۱۳۸۹ بهمن ۲۶, سه‌شنبه

نگفتمت که خموشی نشان مرگ نبود؟


در زبان آلمانی زبانزدی هست که میگوید: «مرده پنداشتگان درازتر می زیَند»(1) رژیم کودتا چنان در مرگ جنبش سبز پنداربافی کرده بود، که خود نیز باور داشت که آتش آگاهی و آزادیخواهی مردم ایران زمین را بر سنگفرش داغ خیابانهای تهران و پستوهای تاریک و نمور کهریزک فروکشته است و می تواند بی هراس از خس و خاشاک به دیوانگیهای ایرانسوز خود بپردازد. کودتاگران ولی تنها کسانی نبودند که جنبش سبز را مرده می پنداشتند، یا می خواستند. دسته ای از سرآمدان پهنه سیاسی ایران که خود را در جایگاه روبروی جمهوری اسلامی می بینند نیز این خاموشی بیست ماهه را به پای مرگ جنبش سبز نوشته بودند و به گمان خود بدنبال گفتمان تازه ای می گشتند. مردم ایران در این بیست و پنجم بهمن ماه هزار و سیسد و هشتادونه براستی نشان دادند که جنبش آزادیخواهی آنان تا چه اندازه زنده و سرزنده است.

در نوشتار پیشینم بنام "اشک و رشک، از هفت تیر تا اَلتََّحریر" (2) آورده بودم: «جنبش سبز نه تنها شکست نخورده، که با فرهنگ سازی و ژرفایش و گسترش اندیشه های پیشرو، بخشی نوین را در حماسه ایرانزمین آغاز کرده است» آنچه امروز در خیابانهای تهران و اسپهان و شیراز و مشهد و دیگر شهرهای ایران رخ داد، گوشه کوچکی از این ژرفایش و گسترش بود.

برای آندسته از هم میهنانی که با پردازش انگاشتهای شگفت می خواستند به پرسش رَشک-مندانه و پُرافسوس «چرا مصر و تونس توانستند، ولی ما نتوانستیم؟» پاسخ دهند، بازگوئی این سخن شاید بی هوده نباشد، که بیست و پنجم بهمن ماه درست بیست ماه پس از بیست و پنجم خرداد ماه پدید آمد، پس از بیست ماهی که در آن گذر هزاران تن به سیاهچالهای هراسناک رژیم کودتا افتاد، به هزاران تن در کهریزک و دیگر شکنجه گاههای این رژیم "تجاوز" شد، دهها تن از آزادیخواهان در تهران و ارومیه و کردستان و بلوچستان سر بدار سپردند، در بیست ماهی که کیفر آزادیخواهی جز تازیانه و زندان و ریسمان دار و گلوله های داغ جانسِتان نبود. بیست و پنجم بهمن ماه هنگامی پدید آمد که آزادگان ایرانی نیک می دانستند، دینفروشان در دُژخوئی و ددمنشی هیچ مرزی نمی شناسند و دور نیست که برای ماندن بر تخت فرمانروائی مادر خود را نیز به پشیزی بر سر بازار بَرند. آنانکه امروز به خیابان آمدند، پس از گذشت این بیست ماه پر رنج و شکنج در باره چیستی این رژیم سرسوزنی دچار پنداربافی و خام اندیشی نبودند.

با این همه آنان آمدند!

اکنون و هنگام نگاشتن این نوشتار دسترسی به گزارشهای تازه از ایران شدنی نیست و من نمی دانم در دل سیاهی آن شهر کشور-سان چه می گذرد و دستان پلید سرکوبگران در کار آفریدن کدام تباهی تازه اند. ولی نیک می دانم که ده ساعت گذشته خواب آرام را تا دهها روز، اگر نه دهها ماه، از چشمان کودتاگران و رهبرانشان خواهد ربود. آنان که براستی باور کرده بودند «فتنه مرده است و چیزی جز یک جنازه متعفن نیست» بیکباره خود را در برابر هزاران هزاری دیدند که چشم در چشمان شوم مرگ دوخته و آنرا به ریشخند گرفته بودند. این درست که مشت سرکوب سهمناکتر از همیشه بر چهره جنبش سبز فرود آمد، ولی آزادیخواهان خامنه ای و احمدی نژاد را چنان خوار کردند، که نتوانند تا هفته ها از درد این زبونی کمر راست کنند.

پرداختن به چند نکته را تهی از هوده نمی بینم:
1. به گمان من آنچه که این روز را در میان دیگر روزهای گاهشمار جنبش سبز ویژه تر می کند، گسترش دامنه کنشگران سبز به نیمه جنوبی شهر تهران از یک سو، و آغاز جنبشهای خیابانی در شهرهایی چون مشهد، رشت، کرمانشاه (در کنار تهران و شیراز و اسپهان که پای همیشگی گردهمائیها و راهپیمائیهای جنبش سبز بودند) از سوی دیگر است.

اگر تنها و تنها از دید جغرافیا به این پدیده بنگریم، همراهی مردم کویها و کوچه های پائینتر از خیابان انقلاب و آزادی (سلسبیل، دامپزشکی، رودکی، آذربایجان و ...) را باید "ژرفایش" گفتمان سبز نامید. رخدادی که تا کنون بی مانند بوده است. همه بیاد داریم که رسانه های کودتا کنشگران جنبش سبز را "سوسولهای بالای شهری" و "مرفهین بی درد" می نامیدند و هنوز هم می نامند و برای نشان دادن پایگاه توده ای خامنه ای در سیمای جمهوری اسلامی با کسانی گفتگو می کردند که می گفتند «من خودم بچه جنوب شهرم، آقا جون پکر نباش! ما نمی ذاریم اون قرتی مرتی های اونطرفی هیچ غلطی بکنند» (3). از این بیست و پنجم بهمن دیگر کسی نمی تواند مرزهای جنبش سبز را از هفت تیر تا میدان مادر بداند و سخن از بیگانگی لایه های کم درآمد جامعه شهری با گفتمانهای این جنبش براند.

همچنین پیوستن چند شهر دیگر به پایه های آغازین و همیشگی جنبش سبز را باید "گسترش" جغرافیائی آن بشمار آورد. بی آنکه بخواهیم بدام پنداربافی بیفتیم، می توانیم این روز را آغاز گسترش پهنه جنبش سبز از کلانشهرهایی چون تهران و اسپهان به شهرهای کوچکتر بدانیم. هنگامی که حتا در مشهد با آن بافت سنتی مردم به خیابان بیایند (جدا از اینکه شعار سردهند یا نه) باید پذیرفت که آگاهی و اندریافت گفتمانهای جنبش سبز دیگر شهرها را نیز دیر یا زود درخواهد نوردید.

2. در پایان این روز ماندگار، جنگ رایانه ای میان جنبش سبز و رژیم کودتا چنان بالا گرفت که از یکسو تارنمای احمدی نژاد، بسیج و ایرنا از کار افتادند (آفتاب و فرارو از نیمروز در دسترس نبودند) و از دیگر سو "بالاترین" که شاید ستون آگاهی رسانه ای جنبش بشمار می رود، بدست ارتش سایبری سپاه زمینگیر شد. این رخداد نیاز ما به گشودن یک پهنه دیگر در نبرد با رژیم کودتا را بخوبی نشان می دهد. در میان جوانان ایرانی بسیارند کسانی که توانائی و دانش زمینگیر کردن سامانه های اینترنتی رژیم را دارند، آنان را باید به پشتیبانی از جنبش آزادیخواهی کشانید.

3. رسانه های اروپایی/امریکایی از سی ان ان و یورونیوز اگر که درگذریم، رخداد امروز را چندان که درخور آن بود گزارش نکردند. در جایی که رخدادهای تونس و سپس مصر از همان آغازشان پیش از همه خبرهای داخلی و خارجی گزارش می شدند، دست کم رسانه های آلمان (چه دولتی مانند زد دی اف و آ ار دی و چه رسانه های خصوصی) تنها بسیار گذرا و کناری به رویدادهای امروز ایران پرداختند، بی آنکه به سخن گفتن با کارشناسی بپردازند و کوچکترین گریزی به آغاز این جنبش در سال هشتاد و هشت بزنند. روز شنبه گذشته و یک روز پس از برکناری مبارک، تلویزیون ان تی وی و ان 24 و همچنین یورونیوز هرکدام نزدیک به نیم ساعت پاکسازی و جاروکشی میدان التحریر بدست مردم مصر را گزارش می کردند و از شادی و جشن و پایکوبی آنان می گفتند. آنچه که در نوشته پیشینم و در باره پیوند میان "پشتیبانی از دموکراسی" و "نفت" آورده بودم، امروز بار دیگر درستی خود را نشان داد. باور من بر اینکه سود برپای ماندن رژیم ولایت فقیه همان گونه که امروز هست، برای اروپا و امریکا بسیار بیشتر از زیان آن است، استوارتر شد. چرا که یک دموکراسی نفتی در ایران می تواند الگویی برای مردمان دیگر کشورهای نفتخیز شود و سرمایه داری لگام گسیخته جهانی را به روزگاری بازگرداند که در آن یک پیرمرد هفتاد و اندی ساله در خانه ای در تهران دیگر نمی خواست به انگلیسیها باج بدهد و خواهان بهره شایسته مردم ایران از این سرمایه هنگفت بود. آنچه که این نگاه بما می آموزد، دل بریدن از پشتیبانی رسانه های غربی است و روی آوردن به آگاهسازی سپهر همگانی اروپا در باره آنچه که براستی در کشورمان می گذرد. گفتمان سبز باید مرزهای جغرافیائی و زبانی را درنوردد، دوستان ما مردمان کشورهای دیگرند، و نه فرمانروایان آنها.

روز تاریخی بیست و پنجم بهمن ماه اگر در این نیمه شب بپایان هم برسد، باز هم می توان با سری افراشته و گردنی آهیخته از یک پیروزی بزرگ برای جنبش سبز سخن گفت. آنان که امروز به خیابان آمدند، چه هزاری باشند و چه سدهزار، پهلوانان ایران زمینند. آنان نیک می دانستند که در سیاهچالهای اوین و پستوهای کهریزک چه چیزی چشم براه آنهاست، با این همه ترس از دل شستند و نهراسیدند و با آغوش گشوده و چشمان باز به پیشواز خطر رفتند، نگفته بودم که شکیبا باشیم؟

نگفتمت که مترس؟
نگفتمت که دل از نومیدی و هراس بشوی؟
ببین چگونه جهان چشم در تو می دوزد،
ببین که آتش سوزان تو
چگونه خانه بیداد و ظلم می سوزد!

نگفتمت مَهراس؟
بپای خیز و نگه کن به خانه خورشید،
ببین که آفتاب جهانتاب،
چه سان به ساز دل انگیز عشق سوزانت
در آسمان وطن عاشقانه می رقصد!

نگفتمت که در این خاک بس دلیرانند؟
چو پیل ژنده یلان و، زنان چو شیرانند؟
به گاه رزم دل اژدها نژند کنند،
به گاه بزم ز سر هوش آنکه هست برند؟

نگفتمت که خموشی نشان مرگ نبود؟

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
------------------------------------------------------
Totgeglaubte leben länger! .1

http://mbamdadan.blogspot.com/2011/02/blog-post.html .2

http://www.youtube.com/watch?v=f3MlJqB17Kg .3

۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه

اشک و رشک، از "هفت تیر" تا "اَلتََّحریر"


بالاگرفتن خیزشهای مردمی در چند کشور عربی و دستیابی شتابان آنان به آماجهایشان، که نخست بن علی را از تونس گریزاند و اکنون مبارک را در چاردیوار کاخ خود به بند کرده، آه از نهاد کنشگران و هواداران جنبش سبز برآورده است. همه از خود می پرسند چرا آنان توانستند و ما نتوانستیم. در این میان هر گروهی می کوشد پندارها و آرزوهای خود را بجای آنچه که براستی رخ می دهد بنشاند و از دل همسنجی این جنبشها با جنبش فراگیر آزادیخواهی در ایران به پاسخ دلخواه خود برسد.

مصر و تونس کشورهائی هستند که من در گذشته از آنها دیدن کرده ام و از آنجایی که آشنائی اندکی با زبان عربی دارم، توانسته ام با مردم کوچه و خیابان آنها همسخن شوم. اگرچه نمی توان از رهگذر چند گفتگوی کوتاه به شناخت یک جامعه دست یافت، ولی همیشه نشانه هایی هستند که می توان در آنها چون دریچه ای نگریست که به ما توان دیدن نادیده ها و پنهان مانده ها را می دهند. پیکره های غول آسای زین العابدین بن علی بر زمینه سرخ که رنگ پرچم تونس است، به سادگی گرایش او را به یک فرمانروائی پدرسالار نشان می داد، فرمانروائی که با ساختن کاخ ریاست جمهوری تونس در کنار ویرانه های کارتاژ و پیوستن خود به شاهان نیرومندی چون هانیبال (1) بدنبال آفرینش یک کیستی ویژه برای مردم تونس بود. با اینهمه نام او در میان واژگانی که از زبان همسخنانم می شنیدم، کمتر بگوش می رسید. ولی آنچه که در همسنجی با دیگر کشورهای عربی بیش از هر چیز دیگری به چشم می آمد، باشندگی گسترده زنان در پهنه جامعه بود؛ از کارمند بانک گرفته تا فروشنده و افسر راهنمائی و افسر بخش گذرنامه فرودگاه، همه جا می شد زنانی را دید که بدون حجاب سرگرم رسیدگی به کار شهروندان بودند.

در مصر ولی سایه مبارک را بیشتر در لابلای سخنان شهروندان می شد دید تا بر روی پیکره ها و در خیابانها. همانجا بود که همسخن مصری من سخن از جمال مبارک – یا آنگونه که او به گویش مصری می گفت "گمال" – بمیان آورد و اینکه برای جانشینی پدرش آماده می شود. زنان مصری ولی چندان نمودی در زندگی روزانه نداشتند. در روزی که در قاهره بسر بردم نه تنها نه افسر پلیسی و نه کارمند بانکی و نه فروشنده زنی را نمی شد دید، که شمار زنانی که بدون پوشاندن موهای خود در خیابان آمده بودند نیز به گونه ای چشمگیر اندک بود.

در هر دوی این کشورها یک سال و اندی پس از خیزش سبز ایرانیان مردم به خیابان آمده اند و خواهان دگرگونی اند. در تونس کار کمابیش پایان یافته به نگَر می رسد، در مصر ولی داستان همچنان دنباله دارد. امروز در یک پس نشینی رژیم بخش بزرگی از سردمداران دستگاه حکومتی وادار به کناره گیری و خانه نشینی شدند، مبارک ولی همچنان جانسختی و خیره سری می کند و سر رفتن ندارد. مردم در میدان "التحریر" گرد آمده اند و می گویند تا مبارک نرود، آنها هم جایی نخواهند رفت. همانندیهای بسیاری میان آنچه که در گزارشهای خبری می بینیم بآ آنچه که بر سر کنشگران جنبش سبز رفت، می تواند یافت، اگرچه که دامن دادگری از دست نباید داد و باید پذیرفت که حسنی مبارک شاید در سرکوبگری حتا کاریکاتور خامنه ای هم نباشد.

من در اینجا سر همسنجی یکایک ویژگیهای این دو خیزش بزرگ را ندارم، در اینباره دیگرانی بسیار نوشته اند و ریشه ها را واکاویده اند. می خواهم خیزش (تا کنون) پیروزمند مصریان را بهانه ای کنم و به برخی کاستیهای جنبش سبز بپردازم، و به اینکه چرا برآنم پیروزی این جنبش باشکوه در همان ماههای آغازش می توانست یکی از بزرگترین شکستهای جنبش آزادیخواهی مردم بشمار آید.

بگذارید چشمانمان را لختی ببندیم و این هیاهوی برخاسته در پیرامونمان را دمی فراموش کنیم و در جهان پندار جنبش سبز را در سی ام خرداد هشتاد و هشت پیروز و سرافراز ببینیم. بپنداریم که کودتاگران در برابر فشار خیابان بازپس نشسته اند و پیروزی میر حسین موسوی را پذیرفته اند و خامنه ای خود را از پهنه سیاست روزانه کنار کشیده است و قدرت را یکپارچه به مجلس و دولت بخشیده است. گمان می کنید موسوی اگر از سر تا بپا هم آتش می بود، تا کجای این سامانه بی سامان را می توانست بسوزاند؟

نخست آنکه هم موسوی و هم کروبی از روزگار خمینی بنام "دوران طلائی امام" نام می برند. من در آن روزگاران سیاه نوجوانی بیش نبودم، که دست سرنوشت به میانه جنگ پلید سیاستش پرتاب کرده بود. در آن "دوران طلائی"، درستتر بگویم از فردای سی اُم خرداد هزار و سیسد شصت، من نوجوان که در هر کشور دیگر این پهنه خاک باید در پی دانش آموختن و پیشرفت دانشی می بودم، یا در پی دلباختن و نوشیدن بوسه های عاشقانه، همه آنچه را که نامش "زندگی" من بود، در کولباری ریخته بودم و در هراس روزاروز از شکنجه و مرگ از شهری به شهری و خانه ای به خانه ای می گریختم و هر شب با کابوس دستگیری بخواب می رفتم و هر بامداد با شنیدن خبر اعدام چند دوست دیگر از خواب برمی خواستم. آری! "دوران طلائی امام" همان دهه ای بود که جان پاکباخته ترین فرزندان این آب و خاک را چندان ستاند، که من و هزاران هزار چون من اگر امروز به سرزمین مادری و خانه پدری باز گردیم، حتا یک تن را نداریم که با او یادمانهای نوجوانیمان را بازگو کنیم. جوانی و نوجوانی من و هزاران هزار چون من در آن دوران طلائی دستگیر شد، شکنجه شد و سرانجام در شهریور ماه هزار و سیسد و شصت و هفت در زیر خروارها خاک خاوران به افسانه پیوست. اگر جنبش سبز در خردادماه سال گذشته به پیروزی رسیده بود، شاید که رهبران آن روز آن موسوی و کروبی دیگر نمی توانستند ما را به "دوران طلائی" خود بازگردانند، ولی آیا آنان گامی فراتر از آنچه که خاتمی در هشت سال و با بیست میلیون رأی پیموده بود، می توانستند رفت؟ جنبش سبز اگر در خرداد یا تیر ماه سال گذشته به پیروزری رسیده بود، بی گمان جوانمرگ می شد. پس هیچ جای افسوس و دریغ نیست، شادمان باشیم که کودک خردسال آنروز پخته تر و آگاهتر و فرزانه تر می شود. شکیبائی کنیم، که "روز خشم" ایرانیان نیز فراخواهد رسید.

با اینهمه نباید از این "شکست" خجسته چندان شادمان شویم که کاستیهای کارمان در همسنجی با جنبش مصریان از نگَرها نهفت و نهان بماند. بسیاری از بررسندگان جنبش مصر نبود یک رهبری یکپارچه را از کاستیهای آن می دانند و بر این باورند که این جنبش سرانجام از همین سوراخ گزیده خواهد شد و به پرتگاه مرگبار اسلامگرائی اخوان المسلمین فروخواهد افتاد. داوری در باره درست و نادرست این سخن در توان و آگاهی من نیست. ولی آنچه که در توان من است، بازگوئی این نکته است که داشتن یک رهبری شناخته شده درست چشم اسفندیار جنبش سبز بود. آشکارتر بگویم، ما بیش از اندازه رهبران و کارشناسان و اندیشه پردازان رنگارنگ داشتیم، سرآمدانی که در بسیاری از بزنگاهها نه تنها راهی فراپیش کنشگران این جنبش نگذاشتند، که راه را بر پویائی اندیشه آنان نیز بستند. نمونه آشکار این این دادنامه، شعار "جمهوری ایرانی" است. هنگامی که راهپیمایان در خیابانهای تهران در کوتاه ترین زمان دریافتند که شعار "رأی من کجاست" به هرز دادن نیروی بزرگ آزاد شده از پس انتخابات رئیس جمهوری است، رفته رفته خواسته های خود را آشکارتر بر زبان آوردند. آنان بسیار زودتر از رهبران و اندیشه ورزان خودخوانده جنبش سبز به این سخن رسیدند که تنها با بازپس گرفتن رأیشان از چنگال خونریز ولی فقیه و تبهکاران حقانی و حجتیه راه به هیچ جای نخواهند برد و تنها دگرگونیهای بنیادین در ساختار و نگاه راهبردی حکومت است که می تواند راه رهائی را پیش روی ایرانیان واگشاید. سر دادن شعارها "نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران!" و "استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی!" در ایران، و برافراشتن پرچم شیروخورشید در بیرون از ایران همه و همه در یک راستا بودند. هم کنشگران درون ایران و هم هم اندیشان آنان در اروپا و امریکا در اندک زمانی دریافتند که تنها و تنها یک چیز است که می تواند همه ایرانیان را در همه جهان به هم بپیوندد: ایران و سود و زیان آن.

ولی ببینیم رهبران و کارشناسان و اندیشه پردازان با این نمایش فرهیختگی و تیزهوشی توده خیابانی چه کردند. اگر ف. تابان (سردبیر تارنگار اخبار روز و از هموندان سازمان فدائیان خلق-اکثریت) این شعار را - که تنها و تنها خواستار بکارگیری سرمایه های ایران برای ایرانیان بود – نمود "راسیسم آریائی" می دید (2)، محسن کدیور (روحانی شیعه و از کسانی که خود را نواندیشان دینی می نامند) بیکباره هر آنچه را که در باره گناه بزرگی بنام "دروغ" بر سر منبر و محراب در گوش مسلمانان خوانده بود از یاد برد و در گفتگویی با صدای امریکا گفت: «مردم هم در خیابانهای ایران فریاد زدند که هم غزه، هم لبنان، جانم فدای ایران!» (3).

ولی این همه داستان نبود. شعار هوشمندانه "استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی!"، که می خواست چارچوب رژیمی را که می بایست در آینده نگاهبان آن سودها و از میان برنده این زیانها باشد نمایان کند، چنان هراسی در دل همان رهبران و اندیشه پردازان افکند که موسوی در جایگاه رهبر جنبش با خشم فراوان گفت: «ما خواستار اجرای بدون تنازل قانون اساسی و بازگشت جمهوری اسلامی به اصالت اخلاقی نخستینش هستیم. ما جمهوری اسلامی نه یك كلمه كم نه یك كلمه زیاد را می‌خواهیم» (4) و اندیشه پردازانی چون اکبر گنجی هم بجای آنکه این تخم پربار افکنده شده بر خاک اندیشه ایرانی را بپرورانند و آنرا توشه ای برای آینده این آب و خاک کنند، با همه توان اندیشگی خود به میدان آمدند تا با بهره جستن از دانش شیرینی پزی و سوسیس سازی و فوتبال شناسی و رقص و نانوائی و جامه دوزی بگویند: «به تعبير ديگر، آيا نوعی جمهوری وجود دارد که ايرانی به شمار رود؟ پاسخ منفی است» (5). من از آنجا که شعار "جمهوری ایرانی" را در نوشتار دیگری واکاویده ام (6) به همین اندازه بسنده می کنم و می گذرم.

گنجی همچنین یکی از بسیارانی بود که نشان ملی ایران "شیر و خورشید" را هم برنمی تافتند و بر کسانی که پرچمی با این نشان بدست می گرفتند می تاختند و آنان را دیکتاتور می خواندند. در ایران برافراشتن پرچم شیر و خورشید نشان کار آسانی نبود، چرا که شرمگینانه و شوربختانه باید گفت که بخش بزرگی از سرآمدان ایرانی مانند آقای گنجی این پرچم را "پرچم نظام پیشین" می دانند. ولی در بیرون از ایران ایرانیان در جستجوی خورشید رهائی سرزمینشان شیر را نماد پایداری خود گرفتند تا این نماد کهن باز آسمان و زمینشان را به هم بپیوندد. در جستاری که اکنون در دست نوشتن دارم، فرگشت تاریخی نماد شیر و خورشید را برخواهم رسید، تا آشکار شود که چسباندن این نماد بی همتا به خاندان پهلوی تا چه اندازه کودکانه و سُست است.

مردم مصر و تونس خوشبختند که چنین رهبران و اندیشه پردازانی ندارند. آنان خواسته های خود را بی پروا بزبان می آورند و چشم براه نمی مانند که کسی آن خواسته ها را با بهره گیری از نامهای بزرگی چون پوپر و هابسباوم و آنا هارنت و ... اندیشه پردازی کند. آنان با زورمداران بی میانجی و سرراست سخن می گویند. پس زبان آنان برای سخن گفتن گشوده تر است.

سران مصر و تونس پروای چهره خود را در نزد اروپائیان و امریکا دارند. آنها از آنجایی که همیشه پیوندهای استواری با کشورهای باختری داشته اند و از پشتیبانی آنان بهره برده اند، در سرکوب مردمشان مرزهایی را کشیده بودند که پس از شکست دادن جنبش باز هم بتوانند جایی در میان همپیمانانشان در اروپا و امریکا داشته باشند، بی آنکه سپهر همگانی و رسانه های این کشورها بتوانند از آنان بنام دژخیم و خونخوار یاد کنند. در ایران ولی این گونه نیست، رژیم ایران نه تنها پروای نام و ننگ ندارد، که همچون کودکان به جامعه جهانی دهان کجی می کند و درست یک روز پس از بیانیه اروپا در باره اعدامها، یک شهروند ایرانی-هلندی را به چوبه دار می سپارد، تا نشان دهد که "سپهر همگانی" جهان را به پشیزی نمی گیرد. از سوی دیگر کودتاگران بخوبی می دانند که سخنان اروپائیان چیزی بیشتر از زوزه های از راه دور نیست و آنان بی آنکه لختی شرمسار شوند، آماده اند جان میلیونها ایرانی را قربانی سودهای خود کنند. نمونه دم دست این سخن رفتار اتحادیه اروپا با علی اکبر صالحی است. نام این جانشین متکی در فهرست کسانی است که پروانه ورود به اروپا و برخی کشورهای دیگر را ندارند. با اینهمه خبرگزاری رویترز روز سوم فوریه می نویسد: «اتحادیه اروپا ممنوعیت ورود به خاک آن برای صالحی را نادیده می گیرد». به همین آسانی!

دستگاه سرکوب در ایران بسیار سازماندهی شده تر و سامان یافته تر از دو کشور یاد شده است. ارتش این دو کشور نیز به مانند ارتش شاهنشاهی برای جنگ با ارتش بیگانه آموزش دیده اند و بدنه آنها از فرزندان مردم ساخته شده است که در بزنگاههای سخت از تیراندازی بسوی خانواده و خویشان و همشهریان خود خودداری می کنند. نهادهای چندگانه سرکوب در ایران مانند "نیروی انتظامی"، "بسیج" و "سپاه" از همان آغاز نه برای رویاروئی با دشمن بیگانه که برای سرکوب آنچه که از سوی سران جمهوری اسلامی "ضد انقلاب" نامیده می شود ساخته شده اند. برای نمونه نام سپاه بیهوده "سپاه پاسداران انقلاب اسلامی" نیست. کار این نهاد "پاسداری از انقلاب اسلامی" است، انقلابی که پس از پایان جنگ با عراق تنها در خطر سرنگونی از سوی مردم ایران است. پس جای شگفتی نیست اگر پاسداران بی مهابا بروی مردم آتش می گشایند و آنان را زیر شکنجه و تجاوز می کشند، فلسفه نهادین سپاه و بسیج و نیروی انتظامی بر نگاهبانی از "اسلام" (که جمهوری اسلامی نماد این جهانی آن است) و نه پاسداری از "ایران" و "مردم ایران" بنیاد شده است. کار نیروی انتظامی پائیدن شهروندانی است که می توانند با رفتار خود "اسلام" را (و نه شهروندان دیگر را) به خطر افکنند. از همین رو است که چند تار موی بانویی می تواند دهها مأمور باتوم بدست را بر سر او بریزد، ولی اگر مردی در میدان کاج تهران مرد دیگری را دشنه آجین کند و نگذارد که رهگذران او را به بیمارستان برسانند، نیروی انتظامی تنها به تماشا می ایستد، چرا که کشتن یک بیگناه در برابر چشمان مردم اگرچه قانون شکنی و بزه کاری است، ولی گزندی به "اسلام" نمی رساند. و تا سخن کوتاه شود، همسنجی ابزارهای بکار رفته در سرکوب می تواند اندازه آمادگی دو رژیم مصر و ایران را در برابر چشم ما بگذارد: در مصر راهپیمایان بدست "شترسواران" سرکوب می شوند و در ایران بدست "موتورسواران"، این تنها یک بازی واژگانی نیست.

و دیگر اینکه نه تونس و نه مصر نفت ندارند، یا آن اندازه که در خور باشد ندارند. رفتار اروپائیان با جنبش سبز، و بویژه پرسش هزاران باره آنها در تابستان 2009 که «آیا ایرانیان آمادگی و گنجایش دموکراسی را دارند؟» و بازگوئی هرباره این سخن که «این فیلمها سرکوب راهپیمایان را نشان می دهند، ولی ما نمی توانیم راست و دروغ آنها را بسنجیم» (7) این گمانه را نیرومندتر می کند که اروپا و امریکا دموکراسی را هرگز در یک کشور نفت خیز برنخواهند تافت، بویژه اگر این کشور همچون ایران گذشته از نفت، سرشار از سرمایه های انسانی و رو- و زیرزمینی فراوان باشد. بگذارید تنها رفتار اوباما را در این گیرودار بسنجیم و ببینیم چرا جوانان ایرانی فریاد می زدند «اوباما، اوباما، یا با اونا یا با ما!». آیا پرهیز چشمگیر رسانه های اروپائی از همسنجی رخدادهای مصر و تونس با رویدادهای ایران تنها برای این نیست که آن خیزش بزرگ به دست فراموشی سپرده شود؟

و اگر هنوز هستند کسانی که گمان می کنند این سخنان برخاسته از "تئوری توطئه" است و میان پشتیبانی از جنبش آزادیخواهی و نفت هیچ پیوندی نیست، اندکی درنگ کنند تا آتش خیزش عربی دامان عربستان و کویت و امارات و دیگر کشورهای نفتخیز را هم بگیرد، تا ببینیم اروپا و امریکا در فریاد دموکراسی خواهی شان تا چه اندازی راستگو و درست کردارند.

پایان سخن اینکه جنبش سبز اگرچه نتوانست به آماج خود برسد، ولی نه تنها شکست نخورده است، که با فرهنگ سازی و ژرفایش و گسترش اندیشه های پیشرو، بخشی نوین را در حماسه ایرانزمین آغاز کرده است که همه آن بخشهای دیگر را در درخشش باشکوه خود بیرنگ خواهد کرد، جنبش سبز پیله ای است که در روزی نه چندان دور دیبای خوشدوخت جمهوری ایرانی از آن بافته خواهد شد. میدان هفت تیر روزی چون التّحریر پهنه جشن پیروزی ما خواهد بود،

اشک مَریزیم،
رشک مَبریم،
شکیبا باشیم.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------------
1. کارتاژ شاهنشاهی بزرگ و نیرومندی بود که بدست کوچندگان فنیقی در سده های نهم و هشتم پیش از زادن مسیح در کرانه های دریای مدیترانه پدید آمد و تا پیش از گشوده شدن سرزمین مادر (فنیقیه در لبنان امروزی) بدست هخامنشیان هنوز بخشی از آن بشمار می رفت. این پادشاهی کوچک در اندک زمانی چنان نیرومند شد که برجسته ترین فرمانروای آن هانیبال دو سده پیش از زادن مسیح با انبوه سربازان و پیلان جنگی از آلپ گذشت و آهنگ فروگرفتن رم را کرد.
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=24112 .2
http://www.youtube.com/watch?v=xcTpmFLlank .3
4. بیانیه شماره 13 به بهانه راهپیمائی روز قدس
5. «جمهوری ايرانی»: حلال مسأله يا مسأله ساز؟
... نوعی شيرينی وجود دارد که دانمارکی به شمار می آيد. نوعی سوسيس وجود دارد که آلمانی به شمار می آيد. نوعی فوتبال وجود دارد که آمريکايی محسوب می شود. نوعی رقص وجود دارد که هندی محسوب می شود. نوعی نان وجود دارد که فرانسوی به شمار می آيد. نوعی يقه وجود دارد که انگليسی محسوب می شود. آيا موجودی يا ايده ای به نام «جمهوری ايرانی» می تواند وجود داشته باشد يا به شمار رود؟ اگر جمهوری، حکومت جمهور مردم، مطابق قوائدی خاص،چارچوبی معين و نتايج نامعين باشد(يعنی از پيش معلوم نيست چه کسی برنده و چه کسی بازنده خواهد بود)،ايرانی و غير ايرانی نخواهد داشت. به تعبير ديگر، آيا نوعی جمهوری وجود دارد که ايرانی به شمار رود؟ پاسخ منفی است ...
http://mbamdadan.blogspot.com/2010/02/blog-post.html .6
7. بیاد دارم که سر دادن شعار الله اکبر بر سر بامهای خانه ها بگومگوی بزرگی را در رسانه های اروپا براه انداخته بود که «آیا همین شعار الله اکبر نشاندهنده این نیست که این جنبش هم یک جنبش اسلامگرا است؟» تنها نگاهی به چهره و پوشش سبزها نشان می داد که آنها هرچه باشند، اسلامگرا نیستند. ولی در مصر حتا با دیدن انبوه مردان ریشو و زنان با حجاب نیز، نه تنها از همه جا فریاد برمی آید که نباید از اخوان المسلمین ترسید، که گیدو وستروله وزیر خارجه آلمان با این گروه به گفتگو هم می نشیند!

۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه

بوی خون!


سال نوی مسیحی برای ما ایرانیان با شنیدن گزارشهای دردناک و هراس برانگیز آغاز شد. کودتاگران برای گستردن خاموشی گورستان در سرتاسر ایرانزمین دست به کشتار ایرانیان گشوده اند و با دستیازی به نیرنگهای شرم آوری چون کشتن همزمان آدمکشان و موادفروشان با آزادگانی که گناهشان تنها و تنها پاسداری از جایگاه بالای انسان و پشتیبانی از حق شهروندی بوده است، به گمان خود در چشم ما و دیگر جهانیان خاک می پاشند. در سرزمین حافظ و مولانا و خیام و فردوسی و سهروردی و رازی هر هشت ساعت یکبار ریسمان دار گلوی انسانی را چندان می فشارد تا در لرزه های درد روان از تنش جدا شود و کام تشنه فقیهان خوانخوار را سیراب کند. کودتاگران در کار بپایان رساندن راهی هستند که آغازش بیست و دوم بهمن پنجاه و هفت و بخش پایانی اش پس از بیست و دوم خرداد هشتاد و هشت بود.

رفتار کودتاگران چندان نابیوسان و دور از پندار نبود. درست یک روز پس از کودتای بیست و دوم خرداد در نوشتاری به نام "کودتاگران چه می خواهند؟" (1) به بررسی آماجهای دارودسته احمدی نژاد، مدرسه حقانی، حجتیه و مصباح یزدی پرداخته بودم. آن نوشته بازخورد بسیار گسترده ای در میان هم میهنان داشت، اگرچه بخش بزرگی از آنان در لابلای واژگان آن "تئوری توطئه" را می دیدند و برخی نیز آنرا با نوشته های آنچه که خود "روزنامه های زرد" می خواندند، می سنجیدند. من در آن نوشته که پیش از سخنرانی خامنه ای در نماز جمعه و دستور آشکارش برای سرکوب خونین و گسترده مردم و پیش از آشکار شدن سیاهکاریها و دژمنشیهای کاربران رژیم به نگارش درآمده بود، آینده کودتا را چنین پیشبینی کرده بودم:

------------------------------------------------------------------
*) احمدی نژاد قانونی را از مجلس خواهد گذراند که دیگر نیازی انتخابات نباشد و خود او برای همیشه رئیس جمهور ایران بماند،

*) دیگر هیچ گونه انتخاباتی در ایران برگزار نخواهد شد،

*) خامنه ای از میدان بدر خواهد شد و رهبری (آشکارا یا در پشت پرده) بدست مصباح یزدی خواهد افتاد،

*) رفسنجانی، خاتمی، و همه کسانی که در این سالیان در لایه های بالائی قدرت بوده اند، کشتار و یا زندانی خواهند شد.

*) همه نهادهای مدنی برچیده خواهند شد و آنچه که در دولت احمدی نژاد آغاز شده، مانند سرکوب زنان و دگراندیشان و دگردینان و دگرباوران با همه توان در سرتاسر ایران گسترده خواهد شد.

*) ماجراجویی های جهانی و برپائی آشوب و هرج و مرج دست کم در این بخش جهان (جنگ با اسرائیل، برافروختن آتش جنگ میان شیعه و سنی و ...) دنبال خواهد شد، تا همه زمینه های "ظهور" فراهم شود.

------------------------------------------------------------------
امروز و پس از گذشت هجده ماه از بیست و دوم خرداد هشتادوهشت از مجلس دیگر چیزی بجز یک سایه خنده آور برجای نمانده است. روز یکم تیر هشتاد و نه، یعنی یک سال پس از کودتا بسیجیان در برابر مجلس گردهم آمدند و گفتند که «اگر نمایندگان از این تصمیم خود کوتاه نیایند، مجلس را به توپ خواهیم بست!». سخنی که در تاریخ ایران پژواکی بسیار هراسناک دارد و با نام محمدعلی شاه و کلنل لیاخوف پیوند جاودانی خورده است.

خامنه ای در جایگاه رهبری هیچگاه این چنین ناتوان نبوده است. از همان روزی که احمدی نژاد به بهانه بیماری از بوسیدن دست او خودداری کرد، می شد دریافت که سخن علیرضا نوری زاده چندان بی پایه نمی تواند باشد که می گوید احمدی نژاد یکبار پس از رفتن از نزد خامنه ای، خود را به خشم "رئیس جمهور آقا امام زمان" خوانده است و نه دست نشانده آسید علی آقا. احمدی نژاد پس از آن هیچ تلاشی در پرده پوشانی آماج خود نکرد، مشائی برغم درخواست آشکار خامنه ای یک هفته بر جای خود ماند و پس از آنهم به دفتر احمدی نژاد رفت. هنگامی که خامنه ای با سروصدای فراوان میرفت تا هم با روحانیان قم پیمان تازه کند و هم نگاه جهانیان را به سوی خود بکشد و جایگاه رهبری خود را به آنان گوشزد کند - رخدادی که روزنامه های ایران آنرا "قدیر قم" خواندند -، احمدی نژاد در تهران ماند تا با دوست بولیویائی اش اوو مورالس فوتبال بازی کند و تا سخن کوتاه شود، در واپسین گام منوچهر متکی وزیر برگماشته خامنه ای را به گونه ای شرم آور برکنار کرد، تا نه برای او و نه برای پشتیبانش در کاخی که آنرا "بیت رهبری" می خوانند، آبرویی بجای نماند. دهان کجی دیگر از این آشکارتر نمی شد.

بالا بودن هزینه گزینش دوباره احمدی نژاد و همچنین از میان بردن لایه های "جمهوری" در این حکومت (که خواست همیشگی استاد کودتاگران محمدتقی مصباح یزدی بوده است) و برپائی یک حکومت اسلامی که در آن انتخاباتی برگزار نشود، راه دیگری را پیش پای احمدی نژاد گشوده است: برکشیدن اسفندیار رحیم مشائی با گرایش چندش آور به ایرانگرائی و افکندن چفیه بر گردن کوروش، تا او مدودف شود و احمدی نژاد پوتین و بتواند همچنان آتش بر هستی و دارائیهای این آب و خاک بیفکند.

رفسنجانی در هراس از نابودی همه سویه و از دست دادن اندوخته های سی ساله اش بزیر عبای رهبری خزیده است و اگر هر از گاه صدائی از او بگوش برسد، تنها در پافشاری اش در سرسپردگی به "مقام عظمای ولایت" خواهد بود و بس. اگرچه کودتاگران هنوز از پس او برنیامده اند، ولی خود او بهتر از هر کسی می داند که آب گرداگرد خانه اش را فراگرفته و در یک بزنگاه نابیوسان او را با خود خواهد برد. خاتمی، کروبی و موسوی خانه نشین و از نگر سیاسی زمینگیر شده اند و نه تنها از کُنشی آنان پدیدار نمی شود، که گاه از واکنش نیز درمی مانند.

نهادهای مدنی چون کانونهای زنان، حقوق بشر، سندیکاها و مانندهای آنان که دستاورد بیش از یک دهه تلاش گسترده و ریشه ای آزادیخواهان ایرانی بودند، اینک در رویاروئی با سرکوبهای ددمنشانه و دژخوئیهای دژخیمان در کنج پنهان خزیده اند و در کار تیمار زخمها و بازسازی سازمانهای خویشند. کودتاگران حتا تلاشهای کانونهای کودکان، مانند "انجمن کودکان کار" و "کودکان کار و خیابان" را که کاری جز کمک به کودکان آسیب دیده و آسیب پذیر نداشتند، برنتافتند و درب همه آنها را چند ماه پس از کودتا بستند.

در پهنه جهانی روزی نیست که صدای جهانیان از آشوبگریها و آتش افروزیهای این دیوانگان بر آسمان برنخیزد. درگیری بر سر برنامه هسته ای بس نیست، فرستادن سازوبرگ جنگی به افریقا، که تا دیروز تنها روانه عراق، افغانستان، لبنان و باریکه غزه می شد، فریاد دولتهای سنگال و نیجریه و گامبیا را هم بدرمی آورد.

اما آنچه که بیش از هر چیز دیگری جامعه را بسوی نابودی می برد، دمیدن در آتش جنگهای دینی با سرکوب هم میهنان سُنّی است. اگرچه رکورددار بودن کردستان در اعدامهای همه این سالها بیشتر از آن رو است که نهادهای مردمی در این بخش از ایران بسیار نیرومند اند و جنبش کردستان جنبشی گیتیگرا و آشنا با فرهنگ حزبی است، ولی نادیده نباید گرفت که "کُرد" همیشه برابر با "سُنی" گرفته شده است و خشک مغزان دین فروش ریسمان دار را آسانتر بر گردن کسانی می اندازند، که خود آنانرا "شکننده پهلوی فاطمه زهرا" می نامند و دلقک فرومایه ای بنام حجت الاسلام دانشمند آنان را "حرامزاده" می خواند.

بخش دردناکتر این داستان ولی در بلوچستان رخ می دهد، در جائی که مردمانی سخت کوش، راستکردار و مهربان و خونگرم هیچ حقی از این زندگی ندارند. در بخشی از ایران که نه آب آشامیدنی دارد و نه در همه شهرها و روستاهای آن برق یافت می شود و نه کارخانه در آن هست که جوانانش در آن نان خویش درآرند و نه سامانه آبیاری درستی که بتوانند خوراک خویش را در دل زمین نامهربان سرزمینشان بپرورند. و تو گویی این همه بس نیست، که کودتاگران در یکسال و نیم گذشته چنان دست به کشتار جوانان بلوچ گشاده اند که تو گویی لشگری پیروزمند سرزمین بیگانه ای را فرو گرفته و اکنون بدنبال کین کشی و خون خواهی است. کودتاچیان در این یک سال و نیمه از هیچ کاری که آتش جنگ میان شیعه و سنی را فروزانتر کند، خودداری نکرده اند. گویا آنان نیز چون همتایانشان در آلمان بدنبال "حل نهائی مسئله سنیها" از راه کشتاردرمانی هستند و آنچه که در این میان در نگر نمی آید، ارزش جان انسانها و سود و زیان ایران است.

کودتاگران، به بسیاری از آماجهای خود دست یافته اند بجز برترین آنها، که همانا مرگ جنبش سبز است. جنبشی که می دانند در زیر پوسته سخت سرکوب در کار گسترش و ژرفایش خویش است و روزی که شورش ناگزیر تهیدستان ایرانی که هر روز بر شمارشان افزوده می شود، آغاز شود، همچو ققنوس سر از خاکستر خود برخواهد داشت و رهبری آنرا بدست خواهد گرفت. برای همین است که تنها چاره را در گستراندن سایه مرگ و نیستی بر سرتاسر خاک اندوهزای ایرانزمین می بینند و برآنند با کشتن انسانها (به هر بهانه ای) از یک سو از مردم بجان آمده ایران زهر چشم بگیرند و از دیگر سو جامعه را بیست و اندی سال به بازپس، به سالهای دهه خونبار و سیاه شصت ببرند، با سالهایی که بهای جان آدمی براستی کمتر از مزد گورکن بود و دژخیمان ولی فقیه گاه نیازی به شناسائی قربانیان خود نیز نمی دیدند و آنان را تنها و تنها برای گستردن چتر ترس و هراس در این آب و خاک دسته دسته به جوخه های آتش می سپاردند (2).

آنان می خواهند مردم به چوبه های دار خو کنند، می خواهند که مرگ همچون سایه ای بدنبال ایرانیان روان، و نیستی چونان چتری بر سر آنان گسترده شود و راه برای روان کردن دریای خون از ارس تا هیرمند و از دریای مازندران تا خلیج پارس گشوده باشد. آنان خود می دانند که در پای کوهساری پر برف گرفتار آمده اند و تنها یک فریاد بسنده است، تا بهمن سبز را بر سرشان آوار کند، گستردن خاموشی گورستانی درست در هراس از همان یک فریاد است.

این بوی خون است که سپهر ایرانزمین را آکنده است.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------------http://mbamdadan.blogspot.com/2009/06/blog-post_16.html .1
2.https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEi1XXhHOaO-qkJ_Ut8RP25KCCwUpufoeO36ObDAirvdYKBq2kaghriulQ6kjrM9ZC0ByIAQgwicYeg1bcqceR6MCam4A7u5EvKnqLxVjq3yfSbI9KAUoU0bfwVSYbmHPXuCwDm4Uc_A-Lo/s1600/image0024.jpg

۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

باز هم کُرد، باز هم اعدام


گناه نخست حبیبالله لطیفی ایرانی بودن اوست، و گناه دومش - شاید بزرگتر از آن گناه نخست – کُرد بودن. دینفروشان گویا همه نیروی خود را بسیج کرده اند تا بنیاد این این آب و خاک را از بیخ و بن براندازند. لطیفی بی گمان جز برای بدست آوردن حق انسانی و شهروندی خود تلاش و پیکاری نکرده است. ولی به این بهانه حتا در این رژیم آدمخوار نیز نمی توان کسی را کشت، پس لطیفی باید "عضو پژاک" باشد و با تفنگ و فشنگ با جمهوری مرگ و سنگسار جنگیده باشد: پس لطیفی کُرد است، کردها "تجزیه طلب"اند و سزای تجزیه طلبان در قاموس این رژیم ایران ستیز مرگ است.

افسوس که هراس و دلهره مرگ جگرگوشگان این آب و خاک چنان هستی ما را پر کرده که دیگر جایی برای اندیشیدن به بهروزی و سرافرازی برایمان نمانده است. سی سال است که روز را در ترس از بخاک افتادن سرو و سروهای دیگری به شب می رسانیم و شبانمان را با کابوس خاموشی چراغ زندگی آن جانهای گرامی به سپیده می دوزیم. آنچنان ما را به مرگ و هراس از مرگ خو داده اند که باری، زیستن و بودن را از یاد برده ایم.

بگذار دروغ آدمکشان باور شود و لطیفی یک "تجزیه طلب" باشد و سودای جدائی در سر بپرورد، کدام خاک و کدام سرزمین را می توان بهای جان پویشگر و ستم-ستیز او کرد؟

براستی در برابر جان حتا یک انسان اندیشنده و آزاده، آب و خاک به چه می ارزند؟

کاری کنیم، که یکشنبه شب با این کابوس بی پایان سر بر بستر خواب نگذاریم، "کُرد" دیگری در چنگال ضحاک چشم براه مرگ خویش است، لطیفی را، کردستانمان را، ایرانمان را تنها مگذاریم.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد



۱۳۸۹ آبان ۲۶, چهارشنبه

در عَرَبستیزی ما


درباره سخنان شیخ حسن نصرالله

سخنان شیخ حسن نصرالله رهبر حزب الله لبنان بازتاب گسترده ای در میان ایرانیان درون و برون مرز یافت و در درون سپهر رسانه های پارسی زبان خیزابه ای از واکنشهای خشم آلود هم میهنانمان برانگیخت که هنوز سر آرام گرفتن ندارد. در جهان رسانه سالار امروز نمی توان هر دیده و شنیده ای را به آسانی پذیرفت و باور کرد. اینکه آیا نصرالله چنین سخنانی را براستی بر زبان آورده است یا نه، پرسش این نوشتار نیست. می خواهم در اینجا به واکنش بخش بزرگی از ایرانیان بپردازم، که بی گمان هیچ انسان خردمند و آزاده ای نمی تواند با خواندن آنها بر خود ببالد و شادمان شود. رودربایستی را کنار بگذاریم، بخش بزرگی از این واکنشها آغشته به بوی آزاردهنده "عَرَبستیزی" هستند.
خود را فریب ندهیم، سخنانی بسیار زشتتر و بی پایه تر از این، روزاروز بر زبان سران جمهوری اسلامی نیز جاری می شوند و کیستی ایرانی ما از همان روز نخست برپائی این رژیم خاری در چشم سردمداران این حکومت بوده است. کسانی که نشان باستانی ملت ایران، یعنی شیروخورشید را از روی پرچم ما برداشتند و بجایش واژه الله را نشاندند، همان کاری را کردند که سرانجامش سخنان امروز حسن نصرالله است: ما مردمان این سرزمین نخست شیعه جعفری هستیم، سپس شیعه ایم، سپس مسلمانیم، سپس بخشی از امت بزرگ اسلامیم و آنگاه اگر جایی ماند و نیازی بود، "ایرانی" هستیم. تا بدینجای کار و با نگاه به کردار و گفتار سران جمهوری اسلامی، حسن نصرالله هیچ سخن گزافه ای بر زبان نیاورده است. ولی آنچه که مرا سخت آزار می دهد، ناسزاهایی است که در پیوند با تبار "عربی" نصرالله بر سر او باریده می شود. اگر می پذیریم که سخنان نصرالله نابجا و گزاف است، چرا آنرا به نژاد و زبان او بازمی گردانیم و نه به اندیشه واپسمانده اش؟ بدیگر سخن اگر کس دیگری که عرب نباشد و ترک نباشد و چینی نباشد و اروپائی و روس و امریکائی، و از زهدان مادر بر خاک همین مرز پرگُهر افتاده باشد و باز چنین سخنان یاوه ای سر دهد، آنگاه گریبانش را چگونه خواهیم گرفت؟ آیا باز هم در جای جای نوشته هایمان جانوران خزنده و کوهان دار را بیادش خواهیم آورد، و به رُخش خواهیم کشید که در هزار و اندی سال پیش نیاکان ما چند بودند و پدران او چون؟

علی لاریجانی ایرانیان پیش از اسلام را مردمانی "بی تمدن و جاهل که بضرب شمشیر اعراب روشنفکر از تاریکی بسوی نور هدایت شدند" می خواند، شجونی در باره کوروش می گوید: «همین کوروش که حالا به او فخر می کنند، در تاریخ آمده که اولین کسی که ازدواج با محارم رو شروع کرد کوروش بوده دخترش آتاشا و رخشانا رو به عقد پسرش کمبوجیه در آورد»، خزعلی می گوید: «عيد غدير بايد به بزرگترين جشن در كشور تبديل شده و بيش از عيد نوروز مورد تاكيد و اهتمام مردم قرار گيرد»، خامنه ای در دیدار از نمایشگاه کتاب تهران دستور به برچیده شدن تندیسهای هخامنشی می دهد، صادق الحسینی در روزنامه شرق الاوسط کوروش را آدمکش و ایرانیان پیش از اسلام را خونخوار می نامد، مطهری ایرانیان را تنها به بهانه برپاداشتن جشن چهارشنبه سوری در یک سخنرانی دو دقیقه ای "نُه بار" احمق و خَر می خواند و نوروز را "روز نحس" می نامد.
در سرزنش این گروه چه خواهیم نوشت؟ اگر عرب بودن نصرالله را دستاویز ستیز با او می گیریم، با این "خودی"ها چه خواهیم کرد و کدام تبار و نژاد و زبانشان را به باد ناسزا خواهیم گرفت؟ مگر نصرالله سخنی زشتتر از این یاوه ها بر زبان آورده است؟

برخوردهایی چنین، نشان می دهند که قبیله گرائی در تاروپود و جان و روان ما ایرانیان چنان ریشه دوانده که رهائی از دست آن به این سادگی شدنی نیست. قبیله گرائی می گویم، چرا که تاختن به تبار عربی حسن نصرالله به بهانه سخنان ایران ستیزانه اش به هیچ روی برخاسته از فرهنگ و منش شهروندی نیست. کسی در جایی سخنانی یاوه و ناروا در باره قبیله ما بر زبان آورده و ما نیز بجای آنکه بر او و سخنانش بتازیم، قبیله اش را خوارمی شماریم و دشنام می دهیم، بی آنکه دمی اندیشه کنیم حسن نصرالله در نگاه نخست یک کاربر جمهوری اسلامی است، سپس یک مسلمان بنیادگرا است، سپس یک روحانی است، سپس رهبر حزب الله لبنان است، سپس هموندی از جامعه شیعیان لبنان است، سپس شهروند کشور لبنان است و پس از همه اینها یک "عرب" است. پس سخنان او نیز برخاسته از همین جایگاه اویند و باید در نگاه نخست آنها را برخاسته از یک نگرش بنیادگرایانه اسلامی با گرایش شیعی-ولایت فقیهی دید، تا برخاسته از نژادپرستی عربی او!

*****
عربستیزی ما نه امروز آغاز شده و نه آنگونه که قبیله گرایان ترک و عرب می گویند، با برآمدن خاندان پهلوی. این عربستیزی حتا دستآورد دهه های روشنگری پیش از انقلاب مشروطه و سخنان کسانی چون میرزا فتحعلی آخوندزاده و میرزا آقاخان کرمانی و جلال الدین میرزای قاجار هم – با همه گرایشهای تند عربستیزانه آنها – نیست. عربستیزی ما گذشته ای بدرازای مسلمان بودنمان دارد. من که در یکسال گذشته بدنبال واکاوی گوشه های تاریک تاریخ سرزمینم بوده ام و در این رهگذر بیش از هر چیز به سراغ دو سده نخست پس از اسلام رفته ام، برآنم که این عربستیزی از همان دهه های نخست برآمدن اسلام در تاروپود فرهنگ ما ریشه دوانده است.

به گمان من اسلام نه در بیرون از مرزهای شاهنشاهی ایران، که در درون آن پدید آمد و شاید بخشهایی از مردم ایران در آغاز خودخواسته بدان گرویده بوده باشند. اما همچون انقلاب اسلامی که از پشتیبانی بیشینه بزرگی از مردم ایران – بویژه فرهیختگان و فرزانگان و بخش بسیار بزرگی از مارکسیستها و بیدینان و پیروان دینهای دیگر- برخوردار بود، در اندک زمانی کارد بر گلو و تسمه از گُرده مردم کشید و دست به ویرانی دستآوردهای فرهنگی هزاران ساله آنان، وکشتارهای گسترده برای گستراندن خود گشود. واکنش مردمانی که دیگر چندین دهه یا سده بود که "مسلمان" - با هر اندریافتی - شده بودند، نمی توانست اسلام را نشانه بگیرد، همانگونه که حتا تا به امروز بخشی از کنشگران انقلاب اسلامی گناه همه کاستیها را به گردن کسانی می اندازند که آنرا به بیراهه کشانده اند و بر این باورند که این انقلاب بخودی خود از کاستی و کژی بدور بود و "هر عیب که هست، از مسلمانی ماست". پس برای نیاگان ما در هزار و اندی سال پیش از این که تباهی فرهنگ و زبان و منش و آئین و دستآوردهای خود را به چشم می دیدند، ساده ترین کار این بود که گناه را نه بر گردن اسلام، که بر گردن "اعراب" بیندازند. (این تنها یک انگاشت تاریخی است و غم نان اگر بگذارد، با بپایان رسیدن پژوهشهایم آنها را به چاپ خواهم رساند). نیاگان ما نمی توانستند بر اسلام، بر دینی که زمان درازی با آن خو گرفته بودند، بتازند، پس گناه بر گردن اعراب افتاد و اینچنین بود تخم عربستیزی بر خاک فرهنگ این آب و خاک افتاد. در این میان بی گمان نمی توان برتری جوئیهای نژادی و زبانی اعراب درون ایران را نادیده گرفت.

راستی را این است که ما از تاریخ دو سده نخست پس از برآمدن اسلام هیچ نمی دانیم. نخستین کتابهای تاریخی نزدیک به دو سده پس از آغاز اسلام نوشته شده اند و اگر سخن طبری، یکی از سرشناسترین تاریخنگاران این دوره را بپذیریم که می نویسد: «بینندۀ کتاب ما بداند که بنای من در آنچه آورده ام و گفته ام بر راویان بوده است و نه حجت عقول و استنباط نفوس، به جز اندکی، که علم اخبار گذشتگان به خبر و نقل به متأخران تواند رسید، نه استدلال و نظر، وخبرهای گذشتگان که در کتاب ما هست و خواننده عجب داند یا شنونده نپذیرد و صحیح نداند، از من نیست، بلکه از ناقلان گرفته ام و همچنان یاد کرده ام» خواهیم دید این "تاریخنگاران"ی که رخدادهای دوسده پیش از زمان خویش را فرونوشته اند، خود نیز در راستی و درستی گزارشهایشان گمانه برده اند و پیشاپیش از خوانندگان خود پوزش خواسته اند.
کوتاه سخن اینکه دانسته های ما در باره دو سده نخست پس از فروپاشی شاهنشاهی ساسانیان نزدیک به "هیچ" است و هیچ کتاب یا سند تاریخی همزمان با پیدایش اسلام و فروپاشی شاهنشاهی ایران در دست نیست. قرآن نیز که تنها سند همزمان با رخدادهای آغاز اسلام بشمار می رود، به جز یک بار (جنگهای ایران و روم از 611 تا 614 در سوره ای به همین نام) به این رخدادها نپرداخته است. خوشبختانه همسایگان ما از نبشتن بازنمانده بوده اند. با نگاه به تاریخنگاریهای بیرون از پهنه فرهنگی ایرانی (و سپس تر اسلامی) می توانیم دریابیم که "عربها" یا مردمانی که در آنروزگار بدین نام خوانده می شدند (اینها امیخته ای فراگیر از آسوریان، کلدانیان، بازماندگان ملت بابل و سریانیان می بودند) نه تنها بیگانه نبودند و بخشی از مردمان "اِرانشهر" بشمار می آمدند، که در دهه های پایانی شاهنشاهی ساسانی به جایگاهی فراز در دستگاه سیاسی و ارتشی ایرانشهر دست یافته بودند. نگاهی به نقشه زیر نشان می دهد که "عربان" در گستره ای از خلیج پارس تا دریای مدیترانه می زیستند (1). فرمانداران و شاهکان عرب ایرانی از خاندان "بنو لخم" و از پیروان کلیسای نستوری (1) – تنها کلیسای مسیحی پذیرفته شده در ایران ساسانی - بودند. در برابر آنان خاندن "بنوغسان" جای گرفته بود که پیرو کلیسای یعقوبی (کلیسای سریانی یا سوریایی) (3) بودند و از امپراتور بیزانس فرمان می بردند. اینان در جنگهای پایانی ایران و روم نقش بسیار برجسته ای داشتند و آنچه که شایان نگاه موشکافانه است، باور آنان به گونه ای یکتاپرستی یا تک-گوهری (4) عیسا مسیح است. دیگر آنکه این "عربان" با آن پنداره ای که ما از اعراب آغاز اسلام در سر داریم، هیچگونه همانندی و خویشاوندی نداشتند. اینان که شهروندان دو شاهنشاهی بزرگ روزگار خود بودند، در شهرها می زیستند و از خود فرهنگ و هنر داشتند و خود نیز در ستیز هرروزه با اعراب بیابان نشین حجاز می بودند که اگرچه تا اندازه ای همزبان آنان بشمار می آمدند، ولی از نِگَر فرهنگی و زبانی و دینی بسیار واپسمانده بودند و جز برای بدست آوردن کاچال و بَرده تن به جنگ نمی دادند.

بدین گونه و با پژوهش در نوشته های همسایگان آنروزمان و بدور از داستان پردازیهای "تاریخنگاران" مسلمان، که نزدیک به دو سده پس از برآمدن اسلام و فروپاشی ایرانشهر تازه آغاز به گردآوری (یا درستتر بگوییم "برساختن") گزارشهای تاریخی شده بودند، می توان دریافت که این دو سده نخست در چادری از تاریکی پیچیده شده اند و بر فرزندان فرهیخته این آب و خاک است که بر آنها نور بتابانند. تا نمونه ای آورده باشم، از میان هشت خلیفه نخست، تنها می توان به هستی معاویه و مروان، آنهام برپایه سنگنبشته ها و سکه های همزمانی که نام آنان بر آنها نبیسانده شده است، باور داشت. از آن شش تن دیگر هیچ بازمانده همزمانی در دست نیست و هر چه که از آنان می دانیم، گفته های همان "تاریخنگاران" پیش گفته است.

پس دور نیست که اسلام، در میان همین عربان (مسیحیان یکتاپرست سریانی، آرامی، کلدانی، آسوری) پدید آمده باشد که از سال 622 میلادی (آغاز تاریخنگاری اسلامی) و شکست سنگین ایران از بیزانس و آغاز فروپاشی شاهنشاهی ساسانیان، و در پی ناتوانی گسترده سرورانشان (خسروپرویز در ایران و هراکلیوس در بیزانس) کم کم خود را از وابستگی به این دو کشور رهانیده بودند و خود پروای فرمانروائی بر دو کشور را داشتند. بیهوده نیست که سکه های برجامانده از معاویه یکم، در همین سبک و آئین سکه های خسروپرویز زده شده اند و بر روی آنان بزبان پهلوی گزاره "معاویه امیر ی ولویشنیکان" (امیر یک هزوارش آرامی است) نقش بسته است (5). نخستین جنگهای معاویه نیز با بیزانس و در دنباله جنهای ایران و روم بوده اند و او بخش بزرگی از سرزمینهای کناری بیزانس (از سوریه و فلسطین گرفته تا شمال افریقا) را از چنگ رومیان بدرآورد و نه مکه و مدینه (خواستگاه اسلام) که دمشق را به پایتختی برگزید.

به عربستیزی ما بازگردیم. همانگونه که آوردم، از چند و چون گرایش ایرانیان به اسلام گزارش درست و باورپذیری در دست نیست. همین اندازه می دانیم که دست کم بروزگار معاویه و جانشینانش کشتارها و ویرانگریهای هراسناکی برای گسترش این آئین انجام گرفته اند که نه تنها یادمان تاریخی ایرانیان، که نوشته های کسانی چون ابن خلدون در باختر، و بیرونی در خاور سرزمینهای اسلامی نیز از آنها آکنده اند. در جایی که اسلام را نمی شد آماج گرفت و نگونبختیها و سیاهروزیها را به گردن آن افکند، ایرانیان کسانی را یافتند که نامشان با اسلام پیوند جاودانه خورده بود: "اعراب". از همان زمان بود که عربستیزی جایگزینی شد برای اسلامستیزی (که ناشدنی می بود).
در این میان ما به آسانی از یاد می بریم که این عربستیزی روی دیگر سکه ایرانستیزی ما است. ایرانستیزی از آن رو می گویم، که نوشته های مسلمانان باورمند حتا اگر چون دکتر علی شریعتی آگاه و جهاندیده و پیشرو باشند، سرشار است از ستایش دلاوریهای مسلمانان و خوارشماری ایرانیان. افسانه پشت افسانه برای نشاندادن نیروی نهفته در باور اسلامی و پوسیدگی باورهای کهن ایرانی ساخته شد و بخورد ما داده شد. ما در باور اسلامیمان چاره ای جز این نداشتیم که دست به خوارشماری گذشته پیشا-اسلامی خود بزنیم، واگرنه کدام انسان باخردی می پذیرفت که گروهی با شمشیر به کشوری درآیند و مردم آن را یا بکشند و یا به بردگی بفروشند و آن مردمان همچنان شیفته آئین این دشمنان ویرانگر باشند و دل به دین آنان بسپارند؟ پس می بایست راه اسلام و اعراب را از هم جدا می کردیم و یکی را دوست و آندیگری را دشمن می داشتیم. بدینگونه و بی آنکه لختی بیندیشیم، اسلام را دین بخشش و گشایش و سربلندی و آسایش دانستیم، ولی آورندگان و نخستین گروندگان به آنرا مردمانی دژخو و ددمنش و ویرانگر و آدمکش خواندیم و از این راه گناه "مسلمانان" را بر گردن "اعراب" افکندیم. این مرده ریگ تا به امروز دست از گریبان یادمان گروهی ما ایرانیان برنداشته است.

****
نگاه شهروندانه به سخنان نصرالله، تنها و تنها خود او را نشانه می گیرد و نه تبار و نژاد و زبان و نیاکانش را. من جنبش سبز را بیشتر از آن رو ستوده و بدان امید بسته ام، که آن را گام بزرگی در شهروند شدن ایرانیان و درهم شکستن ساختارهای اندیشه قبیله گرا می دانم. واکنشهای گروهی از همین سبزها به سخنان نصرالله چهره عریان فرهنگ قبیله گرای ما را لخت و بی پرده در برابر چشمانمان بنمایش می گذارد. اگر این چنین شیفته و دلباخته فرهنگ خویشیم که از چنین سخنانی برمی آشوبیم، دست کم سری به شاهنامه بزنیم و ببینیم فردوسی بزرگ در بازگوئی جنگهای ایرانیان حتا از کسانی چون ضحاک ماردوش و افراسیاب تورانی با چه زبانی سخن می گوید. یا بسیار بازپس تر رویم و ببینیم نیاگانمان در باره دیگران (دشمنان؟) چگونه می اندیشیدند، آنگاه که در نیایشهایشان مردمان سرزمینهای همسایه را نیز از یاد نمی بردند و به آواز می خواندند:

فروهرهای مردان پاکدین سرزمینهای ایران را می ستاییم، فروهرهای زنان پاکدین سرزمینهای ایران را می ستاییم.
فروهر های مردان پاکدین سرزمینهای توران را می ستاییم، فروهر های زنان پاکدین سرزمینهای توران را می ستاییم.
فروهرهای مردان پاکدین سرزمینهای سئیریم را می ستاییم، فروهرهای زنان پاکدین سرزمینهای سئیریم را می ستاییم. (6)

اگر سر آن نداریم که از گذشتگان خود نیک و بد کارها و سرانجام آنها را بیاموزیم، چه نیازی به اینهمه دم زدن از فرهنگ سه هزار، هفت هزار سال و ده هزار ساله داریم؟ راه شهروند شدن از خرده گرفتن بر خویش آغاز می شود و با یادگیری از دیگران دنبال گرفته می شود و آنگاه به ساختن آن خویشتن راستین می آنجامد. به زاده شدن "من"، منی که دربند قبیله و تبار نیست و سرزمین و کشور و نژادش را در آرمانها و اندیشه هایش می بیند و هم میهن همه کسانی است که جدای از نژاد و زبان و سرزمینشان پایبند به همان آرمانها هستند. کشور ما اندیشه جستجوگر ما، ونژادمان آرمان رهائی و سربلندی و آسایش مردمان – مردمان همه کشورها – است. ما آزادگی خود را که برترین ویژگیمان بود و خود را نیز بدان می نامیدیم از یاد برده ایم. ما گنجینه های گرانسنگ فرهنگ و اندیشه نیاگانمان را یا از دست باخته ایم و یا به پشیزی فروخته ایم و دیرگاهی است که خویش-کاوی را از یاد برده ایم و در پوستین دیگران افتاده ایم، تا یا باران ناسزا بر سرشان بباریم و یا کردار و رفتارشان را ریشخند کنیم.

هزاروچهارسد سال از روزگاری که گفته می شود اعراب (و نه مسلمانان) ویرانگر و ستیزه جو دست به کشتار مردم و ویرانی شهرهای ما گشودند می گذرد. امروزه نیز عربان همچون روزگار ساسانیان بخشی از شهروندان ایرانزمین و هم میهنان مایند. همان اعرابی که از گوشت و پوست و استخوان خود در سرتاسر خوزستان در برابر ارتش همزبانان بعثی خود دیواری بلند ساختند تا ما در تهران و تبریز و شیراز و اصفهان و مشهد و یزد و کرمان و زاهدان آسوده سر بر بالین خواب بگذاریم. چگونه می توانیم از ملت یکپارچه ایران سخن بگوئیم و با شنیدن و خواندن چنین سخنان عربستیزانه ای در برابر این هم میهنانمان از شرم سر بزیر نیفکنیم؟

هزار و چهارسد سال است که بر لب این خلیج جاودانه پارس نشسته ایم و به ریش رهگذران می خندیم، گاه آن است که اندکی نیز بر روزگار پریشان خویش بگرییم.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------------http://sitemaker.umich.edu/mladjov/files/sasanidpersia.jpg .1
Nestorian Church .2
Syriac Orthodox Church .3
Monophysitism .4
http://www.memo.fr/Media/Moawiyya.jpg .5
ولویشنیک از ریشه "ووروییستن" پهلوی به معنی "پناه یافتن" یا "پایبند بودن" است.
MAAWIYYA Amir-i wlwyshnyk´n
6. بند 143 از تیر یشت

۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

روبرو، آماده باش!


سالگرد کودتای انتخاباتی در ایران با آغاز بازیهای جام جهانی فوتبال همزمان شده است. دوستداران فوتبال، بویژه آندسته از آنان که برای دیدن بازیها به ورزشگاه می روند، ندایی را که من برای فرنام این نوشته گزیده ام، می شناسند: نخست تماشاچیان یکسوی میدان فریاد می زنند "روبرو، آماده باش!". آنگاه شعاری سر می دهند که پاسخ آن را تماشاچیان بخش روبر می دهند و این رفت و برگشت شعارها تا پایان بازی میان دو سوی میدان هر بار با فریاد "روبرو آماده باش!" تکرار می شود. با اینکار تیم خودی فریادهای پشتیبانی و ستایش دوستداران خود را از دو سوی میدان می شنود و تیم روبرو نیز خود را در گازانبر دو سوی میدان گرفتار می بیند.

میدان نبرد آزادیخواهی نیز همانندیهای بسیاری با بازی فوتبال دارد. تیم سبزپوش ما با همه ستارگانش به میدان یک بازی یکسویه آمده است که در آن از داور و گردانندگان ورزشگاه و نگاهبانان همه و همه مزدور تیم سیاهپوش و سیاهدل جمهوری اسلامی اند، بازی بیدادگرانه ای که در آن سزای جوانمردی گلوله و شکنجه و مرگ است. راستی را چنین است که ما ایرانیان برون مرز، چیزی میان بازیکن و تماشاگریم. بازیکن، از آن رو که توانسته ایم با همبستگی فرا-قاره ای خود ندای رسای ملت و میهن خود باشیم و پیام آزادیخواهی آزادگان را به گوش جهانیان برسانیم، و تماشاگر از آن رو که ما در میدان خونین آن بازی نیستیم و از راه دور و بی هراس از گاز اشک آور و باتوم و گلوله برای پیروزی تیم مان فریاد برمی آوریم.

در این یکسال گذشته جنبش آزادیخواهی ایرانیان توانسته است کارنامه درخشانی از خود برجای بگذارد. ایرانیان در سرتاسر جهان بدور از گرایشهای دینی و قومی و سیاسی خود استوار و پایدار در کنار هممیهنانشان ایستاده اند و صدای آنان را در سرتاسر گیتی گسترانده اند، تا هم "جان بون جووی" برای جنبش ما بخواند و هم گروه "یو-تو" کنسرت خود را به رنگ سبز درآورد. این بازپخش صدا و سیمای راستین ملت ایران بدست فرزندان برومند این آب و خاک – که بخشی از آنان هرگز روی میهنشان را نیز ندیده بودند و در خاک فرنگ پای بر پهنه هستی نهاده بودند – بود که کمر بخش بزرگی از رهبران و سران جهان را به کرنش در برابر بزرگی و شکوه آزادگان خم کرد. نسیمی که از خیابانهای تفدیده تهران برخاسته بود، خواب چندین ساله کوچندگان به فرنگ را برآشفت و آنان را به خیابانهای اروپا کشاند تا جهانی بداند نه چادر سیاه نماد زنان ایرانی است و نه ریش ژولیده و یقه های چرک نشان مردان ایرانی. جهان توانست به تماشای انبوه ایرانیانی بنشیند که در رامش و آرامش پای در خیابانهای گیتی، از تورونتو تا پاریس و از مادرید تا جاکارتا نهاده بودند تا به جهانیان بگویند:

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان
هزار باده ناخــورده در رگ تـاک است

دستآوردهای این جنبش سراسری را نباید دست کم گرفت. گذشته از آنکه بودن هرچه انبوهتر و پرشمارتر ما در خیابانهای اروپا و امریکا و دیگر بخشهای جهان هممیهنانمان را به پیروزی جنبش امیدوارتر می کند و به آنان پیام می دهد که تنها نیستند، همین "بودن" ما در خیابانهای شهر بیاد شهروندان و سیاستمداران کشورهای میزبانمان نیز می اندازد که آتش نبرد ایرانیان نه تنها خاموش و افسرده نیست، که از دل شراره های سرکشش هزاران هزار اخگر سوزان و تابناک به آسمان برمی جهد تا ندای آزادگان در سرتاسر گیتی طنین افکن شود.

ما هرگز نخواهیم توانست مانند ستارگان تیممان در میدان بدرخشیم، برد و باخت این بازی را زنان و مردان ایرانی اند که با کوبیدن پی در پی توپ به تور دروازه تیم کودتا رقم خواهند زد. اگر نمی توانیم برای تیممان و در میدانی به پهنای ایران زمین بازی کنیم و تیم روبرو را در خانه خودمان در هم بکوبیم، پس دست کم پشتیبانان خوبی باشیم و به نشستن در جایگاه تماشاگران بسنده نکنیم و از سرتا بپا در در پیش پای بازیکنان تیممان برپای ایستیم و نشان دهیم که هم در برد و هم در باخت چون یک تن یگانه بپای آنان خواهیم ایستاد و پشتیبان و یار و یاورشان خواهیم بود، تا در روزانی نه چندان دور پیروزی را به جشن بنشینیم و بر جام قهرمانی بوسه زنیم.

تیم ما فردا بازی دیگری در پیش دارد، فردا چه تیم سبزپوش آزادگان به میدان بیاید و چه در خانه بماند، ما باید با همه توان خود و هرچه انبوه تر و پر شمارتر به خیابانهای شهرمان برویم و بگذاریم که هر کسی با پرچم و نماد و نشان خود بما بپیوندد، تا فریاد پشتیبانی ما گوش جهان را پُر، که کَر کند.

تیم سبزپوشمان تنها چند گام از قهرمانی دور است، فردا به خیابان برویم تا آتش امید در دل ستارگانمان دو باره شراره بر کشد:

"روبرو، آماده باش!"

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

«کردی» در هفت روز!*


از یکشنبه نوزدهم تا یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت ماه تنها هفت روز زمان بود. روز یکشنبه کودتاگران فرزندان کردستان را بدار آویختند و روز پنجشنبه کردستان فراخوان آزادیخواهان را پاسخی در خور گفت و از ماکو تا کرمانشاه را در خاموشی فروبرد، تا ایرانیان در چهارگوشه جهان دست بدست هم دهند و به همدردی هممیهنان کُردشان برخیزند. هنوز هفته به پایان نرسیده بود که انبوه ایرانیان آزادیخواه در شهر کلن به خیابان آمدند و در یک راهپیمائی گسترده و باشکوه یاد دلاوران کُرد خود را گرامی داشتند و در هفتمین روز پس از جانباختن قهرمانان آزادی، اینبار ایرانیان برلین بودند که به سیاست جدائی افکنانه کودتاگران یک "نه" بزرگ گفتند. کردستان روز یکشنبه با اندوه از خواب برخاست، روز سه شنبه خشمش را به آتشی که بر فراز کوههای سنندج برافروخته بود سپرد و روز پنجشنبه توان و خِرد خود را به رُخ رژیم کودتا کشید، تا نشان دهد:

«چنین کنند بزرگان، چو کرد باید کار!»

آنچه که در هفته گذشته رخ داد، چهره جنبش آزادیخواهی ایرانیان را برای همیشه دگرگون کرد. از یک سو کردستان که در دهه‌های گذشته پیشتاز نبرد با خودکامگی بوده است، در کنار جنبش سبز جای گرفت و از دیگر سو، جنبش سبز نشان داد که در ارج نهادن به آزادی و رزمندگانش همه مرزهای زبانی و قومی و سرزمینی را درنوردیده است و ایرانیان را به نه به کُرد و بلوچ و آذری و ترکمن و فارسی زبان، که تنها و تنها به دوستان و دشمنان آزادی بخش می‌کند. دستآوردهای این یک هفته را نباید دست کم گرفت:

برای کردستان: کردستان که تا کنون خود را همیشه در راه تلاش و رزم برای آزادی تنها می‌دید، بناگاه از پشتیبانی سترگ و گسترده‌ای برخوردار شد که تا کنون در تاریخ یکسدساله ایران همانند نداشته است. از یاد نبریم که همان مُهر همیشگی "تجزیه طلبی" اینبار نیز بر پیشانی سربداران روز یکشنبه فروکوفته شده بود، ولی ایرانیان این سخنان را به پشیزی نگرفتند و بهانه "دفاع از تمامیت ارضی" که سالها دستآویزی برای سرکوب همه خواسته‌های انسانی کُردها، بلوچها، عربها و ترکمنها بود، اینبار کارگر نیفتاد و من بگوش خود از یکی از راهپیمایان شنیدم که: «حتا اگر تجزیه طلب هم باشند، ایرانی و هممیهن ما هستند.» بدینگونه اگر تا به امروز کنشگران کُرد و بویژه رهبران سازمانها و حزبهای کُردی در هر بزنگاهی میبایست نخست وفاداری خود به ایران را نشان می‌دادند و دستان خود را از گناه جدائی خواهی می‌شستند، امروزه دیگر کسی واژه "کُرد" را با جدائی خواه یکی نمی‌داند. بدیگر سخن جامعه ستمزده و سرکوب شده ایران از امروز به خواسته‌های قومی/زبانی کُردها بدون پیشداوری می‌نگرد و در راستای پایبندی به حقوق شهروندی و حقوق بشر دیر یا زود به پشتیبانی از آنها خواهد برخاست. این دستآورد را ولی سازمانها و حزبهای کُردی نمی‌توانند به پای خود بنویسند. این نامه فرزاد کمانگر است که به واژه "کُرد" درونمایه دیگری می‌بخشد:

«اما امروز که قرار است زندگی را از من بگیرند با عشق به همنوعانم تصمیم گرفته ام اعضای بدنم را به بیمارانی که مرگ من میتواند به آنها زندگی ببخشد هدیه کنم و قلبم را با همه عشق و مهری که در آن است به کودکی هدیه نمایم. فرقی نمیکند که کجا
باشد بر ساحل کارون یا دامنه سبلان یا در حاشیه کویر شرق و یا کودکی که طلوع خورشید را از زاگرس به نظاره می‌نشیند...»

فرزاد با چنین اندیشه‌ای و با رهائی از بندهای نژاد و زبان و خاک، اگرچه به فرهنگ کردی عشق می‌ورزید با سرودی بزبان مادری اش بوسه بر چوبه دار نهاد، مرزهای کردستان را درنوردیده بود و با مرگش راهی گشود تا "کُرد" بتواند در دیگران چنان بنگرد که در برادری و خواهری، و دیگران "کُرد" را چنان ببینند، که دوستی گمگشته را.

آری! "کُرد" اگر آغوش دیگر ایرانیان را اینچنین بروی خود گشوده می‌بیند، تنها از آنرو که قلب فرزاد ژرفتر از دره‌ها و روانش فرازتر از کوههای سر به آسمان سوده کردستان بود، که اگر فرزاد کمانگر "کُرد" است، پس "کُرد" نام دیگر آزادگی و فراخ سینگی است.

برای جنبش سبز: سالها پیش در نوشتاری آورده بودم: «هر جنبش مدعی آزادیخواهی در کشوری مانند ایران، باید بر سر دو بزنگاه بنیادین چیستی خود را آشکار کند: حقوق زنان و حقوق خلقها» (۱). در پیوند به خواسته‌های زنان جنبش سبز نه تنها سخن بسیار گفته است، که این جنبش را براستی باید فرزند جنبش زنان بشمار آورد. و اکنون با پشتیبانی از جنبش مردم کردستان، جنبش سبز گامی بلند بسوی آماج پیش گفته برداشته است. بدین سان دو گفتمان بنیادین "برابری زن و مرد" و "برابری زبانی/قومی" نیز در کنار گفتمان آزادیخواهی و حقوق شهروندی جای می‌گیرند و جنبش سبز می‌تواند این گفتمان را با بهره گیری از آموخته‌های جنبش مدنی کردستان در درون جنبش آزادیخواهی جابیندازد و در آینده نزدیک راهکارهای خود را برای از میان برداشتن نابرابریهای زبانی و قومی برای همه بخشهای ملت ایران به گوش و چشم مردم ایرانزمین برساند.

از دیگر سو همین نمونه اعتصاب روز پنجشنبه نشان داد که جنبش پُر نیرو ولی جوان سبز، می‌تواند از آموزه‌های جنبش کهنه کار و سردوگرم چشیده کردستان برای گسترش پهنه نبرد و بکارگیری روشهای نوینتر و کارآمدتر بهره مند شود و بدینگونه راهکار دیگری را جایگزین راهپیمائی در خیابانها کند. گذشته از آن همکاری و همدلی کردستان از آنجایی که "دین" هیچگاه در میان نیروها و گرایشهای کُردی جایی نداشته است، کفه نیروهای گیتیگرا (سکولار) را در ترازوی جنبش سبز سنگینتر می‌کند و همچنین سُنی بودن بیشینه مردم کردستان از توان آن بخش از گرایشهای درون جنبش سبز که شیعه‌های باورمندند و هنوز سری با "ولایت فقیه" دارند، می‌کاهد و باز هم کفه ترازو را بسود نیروهای گیتی‌گرا سنگین می‌کند.

اگرچه حزبها و سازمانهای کُردی را نمی‌توان "حزب" با اندریافت امروزین آن دانست (برای نمونه کادرسازی و چرخش نیرو که از ویژگیهای بنیادین یک حزب امروزین و دموکرات است، در این حزبها به چشم نمی‌خورد)، ولی کردستان از یک فرهنگ ریشه دار حزبی (در همان برداشت نیم بندش) برخوردار است. پدیده‌ای که در دیگر بخشهای ایران ناشناخته است. جنبش سبز می‌تواند از این آموخته‌ها نیز بهره‌های فراوان ببرد و دست به سازماندهی و سامانبخشی نیروها و گرایشهای درون خود بزند.

****
روز شنبه در راهپیمائی بزرگ و باشکوه شهر کلن، ایرانیان تنها با جانباختگان کُرد همدردی نکردند، آنها گامی نیز فراتر رفتند و نمونه‌ای شکوهمند و زیبا از همبستگی ملی را بنمایش گذاشتند. برگزارکنندگان در کنار زبان آلمانی (که بیشتر شعارها به آن بودند) به زبانهای پارسی و کُردی نیز شعار دادند و سرودها و ترانه‌هایی بزبانهای پارسی، کردی و ترکی آذربایجانی پخش کردند. این نیز گامی بزرگ در راستای ملت شدن ما ایرانیان است، چرا که "ملت" چیزی نیست، جز برآیند کیستیهای تک تک مردمان سازنده آن، و ملت ایران از قومهای گوناگون ساخته شده که بر پایه آئین دیرینه کشورداری در ایران در چندگانگی خود یگانه‌اند. آنچه که در این یک هفته رخ داد، مرا بیاد دو میتخت کهن ایرانی انداخت، که بازگوئی آنها را در اینجا تُهی از هوده نمی‌بینم:

یک: در بخشی از تاریخ ایران که با افسانه درآمیخته است، آمده است که "دیااکو" پادشاه ماد هفت تیره مادی را همپیمان کرد و نخستین دولت ایرانی را بنیان گزارد. میتختها در بزنگاههای تاریخی بیاری مردمان می‌آیند تا سپهر اندیشگی آنان را برای دگرگونیهای نوین و آفرینش میتخت-گونه‌های تازه آماده کنند. دیااکو به گفته هرودوت در نزدیکی همدان می‌زیست، که در آن روزگار بخشی از سرزمین ماد بود، سرزمینی که از رود ارس تا سرچشمه‌های کارون گسترده بود. دیااکو توانست مردمانی را که زیر ستم آسوریان می‌زیستند گردهم آورد و از آنان ملتی یگانه بسازد، اینچنین بود که با به هم پیوستن هفت تیره ایرانی "ملت ایران" برای نخستین بار پا به پهنه هستی نهاد.
روان دیااکو بار دیگر از سرزمینهای باختری ایران برخاسته است. همبستگی گسترده و ژرف ایرانیان گام بلندی در راستای یکپارچگی ملی ما است. دیااکو با جانباختن آن پنج جوان بیگناه کُرد بار دیگر سر از خواب هزاران ساله برداشت، تا بار دیگر تیره‌های ایرانی را از پارسی زبان و کُرد و بلوچ و ترکمن گرفته تا عرب و آذری و لُر و گیلک و مازنی و ارمنی و یهودی و... همپیمان و همسوگند سازد، تا برای آزادی ایران برخیزند و خود را از یوغ ستم فرمانروایان خودکامه رهایی بخشند، تا ایرانی بار دیگر "آزاده" باشد. این بازگشت دیااکو را در همبستگی سراسری ایرانیان در هفته گذشته بخوبی می‌توان دید.

دو: از زیبا ترین افسانه‌های ایرانی، باید از افسانه آرش کمانگیر نام برد. افراسیاب پس از شکست دادن ایرانیان و برای خوار کردن آنان گفت که بهترین تیرانداز ایران تیری بیفکند و هرکجا که تیر او فروآمد، همانجا مرز ایران باشد. آرش کمانگیر جان خود را در تیری نهاد و با پرواز جادوئی آن تیر، خاک ایران تا جیحون گسترده شد، و آرش جان باخت.

هفته پیش نیز کمانگری دیگر جان خود را تیرک دار کرد، برای گستردن مرزهای جنبش آزادیخواهی ایرانیان. فرزاد کمانگر و چهار همرزمش جان خود را قربانی گسترش آرمان آزادیخواهی کردند، تا رهائی از آن مردمان گردد و آئین مردمی از جهان رخت برنبندد و فریاد آزادیخواهی ایرانیان جهان را پُر کند.

«آري، آري، جان خود در تير كرد آرش.
كار صدها صد هزاران تيغه ي شمشير كرد آرش»

و در این روز همه آزادیخواهان جهان کُرد و ایرانی شدند، و زنان افغان چهره به آب دیده شستند که: «ما همه فرزاد کمانگریم» (۲)

******
مرگ پنج جوان آزادیخواه اگرچه بسیار دلخراش و سوزناک بود، ولی دریچه‌های نوینی را بروی آزادیخواهان ایرانی گشود. مردم کُردستان با بهره گیری از آموخته‌های خود آموزه بزرگی برای جنبش سبز به ارمغان آوردند و راه نویی را در برابر چشمان آن گشودند. کردستان دید، کردستان خواست، کردستان انجام داد. اکنون بر ما است که بیاموزیم،

یک هفته زمان داشتیم، کُردی را در یک هفته هم می‌توان آموخت!

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
-----------------------------------------------------
*. فریدریش انگلس نامه‌ای به کارل مارکس نوشته است، بنام "پارسی در سه هفته"، که در آن داستان پارسی آموختن خود را بازمی گوید. نام این نوشته را از او وام گرفته ام. بنگرید به:
„Persisch in drei Wochen“, Friedrich Engels Profil, Helmut Hirsch, Peter Hammer Verlag, 1 Auflage 1970, Seite 244
۱. بنگرید به تارنمای همستگان، بایگانی سال 2003، «فاشیسم دینی، نژادپرستی کور و کابوس فروپاشی ایران»
http://www.unity4iran.com/2010/05/blog-post_2849.html .۲