوین برگزینند، بر سخنان خود، سخنانی که آرمان فلسطین را به نابودی کشانده بودند، همچنان پای فشردند. این "ایستادگی بر آرمان" سرانجام ره بدانجا برد که مردم فلسطین 80 درسد از سرزمینهایی را که در سال 1948می‌توانستند داشته باشند، از دست دادند.

69 سال پس از بنیانگذاری اسرائیل، آرمان فلسطین به یک نقطه بازگشت‌ناپذیر رسیده و دیگر خوشبین‌ترین انسانها نیز باوری به پیدایش یک کشور فلسطینی ندارند.

دنباله دارد ...

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد 



[1] حركة التحرير الوطني الفلسطيني 

[2] منظمة التحرير الفلسطينية 

[3] برای نمونه بر سر اینکه کشور فلسطینی در 97 درسد یا 94 درسد سرزمینهای کرانه باختری برپا شود

[4] Operation Cast Lead, Operation Protective Edge

[5] انقلاب، انقلاب، تا پیروزی