۱۳۹۸ تیر ۲۶, چهارشنبه

در کدام سو بایستیم؟


زمان برای خواندن: 11 دقیقه
اینکه گفته می‌شود حکومت اسلامی مردم ایران را گروگان گرفته است، سخن گزافه‌ای نیست. از آن دسته از ایرانیانی که بازتاب کیستی خود را در این رژیم سرکوبگر می‌بینند و با آن همکاری و همنوائی می‌کنند اگر درگذریم، مردم ایران براستی گروگان کسانی شده‌اند که نه پروای جان شهروندان را دارند و نه از ویرانی کشور در هراسند. روزگار ما ایرانیان به سرنشینان یک کشتی ماننده است که بدست دزدان دریائی افتاده باشد. این دزدان نه تنها هست‌ونیست ما را به باد چپاول داده‌اند، که هر از گاهی کشتی را بجاهایی می‌کشانند که اگر با آنان همکاری نکنیم، خود نیز نابود می‌شویم.
بگذارید به سال 1359 و آغاز جنگ ایران و عراق بازگردیم. در اینکه ارتش عراق آغازگر آن جنگ بود، بگمانم جای بگومگویی نیست. ولی چه اپوزیسیون دست‌آموز و چپ‌نمایان را خوش آید و چه ناخوش، این را نیز امروزه می‌دانیم و نیک می‌دانیم که حکومت اسلامی از هیچ کاری برای برانگیختن عراق به جنگ فروگذار نکرد[1]. اکنون سرباز ایران‌دوستی را در نگَر بگیرید که برای نگاهبانی از مرزهای میهن به جبهه‌های جنگ می‌شتابد، چرا که اگر او نجنگد، جان و دارائی شهروندان کشورش برباد خواهد رفت. جنگ به سال 62 می‌رسد، انبوه سربازان گمنام با پوست و گوشت و استخوان خود دیواری در برابر ارتش بعثی کشیده‌اند، تا خانواده و خویشان و هم‌میهنانشان در شهرهای ایران‌زمین سر آسوده بر بالین نهند و سرانجام با خون خود پلشتی سربازان بیگانه را از خاک ایرانشهر شسته‌اند. دشمن شکست خورده و بیرون رانده شده است، سرباز دلیر ما که هیچ پیوندی با رژیم اسلامی ندارد و تنها مهر میهن پای او را به جبهه گشوده است، اکنون در سنگری نشسته و شادمان از اینکه پوزه دشمنان ایران را بر خاک مالیده چشم در راه پایان جنگ است. رژیم فقاهتی ولی خواهان پایان جنگ نیست و همانگونه که برای آغاز جنگ از هیچ کاری فروگذار نکرده بود، اکنون نیز برای پایان‌نیافتنش تلاش می‌کند، روزی از برکناری صدام سخن می‌گوید و روزی دیگر از "جنگ! جنگ! تا رفع فتنه از عالم!". سرباز ما در سنگر نشسته و در دویست متری او سربازان عراقی آماده‌اند تا اگر او گامی پس نهد، دوباره به خاک میهن یورش آورند. او بخوبی می‌داند که رژیم اسلامی جنگ را تنها برای سرکوب مردم و دزدی دارائیهای کشور می‌خواهد. با اینهمه او "گروگان" سیاست رژیم اسلامی است: اگر بماند و باز هم بجنگد، به رژیم اسلامی در رسیدن به آماجهای پلیدش یاری رسانده است، و اگر سنگر خود را واگذارد و برود، سرباز عراقی از آن سنگر روبرو بدر می‌آید و بر سر هم‌میهنان و خاندان و خویشان او بمب و آتش و مرگ می‌بارد. این شیوه را رژیم فقیهان در چهل سال گذشته بارها و بارها پیروزمندانه بکار برده است.
نمونه‌های اینچنینی فراوانند. حکومت اسلامی که در آغاز به قدرت رسیدن خود پیمانهای ساخت و راه‌اندازی نیروگاههای هسته‌ای را با بهانه‌های پوچ و با زیانی بزرگ برهم زده بود، بناگهان آغاز به تلاش برای رسیدن به فن‌آوری هسته‌ای نمود و از سر بی‌خردی پابپای آن نیز سخن از نابودی اسرائیل در میان آورد[2] و به رویارویی با جهان رفت و آتشی افروخت که دود آن در چشم مردم ایران و سودش در جیب ملایان و سرداران سپاه رفت. همچنین است نمایش انتخابات؛ رژیم اسلامی هر دوسال یکبار با برکشیدن چهره‌هایی که خود می‌گوید از دیگران سرکوبگرتر و خونخوارترند، در همکاری با اپوزیسیون دلبسته و دست‌آموز و با پشتیبانی گسترده رسانه‌های امپریالیستی و بخشی از چپ‌نمایان مردم را وامی‌دارد به مشتی شکنجه‌گر و دژخیم و آدمکش‌[3] رای دهند. سپهر رسانه‌ای از یکسو هراسی زهره‌شکن در دل شهروندان می‌افکند و از دیگر سو افسانه "انتخاب در رژیم فقاهتی" را با بهره‌گیری از همه نیرنگهای روانشناسانه به آنان می‌باوراند. شهروندی که باور کند رئیس جمهور با رای او برگزیده می‌شود، گروگان فقیهان شده است، چراکه می‌پندارد اگر رای دهد، شکنجه‌گران را با دست خود برگزیده است و اگر رای ندهد، شکنجه‌گرانی بدتر سرنوشت او را رقم خواهند زد.
یکی از برترین نمونه‌های این گروگان‌گیری مردم در سیاستهای رژیم در برخورد با گرایشهای ایران‌گریز است. در این که نابرابری و تبعیض در ایران چندلایه است، سخنی نیست. اگرچه ناتوان‌ترین قربانیان این نابرابری بهائیان هستند که نزدیک به "هیچ" حقی در این کشور ندارند، فهرست این گونه از آپارتهاید با آنان پایان نمی‌پذیرد. در کنار نابرابری جنسیتی، دینی، اندیشگی، ما با یک تبعیض بسیار بزرگ قومی/زبانی نیز روبروئیم[4]. با اینهمه از یاد نباید برد که رژیم فقاهتی با هزینه کردن سرمایه‌ای بزرگ به دشمنی میان قومهای ایرانی دامن می‌زند[5] و در این راه از هیچگونه تبه‌کاری رویگردان نیست. تنها باید به سرگذشت باشگاه تراکتورسازی نگریست و دید که هواداران این باشگاه در برابر چشمان سردار آجرلو می‌توانند یک پارچه نوشته ده-پانزده متری را بدرون ورزشگاه ببرند که بر روی آن نوشته شده است: «South Azerbaijan is not Iran»[6]، و راهپیمایان در سال 85 زبان پارسی را "زبان سگ" بخوانند و فارس و کرد و ارمنی را دشمن ترکان بنامند، تا بخشی از همین مردمِ گروگان در هراس از فروپاشی ایران و برادرکشیهای میان فارس و آذری و ترک و کرد و عرب و بلوچ و لر و ترکمن که کسی نمی‌داند در پایانشان چند میلیون کشته برجای خواهد ماند، در کنار رژیمی بایستند که هم چپاولشان می‌کند و هم دست به کشتارشان می‌گشاید. راه رسیدن به حق شهروندی دشمنی با بخشی دیگر از شهروندان زیر سرکوب نیست. جنبشهای هویت‌طلب می‌بایست دست به آگاه‌سازی شهروندان پارسی‌زبان بزنند و به آنان بفهمانند که درست بمانند پرسمان زن و مرد، «آزادی من، آزادی خود تو هم هست». بجای آن نهادهای امنیتی رژیم توانستند از دل این نابرابری، کینه کور بخشی از شهروندان به "فارسهای شوینیست" را بیافرینند و به شهروند تبریزی و مهابادی و زاهدانی و اهوازی و ... بگویند هر فارسی یک شوینیست و دشمن تو و سرکوب کننده درخواستهای درست تو است، و به شهروند شیرازی و اصفهانی بباورانند هر کسی که به ترکی، کردی، بلوچی یا عربی و ترکمنی سخن بگوید و یا زبان و فرهنگ مادری خویش را ارج نهد یک "تجزیه‌طلب" و دشمن سوگندخورده تو است. در اینجا نیز یک شهروند آگاه که می‌داند رژیم اسلامی میدان را از دست هویت‌طلبان خردمند گرفته و به نژادپرستان جدائی‌خواه سپرده است، می‌بیند اگر به بهانه پشتیبانی از حقوق شهروندی در کنار آنان که فارسها را دشمن خود می‌دانند بایستد، به نژادپرستی دامن زده و اگر در کنار حکومت اسلامی بایستد، در سرکوب همان حقوق شهروندی همکار و انباز شده است.
بدینگونه سردمداران رژیم شکنجه و سنگسار از ما مردم ایران گروگانهایی ساخته‌اند که توان کنشگری را از دست داده‌ایم و تنها می‌توانیم دست بداریم تا آنان کاری کنند که ما به آن واکنش نشان دهیم. در سرتاسر این چهل سال آنچه که خود را اپوزیسیون می‌نامد، چه از گونه راستینش، و چه از دلبستگان و دست‌آموزانش، هیچگاه کنشگر نبوده است. ما همیشه واکنش نشان داده‌ایم و کسانی که مدیریت کلان خوانده‌اند می‌دانند واکنش، پائینترین و بی‌ارزشترین سطح برنامه‌ریزی است، چرا که واکنشگر در دراززمان چیستی و کیستی خود را با چیزی بازمی‌شناساند، که به آن واکنش نشان می‌دهد.
و امروز نیز به بزنگاه دیگری از این دست رسیده‌ایم. رژیم فقاهتی با جنگ‌افروزی و ترور و کشتار بی‌گناهان و درافتادن با همسایگان و همچنین دامن‌زدن به کینه و دشمنی کور با امریکا و اسرائیل و یکدندگی دیوانه‌وار بر سر برنامه هسته‌ای کشور ما را به لبه پرتگاه رانده است و تو گویی این همه بسنده نیست، دست به هرکاری می‌زند، تا جنگ خانمان‌سوز دیگری را بیآغازد و کیان ایران‌زمین را بر باد دهد. ما مردم ایران و کنشگران پهنه همگانی باید بدانیم نه در یک آرمانشهر، که در جهانی زندگی می‌کنیم که قانون آن از قانون جنگل نیز واپسمانده‌تر است، جهانی که در آن همه چیز بر گِرد سرمایه و سود می‌چرخد و جان آدمی بی‌ارزشتر از آن است که رهبران این جهان پلشت حتا دمی بدان بیاندیشند. جهانی که به گفته  پومپه در آن «مرزها را با شمشیر می‌کشند، نه با پیمانها»[7]. در چنین جهانی باید هرکاری کرد تا جنگی درنگیرد و از هر تلاشی نیز در این راستا پشتیبانی کرد. نکته پرارج ولی این است که ما اگر بخواهیم دست از واکنش برداریم و پا به پهنه کنشگری بگذاریم، بیانیه‌های پیاپی در نکوهش ترامپ و دادخواستهای بلند درباره جنگ‌افروزی امپریالیسم امریکا سخنانی یاوه بیش نخواهند بود. حتا اگر این سخن راست باشد که کسی مانند برنی سندرز خواهان جنگ با ایران نیست، ما ایرانیان نمی‌توانیم او را به قدرت برسانیم. میدان کنشگری ما ایران است، در این میدان است که ما باید همه نیرو و هنر خود را بکار بگیریم و بجای تاختن نمایشی به دشمنی پندارین که بود و نبود ما را به هیچ می‌گیرد، پرچم ایستادگی را در برابر دشمنی برافرازیم که چهل سال است ما را از هستی انداخته و می‌رود که مُهر پایانی بر تاریخ و فرهنگ هفت‌هزارساله سرزمینمان بکوبد.
اگر جنگی میان امریکا و رژیم سنگسار و شکنجه درگیرد، ما باید در کدام سو بایستیم؟ آیا فقیهان باز هم خواهند توانست ما را همچون جنگ ایران و عراق گروگان سیاستهای ایران‌ستیزانه خود کنند و ملتی را به بزنگاهی بکشانند که در آن نه راهی به پیش و نه گریزگاهی به پس داشته باشد؟ تا هنگامی که این رژیم را خودی می‌پنداریم، همچنان در تاروپود فریبهایش دست‌وپا خواهیم زد. ولی اگر دریابیم که این رژیم برپایه رفتارهایش چه با شهروندان، و چه با فرهنگ و تاریخ و هنر و سرمایه‌های این آب‌و‌خاک همه ویژگیهای یک رژیم بیگانه و اشغالگر را دارا است، آنگاه پاسخ به پرسش این نوشته چندان سخت نخواهد بود، چه در کنار تفنگداران امریکایی بایستیم و چه در کنار قداره‌بندان پاسدار، در کنار یک دشمن اشغالگر و بیگانه ایستاده‌ایم.
برای آنکه کار به آن بزنگاه بی‌گریز نرسد، باید این رژیم اهریمنی را سرنگون کرد. ما باید در کنار کسانی بایستیم که به چیزی کمتر از نابودی رژیم سنگسار و شکنجه خرسند نمی‌شوند.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد


[1]  برای مشت نمونه خروار: ملت شریف عراق! شما اخلاف آنان هستید که انگلیس را از عراق راندند، بپاخیزید و قبل از آنکه این رژیم فاسد همه چیز شما را تباه کند، دست جنایتکار او را از کشور اسلامی خود قطع کنید. روح‌الله خمینی، پیام به ملت ایران، 19 فروردین 1359
[2]  البته این خیلی مهم است دنیای اسلام متقابلا مجهز شود به این سلاحهایی که امروز اسرائیل دارد [...] چون استعمال یک بمب اتم در داخل اسرائیل هیچ چیزی باقی نمی‌گذارد اما در دنیای اسلام آسیب فقط می‌زند. رفسنجانی، نماز جمعه 23 آذر 1380
[3]  روحانی، رفسنجانی، پورمحمدی، آوایی، دری نجف‌بادی، ری‌شهری و ...
[4]  من در جستار بلندی بنام "زبان مادری و کیستی ملی" به آن پرداخته‌ام. بنگرید به:

[5]  جای شگفتی نباید باشد که یکی از برجسته‌ترین چهره‌های هویت‌طلبی در دهه هفتاد و هشتاد بنام محمودعلی چهرگانی خود از دل بسیج بیرون آمده بود.
[7]  فرهاد سوم اشکانی (70 تا 57 پیش از میلاد) به پومپه نوشته بود بر پایه واپسین پیمان میان دو کشور، فرات مرز دو کشور است و او حق ندارد از آن بگذرد. پومپه Gnaeus Pompeius Magnus (106 تا 48 پیش از میلاد) این سخن را در پاسخ به او گفته است.

۱۳۹۸ تیر ۷, جمعه

چپ‌نمایان، میهن‌دوستی و نقش دیو


زمان: 11 دقیقه

بجای دیباچه: پرداختن به گفتمان ملی-دموکراتیک و پرسمان ایران‌گرایی یک چالش آکادمیک یا ستیزه‌جویانه نیست، بویژه در هنگامه‌ای که کشورمان در آستانه جنگی بزرگ نشسته است. به گمان من ولی راز شکستهای پی‌درپی جنبش آزادیخواهی را در نبود یک بسیج همگانی میهن‌گرایانه باید دید و تا هنگامی که یک جبهه فراگیر ایران‌دوستی در پهنه سیاست ایران پانگیرد، اپوزیسیون همچنان پراکنده، و رژیم فقاهتی همچنان پابرجا خواهد ماند. از نگر من تنها در چارچوب یک ملی‌گرائی یا ناسیونالیسم آینده‌نگر است که ما خواهیم توانست به دموکراسی و پیشرفت دست یابیم[1].

*******
در چند نوشته پیشین نشان دادم پیروان گفتمان انترناسیونالیستی-ضدامپریالیستی از آنجا که کارنامه‌ای تهی از دستآورد و سرشار از سیاهکاری دارند، برای نگاهبانی از کیستی سیاسی و ایدئولوژیک خود "انترناسیونالیست بودن" را به میهن‌ستیزی، و "ضدامپریالیست بودن" را به امریکاستیزی فروکاسته‌اند، چرا که اگر این دو ویژگی را نیز از آنها بستانیم، از آن گذشته‌ای که خو د آن را "خونبار و سرشار از حماسه" می‌نامند، چیزی برجای نمی‌ماند. پس درستتر آنست مارکسیست-لنینیستهایی را که بنادرست نام چپ بر خود نهاده‌اند، از این پس "چپ‌نما" بنامیم، چرا که اگر چپگرایی را تلاش در راه گسترش برابری و کاهش شکاف طبقاتی بدانیم، در تاریخ ایران نیرویی که بتوان آن را "چپ" نامید یافت نمی‌شود. اگر هم اینجا و آنجا نشانی از سندیکالیسم و سازماندهی زنان می‌بینیم، باید آن را بخشی از پروپاگاندای حزبی و راهبردی برای دستیابی به قدرت سیاسی بدانیم[2].

پیشتر چندین بار دیگر نیز در باره میهن‌ستیزی چپ‌نمایان نوشته‌ام[3]. در اینجا می‌خواهم بار دیگر بر نمودهای میدانی این ستیز کین‌توزانه با هستی و کیستی ایرانی انگشت نهم. چپ‌نمایان به این بهانه دروغین که نماد شیروخورشید از آن خاندان پهلوی است، با آن سر دشمنی دارند. در یک نمونه این دشمنی درونمایه پی‌ورزانه و هیستریک خود را پس از یک گردهمایی در پشتیبانی از خیزش دیماه چنان نشان داد، که من ناگزیر از آن شدم تا در زمانی اندک یک سخنرانی در باره تاریخچه پیدایش و نمادشناسی کیهانی شیروخورشید فراهم کنم و نشان دهم شیروخورشید نه تنها نشان ملی، که نشان پرچم شیخ خزعل و جنبش جنگل هم بوده است و حتا میرجعفر پیشه‌وری نیز سربرگ نامه‌های خود به باقراُف و استالین را به شیروخورشید می‌آراست[4].
همسنجی دو کشور ایران و ترکیه شاید بتواند پرسمان پرچم را اندکی واگشاید. پرچم سرخ با ماه‌وستاره برای مردم این کشور نمادی از میهن است، پس ما در شگفت نمی‌شویم هنگامی که هم کودتاگران در تابستان 2016، هم کودتاشکنان هوادار اردوغان، و هم مخالفان اردوغان در راهپیمائی عدالت (Adalet yürüyüşü) همه و همه همین یک پرچم را برمی‌افرازند. در ایران ما ولی در یک گردهمائی کوچک نیز دستکم 3 پرچم گوناگون (با شیروخورشید، بی شیروخورشید، با نام ایران در زمینه سپید) دیده‌ می‌شود، چرا که بخش بزرگی از ایرانیان و بویژه چپ‌نمایان هنوز پیروان فتوای آیت‌الله خمینی هستند و هرآنچه را که او گفته است، موبمو انجام می‌دهند: سه رنگ سبز و سپید و سرخ را حلال، و نشان شیروخورشید را حرام می‌دانند.

نمود دیگر ایران‌ستیزی چپ‌نمایان دشمنی با سرود مردمی "ای ایران" است (که برخی از چپ‌نمایان گمان می‌کنند همان "سرود شاهنشاهی" است!)، چیزی که مرا به سخنرانی در باره پیدایش آن و همسنجی‌اش با سرودهای ملی کشورهای پیشرفته جهان واداشت[5]. همچنین است دشمنی با تاریخ شکوهمند ایران کهن و باستانی، که در آن از نگر چپ‌نمایان چیزی جز شاهان ستمگر نمی‌توان یافت، در برابر آن ولی اینان شیفته و واله افسانه دموکراسی آتنی هستند، همان آتنی که فروش بَردگان بینوا شالوده اقتصادش را می‌ساخت و در آن شمار بردگان بیش از بیست برابر شهروندان بود. دشمنی با جشنهای 2500ساله اگرچه بهانه‌اش ریخت‌وپاش و خودبزرگ‌بینی محمدرضاشاه است، ولی ریشه در دشمنی چپ‌نمایان با تاریخ و فرهنگ ایرانی دارد. واگرنه گذشته از اینکه برگزاری این جشنها یکی از هوشمندانه‌ترین کارهای رژیم پهلوی برای آشنائی مردم با تاریخشان و در راستای سکولاریزاسیون جامعه بود، جایگاه ایران را نیز به میزبان بزرگترین گردهمائی سران جهان پس از جنگ دوم جهانی فراکشید. کاری که اثر خود را هم در سیاست، هم در فرهنگ و برتر از همه در اقتصاد (گردشگری، سرمایه‌گذاری، کارآفرینی) برجای گذاشت. از آن گذشته چپ‌نمایان در دشمنی کور با هرآنچه که رنگ‌وبویی از شکوه ایران دارد انگشت در گوش فرومی‌کنند تا نشنوند که نزدیک به یک‌سوم هزینه‌های این جشن از کمکهای بخش خصوصی فراهم شد و برتر از آن در چارچوب گردآوری کمکهای بخش خصوصی به گفته عبدالرضا انصاری برنامه ساختن 2500 دبستان و دبیرستان نیز ریخته شد، که در پایان جشنها شمار آنها به 3200 رسید و من خود در سالهای 1355 تا 1358 در یکی از آنها (دبیرستان راهنمائی منوچهری، خیابان شاهرضا، چهارراه صبا) دانش‌آموز بودم. چپ‌نمایان ولی چهل‌واندی سال است که طوطی‌وار همان را بازمی‌گویند که بی‌بی‌سی (که در ایراندوستی‌اش کمتر بتوان شک کرد!) پیشتر گفته است.

یکپارچگی سرزمینی از دیگر گفتمانهایی است که چپ‌نمایان با آن سر ستیز دارند. انترناسیونالیستهایی که خواهان جهانی "بی‌مرز" هستند، پای یکپارچگی سرزمینی ایران که در میان باشد به بهانه "اصل لنینی حق تعیین سرنوشت" یا "دفاع از حقوق خلقهای تحت‌ستم" با نژادپرستان جدائی‌خواه همصدا و همنوا می‌شوند و کمر به آفریدن مرزهای نو در راستای فروپاشی ایران می‌بندند[6].
در این نمونه واپسین شاید اندکی درنگ تُهی از هوده نباشد. آلمان نازی در سال 1940 (1319) فرانسه را اشغال کرد و در بخشهای اشغالی رژیمی دست‌نشانده بنام "ویشی" (Vichy) را به رهبری مارشال پِتَن (Petain)، که خود قهرمان جنگ جهانی نخست و بویژه نبرد وِردَن (Verdun) بود پدید آورد. پتن پس از بیرون راندن نازیها به اعدام محکوم شد، ولی ژنرال دوگل کیفر او را به زندان فروکاست. یکسال پس از آن و در سال 1941 (1320) شوروی سوسیالیستی شمال ایران را اشغال کرد و سپس در سال 1945 (1324) رژیمی دست‌نشانده بنام حکومت ملی آذربایجان را بدستور استالین و رهبری میرجعفر پیشه‌وری پدید آورد. چپ‌نمایان اگر بدرستی رژیم ویشی را می‌نکوهند، در برابر حکومت فرقه سرشار از ستایش و کرنش‌اند و پیشه‌وری را چون شهیدی بزرگ می‌ستایند.

****
چپ نمایان پی‌ورزانه گوش بر این سخن هراری می‌بندند که «اساس ملی‌گرایی متنفر بودن از خارجی‌ها نیست، اساس ملی‌گرایی دوست داشتن هموطنان خودتان است» و ما ایرانیان این دوست‌داشتنها را با رگ و پوست و استخوان خود در جنگ ایران و عراق و هنگامی که در مرزهای ایران‌زمین خون آذری و بلوچ و کرد و ترکمن و ارمنی و پارسی درهم می‌آمیخت، تا "همه" ایرانیان سر آسوده بر بالین نهند، دریافتیم. همچنین در بزنگاههایی چون زمین‌لرزه‌های آذربایجان و کردستان و سیل ویرانگر بهار امسال در نیمی از کشور، این میهن‌دوستی یا ناسیونالیسم ایرانی بود که بداد قربانیان شتافت، و نه انترناسیونالیسم پرولتری چپ‌نمایان. این تنها نیروی سترگ ایرانگرائی بود که شهروند بلوچ را وامی‌داشت سدها فرسنگ را برای یاری رساندن به ایرانی دیگری در سرپل‌ذهاب زیر پابگذارد، یا قربانی زمین‌لرزه در کرمانشاه را وامی‌داشت که همان داشته ناچیز خود را برای ایرانی دیگری در آق‌‌قلا بفرستد. زمین‌لرزه در بیرون از مرزهای ایران، هرگز نتوانسته ‌است انگیزه‌ای برای بسیج همگانی همیاری در میان ایرانیان باشد، حتا اگر قربانیان همزبان گروهی از ایرانیان (کرد، آذری، ترکمن، ...) بوده باشند.

و براستی نیز ناسیونالیسم ایرانی از همان آغاز پیدایشش هرگز دیگرستیز نبوده است و آماج نخستش را همگرائی هرچه بیشتر ایرانیان برای سرنگونی خودکامگی و گشایش جامعه و پیشرفت آن نهاده بوده است. افسانه "شوینیسم فارس" در پیوند با این گفتمان، سرود بدآهنگی است که از سوی رفیق استالین و رادیو بی‌بی‌سی بر زبان چپ‌نمایان و نژادپرستان جدائی‌خواه نشانده‌ شده است. گذشته از اینکه نزدیک به همه اندیشه‌پردازان ناسیونالیسم ایرانی خود ترکزبان بودند[7]، میرزاحسن رشدیه که بنیانگزار نخستین دبستانهای مدرن و دوزبانه (پارسی و ترکی) بود، در چارچوب همین گفتمان می‌گنجید و دستکم تا به امروز من در جایی نخوانده‌ام که کسی از ایرانگرایان او را برای این آموزش دوزبانه نکوهش کند. در برابر آن همانگونه که بارها گفته‌ام و از بازگوئی آن هرگز خسته نخواهم شد، این گفتمان هم اندیشه راهبر جنبش مشروطه بوده است و هم در جنبش ملی شدن نفت ملتی یکپارچه را در برابر امپریالیسم آنگلوساکسون بسیج کرده است.

به گمان من برآمدن رژیم فقاهتی در پی شاهنشاهی پهلوی را می‌توان با پیدایش و برآیش اسلام در پی فروپاشی شاهنشاهی ساسانی برسنجید. برای نمونه شاهان مسلمانی چون طاهریان با همه دشمنیهایشان با خلیفه عباسی، در دشمنی با شاهنشاهی ساسانی با هرآنچه را که رنگ‌وبویی ایرانی داشت از در ستیز درمی‌آمدند[8]. همچنین نوشته‌های امام غزالی در ستیز با نوروز و دیگر آئینهای ایرانی نیز ریشه در همین پدیده داشت. چپ‌نمایان هم در همین راستا و در دشمنی کور با پروژه پهلوی از یکسو، و پایبندی کودکانه به انترناسیونالیسم استالینیستی از دیگرسو، در یک برداشت ایدئولوژیک هرگونه گرایش به فرهنگ و کیستی ایرانی را "آریامهرگرائی" و "نوآریایی‌گری" می‌نامند و بر دشمنی با آن پای‌می‌فشرند. رویه شرم‌آور داستان ولی این است که آنان اگرچه همگان را از ایران‌دوستی می‌ترسانند، ولی برای این هراس‌افکنی خود در کارنامه گفتمان ملی-دموکراتیک حتا یک نمونه نیز نمی‌یابند.

ناسیونالیسم ایرانی در یکسد سال گذشته دستانی پر و کارنامه‌ای درخشان داشته است و برای خردمندان جایی برای دشمنی با خود نمی‌گذارد. پس چپ‌نمایان همصدا با فاشیسم دینی و همنوا با رسانه‌های امپریالیستی به این گفتمان انسانی چهره‌ای هراس‌انگیز و اهریمنی می‌بخشند و از آن دیوی دهشتناک و آدمخوار می‌سازند، تا بتوان دیگران را از آن ترساند و بر آن تاخت. آنان در این کار ولی گویا چنان پیش رفته‌اند که خود نیز سخنان خود را باور کرده‌اند و بمانند داستان کسانی که نقشی از دیو بر بوم می‌نشاندند و خود از نقاشی خویش در هراس می‌شدند، براستی از ناسیونالیسم انسانگرا می‌ترسند:

رومیان نقش دیو می‌کردند               و از نهیبش غریو می‌کردند!

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد


[1]  در اینباره بنگرید به نوشته ارزشمند یووال نوح هراری (Y. N. Harari) با فرنام "سویه روشن ملی‌گرایی" در تارنمای "آسو"
[2]  و براستی نیز نمی‌دانم چگونه می‌توان کسانی را "چپ" نامید، که همین امروز هم به کسانی رأی می‌دهند، که بر پشت کارگران تازیانه می‌زنند و زنان را به شهروندان درجه‌دو فروکاسته‌اند!
[6]  در این زمینه کار چنان بالا گرفت که حتا صدای گردانندگان تارنمای اخبارروز نیز درآمد، بنگرید به:
[7]  میرزا فتحعلی آخوندزاده، شاهزاده جلال‌الدین میرزا قاجار، میرزا علی‌خان امین‌الدوله، میرزا یوسف‌خان مستشارالدوله، میرزا حسین‌خان سپهسالار، عبدالرحیم طالبوف تبریزی، حاج زین‌العابدین مراغه‌ای، حسن تقی‌زاده، احمد کسروی، تقی ارانی ...
[8]  عبدالله بن‌طاهر نه تنها انبوهی از کتابهای بازمانده از روزگار پیش از اسلام را سوزاند، که سرو کاشمر را نیز فرمان به بریدن داد.

۱۳۹۸ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه

از چپ‌ستیزی و اسلام‌هراسی، یک نقش بر دو پرده


زمان برای خواندن: 10 دقیقه
نوشته پیشین من[1] و برخوردهایی که با آن شد[2]، مرا برآن داشت که همانندیهای شگفت‌انگیز میان نگاه اسلامی-شیعی و نگرش چپ مارکسیستی را کمی بیشتر وابکاوم و بررسم. شاید یکی از برجسته‌ترین نمودهای این همانندی، برخورد هردو گروه با دگراندیشان، با آفریدن دشنامواره‌های سیاسی باشد. یک از برچسبهایی که من از سالیان باز و از همان آغاز کار نویسندگی و پژوهش با آن دست‌به‌گریبان بوده‌ام، دشنامواره "چپ‌ستیز" است. بکاربرندگان این دشنامواره آن را چنان بکار می‌برند، که تو گویی ستیز با چپ، یک گناه بزرگ و نابخشودنی است. ریشه این پندار نادرست از یکسو در این است که دشنام‌دهندگان خود را – و تنها خود را – نمایندگان اندیشه و گفتمان چپ می‌دانند و هر برخوردی با خود را برخورد با سرتاسر جنبش چپ می‌بینند و از دیگر سو به این اندیشه و گفتمان همچون دینی می‌نگرند، که درافتادن با آن برابر با "کفر" در نزد مسلمانان است و سزای کافر را نیز همگان می‌دانیم.
در سالیان گذشته و پابپای گسترش اسلامگرائی و تبه‌کاریهای تروریستهای اسلامگرا، واژه‌ای نو بر فرهنگ واژگان سیاسی در اروپا افزوده شده و آن نیز شوربختانه دستآورد چپ اروپائی بوده است، که در یک همانندسازی کودکانه مسلمانان را بجای رنجبران نشانده و به بهانه پشتیبانی از آنان هر گونه برخوردی با اسلام را با دشنامواره "اسلاموفوبیا" (Islamophobia) یا اسلام‌هراسی سرکوب می‌کند و چه جای شگفتی که بخشی از چپ ایرانی نیز، که از همان آغاز پیرو پیشوایان و رهبران اروپائی خود بوده و هرگز توان و دانش اندیشه‌پردازی نداشته است، بر همین طبل می‌کوبد و در همین بوق می‌دمد. مهرداد درویش‌پور و فرشته‌احمدی می‌نویسند: «می‌توان از خود پرسید آیا رشد اسلام‌هراسی و نژادپرستی قبل از هرچیز در نارضایتی علیه قدرت حاکم ریشه ندارد؟»[3] و بدینگونه هراس از یک اندیشه را با نژادپرستی یکی می‌گیرند، تا هر برخوردی با اسلام را بتوان با این چماق خوش‌دست سرکوب کرد و پابپای اسلامگرایان دهان دگراندیشان را بست. آیا اگر کسی از سلام بهراسد، یک نژادپرست است؟ از این بگذریم که "فوبیا" (Phobia) کاربرد روانپزشکی دارد و نام دسته‌ای از بیماریها است، و بدینگونه و از نگاه چپ ایرانی و همتایان اروپائیش هر کس از اسلام بهراسد، نه تنها نژادپرست، که بیمار روانی است. پس دشنامواره چپ‌ستیز را نیز در همین چارچوب باید دید، کسانی که خود را نمایندگان همیشگی گفتمان چپ می‌دانند، با آفریدن این دشنامواره از آن چماقی ساخته‌اند تا آن را بر دهان دگراندیشان بکوبند و صدایشان را خاموش کنند. یک همانندی شگفت‌انگیز، ولی دریافتنی:

تا جایی که به چپ ایرانی بازمی‌گردد، نباید از نگر دور داشت، که ما در ایران بجز مارکسیسم‌لنینیسم شاخه دیگری از چپ مانند سوسیال‌دموکراتها، آنارشیستها و ... - دستکم در اندازه‌ای که بتوانند کنشگر و نقش‌آفرین باشند - نداشته‌ایم. همچنین باید در نگر داشت که چپ ایرانی یک پدیده دانشنامه‌ای یا آویزان در جهان پندار نیست، هنگامی که از چپ ایرانی سخن می‌گوییم، باید به سازمانها و گروههایی بپردازیم که خود را چنین می‌نامند، یا به گفته فؤاد تابان: «چپ آن است که خود می‌گوید»[4]
انسان فرهیخته‌ و ژرف‌اندیشی که نخستین آموزگار و راهنمای روزگار کودکی و نوجوانی من بوده است در همان سالهای دوری که همه ما در جستجوی یافتن راهی برای رهائی خویش و خلق قهرمان بودیم گفت: «مارکسیستهای ایرانی همان شیعیانی هستند که حوصله نماز و تاب روزه را ندارند!». آیا سخن او یک شوخی، یا یک همسنجی نادرست است؟ به گمان من چنین نیست. در فرهنگ دین‌زده ایرانی هر اندیشه‌ای رنگ‌وبوی دین بخود می‌گیرد، و مارکسیسم که در جامه لنینیسم به ایدئولوژی فروکاسته شده بود، با رسیدن به ایران از آن نیز فروتر افتاد و چهره یک دین را بخود گرفت. بررسی ساختاری مارکسیسمی که در ایران و آنهم بیشتر از زبان هموندان حزب توده شناسانده شده بود[5]، به همسنجی زیر می‌رسد:

باور به جایگاه یگانه: هم شیعیان و هم مارکسیستهای ایرانی برآنند که باور آنان "تنها راه رهائی انسان" است و همه راههای دیگر به بیراهه می‌رسند و باید در روند مبارزه کنار زده شوند.
باور به فرجام‌شناسی[6] ناگزیر: هم شیعیان و هم مارکسیستها برآنند که فرجام کار جهان ناگزیر و پیش‌نهاده است، در باور شیعیان این فرجام نابودی کافران و گسترش اسلام در سرتاسر جهان است، همانگونه که محمد نوید آن را داده بود، و در باور مارکسیستها فرجام ناگزیر جهان پس از گذر از کمون اولیه، برده‌داری، فئودالیسم، سرمایه‌داری و سوسیالیسم، رسیدن به کمونیسم است، همانگونه که مارکس آن را پیشبینی کرده بود.
باور به رهائی‌بخش: شیعه در مهدی صاحب‌زمان همان رهائی‌بخشی را می‌بیند که آن فرجام ناگزیر بدست او به انجام خواهد رسید و رهائی‌بخش مارکسیست ایرانی پرولتاریا است. گفتنی است که مهدی پس از خیزش خود چندان از دشمنان می‌کشد که خون تا بزانوی اسبش می‌رسد و پرولتاریا نیز با برپائی دیکتاتوری به گفته مارکس باید دست به ترور گسترده بگشاید، چراکه: «خشونت مامای هر جامعه کهنی است، که آبستن چیزی نو است»[7]

همانندیهای چپ ایرانی با اسلامگرائی ولی تنها در اینها نیست:
بزرگترین سازمان چپ خاورمیانه برای خود نام فدائی را برگزید، که تنها در چارچوب شیعی دریافتنی، و خود برگرفته از جهانبینی مسیحی است؛ عیسی خود را "فدا" می‌کند، تا گناهان انسانها بخشوده شود، و حسین "فدا" می‌شود، تا دین حق برجا بماند. پس هر فدائی (و همچنین توده‌ای) کشته‌شده‌ای نیز باید "شهید" نامیده شود، چرا که شهید (یونانی μάρτυς: martys، پارسی: گواه) باید با مرگی دردناک بر درستی باورهای خود گواهی دهد. برای همین هم هست که اگر به ویرانگریها و ترورها و سرسپردگیهای چپ به بیگانگان خرده گرفته شود، پاسخ آنان "انبوه شهیدان راه خلق" خواهد بود، به همانگونه که رژیم شیعه-ولائی نیز همه تبه‌کاریهایش را با بهانه "حرمت خون شهیدان" بر سر مردم می‌کوبد. و اگر این همسنجی را هنوز بسنده نمی‌دانید، واژه قرآنی "رفیق"[8] را نیز بر آن بیافزائید.
در پیش روی چنین پس‌زمینه‌ای دیگر نه اسلامدوستی و شیعه‌پروری خسرو گلسرخی شگفت‌آور است، نه پشتیبانی حزب توده در سال 42 از خمینی - با پخش پیامهای او از رادیو پیک ایران -، نه سرودن شعر "والا پیامدار، محمد" از شاعر توده‌ای سیاوش کسرائی و نه همکاری گسترده حزب توده و سازمان اکثریت با رژیم بنیادگرا و انسان‌ستیز اسلامی. پس بیهوده نیست که بناگاه و پس از چهل سال اندیشه‌پرداز چپ، که در همه جا او را "فیلسوف" می‌نامند، ستاینده شریعتی می‌شود[9]؛ شور حسینی و شهادت‌جویی، هنوز هم آرمان مشترک چپ مارکسیستی و شیعه اسلامگرا است[10].

یک همانندی دیگر این است که هردو این گفتمانها آسایش مردم، دارندگی آنان، دوستی با جهان و سربلندی آنان در میان همسایگانشان را بی‌ارج و ارزش می‌دانند و از همین رو دستآوردهای پروژه پهلوی را به هیچ می‌گیرند و هنوز هم انقلاب اسلامی را کاری درست می‌دانند. بدینگونه یک پروژه 57 ساله[11] به چند روز (اشغال ایران، 28 مرداد، سیاهکل، مرگ جزنی و همراهانش، ...) فروکاسته می‌شود، همانگونه که شیعیان از 10 سال خلافت عمر تنها پهلوی شکسته فاطمه را می‌شناسند و برایشان تنها یک سخن خلیفه دوم بسنده است، که او را "حرامزاده" بدانند[12]. 

نکته دیگری را نیز در اینجا گوشزد باید نمود و آنهم اینکه ما در ایران پس از سال 1332 دیگر حزب و سازمانی که بتوان بر آن نام چپ نهاد، نداشته‌ایم و از این رو من بسیاری از این هم‌میهنان را نه چپ، که "خودچپ‌پندار" می‌نامم، چرا که چپ بودن را به امریکاستیزی کور و انترناسیونالیسم قبیله‌گرایانه فروکاسته‌اند، در جایی که چپ باید پرچم عدالت اجتماعی، کاستن از شکاف طبقاتی، آموزش‌وپرورش و بهداشت رایگان، برابری زن و مرد، سازماندهی کارگران و تهی‌دستان و ... را بر دوش بکشد، چگونه می‌توان کسانی را "چپ" نامید، که همکاری با واپسگراترین، هارترین و سرکوبگرترین نیروی راست جامعه ایرانی را در کارنامه خود دارند و بر تازیانه خوردن کارگران آق‌دره چشم می‌بندند و بجای آن رایزن سیاسی رئیس دولت کارگرکُش و زن‌ستیز می‌شوند؟[13]

اگر برخورد خردورزانه با اسلام[14] در اروپا اسلام‌هراسی، و بدینگونه یک بیماری نامیده می‌شود، هرگونه خرده‌گیری بر نقش ویرانگر چپ ایرانی از دیروز تا به امروز نیز با چماق "چپ‌ستیزی" سرکوب و خفه می‌شود. بدینگونه و با نگاه به آبشخور همسان اندیشگی چپ ضدامپریالیست-انترناسیونالیست و شیعه اسلامگرا می‌توان بهره‌گیری از دشنامواره‌های "چپ‌ستیز" و "اسلام‌هراس" را یک نقش بر دو پرده‌ دانست.

این دو واژه تنها برای سرکوبِ نرم دگراندیشان پدید آمده‌اند.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد


[2]  برای نمونه بر من خرده‌ گرفته بودند که چرا بجای پرداختن به سخنان نیکفر، به اندیشه و گرایش او پرداخته‌ام و آنها را "مسائل خصوصی" او دانسته بودند. این سخن از بیخ و بن نادرست است، چرا که گرایش سیاسی و جهانبینی مانند زشتی و زیبایی نیستند که آنها را "مسئله خصوصی" بدانیم. مگر پزشک می‌تواند درباره چاقی یک بیمار سخن بگوید، ولی پُرخوری و ورزش نکردن او را ناگفته بگذارد، به این بهانه که "مسئله خصوصی" است؟ آن چاقی، ریشه در این پرخوری دارد.
[5]  سخن گفتن از مارکسیسم ایرانی از آن رو است که مارکسیسم نیز بمانند همه پدیده‌های جهان رنگ‌وبوی پیرامون، از فرهنگ گرفته تا زیست‌بوم را بخود می‌گیرد.
[6] Eschatology
[7] Das Kapital. Band 1. Siebenter Abschnitt: Der Akkumulationsprozess des Kapitals. MEW 23, S. 779, 1867
[8] . . . مِنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ وَحَسُنَ أُولَئِكَ رَفِيقًا / النساء 69
[9] «هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم که زمانی در دفاع از علی شریعتی قلم به دست گیرم، اما اکنون چنین می‌کنم» محمدرضا نیکفر، علی شریعتی و افت انرژی اتوپیایی، رادیو زمانه، 1 تیر 1396
[10] چپ برای آنکه گذشته شرم‌آور خود در اسلام‌گرایی را پنهان کند، با ریشخند به مسلمان بودن محمدرضا شاه می پردازد.
[11]  همانگونه که پیشتر نیز نوشته‌ام، بکار بردن واژه پروژه برای سالهای پادشاهی دودمان پهلوی از آن رو است که ما از چهره‌ها بگذریم و به اندیشه‌سازان بپردازیم. همه و همه آنچه که در آن نیم‌سده رخ داد، دستآورد گفتمان ملی-دموکراتیک و دیوان‌سالاری ایرانی بود و هیچکس، بویژه محمدرضاشاه، نمی‌تواند مدال آنها را تنها بر سینه خود بیاویزد.
[14] بنگرید به برخوردهایی که بویژه از سوی چپها و سبزها با حامد عبدالصمد می‌شود.

۱۳۹۸ اردیبهشت ۱۸, چهارشنبه

در تاریخ‌پژوهی فیلسوفان - به بهانه توئیت‌های زنجیره‌ای نیکفر

زمان برای خواندن: 12 دقیقه

آدمی هنگامی که سالیانی دراز را به کاری می‌پردازد، اندک‌اندک بخشی از آن "کار" می‌شود و به جهان همیشه از دریچه کار روزانه خود می‌نگرد. هنگامی که توئیت‌های نیکفر درباره ایران و تاریخ آن را خواندم، خود را پرسیدم آیا باید در اینباره چیزی نوشت یا نه، چرا که ستیز با ایران و پیشینه و بنیاد آن از گفتمانهای بنیادین چپ کهنه‌اندیش است و داستانی است که سر دراز دارد و نمی‌توان همیشه و همه‌جا به انبوه سخنانی از این دست پاسخ داد. کار من ولی چنانکه بسیاری از خوانندگان اکنون می‌دانند، پزشکی است و در همین نگاه پزشکانه مرا واداشت که به نیکفر و توئیت‌هایش از نگرگاهی دیگر بنگرم.
اگر گفتمان "انترناسیونالیستی-ضدامپریالیستی" را با یک بیماری یکی بگیریم، خواهیم دید که هم فراگیر است و هم واگیردار، به دیگر سخن می‌توان از یک اپیدمی در میان اندیشه‌پردازان ایرانی، بویژه در میان آن دسته از ایشان که در رسانه‌های بزرگ و پرشنونده سرگرم به کارند، سخن گفت. پس برآن شدم که برای واکاوی این اپیدمی مرگبار از شیوه "مورِد‌کاوی"[1] بهره بجویم. مورِد‌کاوی در پزشکی در راستای پیش‌آموزی[2] بکار می‌رود، برای نمونه به هنگام گفتگو درباره یک بیماری ویژه، نمونه‌ای از آن  با همه نشانه‌هایش به پرسشگران شناسانده می‌شود. پس همانگونه که از نام این نوشته پیدا است، نیکفر و سخنانش تنها بهانه‌ای هستند برای واکاوی دوباره و چندباره یکی از بیماریهای بدخیم جنبش آزادیخواهی مردم ایران.

نیکفر در توئیت‌های زنجیره‌ای خود گناه جنگها و بدبختیهای خاورمیانه را به گردن کتابهای درسی آن کشورها می‌اندازد، که سخنش بی‌کم‌وکاست درست است. آنچه که شگفت انگیز است، این است که او برای ریشه‌یابی جنگها دهه نود، به سراغ کتابهای دهه چهل می‌رود. کسانی که در میانه دهه چهل کلاس پنجم (12-11 ساله) بودند، امروز بالای 65 سال دارند، آیا جنگهای امروز خاورمیانه را  این فاشیستهای 65 ساله بر سر نژاد آریا براه انداخته‌اند، یا اسلام‌گرایانی که کتابهایشان در این چهار دهه پس انقلاب "دوبُنی" و دزدیده‌شده نیکفر بخورد جوانان ایرانی داده می‌شود؟ گذشته از آن، انگاشت "کوچ آریائیان" تا همین دو دهه پیش پذیرفته‌شده‌ترین انگاشت تاریخی بود. من نمی‌دانم چرا باید در سال 1398 استخوان نویسندگان آن کتاب را – که چیزی جز داده‌های دانشگاهی آن روزگار را ننوشته بودند – از گور بیرون کشید و بر آن آتش افکند؟
نیکفر آنگاه نخست گزاره‌ای را که گنگ و درنیافتنی است فرومی‌نویسد و سپس خود از آن برمی‌آشوبد: «ایران را اقوام آریایی بنیان گذاشتند». این گزاره می‌تواند به یک اندازه درست یا نادرست باشد، چرا که واژه "ایران" اندریافتهای گوناگونی از اسطوره گرفته تا دولت‌ملت مدرن را دربرمی‌گیرد. چنین برخوردی از کسی که دست کم آکادمی را می‌شناسد و سالیان بسیار درازی را در آن بسر برده، بسیار شگفت‌آور است و تنها می‌تواند نشانگر نگاه ایدئولوژیک او باشد. دیگر داده‌های او درباره تاریخ ایران –بویژه بخش باستانی آن – نیز چنان نادرست و پَرت‌اند، که هر دانشجوی سال نخست تاریخ را نیز به اندیشه وامی‌دارند. با اینهمه نیکفر تاریخدان نیست و بر او نمی‌توان برای گفتن سخنانی چنین بی‌پایه خرده گرفت، ولی او که همه جا خود را "فیلسوف" می‌نامد، آیا نباید بداند هگل درباره همین آریائیان چه گفته است؟ آیا چشمداشت بزرگ و بی‌جایی است که از "فیلسوف" بخواهیم، دستکم فلسفه را درست بخواند و بداند؟ او اگر از سخن بالا برمی‌آشوبد – سخنی که اگر واژه ایران را با یک ساختار فراگیر سیاسی یکی بگیریم چندان هم نادرست نیست - پاسخ هگل را چه خواهد داد که گامی نیز فراتر می‌نهد و می‌نویسد:

«ما تازه با امپراتوری پارس پای در پیوستار تاریخ می‌نهیم. پارسیان نخستین قوم تاریخی هستند، پارس نخستین امپراتوری از میان رفته تاریخ است»[3]

نیکفر درست می‌گوید: «فکر آزادی و صلح، نیازمند ساختارشکنی جعلیات تاریخی است» و من این سخن او را به گوش جان می‌نیوشم، که خود در نوشته‌های پر شمار خویش و بویژه در کتاب "مغاک تیره تاریخ" کاری جز این نکرده‌ام. ولی بد نیست نیکفر خود نیز در این راستا نخست از آن تاریخی آغاز کند که بدست بی‌بی‌سی و رادیو مسکو نوشته‌ شده است و در کنج اندیشه بازماندگان چپ روسوفیل خانه‌گزیده و بدر نمی‌شود، واگرنه تاختن به تاریخی که هیچ پشتیبانی ندارد و رسانه‌های امپریالیستی و رژیم ولایت‌فقیه و چپ ایران‌ستیز همصدا و همنوا بر آن می‌تازند، هنری نیست که بتوان اینچنین بر آن بالید.
من خواسته و دانسته از پرداختن به تک‌تک گفته‌های نیکفر درباره تاریخ ایران و کیستی ایرانی می‌پرهیزم، چرا که آنها را چنان سُست و بی‌پایه و ستیزه‌جویانه می‌بینم که خردمند براستی با خواندنشان انگشت شگفتی بدندان می‌گزد. شاید تنها این نوشته بسنده باشد که بدانیم نام ایران و پیوستار تاریخی و فرهنگی این سرزمین به کدام گذشته‌های دور می‌رسد:

من، پرستنده مزدا خدایگان شاپور، شاهنشاه ایران و انیران که نژاد از ایزدان دارد، پسر پرستنده مزدا خدایگان اردشیر، شاهنشاه ایران و انیران که نژاد از ایزدان دارد، نَوه خدایگان بابک شاه، فرمانروای ایرانشهر (اِرانشهر خودای) هستم.

An, mazdēsn bay šābuhr, šāhān šāh ērān ud anērān kē čihr az Yazdān, pus mazdēsn bay Ardašīr, šāhān šāh Ērān, kē čihr az Yazdān, nab bay Pābag šāh, ērānšāhr xwadāy hem.[4] 

نگاه ایدئولوژیک و ستیزه‌جویانه نیکفر را یک لغزش فرویدی[5] لو می‌دهد، آنجا که از "پهلوی دوم" سخن می‌گوید. آیا نیکفر هنگام سخن گفتن از فتحعلی‌شاه و شاه اسماعیل هم از آنان با نام "قاجار دوم" و "صفوی اول" یاد می‌کند؟ بکاربردن واژه‌ای که ساخته رژیم ولایی و پرداخته بی‌بی‌سی است، اگر نشان از نمود ایرانی مونارکوفوبیا که همان پهلوی‌هراسی است نباشد، نشان چیست؟ هراسی زَهره‌شکن که حتا نام محمدرضا شاه را هم برنمی‌تابد!

به گمانم ولی پرارجترین بخش در این مورِدکاوی نگاه او به پیدایش اسلام است. به نگر می‌رسد نیکفر جسته و گریخته از اینجا و آنجا چیزهایی را درباره پژوهشهای بازنگرانه شنیده و خوانده و خواسته است آنها را در ستیزه‌گوئی[6] خود بگنجاند. بر بیشتر خوانندگان نباید پوشیده باشد که من خود یکی از پژوهشگران این پهنه‌ و از نخستین کسانی هستم که آنها را در رسانه‌های پارسی‌زبان شناساندم[7] و برآنم که گفتگو درباره خاستگاه اسلام در پیوند با فاشیسم آریائی چنان پرت و بی‌جا است که نیاز به پاسخگوئی ندارد. همین اندازه باید به فیلسوف نازنین گوشزد کرد که بیرونی بودن اسلام را ایرانگرایان نیآفریدند، این دبیران و تاریخ‌گزاران دربار عباسی – یعنی پدران و پیشوایان دوستان نویافته و "نواندیش" ایشان - بودند که با نوشتن سیره‌ها و تاریخ‌ها به این پنداشت نا‌درست دامن زدند. از این ولی اگر بگذریم، واژه‌واژه سخن نیکفر درست است، آنجا که می‌گوید «بیرونی کردن، ناتوانی در انتقاد از خویش است» نیکفر این را بسیار خوب دریافته است و از همین رو نخست دست به اهریمن‌سازی از ایران‌دوستی می‌زند و آن را نژادپرستی و فاشیسم می‌نامد، و آنگاه برای فروکوفتنَش، آن را "بیرونی" می‌کند و می‌نویسد: «برلین، زادگاه اصلی ناسیونالیسم ایرانی است». بدینگونه چپ انترناسیونالیستی که نمی‌تواند گناه سترگ خود در تیره روزی ایرانیان را بپذیرد و از خود "انتقاد" کند، بناچار گورهای کهنه دهه چهل را می‌شکافد و نه تنها گناه سیه‌روزی ایرانیان، که جنگهای سرتاسر خاورمیانه را بر گردن نازک ناسیونالیسم پندارینی می‌افکند که تازه آن هم "بیرونی" است و در برلین پدید آمده است. با چنین ژرفایی از کینه کور به ناسیونالیسم ایرانی، به گمانم کاری بس بیهوده خواهد بود اگر به فیلسوف ارجمندمان گوشزد کنیم، پدر ناسیونالیسم مدرن ایرانی میرزا فتحعلی آخوندزاده 55 سال پیش از بروی کار آمدن نازیها چهره در خاک تفلیس درکشید!

در پایان ولی باید سرانجام به این پرسش نیز پاسخ داد که پافشاری روزافزون بازماندگان گفتمان "انترناسیونالیستی-ضدامپریالیستی" بر ستیز با تاریخ و فرهنگ ایران‌زمین ریشه در چه و کجا دارد؟ راستی را چنین است که جنبشی سرگشته‌تر و گیج‌تر از چپ ایرانی را در میان کمتر مردمانی بتوان یافت. چپ انترناسیونالیستی که می‌خواست همه مرزها را در جهان از میان بردارد، هنگامی که به ایران می‌رسید بناگاه بیاد "حق ملل در تعیین سرنوشت" می‌افتاد و خواهان آفریدن مرزهای نو می‌شد. چپی که هواداران یکپارچگی ایران را "پرستندگان خاک و خون" می‌نامید، به جدائی‌خواهان نژادپرست که می‌رسید، به بهانه "دفاع از حقوق خلقهای تحت ستم" برآن بود که مرمانی "هم‌خون"، حق آن را دارند که بخشی از یک "خاک" را از دیگر بخشهای آن جدا کنند و پرچم خویش را بر آن برافرازند. از آن گذشته چپ ایرانی "مبارزه بی‌امان با امپریالیسم جهانخوار"، "همبستگی با پرولتاریای جهان"، "نبرد برای رسیدن به سوسیالیسم" و شعارهایی دیگر از این دست را بر پرچم خود نوشته بود. همزاد دیگر چپ مارکسیستی اسلام انقلابی بود که آن نیز "مبارزه با استکبار جهانی"، "حمایت از مستضعفین جهان"، "نبرد برای رسیدن به جامعه عدل علی" و چندین آرزوی خام دیگر از این دست را بر دیوارهای شهر نگاشته بود. از آن همه آرمانهای اسلامی چیزی برجای نماند و از این رو رژیم ولایی برای آنکه ورشکستگی همه‌سویه خود را نهان کند، به هزینه‌ای گزاف هنوز هم حجاب را بر سر زنان ایرانی می‌کوبد.

سرنوشت گفتمانهای ایدئولوژیک کمابیش به یک جا می‌رسد. همانگونه که اسلامی بودن رژیم ولایت فقیه تنها در حجاب است که نمود پیدا می‌کند، از همه آرمانهای انترناسیونالیستی چپ ورشکسته‌ای که در دامان امپریالیسم جهانخوار پناه جسته و یا به بورژوازی و یا به خرده بورژوازی شهری پیوسته و همبستگی پرولتری را بباد فراموشی سپرده است و در رسانه‌های امپریالیستی کارمی‌گزارد نیز، تنها میهن‌ستیزی بر جای مانده است.

ناسیونالیسم ایرانی اندیشه پیشتاز دو جنبش پرشکوه – جنبش مشروطه و جنبش نفت – بوده است و ایران نوین پساقاجاری کارنامه درخشان این گفتمان است. در برابر آن چپ ایرانی (با همه انسانهای میهن‌دوست و ایران‌گرائی که در درون آن بودند) دستکم در میان همنسلان من، پیش و بیش از هر چیز یادآور ویرانگری و ترور و همکاری با واپسمانده‌ترین و تبه‌کارترین نیروی اجتماعی ایران است.

در همسنجی میان دستآوردهای ناسیونالیسم ایرانی و چپ انترناسیونالیست-ضدامپریالیست کدام‌ یک سربلند بیرون می‌آیند؟ پاسخ به این پرسش، ریشه و چرائی کینه بی‌مرز چپ کهنه‌اندیش به همه نمادهای فرهنگ و تاریخ و کیستی ایران را به نیکی نشان می‌دهد.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد




[1] Kasuistik
[2] Propädeutik
[3] Georg Wilhelm Friedrich Hegel: Vorlesungen über die Philosophie der Geschichte - Kapitel 8, dritter Abschnitt, Persien, Verlag von Philipp Reclam jun. Leipzig
[4] سنگ‌نوشته شاپور یکم در کعبه زرتشت
[5] Freudian slip
[6] Polemic
[7]  همین پنجشنبه گذشته میهمان و سخنران سمپوزیون بین‌المللی پژوهشکده اناره درباره انگاشتهای نوین اسلام‌شناسی بودم، که در آن پژوهشگرانی از بیش از 10 کشور جهان سخنرانی داشتند.