۱۳۹۳ آذر ۱۱, سه‌شنبه

در هراس از خویشتن


3. گفتار در دوپارگی یک فرهنگ 
برخورد ما با فرهنگ و تاریخ میهنمان نشان از یک روانپارگی گروهی دارد. از یکسو به تاریخ و فرهنگ هفت‌هزارساله‌ای می‌بالیم که از آن چیز چندانی نمی‌دانیم، و از دیگر سو شیفته بیگانگانی هستیم که تومار این فرهنگ و گذشته درخشان را در هم پیچیده‌اند. سخن از دوگانه‌ای بنام ایران پیش و پس از اسلام است. دوگانه‌ای که بخشی از آن نماد ایرانی بودن ماست و بخش دیگرش نماد مسلمانی‌مان و از آنجایی که این دو پاره کیستی فرهنگی ما از همان روز نخست با هم سر ستیز داشته‌اند، ما به مردمانی درخودستیز و باخودستیز فرارُسته‌ایم که بخشی از کیستی ما آن بخش دیگر را برنمی‌تابد و پیوسته با آن در نبرد است.

پیشینه فرهنگ و شهرنشینی چه در جغرافیای سیاسی و چه در جغرافیای فرهنگی ایران به بیش از هفت‌هزار سال می‌رسد و آنچه که "تاریخ دوهزاروپانسد ساله" نامیده می‌شود، چیزی بیش از یک کژفهمی تاریخی نیست، که کشورمداری را با فرهنگ یکی می‌گیرد. فرهنگ از ریشه اوستائی " ثَنگه" (1) به چم "کشاندن" با پیشوند پهلوی " فرَ-" (2) که در چم "دوباره کاشتن شاخه درخت" نیز هست، همه آن چیزی است که آدمی می‌سازد، تا با آن خود را فراز کشد. بدینگونه هرآنچه که از روزگار باشندگان شهر سوخته و تپه سِیَلک و بیرجند به ایلامیان و سومریان و از آنان به دیرتر آمدگانی چون مادها و پارسها و از آن رهگذر به ما رسیده است، "فرهنگ" ما است. تا نمونه‌ای چند آورده باشم، در باره موسیقی ایرانی گفته می‌شود که ریشه در موسیقی ایلامی دارد و از گونه‌ای پیوستگی تاریخی برخوردار است.  همچنین هنر فرشبافی از پیشینه‌ای چندین‌هزار ساله برخوردار است و اگر امروز با چشمان یک ایرانی به دستبافته پازیریک (3) بنگریم، در آن رگه‌هایی آشنا می‌یابیم. از دیگر نمونه‌های این پیوستگی فرهنگی جشنی است بنام یلدا، که به سُریانی همان "زایش" است و از روزگار سومریان تا به امروز پیوسته پاس داشته می‌شود، و نوروز که آنهم اگرچه با نام ایرانی‌اش برای ما آشنا است، ولی جشنی بزرگ در میان همه مردمان باختری آسیا از دجله و فرات گرفته تا سند و پنجاب می‌بوده است. و تا سخن دراز نشود، ما به وارونه مصریان و آشوریان و بابلیان و ایلامیان و دیگرانی که با فروهشتن زبان خویش "عرب" شدند، از زبانی برخورداریم که پیوستگی تاریخی آنرا تا روزگار هخامنشیان دنبال می‌توانیم کرد. این زبان فرستاده‌ای از ژرفای تاریخ است، که فرهنگ را در خود جای داده و ما را به ان پیش‌گفتگان پیوسته است.
گذشته پیش از اسلام، حتا اگر آغاز آنرا به پادشاهی هخامنشیان فروبکاهیم و از ایلام و سومر و آکاد (که یا در جغرافیای سیاسی و یا در جغرافیای فرهنگی ایران امروزین جای دارند) درگذریم، گذشته‌ای بس باشکوه بوده است. بویژه اگر بروزگار ساسانیان نگاه افکنیم که دیگر از پرده افسانه برون شده و خاندانی تاریخی بودند، خواهیم دید که "ما" بر نیمی از جهان شهرنشین آنروز فرمان می‌راندیم. ساسانیان دارای همه آن ویژگیهایی بودند که می‌توانستند یادمانی زیبا و نیرومند از گذشته تاریخی ما بسازند و پاره-کیستی‌های ما را در چارچوب یک کیستی یگانه ملی گردهم‌ آورند. آنان ولی خود بدست کسانی سرنگون و از پهنه گیتی رانده شدند، که پیام‌آوران کیستی نوین ما بودند، بدست مسلمانان. با فروپاشی شاهنشاهی ساسانی  ما که دستکم از روزگار شاپور یکم (400 سال پیش از اسلام) ایرانی بودیم (4)، بناگاه و برای نُهسد سال تنها و تنها مسلمان ماندیم. این مسلمانی ما اگر نیک بنگریم، چیزی جز دوری جستن از آن گذشته پرشکوه نبود، همان گذشته‌ای که نامش با "ایران" پیوند جاودانه خورده بود. پس ما در یک ستیز درونی یا باید می‌پذیرفتیم که آن گذشته نه باشکوه، که بسیار تیره و تار بوده و اسلام ما را از چنگال آن رهائی بخشیده است، و یا باید دل بدان گذشته می سپردیم و اسلام را مایه تیره‌روزی خود می‌دیدیم. این ستیز درونی تا به امروز گریبان ما را رها نکرده است و ناخودآگاه گروهی ما را از درون می‌خلد. پس بر مسلمانان باورمند است که با همه نمادهای ملی، که ما را بیاد آن گذشته باشکوه می‌اندازند از در جنگ درآیند و برای آنکه نشان دهند اسلام براستی رهائی‌بخش بوده است، همه دستآوردهای فرهنگی پیش از اسلام را بزیر آفند همه‌سویه بگیرند.  

امروزه بجز دین‌باوران سودازده دیگر کمتر کسی را می‌توان یافت که شکوه سده‌های پیش از اسلام را نپذیرد و یا نادیده بگیرد. با اینهمه مسلمان ایرانی بوارونه همکیشان عربش در یک کشاکش پیوسته با تاریخ سرزمین و دین خویش است. مسلمانان کشورهای عربی تاریخ دینی خود را در پیوند با بیگانگانی که به سرزمین آنان تاخته و از کشته‌ها پشته‌ها ساخته از خون مردمان جویها روان کرده‌اند، نمی‌بینند، زیرا آنان خود را بازماندگان همان "بیگانگان"ی می‌دانند که به نیروی شمشیر سرزمینهای همسایه را گشودند و نیاکان این مسلمانان امروزی را بدانجا کوچاندند. ولی در ایران داستان دیگرگونه است. مسلمان ایرانی اگرچه روزی هزار بار می‌گوید و سوگند یاد می‌کند که ایرانیان با آغوش باز پذیرای اسلامی شدند که با تیغه شمشیر جهادگران مسلمان بر گردنشان فرود ‌آمد، باز هم ناچار از خواندن همان کتابهایی است که تاریخ رسمی اسلام بر آنها استوار است. پس چه دست یاری بسوی طبری دراز کند و چه بلعمی را بخواند، چه دینوری را  گواه بگیرد و چه یعقوبی و ابن‌خلدون را، با داستانهای هراسناکی از کشتار و بردگی نیاکانش و ویرانی شهرهای آباد کشورش روبرو می‌شود. او نمی‌تواند مانند یک عرب مصری یا سوری یا عراقی بگوید «نیاکان عرب و مسلمان من این سرزمینها را به شمشیر خود گشودند و بدینگونه ما بدینجای آمدیم و این سرزمین از آن ما شد» او اگر هم نه خودآگاهانه، دستکم در ناخودآگاه خود می‌داند مسلمانی‌اش را وامدار کسانی است که پدرانش را از دم تیغ بیدریغ گذراندند و مادرانش را در بازراهای برده‌فروشان همچون ستوران و گاوان و گوسپندان به درهمی فروختند. پس در درون هر مسلمان ایرانی آتش یک کشاکش هزاروچهارسد ساله فروزان است، که می‌سراید:

گرچه عرب زد چو حرامی به ‌ما / داد یکی دین گرامــــی به ‌مـــا
گرچــه ز جور خلــــفا سـوختیم / ز آل علــــــی معرفت آموختیم (5)

هنگامی که سخن به شیعیان می‌رسد، کار از این نیز سختتر می‌گردد. اگر همان تاریخهای پیش‌گفته را درست بپنداریم، ایران بروزگار عمر گشوده شد. بروزگار کسی که از نگر شیعیان در همدستی با ابوبکر حق علی را در جانشینی محمد بزیر پا گذاشته بود. اگرچه این ابوبکر بود که جاینشین محمد شد، ولی شیعیان عمر را بیشتر دشمن می‌دارند تا او را و عثمان را، زیرا این عمر بود که پهلوی فاطمه دختر پیامبر را شکسته و کودک نازاده او محسن را کشته بود. عمر، در نگاه شیعیان سرچشمه همه پلیدیها در جهان اسلام است و من از روزگار کودکی خود بیاد دارم که شیعیان شهر ما سُنیان را "عُمری" می‌خواندند و جشن عُمرکُشان برپا می‌کردند و تا کنون جشنی بنام ابوبکرکُشان یا عثمان‌کُشان را نه دیده و نه از آن شنیده‌ام. پس ایرانیان بدست کسانی مسلمان شدند که رهبرشان از دیدگاه شیعیان خود گمراه و ستمگر بود و ارج خاندان محمد را شکسته بود و در دین نوآوریهایی کرده بود که او را سزاوار اتش دوزخ می‌کرد. سرداران عمر  که جنگجویان تشنه چپاول و بَرده و زر و سیم را در جنگ با ایرانیان فرماندهی می کردند نیز دست کمی از خود او نداشتند. نیاکان ما بروزگار عمَر بدست سعد بن ابی وقاص، المثنی بن حارثه الشیبانی، ابوعبید مسعود ثقفی، هاشم بن عتبه و نعمان بن عمرو بن مقرن مزنی بود که مسلمان (یا کشتار و بَرده) شدند. تازه اینان سرداران عمر بودند و تنها سرزمینی را که امروزه عراق نامیده می‌شود گشودند. روند مسلمان‌سازی ایرانیان بروزگار عثمان و پس از او بدست معاویه و یزید و دیگر خلیفگان اموی شتاب بیشتری گرفت.

نیاکان شیعیان امروزی بدست کسانی اسلام پذیرفته بودند، که شیعه آنان را سزاوار نفرین مردمان و آتش دوزخ می‌داند. بدست عمَر که پهلوی فاطمه را شکست، یا عثمان که حق علی را برای سومین بار زیر پای گذاشت، یا معاویه که در برابر امام نخست لشگر آراست و امام دوم را با نیرنگ بکُشت و یا یزید که امام سوم را در دشت کربلا فرمان به کشتن داد و خاندانش را به اسیری بُرد. شیعیان دستان امامان شیعه را از ریختن خون ایرانیان پاک می‌دانند و برآنند که آنان هرگز پای به این سرزمین ننهادند. بدینگونه ایرانیان اسلام را از گروهی هرزه و گمراه و ستمگر و بَددین و کژآئین فراگرفتند و نُهسد سال نیز بر همان اسلام ماندند، تا بار دیگر شاهانی که باده در استخوان سر دشمنان خود می‌نوشیدند و بنگ و چرس می‌کشیدند و یا چون شاه اسماعیل یکم مادر خود را شکم می‌دریدند، چهره راستین اسلام را که همان "تشیع" بود، به آنان نشان دهند.

پس شیعیان در کنار آن کشاکش پیش‌گفته با یک ستیز درونی دیگر نیز روبرویند. آنان اگر هم بپذیرند که مسلمانان اسلام را با آغوش باز پذیرفتند و دهها هزار برگ تاریخ طبری و بلعمی و یعقوبی و دینوری و ابن‌خلدون و دیگران در باره کشتارهای هولناک ایرانیان بدست مسلمانان را دروغ بپندارند، باز هم ناچار از پذیرفتن این سخنند، که ایرانیان آغوش خود را نه بروی اسلام علی و فاطمه و حسن و حسین، که بروی اسلام عمر و عثمان و معاویه و یزید گشودند، بروی کسانی که خود سزاوار آتشند و بگفته قرآن «هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ».

به خویشتن دوپاره خود و برخوردمان با گذشته پُرشکوه پیش از اسلام بازگردیم. ما دارای یک خویشتن اسلامی و یک خویشتن کهنتر پیشااسلامی هستیم که اگرچه اسلاممان برای نابودی آن به این سرزمین آمده است، نه می‌خواهیم و نه می‌توانیم از آن دل بکنیم. از سویی دیگر نیز از گردآوردن این دو پاره کیستی تاریخی خود ناتوانیم و نمی‌توانیم به ستیز هزاروچهارسد ساله آن دو پایان دهیم. پس هنگامی که از "کیستی" خود سخن می‌گوئیم، روی به کدام سوی داریم؟ همانگونه که در نوشته دیگری بنام "ما و مدرنیته رضاشاهی" آوردم، ما هرگز نخواهیم توانست دریابیم بیشینه "مردم مسلمان ایران" در باره یک پرسش چگونه می‌اندیشند. پس در چنین بزنگاههایی باید به سراغ اندیشورزان و سرآمدان مسلمان برویم و تا بتوانیم اندکی به هسته راستین آنچه که تنها پوسته بیرونیش بر ما آشکار است نزدیک شویم.

علی شریعتی که در نوشتار دیگری نمونه‌ای از خود-خوارشماری و عرب‌ستائی او را آوردم (6) در جایگاه یک مسلمان نواندیش در باره این خویشتن چنین می‌نویسد:
«ما یک خویشتن باستانی داریم مال دوره هخامنشی , دوره ساسانی, اشکانی و پیش از آنها، آیا به آن خویشتن برگردیم؟ آن خویشتن، خویشتن کهن است. خویشتنی است که در تاریخ ثبت شده است، خویشتنی که فاصله طولانی قرنها پیوند ما را با آن گسسته است. آن خویشتن هخامنشی و باستانی، خویشتنی است که در تاریخ، مورخین و جامعه شناسان دانشمندان، باستان شناسان آن را می‌توانند کشف کنند بخوانند و بفهمند ولی ملت آن خویشتن را به عنوان خویشتن خودش حس نمی‌کند و قهرمانان و شخصیت‌ها و نبوغ‌ها و افتخارات و اساطیر آن دوره در میان مردم ما حرکت و تپش ندارد و قیچی تمدن اسلامی آمده و بین خویشتن پیش از اسلام و پس از اسلام ما فاصله‌ای انداخته که خویشتن قبل از اسلام ما فقط به وسیله دانشمندان و متخصصین در موزه ها و کتابخانه‌ها قابل رویت است. توده ما هیچ چیز از آن یادش نیست [...] [خویشتن اسلامی]  خویشتنی است که  با دانشگاه‌های هزار سال اخیر ما، با ادبیات هزار سال اخیر ما، با علم هزار سال اخیر ما , با افتخارات و تاریخ و تمدن و نبوغ و استعدادهای گوناگون نظامی و ریاضی  و علمی  و نجومی  و ادبی و  عرفانی ما در این هزار سال بصورت یک فرهنگ بزرگ در جهان جلوه کرده است. تا در برابر اروپای رنسانسی بتوانم بگویم من یک فرد وابسته به فرهنگ بزرگ اسلامی هستم» (7)

پس از دیدگاه شریعتی خویشتن ما تنها یک خویشتن اسلامی است، زیرا «قیچی تمدن اسلامی آمده و بین خویشتن پیش از اسلام و پس از اسلام ما فاصله‌ای انداخته». از نگر او « خویشتن پیش از اسلام [...] بر اساس استخوانهای پوسیده مبتنی است» و باز گشت به آن، «بازگشت به کهنگی، سنگ‌گرایی، بازگشت به جُل الاغ» است.
سوگمندانه باید بپذیریم که این سخنان شریعتی بازتاب گرایش ژرف بخش بسیار بزرگی از مسلمانان ایرانی است، زیرا آنان هر اندازه هم که بخواهند این دو پاره روان فرهنگی خود را با یکدیگر آشتی دهند، باز بر سر بزنگاه‌هایی این چنین، ناچار از گزینش میان اسلام و ایران خواهند بود و از آنجایی که ایران تنها نگاه به این جهان دارد و اسلام بنا به باور مسلمانان آسایش هر دو جهان را برای باورمندانش فراهم می‌کند، چندان سخت نیست که بگوییم کفه ترازو به کدام سو سنگینتر است.

تنها در پیش روی چنین پس‌زمینه تاریخی است که می‌توان دشمنی سرسختانه کسانی چون اکبر گنجی با "شیروخورشید" و دلبستگی آنان به پرچم الله‌نشان جمهوری اسلامی را دریافت. یوسفی اشکوری نیز در نوشته‌ای دیگر (8) نمی‌تواند شادی خود را از پذیرفته شدن پرچم الله‌نشان در میان ایرانیان برونمرز و کمرنگ شدن نشان شیروخورشید پنهان کند، اگرچه خود آن را "بلوغ مدنی جوانان" می‌نامد. دشمنی کین‌توزانه سران جمهوری اسلامی با گذشته پیشااسلامی ایران نیز در همین راستا است. آنان تنها هنگامی به این بخش از تاریخ ایران با مهر می‌نگرند که بدانند فریب مردم تنها با پاره "ایرانی" خویشتن ایشان شدنی است و پاره اسلامی به تنهایی بکار نمی‌آید. اینچنین است که انرژی هسته‌ای در چارچوب گفتمان "ایران نیرومند" جای می‌گیرد تا با برانگیختن یادمان "ایرانزمین باشکوه" ایرانیان را بدنبال خود بکشد و براستی باید بر سران مردم‌فریب جمهوری اسلامی و پشتیبانان و همپیمانان پیدا و پنهان آنان در میان اپوزیسیون آفرینها گفت.

و اگر به فرآیند ساخته شدن کیستی یا خویشتن خود از این نگرگاه بنگریم، دیگر دریافتن ایران‌ستیزی چپ کهنه‌اندیش مایه شگفتی ما نخواهد شد. بیشینه چپ ایرانی، ستیز با ایران باستان را بخشی از کیستی خود می‌دانست و همچنان می‌داند. این گرایش میهن‌ستیزانه که پی‌آمد پذیرش انترناسیونالیسم استالینی بود، یک شبه در ایران پا نگرفت. سرآمدان چپ ایرانی در دامان مادرانی پرورش یافته بودند که  ستیز هزاروچهارسد ساله اسلام/ایران را با شیر خود در کام آنان می‌چکاندند، مادرانی که زهدانشان از این آشفتگی و سردرگُمی فرهنگی بارگرفته بود.

به امروز بنگریم. تاریخ سیسدوپنجاه ساله پس از اسلام در سی‌وپنج سال دوباره‌سازی می‌شود و گاه در این دوباره‌سازی چنان همانندیهایی به چشم می‌خورند که آدمی همزمان در شگفت و در هراس می‌شود؛
شاهنشاهی ساسانی روزگار را چنان بر ایرانیان تنگ کرده بود که مردم، ستیزه‌جویان مسلمان را با آغوش باز پذیرفتند،
شاهنشاهی پهلوی روزگار را چنان بر ایرانیان تنگ کرده بود که مردم، جمهوری اسلامی را با آغوش باز پذیرفتند،

و نگاهی که بر آن آغوشهای باز خیره شده است، چشم خود را هم بر جویهای خون در نهاوند و استخر و ری و خوارزم برمی‌بندد و هم بر زنان و کودکان ایرانی که در مدینه و کوفه و بصره بفروش رفتند. دلباخته آن آغوشهای باز، هم کشتار دلاوران کُرد و ترکمن و بلوچ را نادیده می‌گیرد و هم اعدام هزاران زندانی بی‌پناه در سالهای سیاه شصت را.

انسان ایرانی در ستیز پیوسته‌اش با خویشتنِ ِ خویش، از یک سردرگمی هزاروچهارسد ساله رنج می‌برد. او همچون آونگی میان اسلام و ایران در جنبش است و هنوز نمی‌داند در کدام سوی این میدان نبرد نیزه افراشته است. او اسلام و آن گذشته باشکوه پیش از اسلام را با هم می‌خواهد، اگرچه در ناخوآگاه خود می‌داند، که نابودی آن پیشینه باشکوه بهایی بود که برای مسلمان شدن او پرداخته شد و "بود" یکی در گرو "نبود" دیگری است. سازش او با جمهوری اسلامی، چه کمونیست باشد و چه مسلمان، چه خداباور و چه بی‌خدا، سازشی است با پاره اسلامی خویش (9).

راز ماندگاری این رژیم با همه تبه‌کاریهایش، شاید درست در همینجا نهفته باشد.

دنباله دارد ...

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
--------------------------------------------------------------------------------------
thanga .1

 Pahlavi: fra-hang .2


4. در سنگنبشته شاپور بسال 260 میلادی برای نخستین بار واژه "اِران‌شهر" در اندریافت سیاسی آن بکار می‌رود و این سنگنبشته را می‌توان شناسنامه کشورمان ایران دانست.

5. ملک‌الشعرای بهار، منظومه‌ها، چهار خطابه، خطابه دوم


7. بازگشت به خویشتن. علی شریعتی


9. مسعود بهنود در گفتگو با کامبیز حسینی نمونه بسیار درخشانی از این رویکرد بدست داده است. من پس از خوابیدن هیاهو در این باره خواهم نوشت.

۱۳۹۳ آبان ۲۴, شنبه

در هراس از خویشتن

2. گفتار در عقلانیت و خرَدگرایی
یکی از واژه‌هایی که با بسامد بسیار از سوی دلباختگان انقلاب شکوهمند و کسانی که خواهان همزیستی با جمهوری اسلامی هستند بکار برده می‌شود، "عقلانیت" است. برای نمونه و بویژه در پیوند با انتخابات آنان برآنند که ایرانیان با بهره‌گیری از آموزه‌های انقلاب (و شکستهای تا کنونی) روی به "عقلانیت" آورده‌اند و بجای شورش و انقلاب، درستترین ابزار، یعنی گذر گام‌بگام به دموکراسی  از راه انتخابات و کنشگری پارلمانی را برگزیده‌اند. اینان "عقلانیت" را در کنار و بجای "خِرَدگرایی" بکار می‌برند. ولی این "عقلانیت"، که گویا پدیده‌ای نویافته در میان ایرانیان است، چیست؟

عقلانیت از ریشه "عقل" است، واژه‌ای که با گسترش اسلام و فرهنگ قرآنی بدرون زبان پارسی راه یافت. "عقل"، در زبان عربی همان "بَند" است، چنانکه "عقال" بندی است که بر پای شتر می‌بندند تا نگریزد یا بر سر دستارچه، که از سر نیفتد (چفیه عقال) و عرب دژ و بارویی را که در آن پناه می‌جوید نیز "معقل" می‌خواند. پس عقل اندیشه آزاد و بی‌مرز برای یافتن گوهر راستین پدیده‌ها نیست. عقل بندی است بر اندیشه آدمی، که راه به بیراهه نسپارد. قرآن در این باره می‌گوید:
«كَذَلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ / بدين گونه، خداوند آيات خود را براى شما بيان مى‌كند، باشد كه بينديشيد (البقره، 242)»
«أَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُواْ فِيهِ اخْتِلاَفًا كَثِيرًا / آيا در قرآن نمى‌انديشند؟ اگر از جانب غير خدا بود قطعا در آن اختلاف بسيارى مى‌يافتند (النساء 82)»

بنیاد قرآن بر "ایمان" است و آن چیزی نیست بجز پذیرش بی چون‌وچرای خداوندگاری الله و پیامبری محمد، پس همه فراخوانهای قرآن به "عقل" (تَعْقِلُونَ و يَتَدَبَّرُونَ) برای این پیام است، که خدایی جز الله نیست و قرآن واژه‌به‌واژه سخن اوست. بدیگر سخن، "حقیقت" از پیش نشان داده شده است و الله نشانه‌های فراوانی از آن را در برابر ما نهاده است، بر ماست که در این نشانه‌ها اندیشه کنیم (عقل، تدبیر) تا آنها را آنگونه که الله می‌خواهد دریابیم. این همان "بَند"ی است که با پذیرش اسلام بر اندیشه آدمی نهاده می‌شود. بدینگونه "تعقل" (اندیشورزی) در قرآن فرآیندی است که فرجام آن پیشاپیش آشکار و ناگزیر است؛ مسلمان باورمند باید چنان بیاندیشد که نشانه‌های الله را بی چون‌وچرا دریابد و بر آنها گردن نهد. و اگر کسی در قرآن نیاندیشد، یا بیاندیشد و آن نشانه‌ها را نبیند و یا درنیابد، بر دلش چفت و کلون زده شده است:
«أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا / آيا به آيات قرآن نمى‌انديشند؟ يا بر دلهايشان قفلهايى نهاده شده است؟ (محمد 24)»

این، چکیده عقلانیت قرآنی است.

عقل، واژه‌ای که فراوان در قرآن آمده، یکی از پدیده‌هایی است که با بسآمد بسیار در ادب پارسی نکوهش شده است. نکوهش عقل و عاقلان در ادبیات پارسی چنان فراگیر است که برخی آنرا از نشانه‌های "عقل‌ستیزی" ما ایرانیان، و گواهی بر آن دانسته‌اند که شعر پارسی در این ستیز آشتی‌ناپذیر خود با عقل، ما را ناگزیر از اندیشمندی بدور داشته و از خِرَدورزی بازداشته است. براستی نیز کمتر چامه سرای پارسی زبان را می‌توان یافت که سخنی در نکوهش "عقل" نسروده باشد، بویژه هنگامی که سخن از رویاروئی "عقل" با "عشق" می‌رود، چنانکه مولانا می‌سراید:
عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست
عشـــق گــــوید راه هـــــست و رفتـــه‌ام من بارها
عقـــــل بازاری بـــــدید و تاجــــری آغــــــاز کـــــرد
عشـــــــق دیـــــده زان ســـــــوی بـــازار او بازارها
عقــــــل گویـــــد پا منـه که اندر فنا جز خار نیست
عشـــــق گوید عــــــقل را کاندر تو است آن خارها

مولانا از  586 تا 652  زیسته است. چامه سرایان پیش و پس از او نیز نگاهی کمابیش همسان به "عقل" و "عاقلان" دارند برای نمونه حافظ که پس از او زیسته است (706 تا 769‍) می‌سراید:
عاقلان نقطه پرگــــــار وجودند ولـــــی /// عشق داند که در این دایره سرگردانند

و سعدی (588 تا 671):
ز عقل اندیشه‌ها زاید، كه مردم را بـــفـرسـایـد /// گرت آسودگی باید، برو مجنون شـــو ای عـاقـل

سنائي غزنوي (460 تا 530‍) که بیش از یک سده پیش از مولانا و در نیمه دوم دوران روشنگری و رستاخیز فرهنگ ایرانی  می‌زیسته می‌سراید:
عـقل در كوي عشـــق نابيناست /// عاقلــــــي كـار بوعلي سيناست
یک ره به دو بـاده دست کوته کن /// این عقـــــل دراز قد احمـــــــق را (1)

ولی این چامه سرایان با همه دشمنی با عقل و عاقلان، هنگامی که به "خِرَد" و خِرَدمندی" می‌رسند، سرتاپا کُرنش و ستایشند و شگفتا که هرچه در زمان پیشتر می‌آییم و مسلمان‌تر می‌شویم، مرز میان "عقل" (قرآنی) و "خِرَد" (ایرانی) کمرنگتر می‌شود و چامه‌سرایان سده‌های پَسین‌تر با یکی دانستن عقل و خِرَد، (همانگونه که امروزه نیز، هم در میان مردم و هم در واژه‌نامه‌ها چنین است) خِرَد را نیز به باد سرزنش می‌گیرند. برای نمونه در جایی که مولانا در ستایش دلبر خود می‌سراید: «ای تاج هنرمندی معراج خِرَدمندی» و بدینگونه "خِرَدمندی" را از برترین ویژگیهای ستودنی می‌داند، وحشی بافقی (911 تا 961‍) می‌سراید:
خِرَد هر چند پويد گاه و بيگاه /// نيــابد جـاي جـز بيرون درگاه

ولی هنگامی که در تاریخ باز هم بازپس‌تر می‌رویم و بجای چامه‌سرایان از اندیشمندان سراغ می‌گیریم، با خیام نیشابوری (427 تا 510) روبرو می‌شویم، که مرز آشکاری میان خِرَد و عقل می‌کشد. درنگی کوتاه بر اندیشه‌های خیام و رویکرد او به عقل و خِرَد بیگمان تهی از هوده نخواهد بود. خیام از واپسین بازماندگان پاسداران اندیشه و جهانبینی ایرانی است. او اگرچه چون زکریای رازی دین ستیزی خود را بی‌پرده بازگو نمی‌کند، ولی آشکارا منش و کُنش دینی را به ریشخند و افسوس می‌گیرد. ستیز او با عقل، دشمنی با اندیشه و فرزانگی نیست، ستیز او با عقل قرآنی است:
آنان‌ که اسیر عــــقل و تمییز شــــدند /// در حسرتِ هست‌ونیست ناچیـز شدند

اول ســـه طلاقِ عقل و دین خواهم‌داد /// پس دــــخترِ رَز را به زنی خواهـــم‌ کرد

تا چند اسیر عــــقل هر روزه شـــــویم /// در دهر چه صد ساله چه یکـروزه شویم

ولی همین خیامی که عقل‌ستیز است و خواننده خود را به دوری از عقل فرا می‌خواند، خِرَد را می‌ستاید و به شنوندگانش می‌گوید که همدم خِرَد و خِرَدمندان باشند و باده را نیز با آنان بنوشند:
گر بــــاده خـــــوری تو با خِرَدمندان خور /// یا با صنمـــی لاله رخــــی خنــدان خور

با اهل خِــــــرَد بـــــاش که اصــل تن تو /// گردی و نسیمی و غباری و دمی است

گــــاویست در آســــمان و نامش پروین /// یک گـــــاو دگــــر نهفته در زیر زمـــــــین
چشــــم خِرَدت باز کـــــن از روی یقــین /// زیر و زبر دو گــــــاو مشتــــــی خـــر بین

اجــــــرام کــــه ســــاکنان این ایواننــــد /// اســــــباب تـــــــردد خِـــــرَدمنـــــدانند
هان تا ســــــر رشـــــته خِـرَد گم نکنی /// کــــــانان که مدبـــــــرند ســــــرگردانند

در این نمونه واپسین خیام "‌خِرَد" را بدرستی در برابر "تدبیر" بکار می‌برد. باز هم در تاریخ بازپس‌تر می‌رویم و به یکی از بزرگترین اندیشمندان تاریخ ایرانزمین، فردوسی توسی (319 تا 397) می‌رسیم. شاهنامه فردوسی را براستی باید ستایشنامه خِرَد نامید. در میان ویژگیهای برتر اخلاقی که 3134 بار در شاهنامه آمده‌اند، "خِرَد" با 36 درسد جایگاه نخست را از آن خود کرده است (2). پس چه جای شگفتی که "عقل" و "عاقلی" جایی در شاهنامه ندارند و من حتا یکبار به این دو واژه برنخورده‌ام، در جایی که واژه خِرَدمند 230 و واژه بخِرَد (باخِرَد) 130 بار در شاهنامه آمده‌اند ("تدبیر" 10 بار در شاهنامه آمده است و همه جا برابرنهادی برای "چاره" است و نه اندیشه). در باره جایگاه خِرَد و خِرَدمند در شاهنامه فردوسی سخن بسیار گفته و نوشته شده است و در جایی که او شاهکارش را با نام "خداوند جان و خِرَد" می‌آغازد، مرا همین بس که بیاورم:
خِــــــرَد بهتر از هر چه ایزد بداد /// ســــــــتایش خِرَد را به از راه داد
خِــــــرَد رهنمای و خِرَد دلگشای /// خِرَد دست گیرد به هر دو سرای
ازو شـــادمانی وزویت غمیـست /// وزویــــت فزونی وزویت کمیست

پس راه پیموده را اینبار از آغاز به پایان بپوییم، در آغاز و هنگامی که هنوز فرهنگ قرآنی در جان و دل ایرانیان ریشه ندوانده بود، نه از عقل نشانی بود و نه از تدبیر (تَعْقِلُونَ و يَتَدَبَّرُونَ)، سخن همه در ستایش "خِرَد" بود و "خِرَدمندی". هرچه قرآن و اسلام ریشه‌های خود را ژرفتر در خاک این فرهنگ دواندند، عقل فرازتر آمد، ولی در آغاز اندیشمندان آنرا نکوهیدند و خِرَد را ستودند. رفته‌رفته مرز میان اندریافتهای گوناگون از این دو واژه از میان رفت و  این دو را بجای یکدیگر بکار بردند، با اینهمه ناخودآگاه فرهنگی و تاریخی ایرانیان خِرَد و خِرَدمندی را تا به امروز هم در جایگاهی ویژه می‌بیند و اگر در نکوهش عقل سخن فراوان است، کمتر کسی را می‌توان یافت که خِرَدمندان را بنکوهد.

عقل همانگونه که آمد، در واژه به چم "بَند" است. لگامی است بر سر اندیشه، بر سر اسب سرکشی که پیوسته در پی گذر از مرزهای نوین است و دل به داشته‌ها خوش نمی‌دارد و در جستجوی ناداشته‌ها است. پس "عقلانیت" چیزی نیست، جز دویدن سَرای دَربَسته و پریدن در قفس. ولی خِرَد چیست؟

خِرَد از "خِرَت" پهلوی و "خِرَتو"ی اوستائی برگرفته شده است (3) و تا کنون برابرنهاد یگانه‌ای برای آن یافت نشده‌ است. گویا کسانی چون فردوسی و خیام و حتا حسن بن سهل و ابن مسکویه که کتاب "جاودان خِرَد" را از پهلوی به عربی برگردانده بودند (الحکمه‌الخالده) اندریافت روشنی از این واژه داشتند که بروزگار ما چیزی از آن برجای نمانده است. دهخدا واژگانی چون دریافت، ادراک، تدبیر و فراست را در برابر خِرَد می‌آورد، آنندراج هوش و دانش و زیرکی را و برهان قاطع فزون بر آنها "قدرت تمیز راست از ناراست" را. همین گستردگی درونمایه "خِرَد" ره بدانجای برده است که در انگلیسی و آلمانی آنرا "فرزانگی" (4) بنامند و در عربی "اَلحِکمَه". پروفسور کلاوس اشترونک در جستاری بسال 1975 با همسنجی ریشه‌های اوستایی-سانسکریتِ "خرَتو" واژگانی چند چون "نیروی روان"، "خواست"، نیروی خواست"، "اندریافت"، "بینش" و "فرزانگی" را برای برگردان آن پیشنهاد کرد (5).

ولی از آنجایی که واژه خِرَد در نبشته‌های پارسی با بسامد بسیار به همراه با "چَشم" می‌آید (چشم‌خِرَد)، شاید نزدیکترین چم آن "چشم بینای درون" باشد.

اکنون دوباره به روزگار تیره‌وتار خویش بازگردیم. رفتار ما با رخدادهای گذشته و روند کنونی سرنوشت کشورمان نشان از چیست؟ آیا تنها در چارچوب آنچه که نشانه‌هایش از پیش برای ما برجای نهاده شده است می‌اندیشیم و بدیگر سخن "عقل" می‌ورزیم؟ یا بَند (عقال) از پای اندیشه و بال بینش خود بازمی‌گشائیم و می‌گذاریم که این توسن تیزتک و این شاهین تیزپَر بتازد و بپروازد تا گرهی از کار فروبسته ما باز گردد؟

به گمان من این "عقلانیت"ی که بخش بزرگی از اندیشورزان ایرانی را چنین شیفته خود کرده، چیزی بیش از چرخش بی‌پایان اسب چشم‌بسته بر گِرد سنگ آسیاب نیست. اگر در رفتار خود نیک بنگریم، ما در این سی‌وهفت سال بجای آنکه راهی نو بجوییم و از مرزهای درون خود گذر کنیم، کاری جز تلاش برای یافتن "آیات" و "نشانه‌ها" نکرده‌ایم و اگر شکست خورده‌ایم، کاستی کار را نه در راه پیموده شده، که در رهپویان دیده‌ایم. در پی گزینش خاتمی به ریاست جمهوری ما را شور پیروزی درگرفت. از آن پس اگرچه جمهوری اسلامی هربار به بهانه‌ای ما را به پای صندوقهای رأی کشانید و به ریشمان خندید، ولی ما این بیراهه چندین بار رفته را از جان و دل دوباره پیمودیم و پروای آن نداشتیم که نامزد گمنامی بجای سرشناسان برگزیده شود، یا در پاسخ به "رأی من کو؟" مرتضوی با شیشه نوشابه و کهریزک به سراغمان بیاید. ما باز هم بر همان بیراهه بن‌بست پای نهادیم بر همان در بسته کوفتیم.

در اینجاست که خِرَد می‌گوید: «اگر یکبار از راهی رفتی و به خانه نرسیدی، راهی دیگر برگزین» و عقل می‌گوید: «اگر آیات ما را نمی‌بینید، پس بر قلوبتان قفلهاست»

این، چکیده "عقلانیت" ایرانی است.

دنباله دارد ...

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد

1. برای جلوگیری از درازسخنی هم از قرآن و از چامه‌سرایان به آوردن مشتهای نمونه خروار بسنده کردم و نیک می‌دانم که در باره این نگاه و این بررسی کتابها می‌توان نگاشت.
2. مقایسه صفات اصلی پهلوانی در شاهنامه، رحیم رمضانی نژاد، حسن دانشمندی، علیرضا نیکوئی، بهرام بهرامی پور. دانشگاه گیلان
xratu, xrat .3
Wisdom, Weisheit .4
5. بنگرید به:
Semantisches und Formales zum Verhältnis von indo-iran. krátu-/xratu- und gr. κρατύς AcIr (Mon. Nyberg, 2) 1975, 265-296 

 

۱۳۹۳ آبان ۱۰, شنبه

در هراس از خویشتن

1. گفتار در خودشناسی و خویشکاری

خودکاوی نخستین گام در راه خودشناسی است، و بدون گذر از راه سنگلاخ خودشناسی پرهیز از کژراهه‌های گذشته ناشدنی خواهد بود. مردمان ایران‌زمین در یکسدوپنجاه سال گذشته گامهایی بلند رو به پیش و شوربختانه گامهایی بلندتر رو به پس برداشته‌اند. در نگاه به آنچه که از دوران روشنگری ایرانی در میانه پادشاهی دیرپای ناصرالدین شاه تا به امروز بر این آب و خاک و مردمانش رفته است، درمی‌یابیم که دستان ما ایرانیان در زمینه پیشرفت، گسترش فرهنگ شهروندی، نهادینه شدن حقوق بشر، برابری زن و مرد و کوتاه سخن سربلندی باشندگان این آب و خاک بسیار تهی است.

از رویکردهای میتُخت‌گرایانه با گفتمان "ملت" اگر درگذریم، می‌بینیم که ما ایرانیان در زمانه نو تازه پس از دو شکست سهمگین از روسیه، که شکستهای کوچک و بزرگ دیگری را در پی داشتند (1) و از ایران بیش از نیمی از آن را برجای ننهادند، و با دریافت خواری و زبونی خود در برابر همسایگانمان بود که اندک اندک از خواب چند سد ساله بیدار شدیم و دیدیم که تاریخ بیصدا و آرام از کنار ما گذشته‌ است و ما از پشت سر جز گَرد راهش را نمی‌توانیم دید. چنین رفت که آگاهی ما بر "ملت‌بودگی" خود با ترس و هراس آغاز شد، ترس از توانائیهای دیگران و هراس از ناتوانیهای خویش، و بدینگونه بود که سرآمدان این سرزمین در یکسدو پنجاه سال پیش با گامهایی گاه بزرگ و گاه کوچک و گاه  استوار و گاه لرزان دل از گذشته برکندند و پای در راه آینده گذاشتند. برداشتهند.برداشته‌اند بداشته‌اند

امسال یکسدوسی‌وپنج سال از درگذشت میرزا فتحعلی آخوندزاده می‌گذرد. شگفتا و افسوسا و دریغا که بخشهایی از کتاب "مکتوبات" او می‌تواند بیانگر روزگار امروز ما باشد، انگار نه انگار که در این یکسدوسی‌وپنج سال انقلاب مشروطه‌ای بوده است و شهریور بیستی و جنبش ملی شدن نفتی و سرانجام واژگونی یک پادشاهی دیرپای دوهزاروپانسد ساله. در، گویا هنوز بر همان پاشنه روزگار میرزا فتحعلی می‌چرخد:
«اي دوست عزيز من جلال‌الدوله، عاقبت سخن ترا شنيدم و بعد از سفر انگليس و فرانسه و ينکي دنيا به خاک ايران آمدم اما پشيمان شده‌ام. کاش نيامدمي و کاش اهل اين ولايت را که با من هم مذهبند نديدمي و از احوال ايشان مطلع نگشتمي. جگرم کباب شد [...]

در يک صفحه روزنامه طهران مي‌بيني که نوشته‏اند بريدن گوش و بيني در دولت ايران هرگز وقوع ندارد، اين افترا را انگليسان از راه عداوت به دولت ايران بسته در غازيته‌هاي خودشان مي‌نويسند، در صفحه ديگر همان روزنامه در ذکر اخبار مازندران مي‌خواني که مهديقلي ميرزا گوشهاي عطاري را عِبرَةَ لِلنّاظِرين بريده است، چون که صد تومان پول سيدي را به تقلب خورده بود [...]

طرز سياست متداوله به جهت نظم مملکت هر عاقل را غريق بحر تحير مي‌کند. رسم سياست که در ميان طوايف وحشي و بربري معمول است، الان در ايران مشاهده مي‌شود. مي بيني آدمِ دو نيمه شده از دروازه هاي شهر آويزان گشته است؛ مي شنوي که امروز پنج دست مقطوع گشته، پنج چشم کنده، پنج گوش و دماغ بريده شده است [...]

حيف به تو اي ايران. کو آن شوکت؟ کو آن قدرت؟ کو آن سعادت؟ [...] تأثير ظلم ديسپوت و زور فناتيزم علما به ضعف و ناتواني تو باعث شده و جوهر قابليت ترا زنگ آلود و ترا به دنائت طبع و رذالت و ذلت و عبوديت و تملق و ريا و نفاق و مکر و خدعه و جبن و تقيه خوگر ساخته و جميع خصايص حسنه را از صداقت و عدالت و وفا و جوانمردي و شجاعت و علوي طلبي و بلند همتي و بي طمعي از طبيعت تو سلب کرده و طينت ترا با ضد اين صفات معدوده مخمر نموده و يحتمل چندين صد سال خواهد گذشت که تو رونق نخواهي يافت و به آسايش و سعادت نخواهي رسيد و ملت تو با ملل سيويليزه شده برابر نخواهد شد. اهل تو فزون از حساب در ممالک عثماني و روس و  افغانستان و هندوستان و ترکستان و عربستان و فرنگستان از کثرت ظلم و شدت فقر پراکنده شده، بي سرمايه در کمال ذلت به فعلگي و نوکري روزگار مي گذراند. در هر جا منکوب و خوار و مبتلاي انواع مشقت ها هستند»

اگر زبان و گویش این نوشته را امروزی کنیم، کمتر کسی گمان خواهد برد که نویسنده یکسدوپنجاه سال پیش می‌زیسته است، که هنوز هم در ایران دست می‌بُرند و چشم می‌کنند و پیکر کشتگان را در خیابان برای تماشا می‌آویزند و هنوز هم شمار بزرگی از ایرانیان در گریز از ستم "دیسپوت" در کشورهای بیگانه آواره و سرگردانند.

تا به امروز در ستایش پایمردیها و دلاوریهای ایرانیان در این یک‌ونیم سده بسیار نوشته و خوانده‌ایم. در ریشه‌یابی شکستهای پی‌درپی و سهمگین جنبش آزادیخواهی این دلیریها را برخ خود و همگان کشیده‌ایم و گناه را بگردن دیگران انداخته‌ایم. این "دیگری" هرا‌س‌انگیز و بدکنش، که به هر کاری توانا و بر سرنوشت ما فرمانرواست، از نخستین روز آغاز دوران روشنگری همزاد و همراه آن بوده است. شکست جنبش مشروطه؟ روس و انگلیس و مزدوران درونی‌شان! شکست نوین‌سازی؟ انگلیس و مزدورانش(خاندان پهلوی)! شکست جنبش نفت؟ سی‌آی‌اِی و اینتلجنت سرویس، و سدالبته مزدورانشان (شاه و خاندانش)! برآمدن جمهوری اسلامی؟ شاه و رژیم پادشاهی و نیروهای بیگانه! جنگ ایران و عراق؟ امپریالیسم به سرکردگی امریکا و مزدورش صدام حسین! تحریمهای کمرشکن پولی و اقتصادی؟ سرمایه‌داری جهانخوار! داعش؟ امریکا، اسرائیل و سدالبته مزدوران آنها!

اینکه انگشت سرزنش ما همیشه بسوی دیگران آهیخته است، نشانگر آن است که ما در پهنه اندیشگی هنوز در روزگار کودکی بسرمی‌بریم و با "خویشکاری" بیگانه‌ایم. "خویشکاری" پذیرفتن فرجام کرده‌های خویش است و تن به داوری سپردن و از پادافراه نهراسیدن و گناه خویش به گردن دیگران نیفکندن. "خویشکاری" نشان از بالندگی روان و اندیشه دارد و گذر از مرز کودکی، و نمادی است از خردگرایی و راستی‌جویی.

در چندین نوشته پیشینم (2) و بویژه در جستاری بنام "انقلاب شکوهمند و دلباختگانش" به بررسی انگیزه‌ها، بازیگران و بازیگردانان انقلاب اسلامی پرداخته‌ام و برآنم که با نگاه به بافت اندیشگی نقش‌آفرینان آن انقلاب و گفتمانهای آن چیزی بجز جمهوری اسلامی نمی‌توانست جایگزین رژیم پادشاهی شود و سخن گفتن از "دزدیده شدن انقلاب" یا "به بیراهه رفتن جنبش" چیزی جز افسانه‌سرائیهای کودکانه برای گریز از "خویشکاری" نیست. راستی را چنین است که ما، یعنی همه ما مردم درست به همان اندازه‌ای که شاه را سرنگون کردیم، خمینی را هم بر دوش خود بر تخت فرمانروایی نشاندیم. در این باره به کژفهمی نباید افتاد؛ مردم حق این را دارند که هر رژیمی را، حتا آزادترین و پیشرفته‌ترین رژیمها را سرنگون کنند. ولی هیچ کس، حتا نوَدونُه درسد مردم یک کشور حق برپائی رژیمی را که حقوق بشر و حقوق شهروندی را بزیر پا ‌نهد، ندارند و اگر کسانی ناخواسته چنین کردند، باید گناه خویش را بپذیرند و از مردم و تاریخ و نسلهای آینده پوزش بخواهند. به همان اندازه که نمی‌توان به پشتگرمی دموکراسی حق شهروندی را از  بخشی هرچند کوچک از شهروندان (دیگردینان، دگراندیشان، دگرباشان و ...) دریغ کرد، برپائی یک رژیم انسان‌ستیز را حتا با رأی نوَدونُه درسد مردم نیز نمی‌توان برتافت. حقوق بشر، حقوق شهروندی، برابری زن و مرد و آزادی را نمی‌توان به رأی گذاشت.

به خودکاوی بازگردیم. رژیم پیشین با همه دستآوردهایش اکنون به تاریخ پیوسته است و پرسشی بیجا نخواهد بود اگر که کسی مرا بپرسد «اینهمه واشکافی تاریخ برای چیست و به کار که می‌آید؟» برای شناخت خویش و اندریافت رفتارهای نابهنجار خود، باید در زمان به پس رفت و راهی را که به این "من" یا "ما"ی امروزین انجامیده است، دوباره پیمود. بمانند روان‌-درمانگری که برای بازگشائی رفتارهای بیمارش به کودکی او سرمی‌کشد و داستان را نه از میانه آن، که از آغازش می خواند. گریز من به تاریخ، میتُختها و زبانشناسی برای شناخت بهتر باهمستانی است که در آن زاده و بالیده‌ام، یا زاده و بالیده‌ایم.

آنچه که اندیشه مرا در این چند سال گذشته به خود سرگرم کرده است، رفتار دوگانه ما ایرانیان با دو رژیم کنونی و گذشته است. پیش از آغاز این سخن ولی باید اندکی برداشت خود را از واژه "ما" بازگشایم. هنگام سخن گفتن از کنشها و واکنشهای گروهی هیچگاه نمی‌توان انگیزه تک‌تک هموندان آن گروه را واکاوید و بررسید. در اینجاست که واژگان "برآیند" و "بُردار" به یاری ما می‌آید. برآیند همانا فرجام پایانی یک کُنش است، بی آنکه رخدادها و نیروهای میان آغاز و پایان ان را ارجی نهد. بدینگونه اینکه جمهوری اسلامی در سده بیست‌ویکم هنوز پابرجاست، چیزی جز برآیند کنشهای "ما" (همه مردم ایران) نیست. از یاد نباید برد که این کنشگران همه همسو نیستند؛ بخشی در درون رژیمند، بخشی در کنار رژیمند، گروهی در پیرامون و گرداگرد آنند، گروهی بدور از آنند و بخشی نیز در برابر آنند. گروهی بدنبال استوار کردن پایه‌های آنند، گروهی در پی پیرایش آنند و برخی نیز در پی براندازی آن. در اینجاست که واژه دیگری بنام "بُردار" به یاری ما می‌آید. بُردار نیرویی است که رو به یک سوی ویژه دارد و آماجمند است. بدینگونه جدا از آنکه بُردار نیروهای کنشگر در یک جنبش گروهی چه باشد، برآیند همانی است که در پایان کار در برابر چشمان ما جای می‌گیرد. بیگمان نیروهای کنشگر در انقلاب همه همسو و هماندیش نبودند و بُردار همسانی نداشتند، ولی آنچه که از دل آن انقلاب بدر آمد، برآیند کار گروهی همه ما بود و همه ما در به فرجام رسید آن دست داشتیم.

در باره رژیم پادشاهی بارها خوانده و شنیده‌ایم که شاه آنچنان روزگار را بر مردم تنگ کرده بود و چنان همه راههای آشتیجویانه را بسته بود که راهی بجز سرنگونی آن در برابر مردم برجای نمانده بود. با نگاهی به سپهر سیاسی پس از سال سی‌ودو می‌توان تا اندازه‌ای با این سخن همراه شد و آنرا تا اندازه‌ای درست انگاشت. همانگونه که پیشتر آوردم، این حق بی‌ چون‌وچرای مردم هر کشوری است که بر رژیمهای خود (حتا اگر بسیار پیشرو و آزاد هم باشند) بشورند و آنها را سرنگون کنند، تا جایی که در پی برپا کردن رژیمی بهتر و آزادتر و پیشروتر از رژیم پیشین باشند. پس همانگونه که بارها و بارها آورده‌ام، بر مردم ایران و کنشگران انقلاب اسلامی (از مسلمان گرفته تا مارکسیستش) نمی توان برای سرنگون کردن شاه خرده گرفت، ولی آنان را همیشه و در همه جا می توان برای بروی کار آوردن جمهوری اسلامی به باد سرزنش گرفت، تا "خویشکاری" بیاموزند و از  گذشته راهنمایی برای آینده بسازند و کژراهه‌های درنوردیده را دوباره نپیمایند.

ولی اگر انگیزه ما ساختن جهانی بهتر بود و شاه با خیره‌سریهای خود زمینه سرنگونی خویش را فراهم کرده بود، چنانکه "چاره دیگری بجای نمانده بود"، چرا در برابر رژیمی که در هر زمینه‌ای دهها، سدها و هزاران بار بدتر از رژیم شاه است، سر به شورش برنمی‌داریم؟ جمهوری اسلامی تنها در شش ماه به اندازه همه اعدام شدگان روزگار هر دو پهلوی زندانی اعدام کرده است، چرا شاه رژیم کشتار بود و باید می رفت، ولی جمهوری اسلامی نباید برود؟ چرا ما کشتار 9 زندانی سیاسی بر فراز تپه‌های اوین را هرگز بر شاه نبخشیدیم (و بدرستی نبخشودیم) ولی کشتار هزاران زندانی سیاسی در سال 67 را بر جمهوری اسلامی می‌بخشیم؟ و حتا از آن نیز فراتر می‌رویم و گناه را بگردن قربانیان می‌افکنیم؟ (بنگرید به نوشته‌های اکبر گنجی، محمد سهیمی، محمد برقعی و ...) چرا پول‌خواریها و دزدیهای سردمداران رژیم شاهی ما را چنان برمی‌آشفت و از دزدیهایی هزاران برابر آن در جمهوری اسلامی با گفتن «در همه کشورها از این چیزها هست» درمی‌گذریم؟ چرا هزینه‌های جشنهای دوهزاروپانسدساله هنوز که هنوز است سندی بی چون و چرا بر ولخرجیهای بیهوده شاه است، ولی هزاران میلیارد هزینه شده برای آئینهای بیخردانه و خنده آوری چون "همایش شیرخوارگان حسینی" و ساختن آرامگاه زرین و سیمین برای امامان شیعه در عراق به ما برنمی‌خورد؟ چرا رژیم شاه که در زندانهایش شکنجه بود، باید سرنگون می‌شد، ولی رژیمی که شکنجه را به کوچه و خیابان کشانده است و آنرا حق خود می‌داند، پیرایش‌پذیر است و نباید سرنگون شود؟ چرا انتخابات دوران شاه "فرمایشی" بود و به پشیزی نمی‌ارزید، ولی انتخابات جمهوری اسلامی که نامزدهای آن از فیلتر فقیهان گذشته اند، ما را چنین از خود بیخود می‌کند؟ و اگر این سخن را پی بگیریم، خواهیم دید که جمهوری اسلامی در همسنجی با رژیم پیشین هزاران بار بیشتر سزاوار سرنگونی است، ولی ما با رفتارمان نشان داده‌ایم که حتا اگر با شیشه نوشابه به ما تجاوز کنند، باز هم دست از دامان جمهوری اسلامی نمی‌کشیم و بازیگر نمایشهای شرم‌آور دموکراسی‌ آن می‌شویم.

بگذارید برای آنکه سخن از آنچه که هست فاشتر شود، نمونه‌ای بیاورم؛ در پی ربوده شدن پنج مرزبان ایرانی از یک پاسگاه مرزی و کشته‌شدن یکی از آنان بدست جیش‌العدل، سازمان فدائیان اکثریت چنین نوشت (3): «ما قتل مرزبان ایرانی را محکوم می کنیم و از ربایندگان می خواهیم هر چه زودتر چهار گروگان باقیمانده خود را آزاد کنند» سازمان فدائیان خلق در پی یک بازنگری از دل سازمان چریکهای فدائی خلق ایران بیرون آمد، سازمانی که در نوزده بهمن 1349 برای آزاد کردن یک هموند دستگیر شده خود به پاسگاه سیاهکل حمله کرد. در این درگیری یک ستوان، دو استوار و دو گروهبان کشته شدند. جای شادمانی می‌بود اگر فدائیان با همین رویکرد به گذشته خود نیز می‌نگریستند و می‌گفتند، کشتن سربازان بیگناه به هر بهانه‌ای که باشد بزهکارانه است. ولی افسوس که "زمین شوره سنبل برنیارد"؛ فدائیان 46 روز پیش از نوشتن این اطلاعیه همچون همه سالهای گذشته سالگرد سیاهکل را به جشن نشسته بودند و امسال نیز خواهند نشست. چرا کشتن سرباز بینوا در رژیم شاه کاری قهرمانانه و سزاوار ستایش است و در رژیم جمهوری اسلامی کاری تبهکارانه و درخور نکوهش؟

و دیگر اینکه رویکرد مردم به انتخابات نشانی از خردگرائی آنان نمایانده می‌شود و دلباختگان انقلاب شکوهمند برآنند که همین نقش‌آفرینی آگاهانه مردم در سرنوشتشان دستاوردی بس ستُرگ است. پیرایشگران چهره جمهوری اسلامی می‌گویند مردم از انقلاب آموخته‌اند و بجای براندازی به درستترین راه دگرگونی روی آورده‌اند، پس به پای صندوقهای رأی می‌روند و گام ‌بگام از گنجایشهای جمهوری اسلامی برای دگرگونیهای بنیادین بهره می‌جویند. در برابر آن انتخابات روزگار شاه فرمایشی خوانده می‌شود (که دستکم تا جایی که من بیاد دارم، فرمایشی هم بود). این "خردگرایان" هرگز از خود نمی‌پرسند چگونه جمهوری اسلامی که با تازیانه‌ای در دست به ما فرمان می‌دهد چه بپوشیم، چه بخوریم، چه بنوشیم، کی بخوریم، کی بنوشیم، به کدام موسیقی گوش دهیم، کی گوش بدهیم، کجا گوش بدهیم، به کدام کشور برویم، با که همبستر شویم و هیچ کنجی از خانه ما را نکاویده نمی‌گذارد و حتا ملابی پُرگوی او محسن قرائتی بر ما خرده می‌گیرد که چرا عینک آفتابی را بر فراز سرمان می زنیم، بناگاه در سر بزنگاه انتخابات دموکرات می‌شود و ما را آزاد می‌گذارد که فرمانروای سرنوشت خود باشیم؟ آیا رژیمی که حتا شمار فرزندانمان را بما دیکته می‌کند و اگر روشهای پیشگری از بارداری را بکار بگیریم، هم ما را و هم پزشک ما را به تازیانه می‌بندد و به زندان می‌افکند، می‌تواند گزینش دومین چهره کشور – رئیس جمهور – را به ما بسپارد و ساز و کارهای آن را فراهم کند؟

آیا آن سازش‌ناپذیری بنیادین با رژیم شاه و این سازش همگانی با جمهوری اسلامی نشان از خردگرائی جامعه است؟

براستی "خرد" چیست و "خردگرا" کیست؟

دنباله دارد ...

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
 
------------------------------------------------------------------------------------------------------
1. اگر چه از دو پیمان‌نامه گلستان و ترکمانچای در جایگاه ننگین‌ترین پیمانهایی یاد می‌شود که بخشهایی از خاک میهن را برباد دادند، گویا در یادمان گروهی ایرانیان از دست رفتن هرات، بلوچستان، خانات خیوه، ترکمنستان و سرزمینهای باختری هرات جای چندانی را نگرفته ‌اند. گفتنی است که گستردگی سرزمینهای نامبرده نزدیک به دَه برابر بخشهایی بود که بروزگار فتحعلی‌شاه از کف ایران برون رفتند.

 2. بنگرید به تارنگار من "هَمستگان"

۱۳۹۳ مهر ۶, یکشنبه

ما و مدرنیته رضاشاهی

*) کسانی که از سال 2001 به این سو به ترکیه سفر کرده باشند، نام فرودگاه "صبیحه گؤنچن" (1) را شنیده‌اند. "صبیحه گؤنچن"  نخستین زن خلبان ترکیه و نخستین زن خلبان جنگی جهان، که دومین فرودگاه استانبول نام او را جاودانه کرده است، بسال 1292 (1913) در بورسا چشم به جهان گشود و پس از آنکه در کودکی پدر خود را از دست داد، در سال 1304 (1925) به فرزندخواندگی کمال آتاتورک پذیرفته شد. صبیحه پس از به پایان رساندن دبیرستان در سال 1314 (1935) با پشتیبانی آتاتورک در آموزشگاه خلبانی آنکارا نامنویسی کرد و توانست در سال 1315 (1936) برای نخستین بار به تنهایی پرواز کند. وی در همان سال آموزش خلبانی هواپیماهای جنگی را در پایگاه شکاری اسکی‌شهیر آغاز کرد و توانست نخستین زنی در جهان باشد که یک هواپیمای جنگی را به پرواز درآورده است. در سال 1316 (1937) گؤکچن از خلبانانی بود که همراه با همکاران مردش شورش کُردها را در "جنبش درسیم" (2) از آسمان سرکوب کرد. او سپس در سال 1330 (1951) در جنگ کره شرکت جست و توانست برترین نشان نیروی هوائی ترکیه را از آن خود کند و درجه سرگُردی بگیرد. گؤکچن در سال 1380 (2001) درگذشت و نامش آذین‌بخش فرودگاه دوم استانبول شد.

*) عفت تجارتچی در سال 1296 (1917) چشم به گیتی گشود و در سال 1318 (1939) با پشتیبانی پدرش در باشگاه خلبانی نامنویسی کرد و توانست در سال 1319 (1940) برای نخستین بار به تنهایی پرواز کند. چندی از پیوستن او به گروه پرواز نمایشی (آکروباتیک) نگذشته بود که ایران دستخوش رخدادهای شهریور 20 شد و با بسته شدن باشگاه خلبانی کار آموزش او نیمه‌کاره ماند. تجارتچی در سالیان میانه زندگی به نویسندگی و چامه‌سرایی روی آورد و در 1376 (1997) درگذشت.

گؤکچن فرزندخوانده کمال آتاتورک، برجسته‌ترین چهره سیاسی روزگار خود بود و در کشوری پای به جهان نهاده بود، که از فروپاشی یک امپراتوری نیرومند سر بر کرده بود، که خود سدها سال کشورهای پیشرفته اروپایی را به چالش گرفته بود و بارها و بارها آنان را شکست داده بود. ترکیه تا زمستان 1324 بی‌یکسویگی پیشه کرده بود و تنها در ماههای پایانی جنگ بود که آلمان نازی را (که شکستش کماپیش ناگزیر بود) به جنگ فراخواند. بدینگونه در روند سیاستهای نوین‌سازی آتاتورک هیچگونه گسستی پدید نیامد و گؤکچن توانست کار آموزش خلبانی خود را دنبال بگیرد.
تجارتچی ولی فرزندخوانده هیچ چهره برجسته‌ای نبود. زادگاه او کشوری بود نیمه‌‌ویران، برجامانده از ایران قجری، دودمانی که شاهانش  لیوانی آب را بی روادید روس و انگلیس نمی‌توانستند نوشید. ایران بروزگار نوجوانی تجارتچی همچون کودکی نوپای تلوتلو خوران راه رفتن می‌آموخت. شهریور بیست و سرریز شدن نیروهای بیگانه به ایران گسستی بنیادین در روند نوین‌سازی رضاشاهی بود. تجارتچی دیگر به آموزشگاه خلبانی باز نگشت. امروز نام نخستین زن خلبان ترک بر پیشانی دومین فرودگاه جهانی ترکیه می‌درخشد، نام نخستین زن خلبان ایرانی را ولی کمتر کسی شنیده است و بالاترین ارج‌گذاری بر چنین چهره‌ای که می‌بایست ماندگار و سرمشقی برای دختران این آب و خاک می‌شد، گفتگویی بود با روزنامه های مشرق و اعتماد،

همین و بس.

***********************************************
اگرچه گفتگوها بر سر کارهای انجام شده بروزگار رضاشاه بسیار است و اگرچه سدها کتاب و سدهاهزار برگ در اینباره نوشته شده است، اگرچه هنوز بگومگوی اندیشورزان را بر سر اینکه چنین کارهایی نمادهای نوین‌سازی(مدرنیزاسیون) بودند یا نوین‌گرایی(مدرنیته) پایانی در برابر چشم نیست، ولی از یک گفتمان بنیادین – شاید بنیادینترین نکته – نمی‌شود به آسانی گذشت: از میانه همه کارهای انجام گرفته بروزگار پهلوی نخست، آنچه که "آزادی زنان" نامیده می‌شود بیش از هر کار دیگری چالش و بگومگو برانگیخته است. اگر مسلمانان باورمند این کار را خوارشماری آئینهای دین و سزاوار دوزخ می‌دانند، مارکسیستها، ملی‌گرایان و دیگر نیروهای ستایشگر انقلاب شکوهمند آنرا از اینرو سرزنش می‌کنند که با "زور" به انجام رسیده است و برآنند که اگر چادر در جامعه‌ای بزور از سر زنان کنده شد، بناچار روزی بزور بر سرشان افکنده خواهد شد. مرا با مسلمانان باورمند کاری نیست. ولی دیگرانی که به بهانه "زور" زبان به نکوهش رضاشاه می‌گشایند، آیا درباره دیگر کارهای رخداده بروزگار او هم همین گونه می‌اندیشند؟ آیا آموزش‌و‌پرورش اجباری در آموزشگاههای نوین، بنیانگذاری دادگستری نوین، آبله‌کوبی، خدمت سربازی و مانندهای آنان در پی همه‌پرسی و بدون "زور" انجام شدند؟ پس چرا در باره اینکارها سخنی از زور نمی‌رود؟ آیا می‌توان پذیرفت که مردم ایران در آغاز سده پیش‌رو از دل و جان خواهان فرستادن کودکان خود به دبستانهایی بوده‌باشند، که در آن به گفته ملایان چیزی جز "کفر و الحاد و زندقه" آموزانده نمی‌شد؟

برای پاسخ به چرائی رویکرد بخش بسیار بزرگی از جامعه ایران با پرسمان زن و "کشف حجاب" باید سه دهه در تاریخ ایران جلوتر آمد و به رخدادهای سالهای آغازین دهه چهل رسید. به همان روزهایی که روح‌الله خمینی گفت: «ورود زن‌ها به مجلسین و انجمن‌های ایالتی و ولایتی و شهرداری مخالف است با قوانین محکم اسلام که تشخیص آن به نص قانون اساسی محول به علمای اعلام و مراجع فتواست و برای دیگران حق دخالت نیست» یا نوشت: « آقای علم گمان کرده با تبدیل کردن قران مجید به کتاب آسمانی، ممکن است قران کریم را از رسمیت انداخت و اوستا و انجیل و بعضی کتاب ضاله و بعضی کتب را قرین آن یا به جای آن قرار داد».
این چکیده جنبش واپسگرایانه پانزدهم‌خرداد بود: "دشمنی با حق رأی زنان و دشمنی با برابری دگردینان با مسلمانان". با اینهمه سرآمدان ایرانی از مارکسیست تا مسلمان در ستایش از آن کوتاهی نکرده‌اند. از جلال آل‌احمد که به دستبوس رهبر آن در نجف شتافت و بیژن جزنی که آنرا "تضاد خلق با استبداد دربار بمثابه عمده‌ترین دشمن خلق" (3) ‌نامید گرفته، تا شریعتی که به گفته همسرش «هنگامی که باخبر شد یکی از شعارهای مردم در ۱۵ خرداد شعار "مصدق رهبر ملی ما ، خمینی رهبر دینی ما" بوده است از آگاهی مردم ذوق زده شده بود» (4). این شادمانی همگانی از خیزش فرومایگان در برابر حق رأی زنان و برابری دینی مسلمان و نامسلمان را تنها می‌توان از نگرگاه روانشناختی گروهی بَررسید. همان نیروی نهفته در ژرفای جامعه ایرانی که از "کشف حجاب" برآشفته بود در پانزدهم خرداد سربرکرد و دستیابی زنان به بخشی از حقوقشان را برنتافت و تا به امروز نیز یا به بهانه هنجارهای دینی و یا به بهانه "دیکتاتورمآبی" این کار درست رضاشاه را به زیر آفند نکوهش خود می‌گیرد.

به گمان من قلدرمنشی و دیکتاتور بودن رضاشاه تنها یک بهانه است. رویارویی با آزادی زنان که دلباختگان انقلاب شکوهمند آنرا به "کشف حجاب" فرومی‌کاهند، ریشه در یک گِره تاریخ دارد، در یک هراس نهادینه شده از "زن". اگرچه دو زن در دو کشور همسایه و در زمانی کمابیش یکسان سرنوشتی همسان را آغازیدند، ولی دیدیم که گؤکچن توانست آرزوی درونی‌اش را برآورد، ولی همتای ایرانی او در نیمه راه از رفتن بازماند و بال پروازش شکست. بی‌گمان سرنگونی رضاشاه و دست‌اندازیهای بیگانگان بر خاک ایران راه آغاز شده را نیمه‌کاره گذاشتند، ولی گناه آیا همیشه از دیگران است؟ به گمان من جامعه ایرانی دستآوردهای دوره رضاشاهی را - جدا از اینکه خوب و درست بودند یا بد و نادرست - نمی‌خواست و پس می‌زد و با چنگ و دندان به زمین نابارور فرهنگ دینی-سنتی خویش چسبیده بود و از میان همه آنچه که بدان روزگار انجام گرفت، آزادی زن تا به همین امروز چون خاری گلوی این جامعه واپسگرا را می‌خلد.
در جایی خواندم (5) که حبیب یغمایی گفته است: «در دوره رضا شاه که عزاداری و سینه زنی و قمه زنی ممنوع شده بود، یک روز ملک الشعرای بهار به مرحوم شوکت الملک (امیر بیرجند) گفته بود: الحمدالله ولایت شما هم برق دارد، هم آب دارد، هم مدرسه دارد، هم سالن نمایش دارد، همه چیز هست، اینکه بعضی ها هنوز شکایت میکنند دیگر چه می خواهند؟ مرحوم شوکت الملک گفته بود: آقا! اینها برق نمی‌خواهند. اینها محرم می‌خواهند . اینها مدرسه نمی‌خواهند، روضه‌خوانی می‌خواهند .کربلا را به اینها بدهید، همه چیز به آنها داده‌اید».
ما هرگز نخواهیم توانست دریابیم بیشینه "مردم مسلمان ایران" بروزگار رضاشاه براستی در پی چه بودند. ولی بررسی خواسته‌های سرآمدان این مردم مسلمان شاید بتواند پرتوی بر تاریکیهای این پرسش بیفکند. بدیگر سخن اگر خواسته‌های یکی از پیشروترین، آگاهترین و نواندیش‌ترین مسلمانان ایرانی پیش از انقلاب را نمونه بگیریم، به خوشبینانه‌ترین پاسخ به پرسش بالا دست خواهیم یافت و شاید بتوانیم اندکی به هسته پنهان خواسته‌های بنیادین جامعه مسلمان روزگار رضاشاه نزدیک شویم. در این راستا من به سراغ کسی رفته‌ام که به گواهی دوست و دشمن از سرآمدان، یا شاید بنیانگذاران جنش "نواندیشی دینی" است، به سراغ علی شریعتی در کتاب (سخنرانی) "تفسیر سوره روم"، که آنرا "پیام امید به روشنفکر مسئول" نیز نامیده‌اند. شریعتی در این سخرانی از سرتابه‌پا ستایشگر اعراب مسلمانی است که ایرانیان را کشتار می‌کنند و به بردگی می‌گیرند و به گفته او:

«همین نسل [اعراب مسلمان، م. ب.] است که یک چنین قراردادی را با امپراتور شرق [ایران، م. ب.] امضا می‌کند. از جمله مواد قرارداد، این است که عرب‌ها می‌گویند هر وقت ما بخواهیم به یکی از شهر‌های شما حمله کنیم (چون هر شهری پادگان مستقل داشته) و سپاه کم داشته باشیم، شما باید کمک بدهید، [سپهبد ایرانی، م. ب.] می‌گوید چشم آقا، می‌دهیم. هر وقت ما اسب لازم داشتیم باید شما بدهید، [سپهبد ایرانی، م. ب.] می‌گوید چشم آقا. - این خیلی خوشمزه است - هر وقت یکی از ما‌ها در شهری از شهر‌های شما پیاده راه می‌رود و با یکی از شما‌ها در طول راه برخورد کند که سواره بود او باید بلافاصله طبق اين مقررات ماده ۷ از اسب پائین بیاید و اسبش را تقدیم کند و بگوید شما بفرمائید آقا!» این اندازه از خودستیزی و بیگانه‌ستاییِ را در کمتر جایی می‌توان سراغ گرفت. در این راستا کتاب "تفسیر سوره روم" کنکاش ویژه‌ای را می‌طلبد.

ولی شریعتی، در جایگاه مشت نمونه خروار و خوشبینانه‌ترین نماد خواسته‌های ایرانیان مسلمان در پی چیست؟ او می‌گوید:
«امیدوارم چنین روزی بسیار نزدیک باشد! روزی که دانشجویان ما در کنار طلبه ما و استاد ما در کنار عالم ما و مؤمن ما در کنار روشنفکر ما و جوان ما در کنار پیر ما و متجدد ما در کنار متقدم ما و دختر ما در کنار مادرش و پسر ما درکنار پدرش و همه در یک صف، در کنار خانه فاطمه بایستیم [...] تمام تلاش ما باید این باشد، هر جا که هستیم، هر جا که می‌توانیم چند نفرمان جمع شویم، مسجدی داشته باشیم، حسینیه‌ای داشته باشیم، محفل مذهبی یا علمی و یا اخلاقی داشته باشیم، در هر شهری، در هر دهی و در هرمحله‌ای، در هر اداره‌ای، در هر کارخانه‌ای که هستیم، بکوشیم تا یک بنیاد قرآنی ایجاد کنیم و برای شروع - در هر سطحی - قابل قبول است. بکوشیم که دو مرتبه همه مسجد‌های ما، همه حسینیه‌های ما، همه محفل‌های دینی ما مسجد و محفل دینی قرآن باشد»

ناجوانمردانه خواهد بود اگر شریعتی را به این سخنان فروبکاهیم. او در ستایش آزادی بسیار گفته و سروده است. ولی اندریافت او از آزادی در همین کتاب چیست؟
«در سراسر جهان همه توطئه‌ها برای نابود کردن نسل جوانی است که می‌بینیم به جای همه حق‌ها و همه آزادی‌هایی که در آرزویش هست و نیاز به آن دارد، فقط به او "آزادی جنسی" می‌دهند، در سراسر جهان دستگاه‌های تبلیغاتی، مطبوعات، رادیوها، تلویزیون‌ها، هنر، همه در تلاش تامین چنین نیازی برای او هستند، در مقابل از مکتب علی و شعله‌ای که از خانه متروک و خاموش فاطمه همواره جستن می‌کند، [...]می‌توانیم آتشی برافروزیم و امیدوار باشیم ...».

آنچه رفت دیدگاههای نواندیشترین مسلمان روزگار خویش بود، که هم دانش‌آموخته دانشگاههای ایران و هم دانشجوی دکترای دانشگاه سوربون بوده است، تا به توده ناآگاه و کم‌دانش و پایبند خرافات چه رسد.

پس در پیش‌ روی چنین پس‌زمینه‌ای است که می‌توان دریافت چرا در برخورد با رضا شاه محسن نامجویی که بخش بزرگی از باورهای دینی را به ریشخند می‌گیرد، با رحیم ازغدی‌پور از نظریه‌پردازان جمهوری اسلامی همصدا و همسخن می‌شود. اگر ازغدی‌پور می‌گوید: «مدرنیته‌ رضاخان از ماتحت اسب یک سفارتخانه بیرون آمد» (6) نامجو نیز می‌خواند: «آی ملت! مدرنیته رو اخلاق سگ آورد». از دیدگاه روانشناسیی اجتماعی شاید بهره‌گیری هردوی اینان از نام جانوران (اسب و سگ) برای نامیدن آنچه که "مدرنیته رضاشاهی" نام گرفته است (و از نگر من تنها مدرنیزاسیون یا نوین‌سازی است)، خود گویای همه چیز باشد، ولی بگذارید داستان را اندکی بیشتر بشکافیم:

گروهی از جوانان ایرانی با ساختن فیلمی بر پایه ترانه "هَپی" از فارل ویلیامز خواستند خوانش ایرانی خود از این آهنگ را نشان دهند. تلوزیون صدای امریکا در برنامه‌ای به این پدیده و برخورد جمهوری اسلامی با دست‌اندکاران آن پرداخت و گفتگویی نیز با محسن نامجو انجام داد. من از تک‌تک سخنان گفته شده در این برنامه درمی‌گذرم و به گزاره‌های پایانی محسن نامجو می‌پردازم، که به گمانم در کنار ترانه رضاخان و سخنان رحیم ازغدی‌پور نگاره‌ای گویا از چهره راستین فرهنگ ما بدست می‌دهد. نامجو می‌گوید: «اگر خانمها بجای این قضیه حجابشون رو دقیقا اتفاقا رعایت می‌کردن، حتی بشکل اغراق‌آمیزی رعایت می‌کردن که می‌تونست بار طنز داشته باشه و با حرکات چشم و ابرو این حرکات رقص رو انجام می‌دادن، این حساسیتها ایجاد نمی‌شد و دستگیر هم نمی‌شدن و می‌تونستن همون پیام ضد حکومتی رو که جلوی شادی رو می‌گیره رو برسونن». بدیگر سخن، بدنبال هر آماجی که هستی، حتا به هنگام رقصیدن، هیچگاه دست از حجابَت نکش، زیرا "حساسیت ایجاد" می‌شود. "حساسیتی که به گمان من در میان توده و سرآمدانش بسیار ریشه‌دارتر است، تا در میان سران جمهوری اسلامی. شاید برخی از خوانندگان و خود محسن نامجو برآن باشند که من از اندریافت پیام درونی سخنان ایشان ناتوان بوده‌ام، ولی گاه جان سخن را در پس واژگان باید کاوید، و نه در لابلای آنها.

آنچه که نگذاشت نوین‌سازی رضاشاهی ره به نوین‌گرایی ببرد، قلدری او، زور و چکمه و شمشیرش نبود. همچنین گناه را بر گردن "شیوه‌های نادرست" انجام کارها و دستان پلید بیگانگان نیز نمی‌توان افکند. از یاد نباید برد که بیش از 99 درسد مردم ایران در آن روزگار از خواندن و نوشتن بی‌بهره بودند و تا مشتی نمونه خروار آورده باشم، هنگامی که بخشنامه "کشف حجاب" به سرتاسر ایران فرستاده شد، تنها 30 سال از فروش دختران قوچانی به ترکمانان و ارامنه عشق آباد می‌گذشت (7) و برده‌داری تازه بسال 1307 برافتاد (8). ایران پساقجری در رویارویی با جهان نو، جهانی که پیشتر آخوندزاده‌ها و کرمانیها و طالبوفها و مستشارالدوله‌ها گوشه کوچکی از آن را به سرآمدان آن نمایانده بودند، دچار هراسی همه سویه بود. ولی این جامعه بیش و پیش از هر چیز از "برهنگی" خویش می‌هراسید، مانند کسی که تازه به ناسازواری و زشتی اندام خود پی برده باشد و در هر گامی نگران نگاههایی باشد که او را برانداز می‌کنند. در چنین کشاکشی بود که "کشف حجاب" برای این جامعه درونمایه دیگری بخود می‌گرفت. با برداشتن چادر از سر زنان، این تنها "نوامیس مسلمین" نبودند که برهنه می‌شدند، با اینکار "اندرونی" نیز به "بیرونی" می‌پیوست و "مطبخ" به میانه حیاط می‌آمد، ساختارهای هزار ساله فرو می‌ریختند و در یک سخن، فرهنگ اجتماعی برهنه و لخت در برابر دیدگان همگان جای می‌گرفت. جامعه ایرانی، از مسلمانش گرفته تا مارکسیستش، اگر چه با بخش بزرگی از دگرگونیهای گسترده‌ بناگزیر کنار آمد، ولی در ژرفای هستی‌ خویش از این "برهنگی" در رنج و هراس بود.

با اینهمه گویا تاریخ و سرنوشت با ما سر شوخی داشتند: رضاشاه که چادر را از سر زنان ما برداشت، با چادری بزرگتری بنام نوین‌سازی برهنگی‌مان را پوشاند، تا زشتیهای فرهنگی‌مان به چشم خودی و بیگانه نیاید. و جمهوری اسلامی که حجاب را بر سر زنان ما بازگرداند،  فرهنگ همگانی ما را چنان برهنه کرد و درون نازیبای ما را چنان به نمایش گذاشت،

که در برابر خودی و بیگانه، پیوسته سر از شرم بزیر می‌داریم.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
-------------------------------------------------------------------------------------
Sabiha Gökçen .1
Dersim İsyanı .2
3. "جمعبندی مبارزات سی‌ساله اخیر در ایران"، زیر: موقعیت و نقش طبقات، قشرها، جریانها و عوامل مختلف در جریان اصلاحات ارضی، 3. موقعیت خلق در برابر اصلاحات ارضی
4. طرحی از یک زندگی (نقدها و نظرها)، دکتر پوران شریعت رضوی، برگ 70
5. اگرچه بررسی اینکه آیا شادروان یغمایی براستی این سخنان را نوشته یا بر زبان آورده برایم شدنی نبود، ولی از آنجایی که چنین دیدگاهی را از زبان خویشان سالمند خود نیز شنیده‌ام، آوردنش را تهی از هوده ندیدم.
https://www.youtube.com/watch?v=cehWEr4mVW4 .6
7. بنگرید به: حکایت دختران قوچان: از یادرفته‌های انقلاب مشروطیت، افسانه نجم‌آبادی
8. سندهای خرید و فروش برده را می‌توان دستکم تا سال 1280 در ایران پی گرفت.

 

 

 

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱, دوشنبه

ما لُعبَتَکان ...


پنج سال پیش و در آستانه انتخابات ریاست جمهوری 88 که جنبش سبز را درپی داشت، روزنامه عربی "الشرق‌الاوسط" (1) بازی جمهوری اسلامی را در یک کاریکاتور به نمایش گذاشت. در این کاریکاتور یک روحانی (مربی تیم) در آغاز نیمه دوم بازی، بازیکنی با ویژگی "المتشددون" را از زمین بیرون می‌کشد و بازیکن دیگری با ویژگی "المعتدلون" را به زمین می‌فرستد. اگرچه "المتشددون" با سرکوب و کشتار و شکنجه چهار سال دیگر در زمین بازی ماندند، تو گویی حسن روحانی این کاریکاتور الشرق الاوسط را دیده بود، زیرا چهار سال پس از چاپ آن، درست با همین شعار "المعتدلون" (بخوان اعتدال) به میدان آمد.

رویکرد نیروهای درون و برون ایران به آنچه که در این خاک ستم‌زده می‌گذرد، نمایانگر یک آسیب روانشناختی بزرگ در میان ما ایرانیان است. این "ما" که می‌گویم، همه ما، و بیش و پیش از هر کسی خود من را دربر می‌گیرد.
تا نمونه‌ای آورده باشم، من بروزگاری که اکبر گنجی در زندان بود، دو نوشته در ستایش پایداری او چاپ کردم (1). ستایش ایستادگی بخودی‌خود کاری است پسندیده و شایسته، ولی آنچه که نشان از خام‌اندیشی من بود، آنجا بود که نوشتم: «می‌دانم که گنجی برای شستن جان و روان خویش از پلشتیها و پلیدیهای گذشته اش، آزمون آتش را برگزیده است و سیاوش وار به درون آتشی سرکش و سوزان شتافته است، تا یا از گناهان خود پاک شود و یا خاکستر شود».

دیری نپایید که گنجی از زندان رهایی یافت و راه برون‌مرز را در پیش گرفت. او از زنگارزدایی چهره اسلام آغاز کرد (3)، در گرماگرم جنبش سبز همصدا با جمهوری اسلامی به دشمنی با "جمهوری ایرانی" و "پرچم شیروخورشید" پرداخت و سرانجام به آراستن چهره جمهوری اسلامی و پیراستن آن از زشتیهای بیشمارش رسید. کار بجایی رسید که او و چند چهره دیگر از میان نیروهای "ملی-مذهبی" چشم در چشم قربانیان کشتار سال 67 دوختند و گناه آنرا بگردن خود اعدام‌شدگان انداختند، چرا که بگفته گنجی «نیروهای سازمان از قبل در جریان قرار داشته و خود را برای این امر آماده کرده بودند. آنان که خود را پیروز فرض می‌کردند، در زندان های سراسر کشور دیگر اتهام خود را "منافقین" اعلام نمی‌کردند، بلکه قهرمانانه می‌گفتند:"مجاهدین". حتی نقشه جغرافیایی تهیه کرده و مسیرهای پیروزی را گام به گام تعقیب می‌کردند» (4) از آن گذشته گنجی در اسرائیل-ستیزی و دشمنی با امریکا (همان کشوری که به او پناه داده است) جمهوری اسلامی را فرسنگها پشت سر گذاشته است و بویژه در یک دو سال گذشته با تلاشی پیگیر سرگرم شستن دستان جمهوری اسلامی از همه تبه‌کاریها و بزه‌گریها و انداختن همه گناهان به گردن اسرائیل و امریکا بوده است و در این راه تابجایی پیش رفته است که پشتیبانی جمهوری اسلامی از رژیم بزه‌کار اسد را "حق" ملایان و سپاه می‌داند، اگرچه به چشم می‌بیند که بهای این پشتیبانی را مردان ایرانی با فروش کلیه و کبد، و زنان ایرانی با فروش تن خود در تهران و دُبی می‌پردازند. راستی جمهوری اسلامی چه نیازی به توجیه سوزاندن سرمایه‌های ملی در لبنان و فلسطین دارد، هنگامی که یکی از چهره‌های "اپوزیسیون"اش بدروغ می‌گوید: «مردم شعار دادند هم غزّه، هم لبنان، جانم فدای ایران، و نه چیز دیگری»؟

گفتنی است سخنان رهبران جمهوری اسلامی هنگامی که از دهان کسانی مانند اکبر گنجی، محمد برقعی و محمد سهیمی گفته شوند، برای توده مردمی که آگاهی چندانی از رخدادهای آن سالها ندارند، بسیار پذیرفته‌تر خواهند بود، تا از دهان محمد خاتمی و حسن روحانی و دیگران. همانگونه که سخنان آنان در باره آزادی انتخابات در ایران، اگر بر زبان فرخ نگهدار و مسعود بهنود (5) و انبوهی از چهره‌های "اپوزیسیون" روان شود، بُرد و پذیرفتگی بیشتری خواهد داشت، و دیدیم که داشت. پس هنگامی که کسانی چون محسن کدیور، حسن یوسفی اشکوری، فرخ نگدار و مسعود بهنود و انبوهی از اصلاح‌طلبان تازه به اینسو کوچیده نیز هر یک به انگیزه‌ای و در زمینه‌ای به این لشگر بپیوندند، دیگر جمهوری اسلامی را نیازی به داشتن نمایندگی در اروپا و امریکا نخواهد بود. و چون چهره جمهوری اسلامی چنین از سیه‌کاریها پیراسته و به زیبائی‌هایی چون "انتخابات" آراسته شود، میدان برای ابراهیم نبوی هم باز می‌شود که بگوید: «دهه شصت هم که دیگه سی سال ازش گذشته، دیگه اصلا کسی یادش نیست. شما اصلا یاد کسی نیار اون سالها رو، ولش کن!»

ما همه اینان را بخشی از "اپوزیسیون" می‌دانیم!

و من در یک خام‌اندیشی بیخردانه ندانستم «نه هر که سر بتراشد قلندری داند» و همچون "لُعبتک"ی در دام بازی پیچیده‌ای افتادم که سرنخش در دست رهبران و برنامه‌ریزان جمهوری اسلامی بود. ولی ایکاش من تنها خودفریبِ پنداربافِ این میدان بودم. ما، یعنی همه ما، چه آنان که دستی در سیاست دارند و چه آنان که سر درکار زندگی خویش برده‌اند، سالها نه دهه‌هاست که بازیگر نمایشنامه‌های جمهوری اسلامی و پشتیبانان جهانی آنان شده‌ایم. این سخن من تنها به کنشهای سیاسی بازنمی‌گردد، بازیگردانی جمهوری اسلامی در همه زمینه‌های زندگی ایرانیان خود را نشان می‌دهد. برای نمونه در ایران که اینترنت فیلتر و دسترسی به بسیاری از سامانه‌های اینترنتی ناشدنی است، مردم با پرداخت بهایی اندک (دو تا سه هزار تومان در ماه) برنامه‌ای بنام "وی‌پی‌ان" (6) فراهم می‌کنند، که با آن می‌توان فیلترینگ را دور زد. این برنامه ولی پنهانی بفروش نمی‌رود و فروشنده آن شرکتهایی هستند که وابستگی آنها به سپاه پاسداران بر کسی پوشیده نیست! چکیده بگویم: سپاه اینترنت را فیلتر می‌کند، و خود سپاه نرم‌افزاری را به مردم می‌فروشد که با آن می‌توان فیلترینگ را شکست! بدینگونه مردم بگمان خود بر سر سپاه کلاه می‌گذارند و سپاه در نهان بریش آنان می‌خندد.

در پهنه جهانی این جمهوری اسلامی است که با کُنشهای تنش‌آفرین خود و با به هرزدادن سرمایه‌های ملی، جهانی را به جنگ می‌خواند و هنگامی که آن "به جنگ فراخوانده شدگان" چنگ و دندان نشان می‌دهند، پای پس می‌کشد، بی آنکه پروای شکستن اورنگ سروری خود را داشته باشد، زیرا نیک می‌داند که بخش بزرگی از همان "اپوزیسیون" برایش هورا خواهد کشید و از اینکه با خردمندی و آرامش سایه جنگ را از ایران دور کرده است، ستایشش خواهد کرد. مانند آتشنشانی که خود آتش می‌افروزد با تلاش برای فرو نشاندن آتشی که خود برافروخته است، ستایش و آفرین می‌خرد. برای نمونه در تنشهای هسته‌ای، جمهوری اسلامی نیک می‌دانست که بخشی از این اپوزیسیون هرگونه نغمه براندازی را به بهانه "پشتیبانی از جنگ و کشتار مردم ایران" در گلو خفه خواهد کرد و با همه توان خود به یاری او خواهد شتافت، او می‌دانست که حتا اگر خود در فریب مردم ناکام شود، بخشی از همین "اپوزیسیون" این کار را با جان و دل بگردن خواهند گرفت و همه گناه تحریمهای اقتصادی را بگردن امریکا و اسرائیل خواهند افکند و به این بهانه که اسرائیل دارای بمب هسته‌ای است، در پشتیبانی از جمهوری اسلامی به جنگ "دبل استانداردها" (7) خواهند رفت. بدینگونه ما باز هم بازیگر یک نمایش پُرتنش شدیم که چون نیک بنگری بسی اندوهناک است. جمهوری اسلامی سدها میلیارد دلار از سرمایه‌های ملی را برای تنش‌آفرینی در جهان بباد داد و در این راه چنان بی‌پروا تاخت، که کشور را به آستانه فروپاشی کشاند. هنگامی که دیگر همه راهها بر سردمداران رژیم بسته شدند، آنان با زدوبندهای پشت پرده روحانی را برکشیدند و گفتگوهای نوینی را برای گریز از نابودی آغاز کردند. و ما این لعبتکان پندارباف، باز گمان بردیم که روحانی را "ما" برگزیدیم و نگذاشتیم که جلیلی – که می‌پنداشتیم گزینه خامنه‌ایست – رئیس جمهور شود، و این ژرف‌نگری خود را به رُخ کسانی کشیدیم که می‌گفتند رفتن به پای صندوق رأی بیهوده است. در این پنداربافی بیمارگونه خود چنان فرورفتیم که به خیابانها ریختیم و فریاد سردادیم: «برادر شهیدم، رأیتو پس گرفتم» و «بهار آزادیه! جای ندا خالیه». بهاری که بر درختان آن تنها طنابهای دار شکوفه کردند و میوه آنان پیکرهای آویخته جوانان این سرزمین، در شماری بسیار بیشتر از "زمستان" احمدی نژاد بود.

بیست و هشتم مرداد و رخدادهای آن بخش دیگری از نمایشی است که ما بازیگران آنیم. هنوز که هنوز است بخش بسیار بزرگی از نیروهای کنشگر ایرانی در پی آنند که بیست و هشتم مرداد کودتا بود، یا خیزش ملی و همکاری با این یا آن نیرو را تنها در گرو پاسخ دلخواه به این پرسش می‌دانند. به گمان من جمهوری اسلامی آگاهانه به این پرسش (که پاسخ آن هیچ بازتابی بر زندگی امروز ما ندارد) دامن می‌زند و بدینگونه سنگی بزرگ در راه همبستگی ملی می‌کارد که پای هر کنشگری خواه‌ناخواه و دیر یا زود به آن برخورد می‌کند.
گفتنی است که همه هواخواهان مصدق بر اینکه انگلستان در پشت کودتا بود و بی‌بی‌سی بزرگترین دشمنیها را بر مصدق روا داشته بود، با هم همسو و همسخنند و حتا تا بدانجا پیش می‌روند که می‌گویند بی‌بی‌سی در شامگاه بیست‌وچهارم مرداد همکاری انگلستان با کودتا را در چارچوب یک "اسم‌شب" (8) به گوش شاه رساند. با این همه یکی از رسانه‌های پارسی زبان که بیش از همه بر این بگومگو دامن می‌زند و هر ساله در سالگرد 28 مرداد به گفتگو با کنشگران ایرانی می‌پردازد، همین بی‌بی‌سی است (9). آیا بی‌بی‌سی دیگر بازوی رسانه‌ای ام.آی.سیکس نیست؟ یا ام.آی.سیکس و دولت انگلستان بیکباره دوستان مردم ایران شده‌اند؟ یا اینکه ما باز هم بازیگران بازی دیگری هستیم و خود گمان می‌بریم که در کار روشنگری در باره تاریخ خویشیم؟ آنهم در رسانه‌ای که گوینده آن بیشرمانه ایران را در کنار عراق و اردن و سوریه "یک کشور جعلی و بنا شده بر خون مردمان دیگر" می‌نامد؟

نگاهی به فهرست میهمانان دو رسانه پر بیننده پارسی‌زبان "بی‌بی‌سی" و " صدای امریکا" بیفکنیم و ببینیم چگونه گرایش ویژه‌ای از کنشگران آنچه که خود را "اپوزیسیون" می‌نامد، بدست این دو برکشیده می‌شود و اگر هم اینجا و آنجا با نمایندگانی از گرایشهای دیگر گفتگویی رخ می‌دهد، تنها برای آن است که دهان خرده‌گیران بسته شود. "ما"، همان "ما"یی که امریکا و انگلستان را امپریالیسم جهانخوار می‌دانستیم و بر آن بودیم که شاه سگ زنجیری آنان است و آنهمه سرکوب و کشتار و شکنجه را با روادید و به دستور آنان انجام می‌دهد، "ما"یی که روزی می‌خواستیم با سرنگون کردن شاه گام نخست را در نابودی امپریالیسم برداریم، امروزه نه تنها برای سخن گفتن در بلندگوی آنان سر از پا نمی‌شناسیم، که بخش بزرگی از بررسیها و موشکافیهای خود را بر پایه گفته‌ها و نوشته‌های همان رسانه‌های امپریالیستی بنیان می‌نهیم. آیا صدای امریکا و بی‌بی‌سی بدور از سود و زیان دولتهای امریکا و انگلستان تنها و تنها در پی رسیدن مردم ایران به آزادی و آسایش و سربلندی‌اند، یا این دو رسانه همچنان برنامه‌های کارفرمایان خود (دولتهای امریکا و انگلستان) در باره ایران را به پیش می‌برند؟

من در پی آن نیستم که تک‌تک نمونه‌های پنداربافی بیمارگونه این "ما" را در اینجا بیاورم، پس به کاریکاتور الشرق الاوسط و انتخابات سال 92 باز می‌گردم. در آن روزها نیز گروه بزرگی بر آن بودند که اگر مردم به پای صندوقهای رأی نروند، جلیلی بر سر کار خواهد آمد و کشور را در کام جنگ و مرگ و نابودی فرو خواهد برد، پس باید به روحانی رأی داد که از درگیری هسته‌ای با گفتگو و آشتی تنش‌زدایی کند. امروزه دیگر کمتر کسی است که بر این پندار آشفته نخندد، بویژه که کارگزاران و اندیشه‌پردازان رژیم نیز بر نادرستی آن انگشت نهاده‌اند (10). اگر به انبوه نوشته‌های رأی‌دهندگان نگاهی بیفکنیم، خواهیم دید که داده‌های آماری آنان موبمو برگرفته از رسانه‌های جمهوری اسلامی است و آنان ریشه‌های موشکافی خود از پدیده روحانی را بر آمار نهادهای جمهوری اسلامی استوار کرده‌اند. آیا به آمار این نهادها می‌توان باور داشت، ایا کسی می‌تواند حتا شمار درست شهروندان ایرانی یا باشندگان تهرانی و مشهدی و تبریزی و شیرازی را بیابد؟ چه رسد به اینکه شمار درست رأی‌دهندگان را بداند؟ پنداربافی در باره چیستی جمهوری اسلامی و کیستی حسن روحانی تا بدانجا پیش می‌رود که گروهی از کنشگران جنبش زنان و نهادهای مدنی در نامه‌ای از روحانی می‌خواهند: «تا تصویب منشور حقوق شهروندی را به تعویق بیاندازد تا امکان و فرصت ایجاد یک گفتگوی ملی در عرصه عمومی برای همه گروه های اجتماعی در مورد منشور حقوق شهروندی فراهم شود» (11) تو گویی براستی باور کرده‌اند که روحانی برای سروسامان بخشیدن به زندگی مردم و بسامان کردن حقوق آنان به میدان آمده است و نه برای گریز رژیم از تله فروپاشی.

از روزی که روحانی به کاخ ریاست جمهوری رفته است، زندگی مردم ایران نه تنها سرسوزنی بهبود نیافته است، که پورمحمدی (که کشتار سال 67 بدست او انجام پذیرفت، همان کشتاری که از نگر بخشی از "اپوزیسیون" باید فراموش شود) به وزارت کشور برگزیده شده آست، بر شمار اعدامیان افزوده شده و خان مردم از نان تهی‌تر گشته و ارزش پول ملی همچنان در سراشیب کاهش است، ولی دل ما یا به این خوش است که با آمدن روحانی تلوزیون ایران چند ثانیه "شکیرا" را نشان داده و یا سازهای ایرانی برای چند ثانیه به نمایش درآمده‌اند. کنشگران جنبش زنان هنگامی که می‌خوانند مرضیه افخم سخنگوی وزارت خارجه شده است، از شادی در پوست خود نمی‌گنجند و نوشته در پی نوشته در باره جایگاه زنان در دولت روحانی می‌نگارند و به او برای بهبود جایگاه زنان رهنمود نیز می‌دهند. با اینهمه، و از آنجایی که پلیدی‌های آمده در بالا را نمی‌توان نادیده انگاشت، هزاران هزار واژه در باره آن بخش از حکومت نگاشته می‌شود، که پیشرفت و سربلندی ایران را برنمی‌تابد و برای کارشکنی در برنامه‌های روحانی (که تو گویی روزش جز با پروای سربلندی ایران و آزادی ایرانیان به شام نمی‌رسد) شمار اعدامها را افزایش می‌دهد، بر سرکوب زنان می‌افزاید و چهره‌ای زشت از ایران به نمایش می‌گذارد. تو گویی روحانی برکشیده همان کسانی نیست که در این سی‌پنج سال تسمه از گرده مردم کشیده‌اند و جمهوری اسلامی دارای دو بخش است، یکی دشمن مردم و دیگر دوست آن!

براستی این اندازه از پنداربافی خودفریبانه را جز در میان ما ایرانیان در کجای جهان می‌توان یافت؟

*****

اکنون این "ما"، چه در درون مرزهای ایران و چه برون از آن چیزی جز یک توده پراکنده نیستیم که هریک تنها پروای آرمانها و خواسته‌های خود را داریم، بخشی از ما نمی‌خواهد به بهای درافتادن با جمهوری اسلامی "اسلام"ش را به خطر بیفکند، بخشی از ما آماده است با همین جمهوری اسلامی تا پایان جهان بسازد، ولی برای رسیدن به دموکراسی با مشروطه‌خواهان همراه و هم‌پیمان نشود، بخشی از "ما" در درون (یا بیرون) مرزهای ایران در این آشفته بازار به دارائیهایی رسیده‌ایم که در چارچوب یک رژیم دموکرات و قانونمند بدانها نمی‌رسیدیم و بخشی از ما ....

پس ما که چنین در تاروپود پندارهای خام خویش گرفتار افتاده‌ایم، بیهوده نیست که بازیچه بازی نه چندان زیرکانه جمهوری اسلامی و پشتیبانان جهانی‌اش می‌شویم و در این نقش، اینچنین خوش ‌می‌درخشیم.

اندیشمند بزرگ این آب‌وخاک خیام نیشابوری سروده بود، «ما لُعبَتکانیم و فلک لُعبَت‌باز» و بدینگونه مردمان زمان خویش را بازیچگان دست روزگار بازیگر دانسته بود. از زمانه خیام هزاره‌ای گذشته است و ما همچنان بازیچه‌ایم، و افسوس و رشک من همه از آن است که آنان بازیچه دست روزگار (فلک) بودند و ما بازیچگان دست دینفروشان و پشتیبانان جهانی آنان.

از این فرگشت سرنوشت خویش در گذر هزارسال، جای آن دارد که بر خود ببالیم.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
 
1. «الشوط الثانی، خطه التعزیز الدفاع ...» -> نیمه دوم، برنامه بازی دفاعی
2 بنگرید به:
3. بنگرید به: "اکبر گنجی و اسلامش، شیر بی یال و دُم و اشکم که دید؟"
4. بنگرید به: جمهوری اسلامی: "رژیم کشتار"؟ نقد اکبر گنجی بر نوشته اخیر محمد رضا نیکفر، گویا، 17 آبان 1392
Virtual Private Network .6
7. آقای گنجی این واژه را بسیار دوست می‌دارد.
8. «حالا دقیقاً نیمه شب است»، محمد امینی، سوداگری با تاریخ
9. صفحه ویژه: شصت سال پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲
10. گفتگوی صالحی با العالم: «مذاکره با امریکا از دو سال پیش و در زمان احمدی نژاد احمدی نژاد شروع شده بود»