۱۳۹۱ اسفند ۱۴, دوشنبه

انقلاب شکوهمند و دلباختگانش - سه

3. گفتمانهای انقلاب
سخن در باره پیروزی یا شکست یک جنبش بدون بررسی آماجها و گفتمانهای آن سخنی بی‌پایه است. برای نمونه اگر آماج جنبش سبز را "شمارش دادگرانه رأیها" و گفتمان آنرا "انتخابات آزاد" بدانیم، می‌توان با نگاه امروز آنرا جنبشی شکست‌خورده نامید، که البته این آماجها و آن گفتمانها رفته‌رفته ژرفتر شدند و جای خود را به ستیز با خودکامگی (در شعار مرگ بر دیکتاتور و مرگ بر خامنه‌ای) و گیتیگرائی و سکولاریسم (در شعار جمهوری ایرانی) دادند. از این نگر می‌توان گفت جنبش سبز شکست نخورده‌است و در کار ژرفایش و گسترش گفتمانهای خود، یعنی دموکراسی و سکولاریسم است.

گفتمانهای انقلاب چه بودند؟ به وارونه آنچه که دلباختگان انقلاب تلاش در پذیراندش می‌کنند، انقلاب اسلامی نه پی‌آمد  جنبش ملی شدن نفت، که دنباله شورش واپسگرایانه پانزدهم خرداد چهل‌ودو بود. اگر از شعار "استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی" که کمتر از یک سال مانده به بهمن 57 بر سر زبانها افتاد، بگذریم، فهرست زیر را می‌توان هسته سخت گفتمان براندازان دهه پنجاه دانست؛

مبارزه با امپریالیسم جهانخوار به سرکردگی امریکای جنایتکار،
مبارزه با صهیونیسم (اسرائیل) سگ زنجیری امپریالیسم،
مبارزه با سرمایه‌داری وابسته (بورژوازی کمپرادور)
مبارزه برای بقدرت رساندن کارگران و زحمتکشان (پرولتاریا)
مبارزه با فرهنگ منحط سرمایه‌داری جهانی
پشتیبانی از جنبشهای آزادیخواهانه جهان بویژه جنبش فلسطین در چارچوب همبستگی انترناسیونالیستی
ستیز با توانگری و ارج‌نهادن به تهیدستی در جایگاه یک ارزش بنیادین

این گفتمانها در میان دانشجویان، روشنفکران و دیگر توده‌های ناخرسند از خودکامگیهای شاه گسترده و پذیرفته شده‌بودند و نگاه "اردوگاهی" که نگاه بیشتر چپگرایان جهان بود، آنانرا بر آن می‌داشت نبرد با شاه را بخشی از یک جنگی سراسری و جهانی، جنگ با امپریالسم امپریالیسم جهانخوار بدانند. این نگاه زنجیره‌ای از گفتمانهای دیگر را بدنبال خود می‌کشید، برای نبرد با امریکا، می‌بایست با سگ زنجیری آن اسرائیل از سر جنگ درآمد، پشتیبانان درونی همانا کارگران و زحمتکشان بودند و سرمایه‌داران خواه‌ناخواه در کنار امپریالیسم جای می‌گرفتند. تهیدستان ارتش پیشتاز در این نبرد بودند، پس "تهیدستی" بخودی‌خود به یک ارزش نهادینه فرارُست. از سوی دیگر همبستگی جهانی سرمایه‌داری براندازان را وامی‌داشت که آنان نیز در چارچوب یک جنبش همبسته  جهانی به جنگ امپریالیسم بروند.

فرهنگ سیاسی دهه چهل و پنجاه ولی برگرفته از ارزشهای اسلامی شورش پانزدهم خرداد بود. این سخن که انقلاب تنها در چند ماه پایانی خود رنگ و بوی اسلامی به خود گرفت با داده‌های تاریخی همخوانی ندارد. بخش بزرگی از کسانی که در جبهه ملی گردهم آمده بودند گرایش نیرومندی به اسلام، در جایگاه یک ایدئولوژی رهبر و سازنده داشتند. از حزب مردم ایران (جانشین نهضت خداپرستان سوسیالیست - بنیانگزار محمد نخشب) گرفته تا آیت‌الله سیدرضا زنجانی و مهدی بازرگان و آیت‌الله طالقانی و یدالله سحابی بخش گسترده‌ای از باشندگان جبهه ملی که پس از بیست‌وهشت مرداد خود را "نهضت مقاومت ملی" می‌نامید، مسلمانانی نه تنها باورمند، که کنشگر بودند. سه تن واپسین در سال 1340 از جبهه ملی گسستند و "نهضت آزادی" را بنیان‌گزاردند که رویه اسلامی آن بر رویه ملی‌اش می‌چربید. این گروه پس از پانزدهم خرداد 1432 نقش بزرگ و گسترده‌ای در گسترش گفتمان اسلامی، با نگرشی نزدیک به آنچه که خمینی می‌اندیشید و می‌خواست بازی کردند. از دل همین گروه که آیه «َفَضَّلَ اللّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ أَجْرًا عَظِيمًا» را بر پیشانی بیانیه‌هایش می‌نشاند، سازمان مجاهدین خلق ایران، سازمانی با ساختار مارکسیستی و درونمایه اسلامی زاده‌شد. محمد حنیف‌نژاد و سعید محسن از هموندان نهضت آزادی بودند و اصغر بدیع‌زادگان در درون جبهه ملی با آنان آشنا شده‌بود. مجاهدین خلق با برداشتی نو از گفتمانهای اسلامی تلاش در برانداختن رژیم شاه از راه نبرد چریکی و رسیدن به جامعه بی‌طبقه توحیدی می‌بودند.

در کنار این دو سازمان علی شریعتی نیز از راه دیگری دست به گستراندن گفتمانهای نوین اسلامی زده‌بود. او که هماره از "مبارزه آگاهیبخش" سخن می‌گفت، در اندک زمانی توانست جایگاه خود را در پهنه گفتمان‌سازی نوین اسلامی جامعه پس از شورش واپسگرایانه پانزدهم خرداد استوار کند. شریعتی در همان روزگار زندگانیش نیز برای دوستدارانش در پرده‌ای ستبر از اسطوره و راز می‌زیست. کمتر کسی می‌دانست که او دکترای خود را در رشته "هاگیولوژی" (1) گرفته است. او با بازخوانی رمانتیک تاریخ اسلام و پیشینه سازی اسلامی برای همه ارزشهای پذیرفته‌شده جامعه آنروز، توانست با سوسیالیست نشان‌دادن ابوذر غفاری و برابرنهی بیعت با دموکراسی و همچنین بهره‌گیری از واژگان قرآنی(برای نمونه ناکثین و مارقین و قاسطین) برای واگوئی گفتمانهای برجسته چپ، توده جوان تشنه آزادی را برشوراند، بدینگونه او نه یک اندیشمند یا آگاهی‌بخش، که یک آشوبگر، یک "برانگیزنده" یا بزبان فرنگی یک آژیتاتور بود. آژیتاتوری که بخش بزرگی از اسلامی‌کردن زبان و گفتمان جامعه فرجام شوریدگیهای او بود.

تا بدینجای کار نمی‌توان خرده‌ای بر نامبردگان بالا گرفت. آنان مسلمانان باورمندی بودند که می‌خواستند با بازگشت به اسلام و آنچه که خود "سنت محمدی" و "حکومت عدل علی" می‌نامیدند، ارزشهای خود را در ایران بگسترانند. بدآنها تنها از آنرو می‌توان خرده‌گرفت، که "اسلام" را برتر از "ایران" می‌دانستند و اگر هم گوشه چشمی به ایران داشتند، تنها و تنها برای اسلام بود و نه برای خود ایران. کمیته دانشجویان نهضت آزادی در ایران‌ستیزی خود تا بدانجا پیش‌ رفت که در 28.02.1342 در نامه‌ای به جمال عبدالناصر، عبدالسلام عارف و صلاح‌الدین بیطار سه دشمن خونی ایران و ایرانی، برای "آزادی سایر ممالک اسلامی اسیر" از این خودکامگان آزادی‌ستیز درخواست "کمکهای ذیقیمت" کرد.

داستان گسترش ارزشها و گفتمانهای اسلامی در جامعه دهه چهل و پنجاه با مسلمانان پایان نمی‌یافت. ایستادگی خشکسرانه روح‌الله خمینی در برابر شاه و یکدندگی و خیره‌سری او بخشی از چهره‌ها و نیروهای نامسلمان را نه تنها شیفته او، که دلباخته اسلام کرد؛

جلال آل احمد از هموندان پیشین حزب توده و از یاران خلیل ملکی در نیروی سوم  نه تنها به گسترش گفتمانهای اسلامی دامن زد و با مدرن‌سازی ایران از در ستیز درآمد، که در سال 1342 به حج رفت و در دیداری با خمینی کتاب "غربزدگی" خود را به او پیشکش کرد. او تا بدانجا پیش رفت، که برای بردارشدن شیخ فضل‌الله نوری دل‌سوزاند و نوشت: «من نعش آن بزرگوار را بر سر دار همچون پرچمی می‌دانم كه به علامت استیلای غربزدگی پس از دویست سال كشمكش بر بام سرای این مملكت افراشته‌شد»

هنگامی که احمد فردید در تیر ماه 1357 به گزارشگر  مجله‌ی بنیاد در باره بهترین کتابی که خوانده‌است گفت: «کلام الله مجید کتابی است که امروز و دیروز و همیشه برای من بهترین بوده‌است. من حتی گاهی اگر شعری از حافظ نقل می‌کنم به سبب پیوند خاص او با کلام الله مجید است» همانروز و در هیاهوی انقلاب مسلمان نشده‌بود. او دو سال پیش از آن و در آبان ماه 1355 به روزنامه رستاخیز گفته‌بود: «قرآن، پدیده‌ای بسیار بزرگ در مقابل شرک یونانی، یعنی زندقه و متافیزیک- است. قرآن در برابر این شرک یک نیروی عظیم پایدار است» . حتا اندیشمند برجسته‌ای چون داریوش شایگان نیز نتوانسته‌بود خود دامان خود را از این شیفتگی خردستیزانه پاک بدارد و می‌نوشت: «امروزه طبقه‌ای که کم و بیش حافظ امانت پیشین ما است و هنوز علی‌رغم ضعف بنیه، گنجینه‌های تفکر سنتی را زنده نگاه می‌دارد، حوزه‌های علمی اسلامی قم و مشهد است» یا «اگر مذهب شیعه دارایی اصلی ایرانیان است، پس به ناچار روحانیان آگاه‌ترین نگهبانان آن هستند» (2) و این سیاهه را می‌توان همچنان دنبال گرفت.

در برابر چنین پس‌زمینه‌ای دیگر جای شگفتی نبود که خسرو گلسرخی علی را مولای خود و حسین را شهید بزرگ خلقهای خاورمیانه بخواند. حتا چریکهای فدائی خلق، که بر مارکسیست-لنینیست بودن خود می‌بالیدند نیز، کشتگان خود را "فدائی شهید" می‌نامیدند. واژه‌ای که در واژه‌شناسی اسلامی (و تنها در درون آن) بار ویژه‌ای دارد (3). در پهنه هنر نیز در بر همین پاشنه می‌چرخید. مسعود کیمیایی که در سال 1353 با ساختن فیلم پرآوازه "گوزنها" همبستگی خود با جنبش چریکی فدائیان را نشان داده‌بود، در سال 1356 دست به ساختن فیلم سفر سنگ زد. فیلمی بسیار کلیشه‌ای که با نماز "غربتی" آغاز می‌شد و قهرمانانش با فریاد "الله‌اکبر" شمشیر می‌کشیدند و بر دشمنان می‌تاختند، با روحانی خوش‌سخنی که مردم را از فراز بام مسجد به همکاری با "انقلابیون" فرا‌می‌خواند. و سیاوش کسرائی، هموند حزب توده و سراینده "آرش کمانگیر" بود که در آستانه انقلاب با ترانه "والا پیامدار، محمد" به تنداب اسلامگرائی پیوست (4).

بدینگونه بنیادگرایان مسلمان برای کوبیدن مُهر اسلام بر پیشانی خواسته‌ها مردم بازی آسانی در خانه خود پیش رو داشتند. آنها توانستند با ترجمان اسلامی گفتمانهای نیروهای برانداز به زبانی توده‌فهم، آنها را از درون اندیشه‌های دانشجویان و روشنفکران بیرون بکشند و بر سر زبان توده‌های کوچه و خیابان روان سازند. این ترجمان توده‌گرایانه چنین بود؛

استکبار جهانی بجای امپریالیسم جهانخوار،
رژیم اشغالگر قدس بجای صهیونیسم،
مستکبرین و مرفهین بی‌درد بجای سرمایه‌داران زالو صفت
مستضعفین بجای کارگران و زحمتکشان
لجنزار فرهنگی غرب بجای فرهنگ منحط سرمایه‌داری
حمایت از مستضعفین جهان بجای  همبستگی پرولتری
ارزش نهادن به "فقر" و "پابرهنگی" بجای ستایش تهیدستی

پذیراندن این گفتمانها که زمینه‌های اجتماعی آنها در میان روشنفکران مسلمان و مارکسیست در گذر پانزده سال ساخته و پرداخته شده‌بود، دیگر کار دشواری نبود. در میانه این هیاهوی کرکننده، ریشه‌های راستین ناخرسندی مردم از رژیم شاه، یعنی نبود آزادیهای سیاسی، سرکوب همه‌سویه، بیرون راندن مردم از پهنه سیاست و خودکامگی بی‌مرز، و در یک سخن نبود دموکراسی و حق آزادی گزینش از یادها رفتند.

بگمان من کنشگران این انقلاب چه مارکسیستها و چه مسلمانان برداشت روشنی از گفتمانهای بالا داشتند. پشتیبانی گسترده نزدیک به همه نیروهای سیاسی از گروگانگیری سفارت امریکا تنها نُه‌ماه پس از پیروزی انقلاب، و دشمنی کینجویانه آنها با اسرائیل تا به همین امروز از نمونه‌های آشکار این نگرش‌اند. در برابر آن، اگرچه بنیادگرایان بخوبی می‌دانستند که "آزادی" برای آنان تنها آزادی در چارچوب اسلام است، دیگر نیروهای برانداز از فدائیان گوناگون گرفته تا مجاهدین و پیکار و طوفان و حزب توده و دیگران هیچ برداشت روشنی از این واژه نداشتند. از دیگر سو تا جایی که به دموکراسی بازمی‌گشت، هم چپ مارکسیستی، هم چپ مسلمان (مجاهدین خلق، جنبش مسلمانان مبارز، هواداران شریعتی) و هم بنیادگرایان تازه به قدرت رسیده، آنرا در جایگاه یک پدیده غربی (بخوان استکباری، بورژوایی، امپریالیستی) پس می‌زدند و درخواست آنرا از سوی هیچکسی برنمی‌تافتند. دموکراسی، حقوق بشر، آزادیهای اجتماعی و حقوق شهروندی چه پیش و چه پس از انقلاب جایی در گفتمانهای انقلابی نداشتند.

انقلاب در دست‌یافتن به همه آنچه که کنشگرانش می‌خواستند، پیروز شد. رژیم برآمده از آن انقلاب همچنان بر طبل نبرد با امریکا می‌کوبد، خواهان نابودی اسرائیل است، سرمایه‌داران کارآفرین را از کشور تارانده‌است، هنوز هم دم از "حکومت مستضعفین" می‌زند، با دستآوردهای اجتماعی اروپا بنام "شبیخون فرهنگی غرب" می‌ستیزد، با سرمایه‌های کشور برای "زحمتکشان" دیگر کشورها پُل و خانه و بزرگراه و درمانگاه دبستان می‌سازد، و ...
پس سخن گفتن از "شکست" انقلاب سخنی بی‌پایه‌است. مگر آنکه کسی بتواند نشان دهد انقلابیان در پی آماجهای دیگری بودند و این انقلاب گفتمانهای دیگری داشت که با بر سرکار آمدن جمهوری اسلامی بدانها نرسید.   

دنباله دارد ...

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------------------------------------
1. هاگیولوژی (فرانسه: هاژیولوژی) دانش شناخت و بررسی زندگی قدیسان است. از ریشه یونانی "هاگیون" (قدیس)
ἅγιον : hagion

2. بنگرید به آسیا در برابر غرب، برگهای 296 و 227

3. گفتنی است که خود واژه شهید نیز برگردانی از زبان یونانی است. واژه "مارتور" که در بیشتر زبانهای اروپائی بکار می‌رود، برگرفته از واژه‌شناسی مسیحی-یونانی است، در معنی کسی که با مرگ رنجبار خود بر باورش گواهی می‌دهد.
μάρτυς: martys

4. این ترانه را که گزاره آغازینش حدیث نبوی «الملک یبقی مع‌الکفر و لایبقی مع‌الظلم» بود، شادروان فرهاد مهرداد خواند.

۱۳۹۱ اسفند ۲, چهارشنبه

انقلاب شکوهمند و دلباختگانش - دو

بی‌گمان سرنگونی‌خواهان آرمان رهائی مردم را در سر، و عشق به میهن را در دل می‌داشتند. ولی آنچه که آنان را به پرتگاه ژرف همکاری با واپسمانده‌ترین نیروهای تاریخ ایران کشاند، این‌بود که از سویی خود انگاشت روشنی از "مردم" و "میهن" نداشتند و از دیگر سو آن "آزادی و رهائی" که آنان بدنبالش بودند، هیچ همانندی با اندریافتهای نوین جهانی مانند "دموکراسی"، "حقوق‌شهروندی" و "حقوق‌بشر" نداشت. بیشینه آنان بدنبال برافکندن دیکتاتوری ستمگران و جایگزینی آن با دیکتاتوری ستم‌کشیدگان می‌بودند.   

1. رویکرد به ایران:
*) یک "هیچ" بزرگ بازگوکننده همه آن چیزی است که خمینی و دیگر بنیادگرایان مسلمان در باره ایران می‌اندیشیدند و می‌اندیشند. بنیادگرایان از همان آغاز هیچ گونه پایبندی به باهمستانی بنام ایران نداشتند (و هنوز هم ندارند). آنان حتا ملتی بنام ملت ایران را هم به رسمیت نمی‌شناسند و نگاه آنان به توده‌ی باشنده در این آب‌وخاک، در جایگاه بخشی از امت بزرگ اسلام است. بدیگر سخن خمینی و در پس او سردمداران جمهوری اسلامی در رویکرد "امّت‌گرایانه" خود بی هیچ درنگی آماده بودند که ایران و ملت آنرا بپای امت اسلام قربانی کنند، همانگونه که می‌کنند.

*) چپ (چه مارکسیست و چه مسلمان) اگرچه خود را فدائی یا مجاهد خلق قهرمان ایران می‌دانست، ولی تو گویی این خلق قهرمان در جایی میان زمین و آسمان می‌زیست و هیچ پیوستگی تاریخی، فرهنگی و سرزمینی با کشوری بنام ایران نداشت. از تاریخ ایران تنها آن بخش آن بازخوانی می‌شد که به شورشها و خیزشها در برابر پادشاهان می‌پرداخت. در یک نگاه ایدئولوژی‌زده به تاریخ، هر آنکه در برابر شاهان بپامی‌خاست، اهورایی می‌گشت و هر شاهی جدا از خوب و بدش، اهریمنی می‌بود. افسانه "انوشیروان و مرد کفشگر" داستانی بود که آنان را سرشار از شادی کودکانه می‌کرد، زیرا در یکسو مردی کفشگر (بخوان پرولتر، یا دستکم زحمتکش) ایستاده بود و در سوی دیگر نماینده "سرمایه‌داران زالوصفت". (1) به این نگاه کژوکول اگر انترناسیونالیسم پرولتری را هم بیافزائیم و این سخن را که «کارگر وطن ندارد»، خواهیم دید که آن "خلق قهرمان"ی که اینان فدائیان و مجاهدینش بودند، تنها و تنها در پندار آنان هستی داشت. پس هرگونه گرایش و ارج‌نهی بر فرهنگ و تاریخ ایران، اگر که از دریچه تنگ نگاه ایدئولوژیک گذر نمی‌کرد، باستانگرائی و سلطنت‌طلبی و گرایش بورژووایی نام می‌گرفت. و تازه همین خلق نیز همه ایرانیان را در بر نمی‌گرفت، سرمایه‌داران و کارآفرینان و زمینداران و بخش بزرگی از کارمندان دولت و ارتشیان و نیروهای شهربانی و پلیس و ... نه تنها بخشی از خلق نبودند، که دشمن آن نیز بشمار می‌امدند. چنین بود که کشتن پاسبان و ژاندارم بی‌نوایی که آه خود با ناله سودا می‌کرد، بر چریکها چنین آسان می‌آمد، زیرا او یک "ضدخلق"بود.
فرینان و آاندوهبارتر اینکه این رویکرد تنها از آن چریکهای تفنگ‌بدست نبود. نگاه ایدئولوژیک و بویژه خوانش مارکسیستی آن چنان در جانها ریشه دوانده بود که احمد شاملو، یکی از برجسته‌ترین چهره‌های ادبی سده ما، حتا چندین سال پس از آن انقلاب شکوهمند در داستان ضحاک می‌گوید: «خواه فردوسی خواه مصنف خداینامک کلک زده و اسطوره‌ای را که بازگو کننده آرزوهای طبقات محروم بوده به صورتی که در شاهنامه می‌بینیم درآورده و از این طریق، صادقانه از منافع خود و طبقه‌اش طرفداری کرده. طبیعی است که در نظر فرد برخوردار از منافع نظام طبقاتی، ضحاک باید محکوم بشود و رسالت انقلابی کاوه پیشه‌ور بدبخت فاقد حقوق اجتماعی باید در آستانه پیروزی به آخر برسد ...» (2) و این تازه رویکرد فرهیختگانمان بود! و تا ببینیم که چنین رویکردی به فرهنگ و تاریخ این آب‌وخاک تا چه اندازه ریشه‌دار است، بخوانیم گفتگوی هُمای خواننده گروه مستان را که تازه سراینده چکامه‌ای بسیار برانگیزاننده و میهنی بنام "سرزمین بیکران" هم است: «ما هميشه به گذشته‌مان افتخار كرده‌ايم اما الان چه داريم؟ كوروش اگر كتيبه حقوق بشر نوشته با دست خودش كه آن را نكنده، چندهزار برده مرده‌اند تا اين اتفاق ميسر شده است» چپ انترناسیونالیست و مسلمان ایران‌ستیز ما اندیشه‌ها را چنین زهرآگین کرده‌اند که شاه ایرانی باید برای نویساندن استوانه‌ای که درازایش کمی از "یک وَجَب" بیشتر است (22،5 سانتیمتر) چندین هزار برده را به کشتن دهد! 

با چنین نگاهی به تاریخ بود که همه آن سرنگونی‌خواهان، از شریعتی گرفته تا جزنی به شورش واپسگرایانه پانزدهم خرداد رویکردی مثبت داشتند. به دیگر سخن، رخدادها نه بر پایه درونمایه خود، که بر بنیان دوری نزدیکی‌شان به شاه بود که ارزشگذاری می‌شدند. از دیگر سو  دادن حق رأی به زنان و دگردینان، برانداختن فئودالیسم، سپاه بهداشت، سپاه دانش و ... تنها از آنرو که شاه بدانها دست زده‌بود، با نام "اصلاحات شاه‌فرموده" به چالش گرفته می‌شدند. حتا جبهه ملی که می‌بایست سود و زیان ایرانیان را برتر از هر چیز دیگری می‌دانست، بر آن بود که «نمی‌توانستیم بگوییم ما از انقلاب سفید حق رای زنان را قبول داریم. این نوعی تایید شاه بود» (3). بدیگر سخن «بگذار زنان و دیگردینان ایرانی همچنان از حقوق انسانی خود بی‌بهره بمانند، مبادا که سخنت پشتیبانی از شاه باشد!»

*) رویکرد شاه درست باژگونه این بود. او ایران و فرهنگ و تاریخش را بسیار دوست می‌داشت، ولی از دیدن این نکته آشکار ناتوان بود که آب و خاک و کوه و دشت و رودخانه به خودی خود کشور نامیده نمی‌شوند، این مردمان یک سرزمینند که به آن ویژگی کشور بودن می‌بخشند و "سربلندی و پیشرفت ایران" نمی‌تواند چیزی جز سربلندی و پیشرفت مردمان آن باشد. "مردم" برای او توده انسانهایی بودند که گاه در برابر او و بر سرراهش جای می‌گرفتند و نمی‌گذاشتند او آنگونه که خود می‌خواهد ایران را به دروازه‌های تمدن برساند. رویکرد او به ایران درست آنسوی سکه خلق‌گرایان، امّت‌گرایان و جهان‌میهنان بود؛ اگر آنها خلق و امت را بدون آب‌وخاک می‌خواستند (که این رویکرد آنان را آشکار یا پنهان به "ایران‌ستیزی" می‌کشاند)،  او آب‌وخاک را چنان می‌پرستید که اگر می‌توانست خود را از دست مزاحمانی بنام "مردم" رها می‌کرد، (رویکردی که به او چهره‌ای مردم‌ستیز می‌بخشید). پس بنیادگرایان ایران و ایرانی را بپای امّت اسلام قربانی کردند، سرنگونی‌خواهان ایران و فرهنگ و تاریخ آنرا در سودای رهائی زحمتکشان و انترناسیونالیسم پرولتری از یاد بردند و شاه، تنها به آب و خاک و تاریخ اندیشید و ایرانیان را بباد فراموشی سپرد.
با اینهمه برآنم که رویکرد او بسیار سودمندتر از رویکرد دشمنانش بود، زیرا اگر دانشگاه و کارخانه و بیمارستان و پل و بزرگراهی در این آب‌وخاک ساخته می‌شد، اگر درآمد سرانه بالا می‌رفت، اگر نام ایران و گذرنامه‌ ایرانی در جهان ارجی می‌داشت و اگر سران نزدیک به همه کشورهای جهان برای بزرگداشت شاهنشاهی 2500 ساله در ایران گرد هم می‌آمدند، بهره‌اش را همان خلق قهرمان و همان امت اسلام، و در یک سخن ملت ایران می‌برد و سرمایه‌های این سرزمین در لبنان و غزه و عراق و ونزوئلا بباد داده نمی‌شد. این رویکرد نمی‌توانست از سوی دشمنان شاه پذیرفته شود، زیرا آنان سود و زیان دیگران (امت اسلام و کارگران جهان) را برتر از ملت ایران می‌دانستند و هنوز هم می‌دانند و بیهوده نیست که هنوز و پس از گذشت اینهمه سال، هم ف. تابان مارکسیست و هم محسن کدیور مسلمان از شنیدن شعار "نه غزه! نه لبنان! جانم فدای ایران!" چنین خشمگین می‌شوند و برمی‌آشوبند.

2. دموکراسی، آزادی، پلورالیسم
پیشتر آوردم که دموکراسی و سکولاریسم، تنها بدست انسانهای دموکرات و سکولار می‌توانند پدید آیند. اگر بتوان در میان نیروهای اپوزیسیون آنروز کسی را سراغ گرفت که اندکی نزدیکی با آرمانهای دموکراسی داشته بوده‌باشد، همانا جبهه ملی و تا اندازه اندکی هم نهضت آزادی را می‌توان نام برد. این دو گروه ولی دستکم تا سال 57 بدنبال سرنگونی شاه نبودند و تنها می خواستند:

- شاه سلطنت کند و نه حکومت،
- ساواک منحل شود،
-زندانیان سیاسی آزاد شوند،

همه این خواسته‌ها با نخست وزیری شاپور بختیار برآورده شدند. بختیار هموند جبهه ملی، معاون وزیرکار در کابینه دکتر مصدق و از بنیانگزاران نهضت مقاومت ملی پس از  28 مرداد سی‌ودو بود. او پیشتر همدوش رزمندگان ارتش آزادیبخش فرانسه با نازیها جنگیده بود. از آن‌گذشته پدر او در سال 1313 به فرمان رضاشاه و به گناه شورش بدار آویخته شده‌بود. بختیار دهها بهانه پذیرفتنی داشت که درخواست محمدرضاشاه را ناشنیده بگیرد و نام خود را برتر از کام ایرانیان بداند. ولی این جبهه ملی بود که با پشت کردن به آرمانهای خود نه تنها بر پایه فرهنگ پدرکشتگی و کین‌خواهی دست یاری یکی از هموندان پیشین خود را پس زد، که او را (و همچنین دکتر صدیقی را) از جبهه بیرون کرد و بزیر عبای رهبر تازه سربرکرده خزید. بدینگونه تنها نیرویی که تا اندازه‌ای گنجایشهای دموکراتیک داشت، در آن بزنگاه تاریخی، دموکراسی و ایرانخواهی را وانهاد و پرچم کینجویی و خونخواهی را برافراشت.

در میان دیگر گروهها و سازمانهای برانداز اندیشه دموکراسی هیچ جایگاهی نداشت و آنان بدون پرده‌پوشی سخن از برپائی "دیکتاتوری پرولتاریا" می‌راندند. شریعتی دموکراسی را خوار می‌شمرد و مجاهدین خلق نیز هیچگاه سخن از برپائی دموکراسی نمی‌راندند. واژه‌هایی چون "رهائی"، "آزادی"، "برابری" و "دادگری" که در نوشته‌های براندازان با بسامد بسیار بکار گرفته می‌شدند، واژگانی درون‌تهی بیش نبودند. هیچ کس، نه گویندگان و نیوشندگان آن سخنان بدرستی نمی‌دانست در پی سرنگونی شاه "آزادی" خود را چگونه نمایان خواهد کرد. راستی را چنین است که براندازان، که شاه را دیکتاتوری می‌نامیدند که «هیچ صدای مخالفی را تحمل نمی‌کرد»، خود نیز در درون سازماهای خود دست به کشتن دگراندیشان می‌آختند و صدای هر آنکه را که در برابر "مرکزیت" (برگرفته از سانترالیسم دموکراتیک لنین) سربرمی‌افراشت، در گلو خفه می کردند. دستکم شاه کسی را به گناه عاشقی نمی‌کشت، ولی مهدی فتاپور از هموندان آنروز سازمان چریکهای فدائی خلق ایران در بررسی "اعدامهای انقلابی درون‌سازمانی" می‌گوید:
«مورد ديگر قتل عبدالله پنجه‌شاهی است که در سال ۵۶ رخ داد. دليل اين قتل، ارتباط وی با يکی از ‏زنان چريک بنام ادنا ثابت در خانه تيمی بود. احمد غلاميان لنگرودی که آن زمان مسئول اول سازمان ‏بود [...] تصميم به اعدام او گرفته و آن را اجرا کرد» (4)  

در سال پنجاه‌وسه بخشی از رهبری سازمان مجاهدین خلق با دگرگون کردن ایدئولوژی خود مارکسیست شد. تقی شهرام فرمان به کشتن مسلمان‌ماندگان داد و در بیانیه‌ای مجید شریف‌واقفی و مرتضی صمدیه‌لباف را "خائنین شماره یک و دو" نامید و آنانرا بگفته خود "اعدام انقلابی" کرد. شریف‌واقفی بدست همرزمانش کشته، و پیکر بی‌جانش سوخته و در بیابانها افکنده شد. صمدیه‌لباف را یکی از همرزمانش به گلوله بست.

آیا هیچ انسان باخرَدی می تواند بپذیرد که این سازمانها در پی سرنگونی شاه بدنبال رسیدن به یک جامعه سکولار و دموکرات بودند؟ آیا اینان که با یاران و رفیقان سازمانی خود آنگونه رفتار کرده بودند، اگر خمینی انقلابشان را نمی‌دزدید، کمتر از او می‌کشتند و شکنجه می‌دادند و سرکوب می کردند؟ ما در پی انقلاب به دموکراسی نرسیدیم، زیرا دست‌اندرکاران و کنشگران انقلابمان همه دیکتاتور بودند و این جمهوری اسلامی  برآیند همکاری اندیشه‌های دیکتاتور و انسانهای بیگانه با دموکراسی بود،که دموکراسی تنها و تنها بدست انسانهای دموکرات ساخته و پرداخته می‌شود.

دنباله دارد ...

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
--------------------------------------------------------------------------------------
1. هرگز از خود نپرسیدیم که اگر جامعه ایران بروزگار ساسانیان چنان از ستم و نابسامانی در رنج بود که فرزند یک کفشگر نباید خواندن و نوشتن می‌آموخت، چگونه یک کفشگر چنان دارا و توانگر بود که می‌توانست هزینه یک جنگ را به تنهایی بپردازد؟ گفتنی است که اگر این داستان را راست بپنداریم، این کفشگر باید کسی مانند "بیل گیتس" در روزگار ما بوده باشد، با کارخانه هایی زنجیره ای و فراملیتی و فروش سدها هزار کفش در سال در سرتاسر جهان شناخته شده آنروز!


3. بنگرید به گفتگوی بهروز برومند با دویچه‌وله 25.1.2013

۱۳۹۱ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

انقلاب شکوهمند و دلباختگانش - یک

سی‌وچهارمین سالگرد انقلاب اسلامی نیز آمد و رفت. همچون همه سالگردهای پیشین، این‌بار نیز انبوهی از نوشته‌ها و گفتگوها بر روی تارنمای جهانی جای‌گرفتند باز هم بمانند همیشه هر کسی از نگر خود این رخداد شوم تاریخ میهنمان را  بررسید و به ریشه یابی آن پرداخت. آنچه که این‌بار، سی‌و چهار سال پس از بهمن پنجاه‌وهفت و سه سال و اندی پس از خرداد هشتادوهشت، بیش از هر چیز دیگری به چشم می‌آید فزونی گرفتن شمار کسانی است که گاه سرراست و گاه در پرده از آن "انقلاب شکوهمند" دوری می‌جویند و از اینکه در پیدایش آن دستی بر آتش داشته‌اند، انگشت افسوس بدندان می‌گزند. این پدیده، یعنی همین دلیری که آدمی بتواند اندیشه‌ها و باورهای خود را به چالش بگیرد - جدا از درستی و نادرستی‌اش – نوید بخش و دلگرم کننده است.

من خود در نوشته‌ای آورده بودم: «انقلاب اسلامی نه تنها بی‌خردانه‌ترین کار در تاریخ کشور ما، که یکی از بیهوده ترین خیزش‌های تاریخ جهان بوده است، زیرا با برافکندن ساختاری که اگرچه خودکامه و سرکوبگر بود و می‌کشت و شکنجه می‌داد، ولی هم ایران‌گرا بود و هم رفرم‌پذیر، خود را دچار ساختاری کرد که هم در کشتار و شکنجه و سرکوب گوی از همگان ربوده است و هم ایران را قربانی اسلام می‌کند و تا بنیان ایران و ایرانی برنکند، برنمی‌افتد» (1)

با این همه هنوز هم در سپهر سیاسی و اندیشگی ایران هستند کسانی که مرغشان یک پا دارد و برآنند که همه چیز تا پگاهان بیست‌وسوم بهمن ماه درست و تهی از کاستی بود و تنها از آن پس بود که دزدانی سیاه‌جامه و چهره‌پوشیده شبانه و هنگامی که انقلابیون راستین مست از باده پیروزی در خانه خفته‌بودند، از دیوارهای این آب و خاک پائین پریدند و انقلاب آنان را دزدیدند و در توبره‌ای افکندند و با خود بردند. بدینگونه بود که بجای جمهوری سکولار، دموکرات و آزادی که انقلابیون (و بیشینه مردم ایران؟) برای برپاکردنش رژیم شاهنشاهی را برافکنده‌بودند، بناگاه و بی هیچ پیشزمینه‌ای، جمهوری اسلامی سربرکرد.

پیشتر چندین بار نوشته‌ام که چیزی بنام "تاریخ ناب" هستی ندارد. آنچه که ما تاریخ می‌نامیم، تنها خوانش یا گزارشی از رویدادهای تاریخی است. پس تنها با بازگشت به این گزارشها (که از زبان هرکسی بسته یه گرایش سیاسی، جهانبینی و نگاه تاریخی‌اش رویه و درونمایه دیگری بخود می‌گیرد)  نمیتوان به هسته راستین حقیقت دست یافت. دانش تاریخ ولی بما می‌آموزد که از خرد خود در سنجش راست و ناراست بهره بگیریم و درست از همین رو است که من برآنم از دل آن انقلاب چیزی جز جمهوری اسلامی بیرون نمی‌توانست آمد و سخن از "دزدیده‌شدن" یا "به بیراهه‌رفتن" انقلاب هیچ ریشه‌ای در خرد جستجوگر و دانش نوین ندارد، تنها بر اندوه جانسوختگان می‌افزاید.

نخستین کژاندیشی دلباختگان انقلاب در "ناگزیر بودن انقلاب" است. بسیار خوانده و شنیده‌ایم که از این انقلاب هیچ گریز و گزیری نبود و شاه با خودکامگیها و خود بزرگ‌بینیهایش راهی بجز انقلاب پیش روی مردم نگذاشته بود. همانگونه که بارها نوشته‌ام، در اینکه شاه را در جایگاه کسی که همه قدرت را در دستان خود گرفته بود، باید پاسخگوی "همه" خوب و بد سالهای فرمانروائی‌اش دانست، جای چون و چرایی نیست. و باز هم نوشته‌ام که پرسش نسلهایی که در آتش نادانی ما می‌سوزند و خاکستر می‌شوند، نه این است که «چرا شاه را سرنگون کردید؟» که آنان پیش از هر چیز می‌پرسند «چرا جمهوری اسلامی را سر کار آوردید؟» پاسخ دلباختگان همان است که پیشتر آوردم: «ما بدنبال آزادی و دموکراسی و سربلندی برای ایران بودیم، ولی خمینی انقلابمان را دزدید!»

هیچ پدیده‌ای در پهنه سیاست و اجتماع "ناگزیر" نیست و رخدادها همه و همه برآیند نیروهایی هستند که بر آنان اثر می‌گذارند. این را دانشهای نوین انسانی از تاریخ گرفته تا جامعه‌شناسی و روانشناسی اجتماعی بما می‌آموزند. همچنین ایران نیز تافته جدابافته‌ای نیست و نمی‌توان همه و همه چیز را بگردن "شرایط ویژه" آن انداخت.

باز هم همین دانشهای نوین هستند که بما می‌آموزند پدیده‌ها ناگهانی بدون پیشزمینه هستی نمی‌یابند. همانگونه که گندم تنها و تنها از گندم می‌روید و هرزه‌گیاه تنها و تنها سر از تخم هرزه‌گیاه برمی‌آورد، فاشیسم نیز تنها از دل اندیشه فاشیستی و بدست انسانهای فاشیست برون می‌آید و دموکراسی بدست دموکراتها و بر پایه اندیشه دموکرات برپا می‌شود. باژگون این قانون نیز بهمان اندازه درست است؛ در هر جامعه‌ای که با یک رژیم فاشیستی روبرو شدیم، باید بدنبال اندیشه‌های فاشیستی در میان کنشگران آن بگردیم، که گفته‌اند: «گندم از گندم بروید، جو ز جو »

داستان انقلاب شکوهمند نیز چنین است. "دزدیده شدن انقلاب" با هیچکدام از قانونهای دانشی جهان نو همخوانی ندارد، راستی را این است که این انقلاب از همان آغاز، یعنی از پانزدهم خرداد چهل‌ودو بدنبال رسیدن به همان چیزی بود که بدان دست یافت، انقلاب اسلامی، برای برپائی حکومت اسلامی. پس اگر سخن از دزدی می‌رود، دادگرانه خواهد بود اگر که بگوییم این مارکسیستها و مجاهدین خلق و دیگر نیروهای بیرون از لشگر فرومایگان بودند که دست به تلاشی نافرجام برای ربودن انقلاب اسلامی زدند. آنان که در پی زنجیره‌ای از ترورها و جنگهای چریکی شهری یا بدست ساواک تارومار شده بودند و یا خود در درگیریهای درون‌سازمانی دست به کشتار یکدیگر گشوده بودند، دستکم تا آغاز سال پنجاه‌وهفت توان کنشگری و سازماندهی نداشتند. همچنین خمینی نه در آستانه انقلاب اسلامی که پانزده سال پیش از آن، هم در باره حکومت اسلامی و هم در باره ولایت فقیه (و همچنین زنان، دگراندیشان، حقوق مردم، و ...) نه سربسته که آشکار و بی‌پرده سخن گفته بود و از یاد نبریم، خیزش پانزدهم خرداد که بیژن جزنی، از بنیانگزاران سازمان چریکهای فدائی خلق آنرا "تضاد خلق با استبداد دربار" (2) نامیده‌بود، تنها از آنرو رخداد، که شاه خواسته بود به زنان و پیروان دیگر دینها (مسیحیان، یهودیان و زرتشتیان) حق رأی بدهد. شرم‌آور خواهد بود اگر کنشگران سیاسی آنروزگاران بگویند اینرا نمی‌دانستند (3). پس خمینی و لشگر فرومایگان پیرامونش چیزی را از کسی ندزدیدند، آنان در خاکستر شورش پانزدهم خرداد دمیدند و سرزمینی و ملتی را در آتش برآمده از آن سوختند، آتشی که سودازدگان دیروز و دلباختگان امروز هیزم‌کشان آن بودند. آنکه خواست از این آتش سوزان آبی برای خود گرم کند، همان است که امروز از دزدیده شدن انقلابش، انقلابی که هیچگاه از آن او نبود به فغان آمده‌است.

پدیده‌ها و رویدادها اگرچه ناگزیر نیستند، ولی از هنگام آغازشان می‌توانند روندی ناگزیر بخود بگیرند، در همسنجی با نمونه بذر و گیاه، روئیدن گندم بخودی خود ناگزیر نیست (می‌تواند کاشته شود و بروید، یا کاشته نشود و نروید) ولی بذر گندم چون بر خاک افکنده شد، اگر به بار بنشیند، ناگزیر ساقه گندم خواهد رویاند و نه جو و نه سیب و گردو. بر همین سان آن انقلاب نیز اگرچه خود ناگزیر نبود، ولی پس از آغازش ناگزیر باید به جمهوری اسلامی می‌انجامید، بذر هرزه‌گیاه بخاک افتاده بود و بخشی از بهترین فرزندان این آب و خاک که دانششان می‌بایست مرهمی بر زخمهای "خلق قهرمان"شان باشد، در یک سودای خودویرانگرانه به شیره جان ‌پروردندش تا سر از خاک برآرد، و چه پُراندوه که خود نیز بر پندار خویش باور می‌داشتند و گمان می‌بردند که تخم آن گیاه‌هرز باغشان را از گلهای سرخ خوشبوی خواهد آکند.

چرا سخن از دزدیده شدن انقلاب و به بیراهه رفتن آن پوچ و بدور از دانش نوین است؟ یک رخداد اجتماعی را از نگر من نمی‌توان از پیشینه، کنشگران و روندش جدا کرد. آنچه که به یک پدیده یا رخداد "چیستی" ویژه آنرا می‌بخشد، "رویکرد" کنشگران آن است و "فرجام" رَوندش. این فرجام نیز خود "برآیند" نیروهای گوناگون اثرگذار بر آن پدیده است. پس برای اینکه ببینیم آیا جمهوری اسلامی پیآمد ناگزیر انقلاب بهمن پنجاه‌وهفت بود، یا انقلاب، آنگونه که دلباختگانش می‌گویند براستی ربوده شد، ناگزیریم به رویکرد کنشگران آن بپردازیم.

رویکرد سازمانها و حزبهایی که کمر به سرنگونی شاه بسته بودند به گفتمانهایی چون "آزادی"، "دموکراسی" "زنان" و "پلورالیسم" چه بود؟ من در نوشته‌ای دیگر (4) پرسشهایی در این‌باره را با بازماندگان اینان در میان گذاشتم و همانگونه که می‌پنداشتم، پاسخی نگرفتم. امروزه و در جهان به‌هم پیوسته اینترنت دیگر نیازی هم به این پاسخگویی‌ها نیست و همگان به نوشته‌ها و سخرانیهای کنشگران سیاسی آنروزگاران دسترسی دارند و میتوانند خود بخوانند و داوری کنند. راستی را چنین است که نزدیک به همه سرنگونی‌خواهان، از مسلمانان بنیادگرا گرفته تا مجاهدین خلق و شریعتی و مارکسیستها با گرایشهای گوناگونشان هیچ یک نه تنها دارای اندیشه دموکرات و سکولار (5) نبودند، که حتا به پایبندی به آن وانمود هم نمی‌کردند.

دلباختگان و سودازدگان آزادند که برای انقلاب شکوهمندشان چکامه بسرایند و همزمان مارکس و لنین و محمد و علی و لشگری بی‌شمار از سرآمدان جامعه‌شناسی و تاریخ و فلسفه جهان را گواه بگیرند، تا نشان دهند که براستی "راهی جز آن که رفته شد، پیش روی ما نبود". آنان آزادند که گناه کرده‌های خود را بگردن شاه بیاندازند و همچنان بر این انگاشت پوچ پای بفشارند که انقلابشان دزدیده شد. ولی بجز آنچه که آنان آنرا "تاریخ ناب" می‌دانند، گزارشهای دیگری نیز از رخدادهای آن روزگاران هست، تنها باید دلیری بازاندیشی داشت و گذشته را به چالش گرفت. من در دنباله این نوشتار همانندیهای بنیادین سرنگونی‌خواهان با بنیادگرایان مسلمان (بخوان دزدان انقلاب) را، و تهی بودن اندیشه انقلابی سال 57 از هرگونه گرایش دموکراتیک، برابری‌خواهانه و سکولار را نشان خواهم داد؛

تا بداند مـــؤمن و گبـــر و یهود /// اندر این صندوق جز لعنت نبود
دنباله دارد ...


خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
--------------------------------------------------------------------------------------- 
2. «در این مرحله یک نقطه عطف دیگر قابل توجه است، پانزدهم خرداد  سال 42. اگر سقوط آرام امینی به معنی حل سیاسی تضاد عمده قبلی بود، 15 خردادبه معنی آغاز عمده شدن تضاد بعدی بود، تضاد خلق با استبداد دربار بمثابه عمده‌ترین دشمن خلق» بنگرید به: "جمعبندی مبارزات سی‌ساله اخیر در ایران"، زیر: موقعیت و نقش طبقات، قشرها، جریانها و عوامل مختلف در جریان اصلاحات ارضی، 3. موقعیت خلق در برابر اصلاحات ارضی
3. «علماى اعلام تذكر دادند كه ورود زنها در انتخابات و الغاى قيد اسلام از منتخَب و منتخِب برخلاف اسلام و برخلاف قانون است. اگر گمان كرديد مى‏شود با زور چند روزه قرآن كريم را در عرض اوستاى زردشت و انجيل و بعضى كتب ضاله قرار داد بسيار در اشتباه هستيد» تلگراف خمینی به علم، 15.08.1341
5. مارکسیستها اگرچه دین را برون از ساختار قدرت و حتا برون از همه جامعه می‌خواستند، ولی بجای آن ایدئولوژی مارکسیسم را نهاده بودند که در خوانش خاورمیانه‌ای آنان چیزی کمتر از یک دین آسمانی نداشت.

۱۳۹۱ مهر ۶, پنجشنبه

پس از هیاهو

1. لغزش فرویدی
 نخستین آشنائی من با "کُرد" و "کردستان"، پیش از آنکه در کتاب جغرافیای دبستان در آن باره بیاموزم، خواندن داستانی بود از داریوش عباداللهی (1) بنام "گلاوژ و خالد"، هنگامی که نُه یا دَه‌ساله بودم و در آذربایجان به دبستان می‌رفتم. عباداللهی زاده بندر انزلی بود، در تبریز زندگی می‌کرد و در باره کُردها نوشته بود، ایرانی‌تر از این نمی‌شد. "گلاوژ و خالد" داستان ستمگری ارباب ده بود و سرکشی جوانی برومند، و مانند همه داستانهای کردی پایانی غم‌انگیز داشت. با اینهمه "گلاوژ" در رویاهای نوجوانی من زیباترین زن، و خالد دلیرترین مرد جهان بودند و هنوز هم هرگاه با زنان کُرد ایرانی روبرو می‌شوم، ناخودآگاه در چهره‌هاشان زیبائی شگفت‌انگیز گلاوژ را می‌جویم.
هنوز چیزی از آوار شدن بهمن پنجاه‌وهفت بر سر ایرانزمین نگذشته بود که بار دیگر نام "کُرد" بر سر زبانها افتاد. اینبار دیگر داستانی در کار نبود، خون بود و گلوله بود و آتش و پوتینهایی که تا سرکوبی کُرد نباید از پایها بدرآورده می‌شدند. نوجوانی بسیار تندتر از آنچه که بتوان انگاشت از کنارم گذر کرد و ناگاه چشم باز کرده و خود را با تفنگی در دست در میانه میدانی دیدم که پهنه کارزار راستین، و نه داستانی بود. در ژرفای همان گیجی بود که باز سرنوشتم به "کُرد" و "کردستان" گره خورد: به خانواده مهربانی در روستای منجوق در نزیکی سلماس که مرا پناه دادند،به قاچاقچی کُردی که مرا از مرز گذرداد و به چهار پیشمرگه حزب دموکرات که ما را تا رسیدن به مرز ترکیه همراهی کردند.
امروز آن یادمانها دیگر کم‌کم در غبار فراموشی رنگ می‌بازند، از داستان گلاوژ و خالد تنها چشمان اشکبار و نگران گلاوژ و اندوه دوری از یارش بیادم مانده از خالد سر سرکشش، تفنگش و اسبی که او را از دست تفنگداران ارباب می‌گریزاند. داستان گلاوژ و خالد بمانند تاریخ کردستان همچنان غم‌انگیز و اندوه‌زا مانده است، هزاران گلاوژ بدور از آغوش یار شب را به روز رسانده‌اند و هزاران خالدِ تفنگ‌بدست و شورشگر بر خاک کوههای سربه‌آسمان سائیده آن افتاده‌اند،
داستان کُردی هرگز پایان خوش ندارد.
*******
نه خود "توافقنامه‏ ی مشترک حزب دموکرات و کومله"، که گفتگوها و بگومگوهای پیرامون آن از نگر من نمونه دیگری از داستان کردی است، داستانی پُرسروصدا و پُرزدوخورد، با پایانی غم‌انگیز. به گمان من هردو سوی‌ درگیر در این بگومگوها بیشتر سرگرم ستیزه‌گویی بایکدیگرند، تا رسیدن به یک سرانجام نیک برای ایران و کردستان. با نگاه به گذشته دو حزب کردی (حزب دموکرات کردستان ایران-هجری) و (سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان ایران-مهتدی) هر آزادیخواهی چه از کردستان و چه از دیگر بخشهای ایران می‌بایست شادمان و به آینده امیدوار شود؛ هر چه باشد این دو گروه بزرگ کردی از سال 1363 تا 1367 گریبان جمهوری اسلامی را رها کرده و به کشتار یکدیگر پرداخته بودند و این تازه در زمانی بود که چهره فرهیخته و دوراندیشی چون شادروان قاسملو رهبری حزب دموکرات را بدست داشت و کومله نیز خود بخشی از یک حزب سراسری بنام حزب کمونیست کارگری ایران بود. دستکم در باره این دو حزب نمی‌توان چشم بر این پدیده نیک بست که تفنگها بزیر خاک می‌روند و سخن جای گلوله را می‌گیرد.
با این همه در این توافقنامه سخنانی بود که گروهی از ایرانیان را به واکنش واداشت که برانگیزاننده‌ترین آنها نوشته‌ای بود بنام "حفظ استقلال و تمامیّت ارضی ایران، سرآغاز هر کارپایۀ سیاسی است"! برای خود من ولی بخشی از واژه‌های بنیادین بکار رفته در هر دو نوشته ناروشن و اندریافت نهفته در پشت آنها ناپیدایند. و نیز نمی‌دانم که آیا دو حزب کردی (بمانند بسیاری از کنشگران و اندیشورزان پرسمان حقوق قومی) و همچنین نویسندگان آن بیانیه دیگر به اندریافتهایی چون "ملت" و "فدرالیسم" در یکسو، و "تمامیت ارضی" در دیگر سو به چشم ابزارهایی برای رسیدن به سربلندی، آسایش و برخورداری مردم می‌نگرند، یا آنکه این گفتمانها اکنون به باورهایی سنگواره‌گون فرارُسته‌اند. بدیگر سخن من هنوز نمی‌دانم که حزبهای کردی اگر حتا روزی ببینند درخواست فدرالیسم  راه را بر دستیابی به آزادی و برخورداری و آسایش مردم کردستان می‌بندد، بازهم بر آن پای خواهند فشرد و "کُرد" را قربانی "کردستان" خواهند کرد؟  و آن سوی دیگر بگومگو اگر ببیند که خوشبختی مردم ایران در جدائی از یکدیگر است، باز هم بر طبل "تمامیت ارضی" خواهد کوبید و "ایرانی" را به پای "ایران" فدا خواهد کرد؟
بگمان من کار هردو سوی این درگیری بمانند راه رفتن در میدانی انباشته از مین، بسوی آماجی ناروشن است. از نگر من بجا می‌بود که هواداران فدرالیسم نخست بر پایه دانش‌های نوین نشان می‌دادند که راه رسیدن به یک ایران دموکرات با مردمانی برخوردار از همه حق‌های انسانی تنها و تنها از فدرالیسم می‌گذرد و هر تلاش دیگری باید بخشی از این راه باشد، و نویسندگان بیانیه دوم نیز دست کم می‌گفتند که چرا "تمامیت ارضی ایران" سرآغاز هر گونه کنش و واکنش سیاسی است؟ در جهانی که هیچ پدیده‌ای ورجاوند و جاودانی نیست، می‌توان همه چیز را به چالش کشید. مرزهای شناخته شده نیز برون از این داوری نیستند و اندریافتهایی چون "ایران"، "ایرانی بودن" و مانندهای آنها روزاروز دستخوش دگرگونی می‌شوند. چنین به نگر می‌رسد که هم اندریافتهایی چون "ملت" دانستن مردم کردستان و فدرالیسم، و هم "تمامیت ارضی ایران" از جایگاه زیر-گفتمانهای جنبش آزادیخواهی برون رفته‌اند و به آرمان یا بدتر از آن "دُگم" فرادیسیده‌اند. دُگمهایی که در باره آنها چون‌وچرا نمی‌توان کرد و باید چشم و گوش بسته پذیرفتشان.
در میان این هیاهو برای من (و بی‌گمان بسیاری از هم‌میهنان) پرسشهایی رخ می‌نمایند که پرداختن به آنها شاید بتواند گرهی از کار فروبسته جنبش آزادیخواهی ایرانیان بگشاید، پرسشهایی که بیش از هر چیز ریشه در شلختگی و ولنگاری نویسندگان این بیانیه و دیگر کنشگران پرسمان حقوق قومی دارد. برای نمونه هنگامی که از "ملت" کرد سخن بمیان می‌آید، برای من دانسته نیست که آیا این واژه نمایانگر همه کردها در چهار کشور خاور میانه است، یا تنها نگاه به کردهای ایرانی دارد؟ اگر همه کردهای باهم یک ملت (ملت کُرد) باشند، آیا می‌توان بخشهای کوچکتر آن ملت (برای نمونه کردهای ایران، یا ترکیه) را هم "ملت" نامید؟ و اگر چنین است، آیا برای نامیدن همه کُردهای خاورمیانه باید واژه "ملتهای کُرد" را بکار برد؟ به همینگونه آیا بخشهای گوناگون مردم کرد در درون ایران (برای نمونه کردهای خراسان) را هم می‌توان ملت نامید؟ دستکم برای من که تلاش دارم در این بگومگو بی‌یکسویگی پیشه کنم، درونمایه واژه "ملت" آنگونه که دو حزب کُردی آنرا درمی‌یابند، روشن و آشکار نیست.
از سوی دیگر برایم دانسته نیست که چرا به چالش گرفتن "تمامیت ارضی ایران" یک پرهیزه یا تابو است. برای نمونه اگر کسی توانست به روشنی و بر پایه داده‌های دانش نوین جهانی (و نه آن سخنان درون‌تهی که قبیله‌گرایان می‌سرایند) به ما نشان‌دهد که با بخش کردن کشور ایران به چند کشور کوچکتر بر زمینه های زبانی/فرهنگی:
-           راه شکوفائی داد و ستد و بازرگانی گشوده می‌شود،
-          زنان به جایگاه برابر با مردان می‌رسند،
-          درآمد سرانه افزایش می‌یابد و در پی آن هم آسایش و هم آرامش به جامعه بازمی‌گردد،
-          بهداشت و آموزش و پرورش در دسترس همه کودکان خواهند بود،
-          فرهنگها و زبانهای گوناگون شکوفا می‌شوند و داد و ستد فرهنگهای همسایه به این شکوفایی دامن می‌زند،
-          راه برای رسیدن به آزادی اندیشه و گفتار باز می‌شود و همه این کشورها از دموکراسی برخوردار می‌شوند،
 واکنش ما چه خواهد بود؟ آیا همچنان بر یکپارچگی ایران سخت‌سَری خواهیم کرد؟
شاید نیازی به گفتن نباشد که من خود برخورداری همه ایرانیان از حق بشری و شهروندیشان را (دستکم در پنجاه سال آینده) تنها و تنها در چارچوب مرزهای کنونی ایران و با نگاهبانی از یکپارچگی این آب‌وخاک می‌دانم و برآنم که هر گونه دگرگونی در این مرزها، تا هنگامی که دموکراسی در جامعه و آزادی گزینش برای تک‌تک شهروندان (و نه آنگونه که قبیله‌گرایان می‌گویند "ملتها") نهادینه نشود، دریاهایی از خون در این بخش جهان براه خواهد انداخت، چنانکه حلبچه و قره‌باغ کوهستانی در کنار آن چیزی بیش از یک آتش‌بازی کودکانه بچشم نیایند و همین ته‌مانده دستآوردهای مدرن هم در زیر چکمه جنگ‌افروزان و ستیزه‌جویان برای دهه‌ها و شاید سده‌ها به کام نابودی فروخواهند رفت. من گذشته از عشق بی‌پایانم به ایرانزمین و فرهنگ و مردمان گوناگونش، از این رو است که پشتیبان یکپارچگی ایرانم، و نه از آن رو که این پدیده آرمانی، ورجاوند و جاودانی است.
نمونه‌ها تنها با "ملت" و "تمامیت ارضی" پایان نمی‌پذیرند. سالهاست که کنشگران قومی، قبیله‌گرایان، نژادپرستان جدائی‌خواه و بخش بزرگی از مارکسیستها و همچنین حقوق‌دانانی چون خانم شادی صدر از "حق تعیین سرنوشت ملل" (2) آمده در منشور سازمان ملل سخن می‌گویند و آنرا با حق جدائی از یک کشور برابر می‌گیرند. از دیگر سو سالار سیف‌الدینی در "گفتمان بنیادگرائی قومی" می‌نویسد: «از نظر منشور ملل متحد مخاطبان و ذی نفعان حق تعیین سرنوشت مردم هستند نه ملت ها» و من که حقوقدان نیستم، نمی‌دانم کدام درست می‌گویند. از آن گذشته باز هم نمی‌دانم اگر ما "حق تعیین سرنوشت" را با حق جدایی یکی بگیریم، آنگاه با بند 4 ماده هشت از اعلامیه "حقوق اشخاص/افراد متعلق به اقلیت های قومی یا ملی یا مذهبی یا زبانی" چکار بایدمان کرد که می‌گوید:
«هیچ یک از اصول سازمان ملل متحد نباید به طوری تفسیر شود که فعالیت علیه[...] تمامیت ارضی و استقلال سیاسی دولت‌ها را توجیه کند»؟
همانگونه که می‌بینیم این کنشگران آن دسته از قانونها و منشورهای جهانی را دست‌آویز خواسته‌های خود می‌کنند، که خود نیز اندریافت روشن و ژرفی از آنها ندارند، چه رسد به من و مائی که دستی از دور بر آتش داریم.
به هر روی واکنشهای گاه تُند به این پیمان‌نامه چه از درون و چه از بیرون جامعه کُرد، دو حزب هم‌پیمان را به واکنشی شتابزده واداشت و درست در تنگنای این شتابزدگی و دست‌پاچگی بود که بیانیه دوم این دو حزب یک نمونه آشکار پدیده‌ روانشناسانه "لغزش فرویدی" (3) از آب درآمد. دو حزب با برگزیدن فرنام  "پاسخی کوتاه به تبلیغات مسموم علیه مردم کردستان" نشان دادند که خود را با مردم کردستان یکی می‌گیرند و هرگونه خرده‌گیری بر خودشان را "تبلیغات مسموم علیه مردم کردستان"می‌دانند. این نگرش نه تنها پدرسالارانه که بدتر از آن قبیله‌گرایانه است و بگمان من ریشه در بافت واپسمانده حزبهای ایرانی  (کدام حزب را می‌شناسیم که در آن چرخش نیرو و رهبری انجام بگیرد؟) و بویژه کردستانی دارد. از دل این نگرش پدرسالار که "خود" را "همه" می‌پندارد و برخورد با خود را جنگ با همه مردم کردستان می‌انگارد، هرگز یک حکومت آزاد، گیتیگرا و برپاشده بر حقوق بنیادین بشر (چه درون و چه برون از مرزهای ایران) بیرون نخواهد آمد. اندیشه قبیله‌گرا حتا اگر دم از سامانه پیشرفته‌ای چون فدرالیسم بزند، هرگز توان شکافتن پوسته کلفت واپسماندگی فرهنگی را نخواهد داشت و ارمغانش برای جامعه چیزی جز بازآفرینی ارزشهای قبیله در جامه‌ای نوین و با نامی فریبنده نخواهد بود. در یک سخن؛
فدرالیسم در نبود فرهنگ شهروندی و بدون باور پایدار و بنیادین به دموکراسی، همان فئودالیسم است، با اربابانش، با گلاوژهای چشم‌نگران، و خالدهای آواره در کوه.
دنباله دارد ...
خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
-------------------------------------------------------------------------------------
1. در سالهای پایانی کودکی و آغاز نوجوانی‌ام همه کتابهای عباداللهی را بارها و بارها می‌خواندم و بگمانم این داستان "هرزه‌گیاه ماجراجو" بود که گرایش به شورشگری را در من زنده کرد و پروراند.

self determination of peoples .2

Freudian slip, Freudsche Fehlleistung .3
لغزش فرویدی به پدیده‌ای روانشناختی گفته می‌شود که در آن فرد بی‌آنکه بخواهد، انگیزه، نگرش، رویکرد یا اندیشه پنهان خود را به هنگام سخن گفتن لو می‌دهد و بدیگر سخن "ناخودآگاه" خود را در برابر چشمان ""خودآگاه" دیگران می‌نهد.

۱۳۹۱ شهریور ۶, دوشنبه

در چَنبر اندیشه‌های تابان

(2)

در دنباله نوشته آقای تابان به نکته دیگری برمی‌خوریم که من هرچه بیشتر می‌خوانمش، بیشتر در شگفتی فرومی‌روم. می‌خوانیم:
«این روزها بسیار می‌شنویم که در سیاست باید خردگرایی و عقل‌گرایی را جای برخوردهای احساساتی نشاند. این توصیه، از آن توصیه‌هایی است که اگر بد فهمیده شود می‌تواند کلاه بزرگی بر سر مبارزان بگذارد. احساس در مبارزه نه تنها چیز بدی نیست، بلکه بسیار لازم است. مبارزان از نظر احساسی با هم نزدیک می‌شوند و اراده و توان خود را افزایش می‌دهند» و من در شگفتم که فراخوان به خردگرایی چگونه می‌تواند "بد فهمیده شود"؟

آن احساسی که باید جایش را به خردگرایی بدهد، احساس عاشقانه و رمانتیک تلاشگران به چشم و ابروی یکدیگر نیست، آن احساس همان کینه درونی نلسون ماندلا از شکنجه‌گرانش بود که می‌توانست بنیان کشوری نوپا را بر باد دهد، او ولی احساس را بکناری نهاد و راه خِرَد پیشه گرفت و حتا گارد نگهبان ریاست جمهوری را هم برکنار نکرد. همان "احساس پدرکشتگی" که ما اگرَش نمی‌داشتیم و اندکی خرد می‌ورزیدیم، اکنون در جای دیگری می‌بودیم. ما اگر احساس کینه‌جوئی خود را بکناری می‌نهادیم و سود و زیان مردم ایران را برتر از خواسته‌های پَست خود می‌شمردیم، درست پس از آن سخنرانی تاریخی شاه او را وادار می‌کردیم که انتخابات آزاد برگزار کند، یا اگر به سخنان او باور نداشتیم (که حق داشتیم باور نداشته باشیم) دستکم شاپور بختیار یار دیرین مصدق را پشتیبانی می‌کردیم تا نهادهای دموکراسی را برپاکند و یا اگر دلباختگان انقلاب درست می‌گویند که دیگر برای همه این کارها دیر شده‌بود، در برابر خمینی در کنار مهدی بازرگان می‌ایستادیم و بنام یک حزب طراز نوین طبقه کارگر صادق خلخالی را نامزد نمایندگی مجلس نمی‌کردیم و در سرکوب دگراندیشان کنار جمهوری اسلامی نمی‌ایستادیم.

ولی ما که در عاشورای 28 مرداد و اربعین سیاهکل گیر افتاده بودیم، چه کردیم؟ پس از سخنرانی شاه کف بر لب آوردیم که: «تا شاه کفن نشود، این وطن وطن نشود!»، بختیار را "نوکر بی‌اختیار" خواندیم و برای برانداختن دولت بازگان گفتیم و نوشتیم «لیبرالیسم جاده صاف‌کن امپریالیسم است». این بود آن "احساسی" که باید بکناری نهاده می‌شد و جایش را به خردگرایی می‌داد، واگرنه ما را چکار به اینکه "مبارزان" گرفتار خال‌لب و تاب‌ابروی رفیقان هم‌سازمانی‌اشان بودند یا نبودند! آیا ایشان با نوشتن این سخنان با ما سر شوخی دارد؟

من همه دوستان نوجوانی‌ام را در کشتار سال 67 (بروزگار نخست‌وزیری میرحسین موسوی) از دست دادم و همه جان و روانم سرشار از "احساس" خشم و کینه به او و همه دست‌اندرکاران آن بزرگترین کشتار سیاسی یکسدسال‌ گذشته است. خردگرائی‌است که مرا وامی‌دارد این احساس را بکناری نهم، خود را از چنبر خشم و کینخواهی و پدرکشتگی رهایی بخشم و بگویم هرکس، حتا میرحسین که دستش به خون دوستان من آغشته است، اگر گامی در راه رهائی ایران و سربلندی مردمانش برداشت، شایسته پشتیبانی است، بی آنکه ببخشم، یا فراموش کنم. خردگرائی سود و زیان ایرانیان را از "احساس" من برتر می‌داند و ما اگر (احساس) پدرکشتگی و کینه‌جوئی خود به شاه را بسود مردم ایران به کناری می‌نهادیم و از ترس اینکه کلاهی بر سرمان برود از "خردگرائی" اینچنین نمی‌هراسیدیم و نمیگریختیم، سرگذشت ایران امروز بگونه دیگری نوشته می‌شد. 

و باز می‌نویسد: «(رضا پهلوی) راه که می‌رود و حرف که می‌زند دارد سلطنت را بازتولید می‌کند» بسیار خوب! اکنون برای اینکه سلطنت دیگر بازتولید نشود چه کنیم؟ به رضا پهلوی بگوییم از فردا دیگر راه نرود؟
من در چهار نوشته با نامهای "شاهزاده و گدا" و سه پی‌نوشت آن "از سر راه خود کنار برویم" در اینباره نوشته‌ام. به گمان من رضا پهلوی در جایگاه یک شهروند ایرانی تا هنگامی که می‌گوید: «من دو هدف اساسی و رسالت سیاسی برای خودم قائلم به عنوان یک فرد ایرانی بیشتر ادعا نمی‌کنم. یک، رسیدن به حاکمیت صندوق رای است و دوم، حفظ حاکمیت صندوق رای. والسلام» نباید پاسخگوی کارهای پدرش باشد، درست مانند هر شهروند دیگری که پاسخگوی کارهای پدرش نیست. ما از نگرگاه حقوق شهروندی حق نداریم کسی را برای وابستگیهای خونی و ژنتیکی‌اش از پهنه سیاست کنار بگذاریم. نام اینکار "قبیله‌گرائی"است، رویکردی که من پیشتر نیز در پیوند با نژادپرستان جدائی‌خواه بدان پرداخته‌ام. همه سخن من در آن چهار نوشته این بوده است که حقوق شهروندی را ارج نهیم و بگذاریم همه ایرانیان (و همچنین رضا پهلوی) به یکسان از آن برخوردار باشند، گفته بودم بجای گیر کردن در میان دوگانه "پادشاهی-جمهوری"  و بگومگوهای بی‌پایان بر سر 28 مرداد و آنچه که گذشته‌است، پایه همکاری نیروهای اپوزیسیون با یکدیگر را پایبندی به "حقوق بشر"، حقوق شهروندی"، "برابری زن و مرد"، "برابری همه شهروندان در همه زمینه‌ها"، "جدائی دین از دولت" و "آزادی بی‌مرز گفتار و اندیشه" بدانیم و به هر کسی با هر اندیشه و گرایشی تا جایی که به این ارزشها پایبند باشد و خود در تبه‌کاریها و کشتارها و شکنجه‌ها دست نداشته بوده‌باشد، خوش‌آمد بگوئیم و دست یاری‌اش را پس نزنیم، اگر کسی از این سخنان نزدیکی به "سلطنت‌طلبان" یا "تسلیم‌طلبی" را درمی‌یابد، دیگر گناه از من نیست!

ولی اگر همه آنچه را که تا کنون آوردم از سر کژفهمی برخاسته از "تُندخوانی" و "بَدخوانی" و "پیش‌داوری" بدانیم، نمونه زیر دروغ آشکاری است که تنها می‌تواند از یک ذهن ایدئولوژی‌زده بیرون تراویده باشد:
«آن‌ها گناهان را سرشکن می‌کنند. از خسرو گلسرخی که در دادگاه خود از "حسین بن علی" اسم برده تا فدائیان به دلیل آن که در بعد از انقلاب شعار داده اند "پاسداران را به سلاح سنگین مجهز کنید" شریک دیکتاتوری در دوران پهلوی قلمداد می‌شوند، تا بار گناهان شاه سبک شود»

نخست ببینیم "آنها" (مزدک بامدادان) چه نوشته است: «آخر این جنبشی که انقلابی کمونیست آن سخنش را با "ان الحیاه عقیده و الجهاد" آغاز می‌کند و حسین را "مولای خود" و "شهید بزرگ خلقهای خاورمیانه" می‌داند و بر آن است که اسلام راهگشای سوسیالیسم است و یک گفتاورد از مارکس می‌آورد و یکی از "مولا علی"، مگر می‌توانست به چیزی جز جمهوری اسلامی بیانجامد؟»
در کجای این گفتآورد سخنی از دیکتاتوری شاه و گناهان او رفته‌است؟ من تنها و تنها خواسته‌ام نشان‌دهم مارکسیست سرنگونی‌خواه آنروزگاران در ژرفای اندیشه‌اش با مسلمان بنیادگرا هم‌سِرشت و هم‌گوهر بوده‌است و درست در رهگذر این هم‌گوهری است که "حزب طراز نوین طبقه کارگر" مسلمان واپسگرا و تبه‌کاری چون خلخالی را که دستانش تا آرنج در خون مردم ایران فرورفته‌بود، نامزد نمایندگی مجلس می‌کند و سازمان فدائیان خلق خمینی را "امام" می‌خواند و می‌نویسد «همه روزها عاشورا و همه سرزمینها کربلااست». کجای سخن من "سبک کردن بار گناهان شاه" است؟ پیوند فدائیان و حزب توده با بنیادگرائی اسلامی نوپا در ایران و یاری بیدریغشان به آن یک شبه پدید نیامد و ریشه در بنیانهای اندیشه‌گی آنان و تاریخ پیدایششان داشت، غم نان اگر بگذارد در نوشتاری جداگانه بدان خواهم پرداخت.

من در چند نوشته پیشینم هرگز نه بدنبال سپیدنمائی رژیم شاه بوده‌ام و نه خواهان هم‌پیمانی با رضا پهلوی. من از همگان خواسته‌ام نگاه ایدئولوژیک و تاریخ‌زده را بکناری نهند و با بازنگری در برداشتهای تاریخی‌شان از خود بپرسند چرا ما پس از برانداختن دیکتاتوری شاه نه تنها خود را گرفتار یکی از بدترین دیکتاتوریهای جهان کردیم، که همان اندک دستآوردهای به چنگ آورده را هم مفت باختیم؟ چرا کره و ترکیه و مالزی به سرنوشت ما دچار نشدند؟از دیکتاتوری دراززمان شاه اگر بگذریم، کجای کار خود ما لنگ بود؟ ما در کجای این جنبش به بیراهه رفتیم؟ و برای آنکه کژراهه یکبار رفته را دوباره نپیمائیم؛ چکار می‌توانستیم بکنیم که کار بدینجا نکشد؟ نیروهایی که می‌خواستند جاینشین شاه شوند، خود تا کجا به آزادی و دموکراسی و پلورالیسم پایبند بودند؟

من بیشتر از آنکه در پی پاسخگویی باشم برآنم که پرسشهای بی‌پاسخ خود را با خوانندگان درمیان نهم، چرا که کار روشنفکر را نه یافتن پاسخ، که آفریدن پرسش می‌دانم. پاسخ اندیشه‌های ایدئولوژی‌زده به همه پرسشهای بالا ولی به گونه‌ای خسته‌کننده یکنواخت است:

*) چرا در ایران انقلاب شد؟ گناه شاه بود، زیرا سرکوب کرد و بزندان افکند و کشت و شکنجه داد و سانسور کرد.

*) چرا با سرنگونی شاه خمینی بر سر کار آمد؟ گناه شاه بود، زیرا گزینه  دیگری بر جای نگذاشته بود.

*) چرا جمهوری اسلامی توانست اینگونه پرشتاب ایران را واپَس ببرد؟ تقصیر شاه بود، زیرا او خرافات را در کشور  گسترانده بود.

*) چرا جمهوری اسلامی توانست چنین آسان حجاب را بر سر زنان ایران برگرداند؟ تقصیر رضا شاه بود، زیرا چادر را بزور از سر زنان ربود، و تقصیر شاه بود، زیرا نهادهای زنان در زمان او همه نمایشی و فرمایشی بودند.

همانگونه که آوردم، نگاه ایدئولوژیک از پیچیدگی می‌هراسد و همیشه بدنبال پاسخهای ساده و همه‌فهم است.

راستی را این است که این انقلاب "ضد سلطنتی" نبود، این انقلاب همانگونه که خمینی بدرستی گفته بود، یک "انقلاب اسلامی" بود و در سال 1342 آغاز شده‌بود و با نگاه امروز می‌بایست به جمهوری اسلامی می‌انجامید. جدا کردن دو پدیده "انقلاب اسلامی" و "جمهوری اسلامی" و سخن راندن از اینکه انقلاب همانگونه که رخ داد درست و بی کژی و کاستی بود و شبی هنگامی که ما در خواب بودیم، دزدان سیاهپوشی از بام پائین پریدند و آنرا ربودند و در توبره‌ای انداختند و با خود بردند، تنها افسانه‌ای است که بدرد لالائی می‌خورد، تا آدمی خود را بفریبد و در خواب کند.

و نیز راستی را چنین است که چپ کهنه‌اندیش ما در یک شیدائی سوداگونه از عشق لیلی در بستر مجنون خزید و دست یاری به واپسمانده‌ترین نیروی تاریخ ایران داد. انقلاب اسلامی، این نوزاد کَژاندام و دیوانه و ویرانگر، فرجام آن همآغوشی تلخ بود و بیهوده نیست که هر دو سوی درگیر در آن همبستری فرزندشان را این چنین دوست می‌دارند و شکوهمندش می‌خوانند.

آقای تابان در زیر گفتآوردی (1) از من نوشته‌است: «کسی که این جملات را بخواند و باور کند چه قضاوتی در مورد شاه و مخالفینش پیدا خواهد کرد؟» بگذارید همه آنچه را که آقای تابان در باره من و دیگر "تسلیم‌طلبان" گفته‌است بپذیریم و همچنین بپذیریم چهره‌ای که من از سرنگونی‌خواهان و بویژه سازمان چریکهای فدائی خلق نشان می‌دهم یکسر دروغ است. بگمانم هم آقای تابان و هم دیگر دست‌اندرکاران رخدادهای آنروزگاران گامی بزرگ در بازخوانی تاریخ و آگاهی‌بخشی به نسل جوان خواهند برداشت، اگر که به پرسشهای زیر پاسخ دهند. از ایشان خواهش می‌کنم پاسخهایشان بر پایه سندها و روزنامه‌ها و کتابهای سازمانی باشد و اگر می‌توانند پرسشها را در باره سازمانهای دیگر نیز پاسخ دهند. بخشی از آنچه که در باره شاه پیش از هر پرسشی آورده‌ام، نه "کاستی"های رژیم شاه، که تبه‌کاریهای او هستند و هرکسی که در آنروزگار زیسته‌باشد می‌تواند بر درستی و راستی آنها گواهی دهد. برای نمونه ردّ شکنجه را من بر تن برادر بزرگم دیده‌ام و از این و آن نشنیده‌ام:

1. الگوی شاه یک کشور پیشرفته، ولی بدون آزادیهای سیاسی بود.
- الگوی فدائیان (و دیگران) کدام کشور بود؟

2. شاه یک دیکتاتور بود.
- رویکرد فدائیان (و دیگران) به رژیم حکومتی پس از سرنگونی شاه چه بود؟ گفتمان "دیکتاتوری پرولتاریا" در این میان چه جایگاهی داشت؟

3. شاه سیستم تک حزبی (با یک حزب فرمایشی) براه انداخته و پارلمان را از کار انداخته بود.
- رویکرد فدائیان (و دیگران) به پارلمانتاریسم و پلورالیسم سیاسی (آزادی حزبها و رقابت آنها با یکدیگر) در فردای پس از شاه چه بود؟

4. شاه دگراندیشان را شکنجه و اعدام می‌کرد.
- رویکرد فدائیان (و دیگران) به دگراندیشی در درون سازمان چگونه بود؟ آیا آنچه که در باره "تصفیه‌های خونین درون سازمانی" گفته و نوشته می‌شود، ریشه در دگراندیشی هموندان سازمان داشت؟

5. شاه می‌گفت هر کس ناراضی است، پاسپورت بگیرد و از کشور برود.
- رویکرد فدائیان (و دیگران) به پدیده ناراضیان درون سازمانی چه بود؟ گفتمان "سانترالیسم دموکراتیک" در کجای این رویکرد جای می‌گرفت؟

6. شاه در باره مخالفانش دروغ می‌گفت و دست به جنگ روانی می‌زد.
- رویکرد فدائیان (و دیگران) به روا بودن دروغ در باره رژیم شاه چه بود؟ آیا آنان نیز شاه را کُشنده صمد بهرنگی و علی شریعتی و غلامرضا تختی و جانباختگان سینما رکس می‌دانستند؟ (همچنین بنگرید به شمار کشته‌شدگان و زندانیان)

7. شاه خیزش پانزدهم خرداد را سرکوب و رهبر آن خمینی را تبعید کرد.
- رویکرد فدائیان (و دیگران) به جنبش پانزدهم خرداد 1342 و انگیزه‌ها و رهبری آن چه بود و آنرا چگونه می‌سنجیدند؟

 و دیگر اینکه:

8. برنامه اقتصادی فدائیان (و دیگران) برای ایران پس از شاه چه بود و آنها می‌خواستند ایران را بر پایه کدام برنامه اداره کنند؟
9. در پهنه سیاست جهانی فدائیان (و دیگران) همپیمانان، دوستان و دشمنان ایران را در کجا می‌جستند؟

آماج من از این نوشته پرداختن به رخدادهای تاریخی نبود، من خواستم نشان دهم که جهان‌نو بی‌سروصدا از کنار چپ کهنه‌اندیش و همه دلباختگان انقلاب شکوهمند گذر کرده و آنان با گذشت این همه سال بگونه‌ای شگفت‌انگیز هنوز در دهه پنجاه و شصت دم می‌زنند و می‌اندیشند و بدتر از آن، همان کسانی که خود دامنی پر نقش و نگار از ناشایسته‌های کرده و بایسته‌های ناکرده دارند، امروز جامه پاکدامنان بر تن کرده و ردای قاضی و دادستان بر دوش افکنده‌اند و پیش از آنکه به گذشته خود بپردازند، از دیگران بازخواست می‌کنند و می‌خواهند که آنان پاسخگوی کرده‌ها و ناکرده‌های پدرانشان باشند. راه چاره آن است که هم‌اینجا و هم‌امروز بر این بگومگوی دراز نقطه پایانی نهیم و بر پایه ارزشهای دموکراتیک پذیرفته شده در جهان پیشرفته دست‌بدست هم دهیم و نگاهمان را به آینده بدوزیم. با اینهمه باز هم برآنم که هر از گاهی باید نیم نگاهی نیز به گذشته انداخت و راه پیموده را برانداز کرد،

تا ببینیم در چنبره کدام اندیشه تابان گرفتار آمده‌بودیم که بدینجا رسیدیم؟
 

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
--------------------------------------------------------------------------------------

1. آقای مزدک بامدادان می‌نویسد: «شاه در همان مستند "از تهران تا قاهره" به گزارشگر انگلیسی می‌گوید: «ما دهسال دیگر همانجایی خواهیم ایستاد که شما امروز ایستاده‌اید». بیائید این را آرزوی بلندپروازانه یک دیکتاتور خودبزرگ‌بین بدانیم. ولی در همان سالها فدائیان و مجاهدین و حزب ‌توده و اسلامگرایان و سازمان ‌انقلابی و سازمان‌ پیکار و حزب‌ رنجبران و ... آینده ایران را چگونه می‌دیدند؟ جز این است که الگو و سرمشق آنان شوروی و چین و کوبا و لیبی و آلبانی بود؟ شاه دستکم می‌خواست ما روزی کشوری باشیم چون یکی از کشورهای آزاد اروپائی، ولی سرنگونی‌خواهان چه می‌خواستند؟ اینجاست که باید "ما"، یعنی همه ما دست‌اندرکاران انقلاب پنجاه‌ و هفت، از این چشم‌اندازی که برای ایران نقش می‌کردیم شرمسار باشیم.»