۱۳۹۳ اسفند ۲۰, چهارشنبه

در هراس از خویشتن

6. گفتار در خودویرانگری

«در فرهنگ ما شهادت، مرگی نیست که دشمن ما بر مجاهد تحمیل کند. شهادت مرگ دلخواهی است که مجاهد با همه آگاهی و همه منطق و شعور و بیداری و بینایی خویش، خود انتخاب می‏کند!… شهادت، در یک کلمه ـ بر خلاف تاریخ‏های دیگر که حادثه‏ای، درگیری و مرگ تحمیل شده بر قهرمان و تراژدی است ـ در فرهنگ ما، یک درجه است، وسیله نیست؛ خود هدف است، اصالت است؛ خود یک تکامل، یک علو است؛ خود یک مسئولیت بزرگ است؛ خود یک راه نیم‏بُر به طرف صعود به قلّه معراج بشریت است و یک فرهنگ است»(1)

آنچه آمد بخشی از نوشته‌های علی شریعتی، از سرآمدان و پیشروان "نواندیشی دینی" و آموزگار انقلاب است. همانگونه که در نوشته دیگری (2) نیز آوردم، پرداختن به شریعتی از آنرو است که سخنان او همچون آئینه‌ای ناسازواریهای اندیشه ایرانیان مسلمان را پیش چشمان ما می‌گیرند و اگر او را "بهترین" این گروه بدانیم، به خوشبینانه‌ترین برداشت از خواسته‌های ایرانیان مسلمان در آستانه انقلاب دست یافته‌ایم. همانگونه که از فرنام این جُستار پیداست، آماج من از این نوشتار این نیست که  بِزِه‌گری بیابم و گناه تیره‌بختی این سرزمین را بر گردن او بیفکنم. من در پی واکاوی همان "خویشتن"ی هستم که از آن در رنج و هراسم و اندیشه‌ای که شریعتی نماینده آن بود، یکی از برسازندگان این خویشتن است.

باری، شریعتی در جایگاه کسی که دستکم خود می‌گفت در پی زدودن زنگارهای هزارساله از رُخ اسلام و نمایاندن چهره راستین آن به مسلمانان است، می‌بایست پیشروترین، به‌روزترین و انسانی‌ترین خوانش را از اسلام بدست داده باشد و به دیگر سخن می‌توان گفت همه خوانشهای دیگر از اسلام در پس و پی او جای می‌گرفتند و واپسگراتر از خوانش او می‌بودند. شریعتی "شهادت" را نه یک رخداد ناخواسته و مرگی که اگر چاره دیگری در کار نباشد بدان تن می‌بایست داد، که گوهر زندگی آدمی‌ می‌داند، زیرا شهادت از نگاه او "وسیله نیست؛ خود هدف است، یک فرهنگ است ". در اندیشه شریعتی، که چکیده آن چیزی جز خوانش رمانتیک و شاعرانه از اسلام و تاریخ آن نیست، آدمی نه در پی ساختن، که در پی ویران کردن است و در این راه از خود می‌آغازد و چه جای پرسش، که کسی که بر خود مهر نمی‌ورزد و جان خویش را ارج نمی‌نهد، بر دیگران چه روا داشتن تواند؟

بدینگونه شریعتی در تک‌تک نوشته‌های فراوانش ستایشگر مرگ و ویرانی و تباهی است. از نگاه او زندگی به خودی‌خود هیچ ارزشی ندارد و این مرگ و چگونگی آن است که بدان درونمایه نیک یا بد می‌بخشد؛ آن یک دمی که آدمی چشم بر گیتی برمی‌بندد و چهره در خاک می‌کشد، از نگاه او ارزشی بسیار برتر و بالاتر از همه سالیان زندگی او دارد. مرگ در اندیشه او پایان زندگی نیست، که آغازی است بر "صعود به قلّه معراج بشریت"، آغازی که آدمی سالیان زندگانی خود برای آموختن درست آن زیسته است: «خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت». مرگ نه فرجام طبیعی زندگی و پایان ناگزیر آن، که "آماج" آن است. شاید برای همین است که او در برگ 72مجموعه آثار 23 فیلسوفان را "چهره‌های پُفیوز تاریخ" می‌خواند، زیرا فلسفه با پرسش از "بودن" و چرائی آن آغاز می‌شود و همه آنچه که شریعتی می‌خواست "نابودن" بود.

اکنون و پس از بررسیدن اندیشه‌های شریعتی در باره مرگ و زندگی و جایگاه آدمی در میانه آن دو، دیگر نیازی نیست که به دیگر گروهها و گرایشهای اسلامی (از مجاهدین و هیئتهای مؤتلفه و دیگران) بپردازیم، زیرا همانگونه که رفت، شریعتی پیشروترین و امروزی‌ترین آنان بود، تا به دیگران چه رسد.

ولی این تنها مسلمانان نبودند که مرگ را چنین از جان و دل می‌ستودند و سرسپُرده ویرانی بودند. «عمر مفید چریک شش ماه است» این سخن را کمتر کسی از هم‌سالان من هست که از زبان همان چریکها نشنیده باشد. مارکسیستهای ما نیز همچون مسلمانانمان بر خود می‌بالیدند که برترین سرمایه آدمی را که جانش باشد، چنین بر سر دست گرفته‌اند و در قماری شش‌ماهه بر سر بازار آرمانگرایی بر آتشش می‌افکنند. بیهوده نبود که مارکسیستها نیز کشته شدگان خود را "شهید" می‌نامیدند، که تنها و تنها در چاچوب گفتمانهای دینی دریافتنی است. سخن من در اینجا نه بازی با واژگان و درپیچیدن به بگومگوهای زبانشناسی است و نه از اندریافت این نکته ناتوانم که مارکسیستها بر بهشت و دوزخ باور نداشتند که بخواهند با مرگی سرخ و خونین "شهید" شوند و در آغوش حورالعین آرام بگیرند. این همه را من نیز می‌دانم. ولی این را نیز نیک می‌دانم که مارکسیستهای ما هم در زهدان همان فرهنگ دین‌زده‌ای پدید آمده بودند که شریعتی‌ها و مطهری‌ها و خمینی‌ها را در خود پرورده بود و بر همان خاکی بر زمین افتاده بودند که بوی "تربت کربلا" را می‌داد و از پستان همان تاریخی سیراب شده بودند که سرتا به پایش ستیز میان ایرانگرائی و "اسلامیت" بود و اگر نمی‌خواستند که تن به یکی بدهند – و فریادا که اگر مارکسیست انترناسیونالیست ما خود را به ایران پایبند می‌دانست – ناگزیر بدامان آن دیگری می‌غلتیدند، و دیدیم که چگونه بخش بزرگی از آنان در آغوش اسلام غلتیدند و چه ژرف و ننگین غلتیدند.

باری، برگزیدن واژه یکسر دینی "شهید" از نگر من به یکباره و بی یک پشتوانه ناخودآگاه اندیشگی شدنی نمی‌بود. مارکسیستها نیز در ژرفای ناخودآگاه خویش، خود را "مجاهدان فی سبیل‌الله" (بخوان رزمندگان راه خلق) می‌دانستند و شهید دانستن به خاک خفتگان پی‌آمد ناگزیر این نگاه بود. اگر مسلمانان همه تلاش خود را بکار می‌زدند که مرگی در خور یک مجاهد بیابند و "در لقاءالله فنا شوند"، مارکسیستها نیز با نارنجکی بر کمر و هفت تیری در جیب و سیانوری زیر زبان به شکار مرگ می‌رفتند، شهادت، برای هر دو گروه آماجی بود که به گونه‌ای سودایی در پی رسیدن بدان بودند.

ولی این "شهادت"، واژه‌ای که شریعتی آن را برای نامیدن برترین جایگاه یک انسان بکار می‌گرفت و مارکسیستها از آن برای نامیدن چگونگی مرگ همرزمانشان بهره می‌جُستند، چیست؟

گفتنی است که اسلام این واژه را از فرهنگ مسیحی به وام گرفته است. شهید از ریشه تَک-‌سِه‌گان (ثلاثی مجرد) شَهَدَ در چم گواهی دادن است. شهید، کسی است که با مرگ خود بر درستی آرمان و باورش گواهی می‌دهد و یک "گواه" است. ولی شهید همانگونه که رفت، یک برساخته اسلامی-عربی نیست. شهید برگردان واژه "مارتور" یونانی است. این واژه که در بیشتر زبانهای اروپائی بکار می‌رود، برگرفته از واژه‌شناسی مسیحی-یونانی است، در چم کسی که با مرگ رنجبار خود بر باورش گواهی می‌دهد (3)

بدینگونه می‌توان با نگاه به گذشته دریافت که سپهر اندیشگی آن سالها تا به کجا مرگ‌اندیش و خودویرانگر بود. کسی پدید اوردن ساختارهای نوین و شکستن پندارهای کهن را "دلیری" نمی‌دانست. دلیری را شریعتی پیشتر برای مارکسیست و مسلمان تعریف کرده بود. دلیری این بود که یا بمانند حسین شمشیر درکشی و با هفتاد تن در نبردی بی‌فرجام به دل سپاه انبوه دشمن بزنی و مرگ را پذیرا شوی، و یا اگر بختت یار نبود و زنده می‌ماندی، در بارگاه یزید سخن شهیدان را بگوش ستمگران برسانی. یا خون باشی، یا پیام:
" یك مكتب،‌ یك انقلاب، و یك مذهب، دو چهره دارد: خون و پیام. حسین مظهر نخستین و زینب مظهر دومین است. این است كه آنها كه با حسین و در راه حسین رفته‌اند، كاری حسینی كرده‌اند و آنهایی كه مانده‌اند، باید كاری زینبی كنند، و گر نه یزیدی‌اند."

اینکه سخنان پوچ و درون‌تُهی شریعتی و همانندگان او به آسانی در گوشهای توده و سرآمدانش می‌نشستند، نه نشان فرهمندی او، که برگ شرم‌اوری از دفتر فرومایگی فرهنگی ما است، چرا که بذر هرزه‌گیاه در خاک خشک و سخت نیز ریشه می‌بندد، چه رسد به خاک فرهنگی که در درازنای هزاروچهارسد سال با شمشیر مجاهدان شخم زده و با خون شهیدان آبیاری شده باشد. در پیش‌روی چنین پس‌زمینه‌ای است که می‌توان رفتار و گفتار کسانی چون خسرو گلسرخی را دریافت، و هم این را دریافت که چرا مارکسیست ایرانی سخنش را در دادگاه (دربار یزید) با حسین و علی می‌آغازد. او که مجاهد فی سبیل‌الله است، خود را چون زینبی می‌بیند که باید "از حق خلقش دفاع کند" و در بارگاه یزید همانگونه که در تاریخ رستگاری شیعیان آمده است، بپا می‌خیزد، تا اگر خود از کاروان شهیدان بجای مانده است، دستکم "پیام" آنان را بگوش جهان برساند و کوتاه‌سخن اینکه «کاری زینبی کند، تا یزیدی نباشد».

مرگ، نیستی، نابودی و ویرانی واژگان دوست‌داشتنی دهه پایانی پادشاهی پهلویها هستند. تو گویی هرچه شاه و سرآمدان دیوانسالاری گسترده‌اش پروای آبادانی و پیشرفت ایران را دارند، براندازان از مسلمان گرفته تا مارکسیست آرزویی جز ویرانی و نابودی هر انچه که هست را در سر نمی‌پرورند. در سرتاسر نوشته‌های انبوه براندازانی که به کمتر از مرگ شاه خرسند نبودند، نمی‌توان حتا یک پیشنهاد سازنده برای سربلندی و آسایش و پیشرفت ایران یافت، که نگاه به سازندگی داشته هست. هرچه هست، سخن از این است که چه باید ویران و که باید کشته شود، تا کار مرزو‌بوم به سامان برسد. دریغ از یک برگ برنامه، برای ساختن ایران در فردای سرنگونی شاه و رژیمش.

تاریخ پسااسلامی ما، تاریخ ستایش مرگ و خودویرانگری است. تاریخی که رستگاری فرجامین انسان را در مرگ سرافرازانه او می‌داند و این جهان را تنها سزاوار نابودی و ویرانی، تا در آن جهان آسایش و سربلندی فراچنگ آید. انسان برگزیده این فرهنگ "مجاهد" است، یعنی کسی که اگر بتواند می‌کُشد و دیگری را ویران می‌کند و اگر نتواند، کشته می‌شود و دست به ویرانی خویشتن می‌زند: «یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ / یا او سر ما به دار سازد آونگ» راه میانه‌ای پیش روی انسان برگزیده این فرهنگ نیست. از همین رو است که در درازنای هزاروچهارسد سال تیغ بی‌دریغ خودویرانگری شاخ‌وبرگ هنر را از تنه درخت این فرهنگ بریده است، "هنر" نام دیگر آفرینندگی است، نام دیگر "ساختن" و فرهنگ مجاهدپرور ما این همه را برنمی‌تابد. نه نقاشی را، نه پیکره‌سازی را، نه موسیقی را، نه رقص و دست‌افشانی را. چرا که هیچکدام از این هنرها را نمی‌توان در راه ویرانگری به کار گرفت. تنها هنری که در این هزاروچهارسد سال آزاد بوده است، ادبیات است. شاخه‌ای از هنر، که کاربردی دوگانه دارد و از آن می‌توان هم برای نابودی و هم برای آبادانی بهره جست، می‌توان با آن شاهنامه سرود، یا روضه سیدالشّهداء، می‌توان دیوان حافظ سرود، یا "مَقتَل" دو طفلان مسلم.
پس چون پای به جهان نوین می‌نهیم، در کنار مجاهد، انسان برگزیده دیگری نیز پدیدار می‌شود؛ "فدائی"، که اگر آن دیگری در پی آن است که یا بکشد و یا کشته شود، این یکی در پی "فدا" کردن خویش است. هر دوی اینان راه رستگاری را در ویرانی و نابودی خویش می‌دانند، یکی در راه خدا، و دیگری در راه خلق.

بروزگار سیاه خویش بازگردیم. آنچه که به انسان برگزیده فرهنگ ما ویژگی می‌بخشد، "مرگ" است و "رنج". مرگ و رنج سنجه‌هایی هستند بر اندیشه و آرمان و رفتار و گفتار یک انسان. در فرهنگ ما هنوز که هنوز است، انسان رنج کشیده انسانی است که درست می‌گوید و اگر این رنج او راه به مرگ بَرَد، دیگر هیچ کس را یارای خرده‌گیری بر او نیست و پرسش بنیادین – شاید گاه نا خودآگاه – ما این نیست که تو در اندیشه و کردار برای ساختن سرزمینت چه کرده‌ای، پرسش این است که تو برای این آب و خاک و این خدا و این خلق چه رنج و شکنجی را بر جان خریده‌ای.

بیهوده نپنداریم که این سخنان در باره گذشتگانند و ما با آموختن از تاریخ سی‌وهفت ساله سرزمینمان دچار یک دگردیسی فرهنگی شده‌ایم. در کشوری که شمارگان چاپ کتاب به گفته شهلا لاهیجی از پانسد و ششسد فراتر نمی‌رود، کتابهای علی شریعتی در شمارگان بیش از ده‌هزار به فروش می‌روند و از این نگر، ما هنوز هم همان مردم خودویرانگر و خودستیزیم، که رستگاری را نه در زیستن، شاد زیستن و آسوده زیستن، که در کوبیدن سر دشمن بر سنگ، و یا کشته شدن برای آرمانهایمان می‌دانیم. از همین رو است که بسیاری از ما ایرانیان، چه در آشکار و چه در نهان با جمهوری اسلامی کنار آمده‌ایم. درستتر بگویم؛ جمهوری اسلامی، کالبدیافتگی و بازتاب بیرونی روان خودویرانگر ما است. او توانسته است تک‌تک ما را در چارچوب یک امت مجاهد، فدائی و شهیدپرور گردهم آورد تا با نیرویی اندک به سپاه دشمن بزنیم و سینه‌های خود را آماج شمشیرهای آخته او کنیم، بی آنکه پروای سود و زیان سرزمینمان را داشته باشیم.

نگاهی به داستان جنگ ایران و عراق و درگیری هسته‌ای بیندازیم؛ چرا بخش بزرگی از مردم کوچه و خیابان و آنچه که خود را اپوزیسیون می‌نامد اینچنین آشکار و بی‌پرده با خامنه‌ای و روحانی (و حتا احمدی‌نژاد)  همسو و همنوا است و در کنار جمهوری اسلامی می‌ایستد و حتا خون بی‌گناهان را از دستان آلوده سردمداران آن می‌شوید؟ می‌توان دل خویش آسوده داشت و گفت اینان همه مُزدورند. ولی گذشته از اینکه بار اخلاقی چنین سخنی سنگینتر از آن است که بر دوش بتوانش کشید، چنین برخوردی تنها به کار خودفریبی می‌آید و راه به نادیده گرفتن آسیبهای ژرف فرهنگ مرگ‌اندیش ما می‌برد.

انقلاب اسلامی کارنامه درخشان ما ایرانیان در خودویرانگری بود و تا روزی که ستایش زندگی جای پرستش مرگ را نگیرد، تاریخ رستگاری ما را خواری و زبونی و واپسماندگی خواهند نوشت.

دنباله دارد ....

 خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد
--------------------------------------------------------------------------------------
1. حسین وارث آدم، مجموعه آثار 19، «شهادت» دکترعلی شریعتی، برگ 192

 2. "ما و مدرنیته رضاشاهی"، بنگرید به
http://mbamdadan.blogspot.de/2014/09/blog-post.html

μάρτυς: martys .3

 

 

 

۱۳۹۳ بهمن ۲۵, شنبه

در ایمان من مپیچ، که می‌رنجم

پس از فروکش خیزاب همدردی با قربانیان ترور پاریس، اکنون اسلامگرایان اندک‌اندک سربرمی‌کنند و در کنار دوری جُستن سَرسَری از کشتار روزنامه‌نگاران، خردی‌گیری به قرآن و محمد را نیز می‌نکوهند و همچون لشگری آراسته به جنگ دگراندیشان می‌آیند. در روزها و هفته‌های گذشته تنی چند از این لشگر انبوه با همه توان خود به میدان آمده‌اند و انگشت هشدار و سرزنش را بسوی ما زخمیان رژیم اسلامی آهیخته‌اند، تا در این گوشه جهان و هزاران فرسنگ دورتر از سرنیزه و تازیانه دژخیمان ولایت نیز یارای خَرده‌گرفتن بر اسلام را نداشته باشیم. عبدالکریم سروش، سروش دباغ، اکبر گنجی و انبوهی از دیگر اسلامگرایان سدها برگ در نکوهش آنچه که خود آن را "توهین به مقدسات مسلمانان" می‌نامند، سیاه کردند.

اسلامگرایان در برخورد با نمونه‌هایی چون ترورهای پاریس همیشه بر پایه روشی یکسان به میدان می‌آیند:

1. این کارها هیچ پیوندی با اسلام راستین ندارند،
2. پیروان دیگر دینها نیز دست به چنین کارهایی می‌زنند،
3. قربانیان با رفتار نادرست خود تروریستها را به واکنش واداشتند.

اکبر گنجی از این شیوه حتا در شستن دستان جمهوری اسلامی از کشتار زندانیان بی‌گناه نیز بهره می‌گیرد و گناه اعدامهای سال 67 را نیز به گردن اعدام‌شدگان می‌افکند (1). او حتا هنگام بررسی اسیدپاشیهای اصفهان نیز نخست آمار بلندبالایی از اسیدپاشی در دیگر کشورها به دست می‌دهد و سپس با آوردن گفتآوردهایی از خامنه‌ای، که در آنها چماقدارانش را از "برخورد فیزیکی در امر به معروف و نهی از منکر" بازمی‌دارد، دامان جمهوری اسلامی را از ننگ اسیدپاشی می‌شوید (2). این نمونه‌ها را از آن رو آوردم تا دانسته افتد اسلامگرایان در راه دینشان تا بکجا پیش می‌روند. پس از هر کدام از این سه تن نمونه‌ای را برمی‌رسم تا به سخن خویش رِسَم:
عبدالکریم سروش در واپسین نوشته‌اش (3) می‌گوید:
«مرا در حقّ آزادیِ بیان سخنی نیست. ولی هرچه هست، حقّ است، نه تکلیف، و همه نکته همین‌ جاست. هواداران این حقّ، از آن چنان سخن می‌گویند که گویی یک تکلیف است! بلی، به حکم این حقّ، آدمی مجاز است که کاریکاتور قدّیسان را بکشد ولی مکلّف که نیست؛ یعنی اگر نکشد هم باکی نیست و حقّی ضایع نشده است. آن تکلیف است که الزام‌آور است، و اگر به‌جا آورده نشود، موجب مؤاخذه است. به همین دلیل، وقتی کسی پیامبر را "دژم‌روی و زشت و سیاه" می‌کند،و به صورت خوک و بوزینه می‌نگارد، اگر از وی بپرسند چرا چنین کرده‌ای، کافی نیست بگوید «چون حقّ من است»، چرا که تصویر نکردن هم حقّ اوست. دلیلی فراتر از «حقّ» باید بیاورد تا رفتار دردآورش را توضیح دهد»
به دیگر سخن اگر هر شهروندی بخواهد از "حق" خود بهره جوید، باید نخست چرائی این خواست خود را با "محتسبانی" چون آقای سروش بازگوید، تا آنان ببینند آیا بهره‌جویی از این "حق"، حق او هست یا نیست. از نگر نواندیش مسلمان داشتن "حق" بخودی خود بسنده نیست.

پسر ایشان نیز می‌نگارد (4):
«پیامبر اسلام، برای کثیری از مسلمانان در حکم پدری معنوی است که هویت و دیانت و نحوۀ زیست خویش را بر اساس آموزه‌های او سامان بخشیده‌اند. روشن است که بی‌حرمتی و تخفیف ایشان، برای این جماعت آزار دهنده است؛ همانطور که اگر کسی به پدر من و شما اهانت کند و او را به تمسخر بگیرد، بر می‌آشوبیم و بهم می‌ریزیم»
از اینکه بمیان کشیدن پای "پدر من و شما" واکنشی بس کودکانه و سخنی بس سُست است، می‌گذرم. ولی بد نیست ایشان بگوید از این پس با چنگیزخان مغول چه بایدمان کرد، که میلیونها مغول او را پدر آسمانی خود می‌دانند و تندیس‌اش را (بلندترین تندیس یک سوار در جهان) در نزدیکی اولان‌باتور ساخته‌اند؟ آیا از این پس باید همه آنچه را که در باره "پدر معنوی" مغولان می‌دانیم به باد فراموشی بسپاریم و از او در کتابهای تاریخمان جز به نیکی یاد نکنیم و هرگز کاریکاتورش را نکشیم؟

و سرانجام این اکبر گنجی است که می‌نویسد:
«به تعبیر قرآن، پیامبر الگوی مسلمانان است(احزاب، 21). الگو بودن پیامبر به این معناست که مسلمانان اینک با الگو قراردادن ایشان باید برساخته‌های عقلای دوران امروز (دموکراسی، آزادی، حقوق بشر، پلورالیسم، سکولاریسم، فمینیسم، و...) را تصویب و امضا کنند»
در قرآن به وارونه تورات و انجیل نه تنها سخنی در باره زندگی محمد یافت نمی‌شود، که نام او نیز تنها چهار بار آمده است. پس مسلمانان برای الگوگیری از محمد یا باید دست به دامان واقدی و ابن هشام و طبری شوند و یا دست نیاز بسوی "اصحاب صحاح" دراز کنند و الگوهای خود را در صحیح بخاری و مسلم و همچنین سنن ابی‌داوود و نسائی و ابن‌ماجه و ترمذی بیابند. به همان نوشته‌هایی که در میان تروریستهای مسلمان دست‌بدست می‌گردند. اینکه از دل سُنن ابی‌داوود چگونه می‌توان فمینیسم بدرآورد، چیستان بزرگی است که گشودنش بر گردن نواندیشان مسلمانی چون اکبر گنجی است.

*********************************************************
براستی آنچه که اسلامگرایان آنرا "توهین" می‌نامند چیست؟ از دیدگاه مسلمانان هر سخنی را می‌توان یک ناسزا، یا آنگونه که آنان می‌گویند، "توهین" بشمار آورد: گزاره‌هایی چون «محمد فرستاده خدا نیست»، «قرآن سخن خدا نیست»، «قرآن پر از سخنان دَرخودستیز است» برای مسلمانان چیزی جز توهین نیستند. همچنین نقاشی چهره محمد (حتا اگر زیبا و هنرمندانه باشد) و پرداختن به شمار همسران محمد، ازدواج او با کودکی شش ساله (5)، کشتار یهودیان بنی‌قریظه و هزاران نمونه دیگر را مسلمانان "توهین به مقدسات" بشمار می‌آورند.

از دیگر سو اگر برآنیم که هر نوشته‌ای که در آن توهینی به دیگران شده باشد، حق چاپ شدن و بفروش رفتن را ندارد، قرآن و بخش بسیار بزرگی از کتابهای مسلمانان را باید از همه کتابفروشیها برون آورد و در پستو نهاد. من و چندین میلیارد انسان چون من بر پایه آیه‌های قرآن در شمار کافرانیم و همه ناسزاها و نفرینهای قرآن به کافران، "توهین"ی به ماست. همچنین ناسزاها و نفرینهای قرآن بر یهودیان (میمون رانده شده، خوک، خرانی با بار کتاب) نیز "توهین" به میلیونها انسان دیگر است.

قرآن فرمان به لت‌وکوب زنان (سه و نیم میلیارد تن) می‌دهد و آشکارا و بی‌پرده مردان را بر زنان برتری می‌بخشد:
«الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاء بِمَا فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُواْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِّلْغَيْبِ بِمَا حَفِظَ اللّهُ وَاللاَّتِي تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلاَ تَبْغُواْ عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِيًّا كَبِيرًا» (النساء، 34)

از آن بدتر قرآن زنان را "کشتزار" مردان می‌نامد و به آنان فرمان می‌دهد  هرآنگونه که دلخواهشان است با آنان درآمیزند:
«نِسَآؤُكُمْ حَرْثٌ لَّكُمْ فَأْتُواْ حَرْثَكُمْ أَنَّى شِئْتُمْ وَقَدِّمُواْ لأَنفُسِكُمْ وَاتَّقُواْ اللّهَ وَاعْلَمُواْ أَنَّكُم مُّلاَقُوهُ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ» (زنان شما كشتزار شما هستند پس از هر جا [و هر گونه] كه خواهيد به كشتزار خود [در]آييد. البقره، 223)

کشورهای دموکرات باید با این انبوه ناسزاها و "توهین"ها چه کنند؟ آیا اگر سخن اسلامگرایان را بپذیریم نباید جلو چاپ و پخش کتابی را گرفت، که نیمی از مردم کره زمین را "خاکی برای تُخم‌افشانی" می‌نامد؟

اسلامگرایانی چون گنجی و سروش پدر و پسر با برساختن گفتمانهایی چون "احکام امضائی/ احکام تأسیسی" و "کافر فقهی / کافر قرآنی" تلاش می‌کنند گریبان خود را از پرسشهای بی‌پایان خرده‌گیران برهانند. بدینگونه است که هرگفتاورد ناخوشایندی از قرآن به دیواری بلند از "محکم و متشابه"، "ناسخ و منسوخ"، "مکّی و مدنی" و بهانه‌‌ای بنام "شأن نزول" بازمی‌خورد. برای نمونه هنگامی که پرسیده می‌شود مگر قرآن به کشتن و بریدن گردن کافران فرمان نداده است، (6) اسلامگرایان با همه آن سازوبرگ پیش‌گفته به میدان می‌آیند، تا بگویند برداشت خُرده‌گیران از این آیه‌ها نادرست بوده است، زیرا آنها نه "شأن نزول" آیه را می‌دانند و نه از اینکه مکّی است یا مدنی آگاهند. ولی هنگامی که پای آیه‌های خوشایند آنان به میان می‌اید، دیگر از نه از "تفسیر و تأویل" نشانی می‌توان گرفت و نه از "محکم و متشابه". برای نمونه اکبر گنجی در گفتگویی با مهدی فلاحتی می‌گوید خداوندی که پیامبرش را "رَحْمَةً لِّلْعَالَمِينَ" (7) می‌خواند نمی‌تواند به چنین دژخوئیهایی فرمان دهد. در اینجا و به یکباره دیگر نه پای "شأن نزول" به میان می‌آید و نه نیازی به هرمنوتیک قرآن یافت می‌شود.

بدینگونه اسلامگرایانی که بر خود نام "نواندیش" نهاده‌اند، درست کاری را انجام می‌دهند که پیشتر همان را بر دگراندیشان خرده گرفته‌اند. آنان نیز با قرآن برخورد گزینشی می‌کنند، هر آیه‌ای را که پسندشان باشد از درون متن بیرون می‌کشند و سروته آن را می‌بُرند، تا برداشت دلخواه خود را از دل آن بدرآورند. آنان همیشه آیه «لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ» (بقره، 256) را همچون نمونه‌ای کوبنده برای آزادی دگراندیشی در اسلام در دسترس دارند، ولی هنگامی که از آنان در باره آیه 85 سوره آل‌عمران که می‌گوید: «و هر كه جز اسلام دينى [ديگر] جويد، هرگز از وى پذيرفته نشود» پرسش می‌شود، باز دست به دامان همان ابزارهای پیش‌گفته می‌یازند.

ابزار دیگری که اسلامگرایانی چون گنجی و سروشها از آن فراوان بهره می‌جویند، بزیر پرسش بردن تاریخنگاری اسلام است. آنان با گفتن اینکه هر کتابی اگر با قرآن همخوانی نداشته باشد، از ارزش دینی نیز برخوردار نیست، بخش بزرگی از سیره‌ها، صُحاح و سُنَن را ساختگی می‌نامند. گفتنی است که ما در قرآن سخن دندانگیری در باره تاریخ اسلام نمی‌یابیم. هرآنچه که مسلمانان باورمند از زندگی پیامبر خود می‌دانند، در همین کتابهای نامبرده است. بدون صحاح و سیره‌ها کسانی چون اکبر گنجی حتا امروزه نمی‌دانستند که چگونه نماز بخوانند، زیرا در قرآن آئین نمازخواندن نیامده است. همان کتابی که داستان مهر و بخشایندگی محمد بر پیرزن یهودی را آورده است، داستان کشتن عبدالله بن خطل را هم در خود نوشته دارد. گناه عبدالله دشنام دادن به محمد بود و هم به فرمان او کشته شد.

به توهین بازگردیم. در هند سدها میلیون انسان هستند که گاو را جانوری مقدس می‌دانند و آنرا می‌پرستند. اگر شارلی ابدو (به گفته اینان) به پیامبر یک و نیم میلیارد انسان توهین کرده است، مسلمانانی چون گنجی و سروشها اگر که گیاهخوار نباشند، خدای سدها میلیون انسان را می‌کُشند و به سیخ می‌کِشند و می‌خورند. نازیها هیتلر را پدر معنوی خود می‌دانند و از توهین به او و کشیدن کاریکاتورش آزرده می‌شوند. مغولها همانگونه که پیشتر رفت، چنگیزخان را پدر آسمانی خود می‌دانند و ناسزا به او را برنمی‌تابند. تیمور لنگ قهرمان و نماد ملی ازبکهاست و آنان نیز از توهین به پدر نمادینشان برمی‌آشوبند. در هر کجای جهان می‌توان گروهی از انسانها را یافت که از "توهین" به کسی یا چیزی آزرده شوند و برآشوبند. آیا ما باید دست از خرده‌گیری بر هیتلر و چنگیز و تیمور و موسیلینی و هزاران "پدر معنوی" دیگر برداریم، مبادا که کسی در گوشه‌ای از جهان از ما برنجَد؟ یا اینکه تنها مسلمانان را نباید آزرد، زیرا شمارشان یک‌ونیم میلیارد است؟ (8)

 سه تن نامبرده اگرچه در برنامه‌های تلویزیونی بنام کارشناس اسلام شرکت می‌جویند، ولی از دیدگاه دانشگاهی "اسلام‌شناس" نیستند. اسلام‌شناسی یک دانش است و دانش، با پژوهش سروکار دارد و برای پژوهش نیز باید اندیشه‌ای پرسشگر داشت. از دیگر سو "ایمان" راه را بر هرگونه پرسشگری می‌بندد و بدینگونه یک مسلمانِ مؤمن هرگز نمی‌تواند اسلام‌شناس باشد، زیرا او پیشاپیش راه پرسشگری را با زنجیر ایمان بر خود بسته است. پس سروشها و گنجیها در پی رانده شدن از دربار فقیه اکنون برآن شده‌اند که جامه پرهیزگاران دربرکنند و بدین نیز بسنده نمی‌کنند و در جایگاه استاد و آموزگار انگشت سرزنش بسوی ما قربانیان اسلام نشانه می‌روند و به ما رواداری و همزیستی می‌اموزند و به این بهانه تلاش در بستن دهان ما در این سوی جهان می‌کنند.

داستانی افریقایی می‌گوید: «پسری پدر میانسالش را گفت، چه شود اگر ما نیز لختی گوشه‌ای گیریم و جامه پارسایان در بر کنیم؟ پدر گفت اندیشه‌ای نیک است، ولی باید دست بداریم، تا هر آنکس که ما را می‌شناسد، سر بر بستر مرگ گذارد» گنجیها و سروش ها نیز حق آنرا دارند که دگرگون شوند و از کرده‌های شرم‌آور خویش در گذشته دوری جویند و راهی نوین در پیش گیرند. ولی در هیچ کجای جهان مردمان خردمند کسی را که پیشینه کودک‌آزاری داشته باشد، به سرپرستی یک کودکستان نمی‌گمارند.

و اگر کار این آب و خاک چنان زار و نزار گشته که گنجیها و سروشها آموزگاران اخلاق و استادان رواداری و همزیستی ما شده‌اند،

بر روزگار این سرزمین و مردمانش خون باید گریست.ور خیوش در گذشته ‌آ
 

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
--------------------------------------------------------------------------------------




5. خوله پیمبر را دعوت کرد که بیامد و عایشه را عقد کرد و در آن هنگام وی شش سال داشت. تاریخ طبری، پوشینه چهارم، برگ چهل و هفت

6. فَإِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقَابِ حَتَّى إِذَا أَثْخَنتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثَاقَ فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَإِمَّا فِدَاء حَتَّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا ذَلِكَ وَلَوْ يَشَاءُ اللَّهُ لَانتَصَرَ مِنْهُمْ وَلَكِن لِّيَبْلُوَ بَعْضَكُم بِبَعْضٍ وَالَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَلَن يُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ. (محمد، 4)

7. وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِّلْعَالَمِينَ. (الانبیاء، 107)

8. شمار یک‌ونیم میلیاردی مسلمانان پی‌آمد پژوهش پرسشگرانه و پیوستن آگاهانه آنان به این دین نیست. مسلمانان تنها از رهگذر زایشهای بیشمار است که چنین افزون گشته‌اند. خود این سه نواندیش نیز اگر در اروپا به جهان آمده بودند، ای بسا اکنون مسیحی بودند و اگر در اسرائیل، ای بسا یهودی. اینهمه بالیدن به شمار یک‌ونیم میلیاردی مسلمانان برای من درنیافتنی است.

۱۳۹۳ دی ۲۱, یکشنبه

اسلام‌هراسی چیست؟


درنگی بر یک واژه

اگر بخواهیم در میان نوشته‌های اپوزیسیون رنگارنگ ایرانی بدنبال واژه‌ای بنام "واژه سال" بگردیم، بیگمان "اسلام‌هراسی" را یکی از واژه‌های پربسآمد خواهیم یافت، که در کنار "اسلام‌ستیزی" از سوی اسلامگرایان، مسلمانان نواندیش و چپ کهنه‌اندیش به یک اندازه بکار گرفته می‌شود.

بگذارید سخن پایانی را در همین آغاز نوشته بر زبان بیاورم:
کسانی که واژه "اسلام‌هراسی" را آنهم به این فراوانی بکار می‌گیرند، من و ما و بسیارانی را که نگاه خرده‌گیر بر اسلام داریم و این دین را ریشه بنیادین همه نابسامانیهای فرهنگی کشورهای اسلامی و مسلمانان می‌دانیم و از اینکه این آئین و پیروان آن فرمانروای سرنوشتمان شوند، سخت در هراسیم، به آسانی "بیمار روانی" می‌نامند.

اسلام‌هراسی: اسلام‌هراسی برگردان پارسی واژه "ایسلاموفوبیا" (1) در زبانهای اروپایی است. "فوبی" یا "فوبیا" (2) واژه‌ای یونانی است، که در روانشناسی کاربردی فراوان دارد و برای نامگذاری بر روی آن دسته از ترسهای بیمارگونه بکار می‌رود که ریشه بیرونی و راستین ندارند و تنها ساخته و پرداخته روانِ پریشان یک بیمار هستند. برای نمونه ترس از مار، کژدم یا دیگر جانوران گزنده ترسی پذیرفتنی با ریشه‌ای بیرونی است، چرا که روبرو شدن با چنین جانورانی می‌تواند به جان آدمی آسیب برساند و این ترس، یک غریزه بنیادین همه جانوران و برای پاسبانی از زندگی آنها است. ولی اگر کسی از جانوران نامبرده چنان بهراسد که زندگی‌اش دچار نابسامانی شود، روانشناسان و روانپزشکان او را "هِرپِتوفوب" و بیماریش را "هِرپِتوفوبی" (3) می‌نامند. همینگونه است هراس از فضای باز (آگورافوبی) یا بسته (کلاستروفوبی)، ترس بیش از اندازه از آب (آکوافوبی) و ... (4)

بدینگونه و با نگاهی کوتاه به "ایسلاموفوبیا" و برگردان پارسی آن "اسلام‌هراسی" خواهیم دید که از دیدگاه بکاربرندگان این واژه، هرکسی که از اسلامی شدن جامعه اروپا در هراس باشد و از اینکه ترور اسلامی پای بدرون پناهگاه او بگذارد و او را در اینجا هم آزار دهد و حتا بکشد، یک "بیمار روانی" است. بدیگر سخن منی که از دست اسلام به اروپا گریخته‌ام تا زنده بمانم، بیهوده از بالندگی بنیادگرائی اسلامی در اروپا می‌هراسم و این ترس من ریشه در یک بیماری روانی دارد و نه در گذشته سخت و دردناکی که در یک کشور اسلامی بر جای گذاشته‌‌ام. از نِگَر کسانی که واژه "اسلام‌هراسی" و "ایسلاموفوبیا" را چنین دست‌ودلبازانه بکار می‌برند، جای من و همه کسانی که چون من می‌اندیشند، در آسایشگاه روانی است!

داستان ولی هنگامی شگفت‌انگیزتر می‌شود، که اسلام‌هراسی در کنار نژادپرستی جای می‌گیرد و اسلام‌هراسان نه تنها بیمار، که به ناگاه نژادپرست نیز می‌شوند:

«می‌توان از خود پرسيد آيا رشد اسلام‌هراسی و نژادپرستی قبل از هرچيز در نارضايتی عليه قدرت حاکم ريشه ندارد؟ محافظه‌گرايی ملی يک واکنش عليه فرايند جهانی شدن است. تغييرات عميق اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی اخير در ساختار جوامع اروپايی می‌تواند توضيح دهنده رشد راست افراطی باشد که امروزه هرچه بيشتر بر ايده‌های اسلام‌هراسی تاکيد دارد. برای برخی جامعه چندفرهنگی، مانعی در برابر وحدت و اشتراکات ملی است. در دنيای امروز که جهانی شدن با پيامدهای منفی همچون نااطمينانی و هراس همراه است، بسياری به قصد به دست آوردن امنيت و حس اشتراک، به سمت فرهنگ بومی، قديمی و "اصيل" خود روی می‌گردانند. درست همين گرايشات توسط احزاب خارجی ستيز و نازيستی مورد بهره‌برداری قرار می‌گيرند تا به گونه‌ای مبالغه‌آميز بر اهميت فرهنگ بومی و ضرورت فاصله گرفتن از فرايند جهانی شدن که خود را نسبت به آن بيگانه می‌بينند، تاکيد کنند» (5)

اینها سخنان فرشته احمدی، پروفسور جامعه‌شناسی در دانشگاه يوله و مهرداد درويش پور، دکترای جامعه‌شناسی و استاد مددکاری اجتماعی در دانشگاه ملاردالن هستند. نوشته کسانی که دانش‌آموخته دانشگاههای اروپا بوده‌اند و شیوه‌های آکادمیک در بکار بردن واژگان را بخوبی می‌شناسند. با اینهمه می‌بینیم که آنان نیز "مسلمان‌ستیزی" را که می‌تواند گونه‌ای از نژادپرستی شناخته شود، با "اسلام‌ستیزی"، که دشمنی با یک اندیشه انسان‌ستیز است، یکی می‌گیرند و "ستیز با اندیشه" را با "ستیز با انسان" همسان می‌پندارند. اگر ستیز با اسلام را همسایه دیواربه‌دیوار نژادپرستی بدانیم، پس ستیز با فاشیسم و هر اندیشه انسان‌ستیز دیگر را هم باید با نژادپرستی یکی دانست. رضا فانی یزدی نیز می‌نویسد:

«بسیار تاسف آور است که آنچه در مورد مسلمان ها انجام می‌شود و پشت سر آن یک جنگ مذهبی و سیاسی در جریان است مورد استقبال بخشی از روشنفکران جوامع مسلمان قرار گرفته است. این افراد متوجه نیستند که ریشه این منزوی کردن و به حاشیه راندن مردم مسلمان کجاست. ما لازم نیست که خود اسلام‌گرا باشیم تا از این فضایی که دارد بر علیه اسلام و مسلمان ها بوجود می‌آید در آینده آسیب دیده و خود قربانی آن شویم. تاریخ شهادت می‌دهد که وقتی یهودی ستیزی (آنتی سمیتیزم) پدید آمد، همه یهودی های معتقد و غیرمعتقد ، فناتیک و یا حتی دین ناباور یهودی الاصل را به اردوگاه های جنایت و آدم کشی آشویتز و داخائو و تریبلیکا برده و در ابعاد میلیونی به قتل رساندند، حتی بچه‌های آنها را قتل عام کردند. مامورین مرگ و جنایت در اردوگاه‌های نازی وقتی یهودی ها را در کوره‌ها می‌انداختند از آنها نمی‌پرسیدند که به دین یهودی تا چه اندازه باور دارند و یا کدام درک از یهودیت را قبول دارند» (6)

و سرانجام اکبر گنجی نیز می‌نگارد: «درست به همان دليلی که يهودستيزی از نظر اخلاقی و حقوقی ناموجه است، اسلام‌ستيزی و اهانت به اسلام هم از نظر اخلاقی و حقوقی ناموجه است» (7)

من می‌توانم بر فهرست نمونه‌های اینچنینی چندان بیفزایم که کار از مثنوی هفتاد من کاغذ نیز درگذرد. هر چهار تن نامبرده در بالا با همسنجی و یکی دانستن "اسلام‌هراسی" با "یهودی‌ستیزی" و "نژادپرستی" خاک در چشم خوانندگان می‌پاشند، چرا که برای من پذیرفتنی نیست دو استاد دانشگاه و دو کنشگر سیاسی ندانند که ستیز با اندیشه هیچ پیوندی با ستیز با نژاد ندارد:

"یهودی‌ستیزی" (که اکبر گنجی دانسته آنرا یهودستیزی می‌نامد) کاری به باورها و اندیشه‌های یهودیان ندارد. یهودی‌ستیزی نگاه به نژاد یهودیان دارد و آنان را تنها به این گناه که "ژن" یهودی دارند، پستتر از دیگران و شاید سزاوار مرگ می‌داند. پس از نگاه یک "یهودی‌ستیز" کارل مارکس خداناباور همان اندازه گناهکار است که تئودور هرتسل لائیکِ سکولار و رابی بن‌عازر پایبند به یهوه و تورات، او اریل شارون را همان اندازه در بدبختیهای جهان گناهکار می‌داند که آلبرت اینیشتین را. او کاری با اندیشه ندارد، او با نژاد می‌ستیزد. اسلام‌ستیزی ولی ستیز با یک نژاد نیست. اسلام‌ستیزی دشمنی با یک اندیشه واپسگرا و واپسمانده است، با اندیشه‌ای که کافران را سزاوار مرگ و بردگی می‌شمارد و زنان را چیزی جز ابزاری برای کامجویی و پرورش نژاد نمی‌داند. اگر ستیز با اسلام کاری ناشایست است، پس ستیز با فاشیسم، راسیسم، ناسیونال سوسیالیسم و همه اندیشه‌های انسان‌ستیز جهان نیز ناشایست و نارواست. همه این دوستان درونمایه راستین "یهودی‌ستیزی" و "اسلام‌ستیزی" را نیک می‌شناسد، پس چرا آن دو را در کنار هم می‌آورند و با هم می‌سنجند؟ آیا کسانی که از سوی این دوستان چنین گشاده‌دستانه "اسلام‌هراس" نامیده می‌شوند، در پی نابودی مسلمانانند؟ و اگر اینان اسلام‌هراسی را برگردان واژه "ایسلاموفوبیا" نمی‌دانند، بجا خواهد بود که برداشت خود از این واژه را بازتر کنند و بگویند - و با نام و نشان بگویند - اسلام‌هراس در نگاه آنان کیست؟

اسلام‌ستیزی: اسلام‌ستیزی نیز واژه دیگری است که بویژه نواندیشان دینی با بسآمد بسیار از آن بهره می‌گیرند. اینان هر گونه نگاه خُرده‌گیرانه به اسلام را اسلام‌ستیزی می‌نامند و آنرا آنگونه که خود می‌گویند "توهین به مقدسات بیش از یک میلیارد مسلمان در جهان" می‌خوانند. در کنار آنان چپ کهنه‌اندیش نیز بر همان طبل می‌کوبد و همگان را فرا می‌خواند که «به اعتقادات مردم احترام بگذارند» و «با توهین به مقدسات توده مسیر مبارزه را منحرف نکنند»
نخست آنکه ستیز با اسلام هم درست به اندازه هراس از آن، هیچ پیوندی با دشمنی با مسلمانان ندارد که هیچ، در پی رهائی آنان نیز هست. اسلام‌ستیزی اگر از نگرگاه درست و خردگرایانه انجام پذیرد، نبرد با نادانی، نابرابری، خردستیزی، دانش‌گُریزی و خودویرانگری است. دوستان نامبرده می‌توانند بگویند که اسلام‌ستیزان در شناخت اسلام به بیراهه رفته‌اند، ولی اگر - و تنها  "اگر" -  برداشت اسلام‌ستیزان از اسلام درست باشد و این دین را بتوان آبشخور اندیشه فاشیستی دانست، آیا باز هم می‌توان بر اسلام‌ستیزی خُرده گرفت؟ پاسخ بسیاری از نواندیشان دینی به این پرسش این است که: «ما اسلام نداریم، اسلامها داریم و قرائت فاشیستی هیچ ریشه‌ای در اسلام راستین ندارد» و چپ کهنه‌اندیش هم در همان شیپور می‌دمد که «به هیچ وجه نباید همه گرایشهای اسلامی را یک‌کاسه کرد و عبدالکریم سروش را کنار مصباح یزدی گذاشت». این سخنان تنها شگفتی می‌آفرینند. هنگامی که بر اسلام خُرده گرفته می‌شود، همگان سخن از خوانشهای گوناگون اسلام می‌رانند، ولی هم‌اینان هنگامی که کسی را اسلام‌ستیز می‌خوانند، نمی‌گویند که او با کدام اسلام از در ستیز درآمده است. این یک بام و دو هوایی است که مسلمان نواندیش و چپ کهنه‌اندیش به یک اندازه از آن بهره می‌گیرند. از دیگر سو خود همین سخن که هر گرایشی از اسلام خود را تنها خوانش درست این دین می‌داند و دیگران را گمراه می‌خواند، یک اندیشه فاشیستی است، چرا که یک‌ریخت (8) بودن پایه بنیادین فاشیسم است. نواندیشان دینی بر پایه کدام بنیانهای دین‌شناختی می‌توانند بگویند که برداشت القاعده، طالبان، بوکوحرام، داعش و جمهوری اسلامی نادرست و تنها و تنها برداشت آنان درست است؟

و دوم اینکه چه کسی می‌تواند بگوید چه چیزی مقدس است و چه چیزی نیست؟ و اگر پایه همزیستی را بر این بگذاریم که هر چیزی، اگر حتا برای یک تن "مقدس" بود، دیگر از تیررس خرده‌گیری و موشکافی بیرون می‌رود، آیا از آزادی گفتار دیگر چیزی بیش از یک شوخی بیمزه برجای خواهد ماند؟

چاره کار: به گمان من اگر مسلمانان می‌خواهند بخشی از جامعه‌های اروپایی باشند، جامعه‌هایی که یا به آنها کوچیده‌اند و یا پس از کوچ پیشینیانشان در آنها به جهان آمده‌اند، باید دست از پایورزی بر این اندیشه بردارند، که آنان انسانهایی ویژه‌اند و دینشان تافته‌ای جدابافته است. آنان باید بدانند "مقدسات"شان تنها در چهاردیوار خانه‌های خودشان مقدسند و بیرون از خانه تنها آزادی است که نمی‌توان به آن دست‌درازی کرد و بر دور آن مرز و دیوار کشید. من از روزی که به اروپا آمده‌ام تا به امروز شاید هر سال سدها کاریکاتور از موسا و ابراهیم و آدم و نوح دیده باشم، ولی هرگز ندیده‌ام که یهودیان به خیابان بریزند و شیون بردارند که «به مقدسات ما توهین شد». همچنین روزانه دهها، شاید سدها کاریکاتور از عیسا و حتا خدای عیسا را می‌توان در روزنامه‌ها دید، بی آنکه از بینی کسی خونی روان شود. پس مسلمانان نیز باید به آئینهای بازی دموکراسی و آزادی گفتار تن بسپارند و پاسخ خُرده‌گیران را نه با گلوله که با واژه بدهند.

ما برای رسیدن به یک اندریافت درست از آزادی گفتار، آزادی اندیشه و آزادی هنری راهی دراز در پیش داریم. اینکه چپ بی‌دین و مسلمان دیدار ما به یک اندازه از واژه‌هایی چون "اسلام‌هراسی" و "اسلام‌ستیزی" بهره می‌جویند، نشان از "اسلام‌زدگی" ماست، همان اسلام‌زدگی که حسن یوسفی اشکوری را وا‌می‌دارد در نوشته‌اش برای نکوهش کشتار پاریس (که کاری بس ستودنی است)، دریچه‌ای هرچند کوچک را هم برای نکوهش قربانیان باز بگذارد و سخن از "خطای اخلاقی" آنان به زبان بیاورد.

همه اینها، از بیمار خواندن خُرده‌گیران بر اسلام از سوی چپ کهنه‌اندیش گرفته تا "خطاکار" خواندن قربانبان از سوی مسلمان نواندیش، نشان از خویشتن اسلام‌زده ما دارد،

خویشتنی که من در هراس از آن باز خواهم نوشت.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد

Islamophobia .1

Phobia, φόβος .2

Herpetophobia .3

Agoraphofia, Claustrophobia, Aquaphobia .4

5. اسلام‌هراسی عريان در سوئد در پس خشونت عليه مسلمانان،
http://news.gooya.com/politics/archives/2015/01/191246.php

6. هیزم بیار آتش اسلام‌هراسی نباشیم
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=64605

7. حکم اعدام سهيل عربی، "يکی از فروع شجره خبيثه تکفير است"
http://news.gooya.com/politics/archives/2014/11/189556.php

 Uniformity .8

۱۳۹۳ دی ۱۰, چهارشنبه

در هراس از خویشتن

5. گفتار در خودسِتایی

روی دیگر سکه خودستیزی، خودسِتایی است. مردمان یا هنگامی به خودستایی روی می‌آورند که از پس کاری ستُرگ برآمده و سری در میان سرها برافراشته باشند، و یا زمانی که در همسنجی خویش با دیگران، پی به ناتوانی خود از انجام کارهای بزرگ ببرند. دسته نخست با نگاه به داشته‌های خویش بر خود می‌بالند و دسته دوم شرمسار از نداشته‌های خود تاریخ و فرهنگ خویش را در جستجوی داشته‌هایی می‌کاوند که بتوانند روان آزرده خویش را بدانها آرامش بخشند. این خودکاوی اگر در همان پله نخست درجا نزند و راه به خودباوری گروهی ببرد، نه تنها بد و ناشایست نیست، که می‌تواند راهگشای خودآگاهی گروهی (در اینجا ملی) شود و آن داشته‌های پیشین را سرمایه‌ای کند برای دست‌یافتن به داشته‌های نوین.

واپسین نمونه چنین رَوندی را می‌توان در جنبش مشروطه دید. ایرانیان تا بروزگار فتحعلی‌شاه بارها و بارها در جنگها شکست خورده و بخشهایی از سرزمین خود را از دست داده بودند. ولی هیچکدام از آن جنگها، حتا شکست خُرد کننده دربار صفوی از محمود افغان، که تومار پایدارترین پادشاهی ایرانی پس از اسلام را درهم پیچید، نتوانست باشندگان این آب و خاک را به جنبش وادارد. محمود افغان و جاینشینش اشرف شهروندان ایران صفوی بودند و برتر از آن مسلمان، اگرچه سُنّی. پیشتر از آن نیز تاخت‌وتازهایی که در این آب‌وخاک انجام می‌پذیرفتند، جنگهای گروهی از مسلمانان با گروهی دیگر از آنان می‌بودند و از آنجایی که کیستی ایرانی با اندریافت امروزینش تازه بروزگار صفویان و در پی یک نوزائی ملی  بار دیگر  پای به پهنه هستی نهاد، ایرانیان این جنگها را نبرد "ایران و انیران" نمی‌دانستند. اگرچه مغولان در این فهرست نمی‌گنجند، ولی جاینشینان آنان با پذیرفتن اسلام و روی‌آوردن به فرهنگ ایرانی و زنده کردن آرمان ایرانشهری (نام واپسین پادشاه ایلخانی انوشیروان بود) در اندک زمانی به همان فهرست پیوستند، ایلخانیان از روزگار تگودار نواده هولاکو به اسلام روی آوردند و همکیش بیشینه ایرانیان شدند.

بدینگونه شکستها و پیروزیهای باشندگان این آب‌وخاک در سرتاسر تاریخ پسااسلامی ایران پیامد جنگهای درونی میان مسلمانان از تیره‌های گوناگون بودند. اینگونه نبود که "ایرانیان" با عزنویان و سلجوقیان و خوارزمشاهیان بجنگند، چرا که همه نامبردگان نیز درست به همان اندازه دیگر مردمان پُشته ایران خود را ایرانی می‌دانستند، یا نمی‌دانستند. تنها بروزگار صفویان و در رویارویی با امپراتوری عثمانی بود که این جنگها اندک‌اندک رنگ و بوی میهنی به خود گرفتند. با اینهمه و از آنجایی که از یکسو عثمانیان نیز مسلمان بودند و از دیگر سو در این جنگها ایرانیان گاه به پیروزیهای بزرگ نیز دست می‌یافتند، همسنجی "خود" با "دیگری" راه به خودکاوی نمی‌برد.

شکست ایران از روسیه تزاری ولی پدیده‌ای نو بود. روسها از هر نگرگاهی که بدانها می‌نگریستی، "بیگانه" بودند. آنان مسیحی بودند، بخشی از اروپا بشمار می‌آمدند و بوارونه ارمنیان و گرجیان مسیحی (1) نه در آب‌وخاک ایران ریشه داشتند و نه در فرهنگ آن. دو شکست سهمگین ارتش ایران در پانزده سال و از دست رفتن بخشهایی از خاک این سرزمین و بدتر از هرچیز خواری و زبونی مردم مسلمان و شیعه در برابر "کفار اجنبی" همچون سیلی سختی ایرانیان را از خواب سدها ساله پراند. آنان بیکباره در خویش نگریستند و ناداشته‌های و ناتوانیهای خود را آشکار و بی‌پرده دیدند، بویژه که به هنگام نخستین جنگ ایران و روسیه تنها 60 سال از مرگ نادرشاه افشار، که اروپائیان او را واپسین جهانگشای خاورزمین می‌نامند، گذشته بود.

نمونه برجسته این شگفتی ایرانیان از زبونی خویش را می‌توان در "حیرت‌نامه" میرزا ابوالحسن خان ایلچی دید. در پاسخ به این خودکم‌بینی بود که سرآمدان ایران روی به خودستایی آوردند و از آنجایی که امروزشان دستاوردی برای ستایش نداشت، روی به گذشته کردند. این خودستایی فرهنگی-تاریخی که میرزافتحعلی آخوندزاده را باید پیشرو آن دانست، در پی خودباوری بود. هنگامی که آخوندزاده می‌نوشت: «سلاطين فرس در عالم، نامداري داشتند و ملت فارس برگزيده ملل دنيا بود» (2) می‌خواست به ایرانیان بفهماند که خواری و زبونی و واپسماندگی سرنوشت ناگزیر آنان نیست و نیاگان آنان بروزگاری دیگر، سرآمدان جهان بوده‌اند. همین روش را می‌توان در نوشته‌های دیگر اندیشمندان و اندیشورزان همروزگار آخوندزاده نیز پی گرفت. هم جلال‌الدین میرزای قاجار در "نامه خسروان" و هم  میرزاآقاخان کرمانی در "آینه سکندری" دست به خودستایی فرهنگی زده‌اند و گاه نیز راه گزافه پیموده‌اند. با اینهمه بایدمان گفت که این خودستایی، درآمدی بر خودباوری بوده است تا زمینه خودآگاهی فراهم آید. چنانکه دیدیم ناسیونالیسم برآمده از این خودباوری، نوزائی چهارم کیستی ایرانی را درپی داشت و کشورمان ایران را از سده‌های سیاه واپسماندگی بدرآورد و جنبش مشروطه را برپای داشت.

نمونه دورتر چنین پدیده‌ای را میتوان بروزگار دومین نوزائی فرهنگی ایران پی گرفت. هنگامی که مسلمانان ایرانیان را آتش‌پرست می‌خواندند و فرهنگ پیشااسلامی را خوار می‌شماردند و عرب را "اشرف‌الامم" می‌نامیدند و بر خود می‌بالیدند که اورنگ سروری پارسیان را درهم شکسته‌اند، ایرانیان نیز دست به خودستایی فرهنگی و تاریخی یازیدند و با زنده کردن داستانهای کهن، بیاد خود آوردند که بندگی عرب و "موالی" بودن سرنوشت ناگزیر آنان نیست. تا جایی که ابراهیم بن ممشاد اصفهانی از سران شعوبیه سرود:

اَنَا اِبنُ الاَکارِم مِن نَسلِ جَم / وَ حائـِـزُ اِرثِ مُلـــوکِ العَـجَم

من بزرگزاده‌ای از دودمان جم، و میراثدار شاهنشاهان عجمم (3)

این خودستایی فرهنگی-تاریخی نیز سرانجام ره به خودآگاهی ملی برد و کسانی را در دامان خود پرورد که فردوسی توسی با شاهنامه‌اش بر تارک آنان می‌درخشد.

خودستایی امروزه ما ولی از گونه‌ای دیگر است. چه نوشته‌های سرآمدان جامعه ایرانی، چه گفتگوهای دوستانه و چه رسانه‌های همگانی سرشارند از خودستاییهای گزافی که آدمی گاه از شنیدنشان انگشت شگفتی به دندان می‌گزد. اگرچه همه ما – همانگونه که در بخش سوم این جستار آمده است – با کشاکشی روزانه و بی‌پایان با کیستی پیشااسلامی خود دست به گریبانیم، ولی با- یا بی‌بهانه دم از تاریخ و فرهنگ هفت‌هزارساله می‌زنیم و در این راه از مارکسیست و بی‌دین گرفته تا دین‌باور پایبند به اسلام همه همسخنیم. کار بجایی می‌رسد که احمدی نژاد نیز برای بالیدن به آن گذشته پرشکوه، چفیه فلسطینی را بر گردن سرباز هخامنشی می‌افکند. تاریخ این سرزمین دسآویزهای فراوانی برای خودستایی به ما می‌دهند، بخشی از ما به "تاریخ پرشکوه پیش از اسلام" می‌بالد، بخشی به "تاریخ زرین تمدن اسلامی"، گروهی ایران را گهواره همه دستآوردهای نوین جهانی می‌داند و گروهی کشورگشائیهای شاهان گذشته را نمونه‌ای بر برتری فرهنگ ایرانی می‌بیند.

 «ایرانیان به گفته دوست و دشمن باهوشترین ملت جهانند» ما سخنانی از این دست را چندان بازگفته‌ایم که اندک اندک خود نیز بدانها باور آورده‌ایم و براستی گمان می‌کنیم تافته‌ای جدابافته‌ایم. از قهرمانی دانش‌آموزان ایرانی در المپیادهای جهانی گرفته تا نخستین بانوی فصانورد و برندگان جایزه‌های گوناگون در رشته‌های دانشی، ما همه چیز را به پای برتری خود می‌گذاریم و در این رهگذر پاک از یاد می‌بریم که هم در همسنجی با دیگران (کشورهای همسایه مانند ترکیه و امارات و قطر و ...) و هم در همسنجی با خویش (ایران پیش از انقلاب بهمن) سی‌وهفت سال است که هر سال با شتابی فزونتر واپس می‌رویم و دم‌بدم از کاروان پیشرفت و سربلندی دورتر می‌شویم.

ما حتا آنجا که در رویارویی با پدیده‌ها باید بر حال پریشان خویش بگرییم نیز، دست از خودستایی برنمی‌داریم. بارها و بارها شنیده و خوانده‌ایم که شمار دختران دانشجو در ایران از شصت‌درسد فزونی گرفته است و آن را نشانی از بالندگی زنان ایرانی در سالهای پس از انقلاب دانسته‌ایم. به همین یک نمونه اگر بپردازیم، می‌بینیم که این پدیده از یکسو ریشه در آن دارد که همه راههای کنشگری بر دختران این آب‌وخاک بسته شده است و از دیگر سو جدائی زن و مرد (یا دختر و پسر) راه را بر خانواده‌های دیندار کوته‌اندیش نیز باز کرده است که دختران خویش را به دانشگاه بفرستند، بی آنکه در هراس از "هرزگی" آنان باشند، چنانکه بروزگار شاه بودند. ولی اگر یک سوی این جداسازی افزایش شمار دانشجویان دختر باشد، سوی دیگرش از دست دادن همه آن حقوقی است که زنان ایرانی در نیم سده پس از مشروطه بدانها دست یافته بودند. ولی ما که تنها بدنبال بهانه‌ای برای خودستایی هستیم، کاری به این سخنان نداریم. ما این "پیشرفت" را می بینیم و واپسماندگی روزافزون را در کنار آن نمی‌بینیم. واپسماندگی ژرفی را که تاروپود جامعه ایرانی را در دومین دهه سده بیست‌ویکم فراگرفته‌ است.

واپسماندگی بخودی‌خود آدمی را به واکنش وانمی‌دارد. این "آگاهی به واپسماندگی" است که در جامعه کنش برمی‌انگیزد و اگر اندیشمندانی باشند که این واکنش گروهی را به سوی درستی رهنمون شوند، از دل این آگاهی یک جنبش همگانی پدید می‌آید. به گمان من انقلاب ویرانگر و واپسگرایانه بهمن و دستآوردهای شرم‌آور جمهوری اسلامی که میبایست نه چون سیلی، که چون مشتی گران بر گونه خواب‌آلود ما فرود آید، هنوز چنان که باید در خودآگاه همگانی ما جای نگرفته‌اند. دلباختگی بخش بزرگی از سرآمدان جامعه ایرانی به انقلاب شکوهمند، آنان را از پرداختن به سرانجام هراسناک آن شورش کور بازداشته است. بخش بسیار بزرگی از ما، چه مردم کوچه و خیابان، و چه اندیشورزان و رهبران گروههای گوناگون اجتماعی، هنوز شکست را باور نکرده‌ایم و ویرانی دستآوردهای پدران و مادرانمان را درنیافته‌ایم و هنوز این خواری و زبونی را که جمهوری اسلامی شباروز بر ما روا می‌دارد در جان و روان خود حس نکرده‌ایم.

تنها آگاهی بر برهنگی است که آدمی را وامی‌دارد جامه‌ بر تن کند. تنها آگاهی از بیماری است که آدمی را به نزد پزشک می‌فرستد و تنها آگاهی بر ندانستن است که آدمی را به پرسیدن و خواندن و شنیدن و در یک واژه "آموختن" می‌کشاند. آیا ما بر آسیبهایی که از رهگذر انقلاب بهمن و برپائی جمهوری اسلامی بر سرمان، بر سر فرهنگمان و بر سر زیست تاریخی‌مان رفته است، آگاهیم؟ در اینکه ما بسیاری از این آسیبها را "می‌دانیم" سخنی نیست، ولی آیا آنچه را که می‌دانیم، براستی "دریافته‌ایم"؟ از دانستن تا دریافتن راه درازی است که آنرا جز با نگاه خُرده‌گیر و بی‌بخشایش نمی‌توان پیمود. پس اگر ما بر شکست تاریخی و فرهنگی خود آگاه نیستیم و خواری و زبونی خویش را نمی‌بینیم، ریشه خودستایی امروزین ما را در کجا باید جُست؟

در دو نمونه پیشین (مشروطه و نوزائی فرهنگی سده سوم) ما با یک دوگانه باهم‌ستیز روبرو بودیم. "ما" از "دیگری" شکست خورده بودیم. این دیگری یا عربی بود که در قادسیه و نهاوند و جلولا سپاهیان ما را شکست داده بود و زنان و کودکانمان را به بردگی فروخته بود و زبان و فرهنگمان را خوار شمرده بود، و یا روسی که در اصلاندوز و گنجه ارتش ما را درهم شکسته بود و بخشهای گرانبهایی از سرزمینمان را به خاک خود افزوده بود و بدتر از آن ما را وادار به پذیرش پیماننامه‌های ننگینی کرده بود که نامشان تا به امروز هم زبانزد همگان است. در باره انقلاب بهمن و جمهوری اسلامی ولی چنین دوگانه‌ای در کار نبود. ما در یک روانپریشی همگانی یک دیکتاتور مدرن را با همه دستآوردهایش از کشور بیرون افکندیم و دیکتاتوری دیگری را – از آنگونه که دلخواهمان بود – بر سر شانه‌های خود گرفتیم و بر تخت فرمانروایی نشاندیم. "دیگری" یا "بیگانه"ای در کار نبود که در همسنجی خود با او پی به کوچکی و ناتوانی خویش ببریم. ما از خود، از خویشتن هراس‌انگیز خود بود که شکست خوردیم.

با اینهمه حتا اگر چشممان را بر جهان پیرامونمان ببندیم، در روزگار اینترنت و "واتس‌آپ" و "وایبر" و فیس‌بوک و ... جهان پیرامون کیستی و چیستی راستین ما را چون آئینه‌ای در برابر چشمانمان می‌گیرد و ما را گریزی از دیدن خویش برجای نمی‌ماند. اینچنین است که انسان ایرانی باز روی به خودستایی می‌آورد. ولی از دل این این خودستایی نه آگاهی بدر خواهد آمد و نه اگر بدر آید، سرآمدانی چنان انبوه در میان ما هستند که از آن جنبشی فراسازند و ره به رهایی برند. انسان ایرانی امروزه بر شکست و ناتوانی خود آگاه نیست و اگر هم در باره آن چیزی بداند، بیگمان آنرا درنیافته است. او هنوز دلباخته انقلاب شکوهمندی است که آنرا توده‌ای‌ترین و مردمی‌ترین انقلاب سده بیستم می‌داند و از اینکه ساختاری دوهزاروپانسدساله را درهم فروریخته است، بر خود می‌بالد.

انسان ایرانی بروزگار مشروطه و فردوسی شکست و ناتوانی و خواری خود در برابر آن دیگری ِ بیگانه را پذیرفته بود و خودستائی‌اش روی به خویشتن خویش داشت، تا خود را باور کند و از سرنوشت ناگزیرش بگریزد. ما ولی کورمال در تاریکی بی‌پایان پیرامونمان گام برمی‌داریم و هراسی زَهره‌شکن از آسیبی ناشناخته گرداگردمان را فراگرفته است. خودستائیهای امروز ما چیزی بیش از آواز خواندن به صدای بلند در تاریکی نیست؛

آوازی بلند، برای رهایی از هراسی  ژرف و ناشناخته که در دل و جانمان خانه کرده است.

دنباله دارد ...

 خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------------------------------------
 
1. ارمنیان و گرجیان بروزگار شاه عباس یکم به ایران کوچانده شدند و جایگاهی فراز هم در فرهنگ و هنر و هم در سیاست و صنعت یافتند. سرشناسترین آنان الله‌وردی‌خان است که هم سپهسالار بود و هم دستی در شهرسازی داشت و پلی بنام او در اصفهان هنوز برجای است.

2. "مکتوبات" نامه‌های کمال‌الدوله به شاهزاده جمال‌الدوله، آخوندزاده، مکتوب اول

3. معجم الادباء، شهاب‌الدین یاقوت حموی، باب‌ الألف، ابراهیم بن ممشاذ ابواسحاق المتوکلی الاصبهانی، برگ 129

۱۳۹۳ آذر ۲۳, یکشنبه

در هراس از خویشتن

4. گفتار در خودستیزی

پیآمد ناگزیر کشاکشی که در بخش پیشین از آن سخن رفت، ستیز پیوسته مسلمان ایرانی با خویشتن کهن خویش است. مسلمان ایرانی تاریخنگاری سنتی را بازگویی درست پیشینه دین خود می‌داند. پس همانگونه که اسلام در پی پیروزی و گشودن مکه همه نمادهای پیشااسلامی (بتهای درون کعبه) را نابود کرد، او نیز در پیروی از پیامبرش خود را ناچار از نابودی نمادهای روزگار زرتشتیگری‌اش می‌داند، زیرا دین او هنگامی بی‌کم‌وکاست است، که دیگر نشانی از "جاهلیت" بر زمین نمانده باشد. بدینگونه دشمنی سرسختانه مسلمان ایرانی با فرهنگ و اندیشه پیشااسلامی‌اش را از همان نخستین سالهای پس از فروپاشی شاهنشاهی ساسانی می‌توان پی گرفت. از سوزاندن نبشته‌های زرتشتی (مجوسی) بروزگار عبدالله پسر طاهر ذوالیمینین  و انداختن سَرو کاشمر، یادگار زرتشت و نماد آزادگی ایرانیان بروزگار پسرش طاهر گرفته، تا ویرانی آتشکده‌ها و دیگر سازه‌های پیشااسلامی بدست ایرانیان مسلمان، تا دشمنی‌های آشکار فقیهان مسلمان با فردوسی و ستیزه‌جوئی کور امام محمد غزالی با نمادهای فرهنگ ایرانی چون نوروز و مهرگان و سده در "کیمیای سعادت"، همه و همه گواهی آشکار بر آنند که مسلمانی انسان ایرانی جز در نابودی بی‌ چون‌وچرای گذشته پیشااسلامی او شدنی نیست. حتا شهاب‌ایدین سهروردی که در شیفتگی او به اندیشه‌های پیشااسلامی جای گمانه نیست، مانویان و مجوسان را "ملحد" می‌نامد. این دشمنی را می‌توان در تاریخ هزاروچهارسد ساله اسلام ایرانی پیوسته پی گرفت. از روزگار روشنگری ایرانی بدین سو نیز گریبان ما از این ستیز درونی رها نشده است. من پیشتر نمونه‌هایی از ایران‌ستیزی شریعتی و احمد شاملو آورده‌ام و می‌توانستم سخن را با شادی صدر پی بگیرم که گناه آلودگی هوای خوزستان را به گردن "ایران لعنتی" می‌افکند، یا با صادق زیباکلام که "يك موي محمدبن عبدالله را به 100 تا كوروش، داريوش، خشايار، تخت جمشيد و ايران و گذشته آن" نمی‌دهد ، یا با انبوهی از کنشگران چپ، سکولار یا ملی‌مذهبی، با سخنان ایران ستیزانه‌شان. ولی بررسی همه‌سویه این پدیده فرهنگ‌کُش چارچوب این جستار را می‌شکافد و نیازمند نوشتاری گسترده‌تر است. پس به سراغ یکی از نشانه‌های ژرف خودستیزی در میان کنشگران سیاسی و فرهنگی کشورمان رفته‌ام تا با واگشائی یک نمونه میدانی اندکی به هسته راستین چیستی فرهنگیمان نزدیکتر شوم، به سراغ "شیروخورشید".

هنگامی که اکبر گنجی به بهانه "همبستگی" در نوشتاری بنام "دموکراسی و دیکتاتوری پرچم" (1) شیروخورشید را "پرچم نظام پیشین" نامید و نوشت «سلطنت طلبان اين پرچم را به رسميت می‌شناسند»، من در نوشتاری بنام "دیکتاتوری پرچم، یا پرچم ِ دیکتاتوری؟" (2) به نوشته او پرداختم و پرسیدم: «آیا دشمنی اینان با نماد شیروخورشید از آن رو است که می‌ترسند نمادهای ملی، جای نمادهای دینی را بگیرند؟» رویکرد بخش بزرگی از کسانی که یا مارکسیست‌اند، یا خداناباور و یا دیندار سکولار به نشان شیروخورشید ولی، آشکار کرد که دشمنی با این نماد، نشانه‌ای ستُرگ در اسلام‌ستائی همراه با ایران‌هراسی نهفته در درون ما است. امروزه کمتر سازمان ریشه‌دار ایرانی را می‌توان یافت که بی ترس و هراس شیروخورشید را بر سینه پرچم سه‌رنگ بنشاند و نشستها و گرهمائیهای خود را با آن آذین بندد. از تک‌تک سازمانهای چپ (چه مارکسیستی و چه سوسیال‌دموکرات) گرفته تا تارنماهایی که خود را "بدور از وابستگی حزبی و سازمانی" می‌دانند، همه تنها و تنها پرچم سه‌رنگ بدون نشان را پرچم ملی خود می‌دانند. تا جایی که من خوانده و شنیده‌ام، ریشه این رویکرد را در این باید جُست که همه اینان شیروخورشید را نماد خاندان پهلوی یا رژیم پادشاهی می‌دانند. در تازه‌ترین نمونه از این دست، می‌توان از ششمین همایش "اتحاد جمهوریخواهان ایران – اجا" در برلین یاد کرد که پرچم سه‌رنگ را با گلدانی در پیش‌روی آن آذین‌بخش نشستشان کرده‌اند (3).

پهلویها نه برسازنده این نماد بودند و نه هرگز در جایی آنرا نماد خاندان خود خواندند. هیچ خاندان دیگری را نیز در تاریخ ایران‌زمین نمی‌توان یافت که گفته باشد این نماد از آن خاندان ماست. بوارونه این پندار، این شاهان ایرانی بودند که یک نماد سددرسد ملی را برگزیدند، تا مردم آنان را از خود بدانند، پس ریشه پیوند شیروخورشید با خاندان پهلوی را (یا بگفته اکبر گنجی "نظام پیشین" را) در کجا باید جُست؟

هنوز یک ماه از پیروزی انقلاب شکوهمند نگذشته بود که خمینی در دهم اسفندماه گفت: «باید آرم‌های اسلامی باشد. از همۀ وزارتخانه‌‏ها، از همۀ ادارات، باید این شیر و خورشید منحوس قطع بشود، عَلَم اسلام باید باشد. آثار طاغوت باید برود. اینها آثار طاغوت است، این تاج آثار طاغوت است، آثار اسلام باید باشد» همین و دیگر هیچ! پس نیک اگر بنگریم ستیز با شیروخورشید به این بهانه که "نماد شاهی یا پهلوی" است، ریشه در فتوای رهبر فرهمند انقلاب شکوهمند دارد و سی شش سال است که گروه بزرگی از چپ و راست و خداباور و بی‌خدا چشم بسته سخنان یکی از ایران‌ستیزترین چهره‌های تاریخ این آب‌وخاک را بی آنکه لختی در آن اندیشه کنند، واگویه می‌کنند، و سوگمندانه‌تر آنکه گاه خود نیز نمی‌دانند این پندار خام از کجا بر سرشان راه جُسته است.

برای آنکه سخن در برداشتها و انگاشتهای من نماند، چکیده‌ای از جستار در دست پژوهشم در باره شیروخورشید را که اگر بخت یار باشد به چاپش خواهم رسانید، در اینجا می‌آورم، تا دانسته افتد که "پهلوی" یا "شاهی" بودن این نماد دروغی زیرکانه از سوی مسلمانانی بوده است که همچون نیاکانشان در هزاروچهارسد سال پیش تیشه بر ریشه فرهنگ ملی ما نهادند تا اسلامشان را فراز آورند و ما در گیجی و گولی هماره خویش، - باز بمانند هزاروچهارسد پیش – در خودفریبی سر از پا نشناختیم و در آتش ویرانگر آنان دمیدیم.

شیروخورشید یک نماد باستانی و نشانگر پیوند دوگانه زمین و آسمان است. در روزگاری که زنان و مردان در جایگاهی کمابیش برابر بسر می‌بردند، این پیوستگی زنانه/مردانه یا نرینه/مادینه بود. زن، همچون زمین که بذر گیاهان را در دل خود می‌پرورد، نماد باروری بود و مرد، همچون آسمانی که بر این زمین می‌بارید، نماد باروراندن. پس دوگانه زمین/آسمان نمادی بود از همآغوشی جاودانه و پیوند ناگسستنی.
کهنترین دوگانه این چنینی (که در پیوند یک‌به‌یک با شیروخورشید است) را من در نزد مصریان باستان یافته‌ام. در ویرانه‌های "مِن‌-نِفِر" (4) زَنخُدایی کهن یافته شد بنام "سِخ-مِت" (5)، خدای شیروَشی که گوی خورشید بر سر دارد (آتون/نَر بر سر شیر/ماده) و شاید کهنترین شیروخورشید جهان باشد. تا جایی که به گستره فرهنگی ایران باز می‌گردد، پیشینه دوگانه زمین/آسمان از این نیز دورتر است. کهنترین نمونه از این دست، پیکره "اینانا" زَنخُدای سومری است (6) که در جایگاه خدای آسمان (با دو بال پرواز) پای بر پشت شیر نَری نهاده است، این پیکره را شاید بتوان ریشه آغازین شیروخورشید کنونی دانست. در پیکره دیگری که به نِگَر می‌رسد آریایی باشد (7)، باز هم زَنخُدایی را بر پشت شیر نَری می‌بینیم و پادشاهی را که سرگرم نیایش اوست.

دوگانه زمین و آسمان در نگاره‌های تخت جمشید رنگ‌وبوی هنرمندانه‌تری بخود می‌گیرد. هنرمندان پارسه در جای جای کنده‌کاریهای این سازه پرشکوه، با نشاندن گل آفتابگردانی که بر روی نیلوفر آبی نشسته است (میثرای آسمانی بر اَپَم نَپَت زمینی)، ژرفای اندریافت هنرمندانه خود از دوگانه زمین/آسمان را به نمایش گذارده‌اند (8). از دیگر سو "شیر" که جای پای آنرا در یافته‌های سومری، بابلی، آشوری و بویژه ایلامی فراوان می‌توان یافت، در اینجا برجسته‌تر می‌شود و در کاخ آپادانا با جهیدن بر پشت گاو، در پیکر "میترای گاوکُش" رُخ می‌نماید. بدینگونه هم خورشید که گردونه مهر/میترا و نماد آسمان است، و هم شیر، که نمادی از میترای گاوکُش است، ریشه در باورهای پیشا-هخامنشی دارند. بررسی اینکه چرا خورشید نرینه در گذر زمان مادینه شد و ما امروز آنرا "خورشیدخانم" می‌نامیم، خود نیازمند جستاری ویژه است.

از نِگَر تاریخی ولی می‌توان پیوند استواری میان ایرانگرایی و نماد شیروخورشید یافت. هرکجا بازگشتی به گذشته باشکوه پیشااسلامی رُخ داده، پای شیروخورشید هم به سینه پرچمها و سکه‌ها باز شده است. برای نمونه سلجوقیان روم که بر فرزندانشان نامهای شاهنامه‌ای چون کیکاووس و سیاوش و کیخسرو می‌نهادند، برای نخستین بار شیروخورشید را بر سکه‌هایشان نشاندند (9). در روزگار ایلخانیان که آرمان ایرانشهری بار دیگر از فرهنگ و ادب به پهنه سیاست بازگشت، بارها و بارها نشان شیروخورشید بکار رفته است. در نوشتاری دیگر (10) آورده بودم اندیشه بازآفرینی ایران ساسانی بروزگار ایلخانیان بود که پاگرفت و صفویان توانستند آنرا به انجام برسانند. ایلخانیان که با بریدن از گذشته مغولی خود و رویکرد به فرهنگ ایرانی بدنبال پذیراندن خود به مردم ایران بودند، نماد شیروخورشید را به فراوانی بکار می‌بردند، کاری که بروزگار تیموریان و جانشینان آنان تا بروزگار صفویان پی گرفته شد و حتا بابُریان هند نیز که بسیار ایرانگرا می‌بودند، شیروخورشید را بر سینه پرچمشان نشاندند.

صفویان که با برساختن افسانه‌ای در باره تبار و نژاد خود در پی پایان بخشیدن به کشاکش بی‌پایان ایران/اسلام بودند، از یک سو پیشینه خود را به امام جعفر صادق رساندند و با برساختن شاهزاده‌خانمی دروغین بنام بی‌بی شهربانو، خود را نوادگان یزدگرد سوم نیز نامیدند، تا به ستیز نُهسدساله پایان بخشند. در همین راستا بود که شیروخورشید نماد ملی کشوری شد که اینک "ایران" نامیده می‌شد. کوتاه سخن آنکه هم دلاوران آذربایجانی و هم دلیران بختیاری در جنبش مشروطه با برافراشتن پرچم شیروخورشیدنشان به ستیز خودکامگی رفتند و مردم ایران که اکنون "ملت ایران" شده بودند، خیابانها را پس از پیروزی جنبش با همین نماد و نشان آذین بستند. گذشته از آن این نخستین برگزیدگان مردم در سرتاسر تاریخ هفت‌هزارساله این سرزمین بودند که به نمایندگی از آنان نوشتند: «الوان رسمی بیرق ایران سبز و سفید و سرخ و علامت شیرو خورشید است» (11) پس از نگرگاه دموکراتیک هم اگر بنگریم، بر نماد شیروخورشید هیچ خرده‌ای نمی‌توان گرفت، در جایی که هنگام جایگزین کردن آن در سال 1357 این نه "مجلس شورای ملی" که "مجلس شورای اسلامی" بود که سررشته را در دست داشت.
پس در پیش‌روی چنین پس‌زمینه تاریخی‌ای تنها می‌توان گفت که دشمنی با نمادی هزاران ساله به این بهانه که "سمبل پهلویها، یا نظام سلطنتی" است، از یک سو ریشه در ناآگاهی ژرف گویندگانش دارد و از دیگر سو نشانه‌ای است آشکار، بر ایران‌هراسی و ایران‌ستیزی نهفته و نهادینه شده در میان ما. من بررسی نمادشناسانه و تاریخشناسانه شیروخورشید را در اینجا بپایان می‌برم، بدان امید که فرجام این پژوهش را روزی در کتابی بچاپ برسانم.

کسانی را که با پرچم شیروخورشید از در ستیز درمی‌آیند، می‌توان بی‌رودربایستی "مقلدان" آیت‌الله خمینی دانست. نکته باریکتر از موی این داستان شرم‌آور در این است که اگرچه رنگهای سبز و سپید و سرخ هم همزادان تاریخی و اسطوره‌ای شیروخورشید هستند، ولی کسی از بکار بردن آنها سرباز نمی‌زند، زیرا خمینی این سه رنگ را نماد "طاغوت" نخوانده است و می‌توان انگاشت که اگر رهبر فرهمند در همان سخرانی دهم اسفندماهش بر رنگهای ملی ما هم تاخته بود، امروز دلباختگان انقلاب شکوهمند از چپ و راست و بی‌خدا و ملی‌مذهبی رنگهای سه‌گانه را نیز برنمی‌تافتند و از بکارگیری آنها به این بهانه که "سمبل پهلویها، یا نظام سلطنتی" است سرباز می‌زدند. پس بد نیست اگر از سر بدگوهَری کودکانه هم که شده یادآوری کنم، رنگهای سبز و سپید و سرخ رنگهایی هستند که می‌توان پیشینه آنها را نیز مانند شیروخورشید تا شاهنشاهی هخامنشیان دنبال گرفت و بدیگر سخن هر کس که شیروخورشید را برنمی‌تابد، بایسته است که از رنگهای سه‌گانه نیز دوری جوید. نخستین نشان از این سه‌گانه رنگین را می‌توان در درفشی دید که آنرا از آن کوروش بزرگ می‌دانند (12) گرداگرد شاهین میانه درفش را سه‌گوشهایی به رنگ سبز و سپید و سرخ فراگرفته‌اند. همچنین می‌توان در موزه لوور پاریس فروهری را دید که دو رنگ سبز و سرخ را بر روی آن هنوز می‌توان بازشناخت (13). بیهوده نیست که سه رنگ سبز و سپید و سرخ را در همه کشورهایی که مردمانشان پیشینه فرهنگی خود را به آریائیان می‌رسانند، از هندوستان و تاجیکستان گرفته تا کردستان عراق می‌توان پی گرفت. در این میان افغانستان بجای سپید رنگ سیاه را برگزیده است و پاکستان که بنیانگزاری‌اش بر پایه کیستی اسلامی بوده و کیستی "ملی" نداشته است، تنها رنگ سبز را.

ناگزیر از گفتنم که سخن من در این نوشتار بر سر خودِ شیروخورشید نیست. همانگونه که در آغاز آوردم، با برگزیدن یک نمونه میدانی خواستم نشان دهم که آن کشاکش درونی آمده در بخش سوم این جستار، چگونه بر سر بزنگاههای ویژه سر برمی‌کند و به دیگرسخن، چگونه بذرهای ایران‌ستیزی در زمین بارور ناخودآگاه ما می‌رویند و می‌بالند. این "ایران‌ستیزی" یک دشنام فرهنگی نیست. سری به پایگاه اینترنتی بی‌بی‌سی بزنیم و ببینیم چگونه پرچم الله‌نشان جمهوری اسلامی برافراشته می‌شود، هنگامی که کارکنان این نهاد انگلیسی به تماشای بازیهای تیم ملی فوتبال ایران می‌نشینند. از صادق صبا گرفته تا تک‌تک کارمندان و انبوه کسانی که برای این رسانه کار می‌کنند، همه و همه دستمزد خود را از دولت انگلستان می‌گیرند و کودکانه خواهد بود اگر بپنداریم که آنان پروای سودوزیان کشورمان ایران را در سر می‌پرورند و جز این هم نمی‌بایست بود، زیرا هر انسان درستکاری در هر کجای جهان باید در راستای خواسته‌های کارفرمایش گام بردارد، واگرنه بزهکار است. آنان بدرستی نگهبان سودوزیان همان کسی هستند که نانشان را می‌دهد و اگر او بخواهد، کشورمان را "جعلی و برپا شده بر خون دیگران" نیز می‌خوانند (14). ولی آنچه که آدمی را به اندیشه وامی‌دارد، پذیرفتگی این ستیز با خویشتن ایرانی و این ستیزندگان با فرهنگ ایرانی در میان ما ایرانیان است و پیروزی روزافزون جمهوری اسلامی، پشتیبانانش در میان اپوزیسیون و رسانه‌های بیگانه‌ای که در ایران‌ستیزی گذشته‌ای تاریک و ننگین دارند.

آنگونه که در تاریخنگاری سنتی آمده است، محمد پس از گشودن مکه و ویرانی بتهای آن در دو سال کمر به نابودی فرهنگ پیشااسلامی که خود آنرا "جاهلیت" می‌نامید بست و سرانجام هنگامی که برنامه‌اش به فرجام رسید، در حج‌الوداع به پیروانش گفت: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا * امروز دين شما را به كمال رساندم و نعمتم را بر شما تمام كردم و دين اسلام را بر شما پسنديدم» (مائده، 3). خمینی نیز انقلاب اسلامی‌اش را جز در ویرانی یادمانها و نمادهای کهن ایرانی به انجام رسیده نمی‌دانست و از همین روی بود که کمر به نابودی آنها بست و در این رهگذر از خود مرده‌ریگی برجای گذاشت که تا به امروز گریبان دیندار و بی‌دین را به یکسان گرفته و رها نمی‌کند. از خمینی و دیگر اسلامگرایان، چه بر او باشند و چه با او، چشمداشت دیگری نمی‌توان داشت، ولی اینکه انبوهی از اندیشورزان این آب و خاک که نه مسلمانند و نه خداباور، در بزنگاهی چون شیروخورشید پیرو امام فرهمند باشند، ریشه در کدام آسیب فرهنگی می‌تواند داشت،

جز در "خودستیزی"؟

دنباله دارد ...

 خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد




Mn-nfr, Memphis .4

Shmt, Sekhmet .5
http://static.panoramio.com/photos/large/89366639.jpg

Inanna .6
http://kirkesisland.files.wordpress.com/2013/06/inanna-and-lion.jpg
از آنجایی که اینانا زنخدایی بسیار نیرومند، یا شاید نیرومندترین زنخدا است، پای نهادن او بر پشت شیر نر، می‌تواند بازگو کننده برتری جایگاه زنان در فرهنگ سومری بوده باشد، که دوگانه باروری/باروراندن را باژگونه کرده است.


در ابنباره همچنین بنگرید به: "فره ایزدی در آئین پادشاهی ایران باستان"، ابولعلاء سودآور، 1384، برگ 118

سکه غیاث‌الدین کیخسرو، 616 تا 635 خورشیدی


11. اصل پنجم متمم قانون اساسی مشروطه