۱۳۸۳ تیر ۱, دوشنبه

واپسین روز بهاران

"با ما گفته بودند:
«آن کلام مقدس را
با شما خواهیم آموخت،
لیکن بخاطر آن
عقوبتی جانفرسای را
تحملتان می باید کرد»
عقوبت دشوار را چندان تحمل کردیم، آری
که کلام مقدسمان، باری
از خاطر
گریخت!"(احمد شاملو)
بیاد جانباختگان سی ام خرداد 1360

هنوز هم آن روز داغ و پرتنش بهار سال شست در خاطر من به شب نرسیده. صدائی در کنج سرم مدام می گوید: "باید بنویسی، همه داستان را باید بنویسی، و اگرنه عمر تو به آخر می رسد و این روز خونبار به شب نمی رسد" و من می نویسم، هر شب می نویسم و انگار که جان و هستی ام به آن روز بسته باشد، هر صبح نوشته هایم را پاره می کنم که روز، آن روز، به شب نرسد.
میترسم! میترسم که اگر به شب برسد، دیگر خواب احمد را با آن چهره خندانش نبینم، دیگر نبینم که شانزده ساله ام و بی غم و آزاد از هفت دولت، عاشق و مجنون و فارغ از قیل و قال عقل. میترسم که دیگر خواب کبوترهای حمید رانبینم، و خواب پشت بامشان را. می ترسم که دیگر مرتضی برایم سنتور نزند و دیگر صدای چهچهه قناریهای شاهرخ را نشنوم. بیست و سه سال است که شب و روز می ترسم.
همان صدا که می گوید بنویس، در کنج سرم پوزخند میزند: "تو که اینقدر میترسی، سی ام خرداد توی میدان فردوسی چکار می کردی؟" راستی چکار می کردم؟ صدا راست می گوید. من آنجا چکار می کردم؟ اصلا آنجا کجا بود؟ آنها کی بودند؟ من که بودم؟ خدایا! سی ام خرداد چه روزی بود؟ هفتم اردیبهشت بود؟ نه! آنروز برای چیز دیگری رفته بودیم تظاهرات! تظاهرات مادران و خواهران مجاهدین زندانی بود. خوب یادم هست. سی ام خرداد همان روز شروع شد! یا شاید چهاردهم اسفند در دانشگاه ؟ ولی دانشگاه که میدان فردوسی نداشت!؟

سی ام خرداد آنسال بیست و یکم خرداد بود، همانروزی که برادرم دستگیر شد. صبح آنروز با همه بچه های تیممان رفته بودیم برای حمایت از بنی صدر و مبارزه با کودتای حسن آیت تظاهرات کنیم. قرارمان پارک لاله بود. احمد و مرتضی دیرتر آمدند و علی سرتیممان قول داد که بعد از تظاهرات از آنها انتقاد کند و آن دو هم – بیشتر احمد- لودگی کردند و راه افتادیم.
«حزب چماق بدستان! باید بره گورستان!»
«بنی صدر! بنی صدر! تو استقامت کن و ما حمایت!»
«بهشتی! رجائی! خلق اومده کجائی!»
و بعد چوب و چماق و زنجیر بود و تیرهای هوائی که به رهگذران می خوردند و نعره گوشخراش «حزب فقط حزب الله! رهبر فقط روح الله!». در گیری، جنگ و گریز، زخم خوردن، زخم زدن، قرار تظاهرات بعد و پنهان شدن در کوچه پس کوچه های خیابان مصدق، و چند ساعت دیگر باز به میان خیابان آمدن و شعار دادن «درد ما درد شما است، مردم به ما ملحق شوید!»
می دانستم که برادرم هم با اکیپش همان دوروبر هاست. ولی در آن هنگامه محشر که همه جا بوی دود و آتش و گاز اشک آور بود، مگر می توانستی برادرت را ببینی؟
باز ریختیم توی خیابان، باز فریاد زدیم، باز نعره کشیدند، باز زدند و باز زدیم و باز شلیک کردند و باز فرار کردیم.

ناهار را در یک ساندویچ فروشی نزدیک پارک دانشجو خوردیم. کمی گپ زدیم و خندیدیم و بعد از ناهار مانند کارمندانی وظیفه شناس دوباره به خیابان مصدق برگشتیم و کارمان را از سر گرفتیم. باز فریاد زدیم، باز نعره کشیدند، باز زدند و باز زدیم و باز شلیک کردند و باز فرار کردیم.

ساعت حدود شش بعد از ظهر بود. کمیته چیها و فالانژها خیابان را قرُق کرده بودند. پراکنده شده بودیم. من و مرتضی با هم بودیم و خبری از بقیه نداشتیم. گفتم:
- « برگردیم، دیگه انگار کاری نمی شه کرد!»
مرتضی انگار انتظار همین جمله را می کشید. میدانستم که دلش برای سنتورش پرمی کشد و هنوز به خانه نرسیده مضرابها را بدست می گیرد و دشتی مینوازد. از میان ما پنج نفری که همیشه خدا با هم بودیم و برای همین "همیشه باهم بودن" بود که در تمام انجمنهای دانش آموزی دور و اطراف اسمی در کرده بودیم، مرتضی با همه شور و شرری که داشت، کمتر از هر کس دیگری آدم مبارزه سیاسی بود. چندان در قید مذهب نبود و در خانواده اش همه اهل موسیقی بودند. یکی تار میزد، یکی تنبک، یکی ویلون و مرتضی هم سنتور. مرتضی از آن دسته آدمهائی بود که کار نیمه تمام را دوست نداشت. یکی دو سال پیش در کوران انقلاب هوادار مجاهدین شده بود و گمان میکرد اگر امروز همه چیز را بگذارد و دنبال کارش برود، نه به آرمان مجاهدین، که به این جمع پنج نفره خیانت کرده است. مرتضی از آن دسته آدمهائی بود که حتی به دروازه جهنم هم که برسند، باز می گویند «با هم آمده ایم و با هم می رویم». با هم به سوی خانه رفتیم.

خسته و اندیشناک به سر کوچه رسیدم. پیش از آنکه به درون کوچه بپیچم نگاهی به آسمان انداختم، چه غروبهای غمناکی دارد این تهران! دلم بی هیچ بهانه ای گرفته بود، حوصله هیچکس را نداشتم، آه بلندی کشیدم، همانجا سر کوچه ایستادم و چشمانم را بستم. در آن هوای گرم و آلوده و دودگرفته تهران ناگهان نسیمی نوازشگر و خوشبوی به چهره ام خورد. چشمانم را باز کردم، فرشته دختر همسایه روبرویمان پیش رویم ایستاده بود و لبخندی شیرین و دل انگیز پهنای چهره زیبایش را پوشانده بود. چشمانم از حیرت گرد شده بودند، اگر چه این لبخند و این بوی دل انگیز را بارها وبارها دیده و بوئیده بودم، گویا برای نخستین بار در همه عمرم دختری را میدیدم که لبخند میزد، نه! دختری را میدیدم که به من لبخند میزد! هر دو ایستاده بودیم و چیزی نمی گفتیم، من از حیرت آنهمه زیبائی زبانم بند آمده بود و او حیران از نگاه سرگشته من بر جایش خشک شده بود. چیزی بیش از پاره ای از یک ثانیه نگذشته بود، گویا بیادش آمد که خیره شدن در چهره پسر همسایه شاید که کار چندان خوشایندی نباشد، نگاهی شرمگین به سویم انداخت سلامی کرد و دور شد. و من مست از آن بوی دل انگیز و سرخوش از آن نسیم نوازشگر برجای ماندم و سینه ام را هزاربار از هوای شاداب و شورانگیز تهران انباشتم، بهار بود.

سلانه و خرامان به سوی خانه رفتم. به حیاط رفتم و روی پله نشستم. شمعدانیها و اطلسیهای مادرم غوغائی از رنگ برپا کرده بودند و یاکریمی روی لبه دیوار نشسته بود و پر میسائید. همه آنچه که آنروز دیده بودم از خاطرم گریخته بود. چهره در هم کوفته یکی از هواداران سازمان که به ضرب زنجیر یک حزب اللهی از هم شکافته بود، چهره یارانی که دستگیر شده بودند، چهره کریه و نفرت انگیز پاسداران و کمیته چیها، همه از خاطرم گریخته بودند. تنها و تنها لبخند شیرین فرشته و نگاه شرمگینش بود که خاطرم را پر کرده بود. فرشته دختر همسایه مان بود و درست هم سن و سال خود من. چرا اینقدر دستپاچه شده بودم؟ مگر ما بارها با هم حرف نزده بودیم و نگفته بودیم و نخندیده بودیم و در آن سالهای نه چندان دورتر بند به تیر چراغ برق نبسته و در کوچه والیبال بازی نکرده بودیم؟ کم کم بیادم امد که لبخندش را بارها دیده بودم، شاید از یکسال پیش به این سو، ولی نه آن لبخند هیچگاه به این شیرینی بود و نه فرشته هیچگاه به این زیبائی.

از خانه بیرون زدم، باید به چند جا تلفن میزدم. علی گفت که همه بچه ها سالمند و از تیم ما کسی دستگیر نشده است و قرار فردا را گذاشتیم. به جای رفتن به خانه راه دورتری را انتخاب کردم و در کوچه های تنگ آن محله قدیمی پرسه زدم. هوا، هوای به خانه رفتن نبود، هوا، هوای پرسه زدن بود و هوای غرق شدن در لذت نگاه شیرین و بی گناه یک دختر شانزده ساله تهرانی. هوا، هوای بهار بود.

به خانه رسیدم. برادرم هنوز به خانه برنگشته بود. هنوز بدرون اطاق نرفته بودم که در زدند. محسن بود، هم تیم برادرم. نگاهش کردم. سرش را پائین انداخت و گفت:
- "گرفتنش!".
- "کی؟ کجا؟"
صدا از پشت سرم می آمد. رویم رابرگرداندم ، کسی پشت سرم نبود. صدای من بود که از وحشت آن خبر پشت خودم پناه گرفته بودم، و از وحشت آنکه محسن دهانش را به خبر بدتری باز کند.

*****
او هم با تیمش رفته بود بر ضد کودتای آیت راهپیمائی کند. موتور هوندایش را گذاشته بود پیش یکی از آشنایانمان که تعمیرگاه ماشین داشت و خودش رفته بود. آنها هم مثل ما ریخته بودند توی خیابان و فریاد زده بودند و نعره فالانژها را شنیده بودند و زده بودند خورده بودند. پاسدارها ریخته بودند و یکی از اعضای تیمشان را دستگیر کرده بودند، او و چند نفر دیگر برگشته بودند و به ماشین سواری سپاه حمله ور شده بودند و دوستشان را از ماشین بیرون کشیده بودند. بقیه توانسته بودند فرار کنند، ولی او گیر افتاده بود. چشمهایش را بسته بودند و به کمیته محل و از آنجا به کمیته مشترک که همان زندان توحید باشد برده بودندش. ایستگاه بعدی اوین بود، جائی که بنا بود چند سالی میهمانخانه میهمان کش دوستان او شود، و شد.

اینها را محسن نگفت. اینها را برادرم بیست سال بعد از آن روز نفرین شده بیست و یکم خرداد هزارو سیسد و شست برایم تعریف کرد. رفته بودیم ولگردی توی تهران و به دنبال نشانه هائی از سالهای نوجوانی مان می گشتیم، به همان کمیته ای رسیدیم که ایستگاه اول دستگیریش بود، مأموران نیروی انتظامی دو پسر و یک دختر جوان را گرفته بودند و با فریاد و ناسزا بدرون ساختمان میراندندشان. پسرها را یک ساعت پیشترش دیده بودیم، یکیشان جلویمان را گرفته بود و گفته بود: «فیلم سوپر؟ نوشیدنی؟ کشیدنی؟ ...» من هاج و واج نگاهش کرده بودم و برادرم سیگاری آتش زده بود و گفته بود: «شاخ در نیار! اینجا دیگه الان یک مملکت دیگه شده! فکر کن توریستی و بی خیال اینا شو! خیلی چیزا عوض شده!» و من فکر کرده بودم که توریستم و بی خیال آنها شده بودم.

ولی حالا دیگر نمیشد بی خیالشان شد. هجده-نوزده سال بیشتر نداشتند، سنشان بین سن من و برادرم بود، سن آنروزهایمان. برادرم سیگار دیگری آتش زد و گفت: «ولی بعضی چیزا هیچ عوض نشده! این کمیته رو میبینی؟ من رو اول آوردند اینجا. درست بیست سال پیش. انگار اینو فقط درستش کردن که جوونها رو بگیره. ما رو اون سالها برای اون یک ذره چیزی که توی مغزمون بود می گرفت، اینها رو برای اون یک ذره چیزی که توی مغزشون نیست!» و بعد داستان دستگیریش را در لابلای پکهای محکمی که به سیگار میزد برایم تعریف کرد.

*****
از پله ها بالا رفتم. برادرم، آنکه نگرفته بودندش، توی اطاقش نشسته بود و داشت کتاب می خواند. رفتم تو و درست با همان لحن و صدای محسن گفتم:
- "گرفتنش!".
نگاهم کرد. انگار همه ماجرا را می دانست. او همیشه همه چیز را می دانست، ولی خیلی کم چیزی می گفت. باز و اینبار با صدای خودم گفتم:
- "گرفتنش! می فهمی؟ گرفتنش!"
- "می خوای بگی منتظر همچین روزی نبودی؟"
با تعجب نگاهش کردم. چه چیزی را می خواست حالی من کند؟
- "یادت میاد قبل از انقلاب پیکاریها جلوی مدرسه شون بمب صوتی گذاشته بودند و اعلامیه پخش کرده بودند؟ اعلامیه رو آورد خونه، ازش پرسیدم تو اونجا چیکار می کردی؟ گفت رفتم ببینم چه خبره! من از همون موقع منتظر یه همچین روزی بودم!"
راست می گفت. برادرم چهار سال پیش از آن صدای بمب را شنیده بود و رفته بود ببیند چه خبر است. زندگی همه ما همینطور دستخوش توفان و تلاطم شد. همه ما فقط رفته بودیم ببینیم چه خبر است و بعد ماندگار شده بودیم. و برادرم، همانکه نگرفته بودندش، منتظر بود که ما را بگیرند.
یادم آمد که خود من هم یک روز رفته بودم ببینم سر کوچه چه خبر است و با دنده کوفته و بینی خونین، مجاهد شده بودم و به خانه برگشته بودم. پیش از آنکه بپرسم: - "منو چی؟ منم می گیرن؟" از اطاق بیرون رفته بود. من مثل او همه چیز را نمی دانستم، ولی می دانستم که الان لب حوض توی حیاط نشسته و دارد با آب حوض بازی می کند، و آه می کشد. فقط نمی دانستم برای چه آه میکشد: برای اینکه برادرمان را گرفته اند، یا برای اینکه مرا هم قرار است بزودی بگیرند؟

برادرم، همانکه نگرفته بودندش، به هر دوی ما می گفت «انقلابی»، فحشش بود. ما هم به او می گفتیم «روشنفکر»، اینهم فحش ما بود. پدرم به هر سه ما می گفت «مشنگ»، فحش او هم این بود. تنها مادرم بود که فحش نمی داد و به هر سه ما می گفت «پسرم»، سالها باید می گذشت تا همه ما بفهمیم که روح بزرگ و دل فراخ او ما را با همه ادعاهایمان زیر سایه بی کران خود می گرفت.

چراغ را خاموش کردم. پنجره را باز کردم، باد گرم و آلوده تهران به صورتم خورد. از دور صدای تیراندازی می آمد. یکی از همسایه ها نوار گوگوش را توی ضبط صوت گذاشته بود و صدایش را بلند کرده بود، انگار می دانست که تا چند ماه دیگر تنها صدای مجاز، صدای نوحه و مرثیه خواهد بود. صدا مرا بیاد «تصنیفی» انداخت که خیلی سال پیش از آن به کوچه ما می آمد و ترانه های روز را با صدای نکره اش توی بلندگوی دستی اش می خواند و برگه های تصنیف را یکی پنجهزار می فروخت، و بیاد پسر عمه ام که ترانه ها را از بر می کرد و بعد ورق تصنیف را دوهزار یا سه هزار، هر چه که میخریدند، می فروخت.
صدای گوشخراش موتورسیکلتی سکوت نیم بند کوچه را شکست. برادرم با موتور رفته بود سر قرار. کجا بود؟ چه می کرد؟ امیر و رضا هم با اویند؟ سقف خانه داشت بروی سرم فرود می آمد. هوای اطاق سنگین شده بود. پله ها را چند تا یکی پائین آمدم و خودم را به کوچه رساندم.

سر کوچه احمد و مرتضی داشتند از سر قرار با علی بر می گشتند. از جلسه انتقاد از خود. احمد پرسید:
- «چرا توهمی؟ کشتیهات غرق شدن؟ »
مرتضی گفت:
- «نه بابا! نفتکشش رو عراقیها زدن!»
و هر دو هرٌوهرٌ خندیدند.
- «برادرم رو گرفتن»
خنده شان را بریدند.
- «کدوم یکی رو؟ انقلابیه رو یا روشنفکره رو؟» پیش از آنکه پاسخش را بدهم، بیادم آمد که باید اطاقش را پاکسازی کنم. بسوی خانه دویدم.

*****
روزهای پس از بیست و یکم خرداد از پی هم می گذشتند و ما گویا مسخ شده بودیم. هر روز از خواب بر می خواستیم و به خیابان میرفتیم، فریاد می زدیم، ناسزا می شنیدیم، کتک می خوردیم و کتک می زدیم و بعد به خانه باز می گشتیم تا جانی تازه کنیم و باز فردا به خیابان برویم. و من دیگر لبخند شیرین و نگاه شرمگین فرشته را از یاد برده بودم. مدرسه ها تعطیل بودند، اعضای انجمن اسلامی مدرسه ما در خیابانها پراکنده شده بودند و کمیته های محل جوانتر هایشان را به سلاح سرد و بقیه را به سلاح گرم مسلح کرده بودند. آنها از خرد و کلان دشمنان مردم بودند، دشمنان ما. مائی که می خواستیم جانمان را فدای خلق قهرمان ایران کنیم و آزادی را برایش به ارمفان بیاوریم. مائی که می خواستیم جامعه بی طبقه توحیدی برپا کنیم و خود را از هر نظر یک سروگردن بالاتر از دیگران می دانستیم؛ از رژیم و هوادارنش، از چپها با گرایشهای گوناگونشان و بیش و پیش از هر چیزی از مردم. مردمی که بی هیچ استثنائی هوادار ما بودند و منتظر فرمان مرکزیت سازمان، تا به خیابانها بریزند و طومار هستی این رژیم ارتجاعی را در هم بپیچند و آنهائی که هوادار ما نبودند، مردم به حساب نمی آمدند و "ضدخلق" بودند. باید به دیدن مرتضی میرفتم.

در را برادرش باز کرد.
- «به به! آقای میلیشیا! گؤزؤمؤز آیدین! خوش گَلمیسَن!» (1)
خنده کنان با دست اطاق میانی را نشان داد و چیزی زیر لب زمزمه کرد و به درون ساختمان رفت. مرتضی درون اطاق نشسته بود و سنتور میزد. بلند شد و به سویم آمد. به ترکی پرسید:
- «از برادرت خبری نشد؟»
- «نه! حتا نمیدونیم کدوم زندونه!»
نشستیم و از هر دری حرف زدیم. مرتضی و خانواده اش اهل سراب بودند. تنها که می شدیم بیاد وطن ترکی حرف میزدیم، از کوههای سر به فلک کشیده آذربایجان و از اینکه محمد حنیف نژاد، از بنیانگزاران سازمان نیز همولایتی ما بوده و از اینکه موسی خیابانی از نوادگان شیخ محمد خیابانیست. گاهی هم مرتضی کوک سنتور را عوض می کرد و با هم به ترکی دم می گرفتیم. مرتضی انگار که از توفان درون من خبر داشت، مضرابها را در دستش چرخاند و نواخت و باهم خواندیم:
«ایللر دیر اؤزؤنا حسرت قالدیقیم.....، دوقما قارداشیمنان، آرالیام من.
گوی کی دوستدا بیلسین، دؤشماندا بیلسین....، هله اؤلمه میشم، یارالیام من» (2)

از خانه مرتضی بیرون آمدم، باز هم غروب بود، غروب غم انگیز تهران. به سر کوچه رسیدم، باز بوی دل انگیز بهار کوچه را پر کرد. برگشتم، خودش بود، باز هم زیباتر شده بود. شلوار کرم رنگ، پیراهن گشاد چینی زیتونی رنگ و موهای بلندی که از پشت بسته شده بودند، ظاهرش را بیشتر شبیه دختران هوادار سازمان رزمندگان و پیکاریها کرده بود. باز هم چهره اش به لبخندی شیرین باز شد.
- «سلام!»
مانند برق گرفته ها بر جایم خشک شدم. دهانم قفل شده بود. باید چیزی می گفتم، ولی سرم از هر واژه و هر صدائی تهی شده بود. باید تنها دهانم را باز می کردم و دست کم همانرا که خودش گفته بود، بازمیگفتم:
- «سلام!»
دهانم بدون شک باز شده بود، ولی تردیدی نداشتم که هیچ کلامی از آن بیرون نیامده بود. آنجا، سر کوچه ایستاده بودم و با دهان باز فرشته را نگاه می کردم، مگر گفتن یک کلمه این اندازه سخت بود؟ سختتر از پیچاندن دست یک فالانژ، یا کوبیدن آجر بر سر یک حزب اللهی؟
- «چیزی شده؟»
نجاتم داد.
- «نه! چطوری؟»
و سیل بند واژگان سوراخ شد، ترک برداشت و شکست، سیل واژه ها موج زنان و غرّان و چرخان جاری شد. از سر کوچه تا خانه هردویمان دویست متر بیشتر نبود و ما، هردوی ما، غرقه در گفتگوی سبکبالانه غروب پر طراوت بهار تهران، آرزو می کردیم که هر گامی سد سال بطول بیانجامد و خانه هایمان فرسنگها از سر کوچه دورتر باشند، آرزو می گردیم که کوچه از ساکنینش خالی شود، تا بی هراس از پچپچه های همسایگان، هزار با از در خانه به سر کوچه برویم و باز گزدیم، تا هزار سخن بگوئیم و هزار بشنویم. شانزده ساله بودیم و بهار غوغا می کرد. بی آنکه آشکار بگوید، دستگیرم کرد که لبخندهاش را از یک سال باز، نثارم می کند، و من که در آن یکسال، نابینای همه زیبائیها بودم، مانند گناهکاران نگاهش کردم و شرمگنانه سر به زیر انداختم. چیزی برای گفتن نداشتم. به خانه رسیدیم، دست دادیم، خداحافظی کردیم و هریک به سوی خانه خود رفتیم. هنوز در را نبسته بودم که صدایم کرد، برگشتم، نگاهش کردم، میان چارچوب در خانه شان ایستاده بود. شرمگین نگاهم کرد و گفت:
- «مواظب خودت باش!»
چیزی با صدای بلند در سینه ام فروریخت و از احساسی شیرین و ناشناخته پر شدم.

*****
روزهایمان به راهپیمائی و و شرکت در جلسه های "کار توضیحی" می گذشتند. انجمن معروف به «کارمندی» نزدیک میدان بیست و پنج شهریور روزی ده بار از جمعیت پر میشد و خالی می شد، همه را میشد دید. روز بیست و نهم خرداد آخرین جلسه کار توضیحی بود. " علیمحمد تشیّد" و "مریم قجر عضدانلو" از اعضای شورای فرماندهی میلیشیا ریاست جلسه را خودشان به عهدا گرفته بودند. از تیم ما همه بودند. در میان آن جمع نشسته بودم و گویا دو دست نامرئی مرا به دو سو می کشاندند. یکسوی خاطرم به برادرم بود و این سؤال کشنده که آیا هنوز زنده است، وسوی دیگرش به فرشته، به لبخند شیرینش و نگاه شرمگینش. جلسه به پایان رسید و بیرون آمدیم. از احمد پرسیدم:
- «می دونی کی باید کجا بریم؟»
با شیطنت نگاهم کرد و پرسید:
- «حواس خودت کجا بود؟»
آن لبخند شیرین و آن نگاه شرمگین را احمد هم دیده بود، دیده بود و از شرم یا هر چیز دیگری بروی خودش نیاورده بود. آنروز ولی لودگی اش گل کرده بود و دم گرفت:
- «خروس آتقی رفته به هیزم / که از بوی دلآویز تو مستم!
کلنگ از آسمان افتاد و نشکست / وگر نه من همان خاکم که هستم»
کارش همیشه همین بود. ویرش که می گرفت به چیزی بند کند، از همین شعرهای بی سروته می خواند که یا از برشان میکرد و یا از خودش درشان می آورد. شاهرخ بی خبر از همه جا پرسید:
- «هه!؟»
احمد ولی دست بردار نبود، نمی دانم چشم غرٌه مرا ندید، یا ندیده گرفت:
- «دوش دیدم وسط کوچه روان دلبَرَکی! دلبر سیمین بََرَکی!»
شاهرخ باز پرسید:
- «هه!؟»
اینبار چشم غرٌه ام را دید و دیگر ادامه نداد. بجای او شاهرخ گفت:
-«فردا ساعت چهار بعد از ظهر قرارمون جلوی سینما عصرجدید، تو باید چند تا از بچه های انجمن جواد اینا رو سروسامون بدی و با خودت بیاری»
از "بچه ها انجمن جواد اینا" تنها جواد را می شناختم. برادرش با برادرم، همان که گرفته بودندش، در یک تیم بود. به خانه که رسیدم، جواد منتظرم بود. گپی زدیم و قرار روز بعد را گذاشتیم، گفت:
- «ساعت سه میام دنبالت، از اینجا می ریم»
خداحافظی کرد و رفت.
*****
چیزی به ساعت سه بعد از ظهر نمانده بود. گوینده تلویزیون با آب و تاب خبر از دیده شدن بشقاب پرنده در شمال تهران میداد. یک کانال دیگر فیلم محمد رسول الله را داشت برای هزارمین بار نشان میداد، با آنتونی کوئین، عموی پیامبر. در زدند، جواد بود. برگشتم ، کفشهایم را پوشیدم و به در خانه رفتم. همزمان با من فرشته در خانه شان را باز کرد و بیرون آمد. لبخندی زد و نگاهی کرد. باز بر سر جایم خشک شدم. صدای جواد به خودم آورد:
- «راهپیمائی امروزه ها! اگر می خوای بهش برسیم باید راه بیفتی!»
- «می دونم! بریم، اصلا می خواهی تو برو سر کوچه، من یک چیزی یادم رفت.»
مسیر نگاهم را دنبال کرد و نگاهش بروی چهره فرشته خیره ماند. رویش را برگرداند و گفت:
- «آهان!»
به سوی خیابان براه افتاد. فرشته گفت:
- «امروز چه خبره؟ پسر عموی من هم از صبح هی میاد و میره، برنامه ای دارین؟»
- «راهپیمائیه! می خواهیم تکلیف رو یکسره کنیم!»
با وحشت و حیرت پرسید:
- «یعنی چی؟»
بیاد دستگیری برادرم افتادم. داشتم چکار می کردم؟ "دختربازی"! من میلیشیا بودم، «چریک دلاوری که سنگر به سنگر با مسلسل بر جهانخواره آتش می افکند»(3). اینجا ایستاده بودم و بجای شتافتن بسوی مرگ در راه خدا و خلق قهرمان با دختر همسایه مان خوش و بش می کردم، از خودم بدم آمد، با صدائی که مال من نبود گفتم:
- «یعنی یا ما، یا اونا!»
با صدائی خفه که بزحمت شنیده می شد پرسید:
- «یعنی ممکنه بگیرنت؟»
نگاهش کردم، زیبا بود! دیگر از خودم بدم نیامد:
- «شاید، شایدم چیز بدتری پیش بیاد! کی میدونه؟»
خداحافظی کردم و براه افتادم. باز صدایم زد، دلم فروریخت. برگشتم:
- «مواظب خودت باش!»
دیگر لبخند نمیزد، چشمانش نمناک بودند. باصدائی که بزحمت شنیده می شد ادامه داد:
- «خواهش می کنم ...»
لبخند شیرین فرشته، نگاه شرمگینش و آن چند کلام پر از مهرش حواسم را پاک پرت کرده بود. همیشه همینقدر زیبا بود؟ یا من زهره رفتن به میدان فردوسی را نداشتم و داشتم سست می شدم؟ فرشته شاید همان وسواس الخناس بود! علی در جلسه بحث ایدئولوژیک دو هفته پیش سوره "ناس" را تفسیر کرده بود، سوره خلق قهرمان. چرا از قرآن به آن بزرگی فقط همین یک سوره بیادم مانده؟ «قل اعوذ برب الناس. ملک الناس. اله الناس. من شر الوسواس الخناس. الذی یوسوس فی صدور الناس. من الجنه والناس» از آن قرآن به آن بزرگی فقط همین یک سوره بیادم مانده. سالها است که قرآن نخوانده ام. چرا دیگر نخواندم؟ تقصیر فرشته بود؟ شاید ترسیدم که سوره ناس را ببینم و بیاد فرشته بیفتم و با یاد او به یاد آن روز بی پایان؟ "روزی بدرازای یک قرن"! چنگیز آیتماتف هم حتما آنروز در میدان فردوسی بوده! مگر روز دیگری هم بدرازای این روز هست؟

رضا را توی کوچه دیدم. نگاهی به هم انداختیم و از کنار هم گذشتیم. انگار همین دو سال پیش نبود که عصرها از خانه بیرون میزدیم و دو توپ پلاستیکی را توی هم می کردیم و «گل کوچیک» بازی می کردیم، و اگر خودمان دوتا بودیم، «یک ضرب، دوضرب». اگر می دانستم که سه سال بعد به خشم انقلابی خلق قهرمان دچار خواهد شد و در هجده سالگی به خون خواهد غلطید. دستکم سلامی میگفتم و با او بدور از آنهمه دشمنی و کینه بی هوده ای که وجود هر دویمان را پر کرده بود، گپی میزدم. اگر انقلاب نشده بود، شاید همان روز سی ام خرداد شست، باز هم مشغول بازی فوتبال بودیم و نه او پاسدار می شد و نه من میلیشیا، نه او جوانمرگ می شد و نه من آواره جهان. اگر انقلاب نشده بود...
*****
به خیابان تخت جمشید رسیدیم. دریائی از جمعیت در خیابان گرد آمده بود.جواد گفت:
- «نگاه کن! آدم و عالم ریخته اینجا!»
دستش را در جیبش کرد و چاقوی دسته پهنی را بیرون آورد و به من داد.
- «شاید بدردت خورد!»
پدر جواد شکارچی بود. اهل گنبدکاووس بودند، جواد ولی در تهران بدنیا آمده بود، از مادری مشهدی و پدری ترکمن. گاهی با من ترکمنی حرف میزد و از اینکه بعضی چیزها را نمی فهمیدم، خنده اش می گرفت. من هم تلافی می کردم و ترکی را با لهجه غلیظ حرف میزدم تا او بعضی چیزها را نفهمد. احمد همیشه شاکی می شد و می گفت: «آقا کانال رو عوض کنین ما هم بفهمیم». خانه شان پر بود از انواع و اقسام تفنگها و کاردهای شکاری. گفتم:
- «خودت چی؟»
خندید:
- «بهترش رو دارم!»
و چیزی شبیه به قدٌاره را که در کمربندش فرو کرده بود، نشانم داد.

راهپیمائی شروع شد. تن به سیل جمعیت سپرده بودم، همه چیز فریاد بود و مشت گره کرده و کینه و نفرت. در خیابان تخت جمشید بسوی شرق تهران براه افتادیم. بر تعداد راهپیمایان دم به دم افزوده می شد.
- «مرگ بر بهشتی! مرگ بر رجائی!»
- «درود بر بنی صدر، درود بر رجوی»
- «سپهسالار ایرانی بنی صدر»
- «مرگ بر آیت!»
پیشتر رفتیم و بیشتر شدیم. حالا دیگر طلایه راهپیمایان به خیابان انقلاب رسیده بود و به سوی غرب تهران روان بود، بسوی میدان فردوسی. در یکی از خیابانهای فرعی فالانژها جمع شده بودند و شعار می دادند. به سویشان روان شدیم. چندین موتورسوار دوتَرکه از میان فالانژها جدا شدند به سوی ما آمدند. یکی میراند و یکی با زنجیر یا چماق به سروروی راهپیمایان می کوبید. حریفشان نشدیم و عقب نشستیم. باز به سویمان حمله کردند. دختری از صف راهپیمایان جدا شد و به سویشان رفت، می شناختمش، فریده بود، خواهر احد. چادرش را از کیفش درآورد و ایستاد. یک موتورسیکلت به نزدیکی اش رسید، خودش را به موقع کنار کشید و چادر را به روی راننده موتور پرتاب کرد. موتورسوار کنترلش را از دست داد و زمین خورد، تا دوستان دیگرش برسند، موتور در آتش می سوخت و هر دو سر نشینش بزیر دست و پای راهپیمایان خشمگین افتاده بودند. به بالای پل هوائی رسیدیم.

ما که بالای پل بودیم، خوب می توانستیم دریای جمعیت را پشت سر و پیش رویمان ببینیم. آن پائین صدای شعارها زیر پل هوائی میپیچید و دلها را می لرزاند. پیکان سفید رنگی باسرعت از خیابان فرعی بالا آمد و به درون جمعیت راند. همه چیز را از آن بالا می دیدم، و دیدم که در چشم به هم زدنی دستان قدرتمند مردانی خشمگین زیر سپر جلوی پیکان را گرفتند و آنرا بلند کردند و در چشم به هم زدنی دیگر راننده سیاه پوش، چاق و ریشوی آنرا بیرون کشیدند. از آن فاصله صدای فریادش را نمیشد شنید، خونش را که بر زمین می ریخت، ولی می شد دید.

باز هم شعار دادیم و پیشتر رفتیم. هوا داغ بود، آتشین بود و تشنه بارانی که نمی بارید. آسمان صاف صاف بود و بی ابر. دختری هم سن و سال خودم چند متر آنطرفتر با همه وجودش شعار می داد. باز بیاد فرشته افتادم، کجا بود؟ چه می کرد؟ دیگر شعار نمی دادم. غم سنگینی دلم را انباشته بود. من که بودم؟ آدمی که در شانزده سالگی جانش را کف دستش گرفته بود و به خیابان آمده بود، تا اگر لازم بود، حتی در راه خدا و خلق قهرمان کشته شود، یا یک خورده بورژوای لیبرال واداده که حتی در میانه تظاهراتی که میرفت سرنوشت یک نسل را که نه، سرنوشت تاریخ بشر را رقم بزند، به یاد خط و خال زیبای دختر همسایه بود؟ چرا درست امروز باید به فکر فرشته می افتادم، و چرا اینقدر زیاد؟ مگر همه چیز ما برای خدا و خلق قهرمان ایران نبود؟ مگر عشق به خلق همه عشقهای زمینی دیگر را زیر سایه خود نمی گرفت؟ علی می گفت: «عشق به خانواده، به یک زن یا مرد، به علم و دانش و حتی به آب و خاک مانند ستاره است و عشق به خدا و خلق مانند آفتاب. آفتاب که بیرون بیاید، دیگر ستاره ها را نمی شود دید» و از این همه فرزانگی باد به غبغب می انداخت. و من میدانستم که این جمله ها از دهان خودش بیرون نمی آیند. علی سرتیم عالی و دوست فوق العاده ای بود، ولی آدم این جور حرفها نبود. اینرا حتما یکی از بچه های بالاتر، شاید هم خود مسعود گفته بود و علی از برش کرده بود. و من که داشتم زیر آفتاب سوزان عشق به خدا و خلق قهرمان آب می شدم، ستاره ای را می دیدم که لحظه به لحظه بزرگتر و پر فروغتر می شد.

به میدان فردوسی رسیدیم. روبرویمان زیر پایه مجسمه فردوسی پاسداران صف کشیده بودند و آماده بودند. پشت سرشان، در ضلع غربی میدان، فالانژها جمع شده بودند و شعار می داند: «منافق! فدائی! خلق اومده کجائی!» چند ثانیه طول کشید تا با صدای رسای مظفّر غرٌیدیم: «مجاهدین زندانند! یا کشته در میدانند!» پیشتر رفتیم. پاسداران تفنگهای ژ-س و کلاشنیکوف را از سر دوشهایشان پائین آوردند و گلنگدن زدند. پیشتر رفتیم. اینبار لوله ها را به سوی آسمان گرفتند و تک تک شروع به تیراندازی کردند. جوابشان را با سوت و کف و هلهله دادیم و پیشتر رفتیم. تیراندازی را قطع کردند و یکی از آنان چیزی در بلندگوی دستی اش خطاب به ما گفت. باز کف زدیم و سوت و هلهلهه کشیدیم و پیشتر رفتیم.

مینی بوسی که پر از دختران و زنان چادری بود از شمال میدان در مسیر خلاف به طرف جنوب آن راند. ضلع شرقی خیابان در دست ما بود و روبروی ما، پای مجسمه فردوسی پاسداران تفنگهایشان را بسویمان قراول رفته بودند و آماده فرمان بودند. مینی بوس به میانه راه رسید، میان ما و پاسداران. در زمانی کمتر از یک ثانیه بارانی از سنگ بر آن باریدن گرفت. ایستاد. سرنشینان آن مانند کلاغانی که از قفس رها شوند جیغ زنان بیرون ریختند و گریختند. جواد کنار من بود و سنگ می پراند، کسی از پشت سرمان گفت: «چپش کنیم!!» و بایک تکان چپش کردیم. پاسدارها شروع به تیراندازی هوائی کردند و ما باز کف زدیم و سوت کشیدیم. جواد دست در جیبش کرد و فندکی بیرون آورد، روشنش کرد و آنرا زیر لوله ای در زیر مینی بوس گرفت. پاسدارها همچنان آسمان آبی و بی ابر تهران را بزیر آتش رگبار گرفته بودند. صدای تیرها را دیگر نمی شنیدم. شعله از هر سوی مینی بوس برخاست و آتش زبانه گرفت. کسی پشت سرم فریادی کشید و با سر بروی کمرم افتاد. برگشتم. خون روی زمین جاری شده بود. بهت زده بودم. در پیش چشمان گرد شده از حیرتم، انسانی بر زمین افتاده بود و با آخرین تشنجهای مرگ دست و پنجه نرم می کرد. چشمانش بسته بود و از سرش قطره قطره خون می چکید. گوشهایم گویا کر شده بودند، هیچ چیز نمی شنیدم. نگاهم را مانند دستی که یاری بجوید در میان جمعیت گرداندم. جواد از من دور شده بود، با فریاد چیزی گفت که نفهمیدم، شاید به ترکمنی گفت، شاید هم صدای غرش رگبارها نگذاشت. همه سر خم کرده بودند و به سوی ضلع شرقی میدان می دویدند. فریاد زدم: «چی میگی؟» شاید هم فکر کردم که دارم فریاد میزنم، چیزی نمی شنیدم. باز لبهایش تکان خوردند و باز چیزی نشنیدم. سرم را خم کردم و به سوی ضلع شرقی میدان دویدم. چند قدم جلوتر، سرم را برگرداندم و جواد رادیدم، سرش را بالا آورد، نگاهی به سوی من انداخت و بعد بزانو افتاد. ایستادم. دیگر نمی دیدمش. بسویش دویدم. گوشهایم باز شده بودند، ولی تنها صدای مداحی را می شنیدم که آواز صدایش مرا بیاد نوحه خوان تبریزی روزهای کودکی ام می انداخت. همان که شبهای عاشورا و شام غریبان مادر بزرگ را به گریه می انداخت. همان که صدایش ده روز تمام از رادیو تبریز پخش می شد و لحن آوازش طوری بود که اگر ترانه عاشقانه هم می خواند، آدم به گریه می افتاد. به بالای سر جواد رسیدم، غرقه در خون بود. کاکلش پریشان شده بود و چشمان ترکمنی اش باز بودند و به آسمان می نگریستند، دهانش نیمه باز بود و انگار لبخند می زد. نوحه خوان تبریزی روزهای کودکی ام خطاب به علی اکبر می خواند: «گَل اوتور خیمه دَه اکبر باشووا مَن دولانیم...»(4) و من در ضلع شرقی میدان فردوسی چهارزانو نشسته بودم و سر جواد را، سر پرشور ترکمنی اش را، در دامن گرفته بودم. سر جواد پانزده ساله را.

نمی دانم چه مدتی آنجا چهارزانو نشسته بودم، در ضلع شرقی میدان فردوسی، یک دقیقه، یک روز یا یک سال؟ دو دست مردانه زیر بغلم را گرفتند و مرا از جا کندند. خودم را به موج انسانی جمعیتی سپردم که از باران تیر می گریخت. چشمان باز ترکمنی جواد خاطرم را پر کرده بودند و انگار تنها او بود که نگاه می کرد و می دید. او و فردوسی که از ورای هزاران سال باز شاهد کشتار ایرانیانی بود، که اینبار خود کمر به قتل یکدیگر بسته بودند. در زیر چشمان نگران چامه سرای توس، سربازان ضحاک ستمگر خون جوانان ایرانزمین را بی مهابا بر زمین میریختند و مغزهایشان را پریشان می کردند و مارهای شانه ضحاک، تشنه خون و مغز جوانان، بر فراز آسمان تهران له له میزدند. و فردوسی بی شک می دانست که این تازه آغاز تیره روزی ایرانیان است، که «پادشاهی ضحاک هزار سال بود...». میدانست که سالها از پی هم خواهند آمد و خواهند رفت و خونهای بیشتری ریخته خواهد شد، مغزهای بیشتری پریشان خواهد شد و اهریمن بار دیگر با تمام دیوانش بر سرزمین هورمزد حمله خواهد برد و امشاسپندانش را به زنجیر و ایزدانش را به خاک و خون خواهد کشید و فروهرها را تکه تکه خواهد کرد. فردوسی همه این چیزها را می دانست، آن بالا کتابش را در آغوش گرفته بود و آرام و بیصدا در زیر آفتاب سوزان خردادماه تهران در سوگ ایرَجان و سیاوَشان ایرانزمین اشک میریخت.

سیل جمعیت مرا مانند قایقی کاغذی با خود برد و به کرکره بسته مغازه ای در نبش یک خیابان فرعی کوبید. گلوله ها بالای سرم در دیوار و شیشه ها فرو می رفتند و بارانی از خرده شیشه و تکه های ریز سیمان و آجر بر سرم میباریدند. خودم را به زحمت به درون خیابان فرعی کشیدم، پیش از آنکه از بند تن های به هم فشرده مردم رها شوم، دستی به گرد مچ چپم حلقه زد. دستی سرد مانند دستبندی آهنین، که چیزی نمانده بود استخوانم را بشکند. رویم را برگرداندم و با چشمان ترکمنی جواد نگاهش کردم، چندان بزرگتر از خودم نبود، دست بالا نوزده یا بیست ساله. صورت گردش را ریش انبوهی تا زیر چشمان ریزش پوشانده بود و از ورای تارهای آن میشد جوشهای درشتش را دید. نگاهش را به چشمان من دوخته بود، ولی گویا چیزی را در پشت سرم و از مبان سر من نگاه می کرد. لبهایش جنبیدند، چیزی نشنیدم. اگر هم میشنیدم فرقی نمی کرد. دستم را کشید، دسته چاقوی شکاری جواد را در دست راستم فشردم. باز هم دستم را کشید، فشار تن های مردم نتوانست نگاهم دارد، بی اختیار دو قدم به سویش رفتم، یکبار دیگر نگاهش کردم، نگاهش پر از نفرت بود. دست راستم را بالا آوردم و چاقوی جواد را حواله صورتش کردم، خون فواره زد، دهانش باز شد، ولی من فریادش را نشنیدم. دستش سست شد و مچم را رها کرد. رویم را برگرداندم و به میان خیابان فرعی دویدم. چاقوی شکاری جواد نگذاشت که من نیز به سرنوشت دستگیرشدگان آن روز نفرین شده دچار شوم، به سرنوشت نخستین اعدامیان سال شست، که بامداد آخرین روز بهار آنسال را دیگر به چشم ندیدند.

*****

دسته چاقوی جواد را یکبار دیگر هم سالها بعد فشردم. کنار یکی از باغهای بیرون «منجوق»(5) ایستاده بودیم و قاچاقچی کرد اهل ترکیه داشت با راهنمای کرد ایرانیمان بر سر دستمزد بگو مگو می کرد و گویا تصمیم داشت معامله را به هم بزند و ما را در همان باغهای منجوق رها کند و به ترکیه بازگردد. تصمیم گرفته بودم اگر چنین کرد، چشمان ترکمنی جواد را به چشمانش بدوزم و باز دست راستم را بالا بیاورم و چاقوی جواد را حواله صورتش کنم. دعوایشان فروکش کرد و چهار پیشمرگه حزب دموکرات با تفنگهای کلاشنیکوفشان ما را همراهی کردند و از مرز گذراندند. به استانبول که رسیدیم و خطر که رفع شد، کنار دریا رفتم و چاقوی جواد را بیرون آوردم و بوسه ای بر آن نشاندم، اشکی بیادش فروچکاندم و چاقو را به میان آبهای آرام دریا پرتاب کردم.

*****
خیابان فرعی را گرفتم و گیج و منگ بالا رفتم. انگار که هزاران هزار چماق را بر سرم کوفته و خرد کرده بودند. گیج بودم و منگ. کسی دوان دوان از کنارم رد شد و به درون یک کوچه فرعی پیچید. پشت پیراهنش خونین بود و کمی میلنگید. بدنبالش یک زیتونی پوش مسلح از کنارم رد شد و او هم به درون کوچه فرعی پیچید. صدای تیری و بدنبالش صدای فریادی راشنیدم و چند ثانیه بعد، زیتونی پوش مسلح با لبخندی بر گوشه لب از کوچه بیرون آمد و مانند یک سگ شکاری دماغش را به سوی آسمان گرفت و بعد دوان دوان بدنبال رهگذر دیگری روان شد. صدای جیغ لاستیک ماشینی را از پشت سرم شنیدم، پیش از آنکه سربرگردانم ماشین سواری از برابر چشمانم رد شد و دیدم که در صندوق عقبش مردی نشسته بود و دختر جوانی را در آغوش گرفته بود. دختر بیهوش بود و خونین. مرد زیتونی پوش ایستاد، ماشین را نگاه کرد و به میان خیابان دوید. ایستاده بودم و مانند یک برق گرفته توان هیچ جنبشی را نداشتم. تفنگش را بالا آورد و نشانه گرفت، صدای رگبار را نشنیدم، مرد و زن جوان را دیدم که از صندوق عقب سواری فروغلطیدند و بر کف خیابان افتادند، دیگر حتا توان ایستادن هم نداشتم، سرم بزرگتر و بزرگتر شد، خیابان شروع به چرخیدن کرد، درون آشوب زده ام خروشید و بالا آمد و بیرون ریخت. فروغلطیدم.

چند دقیقه ای طول کشید تا بخودم آمدم. دورو برم کفش و خون و پوکه فشنگ پراکنده شده بود. بلند شدم، کسی در کوک من نبود، آن پائین در خیابان اصلی هنوز توده در هم انسانی را می شد دید که با نوای رگبار مسلسل از سوئی به سوئی روانه می شد و موج میزد. چند صد متر بالاتر رفتم و به درون یک خیابان فرعی پیچیدم. از دور شاهرخ و مرتضی را دیدم که با چند سد نفر دیگر جمع شده بودند و شعار می دادند. خوشحال شدم که هنوز زنده اند و واژه های زندگی و خوشحالی باز فرشته را بیاد من آوردند. لبخند شیرینش در برابر چشمانم شکل می گرفت و باز نقش می باخت. صدایش که می گفت: «منم با پسر عموم میام امجدیه! شاید اونجا همدیگر رو دیدیم!» در گوشم می پیچید و نمی گذاشت صداهای دیگر را بشنوم. تنها صدای او بود و صدای زمخت دیگری که می گفت: «بلا روزگاری است عاشقیت!» بهروز وثوقی بود. رشته افکارم را پاره کرده بود و مدام می گفت: «بلا روزگاری است عاشقیت!». کی وارد مغز و ذهن من شده بود؟ از وقتی که سوته دلان را دیده بودم؟ سوته دلان را را آنموقع اصلا دیده بودم، یا سالها بعد، هزاران فرسنگ دورتر از خیابان فردوسی دیدم؟ آخر یک آدم خل و چل بقول خودش کله خربزه در میانه آن غلغله روم توی سر من چکار می کرد؟ بهروز وثوقی هم آنروز همان پالتوئی را که بوی آقاجانش را میداد تنش کرده بود و راه افتاده بود و آمده بود راهپیمائی. مگر جواد نگفت «نگاه کن! آدم و عالم ریخته اینجا!»؟ و من توی آن خیابان فرعی و در میانه آن آتش و دود، هنوز هم حواسم پرت آن لبخند شیرینی بود که یک سال تمام نثارم شده بود و ندیده بودمش.

کسی زیر گوشم فریاد زد:
«مجاهد! مجاهد! طلایه دار خلق است! مسلسل! مسلسل! جواب ضدخلق است!»
شاهرخ بود. حال و روزی بهتر از من نداشت، ولی اصرار داشت که حالش "توپّ توپٌ" است. دهانم را بی اراده باز کردم و هر چه را که مظفّر میگفت تکرار کردم. صدائی در آن اعماق درونم می گفت که من مسلسل نمی خواهم، توپ پلاستیکی دولایه می خواهم، تا سرکوچه با رضا، گل کوچک بازی کنم و صبر کنم تا فرشته نزدیکتر بیاید و پیش چشمانش گل بزنم. صدائی که من نمی شنیدمش. من، تنها صدای رسای مظفّر را می شنیدم که می غرید:
«تنها ره رهائی، جنگ مسلحانه!»

از ملک ری بوی خون و کینه و خشم به آسمان برخاسته بود. همان ملک ری که رشک خُتن (6) بود. دو هزار پانسد و اندی پیش در همین جائی که امروز خیابان انقلاب و میدان فردوسی بود، "اَمَرتَگان"، سربازان گارد جاویدان داریوش هخامنشی، شورش "فَرَوَرتیش"(7) را در هم شکسته بودند و جنگاورانش را کشتار کرده بودند. مردم ری شورشیان را تنها گذاشته و از میدان نبرد گریخته و در خانه های زیرزمینی خود پنهان شده بودند. "راگیانا"، سرزمین ری، از آن زمان نفرین شده است و هر از گاهی باید که خونبهای بی گناهی "فَرَوَرتیش" را مردمانش به خون خود بپردازند، که پشت کردن به آزادمردی چون "فَرَوَرتیش"، همان "گناهِ نخستین" مردم ری بود، که باید از پس هزاران سال هم امروز نیز به خون شسته شود. ملک ری، سرزمین خونهای برزمین ریخته بیگناهان است، این خطه ری که رشک خُتن است...

آفتاب میرفت تا چشمش را بر آن همه خون و آتش و کینه ببندد و بگذارد که شب سیاهی ها و تباهی های آن روز پر تب و تاب را در تاریکی خود بپوشاند. هوای تهران بوی نفرت و کینخواهی میداد، همه چیز نشان از روزهای شومی داشت که در پیش رو بودند، روزهای گریز از خانه و پرسه زدنهای بی هدف در میدان انقلاب و خیابان مصدق، روزهای آوارگی و به روز آوردن شبهای کوتاه تابستان تهران در پارکها و خیابانها و کوچه ها، روزهای دستگیریهای گسترده، روزهای جنگ و گریزهای خیابانی، روزهائی که برادر بر برادر رحم نمی کرد و روزهائی که مزد گورکن از بهای جان آدمی افزونتر بود، روزهای که چرخ دستگاه شکنجه در اوین دمی از چرخش باز نمی ماند، روزهای شنیدن هرروزه خبر اعدام دوستان، روزهای خنده های چندش آور "لاجوردی"، روزهای شوم تابستان هزارو سیسد و شست. به خانه باز گشتم.

برادرم در اطاقش نشسته بود و کتاب می خواند. همه چیز را می دانست؟ همه آنچه را که در آن روز نفرین شده گذشته بود؟ نشستم. کتاب را بست و گفت:
- «دیگه تموم شد! هم خودتون رو به پُخ دادید، هم بقیه رو!» (8)
دیگر تاب یادآوری آنچه را که دیده بودم نداشتم، سر بر زانویش گذاشتم و های های گریستم. برای برادرم که زیر شکنجه بود، برای کاکل پریشان جواد، برای مردی که در کوچه به خاک افتاد، برای دختر جوان و مردی که در صندوق عقب سواری نشسته بودند، برای پسر عموی فرشته، برای اعدامیان آنشب و شبهای بعد، برای اعدامیان سالهای بعد و برای کشته شدگان سال شست و هفت و برای فرورتیش و جنگاورانش. آنشب تا صبح گریستم. واگر جادوی خواب نبود که در آن سپیده دم خون فشان تهران بربایدم، شاید تا به امروز می گریستم.

روز سی و یکم خرداد دلم به هیچ کاری نمی رفت. بعد از ظهربه خیابان رفتم، تاکسی گرفتم و به تعمیرگاه آشنایمان رفتم تا موتورسیکلت برادرم را بیاورم. از میدان فردوسی رد شدم، انگار نه انگار که در آن مردمانی کشته شده بودند، انگار نه انگار که ما «زنده ترین مردگان» بال گشوده بودیم تا سقف فلک را بشکافیم و جهانی نو بپا کنیم. مردم می رفتند و می آمدند و می خریدند و می خوردند، انگار نه انگار که بیست و چهار ساعت پیش از آن من چهارزانو در ضلع شرقی آن میدان نشسته بودم و کاکل پریشان جواد را در دامنم گرفته بودم. انگار نه انگار... باز به خانه برگشتم.

نزدیک غروب بود که در زدند. دلم لرزید. باز محسن بود؟ با خبری وحشتناکتر از دستگیری برادرم؟ نه! اینبار علی بود. ساک کوچکی برایم آورده بود و پیام کوتاهی. پشت سرش در تاریک روشنای کوچه در خانه همسایه را دیدم که باز شد. فرشته بود. اینبار نه لبخندی زد و نه نگاهی از سر شرم به سوی من انداخت، ایستاده بود و بی مهابا اشک می ریخت، وه که چه زیبا بود، زیباتر از همیشه! دیگر نه علی را می دیدم و نه صدایش را می شنیدم. دیگر حتی به روز گذشته و آنچه که رخ داده بود هم نمی توانستم بیندیشم. میدان فردوسی پاک از خاطرم گریخته بود، و خود فردوسی هم. با اهورامزدایش و ایزدان و امشاسپندانش، با اهریمن و ضحاکش و با دیوهایش. دیگر دیوی در جهان نبود، پیش رویم تنها فرشته بود که ایستاده بود و اشک می ریخت. علی گفت:
- «اوضاع خیلی ضایع است! امشب رو دیگه توی این خونه نخواب! اگر می تونی تا شب هم صبر نکن! یا علی!»

همچنان ایستاده بود و اشک می ریخت. در آتش اشتیاق این که بسویش بروم و دست تسلّایی بر شانه اش بگذارم و سخنی به همدردی بگویم، می سوختم، ولی دیگر خانه جای ماندن نبود. چند ماهی باید می گذشت تا دستگیرم شود که تهران هم شهر زندگی نیست و چندسالی تا بدانم که ایران نیز کشور ماندن نیست، افسوس که اگر این همه را در آن شامگاه سی و یکم خرداد می دانستم، بسویش می رفتم و بی هراس از نگاه همسایگان در آغوشش می گرفتم و اشکهایش را پاک می کردم، وچیزی می گفتم و کاری می کردم که باز به همان شیرینی لبخند بزند، ولی نمی دانستم، تنها می دانستم که باید بروم، سرنوشت گویا خواسته بود که روزی روزگاری یکی از ما دوتن مهتاب شبی باز از آن کوچه بگذرد، بی آن دیگری، وبگرید، و سرنوشت خواسته بود که آن یکی، من نباشم. سرنوشت خواسته بود که من سالها پس از آن روز نفرین شده چشم به آسمان آبی بدوزم و حافظ بسراید: «بیچاره ندانست که یارش سفری بود...»
باز نگاهم کرد و هیچ نگفت. شرمگین نگاهش کردم، اشکم را که تا آستانه چشم بیرون خزیده بود فرو خوردم. می دانستم که بیست و سه سال بعد به یاد این لحظه خواهم افتاد و خواهم گریست، که حتی اشکهایم را هم از او دریغ کردم. در را بستم، به آن تکیه دادم و سیلاب اشک را رها کردم. از ورای در خانه و در خیالم دیدمش که دستش را به خداحافظی تکان می دهد.

همان پشت در خانه ساک را باز کردم و نگاهی به محتوایش انداختم و چاقوی جواد را درونش گذاشتم. برادرم، آنکه نگرفته بودندش، گفت:
- « دیگه جای موندن نیست، امروز اگر نیان سراغمون، فردا حتمن میان».
تصمیم برای ترک خانه را آنروز نگرفتیم، تصمیم را در همان لحظه ای گرفتیم، که رفتیم ببینیم چه خبر است. مانند زندانی محکوم به مرگی در شب پیش از اعدام، از اطاقی به اطاقی رفتم و به هر گوشه خانه سر کشیدم و سینه ام را از هوای خانه انباشتم، خانه ای که میدانستم دیگر هرگز نخواهمش دید. در هر رفتنی و آمدنی مادر را در آغوش کشیدم و بر دستانش بوسه زدم.

شب که فرو افتاد، لباسم را پوشیدم، پدر خانه نبود، چشمان اشکبار مادر را بوسیدم. پایم را درون کوچه گذاشتم، و سالهای نوجوانی و خانه پدری را برای همیشه بدرود گفتم؛

سی و یکم خرداد بود، آخرین روز بهار.
------------------------------------
1) چشم ما روشن! خوش آمدی!
2) «سالهاست از برادر تنی ام، که حسرت دیدار رویش را میکشم، جدا مانده ام.» «بگذار که دوست بداند، ودشمن نیز، که تنها زخمی شده ام و هنوز نمرده ام.»
3) سرود میلیشیا، از سرودهای سازمان مجاهدین خلق
4) بیا و در میان خیمه بنشین تا دور سرت بگردم
5) دهکده ای در نزدیکی سلماس، آذربایجان غربی
6) "از ابر کَرَم خطّه ری رشک خُتن شد". تصنیف «از خون جوانان وطن-عارف قزوینی»
7) از رهبران خیزشهای مردمی پس از بر تخت نشستن داریوش بزرگ
8) «کسی رابه پُخ دادن» اصطلاحی عامیانه نیمه ترکی/نیمه فارسی: «بیگناهی را به مشکلی دچار کردن»

۱۳۸۳ فروردین ۱۳, پنجشنبه

در میهن ستائی و میهن ستیزی روشنفکران ایرانی

به بهانه مقاله "روياهای آريايی روشنفكر ايرانی" نوشته آزاده سپهری(*)
راست بگو و هرچه را در توان داری در تیرت بنه و بلندتر پرتاب کن، فضیلت ایرانی این است! (نیچه)
در نوشته پیشین خود «یکم اسفند و آن ناگفته بزرگ» اشاره ای داشتم به کوتاهی روشنفکران ایرانی در شناختن و شناساندن فرهنگ و گذشته ایران. چاپ دوباره مقاله رویاهای آریائی روشنفکر ایرانی در تارنمای گویا و چند تارنمای دیگر که شعار پارس ستیزی و آریاستیزی را بر پرچمشان نوشته اند، بهانه ای شد برای دوباره نوشتن، بی آنکه در پی پاسخگوئی به تک تک سخنان آزاده سپهری باشم.
----------------------------------------------------------
فرهنگ روشنفکر سنتی ایرانی، فرهنگ ترجمه از زبانهای بیگانه است و نه فرهنگ نگارش به زبان مادری (بومی). از این رو او به خود نیز با چشمان یک بیگانه (اروپائی) مینگرد و نه با چشمان یک ایرانی و نه حتی یک شرقی. او خود را یک خاورمیانه ای می داند و از یاد میبرد که ایرانیان نه در خاور و نه در باختر سرزمینشان، که در خود آن زندگی می کنند و تنها از دید یک اروپائی است که کشور ما در خاور میانه قرار گرفته است.(1)

پیش از هر چیزی باید گفت که آزاده سپهری در نژاد پرست خواندن دستکم بخشی از روشنفکران ایرانی پر به بیراهه نرفته است. به جز نسل اول روشنفکران ایرانی در آغاز مشروطه، روشنفکران ما در رفت و آمدی بی پایان میان فزونخواهی و کاستی جوئی (افراط و تفریط) بوده اند و با میانه روی و میانه جوئی رابطه ای نداشته اند، میانه جوئی در میان اینان "میانه بازی " نام می گیرد و شاید از همین رو باشد که اگر برخی از آنان آرمان جهان میهنی و انترناسیونالیسم را بدور می افکنند، به دامان میهن ستائی در می غلطند. و شوربختانه باید گفت که دانسته های روشنفکران ما از ایران، فرهنگ و گذشته آن هر چه که از مشروطه به این سوتر آمده ایم، فزونی نگرفته که کاستی نیز پذیرفته است. روشنفکران ما در شناخت فرهنگ و کیستی جامعه خود نیز دست نیاز به سوی بیگانگان دراز کرده اند، از همین روست که اگر جیمز موریه مینویسد: «ايرانيان لبريزند از خودپسندی و شايد بتوان گفت كه در تمام دنيا مردمی پيدا نشوند كه به اين درجه بشخص خودشان اهميت بدهند و برای خودشان اهميت قايل باشند» و یا اگر سر جان ملکم بگوید «يك فرد ايرانی شايد كمتر از هر فرد ديگری در روی زمين حاضر است در راه منافع كشور خود قدمی بردارد» باید باورش کرد، چرا که سخنی بدرآمده از دهان یک اروپائی است و بی گمان حکمتی در آن نهفته است.

رویه سوگمندانه این داستان در این نیست که برخی از روشنفکران در هراس افتادن از لب بام نژادپرستی آن اندازه پس پس می روند که از لبه دیگر بام که میهن ستیزی است فرومی افتند، افسوس همه از آن است که روشنفکری که در "باخترشیفتگی" ره سدساله را یکشبه پیموده است، حتی پس از سالیان دراز زندگی در اروپا نمی خواهد اندکی از اروپائیان بیاموزد و دریابد که امروزه سخن گفتن از منش و کنش گروههای انسانی تنها در سایه دانش سنجش و آمار و آنهم تنها و تنها در باره کنشهای ویژه از پیش تعریف شده است که ارزش دانشگاهی می یابد، بازگو کردن سخنان موریه ها و ملکم ها حتی یک دانشجوی سال اول علوم اجتماعی دورافتاده ترین دانشگاههای اروپائی را نیز به خنده می اندازد. این فرنگیان خود برتر بین که جهان را به اروپای متمدن و آسیای وحشی بخش می کردند، حتی اگر که به ایرانیان بدیده خواری نمی نگریستند و در داوری راستگو و درستکار بودند، مگر با چند تن از پانزده میلیون (سی کرور) ایرانی نشست و برخواست کرده بودند (و چند سال؟) که این چنین بی مهابا در باره منش و کنش "همه" ایرانیان داد سخن سر می دادند؟ از این نیز اگر که بگذریم، آیا همین سخنان بوی نژادپرستی نمی دهند؟

روشنفکران ایرانی، یا دستکم بخش بزرگی از آنان، هنوز در تار کلیشه هائی دست و پا میزنند که اندیشه پردازان جهان-میهن حزب توده برایشان تنیده بودند. در این میان، توده ای ستیزترین ها نیز اندکی "کیانوری" در اندیشه خود نهان دارند. از همین جاست که هر گونه نگرشی به گذشته پیش از اسلام برچسب باستانگرائی و آریاپرستی، و هر رویکردی به دوران اسلامی برچسب واپسگرائی و خشکدینی می خورد. برای من که خود را وابسته به جنبش چپ ایران میدانم (اگر چپ را با دادجوئی، آزادیخواهی و آرمان برابری همه انسانها یکی بگیریم) و پایبندی ام به آرمانهای انسانی این جنبش و پیش از همه به سوسیالیسم در گذر سالها فزونی گرفته و ژرفتر گشته، گاهی بسیار سرگرم کننده است که میبینم چگونه تنها نوشتن یا گفتن یک جمله در ستایش کورش بزرگ، چنین شنوندگان و خوانندگانی را به سرگیجه دچار می کند، که مگر میشود از کورش و عدالت اجتماعی همزمان سخن گفت؟!

تارنمای "دورنا" که چندی پیش نوشتاری از من به نام «فاشیسم دینی، نژادپرستی کور و کابوس فروپاشی ایران» را درج کرده بود، مینویسد: «از این اگر بگذریم در نوشته مزدک بامدادان برخی اشاره های جالب هست. از آن جمله برای نخستین بار است که کسی کورش نامه را پذیرفته و به شاهان پهلوی نیز انتقاد می کند»(2) آیا نیازی به توضیح بیشتر هست؟؟

روشنفکر میهن ستیز ولی کارش در همینجا پایان نمی پذیرد، او در کاوش و پژوهش نوشته های ایران پژوهان و ایران شناسان اروپائی نیز از میان سد و بیست و چهارهزار پیامبر به سراغ جرجیس میرود و اگر همه نوشته های فرنگیان را می کاود تا سخنی در پستی نژاد خود و خواری منش مردمان سرزمینش بیابد، چشمانش را نیز سرسختانه بر روی آن بخش از نوشته های نویسندگان و اندیشمندان باختر که در داوری خود درباره ایرانیان پای از راه دادگری برون نگذاشته اند، میبندد. او هگل را نمی خواند، آنجا که می نویسد: «ایرانیان نخستین امپراتوری مدرن تاریخ را بنیانگذاری کردند و هیچگاه در پی نابودی فرهنگ کشورها و مردمان شکست خورده نبودند. آنها توانسته بودند گوناگونی فرهنگی و یکپارچگی سیاسی را در یکجا گرد آورند »(3) او نمی داند که مارکس و انگلس نیز فارسی فراگرفته بودند و نامه های انگلس به مارکس را نمی خواند که در آن می نویسد: «زبان فارسی از آنجا که زبانی ترکیبی است و در آن ابداع وجود دارد، می تواند زبان سراسری جهان شود»(4)

در نگاه روشنفکر میهن ستیز رویکرد به تاریخ ایران باستان با شاهدوستی و شاه پرستی یکی است. او این پدیده را برآیند سرکوب همه جانبه جمهوری اسلامی، واپسروی ایران و اسلام ستیزی روشنفکران میداند و از یاد می برد که حتی کسی چون امام غزالی نیز سده ها پیش از برآمدن نسل نوین روشنفکران، پس از سالها عبادت و زهد نگاه بسوی گذشته ایران برمیگرداند و "لطائف الملوک" را در آئین فرمانروائی شاهان ایرانی مینگارد.

چرا نباید به گذشته ایران پرداخت؟ چرا نباید از آنچه که درست و پند آموز بوده یاد کرد؟ روشنفکر آزاد اندیش باید تاریخ را بکاود و نشان دهد اگر که داریوشی داشتیم که توده های بجان آمده را از دم تیغ بی دریغ می گذراند، "فرورتیش"(5) نامی را نیز از همان خاندان شاهی داشتیم که پرچم شورش بر خودکامه را برافراشته بود، و "هوتانه" ای را که در همپرسگی بزرگان هخامنشی پس از کشتن "گئوماته" سخن از فرمانروائی همگان میراند (هوتانه: حکومت از آن همگان باشد) ،
تا نشان دهد اگر خسرو انوشه روانی داشتیم که دهها هزار درست دین را در یک روز از سر در خاک کرد، مزدکی را هم داشتیم که هزارو ششسد سال پیش از امروز آرمانهای اشتراکی داشت و خیزشی بزرگ را بر ضد زمینداران و نجیب زادگان رهبری کرد.

چرا نباید گفت و نوشت که کورش اگر چه کشورگشائی می کرد، ولی مانند دیگر کشورگشایان زمانه خود نبود؟ کورش را اگر با سنجه های امروزین بسنجیم، سزاوار چیزی جز نفرین نخواهد بود. او را ولی در کنار شاهان و فرمانروایان همدوره اش باید دید. در کنار کسانی که یهودیان را از یهودیه به اسارت آورده بودند و معبدشان را فرو کوفته بودند. او یهودیان را از زندان بابل رهائی بخشید و در دوباره ساختن معبد اورشلیم یاریشان کرد. کورش پس از گشودن بابل به سال 538 پیش از میلاد مینویسد:
«من کورش، شاه جهان، شاه بزرگ ...... هنگامی که دوستانه به درون بابل گام نهادم ... سپاه بزرگ من در آرامش به بابل درآمد. من به هیچکس اجازه ندادم در سومر و آکاد دست به جان مردم بیازد. .... از آن پس مردم بابل به آزادی رسیدند و بردگی را برانداختم ... خدای بزرگ مردوخ از من خشنود شد و ما همه بزرگش داشتیم و او را ستودیم و من خدایان بابل را به فرمان مردوخ به پرستش گاههایشان بازگرداندم ... مردم این سرزمینها را به میهنشان باز گرداندم و زمینهایشان را به آنها بازگرداندم .... »

آشور بانیپال پس از گشودن شوش به سال 640 پیش از میلاد می نویسد:
«من شوش شهر بزرگ مقدس ..... را گشادم. من آجرهای زیگورات (معبد شوش) را که با سنگ لاجورد تزئین شده بود، همه را شکستم ... خدایانشان را همه به آشور بردم. من متولیان معابد عیلام را نابود ساختم، من معابد عیلام را با خاک یکسان کردم و خدایانش را به اسارت بردم. من به مسافت یکماه و بیست روز راه، عیلام را تبدیل به ویرانه و بیابان کردم و در زمینهایش نمک پاشیدم. من دختران و زنان شاهان .... تمام ساکنان مرد و زن و چارپایان بزرگ وکوچک را به غنیمت بردم. ... از این پس نداهای شادی انسان و صدای سم ستوران در عیلام بگوش نخواهد رسید، زیرا که فریاد شادی انسانها و حیوانات اهلی بدست من از عیلام رخت بربسته است»

در کشورگشائی هم میتوان انسان باقی ماند، یا نماند. آیا در هراس از برچسب باستانگرائی، نژادپرستی و آریائی گری باید کورش و آشور بانیپال را با یک چوب برانیم؟

ولی سود و هوده این گشت و گذار در تاریخ چیست، بیرون کشیدن استخوانهای مردگان و بر خود بالیدن، برای آنچه که نیاکانمان ساخته و پرداخته بودند و ما برباد دادیم؟ در جائی نوشته بودم، مردمی که گذشته خود را نشناسند، از ساختن آینده نیز ناتوان خواهند بود. هدف من از جستجو و کنکاش در گذشته ایران، تنها یافتن چهره هائی از آن است که تا به امروز برای ما ناشناخته مانده اند، چهره هائی که شناختنشان در اندیشه نسل جوان امروز پرسش آفرینی می کند: دانستن این نکته که ایرانیان جشنی بنام اسپندگان داشته اند که در آن جایگاه زن و زمین را ارج می نهاده اند و در کنار آن نگاهی به جایگاه زنان در ایران امروز، خواه و نا خواه در یک ذهن جستجوگر دستکم این پرسش را می آفریند، "که چرا چنین شدیم ..." و نگاه به تاریخ اگر جز این باشد، کشتن وقت و سرگرمی بیکاران است.

میهن ستایان و میهن ستیزان با جلوه های درخشان تاریخ ایران چگونه کنار می آیند؟ بگذارید نمونه ای بیاوریم: نمونه دینگ همسر یزدگرد دوم و پوراندخت و آزرمیدخت که در بحرانی ترین سالهای فرمانروائی ساسانیان به پادشاهی، یا درستتر بگوئیم "بانبیشنی" رسیدند.
روشنفکر میهن ستا باد به غبغب می اندازد و همانگونه که آزاده سپهری بدرستی نوشته است، مست و مدهوش برتری فرهنگی و نژادی نیاکانش می شود که زنی را به پادشاهی برگزیده بوده اند.
روشنفکر میهن ستیز زمین و آسمان را به هم می بافد و از مبارزه طبقاتی گرفته تا سرکوبی جنبشهای دینی را گواه می گیرد که بگوید پادشاهی یک زن در سده های نخستین میلادی از هیچ ارزش ویژه ای برخوردار نیست.
و همه در این میان از یاد می برند که با بر تخت نشستن یک زن، برای نخستین بار افسانه مردانه بودن فرٌه ایزدی پایان میپذیرد و ایرانی مردسالار سده های پنج و شش میلادی آماده پذیرش این نکته می گردد که زنان نیز میتوانند پذیرای شایسته فرٌ خداوندی و همای فرمانروائی باشند.

بسیاری از پژوهشگران اروپائی و بدنبال آنان روشنفکران میهن ستیز هر گونه پیشرفتی را در دوره های پیش از اسلام دروغ می انگارند و با پیروی از غرب ستایان برآنند که: "هنر نزد یونانیان بود و بس!". از همین روست که می خوانیم:

*« روح و قريحه اين قوم با تحقيقاتی كه مستلزم صبر و حوصله باشد با تجسسات و تتبعات و كاوشهای پر زحمتی كه مايه ترقيات علمی است ميانه نداشته است. ايرانيان (...) كارهای علمی را به بابليهای پرحوصله و پركار و به يونانيان صاحبفكر و فاضل واگذار ميكردند (...) ايرانيان از آغاز تا پايان سلطنت و عظمتشان ابدا التفاتی به تحصيلات علمی نداشتند و تصور مينمودند كه برای ثبوت اقتدار معنوی خود همانا نشان دادن كاخ شوش و قصرهای تخت جمشيد و دستگاه عظيم سلطنت و جهانداری آنها كافی خواهد بود»

*« در مدت دو قرن كه ايرانيان قديم بر قسمت مهمی از دنيا سلطنت داشتند در علوم و فنون و صنايع و ادبيات ابدا چيزی ايجاد نكردند و به گنجينه علوم و معرفت اقوام ديگری كه ايرانيان جای آنها را گرفته بودند چيزی نيفزودند... ايرانيان خالق نبودند بلكه تنها رواجدهنده تمدن بودند و ازينقرار از لحاظ ايجاد تمدن اهميت آنان بسيار كم بوده است و سهم آنها در آنچه سرمايه ترقيات بشر را تشكيل ميدهد خيلی ناقابل بوده است.»

*« يونانيان و اهالی ليدی و مصريها تنها نمايندگان صنعت و هنر در آن مرز و بوم بودند و هكذا مستوفيها نيز كلدانی و آراميهای سامینژاد بودند »

آیا این نوشته ها را باید جدی گرفت؟ اگر از تاریخ سررشته نداریم، دانش جامعه شناسی مدرن و سیاست شناسی (پولیتولوژی) که در دسترسمان هست؟ آیا فرمانروائی دویست ساله بر کشوری که گستره اش از لیبی امروزی تا چین وهندوستان بود، بدون فلسفه سیاسی و دانشپژوهی پیوسته شدنی است؟ با واگذاری بخشهای پایه ای کشورداری به بیگانگان شاید بتوان چند سالی فرمانروائی کرد، پادشاهی ماندگار ولی نیاز به تولید و باز تولید اندیشه، بویژه اندیشه سیاسی و علمی دارد. اگر کتابخانه هایمان را سوزانده اند، خردمان را که نسوزانده اند، آیا نژاد پرستی است، اگر که همچو منی به گفته های پژوهشگری بخندد که از «روح و قریحه» مردمانی سخن می راند که هزاران سال پیش در گذشته اند؟ راستی روشنفکر میهن ستیز ما از پشت کدامین کوه به یکباره به میانه میدان پرتاب شده است که نمیداند سخن ار روح و قریحه در میان زندگان نیز تنها در سایه پژوهشهای روانشناسی میدانی و بالینی است که از ارزش علمی برخوردار میشود؟

آیا ما دانش و اندیشه را از یونانیان گرفته ایم؟ بگذارید انسیکلوپدی انکارتا را بخوانیم که در گردآوری اش هیچ نژادپرست ایرانی دست نداشته است:
«زرتشت بر روی پلاتون، ارسطو و دیگر اندیشمندان یونانی و همچنین بر روی دمونولوژی (دانش شناخت نیروهای اهریمنی) و اسکاتولوژی (پیشگوئیهای دینی در باره پایان جهان) در دینهای یهودی-مسیحی اثر گذاشت. بزرگترین دستآورد این پیامبر ایرانی این بود، که توانست باوری تکخدائی و اخلاقی دو آلیستی پدید آورد».

آیا این همه خود کم بینی و خود هیچ انگاری در برابر فرهنگ اروپائی و نادیده انگاشتن دستآوردهای تاریخی سرزمین خود به بهانه مبارزه با نژادپرستی به آن انگاره روانشناسی فروید باز نمی گردد که می گوید: «به هنگام ناتوانی در مقابله با آسیب گر، روان آدمی روش های گوناگونی در دسترس دارد. یکی از این روشها "خودهمان بینی با آسیبگر"(7) است که در آن، روان درمانده و خرد شده تلاش می کند که خود را در چهره شکنجه گرش باز یابد و خود را با چشمان او ببیند»؟
نیاز جنبش آزادیخواهی ایران به کسانی که مبارزه با نژادپرستی را بر پرچم خود نوشته اند، هرگز کاستی نخواهد گرفت. راه این مبارزه ولی نه میهن ستیزی است، و نه خود هیچ انگاری و خود خوار شماری.

دیگر اینکه ما برای دست یافتن به شناختی راستین از کیستی ایرانی مان، به دوران پیش از اسلام به همان اندازه نیاز داریم که به دوران پس از آن. همانگونه که برای شناخت سازه های این کیستی، باید اسلام را بشناسیم. اسلام را میتوان دوست و یا دشمن داشت، میتوان بر آن خرده گرفت و یا پذیرفتش، پیش از هر چیز ولی باید آنرا که یکی از سازه های فرهنگی و تاریخی کیستی ماست، بدور از هر گونه پیش داوری شناخت. روشنفکران ایرانی اگر بتوانند از این دایره بسته میهن ستیزی و میهن ستائی بیرون بجهند و راه میانه را، که همان میهن دوستی است، بیابند، گامی بزرگ بسوی برانداختن فرهنگ قبیله ای برداشته اند:

سخن گفتن از عشق به همه انسانها، بدون عشق ورزیدن به هم میهنان دروغی بیش نیست ...


خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
*) http://khabarnameh.gooya.com/politics/archives/008168.php

1) در اینجا سخن نه بر سر سویهای جغرافیائی، که بر سر جایگاه فرهنگی-روانی است که ما خود را در آن می بینیم.

2) «بير سيرا دورنا اوخوجولارينين ايستكيني نظره آلاراق مزدك بامدادان-نين يازيسين هر 5 بؤلومو بورادا گتيريلير. بو يازي آچيق آشكار گؤرسدير كي مكتبلرده 50 ايلليك آرياچيليق تبليغاتي ايله بئيينلري يويولان اينسانلار هر نه قدر چاليشسالاردا ائليه بيلميرلر اؤزلريبي بو يالان تبليغاتدان قورتارسينلار. بونا بير باشقا شاهد شيرين عبادي خانيمين كورش حاققيندا دئدييي سؤزلردي. بونلارا باخميياراق مزدك بامدادانين يازيسيندا بير سيرا ماراقلي ايشاره لر واردير. او جمله دن بيرينجي دفعه اولاراق بيريسي كورش نامه ني قبول ائده ره ك پهلوي شاهلاريندان تنقيد ائدير. مقاله حاققيندا فيكيرلرينيزي دورنا سايتينا گؤندرينيز!»

3) هگل، فلسفه تاریخ

4) نقل از هما ناطق، ن. ک. به نشریه مهاجر، ش. 72-71 سال هشتم، چاپ خارج از کشور، ص. 32

5) رهبر یکی از جنبشهای توده ای پس از بر تخت نشستن داریوش بزرگ

6) Encarta Enzyclopädie

7) Identifikation mit dem Aggressor

۱۳۸۳ فروردین ۲, یکشنبه

نوروز، گل همیشه بهار فرهنگ ایرانی

باز آمـدم چون عـــید نو، تا قفل زندان بشکنم!
این چرخ مردمخوار را، چنگال و دندان بشکنم!

اگر فرهیختگان و اندیشمندان جهان پیشرفته امروز، از باختر و خاور زمین گرد هم می آمدند تا روزی را به دور از وابستگیهای دینی و نژادی به نام آغاز سال نو برگزینند، بی هیچ گمانی نخستین روز بهار را، روز نوزائی گیتی و هستی را برمی گزیدند، همان را که ما "نوروز"ش می خوانیم!

و لحظه آغاز سالمان (تحویل سال) نیز نشان از جان میانه جو و گریزان از فزونگرائی ایرانی دارد و درست در آن دمی است که اگر زمین از گردش باز ایستد، شبانه روز به دونیمه همیشه برابر بخش میگردد ، در آن لحظه جادوئی اعتدال مطلق هستی!

نوروز گل سرسبد دستاوردهای فرهنگی ما ایرانیان است، جشنی است که در آن نه تنها مردمان، که آسمان، و زمین و هر آنچه در او هست پای میکوبند و دست می افشانند:
هزاران سال است که ما ایرانیان در واپسین چهارشنبه (سه شنبه) سال آتش بر می افروزیم و از روی آن میپریم، تا بیاد سیاوشی که از درون آن گذر کرد تا بیگناهی خود را به ایرانیان بنمایاند و فریب سودابه را به گرمای جانبخش آن بسپوزد، از زشتی ها پاک و از گناهان پیراسته شویم،
هزاران سال است که کوزه کهنه بر زمین می کوبیم و کوزه نو پرآب می کنیم، تا آب زندگانی بخش در جویهای سرنوشتمان جاری شود و سبزه های خاطرمان را برویاند،
هزاران سال است که که فالگوش می ایستیم و گوش نه به نجوای رهگذران، که به زمزمه هستی میسپاریم تا راز آفرینش را دریابیم،
هزاران سال است که گِرد نوروزی خوانان سرزمینمان حلقه میزنیم، که هر یک به زبانی نوید آمدن بهار را با بانگ دف و تنبک آواز میکنند و بیادمان می آورند که زمستان رفتنی و بهار آمدنی است، که سرمای ستم نیز چون دور میر نوروزی دولت مستعجل است،
هزاران سال است که پنجره ها را می گشائیم تا باد بهاری به درون خانه هایمان بوزد و روانهای درگذشتگان به خانه های شسته و روفته مان فرود آیند و آنگاه در واپسین روز زمستان دم فرو میبندیم و چشم براه نوروز می نشینیم، سفره هفت سین میچینیم، بر سر آن که دستچینی است از نشانه های زندگانی و سرنوشت، می نشینیم و لختی در سالی که پشت سر گذاشته ایم، درنگ می کنیم و آنگاه از خدایمان، به هر نامی که می خوانیمش، میخواهیم که سالمان را، سال نوینمان را از شادی و شادکامی و کامروائی سرشار کند.
هزاران سال است که نفس در سینه به بند میکشیم و گوش به توپ تحویل سال می دهیم و آنگاه برمیخیزیم و با قطره اشکی در چشم، که نه نشان اندوه است و نه شادی، نه نشان افسوس و نه دریغ، که اشک "نوروز" است، عزیزانمان را در آغوش می فشاریم و بوسه مهر بر گونه عشق و دوستی می نشانیم.

نوروز راز ماندگاری و پایداری ما ایرانیان است، اگر یهودیان را «شبت» از گردابهای هستی برانداز تاریخ پرفراز و نشیبشان رهانید، ما ایرانیان به فرخندگی نوروز بود که ایرانی ماندیم: «ما نگاهبان نوروز نبودیم، نوروز بود که کیستی فرهنگی ما را نگاهبانی کرد!»

نه یونانیان و نه مقدونیان، نه عربان و نه مغول و تاتار و ازبک، و نه دستاربندان ایران ستیز، هیچ یک تاب ایستادگی در برابر شکوه نوروز را نداشتند:
ترکزبانان آسیای میانه و آسیای کوچک آنرا به همان نام دیرینش به فهرست جشنهای ملی خود افزودند و هم امروز نیز بزرگش می دارند،
عربان که هیچ نشانی از نشانه های فرهنگ پیش از اسلام را بر نمی تافتند و هر آئین ایرانی را به این بهانه که آئین "زندقه" و "مجوس" است، به آتش تکفیر می سپاردند، در برابر بزرگی و ژرفنای آئینهای نوروزی چنان خیره و مات ماندند که برای آن دعائی نیز سرودند:

ای سامانبخش روزان و شبان،
و ای گرداننده حالها
حال ما را به بهترین احوال بگردان ...

و ملایان بیست و پنج سال اقبال روزافزون ایرانیان به نوروز و آئینهای نوروزی را دیدند و جگر خویش از خشم جویدند و تنها هنرشان این بود که شهد شیرین نوروز را به بهانه هائی چون جنگ و آئینهای عزاداری محرم و عاشورا در کام ایرانیان شرنگ کنند، امسال ولی دیدیم که خشک مغزترینهای اینان نیز در برابر بزرگی و شکوه نوروز سر فرود آوردند.
ما ایرانیان، از هر نژاد و دین وزبانی که بودیم، همدل و همزبان، این آئین پرشکوه را در هر خانه و کوی و برزنی در چهار گوشه این سرزمین اهورائی برپای داشتیم و نگذاشتیم که این آتش جاودان فرهنگ ایرانی فرو بمیرد و چنانش بپروردیم که هر ایرانی، از هر نژاد و دین و زبانی که هست، سیمای خود را در آن باز یابد. هرگاه که دینفروشان خشکسر تیغ دیانت از نیام برکشیدند تا نوروزمان را براندازند، برایشان افسانه ها ساختیم و از همزمانی نوروز با "بعثت پیامبر"، "واقعه غدیر خم"، "آغاز خلافت علی ابن ابی طالب" و "روز ظهور امام زمان" سخن گفتیم و به خوابشان کردیم تا نوروزمان بیدار بماند. اگر خواستند چهارشنبه سرخمان (سوری) را به این بهانه که آئین آتشپرستان است، از ما بگیرند، برایشان افسانه بر افروختن آتش، بدست خونخواهان حسین ابن علی در قیام مختار ثقفی را ساختیم و هم از تیغ کشتار جستیم و هم از روی آتش!
و برای آنکه به نام "زندقه" کیفر نبینیم، به آئین ستایش فروهرها ، که روانهای نیک درگذشتگانمان بودند، رنگی دینی زدیم و هنوز نیز در واپسین پنجشنبه (شب آدینه) سال، بر سر خاک عزیزانمان میرویم و برایشان آمرزش می خواهیم.
...
نوروز چیست؟ ساخته و پرداخته جانی شوریده، یا روانی خردورز؟ نوروز دستآورد مردمانی است که جهانیان به شادی و شادخواری می شناختندشان، ساخته "خرد فراگیر" و "جان یکپارچه" مردمانی که بهشت را «سرای سرود» (1) می خواندند، و در هر ماهی روزی و روزهائی را به جشن وپایکوبی می نشستند، که بسیاری از این جشنها پیوندی تنگاتنگ با طبیعت و چرخه هستی داشتند. از جایگاه والای خنیاگران و رامشگران در میان مردم می توان دریافت که هیچ جشنی بی نوای چغانه و طنین ترانه برگزار نمی شده است. در آئبن مزدکیان که خود را درست دین میخواندند، خداوند در آسمان بر تختی نشسته بود و پیش او چهار نیروی مینوی، یعنی خرد، هوش، یاد و بخت که مهمترین بخشهای روان آدمیند، گوش به فرمان او ایستاده بودند. در زمین نیز شاهنشاه ایران بر تخت خود نشسته بود و در پیشگاهش چهار نماینده مردمان ایستاده بودند: موبدان موبد(2)، هیربدان هیربد(3)، ایران اسپهبد (4) و رامشگر(5). آری شادی و شادکامی در نزد پدیدآورندگان نوروز از چنان جایگاهی برخوردار بود که خنیاگری را در کنار دین و دانش و نبرد قرار می داد و هم سنگ آنان می شمارد. جشن و شادی در نزد نیاکان ما چنان پر ارزش بود که شاهانی چون بهرام گور نوازندگانی از هند به ایران می آوردند تا برای مردم بخوانند و بنوازند و جانشان را آرامش بخشند(6).
و چه جای شگفتی است، اگر که از ذهن مردمانی با چنین منش و اندیشه ای آئینهای زیبای نوروزی برون بتراوند؟

«پرسید اشو زرتشت از اورمزد که چرا مردمان ماه فروردین، روز خرداد را از دیگر روزها گرامی تر دارند؟
اورمزد بگفت: ای زرتشت اسپیتامان، در این روز جان جهانیان دادم. ... کیومرث اندر جهان به پیدائی آمد. .... در این روز مَشیَه و مَشیانَه(7) از زمین فرارستند، و هوشنگ پیشداد اندر جهان به پیدائی آمد و تهمورث اهریمنِ دروَند را به باره کرد سی سال. جم پیمان از دوزخ بیاورد و اندر جهان به پیدائی آمد. جم ستودانها را کند و به مردمان فرمود کندن. ایشان که فرموده جم بدیدند، روز به نوروز کردند و «نوروز» نام نهادند. در این روز سام نریمان آژیدهاک را بکشت. در این روز فریدون کشورهای زیر فرمانروائی اش را میان پسران خود بخش کرد. منوچهر به کینخواهی خون ایرج برخاست و سلم و تور را بکشت. کیخسرو سیاوشان، افراسیاب را به خونخواهی و کین پدر خویش، سیاوش بکشت. منوچهر و آرش شیواتیر سرزمینهای ایران از افراسیاب تور بازستاندند. در این روز زرتشت اسپیتمان به همپرسگی اورمزد رسید. و دین از او پذیرفت. کی گشتاسپ در این روز دین از زرتشت پذیرفت ...
... در این روز کی بهرام ورجاوند به پیدائی آید، پشوتن گشتاسپان از گَنگ دژ به ایرانشهر در آید و دین مزدیسنان روان کند. در این روز اورمزد رستاخیز کند و جهان بی مرگ و بی آسیب و بی پتیاره شود. اهریمن و شاگردانش در این روز همه برافتند و اورمزد تازش واپسین بر اهریمن برد و اورا براندازد ....

... و سرانجام همه گیتی گَرودمان (بهشت) شود
»(8)

نوروز روز نوزائی پیوسته و هماره فرهنگ و کیستی مااست، جشن گرامیداشت زندگی و خوارشماری مرگ، آئین بزرگداشت شادی و جوش و خروش و دوری از اندوه و سستی و خمودگی، نوروز نشان برجسته ایرانی بودن ما است؛

پس بر زمین و برآسمان، بر کوهها و جنگلها و دریاها، بر سپیده دمان و شامگاهان،
و بر ایران و ایرانیان؛
نوروز خجسته پی، فرخنده و پیروز باد!

هــمــه ســالــه بــخـــت تـــو پـــيـــروز بـــاد
هــــمــــه روزگــــار تـــــو نـــــوروز بـــــاد

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
نوروز هشتاد و سه
--------------------------------------------------------
1- بهشت در اوستا "گَرودمانَه" *garō-dƏmãna نامیده میشود.
2- سر کرده روحانیون زرتشتی
3- سرکرده داوران و استادان علوم دینی
4- سپهسالار ارتش ایران
5- سرکرده خنیاگران و نوازندگان
6- بنا بر روایت حمدالله مستوفی بهرام پس از پی بردن به این نکته که شمار خنیاگران در ایران اندک است، دوازده هزار نوازنده کولی را از هند به ایران آورد و آنها را در سراسر کشور بپراکند، تا مردم را از نواهای خوش برخوردار کنند.
7- زن و مرد نخستین
8- رساله پهلویِ ماه فروردین،حکمت خسروانی، هاشم رضی

۱۳۸۲ اسفند ۱, جمعه

یکم اسفند و آن ناگفته بزرگ

.
از ماهیان کوچک این جویبار،
هرگز نهنگ زاده نخواهد شد ...

اول اسفند آمد و گذشت. هزارن نوشته و مقاله تارنماهای اینترنت را پر کردند و هرکسی از ظن خود یار مردم و نمایندگان استعفا داده آنان شد. پیشبینی ها در باره شرکت مردم در انتخابات و یا بدورماندنشان از این بازی گاه روی پیشگوئی به خود گرفتند. جان سخن بیشتر تحلیلگران این بود که مردم ایران انتخابات مجلس را به یک همه پرسی در باره جمهوری اسلامی تبدیل خواهند کرد و با خانه نشینی و بی اعتنائی خود، به هیئتهای مؤتلفه، مدرسه حقانی و خامنه ای نه خواهند گفت. اول اسفند ولی آمد و گذشت، بی آنکه حتی بخشی از این پیشگوئیها راست از آب درآید.

تردیدی در این نیست که آن چهل و پنج، پنجاه و یا پنجاه و پنج در سد شرکت کننده در انتخابات، همه از هواداران این حکومت نیستند. در این هم تردیدی نیست که هراس از مجازاتها و محرومیتهای اجتماعی بسیاری را به پای صندوقهای رأی کشانده است (شایع شده بود که بدون مهر انتخابات هیچکس شانسی برای شرکت در آزمون دانشگاه و یا استخدام در اداره ها و سازمانهای دولتی نخواهد داشت)، ولی همه داستان آیا این بود؟ بگذارید گامی پیشتر برویم و فرض را بر آن بگذاریم که وزارت کشور آمار شرکت کنندگان در انتخابات را به دستور خامنه ای دوبرابر کرده است، این به معنی شرکت نزدیک به یک چهام شهروندان در انتخاباتی است که حتی در آن با ملاکهای جمهوری اسلامی نیز از رقابت آزاد خبری نیست، یک چهارم، یعنی از هر چهار تن یک تن! ریشه چنین رفتاری را در کجا باید جست؟

در جایی نوشته بودم که بزرگترین جنایت سران ج.ا. در حق مردم ایران تهی ساختن کودکان و جوانان این آب و خاک از هویت ملی و گسترش فرهنگ دوروئی و تزویر است. براستی جوانان ایران هویت و کیستی خود را در چه و در کجا می جویند؟ آیا نگرانی و هراس فردوسی بزرگ روی حقیقت به خود گرفته است آنجا که میسراید:

ز ایران و از تــــــــرک از تـــازیان
نژادی پـــــــدید آید انــــــــدر مـیان
نه دهقان، نه ترک و نه تازی بود
سخـــــــــــنها به کـــردار بازی بود

آیا این مردم از کیستی راستین خود تهی شده اند؟ اگر چنین نیست چرا حاضر به پرداخت کمترین هزینه ها نیستند؟ آیا کاری کم خطرتر و کم هزینه تر از نشستن در خانه و "هیچ کار نکردن " نیز هست؟

بخش بسیار بزرگی از واجدین شرایط پس از انقلاب بدنیا آمده اند. بمباران ایدئولوژیک و نفی و خوارشماری فرهنگ و تمدن ایران پیش از اسلام و گسترش جهان بینی «پان اسلامیسم»، و در کنار آن واماندگی دین و دینداران در اداره کشور و پس ماندگی ایران از کاروان پیشرفت جهانی و اینهمانی نام ایرانی با تروریسم، آدمکشی، چادر، چندهمسری، بریدن انگشتان و هزاران گرگ منشی و دژخوئی دیگر، غرور ملی را چنان در این نسل کشته است که در میانشان از آن سرکشیها و نافرمانیهای نسل ما هیچ اثری نمیتوان دید. آیا میتوان از کسانی چشم فریاد کشیدن داشت که از همان دم زادن، نفس را میبایست که در سینه به بند میکشیدند؟ این نسل شرمگین از امروز این سرزمین است، در فردای آن هیچ چیزی جز سیاهی و تباهی بیش و بیشتر نمی بیند، و گذشته؟

این نسل گذشته را نیز نمی شناسد، که این یکی دیگر گناه ماست. گناه از کم کاری و ساده اندیشی روشنفکران نسل گذشته است، که نگاهشان به تاریخ، همه کشورها را در بر میگرفت، به جز ایران. کسانی که فلسفه یونانی را میشناختند و حکمت خسروانی را نه. کسانی که شمار سربازان اسپارتاکوس را میدانستند و نامی از مزدک نشنیده بودند. کسانی که سالیانی دراز از زندگانی خود را در کار پژوهش در باره دموکراسی یونان به سر آورده بودند و چیزی از آرمان ایرانشهری نمی دانستند.
در همه این سالها، این ملایان بودند که برای ما و کیستی (هویت) ما تاریخ میساختند. کتابفروشیهای دینی در همان سالهای پیش از انقلاب نیز پر بودند از کتابهائی که همه جزئیات رخدادهای سراسر تاریخ اسلام را، براست و یا بدروغ شرح میدادند. برای یک مسلمان شیعه هم امروز نیز یافتن روز دقیق «زفاف علی ابن ابی طالب با فاطمه زهرا» کار سختی نخواهد بود، سهل است که چنین روزی را شیعیان جشن نیز می گیرند! آیا ما از سده ها و هزاره های پیش از شکست پدرانمان در برابر اعراب چیزی جز آنچه که پژوهشگران اروپائی یافته اند میدانیم؟ این نسل اگر که شرمگین از امروز و نا امید از فرداست، به کدام دیروزش باید ببالد؟

شاید کسی این خرده را بر سخن من روا بدارد که به قول ما مرندیها «اوزاخدا دورموشام، وور دئییرم» (آن دورها ایستاده ام و میگویم بزن!). ولی مگر نسل ما برای رسیدن به آنچه که می خواست به آب و آتش نزد؟ ما بسیار کمتر از این نسل می خواستیم و بسیار بیشتر از اینان پرداختیم. اگر چه امروز واقع بینی این جوانان و دوری آنان از اندیشه های بسته ایدئولوژیک دل ما را شاد می کند که «دست کم اینها درون آن چاهی نمی افتند که ما افتادیم»، ولی آیا انتظار اندکی آرمانخواهی هم چشمداشت بی هوده ایست؟ آیا زیاده خواهی است اگر از کسی انتظار داشته باشیم که «هیچ کار» نکند؟گو اینکه ما نیز اگر چه امروز آرد خود بیخته و الکمان را آویخته ایم، آنروز که می بایستمان برخاستیم، سربرافراشتیم و فریادها کشیدیم و بهای این خیره سری را نیز پرداختیم، حتی با جان و هستی مان! سخن بر سر این است که این نسل از هر گونه کیستی تهی شده است:
ما در آن سالهای شوریده حالی مان میخواستیم زندگی کنیم، اینها میخواهند زنده بمانند ...
ما میخواستیم عاشق باشیم، اینها میخواهند عشق کنند ...
ما میخواستیم به سوی خانه دلدار پر بکشیم، اینان در خانه نشسته اند و چشم براه اویند ...
و من اگر چه سرنوشت نسل خود را برای هیچ انسان دیگری آرزو نمی کنم، که نیک میدانم که به گفته شاملو « من پرواز نکردم، پرپر زدم!»، ولی گاهی چشم به این جوانان و رفتارشان می دوزم، به این امید که بارقه ای از آن آتش درون را برای یک دم هم که شده، در چشمانشان ببینم، ولی افسوس «زمین شوره سنبل برنیارد ...»

سخن بر سر این است که دین فروشان، که به گفته فردوسی «زیان کسان از پی سود خویش بجویند و دین اندر آرند پیش» این نسل را از هر گونه کیستی تهی کرده اند، بی هوده نیست که مولانا شمس الدین در باره آنان می گوید: «این شیوخ راهزنان دین محمد بودند! همه موشان! خانه دین خراب کنندگان!»
دانشجویان را باید پیشتازان میدان شورو اندیشه دانست. بسیاری از جوانان ایرانی و به تبع آنان دانشجویان ایرانی پایبندی چندانی به ارزشهای سنگواره گون دینی مانند جدائی زن و مرد، حرمت الکل و مانند آنها ندارند و اگر هم که پا دهد همه آنها را زیر پا میگذارند. ولی باید در روزهای پیش از امتحانات دانشگاه سری به میدان تجریش زد و انبوه دانشجویانی را دید که به سوی امامزاده عبد الله روانند که گویا مراد قشر دانشجو را در کمترین زمان ممکن میدهد! (و اگر در اروپا بود، شاید به قدیس نگهبان امتحان دهندگان بدل میشد!). کم ندیده ام دختران جوانی را که تن به حجاب داده اند، بی آنکه در درون خانه بر ایشان اجباری رفته باشد، ولی نه نماز میخوانند و نه روزه می گیرند! سخن بر سر پایبندی به دین و آئین نیست، که ما نیز همه روزی روزگاری ایمانی داشتیم سختتر از پولاد، ولی در همان روزها نیز مذهبی هایمان نه به امامزاده ای دخیل می بستند و نه در هیچ سقاخانه ای شمعی بر می افروختند، سخن بر سر آنست که ما دست کم جایگاه خود را می شناختیم و نیک می دانستیم که رومی هستیم یا زنگی، این نسل ولی سالها است که میان مسجد و میخانه سرگردان است!

سخن بر سر این است که ملتی از هرگونه غرور ملی تهی شده است، چرا که نمیداند کیست و اگر نیز بدنبال این کیستی می گردد، یا مانند سران جبهه ملی آنرا در زبان فارسی و تاریخ هزاربار شنیده شده رسمی خلاصه میکند و در هراس از اینکه «استانی شدن محتوای کتابهای درسی بر مبنای نیازهای هر منطقه» (که کمترین حق همه ایرانیان از هر زبان و نژادی است) این کیستی را یک شبه نابود کند، دست بدامان وزیر حکومت هویت کش جمهوری اسلامی می شود، و یا مانند هویت طلبان آذربایجانی و عرب و ... بجای آنکه بگوید خود کیست، به فارسها می گوید شما هیچ کس نیستید، غافل از آنکه «کیستی» پاسخ همزمان به دو پرسش است: من کیستم؟ و من که نیستم؟
این همه ولی از نشانه های فرهنگ قبیله ایست که از نخستین روز شکست ایرانیان در برابر اعراب بر زندگانی فرهنگی ما و رفتارها و اندیشه هایمان چیره شده و با شکستهای پی در پی دربرابر دیگر ملتهای بادیه نشین فزونی گزفته است. ما تنها اسلام را نپذیرفتیم، ما گذاشتیم که فرهنگ قبیله ای خاستگاه این دین، فرمانروای بی چون همه پندارها، گفتارها و کردارهایمان شود. و در دنباله همین اندیشه های برخاسته از فرهنگ قبیله ایست که بخش بزرگی از هویت جویان به جای یافتن تعریفی نوین از کیستی، در کوچه پس کوچه های تاریخ میگردند تا گورهای نیاکانشان را بجویند و بشکافند و از استخوانهای آنان چارچوبی بسازند و بر فراز آن چادر قبیله را برفرازند، تنها برای آنکه بتوانند به "آن دیگری" بگویند « من، تو نیستم! من چادر قبیله خود را دارم!» بی آنکه بپرسند، اگر آنان را افتخاری بود از چه بود و از کجا بود؟ و در این گیر و دار است که کیستی این نسل پیش از آنکه پدیدار شود، تکه تکه می شود.

درد این نسل، درد بی هویتی است. درد نابودی هویت و غرور ملی که خودکم بینی و خودخوارشماری را بدنبال دارد. از انسانهایی که هر دم زندگانیشان سرشار از هراس گرفتار شدن به چوب عسس و شلاق تعزیر است، سخت بتوان چشم دلیری و پایمردی داشت. نسیمی باید بوزد که جانهای خفته و خمود را بیدار کند، آئینه ای که به ایرانیان آن خویشتن راستینشان را بنمایاند و سروشی که امید به فردائی بهتر را در گوششان نجوا کند. جوانان این مرز و بوم باید بدانند که کیستند و از کجا آمده اند، باید بدانند که مردمان این سززمین از سومریها، ایلامیها، مردم مارلیک و شهر سوخته و ...، که نخستین مردمان این آب و خاک بودند، تا همه آن دیگرانی که پس از آنان به این سرزمین آمدند، نقش بزرگی در پیدایش و پیشرفت تمدن بشری داشته اند و جمهوری اسلامی کفی است بر روی آبهای خروشان این فرهنگ و این گذشته تابناک، که هیچ ریشه ای در اندیشه و آئین این سرزمین ندارد.

با این همه، من به آینده این نسل و این سرزمین امیدوارم، شاید تنها برای اینکه نسل من محکوم به این است که هیچگاه ناامید نشود. این دیگر وظیفه ما و نسل پیشین مااست که «کیستی نوین ایرانی» را بشناسد و بشناساند و اگر آن آتش درون که هنوز نیز پس از گذشت دو دهه دلهای من و ما را سودائی می کند و برقص وامیدارد، بی هیچ شراره ای در زیر خاکستر زنده باشد، می دانم که این کار به سامان خواهد رسید.

این نسل، نسل ما، نسل انقلاب نیست. این نسل سوداهای دیگری در سر دارد، اگرچه دلباخته گیها و شوریدگیها و دیوانه سریهای ما را ندارد، ولی چشمانش بازتر است و مهمتر آنکه آنها را نه به بهشت آسمانی فردا، که به دوزخ زمینی امروز خویش دوخته است. چشمداشت دل به دریا زدن و هر چه باداباد گفتن از این نسل بی هوده است، وای بر ما اگر که آرزوهایمان را بجای واقعیت بنشانیم و جوانی خود را در چهره این نسل ببینیم، اینها "ما" نیستند، اینها اینهایند، باید اندیشه هایشان را ژرفتر کاوید و با شکیبائی به سراغشان رفت، یا از زبان شمس:

از نی، شکرینه، به مدارا سـازند!
از پیله، به روزگار، دیبا ســازند!
آهسته کنی؟ بکن! یکی صبر نما!
کز غوره، بروزگار،حـلوا سازند!

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد

۱۳۸۲ آبان ۲۴, شنبه

فاشیسم دینی، نژادپرستی کور و کابوس فروپاشی ایران


همه گیتی تن است و ایران دل ...
(نظامی گنجوی)

پس از درج مقاله "بابک خرمدین، آذربایجان و هویت ملی" (چهاردهم تیر هشتاد و دو) دوستان بسیاری نظراتشان را در باره بابک، آذربایجان و مسئله ملی برای من ارسال داشتند، که در این میان برخی مرا به خاطر دفاعم از حق تعیین سرنوشت برای همه خلقهای ایران به تجزیه طلبی و برخی دیگر به دلیل اشاره ام به دروغ پراکنی های پان تورکیستها به گرایشات پان فارسیستی متهم کرده بودند. در آن روزها نیازی به پرداختن دوباره به این موضوع نمی دیدم. حتی خواندن گاه و بیگاه نوشته های پان تورکیستی در اینترنت هم مرا بر آن نداشت که در این باره قلمی بگردانم، که از طریق بستگان آذربایجانی ام میدانم که پاسخ مردم هوشیار آذربایجان به گرایشهای جدائی خواهانه چیزی جز ریشخند و تمسخر نیست.

برگزاری مراسم بزرگداشت صفر خان در امامزاده طاهر و همکاری آشکار فاشیسم دینی و نژادپرستی کور در برهم زدن این مراسم و پس از آن پخش چند باره برنامه ای سراسر دروغ و تحریف در باره تاریخ آذربایجان "جنوبی!" و ستم فارسها بر ترکها از کانال آزاد تلوزیون برلین (offener Kanal)، که گردانندگان آن از جمهوری آذربایجان بودند، مرا بر آن داشت که با گشودن درب گفتگوئی در باره مسئله ملی در ایران به این مهم بپردازم. شایان توجه است که سفارت جمهوری اسلامی که حتا کوچکترین افشاگری را در باره امام جمعه های دهات دوردست نیز برنمیتابد و در هر حرکتی دست پنهان استعمار را می بیند، تا کنون کمترین واکنشی به این تبلیغات مسموم و ایران ستیز نشان نداده است. البته همکاری همه جانبه نهاد های امنیتی با تجزیه طلبان شکی در این نکته باقی نمی گذارد که یاران حلقه ولایت از چنین فرافکنی هایی تا جائی که به اسلام عزیزشان برنخورد استقبال هم می کنند.

هر گونه جنبش مدعی آزادیخواهی در کشوری مانند ایران، باید بر سر دو بزنگاه مهم ماهیت خود را آشکار کند: حقوق زنان و حقوق خلقها. تجربه تلخ انقلاب بهمن 57 نشان داد که در مسیر مبارزه هیچ بحثی را نمی توان به آینده موکول کرد. ایران یک کشور چند ملیتی است که از آغاز پیدایشش بر صحنه گیتی از این موقعیت ویژه برخوردار بوده است. از سوی دیگر ایران از معدود کشورهائی است که هیچ کدام از خلقهای آن به تنهائی در اکثریت نیستند و ساکنین آنرا باید مجموعه ای از اقلیتها خواند. اگر پذیرفته ایم که شرط اول برقراری یک نظام مردمسالار در ایران حق تعیین سرنوشت برای تک تک ایرانیان است، باید اینرا نیز بپذیریم که این حق در همه گیری خود حق تعیین سرنوشت ملی را نیز در بر می گیرد و آزادی تحصیل به زبان مادری در تمام سطوح، اداره کارها به دست کارگزاران بومی و استقلال فراگیر فرهنگی را برای همه ایرانیان به ارمغان می آورد: آری! باید بی هیچ هراسی این حق را برای تک تک خلقهای ایرانزمین برسمیت بشناسیم که در یک همه پرسی آزادانه و حقیقی، حتی بتوانند این مجموعه را ترک کنند و برای خود ملتی و کشوری مستقل تشکیل دهند. مسئله ملی اگر که با استفاده از راهکارهای مردمسالارانه حل نشود، زمینه را برای فاشیسم دینی و نژاد پرستی کور فراهم خواهد کرد که دست در دست هم، بنیان یکی از پرافتخارترین تمدن های تاریخ بشر را برکنند و کار نیمه تمام اسکندر مقدونی و عمر ابن خطاب و چنگیز مغول و تیمور گورکانی را به پایان برسانند.

البته در شرایط امروز ایران کسی تجزیه طلبان را جدی نمی گیرد و اینان خود نیز از قدرت چندانی برخوردار نیستند که بتوانند بدون کمکهای بیگانگان (دارو دسته حیدر علی اف در جمهوری آذربایجان، پان تورکیستهای ترکیه "بوز گورت"ها و صهیونیستهای بنیاد گرای اسرائیل) دست به کاری بزنند. در شرایط بحرانی منطقه خاورمیانه ولی آرایش نیروها هر روز دیگرگون میشود و جمهوری اسلامی نیز تا کنون بارها ثابت کرده است که برای حفظ خود حتی ابلیس را نیز در آغوش میگیرد و همه ترس من از آن آنست که در آشفته بازار گردباد ها ی پیش رو، روبهان و کفتاران سر از سوراخ بدر کنند و پنجه به رخسار آفتاب بکشند:

دریغ است ایران که ویران شود!

در این نوشته، که در چند قسمت ارائه خواهد شد، سعی خواهم کرد در حد توان، بیشتر به کژ فهمی های تاریخی بپردازم که از سوی دست اندر کاران بیخرد دوران پهلوی (هواداران یکسان سازی فرهنگی) و یا تلاشگران بی مایه ای که خود را هویت طلب میخوانند و در نهان تجزیه طلبند (پان تورکیستها) به عنوان حقیقت مطلق به خورد جامعه داده شده اند. با افسوس بسیار می بینیم که برخی عناصر صادق و درست اندیش نیز به این "شبه دانسته های تاریخی" استناد میکنند.

اگر چه مسئله ملی به همه خلقهای ایرانزمین مربوط می شود، روی اصلی سخن من ولی به دلیل وابستگی های خونی، زبانی و فرهنگی مشترک در درجه اول با فارسها و آذربایجانی ها خواهد بود.

پیشگفتار: ما ایرانیان را باید در زمره بازماندگان فرهنگ و تمدنی بزرگ و زرین بشمار آورد که دانسته هایمان از تاریخ و گذشته این سرزمین درهم و پاره پاره است. برای نمونه فرمانروای خود بزرگ بینی برای بزرگداشت سلطنت خود جشنهای دوهزاره پانسد ساله برگزار می کند و امروز اگر از هر ایرانی در باره عمر تمدن سرزمینش بپرسید، پاسخ خواهد داد: دوهزاروپانسدسال! و به این سادگی همه سده های پیش – هخامنشی، مانند تمدن مادها و ایلامی ها را از کتاب تاریخ حذف می کند. درست است که کورش بزرگ بسال 557 پیش از میلاد شاهنشاهی بزرگ هخامنشی را پایه گزاری کرد، بنیان گزاران تمدن ایرانی ولی مادها بودند که سنگ نوشته های آشوری بسال 837 پیش از میلاد از آنها بنام "آمادا" (در کنار پارسها با نام "پارثاوا") یاد میکنند.

نمونه دیگر واژه "توران" است. می دانیم که فردوسی تورانیان را در شاهنامه با ترکان برابر گرفته است، حال آنکه تورانیان یکی از تیره های اصلی آریائی بودند که دیرتر از دیگران به فلات ایران مهاجرت کردند و شاخه ای از آنان (اشکانیان از تیره پرنی) پس از برانداختن سلوکیان پانسد سال در ایران فرمان راندند (بی مهری فردوسی به اشکانیان نیز ریشه در تورانی بودن آنها دارد). با استناد به این همسان گیری سراسر اشتباه است که می بینیم جمهوری آذربایجان خبرگزاری رسمی خود را "توران پرس " مینامد!

این دو نمونه را تنها برای آن آوردم که نشان دهم برخورد با تاریخ در نزد ما ایرانیان تا چه اندازه سرسری و غیر علمی است و تردیدی در این نکته نباید داشت که مردمانی که گذشته خود را بدرستی نمی شناسند، از ساختن آینده خود نیز ناتوان خواهند بـود. در بی توجهی ما به تاریخ و دل بستنمان به افسانه همین بس که در گنجینه های تخت جمشید چیزی نزدیک به سی هزار سنگ نوشته و گل نوشته آرمیده اند که تنها سدو چند تایشان، آنهم به همت ایرانشناسان اروپائی بازخوانی شده اند.

نگاه غیر علمی به تاریخ و به جامعه در بحث ملی نیز جای ویژه ای به خود اختصاص میدهد. یکی تاریخ حضور اقوام ترک در ایران را هفت هزار سال میداند و بابک را قهرمانان ملی آذربایجان و نه ایران میخواند و حتی مدعی میشود که زرتشت نیز ترک آذربایجانی بوده است، آنیکی ایران را با پارس یکی میگیرد و آذربایجانی ها را فارسهای ترکزبان شده میداند و یا ترکی آذربایجانی را یکی از شاخه های زبان پارسی می داند، دیگری با اشاره به تاریخ ایلام و بازماندگانش خوزیها مدعی میشود که عربها پیش از آمدن آریائی ها در ایران بوده اند و نام خوزستان هم همیشه عربستان بوده است.

ناآگاهی از تاریخ و تعصب کور نژادی کار یک ملت را به آنجا میرساند که امروز برخی از مدعیان جنبش هویت طلبی آذربایجان در گردهمائی هایشان نشان "بوز گورت" (گرگ خاکستری) را بالا میبرند که نماد هارترین گرایشهای فاشیستی کشور ترکیه، این دشمن دیرینه و سوگند خورده آذربایجان است و به یکباره همه فداکاریها و ازجان گذشتگیهای نیاکان ما را، از سلجوقیان آناتولی گرفته تا آق قویونلوها، قره قویونلوها و صفویان، در نبرد با ترکان عثمانی ، از یاد میبرند.

همین ناآگاهی از تاریخ و تعصب نژادی، گروهی از عربهای اهواز و خرمشهر و آبادان را بر آن میدارد که در بحبوحه جنگ آمریکا با عراق به خیابانها بریزند و فریاد "بروح، بدٌم، نفدیک یا صدام" سر بدهند و از یاد ببرند روزهای تلخ اشغال خوزستان را و این واقعیت دردناک را که مزدوران صدام، هنگامی که باران بمب و موشک را بر سر اهوازیها و خرمشهریها میباریدند و خانه های آبادانی ها را غارت میکردند و در سوسنگرد به شکل دسته جمعی به زنان و دوشیزگان ایرانی تجاوز میکردند، از هیچ کس نمیپرسیدند که عرب است یا عجم.

و بالاخره همین ناآگاهی از تاریخ و تعصب نژادی است که برخی از فارسها را بر آن میدارد که مطالبات بر حق خلقهای ایرانزمین را برای استقلال فرهنگی و حقوق برابر، با تجزیه طلبی یکسان بگیرند و از یاد ببرند که در دوران هخامنشی چهل و هشت ملت گوناگون در ایران میزیستند و همه خود را ایرانی میدانستند و هر کدام شاه خود را داشتند (شاه ایران از همین رو شاهان شاه - شاهنشاه یا شاه شاهان خوانده می شد) و در اجرای آئینها و مراسم دینی و فرهنگی خود کاملا آزاد بودند.

برای مسئله ملی در ایران باید با کنکاش در گذشته این سرزمین راهکاری ایرانی یافت. از یاد نبریم که اتحاد شوم مرتجعین و تجزیه طلبان تمام تلاش خود را بکار میبندد تا با گشودن جبهه های دروغین، مبارزه مردم ایران برای رسیدن به آزادی و مردمسالاری را از مسیر خود منحرف کند، چرا که نه مرتجعین و نه نژاد پرستان در یک ایران آزاد و دموکرات هوائی برای تنفس نخواهند یافت و مانند برف زیر آفتاب تابان آزادی و آگاهی آب خواهند شد.

به این اتحاد شوم باید نیروی سومی را افزود. صهیونیستهای بنیادگرای اسرائیل از هیچ چیزی به اندازه ایرانی آزاد و آباد که در آن همه استعدادها امکان شکوفائی بیابند در هراس نیستند. تجزیه ایران و تشکیل دولتهای قومی از سوئی موقعیت اسرائیل را به عنوان یک دولت نژادی (کشور یهود) در منطقه ای مستحکم میکند، که کشورهای آن همیشه چند ملیتی بوده اند، و از سوئی دیگر این کشور را از شر تنها کشوری رها میسازد، که دارای توانائی های انسانی، جمعیتی و مادی فراوانی است که بتواند در یک رژیم مردمسالار از هر نظر، چه علمی، چه صنعتی و چه اقتصادی با اسرائیل به رقابت برخیزد و موقعیت یگانه این کشور در منطقه ما را به خطر بیاندازد.

نگاهی گذرا: گام نخست در راه رسیدن به مردمسالاری سیاسی و فرهنگی ایجاد و گسترش فرهنگ گفتگو و بردباری است. خلقهای ایران و بویژه تلاشگران سیاسی و فرهنگی آنان باید پیش از هر چیزگفتگو کردن با یکدیگر را بیاموزند و پیشداوریها را به کنار بگذارند. شاید در چنین فضائی درک این نکته دیگر چندان سخت نباشد که نه هر فارسی که مخالف تجزیه ایران است افکار شووینیستی دارد و نه هر آذربایجانی، کرد، بلوچ، عرب، ترکمن و ... که برای رسیدن به حقوق برابر مبارزه می کند تجزیه طلب است. گو اینکه من تجزیه طلبی را هم تنها یک دیدگاه میدانم و نه یک جرم، و بر آنم که هیچ کس را نمی توان به خاطر دیدگاههایش محکوم کرد، هر چند که در جهانبینی من، تجزیه طلبی یک دیدگاه ارتجاعی و واپسگرایانه است. ولی اگر بنیاد گرایشهای تجزیه طلبانه چنانکه در نوشته ها و گفته های برخی از تلاشگران آذربایجانی دیده می شود بر نژادپرستی و خوار شماری دیگران استوار شود دیگر نمیتوان از یک "دیدگاه" سخن گفت: چنین گرایشی (درست مانند نازیسم هیتلری، صهیونیسم افراطی و آپارتاید) جنایتی بر علیه بشریت است. (چهرگانی در مصاحبه با تلویزیون سی ان ان ترکیه فارسها را "فارس کؤپکلری" یا سگهای فارس میخواند و برخی نمایندگان آذربایجان در نامه ای به خاتمی در اعتراض به اسکان کردها در منطقه مرزی ترکیه از "زاد و ولد بی رویه" آنها سخن میگویند. در این باره در بخش "سخنی با آذربایجانیها" باز هم خواهم نوشت).

در ایران ما از دیر باز مردمانی با ریشه های زبانی، نژادی و فرهنگی گوناگون در کنار هم زیسته اند که فهرست بزرگترین و پرشمار ترینشان را بدون ترتیب ویژه ای در زیر می آورم:

فارسها / آذربایجانیها / کردها / لرها / عربها / بلوچها / ترکمنها / گیلانی ها
مازندرانیها / ارمنیها / آشوری (آسوری)ها / کلدانیها / یهودیها / سنگسریها / تالشیها / کولی (رومن) ها / بختیاریها / قشقائیها / تاتها / و ...

همچنین در ایران اقلیتهای دینی زندگی میکنند که در میان همه گروههای قومی بالا پراکنده اند، مانند:
زرتشتیها، بهائیها، کاتولیکها، اهل حق و ...
و مردمسالاری فرهنگی چیزی نیست جز تعهد حکومت مرکزی به حفظ و اشاعه برابر همه این فرهنگها بدون هیچگونه تبعیضی.

نگاهی به فهرست بالا بیندازید، همه میدانیم که ایران کشور غنی و ثروتمند است. ثروت حقیقی ایران ولی نه چاههای نفت آنند،نه معادن مس و طلا و اورانیم و نه جنگلها و نه رودها و نه دیگر منابع طبیعی آن، که اینها همه نه قاتق نانمان، که قاتل جانمان بوده اند. ثروت حقیقی ایران همین تنوع فرهنگی، نژادی و زبانی آن است که به گمان من مانند چشمه جوشانی نسل به نسل، فرهیختگان و دانشمندان و فرزانگانی را در دامان خود میپرورد که به گواهی دوست و دشمن چه در درون و چه در بیرون مرزهای ایران از سرآمدانند. از جنایتهای نابخشودنی جمهوری اسلامی سرکوب همه جانبه دینی و ایجاد شرایطی است که برای بسیاری از هممیهنان یهودی، ارمنی، بهائی و آسوری ما راهی جز ترک این خانه آباء و اجدادی و پناه جستن در کشورهای بیگانه باقی نگذاشته است. مهاجرت گسترده این هممیهنان به اروپا، امریکا و اسرائیل بزرگترین ثروتی است که از کف ما مردم ایران بدر رفته است و بر هم خوردن ترکیب فرهنگی-نژادی ایران آسیبی بزرگ بر زندگانی فرهنگی این سرزمین وارد کرده است که جبران آن اگر نه سده ها، که دهه ها کار و تلاش خواهد برد.

در باره خدمات ارمنیان به جامعه ایرانی خوانندگان را به کتابی ارجاء میدهم که با نام "مشاهیر ارمنی در ایران" بتازگی در تهران به چاپ رسیده است. ارمنیان از دیر باز صنعتگرانی چیره دست بودند که کوچشان به جلفای اصفهان در دوره شاه عباس صفوی نقش ویژهای در گسترش صنعتگری و پیشه وری در نواحی مرکزی ایران بازی کرده است (ارمنیان تا هم امروز نیز دست کم در بسیاری از شهرهای بزرگ ایران از بهترین مکانیکها و تراشکاران و چلنگران به شمار می آیند).

بخش بزرگی از یهودیان پس از آزادی از زندان بابل بدست کورش بزرگ بجای بازگشت به یهودیه به ایران آمدند و از آن پس نقش بزرگی در تحولات ایران بازی کردند و برخی از مردانشان (مردخای) به مقام وزیری و برخی از زنانشان (استر، شیرین) به مقام شهبانوئی ایران دست یافتند، که پرداختن به جزئیات این وقایع خود موضوع چندین کتاب خواهد بود. بگذارید تنها از دو تن از چهره های معاصر یهودی ایران یاد کنم، که نام خود را تا به ابد بر صفحه تاریخ موسیقی ایرانی ثبت کرده اند: اولی استاد یحیی است که استادیش در ساختن "تار" چهره ای اسطوره مانند به خود گرفته است، و دومی استاد مرتضی نی داوود سازنده آهنگ ترانه جاودانی "مرغ سحر"، و سد دریغ و هزار افسوس که چنین استاد بی مانندی فرسنگها بدور از خانه و بدور از نغمه های مرغان سحر میهنش چهره در نقاب خاک کشید و بدیدار یهوه شتافت.

بهائیان، گذشته از اینکه بازماندگان جنبش بابی، واپسین جنبش رهائیبخش دوران بزرگزمینداری بودند، در دوران پهلویها نقش بزرگی در شکوفائی اقتصاد ایران بازی می کردند و مشهورترین چهره آنان امیر عباس هویدا، توانست در دوران سیزده ساله نخست وزیریش ایران را از ثبات اقتصادی قابل توجهی برخوردار کند.

من سالیانی چند است که نوشته های همه هممیهنانم را از فارس و آذربایجانی و کرد و بلوچ و عرب و .... در اینترنت دنبال می کنم و به این نتیجه رسیده ام که بحث و گفتگو در فضای بدبینی گاهی خشکسری را جایگزین خرد کرده و ناآگاهی از تاریخ گاهی برخی از هممیهنان را به تاریخ سازی واداشته است. انگیزه من نیز از نوشتن، تنها گشودن دری است برای گفتگو و رسیدن به راستی ناب و پالایش آن از دروغ، و کار خود را تنها یک آغاز و یک تلاش میدانم و هرگز نیز مدعی حقیقت مطلق نبوده ام که گفته اند:

آنجا که عقاب پر بریزد / از پشه لاغری چه خیزد

اگر من برخی از داده های پذیرفته شده تاریخی را بزیر سؤال میبرم هدفم تنها نشان دادن این نکته است اسطوره را نباید جایگزین تاریخ کرد و دیگر آنکه باید همه ما این شهامت را داشته باشیم که به پذیرفته های کنونی خود دست کم به دیده تردید بنگریم:

*** اگر من سخن از این میرانم که تورانی ها یکی از شاخه ها ی نژاد آریا بودند و با نام اشکانیان پانسد سال بر ایران فرمانروائی کردند، نباید هممیهنان آذربایجانی ام بر من بشورند و به من تهمت "ترک زدائی" بزنند (در آریائی بودن تورانیان شاهنامه همین بس که نامهای آنان همه آریائی اند: افراسیاب، پیران، گرسیوز، پشنگ، زادشم، فرنگیس، منیژه و ... و حتی یک نام ترکی و یا آلتائی نیز در میان آنها یافت نمیشود).

*** اگر میگویم که رستم دستان که شنیدن نامش جان هر ایرانی را از غرور انباشته میکند، یک اسطوره سکائی و به گمان قوی تورانی و نه پارسی است، نباید هممیهنان فارسم بر من خرده بگیرند (سکاها از تیره اسکیت از سده دوم پیش از میلاد رفته رفته در بخش نیمروز در جنوب شرقی ایران ساکن شدند و این بخش بنام ایشان سکاستانا خوانده شد که بعد تر به سیستانا و سیستان تغییر نام داد. اسکیتها نیز مانند ماساگوتها/ماساژوتها، تیره ای که کورش بزرگ جان بر سر جنگ با آنان نهاد، از تیره های تورانی بودند. خاطره تلخ این شکست و مرگ کورش بعدها دستمایه اسطوره هائی شد که در شاهنامه زیر عنوان جنگهای ایران و توران گرد آمده اند).

*** و یا سخن گفتن از اینکه ایلامیها ملتی مستقل بودند که زبانشان به گواهی زبانشناسان نه با زبانهای آریائی و نه با زبانهای سامی هیچگونه خویشاوندی ندارد و استناد هم میهنان عرب به تاریخ ایلام و ادعای حضور اعراب در ایران پیش از آمدن آریائیها یک استناد بی پایه است، نباید ههمیهنان عرب را به دشمنی با من برآغالاند. (داریوش بزرگ در سنگنبشته بیستون ایلام را "اووجا" میخواند.این نام بنا بر آواشناسی پارسی کهن به "هووجا" و بعدتر به "خووجا/خووجه" تبدیل میشود که نامهای خوز در واژه خوزستان و هوز که مفرد اهواز است از همین ریشه اند).

*** همچنین ذکر این نکته که جشن ایرانی یلدا بر گرفته از آئینهای بابلی و آشوری و از همین رو سامی و نه آریائی است، نباید حتا اندکی از ایرانی بودن این آئین زیبا بکاهد (یلدا واژه ای آرامی و همریشه با ولد و میلاد و به معنای زادن است که اشاره به زاده شدن خورشید در دراز ترین شب سال دارد).

اینها همه برای من نشانه های برجسته جان جستجوگر و آشتی جوی ایرانی اند که از هر مردمی و از هر فرهنگی می آموزد و آنچه را که نیک میپندارد "ایرانی" و از آن خود میسازد.

اگر همه آنچه را که زیر نام هویت طلبی در کتابها و سایتهای اینترنت نوشته میشود باور کنیم، باید بپذیریم که فارسها آخرین ملتی بودند که به ایران آمدند (کرد ها چهار هزار سال پیش، ترکها هفت هزارسال پیش، عربها پنجهزارسال پیش و ... و فارسها همانطور که به لطف جناب آریامهر میدانیم، دو هزار و پانسد سال پیش به ایران آمدند) و از سوئی نیز اگر داده های آماری این نوشته ها را به هم بیفزائیم خواهیم دید که فارسها درسد کوچکی از ساکنان ایران را تشکیل میدهند (من در اینجا میانگین آمار ارائه شده را می آورم، برای نمونه دوستان آذربایجانی آماری میان%35 و %45 ارائه کرده اند که من میانگین آن یعنی % 40 را در نظر میگیرم: ترکها%40، کردها %15، عربها %10، بلوچها % 7،5، مازندرانیها و گیلانیها %15. تا به همینجا برای فارسها %12،5 باقی میماند،به شرط آنکه آمار دیگر خلقها را به شمار نیاوریم).
به این همه این نکته را نیز باید افزود که هر گونه انتقادی چه به جنبش هویت طلبی و چه به گرایشهای جدائی خواهانه از سوی گروه بزرگی از هواداران آن با برچسب پان فارسیسم و شووینیسم فارس رد میشود و من بارها عطای گفتگو در این باره را به لقای این هممیهنان بخشیده ام (در پاسخ به بخش نخست همین نوشته پیش رو برخی از دوستان مرا با فرستادن ای میل به لقب نوچه شووینیست مفتخر کردند!)

از سوی دیگر با افسوس فراوان دیده وشنیده ام که بسیاری از هممیهنان فارس، زبانهای گوناگون ایرانی، و حتا ترکی آذربایجانی را گویشی از گویشهای زبان فارسی میدانند و بی آنکه نگاهی به تاریخ این سرزمین بیفکنند، ایران را کشوری تک-نژادی میدانند به چیزی بنام گوناگونی فرهنگی باور ندارند. شاید بد نباشد که این هممیهنان، بویژه بخشی از آنان که هرگونه جنبش حق طلبی را بنام تجزیه طلبی محکوم و تهدید به سرکوب میکنند، اندکی نیز به این بیندیشند که چنین دیدگاههائی گذشته از آنکه جائی در آرمان ایرانشهری ندارند، تا چه اندازه به آتش تجزیه طلبی دامن میزنند و حتا کسانی را که هوادار یکپارچگی ایرانند و میخواهند که به هدفهایشان در چار چوب و درون مرزهای همین سرزمین برسند، به سوی جدائی خواهی و استقلال سوق میدهند. گناه را همیشه نمیتوان به گردن دیگران انداخت، اگر چه اینکار همیشه ساده ترین راه حل است.

سیاست یکسان سازی فرهنگی که در دوران رضا شاه اجرا شد، نه یک پدیده ایرانی، بلکه بیماری ای بود که در آن برحه از تاریخ مانند خوره به جان فرهنگهای منطقه ما افتاده بود. آتاتورک در پیروی از همین سیاست بود که نام این کشور چند نژادی را از عثمانی به ترکیه، یعنی کشور ترکها تغییر داد و به یکباره هویت کردها، عربها و ارمنیها و دیگر ساکنین غیر ترک را، یعنی هویت نزدیک به یک سوم مردم این کشور را نفی کرد. کردها، ترکهای کوهستانی خوانده شدند، ارمنی ها پیشتر از آن و پس از نسل کشی گسترده هویت خود را پنهان کردند و نامهای خود را تغییر دادند (بالادور، نخست وزیر سابق فرانسه از آن دسته بود)، عربها نیز هیچگاه امکان نیافتند که به عنوان یک اقلیت قومی عرض اندام کنند. سخن گفتن به زبان کردی تا سال 1990 ممنوع بود و هنوز هم با وجود آزادی آن میتواند دردسرآفرین باشد. (لیلا زالا نماینده کرد پارلمان ترکیه تنها به دلیل بزبان آوردن یک جمله به زبان کردی به هنگام ادای سوگند به زندان افکنده شد).
اگر چه مشت آهنین سرکوب برای پیشبرد این سیاست در ترکیه وحشیانه تر فرود می آمد و دوام بیشتری داشت، آثار منفی این جنبش، که برخی از روشنفکران آذربایجانی مانند احمد کسروی نیز از نظریه پردازان آن بودند، بر پیکر فرهنگ ایرانزمین نیز زخمهای عمیقی بر جای گذاشت. محروم کردن بخشی از مردم یک کشور از حق استفاده از زبان مادری چیزی نیست جز کور کردن استعدادهای آن سرزمین (در این باره در بخش "سخنی با فارسها" با تکیه بر دیده ها و تجربه های شخصی خود باز هم خواهم نوشت). سانسور شدید حاکم بر همه رسانه ها اجازه این را بویژه به فارسها نمیداد، که از ستمی آگاه شوند، که به نام آنان بر مردم آذربایجان و دیگر خلقهای غیر فارس رواداشته میشد. با این وجود هر کجا که روشنفکران فارس از این ستم آگاه شدند، در اعتراض به آن درنگ نکردند (نگاه کنید به "در خدمت و خیانت روشنفکران"-جلال آل احمد). کسانی که در راه رسیدن به حقوق برابر همه خلقها در ایران مبارزه میکنند، اگر نژادپرستان و ستیزه جویان را از میان خود برانند و بنیاد مبارزه خود را بر آزادی، مردمسالاری و حقوق بشر بنا نهند، خواهند دید که متحدی بهتر از فارسهائی که خود نیز به این ارزشها پایبندند، در کنار خود نخواهند یافت.

«همه هراس من از مردن در سرزمینی است که در آن مزد گور کن از جان آدمی افزونتر باشد....» شاملو این شعر را هنگامی سرود که هنوز زمزمه جدائی خواهی و پاره پاره شدن ایران بگوش نمیرسید. هراس من امروز همه از آن است که بیخردی خشکسران و ناآگاهی کاربران آنان در هر دو جبهه چنان رودهائی از خون در سرزمینمان جاری کند که به حال مردم بوسنی، کوزوو، کروواسی و یوگسلاوی غبطه بخوریم و برای خود به عنوان یک ایرانی دو زبانه، که از پدری آذربایجانی و مادری فارس زاده شده است این رسالت را قائلم که مانند پلی که دو ساحل یک رودخانه را به هم میپیوندد، این دو فرهنگ را بار دیگر مانند گذشته های نه چندان دور این سرزمین به هم بپیوندم و بخشی هرچند کوچک از جنبشی باشم که بر پرچم خود نوشته است:

ما برای وصل کردن آمدیم / نی برای فصل کردن آمدیم

اگر همه ما ایرانیان از هر دین و نژاد و زبانی برای ساختن ایرانی آزاد دست در دست هم بگذاریم، که در آن ارزش هر انسانی به اندیشه ها و کارهای او و نه به وابستگیهای نژادی، دینی و زبانیش باشد، ایرانی که در آن هیچ تبعیضی به هیچ فردی رواداشته نشود، وکسی را نیاز آن نباشد که خود را در چارچوبهای تنگ قومی تعریف کند، ایرانی که به هویت و ماهیت دیرین خود بازگردد و نماد و نشانه بردباری فرهنگی و همزیستی آشتی جویانه نژادهای گوناگون باشد، ایرانی که مردم آن در هر انسانی در نگاه نخست تنها یک انسان ببینند و نه یک فارس، ترک، عرب و یا کرد، و اگر بتوانیم فرهنگ گفتگو، شکیبائی فرهنگی و بردباری سیاسی را به فرهنگ غالب این سرزمین بدل کنیم، آنگاه رسیدن به حقوق برابر برای همه خلقهای این سرزمین آسانتر از هر کار دیگری خواهد بود:

چون که سد آمد، نود هم پیش ماست ...

پیوند شوم دین فروشان و نژادپرستان: برهمزدن مراسم بزرگداشت صفرخان توسط عده ای به ظاهر آذربایجانی برای نخستین بار پرده از پیوند شوم فاشیسم دینی و نژادپرستی کور برداشت. سران حکومت جمهوری اسلامی بارها و بارها نشان داده اند که با هر گونه هویتی، بجز هویت مذهبی سر دشمنی دارند. از سوئی صدا و سیمای لاریجانی با اجرای برنامه هائی - به ظاهر برای سرگرمی شنوندگان و بینندگان - به بدترین شکلی زبان و هویت خلقها ی دیگر، بویژه آذربایجانیها را به سخره میگیرد و وزارت ارشاد با گشاده دستی به حمید ماهی صفت اجازه اجرای برنامه میدهد، تا ناسزاهائی رکیک را در حق همه هم میهنان غیر تهرانی
روا دارد، از سوئی دیگر انصار حزب الله با ایجاد درگیری در مراسم گوناگون و بی ارتباط به یکدیگر، زیر نام "هویت طلبان آذربایجان" هدفها و انگیزه های این جنبش را زیر سؤال میبرد و برای اینکه فارسها نیز از تخطئه فرهنگی و تاریخی بی بهره نمانند، سایت "بازتاب" – متعلق به محسن رضائی- به مصاحبه با ناصر پور پیرار میپردازد که می گوید: (برای نخستين بار مردم ايران، اين قوم بي‌نشان و ناشناخته و خون‌ريز را "پارسه" خواندند، لقبي كه در ايران كهن و ايران كنوني و در فرهنگ ماد و عيلام "گدا، ول‌گرد و مهاجم" معنا شده است). البته پورپیرار به خوبی دریافته است که چگونه با حمله به یهودیان، دل فاشیستهای دینی را بدست آورد تا راه را بر چاپ کتابهایش نبندند و مینویسد: (قوم يهود از سده‌هاي پيش از اسلام تا سده‌هايي پس از اسلام، توطئه‌گرانه، اقدام به تاريخ‌سازي و تاريخ‌نگاري براي ايران نموده و لذا، تاريخ ايران - به ويژه دوران باستان آن - تماماً مبتني بر تحريفات و جعليات و فريبكاري‌هاي يهوديان است!!!).(در این باره در بخش سخنی با آذربایجانیها باز هم خواهم نوشت) اگرچه این شیوه گل آلود کردن آب و لجن مال کردن یک فرهنگ بدست فرهنگ دیگر شیوه ای پوسیده و کودکانه است، باید گفت که همکاریهای بی دریغ ماهی صفتها و پورپیرارها، فاشیستهای دینی را به پیروزی در این کار امیدوار می سازد.

جمهوری اسلامی در سال 1360 و در اوج سرکوبهای خونین و کشتارهای ددمنشانه بر آن بود که 22 بهمن را بجای نوروز مبنای تقویم جدید اسلامی قرار دهد و آنگونه که برخی از سران آن با اشاره به نوروز و چهارشنبه سوری می گفتند "بساط این مجوس بازیها را برای همیشه برچیند". این رژیم در ایرانی ستیزی تا به آنجا پیشرفت که اگر مقاومت گسترده مردمی نمی بود، صادق خلخالی تخت جمشید را با خاک یکسان کرده بود. برای سران این حکومت تنها یک هویت مشروع وجود دارد و آنهم "هویت شیعی با برداشت فاشیستی" آن است، هر گونه هویت دیگری را بزعم اینان باید سرکوب و نابود کرد.

آیا پرسش انگیز نیست که در کشوری که به گمان آیت الله های رنگ و وارنگش "خنده مکروه و گریه مستحب قرین واجب" است، کسانی مانند ماهی صفت براحتی مجوز اجرای برنامه بگیرند و به بهانه خنداندن مردم به هرآنچه که برای غیر تهرانی ها گرامی است ناسزا بگویند؟ راستی چگونه است که در کشوری که دست دادن برنده جایزه صلح نوبل با یک مرد نامحرم امت غیور حزب الله و آیات عظام را به صحنه میکشاند که روزها و هفته ها همگان را به دفاع از بیضه اسلام بخوانند، ماهی صفت اجازه می یابد بر سر صحنه و در کنار اهانت به خلقهای ایران سخنانی را بر زبان آورد که گاه درونمایه ای پورنوگرافیک به خود می گیرند؟
از سوی دیگر چگونه است که گرگهای خاکستری زیر چشمان بی تفاوت نیروی انتظامی به هر تجمعی که می خواهند حمله میبرند و هر که را که نمی پسندند میزنند و با امکانات گسترده ای از ددمنشیهای خود فیلم می گیرند و در پایان نیز با بر سر گرفتن نشان گرگ، صحنه را مانند سربازان مغول ترک می کنند در حالی که هر گونه گردهمآیی گروههای آزادیخواه و مبارز حتا با داشتن مجوز به شدیدترین شکلی سرکوب می شود؟
جمهوری اسلامی پس از درماندن از سرکوب جنبشهای آزادی خواهی مردم ایران اکنون به ترفندی نو روی آورده است و میخواهد با دامن زدن به گرایشهای جدائی خواهانه و بزرگنمائی خطر فروپاشی ایران، از سوئی جنبشهای حق جویانه خلقهای ایران برای دست بافتن به حقوق برابر را به بهانه تجزیه طلبی سرکوب کند، و از سوی دیگر خود را تنها ضامن تمامیت ارضی ایران نشان دهد و این اندیشه را به همگان بباوراند که با سقوط جمهوری اسلامی، ایران نیز فروخواهد پاشید. گرگهای خاکستری تا کنون با شعار "یا حیدر، یا زهرا، یاشاسین آذربایجان" گردهمائی ها را به آشوب کشیده اند. آیا شنیدن شعار ویژه انصار حزب الله (یا حیدر، یا زهرا) تردیدی در این نکته باقی میگذارد که این بلواگران به گفته رئیس دانا سر در آبشخور "وزارت کیهان" دارند؟

سخنی با فارسها:

"آن از خری خود گفته است که تبریزیان را، خر گفته است! آنجا کسانی بوده اند که، من، کمترین ایشانم ... (شمس تبریزی)".
در راستای مبارزه برای رسیدن به مردمسالاری فرهنگی بار گرانی بر دوش هم میهنان فارس زبان سنگینی می کند. نخست آنکه بنام ما فارسها تا به امروز ستمهای فراوانی بر دیگر مردمان این سرزمین رفته است و دیگر آنکه ما نیز خود آن چنان که باید و شاید تلاشی برای دوری جستن از این گرایشهای نژادپرستانه، که نام ما فارسها را بهانه می سازند، نکرده ایم. اگر چه من اینرا بی خردی میدانم که هر فارسی تنها بدلیل وابستگی زبانی و فرهنگی اش برای تلاشگران خلقهای دیگر یک شووینیست بالقوه به شمار آید، ولی آیا میتوان چنین دیدگاهی را بر کسی خرده گرفت، هنگامی که ما اجازه میدهیم بناممان فرهنگ و زبان و هویت او به باد ناسزا گرفته شود؟

ریشه اصلی دل آزردگی خلقهای دیگر از فارسها و حتا گرایشهای جدائی خواهانه آنها را باید در درجه اول در سرکوب حس ملی آنان در دوران پهلویها، بویژه پهلوی اول جست. رضا شاه میخواست با تقلید کورکورانه از اروپا، از ملتی که چندین هزار سال است که چند نژادی و چند زبانی و چند فرهنگی است، ملتی با زبان، فرهنگ و رفتارهای یکسان بسازد، و ای کاش او در این راه نه از ترکیه و آتاتورک، که از سوئیس، بلژیک و ایتالیا تقلید میکرد: کتابهای آذربایجانی در تبریز و ارومیه و اردبیل به شعله های آتش سپرده شدند، روشنفکران آذربایجانی مجبور شدند به یک زبان بیندیشند و به زبانی دیگر سخن بگویند و بنویسند، دانش آموزان در دبستانها و دبیرستانها یکسره در هراس از آن بسر می بردند که مبادا سخنی بزبان مادریشان بگویند و مجبور به دادن جریمه شوند. در کنار آن بخش اجتماعی جنبش یکسان سازی نیز آغاز به کار کرد: اگر چه ساختن و پرداختن لطیفه های قومی گذشته ای به درازای خود تاریخ دارد (و هدف آن نیز همانگونه که از نامش پیداست اشاره لطیف به ویژگیهای گروهی از مردم است، برای شادی و سرگرمی همه، از جمله همان مردم)، ساختن و بازگوئی این لطیفه ها رفته رفته به سوی خوارشماری همه غیر تهرانی ها (از فارس و غیر فارس) میل میکرد، بدلیل بالاتر بودن سطح عمومی فرهنگ در گیلان و آزادانه تر بودن روابط میان زن ومرد، مردان رشتی بی غیرت و زنانشان سبکسر خوانده شدند، اصفهانی ها بدلیل استعدادهای ذاتی شان در اقتصاد و بازار به ناخن خشکی شهره گشتند، آذربایجانیها بدلیل پایداری انعطاف ناپذیریشان در اصول و کوتاه نیامدنشان از ارزشها خر خوانده شدند و یزدیها بدلیل روحیه آشتی جویشان ترسو نام گرفتند و کار به جائی رسید که شاعر نام آور آذربایجان، محمد حسین شهریار که شعرهای پارسی اش در میان پارسی زبانان نیز هماورد میجویند خطاب به تهرانیانی که قادر به شناختن مرزهای شوخی و توهین نمی بودند سرود:

به رشتی کله ماهی خور، به یزدی کله خر گفتی
جوانمردان آذربایجان را ترک خر خواندی
الا تهرانیا! انصاف می کن خر توئی یا من؟

آیا برای ما فارسها قابل تصور است که درسهایمان را در دبستان و دبیرستان به زبانی جز فارسی بیاموزیم؟ این مشکلی است که بیش از نیمی از کودکان این سرزمین با آن دست و پنجه نرم میکنند! برای خود من رنج بزرگی است که نمی توانم زبان پدری ام را مانند زبان مادری ام بخوانم و بنویسم، اگر چه میتوانم به این زبان براحتی سخن بگویم، و کسانی را که مرا، ما را از این توانائی محروم کردند شایسته نفرین می دانم. سال اول ابتدائی من تنها دانش آموزی در کلاسمان بودم که زبان پارسی را بدون اشتباه حرف می زد و خود از نزدیک شاهد بودم که چگونه برخی از همشاگردی هایم بویژه آنها که از روستاهای دور و نزدیک می آمدند باید زبان فارسی و خواندن و نوشتن را همزمان می آموختند. آیا میتوان از چنین دانش آموزانی انتظار معجزه داشت؟ آیا مردم غیر فارس سزاوار چنین ستمی بودند؟ آیا هیچ انسانی سزاوار چنین ستمی هست؟ مگر آذربایجانیها کیستند؟

آذر بایجان نام خود را مدیون آذرباد (آثوروات) سردار هخامنشی و حکمران ماد شمالی است که با مقاومت دلیرانه و سیاست هوشمندانه اش این سرزمین را از گزند و دسترس اسکندر مقدونی بدور داشت و از آن پس ایرانیان این خطه را به پاس و یاد او "آثورواتگانه" یا سرزمین آذرباد خواندند، که به مرور زمان به آثوروادگان و آذربادگان تغییر نام داد و آذربایجان عربی شده آنست. مردم ساکن این خطه تا قرنها پس از آغاز مهاجرت اقوام ترکمن و غز در سده های پنجم و ششم هجری به زبان یا گویش "پهلوی-آذری" سخن میگفتند که شباهت بسیاری به زبان کردی داشت. برخی از پژوهشگران زرتشت پیامبر را نیز از مردم آذربایجان میدانند که در چی چست (ارومیه)بدنیا آمده است. پس از کوچ گسترده ترکمانان در دوره سلجوقیان و آمیختگی آنان با ساکنین آریائی این سرزمین، ملتی نو پا به عرصه گیتی گذاشت که از سوئی بسیاری از آئینهای آریائی مانند نوروز، یلدا و چهارشنبه سوری وهمچنین حماسه ها و اسطوره های ایرانی (1) را بر گرفته بود از سوئی دیگر به ترکی سخن میگفت، و اگر تلاشگران و پیشوایان آن نمی بودند، هویت ایرانی نیز شاید که دستخوش نابودی میگشت. تیره های دیگری از ترکان نیز به آسیای کوچک راه یافتند و از آمیختگی آنان با ساکنین بیزانسی آنجا ملتی دیگر با هویتی دیگر پدید آمد.
میان این دو تیره/ملت از همان آغاز کار، دشمنی و رقابتی فشرده آغاز شد: در شرق آسیای کوچک تلاش فرمانروایان تیره های ترک بر آن بود که جای در پای شاهان ساسانی بگذارند و با محور قرار دادن هویت ایرانی و زبان پارسی ملتهای پراکنده ایران را زیر پرچم دولتی مقتدر گرد آورند، در غرب آسیای کوچک ولی تلاش فرمانروایان بر این بود که خلافت عباسیان را دوباره زنده کنند و بر سراسر جهان اسلام حکم برانند. بیهوده نبود که فرمانروایان ترکزبان آذربایجان خود را شاه و فرمانروایان عثمانی خود را سلطان مینامیدند،آنان نامها و لقبهای عربی و اسلامی داشتند و اینان نامهای ایرانی. غیاث الدین کیخسرو پسر علاءالدین کیقباد از پادشاهان سلجوقی آسیای کوچک که بسال 634 هجری بر تخت نشست، نشان شیر و خورشید را پدید آورد که هنوز هم نشان ملی ایران است.
چندین خاندان ترکزبان تلاش در یکپارچگی ایران و زنده کردن گذشته درخشان آن داشتند، نخست قره قویونلوها (بویژه جهانشاه)، آنگاه آق قویونلوها (بویژه اوزون حسن) و سپس صفویان. اوزون حسن در دشمنی با باب عالی (ترک و مسلمان) تا به آنجا پیشرفت که در جنگ با سلطان محمد فاتح از رم و جمهوری ونیز (اروپائی و مسیحی) تقاضای یاری و بویژه توپ نمود.
رؤیای این فرمانروایان با به تخت نشستن شاه اسماعیل صفوی به واقعیت بدل شد: اسماعیل که ایران را از شرق و غرب در محاصره ترکان سنی مذهب میدید (عثمانیها و ازبکها) به ترویج زبان فارسی و مذهب شیعه پرداخت. دشمنی ها میان ترکان ایران (که دیگر باید آنان را به خاطر هویت جدیدشان آذربایجانی بخوانیم) و عثمانی ها روز بروز گسترده تر شد. عثمانیها نوکران دربار را برای تحقیر ایرانیان "پادشا" (پاشا) میخواندند و ایرانیان کلفتهای دربار را سلطان! (نامهای فاطمه سلطان و سکینه سلطان یادگار همین دوره اند). کار ولی به همبنجا پایان نیافت، شاه اسماعیل بسال 924 هجری نامه ای به کارل پنجم امپراتور آلمان نوشت و از او خواست که:"شما از آن طرف و من از این طرف هجوم بیاوریم به طرف دشمن مشترک خودمان و در ماه آوریل ما به ترکهای عثمانی حمله بیاوریم ...." دشمنیها و ستیزه جوئیهای ترکان عثمانی با خاندانهای آذربایجانی ایران تا فروپاشی این امپراتوری ادامه یافت و آخرین اقدام آنان بر علیه حاکمیت ملی ما ، اشغال بخشهائی از ایران در سالهای جنگ جهانی اول و دوران حکومت قجر بود.

برشماردن همه خدمات آذربایجانیان به ایران نه کتابی، که کتابخانه ای را به خود اختصاص خواهد داد. کوتاه سخن آنکه ما ایرانیان، از هر نژاد و دین و زبانی، هویت امروزین خود را مدیون خاندانهای آذربایجانی هستیم که گسست تاریخی نهسد ساله ای را که از حمله عربان تا برآمدن صفویان بوجود آمده بود از میان برداشتند به یاری کارگزاران پارسی زبانشان هویت ملی ایرانیان را دوباره زنده کردند.

بر همه پارسی زبانان است که از سیاستهای پهلوی ها و هر سیاست نژادپرستانه دیگری که بنام آنان بر دیگر مردمان این سرزمین روا رفته، از سوی هر کس که باشد دوری بجویند و سر به آرمان ایرانشهری بسپارند که بنیان گذار آن کورش بزرگ، حقوق همه ساکنان این سرزمین را در دین و فرهنگ و زبان به رسمیت شناخت و برای نخستین بار در تاریخ جهان سخن از حقوق بشر راند؛

حقوق خلقها نیز مانند حقوق زنان، حقوق بشر است.

سخنی با آذربایجانیها:

روی سخنم در این بخش با تلاشگران آزادیخواه و مداراجوی جنبش هویت طلبی آذربایجان است، که به گمان من شایسته و سزاوار پشتیبانی همه جانبه همه هواداران جنبش آزادیخواهی ایرانند و بر همگان است که آنان را در رسیدن به خواسته های بر حق و انسانیشان - که چیزی نیست بجز مردمسالاری فراگیر سیاسی، فرهنگی و اقتصادی - یاری کنند. از یاد ولی نباید برد که این جنبش نیز مانند همه جنبشهای اجتماعی که هنوز در نیمه راه تکوینند، از بیماریهای جانفرسا و مرگ آوری رنج میبرد، که بزرگترین و مرگ آفرینترین آنها درغلتیدن از یک نوع نژاد پرستی (شوینیسم فارس) به نوع دیگری از آن است (پان ترکیسم). همه جنبشهای مردمی بنا بر طبیعتشان مانند رود خروشانی که ار کوهساران سرازیر میشود، با خود نه تنها آب زندگانی بخش که انبوهی گل و لای و خس و خاشاک نیز به همراه می آورند: پان تورکیستها و کسانی که فرهنگ دیگر خلقهای غیر ترک را خوار میشمارند، گل و لای و خس و خاشاک این جنبشند. سخن تنها بر سر اینست که همه ما از فارس و آذربایجانی و کرد و عرب و بلوچ، نژادپرستان را از خود برانیم و صفهای مبارزه خود را از وجود آنان پاک کنیم.

بررسی تاریخ مردمان دیگر کشورها در نگاه نخست باید به ما بیاموزد، از بیراهه هائی بپرهیزیم، که آنان را از هدفهای نخستینشان دور کرده است. غم انگیزترین نمونه چنین کژراهه هائی سرنوشت ملت یهود و تشکیل دولت اسرائیل است. یکسد و شش سال پیش یهودیان به جان آمده از ستمی که سدها سال در همه جهان بر آنان رفته بود در بازل سوئیس گرد آمدند و جنبش صهیونیسم را بنیادگذاشتند. پنجاه و یکسال پس از آن دولت اسرائیل بدنبال کشتار های گسترده فلسطینیها بدست نژاد پرستان یهودی گردآمده در سازمان "هاگانا" و با پشتیبانی بریتانیا تشکیل شد. از آنروز تا کنون صهیونیستهای افراطی هیچ جنایتی را از زنان وکودکان و مردان بیگناه فلسطینی دریغ نداشته اند و امروز کار به جائی رسیده است که مردم اسرائیل کسانی مانند شارون، قصاب صبرا و شتیلا را در چارچوب قوائد دموکراتیک به رهبری خود برمیگزینند. نژاد پرستان اسرائیلی هر گونه انتقادی از سیاست نسل کشی دولت اسرائیل را با برچسب "یهودستیزی" (آنتی سمیتیسم) رد میکنند و پاسخ میدهند: "ما یهودیان سدها سال از ستم و کشتار و تحقیر نژاد و زبان و فرهنگمان رنج برده ایم و شش میلیون تن از ما در کوره های آدمسوزی نازیها خاکستر شدند". آیا هیچ انسان خردمند و آزاده ای میتواند بپذیرد که جنایتهای اعمال شده در حق یهودیان توجیه گر جنایتهای صهیونیستهای افراطی در حق مردم فلسطین باشد؟ شاید بزرگترین آفت جنبش صهیونیسم (که در آغاز، جنبش هویت طلبی ملت یهود می بود) آن بود که تلاشگران آن نژادپرستان و خشکسران دین فروش را از میان خود نراندند و با آنان مرزبندی نکردند. امروز نیز در ایران ما کسانی یافت می شوند که می گویند : "هرکه را با حسن نیت ما را یاری دهد پذیرا هستیم از هر مسلک و عقیده ای، چه پان ترک باشد ، چه توده ای سابق و خواه تمامیت خواه باشد ، خواه استقلال طلب و خواه خواهان حکومت فدرال (یاشار تبریزلی)" آیا بنا بر این است که آینده آذربایجان بر نژادپرستی و سرکوبگری (پان تورکیسم و تمامیت خواهی) بنا شود؟

"صفر خان بیزیم دی" (صفرخان مال ماست) این نوشته ای بود که بر یک پلاکارد در مراسم بزرگداشت صفر قهرمانی (جمعه 17 آبان/امامزاده طاهر) نقش بسته بود. گرگهای خاکستری (یا کسانی که خود را اینگونه مینامیدند) در اینروز همه تلاش خود را بکار بردند که مراسم بزرگداشت صفر قهرمانی را به مراسمی با رنگ و بوی پان تورکیستی تبدیل کنند. یکی از دست اندر کاران "کمیته آذربایجان" بارها با صدای بلند فریاد میزد: ما ترکها صفر خان را داریم، شما فارسها چه کسی را دارید که به او افتخار کنید؟ یکی از همبندان صفر خان در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود در پاسخ به این سخنان میگفت: نلسون ماندلا را همه آفریقائی ها از خود میدانند، در ایران ولی مشتی انحصارطلب اجازه بزرگداشت یک قهرمان ملی را به هیچ کس جز همپالگی های خود نمیدهند. نشان "گرگ خاکستری" (بوز گورت، نشان پان ترکیستهای ترکیه، جنبشی که در نژادپرستی تنها با نازیسم هیتلری قابل مقایسه است) به گستردگی در این مراسم به چشم میخورد و بلواگران بارها سخنرانی رئیس دانا را به بهانه اینکه باید پیام زندانیان در بند را به ترکی بخواند قطع کردند و در ادامه دختر صفرخان، مهین خانم را نیز از دشنام و ناسزا بی بهره نگذاشتند.
رفتار بلواگران چنان شرم آور بود که خانواده صفر خان برغم تصمیم خود بر خویشتنداری مجبور به شکستن سکوت و دادن اطلاعیه شد: «با اظهار انزجار از اقدامات كميته جعلي گروه «گرگ‌هاي خاكستري» كه با طرح شعارهاي انحرافي و آوردن پرچم و تصاوير نامربوط و ناپسند تجزيه‌طلبان و دخالت در اجراي مراسم به قصد برهم زدن و درگيري فيزيكي توسط عناصر معلوم‌الحال مانع اجراي برنامه پيش‌بيني شده گرديدند، به اطلاع مي‌رسانيم: خانواده‌ها و كميته برگزاري هيچ گونه آشنايي، همراهي و هماهنگي با اين وحدت‌شكنان كه مأمور ممانعت از تبلور همدلي‌هاي ما بوده و هستند نداشته‌ايم و نداريم. ما مسؤوليت به تعطيل كشيده شدن و عدم برگزاري مراسم و توهين به مردم شريف و آزاده ايران، به ويژه هم‌ميهنان آذربايجاني، خانواده‌ صفرخان و چهره‌هاي برجسته علمي، فرهنگي، سياسي و اجتماعي كشورمان را متوجه آن كميته جعلي و مشكوك (موسوم به كميته برگزاري آذربايجاني) مي‌دانيم. ما اينجا اعلام مي‌كنيم اينگونه اقدامات براي بر هم ريختن تظاهرات فقط آب به آسياب امپرياليسم، ستمگران و خودكامگي‌ها مي‌ريزد و بنابراين با برنامه و حساب شده بوده است.»

ما آذربایجانیها(2) به حق، به تحریف تاریخ خود بدست هواداران جنبش یکسان سازی فرهنگی اعتراض می کنیم. ولی آیا تا کنون زحمت مرزبندی با کسانی را نیز به خود داده ایم که تاریخ فارسها و دیگر خلقهای این سرزمین را تحریف مکنند؟ آیا تا بحال پورپیرار را از تحریف تاریخ ایران و ادعاهای نژاد پرستانه اش به پرهیز خوانده ایم، آنجا که فارسها را "گدا، ولگرد و مهاجم" میخواند، یا مینویسد که "تاريخ ايران به ويژه دوران باستان آن تماماً مبتني بر تحريفات و جعليات و فريبكاري‌هاي يهوديان است" و وجود و اصالت «زرتشت» و «اوستا» را انكار مي‌كند و دين زرتشت و متون آن را حاصل جعل و فريب يهودياني (3) در نقاب شعوبيه و در سده‌ي چهارم هجري، و به جهت مقابله با اسلام قلم‌داد مي‌كند و مي‌گويد كه پيش از اين تاريخ، در هيچ مرجعي، نامي از زرتشت نرفته است؟ آیا آلمانیها به ما نخواهند خندید، اگر ادعا کنیم که نیچه بزرگ فریب شعوبیه و یهودیان را خورده است و باید از نگاشتن کتاب "چنین گفت زرتشت" توبه کند؟ نگاهی به نوشته های نژادپرستانه ای بیندازیم که نام ما آذربایجانیها را دستمایه قرار میدهند:

فارسی نیمزبانی با دستورزبان درهم و از زیرشاخه های زبان عربی است.
بر علم تاريخ عيان است که قطعا در تاريخ کشوری بنام ايران، يک جغرافيای سياسی بنام ايران هرگز نبوده است.
ارتش جنایتکار فارس سدهزار ترک آذربایجانی را کشتار کرد. (البته یاشار تبریزلی منصف تر است و میگوید 25000).
بابک یک انقلابی ترک بود که بدست افشین، یک سردار فارس کشته شد.
زرتشت یک ترک بود که فارسها با تحریف تاریخ و فارسی کردن نامش آنرا از آن خود کردند.
جايزه نوبل را يک ترک همدانی دريافت کرد.
فارسها در طول تاریخشان چیزی جز خونریزی و غارت و چپاول برای مردم این منطقه به ارمغان نیاورده اند و کورش کبیرشان خونخوارترین پادشاه تاریخ بشر بوده است (اینرا البته صادق الحسینی، معاون مرکز گفتگوی تمدنها که عراقی است نیز در مصاحبه با یک روزنامه عربی گفته است. شاهد دیگری بر پیوند دین فروشان و نژادپرستان!)
كورش سركرده‌ي قومي "اسلاو" و خون‌ريز و راهزن بود كه در دشت‌هاي جنوب روسيه مي‌زيست و يهوديان وي را براي رهايي از اسارت در بابل و تاراج و نابودي تمدن‌هاي شرق ميانه، اجير كرده بودند.
در پی حمله افراد پليس که فارس بودند هشت نفر ترک قشقايی کشته شدند.
و اينك مردي از تبار كاوه آهنگر خيزابه اي بر روي نوچه هاي ضحاكان آريائي فرود مي آورد. (منظور دکتر صدیق از کاوه، ناصر پورپیرار است!)
...

آیا بزبان آوردن چنین سخنانی در شأن فرهنگ ما آذربایجانیهاست؟ آیا باز هم میتوان از فارسها انتظار همدلی با جنبش هویت طلبی داشت؟ من همانگونه که برای فارسها نوشته ام: ما نیز خود آن چنان که باید و شاید تلاشی برای دوری جستن از این گرایشهای نژادپرستانه، که نام ما فارسها را بهانه می سازند، نکرده ایم، باید برای آذربایجانیها هم بنویسم که اگر گرایشهای هویت طلبی ما برخاسته از ایمان ما به برابری همه انسانها، از هر نژاد و زبان و دینی، و اعتقاد ما به آزادی و برابری سرچشمه میگیرد، سزاوار نیست که در برابر سخنان نژادپرستانه همزبانانمان خاموش بنشینیم و انان را از میان خود نرانیم. آیا فارسها سزاوار چنین برخوردی هستند؟ آیا هیچ انسانی سزاوار چنین برخوردی هست؟ مگر فارسها کیستند؟

پارسها از تیره های سه گانه آریائی بودند که پس از مادها و پیش از پارتها به فلات ایران آمدند. همانگونه که هویت آذربایجانی از آمیختگی فرهنگی ترکان مهاجر با بومیان آریائی پدید آمد، تمدن ایرانی نیز برآیند آمیختگی فرهنگی آریائیان مهاجر با بومیانی مانند ایلامیان بود. نقش خاندانهای پارسی که در دوران مادها فرمانروایان محلی بودند با به قدرت رسیدن کورش بزرگ بسال 557 در تحولات ایران برجسته تر شد. بگذارید از پرداختن به جزئیات تاریخی درگذریم و به آن آرمانی بپردازیم که در میان پژوهشگران و ایران شناسان به "آرمان ایرانشهری" مشهور گشته است. بدون شک باید کورش را بنیانگزار این آرمان خواند که در گسترش سرزمینهای زیر فرمانروائی اش هیچگاه پای از راه مدارا و شکیبائی بیرون نگذاشت و هم اوست که یهودیان را از زندان بابل رهائی بخشید و پادشاهان کشورهای شکست خورده را دلجوئی کرد و همچنان بر تخت گماشت و یا بنا بر آداب و رسوم و مذهب همان مردم تاجگزاری کرد و هیچ تبعیضی در حق چهل و هشت ملت زیر فرمانروائی اش روا نداشت و عاقبت نیز برای نخستین بار در تاریخ، سخن از حقوق بشر راند.در مدارای فرهنگی هخامنشیان همین نمونه بس که ایلام نخستین سرزمینی بود که بدست کورش گشوده شد و مردم آن (خوزیها) تا پایان پادشاهی ساسانیان (هزار و دویست سال) هنوز با هویت مستقل در خوزستان زندگی می کردند. پس از حمله عربها ولی تنها دویست سال طول کشید که این مردمان برای همیشه نابود شدند.
کورش را حتی یونانیان، که ایرانیان را بربر می خواندند نیز ستوده اند (کوروپدیا/گزنفون). او با پی ریزی شیوه ای نوین در کشورداری بر مبنای پلورالیسم فرهنگی و اداره کارها بدست کارگزاران محلی، که تا به آنروز ناشناخته بود، بزرگترین پادشاهی تاریخ بشر را پایه گذاری کرد. حتی اسکندر مقدونی نیز به ایران نه درپی برانداختن پادشاهی هخامنشیان، که برای قرارگرفتن در رأس آن حمله کرد. از همین رو بود که او سردار خود "بسوس" را که خون شهریار هخامنشی را بر زمین ریخته بود، کشت و سپس با جعل افسانه ای نسب خود را به داریوش رساند (افسانه ازدواج رکسانا با فیلیپوس)، شاهزاده خانمی ایرانی را به همسری گرفت، آرامگاه کورش را مرمت کرد و آنگاه خود را فرمانروای قلمرو هخامنشی و حکمران آسیا نامید و تا دم مرگ از هخامنشیان و بویژه کورش تقلید می کرد. ایدئولوژی سیاسی هخامنشیان تا به قدرت رسیدن خاندان پهلوی، تعیین کننده شیوه فرمانروایان ایران بوده است و تنها پهلویها بودند که با به هم بافتن موهومات هذیان گونه ای در باره نژاد آریا بمانند آن دیوانه تمثیلی سنگی را به چاه افکندند که اکنون سد ها فرزانه در بیرون آوردنش درمانده اند و اگر نیک بنگریم، هویت ایرانی و آرمان ایرانشهری از چنین دوستان نادانی بیشتر آسیب دیده تا از دشمنان دانا.
عباسیان اداره سرزمینهای گسترده اسلامی را بدست خاندانهای پارسی مانند برمکیان سپردند. با کوچ گسترده تیره های ترک و تشکیل خاندانهای پادشاهی جدید، سنت پلورالیسم فرهنگی که کورش پایه گذار آن بود نه تنها ازمیان نرفت، که گسترش نیز یافت. کمتر پادشاه ترکنژادی را میتوان در تاریخ ایران یافت که وزیری پارسی در کنار تخت خود نداشته باشد، نصیر الدین طوسی، نظام الملک، جوینی و حسنک وزیر تنها چند تن از آنانند. همچنین کمتر پادشاه ترکنژادی را میتوان در تاریخ ایران یافت که به گسترش و باروری زبان پارسی همت نگماشته باشد، حتی سلطان محمود نیز که نخست بر فردوسی خشم گرفته بود، بعدتر هدایای فراوانی را برایش گسیل داشت که هیچگاه بدست او نرسید. پادشاهان ترکنژاد از هر تیره ای که بودند، با نگاه به گذشته پرشکوه ایران همیشه خود را "شاه" می خواندند و هیچگاه از عنوانهای ترکی/آلتائی مانند "خان" بهره نمیجستند. آنان بر خود و فرزندانشان نامهایی ایرانی و بویژه شاهنامه ای می نهادند و و هیچ خاندانی در میان آنان یافته نمی شود که دست کم نام یکی از سرانش پارسی/شاهنامه ای نباشد، حتی ایلخانیان، جانشینان چنگیز مغول در ایران نیز از این قاعده مستثنی نبودند و تیمور لنگ نیز نخست زاده خود را شاهرخ نامید.(در بخش سوم نام دوتن از پادشاهان سلجوقی را آوردم، نام پسران شاه اسماعیل القاص، تهماسب، بهرام و سام بود). دیگر آنکه زبان پارسی در همه این دوران نقش نخ گردنبندی را بازی می کرد که دانه های مروارید پراکنده در هشت گوشه این سرزمین را به هم می پیوست. گذشته از آنکه شاهان ترکنژاد برای نگاشتن تاریخ و فرمانهای حکومتی و متنهای علمی مانند سیاستنامه ها و تقویمها و کتابهای ستاره شناسی ... از زبان پارسی بهره میجستند، دربار آنان همیشه پذیرای شاعران و ادیبان پارسی زبان بود. نقش زبان پارسی ولی تنها به ایران محدود نمیشد. در سرتا سر سرزمینهای اسلامی دانستن این زبان بنوعی مایه افتخار بود. سالها پیش هنگام اقامتم در ترکیه،یک دانشجوی تاریخ دانشگاه استانبول(4)، شعری از سلطان محمد فاتح برایم خواند، که تنها این مصرعش بیادم مانده: پرده داری می کند در قصر قیصر عنکبوت ... "اقبال لاهوری" شاعر پاکستانی دفتر شعر کاملی بزبان پارسی دارد که در قصیده ای بنام: ای جوانان عجم، جان من و جان شما انتظارات خود از پارسی زبانان را بیان میکند. "غالب" را پدر شعر اردو خوانده اند. او خود ولی می نویسد: پارسی بین تا ببینی نقشهای رنگ رنگ/بگذر از اردو که بیرنگ منست.
این مثالهای تاریخی را البته برای آن نیاوردم که مدیحه ای برای زبان فارسی بسرایم. هدفم تنها این است که بگویم این گفته که زبان پارسی در دوران پهلوی بود که از یک زبان محلی به زبان سراسری بدل شد، سخنی سست و کودکانه است. دیگر اینکه خواستم نشان دهم که گسترش این زبان در سرتاسر ایران نه بدست شوینیستهای فارس، که از قضا بدست فرمانروایان ترکنژاد انجام یافته است. البته در همین جا گفتن این نکته را نیز لازم میدانم که همه این سخنان به این معنی نیست که مردم غیر فارس از آموزش به زبان مادری خود محروم باشند و کسی به خود این اجازه را بدهد که زبان آنان را خوار بشمارد وتدریس آنرا ممنوع کند. به گمان من زیباترین و کاملترین زبان جهان تا بوده وهست، زبان مادری است ...

کوتاه سخن اینکه راه رسیدن به آزادی فرهنگی و حقوق برابر در این سرزمین پایبندی به راستی، درستی، بردباری و شکیبائی است و بزبان آوردن حقیقت، حتی اگر بزیان ما باشد و پرهیز از دروغ، حتی اگر مارا سودی در آن باشد. جای ما آذربایجانیها همیشه در نوک پیکان جنبشهای آزادیخواهانه ایران بوده است، اینبار ولی با وظیفه ای دشوارتر روبروئیم. بر ماست که پیشتاز اندیشه پاکسازی جنبش سراسری آزادیخواهی مردم ایران از خشکسری دینی و برتریجوئی نژادی باشیم.

اگر ما نیز بخواهیم حقوق خود را با خوارشماری دیگران و تحریف تاریخشان بدست آوریم، دیری نخواهد پائید که چشم خواهیم گشود و خود را در حال شکنجه دگراندیشان و کشتار آزادیخواهان خواهیم یافت، در منش ما ایرانیان هدف هیچگاه وسیله را توجیه نمی کند،

مباد که دروغ رهگشای راستی گردد!
.
پایان سخن:

انبوه نامه هائی سرشار از نفرینها و آفرینها که از همان روز نخست انتشار این نوشتار بدست من رسید، نشانگر آن بود که هواداران آزادی و برابری که راههای آشتیجویانه را برای رساندن مردم ایران به آسایش و سربلندی برگزیده اند، آینده ای دشوار را در پیش روی خود دارند. خواندن برخی آرا و پرسشها به من نشان داد که من تنها یکی از هزاران هزار ایرانی هستم که چنین می اندیشند و خواندن برخی دیگر مرا بر آن داشت که در این بخش پایانی برخی از ناگفته ها را بازبگویم و برخی گفته ها را یکبار دیگر و اینبار بازتربگویم.

نخست آنکه هدف از همه این گفتنها و نوشتنها، آزادی، سربلندی و آسایش همه مردم ایران است. من اگر روزی به این برداشت برسم که رسیدن به این هدفها در گرو تجزیه ایران است، لحظه ای در پشتیبانی از تجزیه طلبان درنگ نخواهم کرد. ولی می دانم (و تاریخ دیگر ملتها نیز ثابت کرده است) که مسالمت آمیزترین راههای تجزیه ایران نیز، ما را در دریایی از جنگ و برادرکشی غوطه ور خواهد کرد؛ کافی است که نگاهی به درگیریهای مرگ آفرین سالهای گذشته بر سر تقسیمات استانی بیندازیم.

دیگر آنکه از سویی مخالفین جنبشهای هویت طلبی در ایران باید بدانند که تنها راه جلوگیری از تجزیه ایران، احترام متقابل همه خلقهای این سرزمین به یکدیگر است و پشتیبانی از مبارزات تک تک ایرانیان برای رسیدن به حقوق برابر، و اینکه هیچ تبعیضی در هیچ زمینه ای به هیچ کدام از گروههای انسانی (نژادی، دینی، زبانی و ...) روا داشته نشود، تا همه ساکنین این سرزمین در آسایش و آرامش و داوطلبانه در چارچوب مرزهای آن بمانند. و از سویی دیگر هواداران جنبشهای هویت طلبی نیز باید بدانند که جدایی از ایران و تجزیه این کشور آنها را نه بسوی آسایش و سربلندی و استقلال، که بسوی جنگ و خونریزی و نابودی استعدادهای انسانی و مادی شان و چه بسا به بلعیده شدنشان از سوی قدرتهای منطقه ای سوق خواهد داد.

در اینجا تلاش خواهم کرد که به برخی از پرسشهای دوستانی که با نوشتن نامه مرا وامدار مهر بی پایانشان کرده اند، پاسخ دهم:

*) من در نوشته ام همه جا از "آذربایجانیها" سخن گفته ام و واژه "ترکها" را جز در موارد خاصی بکار نبرده ام. اینکار به معنی نادیده گرفتن هویت ترکی آذربایجانیها نیست. "ترک" در ادبیات سیاسی- اجتماعی امروز جهان به شهروندان کشور ترکیه گفته می شود. اگر شما از یک ازبک و یا قرقیز بپرسید: "سن تورک می سن؟" (آیا تو ترک هستی؟) خواهد گفت:" یوخ! من اوزبکیم!" و یا "قیرقیزیم!" (نه! من اوزبکم ویا قرقیزم!). ترک یک واژه کلی است که به همه اقوام و ملتهای آلتائی غرب کوههای اورال گفته می شود. اینها ولی هویت قومی خود را نیز دارند مانند قرقیز، چچن، ترکمن، قزاق و ....... ما هم بر همین منوال آذربایجانی هستیم. هر کدام از این ملتها زبان ترکی خاص خود را نیز دارند مانند قرقیزی، چچنی، قزاقی، ترکی استانبولی و ... زبان ما هم در ایران زبان ترکی آذربایجانی است. چرا هنگامی که ما آذربایجانیها هویت مستقل خود را داریم، باید آنرا را در هویت ترکان ترکیه حل کنیم؟ آیا چنین پدیده ای در میان دیگر ملتهای ترکنژاد نیز دیده می شود؟

*) من دانسته به برخی از مسائل و موضوعات بحث برانگیز مانند فرقه دموکرات آذربایجان، کشتارهای مردم ایران بدست اغوزها و موضوعاتی از این دست نپرداخته ام. به گمان من همان اندازه که باید به بحث حقوق بشر، حفوق زنان و حقوق خلقها بر سر هر کوچه و برزنی دامن بزنیم و به فراگیرتر شدن آنها کمک کنیم، باید از طرح بحثهائی تاریخی که جایگاهشان در دانشگاه و به عهده
پژوهشگران است، بپرهیزیم. برای روشنتر شدن سخنم نمونه ای می آورم:
هیچ سایت آذربایجانی را نمی توان یافت که در آن نوشته ای در باره فردوسی نباشد. جان سخن همه این نوشته ها نیز این است که "شاهنامه را شعوبيه بصورت نثر نوشته و برای به نظم در آوردنش فردوسی را بکار ميگيرند. سيستم انديشه فارس مرکزی بدین ترتیب بر اساس ارجحيت نژاد پارس و ديگرانکاری بنيان ميگردد و ناسيوناليزم فارس بر مبنای دشمنی با ملت ترک استوار ميگردد". من اگر چه سروکارم با تاریخ است، تخصصی در باره تاریخ غزنویان ندارم، خود را فردوسی شناس نیز نمیدانم. همین اندازه میدانم که فردوسی شاهنامه را به سلطان محمود غزنوی پیشکش کرد و او نیز در آغاز او را به هدایایی ناچیز نواخت و بار دوم هدایایی گزافتر برای دلجوئی او فرستاد که هرگز به دست فردوسی نرسید. اگر همه آنچه را که در سطرهای پیشین نوشتم بپذیریم، باید اینرا نیز بپذیریم که در این داستان با دو دیوانه سر و کار داریم؛ دیوانه نخست کتابی در دشمنی با ملت "ترک" مینگارد و از سر بی خردی آنرا به یک پادشاه "ترک" پیشکش میکند و از او چشمداشت پاداش نیز دارد، و دیوانه دوم – همان پادشاه "ترک" - که جهانی از هراس تیغش به خود میلرزد سراینده کتاب را برای "ترک" ستیزیش به پاداش گران مینوازد! میبینیم که کشاندن بحثهای دانشگاهی به کوچه و خیابان نه تنها راه به جائی نمیبرد، که راه را بر گفتگوهای سازنده نیز میبندد.من نیز اگر خود اینجا و آنجا به تاریخ پرداخته ام، هدفم تنها نشان دادن این نکته بوده است که تک تک خلقهای ایران زمین در ساختن و پرداختن آن سهیم بوده اند.

*) به گمان من باید هر کسی نخست نزد خود به تبیین رویکردش به مسئله ملی بپردازد. اگر مبنای مبارزه خود در راه رسیدن به حقوق برابر را بر دلائل نژادی، دینی، تاریخی و جمعیتی بنا کنیم، خشت اول دیواری را کج گذاشته ایم که تا به ثریا کج خواهد رفت. مهم نیست که کدام یک از گروههای انسانی ساکن ایران زودتر به این سرزمین آمده اند یا کدامشان از دیدگاه جمعیتی در اکثریتند. حتی اگر برخی از این گروههای انسانی سد، پنجاه ویا دهسال پیش هم به ایران آمده باشند، و یا اگر شمارشان نه دهها میلیون که تنها چند سد نفر باشد، داشتن شناسنامه و گذرنامه ایرانی باید آنها را از همه حقوق انسانی شان در این سززمین برخوردار کند. اگر مبنای کار را بر این بگذاریم که چه کسی زودتر به ایران آمده و یا چه کسی در اکثریت عددی است، خود را ندانسته در چاهی ژرف افکنده ایم؛ چرا که باید برای پذیراندن سخن خود در کشوری که سخن گفتن از آمار در آن بیشتر به شوخی میماند، درسد های جمعیتی را به رخ همدیگر بکشیم و بدنبال نمونه های تاریخی بگردیم و خود و هویت خود را در کوچه پس کوچه های تاریخ گم کنیم، تا آن شود که ایلامیها و سومریها اگر امروز از خواب جاویدانشان برخیزند، انگشت شگفتی بدندان بگزند که ترکند یا عرب، چرا که ترکها آنان را از نژاد زرد و عربها از نژاد سامی میدانند.
من برآنم که رویکرد ما به مسئله ملی باید تنها از دیدگاه حقوق بشر باشد؛ برای نمونه، همه ایرانیان باید از امکان آموزش به زبان مادری بر خوردار باشند، چرا که این حق از حقوق بنیادی هر بشری است، چه دیروز به ایران آمده باشد و چه هفت هزار سال پیش، چه در اکثریت باشد و چه در اقلیت!

*) دوستان بسیاری در پاسخ به انتقاد من به نوشته های پورپیرار و یا به چهرگانی که چرا در مقابل بیگانگان فارسها را سگ خوانده است ، سعی در توجیه آن کرده اند و برای نمونه نوشته اند: "گرایش افراطی آذربایجانیها تنها واکنشی طبیعی به گرایش فاشیستی پان فارسیسم است" همانگونه که برای دوست بسیار عزیزی نوشتم ، چیزی بنام نژادپرستی خوب یا نژاد پرستی موجه وجود ندارد. نژادپرستی، نژادپرستی است، چه خود جوش باشد و چه در واکنش به نژادپرستی دیگران. دیگر اینکه نژاد پرستی هیچگاه نباید از سوی کسانی که داعیه انسان دوستی و آزادیخواهی دارند "طبیعی" انگاشته شود؛ نه نژادپرستی یک پدیده " طبیعی " است و نه نژادپرستان آدمهای " طبیعی ". همه ما باید این شهامت اخلاقی را داشته باشیم که حتی کوچکترین اشارات نژادپرستانه را از سوی هر کسی که باشد، بویژه از سوی کسانی که آنانرا خودی می پنداریم، محکوم کنیم. فراموش نکنیم که جنبشهای هویت طلبی بیش و پیش از هر کسی از هواداران خشکسر و تهی مغزی آسیب دیده اند که با گفتار و رفتارشان به شبهه های نژادپرستانه و جدائی خواهانه دامن میزنند. تنها راه رسیدن به حقوق برابر برای همه خلقهای ایرانزمین این است که هیچیک خود را تافته جدابافته ندانند و هر آنچه را که برای خود میخواهند، برای دیگران نیز بخواهند.

*) گمان میکنم عشق بی پایان من به ایران و ایرانیان را بتوان از جای جای این نوشته برداشت کرد. با این همه ولی ایران چیزی بیشتر از یک مفهوم ذهنی نخواهد بود، اگر که مردمان آن نباشند. به همین اندازه نیز هویت ملی در هر زمان و مکانی از مفهوم و محتوائی تازه تر برخوردار می گردد؛ هویت من را در شهر زادگاهم محله ما بود که تعیین می کرد و در دیگر شهرهای آذربایجان شهر زادگاهم. به همین منوال من بیرون از آذربایجان یک آذربایجانی بودم و از هنگامی که به اروپا آمده ام، تنها یک ایرانیم. از همین رو است که برای من به عنوان یک ایرانی فارس-آذری سر نوشت عربهای اهواز و ترکمنهای گنبد کاووس و بلوچهای زاهدان بسیار مهمتر از سرنوشت فارسهای مزار شریف و ترکهای باکو و کردهای شیرناک است. این ولی تنها یک روی سکه است. جان جستجو گر آدمی میهن دیگری نیز دارد. میهنی که مردمان آنرا نه نژاد، نه دین و نه زبان، که اندیشه و آرمان به هم می پیوندد. در چنین سرزمینی است که من جوشگؤن، همان دانشجوی ترکیه ای و نبیل آن پزشک عراقی و دهها انسان فرهیخته دیگر را که در تعریفشان از انسانیت و کرامت انسانی با من مشترکند، هم میهن خود می دانم، ولی بسیاری از همزبانان و همخونان خود را بیگانه می شمارم. در درون مرزهای چنین سرزمینی است که من یاشار کمال اهل ترکیه را به همان اندازه از خود می دانم که ادوارد سعید فلسطینی را و اوری آونری اسرائیلی را. آنچه که همه ما را به هم میپیوندد ارج نهادن به ارزش فرد فرد انسانهاست و عشق ورزیدن به رهائی انسان:

ملت عشق از همه دینها جداست / عشق اسطرلاب اسرار خداست

به پایان سخن نزدیک شده ایم و بایدمان گفت که این همه هست، ولی این همه نیست... . آنچه که هنوز ناگفته مانده، پاسخ به همان پرسشی است که در هر لحظه تاریخ بشر جان او را خلیده است؛
" چه باید کرد؟"
در نخستین بخش این نوشته گفته بودم: " برای مسئله ملی در ایران باید با کنکاش در گذشته این سرزمین راهکاری ایرانی یافت." راهکار ایرانی برای من بازگشت به همان "آرمان ایرانشهری" است، بازگشت به پلورالیسم فرهنگی و تمرکز زدائی سیاسی، به دورانی که همه مردمان این سرزمین در برگزاری آئینهای خود، در بکار بردن زبان خود و در اداره امور خود آزادی کامل داشتند، شهربانان و داوران و شاهانشان بومی بودند و همه خود را همواره شهروندانی برخوردار از همه حقوق شهروندی به شمار می آوردند. در دفاع از چنین سرزمینی، مردمان آن از هر دین و نژادی که بودند برغم گوناگونیهای زبانی و فرهنگی چون تنی واحد در برابر دشمنان می ایستادند.

من بر این باورم که به جای به هدر دادن نیرو و زمان و بحث بر سر اینکه کدام مردم از کدام تیره و نژاد و دین نخست به ایران آمدند و کدام یک از گروههای انسانی به چه تعداد در ایران زندگی می کنند و یا اینکه کدام یک از خلقهای ایران نخست به آزار دیگران پرداختند و بانی نژادپرستی شدند، باید مبارزه برای رسیدن به حقوق فرهنگی را تنگاتنگ به مبارزه سراسری برای رسیدن به آزادی و مردمسالاری پیوند زد. اگر بتوانیم در میان خود به این اجماع برسیم که تمامی حقوقی که هر کداممان از هر دیدگاهی بدنبالشان هستیم، چه حقوق سیاسی، چه حقوق فرهنگی، چه حقوق اجتماعی و چه حقوق دینی، و بیش و پیش از هر چیزی حقوق زنان ریشه در حقوق بشر دارند، خواهیم دید که در برابر هر پرسشی در باره چرائی درخواستهایمان تنها نیاز به یک پاسخ خواهیم داشت: "زیرا من بشرم، و آنچه که میخواهم حق بی چون و چرای هر بشری است!".
و اگر بپذیریم که تنها از راههای آشتی جویانه و پرهیز از ستیزه جوئیهاست که می توانیم به این حقوق برسیم، بی آنکه پس از رهائی از چنگال ستمگران، خود به دیگران ستمها روا داریم و به قربانی کردن آنان دست یازیم، آنگاه نه از تجزیه هراسی بدل خواهیم داشت و نه از جنگ و کشتار و نابودی گنجینه هائی که به همه ما تعلق دارند.

شاید یکی از راهکارهای رسیدن به این هدفها، زنده کردن طرح مجلسها و دولتهای ایالتی و به روز کردن آن از یکسو، و پی ریزی حزبهای سراسری با شاخه های منطقه ای از سوی دیگر باشد. حزبهائی که هم اندیشان گردآمده در آنها از سراسر ایران نمایندگان خود را برای اجرای برنامه های منطقه ای به مجلسهای ایالتی، و برای اجرای برنامه های ملی به مجلس ملی بفرستند. احزابی که تلاشگران آنها را آرمان و اندیشه به هم بپیوندد و نه زبا ن و نژاد. تنها از این راه است که ما نیز روزی فرهنگ قبیله ای را ترک خواهیم گفت و در عرصه اندیشه و رفتار نیز پای به جهان نوین خواهیم گذاشت. در کنار آموزش و پرورش به زبان مادری می توان آموزش زبان فارسی را برای غیر فارسها و یکی از زبانهای رایج در ایران را برای فارسها اجباری کرد تا همه ایرانیان بتوانند به زبان مشترکی با هم سخن بگویند. (البته من تعصبی روی زبان فارسی ندارم، ولی واقعیت این است که امروز به این زبان تقریبا همه ایرانیان سخن می گویند. اگر روزی در ایران آزاد آینده مردم در یک همه پرسی آزاد زبان دیگری مثلا سنگسری، تالشی یا عبری را به عنوان زبان سراسری برگزیدند، من نخستین کسی خواهم بود که برای گفتگو با هم میهنانم آن زبان را فراخواهم گرفت.)
من ترجیح میدهم که امروز با شماری هر چه بیشتر از هم میهنانم بر سر کلی ترین مسائل به توافق برسم، و جزئیات را به زمانی واگذارم که مردم بتوانند در آزادی و با آگاهی، خود برای سرنوشتشان تصمیم بگیرند. در کشوری که هر کسی خود را به تنهائی نماینده همه ایرانیان می داند، از کجا می توان پی برد که مردم چه می خواهند، اگر که امکان رأی گیری آزادانه فراهم نباشد؟

ما مردمان این سرزمین با رنگارنگی زیبای نژادی، فرهنگی و زبانی اش اگر امروز نخواهیم که زبان یکدیگر را فرا بگیریم و با هم سخن بگوئیم، همان چهار مرد مثنوی معنوی را خواهیم ماند، که همه یک چیز را میخواستند، ولی هر یک به زبانی دیگر:

چار کس را داد مـــــردی یک درم
آن یکی گفـــت این به انگوری دهم
آن یکی دیــــــگر عرب بد، گفت لا
من عنب خواهم، نه انـگور ای دغا
آن یکی ترکی بد و گفت این بتـــــم
من نمی خواهم عنب، خواهم اوزوم
آن یکی رومی بگفت این قـــــیل را
تـــــــــــرک کن، خواهیم استافیل را
در تنازع آن نـــــفر جنگی شــــدند
که ز سرٌ نامـــــــــــــــها غافل شدند
مشـــــت بر هم میزدند از ابلـــــهی
پر بدند از جهل و از دانــــــــش تهی
صاحب سرٌ عزیزی صــد زبــــان
گر بدی آنجا، بدادی صـــــــــلحشان
پس بگفتی او که من زین یک درم
آرزوی جـــــــــــمله تان را می دهم
...
آیا زمان آن نرسیده است که صاحبان سرٌ عزیز در میدان شوند و آرزوی جمله ایرانیان را بدهند؟

آورده اند که حضرتش بر منبر وعظ بود و جماعتی عظیم به استماع، چندان که جای تنگ میبود و خلقی انبوه ایستاده. تاکه جای فراخ شود و ایستادگان نشستن توانند، مردی از میانه برخاست و نشستگان را گفت: خدایش بیامرزد آنرا که برخیزد و قدمی فرا پیش نهد. حالیه از منبر فرود آمد و گفت: سخن همه همان بود که این مرد گفت!

آیا زمان آن نرسیده است که ما نیز برخیزیم و گامی فرا پیش نهیم و این میهن رنج دیده و درد کشیده را به جایگاه راستین و شایسته خود باز گردانیم و نمونه ای شکوفان از آزادی اندیشه، بردباری فرهنگی و شکیبائی دینی برپا سازیم؟

ایران ما بیست و پنج سال است که در زیر چکمه های یکی از واپسگراترین، خونخوارترین و ایران ستیزترین حکومتهای تاریخ خود دست و پا میزند. نگذاریم که آن اندک خون باقی مانده در رگهای این فرهنگ کهنسال در راه هوسهای مشتی نژادپرست بر زمین بریزد. دامن زدن به اختلافهای قومی و فرهنگی و دینی جنگ داخلی را به ارمغان خواهد آورد و عفریت جنگ، ترک و فارس و کرد و عرب را بی هیچ تبعیضی از دم تیغ بی دریغ خود خواهند گذراند. بپا خیزیم و شانه به شانه هم دست به نیایش برداریم و از ژرفنای جان آرزو کنیم که:

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------
(1) گستردگی نامهای شاهنامه ای، چه در میان شاهان و چه در میان عامه مردم آذربایجان نشاندهنده این نکته است که نیاکان آذربایجانی ما مانند برخی از مدعیان هویت طلبی فردوسی را دشمن خود نمی دانسته اند.
(2) همانگونه که پیشتر نوشتم، من هم فارس و هم آذربایجانی هستم.
(3) شگفتی آور است که همه نژادپرستان جهان، از آلمانی تا ترک و ایرانی و امریکائی به بیماری یهودی ستیزی نیز دچارند!
(4) همین دانشجوی ترک برای من افسانه "بوز گورت" را نیز تعریف کرد: در جنگی سهمگین همه سربازان ترک کشته شدند، به جز یکی که دستها و پاهای خود را از دست داده بود. شباهنگام که خون همه دشت را پوشانده بود و نقش ماه و ستاره ای بر این دریای خون افتاده بود، ماده گرگی به کشتگان نزدیک شد و سرباز نیمه جان را یافت. ماده گرگ سرباز را با خود به لانه اش برد و به تیمار او پرداخت و با او جفت شد و نسل ترکان امروزی از آن سرباز و آن ماده گرگ است. نشان هلال ماه و ستاره بر زمینه سرخ (پرچم ترکیه)نیز یادآور دشت غرقه درخون و تصویر ماه و ستاره بر روی آن است. البته جوشگؤن، همان دانشجوی ترک، این داستان را با ریشخند برای من بازمیگفت و به تهی مغزی پان تورکیستها می خندید، ولی کم نیستند تلاشگران صادق جنبش هویت طلبی، که "بوزگورت" را در ایران و آذربایجان نشان حرکتی آزادیخواه ، عدالت طلب و فدرالیست می دانند. این به آن می ماند که گروهی فرضی با بر سر گرفتن نشان صلیب شکسته، نشان نازیها و سمبل برتری نژاد آریائی راهی خیابان شوند و ادعا کنند صلیب شکسته در ایران نشان بردباری سیاسی و شکیبائی نژادی و بویژه مدارا با یهودیان است!!!