۱۳۸۶ مرداد ۱, دوشنبه

زبان مادری و کیستی ملی - نُه


9. گفتمان شاهنامه ستیزی

در این جستار چندین بار به این نکته پرداخته ام که قبیله گرایان بدنبال ملت سازی اند و در این راه در کنار پیشینه سازیهای دروغین و بازی با آمار و دزدیدن چهره های سرشناسی که بخشی از تاریخ و فرهنگ ایرانی هستند، سه گفتمان ایران ستیزانه را نیز همزمان بپیش می برند. نخستین این گفتمانها "گفتمان پارسی ستیزی" است که در بخش هشتم این جُستار به آن پرداختم و نشان دادم که "تحمیل شدن زبان پارسی به همه مردم ایران بدست رضا شاه" دروغ شاخدار و بی شرمانه ای بیش نیست. دومین گفتمان ایران ستیزانه، "گفتمان شاهنامه ستیزی" است. پیشتر آورده بودم که ملت سازان کیستی ملی ما را نشانه گرفته اند تا با نابودی آن به من آذربایجانی بباورانند که ریشه های فرهنگی من نه در خاک آذرآبادگان و آتشگاه آزادگان، که در دشت قبچاق و کوههای آلتائی است، و پدرانم چنگیز و تیمور و طغرل و هلاکویند، همان تیغ کشان ویرانگری که در تبریز و اردبیل و مراغه از سرهای بریده نیاگان من کله منارها ساختند و بر سر استخوانهایشان رقص مرگ کردند. ستیزه جوئی اینان با شاهنامه تنها سر در همین آبشخور دارد، چرا که شاهنامه براستی شناسنامه ملی هر ایرانی است و اگر نبود تلاش سی ساله آن فرزانه خراسانی، ما نیز امروز مانند نوادگان "اشناتون و نوفره ته ته" بزبان عربی سخن می گفتیم و بر خون عربی خود می بالیدیم. جایگاه شاهنامه را تنها در پیوند با زبان پارسی – این سنگر ایستادگی ایرانیان در برابر سرکوب فرهنگی مسلمانان - و جایگاه این زبان را تنها در پیوند با گذشته درخشان این سرزمین می توان دید. سخنانی از این دست که پارسی تنها از آنرو جایگزین عربی شد که بسیار بدان نزدیک، و یا بگفته آقای ماشاءالله رزمی لهجه سی و سوم آن است (ایکاش ایشان پس از گذشت سه هفته یا نشانی آن گفتاورد خود از سازمان یونسکو را می داد و یا دست کم از میان آن سی و دو لهجه دیگر زبان عربی چند تایشان را برای ما برمی شمارد!)، چنان سست و بی پایه اند که در خور پاسخگوئی نیستند و من در بخش "جایگاه زبان پارسی در کیستی ملی" بار دیگر به این نکته خواهم پرداخت.

نوشته های شاهنامه ستیزانه قبیله گرایان به گونه ای خسته کننده یکسان و یکنواختند؛ «فردوسی یک شاعر نژادپرست بود که با دریافت پول از سران جنبش شعوبیه شاهنامه را سرود»، «فردوسی شاهنامه را به سفارش سلطان محمود غزنوی و برای دریافت پول سرود»، «شاهنامه در راستای ستایش برتری نژادی فارسها و کتابی ترک ستیز و عرب ستیز است»، «شاهنامه را بروزگار پهلویها و بزور سرنیزه به مردم غیر فارس ایران تحمیل کردند و تا پیش از آن کسی شاهنامه را نمی شناخت» و کوتاه سخن اینکه همان کسانی که در نکوهش "سوسک"، هزاران هزارشان به خیابان می ریزند ولی در برابر سرکوب همه سویه زنان ایرانی دم فرو می بندند و سنگسار زنان این آب و خاک سرسوزنی شرمگینشان نمی کند، بناگاه فمینیست تر از هر فمینیستی دم از "زن ستیزی فردوسی" می زنند و مشت بر قرآن می کوبند که خود آنجا بوده اند و بچشم خود دیده و به گوش خود شنیده اند که چگونه فرزانه توس سروده است: «زن و اژدها هر دو در خاک به»!

مرا به این سخنان بی پایه کاری نیست و بدنبال پاسخگوئی به این سخنان نیز نیستم. پژوهشگران بسیاری در باره این فرافکنیها سخن گفته اند و مشت قبیله گرایان را باز کرده اند. برای نمونه می توان در باره "زن ستیزی" فردوسی به نوشته زیر (1) نگاه کرد و دید که همین مصرع بالا نیز در هیچکدام از دستنوشته های شناخته شده شاهنامه یافت نمی شود. می خواهم در اینجا نشان دهم که شاهنامه را بیهوده و از سر گشاده دستی نیست که شناسنامه ملی ایرانیان می نامم. میخواهم به پیدایش و گسترش این کتاب ارجمند و جایگاه آن هم در دربارهای شاهان ترکتبار و هم در دلهای مردمان ایران زمین از هر زبان و تباری که بودند بپردازم و قبیله گرایان و جدائی خواهان نژادپرست را بپرسم که راستی را اینهمه شاهان ترکتبار و ترکزبان در درازای هزار سال بر کیستی "تورکی" خود و بر "ترکستیزی" فردوسی آگاه نمی بودند و ایران و جهان می بایست هزاره ای را چشم در راه می نشستند تا قبیله گرایان واپس مانده چشم به گیتی بگشایند و ما را از کیستی "تورکی" مان آگاه کنند و در گوشمان بخوانند که پدرانمان بی خرد و ناآگاه بودند اگر که شاهنامه را از بر می کردند و نامهای برگرفته از آن را بر فرزندانشان می نهادند و شاهانمان کور و کر بودند که در دربارشان شاهنامه خوانی براه بود و بر نگارگری و "تذهیب" آن همت می گماشتند.

شاهنامه برآیند بیش از سیسد سال ایستادگی فرهنگی ایرانیان در برابر مسلمانان بود. فردوسی برجسته ترین حلقه زنجیره درازی از ایستادگی فرهنگی بود که توانست کار هزاران هزار ایرانی فرهیخته و آزاده را به فرجام برساند و آنچه را که از دستبرد مسلمانان بدور مانده و از نابودی رهائی یافته بود بسراید و برای ما بیادگار بگذارد.

داستان پردازیهای ملت سازان با یک دروغ شاخ و دم دار آغاز می شود و آنهم اینکه: «فردوسی سرودن شاهنامه را به سفارش سلطان محمود غزنوی و با چشمداشت دریافت یک سکه زر برای هر بیت آغاز کرد» اگر این سخن را بپذیریم خواهیم دید که محمود (زاده بسال 350 خورشیدی) در پنج سالگی سفارش چنین کاری را به فردوسی داده است، چرا که سال آغاز سرایش شاهنامه 355 خورشیدی است، در شگفت نشوید، در جهان قبیله گرایان همه چیز شدنی است! دروغ زنی و افسانه بافی ولی دنباله دارد: «سلطان محمود پس از خواند اشعار ترک ستیز شاهنامه بر فردوسی خشم گرفت». اگر "سلطان غازی" - نامی که محمود بر خود نهاده بود – برای بخشهای "اسلام ستیزانه" شاهنامه بر فردوسی خشم می گرفت، پذیرفتنی تر می نمود، ولی آیا محمود که از میان قبیله های ترکزبان غزنه برخاسته بود، خود را بمانند قبیله گرایان ما "تورک" می دانست؟ شکافتن این سخن ما را گامی فرا پیش خواهد برد:

نخست دانستنی است که پدر محمود سبکتکین بسال 321 در ترکستان زاده شد و در دوازده سالگی در جنگی میان پدرش "جوق" با یکی از خانهای ترکستان بدست دشمن افتاد و به سرزمین سامانیان آورده و به مردی بنام نصر حاجی فروخته شد. او نیز برده خود را بسال 338 در بخارا به سردار ترکتبار سامانی آلپتکین فروخت که خود در نوجوانی به ایران آمده و به ارتش سامانیان پیوسته بود. پس نه تنها سبکتکین، که آلپتکین نیز در تختگاه سامانیان و با فرهنگ ایرانی پرورش یافته بودند. به گفته نظام الملک «سبکتکین دختر رئیس زاولستان [زابلستان] را بزنی کرد و محمود از این زن بود و از این معنی او را محمود زاولی خواندندی» پس محمود نیز در چنین فرهنگی پرورش یافت و بالید و آنچه که قبیله گرایان ما "ترک ستیزی در شاهنامه" می نامند (و نگاه به جنگهای ایران و توران دارند)، نمی توانسته او را از فردوسی ناخشنود کرده باشد، که محمود بخش بزرگی از زندگی سیاسی خود را در در جنگ و ستیز با دیگر خانان و امیران ترک (مانند قراخانیان و ترکمانان و ... ) گذراند و دیگر سرایندگان دربار او نیز در باره ترکان (و نه تورانیان!) سخنانی سختتر و درشتتر از فردوسی سروده بودند (2) و در ستایش از ایرانزمین دست کمی از فرزانه توس نداشتند. در بخش چهلم سیاستنامه خواجه نظام الملک و در "حکایت لقب خواستن سلطان محمود از خلیفه"، می خوانیم که محمود بر خاقان سمرقند رشک می برد و بارها خلیفه را نکوهش می کند که: «... هندوستان و خراسان و عراق مرا مسلم شد و ماوراءالنهر را بگرفتم و به نام تو شمشير مي‌زنم و خاقان که امروز از مطيعان و دست‌نشاندگان من است او را سه لقب فرموده‌ای» خلیفه عباسی برای دلجوئی از محمود می نویسد: «... اما بدان که خاقان کم دانش است و تُرک٬ التماس او را از جهت کم‌دانشی وفا کرديم»! آیا می توان پنداشت که خلیفه برای دلجوئی از بزرگترین و توانمندترین همپیمانش زبان و تبار او را به ناسزا بگیرد؟ غزنویان گرایش بسیار نیرومندی به فرهنگ ایرانی داشتند و شاهان این دودمان برای فرزندان خود نامهائی چون "فرخزاد"،"بهرام شاه"، "شیرزاد"، "خسروشاه" و "خسرو ملک" برمی گزیدند. پس ریشه های دشمنی سلطان محمود با فردوسی را باید در جای دیگری جُست که بی گمان سخنان کودکانه ای چون "جنگ ترک و فارس" در آن جایی ندارند. این جان آزاده فردوسی و روان بلند او بود که او را چهل سال از دربار شاه بدور می داشت و "سلطان غازی" این آزادگی را برتافتن نمی توانست. واگر نه نگاهی گذرا به سروده های دیگر سخنوران دربار غزنوی نشان می دهد که آنان نیز همه از دیدگاه ملت سازان قبیله گرا "ترک ستیز و پانفارسیست" بودند!

این همه تنها آغاز کار شاهنامه بود. دنبال کردن تک تک نمونه های تاریخی ارزش و جایگاه شاهنامه در پندار ملی ما ایرانیان چارچوب این جُستار را خواهد شکافت و از همین رو من تنها به آوردن نمونه هائی که مشتی از خروار باشند بسنده می کنم، تا دانسته شود که دشمنی قبیله گرایان و نژادپرستان جدائی خواه با فردوسی و شاهنامه او تنها و تنها در راستای گسستن از کیستی ایرانی و "ملت سازی" و بدنبال آن براه انداختن جنگ و برادرکشی در ایران است، تا بتوانند با بهره جوئی از پشتیبانی امپریالیستها ماهی خود را از آب گل آلوده بگیرند و بریش پیروان ساده دل خود بخندند.

به گمان می رسد که فردوسی برای پخش شدن پیامش در سراسر ایران کتابش را به دربار سلطان محمود برده باشد. شاه ولی کمک خویش را از او دریغ داشت و آنچه که باید بدست مستوفیان و دبیران درباری بر کاغذ فرونوشته می شد، با صدای شاهنامه خوانان بر دلهای تک تک ایرانیان نگاشته شد. یکی از نخستین شاهنامه خوانان "کاراسی" نام داشت که محمد امین ریاحی نام او را در دیباچه شاهنامه ژول مُل "تاج الدین احمد قراسی قزوینی" نگاشته است و شاید جوانترین آنان خانم گردآفرید باشد که بنام نخستین بانوی شاهنامه خوان ایران شناخته شده است (3). شاهنامه خوانی در میان مردم ایران از دیرباز جایگاه ویژه ای داشت و من خود سروده های فردوسی را برای نخستین بار از زبان "ناقّال"ها و بزبان ترکی شنیدم، که زیبائی گفتار و آهنگ واژه هایشان موی را بر تن نیوشندگان راست می کرد. گذشته از آذربایجان در کردستان و لرستان و بلوچستان و دیگر بخشهای سرزمینمان نیز شاهنامه خوانی چه در میان مردم کوچه و خیابان و چه در میان خانان و سرانشان جایگاه ویژه ای داشت، شاید قشقائیان ترکزبان در این میان در بیادسپاری داستانهای شاهنامه و خواندن آن (بویژه در جشنها و آئینهایشان) سرآمد همه مردم ایران باشند.

از این رویکرد گسترده مردم به شاهنامه می توان دریافت که چرا شاهان دودمانهای ترکزبان و ترکتبار ایران نیز چنین جایگاه ویژه ای را برای شاهنامه گشوده بودند. من در اینجا به دو تن از بزرگان این دوده ها می پردازم و می گذرم. نخست بایسنقر نواده تیمور گورکانی است که گردآوری و نگارگری شاهنامه بدستور او انجام گرفته است و این شاهزاده هنردوست که بدور از ویژگیهای نیای خود تیمور لنگ، و مردی فرزانه و فرهیخته بود و زبانهای پارسی و عربی و ترکی باختری را (که زبان مادریش بود) نیک می دانست، برای برآوردن نیازهای هنری و فرهنگی خود دست از سیاست شست و اگرچه پیش از آن به والیگری توس، نیشابور، استرآباد و برتر از همه، والیگری تبریز - شاه شهر آنروز ایران – رسیده بود، به هرات رفت تا در آرامش و آسایش بکار فرهنگی بپردازد، تلاشی که نمونه برجسته و ارزنده اش امروزه بنام شاهنامه بایسنقری در موزه کاخ گلستان تهران نگاهداری می شود.

نمونه دوم شاهنامه طهماسبی است که بدستور شاه اسماعیل بنیانگزار خاندان شاهی صفوی نگارگری شده است که سیاوش بیگ گُرجی و سلطان محمد از نگارگران بنام آن بوده اند. کار گردآوری و نگارگری شاهنامه بدستور شاه اسماعیل در تبریز آغاز شد و بیست سال بدرازا کشید. بهنگام پایان یافتن این کار سترگ شاه اسماعیل درگذشته بود و پسرش شاه تهماسب صفوی بر تخت پدر نشسته بود. از همین رو این شاهکار هنری نه بنام گردآورنده نخستینش شاه اسماعیل، که بنام پسر و جانشین او "شاهنامه طهماسبی" خوانده می شود.

می بینیم که نواده تیمور گورکانی از یکسو و بنیانگزار پایدارترین دودمان پادشاهی ایران پس از فروپاشی شاهنشاهی ساسانیان از دیگرسو دهه هائی از زندگی خود را بر سر کار نگارگری و گردآوری شاهنامه می گذارند و شاه اسماعیل از آن نیز فراتر می رود و بر پسرانش نامهای شاهنامه ای "تهماسب" و "بهرام" و "سام" می نهد. اسماعیل و بایسنقر تنها نیستند، در درازای یک هزاره نزدیک به همه شاهانی که بر ایران فرمان راندند شاهنامه را ارج می نهادند و آنرا همچون شناسنامه ملی خود جایگاهی بلند و ارجمند می بخشیدند. پس اگر ما بهنگام سخن گفتن از همه این دودمانها آنان را ایرانی می نامیم، نه از آنرو که آنان در سرزمین کنونی ایران و یا در همسایگی آن می زیسته اند، که تنها و تنها بدلیل پایبندی آنان به "آرمان ایرانشهری" است، غزنویان از آنرو ایرانیند که سرایندگان و سخنوران دربارشان آنان را شاه ایران و جاینشین کیکاووس و کیخسرو و جمشید می نامیدند (4). و به همین سان است سرنوشت سلجوقیان و خوارزمشاهیان و ایلخانیان و تیموریان و همه آن دیگرانی که هنوز به تنگ نگریهای روزگار ما دچار نشده بودند تا ریشه های خود را در دشت قبچاق بجویند و از آمیزش فرهنگی که با خود آورده بودند و فرهنگ بومیان این سرزمین "کیستی" ویژه خود را برمی ساختند، که برترین و برجسته ترین ویژگی آن "ایرانی بودن" می بود. شاید هم بخت با آنان یار بود که قبیله گرایان پسامدرن روزگار ما هنوز به جهان نیامده بودند تا انگشت سرزنش بسوی اسماعیل صفوی و شاهرخ تیموری و کیخسرو سلجوقی برافرازند، که ای کیستی باخته خود فروخته تو "تورکی" ترا با شاهنامه و ایران چکار؟!

سخن را دنبال می گیریم. شاهنامه نه از هشتاد سال پیش به این سو، که از سدها سال باز همیشه بخشی از فرهنگ هر خانواده فرهیخته ایرانی از آذربایجان تا بلوچستان بوده است. تا که سخن کوتاه شود، من از گذشته های دورتر درمی گذرم و روزگار شاهان قاجار می رسم. در این سالیان شاهنامه از چنان جایگاه والائی برخوردار بود که فتحعلی خان صبای کاشی ملک الشعرای دربار فتحعلی شاه قاجار دیوانی هفتادهزار بیتی بنام "شاهنشاه نامه" سرود که آغاز آن چنین است:

بنام خداوند آموزگار
نگارنده نامه روزگـار

گرایش همگانی فرهیختگان ایرانی به تاریخ ایران باستان که با بروی کار آمدن شاهان قاجار شتاب بیشتری گرفته بود، جایگاه شاهنامه را فراتر می برد. چنانکه آخوند زاده در سنجش و بررسی ادبیات ایران برای نشان دادن نمونه برجسته یک شاهکار ادبی از شاهنامه (در کنار هفت گنبد و مخزن الاسرار) نام می برد. شاهنامه در همان سالها و سالهای پیشتر از آن هم به زبانهای دیگر، بویژه ترکی عثمانی نیز برگردانده شده بود و نامهای شاهنامه ای مانند "هؤرمؤز"، "رؤستم"، "فرهات"، و ... که امروز نیز در ترکیه بگوش می رسند یادگار همین دورانند. بسیار پیشتر از آن و بروزگار سلجوقیان قوام الدين فتح بن علی بن محمد بنداری اصفهانی شاهنامه را به عربی برگردانده بود و عربزبانان نیز با این شاهکار برجسته سرزمین ما آشنا بودند.

به آذربایجان بازگردیم. همانگونه که آوردم، بروزگار کودکی من کمتر آذربایجانی کتابخوانی را می شد یافت که شاهنامه را نشناسد و بخشهائی از آنرا نخوانده باشد. مردم در نبود رادیو و تلویزیون چشم براه بودند تا روز آدینه فرا رسد و "عاشیق یدالله" در قهوه خانه "حسن عمی" سازش را کوک کند و بخواند و پس از آن "ناقّال علی" برسد و داستان جنگ رستم و کاموس کشانی را بزبان ترکی بازبگوید. شاهنامه بخشی از زندگی مردم آذربایجان است و بازگرداندن این نکته به شوینیسم فارس و پهلویها بیش از آنکه خنده دار باشد گریه آور است. در آنسوی ارس نیز مردم ایرانی تبار اران و قفقاز شاهنامه را ارج می نهادند و می نهند. بخشهایی از شاهنامه را میرزا علی اکبر صابر، سراینده هوپ هوپ نامه بسیار پیشتر از آنکه پهلویها بروی کار بیایند به ترکی برگردانده بود. همچنین رشید ایسماعیل اوغلی افندی زاده بسال 1906 ترجمه ترکی داستان رستم و سهراب را در باکو و تفلیس بچاپ رساند. پژوهشگر نزدیک به زمان ما شادروان پروفسور مبارز علیزاده استاد رشته شرق شناسی دانشگاه باکو بود که زندگانی خود را بر سر پژوهش درباره شاهنامه فردوسی گذاشت و اکنون فرزندانش، نوشابه و زرتشت علیزاده پای در جای پای او گذارده اند. از همه گویاتر ولی نوشته ای است از محمد امین رسولزاده نخستین رئیس جمهوری آذربایجان بنام "عصریمیزین سیاووشی" (سیاوش زمانه). من در بخش "جایگاه شاهنامه در کیستی ایرانی" به این نوشته بیشتر خواهم پرداخت و در اینجا تنها به آوردن گفتاوردی از آن بسنده می کنم تا نشان دهم شاهنامه فردوسی تا بکجا در زندگی فرهنگی ایرانیان و بویژه ایرانیان جدا شده از مام میهن نقش بازی می کرده است. امین زاده در پیشگفتار کتابش می نویسد:
«در لاهیچ مهمان یک هموطن بودیم. در این خانه کتابخانه محقری بود. در آنجا چند کتاب فارسی، ترکی و روسی وجود داشت. بنظرم شاهنامه فردوسی جالبترین کتاب آن کتابخانه بود. دوباره به خواندن شاهنامه از آغاز پرداختم. در آن زمان این اثر بزرگ و رمانتیک شرق بر روح حساسم چیره شد. ... در میان آن داستانها یکی را خواندم که توجهم را جلب نموده و بر حساس ترین نقاط روحم نفوذ کرد: داستان سیاوش» (5)
اینرا دیگر پانفارسیستهای دستپرورده پهلویها نمی گویند. اینجا رسولزاده است که در جای دورافتاده ای چون لاهیچ سخن از یافتن شاهنامه در خانه یک شهروند اران آنروز (و جمهوری آذربایجان سالهای پس از آن) آنهم نزدیک به یک سده پس از جدائی این سرزمینها از ایران، می راند. می بینیم که دست ملت سازان در ستیز با شاهنامه بسیار تهی است و هر انسان خردمندی می تواند به آسانی دریابد که سخنانی چون "نژادپرست بودن فردوسی" و "ترک ستیز بودن شاهنامه" و اینکه شاهنامه تنها و تنها کتابی برای "فارسها" است و پیوندی با دیگر ایرانیان ندارد، یاوه های بی سروته ای بیش نیستند. پس قبیله گرایان و ملت سازان را چاره ای جز این نمی ماند که منظومه سُست و پَست و ناشیانه "یوسف و زلیخا" را با هزار نیرنگ به فردوسی بچسبانند و به این سخن برسند که «فردوسی در پایان عمر از سرودن شاهنامه پشیمان شد و با سرودن این منظومه دینی از شاهنامه سرائی اش توبه کرد»
(6).

ملت سازان می خواهند شناسنامه ملی ما را گُم سازند، تا با جداکردن راه آذربایجانیان از دیگر مردمان این سرزمین در پندار خود ملتی نوین پدیدآورند. آنان زشت ترین ناسزاها را بر سر فردوسی و بدترین دشنام ها را بر سر شاهنامه می بارند، ولی پاسخ آنان را شهریار کشور شعر و سخن، محمد حسین بهجت در آن سالهای دوردست به نیکی داده است:

اكنــون نه به تــــــــبريز و به ايران تنها
دنيــــــــا همه يك دهن به پهناى فلك‏
بگشوده به اعجاب و به تحسين تمام
با هـــــــر چه زبان و ترجمان دل و جان‏
در گـــــوش تو با دهـــــان پر مى‏گويد:
فردوســــى و شـــــــاهنامه جاويدانند

آری! جاویدانند!

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
1 .http://www.persian-language.org/Group/Article.asp?ID=229&P=17
2. برای نمونه عنصری می سراید:
بیش از ایشان دشمن است ای شاه مر ملک تو را
تــــــــرکی و خوارزمی و غوری و هــــــــندی بربری
و فرخی می سرید:
ز بیـــــــم تیغ تو تا چین ز تـــــــــرکان ره تهی گردد
اگر این سوی جیـــــــــــحون باد گردی خیزد از میله
multimedia/Gordtest/gordafarid_high.html
4. از دیوان فرخی برای نمونه:
راست گفتی که شکسته سپه خوانندی / پیش محمود شه ایران در جنگ کتر
هیچ شه را در جهان آن زهره نــــــیست / کاو ســـــــــخن راند ز ایران بر زبان

5. سیاوش زمانه، نوشته م. ا. رسولزاده، ترجمه پرویز زارع شاهمرسی
6. نک. به یوسف و زلیخا، به اهتمام حسین محمد زاده صدیق، انتشارات آفرینش 1369. همینکه قبیله گرای نشانداری چون آقای صدیق به چاپ کتابی از فردوسی نژادپرست و ترک ستیز و پانفارسیست "اهتمام" می ورزد، به خودی خود گویای این است که کفگیر قبیله گرایان به ته دیگ خورده و دیگر تیری در ترکش ندارند!!!

۱۳۸۶ تیر ۱۰, یکشنبه

زبان مادری و کیستی ملی - هشت


8. گفتمان پارسی ستیزی

در همان نخستین بخش این جستار آوردم که از سیاست جمهوری اسلامی بر پایه نابود همه کیستیها بجز کیستی "اسلامی-شیعی-ولایت فقیهی"، دو گروه بهره مند می شوند، قبیله گرایان در راستای ملت سازی، و امپریالیستها در راستای فروپاشی ایران.

برای ساختن کیستی ملی نوین، باید کیستی تاکنونی را نابود کرد. ملت سازان در کنار پیشینه سازی، ساختن آمار و دزدیدن چهره های نامدار همزمان سه گفتمان دیگر را نیز با همه توان به پیش می برند. نخستین گفتمان قبیله گرائی، ستیز با زبان پارسی است. این ستیز با این دروغ بزرگ آغاز می شود که زبان پارسی تنها پس از بروی کار آمدن رضاشاه پهلوی زبان رسمی و سراسری مردم ایران شده است و تا پیش از آن جایگاهی در کیستی ملی ما نداشته است. این ستیزه جویی ولی تنها در باره رسمی بودن زبان نیست که خود را نشان می دهد. قبیله گرایان ما دچار گونه از نژادپرستی زبانی نیز هستند و براستی و در سده بیست و یکم به "زبان برتر" و "زبان پستتر" باور دارند. تا نمونه ای آورده باشم، ماشاءالله رزمی می نویسد: «سازمان یونسکو موقعی که سال ١٩٩٩ را سال بزرگداشت ده ده قورقود اعلام کرد ، زبان ترکی را نیز سومین زبان با قاعده دنیا اعلام کرد که بیست و چهار هزار فعل دارد و همان زمان فارسی را سی و سومین لهجه عربی معرفی نمود» (1). این سخن را دیگران نیز در پاسخ به نامه من به آقای براهنی برایم نوشته بودند و هنگامی که از آنان خواستم نشانی اینترنتی این نوشته یونسکو را برایم بفرستند، یا خاموشی گزیدند و یا زبان به دشنام و ناسزا گشودند. راستی را این است که یونسکو، همانگونه که دیمیتریا کندیویا مدیر بخش میراث فرهنگی آن نیز خود بارها گفته است، هیچ گاه چنین سخنان بی پایه ای را بزبان نیاورده است. این سخن یاوه نخستین بار در هفته نامه امید زنجان به چاپ رسید و درست همانند آنچه که در باره سایت اتنولوگ آوردم، قبیله گرایان ما نیز سر از پا نشناخته و آنرا بی آنکه درستی و یا نادرستیش را بپژوهند، در نوشته های بیشمار خود آوردند. هیچ کس، حتا اندکی نیز به این نیندیشید که اگر راه یافتن واژه های یک زبان بیگانه به زبانی دیگر از آن یک "لهجه" بسازد، پس انگلیسی "لهجه" کدام زبان است، فرانسه؟ آلمانی؟ سلتی؟ (2). کسی که زبان پارسی را لهجه سی و سوم عربی میداند، نه تنها ستیزه خوئی خود را با این زبان به نمایش گذاشته است، که سر خود را نیز از پنجره برون گذارده است تا همه رهگذران بریشش بخندند (3).

(امیدوارم آقای رزمی که بی گمان آن نوشته یونسکو را به چشم خود دیده است، نشانی آنرا برای همه خوانندگان ایران امروز بنویسد، تا بتوان بر پایه آن گریبان یونسکو را گرفت!)

به پیشینه رسمی شدن زبان پارسی در ایران بازگردیم. سخن قبیله گرایان، دروغی است هم بزدلانه و هم بی شرمانه. بزدلانه، از آنرو که اینان از بزبان آوردن خواست راستین خود که همانا ملت سازی است می هراسند و بی شرمانه، از آن رو که در دهه نخستین سده بیست و یکم، که با فشاری کوچک بر موش رایانه می توان جهانی را کاوید، دروغی چنین آشکار بر زبانها و خامه ها روان می گردد. در اینکه با آغاز آموزش و پرورش اجباری در ایران و بروزگار رضاشاه هر آنکه خواندن و نوشتن آموخت، آنرا به این زبان فراگرفت، سخنی نیست. ولی زبان آموزش و پرورش پیش از آن نیز زبان پارسی بود. واگرنه چه نیازی می بود که حسن رشدیه - پدر آموزش و پرورش نوین - سالها پیش از بروی کار آمدن پهلویها در دبستانهای دو و سه زبانه اش در شهرهای آذربایجان به آموزش زبان پارسی بپردازد؟ بهترین و درستترین گزینه برای ایران به گمان من پی روی از همان روش رشدیه می بود، که شوربختانه مانند سدها خواسته درست انقلاب مشروطه بدست فراموشی سپارده شد، ولی سخن گفتن از اینکه ایرانیان تا به آنروز بزبانی دیگر می نوشتند و می خواندند و رضا شاه زبان پارسی را به همه مردم ایران "بزور تحمیل کرد"، یک دروغ بزرگ است. زبان رسمی، در دوران پیشامدرن ایران و بروزگار شاهان قجر، که بیش از نودوپنج درسد مردم خواندن و نوشتن نمی دانستند، نمی توانست چیزی جز زبان دولتی باشد، زبانی که دولت به آن سخن می گفت و سخن می نوشت. بروزگار پادشاهی احمد شاه که نمی تواند "پس" از به پادشاهی رسیدن رضاشاه باشد، این زبان، زبان پارسی بود. نزدیک به همه نوشته های بجا مانده از این دوره، سخنرانیهای شاه و نمایندگان مجلس و وزیران و نامه نگاریهای بزرگان کشور و روزنامه ها به زبان پارسی هستند و اگر جایی نیز زبان دیگری چون عربی و ترکی بکار رفته، نشان رسمی بودن آن زبان نیست.

بگذارید از روز سوم اسفند هزارو دویست و نود و نه (کودتای رضا خان سردار سپه) دورتر شویم تا ببینیم روزگار زبان پارسی تا پیش از بروی کار آمدن پهلویها چگونه بوده است. سال هزارو دویست و هشتاد و پنج نمایندگان مجلس نخستین قانون اساسی ایران و متمم آنرا – باز هم به پارسی – نوشتند. در متمم این قانون اگر چه "مذهب رسمی"، " الوان رسمي بيرق " و "پایتخت" ایران بروشنی نامیده شده اند، ولی سخنی از زبان رسمی در میان نیست. با این همه، سخنرانیها (برای نمونه سخنرانی ستارخان سردار ملی، پس از پیروزی مشروطه) و گفتگوها و نوشته های مجلس همه بزبان پارسی بوده اند و هیچ جا نوشته ای به زبان دیگر دیده نمی شود. آیا بنیانگزاران مشروطه "زبان رسمی ایران" را فراموش کرده بودند؟ آیا آنرا به آینده واگذاشته بودند؟ یا اینکه گنجاندن آن در یک اصل جداگانه را کاری بیهوده و "توضیح واضحات"می دانستند؟ چند ماه پیشتر از آن و روز چهاردهم مرداد همان سال، مظفرالدین شاه فرمان به برپائی مشروطه داد و این فرمان را که روی سخن با "قاطبه اهالی ایران" داشت (مانند دیگر فرمانهای شاهی) بزبان پارسی نویساند و دستینه نهاد. همین پادشاه هنگامی که می خواست صدائی از خود برای تاریخ بیادگار بگذارد، در جایگاه پادشاه کشور ایران نه بزبان ترکی (که زبان مادریش بود) که بزبان رسمی و دولتی سخنانی را بزبان آورد تا در دل صفحه سنگی جای گیرد و من بتوانم از پس یکسد سال به آن گوش فرا دهم و گزافه بودن سخن قبیله گرایان را آشکار کنم (4).

باز هم از سوم اسفند دورتر می شویم و اینبار نگاهی می افکنیم به سکه یادگاری پنجاهمین سال پادشاهی ناصرالدین شاه، که بر آن نویسانده است: «به یادگار جشن همایونی سال پنجاهم جلوس میمنت مأنوس ذات اقدس شهریاری بر اریکه سلطنت و تاجداری، به مبارکی و سعادت و اقبال در دارالخلافه تهران»(5)
زبانی که بروی سکه و اسکناس نوشته می شود، در کاوش زبان رسمی و دولتی از جایگاه ویژه ای برخوردار است، چرا که اگر فرمان شاهی تنها برای سرداران و والیان و حاکمان بود، که می بایست بخودی خود پارسی می دانستند، آنچه که بر روی سکه نوشته می شد، برای همه مردمان کشور می بود، از آذربایجان گرفته تا سیستان و بلوچستان و از خراسان تا خوزستان. جایگاه زبانی که با آن پول چاپ می شود آنچنان برجسته است که می توان بی گفتگو زبان نوشته شده بر روی پول را زبان رسمی بشمار آورد. از همین رو بود که فرقه دموکرات آذربایجان نیز در راستای رسمی کردن زبان ترکی در آذربایجان اسکناسها را بزبان ترکی بچاپ رساند (6)
باز هم از سال کودتای رضاخان سردار سپه دورتر می شویم و نگاهی به روزنامه های دهه های روشنگری و دوران مشروطه می افکنیم. دکتر ماشاءالله آجودانی در کتاب ارزشمندش "یا مرگ با تجدد" با آوردن فهرستی از این روزنامه ها چون "کاغذ اخبار"، "وقایع اتفاقیه"، "روزنامه دولت علیه ایران"، "روزنامه ملتی"، "روزنامه دولت ایران"، "وقایع عدلیه"، "نظامی"، "مریخ"، شرف"، "تربیت"، "تبریز" بزیبائی و شیوائی ویژه خود نشان داده است که زبان فراگیر و "ملی" در آن سالها چیزی جز پارسی نمی بوده است. او همچنین نمونه ارزشمندی نیز به این بررسی می افزاید که قبیله گرایان را چندان خوش نخواهد آمد، سخن از گزارش محمد امین رسولزاده، نخستین رئیس جمهوری آذربایجان است که می نویسد: «در اینجا [ارومیه]نمی توانید غیر از چند مشترک حبل المتین روزنامه خوان دیگری پیدا بکنید. روزنامه های ترکی قفقاز نیز در اینجا خریدار و خواننده ندارند. اصلا در اینجا ترکی خواندن متداول نیست. اگرچه همه ترک هستند ولی ترکی نمی خوانند. همه جای آذربایجان چنین است. حتی چنان تیپهائی وجود دارند که این حال را برای قفقاز نیز پیشنهاد می کنند و خیال می بافند که باید همه عالم اسلام زبان فارسی یاد بگیرند و به فارسی بخوانند. ... در عرض پانزده روزی که در ارومیه بودم هرچه جستجو کردم بلکه یک نفر خریدار روزنامه ترکی پیدا کنم ممکن نگردید» (7). رسولزاده این سخنان را بسال هزار و دویست و هشتاد و هشت نوشته است، یازده سال پیش از کودتای سوم اسفند.

باز هم در تاریخ بازپس تر می رویم. آخوندزاده، اندیشمند بزرگ دهه های روشنگری ایران که زاده نوخا و بزرگ شده در شکی قفقاز است در زندگینامه اش می نویسد«تا اين تاريخ من به غير از خواندن زبان فارسي و عربي چيزي نمي دانستم ... در سنه 1857 مسيحيه از براي تغيير الف باء اسلام در زبان فارسي کتابچه اي تأليف کردم و دلايل وجوب تغيير آن را در اين کتابچه بيان نمودم». او در یادداشتی به شاهزاده جلال الدین میرزا در باره "تمثیلات"ش می نویسد: «اگر ترجمه این کتاب از زبان ترکی به فارسی ساده، بی کم و زیاد و بدون سخن پردازی و قافیه، .... صورت پذیرد، هر آینه نسبت به ملت خدمت بزرگی خواهد بود». آخوندزاده این یادداشت را بسال 1249 نوشته است، پنجاه سال پیش از کودتای سوم اسفند.

باز هم دورتر برویم. پس از دو شکست ایران در جنگ باروسیه، نویسنده ای بنام عبدالرزاق دنبلی به دستور عباس میرزا کتابی به نام "تاریخ سیّاح" را از ترکی به پارسی برگرداند. تاریخ سیّاح خود برگردانی بود از کتاب "سفرنامه کروسینسکی" که شورش افغانان و فروپاشی شاهنشاهی صفوی را گزارش کرده بود. عبدالرزاق می نویسد: «... یکی از نسخ کتاب مذکور به نظر مبارک نُوّاب ولیعهد دولت ایران رسید و به موجب امر خجسته آن جناب مترجم این نسخه عبرت مآب، بنده درگاه جهان پناه، ابن نجفقلی عبدالرزاق، به زبان فارسی در این اوراق ضبط نموده که همه اهل فطانت و تاریخ و ارباب ادب و صحبت را نفع او عمومیت به هم رساند» (8).
دو نکته را در اینجا از نگر نباید بدور داشت: نخست آنکه دست کم بروزگار عباس میرزا اگر کسی می خواست «همه اهل فطانت و تاریخ و ارباب ادب و صحبت را نفع کتابی عمومیت به هم رساند» آنرا بزبان پارسی می نگاشت. دوم، زبانی است که کتاب از آن به پارسی برگردانده شده است، همانگونه که رفت، "تاریخ سیاح" خود برگردانی بود از لاتین به ترکی عثمانی، که در آن روزگاران هر ترکزبانی در ایران آنرا به آسانی درمیافت. چنانکه خود مترجم می نویسد: «مولانا عبدالله افندی حضرتلریندن استفتاء اولوب و اونین جنابی اشرف مساعی و احسن صنایع اولمغله منافع عامه یی متضمن بر فن مفید اولدیغین اشعار ائدیب .... و لسان لاتیندن ترکیه تبدیل و ترجمه و باصمه اولوبدور». و باز به یاد باید آورد که عباس میرزا بسال هزار و دویست و دوازده درگذشته است، هشتاد و هفت سال پیش از کودتای سوم اسفند.

یکی دیگر از نمونه های خوب زبان دولتی، زبانی است که فرمانهای شاهی بدان نوشته می شوند. میزرا محمد معینی دویست و هفتاد فرمان شاهی را از فتحعلی شاه تا ناصرالدین شاه در کتابی بنام "سفینه الفرامین" گردآورده است که در زیر نمونه ای از آنها را می آورم:
«چون‌ ولايت‌ گرجستان‌ از منضمات‌ و ملحقات‌ مملكت‌ فسيح‌المساحت‌ ايران‌ و اهالي‌ آن‌ ولايت‌ نيز درسلك‌ امان‌ يافتگان‌ و چاكران‌ اين‌ شوكت‌ جاويد نشان‌ شرف‌ انسلاك‌ داشتند و چند سال‌ قبل‌ ازين‌ از عدم‌ رتبه‌ وناسپاهي‌ حكام‌ و ولاه‌ آن‌ ولايت‌ طايفه‌ شوميه‌ روسيه‌ در آنجا راه‌ مداخلت‌ جسته‌ ...»(9) و این نامه نیز یکسدو شانزده سال پیش از کودتای سوم اسفند نوشته شده است!

چرا در درازای یک هزاره فرمانروائی شاهان ترکزبان و ترکتبار زبان پارسی زبان دولتی بود؟ آیا آنگونه که قبیله گرایان می گویند "نزدیکی زبان فارسی با زبان عربی و سهولت جایگزین شدن" ریشه این پدیده بود؟ من در بخشهای دیگر نشان خواهم داد که این سخن یاوه ای بیش نیست و اگر آنچه را که تا همین یکسد سال پیش بزبان ترکی نگاشته شده است نگاه کنیم (مانند نمونه بالا) درسد واژه های عربی و پارسی آن تا اندازه ایست که یک شهروند ترکیه امروز از اندریافت آن ناتوان خواهد بود. علت ریشه ای این پدیده را در بخش "جایگاه زبان پارسی در کیستی ملی" باز خواهم گفت. در اینجا می خواهم به نگاه فرمانروایان به فرهنگ و کار فرهنگی بپردازم و به اینکه شاهان و سرداران "خواندن و نوشتن" را ننگ می دانستند و به نویسندگان و دبیران به دبده خواری می نگریستند. مستوفی در زندگینامه خود می گوید که آغامحمد خان قاجار مستوفیان و میرزایان را "فِرنی خور" می نامید. بروزگاری که بزرگترین هنر مرد شمشیر زنی و جنگاوری بود و حتا چهره آگاه و فرهیخته ای چون لطفعلیخان زند می سرود:

یارب! ستدی سلـــطنت از همچو منی!
دادی به مخنثی، نه مردی، نه زنــــــی!
از گـــــــــــــردش روزگار معلومم گشت،
پیش تو چه شمشیرزنی، چه دف زنی!

پیدا بود که قلم گرداندن و خامه بر کاغذ کشیدن ارج و ارزشی نمی داشت. کشورداری ولی نه به شمشیر، که به سخن و دفتر و دیوان بود و زبان دیوانی در ایران از دویست سال نخست تازش مسلمانان اگر که بگذریم، هماره پارسی بود. مگر خواجه نظام الملک در پاسخ ملکشاه سلجوقی که پیام داده بود: «اگر مى‏خواهى، بفرمايم كه دوات از پيش تو برگيرند» پاسخ نداده بود: «دولت آن، به اين دوات بسته است، هر گاه اين دوات بردارى، آن تاج بردارند»؟

و تا که سخن در پیشینه دولتی بودن زبان پارسی را به پایان برم، اکنون که گفتنی ها در باره واپسین خاندان ترکزبان گفته شد، این نیز از نخستینشان گفته شود تا جای بگومگو نماند؛ بیهقی در برگ 63 تاریخ خود در باره نامه نگاری سلطان مسعود غزنوی به خلیفه عباسی و قدرخان، خان ترکستان می نویسد:

«سلطان گفت: بامیرالمؤمنین نامه باید نبشت بدین چه رفت. ... بونصر گفت: این از فرایض است و به قدرخان هم بباید نبشت تا رکابداری به تعجیل ببرد و این بشارت برساند. ... و استادم دو نسخت کرد این دو نامه را، چنانکه او کردی، یکی بتازی سوی خلیفه، و یکی بپارسی به قدرخان» ابونصر مشکان این دو نامه را بسال چهارسدو ده نوشت، هشتسد و هشتادو نه سال پیش از کودتای سوم اسفند!

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
1 .http://politic.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/9141
2. زبان انگلیسی با اینکه در دسته بندی زبانی از خانواده زبانهای "جرمانیک" بشمار می رود و با آلمانی همریشه است، و با اینکه بخش بسیار بزرگی از واژه های آن از آلمانی میانه و فرانسوی بوام گرفته شده اند و تنها بخش بسیار کوچکی از آنان ریشه سلتی دارند، هیچگاه "لهجه" یک زبان دیگر بشمار نمی آید. ناآگاهی از دانش زبان شناسی و اندیشه قبیله گرا و گرایش به نژادپرستی زبانی، ملت سازان ما را به گفتن چنین سخنان خنده آوری وامی دارد. پارسی و عربی حتا با یکدیگر خویشاوند نیز نیستند، چه رسد به اینکه یکی لهجه دیگری باشد (آنهم لهجه سی و سوم!!!) که این یک زبان هندوژرمنی است و آن یک زبان سامی (سیمیتیک) و حتا اگر سددرسد واژه های زبان پارسی نیز عربی باشند، از آنجا که دستور زبان آن ساختار دگری دارد، نمی توان سخن از لهجه گفت.
3. من در اینجا نمی خواهم به این بگومگو بیشتر دامن بزنم و بدنبال پاسخگوئی به این گزافه ها نیز نیستم. تنها می خواهم برای چندمین بار نشان دهم که یک قبیله گرا اگر بدنبال رسیدن به خواسته ای درست (مانند آموزش به زبان مادری) نیز باشد، از آنجا که هنوز در زیر چادر قبیله دم می زند و از آسمان بی کرانه "من" شدن و شهروند بودن می هراسد، به چه نیرنگهای خنده آور و بچه گانه ای دست میازد!
4.
http://www.shenidani.mihanblog.com/post-103.aspx
5.
http://irancollection.alborzi.com/Qajarcoin
IranPick-Azerbaijan-HandSigned.jpg
7. یا مرگ با تجدد، م. آجودانی، برگ 222 تا 225
8. سقوط اصفهان، روایت کروسینسکی، بازنویسی ج. طباطبائی، چاپ نگاه معاصر، برگ دهم
9. فرمان‌ فتح‌ علي‌ شاه‌ به‌ طهماسب‌ بيگ‌ گرجستاني‌ / سنه‌ 1219 هجري‌ قمري‌ (1183 خورشيدي‌ / 1804 ميلادي)‌

۱۳۸۶ تیر ۱, جمعه

زبان مادری و کیستی ملی - هفت


7. آن قبیله دیگر

قبیله گرایان را نباید تنها در میان جدایی خواهان سراغ گرفت. قبیله گرائی یک بیماری است که می تواند گریبانگیر هر کسی بشود. برای نمونه اگر کسی به بهانه نگاهبانی از یکپارچگی سرزمینی ایران چشم بر سرکوب حقوق شهروندی مردمان آن بربندد، یک قبیله گرا است، چرا که برداشت او از "ملت" و "سرزمین" برخاسته از نگرگاه خاک و خون است و فرهنگ شهروندی را بباد فراموشی میدهد. از اینگونه رفتارها و گفتارهای قبیله گرایانه بسیار می توان خواند و شنید. هم امروز و در سده بیست و یکم اگر از ده ایرانی بپرسید که آیا پیوندی میان سعدی و سازمان ملل می شناسند، یا نه، شاید که نُه تن از آنان بگویند بر سر در ساختمان سازمان ملل سروده «بنی آدم اعضای یکدیگرند / که در آفرینش زیک گوهرند» نشسته است، که از سعدی است! این ولی تنها آغاز کار است، چندی پیش در بسیاری از سامانه های اینترنتی دو نامه چاپ شدند که گفته می شد از آن عمر و یزدگرد ساسانی اند (1). حتا روزنامه اینترنتی "ایران ما" نیز این نامه ها را در یکی از شماره های خود چاپ کرد و در همان زمان شگفتی مرا برانگیخت. در اینجا نیز گروه دیگری از قبیله گرایان با بَرساختن این دو نامه می خواستند از شکست ایرانیان در هزارو چهارسد سال پیش کین کشی کنند. افسوس برانگیزتر از خود نامه ها، نوشتار و واژه های بکار رفته در آنها بود، بویژه آنجا که شاهنشاه ساسانی بیکباره جایگاه خود را از یاد می برد و عمر را "مردک" می خواند و سخن از یکتاپرستی ایرانیان می زند! سازندگان این نامه ها که نشانی آنها را در موزه لندن می دهند، حتا اندکی نیز رنج کنکاش در نوشته های بازمانده از روزگار ساسانیان را بر خود هموار نکرده اند تا نوشته شان کمی با شیوه نگارش آن روزگاران همانندی داشته باشد. عمر نامه را برای "یزدگرد سوم" می نویسد، گویا او بخوبی از شمار شاهان ساسانی که یزدگرد نامیده می شدند آگاهی داشته و می دانسته که این پادشاه، سومین یزدگرد است. او همچنین می داند که پارسیان "سابقا بر نصف جهان حکم می راندند". پاسخ یزدگرد را ولی تنها می توان یک "رساله علمیه فی شعائر الاسلامیه" نامید. او درست به اندازه یک فقیه شریعتمدار از آئینهای دینی اسلام آگاهی دارد و آنها را برای عمر بر می شمارد.
نوشته های از این دست در اینترنت و در کتابها فراوانند، در جایی که ما هنوز در واکاوی بخشهای بسیار پرارجی از گذشته سرزمینمان وامانده ایم، بناگاه نامه هایی این چنینی سربرمی آورند و سخن از "پندنامه داریوش" و "وصیت نامه کوروش" می رود. دست یازیدن به چنین نامه هایی خود نشان آشکار قبیله گرائی است، چرا که نویسنده این نوشته ها نه بدنبال شناخت چهره راستین نیاگانش و بازیابی ریشه های کیستی اش، که در پی یافتن دسآویزی برای بالیدن بر خود و نشان دادن برتری قبیله خود است. من به آوردن این چند نمونه بسنده می کنم و و اگر چه این نامه ها و نمونه های همانند آنها چندان بی ارزشند که به بررسی هر چند کوتاه نمی ارزند، خواستم بر سخن نوشته پیشینم پای فشرده باشم که "قبیله گرا" برای من یک ناسزا و دشنام و برای خوارشماری دیگران نیست و من به این پدیده به چشم یکی از ریشه دارترین بیماریهای مردمان خاورمیانه می نگرم و بر آنم که هر کسی بدان دچار تواند شد.

کسی که گذشته کشور ما را فراتر از هخامنشیان نمی بیند، یک قبیله گرا است، آنکه رنگارنگی فرهنگی و زبانی مردمان این سرزمین را درنمیابد، یک قبیله گرا است، کسی که بر تکزبانی شدن این کشور پای می فشارد، یک قبیله گرا است. آنکه در گفتار و کردار و پندار خود چشم بر حقوق شهروندی می بندد، یک قبیله گرا است.

سخن را با رفتارهای این دسته از قبیله گرایان پی می گیرم. پس از چاپ بخش سوم این جستار در ایران امروز کسان بسیاری زبان به نکوهش من گشودند و حتا برخی سخن از "عقب نشینی گام بگام در مقابل تجزیه طلبان" و "استحاله اندیشه های وطنپرستانه" و "استفاده از ادبیات چپهای استالینیست" و مانندهای آن راندند. من از همان نخستین نوشته ام در باره پرسمان قومی ایران همیشه بر این سخن پای فشرده ام که آموزش زبان مادری از حقوق پایه ای شهروندی است و هواداران حقوق بشر، مردمسالاری و گیتیگرائی باید پرچم آنرا نیز در کنار دیگر پرچمهایشان برفرازند. در یک نوشته کوتاه اینترنتی ولی نمی توان بیکباره در باره همه چیز سخن گفت، پس جای آن داشت که در چارچوب این جستار اندیشه خود را در این باره فرونویسم. پس برافراشتن این پرچم نه از سر ترس است و نه از سر "استحاله"، آنچه مرا به نوشتن در اینباره وامیدارد تنها و تنها پایبندی ژرفم به حقوق بشر و حقوق شهروندی است. ما اگر بخواهیم گفتمان "حق شهروندی" را از پرسمان ملی خود کنار بگذاریم، چیزی جز یک قبیله بزرگ هفتاد میلیونی نخواهیم بود. قبیله گرایی قبیله گرایی است، چه نام این قبیله "قبیله تورکان" باشد، چه قبیله "عربان" و "کردان" و چه قبیله "ایرانیان". آنچه که از یک توده انسانی یک قبیله می سازد، اندیشه ای است که بر سرهای تک تک آن مردمان فرمان می راند، اگر سخن با "من" آغاز شود، نخستین نشانه فرهنگ شهروندی آشکار شده است و اگر با "ما"، باید گمان به فرهنگ قبیله گرائی برد. ما باید با خود روراست باشیم و به این پرسش پاسخ دهیم که «آیا حق شهروندی را پایه و بنیاد مردمسالاری می دانیم یا نه؟» و اگر پاسخ آری است، «آیا آموزش زبان مادری یک حق بی چون و چرای شهروندی هست یا نه؟» و اگر باز هم پاسخ آری است «برای پشتیبانی از این حق تا کجا آمادگی رفتن داریم؟»

آیا هر آنکس که سخن از حقوق قومی میراند یک قبیله گرا است؟ در اینجا می خواهم نمونه ای بیاورم تا سخنم بازتر شود:

محمد صدیق کبودوند از دست اندرکاران سازمان دفاع از حقوق بشر كردستان، در گفتگویی با "روز آن لاین" از حقوق بشر در کردستان می گوید. آنچه که ارزش این گفتگو را بالا می برد، نگاه او بدرون است. کبودوند بدنبال دشمن تراشی و انداختن گناه بر گردن یک قبیله دیگر نیست، او ساختار قانون شکن و سرکوبگر را به چالش می گیرد و به هنگام نیاز، زبان به خرده گیری از خودیها می گشاید: «گروهها و احزاب سياسي که در قالب اپوزيسيون قرار گرفته اند و بنوعي مخالف برنامه هاي دولت حاکم اند و يا اينکه نقض حقوق بشر توسط حاکميت را مورد انتقاد قرار ميدهند، خود در چارچوب يک گروه و يا يک حزب، حقوق منتقدين و مخالفين خود را رعايت نمي کنند و حتي اعضاي ناراضي درون گروه خود را تحمل نمي کنند. انشعابات مکرر و درگيريهاي درون گروهي، انتقاد ناپذيري برخي افراد و رهبران اين گروهها را آشکار کرده است. ما حتي گزارشهايي از بازداشت افراد ناراضي اين گروهها دريافت کرده ايم. ما بعنوان سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان، نقض حقوق بشر را در هر کجا و تحت عنوان و توجيهي که باشد، افشا و مطرح خواهيم کرد، ما همانگونه که موارد نقض حقوق بشر توسط حاکميت را افشا مي کنيم، موارد نقض حقوق بشر در جامعه و در ميان گروهها و احزاب را نيز ناديده نخواهيم گرفت.» او یک گام دیگر نیز فراتر می رود و بجای آنکه آسانترین راه را برگزیند و همه گناهها را بگردن "شوینیسم فارس" و "باستانگرایان" و نامهای خنده آور دیگر بیندازد، راه بسیار دشوار نکوهش همزبانان خود را برمی گزیند و می گوید: «ما امروز وضعيت تقابل سنت و مدرنيته را به نوعي در کردستان و در ارتباط با حقوق زنان مي بينيم که متاسفانه اين تقابل به تراژدي تبديل شده است. خودکشي و خودسوزي زنان اعتراضي است به سنت هاي ستم گرانه که جامعه را به دو قشر فرودست و فرادست تقسيم مي کند. مطالبه حقوق انساني و برابر زنان با مردان نقطه تقابل ميراث سنت ها و باورهايي است که زن را به مثابه جنس دوم معرفي کرده است. امروز اعتراضات برخي از زنان به شرايط موجود به شکل و شيوه اي انفرادي بروز يافته که با خشونت ديگر افراد و مردان خانواده اغلب مواجه ميگردد»
(2)

نمونه دیگر خانم دکتر رویا طلوعی است. او نیز در سخنرانیها و نوشته هایش به حقوق همزبانانش از نگرگاه "حقوق شهروندی" می نگرد و بجای بخش کردن مردم ایران به ایزد و اهریمن و بجای افکندن گناه نابسامانیهای زندگی همزبانانش در کردستان بر گردن "فارسهای شوینیست" نگاهش را بدرون بر می گرداند و راستی را فاش و آشکار بر زبان می آورد: «سوالی از مردان کرد هم ملیتم دارم. میدانم که‌ همگی شما از این جنایت متأسف و نگرانید اما خود شما تاکنون چند بار متأثر از همان گونه‌ تعصبات با زنان کرد ( چه‌ از خانواده‌ خود چه‌ از اجتماع) رفتار کرده‌اید؟ ... در کردستان عراق که‌ دیگر قدرت در دست یک حاکمیت مرکزی کردستیز نیست که‌ بتوان با انواع دلائل سیاسی و غیر سیاسی فجایع را توجیه و تفسیر کرد . این حاکمیت دیگر حاکمیت مردانه‌ کرد است و باید پاسخگوی تداوم مشکلات زنان کرد باشد. در این حاکمیت مردانه‌ دیدگاههای مردسالارانه‌ کردیست که‌ حکومت میکند» کسانی مانند خانم طلوعی (تا هنگامی که به همین ارزشها پایبند بمانند) حتا اگر پرچم جدائی خواهی را نیز برافرازند – جدا از اینکه من و دیگران کارشان را درست یا نادرست بدانیم -، آنرا نه از سر کینخواهی و دشمن سازی و خواسته های پَست قبیله گرایانه، که برای رسیدن به جامعه ای با شهروندان برابر و برخوردار از حقوق شهروندی بدست خواهند گرفت (3).

این بخش را با نمونه ای زیبا از پیوند دو حق شهروندی و انسانی بپایان می برم. روز بیست و دوم خرداد سال هشتاد و چهار زنان ایرانی در برابر سردر دانشگاه تهران گرد آمدند و خواهان برابری حقوقی خود با مردان شدند. در این گردهمایی زنان بسیاری از چهارگوشه کشورمان شرکت جسته بودند و توانسته بودند با بهره گیری از آسانگیری دولت در روزهای پیش از انتخابات رئیس جمهوری صدای خود را بگوش جهانیان برسانند. آنچه که چون نگین زیبائی بر تارک این گردهمائی می درخشید، پارچه نوشته ای بزبان کُردی بود (4)، کسانی که دست به چنین کاری زیبائی زده بودند، آگاهی ژرف خود از درونمایه واژه شهروند را بنمایش گذاشته بودند. زنان کُرد، همصدا با دیگر همزنجیرانشان از سرتاسر ایران، همان خواسته را به زبانی دیگر فریاد کرده بودند و افسوس من همه از آن بود که هر چه گشتم، نتوانستم در این گردهمائی پارچه نوشته ای نیز به زبانی جز پارسی و کُردی ببینم. و چه زیبا می بود اگر زنان آذری و بلوچ و ترکمن و عرب نیز با پارچه نوشته های خود بدانجا می آمدند و آدمی می توانست در آن روز زیبای خردادماه، رنگارنگی فرهنگی و زبانی سرزمین ما را ببیند، و ببیند که این زنان با همه رنگارنگی شان چگونه یک سخن را به چند زبان، ولی همصدا فریاد می کنند. پایفشاری بر بکارگیری زبان مادری اگر برای کین کشی و دشمن سازی و گسترش فرهنگ قبیله ای باشد، نکوهیده و ناپسند است. همین پدیده هنگامی که در چارچوب تلاش برای رسیدن به حقوق شهروندی جای گیرد، زیبا و دلنشین است، هنگامی که سخن آن فرزانه بزرگ را بگوش آویزد:

«حدیث عشق بیان کن، به هر زبان که تو دانی!»

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
1 .http://www.iran-3.com/affiche.php?type=messages&id=1489
2 .
http://www.roozonline.com/archives/2007/04/004045.php
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=9344 .3
http://www.ilna.ir/images/84-03-22/52.jpg .4

۱۳۸۶ خرداد ۲۸, دوشنبه

زبان مادری و کیستی ملی - شش


6. قبیله گرا کیست؟

پیش از آنکه سخن را با گفتمانهای ملت سازان دنبال بگیرم، می خواهم گریزی کوتاه به نگاه قبیله گرایانه زده باشم، بویژه از آنرو که خوانندگانی چند مرا نکوهیده اند، چرا آنچه را که آنان "هویت طلبی" و "مبارزه برای احقاق حقوق ملی" می نامند، قبیله گرایی می خوانم. این نام را من نه برای خوارشماری آنان، که از سر واکاوی نگاهشان به پدیده ها و جهان برگزیده ام. کلیدواژه این واکاوی نیز مانند بیشتر نوشته های من "شهروند" است، چرا که ملت در برداشت نوین و امروزین آن پیوند ناگسستنی با شهروند و حقوق شهروندی دارد. من بارها در نوشته های پیشین خود نوشته ام که ما ایرانیان اگرچه از ریشه دار ترین ملتهای جهانیم (که چرائی آنرا نیز در بخش های پایانی این جستار بازخواهم گفت) و در سومین نوزائی ملی خود راهی چهارسدساله را تا کنون پیموده ایم، ولی از آنجا که دو ستون "فرهنگی دینی" و "فرهنگ ایلی" در ساختار کیستی ملی ما بسیار تنومند بوده اند، در این چهار سده تنها گامهای کوچکی را بسوی شهروند شدن برداشته ایم. "کیستی ملی" چیزی نیست، مگر برآیند کیستیهای تک تک شهروندان. از همین رو است که من در برابر آن دسته از هواداران یکپارچگی ایران که با خواندن بخش سوم این نوشتار (زبان مادری، زبان رسمی، زبان سراسری) زبان به نکوهش من گشاده اند و می گویند چرا سرود یاد مستان می دهم، تنها می توانم گفت، اگر تک تک مردمان ای سرزمین به شهروندان فرانرویند و فرهنگ شهروندی نهادینه نشود، ما چیزی بیش از یک قبیله بزرگ نخواهیم بود. پس نگاه یک شهروند به تاریخ و چهره های آن با نگاه یک هموند قبیله هیچ همخوانی ندارد. شهروند در نگاه به همتبارانش از "اندیشه و جهانبینی و فرهنگ" آغاز می کند و قبیله گرا از "خون و خاک و زبان". شهروند خود را در آئینه فرهنگ ملی خود می بیند، قبیله گرا در استخوانهای نیاکانش. شهروند خود را با خویشتنش تعریف می کند و قبیله گرا با قبیله اش. در اینجا می خواهم با نگاه به "تاریخ" و "چهره های تاریخی" نشان دهم که قبیله گرایان ما تا بکجا در نهانخانه اندیشه خود پایبند به "خون پاک" هستند و با این همه دشمنان قبیله گرائی را با بی شرمی نژادپرست می خوانند.

تاریخ: تاریخ سازی نیز گونه ای از پیشینه سازی است. مینورسکی در باره پانترکیستها گفته است: «هر جا كه پرسش حل نشده ای در زمینه فرهنگ قوم های شرق باستان پدید آید ترکان بی درنگ دست خود را همان جا دراز می کنند». اگرچه مینورسکی این سخن را درباره پانترکیستها در ترکیه و روزگار آتاترک گفته است، هنوز هم می توان آنرا درباره همتایان ایرانی آنان که نزدیک به هشت دهه دیر رسیده اند، بکار برد. اینان نیز هنگامی که درباره "تاریخ هفت هزارساله ترکان" در ایران می نویسند، مانند هماندیشانشان در ترکیه نزدیک به همه مردمان کهن ِ پُشته ایران و همسایگان آنرا، از کاسی و ماننائی و اورارتوئی و هیتی گرفته تا سومری و ایلامی، ترک میخوانند. در اینجا مرا با درستی و یا نادرستی این انگاشتها کاری نیست. من بدنبال آنم که نشان دهم چگونه یک "قبیله گرا" کیستی یک انسان را به زبان و خون او فرومی کاهد و منش و فرهنگ و جهانبینی او را نادیده می گیرد. برای نمونه بارها خوانده ایم که قبیله گرایان ما از "التصاقی" بودن زبان ایلامیان و سومریان به این سخن می رسند که آنها نیاکان ترکان بوده اند، چرا که زبان ترکی نیز یک زبان "التصاقی" است (1). "کیستی" ولی پیش از آنکه یک پرسمان وابسته به خون و خاک و زبان باشد، یک پرسمان فرهنگی است. این نگاهِ همگون مردمان یک سرزمین به "جهان، آفرینش، خود و دیگران" است که از آنان یک ملت می سازد. زبان می تواند آن ابزار میانجی باشد که این "همگونی" با آن بازگفته می شود، ولی همزبانی، همیشه با همگونی اندیشه و فرهنگ و جهانبینی همراه نیست. یک شهروند کشور توگو یا کنگو اگرچه مانند یک کانادائی "کِبک" فرانسوی زبان است، بهیچ روی به جهان مانند او نمی نگرد، هر کدام از این دو (که با یکدیگر آسانتر سخن می گویند تا با همسایگانشان) دارای فرهنگی دیگر و جهانبینی دیگرند و دریافتشان از جهان و نگاهشان به آن دگرگونه است.
نگاه به گذشتگان نیز چنین است، ما تنها هنگامی می توانیم پیشینیان را "نیاگان" خود بدانیم که به فرهنگ و جهانبینی آنان پایبند مانده باشیم. پس اگر ما ایرانیان ریشه هایی از جهانبینی سومری را پس از گذر آنها از فرهنگهای بابلی، اکدّی، ایلامی و سپس هخامنشی زنده نگاه داشته باشیم، می توانیم آنان را نیاگان فرهنگی خود بدانیم، بی آنکه در پی یافتن همانندی میان زبان خود و زبان آنان باشیم. برای نمونه اگر یک هم میهن بختیاری برای سوگند یاد کردن می گوید: «به تَش قسم» (به آتش قسم) می توان ریشه هایی از یک باور کهن را در همین سه واژه دید که او را به روزگار ورجاوندی آتش می پیوندد. اگر ایرانی از هر زبان و رنگ و دینی که باشد نوروز را به جشن می نشیند، پس پیوند خود را با جمشید جم نگاهبان بوده است و اگر در چهارشنبه سوری از روی آتش می پرد، در ناخوآگاه خود یاد در آتش تاختن سیاوش را زنده می کند و با بزرگداشت شب یلدا (که خود واژه ای سُریانی است) یک آئین هزاران ساله بازمانده از سومریان را زنده نگاه می دارد.

قبیله گرا را ولی با این همه کاری نیست، او بدنبال نشان دادن همانندیهای زبانی و نژادی است، چرا که "کیستی" قبیله گرا چیزی جز زبان و خون او (که تا می توان باید پاکش نگاه داشت) نیست، هموند قبیله بدون قبیله اش، بدون این وابستگی خونی و زبانی از کیستی تهی می شود، شهروند ولی تازه پس از رهائی از این وابستگیها و گریز از زندان قبیله است که می تواند خود را شهروند بنامد. کیستیِ هموند جامه ای است که قبیله بر تن او پوشانده است، شهروند ولی جامه خود را خود می دوزد و خود بر تن می کند و یا از تن بدر می آورد. شهروند در جستجوی تاریخی ریشه های کیستی خود باورها و آئینها و فرهنگها را در نگر دارد و قبیله گرا خون و زبان و نژاد را.

چهره ها: از دیگر نمونه های پیشینه سازی، تراشیدن کیستی ترکی برای نامداران ایرانی است. قبیله گرایان تنها از آنرو دست به این کار میازند که "کیستی ایرانی" را از خود نمی دانند و بدنبال یک ملت سازی همه سویه بر پایه "کیستی ترکی" هستند. در اینباره بسیار نوشته شده است و اگر قبیله گرایان مولانا و نظامی گنجوی و خوارزمی و ابن سینا و بیرونی و ... را ترک می خوانند، کسانی نیز یافت می شوند که با جستجو در زندگینامه های آنان نشان دهند که برای نمونه «مادر نظامی یک کُرد بود» و یا «ابو علی سینا از مادری زرتشتی زاده شد». به گمان من هر دو گروه از نگرگاه قبیله گرایی به این پرسش پاسخ می دهند. شاید ما بتوانیم روزی استخوانهای این بزرگان را از زبر خاک بدر آوریم و با بهره گیری از دانش ژنتیک نشان دهیم که آنان "ترک"، "کرد"، "عرب" و یا "سرخپوست" بودند، ولی کیستی آدمی نه به استخوانهای او، که به منش و اندیشه و فرهنگ و جهانبینی او است. پس اگر قبیله گرای ما از زبان نظامی گنجوی می سراید:

پـــدر بر پدر مر مرا تـرک بود
به فرزانگی هر یکی گرگ بود

تا نشان دهد این سراینده نام آور ایرانی که نامش چون ستاره ای پرفروغ در آسمان سخن پارسی می درخشد، "ترک" بوده است، تنها نگاه قبیله گرایانه خود را به نمایش گذارده است. همانگونه که نوشتم، برای یافتن کیستی یک چهره، آنهم چهره ای به تابناکی نظامی نیازی به واکاوی ژنهای او نیست، باید اندیشه ها و باورهای او را کاوید و دید در دریای کدام جهانبینی غوطه ور بوده است. نظامی خود با گویاترین زبان برای ما سروده است که خود را نه ترک، نه فارس، نه کرد و نه عرب می داند، او خود را ایرانی می داند، آنجا که می سراید:

همه عالم تن است و ایران دل
نیست گوینده زین قیاس خجل
چـــون که ایران دل زمین باشد
دل ز تـــن به بود یقــــین باشد

ولی این همه داستان نیست. سروده های نظامی همه، حتا آنجا که لیلی و مجنون را می سراید، در دشت بی کرانه فرهنگ و تاریخ ایران باستان است که به بار می نشینند. آری! همین نظامی گنجوی که قبیله گرایان بر ترک بودنش پای می فشارند، اگر امروز سر از خاک برمی داشت و سرودن را دنبال می گرفت، دشنام و ناسزاهایی چون "باستانگرا" و "پانفارسیست" و "آریاپرست" بر سرش باریدن می گرفت!

همانگونه که آوردم، در اینجا در پی پاسخگوئی به سخنان قبیله گرایان نیستم. میخواهم نشان دهم که برگزیدن واژه قبیله گرا از سر خوارشماری اینان نبوده است. کسی که گمان می برد با ساختن یک بیت سست (که نظامی اگر سر از خواب گران برمی داشت و آنرا می خواند، سازنده آنرا بدادگاه می کشانید!) و سخن از اینکه نظامی پدر در پدر ترک بوده است، می تواند "کیستی" او را دریابد، هنوز در زیر چادر قبیله زندگی می کند و ارج و ارزش مردمان را در نژاد و خون و پدران آنان می بیند، و نه در جهانبینی و باور و فرهنگ آنان.

در باره مولانا نیز چنین است. او اگر چه واژه ایران را (تا آنجا که من جُسته ام) تنها یکبار بکار می برد، ولی هم در دیوان شمس و هم در مثنوی اندیشه و پرورش خود را با آوردن نامها و چهره های شاهنامه ای به نمایش می گذارد. این سروده ها سرشارند از نامهای پهلوانان و پادشاهان داستانی و تاریخی ایران، از رستم و سهراب و سیاوش و کیکاووس و کیقباد و زال و نریمان و فریدون و کیخسرو و بهرام و ....، چه جای شگفتی که شاه سلجوقی، علاء الدین کیقباد پدر مولانا بهاء الدین ولد را به پایتخت خود قونیه فرامی خواند، سلجوقیان روم خود آنچنان شیفته فرهنگ و تاریخ ایران باستان بودند که بر نام خویش، نام یکی از پادشاهان شاهنامه را نیز می افزودند (2). پس با آوردن این یا آن سروده بزبان ترکی، عربی و یا یونانی نمی توان برای مولانا یک کیستی نوین برساخت. اندیشه و جهانبینی مولانا نیز چون نظامی ریشه در ایران باستان دارد. همچنین است سهروردی، برخاسته از روستائی در نزدیکی زنجان که به گفته حمدالله مستوفی زبان مردمانش "فهلوی" بوده است، او نیز خود را آشکار و بی پرده شاگرد و پایبند "حکمت خسروانی" یا "حکمت فهلویون" می نامد و در "صفیر سیمرغ" و "عقل سرخ" بزیبائی به واکاوی فلسفی میتختهائی چون سیمرغ و زال و رستم می نشیند. این سخن را می توان دنبال گرفت و در این باره می توان بسیار نوشت، این نه زبان بکار گرفته شده، که اندیشه و جهانبینی نهفته در پشت سخن است که کیستی آدمی را می سازد (3).

اکنون بگذارید درگذشتگان را واگذاریم و به روزگار خود بازگردیم. نزدیک به چهار سال پیش خانم شیرین عبادی در میان شگفتی همگان جایزه نوبل را دریافت کرد. قبیله گرایان بسیج گشتند و با انگشت گذاردن بر "تورک" بودن خانم عبادی خواستند باز هم با همان تنگ نگری های قبیله گرایانه این پیروزی ارزشمند را که از آن همه مردم ایران بود، به گنجینه قبیله خودی سرازیر کنند. گاموح که خود را نماینده "ملت آذربایجان جنوبی" می داند، نوشت: «جايزه نوبل را يک ترک همدانی دريافت کرد» و رهبر خود خوانده آن چهرگانی به شادباش شتافت. "ترک همدانی" ولی در سخنرانی خود در نروژ ملت سازان را از خود ناامید کرد و خویش را نواده کوروش بزرگ خواند.

قبیله گرا کیست؟ این پرسش را تنها هنگامی می توان پاسخ گفت که پیشاپیش شهروند را شناخته باشیم. قبیله گرا هنوز پای در جهان نوین نگذارده است و خاک و خون و زبان را برتر از هر چیز دیگر می شمارد. او از اندریافت ویژگیهای "کیستی ملی" در جهان دگرگون شده سده بیستم و بیست و یکم ناتوان است، پس همچنان با هردو دست به ستون چادر قبیله خود می چسبد و به استخوانهای پدرانش می بالد. او دلیری بیرون آمدن از زیر این چادر و پای گذاردن در کوهستان سخت-گذر تنهائی را ندارد. توانمندی و ناتوانی قبیله، توانمندی و ناتوانی اوست. پس ملت سازی قبیله گرا نیز از گونه ای دیگر است، او را نه پروای آسایش مردم و پیشرفت آنان است و نه نگرانی سرکوب زنان و دگر اندیشان، او را نه بیکاری می آزارد و نه تن فروشی و نه اعتیاد، و اگر نیز به این کاستیها بپردازد، گناه آنرا به گردن قبیله دشمن می اندازد و نه به گردن ساختار واپسگرا و سرکوبگری که کیستی کُش است و نابود کننده فرهنگ شهروندی، قبیله گرا ملتی می خواهد که تنها و تنها از آن او باشد و مردمانی چنان خُرد، که در زیر چادر قبیله او بگنجند.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
1. این انگاشت امروزه دیگر در میان دانشمندان زبان شناس جهان جایی ندارد. برای نمونه والتر هينتس در كتاب «دنياي گم شده ايلام» مي نويسد: «هر تلاشي براي رديابي نژاد ايلاميان با دشواري مواجه مي شود. هر چه منابع موجود را بيش تر بررسي مي كنيد، بيش تر اين تصوير را پيدا مي كنيد كه ايلامي ها، ايلامي بوده اند، نژادي با استقلالي خدشه ناپذير. هيچ رابطه اي با ديگر ملل هنوز پيدا نشده است».
2 .
http://mehmeteti.150m.com/seljuqsofrum
3. ناگفته نباید گذارد که تنها نامبردن از این شاه و آن پهلوان نیست که درونمایه اندیشه و جهانبینی نامبردگان را نشان می دهد. بررسی آبشخورهای کهن عرفان و پیوند تنگاتنگ آن با کیش مهر (میترائیسم) خود آنچنان گسترده و پهناور است که در جُستاری اینچنینی نمی گنجد.

۱۳۸۶ خرداد ۲۰, یکشنبه

زبان مادری و کیستی ملی - پنج


5. ملت سازان، پیشینه سازی و بازی با آمار

پیشینه سازی: برای روشن شدن سخنم در باره پیشینه سازی، در همین آغاز کار نمونه ای می آورم. چندی پیش یکی از خوانندگان نوشته ای را برایم فرستاده بود، بنام "هورموز چهارم: شاه تركزاد ساسانى و هزار و پانصد سال حاكميت دولتى زبان تركى در ايران/ مهران بهاری". مرا با خود این نوشته کاری نیست. (1) می خواهم در اینجا تنها نمونه آشکاری از پدیده "پیشینه سازی" بدست بدهم؛ نویسنده بدنبال رسمی و دولتی کردن زبان ترکی در ایران است و برای آنکه به این خواسته خود پیشینه ای تاریخی بدهد و پذیرش آن را آسانتر کند، دست به کاری می زند که پژوهشگران جامعه شناسی تاریخ آنرا "پیشینه سازی" یا ری آرکائیزاسیون می نامند.

نمونه دیگر نوشته ای از ماشاء الله رزمی است، بنام "ریشه های ترک ستیزی در ایران" (2) که درست پس از ناآرامیهای خردادماه سال گذشته در ایران امروز چاپ شد، من به این نوشته از نگرهای دیگری نیز خواهم پرداخت، تا نشان دهم اگر باور به حقوق شهروندی و حقوق بشر در اندیشه تلاشگران یک جامعه ریشه های ژرف ندوانده باشد، چه کژراهه هایی برای رسیدن به یک خواسته درست در پیش گرفته می شوند. در اینجا نیز نویسنده ترکستیزی را پدیده ای می داند که بر سر بود و نبودش سخنی نیست و تنها باید بدنبال ریشه های آن گشت. رزمی ولی به همین بسنده نمی کند، او در کنکاش خود پیرامون ریشه های ترک ستیزی می نویسد: «چینی‌ها ، روس‌ها ، اروپائی‌ها ، عرب‌ها و فارس‌ها هر یک بشیوه خود و بدرجات مختلف، دارای اخلاق ترک ستیز هستند». اگر این سخن را درست بپنداریم، باید بپذیریم که بخش بزرگی - بخش بسیار بزرگی (چینیان به تنهائی 1،2 میلیارد تَنند!) – از مردم جهان "ترکستیز"ند، که در پاسخ به چرائی این پدیده با سه گزینه روبرو خواهیم بود:

1. ملتهای نامبرده را ویژگیهائی است که آنان را نژادپرست و ترکستیز می کند،
2. ترکان را ویژگیهائی است که دیگران را چاره ای جز ستیز با آنان بجای نمی ماند،
3. این سخن برخاسته از پارانویا و "همه-شمن-پنداری" است.

راستی را این است که ترک ستیزی به همان اندازه در میان مردمان نامبرده یافت می شود که عرب ستیزی و یهودی ستیزی، و با نشان دادن این یا آن چهره بی خردی که سخنان نژادپرستانه (در باره هر کسی) بزبان می آورد، نمی توان "همه" مردمان یک کشور را ترکستیز نامید، بویژه آنکه نگارنده در اینجا سخن از "اخلاق ترک ستیزی" می گوید که من از اندردریافت آن ناتوانم و نمیدانم چگونه می توان "اخلاق" (و نه گرایش و اندیشه) ترک ستیزی داشت! البته کسی که پیشاپیش "همه" مردمان جهان را دشمن می پندارد و می نویسد: «ترک غیر از ترک دوستی ندارد» (این گفته از آتاتورک است!) نباید از دشمنی دیگران در شگفت شود.
به هر روی در اینجا سخن از ریشه های ترکستیزی است و رزمی با آوردن نمونه ای از کتاب پولاک در همان آغاز نوشته اش می خواهد بما نشان دهد که ترکها و فارسها دست کم از زمان ناصرالدین شاه قاجار تا کنون پیوسته در ستیز بوده اند و اگر راهپیمایان در تبریز و مرند فریاد برمی آورند که «فارس دیلی، ایت دیلی / زبان فارسی، زبان سگ» نگاه و اندیشه شان ریشه در تاریخ دارد، چراکه پولاک نوشته است: «سربازی ترک ... از پائین به سوی پنجره فریاد کشید: - شما سگ فارسها از کی جرئت کرده اید دشنه با خود بردارید ، اگر من شاه مملکت بودم به هیچ فارسی اجازه نمی‌دادم حتی یک سوزن با خود داشته باشد». بگمان من هر خواننده ای که حتا اندکی از خرد بهره داشته باشد، به این سخنان و به این گونه ریشه یابیها خواهد خندید، چرا که این پیشینه سازی ناشیانه بر پایه یادنوشتهای یک پزشک انجام می گیرد و از هر گونه ویژگی پژوهشی بی بهره است، آقای رزمی خود نیز مانند هر کس دیگری بی گمان در زندگیش بگومگوها و زدوخوردهای فراوانی را میان "ترک و فارس"، "کرد و ترک"، "لر و کرد" و ... به چشم دیده و بگوش شنیده است و آوردن نمونه ای از کتاب "پولاک" سرسوزنی بر ارزش جامعه شناختی-روانشناختی این دیده ها نمی افزاید.

پیشینه سازیهای این چنینی در میان نوشته های "هویت طلبان" بیشمارند و از آنجا که آوردن نمونه های بیشتر چارچوب این جستار را می شکند، من به همین اندک بسنده می کنم.، تا نشان داده باشم دست یازیدن به چنین شیوه هایی تنها و تنها نشانگر آن است که پیشینه سازان نه باور به حقوق بشر دارند و نه پایبندی به حقوق شهروندی. آنان می خواهند با این پیشینه سازیها بما بباورانند که "فارسها" و "ترکها" هیچگاه با هم همزیستی آشتیجویانه نداشته اند و از آغاز تاریخ دو ملت جدا بوده اند و به خون هم تشنه، و این ستیزه جوئی نیز تنها از سوی "فارسها" بوده است، پس بگذارید ما ملتمان را برداریم و براه خود برویم.

بازی با آمار: پس از آنکه پیشینه ملت بودن آذربایجانیان ساخته و پرداخته شد، باید به شمار آنان در ایران پرداخت، چرا که نژادپرستان جدائی خواه از ملت سازی آماجی جز جدائی آذربایجان از ایران نمی دارند و با افزودن بر شمار هموندان قبیله خودی، از سویی می خواهند به آنان روحیه ببخشند (که قبیله ما بزرگترین قبیله هاست!) و از دیگر سو در فردای جدائی از ایران بهره بیشتری از دارائی های این آب و خاک ببرند. در اینجا است که دانش آمار به بازی گرفته می شود:
اگر از هر هویت طلبی درسد ترکزبانان در ایران را بپرسید، خواهد گفت سی و هفت تا پنجاه درسد، و اگر بپرسید سرچشمه این آمار چیست، خواهد گفت تارنمای اتنولوگ دات کام. ولی اینرا تنها آن جوانان جویای نام تازه به میدان درآمده بشما نخواهند گفت، اندوه من همه از آن است که چهره های فرهیخته و دانشگاه دیده ای چون دکتر رضا براهنی و دکتر صدرالاشرافی نیز در نوشته هایشان از همین تارنما نمونه می آورند. من در نامه ای که یکسال پیش برای آقای براهنی نوشته بودم (3)، در پاسخ به این بخش از نوشته او که: « به رغم آنكه جمعيت آذري هاي ايران، طبق آمار بين المللي (نگاه كنيد به اتنولوگ دات کام در اينترنت) با 3/37 درصد جمعيت كل كشور، حتي سه درصد از جمعيت فارسي زبانان ايران بيشتر است ... » پرسیده بودم: «من نمی‌دانم سایت اتنولوگ این آمار را (آنهم با این دقت!!!) از کجا آورده و از این هم که سخن گفتن از آمار در کشور ما، در کشوری که رفتار همه دستگاههای حکومتی آن بر دروغ استوار است، بیشتر شوخی را می‌ماند، می‌گذرم» در پاسخ به من کسی نوشته بود: «آقای بامدادان! مرجع این آمار سازمان ملل متحد و یونسکو هستند، اگر به مزاق شما خوش نمی آید، بروید یقه آنها را بگیرید و نه یقه آقای براهنی را». این سخن اگرچه بی پایه است (چرا که من می دانم در ایران، دست کم در سه دهه گذشته هیچ آمارگیری بر پایه زبان مادری انجام نگرفته است)، ولی هسته ای هر چند خُرد از درستی در خود دارد. برای من همیشه پرسشی بی پاسخ بود که چرا قبیله گرایان و ملت سازان از میان اینهمه پیامبر جرجیس را برگزیده و به او باور آورده اند؟ تا اینکه در نامه ای به سایت اتنولوگ از گردانندگان آن خواستم منابع آمار خود را برایم بفرستند، که چنین کردند و من نیز پاسخ آقای کنراد هارد را موبمو به داوری خوانندگان می گذارم:

Dear Mazdak

Thank you very much for your letter. Here are the sources that were used: E. Drower 1939; / R. Macuch 1965; /I. Garbell 1965; /T. Sebeok 1969, 1970; / G. Doerfer et al. 1971; / R. Oberling 1974; /D. L. Stilo 1981; / R. D. Hoberman 1988a, b
As you can see, they are not very up-to-date. If you have more up-to-date information you could share with us, we would appreciate it very much. Sincerely yours, Conrad Hurd
Managing Editor for the Ethnologue

در پاسخ به این نامه، من برای سایت اتنولوگ آمار سال 1991 خودشان را فرستادم و از آنان خواستم در همسنجی این دو آمار (با افزایش ده میلیون و پانسدهزار تن در شش سال!) علت آنرا بنویسند.

(Azerbaijani, South: [azb] 13,000,000 (1991) (4
(Azerbaijani, South: [azb] 23,500,000 (1997) (5
پاسخ آقای هارد چنین بود:
Dear Mazdak, Sorry we cannot help you further with this question. This information was posted by a previous editor, and it probably came from his personal communication with someone else, and was therefore not documented.
Regards Conrad Hurd
پرسش سوم من؛ «چگونه می توان بر پایه منابعی که تازه ترینشان بسال 1988 نوشته شده اند، آمار سال 1997 را بدست داد؟»، بی پاسخ ماند. ناگفته نماند که همین منبع آماری سال 1988، نیز برای پژوهش در باره زبانهای یهودیان براه اندازی شده است و نه برای پژوهشهای زبانشناسی و قومشناسی در ایران (6). اتنولوگ نه نهادی در سازمان ملل و یونسکو، که یک ان.جی.او وابسته به میسیونرهای کلیسای پروتستان و از همکاران نزدیک بنیاد ترجمه انجیل "وایکلیف" است. این سازمان در بسیاری از کشورها دفتر دارد و از همین رو از رایزنان سازمان یونسکو بشمار می رود. اتنولوگ هیچگاه خود در ایران دست به آمارگیری نزده است. پس با نگاه به آمار گویشوران زبانهای گوناگون در ایران، اتنولوگ را با این ویژگیهایی که برشماردم، حتا یک منبع دست سوم و چهارم نیز نمی توان بشمار آورد. (7)

در برابر این آمار که شمار پارسی زبانان را بزیر سی و پنج درسد و ترکزبانان را به بیش از چهل درسد رسانده است، همه منابع دیگری که من به آنان دست یابی داشتم، از شمار پنجاه (یا بیش از پنجاه) درسدی پارسی زبانان و بیست تا بیست و پنج درسدی ترکیزبانان (آذری، قشقایی، ترکمن و ..) سخن می گویند. آوردن همه نمونه ها کار این نوشتار را بدرازا می کشاند، برای مشت نمونه خروار می توان "کتابچه سازمان سیا"، "دانشنامه زبان کمبریج"، "دانشگاه نُهُم سپتامبر" (9 ایلول اونیورسیته سی-ترکیه)، "تلوزیون الجزیره" و "ویکی پدیا به زبانهای گوناگون" را نام برد. من در اینترنت به زبانهایی فارسی، ترکی، آلمانی، انگلیسی و عربی بدنبال آمار گشتم و از اتنولوگ اگر بگذریم، همه آنان آمار همسانی را در باره شمار گویشوران زبانهای گوناگون در ایران بدست می دهند. ولی برای آنکه بی یکسویه مانده باشم، آمار کتاب براندا شفر، "ایران و چالش کیستی آذربایجانی" را که سخت خوشایند قبیله گرایان افتاده است، در اینجا می آورم: «نزدیک به نیمی از ایرانیان غیر فارس هستند. ... بیست تا سی درسد آذربایجانی و دیگر ترکان، نُه درسد کرد، سه درسد بلوچ، دو و نیم درسد عرب، یک و نیم درسد ترکمن» (8)

با ابن همه، من خود نمی خواهم به همان دامی پای نهم که دیگران را از آن پرهیز داده ام. راستی را این است که در ایران هیچگاه یک آمارگیری سراسری بر پایه زبان مادری شهروندان انجام نگرفته است و هر گونه سخنی از درسدهای گوناگون چیزی جز گمانه زنی نخواهد بود، هرچه آمار دقیقتر، دروغ نهفته در پشت آن بزرگتر! من در نوشته پیشین خود نشان دادم که چرا آموزش زبان مادری و بکارگیری آن در کارهای روزمره ما را بسوی پیشرفت فرهنگی و گسترش همبستگی ملی می برد. من این را نه از ترس جدائی خواهان، که از سر پایبندی به حقوق شهروندی نوشتم، مرا نیازی به این نیست که بدانم در ایران چند تن به زبان براهوئی یا سنگسری سخن می گویند، تا از حق آنان برای آموزش و بکارگیری زبان مادریشان پشتیبانی کنم، بازی با آمار تنها بکار کسانی می آید که خود ریگی به کفش دارند و از استوار کردن خواسته های خود را بر حقوق شهروندی می هراسند، چرا که در اینباره دیگر به "اندک" نمی توان بسنده کرد و فرهنگ شهروندی اگر که نهادینه شود، تاروپود قبیله گرایی را از هم خواهد گسست. سخن در باره آمار را بایک زبانزد آلمانی بپایان می برم:

«هیچ آماری را باور مکن، مگر آنکه خود در آن دست برده باشی!»

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
1. نویسنده اگر سر سوزنی آگاهی از جهان پیرامون خود می داشت، دست به نوشتن چنین سخنانی نمی زد. اگر با ترک بودن مادر هرمزد (به گمان نویسنده) بتوان به دولتی بودن زبان ترکی در دربار ساسانیان رسید، آنگاه در اروپای سده های شانزده تا بیست، هیچگاه نخواهیم توانست بگوئیم زبان دولتی کدام کشور چه بوده است، از ماری آنتوآنت اطریشی در دربار فرانسه گرفته تا فیلیپ مونت باتن دانمارکی- آلمانی (شوهر الیزابت دوم) در دربار انگلستان. خنده دارتر از هرچیزی ولی داستان "مکزیک" خواهد بود، چرا که "فرانسویان" در سال 1864 ماکسیمیلیان "اطریشی"، برادر فرانس ژوزف از خاندان هابسبورگ را در آن کشور به پادشاهی رساندند!
2 .
http://politic.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/9141
3 .
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/8896
http://www.christusrex.org/www3/ethno/Iran.html .4
http://www.ethnologue.com/show_country.asp?name=Iran .5
6 .
http://www.jewish-languages.org
7. گذشته از آن سازمانهای حقوق بشری سالهاست که بنیاد اس. آی. ال. را (که اتنولوگ سایت اینترنتی آن است) همکار کنسرنهای بزرگ نفتی می دانند. به گفته آنان اس. آی. ال. در راندن بومیان از سرزمینهای خویش و همچنین نابودی زبان آنان (زبانهای ایندیژن) در چارچوب "مسیحی سازی" و واگذاردن آن زمینها به غولهای نفتی، دست داشته است. گفته می شود این سازمان دست کم تا یکی دو دهه پیش پیوند تنگاتنگی با بنیاد راکفلر (از نام آورترین کنسرنهای نفتی جهان) داشته است. در این باره بنگرید به:
Nelson Rockefeller and Evangelism in the Age of Oil - Colby/Dennett/Collins, 1995
Iran and the Chalenge of azerbaijani Idendity .8
Brenda Shaffer, Appendix S. 221

۱۳۸۶ خرداد ۱۵, سه‌شنبه

زبان مادری و کیستی ملی - چهار


4. ملت سازی، ملت چیست؟

این سخن هابسباوم در باره واژه ملت پیچیدگی این پدیده و دشواری برداشت درست از آنرا بخوبی بازگو می کند:
«فهم و اندریافت همه سویه تاریخ انسان در دو سده گذشته بدون فهم و اندریافت واژه "ملت" با همه واژه ها و واژواره های برگرفته از آن، ناشدنی است» (1).

ما ایرانیان در بکار بردن واژه ملت با دشواریهای ویژه خود روبروئیم، چرا که برداشت ما از این واژه با برداشت پدران و مادرانمان در یکسدو پنجاه سال پیش یکسان نیست. پیش از آنکه سخن در این باره را گسترش دهم، نمونه ای از فرایند دگرگونی درونمایه یک واژه دیگر می آورم تا پرداختن به "ملت" برایم آسانتر شود؛ هر پارسی زبانی دست کم یکبار در زندگیش واژه "مزخرف" را شنیده است و جا و زمان کاربرد آنرا نیز می داند. مزخرف واژه ای عربی و از ریشه زُخرُف، به معنی گوهر است. چنانکه در قرآن نیز این واژه را در سوره ای به همین نام مییابیم (2). مزخرف در زبان عربی به هر چیزی گفته می شود که به گوهر آراسته باشد. امروز ولی یک پارسی زبان، مزخرف را بجای "چرند" و "پرت و پلا" بکار می برد. از این نمونه ها بسیار می توان آورد که ویژه زبان پارسی نیست و کمابیش در همه زبانها یافت می شود. چنانکه واژه "لیبرال" نیز در آستانه خیزش بهمن و سالهای آغازین پس از آن بجای "بی بند و بار" و "هرهری مذهب" بکار می رفت و امروزه از روزنامه کیهان اگر که درگذریم، به همان درونمایه نخستینش که برگرفته از واژه "لیبر" (آزاد) باشد نزدیک می شود.

ملت، که امروز در زبان پارسی بجای ناسیون لاتینی بکار میرود، از یک نگر واژه ای تازه است. چرا که این واژه تا نزدیک به یکسد سال پیش نه بجای ناسیون، که در در کنار و بجای دین بکار گرفته می شد. نزدیکترین واژه به آنچه که ما امروز از "ملت" درمی یابیم "امت" بود، که برای شناساندن مردمانی با ویژگیهای زبانی و نژادی یگانه بکار می رفت، مانند امت عرب، امت عجم و ... . در سروده ها و نوشته های پارسی از بیهقی و خواجه نظام الملک گرفته تا مولانا و سعدی همه جا ملت در کنار و یا بجای دین و مذهب بکار می رود و هیچگاه برابرنهادی برای ناسیون نبوده است. در اینجا نمونه هائی چند از چامه سرایان ایران می آورم تا سخن شکافته تر شود:

هرچــــــه گــیرد علتی، علت شود
کفــــــــر گیرد کامـــــــلی ملت شود (مولانا)
قبــــــــــلهء مـــــــــلت مسـيح بده
آفـــــــت تــــــــــوبهء نصـــــــــوح بيار (انوری)
اگر گبـــربم و ترســـا و مســــلمان
به هر مــــلت که هستیم از ته ایمان (باباطاهر)
جوری که تو می کنی در اســـــلام
در ملــــــت کافــــــــــری نــــدیــــدم (سعدی)
در ملت مسيح روا نيست عاشقي
او عاشق از چه بود و چرا در بلا فزود (عطار)

و نمونه های از این دست آنچنان فراوان است که می توان دیوان شعری را از آنها پر کرد. در باره واژه ملت و فرایند دگردیسی آن از "دین" به آنچه که ما امروزه از آن درمیابیم، خوانندگان را به خواندن کتاب ارزشمند "مشروطه ایرانی و پیشزمینه های نظریه ولایت فقیه" نوشته دکتر ماشاء الله آجودانی فرامی خوانم. آجودانی به شیوائی و رسائی بیمانندی نشان می دهد که چگونه یکی پنداشتن برداشهای امروزین ما از واژه ها با آنچه که مردمان یکسدو پنجاه سال پیش از آنها در میافتند، ما را در اندریافت و شناختمان از پدیده ها به بیراهه می برد. من در اینجا تنها می خواهم یک نمونه آشکار از ریشه های دینی درونمایه واژه ملت بیاورم و سخن را دنبال بگیرم؛

واژه مرتد را همه ایرانیان بخوبی می شناسند. مرتد از ریشه "ردّ" و به معنی بازگشت است که دینداران از آن "بازگشت از دین" را درمیابند. مرتد بر دو گونه است: مرتد فطری و مرتد ملّی، مرتد فطری کسی است که پدر و مادرش (یا یکی از آنان) در هنگام همبستری (که به پدید آمدن او انجامیده باشد) مسلمان بوده باشند. مرتد ملی ولی از پدر و مادر نامسلمان زاده شده، نخست به اسلام گرویده و سپس از آن رویگردانده است. مرتد فطری خود بخود مسلمان است، چرا که پدر و مادرش بهنگام همبستری مسلمان بوده اند، ولی مرتد ملی خودخواسته به "ملّت اسلام" گرویده است. در اینجا واژه "ملی" تنها و تنها برگرفته از "ملت" به معنی دین است، این واژه را با هیچ دانشی نمی توان به واژه ملت به معنی ناسیون چسبانید.
ملت آنگونه که در دانشنامه "بروکهاوس" آمده، مجموعه ای از گروههای انسانی با ویژگیهایی همگون مانند نژاد، زبان، دین، فرهنگ و تاریخ است که در چارچوب مرزهای سرزمینشان از قدرت سیاسی مستقل برخوردارند. ملت پس از انقلاب فرانسه دیگر تنها با نگاه به توان کنشگری سیاسی یک کشور (کشور-ملت) چه در برابر کشورهای دیگر و چه در زمینه بکارگیری قدرت مستقل سیاسی است که تعریف میشود.

به پرسش آغازین این نوشته بازگردیم، ملت چیست؟ پیشینه بکارگیری واژه ملت در باره مردم آذربایجان در دوران مشروطه گروهی را برآن می دارد که بپندارند در تاریخ ایران "ملتی" بنام ملت آذربایجان، با همان برداشت امروزین از واژه ملت، زندگی می کرده است. من این پرسش را از آنرو برگزیدم که نه تنها در میان نژادپرستان جدائی خواه و قبیله گرایان، که در میان چهره های خردگرا نیز واژه های "ملت" و "کثیرالمله" با دست و دلبازی بکار می روند. آندسته از سازمانهای سیاسی چپ، که چپگرائی شان دچار هیچ دگردیسی و نوگرائی نشده است و هنوز که هنوز است به جهان با چشمان ولادیمیر ایلیچ می نگرند، در دنباله روی نهادینه شده خود از سرزمین شوراها و ادبیات بلشویکی از "ملل" دربند ایران و کشور "کثیرالمله" ایران و حقوق "ملی" و مانندهای آن سخن می گویند. جای افسوس است که حتا کسی مانند دکتر رضا براهنی نیز که زبان ابزار کار و سرگرمی روزانه اوست و خود دانشگاه دیده و پژوهشگر است، در نوشته هایش بارها از "ملت آذربایجان" سخن می گوید و در پشتوانه این نامگذاری در نوشته ای بنام "صورت مسئله آذربایجان؟ حل مسئله آذربایجان؟" می نویسد:«آيا مشروطيت بدون آذربايجان، بدون انقلاب مردم آذربايجان، كه در آن زمان، طبق اسناد موجود در مكتوبات و تلگراف هاي مبادله شده «ملت آذربايجان» خوانده مي شد، امكان داشت به دست بيايد؟» آیا برداشت تلگراف نویسان آن روزگار از واژه ملت همان برداشت امروزین ما بود؟ خواهیم دید که چنین نیست و در همان تلگرافها و نامه ها و دیگر نوشته ها از "ملت کرمان" گرفته تا "ملت تهران " و "ملت ورامین" و حتا در جایی "ملت زرتشتی" هم به چشم می خورد، این ملت ولی آن ملتی که ما می پنداریم نیست. این واژه برای نخستین بار در نوشته های اندیشمندان دوران روشنگری مانند آخوندزاده و کرمانی و رشدیه و طالبوف و دیگران، بروزگار پادشاهی ناصرالدین شاه بود که با این برداشت بکارگرفته شد. همانگونه که واژه "وطن" نیز در چارچوب و راستای زایش ناسیونالیسم ایرانی از درونمایه ای دیگر برخوردار شد. عارف قزوینی می نویسد: «اگر من هیچ خدمت دیگر به موسیقی و ادبیات ایران نکرده باشم، وقتی تصنیف وطنی ساختم که ایرانی از ده هزار نفر، یک نفر نمی دانست وطن یعنی چه. تنها تصور می کردند وطن شهر یا دهی است که انسان در آنجا زائیده شده باشد».

همچنین است واژه "مملکت" که در زبان پارسی بجا و در کنار واژه "کشور" بکار می رود. من یکبار در گفتگوئی با یک شهروند مصری (از آنجایی که شوربختانه آشنائیم به زبان عربی کم است) از "مملکت الجمهوریه مصر العربیه" سخن گفتم که شلیک خنده او را در پی داشت و سپس برایم بازگفت که "مملکه" در زبان عربی تنها به کشور پادشاهی گفته می شود و من از این که مصر را "کشور پادشاهی جمهوری عربی مصر" نامیده بودم شرمگین شدم!

داستان "مملکت آذربایجان" و "مملکت پارس" و "ممالک محروسه ایران" نیز از همین دست است. از دل این واژه های یکسدو پنجاه ساله نمی توان پیشینه ای برای ملت بودن آذربایجانیها و کشور بودن سرزمینشان بدر آورد. ایران را بروزگار پادشاهی قاجاریان "ممالک محروسه ایران" می خواندند. محروسه از ریشه حرس و همریشه با حراست است که در پارسی نگاهبانی خوانده می شود. ولی آیا این "ممالک" کشورهایی با ملتها و شاهان (یا دولتهای) خود بودند؟ خواهیم دید که چنان نبوده است. کشور ایران در آن دوران به چهار مملکت بخش شده بود: 1. مملکت آذربایجان، 2. مملکت کرمان و فارس، 3. مملکت خراسان و سیستان و 4. مملکت اصفهان. در کنار اینها بخشهای دیگری از کشور ایران را نیز "خانات" می نامیدند، مانند خانات هرات، خانات شیروان و گنجه، خانات خیوه و ... . نه مرزهای این "مملکتها" با آنچه که امروز می شناسیم یکی بوده است و نه مردمان آنان به زبانی یگانه سخن می گفتند و نه آنانرا دولتی از آن خود بود که بتوان کمترین همانندی میان آنها و برداشت نوین و امروزین با واژه "ملت" یافت. مملکت نیز در آن روزگار مانند ملت یک معنی یگانه و شناخته شده نداشت، گاهی در یک نوشته هم ایران، هم آذربایجان مملکت نامیده می شوند، گاهی ملت همزمان درباره "همه مردم ایران" "مردم یکی از همان ممالک" و گاه نیز تنها برای پیروان یک دین بکار می رود. این از ویژگیهای دوران گذار است. در دهه های روشنگری واژه ها نیز دگرگون می شدند و درونمایه ای دیگر می یافتند. پس پافشاری بر ملت خوانده شدن این یا آن قوم، یا به مملکت نامیده شدن این یا آن بخش از کشور ایران در یکسدو پنجاه سال گذشته و رسیدن به این سخن که ما در ایران نه با "قومهای" سازنده یک ملت، که با "ملتهای" سازنده یک "کشور کثیرالمله" (به گفته قبیله گرایان) روبروئیم، یا از سر نا آگاهی است و یا در راستای آنچه که در دانش جامعه شناسی تاریخ "ری آرکائیزاسیون" (3) نام گرفته است:

پیشینه سازی.
خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
1. Nationen und Nationalismus, Mythos und Realität
Eric Hobsbawm, 2. Auflage 2004
2. وَزُخْرُفاً وَإِن كُلُّ ذَلِكَ لَمَّا مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةُ عِندَ رَبِّكَ لِلْمُتَّقِينَ. سوره الزخرف، آیه 35
Rearchaization .3

۱۳۸۶ خرداد ۱۲, شنبه

زبان مادری و کیستی ملی - سه


3. زبان مادری، زبان رسمی، زبان سراسری

زبان مادری: سخن گفتن از زبان مادری با همه سادگی و روشنی این واژه، گاه به گونه ای درنیافتنی پیچیده می شود. در اینجا روی سخنم با آن دسته از ایراندوستان است که بگومگوهای پایان ناپذیری را در باره زبان دیرین آذربایجان براه انداخته اند و به پیش می برند. اینکه مردم آذربایجان از همین دیروز ترکزبان شده اند یا چهارسد سال پیش، پُرسمانی دانشگاهی است و در میانه گفتگو بر سر حقوق شهروندی جایی ندارد. "زبان مادری" بخودی خود گویای درونمایه این واژه است: زبانی که آدمی از مادر خود می آموزد. پس اگر آذربایجانیها همین امروز هم ترکزبان شده باشند، زبان مادری هر کودکی که از این پس از مادر بزاید، ترکی آذربایجانی است. من خود نیز بر آنم که زبان مردم این بخش از سرزمین ما به گردش روزگار از "آذری" به ترکی دگرگونی یافته است، اینرا انبوه نوشته های چامه سرایان و نویسندگان بخوبی نشان میدهد، ولی همانگونه که گفتم، جای بررسی این نکته را در دانشگاه می دانم و برآنم که یافتن درستی و یا نادرستی این انگاشت بر گردن زبانشناسان و پژوهشگران است، هر چه هست این بگومگو جایی در میانه کارزار برای رسیدن به حقوق شهروندی ندارد.

چرا پرداختن به زبان مادری از جایگای ویژه برخوردار است؟ من به این حق نیز تنها از نگرگاه حقوق شهروندی می نگرم. زبان مادری تنها یک ابزار میانجی میان گویشوران آن نیست. اگر این سخن را بپذیریم که آدمی با آموختن هر زبانی از یک جهانبینی نوین برخوردار می شود، زبان مادری را باید آن ابزاری بدانیم که نخستین جهانبینی هر کسی را در ناخودآگاه او جای می دهد، چرا که آموزش زبان – و این سخن را تنها و تنها درباره زبان مادری می توان نوشت – از همان زمانی آغاز می شود که فرد هنوز زاده نشده است و در زهدان مادر صداهای برون را می شنود و رفته رفته با آنها خو می گیرد، نخستین صدا، صدای مادر است. همه آن صداهایی که دهان مادر بدر می آیند، بویژه سخن گفتن و آوازخواندن در ناخودآگاه کودک جای می گیرند و پس از زاده شدن نیز او را بیاد آرامش درون زهدان مادر می اندازند. پس نه تنها جهانبینی، که "کیستی" آدمی نیز از درون زهدان مادر شکل می گیرد.

زبان رسمی: اگر یک شهروندبلوچ بتواند به اداره آب و برق زاهدان برود و درخواستی به زبان بلوچی بنویسد و آن اداره نیز به درخواست او پاسخ گوید، اگر یک شهروند تبریزی بتواند در دادگاه با قاضی و وکیل و دادستان بزبان ترکی گفتگو کند، آنگاه این زبان مادری، زبان رسمی نیز بشمار خواهد آمد، یک زبان هنگامی رسمی است که شهروندان بتوانند کارهای روزانه خود را به آن انجام دهند و در این باره نیازی به یک زبان دوم نداشته باشند. این نیز یک حق شهروندی است و کسانی که در راه برپائی یک ایران آزاد و مردمسالار و گیتیگیرا تلاش می کنند، نباید این حق را از نگر دور بدارند، واگرنه اگر "حق شهروندی آموزش زبان مادری" با همین آموزش پایان بگیرد و شهروندان نتوانند آنرا در زندگی روزانه خود بکار بگیرند، هیچ گامی به جلو برداشته نشده است، چرا که آفرینش فرهنگی تنها به بخش بسیار کوچکی از گویشوران یک زبان باز می گردد، ولی رفتن به اداره ها و انجام کارهای روزانه تک تک گویشوران همان زبان را در بر می گیرد.

زبان سراسری: در کشوری مانند ایران با گوناگونی گسترده زبانی، که گاه گویشوران یک زبان از دو گوشه این کشور نیز سخن یکدیگر را بسادگی درنمیابند (1)، داشتن یک زبان سراسری گریزناپذیر است. زبان پارسی در دوازده سده گذشته درچنین جایگاهی جای گرفته است و از آنجائی که پارسها بنام یک ملت در پی فروپاشی پادشاهی ساسانیان از میان رفتند، (شاید اینجا و آنجای ایران، برای نمونه در میمند، بتوان بازماندگان این ملت سرافراز را باز یافت) و از خود چیزی جز یک زبان توانمند و یک فرهنگ پربار برجای نگذاشتند، سخن از وادار کردن مردم ایران به پارسی گویی یاوه ای بیش نیست، که شاهان این سرزمین بدرازای یک هزاره ترکزبان و ترکتبار بوده اند. پس پارسی نه زبان ملتی پیروز که زبان ملتی نابود شده است، زبانی که همچون ققنوس از آتش ِ افتاده بر کیان کیستی ایرانی سربرکشید و به سنگری فرارُست تا هر کسی که می خواست در برابر سرکوب فرهنگی مسلمانان و "عرب شدن" (2) برپاخیزد، در پشت آن پناه گیرد. پارسی نه بزور سرنیزه رضاشاه پهلوی، که به جادوی سخن عشق زبان سراسری مردم ایرانزمین شد.
با این همه زبان سراسری و میانجی تنها و تنها یک ابزار است و از جایگاه "بی چون و چرا" برخوردار نیست، آنرا می توان دگرگون کرد، می توان جایگاه و حتا بود نبودش را برأی شهروندان گذاشت.

*******
به حقوق شهروندی باز می گردیم. این حق بی چون و چرای هر شهروندی است که زبان مادری خود را بیاموزد، و آنرا چنان بیاموزد که بتواند در آن دست به آفرینش فرهنگی بزند. این حق، مانند برابری زن و مرد در همه زمینه ها، برخورداری از بهداشت و آموزش و پرورش و کار، و آزادی اندیشه از آن دسته حقوق شهروندی است که بر سر آن بگومگو و چون و چرا نمی توان کرد و آنرا برأی نیز نمی توان گذاشت. جلوگیری از آموزش زبان مادری و آفرینش فرهنگی به آن زبان به همان اندازه بیخردانه و ناشدنی است، که به یک شهروند بگوئیم حق ندارد با پولی که از مادرش به او رسیده خانه ای بخرد و یا آنرا سرمایه کند و با کار و تلاش خود از آن سود ببرد.

به گمان من یک دولت مردمسالار گیتیگرا نه تنها باید همه زمینه های شکوفائی زبانهای گوناگون مردم ایران را فراهم کند، که باید آموزش زبان مادری را درست بمانند زبان فارسی اجباری کند و فارسی زبانان را نیز وادارد تا یک زبان دیگر را هم بیاموزند. این کار نه تنها تک تک شهروندان را از یکی از حقوق بی چون و چرایشان برخوردار خواهد کرد (که این خود زمینه ای برای گسترش فرهنگ مردمسالاری و همچنین همبستگی ملی است) که به شکوفائی فرهنگ در ایران نیز کمک شایانی خواهد کرد. تماشای فیلم "لاک پشتها هم پرواز می کنند" بزبان کردی و با زیرنویس فارسی چشم اندازهای نوینی را در برابر چشمان من گشود. این فیلم را به هیچ زبان دیگری نمی توان دید. برگردان گفتگوهای آن به پارسی اگر چه دشوار نیست، ولی از ارزش فیلم فرومی کاهد و تماشاگر را به بیرون از کردستان پرتاب می کند. قبادی با ساختن این فیلم زیبا و دیدنی به زبان کردی نه کیان یکپارچی ایران را به لرزه درآورده و نه مرزی بدور کردستان کشیده است، او با فیلمهایش مرزهای کردستان را بروی منی که کردی نمی دانم بازگشوده و مرا به میانه دردهای این مردم رنجدیده کشانده است، کدام روش دیگری می تواند من پارسی-آذری را بهتر از این به آن شهروند سنندجی بپیوندد؟ کدام ابزار دیگری می تواند همبستگی میان قومهای گوناگون یک ملت را توان بخشد و دلهای آنان را به یکدیگر نزدیک کند؟ آرزوی من این است که در ایران هر روز چنین فیلمی ساخته شود و بتوان در زاهدان نشست و فیلمی از یک کارگردان تبریزی بزبان ترکی دید و در کردستان فیلمی از کارگردانی اهوازی بزبان عربی. این چنین است که از دل آمیزش این آفریده های فرهنگی و هنری یک "کیستی ملی" نوین سربرمی آورد، کیستی فراگیری که همچون قالی ایرانی فرهنگها و آئینهای مردمان هشت گوشه این سرزمین در خود تنیده می دارد و هر ایرانی می تواند با نگریستن در آن چهره فرهنگی و "کیستی" خویش را بازبیند. همبستگی ملی و یکپارچگی سرزمینی این چنین است که پدید می آید و به بار می نشیند، و نه با زیرپا گذاشتن حق بی چون و چرای شهروندی.

آموزش روشمند زبان مادری (در دبستان و دبیرستان) را سودها و هوده های دیگری نیز هست، برای نمونه کسانی که زبان مادری خود را بدرستی فراگرفته اند، زبانهای دوم و سوم را نیز بسیار آسانتر و ژرفتر می آموزند. و همانان اگر رُمانی بنویسند و یا فیلمی بسازند که برای همه ایرانیان و بزبان سراسری باشد، در این کار چیره تر و توانمندتر خواهند بود. از آن گذشته من آسایش و سربلندی خاورمیانه را در کمرنگ شدن مرزهای میان مردم آن می بینم و در دادوستد گسترده فرهنگی میان مردمان کشورهای گوناگون آن. ما خاورمیانه ایها تنها بر روی اقیانوس نفت و گاز و دیگر کانهای زیرزمینی نیست که راه می رویم. در دل این خاک ده هزار سال فرهنگ و شهرآئینی خفته است که باید بدست توانمند فرزندان فرهیخته این سرزمینها بیرون آید و سرمایه ای برای فرهنگ سازی شود، و این کار شدنی نخواهد بود، مگر آنکه فرزانگان و فرهیختگان کشورهای این گوشه زمین دست بدست هم بدهند و بجای ایستادن در روبروی هم، در با هم گفتگو کنند. کشور ما ایران در این راه از جایگاه ویژه ای برخوردار است و از آنجا که نزدیک به همه زبانهای کشورهای همسایه ما (و بدنبال آن فرهنگ و باورها و آئینهای آنها) در ایران نیز گویشورانی انبوه دارند، می تواند رهبری چنین جنبشی را بدست بگیرد. اگر این زبانها در ایران پرورده شوند و دولت همه ابزار های شکوفائی آنها را فراهم کند، گویشوران آنها خواهند توانست سایه درختان تناور آفریده های فرهنگی و هنری خود را بر کشورهای همسایه نیز بیفکنند. تنها در چنین خاورمیانه ای است که می توان دم از زندگی آزادانه و سرفرازانه "شهروند"ان زد.

دیگر اینکه گروهی از هواداران یکپارچگی ایران آزادی آموزش زبان مادری و رسمی شدن آنرا در راستای تکه تکه شدن ایران می دانند. من برآنم که چنین نیست و درست به باژگونه چنین چیزی باور دارم. با این همه و به نام یک ایرانی پایبند به حقوق شهروندی می گویم اگر که یکپارچگی سرزمینی ایران تنها و تنها در گرو سرکوب حقوق شهروندی مردم آنست، همان به که این دیوار بشکند و تک تک شهروندان (و نه تک تک قبیله ها!!!) آزاد شوند، ارزش یک جامعه به آزادی تک تک مردمان آنست و هسته اندیشه آزادیخواهی و انسانگرائی را "فرد" است که می سازد، نه قبیله، چه نام آن "قبیله ترکان" یا "قبیله کردان" باشد و چه "قبیله ایرانیان". کسی که ایران یکپارچه را بدون حقوق فراگیر همه شهروندان آن می خواهد، ارزش ملت ایران را به یک قبیله فرو می کاهد و در ژرفنای اندیشه اش همانندی بسیاری با همان نژادپرستان جدائی خواهی دارد که آرزوی فروپاشی ایران را در سر می پرورند. من پیش از این بارها نوشته ام (3) و در بخشهای آینده نیز نشان خواهم داد که اگر شاهنشاهی هخامنشی ستایش دوست و دشمن را پس از گذشت هزاره ها چنین برمی انگیزد، تنها از آن رو که شاهان این خاندان آزادیهای فرهنگی و زبانی و دینی مردمان کشور خود و کیستیهای گوناگون آنان را ارج می نهادند و به همین شیوه توانستند بیش از دو سده بر پنجاه ملت گوناگون فرمان برانند. اگر ما از گذشته تابناک و پرشکوه این آب و خاک سخن می گوئیم، نباید نگاهمان به کاخهای سر به آسمان کشیده، سربازان بی شمار، نشوری پهناور و زر و سیم انبوه گنجینه های نیاکانمان باشد. شکوه و بزرگی آنان در همزیستی فرهنگی مردمان آن روزگار است و اینکه شاهان پارسی زبان هخامنشی سنگنبشته های خود را به دو یا سه زبان می نوشتند و در ساختن پارسه از هنر همه مردمان کشور پهناور خود بهره جسته بودند تا هر کسی سیمای خود را در آن باز یابد.

نباید از یاد ببریم که در جهان پیشرفته امروز هر کسی خود را تنها تا اندازه ای شهروند و وابسته یک کشور می داند، که در آن از حقوق شهروندی برخوردار باشد. از همین رو است که پایبندان به حقوق بشر، حقوق شهروندی و مردمسالاری باید به تک تک این حقوق به یکسان بنگرند و برای رسیدن به همه آنها به یک اندازه تلاش کنند. باید پرچم حقوق فرهنگی و زبانی را از دست نژادپرستان جدائی خواه و قبیله گرایان گرفت و آنرا در کنار پرچمهائی چون "برابری زن و مرد"، "آزادی اندیشه و گفتار و نوشتار"، "حق برخورداری از کار، سرپناه، بهداشت و آموزش رایگان" و پیش و بیش از هر چیزی "حق برخورداری از نان" برافراشت. از یاد نبریم که در همه جای جهان واپسگراترین نیروها همیشه با زیباترین شعارها به میدان آمده اند و تنها هنگامی به پیروزی دست یافته اند که باورمندان راستین همان خواسته ها و شعار ها میدان را به آنان سپارده اند و در ایران ما نیز چنین است، اگر ما از این خواسته ها و حقوق به آشکارا سخن نگوئیم، کسانی که از هم اکنون پستهای دولتی کشورهای جدا شده از ایران را میان خود بخش می کنند، آنها را در گوش همان مردم خواهند خواند در خوابشان خواهند کرد، تا به بهانه رهائی، دهه ها و سده ها به بندشان کشند.

محمد حسین بهجت (شهریار) که دلبستگی ژرفش به زبان ترکی آذربایجانی را با سروده درخشان "حیدربابا" بخوبی به نمایش گذاشته است، با شناختی که از شگردهای قبیله گرایان داشت، سروده بود:

اختلاف لهجه ملیت نزاید بهر کس
ملتی با یک زبان کمتر به یاد آرد زمان

قبیله گرایان ولی در برابر چنین سخنانی پنبه در گوش کرده اند و از این همه چالش بر سر نابرابری زبانی در پی رسیدن به یک چیزند:

ملت سازی.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
1. اگرچه قبیله گرایان می گویند یک ترکزبان از هر کجای این جهان که باشد می تواند با دیگر ترکیزبانان، از اویغورهای چین گرفته تا ترکیزبانان بلغارستان "بسادگی" گفتگو کند،این سخن را گزافه ای بیش نباید بشمار آورد. حتا یک قشقایی و یک آذربایجانی و یک ترکمن نیز نمی توانند سخن یکدیگر را "بسادگی" دریابند.
2. سرنوشت کشورهائی مانند مصر، سوریه، فلسطین، لبنان، عراق و لیبی و الجزائر و مراکش و تونس نشان می دهد که در نبود یک سنگر فرهنگی چگونه نه تنها زبان، که کیستی یک ملت بیکباره رنگ می بازد و از میان می رود و مصریان و آسوریان و آرامیان بیکباره عرب می شوند.
3 .
http://politic.iran-emrooz.de/more.php?id=10401_0_11_0_M