۱۳۹۷ بهمن ۲۲, دوشنبه

پایان یک میان‌پرده



انقلاب اسلامی همچون تندبادی ویرانگر خواب ژرف انسان  ایرانی را برآشفت و او را از فراز آسمان بلند پندار چنان بر زمین سخت بیداری فروکوفت که صدای شکستن تک‌تک استخوانهایش تا به امروز بر آسمان بلند است. در این چهل سال گذشته درباره چرائی و چگونگی این انقلاب بسیار شنیده‌ایم و در این میان، صدای آنانی که از گذشت روزگار هیچ نیاموخته و گناه این فروپاشی سهمگین را بر گردن دیگران افکنده‌اند، از همه بلندتر بوده است. از آن گذشته سروکار خواننده کنجکاو با بسآمد بسیار با گزاره‌هایی بوده است چون: «کسی انقلاب نمی‌کند، انقلاب می‌شود» یا «محمدرضا شاه همه راهها را بسته بود و دیگر راهی بجز انقلاب برجای نمانده بود»، گزاره‌هایی که نه تن به یک آزمون دانشگاهی می‌دهند و نه حتا اگر راست باشند، می‌توان با دست‌یازی به آنها گرهی از کار فروبسته این آب‌و خاک گشود.
من در نوشته‌ها و جستارهایی چند، نگاه خود به انقلاب را فرونوشته‌ام و برآنم که پرسش بنیادین ما از خودمان نباید این باشد که «چرا انقلاب کردیم؟»، آنچه که ما باید از خود بپرسیم، این است که «چرا حکومت اسلامی را بر سر کار آوردیم؟»، گو اینکه شاگردان تنبل و تن‌آسای تاریخ برای همین پرسش هم پاسخی کلیشه‌ای دارند و گناه برآمدن خمینی و حکومت ترور را نیز بر گردن محمدرضاشاه می‌افکنند و شادمان از فرزانگی خویش در همان خواب شیرین چهل‌ساله می‌آرامند.
در آستانه چهلمین سالگرد آن رویداد شوم و ویرانگر در پی آنم که که گامی نیز فراپیش نهم و بدین بپردازم که چرا برپائی حکومت اسلامی روند طبیعی سرگذشت تاریخی ما در چهارسد ساله گذشته بوده است و این رخداد، رودخانه تاریخ ما را که در جنبش مشروطه و رژیم پهلوی به کژراهه افتاده بود، بار دیگر به بستر پیشین خود بازگرداند.

نگاه برآیشی به تاریخ، ما را وامی‌دارد که برای واکای هر پدیده‌ای از خود آن فراتر رویم و پیشینه و زمینه‌هایش را بررسیم. در اینجا نیز باید گامی پَستر رویم و ببینیم در پی نوزائی سوم فرهنگی خود و در پایان پادشاهی صفویان در کجای جهان ایستاده بودیم.
ایران در روزگار صفویان بار دیگر مرزهای خود را به جغرافیای ساسانی گستراند و دستگاه دیوانسالاری ایرانی توانست در سایه شمشیر شاهان این دودمان جایگاه ایران را در پی نهسد سال آشوب و ویرانی و جنگ و کشتار، در جهان پیرامون آن بهبود بخشد، به گونه‌ای که در زمینه اقتصاد و نیروی جنگی ایران هنوز از اروپا چندان واپس نیفتاده بود و امامقلی خان توانست بزرگترین امپراتوری آن روزگار (پرتغال) را در خلیج فارس شکست دهد. گزارشهای گردشگران و فرستادگان اروپایی نشان از اقتصادی شکوفا و شهروندانی توانگر در آغاز هزاره دوم خورشیدی دارند و نشان می‌دهند که ایران در این روزگار از جایگاهی کمابیش برابر، با اروپائیان در زمینه‌های گونه‌گون دادوستد می‌کرده است. با اینهمه فزونخواهی ملایّان و خوار شدن دانش و گسترش پندارهای پوچ دینی در این روزگار مهر خود را بر سرنوشت میلیونها ایرانی از پایان پادشاهی صفویان تا به امروز فروکوفت. بدیگر سخن در پی مرگ شاه عباس بزرگ سرزمین ما آرام و آهسته در سراشیب فروپاشی و تباهی افتاد، در روندی که با سرنگونی صفویان در سال 1101 / 1722 پُرشتاب شد و از دوره‌هایی کوتاه (نادر شاه، آغا محمدخان) اگر بگذریم، شالوده بنیادین و هسته سخت فرهنگ و اندیشه ما را ساخت و پرداخت و کشورمان را با گامهایی شتابان به کام تباهی و سیاهی کشاند.

با مرگ آغا محمد خان، ایران که در زمینه سیاست، اقتصاد، فرهنگ و دانش دستانی بس تُهی داشت، دیگر در زمینه جنگآوری هم سخنی برای گفتن نداشت و دستآوردهای سترگ نوزائی سوم از جنگی به جنگی و سالی به دیگر سال بر باد رفتند، بخشهایی از خاک میهن بهره بیگانگان شدند، قراردادهای ننگین دارائیهای ایرانیان را به بیگانگان سپردند، ایران بازیچه دست امپراتوریهای همسایه خود شد، که او را چون کودکی کُند‌ذهن به بازی می‌گرفتند و هست‌ونیستش را می‌ربودند. از سوی دیگر مردم در مرداب ناآگاهی و نادانی و بیماری و تنگدستی دست‌وپا می‌زدند و شاهان قجر در حرمسراهای خود سرگرم سُرسُره‌بازی و ملّایانی چون محمدباقر شفتی توانگرترین مردان روزگار خود بودند و نه تنها خون رعیت بینوا را در شیشه می‌کردند، که در جایگاه امام جمعه شهر سخن نمایندگان دولت را به پشیزی نمی‌گرفتند. از سوی دیگر سرگرمی مردم بینوا و نادان آن روزگار این بود که گناه همه تیره‌روزیهای خود را به گردن یهودیان و بابیان و بهائیان و مسیحیان و زرتشتیان بیافکنند و در پی آزار و شکنجه و کشتار آنان برآیند. و اگر ملایی فتوایی به کشتار دیگردینان نمی‌داد، آن اندازه بود که این مردم نادان در خیابانها و سرگذرها گردآیند تا ببینند گزمگان شاهنشاه اسلام‌پناه چگونه چشم گناهکاری را درمی‌آورند، یا بدارش می‌آویزند، یا دست‌وپایش را می‌بُرند و یا سنگسارش می‌کنند. از خواندن گزارش میرزا فتحعلی آخوندزاده دل هر ایرانی درهم فشرده می‌شود:

«حيف به تو ای ايران. کو آن شوکت؟ کو آن قدرت؟ کو آن سعادت؟ [...] زمين تو خراب و اهل تو نادان و از سيويليزاسيون جهان بی خبر و از نعمت آزادی محروم و پادشاه تو ديسپوت است. تأثير ظلم ديسپوت و زور فناتيزم علما به ضعف و ناتوانی (اهل) تو باعث شده و جوهر قابليت ترا زنگ آلود و ترا به دنائت طبع و رذالت و ذلت و عبوديت و تملق و ريا و نفاق و مکر و خدعه و جبن و تقيه خوگر ساخته [...] اهل تو فزون از حساب در ممالک عثمانی و روس و  افغانستان و هندوستان و ترکستان و عربستان و فرنگستان از کثرت ظلم و شدت فقر پراکنده شده، بی سرمايه در کمال ذلت به فعلگی و نوکری روزگار می‌گذراند. [...]  در هر طرف سادات با شال و عمامه سبز و آبی جلو مردم را گرفته می‌گويند من به هيزم چينی نمی‌روم، آب نمی‌آورم، زمين نمی‌کارم، کشت نمی‌دروم، مفت می‌خورم، ويل ويل [ول ول] می‌گردم. من از اولاد آن اجداد هستم که ترا به اين روز و به اين ذلت انداخته‏اند. به پادشاه ماليات بده، به فقرا فطره و زکوة بذل کن، قربانی کُش. صد تومان يا دويست تومان خرج کِش به حج رو، عربهای گرسنه را سير نما و پنج يک مدخل خود را نيز به من ده. علاوه بر اينها، بيچاره مردم به مرتبه‌ای نادان هستند که وجود اين بليه‌ها را ابدا درک نکرده، در کوچه و برزن سينه زنان و موی کَنان ناله شاخسی واخسی [شا حسين وا حسين] را به عرش می‌رساند؛ می‌پرسی که بابا چه خبر است، آخر چه شده است؟ جواب می‌دهد که چرا هزار و دويست و چند سال قبل ازين، ده و پانزده عرب، ده و پانزده عرب را در صحرای کوفه کشته است . . .»

سرنگونی جامعه ایران در چاه ژرف تباهی و ویرانی بروزگار قاجاریان سال‌بسال شتابی فزونتر گرفت و شکستهای پی‌درپی در بیرون و درون مرزها و فزونخواهی ملایان و درباریان و از دست‌رفتن بخشهای بزرگی از خاک میهن نسیم آگاهی را بر روانهای به خواب‌رفته سرآمدان جامعه (ولی نه توده مردم) وزاند و در پی تلاشی کمابیش سدساله، نوشداروی مشروطه را بر کام ایران رو به مرگ چکاند، تا مگر از نابودی همیشگی میهن پیشگیری شود. باری چهره ایران در پایان پادشاهی قاجاریان چنین بود:

فرمان مشروطه بسال 1285 نوشته شد، مجلس نخست در همان سال آغاز بکار کرد و در سال 1287 به توپ بسته شد. مجلس دوم از سال 1288 تا 1290 برپای بود. مجلس سوم در سال 1293 آغاز بکار کرد. در همان سال جنگ جهانی نخست آغاز شد و سه کشور بیگانه به ایران لشکر کشیدند. مجلس سوم در سال 1294 به کار خود پایان داد. نیروهای بیگانه از آغاز به خرید انبوه گندم و دیگر دانه‌های خوراکی کردند. قحطی گسترده‌ای سرتاسر ایران را فرا گرفت و بازاریان و بازرگانان سودجوی ایرانی، و در پیش همه آنان پادشاه مشروطه، با انبارکردن گندم و آرد به این کمبود دامن زدند. از سال 1296 کمبود چنان گسترده شد که مردم به خوردن سگ و گربه و کلاغ و علوفه، و در بخشهایی از کشور به خوردن گوشت انسان روی آوردند[1]. تا سال 1298 به گفته محمدقلی مجد 10 میلیون تن از گرسنگی جان باختند. این چهره ایران قجری در آستانه کودتای سوم اسفند 1299  بود، شاه تنها بر تهران فرمان می‌راند، سه امپراتوری همسایه به ایران لشکر کشیده بودند، در پانزده سال پس از فرمان مشروطه، مجلس تنها پنج سال، آنهم افتان و خیزان برپای بود، در هر گوشه‌ای کسی پرچم خودسری برافراشته بود و کشور بخش بسیار بزرگی از شهروندانش را در قحطی از دست داده بود و بیماری و گرسنگی و تن‌فروشی و دزدی و چپاول و میهن‌فروشی بیداد می‌کرد. بدینگونه گزاره «نهال نورسته مشروطه در زیر چکمه رضاشاه پایمال و نابود شد» گذشته از اینکه هیچ پشتوانه تاریخی و دانشگاهی ندارد، تنها لبخندی تلخ بر لبان پژوهشگر می‌نشاند و ژرفای بی‌مایگی فرهنگی ما را هرچه برهنه‌تر در برابر چشمانمان می‌گیرد.

نوسازی ایران، یا آنچه که من بدان "پروژه پهلوی" نام نهاده‌ام، در پیش روی چنین پس‌زمینه‌ای آغاز شد. نوشداروی مشروطه نتوانست بیمار را درمان کند و تنها از مرگ او پیشگیری کرد، تا زمینه‌های بیرونی و درونی برای درمان آغاز شود. اگر بر آنچه که در بالا آوردم این را هم بیافزاییم که بیش از نودوپنج درسد مردم ایران در آن روزگار خواندن و نوشتن نمی‌توانستند، آنگاه خواهیم دید چشمداشت پیدایش "دموکراسی" از آن بستر، حتا یک شوخی بی‌مزه هم نیست. کسانی که گمان می‌کنند در آن روزگار و با آن پیش‌زمینه می‌شد در ایران یک دموکراسی پارلمانی همچون بریتانیا و سوئیس و نروژ و امریکا پدید آورد، باید بپذیرند که یَهوَه نیز جهان را در شش روز آفریده و سخن الله که می‌گوید «وَإِذَا قَضَى أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ / و چون انجام کاری را خواهد، تنها می‌گوید باش، و می‌شود»[2] درست است.

در پنجاه‌وهفت سال پر از فرازونشیب، دستگاه دیوانسالاری ایرانی توانست پروژه پهلوی را به انجام برساند. اگرچه خاک میهن بار دیگر بزیر چکمه بیگانگان رفت و جمهوری شوراها کمر به جداکردن بخشهایی از کشورمان بست و اگرچه پیوستار[3] تاریخی و فرهنگی دیرین گاه در شورش مسجد گوهرشاد و گاه در خیزش فرومایگان در 15 خرداد چنگ و دندان نمود و از پشتیبانی گسترده برخوردار شد و نشان داد که چیزی روان ایرانی را در ژرفا می‌خلد و آرامشش را برهم می‌زند و جهانش را آشفته می‌کند، ولی دستآورد دیوانسالاری ایرانی در آستانه انقلاب اسلامی خیره کننده بود. در تنها 57 سال از خاکستر کشوری نیمه‌ویران، اشغال شده، قحطی زده، رنجور، نابسامان و غرقه در نادانی و بیماری و تنگدستی، کشوری سربرکرد که اقتصادی شکوفان و مردمانی برخوردار از آزادیهای اجتماعی داشت و قانونش به وارونه هزاروسی‌سد سال گذشته نه برگرفته از  قرآن و شرع، که از خرد انسانها بود. زنانی که در سال 1285 در قوچان به بردگی فروخته می‌شدند[4]، در سال 1314 از زندان روبنده و چادر رها گشتند و در سال 1342 به حق رای رسیدند. دادگستری و آموزش‌وپرورش از دست ملایان بیرون و به حقوقدانان و آموزگاران سپرده شد. جایگاه ایران در جهان بهبود یافت و آخوندزاده اگر سر از گور برمی‌داشت، دیگر از ایرانی‌بودن خود شرمگین نمی‌بود.

انقلاب آمد و خیمه خونین خود را در دشت سرسبز میهن برافراشت و برای چهل سال ماندگار شد. نخست ساواکیها را گوش و بینی بریدند، سپس چادر بر سر زنان افکندند و صدایی از هیچکس، نه مسلمان و نه مارکسیست برنخاست، آنگاه فرماندهان ارتش را در میان کف و هلهله همگان کشتار کردند. و تا که بخود آئیم، چکمه ارتش بیگانه باز در سینه میهن جای خوش کرد و آتش جنگ‌افروزی امامی که در ماه پدیدار شده بود، سدها هزار جان پاک و بی‌گناه را در در کام خود کشید. دیگر بار بهائیان کشتار و سرکوب و زندانی شدند، بر چهره زنانی که چادر بر سر نمی‌کردند اسید پاشیده و بر لبهایشان تیغ کشیده شد و ملایان باز دادگستری را در دست خود گرفتند و در هر نهادی نماینده‌ای از خود گماشتند، تا مبادا که بیرون از شرع انور کاری انجام و سخنی گفته شود و و ما باز شدیم همان مردمان خوار و زبون و توسری‌خورده‌ای که هراس سرکوب و کشتار برایمان چیزی جز پروای زیستن برجای مگذاشته بود، و در دینداری بجایی رسیدیم که فرزندانمان را به دست خود به دژخیمان سپاردیم.

در آستانه چهل سالگی آن انقلابی که برخی هنوز شکوهمندش می‌نامند، چهره ایرانمان به چه آراسته است؟ ما بار دیگر شهروندان کشوری نیمه ویران شده‌ایم که در آن چشم درمی‌آورند و دست می‌بُرند و سنگسار می‌کنند و مرمانش پگاهان از خواب ناز برمی‌خیزند، تا به تماشای اعدام بروند. سرزمینی که دخترکانش تن می‌فروشند و در کشورهای همسایه به فروش می‌روند و جوانانش اندام خود و رهبرانش خاک و آب به بیگانگان می‌فروشند ، و بمانند روزگار قجر یکی سرسپرده روس است و دیگری نوکر انگلیس، دولتمردانش پروای آینده فرزندان این آب‌وخاک ندارند و خزر به روس و خلیج پارس به چین بخشیده‌اند. ملّایانَش چندان زراندوخته‌اند که ملا محمدباقر شفتی در برابرشان گدایی بیش نیست. کشوری که خشکسالی هراسناکی سرتاسرش را فراگرفته است و شمار بزرگی از مردمانش روزی خود را در خاکروبه‌ها می‌جویند و درگورها و غارها شب را به پگاه می‌رسانند و  از هر ده شهروندش یکی میهن خود واگذاشته و در خاک بیگانه پناه جسته است. براستی که میرزافتحعلی اگر زنده بود، بر روزگار مردم ایران خون می‌گریست.

انقلاب اسلامی تنها شکست پروژه نوسازی ایرانی نبود، این انقلاب سرشت راستین ما را بما نشان داد و همچون آئینه‌ای پاکیزه در برابرمان قدبرافراشت، تا "من راستین" خویش را در آن باز بینیم، و بیبنیم که پیوستار تاریخی و فرهنگی ما از پایان صفویه تا به امروز، همانی است که اکنون در پیش چشمان ما است و پنجاه سال پادشاهی پهلویها را باید یک کژفهمی فرهنگی، یک پدیده زمان‌پریشانه[5] و یا یک میان‌پرده تاریخی دانست، بگونه‌ای که اگر این میان‌پرده پنجاه‌ساله را از نمایش چهارسدساله برداریم، حکومت اسلامی می‌تواند دنباله بی‌گسست پادشاهی قاجار باشد.

ایران افتان و خیزان و با هزار درد و رنج می‌خواست پای از مرداب فرهنگ واپسمانده دینی ببُرد، گامهای بزرگی در این راستا برداشته شدند و زمینه‌های آن گام واپسین می‌رفتند تا فراهم آیند، خواست ما ولی چیز دیگری بود. ما در ژرفای جان خود حسرت روزگار فرمانروائی شرع انور و حضرات آیات عظام را می‌پروردیم، تا همه نمادهای فرهنگ کافران فرنگی از زندگی ما رخت بربندند و ما باز به همان مدینه‌النبی باستانی خود بازگردیم، به جایی که چون زهدان مادر سرشار از رامش و آرامش بود.

چنین شد که به ناگاه بوی سوسن و یاسمن به آسمان برخاست،
میان‌پرده پایان یافت،
روان ایرانی به آرامش رسید،
جهان ایرانی دوباره بسامان شد،
و ما باز به همانجایی بازگشتیم که یکسد سال پیش در آن بودیم.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد


[2]  بقره 117
[3] Continuity
[4] افسانه نجم‌آبادی، حکایت دختران قوچان
[5] anachronic

۱۳۹۷ بهمن ۸, دوشنبه

چگونه بهائی شدم؟


چندی پیش در فرانکفورت برای سخنرانی درباره شاهنامه فردوسی میهمان انجمن ایرانیان بودم. پس از پایان سخنرانی و گفتگو درباره آن، پاسی از نیمه‌شب گذشته بود که بسوی خانه راندم و چنان که خوی من است، برای آنکه تنش سخنرانی فرونشیند و آرامش پیشین به درونم بازگردد، گوش به نوای جادوئی سه‌تار احمد عبادی دادم، که ردیف پدرش میرزا عبدالله را می‌نواخت. عبادی به گوشه "نهیب" رسیده بود، که دوستی نازنین زنگ زد و با صدائی که ‌ریشخندی هم در آن بود پرسید: «خبر داری که بهائی شده‌ای؟» گویا یکی از مسلمانان نواندیش چندی پیش کتاب مرا (1) خریده و به فروشنده گفته بوده است، می‌دانید نویسنده این کتاب بهائی است؟ از آن گذشته در شب سخنرانی در فرانکفورت هم کسی گوشزد کرده بوده است که سخنران بهائی است.
عبادی به گوشه "نغمه" رسیده بود و نام این گوشه مرا به روزگاران کودکی پرتاب کرد. نغمه دختری بهائی و از دوستان نزدیک یکی از خویشان من بود. بیاد دارم که روزی در خانه آن خویش مهربان میهمان بودیم و نغمه نیز در آشپزخانه کمک می‌کرد و در راه بازگشت گفتگوی ما همه بر سر این بود که آیا دست او به خوراکی که در بشقاب ما بود خورده است یا نه، و اگر شرم گریبانم را رها کند، پرسش این بود که آیا چیزی که خورده‌ایم "نجس" بوده است یا نه.
آشنائی راستین من با "فرقه ضاله بهائیت" ولی در ده-یازده سالگی آغاز شد، هنگامی که پایم در شهرستان مرند، به خواست خود و از سر کنجکاوی، و شاید هم در آرزوی اینکه مسلمان بهتری باشم، به کلاس تابستانی "قرآن و اصول عقاید" باز شد، که آموزگارش یک آخوند تبعیدی و از هموندان انجمن حجتیه بود. تازه در آنجا بود که آموختم بهائیان هر هفته در محفلهای خود گردهم می‌آیند و چون شب فرامی‌رسد، چراغها را فرومی‌کُشند و مردان و زنان بی‌آنکه یکدیگر را بازشناسند، درهم می‌آمیزند. در نیمه‌راه نوجوانی اندک‌اندک و با گامهایی کوچک و افتان و خیزان، آغاز به کاوش در تاریخ ایران کردم و دیدم که تاریخ‌نگاران مسلمان درباره خرمدینان نیز گفته‌اند:

«از بابکیان تا امروز گروهی در کوههای بذین مانده‌اند و دست نشانده امرای آذربایجانند و ایشان خرمیه‌اند و هر سال شبی دارند که زنان و مردان گردآیند و چراغ را خاموش کنند و هر مردی که بزنی دست یافت از آن اوست» (2)

عبادی به گوشه "جامه‌دران" از ردیف پدرش میرزا عبدالله رسیده بود من مرغ پندارم را به آسمان گذشته‌هایی فرستاده بودم که گویا هزاران سال از من دورتر بودند. سال پنجاه‌وچهار به تهران آمدیم. در همان روزهای نخست در کتابخانه امام‌القائم نامنویسی کردم و چه جای شگفتی که نخستین کتابی که بدستم افتاد کتاب "پرنس دالگورکی" بود. با خواندن این کتاب بود که تازه دریافتم جاسوسی روسی بنام  کینیاز دالگورکی (3) چگونه به ایران آمد و با نهادن نام شیخ علی لنکرانی بر خود، به کلاس درس شیخ احمد احسائی و سید کاظم رشتی راه یافت و توانست در کوتاه زمانی به میرزا علیمحمد که گویا آفتاب سوزان بوشهر خِرَدش را سوزانده و رَوانش را پریشانده بود، بباوراند که او همان مهدی موعود است و بدینگونه آئین بابی را به دستور تزار روسیه پدید آورد، که خاستگاه دیانت بهائی شود.

در اروپا بود که با نوشته‌های یک چهره امنیتی حکومت اسلامی درباره بهائیان آشنا شدم؛ عبدالله شهبازی. شهبازی همزاد مدرنی از مرتضی احمد آخوندی، نویسنده کتاب پرنس دالگورکی بود که تلاش می‌کرد با بافتن آسمان به ریسمان نشان دهد فرقه ضاله بهائیت از همان آغاز کار ساخته و پرداخته نیروهای امپریالیستی بوده است و با اینان نباید در جایگاه پیروان یک دین، که بمانند جاسوسان و مزدوران بیگانه برخورد کرد.

در تهران چند همشاگردی بهائی داشتم که با آنان درباره دینشان گفتگو می‌کردم و شاید نیک‌منشی آنان بود که هرگز نگذاشت آنچه که درباره آنان و دین و آئینشان می‌دانستم مرا به پرتگاه دشمنی با ایشان بکشد، تا جایی که حتا به خانواده خود درباره یکی از آنان دروغ گفتم، تا بتوانم به خانه‌اش بروم و در جشن زادروزش در کنارش باشم. عبادی گوشه "طرب‌انگیز" را می‌نواخت.

پیش از آنکه بخود آیم و پای در سالهای نوجوانی بگذارم، توفان سهمگین انقلاب اسلامی از راه رسید و جهان مرا چون طوماری در هم پیچید. عبادی رِنگ "شهرآشوب" را می‌نواخت و من همچنان سرگشته و گیج در کوچه‌های جهانی که دیگر نبود به این‌سو و آنسو می‌دویدم. سالهای نخست تنها می‌شنیدم که اینجا و آنجا یک بهائی را از کار برکنار کرده‌اند و از آنجایی که همگان در وابستگی آنان به اسرائیل و امریکا و انگلیس همسخن بودند و گروهی از "سرمایه‌داران زالوصفت" نیز همچون ثابت پاسال از میان همین گروه بودند، نه تنها این بیکار شدنها، که اعدامهای بهائیان و رهبرانشان نیز  ارج چندانی در میان انقلابیان، چه مارکسیست و چه مسلمان، نیافتند. کاستی کار ما در آن بود که در آن روزها هنوز سه مکتوب میرزا آقاخان کرمانی را نخوانده بودیم که بدانیم بروزگارشاه شهید بر بابیان چه گذشت:

«آن بیچارگان را دست بسته، سر وپای برهنه و یقه دریده ریش و بروت [سبیل] کنده، سروروی به خاک آکنده، رخت‌های پاره‌پاره صورت‌‌های به خاک‌وخون و آب دهان آلوده، از خیابان شمس‌العماره وارد میدان شاه کردند. خلاصه در آن آشوب و همهمه و غوغا و غلغله و دهشت و هلهله که درویشان بی‌آزار و لوطیان بدکردار باد به شاخ نفیرها کرده و ولوله در میدان شاه انداختند. ..... ایشان را در وسط میدان نشاندند و آن خوش‌سرشتان با اره‌ها و تبرزین‌ها اطراف آن بیچارگان را فروکوفته مشغول به خواندن ذکر جلی هوهو الا هو و نادعلی شدند و هریک از آنان را درویشی با اره و تبرزین برابر نموده چون حلقه ذکر به آخر می‌رسید، یک دفعه آن تبرزین و اره‌ها را بر فرق آنان فرومی‌آوردند. مردم شهر در اطراف نظاره‌کنان دستک‌زنان آفرین‌گویان شاباش‌کشان بودند و این حرکت وحشیانه و فعل زشت را تحسین کرده می‌ستودند. این آفرین و تحسینها در حالت آن نادرویشان تاثیر غریبی کرده بود که هر دوره حلقه ذکر را بلندتر و تبرزین را سخت تر بر مغز آن بینوایان می‌نواختند تا عاقبت کار ایشان را ساختند. بعد از آن که آن بی کیشان این دلریشان را بدین قسم زار ونزار کشتند، باز دست از کشته آنان بر نداشته، محض خوش آمد نظاره گران و ازدیاد حظ تماشاییان شیشه های نفت آورده بر آن بدن های پاره‌پاره و خرد شده ریختند و آتش زده ختم مبارک هوهو و ذکر جلی الاهو را به آخر رسانیدند»

عبادی گوشه "جامه‌دران" را می‌نواخت و سالهای تاریک و پرهراس شصت از راه می‌رسیدند. در گریز خود از شهری به شهر دیگر، با خانواده‌ای بهائی در قزوین آشنا شدم که پدر برای رَستن از مرگ به دین خود پشت کرده بود و از فرزندان دلبند خود بریده بود و هرگاه می‌خواست دختر نوجوانش را ببیند و ببوید و در آغوش کشد، باید فرسنگی چند از شهر دور می‌شد و در پناه تپه و دیوار و پرچینی بدور از چشم گزمگان فقیه، اشک خود در سرشک فرزند درمی‌آمیخت. و خانواده‌ای دیگر که زن و مرد هردو آموزگار بودند و از کار برکنار شده، و دکانی گشوده بودند که به آن هیچ خریدار مسلمانی سرنمی‌زد، تا مرد فرهیخته‌ای که نان از آموزش نونهالان می‌خورد، آستین بالا زند و بکار گِل بپردازد. انقلاب آمده بود، اینها جاسوسان بیگانه بودند و همینکه همگی کشتار نشدند، خود نشان از خردمندی انقلاب شکوهمند ما داشت.

"مویه" از آن گوشه‌هائی است که همیشه مرا اندوهگین می‌کند. عبادی می‌نواخت و من در آن نیمه شبی که کم‌کم می‌رفت تا به پگاهان بپیوندد، در اندیشه این بودم که ما ایرانیان باید روزی خویشکاری خود را بپذیریم و همچون نسل کنونی آلمانیها که تاوان بزهگریهای پدرانش را می‌پردازد، بدانیم که ما در زمینه‌های گوناگون وامدار بهائیان و بابیان هستیم و این بدهی تاریخی و فرهنگی خود را باید که روزی به آنان بپردازیم. هنگامی که برای نخستین بار کتابی از آرامش دوستدار را با خود به یک دیدار دوستانه بردم، یکی از آن آشنایان از من پرسید «میدانستی که او هم بهائی است؟» به او پاسخی ندادم، ولی در دل با خود گفتم: «نه نمی‌دانستم، ولی تو چرا می‌خواهی که من بدانم؟‌». بار دیگر در سمینار تار و سه‌تار در هلند میزبان میهمان ویژه آن سال، رحمت‌الله بدیعی و دخترش بانو پریسا بودیم. اینبار نیز کسی که در کنارم نشسته بود پرسید: «می‌دانی که ایشان هم بهائی است؟» و پیش از آنکه برآشوبم، با لبخندی‌ گفت: «چگونه یک اقلیت به این کوچکی می‌تواند این همه چهره‌های درخشان در همه زمینه‌ها بپرورد؟»

بهائی‌ستیزی ولی تنها در میان مسلمانان نبود. رضا فانی یزدی از هموندان حزب توده می‌نویسد:

«اوایل سال ۱۳۶۱بناگهان حزب دستورالعملی به سازمان‌های ایالتی در سراسر کشور ابلاغ کرد که در آن خواهان ‏اخراج کلیه افراد بهائی از حزب شده بود. پذیرش این دستورالعمل برای من بسیار سخت بود. [...] مسئول منطقه‌ی ما حبیب‌الله فروغیان بود [...] او در ‏توجیه اخراج رفقای بهائی همان استدلال مقامات جمهوری اسلامی را به کار می‌گرفت که شبکه‌ی بهائیت یک ‏شبکه‌ی سیاسی بسیار پیچیده‌ای است که از طرف سازمان اطلاعاتی اسرائیل – موساد – رهبری شده [...] مطمئن بودم که استدلال حزب مزخرفی بیش نیست. حزب بیشتر از آنکه نگران نفوذ موساد باشد، نگران پاسخ‌دهی ‏به مقامات جمهوری اسلامی بود. [...] برای خوشامد جمهوری اسلامی، دست به تصفیه‌ی بهائی‌ها زد» (4)

آیا یزدی در این باره که حزب توده در هراس یا برای خودشیرینی بهائیان را از حزب بیرون کرده بود، درست می‌اندیشد؟ به گمان من و هر کسی که احسان طبری را بشناسد چنین نیست:

«آنچه مسلم است نمی‌توان هر بهائی را یک عامل بیگانه دانست، ولی در وجود رابطه مابین مراکز عمده بهائی، مانند مراکز داشناک و صهیونیست با محافل امپریالیستی تردیدی نیست و می‌توان حدس زد که سازمانهای جاسوسی امپریالیستی از قبیل سیا و اینتلجنس سرویس از سازمانهای بهائی برای مقاصد خود سوءاستفاده می‌کنند» (5)

عبادی به گوشه "بیداد" رسیده بود من بناگاه بیاد آوردم که عبدالله شهبازی نیز از هموندان حزب توده بود که در زندان توبه کرد و به نهادهای امنیتی حکومت اسلامی پیوست و برایشان تاریخ نوشت. و چنان است که بهائی‌کشی تنها بدست مزدوران فقیه انجام نمی‌پذیرد، آن "اجامر و اوباش"ی که به گفته میرزا آقاخان دست به کشتار پر رنج و شکنج بابیان گشوده بودند، هنوز در ژرفای اندیشه ما خانه دارند و هر از گاهی سر از نهانگاه خود برون می‌کنند تا بپرسند، «می‌دانی ایشان هم بهائی است؟»

و چنین شد که من، مزدک بامدادان، در یک پگاه سرد زمستان ۱۳۹۷ و هنگامی که گوش جان به گوشه "حزین" از ردیف میرزا عبدالله سپرده بودم، دریافتم که ناخواسته و نادانسته بهائی شده‌ام.

راستی کسی می‌داند که میرزا عبدالله هم بهائی بود؟

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد

1) مغاک تیره تاریخ – اسلام چگونه پدید آمد؟
2) کتاب‌الانساب / ابی‌سعد عبدالکریم بن‎محمد بن‎‌منصور سمعانی
3) Dimitri Ivanovich Dolgorukov
5) جامعه ایران در دوران رضاشاه، برگ 116 تا 117، احسان طبری


۱۳۹۷ بهمن ۷, یکشنبه

سنگنوشته "اَلْزُهَیْر"، پایانی بر اسلام‌شناسی نوین؟



در نخستین سال سده 21 کریستف لوکزنبرگ (1) با چاپ کتاب "خوانش سریانی-آرامی قرآن" (2) بازه نوینی را در اسلام‌شناسیِ بازنگرانه گشود. این کار در اندک زمانی با انبوهی روزافزون از پژوهشگران رشته‌های گوناگون و در همکاری میان‌رشته‌ای پی‌گرفته شد و در سال 2007 به بنیان‌گذاری پژوهشکده "اناره" (Inârah) انجامید که دستآورد پژوهشهای این دانشمندان را در (تاکنون) هشت پوشینه گردآورده است.
انگاشتهای اناره از آنجایی که قرآن و تاریخ پیدایش اسلام را از بیخ‌وبن به چالش گرفته بودند، از همان آغاز با بدگمانی نمایندگان اسلام‌شناسی سنتی – از مسلمان و نامسلمان – روبرو شدند. پابپای این گفتگوهای دانشگاهی سنگ‌نگاریهایی (3) چند نیز بزبان عربی در دهه‌های گذشته یافته شدند که می‌بایست بر دوران تاریک آغاز اسلام نور می‌افشاندند. بیشتر این سنگ‌نگاریها از عربستان سعودی هستند و بر درستی تاریخنگاری سنتی انگشت می‌نهند. پس جای شگفتی نیست که در جهان مسلمان و بویژه در میان ایرانیان پیرو اسلام‌شناسی سنتی که انگاشتهای نوین را برنمی‌تابند، این یافته‌ها چون برگ زَر دست‌بدست شوند. بویژه ایرانیان مسلمانی که بر خود نام "نواندیش" نهاده‌اند، از آنجایی که خود توان پژوهشهای آکادمیک در این زمینه‌ها را ندارند، این سنگ‌نگاره‌ها را چونان برگ برنده‌ای پیروزمندانه در برابر پژوهندگان پیرو اسلام‌شناسی بازنگرانه بر زمین می‌کوبند.
در اینجا به یکی از پرارجترین این یافته‌ها، سنگ‌نگاره "اَلْزُهَیْر" خواهم پرداخت (4). ارج و ارزش این سنگ‌نگاره در این است که با نشان دادن نام "عمر" در یک سنگ‌نگاره کهن، یکی از انگاشتهای بنیادین اناره را به چالش می‌گیرد و آن را رد می‌کند. پژوهشگران اناره برآنند که محمد و چهار خلیفه نخست (خلفای راشدین) چهره‌های تاریخی نیستند و سیره‌نگاران آنان را برای پُرکردن مغاکهای تیره و تهی "صدر اسلام" آفریده‌اند. دوم آنکه این یافته را باید نخستین سنگ‌نگاره تاریخ‌دار اسلامی در زبان عربی بشمار آورد و سه دیگر آنکه در اینجا واک‌ها نشان‌گذاری شده‌اند (نقطه‌گذاری).
سنگ‌نگاره الزهیر بنابر گفته یابنده‌اش در سال 1999 بدست علی ابن‌ابراهیم قبّان و همسرش حیات بنت‌عبدالله الکلابی در جاده زیارتی میان "العلاء" و "الهجر" در 400 کیلومتری شمال مدینه یافته شده است. قبان گزارش یافته خود را در سال 2003 فرونوشت (5) و پنج سال پس از آنR. Hoyland   آنرا به انگلیسی برگرداند (6). دانسته نیست که آیا بجز قبّان و همسرش کسی این سنگ‌نگاری را دیده یا نه.


1.     نوشته یکم سنگ‌نگاره زهیر

درونمایه این نوشته به گفته یابنده‌اش چنین است:
بسم الله                                                
انا زهیر کتبت زمن توفی عمر سنة اربع       
و عشرین                                          

بنام الله
من زهیر نوشتم به زمان مرگ عمر، به سال چهار
 و بیست [بیست‌وچهار]

چند نکته را در اینجا گوشزد باید نمود. نخست اینکه تبار نویسنده (زهیر) و کسی که درگذشته (عمر) نوشته نشده و دستکم در باره خلیفه می‌بایست تبار (نسب / Patronymikon) او نوشته می‌شد (عمر بن‌الخطاب). همچنین بجای «بسم الله الرحمن الرحیم» تنها بسم الله آمده، مقام عمر (Titulatur) نیامده و سرانجام برای یک نوشته یک خطی دو تاریخگذاری جداگانه (مرگ عمر و سال 24) آورده شده است، نکته‌هایی که نمی‌توان بسادگی از کنارشان گذشت.
قبّان خود می‌گوید که در سنگ‌نگاریهای عربی سدگان و گاه حتا هزارگان می‌توانند کنار گذاشته شوند (پس 24 می‌تواند 124 یا 224 هم باشد) ، ولی از آنجایی که در اینجا سخن از مرگ عمر می‌رود و تاریخ‌نگاری سنتی مرگ او را در سال 24 می‌داند، باید همان 24 را بپذیریم. بدیگر سخن سال 24 نشان می‌دهد که این عمر همان عمر بن‌خطاب خلیفه دوم است، و نام عمر نشان می‌دهد که این تاریخ سال 24 است (و نه 124 یا 224)!
بر روی این تخته‌سنگ دو نوشته دیگر هم در زیر نوشته‌ نخست، یکی چپ (که در نوشته قبّان نیامده) و دیگری راست (که گویا بدست همان زهیر، که خود را مولی کسی بنام ابنت شیبه نامیده است) دیده می‌شوند.

2.     نوشته دوم سنگ‌نگاره زهیر

انا زهیر مولی ابنة شیبه                         من زهیر مولای ابن شیبه [هستم]

درباره نشان‌گذاری (اِعْجَامٌ) قبّان می‌نویسد این نوشته نشانگر آن است که نقطه و زیروزبَر پیش از اسلام و زمان پیامبر و خلفای راشدین نیز شناخته شده بودند، ولی در نگارش قرآن بکار نرفتند تا اسکلت آن راه را بر خوانشهای گوناگون باز بگذارد و مردم عرب بتوانند آن را به گویش خود بخوانند و هر کجا که نیاز بود، نشان‌گذاری نیز انجام می‌پذیرفت. اینکه چنین سخنی را چگونه می‌توان در کنار سخن قرآنی «وَهَذَا لِسَانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ» (7) نهاد، پرسشی است که قبّان بدان پاسخ نمی‌دهد. ولی همین نشان‌گذاری هم در سنگ‌نگاره زهیر یکسان و یکدست نیست:

         نقطه‌دار         بی‌نقطه
ب       1                 2
ت       1                 1
ز        2                 0
ش      1                 0
ف       1                 0
ی       0                 3
بدبنگونه دانسته نیست آیا آنچه که ما آن را نقطه می‌پنداریم بدست زهیر نوشته شده یا پیامد آسیبهایی است که در گذر زمان بر تخته‌سنگ رفته است. پس آشنا بودن عربان با نشان‌گذاری حتا پیش از اسلام، بیشتر زائیده پندار قبّان است تا یک انگاشت آکادمیک باورپذیر.

کار پژوهش در باره این یافته تاریخی ولی هنگامی پُرکشش می‌شود که زبان‌شناسی و تاریخ را رها کنیم و اندکی به عکسها بپردازیم. هم در نوشته عربی (قبّان) و هم در برگردان انگلیسی آن (Hoyland) جای عکسهایی با ریزنگاری بالا تُهی است، به گونه‌ای که اگر این سنگ‌نگاری بازنویسی نشود (بنگرید به نگاره 1 و 2)، خوانند خود نمی‌تواند متن را بخواند.
شگفتی نخست ولی آنجا است که از یک تخته‌سنگ، دو عکس گوناگون در دسترس هستند، یکی سیاه‌وسپید در نوشته قبّان و Hoyland، که در آن هر سه نوشته را می‌بینیم و  دیگری رنگی که در آن جای نوشته چپ پائین تهی است. این همان عکسی است که دولت عربستان سعودی آن را برای پذیرفته شدن در فهرست میراث جهانی به یونسکو داده است (8).

خوشبختانه این عکس از ریزنگاری بالائی برخوردار است، چنانکه می‌توان نوشته را از روی آن خواند. این ریزنگاری ولی ویژگی دیگری هم به عکس می‌بخشد و آنهم امکان راستی‌آزمائی آن است. J. C. Müller بر پایه همین ویژگی می‌نویسد: «با احتمال 75% میتوانیم بگوئیم که بخش چپ پائین این عکس با نرم‌افزاری مانند فتوشاپ دستکاری شده است».
شگفتیهای سنگ‌نگاره الزهیر ولی بدینجا پایان نمی‌پذیرند. در موزه اسلامی ریاض ماکتی از این تخته‌سنگ بر پایه عکسی که در پشت آن است ساخته و به نمایش گذارده شده است، که در آن اینبار نوشته چپ پائین دیده می‌شود و نوشته راست پائین پاک شده است.

بدینگونه سه خط چپ پائین را می‌توان بر پایه ماکت و عکس پشت آن چنین خواند:
انا الحكم بن             اٮا الحڪم ٮٮ
بوليد اسال              ٮلىد اسل
الله الجنة                 للله الحٮه

اینکه چرا دولت عربستان سخن بهشت (الله الجنه) را از یونسکو دریغ داشته است، رازی سربه‌مهر خواهد ماند!

بررسی بیشتر این یافته به شگفتیهای بزرگتری می‌انجامد که بیشتر آنها کارشناسانه هستند و چارچوب یک نوشته کوتاه را می‌شکافند. از آن گذشته این جستار در آینده نزدیک بدست دوست و همکار ارجمندم ب. بی‌نیاز در چارچوب کتابی به پارسی برگردانده خواهد شد. با اینهمه آیا می‌توان سنگ‌نگاره الزهیر را ساختگی دانست؟ ما نمی‌دانیم. همین اندازه می‌دانیم که این سنگ‌نگاره را تا کنون بجز قبّان و همسرش کس دیگری ندیده‌است، یونسکو آن را تنها بر پایه عکسی که از دولت سعودی دریافت کرده در فهرست خود گنجانده است، دستکم یک جای این عکس دستکاری شده و از یک تخته‌سنگ بسیار پرارج سه عکس گوناگون در دسترس هستند.

از هنگامی که پای اسلام‌شناسی بازنگرانه به رسانه‌های پارسی‌زبان باز شده، و بویژه پس از پیشواز گسترده ایرانیان از این پژوهشها، پیروان اسلام‌شناسی سنتی گاه‌وبیگاه تلاشی در رویاروئی با این یافته‌ها می‌کنند که شوربختانه کمتر دانشگاهی و بیشتر از سر ایمان به غیب است. این چنین است که "یافته‌"هایی چون سنگ‌نگاره الزهیر از سوی این هم‌میهنان با چشم و گوش بسته پذیرفته می‌شوند و اینان در اینجا هم بمانند دینداری خود،  نگاه ریزبین و موشکاف را بکنار می‌نهند و هرآنچه را که بتواند آنان را از تنگنای پاسخگویی به پرسشهای آزاردهنده خرده‌گیران رهایی بخشد، با دل و جان باور می‌کنند.

پرسشی که برجای می‌ماند این است که پژوهشگران تا کجا باید توان و زمان خود را برای بررسی چنین "یافته‌"هایی که در آینده از این هم فزونتر خواهند شد، سرمایه کنند؟

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد

---------------------------------------------------------------------------------

1) نام مستعار2) Die syro-aramäische Lesart des Koran – Ein Beitrag zur Entschlüsselung der Koransprache3) اینها را از آنرو سنگ‌نگاری نامیده‌ام که به وارونه سنگ‌نبشته، نه با تراشیدن واژه‌ها بر سنگ (مانند آنچه که در سنگ‌نبشته‌های بابلی، آشوری، ایلامی و پارسی می‌شناسیم)، که با خراشیدن سنگ نوشته‌شده‌اند.4) این نوشته برگرفته از جستار چاپ نشده‌ای از Professor Robert Martin Kerr است، با سپاس بی‌کران.
5) ʾA. b. I. Ghabban,  نقش زهیر: اقدم نقش اسلامی مورخ بسنة 24 ه / 644 ه مArabia: Revue de Sabéologie, 1, 2003, 293-339.6) The Inscription of Zuhayr: The oldest Islamic inscription (24 AH⁄AD 644-645)7) و این [قرآن] بزبان عربی روشن است. النّحل، 1038) Http://www.unesco.org/new/fileadmin/MULTIMEDIA/HQ/CI/CI/images/mow/register/saudi_arabia_earliest_islamic_kufic_inscription.jpg