۱۳۸۷ فروردین ۲, جمعه

خوش به حال روزگار ...


باز بوی دل انگیزش در سرتاسر گیتی پیچیده است، بوی خاک نم خورده و سبزه تازه، بوی آذرخشی خاموشی ناپذیر، بوی زایش و پویش رویش، بوی مادر... هزاران سال است که می آید، و هزاران سال است که با هر آمدنی، گوئی که پدیده ای نو و نادیده باشد شگفتی می آفریند.

پنجره را باز می کنم. نسیم مهربانی بدرون می آید و همچون کودک کنجکاوی به هر گوشه خانه ام سرک می کشد، وزش-اش ساز هزار سال بدیوار آویخته را به صدا در می آورد، نبشته های کهن را برگ برگ می کاود و چامه های هزاران ساله را با صدای بلند بَرمی خواند، سنبل خوان هفت سین را به جنبش وامی دارد و چرخی دیگر در خانه می زند و گونه ام را نوازش می کند و بیرون می رود.

چشمها را می بندم و سینه را با هوای نیمه سرد و تازه واپسین روز سال می انبازم، عشق در رگانم می دود و سرم گویی که باده هفت هزار ساله پیموده باشم، به چرخش می افتد. دلم در سینه نمی تپد، که می خرامد و می رقصد، خنیاگر روزگار به انگشت جادو بر چنگ تنم زخمه می نوازد و هستی ام سرشار از سرود و آواز می شود، در بهشتم من، در "گرودمانه"، در سرای سرود... قمری زیبائی پر می ساید و دل دل می کند که بگریزد، یانه. آهسته درودش می گویم، شگفت زده پاسخم می گوید، همنوا می شویم و تا آن دمی که جفتش از راه برسد، با من سرود نوروزی می خواند.

چه کسی نیاکانم را آموخت که این دم جادوئی هستی را که در آن شب و روز به یک درازایند، به جشن بنشینند، کدام جان دلداده ای این آئین را بنیاد نهاد، تا کمند بر دل دلدارش بیفکند؟ نوروز، نیرنگ کدام عاشق کامجوی خوش پندار بود؟ آن دلدادگان نخستین چه جادویی در کار این روز کرده بودند، که از پس هفت هزار سال هنوز هم، آرام از دل من می رباید تا چونان نوجوان سبکباری گوش به بارش باران بسپارم و باز همچون نوروز هر سال، دل به مهر همان زنی بسپارم که آهنگ نامش زیباترین سرود دلدادگی است؟ چه کسی در این پیمانه لبالب از می ناب، چکه ای غم شیرین چکانید، که هر نوروز هستی ام از غمی زیبا و دوست داشتنی پر شود و شنیدن نوای سرنایی که در گوشم می خواند «نوروز است...» چکه چکه چکه اشک بیفشانم؟ اشکی نه تلخ است و نه دل را می فشارد، اشکی که در پی اش سبکباری است و سبکبالی؟

در خانه را می گشایم و پای در باغچه می گذارم. شکوفه های بیتاب اندک اندک رخ می نمایند و گلهای بهاری نرم نرمک سر بر می کنند. آفتاب جهانتاب مانده است که بردمد یا نه، ترس از آن دارد که اگر برآید، این زیباترین روز هستی زود آغاز شود و زودتر به پایان رسد، جهان گویی از گردش و چرخش باز ایستاده است، نه نسیمی می وزد و نه برگی برجای می جنبد. این تنها منم که آویخته از آسمان فیروزه ای جایی میان اکنون و آن گذشته بسیار دور، جایی میان راین (1) و دائیتی (2) گوش به سرود جاودانه نوروز سپرده ام.

از دل خاک تیره سوسن زیبایی جوانه می زند و در برابر چشمانم سر از خاک بر می کند و تا مچ پایم فرا می روید،
درودش می گویم،
به گرمی نگاهم می کند،
خم می شوم،
بوسه ای بر گونه اش می نشانم،
و او،
سبدی پر از لبخند در دستانم می نهد...

نرم نرمک می رسد اینک بهار!


خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
نوروز هشتاد و هفت
----------------------------------------------------------
1. رود راین که از سوئیس سرچشمه می گیرد و پس از گذر از آلمان در هلند به دریا می ریزد.
2. رودی افسانه ای که به گفته وندیداد جمشید شهر "وَرجَمکَرت" را در کرانه آن ساخته است
.

۱۳۸۶ اسفند ۲۴, جمعه

زبان مادری و کیستی ملی - بیست وچهار


24. "پیوستگی" و کیستی ایرانی - یک

چندین سده پیش از زایش مسیح، در بخشی از آسیا نیرویی ستُرگ و بزرگ سر برآورد. کشورهای همسایه در این گوشه آسیا درگیر جنگی سدها ساله بودند و مردمان این کشورها دمی از جنگ و ویرانی پایان ناپذیر نمی آسودند. شاهزاده ای جوان، تیزهوش و آرمانخواه در کشوری کوچک، که از سوی مادر نواده پادشاه همسایه ای نیرومند بود، پس از آنکه بر تخت شاهی کشور خود نشست، کشورهای همسایه را یکی پس از دیگری فروگرفت و به جنگها و کشتارهای سدها ساله پایان بخشید. او پس از آنکه یکی از نخستین امپراتوریهای فراگیر آسیا را پدید آورد، خود را "شاه شاهان" خواند.

برای ما ایرانیان آنچه که آمد داستانی آشنا است. اگرچه شاید نزدیک به همه خوانندگان این نوشته بپندارند که من سخن از کوروش بزرگ می رانم، داستان بالا هزاران فرسنگ دورتر از ایران و در کشور چین رخ داده است: آن پادشاه جوانبخت کسی نیست جز "ژِنگ یینگ"، پسر "تسی چو" و نواده "خین آن". ژنگ یینگ در سالهای پایانی جنگهای پیوسته میان هفت پادشاهی همسایه (دویست و پنجاه و نه پیش از مسیح) در کشور چین امروزین چشم به جهان گشود. او پس از نشستن بر تخت با گشودن کشورهای هفتگانه "خی"، "چو"، "یان"، "هان"، "ژااو"، "وای" و "خین" و بنیانگذاری سرزمین یکپارچه چین خود را "هوانگ دی" خواند؛ شاه شاهان (1).

داستانهای همانند این در سرتاسر آسیا فراوانند، اگر بخواهیم تنها به سرزمینهای ایرانی بسنده کنیم، هم دیااوکو تیره های هفتگانه مادی را به هم پیوست و هم کوروش بزرگ تیره های هفتگانه پارسی را. هردوی آنان توانستند یک شاهنشاهی استوار را در سرزمینهای پهناور پدید آورند. اینکه آیا شمار کشورهای ستیزه جوی چینی و همچنین تیره های مادی و پارسی براستی به "هفت" می رسید، پرسش این نوشتار نیست. همین اندازه باید دانست که این گزارشها چه راست باشند و چه دروغ، چه تاریخ باشند و چه افسانه، نشان از یک چیز دارند؛ انسان آسیائی چه در خاور و چه در باختر آن به ایستگاهی در راهِ دراز تاریخی خود رسیده بود، که نیاز به امپراتوریهای یکپارچه و گسترده داشت. همه آن داستانها و گزارشهای پس از پدید آمدن این پادشاهی ها را باید به پای "پیشینه سازی" نوشت، که پیشتر از آن سخن گفته ام. از یاد نباید برد که فرهنگهای درخشانی چون سومر و اکدّ سایه خود را حتا بر سر بابل و ایلام و آشور نیز افکنده بودند، پس جای شگفتی نبود اگر که مادها و هخامنشیان نیز در برابر این فرهنگها کمر به کُرنش خم کنند و خود را دنباله آنان بدانند. (2)

به پیوستگی بازگردیم. یکی از پدیده هایی که در آغاز فرمانروائی خاندانی نو به چشم می زند، "پیوستن خود به پیشینیان" یا پیوستن پاشاهی نو به پادشاهی سرنگون شده است. خواهیم دید که این پدیده را در ایرانزمین تا روزگار واپسین خاندان پادشاهی – پهلویها – همچنان پی می توان گرفت.
از رفتارهای شاهان مادی، چیزی که خود آنان بجای گذاشته باشند برجای نمانده است و هر آنچه که از آنان می دانیم، نوشته های آشوریان و بابلیان است، که گفته اند پادشاهی خود را پس از به هم پیوستن تیره های مادی (هفت تیره؟) پدید آوردند. با این همه آنان با نابودی امپراتوری ستیزه جو و ویرانگر آشور ، که در درازای یک هزاره دمی از جنگ و کشتار و ویرانی در باختر آسیا بازنایستاده بود(3)، راه را برای بنیانگذاری امپراتوری یکپارچه هخامنشی گشودند. پادشاهی ماد با شکست آشور به نیرومندترین کشور آسیای باختری فرارُست. از این پس ما از یکسو با شاهنشاهی ماد سروکار داریم، که برترین نیروی جنگی زمانه خود است و از سوی دیگر با بابل، که پایتخت فرهنگی آسیا است. این داده ها هنگامی جایگاه ویژه خود را در پرسمان "پیوستگی" بازمی یابند، که به رفتار کوروش بزرگ، پس از شکست دادن ماد بپردازیم. در سال 550 پیش از زایش مسیح، کوروش بزرگ پادشاه انشان (یکی از استانهای ایلام)، که خود باجگزار ماد بود، با یکپارچه کردن تیره های پارسی (هفت تیره؟) پس از پنج سال نبرد بر پادشاه ماد ارشتو-وايگه (آستیاگ) پیروز شد و هگمتانه (همدان) را گشود و خود را پادشاه ماد خواند. هرودوت در پاره نخست تاریخ خود و کسِنفون در کوروشنامه (4) کوروش بزرگ را پسر کمبوجیه شاه انشان، و ماندانه دختر ارشتو وایگه شاهنشاه ماد می دانند. یوستی این داستان را ساختگی می خواند، بریان کوروش را برآمده از خاندانی فرودست می داند و نیکولائوس دمشقی می نویسد کوروش پسر یک زن و شوهر بُزچران بنام "ارگسته" و "اترادات" از تیره "ماردی" بوده است (5). مردمان کهن آسیا، از هر تیره و نژاد و فرهنگی که بودند، تنها هنگامی به فرمان پادشاهان خود گردن می نهادند، که آنانرا سزاوار پادشاهی می دانستند، این سزاواری و شایستگی، در "خون" شاه بود و پس از مرگ او به همخونانش (به برادر در نزد ایلامیان، و به پسر در نزد پارسیان و مادها) می رسید. به دیگر سخن، تنها "پیوستگی" بود که "شایستگی" می آورد. پس کوروش نمی توانست تنها با پیروزی در میدان جنگ و سرنگونی ارشتو وایگه خود را شاه ماد و پارس و انشان بخواند و از مردم، بویژه مادها چشمداشت فرمانبرداری داشته باشد، با اینکه در آن روزگار مادها و پارسها را چندان جدا از هم نمی انگاشتند. به گمان من پیوند زناشوئی کمبوجیه پدر کوروش و ماندانه دختر ارشتو وایگه همانگونه که سه تاریخنگار و پژوهشگر نامبرده گفته اند، افسانه ای ایست، ساخته و پرداخته کوروش، تا خود را "پیوسته" به فرمانروای ماد و "همخون" او بخواند و از "شایستگی" فرمانروایی برخوردار شود. ولی گزارش زناشوئی کوروش با دختر ارشتو وایگه نه تنها می تواند راست باشد، که گامی درست و بجا در استوار کردن پیوندهای خونی با دودمان سرنگون شده است. این کار آغاز روندی است که بروزگار ساسانیان به نهادینه شدن "فره ایزدی" می انجامد.
کار کوروش در بابل بسیار دشوارتر بود. اگر مادها و پارسها پیوسته در پیوندهای خونی و زبانی و فرهنگی با یکدیگر بسر می بردند، میان کوروش انشانی و خاندان شاهی بابل هیچ پیوند خونی در میان نبود. پس او باید نیرنگ دیگری می اندیشید، تا "شایستگی" خود را به مردم بابل نشان دهد. گفتنی است که رفتار انسانی و بزرگ منشانه او با مردم بابل برای نشان دادن این شایستگی بسنده نمی بود. پس او باید می نویساند:

«مرد ناشایستی به فرمانروایی كشورش رسیده بود. او باورهای كهن را از میان برد و آئینهای ساختگی بجای آنها گذاشت. اندوه و غم را در شهرها پراكند. او از پرستش "مَــردوك" خدای بزرگ روی برگرداند. مردم از خدای بزرگ می‌خواستند تا به همه باشندگان روی زمین كه زندگی و كاشانه‌اشان رو به ویرانی می‌رفت، روی گرداند. مردوك به دنبال فرمانروایی دادگر در سراسر همه كشورها به جستجو پرداخت. به جستجوی شاهی خوب كه او را یاری دهد. آنگاه او نام "كورش" پادشاه "اَنْـشان" را برخواند. از او بنام پادشاه جهان یاد كرد. او كورش را برانگیخت تا راه بابل را در پیش گیرد؛ در حالی كه خود همچون یاوری راستین دوشادوش او گام برمی‌داشت. مردم بابل، سراسر سرزمین سومر و اَكَّـد و همه فرمانروایان فرمان كورش را پذیرفتند. از پادشاهی او شادمان شدند و با چهره‌های درخشان او را بوسیدند. مردم سروری را شادباش گفتند كه به یاری او از چنگال مرگ و غم رهایی یافتند و به زندگی بازگشتند. همه ایزدان او را ستودند و نامش را گرامی داشتند.
منم "كـورش"، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَكَّـد، شاه چهار گوشه جهان. پسر "كمبوجیه" شاه بزرگ، شاه "اَنْـشان"، نـوه "كـورش" شاه بزرگ، شاه اَنشان، نبیره "چیش‌پیش" شاه بزرگ، شاه اَنشان. از دودمـانی ‌كـه ‌همیشه شـاه بـوده‌اند و فـرمانـروایی‌اش را "بعل" و "نَـبـو" گرامی می‌دارند و با خرسندی دل پادشاهی او را خواهانند. آنگاه كه بدون جنگ و پیكار به بابل اندر شدم؛ همه مـردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بـابـل بر تخت شهریاری نشستم. مَردوك دل‌های پاك مردم بابل را بسوی من گرداند، زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. او بر من، كورش، كه ستایشگر او هستم، بر پسر من "كمبوجیه" و همچنین بر همه سپاهیان من، بخشایش و مهربانی‌اش را ارزانی داشت
».

با نگاه به جایگاه دین و آئینهای دینی در فرهنگ آنروزگار (و همچنین بروزگار ما) می توان دریافت، چرا کوروش که با برانداختن شاهنشاهی ماد به جایگاه برترین فرمانده جنگی روزگار خود دست یافته بود، اکنون برای رسیدن به جایگاه فرمانروای فرهنگی آسیا دست به چنین سیاستی یازید. اگر مردم بابل و سومر و اکدّ سخنان کوروش را می پذیرفتند و او را برگزیده مردوک برای جانشینی نبونئید و پسرش بل-شر-اوسور می دانستند، کوروش به خواسته خویش رسیده بود و دیدیم که رفتار زیرکانه او با بابلیان، بویژه بازرگانان و کاهنان (که نیرومندترین بخش اقتصاد بابل بودند) او را به این خواسته رسانید (6). از یاد نباید برد که بابل "شاه-شهر" آنروز جهان بشمار می آمد و فرمانروائی بر آن نیازمند شایستگیهایی بیش از ویژگیهای شاهان کشورهای همسایه بود. از همین رو است که کوروش در گِل-نبشته اش تیزهوشانه بر دو چیز انگشت می گذارد، نخست بر این که مردوک او را برگزیده است (شایستگی دینی) و سپس بر دودمان خود، بر «دودمانی که همیشه شاه بوده اند» (شایستگی سیاسی).

کمبوجیه پسر و همخون کوروش بود، پس برای فرمانروائی نیازی به داستان سازی نداشت. ولی می بینیم که او نیز پس از گشودن مصر، افسانه هایی ساخت که بر پایه آنها لشگرکشی به مصر چیزی نبود جز به هم پیوستن دو بخش یک کشور یکپارچه، چرا که کمبوجیه در این افسانه ها فرزند کوروش پارسی و شاهزاده خانم مصری "نی ته تی" دختر "آپری اِس" (از دودمان بیست و ششم) خوانده می شد و از شایستگی فرمانروائی بر مصر برخوردار بود. "اوزَه هور رِسنِت" دریاسالار ارتش مصر که به ایرانیان پیوسته و به جایگاه رایزنی کمبوجیه رسیده بود، شاه پارسی را بنیانگزار دودمان بیست و هفتم فرعونهای مصر و "فرمانروای مصر زِبَرین و مصر زیرین" نامید. کمبوجیه پس از تاجگزاری به آئین مصریان نامی آسمانی برگزید و خود را "مِه سوت- ای–رآ" (زاده رآ، خدای مصری خورشید) نامید (7). کمبوجیه با این کار روش پدرش را در پدیدآوردن "پیوستگی" دنبال گرفت.

برآمدن داریوش شاید گویاترین نمونه پیشینه سازی در راستای پیوستگی باشد. اگر نگاشته های بابلی کوروش را شاه پارس یا شاه انشان نامیده اند و از پدرانش یاد کرده اند، خاندان داریوش را کسی جز خود او نمی شناسد. در داستان بسرکارآمدن داریوش باز هم شماره جادوئی "هفت" خودنمایی می کند، هفت بزرگزاده پارسی گرد هم می آیند تا گئوماته، یا بردیای دروغین را از تخت فروافکنند. داریوش پس از بر تخت نشستن، تبارنامه ای را بر سنگ می نویساند، که او را یک خویشاوند کوروش انشانی نشان می دهد، و همچنین دختر کوروش "ارته استونه" را بزنی می گیرد، تا هم خود از خاندان شاهی بشمار بیاید و هم پسرش خشایارشا از سوی مادر همخون کوروش بزرگ گردد و شایسته فرمانروائی. اینکه آیا داریوش براستی خویشاوند کوروش بوده است یا نه، شاید هیچگاه بر ما آشکار نشود، همین اندازه می دانیم که داریوش در پذیراندن شایستگی خود بر مردمان سرزمینهای زیر فرمانروائیش، حتا در میان پارسها و مادها، با دشواریهای بزرگی روبرو بوده است. دور نیست که این تبارنامه برای بازگرداندن مشروعیت به تاج و تخت او نوشته شده باشد. سنگنبشته داریوش در بیستون ما را بیاد گِل-نبشته کوروش می اندازد:
«پس از آن مردي مغ بود گئومات نام. او به مردم چنان دروغ گفت [ که ] : من بردي پسر کوروش برادر کمبوجيه هستم . نبود مردي ، نه پارسي ، نه مادي ، نه هيچ کس از تخمه ما که شاهي را گئومات مغ باز ستاند پس از آن من از اهورا مزدا یاری خواستم . اهورا مزدا به من ياري ارزاني فرمود. آنگاه من با چند مرد آن گئومات مغ و آنهايي را که برترين مردان دستيار [ او ] بودند کشتم. به خواست اهورا مزدا من شاه شدم.».

در اینجا گئوماته جای نبونید را گرفته است و اهورامزدا جای مردوک را، گویی داریوش نیرنگ کوروش را بخوبی دریافته و آنرا با رنگ و بویی دیگر بکار بسته است.

داریوش فرمانروای سرزمینی پهناور، از لیبی تا هند شده بود و نزدیک به همه جهان آنروز زیر فرمان او بود. او با ساختن پارسه (تخت جمشید) گام بسیار بزرگ دیگری در راستای "پیوستگی" برداشت. بارها از زبان نویسندگان ایرانی و بیگانه خوانده ایم که هخامنشیان خود هیچ هنری نداشتند و هرچه از آنان بجا مانده است، هنر ملتهای شکست خورده است. من پیشتر نوشته ام که پارسها، آریائیان ایلامی شده بودند و جای شگفتی نیست که در برابر فرهنگ و هنر باشکوه این ملت کهن خود را باخته بوده باشند. ولی آنچه که در تخت جمشید آدمی را به درنگ وا می دارد، همان درهم آمیختگی هنرهای مردمان سرزمینهای زیر فرمانروائی داریوش است. ما در تخت جمشید هنر نزدیک به همه مردمان بافرهنگ آنروزگار را می بینیم، آشور، بابل، ایلام، مصر و ... (8). اگر به تخت جمشید از این نگرگاه بنگریم، که داریوش در پی پدید آوردن یک اثر هنری بود، که همه مردمان زیر فرمانش چهره خود را در آن بازببینند، آنگاه دیگر سخن از "بی هنری" هخامنشیان سخنی بیهوده بیش نخواهد بود. و نیز در همین چارچوب است که می توان دریافت، چرا در نگاره های تخت جمشید نه از پیکره کشتگان نشانی هست و نه از بردگان (بسنجید با سنگ-تراشیده های بجا مانده از آشور بانیپال و آشور نصیرپال)، نه کسی را می کُشند و نه جایی را می سوزانند. هر چه هست آرامش است و ستایش در برابر شاه شاهان و پیشکشیهایی که مردمان سرزمینهای گوناگون برای او آورده اند. پرسش من در این نوشته این نیست که آیا داریوش براستی بمانند آن پیکره ها و نگاره ها فرمان می رانده یا نه، سخن بر سر اندیشه ای است که در پس بنیانگذاری یک امپراتوری فراگیر و به هم پیوسته نهفته بوده است.

این ویژگی را تنها در تخت جمشید می یابیم. در بیستون فرماندهان شورشی را می بینیم که در برابر داریوش با ریسمانی به هم بسته شده اند و او پای بر پیکر گئوماته نهاده است. اینجا هنوز آغاز کار داریوش است و او بدنبال استوار کردن جای پای خویش، بر تخت شاهی است. پارسه ولی بارگاه او است، جایی که نمایندگان مردمان سرزمینهای گوناگون بدیدن او می آیند، پس می بایست هر کسی در آن بارگاه، گوشه ای از هنر سرزمین خود را بازیابد و خود را از پارسه، و پارسه را از خود بداند. بکارگیری زبانهای آرامی و ایلامی نیز کار را بر داریوش آسان می کردند، برای بسیاری از مردمان خاورمیانه آنروز چیزی دگرگون نشده بود، هنر آنان، آذین بخش دربار شاه شاهان بود و زبانشان، زبان دیوانی و سراسری، پیوند آنان با گذشته شان گسسته نشده بود. با این همه هنر هخامنشی، اگرچه باز تاب دهنده هنر فرهنگهای گوناگون است، با هیچکدام از آنان همسان نیست. در پارسه، ما بازتاب گسترده هنر میترائی و کیش مهرپرستی را نیز که گفته می شود دین فراگیر مادها و پارسها، پیش از برآمدن زرتشت بوده است، در همه جا می بینیم. یکی از نمونه های زیبای این پدیده شیری است که بر گُرده گاوی جَسته و دندان بر گردن او فروبرده است. قربانی کردن گاو یکی از آئینهای پایه ای کیش مهرپرستی است و چنانکه می دانیم میترای گاو کُش، خون گاو را ارزانی زمین می دارد تا آنرا بارور سازد و نگاره های فراوانی از این آئین گاوکُشی در میان آفریده های هنری فرهنگهای گوناگون برجای مانده است (برای نمونه در تندیسهای بجا مانده از رومیان در موزه های واتیکان، لوور، برلین و هایدلبرگ). از دیگر نمونه های پیوستگی با مهرپرستان، بکارگیری گسترده نیلوفر نشسته بر گل آفتابگردان است، که نمادهای "میثرا" و "اپَم نپات" می باشند، خدای آسمان و زنخُدای زمین. برای کوتاهی سخن به یکی دیگر از نمونه های درهم پیوستگی نمادهای مردمان گوناگون می پردازم و سخن در باره هخامنشیان را بپایان می برم.

یکی از نمادهایی که در جهان فرهنگمند آنروز به گستردگی بکار گرفته می شد، نشان "گوی بالدار" بود، که نشان آنرا از مصر تا هند می توان پی گرفت. در مصر، این نماد، که گویی بود با دو بال گسترده در دو سوی آن، نشان ویژه "هورو"، خدای آسمان بود. گویا این نشان، که نمادی برای نیروی آسمانی پادشاهان و "شایستگی خدائی" آنان بود، از مصر به میانررودان و از آنجا به دیگر بخشهای خاور میانه و نزدیک رفته باشد. نشانهای همانند گوی بالدار "هورو" را گذشته از ایلام و بابل و آشور، در نزد هیتی ها، اورارتوئی ها و فنیقیها نیز می یابیم. در سنگ-تراشیده های نینوا، رفته رفته"آشور" خدای خدایان نیز در میانه گوی می نشیند و سرانجام روند "گوی بالدار" مصری با آنچه که ما امروزه بنام "فرَوهَر" می شناسیم پایان می پذیرد، گویی بالدار که بالهای آن برگرفته از هنر مصری است، در میانه آن مردی با ریخت هخامنشی نشسته است و حلقه ای در دست دارد، این نماد، که نماد "فر کیانی" (اوستائی: کاوائِم خوَرنَه)، یا شایستگی آسمانی شاهان هخامنشی است، برای همه مردمان سرزمینهای این کشور پهناور شناخته شده و آشنا است، پس بر جای جای ساخته های بجا مانده از شاهان هخامنشی نقش می بندد، تا هر بیننده ای را بیاد پیوستگی فرهنگ و سرزمینش با شاهان هخامنشی بیندازد. فره ایزدی این چنین پدیدار می شود و در درازای دو و نیم هزاره کلیدی می گردد در دستان دودمانهای شاهی، تا دلهای ایرانیان را بگشایند و با دست یازی به "شایستگی" برگرفته از آن، خود را در پیوند با شاهان ایران کهن نشان دهند و بر ایرانزمین فرمان برانند. شهاب الدین سهروردی نزدیک به هزاروپانسد سال پس از داریوش در "حکمت الاشراق" می نویسد: «و نوری که معطی تأیید است که نفس و بدن بدو قوی و روشن گردد، در لغت پارسیان "خرّه" گویند، و آنچه ملوک را خاص باشد، آن را "کیان خرّه" گویند ... کیخسرو معنی "کیان خرّه" دریافت و آن روشنائی است که در نفس قاهره پدید آید که به سبب آن گردنها خاضع شوند». خواجه ابوالفضل علامی وزیر بزرگ اکبرشاه غازی پادشاه بابُری هند، دوهزار سال پس از داریوش در "آئین اکبری" می نویسد: «پادشاهی فروغی است از دادار بی همتا و پرتوی از آفتاب عالم افروز، فهرست جرائد کمال، فراهمگاه شایستگیها. به زبان روزگار فرّ ایزدی خوانند و به باستانی زبان، کیان خوره» (9)

با برافتادن هخامنشیان، اینبار مردی از باختر دوردست بر جهان فرهنگمند آن روزگار دست می یابد، «تا مرد ناشایستی را که بر تخت نشسته است، شکست دهد و خود، که "شایسته" فرمانروائی و "پیوسته" به خاندان هخامنشی است، بر جای او نشیند؛
الکساندر پسر فیلیپ، شاه مقدونیه و یونان!

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
--------------------------------------------------------------
Die chinesische Welt. Suhrkamp Verlag, Frankfurt 1994 .1
2. بازتاب میتختهای سرزمین میانرودان را در همه فرهنگهای همسایه و همچنین جانشین آنان می توان یافت. برای نمونه افسانه زایش سارگون و در آب افکندن او از سوی مادرش را در تورات نیز بازمی یابیم، آنجا که موسی برای رهائی از مرگ در سبدی قیراَندود نهاده شده و به آب افکنده می شود. همچنین افسانه ایشتار و مردوک را در افسانه اِستر و مردخای می توان بازیافت. کاهنان یهودی با عبرانی کردن این افسانه ها و آمیختن آنها با دسته ای از رخدادهای تاریخی چنین وانمود کرده اند که پیامبران یهود (برای نمونه دانیال و ارمیاء) از توانائی پیش بینی این رویدادها برخوردار بوده اند. با این همه نه مصریان، نه بابلیان، نه ایلامیان و نه آشوریان که نزدیک به همه رخدادهای روزگار خود را فرونبشته اند، سخنی نه از داستان موسی و فرعون (بنگرید به تورات، سِفر خروج) رانده اند و نه از پوریم (بنگرید به تورات، کتاب اِستر). در تورات از نمونه های اینچنینی فراوان می توان یافت.
3. از روزگار آشور-اوبالّیت یکم (1363 تا 1328 پیش از مسیح) تا سال 612 پیش از مسیح، آشور یکسره در جنگ با همسایگان خود بسر می برد. دژخوئی و ددمنشی شاهان آشور را خود آنان بر سنگ و گل نبشته اند و گاه نیز در سنگتراشیده ها برای ما بیادگار گذاشته اند. شاهان آشور - که روزگاری سرزمینهای میان دریای مدیترانه و خلیج پارس را در برمی گرفت - در راه گسترش سرزمین خود در این هفت سده، بارها و بارها با اوراتو، یهودیه، بابل، ایلام، فلسطین، مصر و ماد درگیر شدند و ویرانیهای بسیاری ببار آوردند. پیمان جنگی ماد و بابل، که هردو بارها از آشوریان شکست خورده و دچار ویرانی کشتار و بردگی شده بودند، بروزگار هووَخشترَه (کیاکسار) با فروکوفتن نینوا کار این امپراتوری ستیزه جو را یکسره کرد، سه سال پس از آن آشور-اوبالّیت دوم، واپسین پادشاه آشور در هرّان از لشگر همپیمانان شکست خورد و آشور دیگر سربرنکرد.
4. هرودوت، پاره نخست، بند 1، برگ 107 / کسِنفون، کوروپدیا، بند یک، برگ 102
5. بنگرید به زنان هخامنشی، ماریا بروسیس، هایده مشایخ، چاپ هرمس، تهران 1381، برگ 59 تا 61
6. نبونئيد، سالها پیش از آن سررشته کارها را به پسر خودبل-شر-اوسور سپرده بود و خود در شهری در بيابان عربستان، به گوشه نشينی و پرستش خدای ماه سرگرم بود. مردم بابل از بی بندوباری بل-شر-اوسور پشتیبانی نکردن او از بازرگانان به تنگ آمده بودند. از آن گذشته خشکسالیهای پیاپی زندگی را بر بابلیان سختتر کرده بود. همچنین يهوديانی که بروزگار نبوکدنصر به بابل آورده شده بودند، آغاز به شورش و ناآرامی کرده بودند. اگر هر کس دیگری بجز کوروش هم با نوید رهانید بابل و بابلیان از چنگ نبونئید و پسرش، و همچنین گسترش بازرگانی به بابل می آمد، مردم و پیش از همه بازرگانان و توانگران که نیازمند آرامش برای انباشت سرمایه بودند، با جان و دل او را می پذیرفتند. کوروش از این نیاز مردم بهره جست و آنرا با زیرکی با باورهای آنان پیوند زد، تا به پیوستگی و شایستگی برسد. بازگشت آزادانه یهودیان به اورشلیم را نیز باید بیشتر در راستای بازگردانیدن آرامش به بابل دید، تا آنچه که در افسانه های تورات آمده است.

۱۳۸۶ بهمن ۲۲, دوشنبه

زبان مادری و کیستی ملی - بیست و سه


23. شاهنامه و کیستی ایرانی - سه

شاهنامه فردوسی تنها یکی از شاهنامه های بی شماری است که در درازای هزاره گذشته سروده و یا نگاشته شده اند. پیش از او مسعودی مروزی و دقیقی بخت خود را در سرودن شاهنامه آزموده بودند. پس از او نیز کسانی چون اسدی طوسی (گرشاسپ نامه؛ سرگذشت گرشاسپ یل، شاه-پهلوان اوستائی)، عطایی رازی (برزونامه؛ سرگذشت پسر سهراب و خاندان رستم و زال) و ایرانشاه ابی الخیر (كوشنامه؛ سرگذشت کوش پیل دندان برادرزاده ضحاک) را سروده اند. همچنین اسکندر نامه نظامی گنجوی را نیز باید از این دست بشمار آورد. از آن گذشته داستانهای پهلوانی بسیاری نیز در دنباله روی از شاهنامه نگاشته شده اند که یا به بخشهای بیرون از چارچوب آن پرداخته اند و یا داستانهای آنرا پی گرفته اند، مانند: زراتشت نامه (زرتشت اسپیدمان)، داراب نامه (دارای دارایان، داریوش سوم هخامنشی)، بهمن نامه (پسر اسفندیار، اردشیر دوم هخامنشی)، سوسن نامه (خنیاگر تورانی که با برزو به ایران می آید)، شهریارنامه (پسر برزو، نوه سهراب)، بانوگشسب نامه (دختر رستم)، فرامرزنامه (پسر رستم)، جهانگيرنامه (پسر رستم)، آذربرزین نامه (پسر فرامرز، نوه رستم) و ...

این روند شاهنامه سرائی با برافتادن سامانیان غزنویان و حتا با آمدن مغولان نیز پایان نمی پذیرد. شاهنامه چنان در اندیشه و جان و روان ایرانیان درتنیده شده بود که تا به همین روزگار ما، هرکه در پی زنده ساختن کیستی ایرانی بوده است، دست بیاری به سوی فردوسی و شاهنامه اش درازکرده است. حمد الله مستوفی بروزگار ایلخانیان نه تنها ظفرنامه را در دنباله روی از فردوسی می سراید، که خود نخستین کسی است که دست به بازنویسی شاهنامه و پیراستن آن از بیتهای بیگانه زده است. گفتنی است که او در دیباچه "ظفرنامه" خود از دست تباهیهایی که در شاهنامه رفته است، فریاد بر می دارد. داوری او در باره جایگاه فردوسی و شاهنامه در زبان پارسی گویاتر از هر سخنی است:

وليـــــكن تبـــه گشتــــه از روزگـار
چو تـــخليط رفــــته در او بــيشمار
ز ســــهو نويســندگان سر به سر
شده كــــار آن نامـــــه زيـــر و زبـر
چو ديدم بسى نسخه هاى چنين
از آن نامه گشـتم دل اندوهگيــــن
كه فردوسى اندر سخن گســترى
برافـــراشـت رايــــات شــــعر درى
مــــرّوت نـديــدم كــه آن داســتان
كـــــژى يــــابـــد از جهل ناراستان

گذشته از اینکه شاه اسماعیل صفوی خود دست به بازنگاری شاهنامه و نگارگری آن گشود، (همانکه شاهنامه طهماسبی نامیده می شود)، سراینده ای بنام "هاتفی جامی" شاهنامه ای در باره جنگها و پیروزیهای شاه اسماعیل سرود، که بنام خود او شناخته می شود. اندکی پس از هاتفی، شاهنامه دیگری بدست قاسمی جنابدی در باره برآمدن صفویان و جنگهای شاه اسماعیل و شاه طهماسب سروده شد که دنباله کار هاتفی بود. حیرتی نامی نیز بروزگار شاه طهماسب شاهنامه ای در بازگوئی جنگهای دهه های نخستین اسلام و ستایش شاه طهماسب سرود. شاعر دیگری بنام بهشتی گیلانی جنگهای سلطان محمد خدابنده با سلطان مراد عثمانی را به نظم کشید و دلاوری ارتش و شاهنشاه ایران را سرود. همچنین بروزگار شاه عباس صفوی وحید الزمان قزوینی عمادالدوله "فتحنامه قندهار" را سرود:

شـــــهی را کــــه خواهــد خدا کامیاب
نخـــــستش دهــــد سیـــر چون آفتاب
شــــهنشاه بـــــی مثــــل عباس شاه
کـــــه نــــازد به او تخت و تاج و کلاه
به کــــــف نـــیزه شــــاه نیکو سرشت
چو سروی است بر طرف جوی بهشت

از روزگار نادرشاه افشار دو نمونه بنامهای "شهنامه نادری (نظام الدین) و شاهنامه نادری (محمدعلی طوسی) بجا مانده اند. ملک الشعرای دربار فتحعلی شاه قاجار، فتحعلیخان صبای کاشی نیز شاهنشاه نامه را در همان وزن شاهنامه فردوسی سرود. نمونه زیر از کتاب دیگر او، "گلشن صبا" است:

شــــنیدم یکی موبـــد سالــخورد
در آن دم که روشنروان می سپرد
تــــن پاکــــــش از تابـــــش آفتاب
چو موم اندر آتش، چو شکر در آب
یکی گفـــــتش: ای پیر دیرینه روز
تـــــن از تــــابش آفــــتاب به سوز
نبســــتی چـــرا در سرای سپنج
سپــــنجی ســرایی پی دفع رنج؟ (1)

ادیب پیشاوری در هنگامه جنگ جهانگیر نخست، هنگامی که ایرانیان در دشمنی با بریتانیا و روسیه از جان و دل خواهان پیروزی آلمان و عثمانی بودند، کتابی بنام ویلهلم دوم امپراتور آلمان سرود و آنرا "قیصرنامه"نام نهاد. شاهنامه دیگری بنام "نوبخت نامه" سروده حبیب الله نوبخت است که در یکسد هزار بیت تاریخ ایران را از فروپاشی ساسانیان تا برآمدن رضاشاه پهلوی پی می گیرد. و پایان سخن اینکه نزدیکترین شاهنامه بروزگار ما سروده رحیم معینی کرمانشاهی است که خود می گوید: « این تاریخ را من از جایی شروع کردم که فردوسی تمام کرد و هم‌اکنون شش جلد از آن یعنی تا پایان دوران شاه عباس صفوی چاپ شده است». از آن گذشته در دربار بابریان در هند و همچنین در دربار عثمانیان نیز شاهنامه هایی در ستایش آن شاهان سروده شده است، که سخن آنان در این گفتار نمی گنجد.

از میان این همه شاهنامه که در گذر یک هزاره پدید آمدند، تنها یکی از آنان به جایگاهی رسید که در هشت گوشه ایرانزمین نوای گوش-آشنای ایرانیان شود. چرائی این پدیده را انوری چنین می سراید: «او نه استاد بود و ما شاگرد / او خداوند بود و ما بنده!». تا به همین امروز نیز، این تنها شاهنامه فردوسی است که از زاهدان تا تبریز و از آبادان تا سرخس بر سر زبانها است و از آنهمه شاهنامه های رنگارنگ کسی چیزی بیاد ندارد. راز جاودانگی شاهنامه را نیز در همین سخن باید جُست که اگرچه "نامه شاهان" بود و می بایست که به سرگذشت خدایگان بپردازد، بیش از هر چیز سخن از "پهلوانان" گفت، که نماد آزادگی و پیشوایان اخلاقی "مردم" بودند و کارشان نه پاسبانی از تاج و تخت شاه، که نگاهبانی از ایرانیان و کیان ایرانزمین بود. از همین رو است که می بینیم "شاهنامه خوانی" آئینی بس کهن در هشت گوشه ایران است. همانگونه که پیشتر نوشته ام، من خود داستانهای شاهنامه را برای نخستین بار بزبان ترکی و در آذربایجان شنیدم. در لرستان شاهنامه خوانی یک از آئینهای هنوز پابرجای مردمی است، داستانهای شاهنامه بنام "هفت لشگر" هنوز هم در شبهای یلدا از سوی بزرگان هر خاندانی بازگویی می شوند. در کردستان شاهنامه خوانی هم به پارسی و هم به کردی انجام می گیرد که بنام "رستم نامه" نیز شناخته می شود. در خوزستان و چهارمحال بختیاری شاهنامه خوانی بویژه در میان مردم لُر و لَک و بختیاری هنوز پابرجا است. کوتاه سخن اینکه شاهنامه در درازای سده ها راه خود را به هشت گوشه این سرزمین گشوده است و با فرهنگ این سرزمین پیوند جاودانی یافته است. با نگاه به این پیوند است که می توانیم انگیزه پادشاهان ترکزبان ایران را بویژه پس از ویرانیهای مغولان دریابیم. درست پس از آن سالهای سرشار از کشتار و ویرانی است که اندیشه بازآفرینی یک شاهنشاهی یکپارچه ایرانی در دلها و سرهای سرآمدان این آب و خاک جوانه می زند. گفتنی است که پیشتازان این جنبش نوین و راهگشایان سومین "نوزائی ملی" ایران، ایلخانیان، نوادگان چنگیز مغول بودند. نخستین گام با دور شدن سایه شوم خلیفه عباسی از سر ایرانیان، بدست هولاکو خان مغول برداشته شد. خواجه نصیرالدین طوسی، وزیر دانشمند و ایران دوستِ هولاکو توانست با دانش و فرزانگی بر دَدمنشی و دُژخوئی کسانی که جز کشتار و چپاول و ویرانی کار دیگری نمی دانستند، چیره شود و بخشی از دستآوردهای فرهنگی ایرانیان را از چنگال خونریز مغول رهائی بخشد و اندک اندک کمر به آموزش این بیابانیان تیغ کش و ویرانگر بپردازد (2). بروزگار ایلخانیان، این شاهان ایرانی شده است که بزرگترین دبیر دیوانی آنان، حمدالله مستوفی (3) برای نخستین بار دست به ویرایش و پالایش شاهنامه فردوسی می زند. پس از بر افتادن ایلخانیان، که واپسین پادشاهشان "انوشیروان دادگر" نام داشت، تیموریان برآمدند، که یکی از شاهزادگانشان دست به بازنویسی و نگارگری شاهنامه زد، همانکه بنام خود او "شاهنامه بایسنغری" نامیده می شود. در دهه های پر آشوب و پر زدوخوردِ میان برافتادن ایلخانیان تا برآمدن صفویان، در باختر ایران اوغوزهای نواده عثمان بیک امپراتوری عثمانیان را برپا کرده بودند و در خاور آن ازبکهای نواده جوجی رفته رفته به نیرویی ترس آور فرا می رستند. گفتنی است که از فروپاشی شاهنشاهی ساسانی تا برآمدن صفویان، ایران تنها یک آرمان و یک آرزو بود. آنچه که در آن نه سده "ایران" نامیده می شد، نه یک سرزمین یکپارچه و یک یگان سیاسی استوار، که یک پهنه فرهنگی بود. پهنه ای که از اقیانوس هند تا دریای اژه گسترده شده بود و زبان پارسی زبان فرا-مرزی آن، و میتختهای شاهنامه میتختهای میانجی آن بودند، که اگر جز این می بود، نه بابُریان هند اینچنین به پرورش زبان پارسی کمر می بستند و نه نوادگان سلجوق در قونیه نامهای شاهنامه ای چون کیخسرو و کیقباد و سیاوش و کیکاووس بر خود می نهادند.

ویرانیها و کشتارهای هراسناک مغولان اندک اندک سرآمدان ایرانی را به اندیشه بازسازی یک شاهنشاهی یکپارچه ایرانی بر پایه نمونه ساسانیان انداخت، که این اندیشه پس از کشاکشهای فراوان با برآمدن صفویان به بار نشست، که اگرچه سومین نوزائی ملی ایرانیان را به انجام رسانیدند و یگان سیاسی یکپارچه ای پدید آوردند که مرزهای آن کمابیش همان مرزهای شاهنشاهی ساسانی بود، ولی ایران و ایرانیان را دچار آسیبهای ژرفی نیز نمودند، که فرهنگِ اندیشه در ایران هنوز گریبان خود را از آنها رها نکرده است. بدیگر سخن، برآوردن آرزوی ایرانیان و به انجام رسانیدن "آرمان ایرانشهری" بدست کسانی افتاد که خود آنرا بدرستی درنیافته بودند و خشت نخست را چنان کج نهادند که تا به امروز این دیوار از کژی رهائی نیافته است.

به شاهنامه بازمی گردیم. بنیانگذار دودمان صفوی که خود از پدری قزلباش (شیخ حیدر) و مادری یونانی تبار (مارتا) به جهان آمده بود (4)، اگرچه پادشاهی خو را بر پشتیبانی ترکمانان کوچیده از آناتولی و عراق و شام (ایل بزرگ شاملو نام خود را از شام، و ایل روملو از روم گرفته است، از شام یا روم+لو که پسوند وابستگی است) استوار کرده بود، پس از نشستن بر تختِ شاهی گروهی از نگارگران و خوشنویسان چیره دست را به پایتخت فراخواند، تا شاهنامه را نگارگری و بازنویسی کنند. این کار با نگاه به تبار شاه اسماعیل و نیروهای پشتیبان او که همه ترکزبان بودند، بخودی خود نشان دهنده جایگاه ارجمند شاهنامه در کیستی ایرانی است و همچنین بازگو کننده این نکته که بازسازی یک یگان یکپارچه و استوار سیاسی بدون بهره گیری از یک سامانه اسطوره شناسی استوار و به هم پیوسته شدنی نیست. شاه اسماعیل با همه پایورزی و خشک مغزی دینی اش این را دریافته بود و گماشتن دهها هنرمند بر بازنویسی و نگارگری شاهنامه ریشه در همین آگاهی داشت (5). دلبستگی شاه اسماعیل به شاهنامه را از نامهای فرزندان او نیز بخوبی می توان دریافت: از چهار پسر شاه اسماعیل، سه تن از آنان نامهای شاهنامه ای (تهماسب، سام، بهرام) دارند و او همچنین دختری نیز بنام "پری" داشته است. (6) شاهزاده سام میرزا همانی است که "تذکره تحفه سامی" را در نثر پارسی از خود بیادگار گذاشته است.

از بازآفرینی نخستین شاهنشاهی یکپارچه ایرانی پس از ساسانیان اگر بگذریم، شاهنامه یکبار دیگر نیز در راستای برساختن "کیستی" نوین یک ملت و یک کشور دیگر هم به کارگرفته می شود. در بخش شانزدهم این جستار نشان دادم که جدائی سرزمینهای آنسوی ارس و بنیانگذاری جمهوری آذربایجان جز با یاری گرفتن از جهانِ اسطوره ای شاهنامه شدنی نمی بود، چرا که پیشینه اسطوره ای مانند زمینی است که ساختار سیاسی بر روی آن ساخته می شود. محمد امین رسولزاده "سیاوش زمانه" را بروزگاری نوشت که در گریز از چنگال کمونیستها شهر به شهر و خانه به خانه در اران و قفقاز می گشت، تا که در خانه ای در لاهیچ شاهنامه را یافت و آنرا خواند و اندیشه بهره گیری از جهان اسطوره ای شاهنامه برای بنیانگزاری جمهوری آذربایجان به سرش افتاد، یا همانگونه که خود می نویسد: « « این اثر [سیاوش زمانه] به هنگام نگارش به اعتبار استعاره‌ها و مثالهایش، محیط ادبی آذربایجان را در نظر گرفته است». پس "سیاوش زمانه" پشتوانه اسطوره ای، و "جمهوری آذربایجان، چگونگی شکل گیری و وضعیت کنونی آن" مانیفست سیاسی جمهوری آذربایجان هستند.

قبیله گرایان در راستای ملت سازی و جدا کردن سرنوشت مردم آذربایجان از ملت ایران همواره در کنار ستیز کوردلانه با شاهنامه و فردوسی بدنبال جایگزینی برای آن بوده اند و از همین رهگذر، و در پیروی کورکورانه از پان ترکیستهای جمهوری ترکیه دست بدامان حماسه «ده ده قورقود» شده اند. برای نمونه آقای ماشاءالله رزمی (که در نگاشتن سخنان بی پشتوانه دستی چیره دارد) (7)، در نوشتاری به نام "مساله ملي آذربايجان" ده ده قورقود را "شاهنامه آذربایجانیها" می نامد. راستی را این است که ده ده قورقود نه شاهنامه است و نه ریشه در فرهنگ آذربایجانی دارد. دده قوقود حماسه ای زیبا و شیرین است، در دوازده "پای" یا بخش، و نزدیک به یکسدوشصت برگ، که با این گزاره آغاز می شود:
«حضرت رسول عليه السلامين زمانينا یاخین، بيات قبيله سينده بيركيشى دونيايا گلدى كى اونا قورقوت بابا دئیيرديلر.» (نزدیک بروزگار حضرت رسول عله السلام در قبیله بیات مردی به جهان آمد که او را بابا قورقود می نامیدند).
اگرچه پان ترکیستها گذشته این کتاب را به سه- تا پانزده هزار سال پیش می رسانند و برآنند که «هومر شاعر بزرگ یونانی که هشتصد سال پیش از میلاد مسیح می زیسته، در داستان اودیسه خود از این حماسه قهرمانی الهام گرفته است» (8)، پروفسور فاروق سومر، در کتاب "اوغوزلار" زمان نگارش آنرا سده شانزهم میلادی می داند. آمدن واژه هایی مانند "دولدوران توپ" (توپ سَرپُر)، "استانبول" (تا پیش از سال 1453 کُنستانتینوپِل خوانده می شد)، " آق حصار قلعه سی"، "ایاصوفیه"، "تاراقّا" (ترقّه)، "پول" و مانند آنها نشانگر آن است که این حماسه با همه زیبائیش نه بزبان اوغوزی است (می توان آن را با "دیوان لغات الترک" کاشغری سنجید و دید که زبان ده ده قورقود عثمانی کهن-میانه است)، نه یک شاهنامه است و نه پیوندی با آذربایجان دارد.

شاهنامه هزار سال است که سایه بلند خود را بر سر کیستی ملی ایرانیان افکنده است، نه تنها بایسنقر و شاه اسماعیل صفوی، که اندیشمندان آگاه و روشندلی همچون میرزا علی اکبر صابر و رشید ایسماعیل اوغلی افندی نیز در آن هیچ سخن "ترک ستیزانه ای" نیافته اند و آنرا با جان و دل از پارسی به ترکی برگردانده اند. این تنها اندیشه بیمار قبیله گرایان است که شاهنامه را بدون خواندن آن، کتابی نژادپرستانه و پارس ستایانه می خواند، اگر سخن آنان راست می بود، شاه ترکزبان صفوی که با نام "خطائی" به زبان مادری اش شعر می سرود، هرگز دست به گردآوری و نگارگری شاهنامه نمی زد و بجای آن "ده ده قورقود" را برمی گزید، که می گویند زمان نگارشش به پیش از میلاد مسیح باز می گردد!

دیگر اینکه از شوخی روزگار، یک ایدئولوژی دیگر نیز نام و پشتوانه اسطوره ای خود را وامدار شاهنامه است؛ پان تورانیسم، که چتری بر سر پان تورکیسم است. ضیاء گؤک آلپ در باره توران می سراید:

Vatan ne Türkiye'dir Türklere, ne Türkistan
!Vatan, büyük ve müebbed bir ülkedir, Turan

نه ترکیه است وطن تُرک را، نه ترکستان
فــــراخ خــــاکِ نمیرنده است آن: تــوران!
(برگردان از من است)

در دانشنامه های ترکی در باره "توران" می خوانیم:
Turan: eski İran mitolojisinde büyük bir Doğu ülkesinin adıdır. İran ulusal destanı olan Şehname'nin en uzun bölümü, İran ile Turan arasındaki efsanevi savaşları anlatır

توران (نگارش پارسی) در میتولوژی کهن ایرانی نام یک سرزمین بزرگ خاوری است. بلندترین بخش شاهنامه که حماسه ملی ایران است، به جنگهای افسانه ای میان ایران و توران می پردازد.

در دیباچه شاهنامه ابومنصوری آمده است که « امير ابومنصور عبدالرزاق‌ ... از روزگار آرزو کرد تا او رانيز يادگاری بود اندرين‌ جهان. ... از هر شارستان‌ گرد کرد و بنشاند به‌ فراز آوردن ‌اين‌ نامه‌های شاهان‌ و کارنامه ‌هاشان‌ و زندگانی هر يکی از داذ و بيداذ و آشوب‌ وجنگ‌ و آيين‌، ... و اين‌ را نام‌ شاهنامه‌ نهاذند تا خداوندان‌ دانش‌ اندرين‌ نگاه‌ کنند و فرهنگ‌ شاهان‌ و مهتران‌ و فرزانگان‌ و کار و ساز پادشاهی و نهاد و رفتار ايشان‌ و آيين‌های نيکو و داذ و داوری و رای و راندن‌ کار و سپاه‌ آراستن‌ و رزم‌ کردن‌ و شهر گشاذن‌ و کين‌خواستن‌ و شبيخون‌ کردن‌ و آزرم‌ داشتن‌ و خواستاری کردن‌ اين‌ همه‌ را بذين‌ نامه ‌اندر بيايند»

امروزه جز شاهنامه پژوهان کسی ابومنصور عبدالرزاق را نمی شناسد، این نام فردوسی است که هم در ایران و هم در جهان بلند آوازه شده است و دوست و دشمن از شاهکار او برای بازتعریف کیستی خود بهره می گیرند.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
1. آورده اند صبا شاهنشاهنامه و همچنین خداوندنامه را در همچشمی با فردوسی سروده بود تا نشان دهد که از فرزانه توس برتر است. سید احمد دیوان بیگی شیرازی نگارنده "حدیقه الشعرا" در این باره می نویسد: «از قضیه رحلتش قصه‌ای عجیب دارم و آن، آن است که در چهار روز قبل از وفات خود، روزی برادر و کسان و اولاد خود را خواسته صحبت از شعر به میان آورد. آنگاه یکی را گفت: از خداوندنامه ‌ام قدری بخوان! بخواند. بعد دیگری را گفت: از شاهنشاه‌نامه پاره‌ای برخوان. او نیز برخواند. پس از آن گفت: شاهنامه فردوسی را هم بیاورید و بعضی از آن بخوانید. حاضر کرده، گشودند و اتفاقاً اول صفحه این بود که:
«شود کوه آهن چو دریای آب / اگر بشـــنود نام افـراسیاب!»
به محض شنیدن این شعر، حالش دگرگون شد و همانا دریافتِ تفاوتِ اشعار خود را با استاد کرده، مبهوت ماند و حالت غشی بر او روی داد. دیگر تکلمی نکرد، مهموم و مغموم بماند و اثر مرض از او ظاهر شد و بعد از چهار روز درگذشت» همچنین بنگرید به از صبا تا نیما، یحیی آرین پور
2. در باره گستره و ژرفای ویرانگریها و کشتارهای مغولان بنگرید به تاریخ جهانگشای عطاملک جوینی
3. زاده قزوین، 661 خورشیدی. او از نزدیکان خواجه رشیدالدین فضل الله (وزير غازان خان و الجاتيو) بوده است و گذشته از "ظفرنامه" دو کتاب ارزشمند "تاریخ گزیده" و "نزهت القلوب" را از خود بیادگار گذاشته است.
4. مارتا دختر اوزون حسن و کایرا کاتارینا دختر کالویوآنس از شاهزادگان ترابوزانی بود. شیخ حیدر خود نیز از سوی مادر تباری نیمه یونانی داشت. بنگرید به "تشکیل دولت ملی در ایران" والتر هینتس. برگ 89
5. سرایندگان پارسی زبان در پایبندی به آرمان ایرانشهری همیشه پادشاهان سرزمین خود را، حتا اگر فرمانروای سرزمینی کوچک می بودند، شاه ایران می خواندند، اینکار بازگو کننده همان "آرزو"ی بازسازی ایران است. اسماعیل ولی نخستین کسی بود که خود را پادشاه کشور ایران خواند. در همین راستا فیروزشاه زرین کلاه نیای بزرگ شیخ صفی خوانده شد، که گویا از نوادگان امام هفتم شیعیان بود، که او نیز خود نبیره زین العابدین امام چهارم شیعیان بود. در دنباله این تبارنامه سازی بود که تاریخسازان صفوی شاهزاده خانمی ایرانی بنام بی بی شهربانو را که می گفتند دختر یزدگرد سوم است، به همسری امام حسین درآوردند و زین العابدین را میوه این پیوند خواندند، تا به هر نیرنگی که هست، تبار صفویان را به ساسانیان برسانند. بر این همه پنداربافی استادانه چیزی جز آفرین نمی توان گفت!
6. شاهزاده سام میرزا همانی است که "تذکره تحفه سامی" را در نثر پارسی از خود بیادگار گذاشته است.
7. یک نمونه آن داستان سال جهانی ده ده قورقود است که یونسکو به گفته ایشان در آن سال « زبان ترکی را نیز سومین زبان با قاعده دنیا اعلام کرد که بیست و چهار هزار فعل دارد و همان زمان فارسی را سی و سومین لهجه عربی معرفی نمود» ایشان تا به امروز نیازی به این ندیده است که سرچشمه این "داده های یونسکو" را برای خوانندگان بازگو کند. در واپسین نوشتار ایشان نیز می خوانیم که « بعضی از جامعه شناسان زبان فارسی را یکی از موانع مدرنیته در ایران می‌دانند». ای کاش ایشان شعور خوانندگان خود را سرسوزنی ارج می نهاد و دست کم نام "یکی" از این جامعه شناسان را برای ما می نوشت.
8. "ده ده قورقود" چئویرن، تدوین و شرح ائدن عزیز محسنی، پائیز هشتادو یک، انتشارات تابان

۱۳۸۶ بهمن ۱۶, سه‌شنبه

زبان مادری و کیستی ملی - بیست و دو


22. شاهنامه و کیستی ایرانی - دو

فردوسی بروزگاری که ایرانیان زیردست بیگانگان بودند و فرمانروائی از خود نداشتند، با بازآفرینی نمونه های "انسان آرمانی" و بازگوئی "شایستها و ناشایستها" دست به بازسازی کیستی ملی آنان زد، گام سوم او از این نیز فراتر می رفت، او بر آن بود که پس از بازسازی کیستی ایرانی، ایرانزمین را نیز دوباره بیافریند. از همین رو است که می بینیم بخش بزرگی از شاهنامه به ستایش از "فرمانروای آرمانی" می پردازد، به کیخسرو، پسر سیاوش ایرانی و فرنگیس تورانی، و نواده کیکاووس. او با بازگشت به اندیشه کهن ایرانی، که پادشاه را تنها هنگامی شایسته فرمانروائی می داند، که دادگر و خردمند باشد، "دادگری را برترین ویژگی یک فرمانروا می داند:

چنین گـــــفت نوشینــروان قباد
که چون شاه را سر بپیچد ز داد
کـــند چـــرخ مـنشور او را سیاه
ســـتاره نــــخواند ورا نــیز شـاه
ستــــم، نـامه عزل شـاهان بود
چـــو درد دل بــی گــناهــان بود

امروزه و با آگاهی از سرانجام جنبش درست دینان پیرو مزدک، می دانیم که انوشیروان اگرچه پادشاهی چنان خردمند بود، که به جایگاه یکی از بزرگترین شاهان دودمان خود فراز آمد، ولی دادگر نبود. او پس از سرکوب سراسری جنبش مزدکیان بیشتر پیشنهادهای آنان را بکار گرفت و دست به دیگرگون کردن همه سویه ساختار اجتماعی ایران آنروز یازید. با این همه "بیدادگری" کار را بجایی رسانید که چندین دهه پس از آن هم جامعه و هم رهبری آن پاره پاره شدند و نتوانستند در سر یک بزنگاه تاریخی از کیان خود نگاهبانی کنند و رفت بر ایرانزمین، آنچه که رفت. با اینهمه پرسیدنی است که آیا فردوسی اینهمه را نمی دانست، یا آنکه در پس چهار سده بر آن بود که از بدیها درگذرد و با نگاه به نیکیهای انوشیروان و با بهره گیری از یاد او، چهره فرمانروای آرمانی خود را بازبیافریند؟ به گمان من از آنجایی که فردوسی نه یک تاریخ-پژوه، که یک اندیشمند پهنه کیستی ایرانی بود، با نگاه به آنچه که در خداینامه ها آمده بود، شناختی جز آنچه که شنیده و خوانده بود از انوشیروان نمی داشت. شاهان و موبدان ساسانی که خسرو قبادان را رهائی بخش خود از چنگال توانمند مزدکیان می دیدند، می بایست که او را به دادگری بستایند، تا آرمانهای برابری خواهانه مزدکیان را کمرنگ کنند. موبدان در این راه تا بجایی پیش رفتند که او را "انوشَگ روان" (دارنده روان نامیرا) نامیدند.

باری جایگاه فرمانروائی آرمانی در شاهنامه بس فراز است. تاریخ ایران زمین با یک پادشاهی آغاز می شود؛ در اینجا کیومرث که در اوستا سرچشمه زندگی و آمیزه ای از خدا و انسان و گاو و گیاه است (1) چهره ای این-جهانی بخود می گیرد و پادشاه ایرانیان می شود. این سخن باید برگرفته از خداینامه های ساسانی بوده باشد، چرا که عمر خیام هم در نوروزنامه پیدایش نوروز را در روزگار "کیومرث اول ملوک عجم" پی می گیرد.
به هر روی اگرچه پیشدادیان نیز همه پادشاهند، اندیشه "فرمانروای آرمانی" در بخش پادشاهان کیانی است که روی می نماید. از پیشدادیان (2) جمشید که برترین آنان است، پس از هفتسد سال فرمانروائی دادگرانه و مردُمدارانه، دچار بزرگترین "ناشایست" آمده در شاهنامه می شود، دچار آزمندی و فزونخواهی، آنگاه نخست فرّه ایزدی، و سپس تاج و تخت از دست می دهد و از آژیدهاک شکست می خورد. بهای این آزمندی و فزونخواهی او را ولی "همه" ایرانیان در درازای یک هزاره می پردازند.

در میان پادشاهان کیانی، کیکاووس نماد بی خردی، خود پسندی، بیداد، سبکسری و آزمندی است. او نزدیک به همه ویژگیهایی را دارا است، که یک فرمانروای آرمانی باید از آنها پاک باشد. در برابر او نواده اش کیخسرو، نماد فرمانروائی آرمانی است. این فرزانه-شاه در دل و جان فردوسی آنچنان جایگاه فرازی دارد، که داستانش بیش از یک چهارم شاهنامه را دربر می گیرد. کیخسرو پس از آنکه به همراه مادرش فرنگیس و بیاری گیو، پهلوان نامی ایران زمین از چنگال افراسیاب می گریزد، به نزد نیای خود کیکاووس می رود و بشاهی می رسد. فردوسی در همان آغاز کیخسرو را به گرد ایرانزمین می فرستد و او نیز:

همه بوم ایران سراسر بگشت
به آباد و ویرانی اندر گذشــــت
هر آن بوم و بر کان نه آباد بــود
تبـــه بود و وبـــران ز بیــداد بود
درم داد و آبــــاد کردش به گنج
ز داد و ز بخشش نیامدش رنج

او که فرزند سیاوش، پهلوان برومند و آرمانخواه شاهنامه است، نخست به بازسازی ویرانه ها می پردازد و فردوسی برای آنکه راه را بر هر گونه کژفهمی ما ببندد، سخن از آن چه که «ویران ز بیداد بود» می راند، تا بدانیم که کیخسرو در این بازسازی تنها به خانه ها و کشتزارها نمی نگریسته است و در پی آباد کردن خانه "داد" بوده است. او همچنین سرزمینهای پراکنده ایرانزمین را به هم می پیوندد و برای نخستین بار از آن سرزمینی یکپارچه می سازد. (3) از آنجا که سخن این جستار جایگاه شاهنامه در کیستی ملی ما است، از بازگوئی تک تک کارهای کیخسرو در می گذرم و تنها به برترین نیکی او به ایرانیان بسنده می کنم، به کشتن افراسیاب (4) که از روزگار نوذر تا بروزگار کیخسرو با ایرانیان در ستیز بود و در این راه از هیچ ستم و دژخوئی و تبه کاری روی نمی گرداند. فردوسی داستان کشته شدن افراسیاب بدست نواده اش را چنان سوزناک باز می گوید که خواننده را دل بر شاه تورانیان می سوزد. با این همه آنچه که میان نوه و پدربزرگ می رود، خواننده را بیاد یک دادگاه می اندازد، چرا که فرمانروای آرمانی شاهنامه به هنگام کین خواهی نیز نباید از داد و دهش دوری بجوید؛ هنگامی که افراسیاب کیخسرو را می پرسد: « ای بدِ کینه جوی / چرا کُشت خواهی نیا را بگوی؟» کیخسرو گناهان او را برمی شمارد و مرگ را پادافراه آن گناهان می داند:

ز خـــــون بـــــرادرت گویـم نخست
که هرگــــــز بلای مهان را نجست
دگــــر نـــــوذر نــــامــــور شـــهریار
که از تـــخم ایــــرج بُد او یـــادگـــار
زدی گـــــردنش را به شـمشیر تیز
برانـــــگیخــــتی از جهان رســتخیز
سه دیگر سیاوش که چون او سوار
نبنــــدد کـــــمر نیـــــز یک نامـــدار
بریدی ســرش چون ســر گوسفند
همی برگــــذشــــتی ز چــرخ بلند
کنون روز پادافــــــــــره ایزدی است
مکافات بد را زیـــــزدان بدی است

تا بدینجای کار کیخسرو کاری انجام نداده که فردوسی بتواند او را بر دیگر شاهان و پهلوانان برتری بخشد. آنچه که چهره کیخسرو را این چنین تابنده و درخشان می کند، دست شستن او از پادشاهی، درست پس از دست یافتن به بلندترین چکادهای پهلوانی و هنر و رزمآوری است. کیخسرو پس از سامان بخشیدن به روزگار ایرانیان و آباد کردن ویرانه ها و خونخواهی سیاوش و جنگهای بیشمار با دشمنان ایرانزمین و بویژه به فرجام رسانیدن کار افراسیاب، به جایگاهی فرامی رسد که هیچ کدام از شاهان افسانه ای در ناموری و نیکنامی به گردَش نمی رسند:

همــــی گفت جایی از آباد بوم
ز هند و ز چین اندرون تا به روم
سراســـــر ز بدخواه کردم تهی
مرا گشت فــــرماندهی و مِهی

ولی آنچه که او را به اندیشه وامیدارد، ترس و بیم از افتادن در دام دیو "آز" است. هراس او همه از این است که خودپرستی و فزونخواهی بر روان او چیره گردد و او را نیز به ژرفنای همان مغاک تیره ای فروافکند که جمشید و ضحاک در آن فرو غلتیده بودند. پیام فردوسی در این بخش از شاهنامه ناچاری آدمی از "گزینش" است، کیخسرو باید از میان دو راه یکی را برگزیند، یا همچنان بر تخت پادشاهی نشیند و خطر سرکشی و آزمندی را بجان بخرد، یا آنکه بر سر برترین چکاد نیکنامی و دادگری و دادگستری دست از تاج و تخت بشوید و از خود نامی جاودانه بیادگار بگذارد:

روانـــــــــم نیـــابد ز "آز" ایــــمنی
بـــــد اندیشد و کــــیش اهریمنی
شوم بدکنش همچو ضحاک و جم
که با تور و ســــلم اندرآیم به هم
ز مـــــن بگســــلد فـــّـــره ایـزدی
گرایــــــم به کـــــژّی و نابــــخردی

فرمانروای آرمانی در این بزنگاه سرنوشت، یکبار دیگر آنچه را که انجام داده است در ترازوی داوری می نهد، تا نیک و بدِ کردار خویش را دریابد. او کشتن افراسیاب را کاری دادگرانه می داند: «بکُشتم کسی را که بایست کشت / که بُد کژّ و با راه یزدان درشت» و با یادآوری و بررسی کرده ها و ناکرده های خویش راه نیکنامی را برمی گزیند:

کنون آن به آید که من راه جوی
شوم پیش یزدان پــر از آب روی

کیخسرو آنگاه به کوهساری پر برف می رود و در تنهائی در دلِ سپیدِ برف، این نماد پاکی و پاکدامنی بی پایان ناپدید می شود. بدین گونه فرمانروای آرمانخواهی که ایران یکپارچه را پدید آورده و جهان را از دشمان ایرانیان پرداخته بود، با دست شستن از تاج و تخت، به جاودانگی می پیوندد، به روشنائی بی کرانه ...

"ایرانی بودن" در نگاه فردوسی چیست؟ آیا نژاد و خون و نیاگان جایی در کیستی یک ایرانی دارند؟ بدیگر سخن آیا ایرانی بودن هیچ پیوندی با "نژاد" (یا آنگونه که قبیله گرایان آریائی می گویند "نژاد پاک آریا"!) دارد؟ پاسخ در تبار پهلوانان نامی نهفته است. بسیاری از شاهان و پهلوانان ایرانی تبار از دو سو دارند و آنچه که هیچ بشمار نمی آید، "خون پاک" است (5). ایرج و برادرانش دختران "جندل" شاه یمن را بزنی می گیرند و بدین گونه نه تنها در رگان منوچهر، که در رگان افراسیاب نیز خون یمنی روان است. زال رودابه دختر مهراب شاه کابلی را به زنی می گیرد، که تبار از ضحاک ماردوش دارد، پس در رگان رستم دستان نیز، هم خون "تازی" و هم خون ایرانی روان است. سهراب میوه یک دلدادگی زودگذر میان رستم ایرانی و تهمینه تورانی است. کیکاووس سودابه دختر شاه هاماوران (یمن) را به زنی می گزیند و بیژن ایرانی با منیژه تورانی دختر افراسیاب نرد عشق می بازد، اسفندیار روئین تن نیز پسر گشتاسپ ایرانی و کتایون، دختر پادشاه روم است. پایان سخن اینکه کیخسرو، پادشاه آرمانی ایرانزمین و چشم و چراغ شاهنامه از پدری ایرانی (سیاوش پسر کیکاووس) و مادری تورانی (فرنگیس دختر افراسیاب) به جهان می آید. فردوسی در بازگوئی این داستانها نیز همچنان به خداینامه ها پایبند مانده است. با این همه اگر او دارای اندیشه ای نژادپرستانه و پایبند به خاک و خون، با برداشت واپسگرایانه آن می بود، می توانست با آن سخنوری و هنر سرایش که در او بود، مادر این پهلوانان را یا ایرانی بنامد و یا پاک بکنار بگذارد و از آنان یادی نکند. پس فردوسی در پُرسمان "کیستی"، فرهنگ را از نژاد (گوهر) برتر می داند و آشکارا می سراید:

چنــــــــین داد پاســـــــــخ بدو رهنمون
که فرهــــــنگ باشـــد ز گوهـــــر فزون
که فــــــــرهنگ آرایــــــش جــــــان بوَد
ز گوهــــــر سخـــــن گفتن آســـان بوَد (6)

***************************

شاهنامه تا بروزگار ما سایه بلند خود را بر اندیشه و احساس ما ایرانیان افکنده است. از بازتاب آن بر شاهنامه های سروده شده پس از فردوسی اگر بگذریم، بسیاری از بزرگان پهنه اندیشه و سخن نیز از آب سرچشمه جوشان این رود خروشان نوشیده اند. من برای کوتاه شدن سخن در اینجا فشرده و نمونه وار به بازتاب اندیشه های فردوسی و بُنمایه های فلسفی شاهنامه بر روی چند چهره برجسته ایرانی می پردازم و درمی گذرم:

سعدی: «چنین گفت فردوسی پاکزاد / که رحمت بر آن تربت پاک باد» از این بیت سرشناس سعدی اگر که بگذریم، سعدی هم در بوستان و هم در گلستانش به فراوانی از شاهان و پهلوانان شاهنامه یاد می کند و همچنین ریشه های جهانبینی فردوسی را گاه واژه به واژه و گاه به زبانی دیگر بازگو می کند. برای نمونه اگر فردوسی بارها و بارها از ناپایداری جهان سخن می گوید، سعدی نیز می سراید:

نه ســــام و نریمان و افراسیاب
نه کسری و دارا و جمشید ماند
تو هم دل مبند ای خداوند ملک
چو کس را ندانی که جاوید ماند

و هنگامی که فردوسی می سراید «برهنه چو زاید ز مادر کسی / نباید که نازد به پوشش بسی» سعدی نیز در پیروی از او می سراید: «تن آدمی شریف است بجان آدمیت / نه همین لباس زیبا است نشان آدمیت»

حافظ: پیوند سپهر اندیشگی حافظ با شاهنامه را استاد جلال خالقی مطلق در نوشتار ارزشمندی بنام "حافظ و حماسه ملی ایران" به نیکوئی بازگشوده است. من در اینجا به آوردن چند نمونه بسنده می کنم و خوانندگان را به خواندن نوشته ارجمند ایشان فرامی خوانم:

شاه ترکـــــان ســـخن مدعیان می شنود
شرمی از مظلمه خـــــون سیاووشش باد
شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت
دستگیر ار نشود لطف تــــــهمتن چه کنم
شوکت پور پشــــــنگ و تیغ عالـــــمگیر او
در همه شهنامه هـــا شد داستان انجمن
گـوی خوبی بردی از خوبان خَلُّخ شاد باش
جـــام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختی

و دیگر اینکه:

قدح به شــــرط ادب گــــــیر زان که ترکیبش
ز کاسه سر جمشــــید و بهمن است و قباد
که آگه است که کاووس و کی کجا رفـــــتند
که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد

مولانا: اگرچه در این سخن که مولانا شاهنامه را می شناخته و آنرا خوانده بوده است، جای هیچ چون و چرایی نیست، این بیت مثنوی راه را بر هر بگومگویی می بندد:

شاهنـامه یا کــلیله پــیش تو
همچنان باشد که قرآن از عُتو
فرق آنگه باشد از حق و مجاز
که کند کُهل عنایت چشم بـاز

همچنان که در بخش نوزدهم این جُستار آوردم، سپهر اندیشگی مولانا آمیزه ای از جهانبینی اسلامی و میتخت شناسی آریائی است. با نگاه به نامها و جایهای شاهنامه ای در می یابیم که هم در دیوان شمس و هم در مثنوی مولانا تنها بدنبال بهره گیری از چهره های افسانه ای و پهلوانی نبوده است. او با بکارگرفتن این چهره ها فرهنگ نهفته در پشت آنها را نیز برای خوانندگانش بازگو می کند. برای نمونه چهره هایی چون اهریمن، اژدها، دیو، ایزد، رستم، سهراب، جمشید، افراسیاب، فریدون و ... درست در همان جایگاهی بکار می روند که فردوسی به آنان بخشیده است. پس اگر فردوسی می سراید: «شما را کنون گر دل از راه من / به کژی و تاری کشـید اهرمن» و اهریمن را گمراه کننده آدمی و تباه کننده روان او می داند، مولانا نیز درست همین برداشت را بکار می گیرد و می سراید: «ما همه نفسی و نفسی می زنیم / گر نخوانی ما همه اهریمنیم»
در بخش نوزدهم این جستار فهرستی از نامهای شاهنامه ای بکار رفته در سروده های مولانا به همراهی بیتهایی چند برای نمونه آورده بودم. با نگاه به این فهرست می توان بخوبی بازتاب اندیشه و جهانبینی فردوسی بر مولانا را دید.

سهروردی: سهروردی ژرفنای آگاهی خود از اندیشه ایران باستان را در "رساله عقل سرخ" نشان می دهد. اگر فردوسی بُنمایه های فلسفی آئین و اندیشه ایران کهن را در چهره اسطوره ها بازگوئی می کند، سهروردی راه باژگونه را در پیش می گیرد و اینبار به بازخوانی فلسفی و عرفانی همین اسطوره ها می پردازد و با واشکافی عرفانی داستان "رستم و اسفندیار" و "سیمرغ و زال" و همچنین کاوش فلسفی واژه ها و نامهای اوستائی مانند کوه قاف (اوپائیری سَئِنه)، درخت طوبی (وَن وَس تُخمَک)، چشمه سلسبیل (اَرِدویسور) پلی میان اندیشه در دوران اسلامی و ایران باستان بَرمیزند:
پير را گفتم «شنيدم كه زال را سيمرغ پرورد و رستم اسفنديار را به ياري سيمرغ كشت». پير گفت «بلي درست است». گفتم «چگونه بود؟». گفت «چون زال از مادر دروجود آمد، رنگ ِ موي و رنگِ روي سپيد داشت. پدرش سام بفرمود كه وي را به صحرا اندازند. ... چون به صحرا شد ، فرزند را ديد زنده و سيمرغ وي را زير پر گرفته. چون نظرش بر مادر افتاد تبسمي بكرد. مادر وي را در بر گرفت و شير داد. خواست كه سوي خانه آرد، باز گفت تا معلوم نشود كه حال زال چگونه بوده است كه اين چند روز زنده ماند، سوي خانه نشوم. زال را به همان مَقام زير پر سيمرغ فرو هِشت و او به آن نزديكي خود را پنهان كرد».
گفتم «حال رستم و اسفنديار؟»
گفت «چنان بود كه رستم از اسفنديار عاجز ماند و از خستگي سوي خانه رفت. پدرش زال پيش سيمرغ تضرع ها كرد. و در سيمرغ آن خاصيت است كه اگر آينه اي يا مثل آن برابر سيمرغ بدارند، هر ديده كه در آن آينه نگرد خيره شود. اسفنديار را لازم بود در پيش رستم آمدن. چون نزديك رسيد، پرتو سيمرغ بر جوشن و آينه افتاد. از جوشن و آينه عكس بر ديده ي اسفنديار آمد، چشمش خيره شد، هيچ نمي ديد. توهم كرد و پنداشت كه زخمي به هر دو چشم رسيد. از اسب در افتاد و به دست رستم هلاك شد. پنداري آن دو پاره گز كه حكايت كنند، دو پر سيمرغ بود».


من به همین چند نمونه اندک بسنده می کنم، اگرچه با نیم نگاهی به نوشته های اندیشمندان و سخنوران پارسی زبان در هزاره گذشته می توان جای پای شاهنامه و فردوسی را در آنان باز یافت. در اینکه مولانا در قونیه، سهروردی در سهرورد (زنجان)، قطران در تبریز، نظامی در گنجه و سعدی و حافظ در شیراز و ... همه و همه از یک دستگاه اسطوره ای برای بیان اندیشه هایشان بهره می گیرند، یک نکته شیرین دیگر نیز نهفته است؛ و آن هم اینکه شاهنامه و قهرمانان آن در سرتاسر پهنه فرهنگی ایران برای مردم شناخته شده بودند و بخشی از همان چیزی بشمار می آمدند که بزبان امروزی "روح ملی" نامیده می شود. همانگونه که امروز نیز سرایندگان و اندیشمندان یونانی نمی توانند برای بازگوئی اندیشه هایشان از میتُختها و افسانه های ایرلندی بهره بجویند و باید بزبانی سخن بگویند که برای یونانیان آشنا باشد، همتایان ایرانی آنان نیز در درازای یک هزاره تا جایی که به اسطوره ها و افسانه های مردمی بازمی گشت، نمیتوانستند با زبانی جز زبان شاهنامه سخن بگویند، که شاهنامه "خودآگاه ملی" ایرانیان بود و هست.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
1. کیومرث در اوستا "گَیو مَرتَن" نامیده می شود، که به معنی "زندگی میرَنده" است. از پیکر او و خون گاو آغازین "گئوش اوروان" زندگی بر روی زمین جوانه می زند، او بُن و ریشه همه جانداران زمین است. بروز رستاخیز و هنگامی که مردگان از گور برمی خیزند، گیومرتن نخستین ایشان خواهد بود.
2. از ریشه اوستائی "پرَ ذاته". این نام در اوستا همیشه با هوشنگ (هئوشینگهه پرَذاتَه) همراه است. پرذاته همان پشدات در پهلوی و پیشداد در پارسی است : "کسی که نخستین بار دادگری کرد». از آنجایی که هوشنگ در اوستا نخستین پادشاه است، می توان به ویژگیهای یک فرمانروای آرمانی در میتخت شناسی آریائی پی برد: هئوشینگهه (سازنده خانه های خوب) پرَذاتَه (پدیدآورنده داد).
همچنین بنگرید به فرهنگ نامهای شاهنامه، دکتر رستگار فسائی، 1379
3. کیخسرو در اوستا "کَوی هئوسروه" خوانده می شود و نامش همیشه به همراه واژه "خشثریه هنکرِمو" می آید، که به معنی "پیوند دهنده کشورها" است. گویا جایگاه فراز کیخسرو در اوستا از همین ویژگی او سرچشمه می گیرد، که سرزمینهای پراکنده آریائیان را به هم پیوسته و کشور یکپارچه ایران را پدید آورده است. همزادان تاریخی این چهره اسطوره ای می توانند دیااوکو بنیانگذار پادشاهی ماد، و کوروش بزرگ بنیانگذار شاهنشاهی هخامنشی باشند.
4. اوستا: فْرنگْرَسیَن، پهلوی: فراسیاگ. نام او در اوستا همیشه با "نئیریه" همراه است، فْرنگْرَسیَن به معنی "هراس انگیز" و نئیریه به معنی "گنه کار" است. افراسیاب پسر پشنگ، نوه زادشم و نبیره تور و فریدون است، که نام او در شاهنامه برای بار نخست پس از درگذشت منوچهر نبیره فریدون و به شاهی نشستن نوذر به میان می آید. در دینکرد آمده است که اهریمن او را چون ضحاک ماردوش و اسکندر گُجَستک جاودانی و نامیرائی بخشوده بود، اهورامزدا نیز برای یاری رساندن به ایرانیان این ویژگی را از او بازستاند.
5. در جنگ رستم و اسفندیار، آنجا که اسفندیار زبان به نکوهش تبار رستم می گشاید، رستم نخست بر تبار خود، و بویژه به ضحاک می بالد، سپس همه جانفشانیهای خود و خاندانش برای ایرانزمین را یک به یک برمی شمارد و بدینگونه پایبندی به ایران و آرمان ایرانشهری را برتر از نژاد و تبار می نشاند.
6. این سخن سروده شده در هزار سال پیش را بسنجید با سخنان قبیله گرایان پُست مدرن ما که در جستجوی کیستی مولانا و نظامی و خوارزمی و بیرونی و ابن سینا، نه بدنبال فرهنگ و اندیشه، که بدنبال کروموزومها و ژنهای آنان، زبان مردم شهری که در آن زاده شده اند و خون و تبار نیاکانشان می گردند!

۱۳۸۶ بهمن ۱, دوشنبه

زبان مادری و کیستی ملی - بیست و یک


21. شاهنامه و کیستی ایرانی - یک

در بخش نهم این جستار با آوردن نمونه هایی از دوره های گوناگون نشان دادم که چرا شاهنامه در کیستی ایرانی از جایگاهی بلند برخوردار است و همچنین از دروغ پردازیهای قبیله گرایان در باره شاهنامه نوشتم و از این نکته که ستیزه جوئی آنان با این کتاب، در راستای ملت سازی و بریدن همه رشته های پیوند مردم آذربایجان با ایران است. آنان خود نیز به نیکی می دانند که شاهنامه خوانی و شاهنامه خوانان از چه جایگاه ارجمندی در چهارگوشه ایران و بویژه در آذربایجان برخوردار بوده اند و پهلوانان شاهنامه تا کجا در جان و روان مردم آذربایجان تنیده شده بودند. در آن بخش تنها بدنبال آن بودم که نشان دهم شاهنامه نه کتابی برای "فارسها"، که دست کم در هزاره فرمانروائی دودمانهای ترکزبان و ترکتبار چشم و چراغ مردم کوچه و بازار و فرهیختگان و درباریان و شاهان بوده است. پیش از آنکه بازتاب جهانبینی و اندیشه نهفته در داستانهای پهلوانی شاهنامه را بر دیگر سرایندگان و اندیشمندان، و همچنین بر کیستی ایرانی در درازنای تاریخ نشان دهم، ناگزیر از گفتن این سخنم که شاهنامه کتابی است در باره گذشته "اسطوره ای-افسانه ای-تاریخی" کشور ما، که در راستای نوزائی ملی و فرهنگی نوشته شده است و جایگاه آنرا نیز تنها و تنها از این نگرگاه است که باید سنجید. به دیگر سخن اینکه آیا هرگز رستمی و سهرابی در این جهان زیسته اند یانه، پرسش شاهنامه نیست. آنچه که در داستان رستم و سهراب در چارچوب چکامه ای زیبا و داستانی پر آب چشم بازگویی می شود، نگاه ایرانیان باستان است، به سرنوشت، مرگ، راستی و دادگری.

نگاه هر دو گروه قبیله گرایان، چه آنان که شاهنامه را بباد ناسزا می گیرند و فردوسی را "ترک ستیز" و "نژاد پرست" می خوانند، و چه آنان که آنرا همچون کتابی دینی می ستایند و در لابلای برگهایش بدنبال ریشه های نژاد پاک خود می گردند، که خود می پندارند "آریائی" است، و از دهها هزار بیت شاهنامه جز «ز شیر شتر خوردن و سوسمار / عرب را بجائی رسیده است کار» چیز دیگری نخوانده اند و نمی دانند، ریشه در یک نگرش دارد. هر دو گروه می خواهند فردوسی و آفریده ستُرگش را چنان کوچک و خُرد کنند، که در اندازه های آنان بگنجند.

نگاه قبیله گرایان و چپگرایان کهنه اندیش به فردوسی همانندیهای بسیاری دارد. قبیله گرا (چه دشمن ایران باشد و چه پرستنده آن) می خواهد "کیستی" را به قبیله خود فروبکاهد و "چپ" کهنه اندیشی که هنوز از کوچه پسکوچه های تنگ و تار انترناسیونالیسم استالینی راهی به شاهراه فراخ "خودیابی ملی" نجُسته است، به بهانه اینکه دربند انسان است و نه خاک، کیستی اش را به همه جهان می گستراند. در این میان اندیشه ای چون از آنِ فردوسی از هر دو سو بزیر آفندهای ناجوانمردانه می رود. هر دو گروه با آوردن بیت «چو ایران نباشد تن من مباد / بدین بوم و بر زنده یک تن مباد» به این سخن می رسند که این سروده فردوسی فراخوانی است برای کشتار مردم ایران تا واپسین تن، اگر که پای فروپاشی ایران در میان باشد، یا به گفته خود آنان «انسانهای ساکن این سرزمین اثیری نه تنها حق هیچ تغییری در آن ندارند بلکه به فتوای (!) شاعر قرون وسطا ئی فردوسی باید که بخاطر ایران "همه سر به سر تن به کشتن دهند» (1).

برای آشکارتر شدن سخنم، کمی بر سر همین نمونه آورده شده درنگ می کنم. اگر این سروده را یک شعار نژادپرستانه، یا دست کم خاک پرستانه بدانیم، آنگاه باید همه کسانی را که در درازنای تاریخ برای نگاهبانی از سرزمین خود جان باخته اند، نژاد پرست بدانیم. ولی داستان به این سادگیها نیست. اگر پارتیزانهای نهضت مقاومت ملی در فرانسه با فریاد "یا مرگ یا فرانسه" در نبردی نابرابر به پیشواز ارتش آلمان می رفتند، نمی توان آنان را نژاد پرست نامید (اگرچه آنان تفنگ بدست گرفته بودند تا "یا میهن خود را از دست نازیها برهانند"، و یا همه "سربسر تن به کشتن دهند")، ولی سرباز آلمانی درگیر در همان نبرد اگر فریاد یا مرگ یا آلمان سرمی داد، بیگمان از سر نژاد پرستی اش بود. فریاد یا مرگ یا فرانسه اگر از دهان یک سرباز فرانسوی در الجزیره بیرون می آمد، نژادپرستانه می بود، ولی رزمندگان الجزائری را نمی توان نژادپرست یا خاک پرست نامید، اگر با فریاد یا مرگ یا الجزائر پا به میدان نبرد می نهادند. بروزگار سرایش شاهنامه ایران نه تنها چشم در خاک دیگران ندوخته بود، که خاک خود را نیز لگدمال سربازان بیگانه می دید. از این رو «چو ایران نباشد تن من مباد» نه "فتوائی" برای کشتار دیگران، که فراخوانی برای ایستادگی در برابر دشمن اشغالگر بوده است. ولی آیا سراینده این بیت، جدا از خوب و بدش، فردوسی است؟

شاید اگر از تک تک ایرانیان خواسته شود سروده ای از شاهنامه را بخوانند، بخش بسیار بزرگی از آنان همین بیت «چو ایران نباشد تن من مباد / ...» را بیاد آورند. بر کسانی که در کار پژوهش و کاوش نیستند، خرده ای نیز نمی توان گرفت. ولی هنگامی که پای داوری در باره یک کتاب و سراینده اش به میان می آید، بویژه اگر که نویسنده خود دانشگاه دیده باشد و روش پژوهش را بشناسد، داستان دگرگونه می شود. کسی که با دست آویختن به این تک بیت، شاهنامه را کتابی نژاد پرستانه و فردوسی را سراینده ای خاک پرست می خواند، نشان می دهد که که حتا یک بار نیز شاهنامه را نخوانده است:
اگرچه هیچ چیز نژادپرستانه ای در این سروده نمی توان یافت، این بیت در هیچ کدام از دستنوشته های شاهنامه نیامده است و از فردوسی نیست!
من خود در هیچ کجای شاهنامه این بیت را ندیده ام. با کمی جستجو نوشتاری از استاد محمد تقی بهار یافتم و دیدم که او دهه ها پیش به همین سخن برخورده است و بیتی را که قبیله گرایان و چپهای کهنه اندیش را چنین شیفته خود کرده است، از شاهنامه نمی داند. گفتنی است که ادبیات میهندوستانه فردوسی که در پشت آن مِهر به انسانها جدا از نژاد و رنگ و زبان آنها نهفته است، گنجینه ای پربار است که بویژه بروزگار پهلویها بدست قبیله گرایانی افتاد که خواب "نژاد پاک آریا"، "خون پاکیزه پارسی"، "شاهنشاهی دوهزارو پانسد ساله" و یاوه هایی از این دست را می دیدند. پس اگر در کودکستانها به کودکان می آموختند:
«به به چه خروسی! چه حیوان ملوسی! ببین بال و پرش را! ببین تاج سرش را! خروس شکر خدا کن! شاهنشاه را دعا کن!»، به بزرگسالان نیز می آموختند که: «چو کودک لب از شیر مادر بشُست / محمدرضا شاه گوید نخُست!» (2)

اگر می توان پذیرفت که در همین روزگار ما با پیروی از شیوه سرایش فردوسی چنین یاوه هایی سروده شده اند و گاه چنان استادانه که تک تک ایرانیان نیز فریفته شده و آنها را از فردوسی دانسته اند، پس در هزار سال گذشته کار چگونه بوده است؟ گفتنی است که شاهنامه پژوهانی چون آقای خطیبی یکی دیگر از شناخته شده ترین بیتهای شاهنامه را نیز از فردوسی نمی دانند: «بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی». (3)
همین دستبُرد در شاهنامه و سرودن چامه از زبان فردوسی شاید خود به تنهائی نشانگر جایگاه شاهنامه در ساختن اندیشه و کیستی باشد. با این همه ما اگر در جستجوی کیستی ایرانی خود در شاهنامه هستیم، به اینمان نباید بسنده کرد. نخست باید دانست که شاهنامه از روزگار اسطوره ای مردم ایران آغاز می شود، سپس با گذر از افسانه های پهلوانی به بخش تاریخی می رسد و با شکست ایرانیان از عربان مسلمان و فروپاشی "ایران زمین" پایان می پذیرد. آنچه که در شاهنامه در باره سالیان پس از فروپاشی ایران آمده است، بیشتر در پیوند با زمانه خود او است و درگیریهایش با روزگار و مردم آن، و رنگ و بوی تاریخنگاری ندارد.

فردوسی این داستانها و رخدادها را خود نیافریده و تنها گردآورنده و سراینده آنها بوده است، چنانکه خود نیز در آغاز شاهنامه می گوید: «یکی نامه بد از گه باستان / فراوان بدو اندرون داستان» که گویا یادکَردی است از خداینامه های نگاشته شده بروزگار ساسانیان. در آغاز داستان بیژن و منیژه این همسر فردوسی است که داستان را بر او فرومی خواند و از او می خواهد که آنرا بسراید: «پس آنگه بگفت ار ز من بشنوی / به شعر آری از دفتر پهلوی». فردوسی توانسته است کار همه آن جنگآوران پهنه فرهنگ را که هر یک به شیوه ای بدنبال نگاهبانی از مرده ریگ نیاکان خود و از آن گذرگاه زنده سازی کیستی ایرانی خود بودند، به انجام رساند. شاهنامه چِکاد کوه سر به آسمان سائیده ای است که دانه دانه سنگ و ریگَش را فرهیختگانی سختکوش و دلدادۀ فرهنگ در دو سَده فراگرد آورده بودند. پس هنر فردوسی این بود که توانست به آن گنجینه پُربهائی که فراچنگش آمده بود، بدیده زمین پُرباری بنگرد که بر آن می توان تُخم نوزائی فرهنگی را پروراند، یا به چشم سنگ و خشت و گِل و ساروجی که بتوان با آن همان "کاخ بلندی را که از باد و باران گزندی نیابد" بَرساخت و بیادگار گذاشت. بدیگر سخن فردوسی در شاهنامه تنها به بازگوئی گذشته ایرانزمین بسنده نمی کند و در چارچوب این داستانها دست به بازآفرینی "آرمان ایرانشهری" و بازسازی "انسان ایرانی" می زند. پس از همین رو است که او سخنش را با یاد خداوندی آغاز می کند که آفریننده "خرَد" است و آنگاه در ستایش همین واژه سخن می راند و آنرا برترین داده خداوند به آدمی می داند «خرَد بهتر از هرچه ایزدت داد». از دیگر واژگانی که در شاهنامه به فراوانی بکار گرفته می شوند، می توان از "داد"، "دادگری"، "هنر"، "فرهنگ"، "دانش"، "آزرم" و "راستی" نام برد. او همچنین ایرانیان را "آزادگان" می نامد که در بخش هژدهم این جُستار بدان پرداختم.

هم پیش از فردوسی و هم پس از او، سُرایندگان بسیاری دست به نگاشتن شاهنامه زده اند. آنچه که شاهنامه فردوسی را – و تنها این شاهنامه را - به جایگاه امروزینش رسانید، برداشت ویژه فردوسی از همان داستانهای کهن بود، که از روزگار انوشه روان بدست موبدان زرتشتی به پهلوی نوشته شده و بدست فرزانگان خراسانی رسیده بودند. برداشت فردوسی از "خدای نامه"، که می بایست سرگذشت "خدایگان" باشد، برداشت یک دهقان (4) بود، برداشت مردی از میان مردم، نه از خدایگان و نه از موبدان. همین سخن برآمده از دل یک دهقان فرزانه بود که در درازنای یک هزاره همچنان بر دلهای ایرانیان فرونشست و فرومی نشیند. فردوسی در سُرایش شاهنامه به بازگوئی آنچه که شنیده و خوانده بود، بسنده نکرد و در چارچوب افسانه های میهنی به بازآفرینی کیستی ایرانی پرداخت. "کیستی ایرانی" در شاهنامه بر سه ستون سِتبر استوار شده است: "انسان آرمانی"، "شایست و ناشایست" و "فرمانروای آرمانی".

یکی از بزرگترین شاهکارهای فردوسی بازسازی چهره "ایرانیانِِ آرمانی"، یا همان "آزادگان" است. از همین رو است که شاهنامه بیش از آنکه به شاهان و خدایگان بپردازد، به پهلوانان و ویژگیهای آنان می پردازد و آنها را بروشنی بازمی گوید:
«بیشترین تکرار صفات در دوره پهلوانی است. پرورش مردِ عمل و مردِ خرَد در مفهوم «پهلوانی» عالی ترین شکل تربیت ورزشی را در شاهنامه نشان می دهد که این مفهوم در ابیات زیادی با تکیه بر رهنمودهای عقلی (خردورزی) و پایبندی به اصول اخلاقی و جوانمردی تاکید شده است. از بین 3134 بار تکرار صفات عقلی-اخلاقی، صفت "خِرد" با 36% تکرار در اولویت قرار دارد». (5)
در همین راستا است که فردوسی پروایی از ستودن پیران ویسه، وزیر افراسیاب بزرگترین دشمن ایرانزمین ندارد و او را چنان می ستاید که زال را و گودرز را، او همچنین در نکوهش کیکاووس، شاه بیخرد ایران چیزی کم نمی گذارد و تنها آن ویژگیهایی را پیش چشم دارد، که بگمان او برازنده یک "آزاده"اند.

فردوسی آنگاه همچون نگارگری زبردست چهره این "انسانِ آرمانی" خویش را در ایرج و سیاوش بازمی آفریند. برای فردوسی این دو قهرمان کتابش دارای همه آن ویژگیهائی هستند که او آرزو دارد در هر ایرانی آزاده ای ببیند: دادگری، مهر، بیزاری از جنگ و جان نهادن بر سر دوستی و آشتی. از همین رو است که جاودانگان شاهنامه درست همان کسانی هستند که سر از جنگ می پیچند و جان بر سر دوستی و آشتی می نهند؛ ایرج، آنجا که بهره خود از جهان را به برادرانش وامی گذارد و آنانرا فرامی خواند که از آزمندی بپرهیزند، و سیاوش، آنجا که برای گریز از نیرنگ سودابه تاج و تخت و دربار پدر بیخردش را وامی گذارد و به سرزمین دشمن می رود و پس از پیوند با فرنگیس دژ دوستی دو کشور "سیاوشگرد" را می سازد و سرانجام نیز جان بر سر آرمانخواهی خویش می گذارد. سیاوش و ایرج قهرمانان آرمانگرای شاهنامه اند، در جائی که رستم و سهراب و زال و پیران، تنها پهلوانانی وارسته اند، که دغدغه آنان یا "میهن" است، یا "نام و ننگ"، و یا "دلباختگی" به پریروی مه پیکری. ایرج و سیاوش ولی هم در زندگی و هم در مرگ خویش تنها به آرمانها و ارزشهای خویش می اندیشند و نمونه های درخشانِ برترین ویژگی ایرانیان هستند؛ "آزادگی".
چنانکه رفت، فردوسی در نکوهش بیداد و بیخردی ایرانی و تورانی نمی شناسد و در داستان "فرود" پسر سیاوش، آنجا که ایرانیان پس از کشتن فرود دست به کشتار و ویرانی می گشایند، می نویسد:

به ایرانـــــــیان گفــــت کز کــردگار
بتــــــرســـــید و ز گـــردش روزگـار
به بد بس دراز است دسـت سپهر
به بیــــدادگر بر نگــــردد به مـــــهر

از آنجا که سخن در این بخش بر سر جایگاه شاهنامه در کیستی ایرانی است، من به همین اندک در باره نگاه شاهنامه به "آرمانِ ایرانی" بسنده می کنم تا به "آرمان ایرانشهری" بپردازم و خوانندگان کنجکاو را به خواندن داستان فریدون و داستان سیاوش در شاهنامه فرامی خوانم.

"شایست و ناشایست" را باید دستگاه ارزشی یا نیروی شناخت خوب و بد در شاهنامه بشمار آورد، به همان چیزی که فرنگیان آنرا "اِتیک" (6) می نامند. فردوسی چه از زبان قهرمانان شاهنامه، و چه از زبان خود همه جا بر گستردن این ارزشهای باز مانده از نیاگان در میان مردم پای می فشارد. فردوسی نخست در بخش آغازین شاهنامه جهانبینی خود را بر خواننده آشکار می کند، خدای او، خداوند آفریننده خرد است، خداوندی که از نیستی، هستی را آفریده است: «که یزدان ز ناچیز، چیز آفرید». او همچنین به "چهارآخشیجان" می پردازد که در برگردان نبشته های پهلوی به عربی بنام "عناصر اربعه" شناخته شده اند. پس از آن او به آفرینش گیتی، جانداران و سپس "مردم" می پردازد و او را «پذیرنده هوش و رای و خرد / مر او را دد و دام فرمان برد» می خواند. او همچنین دیدگاه خود را در باره سرنوشت و مرگ نیز باز می گوید: «اگر مرگ داد است، بیداد چیست؟ / ز داد اینهمه بانگ و فریاد چیست؟». فردوسی در کنار بازگوئی جهانبینی خود، در همه جای شاهنامه به "شایستها و ناشایستها" نیز می پردازد:

برترین شایست در شاهنامه خردمندی است. در میان شایستهای برجسته باید از "دادگری"، "دلیری"، "میهندوستی"، "سرافرازی"، "نامجوئی" و "تن ندادن به ستم و بیداد" و همچنین "راستی" نام برد، که در شاهنامه فراوان آمده است و همپا و هم ارز خرد است. همچنین برتر دانستن میهن و مردمانش بر شاه را نیز باید از شایستها بشمار آورد. برای نمونه آنجا که رستم درست پیش از یک جنگ بزرگ با تورانیان، از کیکاووس (که در شاهنامه نماد آشکار یک فرمانروای بیخرد است) می رنجد و راه سیستان در پیش می گیرد، گودرز با یادآوری همین "شایست" او را باز می گرداند:

تهمتن گر آزرده گردد ز شاه
هم ایرانیان را نباشـــد گناه

فردوسی آزمندی را بدترین ناشایست می داند. گفتنی است که "آز" در میتُخت شناسی آریائی یکی از دیوان دستپرورده اهریمن است، که هرچه را که بیابد فرومی بلعد و او را هرگز سیری نیست. این دیو دشمن ایزد آذر است. فردوسی در پردازش ناشایستها به این دیوان نیز بسیار می پردازد. برای نمونه در داستان جنگ رستم با اکوان دیو (7)، جایگاه "دیو" بسیار آموزنده است:

تو مر دیــــو را مردم بد شناس
کسی کو ز یزدان ندارد سپاس
هر آن کو گذشت از ره مردمی
ز دیوان شمُر، مَشمُر از آدمـی

"گریز از خرَد"،"بیدادگری"، "دروغ"، "ناراستی"، "بی آزرمی"، "کام پرستی"، "بُزدلی" و "نمک ناشناسی" از دیگر ناشایستهای آمده در شاهنامه اند، که فردوسی آنها را نه فهرست وار، که در لابلای داستانهای پهلوانی بزیبائی بازگو کرده است. اگر چه "فرّه ایزدی" یا همان "خوارنه" اوستائی در شاهنامه جایگاه شایسته خود را بازیافته است، ولی فردوسی که از میان دهقانان برخاسته است و نه از میان مؤبدان و خاندان شاهی، داشتن ویژگیهای آرمانی را تنها در گرو برخورداری از "فرّه" نمی داند و بروشنی همگان را فرا می خواند که در راه رسیدن به جایگاه آرمانی دست از کوشش برندارند:

فــــریـــدون فـــرخ فــرشــته نبـود
به مشک و به عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیـــکویی
تو داد و دهـش کن، فریدون تویی

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
------------------------------------------------------
1. دکتر فرهاد قابوسی "عناصر خرد و علائم غریزه"، تارنمای اخبار روز. در این نوشتار در پی پاسخ گوئی به سخنان ایشان در باره شاهنامه نیستم، ولی خود را وامدار ایشان می دانم، چرا که نیم نگاهی به نوشته های ایشان مرا از جستجوی بیشتر برای یافتن نمونه های اندیشه قبیله گرا بی نیاز می کند! تنها ناگزیر از گفتنم که سده های چهارم و پنجم خورشیدی (دهم و یازدهم میلادی) نه تنها "قرون وسطی"ی تاریخ ایران بشمار نمی روند، که درخشانترین دوره تاریخی این سرزمین در آفرینش فرهنگ و هنر و دانش اند. بنگرید به بخش نوزدهم همین جستار.
2. در کنار این نمونه ها که از بیخ و بن در شاهنامه یافت نمی شوند، نمونه های بسیاری نیز در دسترسند، که در راستای آماجهای قبیله گرایان شاه پَرست دستکاری شده اند، مانند: «هنر نیز ز ایرانیان است و بس / ندادند گرز ژیان را به کس» در داستان بهرام گور، که همگان آنرا به صورت «هنر نزد ایرانیان است و بس» می شناسند.
3. ابوالفضل خطیبی، بیتهای عرب ستیزانه در شاهنامه، تهران 1384، برگ 19 و 20
4. دهقان برگرفته از واژه "دیهگان" پهلوی است. به گمان می رسد دهقانان روزگار فردوسی، بازماندگان سومین طبقه بزرگزادگان ایران پیش از اسلام بوده باشند، که آنان را "آزاتان" (آزادها) نیز می نامیدند. اینان بروزگار ساسانیان زمینداران کوچکی بودند که به هنگام جنگ در رَسته اِسواران ارتش ایران می جنگیدند.
5. مقایسه صفات اصلی پهلوانی در شاهنامه، رحیم رمضانی نژاد، حسن دانشمندی، علیرضا نیکوئی، بهرام بهرامی پور. دانشگاه گیلان
Ethique .6
7. اَکومن (اَکَه مَنَه)، دیو اندیشه بد و دشمن بهمن (وهومَنَه:اندیشه نیک)، و یکی از شش دیو دستیار اهریمن است. نام پنج دیو دیگر و امشاسپندان همآورد ایشان: *ایندرَ، دیو گمراهی و دشمن اردیبهشت (برترین راستی) *سَئوروَ، دیو آشوب و ستم و دشمن شهریور (فرمانروائی نیک، دادگری) *ناوَنگهَئیتیَه، دیو نافرمانی و شورش و کینه و دشمن اسفند (مهرورزی و دوستی) *تَرومَتی، دیو گرسنگی، تشنگی و بیماری و دشمن خرداد (تندرستی) *زَئیریش، دیو مرگ و نیستی و دشمن اَمُرداد (نامیرائی).

۱۳۸۶ دی ۱۹, چهارشنبه

زبان مادری و کیستی ملی - بیست


20. زبان پارسی و کیستی ایرانی - بخش چهارم

باری پارسی دری در همان زمانی برآمد، که فرهنگ و شهرآئینی ایرانی می رفت تا از زیر بار سرکوب سده ها کمر راست کند و چنین است که فراز و فرود این زبان را می توان با فراز و فرود فرهنگی در ایران یکسان گرفت. از همین رو است که امروزه نثر ساده و زیبا و روان سده های چهارم و پنجم را هر پارسی زبانی بسادگی می تواند دریابد، ولی نثر سنگین و عربی زده میرزایان و مستوفیان از روزگار مغولان تا دوره روشنگری بدون نگاه به واژه نامه دریافتنی نیست (1). برای نمونه:

1. نوروزنامه (عمر خیام): «چون آفتاب به فروردین ِ خویش رسید آن روز آفریدون به نو جشن کرد، و از همه جهان مردم گرد آورد، و عهدنامه نبشت، و گماشتگان را داد فرمود، و مُلک بر پسران قسمت کرد. ترکستان از آبِ جیحون تا چین و ماچین تور را داد، و زمین روم مَر سلم را، و زمین و تخت خویش را به ایرج داد».

2. تاریخ بیهقی (ابوالفضل بیهقی): «اما غرض من آن است که تاریخ-پایه ای بنویسم و بنائی بزرگ افراشته گردانم، چنانکه ذکر آن تا آخر روزگار باقی ماند. و توفیق اتمام آن از حضرت صمدیت خواهم وَاللهُ وَلیُّ التُّوفیق. و چون در تاریخ شرط کردم که در اول نشستن هر پادشاهی خطبه ای بنویسم، پس به راندن تاریخ مشغول گردم، اکنون آن شرط نگاه دارم».

3. سیاستنامه (خواجه نظام الملک توسی): «یعقوب لیث از شهر سیستان خروج کرد و جمله سیستان بگرفت و بخراسان پیوست و خراسان را در طاعت درآورد. پس از خراسان عراق بگرفت و داعیان او را بفریفتند و در سِرّ در بیعت اسماعیلیان شد و با خلیفه دل بد کرد. پس لشکر خراسان و عراق جمع کرد و روی ببغداد آورد».

4. دانشنامه علائی (ابن سینا): «نخست باید که دانسته آید که خوشی و درد چیست. گوئیم که هر کجا که اندریافت نبُوَد، خوشی و درد نبوَد، پس نخست اندریافت باید. اندریافت ما را دو گونه بوَد: یکی حسی که از بیرون بوَد، و یکی وهمی و عقلی که از اندرون بوَد».

از میان این چهار نمونه دانشنامه علائی کمی پیچیده تر می نماید. ابن سینا چنانکه خود نیز در سرآغاز این دانشنامه می گوید، «آنرا بقصد تحقیق در منطق و الهیات» نوشته است و نگاشتن در این زمینه ها در هر زبانی دارای پیچیدگیهایی فراتر از تاریخ و سیاستنامه است. با این همه دانشنامه علائی پاسخ استواری به همه کسانی است که زبان پارسی دری را از بازگوئی اندریافتها و برداشتهای فلسفی ناتوان می دانند. ابن سینا نه تنها نمونه ای زیبا از توانمندی این زبان را در این نوشتار فراهم آورده است، بلکه با بکارگیری واژگانی مانند "اندریافت" بجای "ادراک" و همچنین "سازوار"، "ناسازوار"، "اندرخور" و "نااندرخور" و ... توانمندیهای واژه سازی پارسی دری را نیز به نمایش گذارده است.

سادگی، روانی و زیبائی نثر پارسی سده های نوزائی، و همچنین نزدیکی ساختار دستوری و گنجینه واژگانی آن به پارسی امروزین را در نمونه های بالا دیدیم. با آمدن مغولان و کشتارهای هراس انگیزی که براه انداختند (2) فرهیختگان و فرزانگان ایرانی یا سر به تیغ سپردند و یا از این خاک گریختند. از یکسو دستگاه دیوانی کهن از هم پاشید، و از سوی دیگر "زنده ماندن" برترین آماج مردمان ایران زمین شد، دیگر کسی را پروای آفرینش فرهنگی و ادبی نبود. پس زبان نیز همچون همه نمادهای زندگی فرهنگی یک ملت، بازیچه دست خودنمایانی شد که آماجشان از نوشتن نه آفرینش فرهنگی، که به دست آوردن پشیزی افزونتر بود. و چنین شد که واپسگرائی فرهنگی ِ آغا ز شده در دستگاه دیوانی گریبان زبان پارسی را نیز گرفت و آن سادگی و روانی از آن رخت بربست و میرزایان و مستوفیان برای خودنمائی هرچه بیشتر دست بدامان "سجع" و "رسل" شدند و واژه های ناشناس و دشوار عربی را که برای عربزبانان نیز دریافتنی نمی بودند، هرچه بیشتر بکار گرفتند و بر این بیمزه گیها و خودنمائیها هر چه در تاریخ پیشتر آمدیم و در دانش و فرهنگ پَستر رفتیم، افزوده تر شد. آن باغ سرسبز و بی مانندِ دانش و فرهنگ، که ابن سیناها و بیرونیها و فارابیها و فردوسیها و بیهقیها و ... باغبانانش بودند، بزیر سُم ستوران مغول لگدمال و نابود شد و بر زمین آن تا سده ها جز هرزه گیاه نرویید. سخنها همانگونه که فردوسی بزرگ پیش بینی کرده بود «به کردار بازی شدند»:

5. دره نادری (میرزا مهدی خان استرآبادی): «خاقان گیتی سان شاه اسماعیل صفوی در مبادی حال بنا بر صلاح دولت خود آن مذهب را متروک و مذهب تشیع را شایع و مسلوک ساخته، به علاوه آن سبّ و رفض را که فعل بیهوده و مایه مفاسد است در السنه و افواه عوام و اوباش دایر و جاری کرده، شرر شرارت به چخماق دوبرهمزنی برانگیخت و خاک ایران را به خون فتنه و فساد آمیخت و مادام این فعل مذموم انتشار داشته باشداین مفسده از میان اهل اسلام رفع نخواهد شد».

6. تاریخ شهرُخی (ملانیاز خوقندی): «بیباکی و شکاکی شیوه آنها و کذابی مقاله ورد زبانها – وَیلُ لِلمُکَذِّبین که در حق کذابان وارد شده است از آن غافل هستند، قال الله و قال الرسول را گوشهای آن کران بیابانیان نشنیده، امرالله و نهی الله را در اوراق سواد رنگ دلهای آنها ثبت نگردیده ... رونق دولت خداداد سلطانی و امداد شفقت خسروانی خودها بازار خودپیشه گی و تظلم اندیشه گی از سر خودها خواهند دیدن و هر چیزی که بینند، از اطوار مضموم خودها بینند».

7. مآثر سلطانیه (عبدالرزاق دنبلی) : «سپاه كينه خواه در اين دو روز از اول طلوع مهر روي چهر تا هنگام پرده‌داري هندوي ظلام، علي‌الدوام از پي انگيختن شور به هر سوي در تك و پوي بودند و شبها نيز از پي پاسداري و خرم در كار جنگ، چون انجم تا سحر در سهر و لحظه‌اي براي آسايش نمي‌غنودند. و زماني كه تلاقي فريقين و التقاء فئتين واقع شد، رودآب در سمت روسيه بود وسپاه نصرت‌ مآب در هر سو از آب دور».

8. نامه میرزای شیرازی به ناصرالدین شاه: «نظر به‌ تواصل‌ اخبار به‌ وقوع‌ وقایعی‌ چند كه‌ توانی‌ از عرض‌ مفاسد آن‌ها خلاف‌ رعایت‌ حق وِ دین‌ و دولت‌ است‌، عرضه‌ می‌دارد كه‌ اجازه‌ مداخله‌ اتباع‌ خارجه ‌در امور داخله‌ مملكت‌ و مخالطه‌ و تودد آن‌ها بامسلمین‌ و اجرای‌ عمل‌ بانك‌ و تنباكو و راه ‌آهن‌ و غیرها از جهاتی‌ چند، منافی‌ صریح‌ قرآن‌ مجید و نوامیس‌ الهیه‌ و موهن‌استقلال‌ دولت‌ و مخل‌ نظام‌ مملكت‌ و موجب‌ پریشانی‌ عموم‌ رعیت‌ است‌».

دو نکته را از یاد نباید برد؛ نخست آنکه نمونه های یکم تا چهارم نزدیک به هزار سال پیش از روزگار ما نگاشته شده اند و نمونه های پنجم تا هشتم در سیسد سال گذشته. دوم آنکه من در گزینش همین نمونه ها نیز به آن دسته از آنان پرداخته ام که دست کم تا اندازه ای برای خواننده امروزین دریافتنی باشد، واگرنه میتوان نوشته هایی را نمونه آورد که نه عرب آنها را دریابد و نه پارسی زبان. با اینهمه می بینیم اگر نوروزنامه و تاریخ بیهقی برای هر پارسی زبانی که خواندن و نوشتن بداند، بسادگی خواندنی و دریافتنی است، دره نادری و تاریخ شهرخی را حتا من که زبان عربی را در اندازه گفتگوهای روزانه می دانم، بدشواری درمی یابم. پس می بینم که زبان پارسی دری نه تنها اسطوره ها و افسانه های باستانی ایرانزمین را از تُندآبه جنگها و ویرانیها و کشتارها وارهانیده و به ما رسانیده است، که خود سنجه ارزشمندی است برای واکاوی فرازها و فرودهای فرهنگی سرزمین ما. از همین رو است که می بینیم پدیده "نوگرائی" در ایران قجری که به پیدایش دهه های روشنگری راه بُرد نیز، با نوگرائی در زبان پارسی آغاز می شود. از آنجایی که پژوهشگر فرهیخته روزگار ما، دکتر ماشاءالله آجودانی این پدیده را در کتاب ارزشمند خود "یا مرگ یا تجدد" به خوبی واکاویده و پژوهیده است، من خوانندگان را به خواندن این کتاب ارجمند فرامی خوانم و درمی گذرم. در اینجا تنها برای نمونه نوشته ای از استاد علی اکبر دهخدا که خود از پیشروان نوسازی زبان پارسی است، می آورم، تا هم لبخندی بر لبان بنشیند و هم یاد بزرگمرد فرزانه ای زنده شود:

برای آدم بدبخت از در و دیوار می بارد. چند روز پیش کاغذی از پستخانه رسید و باز کردیم دیدیم بزبان عربی نوشته شده، عربی را هم که غیر از آقایان علمای گرام هیچکس نمی داند، ... عصری آقا آمد صورت ترجمه را داد به من، چنانکه بعضی آقایان مسبوقند من از اول یک کوره سوادی داشتم، اول یک قدری نگاه کردم دیدم هیچ سر نمی افتم، عینک گذاشتم، دیدم سرنمی افتم، بردم دم آفتاب نگاه داشتم دیدم سرنمی افتم، ... مشهدی اویارقلی حاضر بود، آقا فرمود نمی توانی بخوانی بده مشهدی بخواند، مشهدی یک قدری نگاه کرد، گفت آقا ما را دست انداختی؟ من زبان فارسی را هم به زحمت می خوانم، تو بمن زبان عبری می گویی بخوان؟! ... آقا فرمود مؤمن این زبان عبری کجا بود، این زبان فارسی است. اویارقلی گفت مرا کُشتید که این زبان عبری است. آقا فرمود خیر زبان فارسی است، اویارقلی گفت از دو گوشهایم التزام می دهم که این زبان عبری است. ... من خودم کمی آن وقت که پیناس یهودی به ده آمده بود پیشش درس خواندم ...
این است صورت ترجمه: «ای کاتبین صوراسرافیل، چه چیز است مر شما را که نمی نویسید جریده خودتان را همچنانی که سزاوار است مر شما را که بنویسید آن را، و چه چیز است مر شما را با کاغذ لوق و امردان و تتمع از غیر یائسات در صورت تیقن به عدم حفظ مرئه مرعده خود را و در صورت دیدن ما آنان را که الآن از حجره دیگر خارج شده اند، حال کونی که می توانید بنویسید مطالبی عدای آنها را. ... پس حالا می گوئیم مر شما را که اگر هر آئینه مداومت کننده باشید شما بر توهین اعمال ما، یعنی اشاعه کفر و زندقه پس زود است که می بینید بأس ما را، هر آئینه تهدید می کنیم شما را اولا تهدید کردنی، و هر آئینه می زنیم شما را در ثانی زدن شدیدی، و هر آئینه تکفیر می کنیم و می کشیم شما را در ثالث و رابع کشتن کلاّب و خنازیر و هر آئینه آویزان می کنیم شما را بر شاخه های درخت توت آن چنانی که در مدرسه ما است ...»
(3)
اگر در دوران روشنگری گروهی از اندیشمندان ایرانی به سره نویسی روی آوردند، نه از سر عرب ستیزی بود، نه از باستانگرائی و نه برای خودنمائی. آنها می خواستند این پیچیدگی بیهوده و این گزافه گوئیهای بی سروته و این بهره گیری خودستایانه از واژه های عربی را از زبان پارسی بزدایند و آنرا بار دیگر به زبان مردم کوچه و خیابان نزدیک کنند، به زبان "ملت"، به پدیده ای که در این دهه ها کم کم پدیدار می شد.

جایگاه زبان پارسی در کیستی ایرانی چیست؟ به گمان من این زبان در هزار سال گذشته نگاهبان پیوستگی فرهنگی و تاریخی در سرزمین ما بوده است. به فرخندگی این زبان است که ما امروز از کردار و پندار و اندیشه های نیاکانمان در هزار سال گذشته آگاه می توانیم شد. همسنجی کشورمان با کشورهای همسایه شاید بتواند این سخن را آشکارتر کند: هر گاه من از دوستان ترکم خواسته ام نوشته ای از دوران عثمانی را بخوانند، گذشته از اینکه از خواندن آن (به الفبای عربی) ناتوان بوده اند، بازنویس لاتینی آن را نیز نتوانسته اند دریابند، چرا که زبان دیوانی عثمانیان زبانی بود که نه تنها از واژگان عربی و پارسی به گستردگی بهره می جُست، که دستور آن نیز تا اندازه ای برگرفته از این دو زبان بود. برای نمونه عثمانیها کشور خود را "دُولَتی عالیه ای عثمانیَّه" می نامیدند، که دستور زبان آن برگرفته از پارسی است (دولتِ عالیـۀ عثمانیه). امروزه به آن "عوثمانلی دولتی" و یا "عوثمانلی ایمپاراتورلوقو" می گویند، که در بکار بردن مضاف و مضاف الیه و صفت و موصوف از دستور زبان ترکی پیروی می کند. زبان شناسان تُرک آن زبان را عثمانی (عوثمانلیجا) می نامند و زبان امروزین مردم ترکیه را تُرکی (تؤرکجه). امروزه در کنار واژه نامه های زبان ترکی، واژه نامه هایی نیز بنام "فرهنگ عثمانی- ترکی" (4) چاپ شده اند تا بازخوانی نوشته های پیش از برآمدن جمهوری ترکیه برای دانشجویان و پژوهشگران آسان شود. در جمهوری آذربایجان نیز بدون دانستن زبان پارسی نمی توان در تاریخ و فرهنگ این کشور (از یکسد سال گذشته اگر درگذریم) دست به پژوهش زد. برای نمونه دانش آموز آذربایجانی که در دبستان می آموزد نظامی گنجوی شاعری ترک (و نه ایرانی) بوده است، از خواندن حتا یک گزاره دیوان شعر او ناتوان است و حتا دریافتن شعرهای ترکی سرایندگانی چون نسیمی و فضولی و خطائی (شاه اسماعیل) نیز برای او بدون دانستن پارسی ناشدنی است (5). در آنسوی ایران روزگار مردم پاکستان نیز چنین است. پاکستانی ِ اردو زبان نه تنها نمی تواند کتابهای پانسد، سیسد، یا سد سال پیش ِ فرهیختگان کشورش را بخواند و دریابد، که از فهمیدن سروده های بزرگترین شاعر کشورش، اقبال لاهوری نیز ناتوان است ("غالب" را پدر شعر اردو خوانده اند. او خود ولی می نویسد: پارسی بین تا ببینی نقشهای رنگ رنگ/بگذر از اردو که بیرنگ منست). پس ما ایرانیان در این میان تنها ملتی هستیم که به گنجینه سخن هزارساله خود بدون میانجی دسترسی داریم. همچنین ما تنها ملتی هستیم که در لابلای این گنجینه ها می توانیم نام سرزمین خود را بیابیم که آن نیز در چهره امروزینش پیشینه ای هزار ساله دارد (6) و این هر دو ویژگی را ما وامدار زبان پارسی هستیم.

زبان پارسی همانگونه که رفت هم نوشته های دانشمندان و دیوانیان و سرایندگان را در درازنای هزار ساله به همراه خود آورد و هم در دل خود تاریخ رخدادها و همچنین تاریخ اسطوره ای ایران را بروزگار ما رسانید. از همین رو است که ما امروزه جای پای این افسانه های ملی و این اسطوره های کهن را در دیوان همه چامه سرایان پارسی زبان و پارسی گوی می بینیم. شعر پارسی که افزار ایستادگی فرهنگی بود، توانست سده به سده این بار گران را بر دوش کشیده و از نسلی به نسل دیگر بسپارد. پرداختن به بخشهای جدا شده از ایران در آنسوی ارس شاید بتواند این پیوستگی همزمان زبان و اسطوره بخوبی نشان دهد. مردم آنسوی ارس یکسد سال پس از جدائی از ایران هنوز خود را ایرانی می دانستند و زبان پارسی را که آنان را به دیگر هم میهنانشان در این سوی ارس می پیوست، پاس می داشتند و فرا می گرفتند. بیهوده نیست که ما در آستانه برافتادن دودمان قاجار هنوز اندیشمندانی را داریم که پارسی می دانند و می نویسند، و همچنین بیهوده نیست که در همین روزگار شاهنامه و تاریخ اسطوره ای ایران هنوز نقش بزرگی در اران و قفقاز بازی می کند. این محمد امین رسولزاده، بنیانگزار جمهوری آذربایجان است که از یکسو در روزنامه های تهران بزبان پارسی (که در آنسوی ارس آموخته بوده است) می نویسد و از دیگرسو بزبان ترکی داستان سیاوش و سودابه و فرنگیس را بازگوئی می کند، و هنگامی که زبان پارسی با بیمهری روسها روبرو می شود و می رود که جای خود را به زبان روسی بدهد، کسانی مانند میرزا علی اکبر صابر یافت می شوند که شاهنامه را بزبان ترکی برگردانند تا اگر زبان رفت، دست کم اسطوره ها بمانند:

بِئـــــــله نقـل ائدیر مـــوبدی هـــوشــــیار
کی طوس ائتدی بیر صؤبح عزمی شیکار

پس اگر در دیوان شاعران ایرانی از هر کجای ایران که باشند همه آن نمونه هایی را که پیشتر در باره مولانا آوردم می بینیم، باید آنرا با نگاه به بستر آن که زبان پارسی باشد بسنجیم. برای نمونه با جستجویی در دیوانهای بیست و پنج شاعر ایرانی از انوری گرفته تا وحشی بافقی، 241 بار به نام "فریدون" برمی خوریم، 496 بار به "جم/جمشید" و 238 بار به "سیمرغ". همین چامه سرایان در باره زبان پارسی نیز می نویسند:

شـــکر شکن شوند همه طوطیان هنـد
زین قــند پارسی که به بنگالـه می رود (حافظ)
چو آب مي‌رود اين پارسـي به قوت طبع
نه مركـبيست كه از وي سـبق برد تازي (سعدی)
نرنــــجم ز خـــــصـمان اگــــر برتـــــــپند
كــــــز اين آتـــــــش پارسـي در تـــــبند (سعدی)
دید مرا گرفته لب، آتش پارسی به لــب
نطــــق من آب تازیـان برده به نکته دَری (خاقانی)
پارســـي نيكـــو ندانــي حك آزادي بجـو
پيش استاد لغت دعـوي زبان‌داني مكن (سنائی)
آنچـــه من گفـــتم زبور پارســــي است
فهـــــم آن نه كـــــار مرد پارســـــاسـت (عطار)

و تا که سخن کوتاه آید: «زبان پارسی را چه شده است؟ بدین لطیفی و خوبی، که آن معانی و لطافت که در زبان پارسی آمده است و در تازی نیامده است». (فیه مافیه، مولانا)

******
زبان پارسی دری در سده های نوزائی ملی و فرهنگی ایران، و پس از سیسد سال خاموشی ، از سوی پیشروان جنبش نوزائی همچون جنگ افزاری برنده در برابر سرکوب همه جانبه مسلمانان عرب بکارگرفته شد و نشان داد که نه تنها توانائی ایستادگی و پایداری، که توانائی فرهنگسازی را نیز دارد و می تواند مرده ریگ مردمان سرافراز ایران باستان را بدست آیندگان بسپارد. به فرخندگی این زبان است که فردوسی در خراسان، نظامی در گنجه، سعدی و حافظ در شیراز و مولانا در قونیه همه و همه دربازگوئی اندیشیده هایشان از دستگاه یکپارچه اسطوره های آریائی بهره می گیرند. این زبان همانگونه که رفت، همچون آئینه ای درخشان فراز و فرود فرهنگی ایرانزمین را چنان آشکار بازتاب داده است، که نگاهی کوتاه به نثر بکار رفته در هر دوره ای بسنده است، تا از جایگاه فرهنگ و دانش و هنر در آن دوره آگاه شویم. زبان پارسی بستر رودخانه روانی است که سرچشمه در ایران کهن دارد و تا به امروز جاری است، اگر این زبان را در کیستی ملی ما جایی نبود، فرهیختگان و فرزانگان سرزمینهای جدا شده از ایران، بویژه ترکزبانان آنسوی ارس، تا یکسد سال سال پس از جدائی از ایران (7) به نگاهبانی از آن کمر نمی بستند و بزرگانی چون رسولزاده، طالبوف، آخوندزاده، عباسقلی بخشی، حاج زین العابدین مراغه ای و ... به این زبان نمی نوشتند.

هم روسها و هم انگلیسیها در راستای از خود بیگانه کردن ایرانیان جدا شده از میهن، نخست از ستیز با زبان پارسی آغاز کردند. در اران و قفقاز آموزش زبان پارسی از دبستانها رخت بربست، در افغانستان زبان پشتو در برابر زبان دری به میدان آمد و در پاکستان که چندین سده پارسی زبان دیوانی آن بود، انگلیسی و سپس اردو (زبانی آمیخته از پارسی و هندی) بکارگرفته شدند. با این همه در همین نمونه واپسین می بینیم که مردم پاکستان پس از جدائی از هند سرود ملی خود (قومی ترانه) را نه به انگلیسی یا اردو، که به پارسی سرودند، تا پیوندشان با گذشته خود یکسر گسیخته نشود:

پاک سرزمین شاد باد / كشور حسين شاد باد
تو نشان عزم عالی شان / ارض پاکستان!
مرکز یقین شاد باد

سخن در باره زبان پارسی را با یادآوری یک نکته به پایان می برم. همه آنچه که در این چهار بخش آمد، واکاوی "جایگاه زبان پارسی در کیستی ایرانی" بود و از این رو یک پژوهش تاریخی، یا نوشتاری که به "دیروز" می پردازد. در باره جایگاه زبانهای مادری در کیستی نوین ایرانی سخن همان است که در بخش سوم این جُستار "زبان مادری، زبان رسمی، زبان سراسری" آورده ام. آنچه که در آن بخش آمد نه به "دیروز"، که به "امروز" و "فردا" می پردازد، در آنجا سخن از حق شهروندی است، که در تعریف و بازگوئی آن، تاریخ و اسطوره جایگاهی ندارند و تنها رأی مردم و منشور حقوق بشر سازمان ملل است که بشمار می آید.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
-----------------------------------------------------
1. سبک شناسان شیوه نگارش دبیران دیوانی غزنوی و سلجوقی را "نثر بینابین" می نامند، که در آن سادگی و روانی بیشتر از هر ویژگی دیگری به چشم می زند. "نثر متکلف" آن نثری است که در آن نگارنده برای خودنمائی بر بکارگیری هرچه بیشتر واژگان عربی و ساختن سجع و رسل پافشاری می کند. نمونه های این شیوه نگارش را در سده های واپسماندگی فرهنگ ایرانی، از آمدن مغولان تا جنبش مشروطه فراوان می توان یافت.
2. «... هر شهری و هر دیهی را چندین نوبت کُشِش و غارت کردند و سالها آن تشویش برداشت، و هنوز تا رستخیز اگر توالد و تناسل باشد غلبه مردم به عشر آنچه بوده نخواهد رسید». تاریخ جهانگشا، عطاملک جوینی، جلد یکم، برگ 75
3. چرند و پرند، شماره شانزدهم. دهخدا در اینجا گذشته از اندیشه واپسگرایانه دشمنان نوگرائی و آزادیخواهی، نثر درهم و بی سروته آنان را نیز که خود لکه ننگی بر دامان زبان پارسی است، به ریشخند و افسوس گرفته است.
5. برای نمونه از نسیمی:
دریای محــــیط جوشه گلدی / کون ایله مکان خروشه گلدی
(دریـــای محیط، جوش آمد / از کون و مکان، خروش آمد)
ســـــرّ ازل اولـــدی آشـــکارا / عاریــــف نئجه ائیلسین مدارا
(سرّ ازلـی شد آشـــــــکارا / عـارف به چه سان کند مدارا)
6. ایران در زمان ساسانیان "اِرانشهر" و "اِران" نامیده می شد. این نام را با گویش امروزینش (ایران) تنها در نوشته ها و سروده های پس از اسلام است که می بینیم.
Eran-šahr -> Eran -> Iran
7. از آنجایی که این سرزمینها بروزگار نویسندگان نامبرده یک سده بود که دیگر زیر فرمان دولت ایران نبودند و زبان رسمی و دولتی در آنها "روسی" بود، این بهانه قبیله گرایان که زبان پارسی "بزور سرنیزه به مردم ایران تحمیل شد" چیزی جز خنده برنمی انگیزد. همچنین ترجمه شاهنامه به زبان ترکی را نیز در همین راستا باید سنجید.

۱۳۸۶ دی ۱۱, سه‌شنبه

زبان مادری و کیستی ملی - نوزده


19. زبان پارسی و کیستی ایرانی - بخش سوم

آفتاب نوزائی کیستی ایرانی از خراسان سَرزَد. زبان پارسی دری در کوتاه زمانی بستری شد تا رود خروشان فرهنگ پربار ایرانی در آن سرازیر شود، از آن سرریز شود و سرتاسر ایران زمین را سیراب کند. هنگامی که از نوزائی یک پدیده سخن می گوئیم، باید دو پیشزمینه را پیشتر پذیرفته باشیم؛ نخست آنکه آن پدیده بروزگاری از یک "هستی ِ خود-استوار" برخوردار بوده (در هستی خود وابسته به پدیده های همانند نبوده) و دوم آنکه آن پدیده در گذر زمان و یا در گردباد رخدادهای تاریخی دچار مرگ یا ناتوانی شده است. در باره کیستی ایرانی با هردوی این پیشزمینه ها روبروییم. در فرآیند نوزائی کیستی ایرانی، بازگشت به گذشتهِ پیش از شکست، نمود ویژه ای دارد. ما همانند این پدیده را در نوزائی (1) اروپائی نیز می بینیم، در رنسانس. هنگامی که اندیشمندان اروپائی برای رهائی از دستگاه سنگواره-گون اندیشه کلیسائی دست به بازنگری در یافته ها و اندیشیده های خود زدند، راه گریزشان بسوی روم و یونان باستان بود. "اندیشه" از یونان برگرفته شد و "قانون" از روم. نیم نگاهی به سده روشنگری در اروپا و همسنجی آن با سده های میانه بخوبی نشانگر بازتاب این رویکرد در همه زمینه های زندگی ِ فرهنگی است، بازگشت به یونان و روم باستان رفته رفته رنگ و بوی کلیسا را از چهره هنر اروپائی زدود و آنرا از آسمان بزیر کشید و زمینی کرد، همانگونه که پیش از برآمدن مسیحیت چنان بود.

نوزائی ملی ایرانیان در سده های سوم و چهارم خورشیدی پس از اسلام نیز چیزی جز این نبود. آنان نیز بدنبال از سرگذراندن توفانهای کشتار و تندابهای ویرانی بدنبال نوزائی و بازگشت به ریشه های ایرانی خود بودند. در این میان آنچه کار را بر این جنگاوران پهنه نبرد فرهنگی دشوار می کرد، دشمنی آشکار و بی گذشت اسلام با رقص و موسیقی و تندیس سازی و نگارگری بود. اسلام با برانداختن دین کهن مردم حجاز گسترش یافته بود و علی داماد پیامبرش، پای بر دوش او گذارده و در خانه کعبه همه بتهای شناخته شده عربان را از لات و عزی گرفته تا منات و ودّ و هبل و اسف و نائله در هم شکسته و فروکوفته بود، پس جای شگفتی نمی بود که عرب بیابانگرد که بجز پرستش الله و بت پرستی چیز دیگری نمی شناخت، هر تندیسی را بدیده بت بنگرد و ساختنش را برنتابد (عربان شهر نشین چنین نبودند و چنانکه می دانیم "لَخمیان" و مردم یمن و آندسته از مردم حجاز که به شام و فلسطین کوچیده بودند و شهرنشین شده بودند، از فرهنگ پیشرفته ای برخوردار بودند و نه تنها با هنر آشنا می بودند، که خود در آن دست به آفرینش می زدند). درباره نگارگری نیز داستان از همین دست بود. موسیقی و رقص اگر چه در قرآن نامیده نشده اند، ولی از "محرمات" شناخته شدند. دستآویز مسلمانان برای این دشمنی آیه های گوناگون قرآن در باره "غنا" و "لهو و لعب" هستند که میگویند همان رقص و آواز و موسیقی است (2). پس پیشروان نوزائی ملی ایران باید با هنری بمیدان می آمدند که درخشش آن چشمها را خیره کند و بار سنگین ایستادگی فرهنگی را به تنهائی بدوش کشد؛ هنر سرایندگی،
و زبانی که بتواند میدانی شایسته برای این هنرنمائی باشد؛ زبان پارسی دری.

یاری جُستن از زبان پارسی تنها برای بیرون راندن زبان دشمنان از پهنه زندگی روزانه مردم ایران نبود، این زبان باید همه یادگارهای گذشتگان را نیز بدست آیندگان می داد، از سرگذشت شاهان و هنرمندان و نوازندگان و خنیا گران گرفته تا نامهای دستانهای موسیقی ایرانی و جشنها و آئینهایی که برای زیستِ خود-استوار ِ یک کیستی ِ پابرجا، چون آبَند برای ماهیان، و بیش و پیش از هر چیز، بازگوئی و نگاهبانی از میتُختها و افسانه های کهن، که در سرتاسر این گیتی هر ملتی زنده بدانها است؛ هیچ ملتی را نمی توان یافت که بتواند کیستی خود را بدون اسطوره هایش پاس بدارد و نگاهبان باشد.

پس اگر ما امروزه نزدیک به همه پارسی سرایان را ایرانی می دانیم و می خوانیم، سخنی بگزافه نرانده ایم، چرا که نه تنها زبان آنان، که سپهر اندیشگی آنان نیز ایرانی و بر پایه میتختها و افسانه های ایرانی است. از آنجا که اینروزها کشور ترکیه با برگذاری آئینهای بزرگداشت مولانا چنان نموده است که یاد شاعری "تُرک" را پاس می دارد و سردمداران جمهوری اسلامی نیز بجای پاسخگوئی به این یاوه ها و پاسداری از مرده ریگ فرهنگی ما، بیشتر پروای آن دارند که چاه جمکران را فراختر کنند و جیبهای امامزاده گردانان و کارورزان "هیئت" ها را با دارائیهای این مردم بینوا پر کنند، می خواهم به این نمونه اندکی بیشتر بپردازم. ترکیه مولانا را از خود می داند، اگرچه هیچ کس از شهروندان آن، تا جائی که پارسی نیاموخته باشد، توانائی خواندن سروده های او را ندارد، و اندک سروده های ترکی او را نیز، چرا که ترکی بکار رفته در نوشته های بجا مانده از مولانا و خاندان او، بیشتر به زبان عثمانی (عوثمانلیجا) نزدیک است تا ترکی (تؤرکجه)! از دیگر سو قبیله گرایان ما نیز از این دزدی آشکار سر از پا نشناخته اند و یکی از آنان بنام سید حیدر بیات (که هم قبیله گرا است و هم حجت الاسلام!)، در نوشته ای که خود ایشان یا یکی از دوستانش برای من فرستاده است، می نویسد: «نسبت ایران با مولانا چیست؟ انصاف این است که هیچ». (3)

به گمان من مولانا با آن اندیشه های بلند و آن جان سوخته و روان فرازتر از آسمانش، شهروند همه این جهان است، او با انسان سروکار دارد و از بند کوته نگریهای دینی و نژادی و زبانی گریخته است. با این همه همین شهروند جهان نیز در جائی چشم به گیتی گشوده و در خاندانی پرورش یافته و بزبانی سخن گفته که با اندیشه هایش خویشاوندی تنگاتنگی داشته است. قبیله گرایانی چون آقای بیات برای آنکه بما بباورانند مولانا را «هیچ نسبتی با ایران نیست» بناچار به او از همان دریچه تنگ قبیله گرائی می نگرند، به اینکه او در کدام شهر زاده شده است و زبان مردم آن شهر چه بوده است و پدر و نیاکان او از کدام تیره بودند. یعنی به خاک، و به خون! به همه آن ویژگیهائی که تنها و تنها بکار نشان دادن وابستگی به قبیله می آیند و با اندیشه سروکاری ندارند، اینان اگر بجای نژادپژوهی و تبارشناسی مولانا یکبار، آری، تنها یکبار سروده های او را می خواندند، شاید این سخن زیبای او را در باره کیستی آدمی درمی یافتند که:

ای برادر تو هــــمه اندیـــــشه ای
مابقی خود اسـتخوان و ریشه ای!

و براستی درخت اندیشه مولانا ریشه در کدام خاک پُربار داشت؟ من پاسخ به پرسشهای پیرامون نژاد و تبار مولانا را به کارشناسان دانش ژنتیک وامی گذارم و در سروده ها و نوشته های او بدنبال دریای بی پایان اندیشه اش می گردم. تا آنجا که من هم در غزلیات شمس و هم در مثنوی معنوی پژوهیده ام (بی آنکه خود را مولانا شناس بدانم) دو رگۀ ستَبر یا دو ستون استوار را می توان در نوشته های مولانا دید، که پایه های سپهر اندیشگی اویند: جهانبینی اسلامی، و میتخت شناسی آریائی. دو زبانی که می توانستند جهانبینی و میتخت شناسی او را بازگو کنند، عربی و پارسی بودند، چنانکه خود می گوید:

چو نامت پارسی گویم
کــــند تازی مـــــرا لابه
چو تازی وصف تو گویم
بـرآرد پارســـــــی زاری

یکی از چهره هائی که مولانا بسیار از او نام می برد و برای واگوئی اندیشیده هایش او را نمونه می آورد، رُستم دستان، بزرگترین پهلوان افسانه ای ایرانزمین است که گاه با زال، گاه به تنهائی، گاه به همراه علی امام نخست شیعیان و گاه در کنار حمزه عموی پیامبر اسلام در میان سروده های مولانا رخ می نماید. از آنجایی که سخن در این نوشتار بر سر مولانا نیست، من به آوردن فهرستی از میتُختهای ایرانی بسنده می کنم و داوری را به خوانندگان آگاه وامی گذارم، تا دانسته شود که ایرانی بودن مولانا تنها در پارسی سرودن او نیست و این میتخت شناسی و جهانبینی ایران باستان است که در بستر زبان پارسی چون رودی دشتهای بارور اندیشه او را سیراب می کند و از او همان چهره فرهمند تابناکی را می سازد، که می تواند همه مرزهای ساخته دست آدمیان را درنوردد و "شهروند جهان" شود و در "جان جهان" درآمیزد:

جمشید، ضحاک، فریدون، کیقباد، کیکاووس، سیاوش، کیخسرو، بهرام، نریمان، سام، زال، رستم، سهراب، ویس، رامین، خسرو، شیرین، فرهاد، اسفندیار، دارا (داریوش)، انوشیروان، ایران، توران، زرتشت، ایزد، کوه قاف، جام جم، سیمرغ، هُما، اهریمن، دیو، پری،.. (4). نمونه سروده هایی که این واژگان در آنها بکار رفته اند:

هـــــر كه را آتـــش پنـــــاه و پشت شد
هم مجوسي گشت و هم زردشت شد (مثنوی، دفتر نخست)
چـــــند مخـــــنث نژاد دعـوي مردي كند
رستم خنجر كشيد سام و نريمان رسيد (دیوان شمس 895)
ويــس و رامين خسرو و شـــيرين بخوان
كه چه كــــــردند از حـــــــسد آن ابلهان (مثنوی، دفتر پنجم)
تا ز دارالـــــــــملك دل برهـــــــم زنــــــد
ملـــــــــك نوشِـــــروان و دارا ســــاعتي (دیوان شمس 2905)
ديــــو مي‌گفـــــتي كه حق بر شكل من
صـــــورتي كردســــــت خوش بر اهرمن (مثنوی، دفتر چهارم)
ســـــيمرغ كوه قـــاف رسيدن گرفـت باز
مرغ دلـــم ز سينه پريـــــدن گرفــــت باز (دیوان شمس، 1198)
...

اگر نیک بنگریم، اینها همه برگرفته از فرهنگ شاهنامه ها، بویژه شاهنامه فردوسی اند. در هیچ کدام از سروده های مولانا جای پایی از فرهنگ و میتخت شناسی ترکی-اوغوزی نمی بینیم. پس مولانا حتا اگر پسر "اوغوزخان" نیز بوده باشد و در دل کوههای آلتائی نیز به جهان آمده باشد، در سرش چیزی جز جهانبینی عرفانی (اسلامی) و اسطوره شناسی ایرانی جای نداشته است، بدیگر سخن، اندیشه او با نگاه به نگاشته ها و سروده هایش، ایرانی-اسلامی است، اندیشه ای که اگر بر آن چشم بپوشیم، از مولانا چیزی جز "استخوان و ریشه" بجای نمی ماند. او خود در باره زبانی که بستر جهانبینی پویا و اندیشه ژرفش بوده است می سراید:

مســـلمانان مســـلمانان، زبـــان پارســـی گویم
که نبود شرط در جمعی، شکر خوردن به تنهائی

مولوی در این روند تنها نیست، اگر اسطوره شناسی و جهانبینی ایران باستان را از شعر پارسی برداریم، ناگزیر خواهیم بود بر بخش بسیار بزرگی از آن چشم بپوشیم. در سروده های نزدیک به همه این چامه سرایان می توان جای پای مرده ریگ برجای مانده از مردمان سرفراز روزگاران کهن را به چشم دید. زبان پارسی دری تنها زبان عربی را از میدان بدر نکرده بود، اینک این نگاه ایرانیان به جهان و پیشینه خویش بود که دگرگون می شد، پس می بایست هرچه زودتر چاره ای یافت می شد تا آن ایرانیان دور از خراسان را نیز از این خوان گسترده بهره ای باشد، و اینچنین بود که نخستین واژه نامه ها پدید آمدند. اسدی طوسی در باره آن که خود نگاشته است، می گوید:
«... و غرض ما اندرین لغات پارسی است، که دیدم شاعران را که فاضل بودند، ولیکن لغات پارسی کم می دانستند، و قطران شاعر کتابی کرد و آن لغتها بیشتر معروف بودند. پس فرزندم حکیم جلیل اوحد، اردشیربن دیلمسپار النجمی الشاعر، ادام الله عزه، از من که ابومنصور علی بن احمد الاسدی الطوسی هستم لغتنامه ای خواست، چنانکه بر هر لغتی گواهی بود از قول شعرای پارسی ...» (5).

گفتنی است که در زبان شعر، کمتر به واژه های عربی برمی خوریم تا در زبان نثر. برای نمونه اگر سعدی گلستان را با این سخن می آغازد: «منت خدای را عز و جلّ كه طاعتش موجب قربت است و به شكر اندرش مزید نعمت. هر نفسي كه فرو مي‌رود، مُمد حیات است و چون بر مي‌آيد مفرح ذات؛ پس در هر نفسي دو نعمت موجود است و بر هر نعمتي شكري واجب» (63 درسد عربی)،
در سرآغاز بوستان می سراید:

بنام خـــــــدایی که جـــــان آفــــــرید
سخــــــن گفـــــتن اندر زبان آفریــــد
خـــداوند بخــــشنده دســــــــــــتگیر
کریم خــــــطاپـوش پــــــــــوزش پذیر
عزیزی که هـــر که از درش سر بتافت
به هر در که شـــد هـیچ عزت نیافت
(17 درسد عربی)

پارسی ستیزان همیشه از انبوهی واژگان تازی در زبان پارسی چماقی برای خوارشماری آن ساخته اند و در این ماهها و سالهای گذشته حتا سخن از "زبان برتر" و "زبان پستتر" می رانند، که هر فرزانه ای را اندوهگنانه بیاد "نژاد برتر" و "نژاد پستتر" می اندازد. گذشته از آن که زبان پارسی و دیگر زبانهای ایرانی نزدیک به چهار سده زیر سختترین و ددمنشانه ترین سرکوب فرهنگی به زیست نیمه پنهان خود ادامه داده بودند و "عربگرائی" نژادپرستانه مسلمانان بویژه بروزگار امویان، خَزش پیوسته واژگان عربی را بدرون همه زبانهای این آب و خاک ناگزیر می کرده است (هرچه باشد ما از دورانی نزدیک به چهارسد سال سخن می گوئیم، نه از ده سال و بیست سال!)، باید پدیده دیگری را نیز در اینجا واکاوی کرد؛ نزدیک به بیست سال پیش بخشهائی از "رسائل" ابوالفضل بیهقی به دستم رسید، بنام "سیسد و هفتاد و سه سخن". سالها پس از آن دوستی از ایران برایم نبشت که نسخه ای از آن در کتابخانه ملک تهران نگاهداری می شود. بیهقی در این رساله آئین نامه ای فرونوشته است، برای دبیران دیوانی، که آنان را بر بکارگیری واژگانی چند از زبان عربی بجای واژگان پارسی فرمان می دهد (برای نمونه: بجای شتاب کردن تعجیل نویسند). من در اینجا نمونه وار چند واژه از این فهرست را با برابرنهادهای تازی آنان می آورم:
(شوریدگی : اضطراب)، (رستگاری : خلاص)، (اندیشه: تأمل)، (آرزومندی : تمنا)، (آهستگی : تأنی)، (ترسانیدن : تهدید)، (خو : سیرت)، (خانگیان : اهل بیت)، (اندیشگی : تغافل)، (مرگ : وفات)، (خویشاوندان : اقارب)، (بیگانگان : اباعِد)، (بردباری : تحمل)، (مِهر : اشفاق)، (پس : مؤخر)، (دوستی : مصادقت)، (دانسته : معلوم)، (پارسائی : عفاف)، (استوار : محکم)، ...
بیهقی ولی بدین نیز بسنده نمی کند و واژه های جا افتاده عربی چون خجلت و فخر را نیز با واژگانی ناآشناتر تاخت می زند و فرمان می دهد که دبیران «بجای خجلت تشویر نویسند» و «بجای فخر کردن مباهات نویسند»!

اینکه چرا بیهقی (و بی گمان دیگر دبیران دیوانی) دست به چنین کاری یازیده اند، سخن این جُستار نیست. شاید بیهقی می خواسته با اینکار دل سلطان غازی (سلطان محمود غزنوی که مسلمانی سخت پایورز و خشک مغز بود) را بدین زبان نرم کند و در او این گمانه را برنیانگیزد که زبان پارسی زبان "مجوسان" است، بویژه آنکه اگر شعر ابزار آفرینش فرهنگی بود، زبان دیوانی یکسره با "سیاست" سروکار داشت و نگاه فرمانروایان به آن سخت گیرانه تر می بود. همانگونه که دیدیم در نمونه بالا زبان پارسی واژه های زیبا و گویا و رسائی دارد، که بیهقی جای آنان را به واژگان عربی سپرده است. پس جایگزینی واژه های پارسی با برابرنهادهای عربی آنان ریشه در هر چیزی می تواند داشته بوده باشد، مگر در "ناتوانی" زبان پارسی دری!

زبان پارسی دری، در درخشانترین سده تاریخ این سرزمین فراز آمد و گسترده شد. گسترش این زبان و پیروزی آن بر زبان عربی با شکوفائی دانش و فرهنگ و هنر در ایرانزمین همزمان است. اگر سده های سوم تا پنجم خورشیدی را سده های نوزائی و شکوفائی فرهنگ و کیستی ایرانی بنامیم، خواهیم دید که در این سه سده چهره های درخشانی پا به پهنه گیتی نهاده اند، که ایرانیان هنوز از هم میهنی با آنان بر خود می بالند. از آن دستند:
زکریای رازی (زاده 244) فارابی (زاده 249) ، ابوریحان بیرونی (زاده 352)، ابونصر مشکان (درگذشته 419)، ابن سینا (زاده 359)، بیهقی (زاده 374)، نظام الملک (زاده 379)، ناصر خسرو (زاده 383) خیام (زاده 427)، غزالی (زاده 437)، ...

با نگاهی به زادگاه این بزرگان که بیشتر در کار دانش و فلسفه بودند تا فرهنگ و هنر، یک همانندی شگفت دیگر با جنبش نوزائی فرهنگی ایران آشکار می شود؛ به جز زکریای رازی (که زاده ری در نزدیکی تهران است) همه اینان در همان سرزمینهایی به جهان آمده اند که خورشید زبان پارسی دری از آن بردمیده است؛

در خراسان بزرگ!

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
--------------------------------------------------------
1. واژه فرانسوی "رُنسانس" همان "نوزائی" است. کسانی که این واژه را برای این دوره تاریخی برگزیدند، نگاه به زایش دوباره فرهنگ باستانی اروپا داشتند. گفتنی است که واژه های "ریناسچیتا" و "ریناسچی مِنتو" (نوزائی) برای نخستین بار از سوی "جورجیو واساری" هنرمند و هنرشناس ایتالیائی بسال 1550 در باره «گذر از هنر سده های میانه و نوزائی هنر باستانی» بکار رفتند. بنگرید به دانشنامه بروکهاوس.
Renaissance, rinascita, Rinascimento
2. شخصی به امام جعفر صادق (ع) عرض کرد: پدر و مادرم بفدایت وقتی در منزل به مستراح می روم از خانه همسایه ام نوای موسیقی و آوازه خوانی به گوشم می رسد و من گاهی برای آنکه صدای موسیقی آنها را بشنوم نشستن در مستراح را طول می دهم. پس امام (ع)فرمودند :ای مرد شنیدن موسیقی و خوانندگی را ترک کن. آن مرد گفت ای مولای من آخر من که به مجلس آنها نرفته ام بلکه فقط صدای آوازهای از آنها را می شنوم. پس امام (ع) فرمودند: آیا گفتار خدای متعال در سوره اسری آیه 17 را نخوانده ای؟ همانا چشم و گوش و قلب نسبت به آن چیزی که کسب کرده اند مسئول هستند. آن مرد پس از شنیدن این آیه گفت: به خدا این آیه از کتاب خدا را تا کنون از هیچ عرب و عجمی نشنیده بودم و دیگر این عمل را تکرار نخواهم کرد. پس امام فرمودند :برخیز و غسل توبه کن زیرا بر گناه بزرگی مداومت می کردی. (من لا یحضر الفقیه جلد1 صفحه 73)
3.
http://hbayat.azerblog.com/?p=219
4. اگر مولانا امروز و در میان ما می زیست،برای بهره جوئی از همین اسطوره های کهن آریائی، آماج دشنامهایی چون پانفارسیست و آریاپرست و باستانگرا می شد. ولی از آنجا که دست او از جهان کوتاه است و چهره اش تابنده تر از هر زر و سیمی، جای شگفتی نیست که سردمداران فرهنگی و سیاسی ترکیه دست به دزدیدن چنین گوهر یگانه ای می زنند، و قبیله گرایان ما برایشان چراغ برمی افروزند تا مگر بهری از آن نیز در دامان ایشان درافتد.
5. لغت فُرس، نوشته ابومنصور احمد بن علی اسدی طوسی، نگارش فتح الله مجتبائی-علی اشرف صادقی، نشر خوارزمی