۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

مغاک تیره تاریخ – سه

بررسی شیوه‌های تاریخ‌نگاری اسلامی – سه

تاریخنگاری اسلامی، برگرفته از شیوه گزارشهای توراتی است. تورات و در پیروی از آن انجیل کتابهایی هستند که به وارونه قرآن از روندی پیوسته برخوردارند. هردوی این کتابها زندگانی پیامبرشان و تبار او را موبمو گزارش کرده‌اند و یک پیوستگی اسطوره‌ای-تاریخی-دینی فراهم آورده‌اند. کامیاب‌ترین نگارندگان در این میان نویسندگان و گزارندگان تورات بوده‌اند، چرا که توانسته‌اند تاریخ جهان را از آفرینش جهان، تا آفرینش انسان و پس از آن تبارنامه نژادهای گوناگون و از آن راه تا پادشاهان و پیامبران عبرانی و اسرائیلی در روندی پیوسته و گسست‌ناپذیر در چارچوب کتابی یگانه گردآورند. از همین رو است که آئین مسیح نیز که خود در آغاز چیزی جز یک جنبش پیرایش (درون)دینی نبود، برای "دین‌شُدن" نیازمند همه آن گوهرهای بنیادینی بود که برسازنده یک فرهنگ دینی هستند، پس عهد عتیق باید بر عهد جدید افزوده می‌شد، چرا که بدون آن مسیحیت عیسایی جایگاه یک دین را نداشت. هر دو این کتابها روندی در‌هم‌بافته دارند، به گونه‌ای  که خواننده نمی‌تواند کتاب را از جایی دلبخواه خود بگشاید و آغاز به خواندن آن کند. قرآن ولی اینگونه نیست، آن درهم‌بافتگی پیش‌گفته در قرآن یافت نمی‌شود و نه تنها هر سوره آن درباره چیزی دیگر است، که گاه در یک سوره بارها و بارها روی و سوی سخن دگرگون می‌شود و بافتار سوره از شاخی به شاخ دیگر می‌پرد. برای اینکه سخنم در اینجا آشکارتر شود، ناگزیر از آنم که سخن اندکی دراز کنم و نمونه‌هایی از سه کتاب مقدس را در همسنجی با یکدیگر فراآورم. نخستین نمونه از تورات (1) است:

«در همین زمان مردی از قبیلۀ لاوی با زنی که از همان قبیله بود ازدواج کرد. آن زن پسری بدنیا آورد. وقتی آن زن دید که نوزادش خیلی زیبا است، مدت سه ماه او را پنهان کرد. اما چون نتوانست بیشتر او را پنهان کند، یک تُکری را که از نَی ساخته شده بود گرفت و آنرا با قیر پوشاند و طفل را در آن گذاشت. بعد آنرا در بین نیزار در کنار دریای نیل رها کرد. خواهر طفل، کمی دورتر ایستاده بود تا ببیند چه اتفاقی برای طفل رخ می دهد. دختر فرعون برای غسل به دریای نیل آمد. وقتی کنیزانش در کنار دریا قدم می زدند او تُکری را در بین نیزار دید. پس یکی از کنیزان خود را فرستاد تا تُکری را بیآورد. وقتی تُکری را باز کرد طفلی را در آن دید که گریه می کرد. دختر فرعون دلش به حال طفل سوخت و گفت این کودک باید متعلق به عبرانیان باشد. پس خواهر طفل آمد و گفت می‌خواهید بروم و زنی شیرده را از زنان عبرانیان بیاورم تا به طفل شیر بدهد؟ دختر فرعون گفت برو. دختر رفت و مادر طفل را آورد. دختر فرعون به آن زن گفت این کودک را ببر و برای من از او پرستاری کن. من برای این کار تو مزد خواهم داد. پس آن زن کودک را به خانه بُرد و به پرورش او پرداخت. کودک بزرگ شد. آن زن او را نزد دختر فرعون آورد. دختر فرعون او را به فرزندی خود قبول کرد و گفت این پسر را از آب گرفتم پس اسم او را موسی گذاشت» (2)

نمونه دوم از انجیل (3) است:

«امّا ولادت عیسی مسیح چنین بود که چون مادرش مریم به یوسف نامزد شده بود، قبل از آنکه باهم‌آیند، او را از روح‌القدس حامله یافتند. و شوهرش یوسف چونکه مرد صالح بود و نخواست او را عبرت نماید، پس اراده نمود او را به پنهانی رها کند. امّا چون او در این چیزها تفکّر می‌کرد، ناگاه فرشته خداوند در خواب بر وی ظاهر شده، گفت، ای یوسف پسر داود، از گرفتن زن خویش مریم مترس، زیرا که آنچه در وی قرار گرفته است، از روح‌القدس است. و او پسری خواهد زایید و نام او را عیسی خواهی نهاد، زیرا که او امّت خویش را از گناهانشان خواهد رهانید. و این همه برای آن واقع شد تا کلامی که خداوند به زبان نبی گفته بود، تمام گردد، که اینک، باکره آبستن شده پسری خواهد زایید و نام او را عمّانوئیل خواهند خواند که تفسیرش این است، خدا با ما. پس چون یوسف از خواب بیدار شد، چنانکه فرشتهٔ خداوند بدو امر کرده بود، به عمل آورد و زن خویش را گرفت و تا پسر نخستین خود را نزایید، او را نشناخت [با او همبستر نشد، م. ب.]؛ و او را عیسی نام نهاد. و چون عیسی در ایّام هیرودیسِ پادشاه در بیتْ‌لَحِم یهودیه تولّد یافت، ناگاه مجوسی چند از مشرق به اُورْشلیم آمده، گفتند، کجاست آن مولود که پادشاه یهود است زیرا که ستاره او را در مشرق دیده‌ایم و برای پرستش او آمده‌ایم؟ امّا هیرودیس پادشاه چون این را شنید، مضطرب شد و تمام اُوْرشلیم با وی. پس همهٔ رؤسایِ کَهَنه و کاتبانِ قوم را جمع کرده، از ایشان پرسید که، مسیح کجا باید متولّد شود؟ بدو گفتند، در بیت لحمِ یهودیّه زیرا که از نبی چنین مکتوب است، و تو ای بیت لحم، در زمین یهودا از سایر سرداران یهودا هرگز کوچکتر نیستی، زیرا که از تو پیشوایی به ظهور خواهد آمد که قوم من اسرائیل را رعایت خواهد نمود . . .» (4)

در هر دو کتاب داستان به گونه‌ای گزارده می‌شود که خواننده در آن گسستی نمی‌یابد و می‌تواند گام‌بگام با گوینده پیش برود. در هر دو کتاب گزارش زندگانی پیامبر با سرگذشت کودکی و جوانی و سرانجام مرگ او پی‌گرفته می‌شود و به دیگر سخن، بافتار انجیل و تورات از یک روند پیوسته و کمابیش بی‌گُسست برخوردار است. اکنون ببینیم در قرآن چه می‌یابیم. داستان عیسی در قرآن نه یکباره و یکپارچه، در چند جای گوناگون و دور از هم آمده است.هسته بنیادین این داستان نخست در سوره مریم بازگفته و سپس در سوره آل‌عمران پی‌گرفته می‌شود. در سوره مریم الله داستان زادن عیسا را چنین بازمی‌گوید:

«و در اين كتاب از مريم ياد كن آنگاه كه از كسان خود در مكانى شرقى به كنارى شتافت. و در برابر آنان پرده‏اى بر خود گرفت پس روح خود را به سوى او فرستاديم تا به بشرى خوش‏اندام بر او نمايان شد. [مريم] گفت اگر پرهيزگارى من از تو به خداى رحمان پناه مى‏برم. گفت من فقط فرستاده پروردگار توام براى اينكه به تو پسرى پاكيزه ببخشم. گفت چگونه مرا پسرى باشد با آنكه دست بشرى به من نرسيده و بدكار نبوده‏ام. گفت [فرمان] چنين است پروردگار تو گفته كه آن بر من آسان است و تا او را نشانه‏اى براى مردم و رحمتى از جانب خويش قرار دهيم و [اين] دستورى قطعى بود. پس [مريم] به او [=عيسى] آبستن شد و با او به مكان دورافتاده‏اى پناه جست. تا درد زايمان او را به سوى تنه درخت ‏خرمايى كشانيد گفت اى كاش پيش از اين مرده بودم و يكسر فراموش‏شده بودم. [. . .] پس [مريم] در حالى كه او را در آغوش گرفته بود به نزد قومش آورد [. . .] اين است [ماجراى] عيسى پسر مريم [همان] گفتار درستى كه در آن شك مى‏كنند» (5)

در پی آن الله پس از انبوهی از اندرزها و نویدها و هشدارهای سخت، بناگاه می‌گوید: «و در اين كتاب به ياد ابراهيم پرداز زيرا او پيامبرى بسيار راستگوى بود» (6) و سخنانش را با یادکَردهایی از موسا، اسحاق، یعقوب، اسماعیل و ادریس پی می‌گیرد، بی‌آنکه خواننده بتواند در این سوره دستکم اندکی به زندگانی چهره‌های نام‌بُرده نزدیک شود و آنها را بازشناسد. این روند نگارشی و این شیوه بازگوئی را در سرتاسر قرآن می‌توان دید و دنبال کرد. برای نمونه دنباله داستان با همین جَسته و گُریختگی در سوره آل‌عمران می‌آید که بررسی تک‌تک آیه‌های آن هم بر درازای سخن خواهد افزود و هم خواننده را خسته خواهد کرد.

با رویکرد برون دینی می‌توان در بررسی شیوه‌های تاریخ‌نگاری قرآنی به آنچه در پیش رفت چنین نگریست، که قرآن در یک بستر فرهنگی-دینی با پس‌زمینه‌ای توراتی‌-انجیلی پدیده آمده است و از آنجا که شنوندگان و خوانندگانِ آن داستان زندگانی عیسا و ابراهیم و موسا و ... را به نیکی می‌شناخته‌اند، تنها و تنها بر کژیها، کاستیها و ناراستیهای آنها انگشت نهاده است. ولی اگر سیره‌های پیش‌گفته را پایه و بنیان تاریخ اسلامی بدانیم، چنین انگاشتی درست از آب درنمی‌آید، زیرا در سرتاسر سیره نبویه، محمد بر بُت‌پرستانی برمی‌شورد که در "جاهلیت"اند (با سخن خداوند، چه در تورات و چه در انجیل آشنا نیستند)  و نبرد او تا پایان زندگانیش با آنان است و نه با یهودیان و مسیحیان. پس آنچه که در قرآن می‌آید، بجز برای یهودیان و مسیحیان مکه و مدینه، که شمارشان به گفته خود سیره‌نگاران در همسنجی با بُت‌پرستان سخت اندک بوده است، سخنی نو بوده و محمد قریشیان و اوسیان و خزرجیان را درباره پیامبرانی آموزش می‌داده است، که برایشان ناشناخته بوده‌اند. بدینگونه است که از دل قرآن به تنهایی نه دینی برمی‌آید و نه آئینی. مسلمانان اگر سیره نبویه را در دسترس نداشته باشند، هرگز درنخواهند یافت که خداوندشان آنانرا در کتاب خود به کدام دین فراخوانده است. بدون سیره و حدیث آنان نه تنها نمی‌دانند نمازشان را چگونه باید بگزارند و حجّشان را چگونه باید بروند و خمس و زکاتشان را کی، کجا و چگونه باید بپردازند، که حتا از دریافت درونمایه برخی از آیه‌های قرآن نیز ناتوان خواهند بود. برای نمونه اگر داستان ماریه قبطیه در سیره نباشد، هیچکس نمی‌داند الله در آیه نخست سوره تحریم که می‌گوید «اى پيامبر چرا براى خشنودى همسرانت آنچه را خدا براى تو حلال گردانيده حرام مى‏كنى خدا[ست كه] آمرزنده مهربان است»، درباره چه سخن می‌گوید. همین سخن را می‌توان موبمو درباره آیه‌های 37 و 38 سوره احزاب بر زبان آورد که به جدائی زید بن‌حارثه از زینب بنت‌جحش می‌پردازد و به اینکه محمد همسر پسرخوانده خود را به زنی می‌گیرد. باری، بدون سیره بخش بسیار بزرگی از قرآن چهره چیستانی را به خود می‌گیرد که کسی را توان و دانش گشودن آن نخواهد بود. رفیع‌الدین قاضی ابرقوه نیز درست بر همین سخن من انگشت می‌نهد، آنجا که درباره سیره ابن‌اسحاق می‌گوید: «و بدان كه فضيلت و مطالعت اين كتاب با فضيلت مطالعت تفسير قرآن برابر است» (7) کوتاه سخن اینکه بدون سیره، واژه "شأن نزول" بی‌معنی می‌شود.

بدینگونه و با نگاهی دیگر می‌توان دید و دریافت که سیره‌نگاران مسلمان از همان آغاز تورات را سرمشق خود گرفته و شیوه‌های آن را یک‌بیک در آئین نگارش خود پیاده کرده بودند. برای باز کردن این سخن باید اندکی بازپس‌تر رفت. دین در جایگاه ابزاری آسمانی پاسخ همه پرسشهای انسان را در درون خود نهفته دارد، پس از کهنترین پرسش انسان می‌آغازد: جهان چگونه پدید آمد؟ دینهای کهنتر برای این پرسش پاسخهای گوناگونی داشتند، برای نمونه در مصر باستان، فرهنگهای کهن میان‌رودان و باورهای آریائی هر پدیده‌ای خدای خود را داشت و هم آن را می‌آفرید و هم نگاهبانش می‌بود و هم به گاه خشم و ناخرسندی نابودش می‌کرد. با پدید آمدن دینهای تَک‌خدائی، که ریشه آنها را باید در باورها و آموزه‌های آخ-‌اِن-‌آتون (اخناتون، آمِن-هوتِپ چهارم از دودمان هجدهم) جُست، بار همه این خویشکاریها بر گردن یک خدا افتاد. عبرانیان یا "بِنوییتسرائِل" که در آن روزگار در دلتای نیل و در سرزمینی بنام "گوشِن" می‌زیستند، این انگاره تک‌خدائی را برگرفتند، از پرستش خدایان چندگانه دست شُستند و نام خدای مصری خورشید "آتون" را نیز به نامهای خدای خود افزودند (آدونیا). از همین رو است که در فرمان دوم از ده‌فرمان موسا می‌خوانیم:

«تو را نبایست که در برابر خدایان دیگر به خاک افتی و پرستش آنان را بر گردن گیری. چرا که من، سرور و خدای تو، خدایی رَشک‌بَرنده‌ام»

مصریان همچنین زنجیره تباری نیاکان و بویژه پادشاهان خود را با ریزه‌کاری شگفت‌آوری فرومی‌نوشتند. همین شیوه را خاخامان و رابیان یهودی نیز آموختند و بکار گرفتند. تورات نه تنها تاریخ جهان را از نخستین دَم پیدایش آن بازمی‌گوید، که تبارنامه پیامبران و پادشاهان خود را نیز یک‌بیک و پیوسته و بی‌گسست وامی‌گشاید. برای نمونه به آسانی می‌توان در تورات دید که سلیمان پسر داوود پسر یَسا پسر عوبید پسر بوعَز پسر رام پسر هَزرون پسر یهودا پسر یعقوب پسر اسحاق پسر ابراهیم پسر تارخ است. این تبارنامه‌نگاری را در سرتاسر تورات می‌توان پی گرفت.

همانگونه که در بالا آوردم، کتاب عهد جدید نیز به تنهایی نمی‌تواند به همه پرسشهای دینداران پاسخ گوید و برای "دین‌شدن" نیازمند عهد عتیق یا تورات است. پس نگارندگان انجیلها نیز همان شیوه پیشینیان خود را در تبارنامه‌نگاری در پیش گرفته‌اند:

«ابراهیم اسحاق را آورد و اسحاق یعقوب را آورد و یعقوب یهودا و برادران او را آورد. و یهودا، فارَص و زارَح را از تامار آورد و فارَص، حَصْرون را آورد و حَصْرون، اَرام را آورد. و اَرام، عَمِّیناداب را آورد و عَمّیناداب، نَحشون را آورد و نَحْشون، شَلْمون را آورد. و شَلْمون، بوعَز را از راحاب آورد و بوعَز، عوبید را از راعوت آورد و عوبید، یَسّا را آورد. و یَسّا داود پادشاه را آورد و داود پادشاه، سلیمان را از زن اوریّا آورد. و سلیمان، رَحَبْعام را آورد و رَحبْعام، اَبِیَّا را آورد و اَبِیّا، آسا را آورد.  و آسا، یَهوشافاط را آورد و یَهوشافاط، یورام را آورد و یورام، عُزیّا را آورد. و عُزیّا، یوتام را آورد و یوتام، اَحاز را آورد و اَحاز، حِزْقیَّا را آورد. و حِزْقیّا، مَنَسّی را آورد و مَنَسّی، آمون را آورد و آمون، یوشیّا را آورد. و یوشیَّا، یَکُنیا و برادرانش را در زمان جلای بابِل آورد. و بعد از جلای بابل، یَکُنْیا، سَألْتیئیل را آورد و سَأَلْتیئیل، زَرُوبابِل را آورد. زَرُوبابِل، اَبیهود را آورد و اَبیهود، ایلیاقیم را آورد و ایلیاقیم، عازور را آورد. و عازور، صادوق را آورد و صادوق، یاکین را آورد و یاکین، ایلَیهُود را آورد. و ایلیهود، ایلعازَر را آورد و ایلعازَر، مَتّان را آورد و مَتّان، یعقوب را آورد. و یعقوب، یوسف شوهر مریم را آورد که عیسی مُسمّیٰ به مسیح از او متولّد شد»

آیا تنها با نگاه به قرآن می‌توان تبار و پیشینه محمد و علی و ابوبکر و عمر و عثمان را دریافت؟ می‌دانیم که چنین نیست. پس باید در چارچوب تاریخ‌نگاری ویژه‌ای این کاستی بزرگ کتاب مقدس مسلمانان از میان می‌رفت، تا اسلام نیز از یکسو از یک تاریخ به هم‌پیوسته و بی‌گُسست آغازین برخوردار گردد و از دیگرسو به تبارنامه‌ای آراسته شود که در آن هیچ افتادگی و گسستی به چشم نیاید. پس باید بار دیگر به به نگا‌رندگان نسل نخست باز گردیم.

در سیره ابن‌اسحاق تبارنامه محمد چنین آمده است:

«مدار نسب مصطفى بعد از إسماعيل، بر نابت است كه پسر بزرگترين إسماعيل بود، و بعد از نابت بر يشجب است، و يشجب پسر نابت بود، و بعد از يشجب بر يعرب است و يعرب پسر يشجب است، و بعد از يعرب بر تيرح است و تيرح پسر يعرب بود، و بعد از تيرح بر ناحور است، و بعد از ناحور بر مقوّم است، و مقوّم پسر ناحور است، و بعد از مقوّم بر أدد است و بعد از أدد بر عدنان بود و عدنان پسر أدد بوده است [. . .] نسل فرزندان إسماعيل، از عدنان منتشر شد، و قبايل ايشان از وى برخاست، و در اطراف بلاد جاى گرفتند. و عدنان را دو پسر بود، يكى نام معدّ و يكى عكّ. چون بزرگ شد، بجانب يمن شد و آنجا از قبيله أشعريان زن خواست و پيش ايشان مقام گرفت و هم خانه و هم لغت ايشان شد. و نسب قبيله أشعريان در سيرت بتفصيل بيايد. و معدّ آنست كه نسب پيغمبر ما، از وى بوده است» (8)‏

واقدی گزارش خود را سرراست با جنگهای مسلمانان آغاز کرده و به تبار محمد نپرداخته است. از ابن‌اسحاق تا ابن‌هشام ولی گویا شمار گواهانی که تبار محمد را می‌شناخته‌اند، فزونی گرفته است و گسستها و افتادگیهای آن از میان رفته است:

«نسب آن بزرگوار بر طبق آنچه از محمّد بن‌اسحاق براى ما نقل كرده‏اند بدين ترتيب است:
محمّد بن‌عبد الله بن‌عبدالمطلب - و نام عبدالمطلب شيبه است - بن‌هاشم - و نام هاشم عمرو است - بن‌عبدمناف - و نام عبد مناف مغيره است - بن‌قصى- و نام قصى زيد است - بن‌كلاب بن‌مره بن‌كعب بن‌لوى بن‌غالب بن‌فهر بن‌مالك ابن‌نضر بن‌كنانه بن‌خزيمه بن‌مدركه - و نام مدركه عامر است - بن‌الياس بن‌مضر بن‌نزار بن‌معد بن‌عدنان بن‌ادّ - و برخى بجاى أدّ أدد گفته‏اند - بن‌مقوم بن‌ناحور بن‌تيرح بن‌يعرب بن‌يشجب بن‌نابت بن‌اسماعيل بن‌إبراهيم - خليل الرحمان - بن‌تارح - كه همان آزر است - بن‌ناحور بن‌ساروغ بن‌راعو بن‌فالخ بن‌عيبر بن‌شالخ بن‌ارفخشد بن‌سام بن‌نوح بن‌لمك بن‌متوشلخ بن‌اخنوخ كه چنانچه گويند ادريس پيغمبر است كه اولين پيغمبرى بود كه با قلم نوشت - بن‌يرد بن‌مهليل بن‌قينن بن‌يانش بن‌شيث بن‌آدم عليه السلام» (9)‏‏

همانگونه که پیشتر رفت، گام نخست فرآیند تاریخ‌نگاری اسلامی با الطبقات‌الکبری به انجام می‌رسد. ابن‌سعد در این کتاب نه تنها با برساختن لشگر انبوهی از گواهان و راویان و گویندگان حدیث و ریزه‌کاریهای زندگانی محمد شگفتی می‌آفریند، که بخش نه چندان کوچکی را نیز به تبار و پیشینه تباری پیامبر می‌پردازد. اگر ابن‌اسحاق تنها به بخشی از نیاکان محمد و ابن‌هشام تنها به زنجیره تباری او بسنده کرده‌اند، ابن‌سعد پای از این نیز فراتر می‌نهد و دست به بررسی گاه‌نگارانه و تبارشناسانه (10) پیشینه نژادی محمد می‌گشاید. ناگزیر از گفتنم حتا اگر با چون‌وچرای بسیار بپذیریم که ابن‌سعد توانسته بوده است با پژوهش و کاوش فراوان کسانی را بیابد که تک‌تک رخدادهای روزگار محمد را به نیکی بیاد می‌آورده‌اند، باز هم جای پرسش است که او  این داده‌های انبوه درباره زنجیره‌ تباری پیامبر را از آدم تا بدان روز از کجا آورده است؟ آوردن همه آنچه که ابن‌سعد در اینباره نگاشته است، چارچوب این جستار فشرده را از هم خواهد شکافت. پس بگذارید برای مشتی کوچک نمونه خرواری بَس بزرگ، فهرست گزارشهای طبقات را در اینجا بیاورم، تا خواننده بداند شیوه توراتی تا به کجا در تاروپود تاریخ‌نگاری اسلامی درتنیده شده است:

- كسانى كه نسب رسول خدا به آنها مى‏رسد،
- ذكر نياكان رسول خدا كه پيامبر بوده‏اند،
- قرنها و فاصله زمانى كه ميان آدم و محمد است‏،
- نام و نسب انبياء،
- ذكر نسب رسول خدا و اسامى نياكان آن حضرت تا آدم‏،
- مادر و جده‏هاى مادرى رسول خدا،
- ذكر قصى بن‌كلاب،
- عبد مناف بن‌قصى،
- هاشم بن‌عبد مناف‏،
- ذكر عبدالمطّلب بن‌هاشم (11)‏

ابن‌سعد در هفتادوهشت برگ از کتاب خود آنچه را که در بالا آمد وامی‌گشاید و چه جای شگفتی که او برای این سخنان خود بیش از هرکجای دیگر کتابش گواهان و راویان بسیار فراچنگ دارد و گزارش خود را با نام آنان می‌آراید. یک نمونه‌ گویا برای همسنجی دو سیره، داستان "ذبح عبدالله" است که در سیره ابن‌اسحاق تنها سه برگ است و در طبقات ابن‌سعد در هفت برگ نگارش یافته است.

همانگونه که رفت، الگوبرداری از تورات برای برساختن یک تاریخ رستگاری اسلامی، که نگاهی هم به قرآن داشته باشد، مانند همه پدیده‌های دیگر جهان یکباره و به ناگهان انجام نپذیرفته است. اگر همین تبارنامه محمد را نمونه بگیریم، از ابن‌اسحاق تا ابن‌سعد راه پُرپیچ‌وخمی پیموده شده است، تا مسلمانان بتوانند سیمای پیامبر خود را که در ژرفای سوره‌های قرآن پنهان است آشکارا ببینند. این محمد، دیگر آن محمد بی‌نام‌ونشانی نیست که نامش تنها چهاربار در قرآن آمده است و هیچ سخنی درباره پدران و نیاکانش نرفته است. محمد تاریخی بوارونه محمد قرآنی از همه آن ویژگیهایی برخوردار است که می‌توان برای یک نواده، پسر، برادرزاده، پدر، شوهر، فرمانده جنگی و سرانجام «پیامبری که براستی زیسته و هستی داشته است» انگاشت.

با اینهمه ابن‌سعد اگرچه با الطبقات‌الکبری مُهری بر پایان یک دوره تاریخی-دینی می‌زند که با خلافت مأمون به فرجام می‌رسد، ولی خود آغازگر دوره تاریخی دیگری است که در آن فرآیند توراتی شدن تاریخ‌نگاری اسلامی پی‌گرفته می‌شود، تا در ابن‌اثیرها و طبری‌ها و مقدسی‌ها و دینوری‌ها و ابن‌خلدون‌ها و گردیزی‌ها و . . . چِکاد شکوهمند خود را بیابد. ابن‌سعد، که باید واپسین نگارنده نسل نخست سیره‌نگاران به شمارَش آورد، راه را برای نسلهای دوم و سوم، یا اگر بزبان خود او سخن بگوییم، "طبقه دوم و سوم" تاریخ‌نگاران واگشوده است. گزارندگانی که در بخش آینده به شیوه‌های تاریخ‌نگاری آنان خواهم پرداخت.

دنباله دارد . . .

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد
----------------------------------------------------------------------------------
1. تورات یا "تورا" [آموزش] بخش نخست "تَنَخ" است، که در کنار "نَوییم" [پیامبران] و "کتوویم" [نامه‌ها] کتاب دینی یهودیان (تنَخ) را می‌سازد. تنخ در نزد دیگر ملتها با نام بخش نخست آن "تورات" شناخته می‌شود.

2. تورات، سِفر خروج، بخش سوم، "تولد موسا"

3. اگرچه کتاب دینی مسیحیان در ایران انجیل خوانده می‌شود، باید دانست که انجیلهای چهارگانه تنها بخشی از کتابی بنام عهد جدید (پیمان نو) هستند که به زندگانی عیسی می‌پردازند. کتاب دینی مسیحیان را درستتر آن است که کتاب عهدین (پیمانها) بخوانیم، زیرا عهد عتیق (پیمان کهن) نیز بخش جدایی‌ناپذیر کتاب دینی مسیحیان ست.

4. عهد جدید، انجیل متی، فصل یکم، 19 تا 25، فصل دوم 1 تا 6

5. سوره مریم، 16 تا 34، ترجمه فولادوند

6. همان، 41

7. سیره ابن‌اسحاق، دیباچه رفیع‌الدین اسحق همدانی

8. سیره ابن‌اسحاق، برگ 6، در اولاد اسماعیل

9. سیره ابن‌هشام، در ذكر نسب رسول خدا صلى‌الله عليه و آله تا آدم ابوالبشر

Chronology, Genealogy .10

11. طبقات – ابن‌سعد، پوشینه 1، 1 تا 78


۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۷, جمعه

مغاک تیره تاریخ – دو

بررسی شیوه‌های تاریخ‌نگاری اسلامی – دو

در بخش پیشین به نخستین ویژگی تاریخ‌نگاری اسلامی پرداختم، که در فرآیندی پیوسته، انبوهی از گزارشگران را پدید آورد و برای آنان تبارنامه تراشید. جای شگفتی است که شمار این راویان در روندی هفتاد-هشتاد ساله از هیچ یا نزدیک به هیچ (ابن‌اسحاق)، به بیست‌وپنج تن (واقدی)، سپس سد تَن (ابن‌هشام) و سرانجام به بیش از چهارهزار تن (ابن‌سعد) می‌رسد. تاریخ‌نگاری اسلامی پای را از این هم فراتر می‌نهد و همین راویان را نیز دسته‌بندی می‌کند، همان دسته‌بندی زمانی که نام کتاب ابن‌سعد "الطبقات" نگاه بدان دارد.

«ابن‌منظور در لسان‌العرب مى‏گوید: و گفته شده است طبقه بیست سال هجرى است. [...] تهانوى درباره واژه طبقه و طبقات چنین گفته است: طبقه به اشخاصى كه شبیه یكدیگرند و وجوه مشترك دارند گفته مى‏شود، در اصطلاح حدیث به گروهى گفته مى‏شود كه از جهت زمان و سن‌وسال و برخوردارى از مشایخ و استادان مشترك باشند» (1)
برداشت دیگری از واژه ‌طبقه را در العبر که تاریخ‌ ابن‌خلدون است، می‌بینیم. ابن‌خلدون نخست به طبقه‌های چهارگانه عرب می‌پردازد (برای نمونه: "طبقه نخستین از عرب: و ایشان عرب عاربه‌اند و ذکر نسبشان و سخنی در ملک و دولتشان به نحو اجمال") تا به "خبر از ایرانیان" برسد و سخن از طبقه‌های چهارگانه آنان براند:
«در این نژاد، چنانکه مورخان آورده‌اند چهار طبقه‌اند: طبقه اول را پیشدادیان گویند و طبقه دوم را کیانیان و طبقه سوم را اشکانیان و طبقه چهارم را ساسانیان. مدت پادشاهی اینان چنانکه ابن‌سعید از کتاب تاریخ امم علی بن‌حمزه اصفهانی نقل کرده، از زمان گیومرث نیای‌شان تا کشته شدن یزدگرد در ایام عثمان چهارهزارودویست‌ و قریب هشتادویک سال بوده» (2)
طبقات ابن‌سعد نه تنها فراگیرترین گزارش از سده نخست اسلام، که دربرگیرنده تبارنامه کسانی است که این گزارش از زبان آنان بازگو شده است. برای نمونه در پوشینه‌های پنجم و ششم نام و نشان "تابعان اهل مدینه" در هفت طبقه آمده است. همچنین «نام یاران حضرت ختمى مرتبت كه در بصره ساكن شده‏اند و نام كسانى از تابعان و اهل فقه و دانش كه پس از ایشان در آن شهر بوده‏اند» در پوشینه هفتم آمده است. ریزه‌کاری و موشکافی ابن‌سعد در فراهم آوردن "راویان" و "تابعان" و "صاحبان فتوی" و "اصحاب حدیث" گرچه شگفت‌انگیز است، ولی دریافتنی است؛
بوارونه تاریخ‌نگاری مسیحی و یهودی که از پیشینه‌ای دراز در واگوئی زندگی گذشتگان برخوردار می‌بود، دست اسلام از چنین پیشینه‌ای کوتاه بود. از آن گذشته و در پی بیش از یک‌ونیم سده خاموشی در باره آنچه که بروزگار عباسیان "صدر اسلام" نام گرفت، نیاز به لشگری از "گواهان" بود، تا این برساخته‌های نوین باورپذیر شوند و شاهکار ابن‌سعد نیز درست در همین کار او نهفته است. گزارنده کتاب الطبقات الکبری در کنار بازگوئی پُرشاخ‌وبرگ آنچه که ابن‌اسحاق و واقدی و ابن‌هشام آورده بودند، انبوهی از گواهان با نام‌ونشان را نیز می‌آفریند که کسی نتواند در گفته‌هایش چون‌وچرا کند. تنها با نگاه کنجکاو و خردگرایانه امروزی است که می‌توان پرسید، این راویان بی‌شمار راست‌گفتار و درست‌کردار هنگامی که ابن‌اسحاق سیره‌اش را می‌نوشت، کجا بودند؟
با اینهمه و برای اینکه خوانندگان بدانند راستگوئی و باورپذیری این گواهان تا به کجا می‌رود، آوردن نمونه‌هایی از گزارشهای آنان تهی از هوده نخواهد بود:
«بعد از آن زرعه ذونواس خشم گرفت و بفرمود تا گوى چند بسیار فرو برند و آتش در آن بر افروختند و اهل نجران را بیاوردند و بعضى به شمشیر مى‏زدند و هلاك مى‏كردند و بعضى در آن گوهاى آتش مى‏افگندند و مى‏سوختند و، بدین طریق در یك روز بیست هزار تن از نجران بقتل آورد. [. . .]  چنین گویند كه  در زمان عمر خطّاب، رضى‌الله عنه، در خرابه‏اى چاهى فرو مى‏برد از اهل نجران، و گورى در آن چاه پیدا شد و شخصى دیدند كه در آن گور نشسته بود و دست بر سر خود نهاده. آن مرد برفت و مردم نجران را خبر كرد، مردم نجران بیامدند و نگاه كردند، عبد الله بن‌ثامر را دیدند كه همچنان در گور نشسته بود و دست‏ بدان زخم نهاده بود كه پادشاه نجران به وى زده بود [. . .] پس دست وى از جاى برگرفتند و خون از زخم وى روان شد، و چون دست وى باز جاى نهادند، خون بازایستاد. و در دست وى انگشترین بود كه بدان نوشته بود "ربّى الله"، یعنى "خداى من الله است و پروردگار و آفریدگار من وی است"» (3)
«یزید بن‌هارون و عفان بن‌مسلم از حماد بن‌سلمه، از ثابت بن‌انس بن‌مالك نقل مى‏كنند پیامبر همراه كودكان بازى مى‏كرد كه فرشته‌اى آمد و او را گرفت و شكمش را درید و خون بسته سیاهى را از آن برون آورد و دور افكند و گفت این از شیطان است. سپس او را در طشتى زرین با آب زمزم شست و محل زخم را به یك دیگر متصل كرد. كودكان به سراغ دایه پیامبر آمدند و گفتند محمد كشته شد، محمد كشته شد. و او خود را به رسول خدا رساند و دید رنگ چهره‏اش پریده است. انس مى‏گوید، ما نشانه محل دوخته شده را در سینه رسول خدا مى‏دیدیم» (4)
اگر چنین گزارشهایی در قرآن، انجیل یا تورات بیایند، می‌توان به آنها درونمایه‌ای نمادین بخشید و آنها را یک "معجزه" نامید. سیره ابن‌اسحاق و طبقات ابن‌سعد ولی کتابهای دینی نیستند. این سیره‌ها کهنترین گزارشهای تاریخی از آغاز اسلام‌اند، که همه آنچه که ما امروزه درباره این دین می‌دانیم، بر آنها و راویانشان استوار شده است. این راویان نزدیک به دویست سال پس از درگذشت محمد رفتار و گفتار و دارائیها و ویژگیهای اخلاقی محمد را چنان موبمو برای ابن‌سعد بازگو کرده‌اند، که آدمی از پس هزارودویست سال از ریزبینی آنان همچنان انگشت شگفتی بر دندان می‌گزد:
«عبید الله بن‌موسى از اسامه بن‌زید، از صفوان بن‌سلیم نقل مى‏كند رسول خدا مى‏فرموده است جبرئیل براى من دیگ غذایى آورد كه از آن خوردم و نیروى چهل مرد در جماع به من عطا شد»
«محمد بن‌عبد الله اسدى از سفیان، از منصور، از ابراهیم نقل مى‏كرد قرائت رسول خدا، از به حركت آمدن ریش آن حضرت فهمیده مى‏شد»
«عبد الصمد بن‌نعمان بزاز از طلحه بن‌زید، از وضین بن‌عطاء، از یزید بن‌مثرد نقل مى‏كند پیامبر بسیار تند حركت مى‏كرد به طورى كه اگر كسى از پى آن حضرت به حالت دویدن هم حركت مى‏كرد، به او نمى‏رسید»

«محمد بن‌مقاتل از عبدالله بن‌مبارك، از ابن‌جریج و او از هشام بن‌عروه، از قول پسر كعب بن‌عجره، از پدرش نقل مى‏كرد كه مى‏گفته است خود دیدم كه پیامبر با سه انگشت غذا مى‏خورد، انگشت شهادت و دو انگشت در دو طرف آن. و سپس دیدم پیش از اینكه انگشتان خود را بشوید آنها را لیسید، نخست انگشت شهادت و سپس انگشت وسطى و بعد انگشت ابهام را»
«فضل بن‌دكین از مندل، از حمید، از انس نقل مى‏كند كه مى‏گفته است موهاى پیامبر نه پیچیده و نه كاملا صاف بود و بلندى آن تا نیمه گوش بود»
«فضل بن‌دكین و موسى بن‌داود از شریك، از لیث، و فضل از ابراهیم و موسى، از ابومعشر، از ابراهیم نقل كردند پیامبر هرگاه نوره مى‏كشید، عورت و پشت عورت خود را شخصا و با دست خود نوره مى‏كشید» (5)

در دنباله این بخش از طبقات ما داده‌های شگفت‌آوری در باره "سجاده رسول خدا"، "انگشترهای رسول خدا" (و همچنین سرانجام آنها)، "کفش او"، "موزه و پای‌افزار او"، "مسواک او"، "شانه و سرمه‌دان و آئین و قدح او"، اسبها و دیگر چارپایان او (برای نمونه شترهای نر و ماده، و شترهای ماده‌ای که شیرده بودند، بُزان و گوسپندان و ...)، "خدمتگزاران و بَردگان او" و ... می‌خوانیم.

پذیرفتن اینکه همه ریزه‌کاریهای زندگی محمد همانگونه که در آغاز بوده است، سینه‌به‌سینه تا
بروزگار ابن‌سعد درست و راست و یکپارچه بازگو شده باشد، شاید برای خواننده امروزی باورپذیر نباشد، ولی از یاد نبریم که الطبقات نزدیک به دوازده سده پیش از این نوشته شده است و اگر تبارنامه یک گزارش و زنجیره تباری گزارنده آن پیوسته می‌بود، خوانندگان را چاره‌ای جز باور آن برجای نمی‌ماند. اینکه آیا فضل بن‌دکین و موسی بن‌داوود و دیگران براستی هستی داشته‌اند، یا زائیده پندار ابن‌سعد هستند، پرسشی است که در آن روزها چندان رخ نمی‌نموده است. با این همه حتا اگر بپذیریم گزارش راویان در باره موها و خوراک و نوشاک محمد درست بوده است، جای شگفتی است که چرا کسی ابن‌سعد را نمی‌پرسیده است ابراهیم از کجا می‌داند پیامبر چگونه نوره [واجبی] می‌کشیده است؟ آیا رسول خدا موی شرمگاه خود را در مسجد و بر فراز منبر و در برابر چشمان "راویان" می‌زدوده است؟ گفتنی است که هم‌امروز و در روزگار اینترنت و دوربینهای دیجیتال نیز کسی نمی‌داند باراک اوباما و آنگلا مرکل هنگامی که به گرمابه می‌روند موی تن خود را چگونه می‌تراشند.

بدینگونه باید پذیرفت که شاهکار هوشمندانه ابن‌سعد نه در سروسامان دادن به نوشته‌های استادش واقدی و سیره ابن‌اسحاق (به همراه گزارش ابن‌هشام)، که در آفریدن یک "طبقه" از گزارشگران و نوشتن تبارنامه و گاه زندگینامه آنان بوده است. درست از همین هنگام است که اسلام نیز می‌تواند در برابر آئین یهود و مسیح سَربَر کُند و به تاریخی بنازد که در آن هیچ نکته‌ای ناگفته نمانده است  و به گزارشگرانی ببالد، که تبارشان را می‌توان تا بروزگار خود محمد دنبال کرد. تنها با نگاه امروزین و با سنجش این گزارشها و گزارندگانشان با خرَد ناب است که می‌توان درستی آنها را به چالش گرفت، ابن‌سعد ولی کتابش را نه برای ما، که برای دستگاه پیچیده، گسترده و چندلایه دین‌سازی دربار عباسیان نوشته بود و در کار خود بسیار پیروز و کامیاب بود. با اینهمه باید پذیرفت که راویان ابن‌سعد گاهی بسیار فراموشکار بوده‌اند و یکی نمی‌دانسته که آن دیگری چه گفته بوده است. به این نمونه بنگرید:
«گویند، رسول خدا، عبدالله بن‌حذاقه سهمى را هم كه یكى دیگر از آن شش نفر بود با نامه‏اى پیش خسرو فرستاد و او را به اسلام دعوت فرمود. عبدالله مى‏گوید نامه پیامبر را دادم و همینكه آن را برایش خواندند، نامه را گرفت و پاره پاره ساخت. [. . .] خسرو نامه‏اى به باذان فرماندار خود در یمن نوشت و گفت دو مرد چابك را به حجاز فرست تا خبرى از این مرد براى من بیاورند» (6)
اگر این گزارش را درست بدانیم، باید بپذیریم که خسرو (خسرو دوم، اَپَرویز) تا هنگامی که نامه محمد را ندیده بود، از بودن او آگاهی نداشت، واگرنه باذان را نمی‌فرمود که کسی را برای کاوش درباره محمد به مکه بفرستد. به گمانم با گذشت بسیار می‌توان این نکته را هم نادیده گرفت که چگونه فرستاده مردی بی‌نام‌ونشان توانسته بوده است پای به دربار خسرو بگذارد و او را به دین نوین فرابخواند. در همین دموکراسیهای اروپایی سده بیست‌ویکُم نیز نامه‌نگاری حتا با شهردار شهر و چشمداشت اینکه نامه بدستش برسد و او آنرا بخواند و پاسخ دهد، خنده‌آور می‌نماید، خدایگان شاهنشاهی ساسانی در سده هفتم که جای خود دارد. من در پی بررسی تاریخ سده هفتم، با نگاه سده‌ بیست‌ویکُمی نیستم، ولی این گزارش زیرین را چگونه باور می‌توانم کرد؟
«هشام بن‌سعید از حسن بن‌ایوب، از عبدالله بن‌بسر نقل مى‏كرد كه پیامبر هدیه را مى‏پذیرفت و صدقه را نمى‏پذیرفت. شبابه سوار و مالك و عبدالله بن‌صالح از على روایت مى‏كرده كه فرموده است خسرو و دیگر پادشاهان هدایایى به رسول خدا دادند و آن حضرت پذیرفت» (7)


خسرو پرویز که تازه اندک زمانی پیش از مرگش بر هستی محمد آگاه شده بوده‌ است، کِی، چگونه و چرا برای او "هدایایی داده است"؟ ناگزیر از گفتنم که در سرتاسر تاریخ‌نگاری اسلامی از این چیستانهای ستُرگ و چنین پرسشهای بی‌پاسخ فراوان است و من این یک نمونه را تنها از آن روی آوردم، تا از اسلام‌پژوهان و اسلام‌شناسانی که پایه و بنمایه کاوشهایشان تاریخ‌نگاری سُنتی است، بپرسم چگونه می‌توان سخنان چنین گزارشگرانی را پذیرفت و برآن بود که تاریخ اسلام همانگونه که هست، باورکردنی و آزمون‌پذیر است؟

کاربرد شیوه تاریخ‌نگاری ابن‌سعد چنان بود که همه گزارشگران پس از او، چه تاریخ‌نگاران نسل دوم و سوم و چه کسانی که در دین‌شناسی اسلامی "اصحاب حدیث" نام گرفته‌اند نیز، بدان دست یازیده‌اند و همانگونه که پیشتر آمد، راست و ناراست حدیثها را درست با همان ابزاری برسنجیده‌اند، که ابن‌سعد در الطبقات برساخته است. در میان شیعیان نیز از سده چهارم کتابهایی برجای مانده است که فهرست گزارندگان حدیث را با تبارنامه و زنجیره تباری آنها فرونوشته‌اند، برای نمونه می‌توان از "رجال کَشی" و "رجال نجاشی" یاد کرد. همانگونه که در بخش پیشین آوردم، انبوهی این گزارشها و فراوانی گزارندگان آنها چنان بود که به پیدایش رشته‌ای ویژه در دین‌شناسی بنام علم‌الحدیث انجامید، که بخش "رجال" آن درست به همین راویان و گزارشگران تبارو پیشینه آنان می‌پردازد. با این همه سخنان این "راویان" در همان روزگار نیز با چون‌‌وچرای فراوان روبرو می‌شد، تا جایی که ابوحنیفه رهبر و بنیانگزار مذهب حنفی بیش از 17 حدیث را درست نمی‌دانست.

یکی از کسانی که نامش با بَسآمد بسیار هم در نوشته‌های سیره‌نگاران و هم در کتابهای اصحاب حدیث به چشم می‌خورد، مردی است بنام عبدالرحمن بن‌صخر الدوسی بن‌ثعلبه بن‌سلیم بن‌فهم، که ما او را با نام کوتاهش "ابوهُرَیره" می‌شناسیم. ابوهریره در میان راویان حدیث با 5374 مَسنَد جایگاه نخست را دارد. در جایی دیگر آوردم که ابو‌هُریره دستکم یکبار بدستور عمر در پی دروغهایی که بر پیامبر بربسته بود، تازیانه خورد. امام بخاری که "صحیح"اش را درستترین فرهنگ حدیث می‌دانند، درباره او می‌نویسد:

«ابوهریره حدیثی را از رسول خدا بازگو می‌نمود و چون پایان آن برای شنوندگان شگفت‌انگیز و باورناکردنی بود، دلیری کرده و پرسیدند اباهریره! آیا این سخن را هم از رسول خدا شنیدی؟ گفت نه، این از کیسه ابوهریره است» (8)
از آنجایی که پیش از ابن‌سعد کسی از این گزارشگران (آنهم به این انبوهی) نامی نبرده است، می‌توان دریافت که چرا مردمان آن روزگار (برای نمونه بخاری) اینچنین به نوشته‌های ابن‌سعد بدگمان بوده‌اند. نگاهی برون‌دینی به گزارشهای ابوهریره نشانگر این است که ابن‌سعد خود از این بدگمانی خوانندگان آگاهی داشته و چهره گزارشگرانش را چنان پرورده است، که مویی در درز سخنان آنان نرود و کسی را یارای به چالش گرفتن گفتآوردهایشان نباشد:
«ولید بن‌عطاء بن‌اغرّ و احمد بن‌محمد بن‌ولید ازرقىّ كه هر دو از اهل مكه‏اند، از عمرو بن‌یحیى بن‌سعید اموى، از قول جدّش نقل مى‏كردند كه مى‏گفته است عایشه ابو‌هریره را گفت تو احادیثى از پیامبر مى‏آورى كه من از آن حضرت نشنیده‏ام. ابو‌هریره گفت اى مادرجان، من در پى كسب حدیث بودم و حال آنكه تو را آینه و سرمه‏دان به خود مشغول مى‏داشت و مرا چیزى از حدیث پیامبر بازنمى‏داشت» (9)                     
اینهمه پایفشاری پی‌وَرزانه ابن‌سعد بر راست‌گفتاری و درست‌کرداری راویانش خود گواه استوار و آشکاری بر درستی سخن من است، که او این لشکر انبوه را خود ساخته و پرداخته بوده است. ولی او به همین نیز بسنده نمی‌کند و برای اینکه نپرسند کسی که تنها سه سال در کنار محمد زیسته است، چگونه می‌تواند این اندازه از حدیث را در یاد خود نگاهدارد و دهه‌ها پس از مرگ محمد آنها را موبمو بیاد بیاورد، دست به دامان "معجزه" (10) می‌شود و می‌نویسد:
«محمد بن‌اسماعیل بن‌ابو‌فدیك از ابن‌ابى‌ذئب، از مقبرىّ، از ابو‌هریره نقل مى‏كند كه مى‏گفته است پیامبر را عرض كردم من احادیث زیادى از شما شنیده‏ام و فراموش كرده‏ام. فرمود رداى خود بگشاى. گشودم. دست در ردایم فرمود و سپس گفت ردا را بپوش. چنان كردم و پس از آن هرگز حدیثى را از یاد نبردم» (11)
الطبقات همانگونه که رفت، نخستین الگوی تاریخ‌نگاری اسلامی‌ است که از سویی با پدید آوردن انبوهی از گواهان و برساختن تبارنامه برای آنان باورپذیری نوشته‌های خود را افزایش می‌دهد و از سویی دیگر با دوباره‌گوئیهای فراوان در باره یک رخداد و از زبان گزارشگرانی گاه یکسان و گاه دیگرسان، جایی برای چون‌وچرای خوانندگان برجای نمی‌گذارد. ابن‌سعد در همسوئی و هماهنگی با دستگاه دین‌سازی عباسی، به نیازهای دیوانی این دستگاه پاسخ داده و در اندازه توانش هیچ پرسشی را بی‌پاسخ مگذاشته است، تا از سویی به اسلام قرآنی که مجموعه‌ای از سخنان، گزارشها، داستانها و پندواندرزهای پراکنده و از هم گسیخته است، چهره‌ای یکپارچه و به‌هم‌پیوسته ببخشد، و از سویی دیگر سیمای محمد را که در قرآن پنهان و گنگ است، همچون پیامبری بیاراید که بتوان آنرا چونان فرستاده‌ای همسنگ و هم‌ارز، در کنار عیسا و موسا نشاند. در هماهنگی و همکاری ابن‌سعد با دیوانسالاری عباسی همین بس، که یکی از سرشناسترین گواهانی که ابن‌سعد بر تاریخ خود گرفته است، عبدالله بن‌عباس نام دارد که از بزرگترین راویان حدیث و از نخستین مفسران قرآن بشمار می‌آید.
این ابن‌عباس همان کسی است که دودمان عباسی نام خود را از نام پدر او "عباس بن‌عبدالمطلب" گرفته است و او بدینگونه نه تنها تاریخ ابن‌سعد را باورپذیر می‌کند، که بر پذیرفتگی و شایستگیِ ِ تباری ِ عباسیان برای فرمانروائی بر جهان اسلام و نشستن بر تخت (منبر) پیامبر نیز انگشت می‌نهد. با پس‌زمینه‌ای که در باره پیوندهای ابن‌سعد با دربار عباسی رفت، تبارنامه او دیگر چندان شگفتی نمی‌آفریند:
«محمد بن‌سعد صاحب واقدى وابسته حسين بن‌عبدالله بن‌عبيدالله بن‌عباس بن‌عبدالمطلب هاشمى است» (12)‏
طبقات‌الکبری همچنین آغاز آفرینش همان گوهر بنیادینی است که جای آن در اسلام قرآنی تُهی است؛ پیشینه اسطوره‌ای، یا همان اساطیرالاولین. نه در قرآن، که در سیره‌ است که تبارنامه محمد رُخ می‌نماید و کُهَن‌اُلگوهای (13) اسلام تاریخی با بهره‌گیری از تورات اندک‌اندک سَربَرمی‌کنند. همه تاریخ‌نگاران سرشناس و برجسته‌ای که ما می‌شناسیم طبقات ابن‌سعد را سرمشق کار خود گرفته‌اند و رخدادهای پس از مرگ او را با همان شیوه پیش‌گفته بر آن افزوده‌اند. برای نمونه می‌توان از کتاب "شرف‌النبی" خرگوشی (14) یاد کرد، که در نیمه دوم سده چهارم زندگانی محمد را در 57 باب دربرگرفته است.
دنباله دارد . . .
خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد
--------------------------------------------------------------------------- 
1. طبقات – ابن‌سعد، پوشینه 1، مقدمه مترجم، 8
. العبر، تاریخ ابن‌خلدون، پوشینه یکم، 1682
3. سیره ابن‌اسحاق، 3
4. طبقات – ابن‌سعد، پوشینه 1، 138
5. طبقات – ابن‌سعد، پوشینه 1، 419-360
6. طبقات – ابن‌سعد، پوشینه 1، 245
7. طبقات – ابن‌سعد، پوشینه 1، 373
8. صحیح بخاری، پوشینه هفتم، کتاب‌النفقات، باب یکم
فقالوا: یا أبا‌هریره، سمعت هذا من رسول‌الله؟ قال: لا، هذا من كیس أبی‌هریره.
9. طبقات – ابن‌سعد، پوشینه 2، 348
10. در بخشهای آینده نشان خواهم داد که معجزه در تاریخ‌نگاری اسلامی جایگاهی ویژه دارد و بیشتر از آنکه بکار نشان دادن نیروی شگفت پیامبر یا الله بیاید، برای پر کردن گُسلهایی است که در روند گزارشگری پدید آمده‌اند.
11. طبقات – ابن‌سعد، پوشینه 2، 347
12. طبقات – ابن‌سعد، پوشینه 1، 5
Archytype .13
14. "شرف‌النبى و معجزاته" - ابوسعيد عبدالملك بن‌ابوعثمان محمد واعظ خرگوشى، مرگ 395 / 1016

۱۳۹۵ اردیبهشت ۴, شنبه

مغاک تیره تاریخ – یک


بررسی شیوه‌های تاریخ‌نگاری اسلامی – یک

پیشگفتار: دوست فرهیخته نادیده‌ام ب. بی‌نیاز در نوشتاری ارزشمند به باورپذیری تاریخهای اسلامی، بویژه در بازه آغازین آن پرداخته است. پرداختن به این بخش از تاریخ اسلام نه تنها با رویکرد برون‌دینی، که از نگرگاه درون‌دینی نیز دارای ارج و ارزشی بسیار است، چرا که با سَربَرکردن اسلام سیاسی، که فرمانروائی محمد و خلفای راشدین را سرمشق و الگوی خود گرفته است، گفتگوها و بگومگوهای دامنه‌داری در این باره درگرفته است، که یک): گزارشهای تاریخی از این بازه نخست تا چه اندازه درستند؟ و دو): آن گزارشها را تا کجا می‌توان به سیاست امروز گسترانید؟ بی‌نیاز در پاسخ به حسن یوسفی اشکوری در یک همسنجی موشکافانه با تاریخهای کهنتر هخامنشی و ساسانی به نیکی نشان داده است که تاریخ چهل سال نخست اسلام تن به راستی‌آزمایی نمی‌دهد، چرا که از این بازه تاریخی هیچ داده آزمون‌پذیری برجای نمانده است. گفتگوی میان این دو تن (که از سوی اشکوری با همان بهانه‌های خسته‌کننده همیشگی دنبال گرفته نشد) مرا بر آن داشت که نگاهی داشته باشم به شیوه‌های تاریخنگاری اسلامی در این مغاک تیره و تُهی که "صدر اسلام" خوانده می‌شود. ناگزیر از گفتنم که در بررسیهای اینچنینی اشکوریها و سروشها و گنجیها بهانه‌هایی بیش نیستند، چرا که شیوه گفتگوی آنان شیوه "اهل منبر" است که نگاه از بالا را خوشتر می‌دارند و اگر پاسخی نیز دهند، سخنشان از پند و اندرزهای خودبَرتَرپندارانه و "مشفقانه" (1) فراتر نخواهد رفت. پس خواننده بداند که درآویختن به تاریخ اسلام، در راستای گستردن فرهنگ پرسشگری است و نامها در این میانه چیزی جز بهانه‌ای برای نوشتن نیستند. 

*****
در بررسی تاریخ آغاز اسلام و واکاوی سیره‌ها به گزارش رفتارهایی برمی‌خوریم که در روزگار ما و با برآمدن جمهوری اسلامی در ایران و اکنون نیز داعش، سخت آشنا می‌نمایند، اگرچه پیامبری که مسلمانان رَحْمَةً لِّلْعَالَمِينَ (الانبیا، 107) می‌دانندَش، بدانها دست یازیده است. همانگونه که در جستار دیگری بنام ترور و اسلام (2) آورده‌ام، نمونه‌ رفتارهای مسلمانان بنیادگرا را از ترور و کشتار بی‌گناهان گرفته تا به بردگی گرفتن زنان و کودکان و فروختن آنان و همچنین تجاوز به آنان را می‌توان موبمو در سیره‌های محمد یافت و گفتن اینکه کردار داعشیان سُنی در عراق و سوریه و همتایان شیعه آنان در ایران پیوندی با اسلام ندارد، گذشته از آنکه دروغی بزرگ است، گرهی از پرسمان پیچیده‌ای که در پیش روی ماست نیز وانخواهد گشود.

برخی از نواندیشان دینی (3) برآنند که گزارشهای آمده در سیره‌ها را - بویژه در باره ترور و کشتار بی‌گناهان – نمی‌بایست راست پنداشت، چرا که این سخنان با آنچه که اینان "روح تعالیم عالیه اسلام" می‌خوانندش، سازگار نیست و زائیده پندار ناپاک سیره نویسان است. این سخن را نمی‌توان نادیده گرفت، زیرا از نگر من –همانگونه که بارها و بارها در پیوند با تاریخ نوشته‌ام – چیزی بنام تاریخ ناب هستی ندارد و هرآنچه که ما بنام تاریخ می‌شناسیم، تنها خوانش یا گزارشی از یک رویداد تاریخی است، پس دور از پندار نخواهد بود، اگرکه سیره‌نگاران رخدادهای راستین را با شاخ‌وبرگهایی دروغین آراسته باشند. پرسشی که در اینجا رُخ می‌نماید ولی این است، که اگر رفتارهای بربسته شده بر محمد آنگونه که نواندیشان می‌گویند دروغ باشند، انگیزه سیره نگاران از این دروغگویی چه بوده است؟ برای نمونه ابن‌اسحاق و واقدی و ابن‌هشام و ابن‌سعد، که بنیانگزاران سیره‌نگاری بشمار می‌آیند، کمابیش یکصدا و همنوا می‌نویسند:

«تنی چند از فرزندان عصماء در کنارش خفته بودند و یکی از آنان که شیرخوار بود، سر بر سینه مادر داشت. عُمیر با دست خود او را جستجو نمود و طفل را از سینه‌اش دور کرد، آنگاه شمشیر خود را بر سینه او نهاد و چنان فشرد که از پشتش بیرون آمد. [...] پیامبر پرسید آیا دختر مروان را کشتی؟ گفت: آری، و آیا گناهی کردم؟ پیامبر فرمود در این مورد حتا دو بز هم شاخ به شاخ نمی‌گذارند (ارزش این حرفها را ندارد) [...] و عمیر را به بینا ملقب کرد» (4)

اگر این گزارشها آنگونه که نواندیشان می‌گویند دروغ باشد، چگونه می‌توان آن سخنانِ دیگر ِ کسانی را که چنین دروغهای شرم‌آوری را بر پیامبرشان برمی‌بندند باور کرد؟ آیا می‌توان در کتاب‌المغازی، سیره ابن‌اسحاق، سیره ابن‌هشام و الطبقات الکبری سرسوزنی سخن راست در باره محمد یافت؟

پاسخ می‌تواند این باشد که چنین رفتاری بروزگار پیدایش سیره‌ها نکوهیده و ناشایست بشمار نمی‌آمدند و سیره‌نگاران نمی‌دانستند که با آراستن تاریخشان به شاخ‌وبرگهایی چنین ننگین، چهره محمد را به زشتی و پلیدی می‌آلایند. بدیگر سخن شایست‌وناشایست روزگار سیره‌نگاری با آنچه که ما امروز می‌شناسیم هیچ همپوشانی نداشته و نگارندگان بر زشتی چنین رفتاری آگاه نبوده‌اند (5). این پاسخ می‌توانست پذیرفتنی باشد، اگرکه در جایی دیگر و در پیوند با رخدادی دیگر سخنی دیگر نمی‌خواندیم:

در جنگ بنی‌قریظه، که بارها و بارها از آن سخن گفته‌ام، محمد پس از رایزنی با سعد بن‌مُعاذ فرمان به کشتن مردان اسیر یهودی داد و رو به سعد گفت:

«به حکم خدا حکم کردی که از فراز آسمانهای هفت‌گانه چنین حکم فرموده است» (6)

در اینباره که مرز میان مرد و کودک چیست، واقدی می‌نویسد:

«در مورد پسران نوجوان که در بلوغ ایشان شک می‌کردند، زیر شکمش را نگاه می‌کردند، اگر موی رُسته بود کشته می‌شد، و اگر موی نرُسته بود، جزو زنان و بچه‌های اسیر شمرده می‌شد» (7).

ابن‌سعد در گزارش رخدادهای کربلا ولی چنین می‌نویسد:

«علی بن‌حسین که در کربلا همراه پدر بود و در آن هنگام بیست‌وسه سال داشت و بیمار بود و خفته در بستر بیماری. و چون حسین علیه‌السلام کشته شد، شمر بن‌ذی‌الجوشن گفت: این را بکشید. مردی از اصحاب شمر او را گفت: سبحان‌الله! آیا باید جوان کم سن‌وسالی را که جنگ هم نکرده است بکشیم؟» (8)

پس این سخن که نویسندگان سیره‌ها از هنجارهای آن روزگار آگاه نبودند و آنچه را که بر پیامبرشان بربسته‌اند زشت و ناشایست نمی‌دانسته‌اند، نمی‌تواند سخن درستی باشد. دست کم در این همسنجی پیش رو می‌توان دید که ابن‌سعد کشتن "جوان کم سن‌وسالی که جنگ هم نکرده" را کاری ناشایست و ناروا می‌دانسته است، ولی همین رفتار را در باره پیامبرش بازگو کرده است.

آیا همه گزارشهای سیره نویسان درباره محمد درست است؟ اگر چنین نیست، سنجه ما برای پالایش سیره‌ها چیست؟ اگر بپذیریم که سیره‌نگاران خواسته و دانسته دُژکاریهایی را بر محمد بربسته‌اند که زشتی آنها بروزگار خود آنان نیز آشکار بوده است، آیا می‌توان کار پژوهش در باره آغاز اسلام را بر گزارشهای چنین دروغگویان بی‌آزَرمی استوار کرد؟ از آنجایی که برای من تاریخ آغاز اسلام – آنگونه که می‌شناسیمش – چیزی جز برساخته‌های آماجمند با بهره‌گیری از "بازتابِش" و "پیشینه‌سازی" (9) نیست، بار سنگین پاسخ به این پرسشها را بر گردن نواندیشان دینی می‌گذارم، اگر که در خود دلیری پرسشگری و به چالش گرفتن باورهای هزاروچهارسد ساله را ببینند.

*****
تاریخ آغاز اسلام بر گزارشهای چهار سیره‌نگار برجسته آغاز فرمانروائی عباسیان استوار شده‌ است. بدیگر سخن اگر این چهار سیره را نادیده بگیریم و دروغ بخوانیم، هیچ بُنمایه دیگری را برای پژوهش در زندگی محمد، خلفای راشدین، عشره مُبشره، اصحاب، تابعین و اتباع تابعین و همچنین درباره تاریخ پیدایش اسلام و سَد سال نخست تاریخ آن در دسترس نخواهیم داشت. بدون سیره، محمد تنها یک نام است که چهار بار در قرآن آمده است و نه نام پدرش شناخته است و نه مادرش، نه تبارش بر ما آشکار است و نه زندگانیش، نه شمار همسرانش را می‌دانیم و نه نام فرزندانش را. کوتاه سخن، محمد بیرون از سیره‌های چهارگانه هستی تاریخی ندارد و چهره او تنها و تنها در این سیره‌ها ساخته و پرداخته شده است.

کهنترین سیره را اسلامشناسان از آن ابن‌اسحاق می‌دانند. محمد بن‌اسحاق بن‌یسار 147-83 (768-704) در نوشته‌های دینی از "راویان نسل سوم" بشمار می‌آید که برپایه تاریخ‌نگاری سنتی کتابش را در سال 138 (759) به ابوجعفر منصور خلیفه عباسی پیشکش کرده است (10). گفته می‌شود این کتاب از میان رفته، ولی گویا کسانی به آن دسترسی داشته‌اند، چرا که ابن‌سعد در الطبقات‌الکبری، بلاذری در انساب و الاشراف و طبری در تاریخ الامم و الملوک از آن یاد کرده‌اند. از آن گذشته رفیع‌الدین اسحاق ابن‌محمد همدانی (قاضی اَبَرقوه) این کتاب را برای سعد بن‌زنگی فرمانروای پارس به پارسی برگردانده است. در گزارش رفیع‌الدین از سیره ابن‌اسحاق سخن چندانی از کسانی که ابن‌اسحاق سخنانش را از زبانشان شنیده باشد، یافت نمی‌شود و گزارشها با «ابن اسحاق می‌گوید . . .» آغاز می‌شوند. او بویژه در در بخشهای نخست کتابش نیازی بدین ندیده است که بگوید سرچشمه دانسته‌هایش چیست و در گزارش بسیاری از رخدادهای پس از برانگیخته شدن محمد نیز تنها به گفتن "چنان که شنیدم"، "بنا بر آنچه به من خبر داده‌اند"، "از قول شخصی که مورد اتهام نیست" و . . . بسنده می‌کند. اگر برگردان رفیع‌الدین را پایه پژوهش بگیریم، سیره ابن‌اسحاق از فرزندان اسماعیل (در اولاد اسماعیل) آغاز می‌شود و پس از گزارش برخی رخدادهای تاریخی همچون "برخاستن ابرهه در یمن" یا "فروگرفتن ملک یمن بدست لشکر پارس" زود به خاندان محمد و سپس زندگی، برانگیخته شدن و جنگها و سرانجام مرگ او می‌رسد.

کمی دیرتر از سیره ابن‌اسحاق محمد بن‌عمر بن‌واقد الواقدی 202-126 (823-747) در کتابی بنام المغازی (لشکرکشیها) گزارش موبموی جنگهای مسلمانان را از فردای کوچشان به یثرب (سریه حمزه بن‌عبدالمطلّب) تا واپسین جنگی که محمد پیش از مرگش بسیجیده بود (غزوه اسامه بن‌زید در مؤته)، آورده است. او به وارونه ابن‌اسحاق تا جایی که توانسته است، گزارندگان خود را نیز با نام و نشان آورده است، برای نمونه:

«ابوبکر بن‌اسماعیل بن‌محمد از قول پدرش برایم چنین روایت کرد . . .» (11).

چنین به نگر می‌رسد که از زمان واقدی شیوه تاریخ‌نگاری اسلامی دگرگون شده باشد، چرا که او برای گزارندگانش "سلسله‌النسب" یا "زنجیره تباری" می‌نگارد، تا به خوانندگانش نشان دهد که او خود هیچ داستانی را برنساخته و هرچه که می‌نویسد، از دیگرانی شنیده است، که خود آنان نیز از دیگران بازگو کرده‌اند، و خواننده می‌تواند زنجیره این واگویه‌ها را تا زمان آن رخداد پی بگیرد. گفته می‌شود واقدی کتاب دیگری نیز بنام "تاریخ کبیر" داشته است که در دسترس نیست، ولی گویا طبری این تاریخ از میان رفته را نیز (همچون سیره از میان رفته ابن‌اسحاق) به چشم خود دیده بوده است، چرا که در کتاب خود از آن یاد کرده است.

دیرتر از واقدی و در جایی دورتر از پایتخت عباسیان، عبدالملك بن‌هشام بن‌ايوب الحميری 213-؟ (834-؟) گزارشی و خوانشی از سیره ابن‌اسحاق فراهم آورده است، که بمانند او از تبار محمد (از محمد تا آدم) آغاز کرده و با به خاک سپردن محمد دم فرو بسته است. آنچه که در این میان به چشم می‌زند، پیروی ابن هشام از شیوه واقدی در تاریخ‌نگاری است. در همسنجی دو کتاب گوناگون، که گزارندگان هر دو آنها نبشته‌های خود را برگرفته از سیره ابن‌اسحاق می‌دانند، با شگفتی می‌بینیم که در برگردان پارسی این کتاب (رفیع‌الدین همدانی) سخنی از زنجیره تباری (سلسله‌النسب) در میان نیست، در جایی که ابن‌هشام نام کمابیش سَد تن را آورده است که واگویه‌هایشان سرچشمه گزارشهای ابن‌اسحاق بوده است. برای نمونه در گزارش رفیع‌الدین همدانی در باره تبار نعمان بن‌منذر می‌خوانیم:

«محمد بن‌اسحاق رحمه‌الله علیه گوید: معد بن‌عدنان را چهار پسر بود . . .»
لدین ‌الدین
همین گزارش را ابن‌هشام چنین آورده است:

«قال ابن‌اسحاق حدثنی یعقوب بن‌عتبه بن‌المغیره بن‌الاخنس، من شیخ من الانصار من بنی‌زریق» [ابن‌اسحاق می‌گوید یعقوب بن‌عتبه بن‌المغیره بن‌الاخنس از شیخی از انصار از بنی‌زریق برایم بازگفت] (12)

و سرانجام به ابوعبدالله محمد بن‌سعد بن‌مَنیع البصری 224-163 (845-784) می‌رسیم که از شاگردان واقدی بود و چنان بدو نزدیک، که او را "کاتب واقدی" خوانده‌اند. کتاب "الطبقات‌الکبری" او را باید نخستین کتابی بشمار آورد که نه تنها تاریخ آغاز اسلام را بگونه‌ای گسترده و فراگیر در هشت جلد بازگو کرده، که پیشینه آئین ابراهیم از آدم و ادریس و خنوخ و نوح و تبارنامه محمد تا آدم را نیز گزارده است. گذشته از آن ابن‌سعد گزارشهای موشکافانه‌ای از شمار شتران محمد (نَرها و ماده‌ها)، بُزها و گوسپندان او، انگشترهایش، جامه‌هایش، شمشیرها، کمانها، زره‌ها و نیزه‌هایش و حتا نیروی جنسی او برای ما بیادگار گذاشته است. نگاهی حتا گذرا نشان می‌دهد که ابن‌سعد شاگرد تیزهوشی بوده و توانسته است شیوه تاریخ‌نگاری استادش واقدی را تا اندازه یک شاهکار فرابپَروَراند. به این نمونه بنگرید:

«هشام بن‌محمد از پدرش، از ابوصالح، از ابن‌عباس نقل مى‏كند كه چون روح در كالبد آدم دميده شد، عطسه زد [. . .] عفّان بن‌مسلم و حسن بن‌موسى اشيب از حماد بن‌سلمه، از على بن‌زيد، از يوسف بن‌مهران، از ابن‌عباس نقل مى‏كردند كه گفته است چون خداوند آدم را آفريد، سرش بر آسمان مى‏ساييد [. . .] عبد الوهّاب بن‌عطاء عجلى از سعيد، از قتاده، از حسن، از عتّى، از ابىّ بن‌كعب از پيامبر (ص) نقل مى‏كرد كه مى‏فرموده است آدم مرد بلند قامتى بوده است [. . .]» (13)

ابن‌سعد گاهی برای آنکه خواننده حتا دمی به درستی گزارشهای او بدگمان نشود، داستانهایی را می‌آورد که پیوندی به گزارشش ندارند. برای نمونه در واگوئی نیروی جنسی رسوا‌الله بناگاه سخن از عمامه بستن مسلمانان به میان می‌آورد:

«محمد بن‌رَبیع کلابی از ابوالحسن عَسقَلانی، از اجعفر محمد بن‌رُکانه، از پدرش نقل می‌کرد که می‌گفته است با پیامبر کشتی گرفته و رسول خدا او را به زمین زده است و همو می‌گفته است از پیامبر شنیدم که می‌فرمود فرق ظاهری ما با مشرکان این است که عمامه روی شب‌کلاه می‌بندیم» (14)

آیا می‌توان در سخن کسی چون‌وچرا کرد، که با رسول خدا کُشتی گرفته است؟‏

بدینگونه باید ابن‌سعد را بنیانگزار تاریخ‌نگاری اسلامی، از آنگونه که ما می‌شناسیم، بشمار آورد. پس بی‌هوده نخواهد بود، اگر اندکی بر روی آن درنگ شود. در یک بازه زمانی هفتاد-هشتاد ساله و در سده نخست فرمانروائی عباسیان نخستین نوشته‌های تاریخی پدیدار شدند. این نوشته‌ها که در آغاز تنها واگویه‌های ابن‌اسحاق، و بدون نام‌آوردن از کسانی بودند که در تاریخ‌شناسی سنتی "راویان" نام گرفته‌اند، رفته‌رفته در روندی پیوسته و رو به گسترش از پیشینه تاریخی و گزارش "راویان" برخوردار شدند، تا باورپذیری آنها افزونتر شود. اگر سیره ابن‌اسحاق با تبارنامه محمد آغاز می‌شود و با به خاکسپاری او پایان می‌پذیرد و واقدی تنها به گردآوری گزارش نبردهای پیامبر بسنده می‌کند، طبقات نه تنها تاریخ جهان را از آدم تا سده آغازین اسلام بازگو می‌کند و آنرا به گزارشهای بیش از چهارهزار تن از راویان می‌آراید، که برای این چهارهزار تن تبارنامه نیز می‌تراشد، در جایی که ابن‌اسحاق، نگارنده نخستین سیره، از آنان نامی نیاورده است و شمار راویان بجای آنکه در گذر زمان و از ابن‌اسحاق تا ابن‌سعد در پی مرگ‌ومیر کاستی پذیرد، فزونی یافته است (15).

نزدیک به همه کسانی که پس از این چهار تَن نامبرده دست به تاریخنگاری زده‌اند، از همین شیوه پیروی کرده‌اند. همچنین کسانی که خود را "اصحاب حدیث" نامیده‎اند نیز همین زنجیره تباری یا سلسله‌النسب را درباره حدیثهای خود آورده‌اند و بیجا نخواهد بود، اگر بگوییم "علم‌الحدیث"، بویژه بخش "علم‌الرجال" آن ریشه در شیوه تاریخ‌نگاری ابن‌سعد دارد.

و در باره همنوائی نویسنده طبقات با سیاستهای ایدئولوژیک عباسیان آورده‌اند هنگامی که مأمون در پی آن شد که همراهی بزرگان دین و سنت را با سیاست دین‌سازی خود بیازماید (محنه الخلق قرآن، ابن‌سعد نخستین کسی بود که بدین آزمون فراخوانده شد و از آن سربلند بیرون آمد (16).

دنباله دارد . . .

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد
----------------------------------------------------------------------------------


3. گنجی و اشکوری از این دسته‌اند.

4. الطبقات‌ - ابن‌سعد، پوشینه 2، 24

5. برای نمونه سروش دباغ در نوشتاری بنام "پیامبر اسلام، عدالت و خشونت" درست با همین رویکرد به دُژکاریهای آمده در سیره‌ها پرداخته است. در اینباره همچنین بنگرید به نوشته‌ای از من با نام "داعش، اسلام و هرمنوتیسم آناکرونیک"
http://mbamdadan.blogspot.de/2016/04/blog-post.html

6. طبقات – ابن‌سعد، پوشینه 2، 73

7. کتاب‌المغازی – واقدی، 391

8. طبقات – ابن‌سعد، پوشینه 5، 327

Reflexion, Rearchaisation .9 
10. سیره ابن‌اسحاق – رفیع‌الدین اسحاق ابن‌محمد همدانی (قاضی اَبَرقوه)، مقدمه

11. کتاب‌المغازی – واقدی، 12

12. السیره النبویه، المجلد‌الاول، 11

13. طبقات – ابن‌سعد، پوشینه 1، 14

14. طبقات – ابن‌سعد، پوشینه 1، 360

15. واقدی در آغاز کتاب خود سخن از بیست‌وپنج راوی آورده است و ابن هشام همانگونه که رفت، از یکسد تَن کمابیش.

16. الکامل فی تاریخ – ابن‌اثیر، پوشینه نهم، برگ 3959 / تاریخ طبری، پوشینه سیزدهم، برگ 164

۱۳۹۵ فروردین ۱۶, دوشنبه

نبیرگان ابن‌هشام - دو

به بهانه انتخابات هفتم اسفند

هنگامی که من از پیچیدگیهای سیاست جهانی سخن می‌گویم و از این سخن پیشینیان که «صورتی در زیر دارد، آنچه در بالاستی»، برخی از خوانندگان پاسخی جز "تئوری توطئه" ندارند. بگذارید به نمونه‌ای بپردازم، که هم‌اکنون و در برابر چشمان ما رخ می‌دهد:
چرا اروپا و امریکا که توانسته بودند ج.ا. را با بستن سویفت (1) بزانو درآورده و یوغهای سنگین بر گردنش بنهند، همین رفتار را با داعش در پیش نمی‌گیرند؟ برنامه "کنتراسته" (2) در سوم مارس 2016 بدین می‌پردازد که بانکهای شهرهای زیر فرمانروائی ابوبکر بغدادی بی هیچ کم‌وکاستی به همه پیوندهای بانکی جهان دسترسی دارند و کسی نیز بدنبال بستن این درب بر روی آنان نیست و به دیگر سخن تروریستهای بروکسل می‌توانند هزینه ترورهای خود را از همین راه از شهر رقه دریافت کرده باشند. هنگامی که من از پیوندهای پیچیده امپراتوری پول و سرمایه با سیاست و جنگ سخن می‌گویم، نگاهم به چنین پدیده‌هایی است. آیا شگفت‌انگیز نیست که خزانه‌داری امریکا درست در همان روزهایی که فریاد همگان از رزمایش موشکی سپاه پاسداران بر آسمان است، گرایش خود به همکاری پولی (دلاری) با ج.ا. را آشکار می‌کند؟

باری، واژه "مهندسی انتخابات" بی‌گمان برای ما ایرانیان واژه ناشناخته‌ایی نیست. آنچه که باید بزیر نگاه تیزبین گرفته شود ولی برنامه‌ریزی ج.ا. در ده سال گذشته است؛ مهندسی از یک دهه پیش به این سو آغاز شده است و آن را نباید تنها به جابجائی رأیهای مردم و دستکاری در شمارش آن فروکاست. یک از پایه‌های بنیادین این مهندسی را انبوه چهره‌های گریخته به اروپا و امریکا می‌سازند، که یک روز با نمایش "آزادی یواشکی" به میدان می‌آیند و دیگر روز، سبزها را بنفش می‌کنند و فردای آن همه را به "حذف مثلث جیم" فرامی‌خوانند. پیشاپیش ناگزیر از گفتم که نام‌بردن از این یا آن چهره سرشناس سیاسی به چَم این نیست که من اینان را وابسته به ج.ا. می‌دانم. همانگونه که در نوشتار دیگری بنام "ما لعبتکان" (3) آورده‌ام، من بخش بزرگی از اپوزیسیون را بازیچه بازیهای امنیتی رژیم می‌دانم و در آن نوشته پیش از هرکسی بر خود خُرده گرفته بودم. سخن بر سر پیچیدگیهای سیاست و نگاه ابن‌هشامی ما به پدیده‌های پیرامونمان است.

بارها در نوشته‌های خود از "اپوزیسیون دلبسته" نام برده‌ام. مشت نمونه خروار این گروه مسعود بهنود است، که از هنگام آمدنش به اینسوی مرز هیچ بزنگاهی را برای پشتیبانی از جمهوری اسلامی از دست نداده است. هنوز خون ندا آقاسلطان بر زمین بود و هنوز جوانان زخم‌خورده ایران از درد کهریزک به خود می‌پیچیدند که بهنود با همکاری فرخ نگهدار در 27 تیر 1388 بناگاه دست عطاءالله مهاجرانی را گرفت و به میان تلاشگران اپوزیسیون آورد، تا او هر گونه گمانه‌ای را درباره پاکدستی و پرهیزگاری علی خامنه‌ای از میان ببرد و بگوید: «آیت الله خامنه ای را می شناسم به عنوان منتقد ایشان اقرار می کنم که یک نقطه خاکستری حتی نه تاریک در زندگی اقتصادی ایشان و خاندانشان نمی شود پیدا کرد» برای یادآوری آن دسته از نبیرگان ابن‌هشام که در پاسخم خواهند گفت: «مهاجرانی نیز بمانند هر انسان دیگری می‌تواند دگرگون شده باشد» باید یادآور شوم مهاجرانی همین امروز (02.04.2016) نیز سلمان رشدی را برای نوشتن رمان آیه‌های شیطانی سزاوار مرگ می‌داند و در اینباره کتابی نیز نوشته که چکیده آن را در تارنمایش (4) آورده است. بدیگر سخن مسعود بهنود با دستیاری فرخ نگهدار بدنبال آن بود برای رسیدن به آزادی با کسی همکار و همپیمان شود که دگراندیشان را آشکار و بی‌پرده سزاوار مرگ می‌داند. یک تن دیگر هم که به گروه شگفت‌انگیز پیوسته بود، عبدالکریم سروش بود که نامش با انقلاب فرهنگی و ویرانسازی زیرساختهای دانشگاهی و بیکار کردن استادان برجسته این آب‌وخاک پیوند جاودانی خورده است. بهنود ولی به همین بسنده نکرد، او در گفتگویی با صدای امریکا (12 تیر 1390)، یعنی تنها دوسال پس از آنهمه تبهکاریهای مافیای سپاه و بیت رهبری و هنگامی که رهنورد و کروبی و موسوی در زندان خانگی بسر می‌بردند، درباره انتخابات مجلس نهم گفت: «تصور من این است که 60 درصد مردم در این انتخابات شرکت خواهند نمود» در کنار سخنان شگفت‌آوری که بهنود گاه‌وبیگاه در بی‌بی‌سی بر زبان می‌آورد، جورچین یا پازل دلبستگی او به جمهوری اسلامی آنجا آشکارتر شد که در یک گفتگوی تلویزیونی با کامبیز حسینی گفت: «اصولا روشن‌فکر ایرانی بدون فرهنگ شیعی معنی نداره، چون وقتی معنی پیدا بکنه، اون‌ وقت همون چیزی می‌شه که ازش تو تفهیم روشن‌فکر غرب‌زده، الگوهای غربی، اینا رو می‌گیم». بهنود سپس برای آنکه هیچ چون‌وچرایی در دلبستگیش به ج.ا. برجای نگذارد، در یک میزگرد دیگر در بی‌بی‌سی درباره مصطفا چمران (فرمانده سرکوب در کردستان) و قاسم سلیمانی (فرمانده سپاه قدس) چنین گفت: «این سردارهای عارف، که توی تاریخ ایران هم زیاد بودند، فراوون بودند توی تاریخ گذشته ایران و حضور داشتند، یک نمونه آخریش مصطفا چمران بود و الان آقای سلیمانی است». و چه جای شگفتی که بهنود از یکسو جایگاه ویژه‌ای در بنگاه خبرپراکنی بی‌بی‌سی داشته باشد و از سوی دیگر برای نبیرگان ابن‌هشام "استاد بزرگوار" و "میرزای پیر شهر" و "پدر روزنامه‌نگاری" باشد. آوردن نمونه‌های بیشتر، چارچوب این نوشته را خواهد شکافت و به گمانم همین یک نمونه خود گویای همه چیز است.

تا هنگامی که ج.ا. بر "حق مسلم" خود پایفشاری می‌کرد، دلبستگان نیز می‌گفتند و می‌نوشتند چرا باید اسرائیل که یک کشور زورگو و اشغالگر است، جنگ‌افزار هسته‌ای داشته باشد، و ج.ا. که تا کنون آغازگر هیچ جنگی نبوده است، نداشته باشد؟ ولی از روزی که بادنمای سیاست در تهران سوی دیگری را نشان گرفت و رهبر فرمان به نرمش قهرمانانه داد، همه اینان بسیج شدند تا از پیمانی که هیچکسی از درونمایه‌اش آگاهی نداشت، سندی بر خردورزی سردمداران ج.ا. بسازند و شادمان از این باشند که ج.ا. از "حق مسلم" خود چشم‌پوشی کرده است.

چرا کسانی چون فرخ نگهدار و مسعود بهنود و اکبر گنجی و همانندانشان اینچنین در دل رسانه‌های پارسی‌زبان، بویژه بی‌بی‌سی و صدای امریکا جای دارند؟ چرا بی‌بی‌سی که هنوز پس از گذشت نزدیک به هفتاد سال برای دروغهای شرم‌آورش درباره دکتر مصدق (و همچنین رضاشاه و محمدرضاشاه) از مردم ایران پوزش نخواسته است، برای یک یا دو واژه‌ای که آذر ماجدی درباره اکبر گنجی گفته است بارها از او پوزش می‌خواهد و در بازپخش برنامه، سخنان ماجدی را سانسور می‌کند؟ چرا ابراهیم نبوی هر بار و پیش از هر انتخاباتی به این رسانه‌ها خوانده می‌شود تا بگوید پس از انتخابات ایران بهشت برین خواهد شد و خود او نیز در یکی دو ماه آینده به ایران خواهد رفت؟ چرا پابپای پیشرفت گفتگوها با ایران و بازشدن راههای دادوستد با ج.ا. (بخوان چپاول دارائیهای ایرانیان) سیامک دهقانپور که برنامه‌ای پربیننده را برگزار می‌کرد، کنار گذاشته می‌شود و جای او را کسانی مانند پیام یزدیان می‌گیرند که در پشتیبانی از ج.ا. و علی خامنه‌ای پرده‌پوشی را بکناری می‌نهند؟

پاسخ به این پرسشها، همان پاسخی است که به چرائی رفتار رسانه‌های اروپایی در کوران جنبش سبز می‌توان داد. دستکم در رسانه‌های آلمان گزارش در باره هر فیلمی (بویژه فیلم جانباختن ندا) با این گزاره پایان می‌یافت که: «ما از راست و دروغ این فیلم آگاهی نداریم». کشورهای اروپایی و امریکا و کانادا از نخستین روز برپائی رژیم اسلامی هرگز درپی سرنگونی آن نبوده‌اند و اکنون نیز نیستند. این رژیم باید همینگونه که هست برجای بماند، چرا که روزگار سرمایه‌داران اروپائی و امریکایی در این سی‌وهفت سال هرروز بهتر شده است. تنها هنگامی که مافیای سپاه و بیت رهبری چموشی می‌کنند، کمند "تحریم" بر گردنشان افکنده و زین پیمانهای پولی بر پشتشان نهاده می‌شود، تا جیب کنسرنهای بزرگ همچنان از خون کودکان کار انباشته شود. پس تا هنگامی که بودن این رژیم به انباشت سرمایه در اروپا و امریکا می‌انجامد، چه باک از اینکه دولت میانه‌روی روحانی رکورد پیشین در اعدام را بشکند و در این سپهر تدبیر و امید هر هشت ساعت یک ایرانی اعدام شود؛ همیشه دلبستگانی خواهند بود که گناه این همه را بر گردن دیگران بیندازند.

اینچنین است که ما نوای هماهنگ ولی گوشخراش پابرجائی و ماندگاری رژیم را از ارکستری می‌شنویم که نوازندگانش سازمانهای امنیتی ج.ا.، نهادهای پولی و سرمایه‌ای سپاه و بیت رهبری (و همچنین کنسرن پولی غول‌آسای خاندان رفسنجانی)، دلبستگانی که جامه اپوزیسیون بر تن کرده‌اند و رسانه‌های کشورهای بیگانه مانند بی‌بی‌سی، صدای امریکا و دویچه‌وله هستند. تا روزی که چرخ پول بسود سرمایه‌داری جهانی بچرخد، دربِ سیاست در ایران نیز بر همین پاشنه خواهد گردید و انبوهی خواب‌زده گیج و گول خواهند پنداشت که می‌توانند با رأی خود چیزی را دگرگون کنند.

ج.ا. نیاز روزافزون به نمایش انتخابات دارد و در این راه چنان به دریوزگی می‌افتد، که حتا تن به این می‌دهد نام رهبران فراموش شده "فتنه" باز بر سر زبانها بیفتد و برای آنان در زندان خانگی "صندوق سیّار" می‌برد. از آن شگفت‌آورتر ولی رفتار همان رهبران زندانی است. موسوی از آن رو در زندان خانگی است که تقلب در شمارش رأیها را برنتافته است. ولی امروز خود او از همان تقلب‌کنندگان می‌خواهد تا صندوق رأی را به زندانش بیاورند. بدینگونه می‌توان رأی‌ندادن را بی‌کنشی نامید و نبیرگان ابن‌هشام را که می‌پندارند رفتن محمود و آمدن حسن به شیهه اسبی بند است، به پای صندوقهای رأی کشاند. نکته پُرارجی که در این میان به چشم می‌زند ولی، شنیدن سخنانی است که نخست بر زبان اپوزیسیون روان می‌شوند، تا ماهها و سالها پس از آن دانسته شود که در نهانخانه‌های امنیتی پدید آمده‌اند. در یکی دوسال گذشته از زبان برخی از چهره‌های اپوزیسیون (بویژه در درون ایران) شنیده می‌شود که اگر سپاه قدس در سوریه و عراق و یمن نجنگد، درگیریها به خاک ایران کشیده خواهد شد. و خامنه‌ای در دیدار با بازماندگان کشته‌شدگان سوریه و عراق می‌گوید: «اینهـا رفتنـد بـا دشـمنی مبـارزه کردنـد کـه اگـر اینهـا مبـارزه نمی‌کردنـد ایـن دشـمن می‌آمـد داخـل کشـور... اگـر جلویش گرفتـه نمی‌شـد مـا باید اینجـا در کرمانشاه و همـدان و بقیه اسـتانها بـا اینهـا می‌جنگیدیم» از فردای انتخاب خاتمی نیز این سخن بر سر زبانها افتاده بود، که اگر رأی یک نامزد تنها یک یا دو میلیون بیشتر از آن دیگری باشد، شورای نگهبان می‌تواند تقلب کند، ولی اگر این تفاوت به دَه میلیون برسد، تقلب ناشدنی است، پس باید رفت و رأی داد. همین سخن موبمو از زبان خامنه‌ای در سخنرانی 29 خرداد 1388 شنیده شد. تا دیگر چون‌چرایی در این بجای نماند که همه این سخنان از نهانخانه امنیتی بیرون می‌آیند. و هر کجا هم که ج.ا. لَنگ یک آمار باورکردنی می‌ماند، رسانه‌هایی چون صدای امریکا به یاریش می‌شتابند و حسین قاضیان و تریتا پارسی را (5) به میدان می‌آورند، تا یا پیش‌بینی یک مشارکت هفتاددرسَدی را بکنند و یا دم از خرسندی مردم از ج.ا. و سیاستهای مرگبارش در سوریه و عراق و یمن بزنند.

نبیرگان ابن‌هشام نه می‌توانند و نه می‌خواهند این همه پیوندهای پیچیده و پیدا و پنهان را ببینند. جهان آنان جهانی ساده است، که در آن پدیده‌ها تک‌ریشه‌ای‌اند و رخدادها به کنش/واکنش فروکاسته می‌شوند. آمدن یا رفتن سیاستمداران برای آنان نه فرآیند پیمانها و پیوندهای گسترده، ژرف و پیچیده پولی و سرمایه‌ای، که فرجام رأی آنان است، آنهم در رژیمی که به آنان حتا حق گُزیدن اندازه شلوارشان را هم نمی‌دهد. نگاه آنان، همان نگاه ابن‌اسحاقهاست، شاهی می‌آید و شاهی ‌می‌رود، زیرا اسبی شیهه می‌کشد، یا نمی‌کشد.

دوستی نازنین برایم نوشته بود، این مردم همین امروز هم دسترنجشان را در صندوقهای صدقه می‌اندازند، تا مگر کامشان برآید و آرزویشان برآورده شود با آنکه خود می‌دانند صدقه‌دادن چیزی جز خرافه و واپسماندگی نیست. صندوق رأی که دیگر همان هزینه اندک را هم ندارد و تازه نشان از خردورزی و آگاهی و کُنشگری هم است، پس چه خرده‌ای می‌توان بر آنان گرفت، هنگامی که دل به افسانه‌های دلبستگان می‌سپارند و به امید فردایی بهتر، امروزشان را نابود می‌کنند؟

و من از پس هزار سال گوش جان به سخن بیهقی بزرگ می‌سپارم که «بيشتر مردم عامه آنند که باطل و ممتنع را دوست‌تر دارند، چون اخبار ديو و پری و غول و بيابان و کوه و دريا که احمقی هنگامه سازد و گروهی همچون او گرد آيند و وي گويد که در فلان دريا جزيره‌ای ديدم و پانصد تن جايی فرود آمديم، در آن جزيره. و نان پختيم و ديگها نهاديم. چون آتش تيز شد و تَبَش بدان زمين رسيد، از جای برفت. نگاه کرديم ماهی بود [. . .] و آنچه بدین ماند، از خرافات که خواب آرد نادانان را، چون شب بر ایشان خوانند،

و آن کسان که سخن راست خواهند تا باور دارند، ایشان را از دانایان شمُرند، و سَخت اندک است عدد ایشان» (6)
آری! سخت اندک است عدد ایشان . . .

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد
-------------------------------------------------------------------------------
S.W.I.F.T: Society for Worldwide Interbank Financial Telecommunication.1





6. تاریخ بیهقی، پوشینه سوم، برگ 1099