۱۳۸۳ دی ۱۲, شنبه

جمهوری اسلامی و هویت ملی ما - چهار


4. شوینیسم فارس: از جهانبینی تا دشنام

پیشتر نوشته بودم که پیامدهای زیانبار نادیده انگاشتن کیستی فرهنگی تک تک بخشهای سازنده مجموعه ای که "ملت ایران"ش می نامیم، و این نکته که ایران کشوری چندفرهنگه و چندزبانه است، اگر بیشتر از "پان"گرائی نباشد، کمتر از آن نیز نخواهد بود. از آنجائی که کوته اندیشی و خشک مغزی فارس و ترک و عرب و کرد و بلوچ نمی شناسد، بخشی از ایرانیان سوراخ دعا گم کرده کیستی ایرانی را در زبان پارسی و گذشته آنرا در پادشاهی خاندانهای سه گانه هخامنشی، اشکانی و ساسانی خلاصه میکنند (1). همان گونه که در بخش پیشین نوشتم، ناآگاهی از تاریخ و فرهنگ ایرانی گرایش به نگرهای گوناگون نژادپرستانه را بدنبال می آورد، که در این میان گرایش به یکسان سازی فرهنگی و زبانی اگر چه دم از ایرانگرائی و دشمنی با ایران ستیزان میزند، خود نیز در ویران سازی همبستگی ملی دست کمی از جنبشهای پان ندارد و به اندازه آنها و شاید بیشتر تیشه بر ریشه کیستی ملی ما میزند. بیگمان میتوان گفت که قائل بودن بر برتری نژادی ویژه پانعربیسم و پان تورکیسم و پانهای رنگ و وارنگ دیگر نیست و کسانی نیز "پارسیان" را نژاد برتر میشمارند. نکته اینجا است که چنین نگرشی (که پانگرایان آنرا در واکنش به اتهام نژادپرستی که نوک پیکانش بسوی خود آنان نشانه رفته است "پان فارسیسم" می نامند) دست کم در بیست و پنج سال گذشته به دلائل زیر هیچ نمود بیرونی نداشته است:
* جمهوری اسلامی هیچ جنبشی را که سودای رقیب تراشی برای اسلام و تشیع داشته باشد، بر نمی تابد و برای دینفروشان هر گونه رویکردی به گذشته پیش از اسلام، "مجوس بازی" و هواداری از رژیم پهلوی است!
* تا کنون هیچ کس خود و اندیشه خود را به این نام نخوانده است، حال آنکه هواداران پانهای دیگر خود را به این نام میخوانند.
* تا کنون هیچ کدام از گرایشهایی که "پان فارسیست" خوانده میشوند، آرزوی پیوستن بخشهای پارسی زبان بیرون از ایران
(مانند افغانستان و تاجیکستان و ... ) را در سر نپرورانده اند (و اگر در سرشان جای خرد باشد هرگز نخواهند پرورد!)، حال آنکه نخستین ویژگی یک جنبش پان، پیوند گرائی آنست.(2)
* اگر بتوان از جنبشی پان مانند سخن گفت، شاید "پان ایرانیسم" نمونه خوبی باشد، ولی از آنجائی که در بیرون از مرزهای ایران جائی نیست که بتوان بومیان آنرا ایرانی نامید (3)، و پیش از هر چیز مفهوم "ایرانی بودن" هنوز مفهوم تعریف شده ای نیست (کار پان تورکیستها و پانعربیستها از این نگر بسیار ساده است: هر ترکزبانی ترک و هر عرب زبانی عرب است!)، پان ایرانیسم را نیز نمی توان با پان های دیگر همسنگ و هم تراز دانست.(4)

این همه البته به معنی نادبده گرفتن نژادپرستی پارسی نیست، چرا که همانگونه که در بالا نوشتم، بی خردی و ناآگاهی فارس و ترک و عرب نمی شناسد. سخن از یکسو بر سر این است که پدیده ای بنام پان فارسیسم بدلائل بالا پدیدآمدنی و پاگرفتنی نیست و بکار بردن این واژه از سوی هر کسی که باشد، نشانگر آن است که گوینده نه تعریف دانشگاهی و پذیرفته شده "پان" را میداند، و نه دارای آگاهیهای لازم در باره تفاوتهای بنیادی واژه های نژاد، زبان، ملت و فرهنگ است. اگر بتوان به پدیده فارسگرایانه نامی داد، همان واژه شووینیسم گویاتر و برازنده تر است. از سوی دیگر این همه به این معنی نیست که این گونه از نژادپرستی در ایران یافت نمی شود، سخن این است که این گرایش در ایران سازماندهی شده و کنشگر نیست و از همه مهمتر جمهوری اسلامی را با هیچ منطقی که برای انسانهای اندیشمند فهمیدنی باشد نمیتوان به فارسگرائی و شوینیسم فارس متهم کرد. واگر نه هیچ انسان پایبند به مردمسالاری و حقوق بشر، نمی تواند در برابر خواسته کسانی که خواهان آموزش و پرورش به زبان مادری و برپائی رسانه های همگانی به زبان خود هستند، بایستد و باز هم دم از دموکراسی و آزادی و حقوق شهروندی بزند و کسانی که با چشم بستن بر بافت پیچیده و رنگارنگ جامعه ایران، همه ایرانیان را فارس و فارسی زبان میبینند، شایسته نامی جز شوینیست نیستند. اینجا همان جائی است که میتوان از واژه "شووینیسم فارس" به نام یک جهانبینی یاد کرد. با افسوس فراوان باید گفت که جمهوری اسلامی در اینجا هم در راستای همان سیاستهای کیستی ستیزانه، ضدملی و پان شیعیستی خود، واکنشهائی را در میان جوانان برانگیخته که با سوی و رویی باژگونه، از نژادپرستی و دیگرستیزی چندان دور نیستند. روزنامه آلمانی "دی تسایت" در گزارشی از تهران، پس از آنکه فرهنگ "وبلاگ نویسی" را میشکافد و نشان میدهد که بخش بزرگی از وبلاگ نویسان نامهای اوستائی و اسطوره ای ایرانی بکار می برند، مینویسد که بسیاری از جوانان ایرانی بر سر کار آمدن جمهوری اسلامی را هجوم دوباره اعراب به ایران میدانند، چرا که از سوئی کیستی ایرانی آنان از سوی دین فروشان سرکوب می شود و از دیگر سو ملایان "سیاه دستار" یا سیدان از آنجا که نسب خود را به امامان شیعه میرسانند نه ایرانی، که عرب تبارند! (5)

واژه "شووینیسم فارس" ولی کارکرد و کاربرد دیگری نیز دارد. ایران ستیزان و پان گرایان از یکسو، روشنفکران جهان میهن (6) فارس و غیر فارس از سوی دیگر، و اسلامگرایان ایرانی از سوی سوم، واژه "شووینیست فارس" (و ترجمانهای دیگر آن مانند باستان پرست، آریاگرا و مانندهای آن) را چون دشنام سختی بی مهابا نثار همه کسانی می کنند، که به گونه ای گذشته پیش از اسلام را در جستجوی کیستی ایرانی ما می کاوند و بدنبال زادگاه و گهواره آن میگردند. بویژه این پانگرایان هستند که با تاریخ سازی و دروغ پراکنی، گرایش به گذشته پیش از اسلام و بزرگداشت و ارج نهادن کوروش و داریوش و دیگر شاهان و دودمانهای پیش از اسلام و بالیدن بر فرهنگ وشهرآئینی ایران باستان را، و همچنین نقش محوری زبان پارسی را در همبستگی ملی از سیاستهای خاندان پهلوی میدانند و تاریخ آنرا به هشتاد سال گذشته باز میگردانند، که سخنی سراسر پوچ و کودکانه است:
پس از فروپاشی پادشاهی ساسانیان، از فرمانروایان محلی سده های نخست پس از اسلام مانند صاهریان و سامانیان و صفاریان و دیلمیان و چند خاندان دیگر اگر بگذریم، تا پایان سده سیزدهم خورشیدی خاندانهای شاهی ایران ترکنژاد و ترکزبان بوده انند. در باره خاندانهای پارسی میدانیم که اینان هر یک دوده خود را به گونه ای به دودمانهای پیش از اسلام میرساندند. (7) شاهان ترک نیز اگر چه از این دوده سازیها بی بهره بودند، ولی زبان پارسی را پاس می داشتند و دربارشان همیشه انجمن شاعران و ادیبان پارسی گوی بود. بویژه آنکه شاید کمتر شاه ترکنژاد و ترک زبانی را بتوان یافت، که وزیری پارسی در کنار تخت خود نداشته باشد و دیوانیانش همه پارسی نبوده باشند. از آن گذشته این دودمانها پس از چندین نسل چنان در فرهنگ ایرانی در می آمیختند که دیگر نمیشد آنان را بیگانه و انیرانی خواند. کافی است نگاه کوتاهی به نامهای شاهان این دوده ها بیندازیم و ببینیم که چگونه نامهای در آغاز ترکی رفته رفته جای خود را به نامهای اسلامی و پس از آن به نامهای پارسی می دهند. این چنین است که نوادگان الپتکین و سبکتکین غزنوی نامهائی چون فرخزاد، بهرامشاه، خسروشاه و خسروملک را بر فرزندان خود مینهند، آخرین جانشین هولاکو در ایران (نواده چنگیز مغول ) انوشیروان عادل نام میگیرد و دست آخر شاهان ترک زبان صفوی از سوئی مانند شاه اسماعیل نامهای تهماسپ و بهرام و سام را بر فرزندان خود مینهند و از دیگر سو با ساختن افسانه ازدواج حسین این علی با شهربانو دختر یزدگرد، نسب خود را به هر ترفندی که شده به ساسانیان میرسانند! این پدیده را میتوان اگر نه در همه، ولی در بیشتر خاندانهای ترکزبان و ترکنژاد پی گرفت که در بخش پایانی به چرائی آن خواهم پرداخت. اینان شاهنامه فردوسی را نیز که پلی بر آن گذشته افسانه ای میزد، ارج بسیار مینهادند و کمتر پادشاهی را در میان آنان میتوان یافت که در بزمهایش انجمنهای شاهنامه خوانی برپا نکرده باشد و این کتاب را بدست گرته برداری و تذهیب نسپارده باشد، چنانکه شناخته شده ترین نسخه خطی شاهنامه در جهان، در دوره بایسُنغُر پسر شاهرخ گورکانی و نواده تیمور لنگ فرمانده تاتاران، تذهیب شد که به نام خود او "شاهنامه بایسُنغُری"خوانده می شود. (8)

در دوران مدرن تاریخ ما ولی داستان از گونه دیگری است. شاید نخستین کسی که در این دوران نگاه بسوی گذشته تابناک ایران برگردانده است، شاهزاده جلال الدین میرزا، پسر فتحعلیشاه و برادر کوچک عباس میرزا باشد که کتاب "نامه خسروان" را در باره شاهان پارسی نگاشته است. (9) جلال الدین میرزا در دیباچه نامه خسروان مینویسد: « نامه خسروان , داستان پادشاهان پارسى بزبان پارسى كه سودمند مردمان بويژه كودكان است » و زبان نگارش آنرا "پارسی بیغش" (سره) می نامد. پس از او میتوان از آخوندزاده (زاده نوخا و بزرگ شده در شکی قفقاز) یاد کرد که در "مکتوبات" می نویسد: « سلاطين فرس در عالم مداري داشتند و ملّت فارس برگزيده ملل دنيا بود ». دیگری میرزا آقا خان کرمانی است که در "سه مکتوب" می نویسد: «ای ایران! کو آن سعادت و شوکت تو که در عهد کیومرث و گشتاسب و انوشیروان و خسرو پرویز داشتی؟ اگر چه آنگونه شوکت و سعادت در جنب شوکت و سعادت حالیه ملل فرنگستان و ینگی دنیا حالا به مثابه شمعی است در برابر آفتاب، ولیکن نسبت به حالیه ایران مانند نور است در مقابل ظلمت شب تار». به این فهرست نامهای دیگری مانند تقي‌زاده, ايرانشهر, محمود افشار, كسروي, آزاد مراغه‌اي, تقي‌اراني, ملك‌الشعراء بهار و بسیاری دیگر را نیز می توان افزود و دریافت که از یک سو بازگشت نوین به کیستی ایرانی پیش از اسلام (گذشته از درستی و یا نادرستی آن) نه در دوره پهلویها، که دست کم دو یا سه نسل پیش از آنان و در دوره فرمانروائی شاهان ترک تبار قجر آغاز شد و از سوی دیگر بیشتر تلاشگران این اندیشه و گرایش خود از مردمان غیر فارس و بویژه از آذربایجانیان بودند. پان تورکیستهائی که امروز هر آنکه را که سخنی از کوروش و داریوش بزبان بیاورد شووینیست و باستانگرا میخوانند، شاید نمی دانند که حتا پیشوای فرقه دموکرات آذربایجان، سید جعفر پیشه وری نیز نام پسر خود را "داریوش" نهاده بود! (10)

حال ببینیم پدیده جوک سازی را آیا می توان بخشی از اندیشه شوینیستی فارس دانست. همانگونه که پیشتر نیز نوشته ام، لطیفه های قومی را تا آنجا که "لطیف" باشند و ویژگیهای گوناگون مردمان چهارگوشه هر کشوری را بدور از خوارشماری و با نازک بینی و به زبان طنز موی بشکافند، باید پدیده ای طبیعی به شمار آورد، که در همه جای جهان یافت می شود و حتا در میان مردمان دو شهر همزبان (مانند تبریز و اردبیل و تبریز و مرند) نیز به گوش و به چشم می خورد. چنین پدیده ای ویژه کشورهای چند فرهنگه و چند زبانه مانند ایران نیست و برای نمونه در آلمان "بادن"یها به ناخن خشکی، "بایرن"یها به کلّه شقی و "فریزلند"یهای شرقی به حماقت مشهورند. در ایران ولی بسیاری چنین مرزهای باریکی را نمی بینند و یا نادیده می گیرند، و به این لطیفه ها رنگ و بوئی نژادپرستانه می دهند. و با افسوس فراوان باید گفت که این "بسیاری"تنها در میان فارس زبانان نیستند که یافت می شوند و با اندوه فراوانتر باید بگویم که خود من بیشترین و تازه ترین جوکهای این چنینی را از همشهریان آذربایجانی خود شنیده ام. این داستان البته داستان تازه ای نیست و شمس تبریزی هنگامی که می نویسد: « آن از خری خود گفته است که تبریزیان را، خر گفته است! آنجا کسانی بوده اند که، من، کمترین ایشانم ... » در قونیه است و روی سخن نه به پارسیان، که به ترکان سلجوقی آن سامان دارد. گو اینکه "خر" خواندن تبریزیان در آن روزگار نمی توانسته است مایه ای ترک ستیزانه داشته بوده باشد، همانگونه که از این جمله شمس و دیوانهای دهها شاعر تبریزی (همام تبریزی، عزالدین عادل بن یوسف تبریزی، صائب تبریزی، قطران تبریزی و ...) و آذربایجانی آن روزگار پیداست، اینان نه ترکی زبان، که پهلوی-گوی بودند و کتابها به پارسی و پهلوی (11) می نگاشتند. دور نیست که ایرانیان (و نه تنها فارسی زبانان) در روزگار تازشها و ویرانگریهای اقوام ترک، آنان را "خر" خوانده باشند، چنانکه میدانیم در بیشتر جنگهای آن روزگاران، در هر دو سوی میدان نبرد خاندانها و سپاهیان ترک زبان و ترک تبار ایستاده بودند که گروهی در سرزمین ایران "بومی" شده بودند و از مرزهای آن نگاهبانی می کردند و گروهی دیگر به این سرزمین تاخته بودند.
پدیده خوار شماری شهرستانیها به گمان من هیچ گونه ارتباطی با فارسگرائی ندارد و اگر بتوان بر آن نامی نهاد، آن نام همانا "تهرانگرائی"خواهد بود، چرا که این پدیده مبتذل، فارسی زبانان اصفهان و شیراز و مشهد و یزد و کرمان را نیز از نمکریزیهای خود بی بهره نمی گذارد و باز ناگفته نباید گذاشت، که این پدیده نیز زائیده فرمانروائی پهلویها نیست و ریشه آن به سالهای پایتختی تهران در دوران قجر بازمی گردد. ژوکوفسکی بسال 1885 ترانه ای تهرانی را رونویسی کرده که با پوزش از همه هم میهنان بخشهائی از آن را در اینجا می آورم:

آمدیم و باز آمدیم//اردک رفتیم غاز آمدیم// از راه شیراز آمدیم/.../ساوه و اناراشون// ناوند و گلابیاشون//نوش جون زناشون!//زنای تمبون کوتاشون//جون دل مرداشون//بروجرد و زردکاشون//زردک نپخته هاشون//هرچی ازشون دراومد//خیر سر آقاهاشون!//تویسرکون و دس بیلاشون// به کون مفسداشون/.../اورزما و حلّاجاشون//چن، و کمون ... زناشون!/.../ ماهیدشت و جنده هاشون//کنگوور و راهزناشون/.../ آمدیم و باز آمدیم//اردک رفتیم غاز آمدیم// از راه شیراز آمدیم!

در پاسخ به این هرزه درائیها باز ژوکوفسکی ترانه دیگری را بسال 1886 رونویسی کرده که سرایندگانش باید شهرستانی بوده باشند :

از اینجا که پریدیم//به شهر تهرون رسیدیم//تهرون و برج هاشون/.../پاتخت پادشاهاشون//زنای خوشگلاشون//خالای پشت پاشون//بچه های خوشگلاشون//گوز میکنن سگاشون//مادر َلَوندن همه شون//بزغاله بندن همه شون// خیلی قشنگن همشون!

میبینیم که این تهرانی گری و خوارشماری شهرستانیها دست کم در آن روزگار هیچ ربطی به "ترک ستیزی" و "عرب ستیزی" و "شووینیسم فارس" و داستانهای کودکانه ای از این دست نداشته است. ریشه این پدیده به گمان من رشد بادکنکی تهران و تهی شدن آن از کیستی ویژه یک شهر کهن است:
اگرچه نام تهران در حدود اواخر سده دوم بيش از ميلاد ، براي نخستین بار در يکي از نوشته هاي تيوديس يوناني آمده است، این شهر را یکی از دیههای ری به شمار می آوردند.تهران در روزگار شاه تهماسب صفوی دارای دیوار و برج و بارو شد و رفته رفته رو به آبادانی شهرشدن گذاشت و در سالهای برافتادن صفویان و برآمدن نادرشاه رفته رفته بر اهمیت آن افزوده شد، تا اینکه آغامحمدخان با همت ايل قاجار و همراهان خود موفق به تصرف تهران شد و در روز يكشنبه 11جمادي الثاني سال 1200 هجري قمري كه مصادف با نوروز بود در تهران جلوس كرد و از آن تاريخ تهران دارالخلافه خوانده شد. در سال 1305 هجری قمری (1270 خورشیدی؟) مهندس نجم الملک معلم ریاضیات مدرسه دارالفنون جمعیت تهران را دویست و پنجاه هزار تن سرشماری کرد. این شماره در سال 1319 خورشیدی پانسد و چهل هزار تن، در سال 1325 به هشتسد و هشتاد تن و در سال 1355 به چهار میلیون و پانسد و سی هزار تن رسید. نگاهی به این سرشماریها نشان میدهد که شمار شهروندان تهران در هشتاد سال هجده برابر شده و به طور میانگین سالانه پنجاه هزار تن به آن افزوده شده است، سیلی که کیستی شهری تهران را در همان دهه های نخست شست و از میان برد.به تهران آمدگان به ویژه آنها که از گروههای تهیدست و کم دانش میبودند، در تهران کیستی جایگزینی برای کیستی فرونهاده خود نمی یافتند و نسل به نسل این سرگشتگی و بی هویتی ژرفتر و پیامدهای آن تلختر میشد.نسل دوم به تهران آمدگان که دیگر زبان مادری را از یاد برده بود و از آئینها و باورهای خاستگاه خود چیزی نمیدانست (و یا اگر می دانست از شرم نشانش نمی داد)، از آنجائی که گمان میکرد چیزی ندارد که به آن ببالد، به تهرانی بودن خود میبالید و "تهرانی بودن" را نیز در لودگی و نمکریزی و دست انداختن و بویژه "جوک سازی" می دید. این چنین بود که خوارشماری شهرستانیها نه از سوی تهرانیان، که از سوی فرزندان کیستی باخته همین مهاجرین آغاز شد.

پایان سخن اینکه نژادپرستی در میان فارسی زبانان نیز به همان اندازه دیگران (و نه بیشتر و نه کمتر) یافت می شود و درست مانند گونه های دیگر این پدیده، ریشه در بی خردی و بی دانشی دارد. دیگر اینکه "شوینیسم فارس" اگر چه چون چماق خوش دستی است که به یکسان در دستان پانگرایان و جدائی خواهان، اسلامگرایان و چپگرایانِ کهنه اندیشِ جهان میهن جای می گیرد و بر سر همه ایران گرایان، بی نیم نگاهی به انگیزه ها و آرمانها و خاستگاهشان، فرود می آید، نه یک پدیده سازمانیافته وگسترده، و نه آنگونه که پانگرایان میگویند، ایدئولوژی دولتی رژیم جمهوری اسلامی است. از یاد نباید برد که سیاستهای پان اسلامیستی و پان شیعیستی این رژیم، به همان اندازه که گروهی را به سوی جدائی خواهی، پان تورکیسم و پان عربیسم رانده است، گروه دیگری را نیز به سوی گونه ای از ایرانگرائی کشانده است، که به آن نامی جز نژادپرستی نمیتوان داد و این چیزی نیست، جز همان سیاست ویرانگر و ایران بربادده فروپاشی همبستگی ملی و از هم گسیختن کیستی یکپارچه ایرانی.

نگاه دوباره و تهی از پیشداوری به گذشته پیش از اسلام، راهی است که در جستجوی یافتن تکه پاره های هویت از هم گسیخته ایرانی ناگزیر از پیمودن آنیم. همانگونه که برای پژوهش در زندگی یک انسان، نخست به خانواده و شرایط زایش و روزگار پرورش او می پردازیم، باید که زمین یخ بسته و افسرده تاریخ سرزمینمان را در جستجوی ریشه های درخت پربار "کیستی ایرانی" بکاویم و در این راه از سرزنش خار مغیلان نهراسیم،

در بخش پایانی این نوشتار به این مهم خواهم پرداخت.
.
خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
--------------------------------------------------------
1. همانگونه که خواهیم دید، این گونه نگاه ویژه "فارس"ها نیست و هواداران آن در میان همه مردمان ایران و بویژه آذربایجانیان پراکنده اند.
2. "پان" یک پیشوند یونانی به معنی "همه" و "هر" است و هدف جنبشهای پانگرا به هم پیوستن "همه" گروههای انسانی است، که از دید آنها به یک ملت (ملت تورک، ملت عرب، ملت اسلاو و ...) تعلق دارند. همانگونه که پان اسلامیسم بدنبال به هم پیوستن همه مسلمانان است و اگر چه مرزهای نژادی را در می نوردد، ولی در برخورد با نامسلمانان همان راه پانگرایان دیگر را در پیش می گیرد و تنها دین را به جای نژاد می نشاند.
3. برای نمونه پانتورکیستهای ترکیه، ترکهای جهان را به "ایچ تؤرکلر" (ترکهای درونی) در برابر "دیش تؤرکلر" (ترکهای بیرونی) بخش میکنند.
4. محمود افشار که پدر پان ایرانیسم نامیده می شود، در این باره می نویسد: «در این گفتار نظر خود را در نسبت به پان ایرانیسم روشن می کنم. سابقا هم راجع به هفده شهر قفقاز و دیگر نقاط خارج از حدود کنونی ایران نوشته ام که ایران نباید نسبت به آنها نظر سیاسی و ارضی داشته باشد ... بلندپروازیهای بیهوده جز ایجاد سوء تفاهم در میان همسایگان ما و ضرر ایران نتیجه ای ندارد» افغان نامه ص. 479-478
Die Zeit, 11.11.2004, Das verschleierte Land .5
6. در این باره پیشتر در نوشتاری بنام «
در ميهن‌ستائی و ميهن‌ستيزی روشنفكران ايرانی » نوشته ام.
7. طاهریان نسب خود را به رستم دستان، آل بویه به یزدگرد سوم، صفاریان به خسرو پرویز و سامانیان به بهرام چوبینه می رساندند.
8. خود من پیش از آنکه خواندن و نوشتن بیاموزم، برای نخستین بار داستانهای شاهنامه را در آذربایجان و به زبان ترکی شنیدم.
9. کتاب جلال الدین میرزا که خود از ترکان قاجار بود، بسال 1255 در اتریش به چاپ رسیده است و از زمان این شاهزاده تا روی کار آمدن پهلویها پنج پادشاه (محمد شاه، ناصرالدین شاه، مظفرالدین شاه، محمدشاه و احمدشاه) فرمانروائی کردند که تبار همه اینان نیز به ترکان قجر میرسید.
10. از درستی و یا نادرستی این گرایشها اگر که بگذریم، این بر گردن پان تورکیستها است که بگویند چرا روشنفکرانی که خود بیشتر آذربایجانی و ترکزبان بودند، پس از نزدیک به هزار سال فرمانروائی ترکان و در دوران پادشاهی دوده ترک تبار قاجار بجای پرداختن به تاریخ و گذشته نیاکان "ترک" خویش، همه تلاش خود را بکار میبردند تا خود و کیستی خود را به شاهان پارس پیوند بزنند!
11. نمونه زبان پهلوی شمالی که به نامهای آذری، تاتی و تالشی نیز خوانده میشود را می توان در دیوانهای شاعران نامبرده یافت. از آن دست است از همام تبریزی (سده هفتم و هشتم هجری):
وهار و ول و دیم یار خوش بی (بهار و گل به روی یار خوش است)
اوی یاران مه ول بی مه وهاران (بدون یاران نه گل باشد و نه بهاران)

هیچ نظری موجود نیست:

پست کردن نظر