۱۳۹۰ اسفند ۱, دوشنبه

آتادیلیم! (زبان پدری‌ام!)

در پشتیبانی از فراخوان روز جهانی زبان مادری
فارس‌دیللی بیر آنادان دوغان گؤندن بری هر گِئجه آنامین فارسجا اوخولموش لایلای‌لاری، و بویؤک نَنه‌مین تؤرکی دیلینده سؤیلنمیش ناقیللاریلا گؤزلریمی یوخویا یومموشام. فارسی منیم آنادیلیم اولاراق، آذربایجان تؤرکجه‌سی‌دَه "آتادیلیم" اولدو. اوشاقلیق زامانی گئچدی و من "ایکی دیللی" بیر اینسان اولدوم، بیر اینسان که آنادیلینده مدرسه‌یه گئدماقدان قاباق هم اوخویوب و هم یازا بیلردی، آتادیلینده آما ساوادسیز قالمیش، "بیر گؤزدَن کور" بیر آداما بنزییَردی. ایللَر گئچدی و زامان مَنه اؤیرَتدی کی ایرانیمیزین دوغرو ثروتلری تورپاق‌آلتیندا- و اؤستؤنده‌کی ثروتلر دَییل، بو اؤلکه‌نین اَن ماراقلی و اهمیتلی ثروتی، اونون مؤختلیف اینسانلاری، مؤختلیف دیللری، و مؤختلیف کؤلتؤرلَری‌دیر.

ایرانین دموکراسی حرکتی اینسان- و وطنداشلیق حاقلارینی دیریتماقین کَناریندا، بو اؤلکنین اوشاقلارینین آنادیلینده مدرسه‌لرده اؤیرَنماق حقیندَن مؤدافیعه ائتمَگَه دَه گَرَکلیدیر.

اَل آلَه وئریب و بو انترناسیونال آنادیلی گؤنؤن‌ده بیرلیکده بو اساسی اینسان- و وطنداشلیق حاقینی دموکراسی حرکتینین صَفلَرینده تانیشدیریب و اونو آماجلایاق.
--------------------------------------------------------
زادن از مادری پارسی زبان و پدری ترکزبان، از من انسانی دوزبانه ساخت، که از همان روزگار کودکی هر شب با لالائیهای پارسی مادر و داستانهای ترکی مادربزرگش چشم بر جهان خواب می‌گشود. پارسی زبان مادریم بود و ترکی زبان پدریم شد. در جایی که پیش از رفتن به دبستان خواندن و نوشتن به زبان مادریم را فراگرفته بودم، در زبان پدری "بی سواد" ماندم و انسانی را ماننده شدم که یک چشمش کور بود. سالها گذشتند و زمانه مرا آموخت که دارائیهای راستین کشورمان ایران نه در زیر و روی خاک آن، که در گوناگونی انسانهای آن با زبانها و فرهنگهای گوناگونشان است.

جنبش دموکراسی ایران باید در کنار پشتیبانی از حقوق‌بشر و حقوق‌شهروندی از حق بی‌چون و چرای کودکان این آب و خاک در آموزش به زبان مادری نیز پشتیبانی کند.

دست بدست هم دهیم و در این روز جهانی زبان مادری همراه ‌هم این حق بنیادین بشری و شهروندی را به تلاشگران جنبش آزادیخواهی ایران بشناسانیم و رسید به آن را آماج خود کنیم.

*****

چهار سال پیش در نوشتاری درباره زبان مادری و جایگاه آن در حقوق شهروندی (1) نوشته بودم:
«زبان مادری تنها یک ابزار میانجی میان گویشوران آن نیست. اگر این سخن را بپذیریم که آدمی با آموختن هر زبانی از یک جهانبینی نوین برخوردار می شود، زبان مادری را باید آن ابزاری بدانیم که نخستین جهانبینی هر کسی را در ناخودآگاه او جای می دهد، چرا که آموزش زبان – و این سخن را تنها و تنها درباره زبان مادری می توان نوشت – از همان زمانی آغاز می شود که فرد هنوز زاده نشده است و در زهدان مادر صداهای برون را می شنود و رفته رفته با آنها خو می‌گیرد، نخستین صدا، صدای مادر است. همه آن صداهایی که از دهان مادر بدر می آیند، بویژه سخن گفتن و آوازخواندن در ناخودآگاه کودک جای می گیرند و پس از زاده شدن نیز او را بیاد آرامش درون زهدان مادر می اندازند. پس نه تنها جهانبینی، که "کیستی" آدمی نیز از درون زهدان مادر شکل می گیرد».
گذشته از رویکرد فلسفی و انسان‌شناسانه به زبان مادری، باز هم در همان نوشته آورده بودم:

«جلوگیری از آموزش زبان مادری و آفرینش فرهنگی به آن زبان به همان اندازه بیخردانه و ناشدنی است، که به یک شهروند بگوئیم حق ندارد با پولی که از مادرش به او رسیده خانه ای بخرد و یا آنرا سرمایه کند و با کار و تلاش خود از آن سود ببرد».

درست از همین نگرگاه و با همین رویکرد است که هم‌امروز نیز پرداختن به زبان مادری را گفتمانی ناگزیر در جنبش آزادیخواهی می دانم. همانگونه که بارها گفته ام، بر سر حقوق شهروندی چون و چرا نمی‌توان کرد و در پاسخ به آندسته از هم‌میهنانی که رسیدن به این حقوق بی چون و چرا را بزیان یکپارچگی ایران می‌دانند با صدای بلند می گویم، اگر سخن آنان راست است و رسیدن به حقوق شهروندی بنیان این ساختار را به لرزه می‌افکند، باید کاستی را در فرهنگ زیرپایه این ساختار دید و نه در آن حقوق پذیرفته شده جهانی، و با صدایی بلندتر فریاد می‌زنم که

«نابرابری و بزیر پا نهادن حقوق شهروندی، به هیچ بهانه‌ای پذیرفته نیست»

در آن نوشته پیش‌گفته باز هم آورده بودم:
«به گمان من یک دولت مردمسالار گیتیگرا نه تنها باید همه زمینه های شکوفائی زبانهای گوناگون مردم ایران را فراهم کند، که باید آموزش زبان مادری را درست بمانند زبان فارسی اجباری کند و فارسی زبانان را نیز وادارد تا یک زبان دیگر را هم بیاموزند. این کار نه تنها تک تک شهروندان را از یکی از حقوق بی چون و چرایشان برخوردار خواهد کرد (که این خود زمینه ای برای گسترش فرهنگ مردمسالاری و همچنین همبستگی ملی است) که به شکوفائی فرهنگ در ایران نیز کمک شایانی خواهد کرد. [...] این چنین است که از دل آمیزش این آفریده های فرهنگی و هنری یک "کیستی ملی" نوین سربرمی‌آورد، کیستی فراگیری که همچون قالی ایرانی فرهنگها و آئینهای مردمان هشت گوشه این سرزمین در خود تنیده می دارد و هر ایرانی می تواند با نگریستن در آن چهره فرهنگی و "کیستی" خویش را بازبیند. همبستگی ملی و یکپارچگی سرزمینی این چنین است که پدید می آید و به بار می نشیند، و نه با زیرپا گذاشتن حق بی چون و چرای شهروندی».

شوربختانه در یک دهه گذشته پرسمان زبان مادری با تُهی شدن از درونمایه راستینش به افزاری در دست قبیله‌گرایان و نژادپرستان جدائی‌خواه فرارُسته بود که بیش از آنکه بدنبال بالش و پویش زبان مادری خود باشند، در پی ستیز با زبان پارسی بودند. در این ده سال گذشته بخش سترگی از نیروی کنشگران به هرز و زمانی دراز بر سر "زبان برتر، زبان پستتر"، و یا ستیز و کینه‌جویی با هرآنچه که نمادی از فرهنگ ایرانی بشمار می‌آید، بر باد رفت. از دشنامگوئی به فردوسی و شاهنامه گرفته تا ناسزا به همه خاندانهای ایرانی پیش از اسلام تا دروغگوئی و برساختن تاریخ پنداربافته و از همه بدتر آفریدن جانور هراسناکی بنام "شوینیسم فارس" همه آن چیزی بود که قبیله گرایان و نژادپرستان در چنته داشتند. در این میان انگشت سرزنش همیشه کُنشگران پارسی‌زبان را نشانه می‌رفت، چرا که آنان تن به همراهی با جنبشی که خود را "هویت‌طلب" می‌نامید نمی‌دادند. نگاهی به فهرست پشتیبانان این فراخوان ولی نشان می‌دهد که کنشگران سیاسی جنبش آزادیخواهی (چه پارسی زبان و چه دیگرزبان) نه از گفتمان زبان مادری، که از گروگان‌گیران آن – نژادپرستان و قبیله‌گرایان - بود که پرهیز می‌کردند. هیچکس، اگر سرسوزنی پایبندی به حقوق‌بشر و گفتمان برابری انسانها داشته باشد، نمی‌تواند در کنار کسانی بنشیند که آشکار و بی‌پرده پارسی‌زبانان را دچار "نقص کروموزومی" و "بی‌شعور" می‌خوانند و پزشکان و کارشناسان دانش ژنتیک را گواه می‌گیرند (2). بدیگر سخن و با همه ارجی که بر حقوق شهروندی می نهیم:

«همکاری با نژادپرستان، به هیچ بهانه‌ای پذیرفته نیست»

از همین رو است که شادمانی من از خواندن فراخوان امسال دو چندان می شود، هنگامی که می‌بینم کار بدست کاردانانی افتاده که به زبان مادری نه از نگرگاه نژادپرستانه و قبیله‌گرایانه، که از نگرگاه حقوق شهروندی می‌نگرند. باید از آموزه‌های این دو دهه گذشته آموخت، باید به تلاشگران جنبش آزادیخواهی آموخت که:

یک) برای ساختن یک ایران شکوفا با ایرانیانی سربلند باید تیشه بر ریشه "همه" نابرابریها نهاد و

دو) گوناگونی فرهنگی و زبانی و دینی بهترین سرمایه برای رسیدن به یک دموکراسی ناب است. از یاد نبریم که نخستین گام در راه دراز دموکراسی پذیرفتن گوناگونی مردم است. این پذیرش را با گوناگونی زبانی و فرهنگی آغاز کنیم.

و باز هم از یاد نبریم، نزدیک به همه کنشگران سیاسی ایران، زنانی را که روز هفدهم اسفندماه پنجاه‌و‌هفت برای رویاروئی با حجاب اجباری به خیابان آمده بودند، در برابر چماق‌کشان جمهوری نوپای اسلامی تنها گذاشتند. سه دهه کار فرهنگی در کنار تلاش پیوسته سیاسی بود که به مردان و زنان نرینه‌اندیش این آب و خاک آموخت، که آزادی، بدون آزادی زن دست یافتنی نیست. تلاشگران زن بجای دشنام‌دهی و ناسزاگویی به "شوینیسم مردانه" (که این یکی به وارونه "شوینیسم فارسی" پنداربافته نیست و هستی بیرونی دارد)، و بجای آنکه گناه همه تیره بختیها و سیه‌روزیهای خود را بگردن مردان بیاندازند، با پایداری و ایستادگی به مردان ایرانی، این شاگردان بازیگوش و سربه‌هوا، فهماندند باید از برتریهایی که دینفروشان برای آنان دست‌وپا کرده‌اند چشم بپوشند، تا بتوانند دوشادوش و دست در دست زنان پای در راه دراز رهائی بگذارند. تنها و تنها در سایه این روشنگریها و آگاهی‌بخشی پیوسته بود که مردان این آب و خاک نیز بگونه‌ای روزافزون به جنبش برابری زن‌و‌مرد پیوستند.

مانند همیشه از زنان این آب و خاک بسیار می توان آموخت. نه تنها پارسی زبانان، که گویشوران دیگر زبانها نیز باید به جایگاه زبان مادری در همه پهنه‌‌های زندگی یک انسان پی‌ببرند، همگان – و بویژه پارسی‌زبانان - باید بیاموزند که دموکراسی، آزادی و سربلندی و آسایش در کشوری که همه نابرابریها در آن از میان نرفته باشند، هرگز دست‌یافتنی نخواهد بود. از میان برداشتن نابرابری زبانی و فرهنگی نیز بمانند پیکار برای برابری میان زنان و مردان، نیازمند یک تلاش گسترده ملی است.  

با آرزوی اینکه در ایران فردا همانندان من زبان پدری‌ را نیز همچون زبان مادری در دبستانها بیاموزند و به دو چشم بینا در جهان پیرامون خویش بنگرند.  

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
----------------------------------------------------------------------------
1. زبان مادری، زبان رسمی، زبان سراسری

2. علیرضا اردبیلی در گفتگوی پالتاکی
ایشان یکی از شش هموند هیئت هماهنگی کنگره مؤسس "انجمن قلم آذربایجان جنوبی" است

۶ نظر:

  1. با درود،
    نوشتارهای شما بسیار عقلانی به نظر میرسد و من این نوشتارها را با کمال میل میخوانم گرچه به طیف دیگری تعلق خاطر دارم.
    اگر اشتباههای گذشته را دیگر تکرار نمیخواهیم بکنیم، لطفا برای من که به زبان پارسی تسلط کافی ندارم قدری روشنگری نمایید که:
    1- فرق میان ملت و قوم چیست؟
    2- فرق میان قوم و ملیت چیست؟
    3- ملیتهای ایرانی کدامند و من ایرانی به کدام ملیت تعلق دارم؟
    4- اگر من شهروند ایرانم، تابعیت کدام کشور را دارم؟
    5- اگر من ملیت بخصوصی دارم، تابعیت کدام کشور را دارم؟
    6- اگر من آگاهانه و به قصد از واژگان بخصوصی در مکانهای اشتباه اسفاده میکنم، هدفم چه میتواند باشد؟
    7- اگر گروهها و احزاب و یا سایتهای اینترنت این استفاده اشتباه از واژگان را بدون تذکر به نگارنده آن استفاده و نشر میکنند، منظورشان چیست؟

    پاسخحذف
  2. دوست گرامی با درود،
    واژه‌شناسی سیاسی در ایران شوربختانه بسیار سردرگُم است. در پاسخ به پرسشهای شما باید بگویم:

    1. ملت در جایگاه یک برابرنهاد برای Nation به همه آندسته از باشندگان یک کشور می گویند، که کیستی ملی
    (national identity)همانندی داشته باشند.برای نمونه افغانیها یا عراقیهای درون ایران اگرچه در این کشور زندگی می کنند و بخشی از مردم آن بشمار می روند، بخشی از ملت ایران نیستند. قوم برابرنهادی برای Ethnos است که زیرگروه ملیت است. برای نمونه کردها، بلوچها یا مانندان آنها در ایران یک "قوم" یل "قومیت" بشمار می روند. آذربایجانیهای ایران اگرچه بیش از 15 میلیون تن هستند، یک قومند، ولی آذربایجانیهای جمهوری آذربایجان (کمتر از 8 میلیون) یک ملتند.

    2. من در برابر Ethnos واژه "قوم" را درستترین می‌دانم. برخی از هم‌میهنان برای آن واژه "ملیت" را بکار می‌برند که از نگر من درست نیست، ولی تا هنگامی که یک واژه‌سازی دانشگاهی انجام نگرفته باشد، نمی‌توان به کسی برای آن خُرده گرفت.

    3. همانگونه که گفتم من واژه ملیت را برای Ethnos درست نمی دانم، پس اگر پرسش شما رو به واژه "قوم" دارد، کردها، اذریها، بلوچها، ترکمنها، عربها، ارمنیها، یهودیها، پارسی‌زبانان و ... هر کدام یک "قوم" هستند، زیرا در کنار ویژگیها همگانی ملی، زبان، فرهنگ و آئینهای ویژه خود را دارند که آنان را از دیگر قومها بازمی‌شناساند. شما را نمی دانم، ولی کیستی ملی (national identity) من ایرانی است، و کیستی قومیم (ethnic identity) پارسی/آذری است.

    4. شهروندی و تابعیت دو پرسمان جدا از هم‌اند. من شهروند آلمان هستم، تابعیت آلمانی و ایرانی دارم، ولی کیستی ملی من ایرانی است. بدون تابعیت آلمانی هم من شهروند این کشور می بودم.

    5. ملیت و تابعیت هم از هم جدایند. من تابعیت آلمانی دارم، ولی ملیتم همچنان ایرانی است. اگر در امریکا بودم، تابعیت و ملیتم یکی بودند. ملیت آلمانی بیشتر بر پایه "خون" است (Ius Sanguinis) در برابر آن امریکا را داریم که ملیت در آن بر پایه زادگاه (Ius Soli) است. پس می بینید که پاسخ به پرسش شما چندان آسان نیست و برای هر کشوری پاسخی جداگانه می خواهد.

    6. همانگونه که در نوشته ام آوردم، نژادپرستان آگاهانه این واژه‌ها را بجای یکدیگر بکار می برند و آماج آنان افروختن آتش دشمنی میان ایرانیان است. برای نمونه من هیچگاه زیر نوشته‌ای را که قومهای ایرانی را "ملت" بنامد، دستینه نمی گذارم. "ملیت" واژه‌ای نادرست است، ولی حق شهروندی آموزش بزبان مادری برای من از آن برتر و بالاتر است، پس رهیافت من چشم بستن بر نادرستیهای کوچک، وپشتیبانی از حقهای بزرگتر است.

    7. همانگونه که گفتم تا هنگامی که یک فرهنگستان زبان برای واژه Ethnos برابرنهادی که همگان بپذیرند، نیافته باشد، نمی‌توان کسی را به گناه کاربرد "ملیت" متهم کرد.

    پرسش من هم از شما این است که بنویسید «به کدام طیف تعلق خاطر دارید»؟


    با سپاس و مهر

    پاسخحذف
  3. هموند گرامی،
    از آنجایی که از گفتمان با شما سود میجویم، فکر میکنم که آشنایی دادن طیف فکری من به شما، به گفتمان ما صدمه میزند. البته به این طرز فکر من خرده نگیرید، چراکه خود با استفاده از نام مستعار، کاری شبیه من را انجام میدهید.
    به هر حال بسیار مدت است که نوشتارهای شما را دنبال میکنم.
    میدانید... ما برهه سختی را میگذرانیم. حتی هر دوی ما که در آلمان سکونت داریم، در مجتمع ایرنیان به راحتی نمیتوانیم سخن بگوییم. بسیاری از نظرت من در مورد نوشتارهای شما در سایت "ایران امروز" حتی درج نشد. سایت شما را هم به طور اتفاقی پیدا کردم.
    بسیار بسیار تعجب کردم که نوشتارهای شما با تیتر شاهزاده و گدا را در سایت ایران امروز نشر دادند. چرا که این سایت عملا از خود رضاپهلوی چیزی خبر نمیدهد. انگار که این شخص وجود خارجی ندارد. مگر اتحاد علیه ملایان چیز بدیست که فقط از شخص بخصوصی قابل پذیرش است؟
    به طور مثال از آقای فرخ نگهدار مقالات و نظرات بسیاری نشر میشود. اگر اشتباه نکنم آقای فرخ نگهدار به سالهای دهه شصت رهبر فدائیان خلق بود. مگر همین سازمان و حزب توده در لو دادن و شناسایی دگر اندیشان دیگر نظیر مجاهدین خلق و فرقان و غیره دست نداشت؟ مگر این آقا هنوز که هنوز است مایل نگهداری جمهوری اسلامی نیست ؟ او فقط از تعدیل این نظام سخن میگوید و نه در مورد براندازی آن.
    حال بگذریم...
    در زیرنکته شماره 7 شما از واژه "ملیت" فقط به خاطر اینکه این واژه در فرهنگستان به طور "رسمی" تعریف نشده، خرده نمیگیرید. واقعا جای نگرانیست. من و شما به خوبی میدانیم که از 100 درصد مقالات من باب زبان مادری، 99/99 درصد این مقالات سیاسی هستند و نه مدنی. اگر اینهمه جار و جنجال فاشیستهای قومی نبود و از ایرانیان اهریمنی به نام "شوونیست فارس" نمیساختند، من به نوبت خود حتی روحم هم خبردار نمیشد اگر ملایان به آرامی در مدارس، زبان قومی را هم در کنار زبان ملی تدریس میکردند. و آنهمه حساسیت هم بوجود نمیآمد.
    دوست گرامی،
    در این زمان ما بیش از پیش نیاز به افرادی داریم که با سری بلند و سینه ای سپر در مورد مسائل روز سخن بگویند تا من و امثال من از گفتن تعلق طیفی خود ابا نداشته باشیم. گرچه نوشتارهای شما بسیار شجاعانه تر از بسیاری از دلقکان امروزه عرصه سیاست میهنمان است.
    در آینده اگر مایل باشید بیشتر از خودم و خانواده ام و 30 سال برخورد سیاسی ام با طیفهای سیاسی در آلمان مینویسم.
    شاید از این طریق سهمی در نوشتارها و افکار شما داشته باشم.

    پاسخحذف
  4. دوست گرامی، با درود
    از اینکه نوشته‌های من را می پسندید، شادمانم. من همیشه وامدار نگاه خرده‌بین خوانندگانم بوده‌ام و هستم و برآنم که در سنجش و خرده‌گیری نباید سرسوزنی رودربایستی داشت. اگر نوشته‌های مرا خوانده باشید، خواهید دید که برای من بزرگترین ارزش نه آب و خاک و نه خون و نژاد، که سربلندی و آزادی و آسایش مردم است. "حقوق بشر" و "شهروندی" دو ارزش پذیرفته شده جهانی هستند، که من آنها را سنجه‌ای برای آزمون انسانها می‌دانم. همچنین با خواندن نوشته‌های من خواهید دید که این دو ارزش جهانی برای من گوهر بنیادین اندیشه‌ها و نوشته‌های من هستند. پس من از حق شهروندی آقای رضا پهلوی درست به همان اندازه دفاع می کنم که از حق آموزش به زبان مادری. اگر پشتیبانی از این ارزشها ساختاری را به خطر بیفکند (برای نمونه یکپارچگی ایران را)، نباید به این ارزشها تاخت، باید کاستی را در آن ساختار دید و آنرا دگرگون کرد. با این همه من خود را یک ایرانگرا می دانم و برآنم که آزادی تک تک مردمان این آب و خاک تنها و تنها در آزادی و آبادی و سربلندی ایران است. اگر جستجویی در گوگل کنید، خواهید دید که نژادپرستان و قبیله‌گرایان مرا یک "پان‌فارسیست"، "پان‌ایرانیست" و "شوینیست فارس" می‌نامند. من ولی سالها است که مرز همه ایدئولوژی‌ها و "ایسم"ها را درنوردیده‌ام و همانگونه که در "شاهزاده و گدا" و پی‌نوشتهای آن نوشتم، حقوق بشر، حقوق شهروندی و سود و زیان ایران و ایرانیان را برتر از هر چیز دیگری می دانم.

    از پیامهای شما سپاسگزارم و چشم براه نگر خرده بین و موشکافتان در باره نوشته‌هایم می‌مانم. اگر نمی‌خواهید پیامتان را دیگران هم بخوانند، می توانید به نشانی زیر بنویسید:

    m.bamdadan@googlemail.com
    شاد و سربلند باشید

    مزدک

    پاسخحذف
  5. دوست گرامی،
    داستان زندگی من از زمان مهاجرت مادربزرگم از آستراخان شوروی شروع میشود. شورشهای محلی و ناآرامیهای پس از انقلاب اکتبر ایشان را آواره کرد. او و خانواده اش به گیلان رسیدند و او با گیله مردی ازدواج کرد و صاحب 5 فرزند شد. کوتاه مدتی بعد و در خلال جنگ جهانی(و نه بعد از آن) پدربزرگم خانواده را ترک کرده و به اتریش مهاجرت کرده و دیگر کسی از او چیزی نشنید.
    مادربزرگم هم با مشقتهای فراوان بچه ها را بزرگ کرده و به تهران میآید. باید بگویم که از طرف پدری، همگی انسانهای خودساخته ای بودند. مادربزرگم در ایران تحصیل کرده و در بیمارستانی supervisor پرستاری میشود. بچه ها هم با کار و مشقت فراوان همگی درس خوانده و صاحب شرکت و مقام میشوند. از طرف مادری هم ما از فئودالهای معروف همدان بودیم که اصلاحات ارضی، ایشان را به فلاکت کشانید. از این جهت پدربزرگم از دشمنان بزرگ شاه بود، گرچه بسرانش همگی در ارتش و سایر ادارات کار میکردند.
    در مجموع ولی خانواده ما تا سال 57 کاملا غیر سیاسی بود. گرچه پدر من در خیابانها عملا شاهد زنده 28 مرداد 1332 بود. اینها را ولی به هنگام انقلاب و بعد از آن برایمان تعریف کرد.
    عملا ما و محیط اطراف ما تا سال 57 چیزی از شخصی به نام خمینی نشنیده بود و همگی از همدیگر مبپرسیدند که این خمینی که میگویند کیست. ولی همه سریعا به این نتیجه رسیده بودند که "آدم خوبیست" چرا که از دیگران شنیده بودند که "آدم خوبیست"!
    تجربیات سیاسی من هم از همان زمان شروع شد.
    یادم نمیرود که روزی با پدرم در خیابان کورش(شریعتی) قدم میزدیم که دیدیم از چادر برزنتی سبز رنگی صدای بلند قرآن میآید و نسبتا عده زیادی در آن جمع شده اند و شخصی هم از محاسن امام حسین و علی میگوید و لابلایش هم گاهی سری به مارکس و انگلس میزند. از پدرم پرسیدم که اینها که هستند. پدرم گفت:توده ایها. گفتم مگر تو نگفتی که توده ایها دین را افیون توده میدانند؟ او هم گفت که اینها دارند مردم را جری میکنند. و در آخر گفت: امیدوارم که بدانند چه میکنند. من امروز میدانم که آنها بسیار خوب هم میدانستند که چه میکنند.
    در تظاهرات زیادی هم شرکت کردیم ولی بیشتر به عنوان بیننده. اصولا تا جایی که به یاد دارم اکثریت زیادی بیشتر شاهد جریان بودند و نه فعال. ولی این عمل خیابانها را پر میکرد و از هلیکوپتر که فرق میان تظاهرکننده و شاهد معلوم نبود.
    ما را هم دست آخر به قول معروف جّو گرفت. شده بودیم از مخالفان سرسخت رژیم.
    در روزنامه ها و مجلات معتبر بود که میخواندیم:
    1- خانواده پهلوی سگباز هستند(نمیدانم معنی آن چیست. صاحب سگ هستند و یا با سگ سکس میکنند؟)
    2- شاه از کاخ سعد آباد تا زندان اوین تونل ساخته بود تا هرشب ببیند که چگونه زندانبانان دختران زندانی را وادار به سکس با یک خرس میکنند!
    3- چرا پوست شهبانو خوب است و او زیباست؟ برای اینکه هرشب در وان حمام او دو جوان را سر میبرند و او در خون آنان حمام میکند.
    3- همه خانواده پهلوی معتاد هستند.
    4- صمد بهرنگی را ساواک کشت.
    5- سینما رکس را ساواک آتش زد.
    6- تختی را ساواک کشت.
    7- 1 میلیون نفر زندانی سیاسی در ایران مفقود الاثر شده اند.
    8-....
    این جمله را از گاندی میتوان بگویم: کسی که با دروغ و خشونت به قدرت برسد، با دروغ و خشونت حکومت میکند.
    پدر من هم جزیی از این ماجرا بود و خشمش هر روز بیشتر میشد. باید بگویم که پدرم لیسانس زبان فرانسه و مادرم مترجم زبان روسیست و خانواده ما آنقدرها هم بیسواد نبود!
    بعد از آن هم پدرم شروع کرد از کربلا و امام حسین و علی و غیره و رشادتهایشان صحبت کردن. مردی که یک بار هم در طول عمرش یک رکعت نماز نخوانده بود. ولی از آن روز یک پایش خانه بود و پای دیگرش مسجد محله. ولی گاهگاهی تعریف میکرد که زورگیرها و خلافکارهایی را در مسجد میبیند که حالا ریش گذاشته اند و یونیفرم سبز میپوشند. در ضمن برایمان تعریف میکرد که چریکها و مجاهدین به ایشان طرز استفاده از اسلحه را یاد میدادند.
    لطفا این جمله را هرگز از یاد نبرید: انقلاب را از ما دزدیدند!

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. دوست گرامی با سپاس از شما
      این سرگذشت نزدیک به همه ها است. من اگرچه نوجوانی بیش نبودم، آگاهانه برای راهپیمایی به خیابانها رفتم و شعار دادم، شاید برای اینکه برادرم در آن روزها (از سال 54) در زندان اوین بود. ولی همین برادرم امروز می گوید ایکاش من در زندان شاه پوسیده بودم، ولی کشورمان به این روز نمی افتاد. سرگذشت، چیزی است که گذشته، پس نمی توان دگرگونش کرد. ولی سرنوشت چیزی است که پیش روی ما است و می توانیم دیگرگونش کنیم. شاید کنشگران جنبش آزادیخواهی روزی بتوانند به این جایگاه در خودآگاهی و خودباوری برسند که بتوانند سرگذشت را فراموش کنند و به سرنوشت بپردازند.

      شاد و سرافراز باشید.

      مزدک

      حذف