۱۳۹۸ شهریور ۱, جمعه

مشروطه و افسانه‌هایش -سه


زمان برای خواندن: 13 دقیقه
پیشکشی فروتنانه به دکتر آجودانی و "مشروطه ایرانی"اش

نگاه ابن‌هشامی به تاریخ نگاهی رمانتیک است. نگاه رمانتیک آدمی را دچار افسون می‌کند و پژوهشگر افسون‌زده بناگزیر افسانه می‌بافد. از دیگرسو نگاه مانوی ما ایرانیان به پدیده‌ها نگاهی "یا رومیِ روم، یا زنگیِ زنگ" است و آن جهان‌بینی دوگانه‌گرا که با بخش کردن پیرامون خویش به نور و تاریکی می‌آغازد، بناچار نمی‌تواند بپذیرد که در دل هر رخداد نیکی، بدیهایی چند نیز می‌توانند نهان شوند، یا بدیگر سخن نور و تاریکی، نیکی و بدی، و راست و دروغ در هم بیامیزند. نگاه رمانتیک به تاریخ همانگونه که رفت ما را افسون‌زده می‌کند و نمی‌گذارد رخدادها و پدیده‌ها را آنگونه که براستی هستند و بودند، ببینیم. جنبش ملی شدن نفت نیز پر از چنین افسانه‌هایی است که شاید روزی بدانها هم بپردازم. ولی راه دور اگر نرویم، دلباختگان انقلاب اسلامی، یعنی رخدادی که هنوز به تاریخ نپیوسته و بسیاری از ما گواهان زنده آن هستیم نیز با نگاهی سرشار از شور و دلدادگی درباره آماجهای آن بهمن ویرانگر افسانه می‌سرایند و سخن از خیزش مردم برای آزادی و دموکراسی می‌رانند، تا فراموش شود که ما مردمان ایران در نیمه دوم سده بیستم در ستیز با آزادی زنان و دیگر ارزشهای سکولار بود که بپاخاستیم و جمهوری اسلامی را بر سر کار آوردیم. از سوی دیگر و در پی ویرانگریها و تبه‌کاریهای رژیم اسلامی گروهی از هم‌میهنان نیز پنج دهه پادشاهی خاندان پهلوی را با همین نگاه رمانتیک می‌نگرند و برآنند که ایران بدان روزگار بهشتی برین بوده است. افسانه‌های مشروطه نیز همینگونه پدید آمدند و تا که سخن کوتاه شود، بشنوید گفتگوی دو تن از پژوهندگان جنبش مشروطه، بهرام مشیری و محمد امینی را، تا ببینید رویکرد رمانتیک تا بکجا می‌تواند چشم خرَد سنجنده و خُرده‌گیر را کور کند[1].

آوردم که در دنباله این جستار به داوری طالبوف درباره مشروطه خواهم پرداخت، چرا که او خود نه تنها مشروطه‌خواه، که از اندیشه‌پردازان و یکی از چهره‌های برجسته آن جنبش بسیار سرآمدگرا بود. گذشته از آن و از آنجایی که یکی دیگر از افسانه‌های مشروطه "آزادیهای پیش از کودتای سوم اسفند" است، باید در نگر داشت که طالبوف تنها یک آزادیخواه نبود، او یک اندیشه‌پرداز آزادی، و درونمایه و گونه‌های آن  بود و در کتاب احمد نوشته بود: «آزادی به سه منبع اصلی قسمت می‌شود؛ آزادی هویت، آزادی عقاید، آزادی قول. از این سه چند فرع مشتق است؛ از آن جمله آزادی انتخاب، آزادی مطبوعات، آزادی اجتماع»[2].

باری و به هر روی در روز سیزدهم[3] امرداد ماه 1285فرمان مشروطه فرونوشته شد و شاه فرمان به گشودن یک مجلس شورا داد. من از بازگوئی روند رخدادهایی که بدین فرمان راه بردند خودداری می‌کنم و به داوری طالبوف در اینباره می‌پردازم. نگاه رمانتیک، مردم ایران را چنان آگاه و آزادیخواه و دارای اندیشه‌های مدرن می‌‌بیند که دستیابی به مجلس شورای ملی را بی چون‌وچرا برازنده آنان می‌داند. طالبوف ولی در یکسدوسیزده سال پیش نگاهی بسیار روشنتر به مردم ایران و ساختار جامعه آن دارد. او در نامه‌ای به علی‌اکبر دهخدا چنین می‌نویسد[4]:

«ملتی که مجلس را برای وضع قانون تشکیل نموده بود، قبل از وضع اجرا، و قبل از اجرا مسئولیت را دست‌آویز کرد. عدل می‌خواست، هر روز و هر دقیقه مباشر ظلمهای فاحش چشم‌انداز گردید [..] یاد دارید مکتوب مرا که از شما سؤال کرده بودم طهران کدام جانور است که در یک شب صدوبیست انجمن زائید؟ [...] من‌ ایران را پنجاه سال است میشناسم و هفتادویکمیِ من تمام‌ شده. کدام دیوانه در دنیا بی‌ بنّا عمارت میسازد؟»[5].

او به وارونه برخی از تاریخ‌نگاران ما دچار نگاه آفرینشی نیست و به اینکه مردمان کشوری از روزی به دیگر روز و ناگهان دگرگون شوند باور ندارد. این درست است که فرمان مشروطه زمینه‌ها را برای پدید آمدن دگرگونیهای بزرگ آماده کرده بود، ولی خود آن دگرگونیها بمانند هر پدیده تاریخی دیگری نیازمند زمان بودند و انگاشت اینکه مردم ایران در روز ۱4 امرداد دیگر همان مردم ۱2 امرداد نبودند، برخاسته از نگاه رمانتیک و برداشت ابن‌هشامی است. پس طالبوف بر آن است آنچه که راه به ساختن رژیمی نوین می‌برد، «وقت! وقت! وقت!» است و از آنهمه شتابی که رهبران مشروطه داشتند در خشم می‌شود:

«کدام مجنون‌ تغییرِ رژیمِ ایران را خلق‌السّاعه حساب می‌کند؟ کدام بی‌انصاف نظم مملکتی را که‌ قانون ندارد و ده‌یکش بیکار و بیعار و وبال گردن فقرا است زودتر از پنجسال می‌توانست‌ براه بیندازد؟ کدام پیغمبر می‌توانست این عوایق را زودتر از ده سال از میان بردارد و راه‌ ترقّی را عراده‌رو بکند، که حسین بزّاز یا محسن خیّاط یا فلان آدم می‌خواست بکند؟»[6]

ارزش این سخنان گفته شده در سال 1285 هنگامی آشکار می‌شود، که آن را در کنار سخنان یک دانش‌آموخته تروتسکیست دانشگاههای اروپایی در سال 1357 بگذاریم که برآن بود دشواریهای جامعه ایرانی را می‌توان "دوشبه" از میان برداشت[7]. از آن گذشته طالبوف (شاید بر پایه همان آماری که من در بخش نخست این جستار آوردم) با همه مهری که به ایران و سرنوشت آن دارد، از افسانه‌پردازی می‌پرهیزد و می‌داند آن "مصالحی" که باید با آنها ساختمان نوین ساخته می‌شد، چه بوده است:

«هر ایرانی که ملّت خود را عبارت از آن سه هزار نفر که دیده‌اید بداند و ایرانی را بیدار شده حساب نماید و با ریسمانِ پوسیده‌ی آنها هیزم بچیند دیوانه است. ما وجودِ اکسیر را قائل نیستیم، خواه پیش علی علیه‌السلام خواه نزدِ معاویه. [...] مزه اینجا است از هر ایرانی بپرسی: دانه را امروز بکاری فردا سنبل میشود؟ بعقل‌ گوینده می‌خندد»[8]

آنچه که طالبوف در جایگاه یک اندیشه‌پرداز جنبش مشروطه، (که ایران را بی‌گمان کمتر از بهرام مشیری و محمد امینی و همه دلباختگان و شیفتگان مشروطه دوست نمی‌داشته) درباره "آزادی" و "آزادیخواهی" نوشته است، دریچه‌ای دیگر را در برابر چشمان ما وامی‌گشاید:

«عجیب این است که در ایران سر آزادی عقاید جنگ می‌کنند. ولی هیچکس به عقیده دیگری وقعی نمی‌گذارد. سهل است! اگر کسی اظهار رای و عقیده نماید متهم، واجب‌القتل، مستبد، اعیان‌پرست، خودپسند، نمی‌دانم چه و چه نامیده می‌شود. و این نام را کسی می‌دهد که در هفت آسیا یک مثقال آرد ندارد، یعنی نه روح دارد نه علم نه تجربه. فقط ششلول دارد، مشت و چماق دارد»[9].

باری، پس از کش‌وواکشی چند در روز 26 مهر 1285 نخستین قانون اساسی ایران به مجلس داده شد، ولی نمایندگان آن را نپسندیدند و بازپس دادند[10]. در پی آن و با کارشکنیهای محمدعلی‌میرزا و رفت‌وآمد چندباره قانون اساسی میان دربار و مجلس سرانجام در 8 دی‌ماه 1285 مظفرالدین شاه بر این قانون دستینه نهاد. داوری طالبوف در اینجا هم بدور از هرگونه شیفتگی و خوشبینی است. او که هم فرهنگ همگانی ایران را می‌شناسد و هم از ژرفای اندک اندیشه آزادیخواهی در میان مردم آگاه است و بویژه روند رسیدن ایرانیان به مشروطه را هم بسیار خوب می‌داند، چنین می‌نویسد:

«ایران را خداوند بلااستحقاق قانون اساسی داد! اینکه چرا بلااستحقاق است و این جهل و  ظلمت و بی‌علمی و بیسوادی را باعث که [=چه کسی] بود، در اینجا باید دو نفر از سلاطین ماضیه و ده نفر ملاهای صاحب‌نفوذ ایران را از قبر درآورد [...] ولی باز این خدای رئوف درِ مرحمتی بر روی ما گشود و داد آنچه [را که] هیچ‌کس نمی‌داد و مردم گرفت، آنچه [را که] هنوز قادر به حفظ آن نیستند»[11].

ولی همین قانون اساسی نیز دچار چنان کاستیهای سترگی بود که اندکی دیرتر نمایندگان ناچار از نگاشتن افزونه‌هایی بنام "متمم قانون اساسی" شدند. طالبوف در دی‌ماه 1285 و پس از آنکه شاه بیمار بر قانون اساسی دستینه نهاد چنین نوشت:

«ایرانی تا کنون اسیر یک گاو دوشاخه استبداد بود، اما بعد از این اگر اداره خود را قادر نشود، به گاو هزارشاخه رجاله دچار گردد. آن وقت مستبدین به نابالغی ما می‌خندند و دشمنان اطراف شادی‌کنان لاحول گویند. فاش می‌گویم که من این مسئله [را] بی چون‌وچرا می‌بینم»[12].

آیا طالبوف در این سخن خود ره به گزافه برده بود؟ رخدادهای سالهای دیرتر نشان دادند که او بسیار دوراندیش بوده و جامعه ایران، نیروهای آن و توان آنها را به نیکی می‌شناخته است، چنانکه دیدیم آن "بی چون‌وچرا" چون آواری بر سر مردم نگونبخت ایران فروآمد و ملتی باستانی را تا لبه پرتگاه نیستی و نابودی بدنبال خود کشاند. طالبوف همانگونه که گفتم نیروهای درون جامعه، توانمندیها و کاستیهای آنان و همچنین پیوندشان با یکدیگر را بخوبی می‌شناخته است. چهره‌ای که او از مشروطه ایرانی می‌پردازد، درست در روبروی آن تصویری است که تاریخ‌نگاران شیفته و رمانیک ما از این جنبش نقش کرده‌اند:

«ایران ما الان در حالتی است که تاریخ قاجاریه چنین حال را یاد ندارد [...] علماء بیشتر ملاک و محتکر و جاه‌طلب، مدعی استقرار شریعت مصنوعی خودشان و مانع هرگونه ترتیبات و تنظیمات. خوانین ما ارباب تیول مفتخور بی‌ناموس و شرف برای خوردن خون ضعفا و فقرا، مطیع هیچ شرع و قانونی نمی‌باشند [...] در این میان از سی‌کرور  [=پانزده میلیون] ایرانی صدهزار نفر طرفدار حقیقی عدل و نظم و رفاهیت فقرا و ترقی ملت و تعالی دولت است که این عدد نسبت به سی‌کرور بدیهی است که صفر بی‌رقم یا شیر علم محسوب است»[13].

او حتا هم به مجلس و برگزیدگان آن، و هم به روزنامه‌های آن روزگار با نگاهی دیگر می‌نگرد. اگر بخش بزرگی از تاریخ‌نگاران ما - این نبیرگان راستین ابن‌هشام - در برابر این دو نهاد برجسته مشروطه سرتابه‌پا کرنش و ستایشند، او نه خوشبین است و نه ساده‌باور:

«... در مجلس شورا وکلای طوطی‌وار ما که چند کلمه نوظهور یاد گرفته‌اند و جراید ما که هیچ کدام معنی جریده را نفهمیده‌اند و فقط این را وسیله جلب اشتهار و منفعت نموده‌اند ...»[14].

و سرانجام :

«ایرانی و مجلس حکایت گاوِ دهل‌زن[15] است [...] دست‌زدن و پاکوفتن علی‌الحساب زود است [...] ایرانی باید بفهمد این هیجان مختصر و این مرحمت بزرگ برای آنها چه تکالیف شاقه را داعی و موجب است و چه مخارج گراف در پیش است»[16].

آنچه در این بخش آمد نه از برای آن است که کار سترگ پیشروان اندیشه آزادیخواهی در ایران خوار و بی‌ارج شود، و نه به چم آنکه هرچه طالبوف گفته درست است. به گمان من رخدادی بنام مشروطه خود چنان ستُرگ و بزرگ بود، که ما را نیازی به افسانه‌بافی و شکوه‌بخشی[17] در پیرامون آن نیست. داوری طالبوف را از آن رو ارجمند و پرارزش یافتم، که در آن نشانی از شیفتگی و دلدادگی نیست و ما را یاری می‌کند پیرایه‌های ناراستی را که گرداگرد این رخداد را چون پوسته‌ای ستبر فراگرفته‌اند بزدائیم و به هسته سخت و راستین آن برسیم. همچنین خواستم نشان دهم که بیرون از میدان ستایندگان، صداهای دیگری هم هستند که باید شنیده شوند. واگرنه کیست که نداند بمانند همیشه تاریخ، راستی آن جنبش را نیز باید جایی در میانه میدان فراخی یافت که در یک سویش ستایشگران، و در سوی دیگرش نکوهشگران ایستاده‌اند.

دنباله دارد ...

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد


محمد امینی: «وزیر مختار بریتانیا می‌گوید این مجلس از مجلس ما هم متمدن‌تر است!»
[2]  کتاب احمد، عبدالرحیم طالبوف، نشر شبگیر، تابستان 2536، برگ 187
[3]  تاریخ مشروطه ایران، پوشینه یکم، نشر امیرکبیر، 1363، برگ 119
[4]  همه گفتآوردهای نامه‌های طالبوف از کتاب ارزشمند آزادی و سیاست، نوشته ایرج افشار است. من برای همسنجی بهتر بنمایه‌های آن کتاب را همانگونه که افشار نوشته در اینجا آورده‌ام.
[5]  مجله بهار، سال نخست، شماره 9 و 10
[6]  همان
[7]  «می‌گفتند چرا من گفته‌ام بعضی از این مسایل را دوشبه می‌شود حل کرد. این جا می‌خواهم پیشنهاد کنم که مساله استقلال کشور هم دوشبه حل شدنی است. مساله کشاورزی را که قبلا مطرح کردیم، مساله رابطه بین دهقان و زمین‌دار، دو شب کافی است که همه زمین‌ها به دست دهقانان سپرده شود، در رابطه با کارخانجات هم همین جور، دو شب زیاد است، یک شب کافی است که همه کارخانجات کشور تحت کنترل کارگران درآید» بابک زهرائی در مناظره ‌با ابوالحسن بنی‌صدر خرداد 1358
[8]  همان
[9]  همان
[10]  مذاکرات مجلس اول، غلامحسین میرزاصالح، نشر مازیار، برگ 49
[11]  مکتوب به ابوالقاسم مرتضوی آذر، اوراق پریشان، برگ 32-31
[12]  جریده ملی، شماره 33، سال نخست،
[13]  اسناد سیاسی دوران قاجاریه، ابراهیم صفائی، 417-413
[14]  روزنامه زمان، شماره 17، سال نخست
[15]  پیشینیان ما گاو را جانوری سنگین‌گوش می‌دانستند و طالبوف با بهره‌گیری از این استعاره سعدی می‌گوید مجلس دهلی است که صدایش را مردم سنگین‌گوش ایران نمی‌شنوند.
[16]  مجله محیط، دوره دوم، شماره 4، برگ 21
[17]   Glorification

۱۳۹۸ مرداد ۲۰, یکشنبه

مشروطه و افسانه‌هایش -دو


زمان برای خواندن: 12 دقیقه
این نوشته پیشکش ناچیزی است به دکتر ماشاءالله آجودانی، به پاس تلاش بزرگ و سترگش در واکاوی و بازنگری تاریخ نوین ایران، بویژه در کتاب مشروطه ایرانی، که چشمان مرا به جهانی نو در تاریخ‌پژوهی واگشود.

اگر برآمدن یک جنبش را به ساختن یک ساختمان مانند کنیم، آنچه که در بخش نخست این جستار آوردم، "مصالح" این ساختمان بودند. از نگاه پسینی پارلمانتاریسم و آزادی و حقوق بشر و برابری شهروندان می‌بایست از درون جامعه‌ای بدر می‌آمد که تنها نیم‌درسد آن باسواد[1] و پانزده درسدش شهرنشین بودند. به این نکته که آیا می‌توان در چنین جامعه‌ای از "جنبش آزادیخواهی" سخن گفت یانه در بخشهای آینده بازخواهم گشت. همین اندازه ناچار از گفتنم که پاسخ به پرسش "جنبش فراگیر توده‌ای، یا گرایشی سرآمدگرا؟" با نگاه به آماری که در بخش یکُم آمد، بخودی‌خود داده شده است و هرگونه پنداشت اینکه چنان مردمانی یک‌شبه جامه رعیتی را از تن بدرآوردند و به شهروندانی آگاه از حقوق خود فرارُستند، برداشتی رمانتیک و نخستین افسانه درباره جنبش مشروطه است.

برای دریافتن اینکه جامعه ایرانی سده نوزدهم چگونه تکان خورد و از خواب ژرف خود برخاست، باید تا جنگهای ایران و روسیه بازپس رفت. ایران اگرچه از سرنگونی صفویان در سال 1101 (1722) تا روی کارآمدن آغامحمدخان در سال 1175 (1796) دستخوش درگیریهای درونی و نااستواری سیاسی بود، ولی هنوز در جایگاهی بود که بروزگار نخستین پادشاه قاجار به قفقاز و گرجستان و داغستان لشگر بکشد و کامیاب گردد. بازتاب روانی این پیروزی چنان بود که ارتش روسیه که در همان سال کرانه باختری دریای مازندران را فروگرفته و از ارس نیز گذر کرده بود، با نزدیک شدن ارتش ایران بدون جنگ و درگیری به روسیه بازگشت[2]. تنها 17 سال پس از این گریز ارتش روسیه، عباس‌میرزا و فرماندهانش تن به پیمان گلستان دادند (1192/1813). به دیگر سخن برخی از سربازانی که پیروزیهای ارتش ایران در قفقاز و اران و گرجستان و بخارا و بلخ را به چشم دیده بودند، گواه شکست ایران از همان روسیانی بودند که هفده سال پیش از برابر آغا محمدخان گریخته بودند. با اینهمه این شکست هنوز نتوانسته بود خواب از سر ایرانیان بپراند. رخدادی که چون پتک بر سر جامعه ایرانی فروآمد و آن را گیج و منگ برجای گذاشت، شکست دوم عباس‌میرزا و پیمان ترکمانچای (1206/1828) بود. ایران و ارتش آن در پایان این جنگ چنان خوار و زبون شدند که دیگر راهی جز سربرکردن از خواب ژرف برجای نمانده بود.

بارها از خود پرسیده بودم با اینکه در سالیان پس از آن سرزمینهایی فراختر از قفقاز و اران در پیمانهایی دیگر از ایران جدا شدند، چرا واژه ترکمانچای این‌چنین در اندیشه و یاد ما همخانه "ننگ" شده است و چرا بیشتر ایرانیان نه از پیمان آخال چیزی شنیده‌اند و نه از پیمان پاریس و نه از پیمان مک‌مهون و نه از پیما‌ن‌نامه‌های گلدسمیت یک و دو؟ چرا از دست رفتن بخارا و خیوه و سرزمینهای فرارود و همچنین هرات و بلوچستان خاوری در ما حس خواری زبونی برنمی‌انگیزد؟ به گمانم پاسخ در این نکته نهفته است که شکست ایران از روسیه تزاری پدیده‌ای نو بود. روسها بوارونه دیگر مردمانی که ایران شیعه تا بدان روز با آنها جنگیده بود، "بیگانه" بودند. آنان هم مسیحی بودند و هم اروپایی بشمار می‌آمدند. دو شکست سهمگین ارتش ایران در پانزده سال و از دست رفتن بخشهایی از خاک این سرزمین و بدتر از هرچیز خواری و زبونی مردم مسلمان و شیعه در برابر "کفار اجنبی" همچون سیلی سختی ایرانیان را از خواب سدها ساله پراند. آنان بیکباره در خویش نگریستند و ناداشته‌های و ناتوانیهای خود را آشکار و بی‌پرده دیدند و "ترکمانچای" به فَن‌واژه‌ای سیاسی فرارُست برای ناتوانی و خواری و زبونی. آنچه که پس از آن آمد، باران مشت بر سروروی مشت‌زنی بود که هنوز از گیجی ضربه نخست رها نشده بود.

با اینهمه توده مردم تنها  این را می‌دانستند که شکست خورده‌اند و از چرائی آن آگاه نمی‌بودند. آنکه خود را می‌پرسید: «ای ایران، کو آن شوکت و سعادت تو که در عهد کیومرث و جمشید و گشتاسب و انوشیروان و خسروپرویز می‌بود؟»[3] گروه اندک و انگشت‌شمار سرآمدان ایرانی بود که بخش بسیار بزرگ آن تنها در سایه تزار و بدور از تکفیر ملایان می‌توانست به خود دلیری اندیشیدن بدهد. همچنین همین گروه اندک به چشم خود دیده‌ بودند که شکست سهمگین ایران گذشته از ناتوانیهای رزمی، ریشه در فتواهای ملایان نیز داشت و این شکست برای روشنفکران نقش ویرانگر اسلام و روحانیت را نیز آشکار کرده بود، چیزی که دیرتر در جنبش مشروطه بازتاب خود را یافت.

بدینگونه گام نخست که آگاهی بر ناتوانی خویش بود، با ترکمانچای برداشته شد. جامعه ولی از درون نیز دستخوش جوشش و تنش بود.  ایرانیان هنوز از سرگیجه آن شکست رها نشده بودند که روحانی جوانی آرامش دینی آنان را نیز برهم زد. هزار سال [قمری] پس از مرگ امام حسن عسگری و آغاز امامت مهدی صاحب‌زمان و در پی هزاره‌ای که دستکم برای شیعیان دوازده‌امامی همه چیز بر سر جای خود بود، کسی آمده بود که بر "دوره امامت" مهر پایان می‌کوبید و آغاز دورانی نوین را مژده می‌داد (1223/1844). اگرچه از سالهای پایانی سده هژدهم شیخیان شکافی نه چندان کوچک در میان شیعیان پدید آورده بودند، ولی این میرزا علیمحمد باب بود که سرانجام اندیشه شیعیان ایرانی را دچار تکانه‌های سترگ کرد و همچون توفانی تند بر آنها وزید.
سخن اینجا ولی بر سر این نیست که مردم بناگاه ار روزی به روز دیگر دست از باورهای کهن برداشته بودند و به یکباره نواندیش و آزادیخواه شده بودند. بازتاب اندیشه‌های بابیان بر مردمانی تا ژرفای جان پایبند به باورهای شیعی، این بود که آنان ناگهان می‌دیدند مردی دم از "نسخ اسلام و شریعت آن" می‌زند و زنی نقاب از چهره برمی‌گیرد[4]، بی‌آنکه آسمان به زمین افتد و جهان کن‌فیکون شود. به گمان من نقش ویژه بابیان در آن سالهای آغازین در این بود که دلیری دگراندیشی و دگرباوری را نه تنها نشان دادند که زیستند و برای این زیست دیگرگونه بهایی گزاف پرداختند.

در اینجا این را نیز ناگفته نباید گذاشت که هم پیروان باب که دیرتر خود را بهائی و ازلی نامیدند در باره نقش خود در جنبش مشروطه راه گزافه پیش گرفته‌اند و هم بخشی از تاریخ‌نگاران که این نقش را یکسر نادیده می‌گیرند. من در این جستار کوتاه سر واگشائی بیشتر بازتاب اندیشه‌های باب در جنبش مشروطه را ندارم  و تنها برآنم نگاهی گذرا بر آن داشته باشم. نادیده گرفتن جنبش فکری سترگی که نام برخی از پیشروان اندیشه آزادیخواهی چون میرزا آقاخان کرمانی ومیرزا یحیا دولت‌آبادی با آن پیوند خورده است، از دادگری بدور خواهد بود. از آن گذشته پیروان باب را باید پیشگامان جنبش آموزش نوین دانست[5].

مشت نمونه خروار برخورد با موسیقی است. در جایی که در سال 1398 تلویزیون رژیم اسلامی از نشان دادن سازهای موسیقی خودداری می‌کند و "غنا" هنوز که هنوز است حرام است[6]، باب هنگامی که در اصفهان بود (1225/1846، یکسدوهفتاد‌وسه سال پیش از این) در نوشته‌ای بنام "رساله فی تشخیص غنا" حرام بودن بنیادین موسیقی را به چالش گرفت و نوشت: «... هرگاه علت معاصی نگردد و از جهت شجره انیّت خارج نگردد، منعی در شریعت وارد نشده ...». و عبدالبهاء چند سالی دیرتر نوشت: «در میان بعضی از ملل شرق نغمه و آهنگ مذموم بود، ولی در این دور بدیع نور مبین در الواح مقدس تصریح فرمود که آهنگ و آواز رزق روحانی قلوب و ارواح است. فن موسیقی از فنون ممدوحه است و سبب رقّت قلوب مغمومه. پس ای شهناز، به آواز جان‌افزا، آیات و کلمات الهیه را در مجامع و محافل به آهنگی بدیع بنواز ...»[7].

درباره اندیشه‌های پیشروان مشروطه سخن بسیار رفته کتابها فراوان نگاشته شده‌اند و من در اینجا سر دوباره‌گویی آنها را ندارم، بویژه که دکتر آجودانی در کتاب پرارج خود "مشروطه ایرانی" جان سخن را گفته است[8]. می‌خواهم در اینجا به یکی از پیشگامان جنبش آزادیخواهی بپردازم که در کتاب پیش‌گفته کمتر به او پرداخته شده است، به میرزا عبدالرحیم طالبوف تبریزی، که هم نوشته‌هایش چون آئینه‌ای بی‌غبار سپهر روشنفکری روزگار مشروطه را بازتاب می‌دهند و هم تنها چهره برجسته نسل نخست اندیشمندان ایرانی است که مشروطه را به چشم دید.

میرزا عبدالرحیم طالبوف تبریزی در سال 1213/1834 (7 سال پس از ترکمانچای) در تبریز زاده شد. او در سال 1229/1850 به تفلیس رفت در کنار آموزش زبان روسی و دانشهای مدرن با اندیشه‌های سوسیال دموکراسی آشنا شد و سرانجام در شوره (تمرخان/Buinaksk) همسر گزید و ماندگار شد. نوشته‌های آگاهی‌بخش او چنان بازتابی در میان آزادیخواهان یافتند، که در سال 1285/1906 تبریزیان او را به نمایندگی شهر خویش در مجلس شورای ملی برگزیدند، اگرچه او هرگز پای به مجلس ننهاد[9]. طالبوف در سال 1290/1911 در تمرخان-شوره جهان را واگذاشت.

کتابهای طالبوف نقش بزرگی در آگاه‌سازی باسوادان آن روزگار داشتند و بویژه "کتاب احمد" و "مسالک‌المحسنین" از چنان جایگاهی برخوردار شدند که از سوی روحانیان (گویا شیخ فضل‌الله) و شاهزاده کامران میرزا "کتب ضالّه" شناخته شدند[10]. طالبوف اگر نگوییم تنها، دستکم یکی از انگشت‌شمار اندیشمندانی بود که به گفتمانهای بنیادین روشنگری همچون "آزادی"، "قانون" و "ملی‌گرایی" در پیوند با یکدیگر پرداخت. او در کتاب احمد چنین می‌نویسد: «... گفت خوب قانون یعنی چه؟ گفتم قانون یعنی فصول مرتب احکام مشخص حقوق و حدود مدنی و سیاسی متعلق به فرد و جماعت و نوع را می‌گویند [...] گفت مگر احکام شرعی ما حقوق و حدود را مشخص نکرده؟ گفتم چرا برای هزار سال قبل بسیار خوب و بجا درست کرد، [...] ولی به عصر ما که هیچ، [حتا] نسبت به صدسال قبل [هم] ندارد [...] آنچه در عصر خلفای عباسی لازم بود در این عصر ترقی از حیز انتفاع افتاده»[11].

ایرج افشار در کتاب آزادی و سیاست[12] نوشته‌های او را "در تحقیق معنای آزادی"، "در بیان مجلس شورای ملی"، "در فوائد مجلس شورای ملی"، "در تکلیف وکلای ملت"، "در بیان تکلیف ملت"، "در بیان قوانین آتیه ایران"، "در باب مالیات"، "در بیان قانون اساسی" و چند نوشته دیگر چون "سیاست  طالبی" و همچنین نامه‌های او را گردآورده است. من در اینجا از واگشائی بیشتر اندیشه‌های او درمی‌گذرم و خوانندگان کنجکاو را به خواندن کتابهای نامبرده فرامی‌خوانم.

جایگاه  طالبوف از آن رو ویژه است که او تنها پیشگام جنبش روشنگری ایرانی بود که به بار نشستن بذر اندیشه‌های خود را به چشم دید و از این رو داوری او درباره دستآوردهای مشروطه و روزگار ایرانیان پس از دستیابی به پادشاهی پارلمانی بی‌گمان می‌تواند برای ما راهگشا باشد.

دنباله دارد ...

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد

[1]  اگر آمار آبراهامیان را که شمار ایرانیان را 12میلیون و امید به زندگی را 30 سال می‌داند بپذیریم، می‌توان با بهره‌گیری از فرمولهای جمعیت‌شناسی شمار "همه" ایرانیان باسواد را با خوشبینی بسیار 30هزار تَن برآورد کرد.
[2]  اگرچه گفته می‌شود این بازپس‌نشینی ریشه در مرگ کاترین دوم و ناروشنی سیاست جانشین او داشت، برآنم که برآورد روسیه از توان رزمی ایران باید نقش برجسته‌ای در این میان بازی کرده باشد. برای همسنجی می‌توان به جنگ نخست ایران و روسیه (1813-1804) نگریست و دید که تزار الکساندر با اینکه درگیر جنگی خانمانسوز با ناپلئون بود (1191/1812)، باز هم هراسی از جنگ با ایران نداشت.
[3]  میرزافتحعلی آخوندزاده، مکتوبات
[4]  همین سخن نیز به چم این نیست که پیروان باب تافته‌ای جدابافته بودند. در "قرن بدیع" آمده است که چون قرةالعین نقاب از چهره برداشت: «یکی از اصحاب بنام عبدالخالق اصفهانی با مشاهده آن صحنه با دست خود گلوی خویش را برید و فریاد زنان ازمقابل طاهره فرار کرد»
[5]  بنگرید به کارنامه و تأثیر دگراندیشان ازلی در ایران، منوچهر بختیاری، نشر فروغ 2016، برگ 279
[6]  «موسیقی را حذف کنید. نترسید از اینکه به شما بگویند که ما موسیقی را که حذف کردیم کهنه‌پرست شدیم! باشد ما کهنه‌پرستیم!» صحیفه امام، پوشینه 9، برگ 204
[7]  گنجینه حدود و احکام، 194/ شهناز نام ایرانی بانویی امریکائی بنام لوئیز وایت است که در سال 1902 به آئین بهائی گروید.
[8]  با خواندن این کتاب ارزشمند برای نخستین بار با یک شیوه نوین تاریخ‌نگاری آشنا شدم که در پی زدودن افسانه‌ها و رسیدن به حقیقت رخدادها بود. 
[9]  ریشه این رفتار او را در کهنسالی یا در دوستی‌اش با اتابک دیده‌اند. ولی تکفیر او از سوی ملایان برای نوشته‌های آگاهی‌بخشش می‌تواند دلیل این خودداری او بوده باشد.
[10]  اندیشه‌های طالبوف تبریزی، فریدون آدمیت، برگ 10
[11]  مسالک‌المحسنین، طالبوف، شرکت سهامی کتابهای جیبی، 1347، برگ 94
[12]  آزادی و سیاست، عبدالرحیم طالبوف، ایرج افشار، انتشارات سحر، 1357

۱۳۹۸ مرداد ۱۳, یکشنبه

مشروطه و افسانه‌هایش - یک


زمان برای خواندن: 11 دقیقه
این نوشته پیشکش ناچیزی است به دکتر ماشاءالله آجودانی، به پاس تلاش بزرگ و سترگش در واکاوی و بازنگری تاریخ نوین ایران، بویژه در کتاب مشروطه ایرانی، که چشمان مرا به جهانی نو در تاریخ‌پژوهی واگشود.

بجای دیباچه: در نگاه به تاریخ، ما ایرانیان را باید که نبیرگان راستین ابن‌هشام دانست. نه تنها تاریخ آغازین اسلام و فروپاشی شاهنشاهی ساسانیان، که تاریخ نزدیک ما نیز با همان جهان‌بینی ابن‌هشامی نگاشته شده و در یادمان همگانی ما خانه گزیده است. از این رو بر آن شدم در کنار و پابپای پژوهش در تاریخ اسلام آغازین اندکی نیز به تاریخ نزدیک، بویژه برجسته‌ترین رویداد آن که انقلاب مشروطه باشد بپردازم و در را بر گفتگویی همگانی بگشایم تا مگر لایه‌های ستبر دروغ و افسانه از گرداگرد این رویداد پراکنده شوند و ما بتوانیم اندکی به هسته راستین آن نزدیک شویم. پس نوشته پیش رو را تلاشی - و تنها یک تلاش – بدانید، در بدست دادن چهره‌ای دیگر از جنبشی که ایران را از ژرفای نادانی و واپسماندگی بدرآورد و گذاشت که اندیشه ایرانی برای لَختی هم که شده اندکی در هوای آزاد از دین و خرافه‌هایش دم زند و دیوانسالاری ایرانی به همان کاری بپردازد که از روزگار سومریان بدان سرگرم بوده و تنها برای همان ساخته شده بوده است؛ سازندگی و سازماندهی.

****
نمای کلی جنبش و انقلاب مشروطه در یادگاه همگانی ما ایرانیان چنین نقش بسته است:

با مرگ ناصرالدین شاه و بر تخت نشستن پسر پیر و بیمارش تلاشهای آزادیخواهان ایرانی سرانجام به بار نشست و در پی زنجیره‌ای از رخدادها هنگامی که علاءالدوله هفده بازرگان و دو سید را در مسجد شاه تهران تازیانه زد، اینان با درخواست "عدالتخانه" به بست‌نشینی رفتند و پایفشاری و ایستادگی آنان و سپس همراهی علما ره به فرمان مشروطه در 14 امرداد 1285 برد. با مرگ مظفرالدین شاه در دیماه همان سال پسرش محمدعلی شاه بر تخت نشست و آغاز به خودکامگی کرد و سرانجام نیز مجلس را بدست لیاخوف به توپ بست. مشروطه بجز در کوی امیرخیز تبریز از سرتاسر ایران برچیده شد و با ایستادگی مجاهدان به فرماندهی ستارخان این جنبش بار دیگر جان گرفت و با خیزش بختیاریان و گیلانیان نیروی دولت درهم شکسته ‌شد و تهران در 28 مرداد 1288 بدست آزادیخواهان افتاد. سالهای پس از آن سالهای آزادی و "مشروطه" بودند، تا آنکه کودتای 1299 رضاخان میرپنج مهر پایانی بر این آزادیها کوبید. و اگر بخواهیم به زبان نبیرگان ابن‌هشام سخن بگوییم؛

«نهال نورسته مشروطه در زیر چکمه‌های یک قزاق خُرد و نابود شد»

بررسی همه‌سویه انقلاب مشروطه نیازمند چندین کتاب است و من در اینجا تنها سر آن دارم  پرسشهایی چند را در میانه بیفکنم و با صدای بلند بیندیشم و این اندیشیده‌ها را با خوانندگان در میان بگذارم. اگر این انگاشت را بپذیریم که 11 سال پس از سرنگونی محمدعلی شاه تا کودتای سوم اسفند روزگار آزادی و برخورداری از دستآوردهای مشروطه بوده‌اند، باید نخست چند گام بازپس رویم و به این بپردازیم که بذر این گل زیبا که مشروطه می‌نامیمش بر کدام خاک افتاد و روزگار جامعه ایرانی پیش از، و همزمان با آن انقلاب چگونه بود؟ آیا مشروطه را می‌توان یک جنبش فراگیر توده‌ای نامید؟ یا باید آن را جنبشی بسیار سرآمدگرا (Elitist) دانست، که تنها با بازی در میدان سیاست آن روزگار می‌توانست به پیروزیهایی هرچند اندک دست یابد؟

حکومت: پنداشت شاهی که فرمانش فرمان خدا بود، پنداشتی نادرست است. شاهان قاجار برای ماندن بر تخت خود چنان وابسته به نیروهای دیگر جامعه بودند، که حتا می‌توان گفت بی پروانه آنان (بویژه روحانیان) آب نمی‌یارستند خورد: «شاهان قاجار ظِل‌الله‌هایی بودند که حوزه اقتدارشان فقط به پایتخت محدود می‌شد [...] شاهانی که بر خلاف ادعای خود [...] با صلاحدید و به وسیله "شاهان کوچکی" مانند رؤسای قبایل، بزرگان محلی و رهبران مذهبی حکومت می‌کردند»[1].

دیوانسالاری: راز پیوستار فرهنگی، سیاسی و تاریخیِ آرمانی بنام ایران در دیوانسالاری بی‌گسست آن نهفته است که می‌توان گفت از روزگار سومریان‌[2] تا بروزگار قاجار یک کارآئی کمابیش پیوسته داشته بوده است. قاجاریان در بازسازی و گسترش این دستگاه کهن شکست خوردند:  «تلاش برای ایجاد یک بوروکراسی گسترده به شکست انجامید. شاهان قاجار زبان و واژگان مبهم کاتبان ایرانی را آموختند [...] اما علی‌رغم این موفقیتها نتوانستند موانع و مشکلات مالی ایجاد یک نهاد اداری گسترده و توانا را از میان بردارند»[3].

بافتار اجتماعی و اقتصاد: درباره بافتار و ساختار اجتماعی داده‌های بسیار اندکی در دست هستند، چرا که چیزی بنام آمارگیری در آن روزگار هنوز شناخته شده نبود و سرشماری اگر هم انجام می‌گرفت برای دریافت مالیات بود که می‌توانست ناراست و دروغ باشد. با اینهمه شمار زیوندگان ایرانی را در آستانه انقلاب مشروطه 9 تا 12 میلیون (15درسد شهرنشین،50درسد روستایی و 35درسد کوچ‌نشین) برآورد کرده‌اند. در اقتصاد فراورده‌های کشاورزی 77،9درسد و فرآورده‌های صنعتی 9،8درسد برآورد شده‌اند[4]. در پی شکستهای پی‌درپی دوره‌ای آغاز شد که آن را "عصر شکار امتیاز" نامیده‌اند و کرزن (Lord Curzon) بدرستی بر آن نام "شبیخون بین‌المللی" نهاده است. به گفته آبراهامیان این امتیازها شیرازه اقتصاد کم‌جان و ناتوان بومی را از هم گسستند و به ناداری و تنگدستی بازرگانان و پیشه‌وران ایرانی انجامیدند[5]. از نشانه‌های این فروپاشی اقتصادی و ملی یکی داستان اندوهبار فروش دختران در قوچان است. نجم‌آبادی همچنین می‌نویسد: «بنده حاجب ملا حسن ذاکر خایرودی [...] از یک نقطه از خراسان اطلاع دارم که دره‌جز باشد [...] از سه سال قبل تا حال که منصورالملک حاکم دره‌جز می‌باشد یکصدوشصت‌وسه زن و دختر به جهت تعدی منصورالملک و اجحاف و جریمه او بیچاره‌های رعیت به ترکمان و ارامنه و غیره فروخته‌اند»[6].

ارتش: ایران قاجاری تا آستانه کودتای سوم اسفند چیزی بنام ارتش نداشت. اگرچه ایران یکی از پیشروان پایه‌گذاری یک "ارتش آماده"[7] بروزگار خسرو انوشه‌روان بود، نیروهای رزمی ایران قاجاری را دسته‌های تفنگدار و سوارکار ایلها و قبیله‌ها می‌ساختند، که به هنگام جنگ از سوی شاه فراخوانده می‌شدند و بود و نبودشان بستگی به این داشت که خانها و سران ایلها تا چه اندازه گوش‌بفرمان شاه باشند. تلاشهای عباس‌میرزا برای بنیانگذاری یک ارتش آماده (پس از شکستهای سهمگین از روسیه) راه بجایی نبرد. بدینگونه در آستانه انقلاب مشروطه تنها نیروی آزموده دولتی بریگاد قزاق بود که تازه همان هم زیر فرمان روسها بود. هنگ ژاندارمری در سال 1290 به این نیرو افزوده شد. آبراهامیان شمار "همه" نیروهای رزمی ایران در آستانه انقلاب مشروطه را 7000 تَن می‌داند[8].

بی‌سوادی: در اینباره نیز دانسته‌های ما بسیار اندکند و تنها می‌توانیم به داده‌های کناری و همسنجی آنها تکیه کنیم. همین اندازه می‌دانیم که در ایران قجری آموزش همگانی درکار نبود و اندیشه آموزشگاههای نوین تازه با امیرکبیر پدید آمدند و پیش از آن دانش‌آموختگان (باسوادان) ایرانی، یا بزرگزادگان و توانگرانی بودند که در خانه آموزگار داشتند و یا کسانی که به مکتبخانه‌ها می‌رفتند تا عمّ‌جزء و یاسین‌جزء و گلستان سعدی بیاموزند. در پائین بودن نرخ باسوادی همین بس که در نخستین سال گشایش دارالفنون (که تازه بیشتر آموزشهای آن هم دانشهای رزمی و جنگی بودند) تنها 105 تن نام‌نویسی کردند و شمار آنان در سال 1270 به 387 تن رسید[9]. در سرگذشت میرزا حسن رشدیه گفتآوردی از روزنامه ثریا آمده است که: «در اروپا در هر ۱۰۰ نفر، یک نفر بی‌سواد است و در ایران در هر هزار نفر یک نفر باسواد و این از ضعف اصول تعلیم است». از آنجا که روحانیان شیعه آموزش‌وپرورش را برای زنان روا نمی‌دانستند، می‌توان پنداشت که شمار زنان باسواد چند تن بوده است. آبراهامیان نرخ باسوادی را در این سالها (1280 تا 1286) نیم‌درسد آورده است[10].

کیستی ملی: کیستی ملی ایرانی تا پیش از انقلاب اسلامی در پیروی از سنتهای هخامنشی-ساسانی بر دو پایه شاه و دیوانسالاری استوار شده بود. این برداشت از شهروندی نه به دین بازمی‌گشت و نه به نژاد[11]، ایرانی یا شهروند ایران هرکسی بود که به قانون شاه گردن می‌نهاد، قانونی که دیوانسالاری آن را به زبان مردم کوچه و بازار باز می‌گفت و نگهبانش بود. در کشوری که فرمان شاه چنانکه پیشتر رفت بیرون از دیوارهای پایتخت خریداری نداشت و کمر دیوانسالاری کهن نیز شکسته بود، حس ملی نمی‌توانست ریشه‌ای چندان ژرف داشته باشد. از آن گذشته پراکندگی و درگیریهای دینی و فرقه‌ای به شهرها چهره‌ای چون پارچه چهل‌تکّه داده بودند و این خود به گسست اجتماعی دامن می‌زد[12]. شاید بتوان با گفتآوردی از عارف قزوینی سخن در اینباره را کوتاهتر کرد:

«وقتی من شروع به ساختن تصنیف و سرودهای ملی‌وطنی کردم، مردم خیال می‌کردند که باید تصنیف برای جنده‌های دربار یا ببری‌خان گربه شاه شهید یا تصنیفی از زبان گناهکاری به گناهکاری باشد [...] اگر من هیچ خدمتی دیگر به موسیقی و ادبیات ایران نکرده باشم، وقتی تصنیف وطنی ساخته‌ام که ایرانی از ده‌هزار، یک نفرَش نمی‌دانست وطن یعنی چه، تنها تصور می‌کردند وطن، شهر یا دهی است که انسان در آن زاییده شده باشد»

تنشهای دینی: ایران سده نوزدهم صحنه درگیریهای دامنه‌دار دینی بود. گذشته از درگیریهای درون‌دینی میان شیعیان اصولی و اخباری و ستیز با دگردینانی چون مسیحیان، یهودیان‌ و زرتشتیان[13] در نیمه نخست سده نوزدهم درگیریهای شیخیان و متشرعان و در پی آن ستیز با پیروان باب و سپس بهائیان نیز آتش گسست اجتماعی و ملی را در ایران تیزتر کردند. این دو گروه واپسین همچنین نقش بسیار بزرگی در پیدایش آرمانهای مشروطه و نوخواهی و نوگرائی بازی کردند، تا جایی که برآنم اگر کسی تاریخ پیدایش و برآیش بابیان و بهائیان و بویژه ازلیان را نشناسد، هرگز مشروطه ایرانی را به درستی درنخواهد یافت.

آنچه آمد، نگاهی گذرا بود به چهره ایران از نگرگاههای گوناگون؛ اقتصاد کشور ورشکسته بود و مردم در تنگدستی و ناداری هراسناکی دست‌وپا می‌زدند، تا جایی که گروهی از آنان ناگزیر از فروختن زنان و دختران خود بودند. چیزی بنام حکومت مرکزی تنها بر روی کاغذ هستی داشت، سخن شاه حتا در تهران هم گوش شنوایی نمی‌یافت، دیوانسالاری فروپاشیده بود و گسست ملی چهره ویرانگر خود را در تنشهای دینی و فرقه‌ای به خوبی نشان می‌داد. 99،5 درسد مردم بی‌سواد بودند و بیشینه آنان بر کیستی ملی خویش ناآگاه.

فرمان مشروطه در چنین جامعه‌ ویران و از هم گسیخته‌ای نگاشته شد.

دنباله دارد ...

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد



[1]  ایران بین دو انقلاب، یرواند آبراهامیان،چاپ نهم، نشر نی، 52
[2]  واژه دبیر می‌تواند برگرفته از واژه "dipī" سومری باشد که خود نام گِل‌نوشته سفالین است.
[3] ایران بین دو انقلاب، یرواند آبراهامیان،چاپ نهم، نشر نی، 48
[4]  Industrialization in Iran, Wilhelm Floor, 1984, University of Durham, 4
[5]  ایران بین دو انقلاب، یرواند آبراهامیان،چاپ نهم، نشر نی، 71 تا 73
[6]  حکایت دختران قوچان، افسانه نجم‌آبادی، نشر باران، 1995، برگ 18
[7]  Standing Army/stehendes Heer
[8]  تاریخ مدرن ایران، یرواند آبراهامیان، نشر نی، 1389، برگ 25
[9]  نظام آموزشی و ساختن ایران مدرن، دیوید مناشری، نشر سینا، 1396، برگ 96
[10]  تاریخ ایران مدرن، یرواند آبراهامیان، نشر نی، 1389، برگ 25
[11]  بوارونه آنچه که در تاریخنگاری سنتی آمده است، ایران ساسانی بسیار ناهمگون و رنگارنگ بود، چه از نگرگاه دینی و چه از نگرگاه نژادی.
[12]  ایران بین دو انقلاب، یرواند آبراهامیان،چاپ نهم، نشر نی، 24
[13]  اینان هر از گاه با فتوای ملّایان قربانی چپاول و کشتار می‌شدند. در اینباره بنگرید به فرزندان اِستِر، هومن سرشار، نشر کارنگ، 1384 و همچنین تعامل اقلیتهای مذهبی و انقلاب مشروطه، تورج امینی، شرکت کتاب، 1387