۱۳۸۶ آبان ۵, شنبه

زبان مادری و کیستی ملی - شانزده


16. آذربایجان و کیستی ایرانی- بخش دوم


نسیم آگاهی وزیدن آغاز کرده بود، اندک اندک کسانی سربرمی کردند که جهان پیرامون خود را در جستجوی پرسشهای نوین و پاسخهای تازه می کاویدند و اینبار اینان نه تنها فرزندان "-الدوله ها" و "-ممالکها"، که فرزندان مردم ساده کوچه و خیابان بودند، چرا که در آنسوی ارس ساختار خودکامگی شیخ و شاه فروشکسته بود. فرهیختگان برخاسته از میان مردم، کیستی ملی خود را نه در کتابهای دینی "حوزه علمیه" می جستند و نه در فرمانهای درباری که تا گردن در هرزگی و واپسماندگی فرورفته بود. آنان در این رهگذر نگاه به فرهنگ همان مردمی داشتند که از میان آنان برخاسته بودند، این چنین بود که ناسیونالیسم ایرانی در سرزمینهای جدا شده از پیکر میهن چشم به جهان گشود. پس جای شگفتی نیست که پیشروان جنبش ناسیونالیسم ایرانی، از یکی-دو تن مانند میرزا آقاخان کرمانی و ملکم خان اگر درگذریم، همه ترکزبان (آذربایجانی و یا ارانی) باشند. از آن دستند:

- میرزا فتحعلی آخوندزاده
- شاهزاده جلال الدین میرزا قاجار
- میرزا علی خان امین الدوله
- میرزا یوسف خان مستشارالدوله
- میرزا حسین خان سپهسالار
- عبدالرحیم طالبوف تبریزی
- حاج زین العابدین مراغه ای
- حسن تقی زاده
- احمد کسروی
- تقی ارانی
و بسیاری دیگر.

این پدیده را نمی توان سرسری گرفت، اینکه در دهه های روشنگری فرهیختگان آذربایجانی و ارانی در راستای خودکاوی و خودیابی ملی دست بدامان کیستی ایرانی می شوند و نه کیستی ترکی-اوغوزی، نشان از ریشه دار بودن گرایشهای ایران گرایانه گسترده در این سرزمینها و نه تنها در میان فرهیختگان دارد. آذربایجانی آن روزگار نیز بمانند امروز بزبان ترکی آذربایجانی سخن می گفت و خود را ایرانی می دانست، بی آنکه این دو ویژگی خود را در برابر همدیگر ببیند، که آن یکی "کیستی زبانی" او بود و این یکی "کیستی ملی" اش. پس رشدیه نیز اگر نخستین آموزشگاههای نوین را در ایران، و پیش از هر جا در آذربایجان بنیان گذاشت، به کودکان و نوباوگان هم ترکی آذربایجانی و هم پارسی آموخت، و چه جای شگفتی که دوستان او همان پیشروان ناسیونالیسم ایرانی، و دشمنانش ملایان و دینورزان خشک اندیش بودند.

دیگر آنکه تا قبیله گرایان و نژادپرستان جدائی خواه را هیچ بهانه ای در پذیرفتن این سخن نماند که نه تنها آذربایجان، که اران و قفقاز نیز بخشی از پهنه گسترده فرهنگ ایرانی می بودند و نه ترکی-اوغوزی، در اینجا به بررسی کتاب دیگری از محمد امین رسولزاده می پردازم، با این امید که قبیله گریان را هنوز آن اندازه خرد و دانش برجای مانده باشد که نخستین رئیس جمهور آذربایجان را "پانفارسیست" و "آریاپَرست" و "باستانگرا" نخوانند! رسولزاده در کنار کتابی که پیشتر بدان پرداختم (1) کتاب دیگری نیز به ترکی آذری دارد، بنام "سیاوش زمانه" (2). اگر بتوان "جمهوری آذربایجان ..." را یک مانیفست سیاسی در باره پیدایش جمهوری آذربایجان بشمار آورد، سیاوش زمانه پشتوانه اسطوره ای و حماسی آن است. پرداختن به این کتاب به ما نشان خواهد داد که سپهر اندیشگی مردم اران و قفقاز، یا همان جمهوری آذربایجان پس از 1918، هیچ پیوندی با فرهنگ تورکی-اوغوزی ، و بویژه با میتخت شناسی آن نداشته است. بدیگر سخن، رسولزاده که در این نوشته بدنبال پیشینه سازی اسطوره ای برای جمهوری آذربایجان است، برای گسترش اندیشه و خواسته اش، دست بدامان چهره ها و داستانهای شاهنامه می شود که برای مردم آذربایجان شناخته شده اند، و اگرچه اینجا و آنجا گریزی نیز به پیشینه اسطوره ای مردمان اوغوز مانند "ارگنه گؤن" می زند، نوشته هیچگاه از چارچوب شاهنامه و بویژه داستان سیاوش گذر نمی کند. می توان پنداشت که گریز او به میتختهای اوغوزی نشانی از دلبستگی او به "تورک اوجاغی" و نزدیکی اش به ترکهای جوان و ضیاء گؤک آلپ و یوسف آقچورا باشد، چنانکه می دانیم رسولزاده پس از آنکه از دربار ایران ناامید شد و به آماج خود دست نیافت، رو بسوی ترکیه کرد و در سال 1290 به استانبول گریخت. (3)

رسولزاده می نویسد: «در لاهیچ مهمان یک هموطن بودیم. در این خانه کتابخانه محقری بود. در آنجا چند کتاب فارسی، ترکی و روسی وجود داشت. بنظرم شاهنامه فردوسی جالبترین کتاب آن کتابخانه بود. دوباره به خواندن شاهنامه از آغاز پرداختم. در آن زمان این اثر بزرگ و رمانتیک شرق بر روح حساسم چیره شد.» شاید همین چند گزاره گویای همه چیز، و برای فاش کردن دروغگوئیهای قبیله گرایان بسنده باشد، با این همه داستان را پی می گیریم تا جایی برای بگومگو نماند:

در بخش نخست رسولزاده به سرگذشت سیاوش می پردازد، از زایش و پرورشش تا مرگ. او در همان آغاز می نویسد که سیاوش نه «از نژاد خالص ایرانی» که میوه پیوند دختری تورانی از پشت گرسیوز، با کیکاووس بود: «بدین سان یک زیباروی تورانی از سلاله افراسیاب با شهریار ایران درآمیخت» و

«جدا شد از او کودکی چون پری – به چهره بسان بُت آذری» که بر او نام سیاوش را نهادند.

در بخش دوم رسولزاده کم کم داستان را به رخدادهای روزگار خود پیوند می دهد و در باره منش سیاوش می نویسد:
1. سیاوش یک نماد، 2. نظریه فدراسیون، 3. سیاوش صلحدوست فدرالیست، 4. حکمت خون در فردوسی (شاهنامه؟)

در دنباله این بخش رفته رفته زمینه های جدائی قفقاز و اران از ایران با گزاره های زیر فراهم می شود:
«طرز رفتار سیاسی سیاوش با ایده آل عدالت سیاسی عصر ما کاملا هماهنگ است؛ او جنگاوری ستیزه جو است، تا زمانی که خاک ایران را از اشغال توران برهاند. اما می بینیم که چون افراسیاب حق ایران را پس میدهد و پیشنهاد صلح می نماید، سیاوش، دوست و صلح جو است. او پیشنهاد صلح را با جان و دل می پذیرد، چون هدف این بود که با چنین صلحی جهان را شاد گرداند. به خاطر همین هدف بود که ترک دیار کرده و پدر را نیز ومی گذارد».

رسولزاده تبار آذربایجانیان را (نگاه او به سرزمینها و مردمان جمهوری آذربایجان است، نه به آذربایجان راستین) مانند سیاوش "دوگانه" می داند، او می نویسد:
«سرآمدان سخن فارسی مانند نظامی، خاقانی و فلکی از اینجا هستند همچنان شاعران ترکی چون فضولی، نسیمی و خطائی در اینجا ظهور کرده اند. بنیانگذار تئاتر آذربایجان، مولیر ترک، میرزا فتحعلی آخوندزاده از اینجا است، همچنان که نویسنده "گوودایس"(4) فارس یعنی سیاحتنامه ابراهیم بیگ از اینجا برخاسته است. عبدالرحیم طالب زاده آثار علمی خود را به فارسی نوشته، حسن بیگ ملک زاده به ترکی، و شاعر و دانشمند گرانبهای آذربایجان، عباسقلی آقا بخشی، هم به ترکی، هم به فارسی. در چایخانه ها بوسیله ساز عاشیقها، داستانهای عاشیق غریب، کوراوغلو و اصلی کرم با احساس تعریف می شود، بر دیوار حمامها رشادت رستم در جنگ با دیو سپید و دریدن او ترسیم شده است. در سازها "کرم" و در تارها "شهناز" نواخته می شود. در کوهها بایاتی و در باغها تصنیف خوانده می شود»

و سپس به این سخن می رسد که مردم این کشور نیز بمانند سیاوش آمیزه ای از "تورانی" و "ایرانی" هستند: «برای ایجاد زندگی نوینی در مردم آذربایجان گوشت و پوستی تازه از تُرکی لازم بود و همچنین برای بارور شدن این نهال جوان، وظیفه مهم بر عهده یک عرفان ایرانی باستان است که در دست زمانه سالخورده، تجربه ها آموخته بود».

داستان را کوتاه کنیم، در دنباله نوشتار، ایران قاجاری، همان ایران شاهنامه است، ترکیه همان توران، کیستی آذربایجانی همان سیاوش است، آذربایجان همان سیاوشگرد، کمونیستهای آذری گرسیوزان زمانه، "خرافات و اوهام شرق باستان" سودابه، و ملی گرائی ترک همان فرنگیس. او در بخشهای پایانی نوشته اش حتا دست به همسنجی سخنان واپسین رئیس نمایندگان جمهوری آذربایجان با سخنان سیاوش در شاهنامه میزند.

آنگاه و پس از برشماردن همه رخدادهای یکسدسال گذشته و بررسی پیوندهای اران و قفقاز با ایران و عثمانی، و گفتن این سخن که ایران خود دچار ضحاک شده است (او در اینجا داستان ضحاک و فریدون و کاوه آهنگر را باز می گوید)، تلاش می کند که برای جدائی سرزمینش از ایران و پیوستن آن به "توران بزرگ" زمینه ای حماسی و اسطوره ای بسازد:

«برای سیاوش زمانه چاره ای جز رویگردانی از ایران و رویکرد به ترکیه نمانده بود.» در پایان نوشتار و آنجا که رسولزاده به شکست جمهوری آذربایجان می پردازد و پیروانش را به امیدواری فرا می خواند، باز هم از گنجینه پُربار میتُختهای شاهنامه بهره می جوید و می نویسد:

«اما با همه این بدبختیها، چیزی بدست آمد. تجربه ای حاصل شد. چنان تجربه ای که چشمان انتقامجو دائما "آهنگر" می جویند و بر سر هر چوبی انتظار یک "پیشبند" را می کشند».

اگر سخن قبیله گرایان راست است و آذربایجان هیچگاه پیوندی با گذشته اسطوره ای ایران نداشته است، چرا رسولزاده حتا برای زمینه سازی جدائی اران و قفقاز از ایران دست بدامان شاهنامه می شود و بسراغ نمادها و چهره های اوغوزی نمی رود؟ آیا رسولزاده که هفتاد و یک سال پس از جدائی این سرزمینها و سی شش سال پیش از بر سر کار آمدن پهلویها چشم به جهان گشوده بود، نمونه آشکار یک "پانفارسیست" و "آریاپرست" بود؟ یا اینکه پاسخ درست را باید در سپهر اندیشگی و حماسی مردم آذربایجان و اران جست، و در این نکته، که راز پیروزی رسولزاده در پدیدآوردن یک کیستی نوین، همین آگاهی ژرف او از فرهنگ مردم بود، از فرهنگ مردم کوچه و خیابان، و نه از فرهنگ فرهیختگان و برگزیدگان. رسولزاده در "سیاوش زمانه" بدنبال پاسخگوئی به این پرسش بود که «چرا ما که ایرانی هستیم، باید از ایران جدا شویم؟»، و پاسخ را در سرگذشت سیاوش می جُست، در شاهزاده ای ایرانی، از مادری تورانی، که از ایران گُسست و به توران پیوست. او روی سخن با مردم اران و قفقاز داشت و می دانست که آتش ایرانی در دلهای تک تک آنان می سوزد و شاهنامه و اسطوره های آن هنوز پس از گذر یک سده از جدائی این سرزمینها از ایران، فرهنگ و آئین و جان و روان ملی آنان است. پس او باید بزبانی سخن می گفت و بدنبال نمونه ای تاریخی/حماسی می گشت، که نه تنها برگزیدگان و فرهیختگان، که حتا "مردم دورافتاده ترین روستاها" نیز چنان با آن یگانه باشند که آنرا بسادگی دریابند و بپذیرند، این زبان چیزی نبود جز شاهنامه، چنانکه خود نیز نوشته است:

«این اثر به هنگام نگارش به اعتبار استعاره ها و مثالهایش، محیط ادبی آذربایجان را در نظر گرفته است».

"سیاوش زمانه" یکی از نمونه های استادانه در زمینه پیشینه سازی حماسی است و رسولزاده در اینجا استادی خود را به خوبی به نمایش گذاشته است. تاریخ ولی نشان داد که استالینیسم روسی و بزرگترین نماینده اش در آنسوی ارس، میر جعفر باقراُف، برای این سخنان گوش شنواتری داشتند و برای گسستن همه پیوندهای اران و قفقاز با ایران نه تنها تیشه بر ریشه درخت ستبر زبان پارسی نهادند (5)، که با تلاشی پیوسته و برنامه ریزی شده رفته رفته فرهنگ و میتخت شناسی ایرانی را که همان "حافظه تاریخی" باشد از میدان بدر کردند و بجای آن فرهنگ و میتختهای ترکی-اوغوزی را نشاندند. در اینجا بایدمان گفت که کیستی ایرانی در درازنای تاریخ همیشه آنچنان استوار و تنومند بوده است، که کار ایرانستیزان هیچگاه بسادگی پیش نرفته است و مردم آذربایجان هنوز هم پیوندهای استوار و ناگسستنی با گذشته ایرانی خود دارند.

با این همه برای من یک پرسش هنوز برجااست؛ رسولزاده سرانجامِ داستان سیاوش زمانه اش را چگونه می دید؟ آیا در این داستان نیز بمانند همتای شاهنامه ایش می بایست چشم براه "کیخسرو"ی باشیم که از دست تورانیان می گریزد و بهمراه مادرش فرنگیس و پهلوان بزرگ ایران زمین، گیو گودرز، به آغوش سرزمین پدری اش باز می گردد تا فره ایزدی را پذیرا شود و تاج پرشکوه کیانی را بر سر نهد، و چشم و چراغ میتخت شناسی مزدائی، و فرمانروای آرمانی ایرانیان شود؟

***********
ما اکنون در سده بیست و یکم زندگی می کنیم و باید بپذیریم که "کیستی ملی" نه ایستا است و نه از پیش داده شده. آنچه که از پیش در دامان ما نهاده شده، تکه های پراکنده روند بالیدن فرهنگی ما از "بودن" تا "شدن" است و نه یک کیستی یکپارچه، یک هموند قبیله را پروای "کیستی" و "چیستی" خویش نیست، کیستی او، کیستی قبیله است. شهروند ولی هماره در کار خودکاوی و خودیابی و بویژه بازیابی کیستی خویش است. هیچکس نمی تواند به این "من"ِ شهروندِ زاده شده در ایران بگوید که تا واپسین روزهای زندگیش، باید ایرانی بماند. این "من"ِ شهروند که دیگر از قبیله خود بریده است و پای به کوهستان سخت-گُذر تنهائی نهاده است، کیستی خود را با "خویشتن خود" تعریف می کند. از دیگر سو، هیچ کسی بناگاه از آسمان بر زمین نیفتاده و هر کسی را پدر و مادری است و نیاکانی، کیستی هر کسی ریشه در گذشته فرهنگی و تاریخی سرزمین زادگاه و زیستگاهش دارد، گذشته تاریخی، فرهنگی، سیاسی، دینی و بویژه اسطوره ای، سرچشمه همان تکه های پراکنده ای هستند که "من"ِ شهروند، کیستی اش را با آنها می سازد. پس هنگامی که ما از مردم آذربایجان سخن می گوئیم، نگاه به مردمانی داریم که زبان ترکی آذربایجانی (در جایگاه یکی از همان تکه های پراکنده) بخش جدائی ناپذیر کیستی آنها است، به همان اندازه که تاریخ و فرهنگ ایران باستان و میتختها و افسانه ها و سپهر اندیشگی آن، که بهترین بازتاب خود را در شاهنامه یافته است نیز، بخش جدائی ناپذیر آنند. یک آذربایجانی می تواند خود را ترک بنامد، یا ننامد، ولی آنچه که آشکار است، واژه "ترک" بتنهائی بازگو کننده همه ویژگیهای کیستی او نیست، هیچکس نمی تواند با شنیدن این واژه او را از ترکمن و ازبک و قزاق و قرقیز و باشغیر بازشناسد. چرا که آنان نیز خود را هماره نه "ترک"، که ازبک و ترکمن و قزاق و قرقیز و باشغیر می نامند، چرا که آذربایجانی، آذربایجانی است، باشغیر، باشغیر است و قرقیز، قرقیز، اگر چه هر سه به یک زبان سخن بگویند.

کوتاه سخن اینکه در جهان دگرگون شده ما، هر کسی آزاد است هر کیستی دلخواهی را برای خود (و تنها برای خود) برگزیند، ولی آنکه در تاریخ دست می برد و دروغ می گوید تا هم کیستی و هم پیشینه آذربایجان را به دشت قبچاق و کوههای آلتائی و اوغوزخان و چنگیز و تیمور و هلاکو و آتیلا برساند، بجز ستیزه جوئی و کین پراکنی و جنگ و برادرکشی بدنبال چه چیزی می تواند بود؟

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
------------------------------------------------------
1. آذربایجان جمهوریتی، کیفیتی تشکؤلی و ایندیکی وضعیتی
Azerbaycan Cumhuriyeti. Keyfiyyeti Teşekkülü ve İndiki Veziyyeti
Memmed Emin Resûlzâde, İstanbul, 1923
Esrimizin Siyavuşu, Memmed Emin Resûlzâde .2
İstanbul, 1925
از آنجایی که من به خود کتاب دسترسی نداشتم، از برگردان شیوا و روان آقای پرویز زارع شاهمرسی با سپاس بیکران بهره گرفته ام.
3.
http://www.resulzade.org/heyat.html
4. گووایس نوشته سنکوویچ نویسنده سرشناس لهستانی
5. اگر چه روسیه تزاری نیز با زبان پارسی پیوسته در ستیز بود، ولی این ستیزه جوئی دیوانه وار بروزگار کمونیستها شتاب گیج کننده ای بخود گرفت. فرهیختگان ارانی و قفقازی حتا یکسد سال پس از جدائی از ایران، آتش این زبان را در دلهای خود زنده نگاه داشته بودند و بسیاری از آنان تنها بدین زبان می نوشتند. گواه روشن این سخن نیز انبوه نوشته های اندیشمندان این سرزمینها است، برای نمونه خود رسولزاده کتاب "تنقید فرقه اعتدالیون" را بسال 1289، یا نود و هفت سال پس از پیمان گلستان، بزبان پارسی و در تهران بچاپ می رساند. از یاد نباید برد که در بخشهای جدا شده از ایران، پارسی دیگر زبان رسمی و دیوانی و دولتی نیز نبود و گرایش مردم این سرزمینها به آن تنها و تنها خودخواسته و از سر ایراندوستی آنان بود.

۱۳۸۶ مهر ۲۵, چهارشنبه

زبان مادری و کیستی ملی - پانزده


15. آذربایجان و کیستی ایرانی – بخش نخست

یکی از شگردهای قبیله گرایان در راستای ملت سازی، دروغ خواندن پیوندهای استوار آذربایجانیان با کیستی ایرانی، و جایگزین کردن آن با کیستی ترکی-اوغوزی است. در باره فرآیند کیستی ایرانی و جایگاه تاریخی آذربایجان در این رهگذر، پژوهشگران بسیاری نوشته و گفته اند. برای نمونه اگر سراینده بزرگی چون نظامی در سده ششم و در گنجه می سراید:

همه عالم تن است و ایران دل
نیسـت گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشـــد
دل ز تن به بـــــود، یقین باشد (1)

باید خودآگاهی ملی او را بر پدیده ای که ما امروزه "کیستی ایرانی"اش می نامیم بپذیریم و از این رهگذر دریابیم که مردم آنروزگار در اران و قفقاز، یا دست کم فرزانگان و فرهیختگانشان، پنج سده پس از فروپاشی شاهنشاهی ساسانی از کیستی ایرانی خود آگاه بودند. گفتنی است که نظامی بیتهای بالا را نه در چارچوب یک داستان تاریخی، که در ستایش شاه سعيد علاء الدين كرپ ارسلان می سراید و "ایران" را نه از دیدگاه تاریخی و افسانه ای آن، که از نگرگاه سرزمینی آن می ستاید. در دنباله این ستایشنامه است که او بزیبایی و استادی گریزی کوتاه، ولی گویا، به همان ویژگی برجسته کیستی ایرانی می زند، که من در بخشهای پایانی این جستار بیشتر بدان خواهم پرداخت، به "پیوستگی تاریخی":

داشت اسکندر ارسطاطالیس
کز وی آموخت علمهای نفیس
بزم نوشیروان سپـــــهری بود
کز جهانش بزرگمهــــــــری بود
بود پــــرویز را چـــه باربـــــدی
که نــــوا صد نه، صدهزار زدی
وان ملک را که بُد ملکشه نام
بود دین پروری چو خواجه نظام
تو کز ایشان به افسـری داری
چون نظامی ســـخنوری داری

می بینیم که نظامی در اینجا نخست سرزمین زیر فرمانروائی کرپ ارسلان را می ستاید (و نه یک سرزمین داستانی و آرمانی را)، و سپس او و پادشاهی اش را به پادشاهان پیشین، و بویژه به شاهان ساسانی می پیوندد. در سرتاسر سروده های نظامی هیچ نشانی از فرهنگ ترکی-اوغوزی نیست.

همچنین اندیشمندی چون سهروردی (از روستای سهرورد نزدیک زنجان کنونی) نیز، که "حکمه الاشراق"ش همانگونه که خود نیز می گوید بازخوانی دوباره "حکمت خسروانی" است، برای بازگوئی اندیشه های خود از فرهنگ ایران باستان و میتُختهایی چون زال و سیمرغ و اسفندیار یاری جسته است. من برای کوتاهی سخن خوانندگان را به خواندن "رسالات شیخ اشراق"، بویژه "رساله عقل سرخ" فرا می خوانم. کار دیگر او برگرداندن "رساله الطیر" ابن سینا از عربی به پارسی است، که همچون "منطق الطیر" عطار نیشابوری و "رساله الطیور" امام محمد غزالی (2) ریشه در سپهر اندیشگی ایران باستان و کیش مهر دارد. گفتنی است که واژه "سیمرغ" در منطق الطیر خود برگرفته از "سَئِنه موروَغه" (3) اوستائی است، که جایگاه آن در فرهنگ و اندیشه ایرانی را نیازی به گفتن نیست.
تا نمونه دیگری از این دست آورده باشم، سخن را با یادی از "گلشن راز" نوشته شیخ محمود شبستری دنبال می گیرم. شبستری (شهری در نزدیکی تبریز) این مثنوی را در پاسخ به پرسشهای عرفانی و فلسفی امیر حسین هروی، از عارفان خراسان بزرگ سروده است و اگرچه خود در آغاز کتابش در باره هنر سرایندگیش افتادگی بسیار نشان می دهد، یادگاری ارزشمند بر گنجینه پربار ادب پارسی افزوده است. شبستری در بخش "تمثيل در بيان نكاح معنوي جسم با جان يا صورت با معني" می سراید:

ملاحت از جــــــهان بي‌مثالي
درآمد همچو رند لاابــــــــالي
به شهرستان نيكويي علم زد
همه ترتيب عالم را به هم زد

شبستری در اینجا نه از واژه شناخته شده "مدینه فاضله"، که از "شهرستان نیکوئی" سخن می گوید، که خود برگردان واژه به واژه "وَنگِهئوش خشَثرَه" اوستائی است (از ونگهئو، که بخش دوم آن "هئو" یا "خوب" در زبان لُری به همین گونه بجای مانده است، و خشثره که ریشه اوستائی واژه شهر است)
حتا اگر این انگاشت نادرست را هم بپذیریم که در آذربایجان از هزاران سال باز، زبان مردم ترکی بوده است و پارسی تنها زبان دیوانی بشمار می آمده است، بر سر اینکه سپهر اندیشگی این مردم ریشه در فرهنگ ایران باستان و آموزه های زرتشت و کیش مهر داشته است، جای بگومگویی باز نمی ماند. در هیچ کدام از این گفته ها، نبشته ها و یا اندیشیده ها جای پایی از فرهنگ ترکی-اوغوزی نمی توان یافت.

داستان را همچنان می توان دنبال گرفت. در بخش نُهُم این جستار آوردم که بنیانگزار دیرپایترین دوده شاهی در ایران پس از برافتادن ساسانیان، شاه اسماعیل، که بخوبی بر کیستی خود آگاه بود و بنام "خطائی" بزبان ترکی شعر نیز می سرود، در همان سالهای آغازین پادشاهیش کمر به گردآوری و نگارگری شاهنامه بست. قبیله گرایان هر اندازه هم زبان به دشنام بگشایند و یا خود را به نشنیدن بزنند، سرانجام روزی از پاسخ دادن به این پرسش ناگزیر خواهند بود، که یک پادشاه ترکزبان در آذربایجانی که به گفته ملت سازان از همان روز نخست آفرینش جهان ترکزبان بوده است، چه نیازی به تلاشی بیست و چند ساله در راه نگارگری یک کتاب "ترک ستیز" داشت، که به گفته آنان "هیچ پیوندی با فرهنگ و تاریخ ملل غیر فارس ایران ندارد"؟ جز اینکه سپهر اندیشگی و فرهنگی مردم آذربایجان نه ترکی-اوغوزی، که ایرانی بود، ایرانی، نه از آنگونه که جمهوری اسلامی آنرا درمی یابد، که از گونه "شاهنامه"ای اش؟ جز اینکه او، یا خود به آرمان ایرانشهری (با برداشت ویژه خود) پایبند بود و یا برای دلربائی از مردم ایران (که مردم آذربایجان نیز بخشی از آن هستند) دست به چنین کاری می زد تا مردم او را در جایگاه شاهان سرفراز کیانی ببینند و نامهای فرزندانش ایرانیان را بیاد روزگار شکوه و سروری شاهان افسانه ای شان بیندازند؟

برای بازنمائی کیستی امروزه آذربایجانیان باید از این نمونه های تاریخی درگذریم و به سالهایی بپردازیم، که در ایران برای نخستین بار برداشت نوینی از واژه "ملت" پدید آمد، به دهه های روشنگری و به فرآیندی که راه به پیدایش "ناسیونالیسم ایرانی" برد. تنها از این رهگذر و در پیوند با اندریافت نوین از کیستی ملی است که خواهیم توانست جایگاه آذربایجان را در پیدایش این کیستی نوین واکاویم و ببینیم که آذربایجان گهواره آن نوزادی است که در جنبش مشروطه "ملت ایران" نامیده شد و فرهیختگان آذربایجانی پیشروان این نوزائی ملی بودند، با همه نیک و بدش.

پیش از آن ولی باید نگاهی داشته باشیم به جایگاه ویژه آذربایجان در پیدایش و گسترش اندیشه های نوین در ایران روزگار قجرها. آذربایجان از یکسو همسایه اران و قفقاز بود و از دیگرسو همزبان مردم آن. اگرچه قبیله گرایان برآنند که نام سرزمینهای بالای ارس از دیرباز آذربایجان بوده است و با این کار آرزوی دیرینه خود برای جدائی از ایران و پیوستن به آن آذربایجان دیگر را بزبان می آورند، محمد امین رسولزاده بنیانگزار جمهوری آذربایجان چیز دیگری می گوید. رسولزاده می نویسد: «بر پایه جغرافیای رسمی پیش از جنگ جهانی، آذربایجان به تبریز و پیرامون آن که در شمال ایران جای دارد گفته می شد، آذربایجانی که نام آن پس از جنگ و انقلاب روسیه بر سر زبانها است، سرزمینی است که در شمال آذربایجان پیش-گفته جای دارد و جنوب خاوری قفقاز را دربرمی گیرد و باکو پایتخت آن است» (4) به هر روی در پیمان گلستان اران و قفقاز بسال 1192 خورشیدی، یعنی سی و یک سال پس از تاجگذاری آغا محمدخان قاجار از ایران جدا شدند و آن چند تکه سرزمین آنسوی ارس نیز که هنوز بخشی از کشور ایران بشمار می آمدند (خان نشینهای ایروان و نخجوان و تالش و مغان) در پیمان ترکمانچای (1208 خورشیدی) به روسیه پیوستند. مردم این سرزمینهای جدا شده خود را ایرانی می دانستند و حتا یکسد سال پس از آن نیز سودای آزادی از چنگال سالداتهای روسی و پیوستن بخاک میهن را در سر می پروردند. گواه روشن این سخن همانا همکاری و همیاری گسترده مردم قفقاز و اران با هم میهنان ایرانیشان در جنبش مشروطه است. چنانکه می دانیم گرایش ایراندوستی در میان این مردمان چنان نیرومند بود که نه تنها ترکزبانان شیعه آنسوی ارس، که ارمنیان و گرجیان نیز با درنوردیدن مرزهای دینی و زبانی به یاری هممیهنانشان در ایران شتافتند. گواه دیگر آن نیز آمدن محمد امین رسولزاده در سال 1286 خورشیدی به ایران، و همکاری او با مشروطه خواهان است. او همراه با کسانی چون سید حسن تقی‌زاده و سلیمان‌میرزا اسکندری و سیدمحمدرضا مساوات، حزب دموکرات را بنیان نهاده و روزنامة «ایران نو» را چاپ کردند که رسول‏زاده سرمقاله آن را می‏نوشت. گفتنی است که فرهیختگان آنسوی ارس در کنار پرورش و گسترش زبان ترکی آذربایجانی، پاسداری از زبان پارسی را نیز از یاد نبرده بودند و بسیاری از نوشته های خود را به این زبان می نگاشتند، نوشته های پارسی رسولزاده تنها یکی از سدها نمونه است.
باری، واژه "کیستی ملی" در این بخشهای ایران بار دیگری پیدا کرده بود. این ایرانیان دور مانده از خاک میهن، که سایه سرنیزه سربازان دشمن را شب و روز بر سر خود می دیدند، مانند مردمان همه سرزمینهای اشغال شده، ناچار از کاوش در کیستی ملی خود بودند، تا بتوانند در برابر آفند همه سویه دشمنی که به در دست داشتن سرزمین آنان بسنده نمی کرد و خواهان ساختن "شهروندان وفادار به اعلیحضرت تزار روسیه" از تک تک آنان بود، پایداری کنند، گرایش آنان به گونه ای از ناسیونالیسم ناگزیر بود. بیهوده نیست که برجسته ترین پیشروان خودیابی ملی، یا آنگونه که مشروطه پژوهان می گویند "ناسیونالیسم ایرانی" از همین سرزمینها برخاسته اند. و درست در همین راستا است که می توان دریافت چرا میرزا علی اکبر صابر و رشید ایسماعیل اوغلی افندی زاده شاهنامه را از پارسی به ترکی برمی گردانند؛ اگر روسها در ستیز آشکار خود با زبان پارسی آنرا از زندگی روزانه مردم ببیرون رانده بودند، فرهیختگان و فرزانگان ایراندوست می خواستند دست کم دستآوردهای پربار کیستی ایرانی را برای هم میهنانشان دریافتنی کنند، تا شناسنامه ملی آنان با برافتادن زبان ملی در گیرودار سیاست روسی سازی گم نشود.

مردم اران وقفقاز یک ویژگی دیگر نیز داشتند، آنان اگرچه در پهنه فرهنگی ایرانزمین می زیستند، ولی با جای گرفتن در درون یک کشور مسیحی و تا اندازه ای اروپائی از چنگال واپسگرایان دینی رها شده بودند. روسیه تزاری برای روسی کردن این بخشها به آنها راه آهن کشیده بود و کودکان را به "اشکولا" یا آموزشگاههای روسی می فرستاد. رسولزاده باز هم در همان کتاب پیش-گفته می نویسد: «روسیه که در راستای قفقاز بسوی پائین روان بود، ... مانند هر ابرقدرت دیگری از ایده امپریالیسم پیروی می کرد. کشیدن راهها و بگردش درآوردن دارائیها در قفقاز و براه اندازی ناوگان دریائی در دریای خزر در راستای آماجهای اقتصادی روسیه رخ می داد که سرانجام با براه اندازی راه آهنی که باطوم و باکو را به کلانشهرهای روسیه پیوند می داد، به این آماج رسید. در پی آن جغرافیای قفقاز دگرگون شد. بجای خان نشینهای ناتوانی که پیوسته در دشمنی با یکدیگر بسر می بردند، یکان اقتصادی یکپارچه ای پدید آمد که اداره آن نیز به گونه ای یکپارچه انجام می گرفت ...» در اینسوی ارس ولی درب هنوز به همان پاشنه پیشین می چرخید. در آنسوی ارس مردمی می زیستند که هم دل در گرو مهر ایران داشتند، هم سایه شوم خودکامگی دینی را از سر خود دور کرده بودند، و هم در زندگی روزانه خود دستآوردهای جهان نوین را به چشم خود می دیدند. آنها می توانستند بدون هراس از تکفیر روحانیون فرهنگ سازی کنند و در اینراه از دستآوردهای جهان پیشرفته بهره بجویند، و اینچنین شد که آنها توانستند چهره ای چون آخوندزاده را بیافرینند و بپرورند. مردم اینسوی ارس با رفت و آمد پیوسته خود به آنسو، این همه را می دیدند و با برداشتی دیگر، تازه تر و گاه شگفت انگیزتر، و با کوله باری پر از دانش و اندیشه به خانه بازمی گشتند. ریشه های جایگاه ویژه آذربایجان را تنها و تنها در همین پدیده باید جُست و نه آنگونه که نژادپرستان جدائی خواه میگویند، در برتری "زبان ترکی" یا "نژاد ترکی" و یا "فرهنگ ترکی". چنانکه پس از فروافتادن پرده آهنین از یکسو و وابستگی روزافزون کشور به درآمدهای نفتی از سوی دیگر، آذربایجان نیز از آن جایگاه پیشینش فرو افتاد، و باز هم باید گفت، این پدیده نه در پیوند با "پانفارسیسم" و "تورکستیزی"، که تنها و تنها در پیوند با فرا رستن جایگاه نفت در اقتصاد ملی بود، و رفت و آمد ایرانیان به اروپا، بدون آنکه نیازی با گُذر از روسیه (یا شوروی) داشته باشند.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
1. نک. هفت پیکر، دعای پادشاه سعيد علاء الدين كرپ ارسلان
2. این رساله را نیز احمد غزالی، برادر امام محمد از عربی به پارسی برگردانده است.
3. نک. سیمرغ و سی مرغ، علی النقی منزوی، چاپ سحر 1359، برگ 46-44
4. آذربایجان جمهوریتی، کیفیتی تشکؤلی و ایندیکی وضعیتی
Azerbaycan Cumhuriyeti, Keyfiyyeti Teşekkülü ve İndiki Veziyyeti
Memmed Emin Resûlzâde,İstanbul, 1923, S 4, Azerbaycan Ehalisi

۱۳۸۶ شهریور ۲۹, پنجشنبه

زبان مادری و کیستی ملی - چهارده


14. بیست و یکم آذر، عاشورای قبیله گرایان

برپائی دو دولت خودگردان در سالهای 1324 تا 1325 در کردستان و آذربایجان بخشی از تاریخ سرزمین ما است که پرداختن به آن همیشه با نفرین گروهی، و آفرین گروهی دیگر همراه بوده است. من در اینجا بدنبال بررسی تاریخی دو جنبش همزاد "فرقه دموکرات آذربایجان" و "کومه له ژیانی کورد" (که از سال 1324 حزب دموکرات کردستان نامیده شد) و ریشه های پدیدآمدن آنان نیستم. به گمان من هر دو این جنبشها گذشته از اینکه چه جایگاهی در سیاستهای همسایگان جهانخوار ما داشتند، با پیدایش و سرنگونی شان دستآوردهایی را برای جنبش آزادیخواهی مردم ایران به ارمغان آورده اند، که اگر آنها را نادیده بگیریم، ناچار از پیمودن دوباره راهی خواهیم بود که شصت سال پیش پیموده شده است. من در این بخش نیز به نام یک ایرانی آذربایجانی بیشتر به فرقه دموکرات آذربایجان خواهم پرداخت، تا به حزب دموکرات کردستان و بویژه تلاش خواهم کرد از ریشه یابی پیدایش این جنبش بپرهیزم و بیشتر به رخدادهای آن سالها و دستآوردهای آن جنبش بپردازم. بویژه که برای خود من هنوز گوشه های بسیاری از این رویداد و بویژه برجسته ترین بازیگر آن پیشه وری، تاریک و ناشناخته مانده اند، که باید پژوهشگران با بی یکسویه گی و بدور از نفرینها و آفرینها آنها را وابکاوند و بر تاریکیهایشان پرتو بیفکنند. اگرچه امروز بر من آشکار شده است که همسایه جهانخوار ما بسیار پیشتر از 21 آذر 1324 در اندیشه براه اندازی جنبشهای جدائی خواهانه در ایران بوده است، با این همه نمی توانم بپذیرم که چهره فرهمندی چون پیشه وری خودفروخته و مزدور بیگانگان بوده باشد.

قبیله گرایان و همچنین بسیاری از تلاشگران خردگرای جنبش هویت طلبی همیشه در نگاه به فرقه دموکرات سخن از "حکومت ملی" می کنند. راستی را این است که حتا اگر بپذیریم که "همه" مردم آذربایجان دل با فرقه چیها داشتند، چنین حکومتی را نمی توان "ملی" خواند، چرا که در زیر سرنیزه سربازان یک ارتش بیگانه و بیاری سردمداران همان کشور پای گرفته بود و بسیاری از کاربران و کارورزانش نیز از همان کشور بیگانه به این سو آمده بودند (1). راستی را این است که نه فرقه و نه پیشه وری هیچ کاری را بدون روادید باقراُف و استالین به انجام نمی توانستند رسانید و همه آن دستآوردهایی که از آنها سخن خواهم گفت، اگرچه خواسته هایی درست و در چارچوب جنبش آزادیخواهی مردم ایران بودند، بخشی از سیاستهای حزب کمونیست شوروی بشمار می آمدند و بدستور همانان انجام پذیرفته بودند. در یک واژه، پیشه وری و دیگر سران فرقه بدون روادید استالین و باقراُف آب نیز نمی توانستند خورد. گویاترین نمونه این دست وپابستگی در برابر دستورهای رسیده از باکو و مسکو، همانی است که دکتر براهنی می نویسد:
« و شما اصلا دقت نمي كنيد كه او اصلا و ابدا نمي خواست از ايران برود. او را به قول پروفسور زهتابي توي ماشين دربسته به آن سوي مرز بردند، و بعد هم به آن صورت فجيع كشتند، تنها به خاطر اين كه جام شرابش را به سلامتي آذربايجاني كه در چارچوب مرز ايران بماند، در مهماني با قراوف، سر كشيده بود» (2)

آیا می توان پذیرفت که "ماندن" یا "رفتن" کسی بدست خودش نباشد ولی بتواند یکسال به خواست خود و بدون فرمانبرداری از همان کسانی که او را «توی ماشین دربسته» نشاندند، فرمان براند و حکومت کند؟ تازه سخن در اینجا از پیشه وری است، از کسی که من هرچه بیشتر درباره اش می خوانم، کمتر می توانم بپذیرم که او خود را به بیگانگان فروخته بوده باشد، کسانی چون غلام یحیی دانشیان و دیگرانی که خود را نخست به سرزمین شوراها پاسخگو می دیدند و سپس به مردم آذربایجان، دیگر جای خود دارند. فرقه، در آن یکسال کارهای فراوانی برای بهبود زندگی مردم انجام داد. بزرگترین دستآورد فرقه ولی به گمان من بیرون کشیدن زنان آذربایجان از کنج آشپزخانه ها بود و سازماندهی کردن آنان. در سالهای کودکی من، هنوز زنانی در کوچه ما می زیستند که خود بروزگار فرقه آموزگار دبستان می بوده اند و من در زیرزمین خانه آنان کتابهایی بزبان ترکی نیز دیده بودم. با این همه شاید یک همسنجی گذرا میان فرقه دموکرات آذربایجان و حزب دموکرات کردستان کار بررسی را آسانتر کند. نخست باید گفت که فرقه دموکرات آذربایجان بسیار پیشروتر از همزاد کردستانی اش بود و دستآوردهای آن بسیار گسترده تر و ژرفتر بودند، که بخش بزرگی از این دوگانگی، به بافت جمعیتی این دو بخش از میهنمان در دهه بیست باز می گردد:
در کردستان آنروزگاران هنوز پیوندهای عشیره ای بسیار نیرومند بودند و وابستگی به این یا آن عشیره جایگاه بسیار برتری از گرایش سیاسی می داشت، در آذربایجان ولی بافت عشیره ای و ایلی دیگر از هم گسیخته بود و کسی کیستی خود را در کیستی عشیره اش نمی جُست. با این همه روند رخدادها و کردار سران این دو جنبش بگونه ای بود که اگرچه هر دو این جنبشها به شیوه ای همگون سرنگون و کارگزارانشان سرکوب شدند، فرقه دموکرات آذربایجان از فردای 21 آذرماه سال بیست و پنج دیگر تنها یک "نام" و یک "یاد" بود، حزب دموکرات کردستان ولی تا به امروز جایگاه ویژه ای در میان نیروهای سیاسی کردستان ایران دارد و هم امروز نیز نیرومندترین حزب کرد ایرانی است و گسترده ترین پایگاه مردمی را در کردستان دارد. فرقه سرنوشت خود را یکسر بدستان نیرنگ باز باقراُف سپرد و از درون آن دیگر هیچ چهره برجسته ای بیرون نیامد و سران آن حتا پس از سرنگونی شاه نیز چندان شتابی برای بازگشت به ایران از خود نشان ندادند. از دل حزب دموکرات ولی چهره هایی بدرآمدند که شادروان قاسملو برجسته ترین آنان بود. فرقه یک روز پس از شکستش دیگر نابود شده بود، حزب ولی پس از شکست تازه به گردآوری نیرو و بازسازی خود پرداخت. شاید راز ماندگاری حزب دموکرات و فروپاشی فرقه دموکرات در این بود که رهبران فرقه در کنار شکست جنگی، شکست بزرگتر اخلاقی را نیز بجان خریدند و رهبران حزب دست کم از نبرد اخلاقی با رژیم شاه سربلند و پیروز بدر آمدند. رهبر فرقه، سید جعفر پیشه وری، اگر نوشته ها و گفته های دکتر جهانشاهلو، جمیل حسنلی و نوشته های خودش را پایه بگیریم، پیروانش را واگذاشت و گریخت. اینکه آیا براستی دست و پای او را گرفتند و بستند و در ماشینش افکندند و بزور به آن سوی ارس بردند، گذشته از راست و دروغش، سرسوزنی از بار اخلاقی او ودیگر سردمداران فرقه کم نمی کند، دو رهبر کرد، قاضی محمد و ملا مصطفی بارزانی از این رویداد به تلخی و خشم یاد می کنند:

«سرهنگ عطایی گفت آخرین سؤال: آیا راستی خودت نرفتید یا ملامصطفی نخواست تو را با خودش ببرد و تو با او باشی؟
قاضی محمد : سرهنگ به تو هم بگویم تو هم اهانت نکنی؟ یعنی چه راستش را بگویم ! نه من به کجا می روم اینجا خاک کردستان است پدر و پدربزرگانم در اینجا زندگی کرده اند, من پیشه وری زن صفت نیستم خاک و ملتم را رها کنم؟!
» (3)

ملامصطفی بارزانی پس از اینکه دیگر امیدی به ایستادگی ندید، با جنگجویانش از مهاباد بیرون رفته به کوه زد و بسوی ارس گریخت. ابو الحسن تفرشیان، نویسنده کتاب "قیام افسران خراسان" می نویسد:
«... یادم هست موقعی که او را دیدم، مثل پیامبری در میان افرادش ایستاده،بینشان فشنگ تقسیم می کرد. موقعی که مرا دید به طرفم آمد و گفت: من پیشه وری نیستم، پناهیان هم نیستم که در موقع صلح رئیس ستاد ارتش باشم و در موقع جنگ ناگهان سر از باکو در بیاورم. من هستم و این تفنگم... نوکر هیچ قدرت و هیچ حکومتی نیستم، نه انگلیس نه آمریکا و نه روس... من فقط نوکر ایل بارزان هستم، نوکر امت خودم هستم ...»

من در اینجا بدنبال این نیستم که در باره رهبران این دو جنبش داوری کنم، همچنین بر آن نیستم که بگویم کدام یک راه درست را برگزیدند، قاضی محمد مانند یک قهرمان کشته شد، ولی هیچکس نمی تواند بگوید او راه درست را برگزید، یا پیشه وری. ولی آنچه که در یاد مردم می ماند، نه بررسی خردگرایانه و آماجگرا، که راستی و یکرنگی رهبران است. من خود بیاد دارم که در کودکی بارها و بارها از پشت در بسته گفتگوی پدرم را با میهمانانش در این باره می شنیدم، پیشه وری هر چه بود، قهرمان نبود. مردم آذربایجان با همه دستآوردهایی که در آن یکسال بهره آنان شده بود، هرگز نتوانستند آن گریز زبونانه را بر سران فرقه ببخشند، بر کسانی که یک سال در گوش مردم خوانده بودند: «اؤلدو وار، دؤندؤ یوخ / مرگ هست، بازگشت نیست!» ولی دو روز پیش از آنکه مرگ یا همان ارتش شاهنشاهی بدروازه های تبریز برسد، خود را با همسر و فرزند و کاچالِ خانه به آنسوی ارس رسانده بودند.

نادیده گرفتن دستآوردهای فرقه در آذربایجان، برخورد گزینشی با تاربخ خواهد بود. در آن یک سال پر تنش کارهای بسیاری در آذربایجان انجام گرفتند که باید آنها را بزیر ریزبین گذاشت و بررسی کرد. شوربختانه درست بر سر این بزنگاه است که هم دوستان و هم دشمنان فرقه به بیراهه می روند و دادگری را از یاد می برند. از یک سو کسانی که فرقه دموکرات را دست نشانده و گوش بفرمان استالین و باقراُف می دانند، به هیچ روی نمی خواهند بپذیرند در آن یک سال در آذربایجان کارهایی انجام گرفتند که بسیار پیشتر از آن می بایست در سرتاسر ایران انجام می یافتند. از دیگر سو شیفتگان فرقه نیز از یاد می برند که گذشته از آماجها و خواسته های فرقه چیان، استالین و باقراُف تنها بدنبال نفت شمال نبودند و اگر می توانستند، آذربایجان را برای همیشه از ایران جدا می کردند و در این راه دریافتنی است که می بایست به مردم آذربایجان سردر باغ سبز نشان می دادند و آنان را خرسند می گرداندند تا مانند دهه های پیش از آن سر به شورش بر ندارند. دکتر براهنی می نویسد:
«آيا او [پیشه وری]نبود كه در بازگشت به تبريز نخستين كنگره ي ملي آذربايجان را براي تحقق شوراهاي ايالتي و ولايتي تشكيل داد؟‌ آيا او نبود كه نخستين بار به زنان حقوق مساوي با مردان داد. آيا او نبود كه در طول يك سال با دست خالي يك ولايت به آن بزرگي را از شر لومپن ها، چاقوكش ها، دزدان سرگردنه، مفتخورها، گردن كلفت ها و زمين خوارها نجات داد؟ آيا او نبود كه مشروطيت را در آذربايجان به صورت عيني پياده كرد؟ آيا او نبود كه پدر همه ي بچه هاي تبريز، دوست همه كارگران و دهقانان، و مسئول سلامت و امنيت سراسر منطقه اي به آن بزرگي بود؟ و آيا براي كوبيدن دمكراسي در آذربايجان، و از بين بردن اميد و آرزو در ميان مردم منطقه اين قوام و استالين نبودند كه دست به دست هم دادند تا نخستين حركت انقلابي كارگران و دهقانان را در آذربايجان نقش بر آب كنند؟ ... آيا او نبود كه دومين شهر بزرگ كشور، يعني تبريز را شبانه آسفالت كرد؟ آيا او نبود كه دومين دانشگاه كشور را به وجود آورد؟‌ آيا او نبود كه بين مردم مي گشت و از كسي واهمه نداشت؟ و او نبود كه جز جنايتكاران و متجاوزان به عنف به بچه ها و زنهاي مردم، كسي را تنبيه نكرد؟ آيا او نبود كه تئاتر، موسيقي و ادبيات منطقه را به صورت رسمي رواج داد؟»

دکتر براهنی در چارچوب همین شیفتگی است که از یاد می برد، دستان پیشه وری چندان هم تهی نبودند، به گواهی دکتر جهانشاهلو افشار و جمیل حسنلی پول و خواروبار دست و دلبازانه از باکو می رسید و در سرزمینی که پر بود از سربازان ارتش سرخ و کارمندان کا. گ. ب. نه تنها " لومپن ها، چاقوكش ها، دزدان سرگردنه، مفتخورها، گردن كلفت ها و زمين خوارها"، که مردم کوچه و بازار نیز یارای آنرا نداشتند که سرسوزنی از آنچه که فرقه فرمان می داد، سربپیچند. افسوس که تاکنون بررسی جداگانه ای در باره آزادیهای سیاسی در حکومت یکساله فرقه انجام نگرفه است تا بدانیم جایگاه آنها در آن روزگار چه گونه بوده است. دکتر براهنی اگرچه بدرستی از پیوند شوم قوام و استالین سخن می راند، ولی باز هم از سر همان شیفتگی ژرفش از یاد می برد این خود پیشه وری بود که پیشاپیش با بریدن از ایران و پیوستن به سرزمین شوراها، استالین و باقراُف را فرمانروای بی چون و چرای سرنوشت خود کرده بود (اینرا خود پیشه وری هم پس از شکست فرقه و گریز به باکو رودرروی باقراُف گفته بود، ولی افسوس که کار از کار گذشته بود)، پیشه وری جایگاه خود را به نام رهبر یک جنبش ایرانی تا بدانجا فروکاسته بود که ماندن و رفتنش به یک چرخش انگشت استالین بند بود، تا بشود، آنچه که می بایست می شد. سرنوشت پیشه وری یادآور آن زبانزد پارسی است که می گوید:

هر که گریزد ز خراجات شهر
بارکــش غـــــول بیابان شود!

آسفالت خیابانها و ساختن دانشگاه و تأتر و نمایش برای ارزیابی کارنامه یک جنبش، سنجه های خوبی نیستند. نخست آنکه بدون کمک و پشتیبانی همه سویه شورویها که بدنبال دلربائی از مردم آذربایجان بودند، این همه شدنی نمی بود، دیگر آنکه انجام چنین کارهائی بخودی خود گویای هیچ چیزی در باره یک چهره تاریخی نیست. اگر ما ایران سال 1300 و ایران 1320 را کنار هم بگذاریم و دست به همسنجی آنها بزنیم، خواهیم دید که رضاشاه با همه خودکامگی اش چه دستآوردهای شگرفی را برای ایران به ارمغان آورده است و گذشته از این که او را دوست می داریم یا دشمن، ایران نوین را پس از گذر از سده های سیاه و تاریکش بنیان گذاشته است. ولی همانگونه که در پاسخ دکتر براهنی نیز نوشتم، من نمی توانم برای رضاشاه هورا بکشم، که درد من درد آزادی است!

هیتلر و رژیم نازی از دل ویرانه های کشوری شکست خورده و ویران شده سربرآوردند. آلمان نازی بسال 1939 آنچنان نیرومند و پیشرفته بود که جهانی را به نبرد خوانده بود و ای بسا اگر هیتلر نیروهایش را در جنگی فرسایشی با شوروی زمینگیر نمی کرد، اروپا را یارای ایستادگی در برابر ارتش او نمی بود و امروز با اروپائی دیگر روبرو می بودیم. زبانزد "هیتلر هم اتوبان ساخت" امروزه در آلمان و در جایی بکار می رود که کسی بخواهد دست به ارزیابی یک چهره و یا جنبش، با نگاه به دستآوردهای روبنائی آن بزند. این، ولی همه آنچیزی نبود که نازیها برای آلمان به ارمغان آوردند. برای نمونه در یازدهم فوریه 1933 آدولف هیتلر فرمان به "سَواره سازی" ملت آلمان داد. از بیست و هشتم ماه می 1937 هر کارگر آلمانی می توانست با پرداخت پنج مارک در ماه یک خودروی چهار سرنشینه بخرد، فولکس واگن یا "خودروی ملی" چشم به جهان گشوده بود. این تنها یکی از هزاران نمونه بود، زیرساخت استوار اقتصادی آلمان (از اتوبان و راه آهن گرفته تا راههای هوایی و دریائی و فنآوری ویژه آنها) که پیشرفت شگفت انگیز این کشور را پس از جنگ شدنی کرد، یادگار همان سالهای سیاه فرمانروائی نازیها بود. آیا هیچ انسان خردمند و آزاده ای حتا در جهان پندار نیز می تواند دمی به این بیندیشد که در باره هیتلر و نازیها با نگاه به اتوبانها و کارخانه ها و "خودروی خلق" و بویژه ساختن کشوری که یارای جنگ با همه اروپا را داشت، از کشوری شکست خورده، ویران، خوار و زبون شده و ورشکسته، داوری کند؟ سخن از همسنجی فرقه با نازیها نیست، سخن از به چالش کشیدن اینگونه نگاه است، ویادآوری هزار باره این نکته که پیشه وری و فرقه اگر جادوگر هم می بودند، بدون کمک و پشتیبانی همه سویه استالین و باقراُف حتا یک چوب کبریت هم نمی توانستند در آذربایجان دهه بیستِ ایران بسازند.

به فرقه و دستآوردهای آن با این رویکرد باید نگریست. قبیله گرایان ما ولی این همه را نمی توانند دید و درست بمانند بنیادگرایان شیعه، که هزار و چهارصد سال است برای آماده باش هرروزه نیروهای خود و دمیدن در آتش کینه به "یزیدیان" یاد عاشورا را زنده نگه می دارند و گریه می کنند و بر سروسینه خود می کوبند و گاه نیز سر خود را به تیغ شمشیر می شکافند، 21 آذر را عاشورای خود می دانند.
در آئینهای سوگواری محرم، همه بازیگران بخوبی شناخته شده اند، "اشقیاء" کسانی هستند که بر حسین و خاندان او ستم روا داشتند و او یارانش را –اولیاء را- به بیداد کشتند. این جهانبینی "مانوی" و بخش کردن سختگیرانه جهان و پدیده ها به نیک و بد، خود را بویژه در آئین نمایشی تعزیه نشان میدهد. در اینجا نیز مرز میان اردوی "اولیاء" و اردوی "اشقیاء" تیزتر از لبه شمشیر است. بُنمایه اندیشه "خودی و ناخودی" که بر همه اندیشه های بنیادگرا، چه از گونه قبیله گرایانه اش و چه از گونه پان شیعیستی اش سایه افکنده است، حتا در دستگاههای موسیقی که خوانندگان تعزیه در آنها می خوانند، خود را نشان می دهد، اولیاء در دشتی و شور و گاه شوشتری می خوانند و اشقیاء در چهارگاه و مخالف سه گاه.

برخورد قبیله گرایان به رخدادهای یکساله حکومت فرقه نزدیکی های بسیاری با این نگاه دارد. "اشقیاء" رژیم شاه، ارتش، و قوام السلطنه اند. "اهل کوفه" کسانی هستند که در هراس از جدائی آذربایجان به فرقه پشت کرده بودند و شوینیسم فارس که کُدی پنهان برای پارسی زبانان است، همان "یزیدیان"، در این میان تنها جای یک "زیارتنامه" تهی است، که آنرا نیز نوشته های سرتاسر ستایش قبیله گرایان پر می کند. با این همه جامه "قربانی" به هیچ روی بر تن پیشه وری و فرقه راست نمی ایستد، اگر در روز دهم محرم حسین و یارانش یک به یک تا واپسین مرد کشته شدند، "اولیاء" قبیله گرایان دو روز پیش از آنکه دشمن به دروازه های تبریز برسد به آنسوی ارس گریختند و پیروان خود را به دم تیغ بیدریغ "اشقیاء" سپردند. رهبران حزب دموکرات کردستان اگرچه جنگ را باختند، ولی برای همیشه در دل مردم کردستان آرام گرفتند، بویژه قاضی محمد که با بگردن گرفتن مسئولیت همه آنچه که در آن یکسال در جمهوری مهاباد رخ داده بود، و دلیری بی مانندش در دادگاه، جان بسیاری از همرزمانش را از مرگ ناگزیر رهایی بخشید (4). رهبران فرقه دموکرات آذربایجان ولی نه تنها جنگ را باختند، بلکه همان اندک همدردی برجای مانده در دل مردم آذربایجان را نیز با گریزشان به آغوش پدر راستین فرقه، ميرجعفر باقراُف، از دست دادند، بدینگونه پیشه وری که از برجسته ترین و فرهمندترین چهره های روزگار خود بود، نه تنها جان بر سر دوستی با اهریمن گذاشت، که نام خود را نیز برای همیشه به ننگ همکاری با دشمن آلود، اینکه آیا او براستی خواهان این همکاری بود، ویا در روند پیشرفت رخدادهای حکومت یکساله از آن ناگزیر شد، رازی است که شاید هیچگاه از پرده بیرون نیفتد، همین اندازه دانسته است که مردم آذربایجان دیگر هرگز او و فرقه را نبخشودند و سرنوشت آنان همان شد که امروز نیز هست، یک نام، یک یاد.

کوتاه سخن، تجربه حکومت یکساله فرقه دموکرات، گنجینه ژرفی برای واکاوی و کنکاش جنبش آزادیخواهی در ایران است، تا مشتی از خروار آورده باشم، باید بررسی کرد که چرا دادن حق رأی به زنان در آذربایجان دهه بیست هیچ بگومگویی را برنیانگیخت، ولی همین کار در دهه چهل کار را به زدوخوردهای خیابانی و کشته ها و زخمی های بیشمار کشانید؟ تاریخ فرقه و سرگذشت پیشه وری را تنها با این رویکرد باید واکاوید، آنچه که قبیله گرایان به آن دست میزنند، کاریکاتور غم انگیزی از عاشورای حسینی است، که "اولیاء" آن جانشان را برداشتند و گریختند، تا فرهیخته ترینشان بدست کسانی کشته شود که تا هفت ماه پیش از آن دست در دست او در کوچه های تبریز گام می زدند. اولیائی که با یاد آنان تنها می توان آتش کینه سینه زنان خودی را به "فارسها" و "زبان فارسی" حتا "ایران" تیزتر کرد، کسی که به فرقه شیفتگی کورکورانه نداشته باشد، حتا یک چکه اشک را هم از این "اولیاء" دریغ خواهد داشت.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
1. فراز و فرود فرقه دموکرات آذربایجان، جملی حسنلی برگهای 17 تا 33. اگرچه قبیله گرایان در برابر این کتاب فریاد برمی آورند که منصور همامی تنها برداشت خود را از این کتاب نوشته و "ترجمه او مملو از غرض ورزی و تحلیلهای منفی" است، ولی سندهای بکار رفته در این کتاب بخودی خود گویای همه چیز هستند و سخن نیز در اینجا بر سر همین "سند"هاست و نه برداشتی که هر خواننده ای از آنها دارد.
2. صورت مسئله آذربایجان؟ حل مسئله آذربایجان؟ دکتر رضا براهنی، 16 خرداد 85، تورونتو
3. متن کامل اسرار محاکمه قاضی محمد و صدر و سیف قاضی، ویژه نامه «تاج کیانی» ویژه ستاد ارتش، نوشته سروان کیومرث صالح
4. قاضی محمد پس از دیدار با باقراُف در زمستان سال 1324 و بدرخواست او نام کومه له ژیانی کورد را به حزب دموکرات کردستان تغییر داد، اگرچه هم امروز نیز بر این فرمانبرداری خرده گرفته می شود، ولی پایان کار قاضی وایستادگی اش این گناه او را از یادها برده است. در اینباره بنگرید به: "ئاله کوک (برگ سبز)، غنی بلوریان" و همچنین " مختصر تاريخ کرد، درک، کينان، ترجمه ابراهيم يونسی"

۱۳۸۶ شهریور ۱۲, دوشنبه

زبان مادری و کیستی ملی - سیزده


13. قره باغ، فلسطین قبیله گرایان

«قره باغ بیزیم دیر، بیزیم اولاجاق / قره باغ از آن ما است، آز آن ما خواهد شد». این شعاری است که قبیله گرایان در همه گردهمایی های خود سر می دهند. پیشتر بارها در باره همانندیهای قبیله گرایان و دینفروشان نوشته ام و می خواهم اینبار با واکاوی یکی از گفتمانهای این گرایش، به این همانندی بپردازم. همسالان من بخوبی بیاد دارند که یکی از گفتمانهای برجسته جنبش اسلامگرائی بنیادگرا، که امروزه با شناخت بیشتر از آن باید آنرا پان اسلامیسم-پان شیعیسم نامید، گفتمان ستیز با اسرائیل بود، که خود آنرا "مبارزه با صهیونیسم و دفاع از مبارزه مشروع ملت مظلوم فلسطین" می نامیدند. جنبشهای بنیادگرا هماره نیازمند دشمن رودررویند و تا بتوانند هواداران خود را همیشه در آماده باش نگاه دارند، قره باغ و گفتمان ارمنی ستیزی نیز از این نگرگاه است که باید واکاویده شود: کشور نوبنیادی بنام "ارمنستان" در سرزمینهای مقدس "ملت تورک" بدست دشمنان این ملت که "روسیه و انگلستان" باشند، پایه گذاری شده و اکنون به این نیز بسنده نکرده و بخش دیگری از خاک ملت تورک را (نزدیک به یک چهارم خاک آذربایجان را) به اشغال خود درآورده است. اگر بجای ارمنستان "اسرائیل"، بجای ملت تورک "امت اسلام" و بجای قره باغ "اراضی اشغالی فلسطین" را بگذاریم، آنگاه این همانندی چهره آشکارتری بخود خواهد گرفت. می ماند رژیم ایران، که اگر شاه و رژیم او از سر "عرب ستیزی" پشتیبان اسرائیل بودند و به فلسطینیان از پشت خنجر می زدند، جمهوری اسلامی نیز (که به گفته قبیله گرایان پان فارسیست است) از سر "ترک ستیزی" پشتیبان ارمنستان (که گویا مردمانش آریائی اند) و دشمن آذربایجان است! و بدینگونه قبیله گرایان با یک دنباله روی کودکانه از جنبش پان شیعیستی خمینی که جمهوری کشتار و سرکوب از دل آن سر برآورد، می خواهند گام بگام به همان راهی بروند که همتایان اسلامگرایشان پیموده اند و یکبار دیگر نشان دهند، این سخن من، که بارها گفته ام اینان خواهان یک جمهوری اسلامی (کمی پررنگتر یا کمرنگتر) هستند، که زبان رسمی اش ترکی باشد، بیراهه نیست.

برای واکاوی این گفتمان باید نخست به سیاستهای جمهوری اسلامی بپردازیم. دینفروشان اگر در سالهای نخستین پس از خیزش بهمن پنجاه و هفت پروای دین و بی دینی دیگران را داشتند و نزدیکی و دوری نیروها به اسلام را سنجه ای برای داوری در باره آنها می دانستند، پس از چند سال – بمانند هر نیروی سرکوبگر دیگری – دریافتند که دوست یا دشمن، نامی است که تنها و تنها در پیوند با "قدرت" باید بکار برده شود. "چیستی" یا ماهیت این رژیم و واژه ای که بتوان با آن همه کنشها و واکنشهای آنرا ریشه یابی کرد، "پان شیعیسم" و پایبندی به ولایت مطلقه فقیه است. یعنی اگر بتوان ریشه سرکوب زبانی و فرهنگی را در "پانفارسیست" بودن این رژیم، جُست، آنگاه قبیله گرایان باید بگویند سرکوب سُنّیان، بهائیان، مسیحیان، یهودیان، بی دینان، همجنسگرایان، و بیش و پیش از هر چیزی سرکوب و خوارشماری همه سویه زنان را چگونه می توان به "پانفارسیسم" پیوند داد؟ از سوی دیگر اگر چیستی پان اسلامیستی-پان شیعیستی این رژیم را بپذیریم، خواهیم دید که این چیستی همه گفتمانهای سرکوبگرانه بالا را در خود گردآورده است. بدیگر سخن، با این نگاه به جمهوری اسلامی هم می توان ریشه زن ستیزی آنرا دریافت، هم ریشه یهودی ستیزی آنرا و هم ریشه پایفشاری آنرا بر نابرابری زبانی و فرهنگی، چرا که چنین اندیشه ای، چیزی جز "توحید" را نه تنها در نگاه به آفریدگار جهان، که در نگاه به بافتار و ساختار جامعه نیز برنمی تابد و خواهان کشوری است که در زبان و کردار و اندیشه "واحد" باشد، سیاستهای این رژیم چیزی جز بازگوئی واپسگرایانه "توحید" در میان مردم نیست، توحیدی که در سایه آن می توان سالیان دراز بر تخت فرمانروائی نشست و هر ساز ناکوکی را شکست و هر صدای ناهمخوانی را خفه کرد.
پس کمک جمهوری اسلامی به این یا آن نیروی بیگانه و به این یا آن کشور همسایه تنها در این چارچوب می توان دریافت. برای نمونه اگر "فارسگرائی" راهبرد جمهوری اسلامی در گزیدن همپیمانانش می بود، می بایست دولت در جنگ درونی افغانستان به یاری جنبش تاجیکی "اتحاد شمال" برهبری شادروان احمدشاه مسعود می شتافت، که پارسی گوی بود، و نه به یاری گلبدین حکمتیار، که هم پشتون بود و هم شیعه ستیز. آنچه که دینفروشان را به چنین کاری واداشت، نه تاجیک ستیزی بود و نه پشتون پروری. نخست آنکه دولت ربانی و احمد شاه به جنگ با حزب وحدت اسلامی برهبری مزاری (شیعه هزاره) برخاسته بود و اینکار مزاری را خواه ناخواه در کنار گلبدین حکمتیار، دشمن دیگر ربانی جای می داد، و از دیگر سو رهبری جمهوری اسلامی در افغانستان بدنبال همسایه ای دست آموز و گوش بفرمان می بود و شیر پنجشیر با همه کاستیهای کارش، فرماندهی آزاده بود و نمی توانست فرمانبردار جمهوری اسلامی باشد، پس چنین شد که هم نیروهای احمدشاه مسعود و هم نیروهای دیگر گروهها و حزبها چنان فرسوده شدند، که طالبان کابل را بسادگی گرفتند و احمد شاه مسعود را به تنگه پنجشیر راندند و حکمتیار را به ایران گریزاندند، به کشوری که تا سرنگونی طالبان در آن میزیست.
این تنها یک نمونه بود، ساختن دهها مسجد و دبستان و دبیرستان و درمانگاه در باریکه غزه و برای مردم "سُنّی" فلسطین از رژیمی سر می زند که در پایتخت آن برای نمونه "یک" مسجد نیز برای نزدیک به یک میلیون سنی نیست که بتوانند در آنجا آئینهای دینی خود را بجای آورند. همین رژیم از آنجایی که دست دریوزگی اش همیشه بسوی روسیه دراز است، در برابر کشتار ددمنشانه مردم ستمدیده – و مسلمان - چچن دم برنمی آورد. پس راهبرد جمهوری اسلامی در گزینش دوستان و دشمنانش هر چه باشد، نه فارسگرائی است و نه تُرکستیزی!

به قره باغ بازگردیم، به "فلسطین ِ" قبیله گرایان. در باره جنگ قره باغ کوهستانی (به ترکی داغلیق قاراباغ یا یوخاری قاراباغ، به ارمنی آرتساخ) بسیار نوشته شده است. تا آنجا که به تاریخ ایران بازمی گردد، می دانیم که رهبران این منطقه (خانات) ارمنی نشین در جنگ نخست ایران و روس به ارتش ایران پشت کردند و زمینه شکست ایرانیان را پدید آوردند. با این همه نگاهی گذرا به گذشته این سرزمین پس از جدائی آن از ایران در پیمان گلستان، بی گمان بکار نوشتار پیش رو خواهد آمد:

پس از پیروزی کمونیستها در روسیه تزاری، ارمنستان و آذربایجان هردو قره باغ را از آن خود دانستند. در پی درگیریهایی چند کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی در جولای 1921 آنرا "بخش خودگردان نوگورنی کاراباخ" نامید و در سال 1923 به جمهوری آذربایجان داد. از آن پس قره باغ تا دهه شصت میلادی در آرامش بسر می برد، ارمنیها از نابرابری برپا شده بدست دولت آذربایجان ناخشنود بودند، بویژه که بهره جمعیتی آنان در روندی آهسته ولی پیوسته رو به کاهش بود و در همین راستا شمار آذربایجانیها (از ترکزبان گرفته تا تالش و لزگی و کُرد) افزایش می یافت و بافت جمعیتی قره باغ را به زیان ارمنیان دگرگون می کرد. (از %93 در سال 1926 به %77 در سال 1989) ناخرسندی ارمنیان درگیریهای پراکنده ای را در پی داشت که بزودی به آرامش گرایید. در سالها پایانی دهه هشتاد، زخم کهنه بار دیگر سرباز کرد. در آذربایجان، که بخشی از مردم آن ارمنی و یا ارمنی تبار بودند، نیروهای تندروی پان ترکیست رفته رفته از نهانگاههای خود بیرون می آمدند و در پناه گلاسنوست و پروسترویکای گورباچف چهره می نمودند، یکی از این چهره ها "ابوالفضل قدیرقولو اوغلو علیف" بود که ما او را بنام ابوالفضل ائلچی بی (ایلچی بیگ) می شناسیم. ائلچی بی در سال هشتاد و هشت به رهبری "جنبش خلق آذربایجان" رسید که در سال هشتاد و نُه نام "جبهه خلق آذربایجان" (1) را بر خود نهاد. از ترکیه چهره های تندروی پان ترکیست و بویژه گرگهای خاکستری به جمهوری آذربایجان سرازیر شدند، تا به همنژادان خود یاری برسانند. درگیری میان پان ترکیستها (که درست مانند قبیله گرایان ما ارمنی را دشمن ترک می دانند) و شهروندان ارمنی آذربایجان آغاز شد. این درگیریها که نخست در بیرون از مرزهای قره باغ رخ می دادند و پراکنده بودند، در شبهای بیست و هشتم و بیست و نهم فوریه سال 1988 گسترش، یا بهتر بگوییم ژرفای دیگری یافتند: شهر سومقائیت در سی کیلومتری باکو از ارمنیان "پاکسازی" شد، بسیاری کشته شدند و بسیاری نیز به ارمنستان و قره باغ گریختند. پاکسازیها رفته رفته گسترده تر شدند، به گونه ای که گاری کاسپاروف، قهرمان شطرنج جهان که از مادری ارمنی (کلارا شاگِنوونا کاسپاریان) و پدری یهودی (کیم موئیسیه ویچ واین اشتاین) در قره باغ زاده شده بود و در باکو می زیست، بسال 1990 این شهر را برای همیشه بدرود گفت.

در ارمنستان نیز کارها کمابیش مانند آذربایجان پیش میرفت، برپائی کمیته قره باغ برای بازپس گیری این استان خودگردان که بیشینه مردمانش ارمنی بودند، تنها یکی از این واکنشها بود. در ارمنستان نیز آذریها به همان سرنوشتی دچار شدند که ارمنیها در آذربایجان بدان دچار شده بودند؛ سوسیالیسم و کمونیسم دیگر گیرایی نداشتند، روزگار میدان را هم در آذربایجان و هم در ارمنستان به ناسیونالیسم و نژادپرستان تندرو سپرده بود.

دهه نَوَد آغاز شد، بزرگترین کشور جهان، "اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی" فروپاشید و از دل آن در اوت و اکتبر سال 1991 دو کشور نوین پای به پهنه گیتی گذاشتند؛ ارمنستان و آذربایجان. در نخستین گزینش سراسری و "آزاد" در آذربایجان ابوالفضل ایلچی بیگ رهبر "جبهه خلق اذربایجان" رئیس جمهور شد و در ارمنستان لئون تِر-پتروسیان، رهبر "جنبش ملی ارمنستان"؛ جنگ دیگر گریزناپذیر شده بود.

آنچه که پس از آن رخ داد، نمایشنامه غم انگیزی بود که نویسندگانش نژادپرستان ارمنی و آذری، و بازیگرانش مردم بیگناه و بی پناه هر دو ملت بودند. اگرچه از همان آغاز درگیریها هر کس گناه آغاز جنگ را بر گردن آندیگری می انداخت و خود را قربانی و دشمنش را دژخیم می نامید، راستی را این است که جنگجویان و سربازان ارمنی و آذری، در کشتار بیگناهان و تبه کاری هیچ چیزی از یکدیگر کم نداشتند. اگرنژادپرستان آذری سومقائیت را در کارنامه خود داشتند، نژادپرستان ارمنی نیز در خوجالی و آغدام روی آنان را سپید کردند. هردو سوی این درگیری فیلمها و عکسهای فراوانی از دژخوئی ها و ددمنشیهای سوی دیگر در دست دارند و از بیگناهی خود، تنها بیخردان می توانند سخنانی این چنینی را باور کنند، در جنگی که نژادپرستان هیزم کشانش باشند، تنها مردمند که بی گناهند و قربانی.

به داستان سرائیهای قبیله گرایان بازگردیم. ابوالفضل ایلچی بیگ دستمزد پشتیبانیهای نیروهای فاشیست ترکیه را با برگزیدن "اسکندر مجیداوغلو حمیداُف" (رهبر شاخه آذربایجانی سازمان گرگهای خاکستری و دوست نزدیک "آلپ ارسلان تورکش"، بنیانگزار این سازمان در ترکیه) به وزارت کلیدی داخله، داد. در باره روسیه، باید گفت که بر زبان آوردن سخنانی چون: «اگر تا اکتبر امسال یک ارمنی در باکو مانده باشد، ما او را در میدان شهر بدار خواهیم آویخت» و همچنین کینه ژرف ایلچی بیگ از روسها (که خود را پیشتر از آن نیز نشان داده و او را بسال 1975 بزندان افکنده بود) و بدتر از همه نزدیکی بی پروا و آشکارای او به نیروهای فاشیستی ترکیه، و بویژه پافشاری بر بیرون راندن هرچه زودتر نیروهای روسی از آذربایجان، روسیه زخمی از فروپاشی امپراتوری سرخ را که اکنون از گسترش ناسیونالیسم ترک نیز می ترسید، به دشمنی با آذربایجان کشانید. در باره ایران ولی داستان چیز دیگری بود: ایلچی بیگ که از سویی دل به سخنان درون تُهی تندروهای ترکیه (که گروهی از آنان مانند حزب جنبش ملی آلپ ارسلان در خود ترکیه نیز ممنوع شده بودند) خوش می داشت و از دیگر سو گمان می کرد ایران نیز دیر یازود به سرنوشت شوروی دچار خواهد شد، هیچ تلاشی در پنهان کردن گرایشهای ایران ستیزانه خود نمی کرد. برای نمونه او در گفتگویی با خ. بهادر در دوازدهم سپتامبر 1991 که در روزنامه آزادلیق چاپ شد باز شدن مرز میان ایران و آذربایجان را گامی درست در راستای پایان دادن به "حسرتی" نامید، که شمال و جنوب آذربایجان 174 سال است در آن می سوزند. او همچنین پیشگوئی کرد که ایران تا سال 1998 از هم خواهد پاشید (ایلچی بیگ در سال 1998، دو سال پیش از مرگش در ترکیه، به ایرانیان چهار سال دیگر نیز بخشید و سال 2002 را سال فروپاشی میهنمان نامید!). برای آنکه نشان دهم ایلچی بیگ در ایران ستیزی خود تا بکجاها پیشرفته بود، فرازهایی چند از سخنان او را در دهه پایانی زندگانیش در اینجا می آورم:

1993، گفتگو با روزنامه نگاران در آنکارا (پس از سرنگونی):
«هفتاد میلیون ترک ترکیه و چهل میلیون ترک آذری باید به هم بپیوندند و کشوری یکسدو ده میلیونی برپا کنند و به جهانیان بگویند که بدون بازی دادن این کشور، هیچکاری در این منطقه شدنی نیست».

1994، سخنرانی برای مردم اردوباد:
«ما بخش نخست جنبش آزادی خود را پشت سر گذاشته و بخش دوم آنرا آغاز کرده ایم. در آینده نزدیک دخالت روسیه در آذربایجان از این نیز کمتر خواهد شد و جوانان از بند امپریالیسم روس رهاشده آذربایجان، برجای نخواهند نشست و همه تلاش خود را در جنوب آذربایجان بکار خواهند زد. آن زمان ایران با یک مشت تبریز تارومار خواهد شد. چرا که ایران امپریالیسم شوروی نیست و یارای ایستادگی در برابر بیش از سی میلیون تورک را در آذربایجان جنوبی نخواهد داشت ...»

1996، گفتگو با روزنامه "موخالیفت"، سی ام مارس:
«... دشمنی (ایرانیان) دنباله خواهد داشت. جبهه خلق آذربایجان تشکیلاتی است که در راه آزادی و استقلال آذربایجان جنوبی مبارزه می کند. ... دوم اینکه من خود را هم تبریزی و هم باکوئی می دانم، هم گنجه ای و هم شماخی و هم قزوینی، میهن من آذربایجان یکپارچه است ... پس از آزادی آذربایجان جنوبی، قره باغ را نیز آزاد خواهیم کرد».

همانجا:
«این میهن یکی شدنی است و اگرچه امروز بدست فارسها و روسها افتاده است، این میهن از آن منست و آنرا بزور هم که شده از دست آنان بدرخواهم آورد».

باز هم همانجا:
«ر. قلی اُف یکبار گفته بود، گویا من گفته ام [پرچم آذربایجان را در تبریز برخواهم افراشت]. من چنین نگفته ام که آنرا خود برخواهم افراشت. من گفته ام این پرچم در تبریز برافراشته خواهد شد. آنرا یک مرندی، تبریزی، گنجه ای و برده ای هم می تواند برافرازد. من چنین کسی را در آغوش خواهم فشرد و او برادر من خواهد شد. ولی اگر آن پرچم را من خود برافرازم، بزرگترین خوشبختی و شرف من خواهد بود».

1998، گردهمائی (قورولتای) جبهه خلق، یازدهم مارس:
«شکستهای ما در نبردمان با ارمنیان در دهه های ۸۰ و ۹۰ ریشه در دوپاره شدن آذربایجان داشته است. البته آزادی جنوب تنها در راستای رودررویی با ارمنی ها نیست.این پُرسمان سرنوشت ما به نام یک ملت است. یکپارچگی و همبستگی، حق ملت ماست. این حقی است که خدا آن را بما داده است. این یک رویا، یک آرزو و یک آرمان است که از هستی ملی مان برمی خیزد. ... این پاسخ ماست به کسانی که می گویند:[ما نتوانستیم قره باغ را باز پس بگیریم اما شما سخن از برافراشتن پرچممان بر فراز تبریز می زنید؟]: ما اگر می خواهیم قره باغ را آزاد کنیم، می بایست نخست تبریز را آزاد کنیم. برای نجات قره باغ، نخجوان، زنگیلان، کلب اجار، قبادلی، آغدام، فیضولی و جبرالی، ما می بایست تبریز را رهائی بخشیم».

ایران، چه با جمهوری اسلامی و چه با یک رژیم دموکرات و مدرن، باید با چنین کسی چه می کرد؟ آیا قبیله گرایان برآنند که براستی رهبران ایران باید دست دوستی بسوی کسی دراز می کردند که سودای جدائی بخشی از خاک کشورشان را در سر می پرورد و هیچ تلاشی نیز برای پرده پوشی آماجهایش نمی کرد؟ آیا آنان باید با فرستادن سازوبرگ جنگی به یاری ارتشی می شتافتند که میخواست پس از رهائی از درگیری قره باغ از ارس بگذرد و پرچم جمهوری آذربایجان را در تبریز برافرازد؟
در کنار چنین سخنان ایران ستیزانه ای، ارتش آذربایجان سنگر به سنگر قره باغ را به نیروهای ارمنی، که ساز و برگشان از روسیه می آمد، وامی گذاشت. پایورزی ایلچی بیگ و پیرامونیان او مانند حمیداُف بر کیستی "ترکی-اوغوزی" ملت آذربایجان و اندیشه های پان ترکیستی، بازتاب خوبی در میان سربازان لزگی و کرد و تالشی و آوار نداشت. این چنین شد که آذریها خود بر رهبر بی خردشان، که در میانه جنگی سخت و نابرابر هر آنکه را که می شد به دشمنی فراخوانده بود، برشوریدند. در تالش علی اکرم همت اُف جمهوری خودگردان تالش را برپا کرد و در گنجه نیز سرهنگ صورت حسین اُف بر ایلچی بیگ شورید و دست به کودتا زد، ایلچی بیگ در میانه جنگی که امیدی به پیروزی در آن نبود، اکنون میان گازانبر دو دشمن درونی نیز به بند افتاده بود. سرنگونی دولت او در ژوئن 1993 را باید گونه ای رهائی، هم برای او و هم برای ملت آذربایجان بشمار آورد. یکسال پس از آن و در ماه اکتبر جنگ قره باغ پایان یافت، ارمنستان بیش از یک چهارم خاک آذربایجان را در دست خود نگاه داشت، آوارگان آذری به سوی باکو و دیگر شهرها سرازیر شدند و قره باغ خود را یک کشور مستقل خواند.

جنگ قره باغ، زائیده گسترش اندیشه های نژادپرستانه در هردو کشور همسایه آن بود، نه رهبران ارمنی و نه رهبران آذری نمی توانند خود را بیگناه بدانند. اما تا آنجا که به ما ایرانیان باز می گردد، راهکار درست یک کشور همسایه در میانه چنین درگیریهایی "بی یکسویگی کُنش گرانه" است، یعنی بکار بردن همه تلاش برای کاستن از رنج و درد مردمانی که ناخواسته در میانه میدان و در تیررس جنگ افروزان جای گرفته اند، و خاموش کردن آتش جنگ. چشمداشت چنین راهکاری از جمهوری اسلامی البته که بیهوده است، اما از آن بیهوده تر و بیخردانه تر، چشمداشت یاری رساندن به کسی است که آشکار و بی پرده ایران را دشمن خود می داند و آرزوی فروپاشی آن را در سر می پرورد.

آنچه که جمهوری اسلامی را به پشتیبانی ارمنیان مسیحی در برابر آذریهای شیعه کشانید، سیاست بود. همان سیاستی که الهام علیف را وا میدارد تلاشگران گاموح را به ایران بازبفرستد، و همان سیاستی که شاه اسماعیل صفوی را وا می دارد در برابر سلطان عثمانی (که هم ترک است و هم مسلمان) دست یاری بسوی کارل پنجم امپراتور آلمان دراز کند. در این میان ولی هیچ کس رهبری بی خرد تر از ایلچی بیگ ندیده است، و رهروانی بی خرد تر از قبیله گرایان، که می پندارند اگر جمهوری اسلامی در پاسخ به این همه دشمنی آشکار و نهان ایلچی بیگ و جبهه خلق با ایران، گوشه چشمی به ارمنستان نمایاند، از سر "تُرک ستیزی" و "آریاگرایی" آن بوده است.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد

۱۳۸۶ شهریور ۱, پنجشنبه

زبان مادری و کیستی ملی - دوازده


12. و چند سخن دیگر ...

«اصفهانی به سفر حج شد. در سوق مدینه اعرابی بدو رسید و سخنی چند با او گفت. اصفهانی روی تُرُش کرد که: دور شو ای زن به مُزد! پرسیدند چه شنیدی که او را چُنین سَقَط گفتی. گفت خدای را که من از سخن او کلامی اندرنیافتم، ولی تا که اگر در کلامش ناسزایی نهفته باشد، من نیز محض احتیاط زنش را دشنام گفته باشم!»

پیش از دنبال گرفتن سخن، برآنم که پاره ای پرسشها را در این میانه راه پاسخ دهم. هم میهنان بسیاری تا کنون – گاه به نفرین و گاه به آفرین – در باره این جستار نگر خود و همچنین پرسشهایشان را نگاشته اند و با گوشزد کردن کاستیها و نارسائیهای این نوشتار، مرا وامدار مهر بی پایانشان نموده اند. چند تنی نیز به پاسخگوئی برآمده و این نوشتارها را به سنجش گرفته اند. اگرچه من همیشه گوشی شنوا برای خرده گیریهای خردمندانه و سنجیده داشته ام، گاه از اینکه چگونه می توان سخنی به این آشکاری را بنادرست خواند و بیراه دریافت، در شگفت می شوم و داستان بالا را راست می پندارم که گویا کسانی "از بهر خدا از این سخنان کلامی درنیافته اند و محض احتیاط زبان به ناسزا گشاده اند"! پرداختن به این پاسخها را سود و هوده ای نیست، ولی تا که نمونه ای آورده باشم، هم میهنی بنام دکتر گلمراد مرادی می نویسد:
«یکی دیگر از هم فکران آقای همایون بنام مزدک بامدادان، اخیرا در مقاله ای زیر عنوان: "ملت سازی، ملت چیست؟ زبان مادری و کیستی ملی"، اصلا واژه ملت را مترادف با ناسیون (نیشن) اروپائی نمی داند و با بازی با واژه ها و ساده نگاری، کوشش می کند ملت را برابر با مدهب جا بیاندازد!»
جان سخن این "همفکر آقای داریوش همایون" که من باشم، این بوده است که "ملت" در زبان پارسی تا یکسدو پنجاه سال پیش برابر با "دین" بود و تنها از آغاز دهه های روشنگری به اینسو است که این واژه بجای "ناسیون" فرنگی بکار می رود، و امروز هم بکار می رود، و دیگر بجای "دین" و "مذهب" بکار نمی رود، آیا کسی که مرا بدلخواه خود "همفکر آقای همایون" می کند، تنها بدنبال آنست که "بد بفهمد" و بر این "بدفهمی" خود پای بفشارد؟

از آوردن نمونه های دیگر می گذرم تا جای برای پاسخ به چند پرسش فراخ شود. یکی از واژه هائی که بسیار بگومگو برانگیخته است، واژه "قبیله گرا" است. من در دو بخش این جستار ("قبیله گرا کیست؟" و "آن قبیله دیگر") سخنم را در اینباره آشکار و سرراست و بی پرده باز گفته ام و کوتاه سخن نیز در اینجا می آورم که قبیله گرائی گونه ای از نگرش به جهان پیرامون است. کسی که کیستی خود را در خاک و خون و نیاکان و سرزمین می جوید، یک قبیله گرا است، و آنکه کیستی اش را در فرهنگ و آئین و اندیشه و منش می جوید، شهروند است. برای نمونه آنکه می خواهد با ساختن شعری سست نشان دهد که نظامی گنجوی "پدر در پدر ترک" بوده است، یک قبیله گرا است، چرا که بر این باور است، کیستی آدمی را زبان و نژاد پدرانش می سازد، ولی آنکه برای یافتن کیستی نظامی زبان گفتاری، گرایش ملی و بیش و پیش از هر چیز "سپهر اندیشه گی" او را می کاود و مِهر بیکرانه او را به ایران و گذشته تاریخی آن و بویژه میتختها و پهلوانان افسانه ای آن می بیند، به کیستی او از نگرگاه یک شهروند نگریسته است. کسی که در سده بیست و یکم، که می توان به همه جای این جهان فراخ رفت و پاسخ بسیاری از پرسشها را بی میانجی گرفت، هنوز سوگند می خورد که سروده سعدی بر سردر سازمان ملل نشسته است و یا سخن از نامه نگاری عمر و یزدگرد سوم و پندنامه های کوروش و داریوش می راند نیز، به همان اندازه قبیله گرا است.
یک نمونه دم دست قبیله گرائی ولی نوشته های هم میهنی بنام دکتر قابوسی است. من در بخش پیشین این نوشتار برای آنکه بی نمونه سخن نگفته باشم، فرازی از نوشته ایشان در باره زبان پارسی آورده بودم. دکتر قابوسی اینک در زیر آن نوشتار سخنانی نوشته است که اگرچه خود پاسخ خویش است و از پاسخ من بی نیاز، ولی بهانه نیکوئی است برای واکاویدن اندیشه قبیله گرا. دکتر قابوسی می نویسد:
«در سراسر مقاله من که ایشان ذکر مرجع کرده‌اند من در هیچ جا از "زبان برتر" ننوشته‌ام. اولا این خیانت در امانت است که به نادرست از مقاله‌ای نقل شود و ثانیا نامعقول است که بر اساس چنین جعلی از مقاله‌ای انتقاد شود» من نمی دانم دکتر قابوسی خوانندگان نوشته های خود را چند ساله می پندارد و آیا می تواند گمان کند که دیگران را نیز در این جهان بهره ای از هوش و خرد هست یا نه؟ نخستین درسی که هر کسی در کلاس "رِتوریک" یا آئین سخنوری می آموزد، همانا "گفتن و نگفتن" است. شاید دکتر قابوسی نیز این زبانزد آلمانی را شنیده باشد، که می گوید: «سخنت را آنگونه بر زبان بیاور، که کسی نتواند از آن ریسمانی برای آویختنت بریسد!» (1) دکتر قابوسی درست می گوید، در هیچ کجای نوشته او سخنی از زبان برتر و پست تر نیست. ولی اگر کسی در نوشته خود یکبار "دو دوتا" را نوشته باشد، نیازی به این نیست که خوانند بدنبال "چهار" بگردد. سرتاسر نوشته ایشان پر است از خوار شماری زبان پارسی و فرهنگ درخشان پیش از اسلام (که دکتر قابوسی آنرا "عاریتی" می خواند) و در همان فرازی که آوردم سراسری بودن این زبان را ریشه همه واپس ماندگیهای ما ایرانیان می داند، که مرا نه زمان و نه انگیزه پاسخگوئی به این سخنان هست. گفتنی است که این شگرد ویژه دکتر قابوسی نیست و همه سیاستمداران دست راستی آلمان (برای نمونه ادموند اشتویبِر) که گناه بیکاری، بزهکاری، تن فروشی و اعتیاد را بگردن "خارجیان" می اندازند، هیچگاه آشکار و بی پرده خود را "خارجی ستیز" نمی نامند و سخن از "برتری آلمانی بر خارجی" بیرون راندن ترکها و یوگسلاوها و ... نمی رانند. راستی دکتر قابوسی خوانندگان نوشته های خود را چند ساله می پندارد؟

ایشان باز هم می نویسد:
«از مقاله من نقل کرده‌اند که من به "دو زبان برتر ياد شده در اين نوشته – ترکی و عربی - " معتقدم. که باز جعل حقیقت و غلط اندر غلط است» گویا برخی اندریافتها نیز در جهان پسامدرن توان بندبازی یافته اند. ما در ایران سه زبان گسترده بیشتر نداشته ایم؛ پارسی، عربی و ترکی. اگر پارسی آنگونه که دکتر قابوسی میگوید "نارسا" و سرشار از کاستی و ریشه واپسماندگی ما است و زبانی است که «جز خیل شعر و مطایبات گلی به سر فرهنگ ایران نزده است بلکه با تشدید توهم و احساسات و سنت بجای عقل و منطق مارا به این روز انداخته»، دو راه بیشتر در پیش روی ما نمی ماند، یا آن دو زبان دیگر نیز به همین اندازه نارسا و سرشار از کاستی و ریشه واپسماندگی ما هستند، که اگر چنین باشد دیگر اینهمه دشنامگونی به زبان پارسی و فرهنگ ایرانی برای چیست؟ ولی اگر چنین نباشد و پارسی در همسنجی با عربی و ترکی (که می توانستند و یا می بایست جایگزین پارسی می شدند که ما اینچنین بدبخت و واپسمانده و شعرزده و بیعقل و بی منطق نمانیم!) از این ویژگیهای مهرآمیز دکتر قابوسی برخوردار شده باشد، پس ما باز هم می توانیم "دو دوتا"ی آمده در نوشته ایشان را بخوانیم و خود به پاسخ آن که "چهار" باشد، برسیم، که پارسی از آن دو زبان دیگر "پست تر" است، حتا اگر دکتر قابوسی این واژه را بکار نبرده باشد.
و دیگر اینکه:
«سابقه من در علوم دقیقه در آن حد است که نه تنها به آنچه که ایشان بنادرست نفل کرده اند معتقد نیستم بلکه به ذهنیاتی هم که ایشان می پرستند اعتقادی ندارم تا از طریق آنان قابل انتقاد باشم». خودشیفتگی نهفته در این گزاره شگفت آور است (2). شاید دکتر قابوسی اینرا نداند، ولی"سابقه در علوم دقیقه" را به رُخ ایرانیان برون مرز کشیدن، مانند آن است که کسی در واتیکان بر خود ببالد که کشیش است. اگر دیگر نویسندگان مانند ایشان تیتر دانشگاهی خود را پیش از نامشان نمی آورند، نه از آنرو است که آنان نان از باربَری و خیابان شوئی و گِل لگدکردن می خورند و "سابقه در علوم دقیقه" ندارند، بلکه از آنرو که اگر کسی در باره موسیقی می نویسد، دکترای زمین شناسی او نه بر ارزش نوشته اش می افزاید و نه از آن می کاهد، پس آوردنش بیهوده است. و خود این "سابقه در علوم دقیقه" نیز زرهی پولادین نیست که آدمی را از گزند اندیشه های انسان ستیزانه و قبیله گرایانه بدور دارد. دکتر قابوسی ما بی گمان نام فردیناند زاوئر بروخ را شنیده است و می داند که "سابقه او در علوم دقیقه" تا به کجاها بود، ولی همین پدیده شگفت جهان پزشکی، اگرچه از همان آغاز بروی کار آمدن نازیها با آنان سر سازگاری نداشت، به "شورای پژوهشی رایش" (3) پیوست که پژوهشهای اس اس بروی زندانیان اردوگاهها نیز بخشی از کارهای آن بود. زاوئربروخ بسال 1942 به درجه "دکترژنرال" ارتش آلمان دست یافت و در همان سال فرمان به آزمایش گاز خردل بروی زندانیان اردوگاهها داد، تازه این کسی بود که نه تنها "سابقه در علوم دقیقه" داشت، که بارها و بارها با رژیم نازی درگیر هم شده بود و حتا یکبار برای پناه دادن به هموندان "انجمن چهارشنبه" که گروهی از آنان در ترور-کودتای بیستم ژوئیه هزارو نهصد و چهل و چهار دست داشتند، کارش به بازداشت و بازجوئی کشید.

می خواهم بگویم که تنها با آوردن واژگاه فرنگی و یاری جستن از نامهای بزرگ، نمی توان بر اندیشه ای گذشته گرا و کهنه مانده، رنگ نوئی و شادابی زد. دوچرخه همیشه دوچرخه خواهد ماند؛ ابزار رفت و آمدی با دو چرخ و بدون موتور، اگر در نوشته هایمان این ابزار را "بایسیکل" بخوانیم، "چیستی" آن دگرگون نخواهد شد، نه دارای موتور خواهد شد و نه شمار چرخهایش فزونی خواهد گرفت، همانگونه که قبیله گرا نیز اگر هزاران واژه مدرن و آکادمیک بکار بَرد و کت وشلوار و کراوات بپوشد، باز هم شهروند نخواهد شد و کراوات اگر دمی بکناری بخزد، استخوان پدرانش را خواهی دید که برای دور کردن زخم چشم و کور کردن چشم شور، به گردنش آویخته است.

قبیله گرایان، پارسی را افزاری برای سرکوب زبانی خود می دانند. گیرم که چنین باشد (که نیست) و این سخن را جای بگومگو نباشد (که هست)، ولی آیا خردمندانه خواهد بود، که تبر برداریم و همه درختان را از ریشه بیفکنیم و جنگل را نابود کنیم، اگر که کسی از چوب درختی چماقی بسازد و آنرا بر سر ما بکوبد؟ یا اینکه باید همه توان خود را برای نابودی اندیشه ای بکار بیندازیم که چماقدار می پرورد؟ تا هنگامی که کسانی "زبان" بخشی از مردم یک کشور را ریشه واپسماندگی آن می دانند، کسانی نیز پیدا خواهند شد که کمر نه با نابودی آن زبان، که به کشتار گویندگانش خواهند بست.

پایان سخن نیز اینکه من این بگومگو را دست کم از سوی خود پایان یافته می دانم، چرا که اگر بنا بود به انگاشتهای اینچنینی پاسخ داده شود، به ناصر پورپیرار با انبوه "نظریات انقلابی اش" باید بسیار پیشتر از دکتر قابوسی می پرداختم. من خود را نه خردمندتر و نه باهوشتر و نه داناتر از دکتر قابوسی می دانم و از همین رو نه می خواهم و نه می توانم به ایشان "توصیه ای" بکنم، از آنگونه او کرده است، ولی برایش نخست آرزوی اندکی "دلیری" می کنم، تا سخن خود را فاش بگوید در پشت نام بزرگان پنهان نشود، و سپس آرزوی اندکی "دادگری"، همین و نه بیش! (4)

واژه دیگری که پرخاش گروهی از خوانندگان را برانگیخته است، "قوم" است. هم میهن ارجمندی نوشته است: «شما با قوم نامیدن ملت آذربایجان با جمعیت نزدیک به یک چهارم جمعیت ایران به این ملت بزرگ توهین می کنید و آنرا تحقیر می کنید، پس نباید انتظار داشته باشید که کسی حرفهای دیگر شما را هم باور کند» من واژه های ملت و قوم را در برابر "ناسیون" و "اِتنوس" بکار می برم. پیشتر در نوشته هایم در برابر اِتنوس "خلق" را بکار می بردم که یکی از خوانندگان گرامی با گوشزدی درست و بخردانه برایم نوشت که "خلق" درونمایه ای دینی دارد (خلق/خالق/مخلوق) و واژه قوم درستتر است. من هنوز هم آماده یادگیری هستم و اگر کسی بجای قوم واژه درستتر و بجاتری را پیشنهاد کند، وامدار راهنمائی اش خواهم بود و دستش را بگرمی خواهم فشرد. ولی این سخن را نباید فراموش کرد که بزرگی و کوچکی گروههای انسانی به قوم یا ملت بودن آنها نیست، مگر آنکه برداشتمان از ملت همان برداشت مردم روزگار کریمخان زند و نادرشاه افشار باشد. ملت در جهان پیشرفته امروزی تنها و تنها در پیوند با دولت است که نمود پیدا می کند و اگر از ملت ایران سخن می گوئیم، سخن از گروههای گوناگون، ولی همبسته انسانی است که یکسد و یک سال پیش برای زیستن در سرزمینی یکپارچه، با دولتی یگانه همپیمان شدند و آنچه را که هزاران سال پیشینه تاریخی داشت، بروی کاغذ آوردند و نامش را قانون اساسی (بخوان پیمان ملی) نهادند. اینکه این رویداد تابکجایش درست یا نادرست بود و چه راهها و چه بیراهه هایی در آن نهفته بودند، سخن این جستار نیست، ولی همانگونه که نمیتوان هرکدام از استانهای ایران را "کشور" خواند (اگرچه قبیله گرایان و نژادپرستان جدائی خواه آرزویی جز این ندارند!)، تک تک قومهای سازنده ملت ایران را نیز نمی توان "ملت" خواند، و همانگونه که نمی توان به شهرها با نگاه به بزرگی و کوچکی شان "استان" گفت. من برآنم که ما در ایران یک ملت داریم و پدران و مادرانمان یکسد سال پیش خونها دادند تا همین واژه "ملت ایران" جا بیفتد و یکپارچگی سرزمینی و همبستگی ملی پابرجای بماند.
واگر نه اگر سخن قبیله گرایان را بپذیریم و ایران را آنگونه که آنان می خواهند و آرزو می کنند کشوری "کثیرالمله" بدانیم، آنگاه باید به این پرسش پاسخ دهیم که اگر بخواهیم از همه مردمی که در ایران زندگی می کنند، یکجا سخن بگویم، چه بایدمان گفت؟ ملل ایران؟! آنگاه برای نمونه نام تیم فوتبال این کشور را چه خواهیم نامید؟ "تیم ملل ایران"؟ و اگر پرچم این کشور درجایی برافراشته شود و سرود آن نواخته شود، خواهیم گفت: «سپس پرچم [های] ملل ایران برافراشته و سرود [های] ملل آن خوانده شد»؟ آیا این کشور با این همه "ملت"هایش که به پاس رنجهای شبانه روزی قبیله گرایان شش تای آنها تا کنون یافته و شناخته شده اند و اگر روش "ملت یابی" و "ملت سازی" آنها را پی بگیریم و تعریفشان از ملت را بپذیریم، ده ها ملت دیگر نیز به آنها افزوده خواهند شد، پرچمی و سرودی یگانه نیز خواهد داشت، یا که برای نمونه در میدانهای ورزشی ده، پانزده پرچم گوناگون، و یا پرچمی به درازای بیست و پنج متر و پهنای پانزده متر، که از به هم دوختن پرچمهای "ملل" ایران پدید آمده است، برافراشته خواهد شد؟ آیا سرود "ملل" به شمار ملتهای ایران و به زبانهای همه آنها خوانده خواهد شد و نواختنش به اندازه یک نیمه بازی فوتبال بدارازا خواهد انجامید، یا آنکه قبیله گرایان مارا آسوده خواهند کرد و این سرود را برای از میان بردن شوینیسم به زبان انگلیسی خواهند خواند، به زبانی که برخی از آنان بجای زبان میانجی پیشنهادش می کنند؟ افسوس که دنبال کردن این شوخی تلخ پیش از آنکه خنده بیفزاید، گریه برمی انگیزد.

و بخشی از خوانندگان نیز به شیوه نگارش این جستار پرداخته اند. یک نمونه از این دست نامه پرمهر خواننده ایست که مرا یه "ساده نگاری" فراخوانده است و بدرستی گفته است که سخن هر چه ساده تر نگاشته شود، دریافتش نیز آسانتر خواهد بود. من با بکار گرفتن این گونه از نگارش بدنبال سره نویسی از آنگونه که افتد و دانی نیستم و همیشه نیز از بکار بردن واژه هایی که خواننده برای دریافتشان نیازمند واژه نامه باشد در اندازه توان پرهیز کرده ام و بهیچ روی نیز بر این باور نیستم که باید همه واژگان بیگانه را از پارسی زدود، چرا که واژه اگر در دل یک زبان خانه کرد و به گویشوران آن توان همسخنی داد، دیگر "بیگانه" نیست، مگر می توان بدون واژه زیبائی چون "عشق" بفارسی سخن گفت؟ آماج من از بکارگیری این گونه نگارش دو چیز است؛ نخست آنکه آئین نگارش هر کسی باید با سپهر اندیشگی او همخوان و هماهنگ باشد، پس مزدک بامدادانی که «در تحریر مقالات و تقریر مراسلاتش اَشَدّ جِدّ و اعظم هَمِّ خود را به مَنصه استفاده برساند تا مکتوباتش فصیح و بلیغ و مستند و مستدرک باشد و مکنوناتش به زیب لغات و مصطلحات لسان عربی و فارسی مُزَیَّن، و در هر مقوله مستمع را فی حیط مطلب از اشهر اقوال مستفیض کند و به اقوال قلیل الاشتهار ارجاع ندهد» دیگر مزدک بامدادان نیست و شاید بتواند با اندکی تلاش بیشتر میرزا علی اکبرخان مستوفی بشود! دیگر آنکه باید هر کسی شیوه نگارش و گنجینه واژگان خود را داشته باشد تا نوشته ها از یکنواختی شیوه نگارش بیرون بیایند و همگان بتوانند از نوشته های یکدیگر هم واژه ای تازه و هم کاربردی تازه برای واژه های کهنتر بیاموزند. پس اگر من "نیاز" را بجای "احتیاج" و درخواست" را بجای "مطالبه" و "نِگر" را بجای "نظر" بکار می برم، چیزی بر گنجینه واژگانی زبان پارسی نیفزوده ام.

سر آن نداشتم که سخنی در میانه راه را چنین دراز کنم، ولی پرسشهایی بودند که پاسخشان همراهی با دنباله سخن را آسانتر می نمود، اکنون می توان به دو گفتمان دیگر قبیله گرایان پرداخت که همانندی آنان را با دینفروشان نیز بخوبی نشان می دهد، به "فلسطین" و "عاشورا"ی نژادپرستان جدائی خواه، به "قره باغ" و به "21 آذر"!

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
1. !Sprich Dich so aus, dass man Dir daraus keinen Strick drehen kann
2. بیست سال و اندی پیش، به گمانم در "هفت صدا، ترجمه نازی عظیما" داستان زیر را در باره خودشیفتگی خواندم؛ پس از پیروزی انقلاب کوبا در نشستی که همه فرماندهان ارتش انقلاب بودند، فیدل کاسترو برای برگزیدن وزیر اقتصاد پرسید: «رفقا! در میان شما چه کسی اکونومیست است؟» چه گوارا دست بلند کرد و پاسخ داد: «من! رفیق فیدل!» کاسترو با نگاهی سرزنش بار از او پرسید: «مگر تو پزشک نیستی؟ ما بدنبال اکونومیست می گردیم!» چه، شرمنده از سخنش گفت: «اکونومیست؟ من گمان کردم پرسیدی کمونیست!» این خودشیفتگی چه گوارا بود که او را واداشت در نشستی که نزدیک به همه باشندگانش کمونیست بودند و سالها برای این آرمان جنگیده بودند، بناگاه بر کمونیست بودن خود ببالد!
3. Reichsforschungsrat
4. هم میهن جوانی بنام علی دوستزاده که به گفته خود بیرون از ایران بزرگ شده است و انگلیسی زبان نخست او است، به هر سه نوشته دکتر قابوسی پاسخ داده است که تارنمای اخبار روز، نخستین پاسخ را چاپ کرده است. پاسخ دوم را در نشانی زیر می توان دید، که با انبوهی از سند و مدرک و در نوشته ای بلند "سابقه علوم دقیقه" دکتر قابوسی را به چالش گرفته است.
http://www.cyrusnews.com/news/fa/?mi=8&ni=24669

۱۳۸۶ مرداد ۲۱, یکشنبه

زبان مادری و کیستی ملی - یازده


11. سخنی چند در میانه راه

آیا پرداختن به زبان مادری و کیستی ملی بروزگاری که در سرزمینمان آتش سرکوب و کشتار و شکنجه زبانه می کشد، بجا و سزاوار است؟ اینرا چند تن از خوانندگان سرزنش کنان پرسیده اند.

کیستی ملی و بازشناسی آن، برای کشوری چون ایران که از دیرپای ترین و کهنترین کستیهای ملی جهان برخوردار است همیشه بجا و سزاوار است، ولی اگر چنین واکاوی و کنکاشی بروزگارانی دیگر، دغدغه ای دانشگاهی باشد و سرگرمی پژوهشگران، اکنون که دشمن از درون و برون کمر به نابودی آن بسته است، در جایی که جهانخواران فروپاشی ایران از درون را و تکه تکه کردنش را به دهها کشور خُرد و کلان، بجای جنگ رودررو و لشکرکشی برگزیده اند و در جایی که نژادپرستان جدائی خواه آب در آسیاب امپریالیسم میریزند، باید گفت و نوشت و فریاد برآورد که ایرانیان! آنکه بنام رهائی از چنگال شوینیسم شمار ا به خیزش فرامی خواند، خاک در چشمتان می پاشد تا دشمن راستین خود را که همانا ولایت مطلقه فقیه و رژیم برخاسته از آن – جمهوری اسلامی – است نبینید و از چاله ای بدرآئید و در چاهی چنان ژرف بیفتید به سرنوشتی چنان شوم دچار شوید که سیاهچالهای جمهوری اسلامی و تازیانه دینفروشان را بجان آرزو کنید.

درست هم امروز باید از کیستی ملی سخن گفت، چرا که جهانخواران تبه کار نشان داده اند سرنوشت ملتها را پشیزی نیز ارج نمی نهند و برای نابودی فرمانروایانی که با آنان از در دشمنی بدرآیند، میلیونها انسان بیگناه را به قربانگاه می فرستند و همانگونه که در نمونه یوگسلاوی نشان دادند، برای سرنگونی رژیمی که از نگر آنان فرمانبردار نبود و چموشی می کرد، جنگی پلید و ناجوانمردانه برافروختند که در آتش آن سدهاهزار انسان بیگناه سوختند و خاکستر شدند و همسایگان دیواربدیواری که تا دیروز به میهمانی هم می رفتند بیکباره خنجر برکشیدند تا سر یکدیگر را از تن جدا کنند. امریکای یکه تاز جهان پس از جنگ سرد که سرخوش از باده پیروزی بر هماورد کمونیستش بود، اکنون در عراق و افغانستان چنان گرفتار آمده و درمانده شده است که هرگز درگیر جنگی رودررو با جمهوری اسلامی نخواهد شد. جهانخواران برای ایران خوابهای دیگری دیده اند. همان کشورهائی که بیش از شصت سال است از یاد برده اند که فلسطینی نیز انسان است و دارای "حقوق بشر" و "حقوق ملی"، بیکباره بیاد حقوق سرکوب شده قومی در ایران افتاده اند، مایکل لدین که در دشمنی با ایرانیان (و نه تنها با جمهوری اسلامی) چون گاوی سپیدپیشانی است، رهبران خودخوانده و نمایندگان خودبرگزیده "ملتهای" ایران را به امریکا فرامی خواند تا به آنان راه و چاه کار را بیاموزد (1)، برندا شفر امریکائی به سفارش دانشگاه حیفا برای آذربایجانیان "کیستی" می تراشد (2) و بناگاه همین امریکائی که بی شرمانه چشم بر سنگسار و بریدن دست و بدار زدن مردم بر سر چهارراهها فروبسته است، چهره ای چنان انساندوستانه می یابد که نمی تواند بر تیره روزی "ملتهای" دربند و زیر ستم فارسها اشک نریزد، و این سخن شوم اریل شارون نیز هنوز در گوشهای شنوا نشسته است که: «ایران بدون بمب اتم هم بیش از اندازه بزرگ است!» آری باید کور باشیم، اگر که نبینیم جهانخواران برای براندازی جمهوری اسلامی چگونه برآنند که دودمان ما را بباد دهند و بهای خیره سری ها و دیوانگیها و بلندپروازیهای کودکانه دینفروشان را از ما ملت ایران بستانند. این ما مردم این کشوریم که باید بجان یکدیگر بیفتیم و خون یکدیگر را بریزیم، مبادا که خونی از بینی سربازان جگرگوشه عموسام روان شود، تا هم شیرازه این کشور از هم بگسلد و جمهوری اسلامی نابود شود و هم خاورمیانه در گرداب جنگی بی پایان فرورود که ستیزه های تا کنونی آن در برابرش ترقه بازی چهارشنبه سوری را ماننده باشند، جهانخواران ملت ما را تکه تکه، سرزمینمان را ویرانه، دلهایمان را انباشته از کینه و سرهایمان را تهی از اندیشه می خواهند و در راستای این آماج انسان ستیزانه خود "کیستی ملی" ما را نشانه گرفته اند و سد افسوس و هزار دریغ که سربازان بی مزد آنان در میان ما اندک نیستند و برایگان آب هم در آسیاب آنان و هم در آسیاب جمهوری اسلامی می ریزند.

درست هم امروز باید از کیستی ملی سخن گفت و از دروغهایی که قبیله گرایان برای برانگیختن جوانان بیگناه و ناآگاه به هم می بافند، از دروغهایشان در باره شاهنامه، درباره زبان پارسی و "تحمیل اجباری آن بدست رضاشاه" و از دهها دروغ دیگر درباره آمار ترکزبانان و درونمایه واژه ملت و آن درغهای دیگر که در این جُستار بدانها پرداخته ام. درست هم امروز باید این سخنان را بزبان آورد و نوشت و پراکند، آنکه گناه همه نابسامانیهای کشور را بگردن فارسها و "حاکمیت شوینیست" می اندازد، نه تنها دروغی بزرگ می بافد، که ارمغانی ارزشمند و درخور به پیشگاه ولایت فقیه می برد، راستی را جمهوری اسلامی چرا باید از این ناشاد شود که گناه سیاهکاریها و تبهکاریهایش بگردن دیگری بیفتد و کسانی به نام هویت طلبی بی هیچ دستمزدی رنج پاک کردن دامان اندیشه سرکوبگر و کیستی کُش ولایت مطلقه فقیه را بجان بخرند و گناه این همه بزهکاری را بگردن دیگرانی بیفکنند که خود قربانی همین رژیم آدمخوارند. من در این سخن راه گزافه نپیموده ام. در بخشهای پیشین این جُستار به نوشته هائی چند از دکتر براهنی و ماشاء الله رزمی که از خردمندان این قومند پرداخته ام (گو اینکه آقای رزمی هنوز نیازی به این ندیده است منبع نوشته اش درباره اینکه یونسکو زبان پارسی را سی و سومین لهجه عربی میداند، به خوانندگان نشان دهد). چندی پیش نیز دوستی برایم نوشته ای از هم میهنی دیگر بنام دکتر (یا پروفسور) فرهاد قابوسی (3) فرستاده بود که گذشته از گرایش پارسی ستیزانه اش شگفتی مرا بر این سخن برانگیخت که چگونه می توان دانشگاهی بود و در فرنگ زیست و هنوز به چیزی بنام "زبان برتر" و "زبان پستتر" باور داشت؟ زبان نیز چون ماهیچه پدیده ای پویا است. توان و ناتوانی یک زبان همیشه در میدانی سنجیده می شود که در آن به کار گرفته می شود. برای نمونه اگر ماهیچه های دست را در نگر بگیریم، کسی که ورزش زیبائی اندام می کند، ماهیچه هائی برجسته و انبوه و در هم پیچیده دارد، در دست یک نوازنده سه تار ولی ورزیده ترین ماهیچه، ماهیچه انگشت اشاره است. آیا این نشانه "ناتوانی" نوازنده سه تار است؟ زبانها اگر افزاری برای کتک کاری و زورآزمائی باشند و یا در پی آن که با هم "مُچ بیندازند"، آنگاه می توان توانائی و ناتوانی آنها را به روش دکتر قابوسی سنجید، واگرنه همانگونه یک نوازنده لاغر و تکیده سه تار می تواند کهکشانی از نغمه و اقیانوسی از ترانه بیافریند، زبانها نیز هر کدام بر پایه نیازهای گویشورانشان پرورده می شوند و گاه خود بر نیازهای آنان سایه می افکنند، کسی که سخن از زبان برتر و پستتر می راند، گامی اگر پیشتر نهد سخن از نژاد برتر و پستتر نیز خواهد گفت. ولی آنچه که در این نوشته بیشتر مایه شگفتی شد، فراز زیر بود:
«لذا در بازگشت به رابطه اساسی زبان و اندیشه چون نتایج فرهنگی و اجتماعی عمومیت زبان فارسی یعنی تعمیم آن بعنوان زبان عمومی سراسر ایران بد از بدتر بوده و در نهایت منجر به تعطیل عقل ، علم و فلسفه در ایران و لذا وضع اسفناک کنونی به لحاظ عقب ماندگی فرهنگی و اجتماعی شده است».
بدیگر سخن اگر ما نیز به آن دو زبان برتر یاد شده در این نوشته – ترکی و عربی – سخن می گفتیم، اکنون درست بمانند ازبکها و باشقیرها و قاراقالپاقها هزارارن هزار فیلسوف و اندیشمند به جهان پیشکش کرده بودیم و یا بمانند عربستان و سعودی و یمن و کویت و قطر، جهانی را به تماشای دستآوردهای خود در دانش و فنآوری فراخوانده بودیم! دکتر قابوسی ریشه همه واپسماندگیهای ما را یافته است و اکنون زمان آن است که آستینها را بالا بزنیم و تیشه بر ریشه این زبان نهیم، تا وارسته و رستگار شویم، آیا هنوز هم باید از اینکه نژادپرستان جدائی خواه جشن کتابسوزان براه می اندازند و سعدی و حافظ و فردوسی را به شراره های سوزان آتش می سپارند، در شگفت شد و آنرا نیرنگ مأموران امنیتی رژیم دانست؟

فریاد خشم من همه از آن است که چرا در همه این نوشته ها یک چیز بیکسان بچشم می زند و آن نیز جای تهی "جمهوری اسلامی" است؟ آنکه ریشه واپسماندگی ما را در این یا آن زبان می داند، هرگز نخواهد توانست دردی از هزاران درد جانکاه این مردم درمان کند. آنکه دشمن مردم ایران را شوینیسم می داند، پزشک ناکارآمدی را می ماند که به یک بیمار دچار سرطان بدخیم (ولایت فقیه) می گوید همه درد تو از این سرما خوردگی ساده (شوینیسم) است. چنین پزشکی یا فریبکار است و یا ناآگاه از دانش پزشکی، آیا می توان خاموش نشست و سرنوشت چنین بیماری را بدست چنان پزشکانی سپُرد؟

پس درست هم امروز باید از کیستی ملی سخن گفت. ما امروز در راه رسیدن به جهان نوین و رَستن از بند واپسماندگی و سرکوب و کشتار و شکنجه با دشواریهای چند لایه روبروئیم:

1. در برابر ما رژیمی با همه توان ایستاده است که سرسوزنی به حقوق انسانی پایبند نیست و برای نگاهبانی از جایگاهش از هیچ بزهگری و ددخوئی فروگذار نمی کند، رژیمی که نابرابری را در ایران نهادینه کرده است و میان مرد و زن، مسلمان و نامسلمان، دیندار و بیدین، شیعه و سنی، پایبند به ولایت فقیه و کسی که آنرا برنمی تابد و در یک واژه میان "خودی" و "ناخودی" چنان جدائی افکنده است که دهه ها کار و تلاش باید تا این درّه های ژرفِ جدائی بار دیگر پُر شوند و همبستگی ملی شکوفان شود. نابرابری زبانی و قومی تنها یکی از این دردها است و نه جانکاهترین آنها، درد بسیار جانکاهتر گریه های زنی است که شویش زنی دیگر به خانه آورده و او را از خانه بیرون رانده و جگرگوشه گانش را از او سِتانده است. درد جانکاهتر فریاد مرگ زنی است که در زیر کوهی از سنگ بخون خود می غلطد، چرا که تنش را با تکه نانی تاخت زده است تا فرزندش سر گرسنه بر بالین مَگذارد و درد پدری که انگشتانش را می برند، چرا که تاب گریه های کودک گرسنه اش را نیاورده و دست به دزدی یازیده است.

2. جهانخواران بلندپروازیهای اتمی دینفروشان را بهانه کرده اند تا بنیان ملتی کهنسال را از بیخ و بن برکنند و نه اکنون که از سالها پیش خواب خاورمیانه دیگری را دیده اند (4). از آن گذشته همه نشانه ها بیانگر آنست که امریکا و اسرائیل بدنبال فروپاشی جمهوری اسلامی از درون هستند و در همین راستا است که عبدالمالک ریگی که زیردستانش افسر سپاه پاسداران را در برابر دوربینهای تلویزیون الجزیره "سرمی بُرند"، بناگاه همچون قهرمان نبرد در راه آزادی ارج می بیند و بخش فارسی رادیو صدای امریکا (بلندگوی پارسی زبان بوش و نئوکانها) به گفتگو با او می نشیند! تو گوئی سربُریدن انسانها تنها هنگامی نام تروریسم لگام گسیخته بر خود می گیرد که قربانی، شهروند امریکا و یا کشورهای همپیمان آن باشد. پس ما در کنار دشمنی همه سویه جمهوری اسلامی با سرزمین و تاریخ و فرهنگمان با دشمنی ددخو و انسان ستیز بنام "نئوکانسرواتیزم امریکائی" و "نئوصهیونیسم اسرائیلی" هم روبرو هستیم که سرزمینمان را تکه تکه می خواهند، تا از دست رژیمی که دیوانه وار همه جهان را به دشمنی فراخوانده است، رهائی یابند، اگر در این میان تندابه هایی از خون دشتهای ایرانزمین را سیراب کرد، چه باک؟ ایرانیان نه اروپائیند و نه اسرائیلی!

3. نژادپرستان جدائی خواه بوی کباب شنیده اند و با نگاه به نقشه زیر از شادی در پوست خود نمی گنجند و امریکا و اسرائیل را نیز همپیمان خود می بینند. آنان که خود و حجت الاسلامهایشان دلی با اسلام بنیادگرا دارند و تنها ستیزشان با جمهوری اسلامی در "ترکی" نبودن آن است، با فریب مردم و "پانفارسیست" نامیدن جمهوری اسلامی همه گناهان این رژیم واپسگرای سرکوبگر را بر گردن دشمنی پنداری بنام شوینیسم فارس می اندازند و تنها راه رهائی از ستم چندلایه ای را که بر سر مردم می رود، جدا کردن راه خود از دیگر ایرانیان و پیوستن به همزبانان آنسوی مرزها می دانند. این که کُنشگران چنین گرایشهائی برآتش جدائی و ستیز در میان ایرانیان دامن می زنند تنها یک سر داستان است. سوی دیگر آن پاک کردن دامان "ولایت فقیه"، "پان اسلامیسم" و "پان شیعیسم" واپسگرا از همه گناهان است. سردمداران جمهوری اسلامی اگر کسانی را بکار می گرفتند تا با هزینه فراوان چهره آنان را از همه بزهکاریهایشان بزداید و دامانشان را از اینهمه سرکوب و کشتار و شکنجه و تاراج دارائیهای ملی ایرانیان و بخشیدن آنها به بیگانگان و گریزاندن سرمایه های انسانی از کشور بپیراید، هرگز نمی توانستند چنین پیروز شوند، و چرا باید برای اینکار پولی بپردازند، در جایی که نژادپرستان جدائی خواه بی مزد و از دل و جان به چنین کاری می پردازند؟

4. آشوبهای خردادماه سال پیش زنگ خطر را برای خوشبینترین تلاشگران راه مردمسالاری و آزادی نیز به صدا درآوردند. کسانی که تا به آنروز پرداختن به چالشهای قومی-زبانی را کاری بیهوده و بزرگنمایی می خواندند، بیکباره دریافتند که انباشته شدن خواسته های گوناگون و سرکوب دامنه دار و گسترده و بویژه نهادینه شدن نابرابری و ژرف شدن نگاه "خودی-ناخودی" در یک جامعه بسته و خاموش گاه تنها نیازمند آن است که سوسکی در روزنامه ای واژه ای ترکی بر زبان براند تا استانی در آتش خشم و کینه بسوزد. اینرا دیگر امروز همه می دانند که سوسک بهانه ای بیش نبود و قبیله گرایان و نژادپرستان از آن دستآویزی ساختند تا توده ناآگاه و سرخورده را بشورانند و به خیابان بکشانند. آنها نیک می دانستند که "طنز" باریکتر از مو است و هر کسی را یارای دریافتن آن نیست، و اگرنه که هر کسی می داند "نَمَنَه" آمده در آن کاریکاتور مانند سدها واژه ترکی دیگر چون "قاراشمیش"، "یِر به ِیر"، "قشقرق"، "آچمز"، "شِش و بِش"، "قره قاطی" و مانندهای آنها در دل گویش بخشی از جوانان تهرانی جای گرفته اند و هر روزه هزاران بار بکار می روند، بی آنکه کسی در پی خوارشماری ترکزبانان باشد. این پدیده را حتا در فعلهای ویژه ای نیز می توان دید، مانند "قورخیدن" که از سوی بخشی از جوانان بجای "ترسیدن" بکار می رود. زبان طنز، زبانی آشکار و بی پرده نیست، و در شگفت نباید شد اگر که توده کف بر لب آورده آنرا درنیابد. مانا نیستانی سالها پیشتر از آن کاریکاتور زیر را کشیده بود (5)، کسی که ریگی به کفش داشته باشد و بدنبال بهانه برای ستیزه جوئی بگردد، می تواند از اینکه سخنان مرد چماقدار به دبیره میخی نوشته شده است، به این سخن برسد که نیستانی بدنبال ریشخند کردن هخامنشیان و از آن راه خوارشماری "فارسها" است! بافتن آسمان و ریسمان گاه بسیار آسان می شود، اگر که توده ناآگاه از سه دهه سرکوب و خوارشماری و نابرابری و ناداری بجان آمده باشد. جنبشی که می توانست به بهانه همین سوسک بینوا آغاز شود و رژیم را پس براند، تا آنزمان که بدست دانشجویان ترکزبان رهبری می شد، با همه کاستیهایش دشمن را درست شناخته بود و راه را درست دریافته بود. همین جنبش به خیابان که رسید، فرومایگان شهری و کناره نشینان را به میدان آورد و رهبری را به نژادپرستان و قبیله گرایان واگذاشت و چنین شد که اگر دانشجو وزیر جمهوری اسلامی را دشمن خود می دید و فریاد می زد:
«صفاری هرندی! سؤسَری سَنین دَدَه ن دی!/ صفاری هرندی! سوسک پدر تو است!»،
جنبش فرومایگان نزدیک به دو سوم مردم ایران (فارس و کُرد و ارمنی)، و نه رژیم جمهوری اسلامی را، به نبرد فرا خواند و آنان را دشمن ترکان نامید، زبان پارسی را زبان سگ گفت و بانکی را تنها از آنرو که نامش "پارسیان" بود به آتش کشید. در همه آن راهپیمائیها دیگر کسی نشنید که راهپیمایان سخنی بدشنام و پرخاش با سران جمهوری اسلامی برانند. گؤن آز تی وی و دیگر سردمداران قبیله گرایان با سردادن شعارهای پوپولیستی که لشکر فرومایگان کناره نشین را خوش بیاید، توانستند گناه بزهکاریهای رژیم را بگردن "فارسها" بیندازند و جمهوری اسلامی نیز شادمان از اینکه کسی را پروای سیاهکاریهای او نیست و بخشی از همین مردم زیر ستم ایران، از سوی بخشی دیگر بلاگردان او شده اند، آسوده بال روزنامه ایران را بست و دو روزنامه نگار را به زندان افکند و افسوس که گروهی از این همه شادمان شده بودند و خود را کامیاب می دیدند.

5. رژیم از این آشوبها بهره های فراوان برد. از یکسو توانست بر پایه کیستی زور مدار و چیستی سرکوبگر خود راهپیمایان را به گلوله ببندد و از مردم ایران برای چندمین بار زهرچشم بگیرد، از دیگر سو توانست به گونه ای زیرکانه به ایران دوستان نشان دهد که «اگر ما نباشیم، نیروهای وابسته به بیگانه ایران را تکه تکه خواهند کرد و جنگ درونی براه خواهند انداخت»، و از سوی سوم به بهانه سرکوب آنچه که خود آنرا "تجزیه طلبی" می نامید، بسیاری از تلاشگران راستین حقوق شهروندی و حقوق بشر را نیز به زندان بیفکند و سرکوب کند. قبیله گرایان و همه کسانی که در آتش این آشوب دمیدند و جنبش فرومایگان را "قیام قهرمانانه ملت آذربایجان" نامیدند (و می نامند)، براستی باید بر خود ببالند که چگونه و تا به کجا در راستای خواسته های ولایت فقیه بجان کوشیده اند. تا هنگامی که خردگرایان و هواداران راستین حقوق شهروندی قبیله گرایان و نژادپرستان جدائی خواه را از میان خود نرانند، جنبش برابری خواهی زبانی-قومی، (که من آنرا نیز مانند جنبش زنان و دانشجویان و کارگران و ... بخشی از جنبش بزرگ و یکپارچه آزادیخواهی مردم ایران می دانم)، تنها خواهد ماند و ای بسا که بسیاری از ترس تکه تکه شدن ایران و براه افتادن برادرکشی و روان شدن تندابه های خون، چشم بر سرکوب آن نیز ببندند و رژیم را که ریشه همه این نابرابریها و نابسامانیها است، به نادرست در جایگاه نگاهبان یکپارچگی ایران ببینند. هواداران راستین حقوق قومی-زبانی باید با راندن قبیله گرایان و نژادپرستان از میان خود به دیگر شاخه های جنبش مدنی نشان دهند و بیاموزند گفتن اینکه کُردها "مرزداران غیور" و "صاحبخانه اصلی ایران و آریائی اصیل" هستند، برای زندگی و فرهنگ و زبان یک "کُرد" نه نان می شود و نه آب، اگر آذربایجانی را هزار سال دیگر هم "تاج سر ایران" و "ایرانی تر از هر ایرانی" بخوانند، هیچ گلی بر سرش نزده اند، آذربایجانی به پیوندهای خود و نیاکانش با خاک اهورائی ایرانزمین بخوبی آگاه است و اکنون در پی آنست که بداند آیا دیگر ایرانیان نیز به این اندازه از آگاهی رسیده اند تا آن بدانند، یا تنها برای شیرین کردن دهان اوست که چنین ستایشهائی را بر زبان می آورند. همانگونه که همه ما باید بدانیم مادران ایرانی نیز از آن "بهشتی که زیر پایشان است"، در این سه دهه چیزی در نیافته اند و زندگی در زیر سایه ولایت فقیه چیزی جز دوزخ سوزان بهره آنان نکرده است و آن کارگری که "پیامبر بر دستانش بوسه می زند" از رژیم ولایت فقیه بهره ای جز سوزش تازیانه سرکوب بر گرده اش، و آتش شرمندگی از روی کودکانش در دلش، نبرده است ...

6. درست هم امروز باید از کیستی ملی سخن گفت. جنبش آزادیخواهی اگر چه پس از دهه شصت هیچگاه چنین آشکار و بی پرده سرکوب نشده است، ولی هیچگاه نیز چنین پویا و سرزنده نبوده است. تلاشگران پهنه های گوناگون نبرد با یکدیگر پیمان همبستگی بسته اند. خوئینیها دبیر کل سازمان دانش آموختگان در همان خردادماهی که نیم میلیون تن برای پرخاش به سوسک به خیابان آمده بودند، برای پشتیبانی از زنان به میدان هفت تیر تهران می رود و بزندان می افتد، در پی گردهمآیی زنان در برابر بیدادگاه دانشجویان پلی تکنیک به پشتیبانی آنان برمی خیزند و بهای این کار خود را تا به امروز با زندان و شکنجه می دهند و مادران "کمپین یک میلیون امضاء" بدر خانه منصور اصانلو دبیر سندیکای اتوبوسرانی می روند تا همبستگی خود را با رانندگان نشان دهند. جویهای جدا جدای جنبش آزادیخواهی با گامهایی آهسته ولی استوار به سوی همبستگی می روند تا رودی شوند و بدریا بریزند، دینفروشان توانسته بودند در درازنای سه دهه جنبش مردم ایران را تکه تکه کنند و با تمام توان با همبستگی بستیزند، جدا کردن حقوق قومی-زبانی از دیگر حقوق شهروندی گام زدن در راستای همین سیاست رژیم است. اگرچه واژه "حقوق شهروندی" در پیوند با حقوق قومی از ویژگیهایی برخوردار می شود که آنرا پیچیده تر می کنند و پژوهشها و کنکاشهای ویژه ای را برای دستیابی به آنها می طلبند، ولی کوته نگری خواهد بود اگر بپنداریم ریشه کن کردن نابرابری قومی-زبانی جز در بستر دموکراسی، گیتیگرائی و آزادی شدنی است. آنکه این اندیشه را نادرست می خواند و آنرا "وعده سر خرمن" می داند، باید به این پرسش پاسخ دهد که اگر جمهوری اسلامی - که برای برجای ماندن و چپاول دارائیهای ما آماده است مادر اهریمن را هم برای ولی فقیه خواستگاری کند – به این خواسته ها پاسخ داد و آموزش بزبان مادری و داشتن روزنامه و رادیو و تلویزیون را با همین سانسوری که بر سر رسانه های پارسی زبان می رود، آزاد کرد، آنگاه آنان چه خواهند کرد؟ آیا سرمست از پیروزی بخانه خواهند رفت و از اینکه دستگاه سرکوب و کشتار بزبان مادریشان سخن می گوید، قلمها را در نیام خواهند گذاشت و با گفتن اینکه "ما که مشروطه خود را گرفتیم" باز هم بتماشای جان کندن زنی خواهند نشست که بیش از پنج دقیقه بر سر دار به خود می پیچد؟

7. درست هم امروز باید از کیستی ملی سخن گفت. ما در برابر خود رژیمی را داریم که به هیچ قانون و حق و پیمانی پایبند نیست، و امپریالیستهایی را که برای "دستمال"ی بنام جمهوری اسلامی "قیصریه" ای بنام ایران را به آتش خواهند کشید. در کنار ایندو، نژادپرستان جدائی خواه نیز بدنبال گرفتن ماهی خویش از این آبند که بدست دینفروشان و جهانخواران چنین گل آلوده شده است. مرا به کسانی که آشکارا از جدائی آذربایجان و پیوستن آن به جمهوری آنسوی ارس سخن می گویند کاری نیست، و هم به آندسته از نویسندگانی که آشکارا از برتری نژادی و زبانی سخن می گویند. امید من به خردگرایان و اندیشه ورزان این جنبش است که بخودآیند و در کشاکش این نبرد فراگیر با جمهوری اسلامی جبهه های دروغین نگشایند و سنگرهای پوشالین برنیفرازند. آنکه گناه نابرابریها را بگردن کسی بجز ولایت فقیه می اندازد، خوشبین اگر که باشیم به کژراهه رفته است. در این سالیان کسانی که از دریافت ریشه های راستین واپس ماندگی ما ایرانیان ناتوان بودند و هر یک بدلیلی نمی خواستند با ولایت فقیه سرشاخ شوند، از "ستم ملی فارسها بر ملل دربند ایران" چنان افسانه های ترسناکی ساختند که اکنون خود نیز بدانها باور آورده اند و همزبانانشان را از این دیو بی شاخ و دم و اژدهای هفت سر زینهار می دهند که مبادا در کامشان فرو کشد! فرزانه ای سروده بود:

رومیان نقش دیو می کردند
از نهـــیبش غریو می کردند

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
--------------------------------------------------------
1. بنیاد امریکن اینترپرایز:
The Unknown Iran, Another Case for Federalism, 25.10.2005
Iran and the Chalenge of azerbaijani Idendity, Brenda Shaffer .2
3 .
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=10581
4. این نقشه نخستین بار در مجله اینترنتی "آرمِد فورسِز جورنال" چاپ شد، خود نوشته هنوز در نشانی آن مجله بر جاست، ولی نقشه برداشته شده است و آنرا تنها در نشانی زیر می توان دید:
http://www.oilempire.us/new-map.html
5 .
http://www.haditoons.com/news.php?news_uid=1587

۱۳۸۶ مرداد ۱۰, چهارشنبه

زبان مادری و کیستی ملی - دَه


10. گفتمان ستیز با ایران باستان

«اين باستانگرايی از خود دوران باستان شروع نشده، به دليل اين كه در خود آن عصر وقوف به باستانگرايی وجود نداشت. اين باستانگرايی كه هشتاد سال بيشتر هم عمر ندارد در واقع با عصر پهلوی شروع شد، و بيشتر به دنبال اين بود كه جوهر لايزال آريايي، يك جوهر لايزال هندواروپايي، وجود دارد كه بايد به هر قيمتی شده بقيه ی گروههای قومی و ملی خود را در آن ذوب كنند. از نظر سياسی اين ايدئولوژی در جهت ريشه كن كردن دستاوردهای مشروطيت، و بازگرداندن سلطنت به عنوان اسطوره ی كامل و پاك و جامع برای اداره كشور به كار گرفته شد. اين عقده ی جوهر باستاني، اين حس عقب گرد به سوی يك مركز به ظاهر الهام بخش سراسر مردمان كشور، ايران را از نظر رسيدن به جهان مدرن سالها به عقب راند»
این سخن دکتر براهنی ("صورت مسئله آذربايجان؟/ حل مسئله آذربايجان؟" (1))، یعنی یکی از فرهیخته ترین کسانی است که به حقوق قومی می پردازند.

سومین گفتمان قبیله گرایان در راستای ستیز با کیستی ایرانی، به چالش خواندن هر رویکردی به گذشته باستانی ایران یا تاریخ پیش از اسلام است. این رویکرد که همیشه در بزنگاههای سرنوشت ساز نوزائی ملت ایران و کیستی ایرانی گسترش یافته و فراگیر شده است، با همه خوب و بدش و با همه کاستی هایش، چیزی جز یک "خودیابی ملی" و کنکاش پیرامون ریشه های کیستی ما نبوده است که قبیله گرایان در یک این-همان-بینی کوته بینانه آنرا "باستانگرائی" می خوانند که خود برگردان واژه لاتینی "آرکائیسم" است. از نگاه اینان هر سخنی که در باره این گذشته درخشان بر زبان رود، گناهی نابخشودنی و نشانه ای بی چون و چرا از گرایش "پانفارسیستی" و "آریاگرایی" گوینده آن است. دیگر بررسی تاریخ پیش از اسلام این ملت بزرگ بدون آنکه پژهشگر دشنام و ناسزا را بجان بخرد، شدنی نیست. هر آن کسی که بدنبال یافتن ریشه های راستین کیستی خود باشد و ردپای آنرا تا هفت هزار سال پیش و روزگار ایلامیان و سومریان و بابلیان پی بگیرد، یک "باستانگرا" است.

به سخن دکتر براهنی بازمی گردم. من در همان روزها در نامه ای برای آقای براهنی نوشتم که این نگاه و این نگر به خودیابی ملی و "باستانگرائی" خواندن آن تا بکجا نادرست و از روند تاریخ و فرهنگ این آب و خاک بدور است (2). در اینجا نیز نمی خواهم بدین سخن بپردازم که یکی از سازه های بنیادین جنبش مشروطه همان چیزی بود که او آنرا "باستانگرائی" می خواند و از فتحعلی آخوندزاده (زاده نوخا در آنسوی ارس) تا میرزا آقاخان کرمانی، هیچ اندیشمند فرهیخته ای از پیشروان جنبش مشروطه را نمی توان یافت که دل در گرو ایران باستان نداشته باشد و به ستایش (گاه گزاف گویانه) آن نپرداخته باشد، که در جای دیگر و در دنباله همین جستار به جایگاه این "خودیابی" در کیستی ملی امروزین ما خواهم پرداخت. من از آن جوان تازه از گرد راه رسیده "هویت طلب" چشمداشتی ندارم که چنین سخنانی بر زبان بیاورد، که گفته اند: «جوان است و جویای نام آمده است!»، از جدائی خواهان نژادپرست هم چشمداشتی جز این ندارم که دروغ بگویند و در راستای برافروختن جنگ و برادرکشی از هیچ نیرنگی فروگذار نکنند (که اگر چنین نمی کردند در شگفت می شدم)، ولی نمی توانم به خود بباورانم که دکتر براهنی این همه را نمی داند! پس گذری کوتاه به گذشته این رویکرد تاریخی و فرهنگی به ایران باستان خواهم داشت تا نشان دهم "خودیابی ملی" - یا به گفته قبیله گرایان "باستانگرائی" - چه خوب باشد و چه بد، آنگونه که ملت سازان می گویند نه هشتاد سال پیش آغاز شده و نه دستاورد بر سرکار آمدن خاندان پهلوی است. آنکه چنین سخنی را بر زبان می آورد، یا ناآگاه است و یا دروغزن، و افسوس که شمار ناآگاهان در این میان بسیار اندک است ...

«کوروش! آسوده بخواب که ما بیداریم!» قبیله گرایان این سخن محمدرضاشاه پهلوی را برجسته ترین نمونه باستانگرائی پهلویها می دانند، دادگرانه نخواهد بود اگر که نگوئیم رویکرد پهلویها به سده های زریّن ایران بمانند رویکردشان به دستآوردهای اروپا و فرنگ و بویژه آنچه که پهلوی دوم آنرا "رسیدن به دروازه های تمدن بزرگ" می نامید، گاه آدمی را سرگشته می گذاشت که بخندد یا بگرید، ولی هر چه بود، پهلویها نه آغازگر این رویکرد بودند و نه پدیدآورندگان آن. آنان روندی را دنبال گرفته بودند که با نخستین خاندان ایرانی پس از اسلام آغاز شد، بروزگار صفویان چهره ای سازمانیافته به خود گرفت و با بروی کار آمدن شاهان قاجار شتابی روزافزون گرفت و به بخش پُرارجی از گفتمان مدرنیته و نوگرائی فرارُست، و از یاد نباید برد که در این راه گاه آماج آغازین را از یاد بردند و راهی که میبایست به آرمانشهر "ملت شدن" بیانجامد، خود آرمانشهر آنان گشت. "خودیابی ملی" یا آنچه که در میان پژوهشگران جنبش مشروطه ناسیونالیسم ایرانی نامیده می شود، یکی از گفتمانهای برجسته – اگر نگوئیم برجسته ترین گفتمان – این جنبش بود. در این بخش هنوز نمی خواهم در باره درستی و یا نادرستی این گرایش و این رویکرد سخن بگویم. در اینجا تنها برآنم نشان دهم که قبیله گرائی آدمی را هرچند که پاکدل و درستکار باشد، به گفتن چه دروغهائی وامی دارد، همانگونه که در باره "آمار ترکزبانان در ایران" نشان دادم و در باره دروغ بزرگ "تحمیل شدن زبان فارسی در زیر سرنیزه رضاشاه به مردم ایران" و در باره "نژادپرست بودن فردوسی" و "گسترش شاهنامه بروزگار پادشاهی خاندان پهلوی".

در باره جایگاه ایران باستان در نوشته های اندیشمندان پیشرو دهه های روشنگری می توان برای کوتاهی سخن نگاشته های میرزا فتحعلی آخوندزاده، شاهزاده جلال الدین میرزای قاجار و میرزا آقا خان کرمانی را نمونه آورد. مکتوبات کمال الدوله، نامه خسروان و آئینه سکندری کتابهای این سه نویسنده اند که در نخستینشان آخوندزاده از در نکوهش فرهنگ و خُوی ایرانیان زمانه خویش درمی آید و در برابر به ستایش فرهنگ ایران باستان می پردازد. جلال الدین میرزا در نامه خسروان گذشته باستانی ایران را به زبانی که خود آنرا "فارسی بیغش" می خواند به نگارش در می آورد و بر آن نام "داستان پادشاهان ایران از آغاز آبادیان تا انجام ساسانیان" را می نهد. هر اندازه نامه خسروان بر افسانه و داستانهای سینه به سینه استوار است، آئینه سکندری کرمانی از در اندازه های خود از دانش زمانه بهره برده است. با این همه حتا کرمانی نیز که نگاهش نگاهی بر پایه تاریخ است و از نگاه کهنه اندیشانه روزگار خود فرارفته است، گاه نمی تواند بر اسب آرزوهای خود لگام زند و در ستایش ایران باستان راه گزافه می پیماید. برای نمونه در همین کتاب می خوانیم "هیستوار" که در فرنگ به تاریخ گفته می شود، واژه ای پارسی و از ریشه "استوار" است. جای پای "خودکاوی ملی" را که در دهه های پس از آن به "خودیابی ملی" فرارُست، در نوشته های (نزدیک به) همه اندیشمندان آنروزگار می توان دید. کار بجایی رسیده بود که روشنگران ایرانی در راستای پیشینه سازی برای مشروطه نیز دست یاری بسوی تاریخ باستانی میهنمان دراز می کردند و سخن از "مجلس مشاوره شاهان ایران پیش از هجوم عرب" می راندند.
هر چه بود، تلاش برای خودیابی ملی و بازگشت به خویشتن ایرانی و نه اسلامی - که قبیله گرایان آنرا باستانگرائی می نامند – از برجسته ترین گفتمانهای جنبش مشروطه بود و ریشه آن نیز به پیوند ناگسستنی "خودآگاهی ملی" و "مدرنیسم" بازمی گشت، چنانکه پیشتر از آن در اروپا نیز روشنگری و گذر از سده های سیاه میانه پابپای گسترش خودآگاهی ملی (و در کنارش بازگشت به پیشینه رومی-یونانی اروپا و گذر از مسیحیگری) رخ داده بود. پس پهلویها همان راه را دنبال کردند و اگر گاه به بیراهه زدند و سوراخ دعا گم کردند، نمی توان دستآورد بزرگ جنبش مشروطه را که گامی بلند بسوی خودیابی ملی بود، با "باستانگرائی" خواندن آن از چشمها انداخت و تلاشهای چهره های برجسته روشنگری را که گاه جان شیرین بر سر اندیشه های انسانی خود گذاشتند، اینچنین ناجوانمردانه به ریشخند گرفت. (3)

به هر روی اینهمه پافشاری بر گذشته "هشتاد ساله" آنچه که قبیله گرایان آنرا باستانگرائی می نامند، آدمی را بدگمان می کند که در زیر این نیمکاسه هشتاد ساله چه کاسه ای نهفته است؟ داستان بسیار ساده است. همانگونه که پیشتر گفتم، آماج قبیله گرایان ملت سازی است و پیش از آن باید هرگونه پیوند قبیله خودی را با کیستی ایرانی و سازه های آن ببُرند. "باستانگرائی" اگر گذشته ای فراتر از هشتاد سال داشته باشد، آنگاه هر جان کنجکاوی گریبان قبیله گرایان را خواهد گرفت که اگر چنین است، پس این سخن که پهلویها از آنجا که نخستین دودمان "فارس" در تاریخ هزارساله گذشته بودند، ستایش از ایران باستان را گسترش دادند و تاریخ باستانی را بجای "تاریخ راستین" (آنگونه که قبیله گرایان می گویند) بزور سرنیزه در گلوی مردم ایران فرو کردند، چگونه راست تواند بود؟

«کوروش! آسوده بخواب که ما بیداریم!» این سخن را واپسین شاه ایران در یک روز پائیزی سال هزارو سیسد و پنجاه و در برابر آرامگاه کوروش هخامنشی بزبان آورد. ولی آیا او نخستین پادشاه ایرانی بود که برای بنمایش گذاشتن "ایرانی بودن" خود و پایبندیش به "آرمان ایرانشهری" بسراغ پاسارگاد و تخت جمشید و شاهان هخامنشی می رفت؟

در این نوشته کوتاه نمی توان به همه نمونه های تاریخی پرداخت. من با گذری کوتاه و گذرا نخست یادگاری از ناصرالدین شاه قاجار بر دیوار تالار آئینه کاخ تچر در ویرانه های تخت جمشید را دیدم که بفرمان او نویسانده شده است. این پادشاه دلبستگی فراوانی به تاریخ ایران باستان داشت و از نگر قبیله گرایان ما "باستانگرائی"، "پانفارسیسم" و "آریاپرستی" را یکجا در خود گرد آورده بود. بر سردر ساختمان باغ ارم شیراز ناصرالدین شاه را می بینیم که سوار بر اسبی سپید می تازد و گرداگردش را قهرمانان داستانهای فردوسی و نظامی گرفته اند و در یکی از نگاره های کناری، داریوش هخامنشی بر تخت نشسته است. در زیر این نگارگریها به پیروی از کنده کاریهای تخت جمشید، سرباز نیزه داری را می بینیم که نیمرخش همچون سرداران پارسی، ولی با سبیل چخماقی دوران قاجار و کلاه نمدی (و با همان موهای پرپشتِ فِرخوردهِ کنده کاریهای پلکان تخت جمشید!) بر دیوار تراشیده شده است. ناصرالدین شاه ولی بدین اندک بسنده نمی کند. در راهنمای موزه جواهرات ملی (خیابان فردوسی، بانک مرکزی ایران) در بخش "الماس دریای نور" آمده است که این گوهر بی مانند تا روزگار ناصرالدین شاه در میان بازوبندی جای گرفته بود و سلطان صاحبقران که باور ژرف داشت این الماس آذین بخش تاج کوروش هخامنشی بوده است، آنرا از بازوبند بدرآورد و بجای پیش کلاه با نشان شیروخورشید زرین بر تاج خود نهاد.

از جشنهای دوهزارو پانسد ساله باز هم دورتر می شوم و از دودمان قاجار یک نمونه دیگر در باستانگرائی می آورم و می گذرم. اگر محمدرضا شاه پهلوی در برابر پاسارگاد ایستاد و کوروش را فرا خواند تا آسوده بخوابد، فتحعلی شاه قاجار خود را به میانه بزم شاهان ساسانی چون اردشیر و شاپور و خسرو پرویز پرتاب کرد. او که نمی توانست مانند پهلوی دوم تنها به گفتن یک "آسوده بخواب" ساده بسنده کند، دستور داد سنگ نگاره ای را بر طاق بستان و در کنار پیکره شاهان سربلند ساسانی بتراشند. اگر چه برخی برآنند که مردِ بر تخت نشسته "محمد علی میرزای دولتشاه" است، ولی ریش بلند، تاج کیانی و حالت نشستن او بر تخت بیننده را در نگاه نخست بیاد فتحعلی شاه قاجار می اندازد.(4) این پادشاه نیز مانند نواده اش ناصرالدین شاه، ایران باستان و شاهان آنرا می ستود و برای نخستین بار پس از فروپاشی شاهنشاهی ساسانی تاجی مانند تاجهای شاهان آن دودمان ساخت و آنرا "تاج کیانی" نامید، نامی که در شانامه فردوسی بارها و بارها آمده است. این تاج را نیز در موزه جواهرات ملی می توان دید (5).

این تنها پهلویها و قجرها نبودند که برای نوکردن پیوند و پیمان خود با ایران و گذشته آن به تخت جمشید می رفتند. از شاهزادگان تیموری ابراهیم سلطان سروده ای از سعدی را در تخت جمشید نویسانده است:

كرا داني از خسروان عــــجم
ز عهد فريدون وضحاك و جم
كه بر تخت ملكش نيامد زوال
ز دست حوادث نشد پايمال؟

پیشتر از او علی آق قویونلو، عضدالدوله و بهاء الدوله دیلمی نیز سنگنبشته هائی از خود بر درو دیوار این یادگار روزگاران شکوه و سربلندی نویسانده بودند. تخت جمشید یا پارسه حتا بروزگار پیش از آمدن عربان به ایران نیز از جایگاه ویژه ای برخوردار بوده است و شاهان ساسانی نیز برای نوکردن پیمان خود با ایران و آرمان ایرانشهری بدانجا می رفتند، از آن دست است سنگنبشته های شاپور دوم و شاپور سکانشاه.

آنچه که قبیله گرایان باستانگرائیش می نامند، در میان فرهیختگان و اندیشورزان چیزی نیست بجز خودکاوی و خودیابی ملی، و نزد شاهان و فرمانروایان پیروی از آئینی هزاران ساله و در راستای "پیوستگی تاریخی و فرهنگی" که در بخشهای دیگر این جستار بدان خواهم پرداخت. پهلوی دوم کوروش را فراخواند که در بیداری او آسوده بخوابد، ناصرالدین شاه بگمان خود گوهری از افسر شاهی کوروش را آذین بخش تاج خود کرده بود و فتحعلی شاه تاج کیانی بر سر می نهاد. صفویان برای خود تبارنامه ای ساخته بودند که آنان را نوادگان یزدگرد سوم می نمایاند، سلجوقیان بر فرزندانشان نامهای باستانی می نهادند، غزنویان، سامانیان، صفاریان، آل بویه، مردآویجیان و طاهریان هر یک بگونه ای دودمان خود را به ساسانیان می رساندند و اشکانیان و ساسانیان نیز خود را نوادگان شاهان هخامنشی می دانستند. داستان را باز هم می توان پی گرفت، اسکندر خود را جانشین راستین کوروش، و داریوش سوم را "غاصب" می نامید، داریوش بزرگ در تبارنامه ای خود را از دوده دوم هخامنشی و خویشاوند کوروش می خواند و کوروش؟ کوروش پس از گشودن بابل به پرستشگاه مردوک رفت و تاج از دست کاهنان بابلی گرفت تا خود را جاینشین راستین شاهان بابل، این شاه-شهر جهان باستان نشان دهد.

در پایان ناگفته نباید گذاشت که در میان شیفتگان فرهنگ و تاریخ ایران باستان "باستانگرایان" راستین نیز یافت می شوند که همه چیز سده های پیش از اسلام را درست و اهورائی و پاک می دانند. اینان چشم ِ خُرده گیر را بر رخدادها و پدیده های ایران باستان می بندند و در برابر گذشته پیش از اسلام سراپا ستایش و کُرنِشند. از نگاه اینان هیچ پدیده نیکی در جهان یافت نمی شود که نتوان ریشه هایش را در ایران باستان یافت و هیچ بدی در گیتی نمی توان جُست که از ایرانیان باستانی سرزده باشد. مرا با این گروه کاری نیست و برای آنکه دریافت نادرستی از سخنانم پا نگیرد، همینجا ناگزیر از گفتنم که خودکاوی ملی تنها با نگاه خُرده گیر است که ما را به خودیابی راستین می رساند و هرگونه نگاه ستایشگر و تهی از خُرده گیری چیزی جز باستانگرائی نیست.

قبیله گرایان گرایش به گذشته ایران و کندوکاو در پیشینه پیش از اسلام را "باستانگرائی" می نامند و آغاز آنرا کودتای سوم اسفند می دانند تا به این پدیده درونمایه ای "پارسیگرایانه" بدهند. چرا که اگر آشکار شود شاهان ترکتبار قجر نیز در این "باستانگرائی" دست کمی از شاهان پهلوی نداشتند، یکی از گفتمانهای ملت سازی برباد خواهد رفت. فتحعلی شاه، نخستین پادشاه قجر (آغامحمد خان کشورگشا بود و پیش از آنکه پادشاهی کُند کشته شد) پیکره خود را در کنار شاهان ساسانی نشاند و تا بدانیم بازمانگان این خاندان ترکتبار چه رویکردی به ایران باستان دارند، با هم می نگریم به عکس واپسین بازمانده خاندان پادشاهی ای که خودیابی ملی یا آنگونه که قبیله گرایان می گویند "باستانگرائی" بروزگار فرمانروائی آنان پاگرفت و گسترش یافت (6).

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
1 .http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20060623173033.html
2 .
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/8896
3. خوانندگان کنجکاو در این باره را به خواندن دو کتاب ارزشمند دکتر ماشاالله آجودانی به نامهای: "مشروطه ایرانی" و "یا مرگ یا تجدد" فرامی خوانم و همین جا دست او را برای تلاش ستُرگ و بزرگش در راستای زدودن گرد و خاک نشسته بر چهره تابناک تاریخ میهنم به گرمی می فشارم، دستش مریزاد!
4 .
http://www.chnphoto.ir/show.php?lang