۱۳۹۱ مرداد ۲۸, شنبه

در چَنبر اندیشه‌های تابان


(1)

با درود بر روانهای درگذشتگان زمین‌لرزه آذربایجان و آرزوی تندرستی بازماندگان، و بدین امید که این اندوه، واپسین اندوه میهنمان باشد. 

اندیشه ایدئولوژیک چندسویه‌نگری را برنمی‌تابد. ذهن ایدئولوژی‌زده از پذیرش پیچیدگی پدیده‌ها نه تنها ناتوان است، که با همه توان خود از آن می‌گریزد. ایدئولوژی که به گفته لوکاچ "آگاهی دروغین ناگزیر" است، نه تنها برای همه پرسشها پاسخی در آستین دارد، که همیشه از پیچیدگی این پاسخها می‌کاهد و گرایش به سادگی دارد. در سپهر اندیشه ایدئولوژیک هر رخدادی ریشه در تنها و تنها "یک" پدیده دارد و پذیرش اینکه رخدادهای اجتماعی همیشه ریشه‌های چندگانه دارند، برای او ناشدنی‌است. اندیشه ایدئولوژی‌زده بخود به چشم خورشیدی می‌نگرد که پیوسته می‌تابد و با سادگیِ همه‌فهمی بر همه پدیده‌ها و رخدادها نور می‌تاباند و چیستی آنان را به باورمندان خود نشان می‌دهد. کسی که در چنبر این اندیشه تابان گرفتار شده باشد، نه می‌خواهد و نه اگر بخواهد، می‌تواند پیچیدگی پدیده‌ها و فرآیند رخدادها را دریابد.

اینچنین است که در سپهر سیاسی ایران نیز مرده‌ریگ اندیشه‌ ایدئولوژیک از همگان چشم آن دارد که یا رومی‌روم باشند و یا زنگی‌‌زنگ، یا مرگ بر شاه بگویند و یا "سلطنت‌طلب" باشند، یا میر حسین موسوی را دربست بپذیرند و یا او را بدادگاه بکشند. در یک واژه ذهن ایدئولوژی‌زده بما می‌گوید: «یا همچون من بیاندیش، یا هرگز میاندیش».   

آقای ف. تابان سردبیر تارنمای "اخبار روز" در نوشتاری بنام "قیام علیه جمهوری" (1) با آوردن بخشهایی از دو نوشته واپسین من ما مرگ را سرودی کردیم و ما و شاه و این "رهبر"ان آنگونه که خود می‌گوید در باره "تسلیم‌طلبی" بخشی از جمهوری‌خواهان هشدار داده است. من این نوشته ایشان را نمونه گویایی از"اندیشه ایدئولوژیک" می‌بینم و این نوشتار را نه برای پاسخگوئی به تک‌تک بندهای آن، که برای بازگوئی آشکارتر آنچه که پیشتر نوشته‌ام و همچنین بررسی میدانی (بر پایه یک نمونه گویا) پدیده "اندیشه ایدئولوژیک" فراهم می‌آورم و کسانی که نوشته‌های مرا دنبال کرده‌اند می‌دانند که در دو سال گذشته ستیز من بیشتر از هر چیزی با همین پدیده بوده‌است، از چپ کهنه‌اندیش گرفته تا مسلمان نواندیش. پس خوانندگان (و آقای تابان) بر من ببخشایند اگر که سخن بدرازا می‌کشد.

نوشته آقای تابان در بخش نخست آن با واژه "تسلیم‌طلبی" آغاز می‌شود. از آنجا که من یکی از این "تسلیم‌طلبان" نامیده شده‌ام، بد نبود اگر در دنباله نوشته آشکار می‌شد که چه کسی در کدام جنگ تسلیم کِه شده است و برتر از آن "چرا؟". من اگر چهره‌ای شناخته شده با گرایش سیاسی برای دستیابی به قدرت می‌بودم و یکسره در پی زدوبند با نیروهای گوناگون، شاید دریافتنی می‌بود که "تسلیم" کسی شوم. ولی منی که به گواه نوشته‌هایم همیشه سر جنگ با "اندیشه"ها را داشته‌ام و نه با نیروها و دسته‌بندیهای سیاسی را، چه انگیزه‌ای می‌توانم از "تسلیم" به هواداران پادشاهی داشته باشم؟ (در بِزه‌شناسی "انگیزه" یا "موتیف" یکی از ابزارهای اثبات بِزه است). این پرسش برای من بی‌پاسخ است.

"تسلیم‌طلبی" ولی یکی از دشنامواره‌های ایدئولوژیک در ادبیات چپ کهنه‌اندیش نیز هست. با بکار بردن این دشنامواره ذهن ایدئولوژی‌زده دیگران را متهم می‌کند که نه تنها "کوتاه‌ آمده‌اند" که به "دشمن پیوسته‌اند". با نگاهی به روزنامه‌ها، کتابها و دیگر نوشته‌های سازمانها و حزبهای چپ از فردای جدائی شادروان خلیل ملکی از حزب توده تا به امروز، می‌توان جای پای این رویکرد را در سپهر اندیشگی چپ کهنه‌اندیش دید. ایکاش آقای تابان که بی‌گمان به سندهای تاریخی آنروزگاران دسترسی دارد، در اخبار روز برخورد حزب توده با خلیل ملکی را موشکافانه بررسی می‌کرد، تا نسل جوان امروز بداند که برچسب "تسلیم‌طلبی" در گفتمان چپ مارکسیستی ایران چه پیشینه ننگینی و شرم‌آوری دارد. گفتنی است که اسحاق اپریم از یاران نزدیک ملکی در نوشته‌ای بر آن بود که: «حزب توده خود مسئول شکستها و رویدادهای ناگوار اخیر [مهرماه 1325] است» و بمانند من بجای انداختن گناه بر گردن این و آن، بدنبال کاستیهای خود و هم‌حزبی‌هایش می‌گشت. من بررسی تاریخی این دشنامواره ایدئولوژیک را به خوانندگان کنجکاو وا‌می‌گذارم و به همین یک نمونه بسنده می‌کنم.

دومین کاستی برجسته نوشته آقای تابان، "ساختار" آن است. آقای تابان در بخش نخست نوشته خود کیفرخواستی سراسر ایدئولوژیک فراهم آورده و در آن با آوردن گزاره‌هایی که کننده‌کار در آنها ناشناس می‌ماند (فاعل بیشتر گزاره‌های این بخش "آنها" و "اینها" هستند) فهرست بلندی از رفتارهای همان "تسلیم‌طلبان" (بی‌نام‌ونشان) را فرومی‌نویسد و در پایان با آوردن گفتآوردی از نوشته پیش‌گفته من "نمونه" با نام و نشان آن "آنها و اینها"ی ناشناس را بدست می‌دهد. در دنباله این گفتآورد ایشان سخنی از فریدون احمدی می‌آورد تا همانندی رویکردها را نشان دهد، از کسی که من نه می‌شناسمش و نه تا به امروز واژه‌ای از نوشته‌هایش را خوانده‌ام، چه رسد به آنکه از دوستان تازه یا کهنه ایشان باشم (با اینهمه از تلاش آقای تابان برای نزدیکتر کردن دلها سپاسگزارم!). برای نمونه در بخش نخست نوشته ایشان می‌خوانیم:
«بخشی از جمهوری‌خواهان کارشان شده‌است توجیه سلطنت و دفاع از سلطنت‌طلب‌ها، آن ها از این شروع کردند که شاهزاده مسئول اعمال پادشاه نیست و اکنون به دفاع از اعمال پادشاه رسیده اند. پیگیرانه مشغول ایجاد «احساس مثبت» نسبت به استبداد پهلوی هستند ...» این "بخشی از جمهوری‌خواهان" چه کسانی هستند؟
در آغاز نیمه دوم نوشته (پس از بیت باش تا صبح دولتت بدمد) گفتاوردی از نوشته من آمده‌است و در سرتاسر نوشته آقای تابان نیز ما تنها نام دو تن (مزدک بامدادان و فریدون احمدی) را در جایگاه نمونه گویای "آن دسته از جمهوری‌خواهان" می‌خوانیم. پس کسانی که «کارشان شده است توجیه سلطنت و دفاع از سلطنت طلب ها» باید ما دوتا باشیم.

یکی از نخستین آموزشهای هواداران و هموندان سازمانهای سیاسی در ایران "هنر‌سخنوری" بود. هنر‌سخنوری که در زبانهای فرنگی به آن "ریتوریک" (2) می‌گویند دانش بهره‌گیری از چیدمان گزاره‌ها و واژگان است برای رساندن اندریافتی ویژه ولی پنهان. در کنار آن واژه دیگری هم هست بنام "پولمیک" (3) که من برگردان درست آن را "ستیزه‌گویی" می‌دانم (جدل رساننده درونمایه پولمیک نیست). "ستیزه‌گویی" نیز از ابزارهایی است که اندیشه ایدئولوژی‌زده با گشاده دستی از آن بهره می‌جوید. ستیزه‌گو به هیچ روی در پی شکافتن پوسته رویی پدیده‌ها و رسیدن به حقیقت نیست، او تنها و تنها بدنبال آن است که "حقیقت" خود را با ستیز بدیگران بباوراند و از آنجایی که گفته‌اند در جنگ و در عشق بکار بردن هر نیرنگی روا است، کار به واگوئی این اندیشه‌های تابان می‌کشد.

جای بسی افسوس و شگفتی است که هم‌میهنانی مانند آقای تابان هنوز در سپهر اندیشگی دهه پنجاه و شصت گرفتار مانده‌اند و گمان می‌برند هنوز هم در "کار" و "کار اکثریت" و "راه توده" و "مجاهد" قلم می‌زنند. بکار بردن چنین نیرنگهای واژگانی نه جوانمردانه است و نه راهگشای یک گفتگوی سازنده در باره امروز و فردا. من خود را به هیچکدام از آن دهها هنری که "تسلیم‌طلبان" آقای تابان از آنها برخوردارند، آراسته نمی‌بینم؛ نه می‌خواهم شاه دوباره بازگردد، نه می‌خواهم جمهوری‌خواهی را بکناری بگذارم، نه پرده بر تبه‌کاریهای شاه می‌افکنم و نه حتا بدنبال گفتگو با کسانی هستم که ف. تابان آنها را "سلطنت‌طلب" می‌خواند.  پس او چرا دوست دارد که من "تسلیم‌طلب" باشم و همه آن گناهانی را که در کیفرخواست سراسر ایدئولوژیکش فهرست کرده است به گردن بگیرم؟ پاسخ را در آغاز نوشته آورده‌ام؛ ذهن ایدئولوژی‌زده از پیچیدگی پدیده‌ها و پدیده‌های پیچیده گریزان است. جمهوری‌خواهی که در کنار نکوهش کاستیها و تبه‌کاریهای شاه کارهای درست و بجای او را نیز بستاید، آرامش او را برهم می‌زند و ساختار کهنی را که او بدان خوگرفته، پریشان می‌کند، چرا که چنین رفتاری در چارچوبهای پذیرفته شده او نمی‌گنجد. ولی اگر بتواند به هر نیرنگی این جمهوری‌خواه را "تسلیم‌طلب" و "پیوسته به اردوگاه دشمن" نشان دهد، بار دیگر آرامشش را باز می‌یابد، زیرا بار دیگر هر چیزی سرجای خودش است و هیچ پیچیدگی در پدیده‌ها به چشم نمی‌آید. از نگاه او هر کسی که به روزگار شاه و جایگاه پهلویها در تاریخ ایران از نگرگاه دیگری بنگرد، دیگر شایسته نام "جمهوری‌خواه" نیست: «یا بگو مرگ بر شاه، یا بپذیر که سلطنت‌طلبی» این جان‌سخن ذهن ایدئولوژی‌زده است.

برای آنکه خوانندگان داوری کنند که انسانهای ایدئولوژیک چه اندازه به راستگویی پایبندند، بگذارید ببینیم این "احساس مثبتی" که مزدک بامدادان می‌خواهد برای شاه بیآفریند، چگونه در نوشته‌هایش بازتاب می‌یابند:

*) هردو شکنجه و آدمکشی را روا می‌دانستند، یکی برای "سود ملت ایران و رسیدن به دروازه‌های تمدن بزرگ" و دیگری برای "رهائی خلق قهرمان و مبارزه با امپریالیسم جهانخوار و سگ زنجیری‌اش".

*) شاه از آنجایی که "همه" قدرت را بدست گرفته بود، ناگزیر باید "همه" مسئولیت را هم بپذیرد،

*) کسی حق ندارد به بهانه دژخوئیهای بی‌مرز جمهوری اسلامی سرکوبها و شکنجه‌ها و کشتارهای رژیم شاه را فراموش کند و یا آنها را بر او ببخشاید،

*) اگر واپسین شاه ایران زنده می‌بود، باید برای تک‌تک مردمانی که بروزگاه فرمانروائیش بخاک افتادند و دانه‌دانه تازیانه‌هایی که بر پیکر زندانیان فرودآمدند در برابر یک دادگاه مدنی پاسخگو می‌بود،

*) رضاشاهی که دستش نه تنها به خون آزادیخواهان، که به خون بسیاری از یاران نزدیک خودش نیز آلوده‌است،

*) واپسین شاه ایران یک فرمانروای بیگانه از مردم خویش، خودکامه و خود بزرگ‌بین بود، که در زندانهایش دگراندیشان را شکنجه و اعدام می‌کردند و روزنامه‌ها بدستور او سانسور می‌شدند و هیچ حزب یا سازمان آزاداندیشی که بتواند اندیشه سیاسی را در ایران به جنبش در آورد، از سوی او برتافته نمی‌شد، (4)

بگذاریم و بگذریم. آقای تابان بر من خرده می‌گیرد که «... اما به چه دلیل این کار را به اسم طرفداری از جمهوریت انجام می‌دهد؟» اندیشه ایدئولوژی‌زده خود را نماد راستین ارزشهای نیک (در اینجا جمهوری‌خواهی) می‌داند و پایبندی دیگران به همان ارزشها را در دوری و نزدیکی آنان به خود می‌سنجد. به دیگر سخن او تنها و تنها یک چارچوب رفتاری و گفتاری برای جمهوری‌خواهان می‌شناسد و برآن است که اگر کسی پای از آن چارچوب بیرون نهاد، حق ندارد خود را جمهوری‌خواه بنامد. برای آگاهی آقای تابان ناگزیر از گفتنم که من نه تنها جمهوری‌خواهم، که هم چپ و هم سوسیالیستم، ولی هیچ نیازی نمی‌بینم پایبندی خود به این ارزشها را به کسی (برای نمونه آقای تابان) بباورانم. نه هر جمهوری‌خواهی بخودی‌خود دوست من است و نه هر هوادار پادشاهی بخودی‌خود دشمنم. تنها دوری و نزدیکی کنشگران سیاسی به ارزشهایی چون "حقوق بشر"، حقوق شهروندی"، "برابری زن و مرد"، "برابری همه شهروندان در همه زمینه‌ها" و "آزادی بی‌مرز گفتار و اندیشه" است که از آنان دوست یا دشمن می‌سازد. بوارونه آقای تابان من "جمهوری‌خواه بودن" را به دشمنی با شاه و پهلویها فرونمی‌کاهم و برآنم که این گرایش درونمایه‌ای بس ژرفتر از آنی دارد که آقای تابان می‌اندیشد.
آری من جمهوری‌خواهم، ولی جمهوری‌خواهی دین و ایدئولوژی من نیست. من خواهان یک رژیم دموکراتیک هستم که در آن فرهنگ حزبی نهادینه شده‌باشد، دین از سیاست جدا باشد، قدرت نه تنها در میان حزبها که در پهنه کشور نیز میان بخشهای گوناگون بخش شود و حقوق بشر و حقوق شهروندی بُنمایه قانون اساسی آن باشد. من جمهوری‌خواهم، زیرا  جمهوری را ساده‌ترین، سرراست‌ترین و بویژه کم‌هزینه‌ترین راه (برای نمونه بدون هزینه دربار و شاهزادگان و ...) برای رسیدن به چنین ایرانی می‌دانم، اگر فردا کسی بتواند به من نشان دهد که راهی ساده‌تر، سرراستتر و کم‌هزینه‌تر می‌شناسد، من بی هیچ درنگی آن راه را برخواهم گزید،

جمهوری‌خواهی برای من دین و آئین نیست، پس کسی هم نمی‌تواند مرا "مُرتَد" (بخوان تسلیم‌طلب) بخواند.

دنباله دارد ...

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
--------------------------------------------------------------------------------------


Rhetoric .2

Polemic .3
ستیزه جو Polemikós

4. بنگرید به  بایگانی همین تارنگار

۱۳۹۱ مرداد ۲۰, جمعه

ما مرگ را سرودی کردیم

بهرام گرامی، با درودهای بیکران!
نوشتن در سپهر اینترنتی بویژه اگر که رنگ‌وبوی نامه بخود برگیرد، ساده نیست. من هرگز نخواسته‌ام نگر خود را به خواننده‌ام بپذیرانم و همانگونه که بارها آورده‌ام، این نوشته‌ها چیزی جز "اندیشیدن با صدای بلند" نیستند، اندیشه‌هایی که در برخورد با خرده‌گیری دوستان و دشمنان سوده می‌شوند و کم و کاستیشان آشکار می‌گردد. با اینهمه می‌بینی که من کم می‌نویسم، چرا که "خواندن" را از "نوشتن" برتر می‌دانم و برآنم که آدمی به‌‌هیچ‌روی ناچار و ناگزیر نیست در باره هم رخدادی بگوید و بنویسد، مگر آنکه سخنی تازه برای گفتن داشته‌باشد، سخنی که خود آنرا در جای دیگر و از زبان دیگری نشنیده باشد.

داستان  من و این انقلاب شکوهمند هم از این دست است. اینکه آنرا انقلاب بنامیم یا شورش کور، چیستی آن را دگرگون نمی‌کند. من با تو هم‌سخنم که نیروهای سیاسی آنروزگار توان بر سرکار آوردن جمهوری‌اسلامی را نداشتند. ولی بر آنم راهی که آنها در آن پای نهاده‌بودند، سرانجامی جز یک دیکتاتوری واپسگرای ایران بربادده نمی‌داشت. از یاد نبریم، کسانی شاه را آدمکش و دژخیم می‌نامیدند که خود در درون سازمانهایشان دست به کشتن و شکنجه "رفیقان"شان می‌زدند. کسانی رژیم شاه را "وابسته" می‌نامیدند که در اردوگاههای کشورهای بیگانه آموزش آدمکشی و ویرانگری می‌دیدند و به ایران بازمی‌گشتند تا سربازان هم‌میهنشان را در پاسگاههای ژاندارمری یا اتاقک نگهبانی بانک بکشند. هردو سوی این نبرد را ستیزه‌جویانی پرکرده بودند که خود را نماد پاکی و دیگری را نماد پلیدی می‌دیدند، هردو شکنجه و آدمکشی را روا می‌دانستند، یکی برای "سود ملت ایران و رسیدن به دروازه‌های تمدن بزرگ" و دیگری برای "رهائی خلق قهرمان و مبارزه با امپریالیسم جهانخوار و سگ زنجیری‌اش". اگر در درونمایه اندیشه و رویکرد این دو گروه ژرف شوی، می‌بینی که هرکدام از آنها را می‌توانستی بجای آندیگری بگذاری، جز اینکه شاه براستی پروای ایران و سربلندی آنرا داشت و آن دیگران سودای آزادی فلسطین و رهائی پرولتاریای جهان را.

آنچه که این دوستان نمی‌خواهند از نوشته من دریابند، این است که در آن رخدادها خود آنان نیز به اندازه شاه گنه‌کار بودند، واگرنه من پیشتر هم نوشته بودم که شاه از آنجایی که "همه" قدرت را بدست گرفته بود، ناگزیر باید "همه" مسئولیت را هم بپذیرد، ولی این سخن سرسوزنی از بار مسئولیت آن دیگران نمی‌کاهد. آنها که شاه را برای سخن گفتن از "نجاتش بدست حضرت ابوالفضل" گستراننده خرافات و اندیشه‌های پوچ دینی می‌دانند و به ریش او می‌خندند، گویا هنوز دفاعیات خسرو گلسرخی را نخوانده‌اند. آخر این جنبشی که انقلابی کمونیست آن سخنش را با "ان الحیاه عقیده و الجهاد" آغاز می کند و حسین را "مولای خود" و "شهید بزرگ خلقهای خاورمیانه" می داند و بر آن است که اسلام راهگشای سوسیالیسم است و یک گفتاورد از مارکس می‌آورد و یکی از "مولا علی"، مگر می‌توانست به چیزی جز جمهوری اسلامی بیانجامد؟ آن سازمان سیاسی که هموندانش را به گناه اینکه "عاشق" شده بودند می‌کشت، مگر پس از برانداختن شاه به چیزی کمتر از گشت ارشاد خرسند می‌شد؟  تازه از یاد نباید برد که اینها کمونیستهایمان بودند!  

با این همه و بوارونه آنچه که تو از نوشته‌ام دریافته‌ای، من در پی تاختن به قهرمانان آنروزگار نیستم.  آن روزها با همه بد و خوبشان و با همه قهرمانان و پادقهرمانانشان گذشته و رفته‌اند و پندی‌است ما را در گوش: «از دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن» روی سخن من با آن دسته از نقش‌‌آفرینان آن روزگاران است که هنوز هم از گردش روزگار هیچ نیاموخته‌اند و برآنند که هیچ کژی و کاستی در کارشان نبوده‌است. این درست که نه من و نه ما و نه آن انبوه کسانی که تو بدرستی و زیبائی سرشت کودکانه و رمانتیک‌شان را بازگوئی کرده‌ای، گناهی نداشتیم و اندازه فهممان همان بود که بود، و گیرم که این سخن تو که گفته‌ای: «در چنین شرایطی؛ از آنچه پیش آمد؛ گریزی نبود. آنچه در آن هنگامه بر ایرانیان گذشت، تنها راه ممکن بود» نیز درست باشد (که به گمان من نیست)، ولی امروز و پس از گذشت سی‌وچهار سال و نابودی سرمایه‌ها و سوختن سه نسل از ایرانیان چه؟ آیا هنوز هم زود است که بگوئیم:

«ما، آرمان هامان را
معنای واقعیت پنداشـتیم
ما بوده را نبوده گرفتیم
و از نبوده
ــ البته تنها در قلمروِ پندار خویش ــ
بودی کردیم...
ما کینه کاشـتیم
و خرمن خرمن
مرگ برداشـتیم
ما،
نفرین به ما،
ما، مرگ را سـرودی کردیم...» (1)

خشم من از آنچه که گذشته نیست، خشم من همه از مردمانی‌است که فرجام سیاهِ کار خود را به چشم دیده‌اند و می‌بینند، ولی هنوز برآنند که موئی در درز اندیشه‌ها و کردار آنروزشان نمی‌رود و در این بلبشوی تاریخ‌نگاری ایدئولوژیک می‌خواهند گذشته خود را از همه پلیدیها بشویند و با انداختن گناه همه رویدادهای نَوَد سال گذشته به گردن پهلویها، شبانگاهان با وجدانی آسوده سر بر بالین خواب نهند. هراس من همه از این است که این فرهنگ واپسمانده "خودپاکیزه‌بینی" و گریز از مسئولیت، و همچنین شگرد بزدلانه انداختن گناه بر گردن دیگران که در فرهنگ شیعی ما پیشینه‌ای هزار ساله دارد، راه را بر دگرگونیهای آینده نیز ببندد و ما را در همین دایره خودویرانگری که دچار آنیم، زندانی کند. هراس من آن است که همچنان در زیر چادر بزرگ قبیله در خواب خوش خرگوشی فروبمانیم و هیچگاه نتوانیم فرهنگ شهروندی را در کشورمان بگسترانیم، فرهنگی را که در آن "هر" کسی در "هر" جایگاهی پی‌آمد کرده‌ها و ناکرده‌هایش را بر گردن بگیرد و فرجام آنها را – چه نیک و چه بد – بپذیرد و از گفتن اینکه "من اشتباه کردم" نهراسد و دچار کابوس نشود. فرهنگی که روشنفکران در آن با درونمایه واژه "خویشکاری" (مسئولیت) بخوبی آشنایند و به متعهد (پیمان‌بسته) بودن خود نمی‌بالند، چرا که "تعهد" آزادی اندیشه را از آدمی می‌گیرد، در جایی که خویشکاری آدمی را وامی‌دارد پیشاپیش به فرجام کرده‌ها و سرانجام ناکرده‌هایش بیندیشد و همیشه به خود و ارزشهایی که بدانها باور دارد پایبند و وفادار بماند.

آیا می‌توان امید به پدیداری چنین چشم‌اندازی داشت؟

شاد زی،
دیر زی،
مهر افزون!

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
-------------------------------------------------------------------
1. اسماعیل خویی


۱۳۹۱ مرداد ۱۸, چهارشنبه

ما و شاه و این "رهبر"ان


به بهانه "از تهران تا قاهره"

تنها یک هفته پس از نمایش مستند "از تهران تا قاهره" انبوهی از نوشته‌ها و بررسیها و سنجشها سپهر اینترنت و همچنین رسانه‌های رژیم را پر کردند. رها اعتمادی با گردآوردن فیلمهایی که بخشی از آنها برای نخستین بار به نمایش درمی‌آیند و آمیختن آنها با تک‌گوئیهای شهبانوی آنروزها و فرح دیبای این روزها بخوبی از پس ساختن فیلمی برانگیزاننده برآمده‌است و توانسته‌است با رنگ‌آمیزی موسیقائی بسیار هوشمندانه‌ای بیننده را نه تنها در جای خود میخکوب کند، که او را با خود به گشت و گذاری دو ساعت و نیمه در تاریخ سی و پنج ساله ایران ببرد. این ویژگی (که ریشه در توانمندی هنری سازنده‌اش دارد) گویا بیش از هر ویژگی دیگر فیلم بر برخی از کنشگران پهنه سیاسی ایران گران آمده و آنان را به واکنشهای گوناگون و گاه خشمآگین برانگیخته‌است. گوناگون از این نِگَر، که برای نمونه رضا پرچی‌زاده در سایت "ایران‌گلوبال" آنگونه که خود می‌گوید دست به "نقدی پدیدارشناسانه" زده‌است و در نوشته‌ای که از واژه‌های انگلیسی با نگارش لاتین آنها انباشته‌است (ایشان حتا برگردان انگلیسی واژه‌ای چون "رسانه" و نگارش لاتین واژه‌ای چون "کُر"[گروه همسرایان] را نیز در نوشته‌اش آورده‌است)، بیشتر به سنجش تکنیکی این فیلم پرداخته‌است و داریوش برادری نیز در همانجا به بررسی روانشناسانه و یا "روانشناختی" این فیلم پرداخته‌است. سه نوشته دیگر نیز در تارنمای "اخبار روز" از نگرگاههای دیگری به این فیلم پرداخته‌اند و سرانجام محمد رهبر نیز در "روز آنلاین" نوشته‌ای بنام "شاه و ما" دارد که خواندنش انگیزه‌ای شد برای فراهم آوردن این نوشتار.

همینجا بایدم گفت که اگر آماج رها اعتمادی براستی ساختن فیلمی انگیزاننده بوده‌باشد، او در این راه بی کم‌و‌کاست پیروز بوده و توانسته‌است شمار بزرگی از کنشگران سیاسی ایران را چه در درون و چه در بیرون از ایران به واکنش وادارد. دیگر اینکه دوربین این فیلم از نگر من نیز بسیار یکسویه‌نگر بوده‌است، چیزی که نزدیک به همه نویسندگان پیش‌گفته هم بر آن خرده گرفته‌اند. با این همه من ریشه برآشفتگی این دوستان را درنمی‌یابم. همانگونه که در نوشتار دیگری نیز آورده‌ام: «چیزی بنام "تاریخ‌‌ناب" هستی ندارد. آنچه که ما تاریخ می‌نامیم، تنها "خوانشی از تاریخ" است که برآیند رویکرد ما به یک رخداد تاریخی است و رویکرد ما نیز همگام با آگاهی ما از جهان پیرامونمان دچار دگرگونی و دگردیسی می‌‌شود» پس جایی برای برآشفتن نیست، چرا که این نیز یک "گزارش" از هزاران گزارش رخدادهای آن سالهاست و من خِرَد خود را چنان ناتوان نمی‌بینم که آنرا تنها به دیدن "یک" فیلم از دست ببازم! و بر همگان است که خود و خرد خویش را چنین ببینند. آیا گزارش تاریخی جمهوری اسلامی و سازمانهای چپ و مجاهدین و ملی مذهبی‌ها و بویژه همین نویسندگان گرامی پیش‌گفته براستی بی‌یکسویانه و یکسر دادگرانه است؟ آیا می‌‌توان در گوشه‌ای از این جهان خوانشی یکسر دادگرانه و بدون هرگونه یکسویه‌نگری از تاریخ یافت؟ پس این همه برآشفتگی و هراس از چیست؟

باری محمد رهبر در نوشته‌اش پس خواندن "مرثیه‌ای" بلند بر قهرمانان آنروزها از مصدق و بازرگان گرفته تا گلسرخی و بدیع‌زادگان، و گزارش پلشتیهای روزگار پهلوی دوم آورده‌است:
«عدل و آزادی را نیز با دیگران و سلسله‌های بعدی نمی‌‌سنجند و ملاک عدالت این نیست که شاه هزار نفر کشت و جمهوری اسلامی ده هزار نفر پس شاه بهتر است. آنچه هر دو جا به باد می‌رفت حق شهروندی و آزاد زیستن بود، چیزی که نه رهبر امروز و نه شاه دیروز به آن اعتقادی نداشتند و در پامال کردنش به قدر وسعشان کوشیده‌اند و حالا من و تویِ ایرانی هرچند دلشکسته‌ی انقلابیم اما شرمنده‌ی شاه که دیگر نباید باشیم». در باره نگاه ایشان به حق شهروندی همین بس که در نوشته‌ای دیگر بنام "شاهزاده، سوار بر اسبِ سفید" آرزو کرده‌بود «... ایکاش...» رضا پهلوی پیش از تلاش برای رهائی ایران «... نام خانوادگی‌اش را همان می‌گذاشت که نام اصیل رضا خان میرپنج بود. رضا سوادکوهی...».
از این درونمایه اندیشه او اگر بگذریم ولی، ایشان درست می‌گوید. مردم هرگز شرمنده فرمانروایان نیستند، بویژه اگر که این فرمانروایان همچون محمدرضا شاه خودکامه و سرکوبگر باشند. ولی "ما" یعنی هم من نوجوان دوازده-سیزده ساله آنروزها و هم آن توده ناآگاه و هم رهبران خِرَدباخته‌مان، یعنی همه کسانی که آن "ما"ی بزگ چند ده میلیونی را می‌ساختیم و می‌سازیم، باید در این سراشیبی زندگی بخود آئیم و واژه "شرم" را در دانشنامه‌ها و واژه‌نامه‌ها دوباره و ده‌باره و هزار‌باره بخوانیم و بیاموزیم و معنی کنیم.

بوارونه آنچه که هواداران انقلاب، (یعنی کسانی که شورش کور پنجاه‌وهفت را کاری بجا می‌دانند و برآنند که این رخداد "یک انقلاب راستین و پیشرو" بوده‌است که ملایان آنرا ربوده‌اند) شب و روز می‌گویند و می‌نویسند، پرسش نسل امروز از ما کنشگران آن رخداد شوم این نیست که:
«چرا شاه را سرنگون کردید؟»
که اگر چنین می‌بود، این "ما"ی آنروزگاران می‌توانست با گزارش شکنجه‌ها و اعدامها و سرکوب آزادیها و آوردن نام مصدق و جزنی و بدیع‌زادگان و گلسرخی بر خود ببالد که ساختاری چنین خودکامه و سرکوبگر را سرنگون کرده‌است. پرسش نسل کنونی از "ما" و "رهبر"ان ما این نیست، زیرا بود و نبود آنچه که در آن رژیم می‌گذشت، سایه‌ای بر زندگی روزاروز او نمی‌افکند. پرسش این نسل از همه ما دست‌اندرکاران انقلاب پنجاه‌وهفت این است که:
«چرا جمهوری اسلامی را بر سر کار آوردید؟» 
و درست همینجا و در پاسخ به همین پرسش است که باید "ما"، یعنی هم من نوجوان دوازده-سیزده‌ساله آنروزها و هم آن توده ناآگاه و هم رهبران خِرَدباخته‌مان سر از شرم بزیر بیفکنیم و خاموشی بگزینیم؛
چرا که ما شرمنده میلیونها "کودک کار"یم که می‌توانستند از آموزش و خوراک رایگان در دبستانها و دبیرستانها برخوردار باشند،
شرمنده زنان، نیمی از شهروندان این سرزمین که می‌توانستند پوشش خود را آزادانه برگزینند، قاضی و سناتور شوند و از حقوقی برابر با آن نیمه دیگر برخوردار باشند،
شرمنده هم میهنان بهائی که می‌توانستند دست در دست دیگر ایرانیان چرخ اقتصاد این آب و خاک را بچرخانند و حتا نخست‌وزیر ایران شوند و جمهوری اسلامی زندگی خشک و خالی را هم بر آنان روا نمی‌دارد،
شرمنده سدهاهزار مادر و پدری که پاره جگرشان با کلیدی پلاستیکی بر گردن در سودای بهشت بر شنهای داغ خوزستان تکه‌تکه شد، تا راه قدس از کربلا بگذرد،
شرمنده زنان و مردان جوانی که کلیه خود را به پشیزی می‌فروشند تا شکم خانواده‌ای را پُر کنند،
شرمنده دختران خردسالی که در امارات به شیخهای عرب فروخته می‌شوند،
شرمنده نسلهای آینده این آب و خاک برای قراردادهای ننگینی که با بیگانگان بسته شده‌اند و هستی این سرزمین را بر باد می‌دهند،
و شرمنده فرهنگ و تاریخ این سرزمین که بدست مشتی فرومایه ببازی گرفته شده‌است.
پس جای آن دارد که نه این "رهبر" و نه آن رهبران دیگر، و نه انبوه دلباختگان "انقلاب پنجاه‌وهفت" شیپور را از سر گشادش ننوازند؛ این درست که کسی حق ندارد به بهانه دژخوئیهای بی‌مرز جمهوری اسلامی سرکوبها و شکنجه‌ها و کشتارهای رژیم شاه را فراموش کند و یا آنها را بر او ببخشاید، ولی درستتر اینکه همه آن دژخوئیها و ددمنشیهایی که از زمان شاه گزارش می‌شود و حتا دهها برابر آنهم به هیچ کس حق این را نمی‌داد که همه دستآوردهای مدنی آن روزگار را به آتش کینه و دشمنی‌کور بسوزاند و ایرانزمین را به خاک سیاهی بنشاند که  امروز در آن غلتیده‌است. شرمندگی ما ملت ایران از سرنگونی شاه نیست، ما اگر اندکی آزادگی و راستگوئی در نهاد خود نهفته داشته‌باشیم، برای بر سر کار آوردن جمهوری اسلامی است که شرمگینان همیشه تاریخ خواهیم ماند.

دلباختگان انقلاب ولی راهی بسیار آسانتر در پیش می‌گیرند. یکی می‌‌‌نویسد: «"انقلاب اسلامی" و رهبری آیت‌اله خمینی مدیون دیکتاتوری طولانی محمد رضا شاه پهلوی بود». گیرم که این سخن را یکجا بپذیریم، آیا گناه رفتار سازمانهای سرنگونی‌خواه را حتا پس از سرنگونی شاه نیز می‌‌شود به گردن او انداخت؟ آیا تنهاگذاشتن زنان قهرمان در راهپیمائی پرشکوهشان بر ضد حجاب از سوی همه سازمانهای چپ هم گناه شاه بود؟ آیا فریادهای خشم آلود "بیشتر، بیشتر" همین دوستان رو به صادق خلخالی و گلایه از او که چرا "کَم" می‌‌کُشد هم "مدیون دیکتاتوری طولانی" شاه بود؟ کارنامه نیروهای ایدئولوژیک چنان شرم آور است که گمان نمی‌‌برم دلباختگان انقلاب و کسانی که در برآمدن دیو جمهوری اسلامی دستی داشتند، از یادآوری آن بر خود ببالند. آیا شاه بود که به فدائیان آموخته بود بگویند «سپاه پاسداران را به سلاح سنگین مجهز کنید!»؟ یا هوادارانشان را در تابستان خونبار سال شصت فراخوانند که «هر نوع اطلاعات" از "عوامل ضد انقلاب" را در اختیار "بسیج و سپاه و کمیته ها" قرار دهند»؟ آیا این گناه از شاه بود که همه سازمانهای سیاسی از گرونگانگیری در سفارت امریکا در پوست خود نمی‌گنجیدند و برای کسانی که بنیانگزاران سیاست خارجی بی‌خردانه و میهن‌ستیز جمهوری اسلامی بودند هورا می‌کشیدند؟ و همانگونه که در نوشتاری دیگر آوردم، آیا جز این است هیچکدام از نیروهای سرنگونی‌خواه کمترین پایبندی به حقوق‌بشر و حقوق شهروندی نداشتند و ستیزشان با شاه تنها و تنها بر سر این بود که "دیکتاتوری" او را سرنگون کنند، تا "دیکتاتوری" خودشان را بر سر کار بیاورند؟

شاه در همان مستند "از تهران تا قاهره" به گزارشگر انگلیسی می‌گوید: «ما دهسال دیگر همانجایی خواهیم ایستاد که شما امروز ایستاده‌اید». بیائید این را آرزوی بلندپروازانه یک دیکتاتور خودبزرگ‌بین بدانیم. ولی در همان سالها فدائیان و مجاهدین و حزب‌توده و اسلامگرایان و سازمان‌انقلابی و سازمان‌پیکار و حزب‌رنجبران و ... آینده ایران را چگونه می‌دیدند؟ جز این است که الگو و سرمشق آنان شوروی و چین و کوبا و لیبی و آلبانی بود؟ شاه دستکم می‌خواست ما روزی کشوری باشیم چون یکی از کشورهای آزاد اروپائی، ولی سرنگونی‌خواهان چه می‌خواستند؟ اینجاست که باید "ما"، یعنی همه ما دست‌اندرکاران انقلاب پنجاه‌وهفت، از این چشم‌اندازی که برای ایران نقش می‌کردیم شرمسار باشیم.

داستان دلباختگان انقلاب ولی بسیار پیچیده‌تر از اینها است. کسانی که با براه انداختن آن شورش کور که خود "انقلاب شکوهمند"ش می‌نامند جمهوری اسلامی را بر سر کار آوردند، هنوز سر آن ندارند که بر نادرستی کار خود انگشت نهند، تا باری نسل جوان از کژراهه آنان بیاموزد و راه درست خویش را بازیابد. آنان زیرکانه آن شورش کور را که براستی جنبش فرومایگان بود، "انقلاب ضدسلطنتی" می‌نامند، بی آنکه بگویند آماج آن "انقلاب" بروی کار آوردن جمهوری اسلامی بود و نه خمینی بیکباره از آسمان بزمین افتاد (1) و نه یک "انقلاب پیشرو و آزادیخواهانه" دزدیده‌شد. و آن نکته نازکتر از مو نیز درست در همین جا است که نهفته است. آنان با "ضدسلطنتی" خواندن آن رویداد می‌خواهند پیشاپیش دهان نسل جوان را ببندند تا نپرسد «چرا جمهوری اسلامی را بر سر کار آوردید؟». پس از روزگار شاه نباید چیزی جز شکنجه و اعدام و سرکوب و سانسور در یادها بماند، چرا که اگر نسل کنجکاو امروز بداند که مردم ایران تا پیش از شورش کور پنجاه‌وهفت از آزادیهای اجتماعی بسیاری برخوردار بودند و برای گذران زندگی ناچار از فروختن کلیه‌های خود نبودند و نام ایران و ایرانی در جهان ارجی داشت و یک کارگر ساده می‌توانست با دستمزش از پس هزینه‌های زندگی یک خانواده برآید و ... آنگاه این دلباختگان سودازده "انقلاب شکوهمند" دیگر نخواهند توانست در چشمان این نسل نگاه کنند و باز هم دم از "ناگزیری انقلاب ضد سلطنتی" بزنند. همه هراس و خشم اینان از مستندی که تاریخ را از دریچه دیگری می‌نگرد همین است. راستی را چنین است که ما، همان "ما"ی پیش گفته، در نادانی و بی‌خردی خود و کین‌توزی و پدرکشتگی رهبرانمان در سال پنجاه‌و هفت دست به یک دیوانگی تاریخی زدیم و تیشه بر ریشه همه دستآوردهای پنجاه ساله ملتمان کوفتیم و شرممان باد اگر که هنوز بدروغ بگوئیم و بنویسیم که ما را سودای دموکراسی و حقوق بشر و پیشرفت و سربلندی ایران و آسایش شهروندانش به آن بیراهه کشانید! واگرنه مگر در همان دهه هفتاد میلادی دهها دیکتاتور خونریزتر از شاه در امریکای لاتین و ترکیه و کره جنوبی و مالزی و چهارگوشه جهان بر تخت قدرت نبودند، پس چرا تنها ما بودیم که به چنین روزگار پست و پلیدی دچار شدیم؟

"پارک چونک هی" در سال 1961 (1340) با کوتایی آرام جمهوری دوم را در کره‌جنوبی پایان داد و خود به قدرت رسید. او سپس در سال 1963 (1342) و سپس در سالهای 1967 و 1971 به ریاست جمهوری کره برگُزیدانده‌شد و تا سال 1979 (1358) با مشت آهنین در کره فرمانروائی کرد. هنگامی که "کیم دِه یونگ" در انتخابات 1971 چهل‌وپنج درسد رأیها را بدست آورد، پارک فرمان به ربودن و زندانی کردن او داد. سازمان پلیس امنیتی زیر فرمان او سایه ترس و سرکوب را به همه کره جنوبی گسترده بود و کشتار و شکنجه کنشگران اپوزیسیون در دستور کار هرروزه این سازمان جای داشت. پارک در سال 1972 (1351) پارلمان کره را منحل کرد و با به‌کنار نهادن قانون اساسی، خود را در همان سال در جامه یک دیکتاتور رئیس جمهوری چهارم کره نامید در سال 1978 (1357) نیز باز با یک انتخابات دروغین بر همان کرسی نشست. پارک نیز همچون محمدرضاشاه دوبار آماج ترور شد، که بار دوم همسرش را از دست داد. او بسال 1979 بدست فرمانده پلیس امنیت کره کشته‌شد. چپهای کره‌ای هنوز هم او را مهره ژاپنیها می‌نامند و تلاش او برای صنعتی کردن کره‌جنوبی را به فرمان "امپریالیسم ژاپن" می‌دانند.

اکنون بر "ما" و بویژه بر دلباختگان سودازده انقلاب شکوهمند است که تاریخهای میلادی و خورشیدی بالا را در کنار هم بگذارند و به نسل جوان پرسشگر امروز بگویند چرا کره جنوبی اکنون آنجا بر فراز چکاد پیشرفت ایستاده و ما اینجا در گنداب واپسگرائی فرورفته‌ایم. آیا دیکتاتور آنها کم کشتار کرد و کم شکنجه داد و کم تازیانه خودکامگی بر پیکر آزادی‌ گفتار و اندیشه دواند؟ پس چرا مردم کره و بویژه روشنفکرانشان لگد بر همه دستآوردهای دوران "پارک" نزدند و بجای ویرانگری، سازندگی در پیش گرفتند و بر همان ناداشته‌های اندک خود سال‌بسال و ماه‌بماه افزودند و چرا ما آتش کینه بر داشته‌های انبوه خود زدیم، تا بدینجا رَسیم که رسیده‌ایم؟   

پس از شاه باید تنها جنایاتش بیاد بمانند، تا انقلابیون سودازده بتوانند نابودی همان حقوق نیم‌بند شهروندی را توجیه کنند و خود را برای ویرانگریهایشان بستایند که هیچ، مردم ایران را نیز وامدار خود بدانند، که خداوندگار سروده است:

شهر پُر شد لولیان عقل‌دزد /// هم بدزدد، هم ستاند دستمزد!

سخن را کوتاه کنم:
1. پهلویها به هیچ روی فرمانروایان آرمانی نبودند که هیچ، هم دزدی می‌کردند و هم می‌کشتند و هم سرکوب و شکنجه می‌کردند، ولی با نیم نگاهی به گزینه‌های در دسترس جامعه آنروز ایران و بویژه بررسی کیستی و چیستی سرنگونی‌خواهان (از مارکسیست و اسلامگرا) درمی‌یابیم که آنان تنها نیروی ایرانگرا و از همین رو نیز بهترین گزینه بودند. از ایران پسا-قجری بیشتر از این برنمی‌آمد.

2. دودمان پهلوی و بویژه محمدرضا شاه باید در جایگاه چهره‌های تاریخی در پیشگاه دادگاه بایستند و اگر واپسین شاه ایران زنده می‌بود، باید برای تک‌تک مردمانی که بروزگاه فرمانروائیش بخاک افتادند و دانه‌دانه تازیانه‌هایی که بر پیکر زندانیان فرودآمدند در برابریک دادگاه مدنی پاسخگو می‌بود، ولی نیروهای انقلابی آنروزگار که هنوز از ویرانگریهای خود و برباد دادن هستی سه نسل گذشته و دهها نسل آینده نادم و پشیمان نشده‌اند، نه حق دارند داور این دادگاه باشند و نه دادستان آن. آنها می‌توانند کیفرخواست خود را به دادگاه دهند و خود چشم براه بمانند تا کسانی دیگر کیفرخوستی در باره کردار آنها بنویسند، که این "شورشیان آرمانخواه" اگر از واپسین تاجدار ایران‌زمین بدتر نباشند، بی‌گمان بهتر نیز نبوده‌اند، پس همانگونه که عیسای ناصری گفت:

«سنگ نخست را آن بیفکند که خود هرگز دست به گناه نیالوده باشد»

داوری درباره شاه نه حق "ما" است، و نه حق این "رهبر"ان. داوری حق نسلی است که نه خوبیها و بدیهای روزگار او را دیده و نه در ویرانگریها و میهن‌ستیزیهای "ما" دستی داشته و تنها بهره‌اش از آن انقلاب شکوهمند سوختنی بی‌دود و بی‌فریاد بوده‌است، پس اگر سَنَدی ما را خوش نیامد، آنرا از او دریغ نکنیم تا با نگاهی همه‌سویه بداوری درباره "شاه و ما" بنشیند؛

خُنُک آنکه از این دادگاه سربلند به‌درآید. 

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------------------------------------
1. خمینی چهره زن‌ستیز و آزادی‌ستیز خود را پانزده سال پیش از آن آشکار کرده‌بود و این دروغی بزدلانه است که بگوییم کسی او را نمی‌شناخت. از آن گذشته حتا اگر گناه ناآگاهی مردم ایران را هم بتوان بگردن شاه انداخت که کتابهای خمینی را ممنوع کرده‌بود، بی‌خِرَدی انبوه دانش‌آموختگان ایرانی اروپا و امریکا را دیگر نمی‌توان بگردن او افکند؛ آنها که با پول این ملت به کشورهای آزاد رفته بودند، می‌توانستند در آنجا به این کتابها دست یابند و آنها را بخوانند و مردم را از گرویدن به او بپرهیزانند، نه اینکه در خزیدن بزیر عبایش سر از پای نشناسند.


۱۳۹۰ اسفند ۲۳, سه‌شنبه

انگیزاسیون، هراس از پرسشگری

چگونه با مسلمانان نواندیش گفتگو کنیم؟

آقای یوسفی اشکوری مهر ورزیده و نوشته مرا (نشستن در آماج) در تارنمای خود بازپخش کرده و همانگونه که پیش‌بینی کرده‌بودم به این بهانه که از "انگیزه" درونی من و "داستان" این نوشته‌ها آگاهی دارد، از پاسخگوئی و گفتگو سر باززده‌است. ایشان در دیباچه‌ای بر نوشته من می‌نگارد: «چون «داستان» دیگر است و «انگیزه‌ها» دیگر، پاسخ نخواهم داد. اکنون نیز نوشته جناب آقای مزدک بامدادان را عینا و بی کم و کاست در اینجا بازنشر می‌کنم و از ارائه پاسخ خودداری می‌کنم. چرا که این نوشته نیز در حد و اندازه دو نوشته قبلی است و انباشته از دعاوی درشت و بی بنیاد و ادبیات به کار رفته در آن به روشنی از انگیزه‌های نویسنده پرده بر می‌دارد و از این رو هر نوع محاجه علمی با این مدعی نیز از پیش محکوم به شکست است و آدم عاقل کاری عبث نمی‌کند. ایشان پنداشته‌اند واقدی و طبری را تازه کشف کرده و با چند نقل قول ابتر از اینان برای اثبات دعاوی شان کفایت می‌کند. ایکاش امکان گفتگوی علمی و دوستانه بود تا روشن می‌شد این مدعیات و مستندات چه وزنی از اعبتار دارند. من هم مانند آقای بامدادان از بگو مگو بیزارم و طبعا وقتم را تلف نمی‌کنم اما اگر فایده‌ای در مباحثه و گفتگویی ببینم قطعا مشتاق شنیدم و در صورت نیاز گفتن».

این رویکرد ایشان به پرسشگران (که من یکی از آنانم) بهانه‌ای شد برای نگاشتن این نوشته، با این پرسش بنیادین که چگونه می‌توان با یک مسلمان "مؤمن" به گفتگوی بی‌پرده نشست، بی آنکه او پرسشگری و نگاه خرده‌گیر را ستیزه‌جوئی  ننامد؟ پیش از آن ولی گفتن چند سخن را تهی از هوده نمی‌بینم:

در آن نوشته من بدنبال واکاوی درونمایه سخنان ایشان درباره اسلام و دموکراسی نبودم. من تنها دو فراز از سخنان ایشان را بزیر نگاه خرده‌بین گرفته‌بودم و از ایشان خواسته‌بودم اگر یافته‌های نوینی در زمینه استوانه کوروش و یا دربار ساسانیان در دست دارد، آنرا با همگان در میان بگذارد. حتا با پذیرش اینکه حق با آقای اشکوری است و من "انگیزه"هایی اهریمنی و ناپاک در سر دارم و بدنبال "داستان"ی پلید هستم، استوانه کوروش بازنویسی نمی‌شود و آقای اشکوری که در تارنمای خود "کلاس درس ایران باستان" (1) برگزار می‌کند، دیر یا زود ناچار از پاسخگوئی به این پرسش خواهد شد که در کدام نوشته برجای مانده از کوروش خوانده‌است ایشان «به خدای واحد و برتر (=اهورامزدا) باور عمیق داشت [...] و فتوحات و اعمال خود را همزمان هم به فرمان اهورامزدا می‌دانست و هم به فرمان مردوک بزرگ و برتر خدای بابل و هم یهوه خدای یهود؟». همچنین و باز هم در جایگاه یک استاد "کلاس درس ایران باستان" ایشان باید به شاگردان خود نشان‌دهد که چادر را در کدام آفریده هنری بازمانده از ساسانیان بر سر زنان درباری دیده‌است. انگیزه من هر اندازه که پلید و ناپاک هم باشد، واژه "اهورامزدا" یا در  "کتیبه فتح بابل در 539" ایشان هست، و یا نیست. همچنین "داستان" نهفته در پشت پرسش من هر اندازه پیچیده و هراسناک هم که باشد، زنان دربار ساسانی یا چادر بسر می‌کردند و یا نمی‌کردند. آقای اشکوری اگر از گفتگو با من و ما گریزان است، دست‌کم به شاگردان کلاس باستان‌شناسی خود پاسخی درخور بدهد.  

اینکه آقای اشکوری و بسیارانی چون او در پشت هر پرسشی یک "انگیزه" پنهان و یک "داستان" پلید می‌بینند، ریشه در فرهنگ قرآنی دارد. الله در قرآن بارها و بارها بر این سخن انگشت می‌نهد که: «اللّهُ أَعْلَمُ بِمَا فِي أَنفُسِهِمْ» / خداوند بر آنچه در دل آنها است آگاهتر است، هود آیه 31 و  یا «وَإِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَأَخْفَى» / اگر سخن به آواز گويى او نهان و نهان‏تر را مى‏داند، المائده آیه 7. این سخن سدها بار در قرآن به گزاره‌های گوناگون آمده‌است (2) چنین به چشم می‌آید که آقای اشکوری نیز با برخورداری از دانشی که در میان دینداران بنام "علم لدنّی" شناخته‌می‌شود، انگیزه‌های پنهان پرسشگران را می‌شناسد و از آنجایی که در قرآن دارنده این "علم لدنّی"  (که الله باشد)  بر آغاز و انجام هر کاری آگاه است، ایشان نیز با آگاهی بر بی‌فرجامی این گفتگوها از آنها تن‌می‌زند و بگفته خود «طبعا وقتش را تلف نمی‌کند»، ولی ای کاش ایشان دست‌کم برای سیه‌روی شدن دین‌ستیزانی که من و ما باشیم و در راستای روشنگری هم که شده پرده از روی این "انگیزه" و آن "داستان" برمی‌داشت تا پیمان خدایش را که می‌گوید « يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ * فَمَا لَهُ مِن قُوَّةٍ وَلَا نَاصِر* / روزی که رازها همه آشکار گردند * پس او را نه نیروئی ماند و نه یاری، الطارق آیه 9 و 10» بجای آورده‌باشد.

واژه پارسی "انگیزه" که ایشان بارها آنرا بکار می‌برد، همانندی شگفت‌آوری با واژه لاتین "انگیزاسیون" (3) دارد. انگیزاسیون یا در گویش لاتین آن "اینکویزیسیون" از ریشه "اینکویرِرِه" (4) به معنی "کاویدن و بازرسی" است. بنابر این شاید بتوان برای این واژه هراس‌انگیز لاتینی برابرنهاد "انگیزه‌کاوی" را پیشنهاد کرد. تا هنگامی که پرسش‌شوندگان (در اینجا آقای اشکوری) پاسخ خود را به "انگیزه" پرسشگران پیوند می‌زنند، باید کار آنان را "انگیزه‌کاوی" یا همان "انگیزاسیون" خواند. بگمان من اندیشه‌ای که هنوز به قدرت نرسیده دست به کاوش در انگیزه پرسشگران می‌زند، بی‌گمان اگر به قدرت برسد جامه بازرسان "انگیزه‌کاو" (5) را بر تن خواهد کرد و آنگاه دیگر کار به همین اندک پایان نخواهد یافت.

-------------------------------------------------------

چرا گفتگو با دینورزان چنین سخت است؟ بگمان من نخستین سنگ پیش پای یک دیندار برای دست‌یافتن به اندیشه‌ای آزاد همان "ایمان" او است. همانگونه که در نوشته پیشین آوردم، ایمان دست‌یافتن به یک پناهگاه استوار است که تنها با چنگ زدن در ریسمان الله فراچنگ می‌آ‌ید (وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ، آل‌عمران آیه 103 ). نشستن در چنین پناهگاهی، بویژه پناهگاهی چون اسلام که برای همه پرسشهای گروندگان و باورمندانش پاسخهای از پیش آماده دارد، نیاز آنان را به پرسشگری از میان می‌برد، چرا که «وَلاَ رَطْبٍ وَلاَ يَابِسٍ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مُّبِينٍ» (و هيچ تر و خشكى نيست مگر آنكه در كتاب مبين است، الانعام آیه 59).

دو دیگر آنکه "دین" و بویژه دینهایی که آنان را ابراهیمی می‌نامیم، گوهره بنیادین خویش و فرمانها و باورهای برگرفته از آن را در چادری کلفت از "تقدس" می‌پیچند، تا راه بر پرسشگری دینداران بسته‌شود. برای نمونه هنگامی که یک مسلمان باورمند پیش از بدست گرفتن قرآن دست به یک شستشوی آئینی (وضوء) می‌زند و نخست قرآن را می‌بوسد و بهنگام خواندن آن نیز تلاش می‌کند که انگشتانش بروی نوشته‌های آن نلغزند (بکار بردن چوب الف)، پیشاپیش راه هرگونه پرسشگری را بر خود بسته‌است، چرا که قرآن در اینجا دیگر از جایگاه یک کتاب بیرون آمده و آسمانی و "قدسی" شده‌است، پدیده‌ای که هرگونه گمانه در گوهر و درونمایه آن، ستیز با جهان "قدسی" بشمار می‌رود. اینکه قرآن بوارون تورات و انجیل سخن بی‌میانجی الله شمرده‌می‌شود، بر این پوسته "قدسی" آن می‌افزاید (قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَن يَأْتُواْ بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ لاَ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيرًا / بگو اگر انس و جن گرد آيند تا نظير اين قرآن را بياورند مانند آن را نخواهند آورد، الاسراء آیه 88). کسی که محمد را پیوسته "پیامبر گرامی اسلام" (دیندارترین مسیحیان نیز پیامبر خود را که او را پسر خدا نیز می‌دانند، تنها "عیسا" می‌نامند) می‌خواند و پس از بزبان آوردن نامش بر او و خاندانش درود می‌فرستد، پیشاپیش راه هرگونه خرده‌گیری بر کارهای او را بر خود بسته‌است. چرا که نگاه کاوشگر و اندیشه کنجکاو تنها در جایگاهی برابر می‌تواند در خود توان پرسشگری را بیابد، پدیده "قدسی" پرسش‌پذیر نیست.

اندیشه دینی (بویژه گونه اسلامی آن) نخست از پیامبر خود یک "اَبَرمرد آرمانی" می‌سازد و سپس او را به سنجه‌ای برای ارزیابی خوب و بد پدیده‌ها فرامی‌رویاند. برای نمونه اگر پیشاپیش کسی را به دادگری بشناسیم، آنگاه با دیدن کاری بیدادگرانه از او، در پی دگرگون کردن نگاه خود به آن کار می‌رویم و نه در پی نگاهی نو به آن انسان. در اینجا ریشه اندریافت ما از "بیداد" نه در خود این پدیده، که در رفتار کسی است که او را به دادگری می‌شناسیم و پذیرفته‌ایم. سنجه دادگری دیگر خود دادگری نیست، که انسان دادگر است.

پس جای شگفتی نیست که آقای اشکوری بر من ریشخند می‌زند که گویا « واقدی و طبری را تازه کشف کرده و با چند نقل قول ابتر از اینان برای اثبات دعاوی [ام] کفایت می‌کند». از دیدگاه من کسی که در ده سال بیش از یکسد و ده بار (یازده جنگ در هر سال، نزدیک به یک جنگ در هر ماه)  با دیگران جنگیده، بکار بردن زور و شمشیر زدن را برای گسترش دین روا می‌داند. سنجه من در این میان خود پدیده و درونمایه واژه ستیزه‌خوئی و جنگ‌جویی است و نه کسی که دست به اینکار یازیده. برای دیندارانی که پیامبرشان را ابرمرد آرمانی خود می‌دانند ولی، این محمد است که باید سنجه‌ای برای کاوش در تاریخ باشد. آنان بدون پژوهش و تنها از سر "ایمان" پذیرفته‌اند که او انسانی آشتی‌جوی و نرم‌خوی بوده‌است، پس باید به این جنگها و کشتارها از نگرگاه دیگری بنگرند. تا بی‌نمونه سخن نگفته باشم، آقای اشکوری در تارنمایش می‌نویسد: «پیامبر از بریره کنیز عایشه پرسید و او به بی‌گناهی عایشه شهادت داد. آورده‌اند که علی کنیزک را کتک زد تا راست بگوید. [...] پیشنهاد و کتک زدنش دو علت داشت، یکی این که از طریق شهادت کنیز بی‌گناهی عایشه آشکار شود و دوم اینکه از نظر علی مصالح اسلام و پیامبر بالاتر از یک زن بود» (6). کتک زدن یک زن بی‌پناه (بَرده) بویژه هنگامی که هیچ گناهی از او سر نزده باشد، در همه فرهنگها کاری بس نکوهیده و زشت است. ولی از آنجایی که یک شیعه باورمند نیک‌و‌بد را با علی می‌سنجد و نه علی را با نیک‌و‌بد، پس باید برای این کار علی بهانه ای بتراشد و بگوید: «از نظر علی مصالح اسلام و پیامبر بالاتر از یک زن بود» بدینگونه کتک زدن یک برده بی‌پناه کاری درست خوانده می‌شود (7)

همانگونه که پیشتر گفته‌ام گفتگو با دینورزان بسیار سخت است. ریشه این سختی را ولی باید در این نکته جست که برای کسی چون من، هیچ پدیده‌ای (انسان، کتاب، ..) مقدس و پرسش‌ناپذیر نیست. من اگر اندیشه‌های زرتشت، یا مزدک بامدادان را می‌ستایم، راه خرده‌گیری بر آنان را نیز بر خود نمی‌بندم، چرا که در آنان نه پدیده‌هایی ورجاوند و آسمانی، که مردمانی اندیشمند می‌بینم که کردار و گفتار و پندارشان تهی از کاستی نبوده‌است، پس اگر کسی این کاستیها را باز گفت، نیازی در خود نمی‌بینم که او را "مزدک‌ستیز" یا "زرتشت‌هراس" بنامم. کوروش در همسنجی با همزمانان خود بسیار روادارتر و انساندوست‌تر بود. با این همه نمی‌توان همه کارهای او را، تنها از آن رو که او "کوروش" است ستود و یا برای زشتیهایشان بهانه تراشید.

اندیشورزان مسلمان –چه نواندیش و چه کهنه‌اندیش – ولی پدیده‌های قدسی خود را سنجه‌ای برای واکاوی دیگر پدیده‌ها می‌دانند. آنان با باور بر اینکه قرآن سخن الله است، نمی‌توانند کاستیهای آنرا بپذیرند، چرا که سخن خداوند نمی‌تواند کاستی داشته‌باشد و یا در گذر زمان درستی خود را از دست بدهد، "کاستی" و "وابستگی به زمان" از ویژگیهایی هستند که دینداران آنها را "اوصاف سلبیه" می‌نامند (ویژگیهایی که با داشتنشان خدا، جایگاه خداوندی خود را از دست می‌دهد). الله – وبناچار سخن او - از نگر آنان "لازمان و لامکان" است.

چگونه می‌توانیم با مسلمانان نواندیش گفتگو کنیم؟ اینان بهر روی بخشی از نیروی کنشگر جامعه ما هستند و در آینده نیز همچنان خواهند بود. بگمان من راه گفتگو بر سر گوهره اسلام و گنجایش آن برای دموکراسی، و همچنین حقوق زنان، دگراندیشان و دگرباشان در آن اگر بسته نباشد، دست‌کم بسیار دشوار است. "ایمان" و "تقدس" بخودی‌خود و پیشاپیش راه را بر هر گفتگویی می‌بندند.  چنانکه دیدیم، پرسشگر باید پیش از هر گفتگویی نخست در برابر چشمان "مؤمن" برهنه شود و انگیزه پنهان خود را بدو نشان دهد، که اگر نکند، پاسخی از "مؤمن" نخواهد گرفت. پس باید گوی گفتگو را از سپهر آسمانی فروکشید و به میدان زمینی کشاند، به جایی که پرسشها گوهره دین را نشانه نروند و "مؤمن" را بر سر ایمانش ملرزانند، چرا که او نیز باشتاب دروازه‌های دژ ایمان را می‌بندد و در پشت باروهای آن سنگر می‌گیرد. با این دسته از کنشگران باید بر سر پرسمانهای این‌جهانی مانند برابری زن‌و‌مرد، حقوق‌بشر و حقوق‌شهروندی گفتگو کرد و بر سر آزادی شهروندان در گزینش دین، آئین، پوشش و هزاران حق این‌جهانی دیگر. همانگونه که بارها نوشته‌ام، هرکسی با هر باور و اندیشه و ایمانی تا هنگامی که به این حقوق پذیرفته‌شده جهانی پایبند باشد، بخشی از جنبش بزرگ آزادی‌خواهانه مردم ایران است،

در این چارچوب با هر کسی می‌توان گفتگو کرد.   


خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
----------------------------------------------------------------
http://yousefieshkevari.com/?cat=7 .1
2. همچنین و برای مشتی نمونه خروار بنگرید به:
رَبَّنَا إِنَّکَ تَعْلَمُ مَا نُخْفِی وَمَا نُعْلِنُ ِ / پروردگارا ! یقیناً تو آنچه را ما پنهان مى‏داریم و آنچه را آشکار مى‏کنیم ، مى‏دانى، ابراهیم آیه 38
أَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَیْتُمْ وَمَا أَعْلَنتُمْ ِ / من به آنچه پنهان مى‏داشتید و آنچه آشکار کردید داناترم، ممتحنه آیه 1
وَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُور / از خدا پروا کنید که براستی او بر راز دلها آگاه است، المائده آیه 7
قُلْ إِن تُخْفُوا مَا فِی صُدُورِکُمْ أَوْ تُبْدُوهُ یَعْلَمهُ اللّهُ / بگو اگر آنچه در سینه‏هاى شماست ، پنهان دارید یا آشکار کنید ، خدا آن را مى‏داند، آل عمران آیه 29
Inquisition .3
Inquirere .4
5. اینکویزیتورها نخست تنها از میان "اسقفها" برگزیده می‌شدند، در گذر چند سده قاضیان نیز می توانستند به این جایگاه دست‌یابند  .
http://yousefieshkevari.com/?p=2098 .6
7. شوخی آنجا است که آقای اشکوری گفتاوردهای تاریخی و با نام و نشان مرا "چند نقل قول ابتر" مینامد. آیا من در یک نوشته دو برگی باید 551 برگ از تاریخ طبری (از تبارنامه تا مرگ محمد) و 948 برگ تاریخ المغازی (سرتاسر کتاب) را در زیر نوشته خود بنویسم؟
 

۱۳۹۰ اسفند ۱۶, سه‌شنبه

نشستن در آماج

نگاهی به دو نوشته آقای یوسفی اشکوری


همسخنی و بگومگو با اندیشورزان مسلمان، چه نواندیش باشند و چه کهنه‌گرا کار آسانی نیست. بویژه که اینان اگر سخنی را بر خوشایند خویش نیابند و پاسخ بدان را آزارنده روان خود بیابند، آنرا یکسر نشنیده می‌گیرند. نمونه این رفتار را نزدیک به یک سال پیش از آقای گنجی دیدم، هنگامی که پرسیده بود «اما پرسش این است که آیا راه تحول دینی بر مسلمان‌ها بسته است و این راه فقط بر یهودیان و مسیحیان باز بود؟ چه تفاوتی میان قرآن با تورات و انجیل وجود دارد که به این اجازه‌ی تحول را نمی‌دهد و به آن دو اجازه می‌دهد؟» و من در جستاری سه‌بخشی به آن پاسخ دادم (۱). با اینهمه بر این باورم که سخن باید روی به مردم داشته باشد، تا اندیشه‌ها آشکار گردند و آگاهی فزونی یابد، که هیچ اندیشه‌ای نمی‌تواند ببالد و شکوفان شود، اگر که خود را در تیررس نگاه خرده‌گیر همگان ننهد.

در این نوشته سر این را ندارم که که به درونمایه سخنان آقای اشکوری درباره اسلام و دموکراسی بپردازم. آنچه که مرا به نگاشتن این سخنان وامی‌دارد، دو فراز گوناگون در نوشته‌های ایشان است؛ نخست دشنامواره "دین‌ستیز" که ایشان و دیگر اندیشورزان مسلمان در بکارگیری آن بسیار گشاده‌دستند، و دوم انگشت سرزنشی که ایشان بروی این "دین‌ستیزان" برآهیخته‌ و آنان را "جاهل" و ناآگاه از اسلام و تاریخ آن نامیده است.

یک)

همانگونه که گفتم، این دسته از اندیشورزان (
۲) در بکارگیری واژه "دین‌ستیز" بسیار گشاده‌دستند. آقای اشکوری یکبار دیگر هم در گفتگویی با آقای ماشاءالله آجودانی و در پاسخ به این پرسش که چرا از گفتگو با خرده‌گیران به اسلام گریزان است، آقای آرامش دوستدار را – که این یکی براستی یک اندیشمند است – "اسلام‌ستیز"ی خوانده بود، که «با زشتترین کلمات از اسلام و مسلمانها و دیندارها معتقداتشان صحبت می‌کند» (۳). همین دشنامواره را آقای اکبر گنجی در نوشتاری بنام "ننگ مسلمان بودن" در کنار "اسلام‌هراس" در باره خرده‌گیران به اسلام بکار برده است. اینان هردو بی‌آنکه ویژگیهای این ستیز و مرزهای آن را با نگاه موشکاف و خرده‌گیر به خواننده بشناسانند، هر آنکس را که به اسلام آنان ایمان نمی‌آورد، در ستیز با، و هراس از آن می‌بینند. ریشه این نگاه را در کجا باید جُست؟

مسلمانان خود را "مؤمن" یا "کسانی که ایمان آورده‌اند" می‌نامند. روی سخن الله در قرآن
۱۹۲۶ بار با "يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ" است که همان "ایمان آوردندگان" باشند. اگر به ریشه راستین واژه "ایمان" نگاهی بیفکنیم، شاید اندکی به ریشه های رفتار هراس‌آلود و خشم ‌آگین این مسلمانان نزدیک شویم و دریابیم که چرا آنان هرگونه پرسشگری درباره چرائی فرمانهای اسلام را "اسلام‌ستیزی" می‌نامند. "ایمان" به وارون آنچه که بیشتر مردم می‌پندارند، "باور" نیست. ایمان از ریشه "امن" است که "امنیت" و "ایمنی" نیز همریشه آنند. در سکه های بجا مانده از سده هفتم سکه هایی هست که بروی آنان به پهلوی نوشته شده است: « معاویه امیر ی ولویشنیکان ». امیر یک هزوارش آرامی است که در زبان پهلوی کاربرد داشته است. "ولویشنیک" نیز از ریشه "ووروییستن" پهلوی به معنی "پناه‌یافتن" است. بدینگونه و از آنجا که در دهه‌های پسین‌تر گزاره "... امیرالمؤمنین" بر روز سکه های اسلامی پدیدار می‌شود، میتواند "ولویشنیک" را برابرنهادی برای "مؤمن" دانست و به این سخن رسید که مؤمن نه یک "باورمند"، که یک "پناه‌یافته" است. مسلمانان با ایمان آوردن، پیش از آنکه به باوری نوین برسند، به پناهگاهی استوار دست می‌یافتند. بدینگونه می‌توان دریافت که این پناه‌یافتگان در هراسی همیشگی از فروریختن سنگرگاه خویش باشند و در هر کسی که بخواهد پایه‌های این بنیان بسته را اندکی بلرزاند، یک "ستیزه‌جو" ببینند. بگمان من آنکه می‌هراسد، ما خرده‌گیران نیستیم، که ما تنها و تنها در پی آنیم که این شب تیره هزار و چهارسد ساله را چراغی بیفروزیم، این دین‌باوران پناه‌جسته در پشت باروهای دژی هزار و چهارسد ساله‌اند که در هراس از بی‌پناهی خویش هر پناه‌نایافته‌ای را به چشم دشمن می‌نگرند. بگمان من این پدیده "همه‌دشمن‌انگاری" که بزبان فرنگی به آن پارانویا می‌گویند، بیشتر به این نکته بازمی‌گردد که کسانی چون آقای اشکوری و گنجی بر سست بودن بنیانهای اندیشگی خویش آگاه شده‌اند و درست بمانند جمهوری اسلامی که در هر صدای ناهمخوانی یک دشمن می‌بیند، اینان نیز هر دگراندیش خرده‌گیری را "دین‌ستیز" می‌نامند و «چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزند».

دو)

آقای اشکوری در پاسخ به م. بی‌نیاز می‌نویسد (
۴): « به تجربه دریافته‌ام که روشنفکران غیر‌مذهبی و به ویژه دین‌ستیزان این جریان غالبا همان اندازه از دین و تاریخ و منابع اسلامی اطلاع دارند که توده‌های عامی مذهبی. دلیل آن نیز روشن است. هر دو طایفه دینشان را عموما از روحانیان و آن هم از بی‌سوادترینشان یعنی جامعه وعاظ و به عبارتی روضه‌خوانها آموخته‌اند نه از تحقیق عالمانه و آزاد شخصی».
اگرچه در این سخن هسته‌هایی از راستی می‌توان یافت، باید آقای اشکوری را گفت: «آنرا که در خانه‌ای چوبین نشسته، آتشبازی نشاید!». ایشان در همان نوشته در باره کوروش بزرگ می‌نویسد: «ایشان به خدای واحد و برتر (=اهورامزدا) باور عمیق داشت [...] درست است که کوروش گویا پیرو دین خاصی نبود اما چگونه است که وی فتوحات و اعمال خود را همزمان هم به فرمان اهورامزدا می‌داند و هم به فرمان مردوک بزرگ و برتر خدای بابل و هم یهوه خدای یهود؟» و برای باوراندن سخن خود به خواننده "تمام منابع و از جمله کتیبه‌های وی از جمله کتیبة فتح بابل در
۵۳۹" را گواه می‌گیرد. تا آنجا که من خوانده و آموخته‌ام، کوروش بزرگ "کتیبه‌ها" ندارد و تنها نوشته‌ای که از او یا بنام او بر جای مانده، "استوانه کوروش" است که آنرا منشور حقوق بشر نیز می‌نامند. ولی در همان بگفته آقای اشکوری "کتیبة فتح بابل در ۵۳۹" نیز هیچ سخنی از "اهورامزدا" در میان نیست، چه رسد به آنکه کوروش کارهای خود را به فرمان او دانسته باشد. تنها خدایانی که در این گِلنوشته از آنان نامبرده‌ می‌شود، "مردوک" است و "بعل" و "نبو"، که "بعل" نیز خود از نامواره‌های مردوک است. حتا خدایان اکد و سومر نیز بنام خوانده نمی‌شوند، یهوه که جای خود دارد. آنکه اهورامزدا را یار و یاور خویش می‌نامد، نه کوروش، که داریوش بزرگ است. این اوست که همواره و در هر سنگ‌نوشته‌ای اهورامزدا را می‌ستاید و خود را فرمانبر او می‌داند. من برگردان این گِلنوشته را بزبانهای پارسی، آلمانی و انگلیسی خوانده و کاویده‌ام و تا به امروز سخنی از "اهورامزدا" در آن ندیده‌ام. آقای اشکوری اگر نمونه دیگری از این استوانه را در دسترس دارد، شایسته است که آنرا به پارسی برگرداند و در دید خوانندگان و دانش‌پژوهان بگذارد. با این همه در این بخش نوشته ایشان یک پدیده دیگر هم خودنمائی می‌کند، که همانا ستیز بی‌پایان اندیشورزان مسلمان با همه نمادهای فرهنگ کهن ایران باشد، این دسته از مسلمانان از آنجائی که کیستی ایرانی را در ستیز با کیستی اسلامی خود می‌دانند و در آن به چشم دشمنی می‌نگرند که "ایمان" یا پناهگاه آنان را سست می‌کند، در هر بزنگاهی نیشی نیز بر نمادهای فرهنگ ایرانی می‌زنند، تا جایی که با گواه گرفتن "برخی از مورخان" که نه نام دارند و نه نشان، «رفتار ظاهرا حقوق بشری این شاهنشاه بزرگ پارسی را ناشی از سر مصلحت اندیشی سیاسی و حتی فریب می‌شمارند و از این رو شخصیت اخلاقی او را نیز به چالش می‌کشند». هنوز برخورد نواندیشان‌دینی با "جمهوری‌ایرانی"، "نشان شیروخورشید" و شعار "جانم فدای ایران" از یادها نرفته‌است.

این ولی همه داستان نیست. ایشان هرگز خود را ایران‌شناس نخوانده و دبیره میخی را نمی‌شناسد و اگر هم بشناسد زبان اکدی نمی‌داند که گِلنوشته را خود بخواند. ولی هنگامی که به اسلام می‌رسیم، دیگر نمی‌توان چشم بر تاریخ‌سازیهای یک حجت‌الاسلام پیشین پوشید. ایشان یکبار دیگر هم در گفتگو با دویچه‌وله در باره حجاب – و باز هم با گواه گرفتن همان "مورخان" بی‌نام و نشان - گفته بود: «چادر هیچ ارتباطی با اسلام و سنت‌های عربی ندارد. همین الان هم کشورهای عربی چیزی به نام چادر نمی‌شناسند. قبل از قاجار هم، چادر بین زنان دربار پادشاهان ساسانی رواج داشته». دستکم از دو شاهبانوی ساسانی - پوراندخت و آزرمیدخت - سکه‌هایی بجا مانده (
۵) که پوشش آنان را بخوبی نشان می‌دهند و گمان نبرم که آقای اشکوری در "درباری" بودن این دو شاهبانو بگومگویی داشته باشد. از آن گذشته انبوهی از سینی‌ها، جامها، کوزه‌ها و بشقابهای زرین و سیمین و سنگتراشیده هایی (برای نمونه طاق بستان) از آنروزگار بجا مانده که – باز هم تا جایی که من دیده ام و خوانده ام – جای پایی از "چادر" در آنها نمی‌توان یافت، اگر چه همه این آفریده‌های هنری شاه و پیرامونیان او (بخوان زنان درباری) را نشان می‌دهند. اگر آقای اشکوری در این باره هم یافته‌های تازه‌ای در دسترس دارد، مرا وامدار خود خواهد کرد. از آن گذشته دانسته نیست که چرا این پدیده ننگین "حجاب" تنها در میان مسلمانان است که چنین گسترش دارد، تا جایی که زنان در گذر از آن باید تازیانه و زندان را بجان بخرند؟ چرا زرتشتیان که بازمانده ساسانیانند، از آئین مادران خود دست کشیده اند؟ حجاب پدیده‌ای‌ است که از آن دفاع نمی‌توان کرد، پس چه بهتر که گناه آن بر گردن ساسانیان افکنده‌شود، مبادا که ستونهای پناهگاه (بخوان ایمان) بلرزه بیفتد. با این همه بر این گمانم که می‌توان گشاده‌دستی کرد و اینرا که آقای اشکوری کوروش را به "دین مبین زرتشتی مشرف" می‌کند و چادر بر سر پوراندخت می‌افکند، بر ایشان بخشید. من به وارونه ایشان این همه داده‌های درهم و بی‌پایه را به پای "جهل" او نمی‌نویسم، اگرچه ایشان را فرامی‌خوانم که اندرز خود را بکار بگیرد و بجای پرسه زدن در اینترنت اندکی هم "تحقیق عالمانه و آزاد شخصی" کند.

ولی هنگامی که یک حجت‌الاسلام – که پیشتر دیگران را جاهل و ناآگاه از تاریخ اسلام خوانده است - در باره تاریخ اسلام سخنانی بس شگفت‌آور بزبان می‌آورد، دیگر نمی‌توان چیزی را بر او بخشید. ایشان در نوشته دیگری بنام "اسلام و دموکراسی" می‌نویسد: «هیچ یک از شهروندان، چه مسلمان و چه غیرمسلمان، تا زمانی که اصول دمکراسی رعایت می‌شود ، نباید از حدود قانون تخطی کنند و خشونت نشان دهند، به همان گونه که پیامبر اسلام هم برای بدست آوردن قدرت سیاسی شمشیر از نیام بیرون نیاورد. مثال دیگر رفتار حضرت علی می‌باشد. هر چند حق جانشینی با او بود ولی نکوشید که با تکیه برشمشیر به حکومت برسد». در اینجا و با گواه گرفتن تاریخنگارانی که نوشته‌هایشان شالوده نخستِ تاریخنگاری اسلامی است و به وارون "مورخان" آقای اشکوری هم نام و نشان دارند و هم شناسنامه، می‌خواهم نشان دهم که این سخن از پایه بیراه و نادرست است. همینجا ناگزیر از گفتنم که من همه این تاریخهای شناخته شده را برساخته می‌دانم و همانگونه که بارها نوشته‌ام، در آنها تنها سایه‌های کمرنگی از رخدادهای آن سالیان می‌یابم. با این همه از آنجایی که هیچ نوشته دیگری بجز این تاریخها در باره اسلام و محمد در دسترس نیست، بناچار به بررسی همانها می‌پردازم.

محمد در مکه دست به شمشیر نبرد، زیرا که نه هوادارانی انبوه داشت و نه سنگری برای جنگیدن، او چنان ناتوان بود که سرانجام راهی جز گریز شبانه از مکه نیافت. در مدینه ولی روزگاری دیگر چشم براه او بود. در اینجا هم انبوهی از جنگجویان دشمن مکه (قبیله اوس و خزرج) پیرامون او گردآمده بودند و هم سنگرگاهی برای گریز (شهر یثرب یا مدینه‌النبی) در دسترسش بود. واقدی می‌نویسد: «اولین پرچمی که پیامبر (ص) برافراشت و آنرا به حمزه بی عبدالمطلب سپرد تا به کاروان قریش حمله کند در ماه رمضان و آغاز هفتمین ماه هجرت بوده است، [...] و در ماه صفر (یازدهمین ماه هجرت) شخصا آهنگ سرزمین "ابواء" کرد و بدون هیچگونه برخوردی به مدینه مراجعت فرمود» (
۶). ابن هشام، البصری ، طبری، ابن خلدون و ابن اثیر نیز همین گزارش را با اندکی کم و بیش آورده اند. می‌بینیم که محمد تنها شش ماه پس از کوچ به مدینه و یافتن همپیمانانی جنگجو و نیرومند، شمشیر از نیام بیرون کشید. براستی نیز می‌شد که سخن در باره جنگجوئی محمد را در همین جا بپایان برد، آیا این که نخستین کتاب نوشته شده در باره زندگی محمد "کتاب‌المغازی" (کتاب جنگها) نام دارد، خود گویای همه چیز نیست؟ جستجویی بی‌یکسویانه و بدور از "ایمان" در تاریخهای شناخته شده و پذیرفته‌شده از سوی همه مسلمانان یعنی "کتاب المغازی" (محمد ابن عمر واقد الواقدی)، "سیره ابن هشام" (ابومحمد عبدالملک بن هشام)، "کتاب الطبقات الکبیر" (محمد ابن سعد ابن منیع البصری) و "تاریخ الرسل و الملوک والخلفاء" (محمد ابن جریر بن یزید الطبری) که نوشته‌های پایه در تاریخنگاری اسلامی هستند، و همچنین در نوشته‌های ابن‌خلدون و ابن‌اثیر و دیگران که پس از آن پیش‌گفتگان تاریخ نوشته اند، نشان می‌دهد که اسلام اگر از یثرب و دو قبیله اوس و خزرج بگذریم، تنها و تنها به زور شمشیر بود که در سرزمینهای عربی گسترده شد. و اگر آقای اشکوری بدنبال رفتار محمد با شکست‌خوردگان می‌گردد – آنهم از زبان مورخ با نام و نشانی چون واقدی -، بخواند که: «نبّاش بن قیس گفت: ما به همان ترتیب که بنی‌نضیر تسلیم شدند، تسلیم می‌شویم [...] اجازه بدهید که خون ما محفوظ بماند و زن و بچه ما را به خودمان واگذارید. پیامبر فرمود به هیچ وجه موافقت نمی‌کنم، مگر اینکه تسلیم فرمان من شوید [...] اصحاب پیامبر به کندن (گودال) مشغول شدند و آن حضرت با بزرگان و اصحاب نشسته بودند و مردان بنی‌قریظه را دسته دسته می‌آوردند و گردن می‌زدند». تاریخنگاران نامبرده در دهسال فرمانروائی محمد بر مدینه ۲۹ یا ۳۰ "غزوه" و بیش از ۸۰ "سریه" را گزارش کرده‌اند (بیش از ده جنگ در سال). آیا آقای اشکوری براستی بر آن است که «پیامبر اسلام برای بدست آوردن قدرت سیاسی شمشیر از نیام بیرون نیاورد»؟ راستی چه کسی از تاریخ اسلام آگاهی ندارد؟

گواه گویای اینکه این مردمان همه از ترس کشتار و بردگی و نه به خواست خود مسلمان شده و به محمد گرویده بودند، پشت کردن بخش بسیار بزرگی از آنان به اسلام و سرپیچی‌شان از فرمان جانشین محمد است، رخدادهایی که در تاریخ به "جنگهای ردّه" شناخته می‌شوند و طبری در پوشینه چهارم کتاب خود برگهای 1354 تا 1522 بدانها پرداخته است.

در باره علی نیز تاریخ چیز دیگری می‌گوید، آنهم نه "مورخان بی‌نام و نشان" آقای اشکوری، که همان تاریخنگاران پذیرفته شده که نامشان را آوردم. اینکه «حق جانشینی با او بود» تنها و تنهاباور شیعیانی چون آقای اشکوری است و سُنیان (هشتاد و پنج درسد مسلمانان) این حق را از آن ابوبکر می‌دانند. ولی چرا علی دست به شمشیر نبرد؟ طبری (پوشینه چهارم، برگ
۱۳۳۵)
می‌نویسد: «چنان بود که علی در زندگانی فاطمه جمعی را اطراف خود داشت و چون فاطمه درگذشت، کسان از دوروبر وی پراکنده شدند [...] چون علی دید که مردم از دوروبر وی پراکنده شدند، با ابوبکر از در صلح درآمد و کس فرستاد که پیش ما بیا و هیچکس با تو نیاید که خوش نداشت عمر بیاید و خشونت وی را می‌دانست». آری! علی خشونت عمر را به نیکی می‌دانست.

من همان اندازه که گفتگو را دوست دارم، از بگومگو بیزارم. از آقای اشکوری نیز (همچون آقای گنجی) چشمداشت یک گفتگوی آگاهی‌بخش را ندارم، چرا که گفتگو و ایمان هرگز در یک جا نمی‌گنجند و کسی که دین را برای "هدایت انسان" می‌خواهد، خود را فراتر از گفتگو می‌داند و تنها بدیگران (برای هدایتشان) اندرز می‌دهد. با اینهمه خاموش نیز نمی‌توانم نشست، هنگامی که اندیشمندان این آب و خاک به تیر ناسزا زده می‌شوند و باران کلوخ "جاهل" و "ناآگاه" و "اسلام‌ستیز" بر سرشان می‌بارد، که باید آئینه در دست بگیرم و ژرفای ناآگاهی دشنام‌دهندگان را در اندازه دانش خود بدانها نشان دهم، پس آقای اشکوری که خود با سخنانش مرا بدین کار فراخوانده است، مرنجد که سعدی بزرگ گفته است:

چـــو کـــردی با کــــلوخ‌انـداز پیــکار /// ســر خــود را به نــادانی شکستی
چـــو تیــر انداخـتی بر روی دشمن /// چنین دان که‌اندر آماجش نشستی

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد

---------------------------------------------------------

1. بنگرید به "اکبر گنجی و اسلامش، شیر بی‌یال و دم و اشکم که دید"
http://mbamdadan.blogspot.com/2011/04/1.html
http://mbamdadan.blogspot.com/2011/04/2.html
http://mbamdadan.blogspot.com/2011/05/3.html
2. من واژه "اندیشورز" را برای کسانی بکار می‌برم که در باره یک پرسمان اندیشه می‌ورزند، بی آنکه خود اندیشه تازه‌ای بیآفرینند. کسی که در باره یک پرسمان دست به آفرینش اندیشه می‌زند "اندیشمند" (دارای یک اندیشه از آن خود) نامیده می‌شود.
3. بنگرید به برنامه پرگار تلویزیون بی‌بی‌سی یکم دسامبر 2010
http://yousefieshkevari.com/?p=2571
.4
http://www.grifterrec.com/coins/sasania/sas_buran_1.html
.5
6. مغازی، تاریخ جنگهای پیغمبر اسلام، محمد بن عمر واقدی، ترجمه دکتر محمود مهدوی دامغانی ، برگ یک