۱۳۸۵ مهر ۱۱, سه‌شنبه

نامه به بابک:
شهر خالی است ز عشّاق...


قربانت شوم
چند روز قبل تعلیقه ای از جنابعالی بتوسط پست زیارت شد. از مراتب مندرجه آن خبرت و مسرت حاصل نمودم. خیلی از عزم و همت آنجناب مشعوف می شوم، چنین کنند بزرگان چو کرد باید کار. این ریشه سست را بچه همتی هم می تواند از پا درآورد. چیزیکه هنوز در خاطر حقیر خلجان دارد، که نباید مردم ایران به این زودی خلاص شوند. آن حالت جهالت و نادانی و غفلت آن مردم است که ایشان را مستوجب و مستحق این حالت ساخته ولی انشاءالله رفته رفته آنهم تمام خواهد شد و از این صعق افاقه حاصل می کنند. مردم ایران خوابشان سنگین است، خیلی طول دارد از خواب بیدار شوند اگرچه بعد از بیدار شدن هم دیگر بخواب نخواهند رفت و شجاعت اظهار خواهند نمود، اما کو تا بیدار شوند...
(میرزا آقاخان کرمانی، نامه ها)

بابک گرامی درودهای گرمم را پذیرا باش!
از اینکه سرانجام توانستیم "خواند و نوشتی" از این دست را آغاز کنیم، شادمانم، اگرچه همانگونه که در آغاز نوشتار پیشین خود آورده بودم، به این جُستارها بیشتر از نگرگاه "اندیشیدن با صدایی بلند" می نگرم. با آنچه که در بند نخست نوشته ات درباره پارلمان در تبعید آورده ای، همرأی و همنِگرم. راستی را این است که ما ایرانیان برونمرز در پراکندگی سرآمد همه مردمانیم. بودن نهاد توانمندی که بتواند ما را در روزگار سختی و آن هنگام که کشورهای میزبان بر پایه سود و زیان خود بر ما می تازند، دستگیر باشد و جنبشها و تلاشهای پراکنده مان را هماهنگ کند و آنها را سو و آماجی کارآمد بخشد، شاید که این پراکندگیها و بیگانگیها را پایانی شیرین بخشد. در این باره بسیار کم کاری شده است و گناه این کَم کاری نیز بر گردن تک تک ما است. با این همه این نکته را نباید از یاد برد که رسیدن به همین نکته و دریافت همین نیاز نیز روندی را در پشت سر خود دارد، ایرانی خودخواه و خودبین و خودنگر از خانهای گونه گونی گذر کرده است و اندک اندک میرود تا با خواسته ها و داده های جهان نوین هماهنگ و دمساز شود، و چه نیکو که این راه را گام بگام پشت سر گذاشته ایم، که آفتاب دگردیسی اگر بروزی فرازآید، به شبی نیز فروخواهد رفت.

می خواهم جستار پیشینم را دنبال بگیرم. هم میهنان بسیاری در پاسخ به نوشتار پیشین با دل آزردگی برایم نوشتند که چرا دست سهمگین سرکوب و ستم را نمی بینم و گروههای فشار را و زندان را و شکنجه را، که اگر این همه نبودی، بی گمان زنان ایرانزمین نیز برمی خاستند و داد خود بازمیستاندند. من ناآشنا به شیوه های سرکوب این رژیم نیستم. می خواهم با نگاهی به بند دوم نوشته ات، بویژه به این گزاره که «دوست عزیز، آن مبارزه‌ای که تو آن را "اصل" می‌دانی ، و من هم نیز، به قول انگلیسی زبان‌ها "آل ردی" آغاز شده و زنان ایرانی درون و برونمرز هم درآن مشارکت، و حتا نقش رهبری دارند»، بگویم، و به افسوس فراوان بگویم که من به اندازه تو دوست نادیده و فرهیخته ام خوشبین نیستم.
بابک گرامی! می خواهم اینبار در باره این پرسش با صدای بلند بیندیشم که آیا دریافت و برداشت مردم ما، فرهیختگان ما و فرزانگانمان از واژه "نابرابری" همانی است که من یا تو از آن می فهمیم؟ به گمان من چنین نیست. ریشه درد را باید در همین دریافت و برداشت از این واژه جُست، آدمی هنگامی به نبرد با نابرابری برمی خیزد، که آنرا دیده باشد، دریافته باشد و دانسته باشد که چه کسی آنرا بر او روا می دارد.

سخن نخستم این است که برپانخاستن مردم برای برانداختن نابرابریهای گوناگون و در سر همه آنها نابرابری جنسی، از سر ترس و هراس از سرکوب و کشتار نیست، مردم ما برای خواسته های بسیار ناچیزتری، برای نمونه استان شدن شهرستانشان به خیابان می ریزند و خود را بکشتن می دهند، اینرا هردوی ما بخوبی می دانیم. پس ریشه این خویشتنداری را در کجا باید جُست؟

می خواهم در اینجا دست به همسنجی دو رخداد بزنم، که هر دو در خرداد ماه امسال روی داده اند. در هفته نخست این ماه، کسی در روزنامه ایران سوسکی را به سخن آورده بود و آن سوسک بینوا واژه ای ترکی بزبان رانده بود و همین بهانه ای بود برای مردم بجان آمده تا خواسته های تلنبار شده خود را در خیابان فریاد کنند. اینکه نژادپرستان و قبیله گرایان از این آب گل آلود ماهی خود را گرفتند و دستگاه سرکوب رژیم از این نمد کلاه خود را دوخت، داستانی دیگر است که پیشتر بدان پرداخته ام. دو کارمند روزنامه و سدها تن از راهپیمایان دستگیر شدند و جوانانی چند نیز به تیر سرکوب و ستم جمهوری اسلامی بخاک افتادند. سوسک گفته بود "نمنه" و کسانی که این واژه برآمده از زبان مادری آنان بود، خود را خوار شده می دیدند. کسی به آنان "توهین" کرده بود، پس سدهاهزار تن در شهرهای آذربایجان راهپیمای کردند تا صدای پَرخاششان را بگوش سردمداران جمهوری اسلامی برسانند.
روز بیست و دوم همان ماه گردهمایی دیگری برپا شد که در آن ایرانیانی چند، از مرد و زن، می خواستند صدای پرخاششان را به قانونهای زن ستیز جمهوری اسلامی به گوش مردم و سردمداران این رژیم برسانند. پلیسهای زن با باتوم و اسپری فلفل به جان آنان افتادند و نزدیک به شصت تن را دستگیر و زندانی کردند. به زنان این سرزمین بیست و هفت سال است که "توهین" می شود، ولی در سر بزنگاه میدان هفت تیر، تنها پنجهزار تن گردآمده بودند!
امروز بیشتر دستگیر شدگان آن ماه یا آزاد شده اند، و یا دادرسی خود را پشت سر می گذارند، اما شکنجه ای که بر موسوی خوینیها می رود، نشانگر هراسی است که دینفروشان از همه گیر شدن خودآگاهی مردان ایرانی به حقوق زنان دارند.

بابک گرامی، به گمان تو ریشه این دوگانگی در رفتار را در کجا باید جست؟ نوشته بالا را میرزاآقاخان کرمانی بسال 1270 خورشیدی، یا یکسد و پانزده سال پیش به مَلکَم خان نوشته است! آیا او اگر امروز برمی خاست، در باره سرزمینمان داوری دیگری می کرد؟ شاید بگویی آن سدهاهزارتن، فرهیختگان و دانندگان نبودند و اگر نیز در ستیز با نابرابری، خود گاه سخنانی نژادپرستانه بر لب می آوردند، از ناآگاهی آنان بوده است، فُسوسانم که چنین نیست! آنکه به خیابان آمده بود، دشمن و شکنجه گر خود را نمی شناخت، او گمان برده بود که سوسک زبان او را، کیستی اش را و خودِ خویشتنش را به ریشخند گرفته است، شکافتن درونمایه یک رژیم واپسگرا و مردم ستیز برایش دشوار بود، پس فارس را دشمن می دید و کُرد را و ارمنی را که اینان نه انگاره هایی دست نیافتنی، که دشمنانی دم دست و از پوست گوشت و استخوان بودند. "نابرابری" دیگر ناتوانی از سیر کردن شکم فرزندان نبود، بدور ماندن فرزندان از دبستان و دانشگاه نبود، مرگ فرزند از بی داروئی نبود، قانون حجاب اسلامی نبود، فروافتادن زنان به جایگاهی پستتر از مردان نیز نبود. اگر زنی و مردی را در این آب و خاک تا نیمه تن در خاک می کردند و تا هنگامی که بمیرد بر او سنگ می زدند، اگر دزد را دست و انگشت می بریدند، اگر چشم می کَندَند و اگر بزهکاری را بر سر چهارراهها تازیانه میزدند و یا بر سر میدانها، ریسمانیش بگردن می افکندند و فرامی کشیدند و جان کندنش را که گاه بیش از ده دقیقه بدارازا می کشید، به تماشا می نشستند، "توهین"ی به کسی نشده بود، "توهین" همان یک واژه ای بود که سوسک بزبان آورده بود.
ولی مپنداری که پروای این همه را تنها آن پرخاشگر به خیابان آمده داشت! نه! در همان آذربایجانی که یک خانواده هشت نفره در یک شب به آتش ناداری و تنگدستی می سوزد و خاکستر می شود و هیچکس نه به ترکی و نه به فارسی به فریادش نمی رسد، در کشوری که مردان جوان کلیه و چشم و هر اندامی را که بی آن بتوان زیست به گَرده نانی می فروشند و زنان جوان تن نازکشان را به پشیزی، کسانی هستند که برآنند: «زبان ترکی از نان شب واجبتر است»!!! این برداشت اینان از درونمایه، ریشه و ساختار "نابرابری" در ایران است و با این سرمایه ناچیز و دستمایه اندک است که "قلم" دیگر نمی خواهد "صدا" را بدنبال خود بکشاند، که دنباله رو او می شود، نویسنده دنباله رو راهپیمایان می شود، سر دنباله رو پا، دانشگاه دنباله رو خیابان. می گویی این سخنان تنها سیاه مشقهای چند جوان تازه به میدان درآمده جویای نام است؟ فُسوسانم که چنین نیست! هنگامی که توده کف بر لب آورده در خیابان فریاد برمی آورد «فارس دیلی، ایت دیلی!/ زبان فارسی، زبان سگ!» ماشاءالله رزمی، یکی از بزرگان این قوم می نویسد: «سربازی ترک ، ... از پائین به سوی پنجره فریاد کشید: - شما سگ فارسها از کی جرئت کرده اید دشنه با خود بردارید ، اگر من شاه مملکت بودم به هیچ فارسی اجازه نمی‌دادم حتی یک سوزن با خود داشته باشد» تا برای این دشنام پشتوانه ای تاریخی ساخته باشد (فراموش نکنیم که این نوشته اندکی پس از "توهین" آن سوسک سرشناس و در پرخاش به آن نوشته شده است!)، او بجای آنکه ریشه ستم فرهنگی و نابرابری زبانی را در ساختار ستم پرور جمهوری اسلامی، و جهانبینی انسان ستیز آن ببیند، بدنبال ریشه های آن در یادنوشتهای پزشک ناصرالدین شاه می گردد و در این راه از دسته چپق همزبانانش نیز درنمی گذرد! بگذار رزمی را نیز پشت سر بگذاریم و پله ای بالاتر رویم، توده از خود بیخود شده فریاد میزند: «تؤرک تؤرکی فارسا ساتماز!/ ترک ترک را به فارس نمی فروشد!» و رضا براهنی می نویسد: «... و كشتار فرزندان او [: آذربایجان] به دست ماموراني كه از استانها و مناطق ديگر وارد كرده بودند، چرا كه مامور آذربايجاني نمي‌توانست و نمي‌خواست....»! و در این میان گویا از یاد همه می رود، که این همه نابرابری را نه فارس، نه کرد و نه ارمنی، که جمهوری اسلامی در حق ما روامی دارد، در همان راستائی که نابرابری جنسی را و نابرابری دینی را و نابرابری های دیگر را، و چنین شد که تیغ تیز این پرخاشها نه سینه این رژیم دوزخی را، که سینه گروهی دیگر از قربانیان خود آنرا نشانه رفت، راهپیمایان، ونیز آن برگزیدگانِ نویسنده، در هیچ کجا این رژیم و سران آنرا دشنام نگفتند، و اگر هم جمهوری اسلامی را سزاوار نکوهش دیدند، تنها برای ویژگی خودپنداشته آنان، یعنی "پافارسیست بودن"اش، و نه برای آنکه رژیمی ازبنیاد پاگرفته بر نابرابری و ستم است! هنگامی که فرهیختگان و فرزانگان اینچنین دنباله رو توده خشمگین می شوند و ستیزه جوئی کور او را تئوریزه می کنند، دیگر چه جای شگفتی است که احمدی نژاد در آذربایجان دستش را به نشان بوزقورت، نشان برتری نژاد ترک، بلند کند؟ آیا می توان انگاشت که اینان پوسته روئی این ناهنجاریها را شکافته و به هسته سخت آنان رسیده باشند؟ ریشه همه این کژرویها در این است که پرچم نبرد با نابرابری را کسانی بر دوش گرفته اند که خود گوئی هنوز آنرا و ریشه هایش را در نیافته اند و از یکسوی بام، بسوی دیگرش می غلطند (2)، انگاشت من این است که اگر همین رژیم با همه پلشتیهایش به خواسته راهپیمایان و نویسندگانشان گردن نهد و زبان ترکی را رسمی کند، آنان را دیگر غمی نخواهد بود و با دینفروشان خواهند ساخت و به خوشی و خرمی روزگار خواهند گذراند؛ پس چشمداشت اینکه در این بازار پر هیاهو کالای بی ارزشِ "برابری زن و مرد" خریداری داشته باشد، باد در قفس کردن است و آب در هاون کوبیدن.

بابک ارجمند، من از هر خروار مشتی آوردم تا کار سخن به مثنوی هفتاد من مَکشد! و این همه را از آن نیاوردم تا سر زخم کهنه ای را باز کنم، این تنها همسنجی دو رویداد در یک ماه بود، که این همه، در خرداد ماه همین امسال رخ داده است! دو گروه از مردم در یک ماه، خود را ستمدیده می بینند و نابرابری را هر یک به گونه ای، به چشم می بینند و به گوش می شنوند. ولی چگونه است که برای پرخاش به قانونهای زن ستیزانه، که کار به سرنوشت نیمی از مردم این آب و خاک دارد، تنها پنجهزار تن به خیابان می آیند و برای پرخاش به سوسک، پانسدهزار تن! در کشور ما هنوز دست دوم بشمار آمدن مادران و خواهران و دخترانمان چندان "توهین"آمیز نیست که در پرخاش به آن به خیابان بیائیم و از گلوله و داغ و درفش باکی بدل راه ندهیم. به گمان من بر سر اینکه جمهوری اسلامی حق آموزش و آفرینش فرهنگی به زبان مادری را از نزدیک به نیمی از شهروندان ایران دریغ می دارد، جای هیچ گفتگو و بگو مگویی نیست. این یک نابرابری بزرگ است و برای از میان بردن آن باید که آزادیخواهان بیشتر و پیشتر از قبیله گرایان کاری کارستان کنند، ولی راستی را، آیا میتوان این ستم را با ستمی که بر زنان، بر همه زنان می رود سنجید؟ پس ریشه این رفتار دوگانه در کجا است؟

دوست گرامی! در هفتم فوریه 1971 مردان سوئیسی در یک رأی گیری آزاد زنان این کشور را نیز از حق گزیدن و گزیده شدن برخوردار کردند. زمینه های این ژرفنگری و خودآگاهی پیشتر آماده شده بود، مردان سوئیسی جایگاه والا و برتر خود را فرو گذاشتند و خودخواسته زنانشان را به جایگاهی بالاتر و شانه به شانه خود فراکشیدند.
نه سال پیش از آن، شانزدهم مهرماه 1341 (1962) دولت شاهنشاهی به زنان، آنهم تنها در انجمنهای ایالتی و ولایتی، حق رأی یکسویه داد. خمینی سخنرانی کرد: «ما با ترقی زنها مخالف نيستيم، ما با اين فحشاء مخالفيم، با اين کارهای غلط مخالفيم». مسجدها و حسینیه ها از مردان و زنانی پر شدند که نمی خواستند تن به این فحشاء دهند. پنجاه و چهار روز پس از آن، لایحه پس گرفته شد، تا دو ماه دیگر و اینبار بنام انقلاب سفید بازگردد. خمینی اینبار نیز سخنرانی کرد: «کرارا در نطق های مبتذلشان به تساوی حقوق زن و مرد در تمام جهات سیاسی و اجتماعی کرده اند که لازمه اش تغییر احکامی از قرآن مجید است». اینبار نیز مردان و زنان ناموس پرست به خیابانها ریختند و خون دادند تا کسی خدای ناکرده آنان را وادار به "فحشاء" نکند.
سوئیس تنها کشوری است که مردان، حقوق زنان را خود خواسته و از دل و جان به آنان پیشکش کرده اند، و ایران شاید تنها کشوری باشد که تلاشهای سردمدارانش برای بخشیدن این حق به زنان دست کم دو بار کشور را به آشوب کشیده است. برای همین هم هست که می گویم راه رهائی ما، آری همه ما، از آزادی و رهائی زن می گذرد، و این رهائی نخست در سرها است که باید آغاز شود، تا به پا دررسد.

بابک نازنین، در پایان نامه ات پرسیده بودی:«آیا جامعه‌ی زنان ایران نیز، درکلیت خود ، آماده است که با رسیدن به "حقوق برابر" با مردان ، "مسئولیت"های ناشی از این برابری را هم، که کم سنگین نیست، بپذیرد؟» راستی را این است که من بدین امیدوارم، ولی چشم بر آنچه که هست نیز نمی توانم بست. چه کس دیگری را می شناسی که این چنین زنجیرهای بردگیش را بستاید؟

میرزا آقاخان یکی از نامه هایش را با این سروده آغاز می کند:

شهر خالی است زعشّاق، مگر از طرفی
دستی از غیـــــــب برون آید و کاری بکند!

به این امید که روزگار با مردم ما بر سر مهر آید، تا نامه هایمان را با چامه های امیدبخش تری آغاز کنیم،
و تا نامه ای دیگر،
شاد و شادکام و کامروا باشی.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
1. نامه های تبعید، دکتر هما ناطق، نشر نیما آلمان. ص. 47
2. جواد هیئت در نوشتاری بنام «ناسيوناليسم و باستانگرائي در ايران» میرزا آقاخان کرمانی را "بهائی معدوم" می نامد. من از این سخن که کرمانی بهائی نبود و شاید روزگاری گرایشی به جنبش پیشرو بابی داشت، می گذرم. همچنین از این که او "معدوم" نشد و به بهانه دست داشتن در ترور ناصرالدین شاه سرش را روز شانزدهم تیرماه 1275 بدستور محمدعلی میرزا زیر درخت نسترنی در باغ اعتضادیه بریدند. ولی من هر بار که از آپارتاید دینی نوشته ام، بهائیان را نمونه آورده ام، که در این رژیم هر خواری و دد منشی و دیوخوئی که به پندار بیاید، در حق آنان روا داشته شد. کسی که برای به چالش خواندن یک نابرابری (دراینجا نابرابری قومی) دست به نوشتن می برد، چرا باید چماق نابرابری دینی را بر سر یک آزادیخواه پیشرو بکوبد؟ بهائی بودن یا نبودن میرزا آقا خان که در اینجا و در کنار واژه معدوم بنام یک دشنام بکار رفته است، کدام پرسش را پاسخ می گوید، جز اینکه آقای هیئت و هم اندیشان او را به نابرابری و ستم دینی کاری نیست و آنان سرکوب و کشتار این هم میهنان رنج کشیده را روا و بسزا می شمارند؟
http://www.tribun.com/600/628.htm


۱۳۸۵ شهریور ۱۲, یکشنبه

پرواز انوشه و گسستن زنجیر سرنوشت


انوشه انصاری، امریکائی ایرانی تبار در پهنای بی پایان کهکشان پرگشود و بهانه ای شد تا ایرانیان در چهارگوشه جهان از اینکه زنی از همتبارانشان بسوی آسمان پرگشاده است، شادمان شوند و بر خود ببالند.

انوشه انصاری هنگامی که دختری هفده ساله بود به امریکا رفت. پرواز بلند و شکوهمند امروز او، پی آمد بلندپروازیهای زنی است، برخاسته از زمین نفرین شده خاور میانه، زمینی که در هزار و اندی سال گذشته برای زنان چیزی جز سرکوب و خواری ببار نیاورده است، پس بیهوده بر خود نبالیم و دستآوردهای انسانی پرتلاش و بلندپرواز را بپای خاک و خون خود ننویسیم.

انوشه انصاری اگر که در ایران مانده بود، با همه توانائی هایش، توانائی هایی که در بودنشان امروز دیگر جای گمان و دودلی نیست، هر روز و هر شب مزه خواری و زبونی را می چشید، روزی هزار بار بیادش می آوردند که "زن" است، نیمه انسان است، "ناقص العقل" است و پایش را نمی بایست از گلیمش فراتر نهد، چه برسد به آنکه آرزوی نشستن بر تخت کیکاووس و پریدن با آسمان را در سر بپرورد!
انوشه انصاری اگر که در ایران مانده بود، پای از خانه بی پروانه شوهرش نمی توانست گذاشت، شاید که به دانشگاه راه نمی یافت و اگر هم که می یافت، نمی توانست رشته ای را که خود خواسته بود بیاموزد.

من نمی دانم چه کسی اندیشه رفتن از ایران را به سر او انداخت، نمی دانم آیا خواست خودش و یا خوانواده اش بود، ولی اینرا می دانم که انوشه با رفتن به کشوری که در آن آزادی هست و نابرابری جنسی نیست، همه زنجیرهائی را که سرنوشت از همان دم زاده شدنش در خاک ایران برایش بافته بود، از هم گسست.
انوشه انصاری با پروازش تاروپود همه انگاشتهای آیت الله های رنگ و وارنگ را که در گوش زنان ایرانی می خوانند : «جای زن مسلمان ایرانی در آشپزخانه و کنار گهواره نوزاد است» در هم پیچید. سرنوشت او برای چندمین بار نشان داد که سرزمین زیبا، ولی نفرین شده ما بذرهای نیکوئی را در خود می پرورد که همگی در شوره زارهای ناآگاهی و پی ورزی و سخت سری این کشور ِ یکسر "مردانه" ناشکفته می پژمُرند و همین بذرها اگر که در خاکی پربار بیفتند، درختانی ستُرگ و پر شاخ و برگ بَرمی آورند و جهانی را به شگفتی وا می دارند.

من از پرواز انوشه بر خود نمی بالم، من بر روزگار هزاران هزار انوشه ای افسوس می خورم که در این آب و خاک ببار می آیند و فرهنگ آزادی کش این سرزمین بالهایشان را پیش از آنکه به پرواز بیندیشند در هم می شکند. به آن هزاران هزاری که نخست آرزوهایشان را و سپس جان و روانشان را می کُشند، به آن هزاران هزاری که «زن بدنیا نمی آیند، زن می شوند!»(1)

بااینهمه این پرواز شکوهمند را پیام باریکی نیز هست. انوشه انصاری با دوختن پرچم سه رنگ بر جامه اش نشان داد که هنوز از سرزمین مادری اش دل نبریده است و گوشه چشمی به آن و به مردمان آن دارد، پس می توان گفت که پرواز او را پیامی نیز هست، برای خواهران همخون و همزبانش، برای زنان ایران زمین:

بپـــــای خود مزن زنجــــــــــــیر تقدیر،
ته این گـــنبد گردون رهـــــی هست!
اگـــــر باور نداری خیـــــــــــز و دریاب،
که چون پا واکنی، جولانگهی هست!


خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
1. سیمون دوبوآر

۱۳۸۵ خرداد ۲۳, سه‌شنبه

پی نوشتی بر یک نامه


نامه من به آقای براهنی بیش از آنچه که پنداشته بودم گفتگو برانگیخت. در این میان نامه دوست ناشناسی (1) از ایران و پرسشهای او، برآنم داشت که پی نوشتی بنویسم و نکته هائی چند را بشکافم.

دوست گرامی و نادیده،
دومانلی غوربتدِن سیزه یِشیل سِلاملار!

پیش از هر چیز بگذارید بگویم که من آقای براهنی را نه یک نژادپرست، که از فرهیختگان این آب و خاک می دانم، که اگر جز این بود، او را در جایگاهی نمی دیدم که به پاسخ نوشته اش برآیم، که چشمداشت من از براهنی و براهنی ها نوشتن و گفتن بی پرده و آشکار و سرراست از حقوق بشر است و حقوق شهروندی و اگر در نامه ای که به نشانی او بود ننوشته ام که او را در چه جایگاهی می بینم، تنها از آن رو که در گفتگوی رودررو چنین کاری را چاپلوسی می گویند و نه براهنی را و نه مرا نیازی به آن نیست. با این همه نژادپرستی دام هراسناکی است که هر کسی در آن تواند افتد و من در جائی که بر خودِ خویشتن نیز از این دام هراسانم، پیدا است که هیچ کس دیگری را نیز از افتادن در آن بدور نمی بینم، و براهنی را نیز.

1. من هرگز بدنبال خوارشماری شاهان ترکزبان نبوده ام، که از سوی پدر تبار از همانان دارم. در باره چرائی گسترده شدن زبان پارسی هم نمی خواهم گفتگو و یا بگومگوی تازه ای را آغاز کنم، چرا که خود، همین را بر آقای براهنی خرده گرفته ام. بگذارید تنها یک نمونه تاریخی بیاورم و بگذریم، تا دانسته شود که جایگزینی زبان عربی با فارسی برای همانندیهای این دو نبود و ریشه در کار دفتر و دیوان و زبان ویژه آن داشت. هنگامی که پارسیان پادشاهی گسترده خود را در سرتاسر جهان پیشرفته آنروز گستردند، زبان دیوانیشان نه پارسی بود و نه مادی، زبان رسمی و سرتاسری امپراتوری آنان "آرامی" بود و گاه نیز بابلی و ایلامی. آرامی هیچ همانندی با زبان پارسی باستان نداشت، که آن زبانی سامی و این زبانی هندواروپائی بود. پارسیان ولی از آنجائی که پیش از برآمدن کوروش بزرگ تنها فرمانروایان استان ایلامی انشان بودند و از کار دیوانی یک امپراتوری بزرگ سررشته ای نداشتند، دبیران آرامی و بابلی و بویژه ایلامی را بکار گرفتند و چنین شد که سنگنبشته های آنان همه به این زبانها نوشته شده اند. این نه نشانه ناتوانی زبان پارسی باستان بود و نه نشانه بی خردی پارسیان، زبانهای ایلامی، بابلی و آرامی از آنجائی که زبان دیوانی امپراتوریهای بزرگ بابل و آشور و ایلام بودند، بخوبی ورزیده شده بودند و دیوانیان و دبیران نیز که خود از همان مردمان می بودند، به آسانی به ابن زبانها می نوشتند.
همچنین شاهان پارسی را به زبان امروزی باید "باستانگرا" بدانیم چرا که تلاش می کردند خود و گذشته خاندانهای خود را به ایلام و سومر و بابل پیوند بزنند (همانگونه که همه خاندانهای شاهی پس از اسلام تلاش می کردند خود را به ساسانیان بپیوندند)، نوادگان هخامنش آنچنان شیفته فرهنگ ایلامی بودند که نامهای ایلامی بر فرزندان خود می نهادند (هخامنش، چیش پئش، کمبوجیه و کوروش) ، آنان بسیاری از میتختها و آئینهای بابلی، سومری و ایلامی را به پارسی بازگو کردند و از دل آمیختگی همه این آئینها و همچنین کیش پرستش آناهیتا و میترا، آموزه زرتشت زاده شد.

2. هر انسانی باید به همدردی با ستمدیدگان برخیزد، چه همدین و همزبان او باشند و چه نباشند، پس بر جوان زنجانی ما هم نمی توان خرده گرفت که چرا با مردم قره باغ همدردی می کند، این کار او را باید ستود. ولی راستی را این است که آنچه بر زبان روان می شود، ریشه در اندیشه ای دارد که در سر نهفته است. همدردی با مردم قره باغ، این تکه خاک را از آن جوان زنجانی و هم اندیشان او نمی کند، همانگونه که برای همدردی با مردم فلسطین نمی توان فریاد "َالقُدسُ لَنا" (قدس از آن ما است) برآورد. قره باغ از آن قره باغی هاست و فلسطین از آن فلسطینی ها، کسی که می گوید قره باغ از آن ما است، یا خود را قره باغی می داند و یا قره باغ را بخشی از خاک ایران! سخن بر سر همدردی نیست، سخن بر سر نگاه قبیله گرایانه است.

3. دست آویختن به آمار و تاریخ، به بیراهه بردن گفتگو است. اگر بپذیریم که خواسته های آقای براهنی تنها از آن رو پذیرفتنی اند که «شمار ترکزبانان سه درسد نیز از فارسیزبانان بیشتر است» و «اگر شاهان ترک نبودند زبان فارسی هم نبود»، پس بلوچها و عربها و کردها و ... که شمارشان از فارسیزبانان بسیار کمتر است و شاهی نیز نداشته اند که به پشتیبانی از زبان فارسی برخیزد، داد به که و به کجا باید ببرند؟
ولی اگر خواسته های او تنها از آن رو بر حق و بایسته اند که ریشه در حقوق شهروندی و منشور حقوق بشر سازمان ملل دارند، اینهمه درآویختن به تاریخ و آمار دیگر چرا؟

4. این سخن آقای براهنی که «نیروهای سرکوبگر از جاهای دیگر به آذربایجان آمده بودن و آذری نبودند»، گزاره ای نیمه کاره است که دنباله ترسناکی می توان بر آن نوشت؛ سرکوبگرا ن از کجا آمده بودند؟ و اگر آذری نبودند، چه کسانی بودند، کُرد؟ فارس؟ ارمنی؟ وشاید روس؟ تا همه دشمنان ترکها را برشمارده باشیم (روس (کؤرد)، فارس، أرمنی! بؤتؤن تؤرکؤن دوشمنی!)؟ و اگر بتوانیم همه آنان را شناسائی کنیم و دریابیم که همه فارسزبان بودند دیگر پرسش بی پاسخی بجای نخواهد ماند؟ آیا این نگاه، یک نگاه قبیله گرایانه نیست، که "خودی" را آزاده و آزادیخواه می پندارد و دامان او را از هر سرکوب و ستمی پاک می بیند؟

5. سرزمین ما زائویی است که روز زایمانش هر روز نزدیکتر می شود، دردهای خردکننده ای پیکر این زائو را به لرزه خواهند انداخت، تا آن "من/ شهروند" دیده به جهان بگشاید. ما دو راه بیشتر در پیش رو نداریم، یا باید به ستون چادر قبیله مان بچسبیم و چشم بر نو شدن جهان پیرامونمان ببندیم و ناگزیر در زیر چرخ سنگین ارابه تاریخ خرد و نابود شویم، یا پوست بیفکنیم و سینه را در هفت آب عشق بشوئیم و از "ما" گذر کنیم تا به "من" برسیم، شاید که پیر سیمین موی تاریخ گوشه چشمی نیز به ما داشته باشد.

دست شما را بگرمی می فشارم و برایتان سربلندی و شادکامی آرزو می کنم.

درین و سون سوز سایغیلاریملا

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
1. پاسخی به یک مقاله

۱۳۸۵ خرداد ۱۹, جمعه

سایین براهنی بِی! لؤطفن سیز داها بوش وئرین!*


تا به امروز تلاشم بر این بوده که از پاسخگوئی رو در رو به گفته ها و نوشته های دیگران بپرهیزم. نوشته آقای براهنی را در شهروند (1) خواندم، چند روزی با خود کلنجار رفتم و دیدم "خامه را یارای خاموشی نماند ..." رخدادهای هفته های گذشته در شهرهای آذربایجان بیش و پیش از هر چیزی نشانگر آن بودند که در نبود آزادی و نهادهای مردمی آشوبگران و نژادپرستان به سادگی می توانند رهبری هر جنبشی را بدست بگیرند و آنرا به بیراهه بکشانند. در چنین روزگاری است که باید چشم امید به دست و دهان خردگرایانی دوخت که می توانند پادزهری بر زهر هستی سوز نژادپرستی باشند. با خواندن نوشته آقای براهنی ولی این پندار جان می گیرد که گویا «خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم!»، چنین نوشته هائی به گمان من بجای آب، نفت بر آتش کینه نژادی و فرهنگی می پاشند. من در نوشته های دیگرم نیز آورده ام که خردورزان و آزاداندیشان باید پرچم برابری فرهنگی و زبانی را خود بر دوش بکشند و مگذارند که مشتی نژادپرست جدائی خواه این خواسته های پذیرفتنی خلقهای ایران را هیمه آتش جنگهای قبیله ای کنند و به این بهانه خون مردم بی گناه را بر زمین بریزند و بریزانند. چون و چرای نوشته آقای براهنی هم از آن است که در آن می توان از نگرگاه "روش و گرایش" همانندیهای بسیاری با نوشته ها و شیوه های نژادپرستان دید، اگر چه با شناختی که من از او دارم، این همانندیها را نا خواسته می دانم. سخن گفتن از "رسمی شدن زبان فارسی در دوره پهلویها"، "پیرایش چهره فرقه دموکرات آذربایجان از همه کاستیها"، "ساختن تاریخ هشتاد ساله برای آنچه که باستانگرائی خوانده می شود"، و بیش و پیش از هرچیز تهی بودن جای هواداری از حقوق پایه ای شهروندی مانند برابری زن و مرد، آزادی گفتار و نوشتار، آزادی اندیشه، برابری دینی، همان چون و چراهائی هستند که گفتمان آقای براهنی را به گفتمان نژادپرستان نزدیک می کنند، فروکاستن خواسته های مردم به رسمی شدن زبان ترکی و براه اندازی رسانه های ترکی زبان در کشوری که در آن فرمانروایان آشکار و بی پرده دست می برند و چشم در می آورند و زنان را خوار می شمارند و آزادی شهروندان را بی پروا می کشند و .... یک جنبش واپس گرایانه و همسو با آماجهای جمهوری اسلامی است. آقای براهنی و دیگر هم اندیشان او باید بدانند که جدا کردن خواسته های قومی (که به نگر من بخش جدائی ناپذیر منشور حقوق بشر هستند) از دیگر خواسته های سراسری ، تنها یک دستآورد خواهد داشت: شکنجه گرانمان به هنگام فرود آوردن تازیانه بر پوست و گوشتمان ما را به زبان مادری دشنام خواهند گفت، رسانه های مان چرندیاتی را که تا کنون به زبان فارسی به خورد کودکانمان می دادند، به زبان مادری به خورد آنها خواهند داد، چاپلوسی برای رهبران و سردمداران این جمهوری به زبان مادری خواهد بود و با این همه اگر یک آذربایجانی از سر درماندگی و ناداری خود و خانواده هشت نفره اش را بکشد، باز هم بمانند امروز هیچ کس، به هیچ زبانی به فریادش نخواهد رسید.

آقای براهنی گرامی، سلام و هِر واقتینیز خوش اولسون!

نمی دانم پس از خواندن این نوشته مرا در کدام یک از آن گروهبندیهایی جای خواهید داد، که در آغاز نوشتارتان آورده اید. از آنجائی که شما مرا نمی شناسید، از گفتن این نکته ناگزیرم که من با بخش بزرگی از گفته های شما، تا آنجا که به حقوق شهروندی باز می گردد، همسخنم. آرزوی من زندگی در ایرانی است که در آن "هر" شهروندی بتواند به زبان مادریش خواندن و نوشتن بیاموزد، به این زبان به دبستان و دبیرستان و دانشگاه برود، ایرانی که در آن ،فارسزبان و آذربایجانی و کرد و عرب و بلوچ و لر و ترکمن و ... بتواند به زبان مادریش روزنامه چاپ کند، برنامه رادیوئی و تلویزیونی بسازد، فیلم بسازد، تأتر بازی کند. من حتا یک گام هم از شما پیشتر می روم و تابوی "تمامیت ارضی" را هم می شکنم و همانگونه که در همه نوشته هایم آورده ام ، "حق جدائی" را هم از حقوق پایه ای شهروندی می دانم و از آنجائی که خود را یک "شهروند ایرانی تبار جهان" می دانم و آسایش، سربلندی و آزادی همه مردم را خواهانم، بر آنم که اگر رسیدن به این آزادی و سربلندی و آسایش تنها و تنها در گروی تکه تکه شدن ایران است، پس خجسته و فرخنده باد این فروپاشی! اینرا هم ناگفته نگذارم که من این همه را، برای نمونه آموزش زبان مادری را نه از آنرو می خواهم که خود یک ایرانی دو زبانه ام، بلکه از آن رو که این خواسته ها را بخشی از حقوق پایه ای بشر می دانم و برآنم که اگر کسی با چنین خواسته هائی از در ستیز درآید و باز هم دم از مردمسالاری و آزادی بزند، یا دموکراسی را نشناخته و یا از اندریافت جان حقوق بشر و حقوق شهروندی ناتوان است.

بگومگوی من با شما هم بر سر اینها نیست، با شگفتی بسیار در این نوشتار شما فرازهائی را دیدم که با حقوق بشر و حقوق شهروندی همخوانی نداشتند و رنگ و بوی گفتمان کسانی را گرفته بودند که من آنان را "نژادپرستان جدائی خواه" می نامم. بگذارید پیش از هر چیزی به کاریکاتور مانا نیستانی در ایران بپردازیم؛ هر دوی ما می دانیم که در هیچ کشور پیشرفته ای نمی توان این روزنامه و این کاریکاتور را بدست گرفت و به دادگاه رفت و از دست نویسندگان آن دادخواهی کرد. خشم من هم از همان آغاز داستان (2) نه از ترکی بودن واژه "نمنه"، که از باز کردن پای لمپنیسم به یک روزنامه سراسری بود. و هنگامی که در کشوری خواسته های گوناگون مردم بروی هم انباشته شوند و هیچ کسی از کمترین حق شهروندی خود برخوردار نباشد، همین یک واژه ترکی که بر زبان یک سوسک روان شود، بر زبان سوسکی که در همه آن نوشته به فارسی سخن گفته است، جرقه ای است که بشکه باروت را بس است. از دل آن نوشته و آن کاریکاتور "توهین سازمانیافته به ترکها" بیرون کشیدن، هنری است که از هر کسی بر نمی آید.

مشکل من با نوشته شما ولی این هم نیست. من در این نوشته شما همانندیهائی با گفتمان نژادپرستان "فارس ستیز" می بینم که نگرانم می کند؛ نوشته اید:
«مي خواهم بگويم فضايي كه عليه مردم آذربايجان درست شده، به رغم آنكه جمعيت آذري هاي ايران، طبق آمار بين المللي (نگاه كنيد به Ethnologue.com در اينترنت) با 3/37 درصد جمعيت كل كشور، حتي سه درصد از جمعيت فارسي زبانان ايران بيشتر است، فضايي است سخت آلوده به نژادپرستي، ...»
آقای چهرگانی هم چندی پیش در راستای همین آمارسازی و آماربازی گفته است شمار ترکزبانان چهل و یک میلیون و شمار فارسزبانان پانزده میلیون است. (3)
من نمی دانم سایت اتنولوگ این آمار را (آنهم با این دقت!!!) از کجا آورده و از این هم که سخن گفتن از آمار در کشور ما، در کشوری که رفتار همه دستگاههای حکومتی آن بر دروغ استوار است، بیشتر شوخی را می ماند، می گذرم. ولی گیرم که سخن شما راست باشد و «جمعیت آذریهای ایران ... سه درصد هم از جمعیت فارسزبانان بیشتر باشد» خوب که چه؟ یعنی می گوئید چون آذربایجانیها بر پایه همین آمار چندین برابر عربها و بلوچها هستند پس می توانند با آنها رفتار نژادپرستانه در پیش بگیرند و اگر هم کسی به پرخاش برخاست، به او نشانی سایت اتنولوگ دات کام را بدهند؟ من برای به پیش بردن آن خواسته هائی که در بالا آوردم، نیازی به آمار ندارم، من به هر کسی که بر این خواسته ها باور ندارد، نه نشانی سایت اتنولوگ، که نشانی منشور حقوق بشر سازمان ملل را می دهم.

از باستانگرائی نوشته اید، واژه باستانگرائی در این دهه گذشته یک روز هم از دهان نژادپرستان و پانگرایان و چپهای کهنه اندیش و هواداران امت اسلام نیفتاده است. کار امروز بجائی رسیده که حتا سخن گفتن از داریوش و کوروش و گذشته پیش از اسلام نشانه باستانگرائی و یا آنگونه که برخی از دوستان می گویند"باستانگرایچیلیق" شده است! باستانگرائی ولی چیست؟ این واژه را به گمانم عبدالله شهبازی برای نحستین بار در برابر واژه فرنگی "آرکائیسم" بکار برد. در باره درونمایه این واژه و بازتاب بیرونی آن نمی خواهم در اینجا چیزی بنویسم، خوب و بدش را هم به شما وامی گذارم، نوشته اید:
«اين باستانگرايي از خود دوران باستان شروع نشده، به دليل اين كه در خود آن عصر وقوف به باستانگرايي وجود نداشت. اين باستانگرايي كه هشتاد سال بيشتر هم عمر ندارد در واقع با عصر پهلوي شروع شد ...»

آقای براهنی! برایم باور کردنی نیست که شما حقیقف داستان را ندانید! اگر باستانگرائی را رویکرد به سده های درخشان پیش از اسلام می دانید، باید بگویم که در اینجا خواسته یا ناخواسته پر به بیراه رفته اید. بگذارید از همان دودمان ترکزبان قاجار آغاز کنیم، میدانید در میان شاهزادگان این خاندان چند تا "سام میرزا" و "کامران میرزا" و بهرام میرزا" و "ایرج میرزا" و فریدون میرزا" و میرزاهای دیگر داریم که همه نامهای شاهنامه ای و "باستانگرایانه" داشته اند؟ بگذارید برای جلوگیری از دراز شدن سخن از هر خرواری مشتی بیاوریم؛ در همان دهه های پرتنشی که راه به جنبش مشروطه بردند، آخوندزاده (زاده نوخا و بزرگ شده در شکی قفقاز) در "مکتوبات" می نویسد: «سلاطين فرس در عالم مداري داشتند و ملّت فارس برگزيده ملل دنيا بود» میرزا آقا خان کرمانی در "سه مکتوب" می نویسد: «ای ایران! کو آن سعادت و شوکت تو که در عهد کیومرث و گشتاسب و انوشیروان و خسرو پرویز داشتی؟» پیشتر از آندو شاهزاده جلال الدین میرزا، پسر فتحعلیشاه و برادر کوچک عباس میرزا "نامه خسروان" را در باره شاهان پارسی و به گفته خود به "پارسی بی غش" می نویسد. نامه خسروان بسال 1255 در اتریش به چاپ رسیده است و از زمان این شاهزاده تا روی کار آمدن پهلویها که شما آنها را آغازگر باستانگرائی می دانید، پنج پادشاه (محمد شاه، ناصرالدین شاه، مظفرالدین شاه، محمدشاه و احمدشاه) فرمانروائی کردند. پیشتر از آنها و در روزگار صفویان شاه اسماعیل، نام پسرانش را سام میرزا، بهرام میرزا و تهماسپ میرزا (شاه تهماسب) می گذارد و داستان بی بی شهربانو دختر یزدگرد و خون ساسانی روان در رگهای شاهان ترکزبان صفوی را هم خود بهتر از من می دانید. باز هم از آن پیشتر نوادگان چنگیز مغول چند روزی که در ایران می مانند و رام و شهر نشین می شوند، "الجایتو"شان می شود محمد خدابنده و واپسین پادشاه ایلخانی شان انوشیروان عادل! و خان تاتار از گرد راه نرسیده و در هوای ایران دم نزده نام پسرش را شاهرخ می گذارد!
نگاهی به نامهای پادشاهان ترکتبار و ترکزبان بیندازید آقای براهنی! ببینید نامهایشان بیشتر "ترکی-اوغوزی" است، یا "باستانگرایانه"؟
اگر می خواهید ببینید گذشته آنچه که شما نامش را باستانگرایی گذاشته اید به کجاها می رسد، سری به نشانی زیر بزنید، (4) در میان نامهای فرزندان قیلیچ ارسلان و طغرل تا بخواهید "کی خسرو" هست و "کی کاووس" و " کی قباد" و "سیاوش" و قیلیچ ارسلان نام پسرش را بی هیچ رودربایستی "شاهنشاه" می گذارد! و دست آخر و برای اینکه نا گفته ای بر جای نگذاشته باشم، «تبارنامه نویسان چاپلوس تبارنامه ای برساخته اند که نسب سبکتگین را به یزدگرد سوم، آخرین پادشاه ساسانی می رساند» (5)
آرکائیسم را می بینید آقای براهنی؟!
اینها را ولی برای آن ننوشتم که بگویم اگر تا کنون چنین بوده، از این پس هم باید چنین باشد. خواستم بگویم نژاد پرستان به اندازه کافی تاریخ سازی و تاریخ بازی می کنند و شما دیگر در این آتش ندمید! کسی که پایبند به حقوق بشر باشد برای رسیدن به خواسته هایش نیازی به این نخواهد داشت که تاریخ را بدور سر خود بگرداند و چهره ای کژ و کول از آن را نشان جوانان این آب و خاک بدهد. باز هم نوشته اید:

«همين قوم [ترکها] در احيا و اعتلاي زبان فارسي از هيچ كوششي دريغ نكرده بود. اگر جانبداري پادشاهان ترك از زبان و ادب فارسي نبود، چه بسا كه امروز چيزي به نام زبان و ادبيات فارسي وجود نداشت»

از آنجائی که رشته شما ادبیات فارسی است و چند تا از بهترین کتابهای سنجش ادبیات فارسی در ایران را شما نوشته اید، این سخنتان را به پای "تجاهل العارف" می نویسم. راستی را این است که این پادشاهان ترک را هیچ منتی بر سر فارسزبانان نیست. شما نیز می دانید که این پادشاهان هیچکدام با رأی مردم بر سر کار نیامده بودند و به زور بازو و تیغه شمشیر بر شاهان دیگر (که نزدیک به همه آنان خود ترکزبان و ترکتبار بودند) برشوریده بودند و خاندان شاهی آنان را برانداخته بودند. هنگامی که همینان چادرهای ایل و قبیله خود را وامی نهادند و شهرنشین میشدند، می بایست که پس از "کشورگشائی" به "کشورداری" می پرداختند و آنجا دیگر زور بازو و تیغه شمشیر کارساز نبود. از اینجا کار بدست وزیران و دبیران و دیوانیان و میرزایان و مستوفیان می افتاد که همه فارسی زبان بودند و چه جای شگفتی که آنان دفترهای مالیات و لشگر و دربار را و همچنین نامه های حکومتی را به فارسی می نگاشتند، اگر کسی را بر دیگری منتی باشد، باید انصاف داد که این کشورگشایان ترکزبان بودند که وامدار کشورداران فارسیزبان می شدند و "جانبداری آنان از زبان و ادب فارسی" نه از سر رواداری و تولرانس و فراخ سینگی، که از سر نیاز با این زبان و دانندگان آن بود، که اگر جز این باشد، باید پرسید ریشه این خودباختگی شاهان ترکزبان و ترکتبار در برابر زبان پارسی را، آنهم بروزگاری که ترکزبانان نه ملتی شکست خورده که خود شاهان پیروز و کشورگشا بودند و فارسی زبانان "رعیت" آنان، در کجا باید جست؟ و چرا این پادشاهانی که نخستینشان محمود غزنوی «انگشت در حلقه جهان کرده بود و قرمطی می جست" تا دین خود را در همه کشورش بگستراند، در باره زبان مادری خود چنین پایورزی و سخت سری نداشت؟ کدام شاه بزرگ ترکتبار را پیدا می کنید که وزیری فارسی زبان در کنار خود نداشته بوده باشد؟ چه کسی منت دار دیگری است؟ راستی را این است که اگر دبیران و دیوانیان و وزیران پارسی زبان نمی بودند، "پادشاهی هزار ساله ترکان" هزار روز نیز پایدار نمی ماند!
دیگر آنکه اگر از "جانبداري پادشاهان ترك از زبان و ادب فارسي" می نویسید، اینرا هم بنویسید که برخی از این پادشاهان ترک، و بویژه سردودمانهایشان با گویندگان این زبان چه می کردند، مگر جز این است که با بر افتادن هر خاندانی و برآمدن خاندانی دیگر همین فارسزبانها بودند که از دم تیغ بیدریغ می گذشتند و سربازان همان شاهانی که "از زبان و ادب فارسی جانبداری می کردند" در شهرهای بزرگ این آب و خاک کله منارها برپا می کردند و انبان انبان چشم برکنده شده همین مردم را برای پادشاهشان می فرستادند؟ مگر نبود که رشته های دیوانیان و دبیران و مستوفیان در هر بار که تاج و تخت دست بدست می شد بدست سربازان همین پادشاهان پنبه می شد و کتابخانه ها در آتش نادانی می سوختند و فرهیختگان و دانشمندان و اندیشمندان سر به دار می سپردند؟ راستی چه کسی منت دار دیگری است؟

من هم بسیار دوستتر می داشتم که قانون اساسی مشروطه بازتابی می بود از رنگارنگی زبانی و فرهنگی و تباری و دینی ایرانیان، تا هر کسی در هر گوشه ایران چهره خود را در این آئینه که پیمان ملی است، باز می دید، ولی چنین نشد، اما بخش کردن تاریخ ایران به پیش و پس از سوم اسفند 1299 هم باز همان کژنمائی تاریخ است. زبان رسمی در ایران پیش از سوم اسفند مگر چه بود؟ مگر در همان هزار سال فرمانروائی شاهان ترکزبان در ایران درباریان به چه زبانی سخن می گفتند؟ فرمانها و نامه ها و تاریخها و سیاستنامه ها و ... به چه زبانی نوشته می شدند؟ در کشوری که بیش از نود درسد مردمانش خواندن و نوشتن نمی دانند، زبان رسمی همان زبانی است که دربار و دستگاههای دولتی به آن سخن می گویند و می نویسند. مگر مظفرالدین شاه دستنویس فرمان مشروطه را به چه زبانی نوشت؟ سری به این نشانی بزنید، (6) چه کسی شاه ترکزبان ایران را وادار کرده بود سخنانش را برای ثبت در تاریخ به فارسی و با لهجه پررنگ ترکی بزبان بیاورد؟ سفرنامه های ناصرالدین شاه به چه زبانی است؟ فرمانهای این پادشاهان به چه زبانی نوشته می شدند؟ این تنها دوران قاجار نیست که در آن فارسی زبان رسمی بوده است. برای نمونه نگاهی بیندازید به تاریخ سلجوقیان روم، در سال هزار و دویست و هفتادوهفت میلادی محمد بیگ نامی از ایل قرامان با بهره گیری از ناتوانی شاهان سلجوقی و شکست اردوی سلجوقی و مغول در مصر، قونیه را گرفت و سیاوش را بر تخت نشاند و خود وزیر همه کاره او شد. محمد بیگ که فارسی نمی دانست، فرمان داد همه نامه نگاریها به ترکی باشد. می دانید مردم قونیه که می بایست از این فرمان و در پی آن از "رسمی" شدن زبان مادریشان شاد و خوشنود می شدند چه بر سر او آوردند؟ آنان هنگامی که محمد بیگ و سیاوش برای جنگ با غیاث الدین کیخسرو از قونیه بیرون شدند، دروازه را پشت سر آنان بستند و قرامانها و فرمانده شان را به تیغ بی دریغ سپاه مغول (اردوی آبا قاآن به فرماندهی کیخسرو و صاحب عطا) سپردند و به فرمانروائی قارامانها پایان بخشیدند.

اگر کسی تاریخ ایران را نشناسد و تنها نوشته های این چنینی را بخواند، گمان خواهد برد که ایران پیش از سوم اسفند دست کمی از سوئیس و کانادا نداشته و اینهمه بدبختی از پگاهان سوم اسفند بر سر این آب و خاک باریده است. این که رضاشاه چه بود و چه کرد، سخن این نوشتار نیست، سخن بر سر این است که بازگوئی واژگونه تاریخ حتا اگر در راه رسیدن به خواسته های انسانی و بی چون و چرائی مانند آزادی زبان مادری نیز باشد، کاری زشت و ناپسند است. آنچه را که در باره پیشه وری نوشته اید "زبان تركي، زبان رسمي آذربايجان شد، به دليل اينكه زبان تركي زبان رسمي اش بود. منتها قبلا بالقوه بود و پيشه وري آن را به فعل تبديل كرد" می توان مو بمو در باره رضا شاه هم نوشت، مگر پیش از سوم اسفند مردم چهارگوشه ایران نامه ها و کتابهایشان را به چه زبانی می نوشتند و همان یکی دو درسدی که خواندن و نوشتن می دانستند در مکتبخانه ها چه کتابهائی را و به چه زبانی می خواندند؟
آقای براهنی! پیشه وری به گفه شما "دومين شهر بزرگ كشور، يعني تبريز را شبانه آسفالت كرد و دومين دانشگاه كشور را به وجود آورد‌" رضا شاه هم نخستین دانشگاه ایران را ساخت و راه آهن سراسری را که از زیرساختهای پایه ای یک کشور بشمار می روند کشید، او جوانان ایرانی را (از فارسزبان و آذربایجانی و ...) به اروپا فرستاد تا دانش نوین را به ایران بیاورند، با این همه من نمی توانم برای رضاشاه هورا بکشم و او را بستایم، چرا که او یک دیکتاتور خودکامه بود و نه تنها آزادگان و فرهیختگان را، که آزادگی و فرهیختگی را در سرزمین ما سرکوب کرد و کشت. سخن از ساختن بیمارستان و دانشگاه و آسفالت کردن شبانه خیابانها به گمان من بکار داوری در باره یک چهره تاریخی نمی آید، که خودکامگان بسیاری از این کارها کرده اند و می کنند. امروزه هم بازماندگان فرقه مانند دکتر جهانشاهلو با یادآوری دیده ها و دریافته های خود از آن روزگار، و هم پژوهشگران بی یکسویه آن سوی ارس با نگاه به بایگانی کا. گ. ب. می نویسند و می گویند که داستان فرقه دموکرات، به آن زیبائی و شورانگیزی که شما می نویسید نبوده است، نمی توان پیشه وری را که چهره ای فرهمند بود و شاید که براستی هم دلی با ایران می داشت، از آن جریانی که سود برادر بزرگ سوسیالیستی را برتر از سود میهن خود می دانست جدا کرد و فرقه را با او سنجید. اگر دموکراتها در نیمه آغازین کارشان (که هنوز سخنی از جدائی نمی زدند) پشتیبانی همه مردم ایران را بدست آوردند، در ششماهه دوم سخنانی گفتند و کارهائی از آنان سر زد که ایراندوستان آذربایجانی نیز از آنان رویگردان شدند و به تهران گریختند. راستی اگر ما منشور حقوق بشر را پایه و پشتوانه خواسته های خود می دانیم، چه نیازی به این داریم که تاریخ فرقه دموکرات را باژگونه و کژ و مژ بنویسیم و از پیشه وری فرشته و از دشمنانش دیو بسازیم؟

آنچه که با کلنجار چند روزه من با خودم پایان داد و مرا بر آن داشت که این نوشته را بدست چاپ بسپارم ولی خواندن این گزاره شما بود:

"و كشتار فرزندان او به دست ماموراني كه از استانها و مناطق ديگر وارد كرده بودند، چرا كه مامور آذربايجاني نمي توانست و نمي خواست كه بتواند در خانه تك تك منازل نويسندگان، روزنامه نگاران و بزرگان آذربايجان را بكوبد، و تعدادي از مردان را در برابر چشم زنها و بچه هاشان لت و پار كند و بعد آنان را روانه زندان ها و دخمه هاي گم و گور خود در مناطق ديگر كند، و يا خود، مردان و زنان نويسنده و شاعر آذري را به چنگ دوستاقبانان طاق و جفتش بسپارد"

آقای براهنی! من ترجمان کوچه و خیابانی این نوشته شما را در راهپیمائیهای تبریز و مرند و ارومیه شنیدم، آنجا که توده کف بر لب آورده فریاد می زد: "تؤرک تؤرکی فارسا ساتماز/ ترک ترک را به فارس نمی فروشد" آیا راستی شما هم در واکنش به پنداربافی های شاه و شیخ که میگفتند راهپیمایان از کشورهای دیگر آمده اند، دچار این پندار خام شده اید که براستی نیروهای سرکوبگر از شهرهای دیگر آمده بودند و "آذری" نبودند؟ در همه تاریخ خونبار و خونفشان این خاک چه کسی بیشتر از آذربایجانی بر سر آذربایجان کوفته است، چه کسی بیشتر از هر کس دیگری در سرکوب جنبشهای این گوشه سرزمینمان سراز پا نشناخته است؟ مگر بزرگترین دشمن فرقه دموکرات ذولفقاریها نبودند؟ چرا در آتش کینه نژادی می دمید؟ چرا می خواهید بما بباورانید که "تؤک تؤرکی فارسا ساتماز!" مگر میتوان پذیرفت که این رژیم در سرتاسر آذربایجان هواداری نداشته باشد و باز هم پا برجای بماند؟ آیا آذربایجانیها از گوهر برتری ساخته شده اند که دست به سرکوب همشهریانشان نمی زنند؟ آیا بر همین پایه باید بگوئیم زنان پلیسی که روز 22 خرداد راهپیمائی زنان در میدان هفت تیر را از هم پراکندند هم "زن" نبودند و مردانی بودند که چادر بر سر افکنده بودند، چرا که هیچ زنی "نمی توانست و نمی خواست که بتواند" چماق بر سر زنان دیگر خرد کند؟ اگر این مرزکشیها را دنبال کنیم به کجا خواهیم رسید؟

آقای براهنی! من هم آن شعر حافظ را خواندم و آن واژه پارسی را که از نگاه شما همان "نمنه" است دیدم، ولی من تنها واژه "من" را از آن دریافتم، و همه درد ما هم همین است که هنوز در آن بخش تاریخ که هموندان قبیله همیشه از "ما" سخن می گفتند، مانده ایم و هنوز شهروند نشده ایم که از "من" سخن بگوئیم. از همین روست که جوان زنجانی گمان میبرد چون زبانش ترکی آذربایجانی است، پس هموند قبیله بزرگ ترکان است و پس "قاراباغ بیزیمدیر، بیزیم اولاجاق! قره باغ از آن ماست، از آن ما خواهد بود!" و گمان می کند که بخشی از یک کشور بیگانه که مرزها و سامان سیاسی ویژه خود را دارد، از آن او است. در تهران راهپیمائی ارمنیان را بهم میریزد، چرا که خود را هموندی از قبیله بزرگ ترکان می بیند و دشنام به کشور ترکیه را برنمی تابد! درد ما در همین است که "من" هنوز جای "ما" را نگرفته است و از همین رو است که خواسته های کسانی که شما آنانرا ملت آذربایجان می نامید، از خواسته های سراسری مردم ایران، مردمی که همه همدرد و همرنج همند، جدا می شود و گناه سرکوب همین خواسته ها به گردن یک قبیله دیگر انداخته می شود. همه سختی کار ما نیز در واکاوی این پرسش است، شهروند یک کشوریم، یا هموند یک قبیله؟
شما فهرست بلندی از خواسته های آذربایجان را آورده اید و از "آزادي تحصيل از كودكستان تا دانشگاه به زبان مادري" و "رسمي شناخته شدن زبان تركي در هر جايي در ايران كه درآن تركان ايران زندگي مي كنند" سخن رانده اید، ولی به گمان من آذربایجانیها نیز مانند همه مردم جهان بیش و پیش از هر چیز دیگری آزادی می خواهند و حق گزینش، و صدائی که این گزینش آنان را به گوش دیگران برساند، تا دیگر نه من و نه شما و نه هیچکدام از سدها گروه رنگ و وارنگی که نام آذربایجان را یدک می کشند، از زبان آنها و بجای آنها نتوانیم خواسته هایشان را فهرست کنیم، باز هم سخن بر سر شهر است و قبیله، بر سر شهروند و هموند، که شهروند تنها و تنها از سوی خود سخن می گوید و از سوی کسانی که او را به سخنگوئی برگزیده اند، و هموند قبیله همیشه و در همه جا از سوی قبیله اش سخن می گوید، چه دیگر هم-قبیله ای هایش بخواهند و چه نخواهند، و خواسته های خود را خواسته آنان می داند، چه بپذیرند و چه نپذیرند.

آقای براهنی! این همه را از آن نوشتم که بگویم این جنبش که بنام "هویت طلبی" شناخته می شود و در آن لایه های گوناگونی از نژادپرست و فاشیست گرفته تا هواداران راستین حقوق بشر و حقوق شهروندی کار می ورزند، قلم بدستان بسیاری دارد که تاریخ می سازند، آمار می پردازند، دشنام می دهند و هزار نیرنگ دیگر بکار می بندند تا آتش کینه نژادی را در این خاک ستمزده برافروزند، قلم بدستانی که بخوبی بکار خود آشنایند، شما دیگر در این باره کوتاه بیائید و سرود یاد مستان ندهید!

جدا کردن خواسته های قومی از خواسته های سراسری و در کنار آن کین ورزیهای زبانی و نژادی در کشوری که کوچکترین خواسته های مردم آن سه دهه است به زیر پای گذاشته می شود، در جائی که سنگ را بسته و سگ را باز گذاشته اند، رودهائی از خون را در این سرزمین روان خواهد کرد و آنگاه است که زبان مادری تنها بکار سرودن سوگنامه برای کشتگان و نابودی دارائیهای همه مردم ایران خواهد آمد.

گؤزل آرزیلار و سون سوز سایغیلاریملا

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
*) آقای براهنی ارجمند! لطفا شما دیگر کوتاه بیائید!
1) صورت مسئله آذربايجان؟/ حل مسئله آذربايجان؟ رضا براهنی، شهروند، 16 خرداد
2) سوسکها و آدمها، ایران امروز، 30 اردیبهشت
3) گفتگوی چهرگانی با تلویزیون ترکیه
4) سلجوقیان روم
5) (تاریخ ایران کمبریج، جلد چهارم، انتشارات امیرکبیر، 1379، ص 145.)
6) صدای مظفرالدین شاه

۱۳۸۵ خرداد ۹, سه‌شنبه

آنَک رقص گرگها ...


گاهی تنها مایه افسوس و اندوه است، هنگامی که میبینی پیشبینی هایت یک به یک رخ می دهند. درست یک هفته پیش بود که با ستایش از خویشتنداری دانشجویان نوشتم که نژادپرستان جدائی خواه با همه نیرو به میدان خواهند آمد و این بی خردی روزنامه ایران را دستاویز براه انداختن جنگ ترک و فارس خواهند کرد. از مهر همیشگی دوستان اگر که بگذریم، برخی از پانترکیستها نیز نامه هائی سرشار از ناسزا بسوی من روانه کردند و حتا مرا "سگ فارسها" خواندند که زوزه می کشد و نوشتند که من همان "قُروی" استاندار پیشین آذربایجان هستم (!!!) در این میان دوست نادیده ای نیز برایم نوشت:

« جناب آقاي مزدك بامدادان، ... كدام ملتي را ميشناسيد كه به اندازه ترك ها در دفاع از مام ميهن اين همه هزينه داده باشد؟ جاي بسيار تاسف دارد كه عده اي نا آگاه و دشمن قسم خورده ايران كه امروزه به بركت خرفت پروري نظام منحوس حكومت اسلامي دست در دست تجزيه طلباني فاقد اندك شعور سياسي مينهند تا مام وطن را با دندان هاي تيز جاهلانه خويش بدرند. من يك ترك هستم و چهار سال است كه به كار روزنامه نگاري در منطقه آذربايجان غربي مشغولم و خدا ميداند چه قدر زجر كشيديم و در مقابل تجزيه طلبان ايستاديم اما اي دريغ هر چه ما ميبافيم نادانان از هر سوي ميگسلند و درد آور از همه اما سكوت روشنفكراني است كه دچار يبوست شده اند معلوم نيست به چه كاري مشغولند دست كم از منظر حقوق بشر هم كه شده بايد توهين به انسان ها را محكوم كنند فرقي نميكند اين انسان كرد باشد يا ترك ويا فارس يا يهود. اما چه بايد كرد كه مردم به حاكمانشان ميمانند تا به پدر مادرانشان واين همه سهل بي حرمتي كردن به ديگران و نفي حضور ديگري (به تعبير زنده ياد استادم محمد مختاري) را از رژيم جهل و جور ياد گرفته اند كه كشت و دريد و بلعيد و برد و سوخت و ويران كرد.»

آنچه که در نوشته پیشین خود پیشبینی کرده بودم، هراس از دشمنی که تنها در پندار ماست نبود، نژادپرستانی که در چند جنبش پیشین خود شکست خورده بودند و میرفتند که بجان یکدیگر بیفتند و همدیگر را "خائن به ملت تورک" و "فرصت طلبان بی عمل" و ... می خواندند، پس از آنکه نتوانستند به گردهمائی پرخاشگرایانه دانشجویان دانشگاه سهند رنگ و بوی نژادپرستانه و یا آنگونه که خود می گویند"تورک گرایانه" بزنند، گوش خواباندند تا مگر در گوشه ای گزکی فراچنگ آورند و شهر را به آشوب بکشند، روزنامه ایران با دنبال کردن روندی که لمپنیسم را در جهان روزنامه نگاری گسترش میدهد و با همان بی خردی که ویژه سردمداران پوک مغز جمهوری اسلامی است، این بهانه را به آنان پیشکش کرد. نخست تماشاگر راهپیمایها و گردهمآییهای آرام دانشجویان بودیم که در آنها (اگر بر آتش زدن نسخه های روزنامه ایران چشم بپوشیم) هیچ کاری که بتوان بر آن خرده گرفت، روی نداد.
از روزی که دانشجیان به کناری رانده شدند و "خیابان" جای دانشگاه را گرفت، نژادپرستان میداندار شدند و رهبری این جنبش را با آن دهها هزار تنی که به خیابان ریخته بودند و سراپا فریاد و پرخاش و کینه و سرخوردگی بودند (و ای بسا درست بمانند داستان کاریکاتورهای محمد بسیاری از آنان نه نوشته روزنامه ایران جمعه را خوانده بودند و نه آن سوسک بینوا را دیده بودند) بدست گرفتند. از این پس بود که شعارها رنگ و بوی نژادپرستانه و جدائی خواهانه گرفتند و دستها به نشان بوزقورت (گرگ خاکستری، نشانی مانند صلیب شکسته نازیها) بالارفتند و گروه اندکی شعارهای چون:

فارس دیلی، ایت دیلی (زبان فارسی، زبان سگان)
اونلار کی بی طرف دی، فارس دان دا بی شرف دی (آنها که بی طرفند، از فارسها هم بی شرفترند)
تؤرک تؤرکی فارسا ساتماز (تُرک تُرک را به فارس نمی فروشد)
آند اولا ستارخانا، تهران گرک اودلانا (سوگند به ستارخان که تهران باید در آتش بسوزد)
آذربايجان اوياقدي كوردلر بيزه قوناقدي (آذربایجان بیدار است، کُردها مهمان ما هستند)
تبريز،باكي،آنكارا فارسلار هارا بیز هارا (تبریز، باکو، آنکارا! فارسها کجا ما کجا!)

را بدهان توده از خود بی خود شده گذاردند و اینچنین رهبری جنبشی که می رفت این مردم در خواب رفته را با سیلی و فریاد برخیزاند و ترس و هراس را در دل فرمانروایان بیفکند بدست کسانی افتاد که خود روی دیگر سکه جمهوری اسلامی اند و بنیاد اندیشه شان (اگر که از توان اندیشیدن برخوردار باشند) بر برتری نژاد ترک برپا شده است و اگر می توانستند همین جمهوری اسلامی را نگاه دارند و تنها بجای پارسی، زبان ترکی را سراسری کنند، هیچ غم دیگری نمی داشتند. سری به سامانه های اینترنتی نژادپرستان مانند آزادتریبون، دورنا، شمس تبریز و بویژه گاموح بزنید و بایگانی آنها را زیرورو کنید، خواهید دید که اینان نه دلی نگران سرکوب زنان و رنجبران و دگراندیشان دارند و نه از آپارتاید دینی دل غمین می دارند. آنان از اینهمه ستمی که شب و روز بر مرد و زن این سرزمین میرود تنها و تنها ستم فرهنگی و زبانی را برگزیده اند، چرا که نیک می دانند در این آب و خاک و با این کارورزان خودکامه میتوان توده های گیج و گول و سرخورده را به این بهانه به سادگی برانگیخت و به خیابان آورد و زد و کشت و سوزاند و نابود کرد. اگر چنین نیست، چرا همین مردم به جان آمده یکبار هم به خیابان نریختند و بر سر دینفروشان فریاد برنیاوردند که : «اگر مرد و زن بجان آمده ای تاب گرسنگی کودکانش را نیاورد و دست به دزدی زد، دستش را نبرید! اگر زنی و مردی بدون پروانه شما در بستر شدند و عشق ورزیدند، سنگسارشان نکنید! چشم گناهکاران را نَکَنید! گناهکاران را مانند هزار سال پیش در کوی و برزن بدار نیاویزید! خواهران و مادرانمان را بهلید که از این کفنهای سیاه بدر آیند! جوانانمان را بهلید که بیندیشند و اندیشه را سخن کند و سخن را بنویسند و بسرایند و بکَشند! برای جوانانمان کار بیافرینید، تا گَرد سپید مرگ را در رگان خود نریزند و تن نازک خود را بر سر کوی و خیابان به پشیزی نفروشند!» راستی این دایه های مهربانتر از مادر مردم آذربایجان یا آنگونه که خود می گویند "ملت تورک" بر سر چنین بزنگاههای کجا هستند؟

دوست نادیده ام در نامه دیگری می نویسد:

«خواسته بوديد برايتان از تبريز و آذربايجان بگويم (...) اين كاريكاتور تا آنجا كه با مردم صحبت ميكردم بهانه اي بيش نبود. آمار در ايران دقيق نيست ولي ميشود از روي قراين و نشانه ها هم فهميد كه بيش از 40 در صد مردم در زير خط فقر زندگي ميكنند، حاشيه نشيني به نهايت اوج خود رسيده است و حاشيه به وضوح دارد خود را به متن تحميل ميكند، كافيست دو نفر در خيابان با هم گلاويز بشوند صد ها نفر را ميبيني كه از حاشيه خيابان به سوي آنها سرازير ميشوند تا خود را مشغول دارند. وضعيت روحي مردم اصلا مناسب نيست اكثريت عظيم مردم از فقدان تغذيه مناسب رنج ميبرند مردم دچار پوسيدگي ذهن و جسمي شده اند به همان اندازه كه از فقدان آهن و ويتامين رنج ميبرند از فقدان انديشه هم رنج ميبرند همانطور كه از پوكي استخوان رنج ميبرند از پوكي مغز نيز مينالند. (....) كردها از ما بدبخت تر هستند نه در جايي استخدام ميتوانند يشوند ونه اصلا قابل اعتماد هستند از اين رو تبديل ميشوند به قاچاقچياني دست بريده از همه جا. حال چه كسي بايد جلو اين قاچاقچيان را بگيرد؟ سربازان و درجه داران ترك، همان هايي كه از سر ناچاري پوتين به پا كرده اند. ماجراي تبريز جدا از مسايل كردستان نيست و همينطور از مسايل اهواز و خوزستان و كرمانشاه، چهار گوشه ايران اينك در التهاب است.(...) اين تمام انچيزي است كه از گفته هاي مردم ميتوان شنيد و ميتوان فهميد، وگرنه نه تجزيه طلبان را جايي است در اين ميان، و نه مردم ايران دوست به ياوه هاي آنها گوش ميسپارند، آنها در اقليت هستند و از طرف مردم طرد ميشوند همچنان كه اسلام سخيف و اباطيل العرب اينك از سوي جوانان پيرو بابك و جليل قليزاده ها و تقي زاد ها طرد می شود ....»

بارها نوشته ام که نژادپرستان جدائی خواه همانندیهای بسیاری با سران جمهوری اسلامی دارند. اینان نیز حجت الاسلامها و آیت الله های خود را دارند. این کسانی که شب و روز سوئیس را نمونه می آورند و کانادا را، هنگامی که می خواهند به جنگ چالش پیش روی خود بروند، دست بدامان آیت الله های رنگ و وارنگ می شوند تا به همگان بفهمانند «توهین به قومیتها یک گناه است»!!! (1) تا بدینجای کار شاید ارزش بازگوئی نداشته باشد، ولی اگر فردا روزی یکی از این نژادپرستان بسراغ آیت اللهی پوک مغزتر از خود رفت و از او فتوای "مباح بودن خون توهین کنندگان" را گرفت، چه بایدمان کرد؟ این ولی همه داستان نیست، این شعار نقده ایها را بخوانید و ببینید بیاد چه می افتید:

آند ایچیریک کفن گییه ک، شهادت شربتین ایچه ک
(سوگند می خوریم کفن بپوشیم، شربت شهادت بنوشیم!)
آیا نباید از آنان پرسید: «سوئیس هارا، سیز هارا!»

نژادپرستان که اینک توانسته اند یک جنبش حق جویانه را به بیراهه ببرند، خواسته های دیگر خود را نیز رفته رفته در خیابانها فریاد زدند، شاید بزرگترین آرزوی آنان همانی باشد که بارها در گردهمای های خود بزبان آورده اند:

او تای، بو تای، بیر اولسون! باش کندی تبریز اولسون!
(آن تکه و این تکه یکی شوند! پایتخت آن تبریز باشد!)

بی گمان سران جمهوری آذربایجان از شنیدن این سخنان شادمان می شوند. تا آنجائی که سخن از جدائی آذربایجان از ایران است، بی گمان از هیچ کمکی نیز دریغ نخواهند کرد، ولی آیا آنان براستی چنان "ترک دوست" خواهند بود که تن به یکی شدن دو کشور بدهند؟ هرگز! آن اندک درآمد نفتی که امروز میان هفت هشت میلیون شهروند جمهوری آذربایجان بخش می شود، آنگاه باید میان بیش از بیست میلیون شهروند آذربایجان یکپارچه بخش شود و این اندازه از میهن دوستی نه در نزد سردمداران جمهوری آذربایجان و نه در نزد مردم کوچه و خیابان آن یافت می شود. البته اگر می خواهید ببینید که پانترکیستها هنگام سخن گفتن از سرزمین "ملت تورک" تا چه اندازه سیری ناپذیرند، سری به نشانی زیر بزنید و آذربایجان بزرگ را ببینید. (2) ایران ولی تنها سرزمین ترکزبانان و فارسزبانان نیست، گروههای دیگری نیز هستند که برای خود "آرزوهای بزرگ" در سر می پرورند و چنین می شود که هنوز شیر را نکشته بر سر بخش کردن پیکرش می جنگند. (3)

به گمان من نژادپرستان با درس گیری از رخدادهای عراق پیش از فروپاشی رژیم صدام حسین بدنبال آن بودند که با تندروی های خود، چه در گفتار و چه در کردار دستگاه سرکوب جمهوری اسلامی را به جائی بکشند که بی مهابا خون بریزد، تا این جنبش نیز "شهیدان) خود را داشته باشد، تا بتوان به بهانه خونخواهی آنان خونهای بیشتری ریخت و درخت افسانه ای فارسهای ستمگر و ترکان ستمدیده را آبیاری کرد.
دوست نادیده من در نامه دیگری می نویسد:

«مزدك قارداشيما سلام، (...) نميدانم خبر هاي دردناك نقده را شنيديد يا نه؟ نقده متحمل فاجعه بسيار هولناكي شد طي درگيري هاي دو روز گذشته بيش از 12 نفر كشته شدند 57 نفر زخمي شده اند در ميان كشته شدگان پسر 12 ساله اي بود كه با شليك مستقيم سپاهي ها و بسيجيان(قربانيان فقر و جهل ولايت فقيه) به شهادت رسيد . جناب مزدك در كجاي دنيا ميتوان سبعيتي اين چنين را نظاره گر بود جز اين ويران سراي ما؟ ... روز جمعه فردي با صداي بلند به مردم ناسزا ميداد و ميگفت ما بسيجي ها دهن استكبار را خرد ميكنيم و مردم را تحريك ميكرد. جوانان نقده او را دستگير کردند و يكي از گو ش هايش را بريدند. اسم اين فرد محبّي بود كه در نقده خيابان سينما به تعمير لوازم الكترونيكي مشغول بود. راستي چه تحليلي بايد به اين قضيه داد؟»

و چنین بود که در دنباله این تندرویها، پانترکیستها همه تلاش خود را بکار بردند تا پای کشورهای بیگانه را نیز به این داستان باز کنند. اینان در بیانیه های خود "هفت کشور تورک" را فرامی خواندند تا به یاری آنان بیایند و در راهپیمائی ارومیه فریاد میزدند:

تؤرکیه! تؤرکیه! ایمداد! (ترکیه! ترکیه! کمک!)
اورمیادا قان آخیر، آنکارا اوزاخدان باخیر!
(در ارومیه خون می ریزد، آنکارا از دور تماشا می کند!)

آماج پانترکیستها این بود که با بهره گیری از فشارهای جهانی بر جمهوری اسلامی وتنگناهای آن بر سر برنامه هسته ای در یک همسنجی کودکانه و تهی مغزانه با رژیم صدام حسین در ماههای پیش از آغاز جنگ، با جهانی کردن یک داستان که زائیده بی خردی یک روزنامه از یکسو و گرایشهای نژادپرستانه گروهی جدائی خواه از سوی دیگر بود، پای امریکا و انگلستان را به میان بکشند و آنان را وادارند که آذربایجان را بمانند کردستان عراق (در برابر ارتش صدام حسین) بزیر چتر پشتیبانی خود بگیرند. کار ولی آنگونه که آنها می خواستند پیش نرفت، امریکا و انگلستان خود را کنار کشیدند، ترکیه و بویژه رسانه های آن نیز با رفتار خود بر ناامیدی نژادپرستان دامن زدند. (4)

***
من مانا نیستانی را نمی شناسم، آن نوشته و آن کاریکاتور را هم شاید بتوان با هزاران چون و چرا دشنامی به ترکزبانان بشمار آورد، ولی همچنان بر سر سخن نخستین خود هستم که این همه تنها و تنها برآیند گسترش لمپنیسم کوچه بازاری در رسانه های این کشور و هزار البته فرجام بیست و هفت سال سرکوب و ستم و خوارشماری تک تک مردم این سرزمین است. این داستان دیر یا زود پایان خواهد یافت، تا باز این زخم چرکین کجا و به کدام بهانه سر باز کند.

در پایان از گفتن دو نکته ناگزیرم:
1. همانگونه که در همه نوشته های خود گفته ام، از نگر من آموزش به زبان مادری، برخورداری از رسانه های همگانی بزبان مادری و بیش و پیش از هر چیزی آفرینش فرهنگی بزبان مادری یک حق بی چون و چراست و هر کسی که خود را به حقوق شناخته شده بشر و حقوق شهروندی پایبند می داند باید برای برخورداری تک تک ایرانیان از این حقوق تلاش کند و در این رنگارنگی فرهنگی و زبانی یک برتری و نه یک کاستی ببیند. اگر ما پشتیبانی از این حق را به گردن نگیریم، نژادپرستانی که هنری جز دمیدن در آتش جنگهای نژادی و قومی ندارند همچون اینبار میداندار خواهند شد و مانند آنچه که در ارومیه و تبریز و نقده رخ داد، جانهای پاک مردم ستمدیده این آب و خاک را قربانی آماجهای پلید و انسان ستیزانه خود خواهند کرد. بر ما است که نگذاریم گرگها بر سر پیکر نیمه جان ایرانمان پایکوبی کنند.
مردم آذربایجان چه از هفت هزار سال پیش در این سرزمین بوده باشند و چه همین دیروز به اینجای آمده باشند، شهروندان این کشورند. آنان چه از روز نخست آفرینش ترکی گوی بوده باشند و چه از چهارسد سال باز به این سو، امروز به زبان ترکی آذربایجانی سخن می گویند، گذشته هر چه می خواهد بوده باشد، زبان مادری زبانی است که "مادر" هر کسی بدان سخن می گوید، نه "مادر بزرگ" و نه "مادربزرگانی سدها سال پیش" و نام این زبان مادری نه آذری است، نه آذربایجانی و نه هیچ چیز دیگری بجز "ترکی آذربایجانی"، و گویندگان آن "ترکزبان" و یا "ترکی گوی" هستند، همانگونه که کیستی آنان نه "تورک" که "آذربایجانی" است.

2. یکی از شعارهائی که با بسامد بسیار بگوش می رسید، «أولؤم وار، دؤنمک یوخ» بود. همزبانان جوان من که در مرند و تبریز و اردبیل و ارومیه این شعار را سر می دادند، شاید ندانند که شش دهه پیش از این نیز گروه دیگری که بی گمان از این رهبران خودخوانده و نژادپرست امروزین جنبش پاکدلتر و دلیرتر بودند و چهره فرهمندی چون پیشه وری را در میان خود داشتند، با همین شعار و زیر چتر پشتیبانی ارتش شوروی در برابر ارتش ایران نیرو آراسته بودند؛ ألؤم وار، دؤنمک یوخ! مرگ هست، ولی بازگشت نیست! پیش از آنکه نیروهای ارتش از قافلانکوه بگذرند، همه آن کسانی که سوگند پایداری تا پای جان خورده بودند، با خودروهای انباشته از خوراک و پوشاک و کاچال از ارس گذشته بودند و باز هم مانند همیشه تاریخ این سرزمین، این سربازان پیاده جنبش بودند که به چنگ سربازان ارتش شاهنشاهی افتادند و خونهای پاکشان برای خودخواهی ها، بزدلیها و ناراستیهای رهبرانشان بر خاک سیراب ناشدنی آذرآبادگان فروریخت.
«أولؤم وار، دؤنمک یوخ»، وه که چه یادمانهای غم انگیزی در این چهارواژه هست ...

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
--------------------------------------------------------
bijar-az.blogsky.com/Printable.bs?PostID=341
4 .
www.gamoh-at.com/xeber-D245.html

۱۳۸۵ اردیبهشت ۶, چهارشنبه

سوسکها و آدمها


داستان بسیار ساده آغاز می شود: روزنامه نگار یک روزنامه سراسری که نام "ایران" بر پیشانی آن نشسته است، به گمان خود "چیزکی" خنده آور می نویسد و به زبان کوچه خیابانی به مردم راههای نبرد با سوسک را نشان می دهد. سوسک در جائی واژه ترکی "نَمَنه" (چه؟/چی؟) را بکار می برد، واژه ای که بر زبان بسیاری از جوانان تهرانی روان است و کمتر کسی از آنان ریشه ترکی آنرا می داند. همانگونه که در خیابانهای تهران روزانه هزاران بار واژه هائی چون "قاراشمیش"، "یِر به یِر"، "آچمز" و مانند آن بگوش می رسد، بی آنکه کسی از ریشه ترکی این واژه ها آگاه باشد.

دنباله داستان از آن نیز ساده تر است: سامانه های اینترنتی وابسته به نژادپرستان جدائی خواه با شتابی باور نکردنی سخن از "اهانت وحشتناک و جنایت فرهنگی شوینیسم فارس در حق ملت تورک آذربایجان" می رانند و آتش بزیر هیمه ای می گیرند که بدنبال سرکوبها و خوارشماریهای دهه های گذشته در دل دانشجویان ترکزبان انباشته شده است. دانشجویان آذربایجانی همان کاری را می کنند که هر انسانی، تا جائی که خود، زبان و فرهنگ خود را ارج بگذارد، میبایست به آن دست یازد؛ به خیابانها می ریزند تا پرخاش کنند و فریاد ناخرسندی خود را بگوش همگان برسانند. در این میان خواسته های انباشته شده پایه ای (مانند آموزش به زبان مادری، پرورش و گسترش فرهنگ، آئینها و بویژه کیستی آذربایجانی) جائی برای دم زدن میابند و پارچه نوشته ها از پرخاش به روزنامه ایران فراتر می روند و دیگر خواسته های آذربایجانیها را نیز دربر می گیرند.

هر انسان خردمندی، که اندکی نیز از میهندوستی و مردمگرائی بهره مند باشد، از خود خواهد پرسید، دینفروشان چرا در چنین روزهائی که بر سر این آب و خاک «ز منجنیق فلک تیر فتنه می بارد»، در روزهائی که هم امریکا و هم اسرائیل به هزار زبان و به روشنی و آشکار و بدون پرده پوشی فریاد میزنند که برای بزانو درآوردن ایران در آتش کینه های قومی خواهند دمید و در جائی که مایکل لدین یک روز نشستی درباره فدرالیسم در ایران برگزار می کند و روز دیگر با بکارگیری واژه هائی که ویژه نژادپرستان جدائی خواه درون و بیرون ایران است می گوید «ایران فارسستان نیست» باز هم دیوانه دیگری روانه میدان می شود تا سنگ بی خردی خود و سردمداران جمهوری اسلامی را در چاه ژرف چالشهای گریبانگیر مردم این سرزمین غمزده بیفکند تا اکنون هزارن خردمند و فرزانه در بیرون آوردن آن درمانده شوند؟
چرا در روزهائی که سیستان و کرمان در آتش گرونگانگیری و راهبندی می سوزند، خوزستان بشکه باروتی را می ماند که جرقه کوچکی را چشم براه است، در ماکو و نقده و ارومیه و دیگر شهرهای آذربایجان باختری کرد و ترک در برابر هم دندان می سایند و سازوبرگ جنگی به رخ همدیگر می کشند، در کردستان دیگ خشم مردم از این همه نابرابری و سرکوب بجوش آمده و دور نیست که این کهنترین ایرانیان همه رشته های مهر و دوستی را با کشوری که خود نخستین بنیانگذارانش بودند، پاره کنند، آری چرا درست در چنین روزهایی که سرنوشت این کشور کهنسال به تار موئی بسته است، چنین نوشته ای، که تنها و تنها لُمپنیسم ریشه دوانده در گوشه گوشه این رژیم دوزخی را برهنه به تماشا می گذارد، آذین بخش روزنامه ای می شود که نام "ایران" را بر خود نهاده است؟ ایران، نامی است که رنگارنگی فرهنگی، زبانی و آئینی این سرزمین و مردمان آنرا بیاد ما می آورد. نامی که از آنِ هیچکدام از گروههای زبانی و نژادی و فرهنگی این مردم نیست، نامی که همه پادشاهان و فرمانروایان گذشته این آب و خاک، از ترکزبان و پارسی گوی به آنش خوانده اند و واژه ای که همه چامه سرایان این پهنه، از فردوسی توسی در خراسان بزرگ تا نظامی گنجوی در اران و قفقاز و آن هزاران هزار دیگر، بدان مهر ورزیده اند و آنرا بجان و دل سروده اند.
آری! زیر همین نام امروز ارزشهای انسانی بسادگی آب خوردن بزیر پای گذارده می شوند! تفو بر دینفروشان فرومایه که چنین نام بزرگی را چنین به ننگ و خواری آلوده اند!

این ولی همه داستان نیست. نژادپرستانی که چهره زشت خود را پشت واژه "هویت طلب" پنهان می کنند با همه نیرو به میدان آمده اند تا از این آب گل آلود ماهی خود را بگیرند. در دو روز گذشته بیش از سیسد نامه از این گروهها بدست من رسیده که خواندن برخی از آنان جز شرم و افسوس چیز دیگری برنمی انگیزد. همان کسانی که خود "انجمن مبارزه با جنایات کُرد" می سازند، همان کسانی که هم میهنان ارمنی را با زشتترین واژه ها می نوازند، همانها که با شادی و سرور سخن از کوچ گسترده ارمنیها از استان آذربایجان میرانند و به آنها "سفر خوش!" می گویند، همانها که با نژادپرستی لگام گسیخته خود هر آنچه را که "ترکی" نباشد بزیر آفند می گیرند، همانها که بی شرمانه بر سر گور ستار خان میروند و خاک پاک این بزرگمرد تاریخ ایران را با رنگهای پرچم یک کشور بیگانه می آلایند، آری! همانها که بارها گفته اند پس از جدائی آذربایجان از ایران «این خاک مقدس را از ارمنی و کرد پاک خواهند کرد»، همان انسان ستیزانی که فریادشان از دست "شوینیسم فارس" و "پان آریانیسم" گوش جهان را کر کرده و خود هنگامی که گردهم می آیند دستها را به نشانه بوزقورد (گرگ خاکستری؛ نشان نژادپرستان تندروی تُرک، که نژاد خود را برترین نژاد جهان می دانند و بدنبال پایه گذاری امپراتوری ترک از دریای سیاه تا دریای زرد هستند و گزاره زیر شعار آنهاست: هِر عیرقین اؤستؤنده، تؤرک عیرقی/ نژاد ترک برتر از هر نژادی) بالا می برند و فریاد «کؤرد، فارس، ائرمنی! تؤرکلرین دؤشمنی!» (کرد، فارس، ارمنی! دشمن ترکان!) سر می دهند، آری همان کسانی که در بیرون "هویت طلب"اند و در درون نژادپرست، از شادی سر از پا نمی شناسند. بیهوده نیست که یکی در ایران فریاد جهاد با پانفارسیسم را سر می دهد، دیگری در یک دنباله روی کودکانه از خمینی، از آن سوی آبها برای "فرزندان برومندش، جوانان آذربایجانی" پیام می فرستد.
اینها همه توش و توان خود را بکار گرفته اند تا این داستان را به "قوم فارس" و پان فارسیسم پیوند دهند، به همان جانور ترسناکی که تنها و تنها ساخته و پرداخته پندار بیمار و روانِ پریشان خود آنها است! براستی اگر ریشه خوار شماری آذربایجانیها و زبان ترکی در "پانفارسیست" بودن جمهوری اسلامی است، ریشه سنی ستیزی، یهودی ستیزی، بهائی ستیزی، مسیحی ستیزی و بیش و پیش از هر چیز "زن ستیزی" این رژیم تبهکار را و همچنین ستیز آن با آزادی و اندیشه و دانش و پیشرفت را در کجا باید جست!؟ اینهمه دشمنی دینفروشان (و بویژه گردانندگان روزنامه ایران) با نمادهای ملی ایرانیان، با نوروز، چهارشنبه سوری، یلدا، مهرگان، تاریخ پیش از اسلام و ... سر در کدام آبشخور دارد!؟
یک روزنامه فارسی زبان بر فرهنگ و زبان آذربایجانیها، یا آنگونه که نژادپرستان می گویند "تورکها" تاخته، پس این جنگی میان فارسهای ستمگر و ترکهای ستمکشیده است، آفتاب آمد، دلیل آفتاب!!! آیا بی خردی و پوک مغزی را مرزی هم هست؟

افسوس و دریغ که دیوانگان نشسته بر تخت فرمانروائی در ایران کار این سرزمین کهن را به جائی رسانده اند که کیان آن به بادی به لرزه می افتد و هر فرومایه تازه از راه رسیده ای خود را در جایگاهی می بیند که آینده این آب و خاک را به چالش بگیرد و همآورد بجوید!

ولی آماج نویسندگان روزنامه ایران چه بوده است؟ شاید هیچ آماج ویژه ای در اندیشه نویسنده نبوده باشد. درستتر بگوئیم، نویسنده چنین سخنانی و دیگر نویسندگان روزنامه های این چنینی با هر گونه اندیشه ای بیگانه اند و تیره بختی مردم این آب و خاک هم در همین است که بخش بسیار بزرگی از دست اندر کاران این کشور با اندیشه بیگانه اند، که اندیشمندان و اندیشه ورزان را در این کشور خوار می دارند و از خود می رانند و کارهای بزرگ را به مردمان خُرد می دهند و چنین می شود که روزنامه سراسری دولت را نه روزنامه نگاران کارآزموده و جهاندیده، که مشتی بی سروپا می گردانند، که پهنه روزنامه نگاری را با کوی و خیابان و سر گذر یکی می بینند، کسانی که هنری جز لودگی ندارند و ایکاش آئین همین کار را هم بخوبی می دانستند!

تنها در کشوری مانند ایران است که روزنامه نگاری (روزنامه نگاران راستین پوزش مرا بپذیرند) می تواند چنین بی پروا چشمانش را ببندد و دستانش را در نوشتن آزاد بگذارد و لختی نیز به این نیندیشد که آوردن تنها یک واژه در روزگاری که دشمن گرداگرد خانه را گرفته است، بهانه بدست نژادپرستان جدائی خواه می دهد تا دست در دست دینفروشان رقص مرگ را بر سر پیکر نیمه جان ایرانزمین آغاز کنند.
جوانان پاکدلی که امروز به خیابانها ریخته اند، باید بدانند که این همه، پی آمد تن دادن به فرهنگ "خودی" و "ناخودی" است که هم سران جمهوری اسلامی و هم نژادپرستان جدائی خواه به آن سخت پایبندند؛ هنگامی که رسانه های سراسری این کشور دمی از دشنامگوئی به هممیهنان سنی، اهل حق، یهودی، مسیحی، زرتشتی و بویژه بهائی باز نمی ایستند و صدائی از ما بر نمی خیزد، هنگامی که نیمی از مردم این سرزمین، زنان، در هر دمی که می کِشند و هر گامی که بر می دارند هزار بار خوار می شوند و برای آنکه از یاد نبرند که در این سرزمین جایگاهی پستتر از مردان دارند، زنده زنده در کفن سیاه پیچیده می شوند و ما خاموشیم، نباید از این نکته در شگفت شویم که این شتر روزی نیز بر در خانه ما بنشیند! اگر از آغاز بر آپارتاید جنسی و آپارتاید دینی شوریده بودیم، امروز کسی را یارای آن نبود که هر چه خواست بنویسد، بی آنکه پروای آزردگی مردم این آب و خاک را بدل راه دهد!

چاره کار چیست؟ به گمان من همه کسانی که خود را پایبند به حقوق شهروندی و حقوق بشر میدانند، باید صدای پرخاش خود را بلند کنند تا مگر دست کم روزنامه نگاران بدانند که هر واژه ای را باید پیش از بزبان آوردنش ده بار و سدبار در ترازوی اندیشه بگذارند و سبک و سنگین کنند. از یاد نبریم، جمهوری اسلامی در آتش چنین کینه کشیهائی باز هم خواهد دمید و نژادپرستان جدائی خواه نیز از این نمد بدنبال کلاهی برای خود خواهند بود. آن که نوشته بود «اکنون توپ در زمین ما است» بدرستی این بازی را دریافته است؛ نمایش بی مزه ای که روزنامه ایران آغازگر آن بوده است، انبوهی از مردم بجان آمده آذربایجان را در برابرخود دارد که همشه و در سراسر تاریخ آماده جانفشانی برای این سرزمین بوده اند و اکنون برای بدست آوردن حقوق شهروندی خود به میدان آمده اند و همانگونه که نوشتم، دست به کاری زده اند که انسانی ترین واکنش هر شهروندی است و باید بر آنان آفرین گفت که دست کم تا این دم با بردباری بسیار، خردمندی و فرهیختگی خود را نشان داده اند. این نمایش ولی دو بازیگر پنهان نیز دارد، که توپ را پیوسته به هم پاس می دهند؛ دینفروشان و نژادپرستان، توپ اینبار در زمین نژادپرستان است که به ساز ناکوک گردانندگان بیخرد یک روزنامه، آواز گوشخراش جدائی آذربایجان از ایران را سر داده اند.
از یاد نبریم، جای ما در کنار همه کسانی است که برای گرفتن حقوق شهروندی خود به خیابانها می آیند. اگر نرویم، جای تهی ما را نژادپرستان جدائی خواه پر خواهند کرد و بر روی این آتش افروخته بدست دینفروشان، آش خود را خواهند پخت، بی آنکه پروای جان بی گناهان را داشته باشند!

داستان سوسکها و آدمها بسیار ساده است:

آدمها، آذربایجانیها و کردها و فارسها و عربها و بلوچها و کوتاه سخن ایرانیانی هستند که از این همه خوارشماری و سرکوب، که یکروز به بهانه دین، یک روز به بهانه آیین، روز دیگر به بهانه زن بودن و دیگر روز به بهانه زبان و گویش روی می دهد، بجان آمده اند،

و سوسکها، دینفروشان و نژادپرستان ایران ستیز هستند که دست در دست هم کمر به نابودی کیان و هستی این سرزمین بسته اند، سوسکهائی که همه ویژگیهای آمده در روزنامه ایران، برازنده هر دو گروه آنهاست.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد

۱۳۸۵ فروردین ۲۲, سه‌شنبه

ایران بر لبه پرتگاهی ژرف (پنج)


5. انرژی هسته ای و "یوم الله بیستم فروردین"

احمدی نژاد و دیگر سران جمهوری اسلامی بدنبال آنند که چالش جهانی بر سر برنامه هسته ای خود را با خودباوری مردم ایران پیوند بزنند و از این راه جایگاه گذشته خود را در میان مردم بازیابند. همسنجی چالش هسته ای ایران دهه هشتاد با چالش نفتی در دهه سی تنها برای آن است که یاد شیرین سالهای ملی شدن نفت و پیروزی بر جهانخوار پیر و در دل مردم ایران زنده شود و ایرانیان یکبار دیگر "همه با هم" به پشتیبانی از این رژیم برخیزند.

اگر چه بسیاری برآنند که همسنجی میان جنبش ملی کردن نفت و چالش هسته تا آن اندازه خنده آور هست که نیازی به پرداختن به آن نباشد، باید بپذیریم که سران فریبکار جمهوری اسلامی در این راه به یک پیروزی هرچند کوچک دست یافته اند. کم نیستند ایرانیانی که از برنامه هسته این رژیم پشتیبانی می کنند، بی آنکه خود هوادار جمهوری اسلامی باشند. گروهی انرژی هسته ای را براستی "حق مسلم ما" می دانند، گروهی دیگر با همه ناخرسندی خود از جمهوری اسلامی، در ته دل از سرکیشیهای این رژیم در برابر اروپا و امریکا خشنودند، گروهی دیگر گمان می برند که داشتن بمبهای اتمی، اندیشه جنگ با ایران را از سر امریکا و اسرائیل بیرون می کند. بخش بزرگی نیز گمان می کنند با برخورداری از فن آوری هسته ای و در افتادن با امریکا می توانند در میان جهانیان سری برافرازند. در این میان پدران و مادران داغدیده از جنگی را نیز می توان یافت که می گویند اگر ایران در سال 1359 بمب هسته ای می داشت، صدام هرگز اندیشه آغاز جنگ با ایران را به سر خود راه نمی داد و فرزندان آنان این چنین بی هوده به خاک نمی افتادند.

به برنامه هسته ای از چند نگرگاه می توان نگریست. آیا "انرژی هسته ای، حق مسلم ماست؟" به گمان من، حق ایرانیان؟ آری! حق جمهوری اسلامی؟ هرگز!
نه تنها مردم ایران، که مردم همه کشورهای جهان حق دارند از فن آوری هسته ای برخوردار باشند. برنامه هسته ای تنها ساختن بمب اتم و نابودی مردم سرزمینهای دیگر نیست و اگر چه بکارگیری آن در کشورهای پیشرفته ای چون آلمان گفتگوهای فراوانی نیز برانگیخته است، دست آوردهای آنرا برای همین کشورها نمی توان نادیده گرفت.
برای آنکه نگاه روشنتری به این چالش پیش روی مردم داشته باشیم، باید نخست از خود بپرسیم که سردمداران جمهوری اسلامی که با هر گونه پیشرفتی ستیز دیوانه وار دارند، چرا این چنین بر بکارگیری فنآوری هسته ای پای میفشارند؟ به گمان من (و همانگونه که در بخش پیشین این جستار نیز آوردم) هم احمدی نژاد و هم دیگر سران این رژیم نابود کردن اسرائیل و امریکا را نه می خواهند و نه می توانند و خود نیز از ناتوانی خود آگاهند (گو اینکه احمدی نژاد در کنار این همه بدنبال به آشوب کشاندن جهان برای آماده سازی زمینه های آمدن مهدی نیز هست). آنان می خواهند از یک سو آن غرور از دست رفته ایرانیان را (که حتا در کشورکی مانند قطر نیز ارج و ارزشی ندارند) با یک زورآزمائی نمایشی با اروپا و امریکا به آنان برگردانند و آنان را در پشت سر خود گردآورند، و از سوی دیگر با ساختن بمب هسته ای و دانستن این نکته که اروپا و امریکا دلیری آغاز یک جنگ تازه با یک کشور اتمی را نخواهند داشت، آسوده سر به سرکوب هر چه بیشتر ایرانیان و چپاول گسترده تر دارئیهایشان بپردازند و بدانند که کسی را یارای خرده گرفتن بر دشمنی اینان با حقوق بشر نخواهد بود؛ جمهوری اسلامی تنها بدنبال ساختن بمب هسته ای است، تا با داشتن آن همچون تروریستی که در یک هواپیمای پُر، ضامن نارنجک را کشیده و آنرا در کَفَش می فشارد، ملتی را بگروگان بگیرد.

آیا سران جمهوری اسلامی براستی آنگونه که خود می گویند بدنبال "استفاده صلح آمیز از انرژی هسته ای" هستند؟ می دانیم که چنین نیست. بهره گیری از فنآوری هسته ای برای رساندن برق به خانه همه ایرانیان، گسترش شاخه های گوناگون صنعتی (که نیازمند بهره وری از انرژی برق است)، و از این راه کارآفرینی و از میان بردن بیکاری گسترده، درست همان چیزی است که این رژیم بدنبال آن نیست که اگر چنین می بود، دیگر نباید به تماشای کارشکنیهای گسترده و گاه ستیزه جویانه این رژیم با کارآفرینان می نشستیم. می دانیم (و ایرانیان برون مرز اینرا بخوبی نشان داده اند) که هم اندیشه، هم نوآوری و هم سازوکار آفرینش رشته ها و شاخه های صنعتی در نزد جوانان این سرزمین، از زن و مرد، هست. جمهوری اسلامی ولی تا به امروز با تمام توان خود به جنگ این تلاشها رفته است، که از نگرگاه دینفروشان نیز روشی درست و پُربازده است: هرگونه رهائی کشور از وابستگی به درآمدهای نفتی گامی است به سوی گسترش فرهنگ مردم سالاری. مردمی را که هر روز و هر ماه چشم نیاز به دستان دینفروشان دوخته اند تا به آنان پشیزی از میلیاردها دلار درآمد نفت را ارزانی دارند بهتر می توان سرکوب کرد، تا کسانی را که با رویکرد به توانائیهای خود و بدور از وابستگی روزگار می گذرانند و نیازی به گشاده دستیهای دولت (چه شاه و چه شیخ) ندارند (احمدی نژاد دست کم از آن اندازه هوش برخوردار بود که به ایرانیان بگوید «نفت را بر سر سفره شما خواهم آورد»!!!). برای همین است که جمهوری اسلامی از پیدایش شاخه های کاری که به خود او وابسته نباشند (مانند گردشگری، فرآورده های صنعتی که بتوان آنها را به دیگر کشورها فروخت و دهها شاخه مانند این که بتوان از راه آنها ارز را به درون کشور آورد، بی آنکه دارائیهای خام زیر- و روزمینی این سرزمین به کمترین بهائی به باد برود) می هراسد و با همه توان خود با آنها می ستیزد. از همین رو است که برآنم، "استفاده صلح آمیز از انرژی هسته ای" یک دروغ بزرگ برای فریفتن خودی و بیگانه است.

این تنها یک سوی داستان است. سوی دیگر داستان ولی غم انگیزتر است. ما مردمان بخت برگشته کشوری هستیم که در آن هر روز بیش از هفتاد تن در راهها و خیابانها جان میسپارند، کشوری که در یک زمین لرزه آن چهل هزار تن در دمی به کام مرگ فرو میروند، چرا که نه خانه هایشان (با آگاهی از اینکه این زمین گاه و بیگاه میلرزد و بیگناهانی را به کام خود می کشد) از سازه ای شایسته برخوردارند و نه آنکه باید به یاری آنان بشتابد سازوکار و دانش این کار را دارد، که زیرساختهای این آب و خاک از لوله کشی آب شهرها گرفته تا بزرگراهها و ناوگان هواپیمائی و هزاران هزار گوشه دیگر این زیرساخت در همان اندازه های دهه پنجاه درجا میزنند و دینفروشان را پروای جان مردمان این سرزمین نیز نیست، کار و درآمد آنان که جای خود دارد. میلیاردها دلاری که در این سالها بر سر راه اندازی نیروگاههای هسته ای سرمایه گذاری شده اند، و میلیاردهای بیشتری که به جیب گشاد روسها، چینیها، کره ایها و هندیها و دیگران سرازیر شده اند، می توانستند دست کم برای بهینه سازی راهها و زیرساختهای کمک رسانی (پزشک امداد، آتش نشانی، بیمارستانهای ویژه ...) بکار گرفته شوند. این تنها یک نمونه است. تهران، پایتخت میلیونی کشور بروی گسلی است که اگر بلرزد و بلغزد دست کم دو تا سه میلیون تن را در کام گرسنه خود فرو خواهد برد، در همین تهران دینفروشان از رساندن آب آشامیدنی به خانه های شهروندان ناتوانند و هرسال تابستان روزهائی را در هفته آب بروی شهروندان میبندند. ساعتهای بی برقی و خاموشی هنوز کم نیستند. در سرتاسر کشوری که هر روز با هزاران سانحه دست به گریبان است، تنها و تنها یک چرخبال برای امداد پزشکی هست. بیکاری و ناداری در سراسر ایران بیداد می کند، امروزه دیگر دوازده-سیزده ساله ها گَرد سپید مرگ را به بهائی اندک در کلاس درس میخرند و در رگ و جان خود روانه می کنند، امروزه دیگر دوازده-سیزده ساله ها بر سر کوی و برزن می ایستند و تن نازکشان را به بهائی اندک در دسترس تبه کارانی میگذارند که کام و جان یکجا می ستانند. باز هم باید این سوگنامه را دنبال گرفت و فهرست گریه آور و بی پایان نگونبختی ایرانیان را درازتر کرد؟ ببینید در همین کشاکش چالش هسته ای بر سر قربانیان زمین لرزه لرستان چه آمد! در کشوری که میلیاردها دلار برای ساختن نیروگاه و میلیاردهای دیگری برای بستن دهان روسیه و چین برباد می روند، مردم لرستان شبهای سرد را در زیر آسمان باز بسرآوردند و دینفروشان حتا سرپناه کوچکی را نیز از آنان دریغ داشتند.

این سوی داستان براستی غم انگیزتر است. با اینهمه کاستی در زیرساختهای این کشور و با اینهمه درماندگی مردمانش آیا فنآوری هسته ای تنها کمبود ما است؟

رفتار امریکا و اروپا فریبکاری را برای جمهوری اسلامی بسیار آسان کرده است. آنان می گویند کشوری که بر روی دریائی از نفت شناور است، چه نیازی به نیروی هسته ای دارد. اینان به سادگی از یاد می برند که سی سال پیش برای فروش نیروگاه به همین کشور، که آنروزها از ذخیره های نفتی بسیار بیشتری برخوردار بود، سرودست می شکستند. این هواداران تهی شدن جهان (و بویژه خاور میانه) از جنگ افزارهای هسته ای در یک نگاه دوگانه باز به سادگی از یاد می برند که نزدیکترین دوستشان اسرائیل، که بیش از یک بار نشان داده است برای پیشبرد آماجهای سرزمینی و سیاسی خود همه پیمانهای جهانی را به سادگی آب خوردن بزیر پا می گذارد، بیش از دویست کلاهک هسته ای در زرادخانه های خود نهان دارد و نیازی نیز به این نمی بیند که بود و نبود آنها را به آگاهی آژانس بین المللی برساند.
همچنین اقتصاد شکننده اروپا (که با افزایش بیشتر بهای نفت شکننده تر نیز خواهد شد) از یک سو و سودجوئیهای روسیه و چین از سوی دیگر دست بدست هم داده اند تا دست کم این دو گروه دست جمهوری اسلامی را در سرکشیها و لگدپرانیهایش باز بگذارند. امریکا که حتا به بخشی از خواسته های خود در عراق نیز نرسیده است و روزبروز باید تماشاگر افزایش بهائی باشد که برای این جنگ میپردازد، در جایگاهی نیست که بتواند از بالا (آنگونه که چهار سال پیش در برابر عراق بود) با جمهوری اسلامی سخن بگوید و گاه نرم دل است و گاه سخت سر، گاه سخن از "ائتلاف اراده مندان" می گوید و گاه از دنبال گرفتن گفتگوها، ولی پیوسته کج می دارد و نمی ریزد تا زمان بخَرَد و عراق را به سامانی برساند، تا بتواند امریکائیان ناخشنود از جنگ کنونی را نیز با خود همراه کند . تنها اسرائیل است که می تواند با بمباران یک سویه نیروگاههای ایران پای امریکا و اروپا را (چه بخواهند و چه نخواهند) به جنگی بکشد که بازنده آن از آغاز تا به پایان تنها و تنها مردم ایران خواهند بود و این جنگ چندان نیز دور از پندار نیست.

امریکا و اسرائیل ولی پیش از آنکه جنگ افزارهای خود را بسوی ایران نشانه بروند، راهکار دیگری را در نگر دارند که برای ایران مرگ آور خواهد بود و شاید که هستی مردمان این آب و خاک را برای نسلها به آتش نیستی بسپارد: همپیمانی با نژادپرستان جدائی خواه و برانگیختن آنان به جنگ درونی و برادرکشی. آنچه در خوزستان و بلوچستان می گذرد پیش پرده کوتاهی از آن نمایشنامه مرگ آور است که امریکا، اسرائیل و بریتانیا برای کشور ما نوشته اند. تا بدانید که گرگ نژادپرستی و ایران ستیزی تا به کجا دندان تیز کرده و این بازیچگان تا به چه اندازه بی خرد و فرومایه اند نگاهی به نشانی زیر بیندازید (1):
گروهی بنام "حزب همبستگی دموکراتیک اهواز" بخشی از همین جستار را هفته ها بروی سامانه اینترنتی خود گذاشته بود، نه از آنرو که گردانندگان این سامانه دلی نگران فروافتادن ایران در ژرفنای پرتگاه داشته باشند، نوشته من تنها از آنرو نگاه آنان را به خود کشیده بود، که در آن گفته بودم: «نباید بر این پندار خام پای فشرد که ایران هرگز نخواهد مرد». این سخن چنان بر آنان خوش آمده که آنرا در آغاز نوشتار من گذارده و با رنگ زرد برجسته اش کرده اند! در بخش آینده این جستار به این چالش پیش روی مردممان خواهم پرداخت.

پایان سخن اینکه سردمداران جمهوری اسلامی گمان برده اند می توانند با باوراندن توان هسته ای خود به جهانیان، جنگ گسترده ای را که به براندازی رژیمشان راه ببرد پیش بگیرند و بی پرواتر از پیش به سرکوب و چپاول بپردازند، بیهوده نیست که بیستم فروردین امسال به جشن و شادمانی گذشت، خمینی اگر زنده می بود، بی گمان این روز را نیز "یوم الله" دیگری می نامید، یوم اللهی که از سرآغاز آن مردم ایران برای دهه ها به گروگان گرفته خواهند شد.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
1.http://www.alahwaz.info/main/index.php?option=com_content&task=view&id=276&Itemid=40&lang