۱۳۹۱ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

انقلاب شکوهمند و دلباختگانش - یک

سی‌وچهارمین سالگرد انقلاب اسلامی نیز آمد و رفت. همچون همه سالگردهای پیشین، این‌بار نیز انبوهی از نوشته‌ها و گفتگوها بر روی تارنمای جهانی جای‌گرفتند باز هم بمانند همیشه هر کسی از نگر خود این رخداد شوم تاریخ میهنمان را  بررسید و به ریشه یابی آن پرداخت. آنچه که این‌بار، سی‌و چهار سال پس از بهمن پنجاه‌وهفت و سه سال و اندی پس از خرداد هشتادوهشت، بیش از هر چیز دیگری به چشم می‌آید فزونی گرفتن شمار کسانی است که گاه سرراست و گاه در پرده از آن "انقلاب شکوهمند" دوری می‌جویند و از اینکه در پیدایش آن دستی بر آتش داشته‌اند، انگشت افسوس بدندان می‌گزند. این پدیده، یعنی همین دلیری که آدمی بتواند اندیشه‌ها و باورهای خود را به چالش بگیرد - جدا از درستی و نادرستی‌اش – نوید بخش و دلگرم کننده است.

من خود در نوشته‌ای آورده بودم: «انقلاب اسلامی نه تنها بی‌خردانه‌ترین کار در تاریخ کشور ما، که یکی از بیهوده ترین خیزش‌های تاریخ جهان بوده است، زیرا با برافکندن ساختاری که اگرچه خودکامه و سرکوبگر بود و می‌کشت و شکنجه می‌داد، ولی هم ایران‌گرا بود و هم رفرم‌پذیر، خود را دچار ساختاری کرد که هم در کشتار و شکنجه و سرکوب گوی از همگان ربوده است و هم ایران را قربانی اسلام می‌کند و تا بنیان ایران و ایرانی برنکند، برنمی‌افتد» (1)

با این همه هنوز هم در سپهر سیاسی و اندیشگی ایران هستند کسانی که مرغشان یک پا دارد و برآنند که همه چیز تا پگاهان بیست‌وسوم بهمن ماه درست و تهی از کاستی بود و تنها از آن پس بود که دزدانی سیاه‌جامه و چهره‌پوشیده شبانه و هنگامی که انقلابیون راستین مست از باده پیروزی در خانه خفته‌بودند، از دیوارهای این آب و خاک پائین پریدند و انقلاب آنان را دزدیدند و در توبره‌ای افکندند و با خود بردند. بدینگونه بود که بجای جمهوری سکولار، دموکرات و آزادی که انقلابیون (و بیشینه مردم ایران؟) برای برپاکردنش رژیم شاهنشاهی را برافکنده‌بودند، بناگاه و بی هیچ پیشزمینه‌ای، جمهوری اسلامی سربرکرد.

پیشتر چندین بار نوشته‌ام که چیزی بنام "تاریخ ناب" هستی ندارد. آنچه که ما تاریخ می‌نامیم، تنها خوانش یا گزارشی از رویدادهای تاریخی است. پس تنها با بازگشت به این گزارشها (که از زبان هرکسی بسته یه گرایش سیاسی، جهانبینی و نگاه تاریخی‌اش رویه و درونمایه دیگری بخود می‌گیرد)  نمیتوان به هسته راستین حقیقت دست یافت. دانش تاریخ ولی بما می‌آموزد که از خرد خود در سنجش راست و ناراست بهره بگیریم و درست از همین رو است که من برآنم از دل آن انقلاب چیزی جز جمهوری اسلامی بیرون نمی‌توانست آمد و سخن از "دزدیده‌شدن" یا "به بیراهه‌رفتن" انقلاب هیچ ریشه‌ای در خرد جستجوگر و دانش نوین ندارد، تنها بر اندوه جانسوختگان می‌افزاید.

نخستین کژاندیشی دلباختگان انقلاب در "ناگزیر بودن انقلاب" است. بسیار خوانده و شنیده‌ایم که از این انقلاب هیچ گریز و گزیری نبود و شاه با خودکامگیها و خود بزرگ‌بینیهایش راهی بجز انقلاب پیش روی مردم نگذاشته بود. همانگونه که بارها نوشته‌ام، در اینکه شاه را در جایگاه کسی که همه قدرت را در دستان خود گرفته بود، باید پاسخگوی "همه" خوب و بد سالهای فرمانروائی‌اش دانست، جای چون و چرایی نیست. و باز هم نوشته‌ام که پرسش نسلهایی که در آتش نادانی ما می‌سوزند و خاکستر می‌شوند، نه این است که «چرا شاه را سرنگون کردید؟» که آنان پیش از هر چیز می‌پرسند «چرا جمهوری اسلامی را سر کار آوردید؟» پاسخ دلباختگان همان است که پیشتر آوردم: «ما بدنبال آزادی و دموکراسی و سربلندی برای ایران بودیم، ولی خمینی انقلابمان را دزدید!»

هیچ پدیده‌ای در پهنه سیاست و اجتماع "ناگزیر" نیست و رخدادها همه و همه برآیند نیروهایی هستند که بر آنان اثر می‌گذارند. این را دانشهای نوین انسانی از تاریخ گرفته تا جامعه‌شناسی و روانشناسی اجتماعی بما می‌آموزند. همچنین ایران نیز تافته جدابافته‌ای نیست و نمی‌توان همه و همه چیز را بگردن "شرایط ویژه" آن انداخت.

باز هم همین دانشهای نوین هستند که بما می‌آموزند پدیده‌ها ناگهانی بدون پیشزمینه هستی نمی‌یابند. همانگونه که گندم تنها و تنها از گندم می‌روید و هرزه‌گیاه تنها و تنها سر از تخم هرزه‌گیاه برمی‌آورد، فاشیسم نیز تنها از دل اندیشه فاشیستی و بدست انسانهای فاشیست برون می‌آید و دموکراسی بدست دموکراتها و بر پایه اندیشه دموکرات برپا می‌شود. باژگون این قانون نیز بهمان اندازه درست است؛ در هر جامعه‌ای که با یک رژیم فاشیستی روبرو شدیم، باید بدنبال اندیشه‌های فاشیستی در میان کنشگران آن بگردیم، که گفته‌اند: «گندم از گندم بروید، جو ز جو »

داستان انقلاب شکوهمند نیز چنین است. "دزدیده شدن انقلاب" با هیچکدام از قانونهای دانشی جهان نو همخوانی ندارد، راستی را این است که این انقلاب از همان آغاز، یعنی از پانزدهم خرداد چهل‌ودو بدنبال رسیدن به همان چیزی بود که بدان دست یافت، انقلاب اسلامی، برای برپائی حکومت اسلامی. پس اگر سخن از دزدی می‌رود، دادگرانه خواهد بود اگر که بگوییم این مارکسیستها و مجاهدین خلق و دیگر نیروهای بیرون از لشگر فرومایگان بودند که دست به تلاشی نافرجام برای ربودن انقلاب اسلامی زدند. آنان که در پی زنجیره‌ای از ترورها و جنگهای چریکی شهری یا بدست ساواک تارومار شده بودند و یا خود در درگیریهای درون‌سازمانی دست به کشتار یکدیگر گشوده بودند، دستکم تا آغاز سال پنجاه‌وهفت توان کنشگری و سازماندهی نداشتند. همچنین خمینی نه در آستانه انقلاب اسلامی که پانزده سال پیش از آن، هم در باره حکومت اسلامی و هم در باره ولایت فقیه (و همچنین زنان، دگراندیشان، حقوق مردم، و ...) نه سربسته که آشکار و بی‌پرده سخن گفته بود و از یاد نبریم، خیزش پانزدهم خرداد که بیژن جزنی، از بنیانگزاران سازمان چریکهای فدائی خلق آنرا "تضاد خلق با استبداد دربار" (2) نامیده‌بود، تنها از آنرو رخداد، که شاه خواسته بود به زنان و پیروان دیگر دینها (مسیحیان، یهودیان و زرتشتیان) حق رأی بدهد. شرم‌آور خواهد بود اگر کنشگران سیاسی آنروزگاران بگویند اینرا نمی‌دانستند (3). پس خمینی و لشگر فرومایگان پیرامونش چیزی را از کسی ندزدیدند، آنان در خاکستر شورش پانزدهم خرداد دمیدند و سرزمینی و ملتی را در آتش برآمده از آن سوختند، آتشی که سودازدگان دیروز و دلباختگان امروز هیزم‌کشان آن بودند. آنکه خواست از این آتش سوزان آبی برای خود گرم کند، همان است که امروز از دزدیده شدن انقلابش، انقلابی که هیچگاه از آن او نبود به فغان آمده‌است.

پدیده‌ها و رویدادها اگرچه ناگزیر نیستند، ولی از هنگام آغازشان می‌توانند روندی ناگزیر بخود بگیرند، در همسنجی با نمونه بذر و گیاه، روئیدن گندم بخودی خود ناگزیر نیست (می‌تواند کاشته شود و بروید، یا کاشته نشود و نروید) ولی بذر گندم چون بر خاک افکنده شد، اگر به بار بنشیند، ناگزیر ساقه گندم خواهد رویاند و نه جو و نه سیب و گردو. بر همین سان آن انقلاب نیز اگرچه خود ناگزیر نبود، ولی پس از آغازش ناگزیر باید به جمهوری اسلامی می‌انجامید، بذر هرزه‌گیاه بخاک افتاده بود و بخشی از بهترین فرزندان این آب و خاک که دانششان می‌بایست مرهمی بر زخمهای "خلق قهرمان"شان باشد، در یک سودای خودویرانگرانه به شیره جان ‌پروردندش تا سر از خاک برآرد، و چه پُراندوه که خود نیز بر پندار خویش باور می‌داشتند و گمان می‌بردند که تخم آن گیاه‌هرز باغشان را از گلهای سرخ خوشبوی خواهد آکند.

چرا سخن از دزدیده شدن انقلاب و به بیراهه رفتن آن پوچ و بدور از دانش نوین است؟ یک رخداد اجتماعی را از نگر من نمی‌توان از پیشینه، کنشگران و روندش جدا کرد. آنچه که به یک پدیده یا رخداد "چیستی" ویژه آنرا می‌بخشد، "رویکرد" کنشگران آن است و "فرجام" رَوندش. این فرجام نیز خود "برآیند" نیروهای گوناگون اثرگذار بر آن پدیده است. پس برای اینکه ببینیم آیا جمهوری اسلامی پیآمد ناگزیر انقلاب بهمن پنجاه‌وهفت بود، یا انقلاب، آنگونه که دلباختگانش می‌گویند براستی ربوده شد، ناگزیریم به رویکرد کنشگران آن بپردازیم.

رویکرد سازمانها و حزبهایی که کمر به سرنگونی شاه بسته بودند به گفتمانهایی چون "آزادی"، "دموکراسی" "زنان" و "پلورالیسم" چه بود؟ من در نوشته‌ای دیگر (4) پرسشهایی در این‌باره را با بازماندگان اینان در میان گذاشتم و همانگونه که می‌پنداشتم، پاسخی نگرفتم. امروزه و در جهان به‌هم پیوسته اینترنت دیگر نیازی هم به این پاسخگویی‌ها نیست و همگان به نوشته‌ها و سخرانیهای کنشگران سیاسی آنروزگاران دسترسی دارند و میتوانند خود بخوانند و داوری کنند. راستی را چنین است که نزدیک به همه سرنگونی‌خواهان، از مسلمانان بنیادگرا گرفته تا مجاهدین خلق و شریعتی و مارکسیستها با گرایشهای گوناگونشان هیچ یک نه تنها دارای اندیشه دموکرات و سکولار (5) نبودند، که حتا به پایبندی به آن وانمود هم نمی‌کردند.

دلباختگان و سودازدگان آزادند که برای انقلاب شکوهمندشان چکامه بسرایند و همزمان مارکس و لنین و محمد و علی و لشگری بی‌شمار از سرآمدان جامعه‌شناسی و تاریخ و فلسفه جهان را گواه بگیرند، تا نشان دهند که براستی "راهی جز آن که رفته شد، پیش روی ما نبود". آنان آزادند که گناه کرده‌های خود را بگردن شاه بیاندازند و همچنان بر این انگاشت پوچ پای بفشارند که انقلابشان دزدیده شد. ولی بجز آنچه که آنان آنرا "تاریخ ناب" می‌دانند، گزارشهای دیگری نیز از رخدادهای آن روزگاران هست، تنها باید دلیری بازاندیشی داشت و گذشته را به چالش گرفت. من در دنباله این نوشتار همانندیهای بنیادین سرنگونی‌خواهان با بنیادگرایان مسلمان (بخوان دزدان انقلاب) را، و تهی بودن اندیشه انقلابی سال 57 از هرگونه گرایش دموکراتیک، برابری‌خواهانه و سکولار را نشان خواهم داد؛

تا بداند مـــؤمن و گبـــر و یهود /// اندر این صندوق جز لعنت نبود
دنباله دارد ...


خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
--------------------------------------------------------------------------------------- 
2. «در این مرحله یک نقطه عطف دیگر قابل توجه است، پانزدهم خرداد  سال 42. اگر سقوط آرام امینی به معنی حل سیاسی تضاد عمده قبلی بود، 15 خردادبه معنی آغاز عمده شدن تضاد بعدی بود، تضاد خلق با استبداد دربار بمثابه عمده‌ترین دشمن خلق» بنگرید به: "جمعبندی مبارزات سی‌ساله اخیر در ایران"، زیر: موقعیت و نقش طبقات، قشرها، جریانها و عوامل مختلف در جریان اصلاحات ارضی، 3. موقعیت خلق در برابر اصلاحات ارضی
3. «علماى اعلام تذكر دادند كه ورود زنها در انتخابات و الغاى قيد اسلام از منتخَب و منتخِب برخلاف اسلام و برخلاف قانون است. اگر گمان كرديد مى‏شود با زور چند روزه قرآن كريم را در عرض اوستاى زردشت و انجيل و بعضى كتب ضاله قرار داد بسيار در اشتباه هستيد» تلگراف خمینی به علم، 15.08.1341
5. مارکسیستها اگرچه دین را برون از ساختار قدرت و حتا برون از همه جامعه می‌خواستند، ولی بجای آن ایدئولوژی مارکسیسم را نهاده بودند که در خوانش خاورمیانه‌ای آنان چیزی کمتر از یک دین آسمانی نداشت.

۱۳۹۱ مهر ۶, پنجشنبه

پس از هیاهو

1. لغزش فرویدی
 نخستین آشنائی من با "کُرد" و "کردستان"، پیش از آنکه در کتاب جغرافیای دبستان در آن باره بیاموزم، خواندن داستانی بود از داریوش عباداللهی (1) بنام "گلاوژ و خالد"، هنگامی که نُه یا دَه‌ساله بودم و در آذربایجان به دبستان می‌رفتم. عباداللهی زاده بندر انزلی بود، در تبریز زندگی می‌کرد و در باره کُردها نوشته بود، ایرانی‌تر از این نمی‌شد. "گلاوژ و خالد" داستان ستمگری ارباب ده بود و سرکشی جوانی برومند، و مانند همه داستانهای کردی پایانی غم‌انگیز داشت. با اینهمه "گلاوژ" در رویاهای نوجوانی من زیباترین زن، و خالد دلیرترین مرد جهان بودند و هنوز هم هرگاه با زنان کُرد ایرانی روبرو می‌شوم، ناخودآگاه در چهره‌هاشان زیبائی شگفت‌انگیز گلاوژ را می‌جویم.
هنوز چیزی از آوار شدن بهمن پنجاه‌وهفت بر سر ایرانزمین نگذشته بود که بار دیگر نام "کُرد" بر سر زبانها افتاد. اینبار دیگر داستانی در کار نبود، خون بود و گلوله بود و آتش و پوتینهایی که تا سرکوبی کُرد نباید از پایها بدرآورده می‌شدند. نوجوانی بسیار تندتر از آنچه که بتوان انگاشت از کنارم گذر کرد و ناگاه چشم باز کرده و خود را با تفنگی در دست در میانه میدانی دیدم که پهنه کارزار راستین، و نه داستانی بود. در ژرفای همان گیجی بود که باز سرنوشتم به "کُرد" و "کردستان" گره خورد: به خانواده مهربانی در روستای منجوق در نزیکی سلماس که مرا پناه دادند،به قاچاقچی کُردی که مرا از مرز گذرداد و به چهار پیشمرگه حزب دموکرات که ما را تا رسیدن به مرز ترکیه همراهی کردند.
امروز آن یادمانها دیگر کم‌کم در غبار فراموشی رنگ می‌بازند، از داستان گلاوژ و خالد تنها چشمان اشکبار و نگران گلاوژ و اندوه دوری از یارش بیادم مانده از خالد سر سرکشش، تفنگش و اسبی که او را از دست تفنگداران ارباب می‌گریزاند. داستان گلاوژ و خالد بمانند تاریخ کردستان همچنان غم‌انگیز و اندوه‌زا مانده است، هزاران گلاوژ بدور از آغوش یار شب را به روز رسانده‌اند و هزاران خالدِ تفنگ‌بدست و شورشگر بر خاک کوههای سربه‌آسمان سائیده آن افتاده‌اند،
داستان کُردی هرگز پایان خوش ندارد.
*******
نه خود "توافقنامه‏ ی مشترک حزب دموکرات و کومله"، که گفتگوها و بگومگوهای پیرامون آن از نگر من نمونه دیگری از داستان کردی است، داستانی پُرسروصدا و پُرزدوخورد، با پایانی غم‌انگیز. به گمان من هردو سوی‌ درگیر در این بگومگوها بیشتر سرگرم ستیزه‌گویی بایکدیگرند، تا رسیدن به یک سرانجام نیک برای ایران و کردستان. با نگاه به گذشته دو حزب کردی (حزب دموکرات کردستان ایران-هجری) و (سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان ایران-مهتدی) هر آزادیخواهی چه از کردستان و چه از دیگر بخشهای ایران می‌بایست شادمان و به آینده امیدوار شود؛ هر چه باشد این دو گروه بزرگ کردی از سال 1363 تا 1367 گریبان جمهوری اسلامی را رها کرده و به کشتار یکدیگر پرداخته بودند و این تازه در زمانی بود که چهره فرهیخته و دوراندیشی چون شادروان قاسملو رهبری حزب دموکرات را بدست داشت و کومله نیز خود بخشی از یک حزب سراسری بنام حزب کمونیست کارگری ایران بود. دستکم در باره این دو حزب نمی‌توان چشم بر این پدیده نیک بست که تفنگها بزیر خاک می‌روند و سخن جای گلوله را می‌گیرد.
با این همه در این توافقنامه سخنانی بود که گروهی از ایرانیان را به واکنش واداشت که برانگیزاننده‌ترین آنها نوشته‌ای بود بنام "حفظ استقلال و تمامیّت ارضی ایران، سرآغاز هر کارپایۀ سیاسی است"! برای خود من ولی بخشی از واژه‌های بنیادین بکار رفته در هر دو نوشته ناروشن و اندریافت نهفته در پشت آنها ناپیدایند. و نیز نمی‌دانم که آیا دو حزب کردی (بمانند بسیاری از کنشگران و اندیشورزان پرسمان حقوق قومی) و همچنین نویسندگان آن بیانیه دیگر به اندریافتهایی چون "ملت" و "فدرالیسم" در یکسو، و "تمامیت ارضی" در دیگر سو به چشم ابزارهایی برای رسیدن به سربلندی، آسایش و برخورداری مردم می‌نگرند، یا آنکه این گفتمانها اکنون به باورهایی سنگواره‌گون فرارُسته‌اند. بدیگر سخن من هنوز نمی‌دانم که حزبهای کردی اگر حتا روزی ببینند درخواست فدرالیسم  راه را بر دستیابی به آزادی و برخورداری و آسایش مردم کردستان می‌بندد، بازهم بر آن پای خواهند فشرد و "کُرد" را قربانی "کردستان" خواهند کرد؟  و آن سوی دیگر بگومگو اگر ببیند که خوشبختی مردم ایران در جدائی از یکدیگر است، باز هم بر طبل "تمامیت ارضی" خواهد کوبید و "ایرانی" را به پای "ایران" فدا خواهد کرد؟
بگمان من کار هردو سوی این درگیری بمانند راه رفتن در میدانی انباشته از مین، بسوی آماجی ناروشن است. از نگر من بجا می‌بود که هواداران فدرالیسم نخست بر پایه دانش‌های نوین نشان می‌دادند که راه رسیدن به یک ایران دموکرات با مردمانی برخوردار از همه حق‌های انسانی تنها و تنها از فدرالیسم می‌گذرد و هر تلاش دیگری باید بخشی از این راه باشد، و نویسندگان بیانیه دوم نیز دست کم می‌گفتند که چرا "تمامیت ارضی ایران" سرآغاز هر گونه کنش و واکنش سیاسی است؟ در جهانی که هیچ پدیده‌ای ورجاوند و جاودانی نیست، می‌توان همه چیز را به چالش کشید. مرزهای شناخته شده نیز برون از این داوری نیستند و اندریافتهایی چون "ایران"، "ایرانی بودن" و مانندهای آنها روزاروز دستخوش دگرگونی می‌شوند. چنین به نگر می‌رسد که هم اندریافتهایی چون "ملت" دانستن مردم کردستان و فدرالیسم، و هم "تمامیت ارضی ایران" از جایگاه زیر-گفتمانهای جنبش آزادیخواهی برون رفته‌اند و به آرمان یا بدتر از آن "دُگم" فرادیسیده‌اند. دُگمهایی که در باره آنها چون‌وچرا نمی‌توان کرد و باید چشم و گوش بسته پذیرفتشان.
در میان این هیاهو برای من (و بی‌گمان بسیاری از هم‌میهنان) پرسشهایی رخ می‌نمایند که پرداختن به آنها شاید بتواند گرهی از کار فروبسته جنبش آزادیخواهی ایرانیان بگشاید، پرسشهایی که بیش از هر چیز ریشه در شلختگی و ولنگاری نویسندگان این بیانیه و دیگر کنشگران پرسمان حقوق قومی دارد. برای نمونه هنگامی که از "ملت" کرد سخن بمیان می‌آید، برای من دانسته نیست که آیا این واژه نمایانگر همه کردها در چهار کشور خاور میانه است، یا تنها نگاه به کردهای ایرانی دارد؟ اگر همه کردهای باهم یک ملت (ملت کُرد) باشند، آیا می‌توان بخشهای کوچکتر آن ملت (برای نمونه کردهای ایران، یا ترکیه) را هم "ملت" نامید؟ و اگر چنین است، آیا برای نامیدن همه کُردهای خاورمیانه باید واژه "ملتهای کُرد" را بکار برد؟ به همینگونه آیا بخشهای گوناگون مردم کرد در درون ایران (برای نمونه کردهای خراسان) را هم می‌توان ملت نامید؟ دستکم برای من که تلاش دارم در این بگومگو بی‌یکسویگی پیشه کنم، درونمایه واژه "ملت" آنگونه که دو حزب کُردی آنرا درمی‌یابند، روشن و آشکار نیست.
از سوی دیگر برایم دانسته نیست که چرا به چالش گرفتن "تمامیت ارضی ایران" یک پرهیزه یا تابو است. برای نمونه اگر کسی توانست به روشنی و بر پایه داده‌های دانش نوین جهانی (و نه آن سخنان درون‌تهی که قبیله‌گرایان می‌سرایند) به ما نشان‌دهد که با بخش کردن کشور ایران به چند کشور کوچکتر بر زمینه های زبانی/فرهنگی:
-           راه شکوفائی داد و ستد و بازرگانی گشوده می‌شود،
-          زنان به جایگاه برابر با مردان می‌رسند،
-          درآمد سرانه افزایش می‌یابد و در پی آن هم آسایش و هم آرامش به جامعه بازمی‌گردد،
-          بهداشت و آموزش و پرورش در دسترس همه کودکان خواهند بود،
-          فرهنگها و زبانهای گوناگون شکوفا می‌شوند و داد و ستد فرهنگهای همسایه به این شکوفایی دامن می‌زند،
-          راه برای رسیدن به آزادی اندیشه و گفتار باز می‌شود و همه این کشورها از دموکراسی برخوردار می‌شوند،
 واکنش ما چه خواهد بود؟ آیا همچنان بر یکپارچگی ایران سخت‌سَری خواهیم کرد؟
شاید نیازی به گفتن نباشد که من خود برخورداری همه ایرانیان از حق بشری و شهروندیشان را (دستکم در پنجاه سال آینده) تنها و تنها در چارچوب مرزهای کنونی ایران و با نگاهبانی از یکپارچگی این آب‌وخاک می‌دانم و برآنم که هر گونه دگرگونی در این مرزها، تا هنگامی که دموکراسی در جامعه و آزادی گزینش برای تک‌تک شهروندان (و نه آنگونه که قبیله‌گرایان می‌گویند "ملتها") نهادینه نشود، دریاهایی از خون در این بخش جهان براه خواهد انداخت، چنانکه حلبچه و قره‌باغ کوهستانی در کنار آن چیزی بیش از یک آتش‌بازی کودکانه بچشم نیایند و همین ته‌مانده دستآوردهای مدرن هم در زیر چکمه جنگ‌افروزان و ستیزه‌جویان برای دهه‌ها و شاید سده‌ها به کام نابودی فروخواهند رفت. من گذشته از عشق بی‌پایانم به ایرانزمین و فرهنگ و مردمان گوناگونش، از این رو است که پشتیبان یکپارچگی ایرانم، و نه از آن رو که این پدیده آرمانی، ورجاوند و جاودانی است.
نمونه‌ها تنها با "ملت" و "تمامیت ارضی" پایان نمی‌پذیرند. سالهاست که کنشگران قومی، قبیله‌گرایان، نژادپرستان جدائی‌خواه و بخش بزرگی از مارکسیستها و همچنین حقوق‌دانانی چون خانم شادی صدر از "حق تعیین سرنوشت ملل" (2) آمده در منشور سازمان ملل سخن می‌گویند و آنرا با حق جدائی از یک کشور برابر می‌گیرند. از دیگر سو سالار سیف‌الدینی در "گفتمان بنیادگرائی قومی" می‌نویسد: «از نظر منشور ملل متحد مخاطبان و ذی نفعان حق تعیین سرنوشت مردم هستند نه ملت ها» و من که حقوقدان نیستم، نمی‌دانم کدام درست می‌گویند. از آن گذشته باز هم نمی‌دانم اگر ما "حق تعیین سرنوشت" را با حق جدایی یکی بگیریم، آنگاه با بند 4 ماده هشت از اعلامیه "حقوق اشخاص/افراد متعلق به اقلیت های قومی یا ملی یا مذهبی یا زبانی" چکار بایدمان کرد که می‌گوید:
«هیچ یک از اصول سازمان ملل متحد نباید به طوری تفسیر شود که فعالیت علیه[...] تمامیت ارضی و استقلال سیاسی دولت‌ها را توجیه کند»؟
همانگونه که می‌بینیم این کنشگران آن دسته از قانونها و منشورهای جهانی را دست‌آویز خواسته‌های خود می‌کنند، که خود نیز اندریافت روشن و ژرفی از آنها ندارند، چه رسد به من و مائی که دستی از دور بر آتش داریم.
به هر روی واکنشهای گاه تُند به این پیمان‌نامه چه از درون و چه از بیرون جامعه کُرد، دو حزب هم‌پیمان را به واکنشی شتابزده واداشت و درست در تنگنای این شتابزدگی و دست‌پاچگی بود که بیانیه دوم این دو حزب یک نمونه آشکار پدیده‌ روانشناسانه "لغزش فرویدی" (3) از آب درآمد. دو حزب با برگزیدن فرنام  "پاسخی کوتاه به تبلیغات مسموم علیه مردم کردستان" نشان دادند که خود را با مردم کردستان یکی می‌گیرند و هرگونه خرده‌گیری بر خودشان را "تبلیغات مسموم علیه مردم کردستان"می‌دانند. این نگرش نه تنها پدرسالارانه که بدتر از آن قبیله‌گرایانه است و بگمان من ریشه در بافت واپسمانده حزبهای ایرانی  (کدام حزب را می‌شناسیم که در آن چرخش نیرو و رهبری انجام بگیرد؟) و بویژه کردستانی دارد. از دل این نگرش پدرسالار که "خود" را "همه" می‌پندارد و برخورد با خود را جنگ با همه مردم کردستان می‌انگارد، هرگز یک حکومت آزاد، گیتیگرا و برپاشده بر حقوق بنیادین بشر (چه درون و چه برون از مرزهای ایران) بیرون نخواهد آمد. اندیشه قبیله‌گرا حتا اگر دم از سامانه پیشرفته‌ای چون فدرالیسم بزند، هرگز توان شکافتن پوسته کلفت واپسماندگی فرهنگی را نخواهد داشت و ارمغانش برای جامعه چیزی جز بازآفرینی ارزشهای قبیله در جامه‌ای نوین و با نامی فریبنده نخواهد بود. در یک سخن؛
فدرالیسم در نبود فرهنگ شهروندی و بدون باور پایدار و بنیادین به دموکراسی، همان فئودالیسم است، با اربابانش، با گلاوژهای چشم‌نگران، و خالدهای آواره در کوه.
دنباله دارد ...
خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
-------------------------------------------------------------------------------------
1. در سالهای پایانی کودکی و آغاز نوجوانی‌ام همه کتابهای عباداللهی را بارها و بارها می‌خواندم و بگمانم این داستان "هرزه‌گیاه ماجراجو" بود که گرایش به شورشگری را در من زنده کرد و پروراند.

self determination of peoples .2

Freudian slip, Freudsche Fehlleistung .3
لغزش فرویدی به پدیده‌ای روانشناختی گفته می‌شود که در آن فرد بی‌آنکه بخواهد، انگیزه، نگرش، رویکرد یا اندیشه پنهان خود را به هنگام سخن گفتن لو می‌دهد و بدیگر سخن "ناخودآگاه" خود را در برابر چشمان ""خودآگاه" دیگران می‌نهد.

۱۳۹۱ شهریور ۶, دوشنبه

در چَنبر اندیشه‌های تابان

(2)

در دنباله نوشته آقای تابان به نکته دیگری برمی‌خوریم که من هرچه بیشتر می‌خوانمش، بیشتر در شگفتی فرومی‌روم. می‌خوانیم:
«این روزها بسیار می‌شنویم که در سیاست باید خردگرایی و عقل‌گرایی را جای برخوردهای احساساتی نشاند. این توصیه، از آن توصیه‌هایی است که اگر بد فهمیده شود می‌تواند کلاه بزرگی بر سر مبارزان بگذارد. احساس در مبارزه نه تنها چیز بدی نیست، بلکه بسیار لازم است. مبارزان از نظر احساسی با هم نزدیک می‌شوند و اراده و توان خود را افزایش می‌دهند» و من در شگفتم که فراخوان به خردگرایی چگونه می‌تواند "بد فهمیده شود"؟

آن احساسی که باید جایش را به خردگرایی بدهد، احساس عاشقانه و رمانتیک تلاشگران به چشم و ابروی یکدیگر نیست، آن احساس همان کینه درونی نلسون ماندلا از شکنجه‌گرانش بود که می‌توانست بنیان کشوری نوپا را بر باد دهد، او ولی احساس را بکناری نهاد و راه خِرَد پیشه گرفت و حتا گارد نگهبان ریاست جمهوری را هم برکنار نکرد. همان "احساس پدرکشتگی" که ما اگرَش نمی‌داشتیم و اندکی خرد می‌ورزیدیم، اکنون در جای دیگری می‌بودیم. ما اگر احساس کینه‌جوئی خود را بکناری می‌نهادیم و سود و زیان مردم ایران را برتر از خواسته‌های پَست خود می‌شمردیم، درست پس از آن سخنرانی تاریخی شاه او را وادار می‌کردیم که انتخابات آزاد برگزار کند، یا اگر به سخنان او باور نداشتیم (که حق داشتیم باور نداشته باشیم) دستکم شاپور بختیار یار دیرین مصدق را پشتیبانی می‌کردیم تا نهادهای دموکراسی را برپاکند و یا اگر دلباختگان انقلاب درست می‌گویند که دیگر برای همه این کارها دیر شده‌بود، در برابر خمینی در کنار مهدی بازرگان می‌ایستادیم و بنام یک حزب طراز نوین طبقه کارگر صادق خلخالی را نامزد نمایندگی مجلس نمی‌کردیم و در سرکوب دگراندیشان کنار جمهوری اسلامی نمی‌ایستادیم.

ولی ما که در عاشورای 28 مرداد و اربعین سیاهکل گیر افتاده بودیم، چه کردیم؟ پس از سخنرانی شاه کف بر لب آوردیم که: «تا شاه کفن نشود، این وطن وطن نشود!»، بختیار را "نوکر بی‌اختیار" خواندیم و برای برانداختن دولت بازگان گفتیم و نوشتیم «لیبرالیسم جاده صاف‌کن امپریالیسم است». این بود آن "احساسی" که باید بکناری نهاده می‌شد و جایش را به خردگرایی می‌داد، واگرنه ما را چکار به اینکه "مبارزان" گرفتار خال‌لب و تاب‌ابروی رفیقان هم‌سازمانی‌اشان بودند یا نبودند! آیا ایشان با نوشتن این سخنان با ما سر شوخی دارد؟

من همه دوستان نوجوانی‌ام را در کشتار سال 67 (بروزگار نخست‌وزیری میرحسین موسوی) از دست دادم و همه جان و روانم سرشار از "احساس" خشم و کینه به او و همه دست‌اندرکاران آن بزرگترین کشتار سیاسی یکسدسال‌ گذشته است. خردگرائی‌است که مرا وامی‌دارد این احساس را بکناری نهم، خود را از چنبر خشم و کینخواهی و پدرکشتگی رهایی بخشم و بگویم هرکس، حتا میرحسین که دستش به خون دوستان من آغشته است، اگر گامی در راه رهائی ایران و سربلندی مردمانش برداشت، شایسته پشتیبانی است، بی آنکه ببخشم، یا فراموش کنم. خردگرائی سود و زیان ایرانیان را از "احساس" من برتر می‌داند و ما اگر (احساس) پدرکشتگی و کینه‌جوئی خود به شاه را بسود مردم ایران به کناری می‌نهادیم و از ترس اینکه کلاهی بر سرمان برود از "خردگرائی" اینچنین نمی‌هراسیدیم و نمیگریختیم، سرگذشت ایران امروز بگونه دیگری نوشته می‌شد. 

و باز می‌نویسد: «(رضا پهلوی) راه که می‌رود و حرف که می‌زند دارد سلطنت را بازتولید می‌کند» بسیار خوب! اکنون برای اینکه سلطنت دیگر بازتولید نشود چه کنیم؟ به رضا پهلوی بگوییم از فردا دیگر راه نرود؟
من در چهار نوشته با نامهای "شاهزاده و گدا" و سه پی‌نوشت آن "از سر راه خود کنار برویم" در اینباره نوشته‌ام. به گمان من رضا پهلوی در جایگاه یک شهروند ایرانی تا هنگامی که می‌گوید: «من دو هدف اساسی و رسالت سیاسی برای خودم قائلم به عنوان یک فرد ایرانی بیشتر ادعا نمی‌کنم. یک، رسیدن به حاکمیت صندوق رای است و دوم، حفظ حاکمیت صندوق رای. والسلام» نباید پاسخگوی کارهای پدرش باشد، درست مانند هر شهروند دیگری که پاسخگوی کارهای پدرش نیست. ما از نگرگاه حقوق شهروندی حق نداریم کسی را برای وابستگیهای خونی و ژنتیکی‌اش از پهنه سیاست کنار بگذاریم. نام اینکار "قبیله‌گرائی"است، رویکردی که من پیشتر نیز در پیوند با نژادپرستان جدائی‌خواه بدان پرداخته‌ام. همه سخن من در آن چهار نوشته این بوده است که حقوق شهروندی را ارج نهیم و بگذاریم همه ایرانیان (و همچنین رضا پهلوی) به یکسان از آن برخوردار باشند، گفته بودم بجای گیر کردن در میان دوگانه "پادشاهی-جمهوری"  و بگومگوهای بی‌پایان بر سر 28 مرداد و آنچه که گذشته‌است، پایه همکاری نیروهای اپوزیسیون با یکدیگر را پایبندی به "حقوق بشر"، حقوق شهروندی"، "برابری زن و مرد"، "برابری همه شهروندان در همه زمینه‌ها"، "جدائی دین از دولت" و "آزادی بی‌مرز گفتار و اندیشه" بدانیم و به هر کسی با هر اندیشه و گرایشی تا جایی که به این ارزشها پایبند باشد و خود در تبه‌کاریها و کشتارها و شکنجه‌ها دست نداشته بوده‌باشد، خوش‌آمد بگوئیم و دست یاری‌اش را پس نزنیم، اگر کسی از این سخنان نزدیکی به "سلطنت‌طلبان" یا "تسلیم‌طلبی" را درمی‌یابد، دیگر گناه از من نیست!

ولی اگر همه آنچه را که تا کنون آوردم از سر کژفهمی برخاسته از "تُندخوانی" و "بَدخوانی" و "پیش‌داوری" بدانیم، نمونه زیر دروغ آشکاری است که تنها می‌تواند از یک ذهن ایدئولوژی‌زده بیرون تراویده باشد:
«آن‌ها گناهان را سرشکن می‌کنند. از خسرو گلسرخی که در دادگاه خود از "حسین بن علی" اسم برده تا فدائیان به دلیل آن که در بعد از انقلاب شعار داده اند "پاسداران را به سلاح سنگین مجهز کنید" شریک دیکتاتوری در دوران پهلوی قلمداد می‌شوند، تا بار گناهان شاه سبک شود»

نخست ببینیم "آنها" (مزدک بامدادان) چه نوشته است: «آخر این جنبشی که انقلابی کمونیست آن سخنش را با "ان الحیاه عقیده و الجهاد" آغاز می‌کند و حسین را "مولای خود" و "شهید بزرگ خلقهای خاورمیانه" می‌داند و بر آن است که اسلام راهگشای سوسیالیسم است و یک گفتاورد از مارکس می‌آورد و یکی از "مولا علی"، مگر می‌توانست به چیزی جز جمهوری اسلامی بیانجامد؟»
در کجای این گفتآورد سخنی از دیکتاتوری شاه و گناهان او رفته‌است؟ من تنها و تنها خواسته‌ام نشان‌دهم مارکسیست سرنگونی‌خواه آنروزگاران در ژرفای اندیشه‌اش با مسلمان بنیادگرا هم‌سِرشت و هم‌گوهر بوده‌است و درست در رهگذر این هم‌گوهری است که "حزب طراز نوین طبقه کارگر" مسلمان واپسگرا و تبه‌کاری چون خلخالی را که دستانش تا آرنج در خون مردم ایران فرورفته‌بود، نامزد نمایندگی مجلس می‌کند و سازمان فدائیان خلق خمینی را "امام" می‌خواند و می‌نویسد «همه روزها عاشورا و همه سرزمینها کربلااست». کجای سخن من "سبک کردن بار گناهان شاه" است؟ پیوند فدائیان و حزب توده با بنیادگرائی اسلامی نوپا در ایران و یاری بیدریغشان به آن یک شبه پدید نیامد و ریشه در بنیانهای اندیشه‌گی آنان و تاریخ پیدایششان داشت، غم نان اگر بگذارد در نوشتاری جداگانه بدان خواهم پرداخت.

من در چند نوشته پیشینم هرگز نه بدنبال سپیدنمائی رژیم شاه بوده‌ام و نه خواهان هم‌پیمانی با رضا پهلوی. من از همگان خواسته‌ام نگاه ایدئولوژیک و تاریخ‌زده را بکناری نهند و با بازنگری در برداشتهای تاریخی‌شان از خود بپرسند چرا ما پس از برانداختن دیکتاتوری شاه نه تنها خود را گرفتار یکی از بدترین دیکتاتوریهای جهان کردیم، که همان اندک دستآوردهای به چنگ آورده را هم مفت باختیم؟ چرا کره و ترکیه و مالزی به سرنوشت ما دچار نشدند؟از دیکتاتوری دراززمان شاه اگر بگذریم، کجای کار خود ما لنگ بود؟ ما در کجای این جنبش به بیراهه رفتیم؟ و برای آنکه کژراهه یکبار رفته را دوباره نپیمائیم؛ چکار می‌توانستیم بکنیم که کار بدینجا نکشد؟ نیروهایی که می‌خواستند جاینشین شاه شوند، خود تا کجا به آزادی و دموکراسی و پلورالیسم پایبند بودند؟

من بیشتر از آنکه در پی پاسخگویی باشم برآنم که پرسشهای بی‌پاسخ خود را با خوانندگان درمیان نهم، چرا که کار روشنفکر را نه یافتن پاسخ، که آفریدن پرسش می‌دانم. پاسخ اندیشه‌های ایدئولوژی‌زده به همه پرسشهای بالا ولی به گونه‌ای خسته‌کننده یکنواخت است:

*) چرا در ایران انقلاب شد؟ گناه شاه بود، زیرا سرکوب کرد و بزندان افکند و کشت و شکنجه داد و سانسور کرد.

*) چرا با سرنگونی شاه خمینی بر سر کار آمد؟ گناه شاه بود، زیرا گزینه  دیگری بر جای نگذاشته بود.

*) چرا جمهوری اسلامی توانست اینگونه پرشتاب ایران را واپَس ببرد؟ تقصیر شاه بود، زیرا او خرافات را در کشور  گسترانده بود.

*) چرا جمهوری اسلامی توانست چنین آسان حجاب را بر سر زنان ایران برگرداند؟ تقصیر رضا شاه بود، زیرا چادر را بزور از سر زنان ربود، و تقصیر شاه بود، زیرا نهادهای زنان در زمان او همه نمایشی و فرمایشی بودند.

همانگونه که آوردم، نگاه ایدئولوژیک از پیچیدگی می‌هراسد و همیشه بدنبال پاسخهای ساده و همه‌فهم است.

راستی را این است که این انقلاب "ضد سلطنتی" نبود، این انقلاب همانگونه که خمینی بدرستی گفته بود، یک "انقلاب اسلامی" بود و در سال 1342 آغاز شده‌بود و با نگاه امروز می‌بایست به جمهوری اسلامی می‌انجامید. جدا کردن دو پدیده "انقلاب اسلامی" و "جمهوری اسلامی" و سخن راندن از اینکه انقلاب همانگونه که رخ داد درست و بی کژی و کاستی بود و شبی هنگامی که ما در خواب بودیم، دزدان سیاهپوشی از بام پائین پریدند و آنرا ربودند و در توبره‌ای انداختند و با خود بردند، تنها افسانه‌ای است که بدرد لالائی می‌خورد، تا آدمی خود را بفریبد و در خواب کند.

و نیز راستی را چنین است که چپ کهنه‌اندیش ما در یک شیدائی سوداگونه از عشق لیلی در بستر مجنون خزید و دست یاری به واپسمانده‌ترین نیروی تاریخ ایران داد. انقلاب اسلامی، این نوزاد کَژاندام و دیوانه و ویرانگر، فرجام آن همآغوشی تلخ بود و بیهوده نیست که هر دو سوی درگیر در آن همبستری فرزندشان را این چنین دوست می‌دارند و شکوهمندش می‌خوانند.

آقای تابان در زیر گفتآوردی (1) از من نوشته‌است: «کسی که این جملات را بخواند و باور کند چه قضاوتی در مورد شاه و مخالفینش پیدا خواهد کرد؟» بگذارید همه آنچه را که آقای تابان در باره من و دیگر "تسلیم‌طلبان" گفته‌است بپذیریم و همچنین بپذیریم چهره‌ای که من از سرنگونی‌خواهان و بویژه سازمان چریکهای فدائی خلق نشان می‌دهم یکسر دروغ است. بگمانم هم آقای تابان و هم دیگر دست‌اندرکاران رخدادهای آنروزگاران گامی بزرگ در بازخوانی تاریخ و آگاهی‌بخشی به نسل جوان خواهند برداشت، اگر که به پرسشهای زیر پاسخ دهند. از ایشان خواهش می‌کنم پاسخهایشان بر پایه سندها و روزنامه‌ها و کتابهای سازمانی باشد و اگر می‌توانند پرسشها را در باره سازمانهای دیگر نیز پاسخ دهند. بخشی از آنچه که در باره شاه پیش از هر پرسشی آورده‌ام، نه "کاستی"های رژیم شاه، که تبه‌کاریهای او هستند و هرکسی که در آنروزگار زیسته‌باشد می‌تواند بر درستی و راستی آنها گواهی دهد. برای نمونه ردّ شکنجه را من بر تن برادر بزرگم دیده‌ام و از این و آن نشنیده‌ام:

1. الگوی شاه یک کشور پیشرفته، ولی بدون آزادیهای سیاسی بود.
- الگوی فدائیان (و دیگران) کدام کشور بود؟

2. شاه یک دیکتاتور بود.
- رویکرد فدائیان (و دیگران) به رژیم حکومتی پس از سرنگونی شاه چه بود؟ گفتمان "دیکتاتوری پرولتاریا" در این میان چه جایگاهی داشت؟

3. شاه سیستم تک حزبی (با یک حزب فرمایشی) براه انداخته و پارلمان را از کار انداخته بود.
- رویکرد فدائیان (و دیگران) به پارلمانتاریسم و پلورالیسم سیاسی (آزادی حزبها و رقابت آنها با یکدیگر) در فردای پس از شاه چه بود؟

4. شاه دگراندیشان را شکنجه و اعدام می‌کرد.
- رویکرد فدائیان (و دیگران) به دگراندیشی در درون سازمان چگونه بود؟ آیا آنچه که در باره "تصفیه‌های خونین درون سازمانی" گفته و نوشته می‌شود، ریشه در دگراندیشی هموندان سازمان داشت؟

5. شاه می‌گفت هر کس ناراضی است، پاسپورت بگیرد و از کشور برود.
- رویکرد فدائیان (و دیگران) به پدیده ناراضیان درون سازمانی چه بود؟ گفتمان "سانترالیسم دموکراتیک" در کجای این رویکرد جای می‌گرفت؟

6. شاه در باره مخالفانش دروغ می‌گفت و دست به جنگ روانی می‌زد.
- رویکرد فدائیان (و دیگران) به روا بودن دروغ در باره رژیم شاه چه بود؟ آیا آنان نیز شاه را کُشنده صمد بهرنگی و علی شریعتی و غلامرضا تختی و جانباختگان سینما رکس می‌دانستند؟ (همچنین بنگرید به شمار کشته‌شدگان و زندانیان)

7. شاه خیزش پانزدهم خرداد را سرکوب و رهبر آن خمینی را تبعید کرد.
- رویکرد فدائیان (و دیگران) به جنبش پانزدهم خرداد 1342 و انگیزه‌ها و رهبری آن چه بود و آنرا چگونه می‌سنجیدند؟

 و دیگر اینکه:

8. برنامه اقتصادی فدائیان (و دیگران) برای ایران پس از شاه چه بود و آنها می‌خواستند ایران را بر پایه کدام برنامه اداره کنند؟
9. در پهنه سیاست جهانی فدائیان (و دیگران) همپیمانان، دوستان و دشمنان ایران را در کجا می‌جستند؟

آماج من از این نوشته پرداختن به رخدادهای تاریخی نبود، من خواستم نشان دهم که جهان‌نو بی‌سروصدا از کنار چپ کهنه‌اندیش و همه دلباختگان انقلاب شکوهمند گذر کرده و آنان با گذشت این همه سال بگونه‌ای شگفت‌انگیز هنوز در دهه پنجاه و شصت دم می‌زنند و می‌اندیشند و بدتر از آن، همان کسانی که خود دامنی پر نقش و نگار از ناشایسته‌های کرده و بایسته‌های ناکرده دارند، امروز جامه پاکدامنان بر تن کرده و ردای قاضی و دادستان بر دوش افکنده‌اند و پیش از آنکه به گذشته خود بپردازند، از دیگران بازخواست می‌کنند و می‌خواهند که آنان پاسخگوی کرده‌ها و ناکرده‌های پدرانشان باشند. راه چاره آن است که هم‌اینجا و هم‌امروز بر این بگومگوی دراز نقطه پایانی نهیم و بر پایه ارزشهای دموکراتیک پذیرفته شده در جهان پیشرفته دست‌بدست هم دهیم و نگاهمان را به آینده بدوزیم. با اینهمه باز هم برآنم که هر از گاهی باید نیم نگاهی نیز به گذشته انداخت و راه پیموده را برانداز کرد،

تا ببینیم در چنبره کدام اندیشه تابان گرفتار آمده‌بودیم که بدینجا رسیدیم؟
 

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
--------------------------------------------------------------------------------------

1. آقای مزدک بامدادان می‌نویسد: «شاه در همان مستند "از تهران تا قاهره" به گزارشگر انگلیسی می‌گوید: «ما دهسال دیگر همانجایی خواهیم ایستاد که شما امروز ایستاده‌اید». بیائید این را آرزوی بلندپروازانه یک دیکتاتور خودبزرگ‌بین بدانیم. ولی در همان سالها فدائیان و مجاهدین و حزب ‌توده و اسلامگرایان و سازمان ‌انقلابی و سازمان‌ پیکار و حزب‌ رنجبران و ... آینده ایران را چگونه می‌دیدند؟ جز این است که الگو و سرمشق آنان شوروی و چین و کوبا و لیبی و آلبانی بود؟ شاه دستکم می‌خواست ما روزی کشوری باشیم چون یکی از کشورهای آزاد اروپائی، ولی سرنگونی‌خواهان چه می‌خواستند؟ اینجاست که باید "ما"، یعنی همه ما دست‌اندرکاران انقلاب پنجاه‌ و هفت، از این چشم‌اندازی که برای ایران نقش می‌کردیم شرمسار باشیم.»

۱۳۹۱ مرداد ۲۸, شنبه

در چَنبر اندیشه‌های تابان


(1)

با درود بر روانهای درگذشتگان زمین‌لرزه آذربایجان و آرزوی تندرستی بازماندگان، و بدین امید که این اندوه، واپسین اندوه میهنمان باشد. 

اندیشه ایدئولوژیک چندسویه‌نگری را برنمی‌تابد. ذهن ایدئولوژی‌زده از پذیرش پیچیدگی پدیده‌ها نه تنها ناتوان است، که با همه توان خود از آن می‌گریزد. ایدئولوژی که به گفته لوکاچ "آگاهی دروغین ناگزیر" است، نه تنها برای همه پرسشها پاسخی در آستین دارد، که همیشه از پیچیدگی این پاسخها می‌کاهد و گرایش به سادگی دارد. در سپهر اندیشه ایدئولوژیک هر رخدادی ریشه در تنها و تنها "یک" پدیده دارد و پذیرش اینکه رخدادهای اجتماعی همیشه ریشه‌های چندگانه دارند، برای او ناشدنی‌است. اندیشه ایدئولوژی‌زده بخود به چشم خورشیدی می‌نگرد که پیوسته می‌تابد و با سادگیِ همه‌فهمی بر همه پدیده‌ها و رخدادها نور می‌تاباند و چیستی آنان را به باورمندان خود نشان می‌دهد. کسی که در چنبر این اندیشه تابان گرفتار شده باشد، نه می‌خواهد و نه اگر بخواهد، می‌تواند پیچیدگی پدیده‌ها و فرآیند رخدادها را دریابد.

اینچنین است که در سپهر سیاسی ایران نیز مرده‌ریگ اندیشه‌ ایدئولوژیک از همگان چشم آن دارد که یا رومی‌روم باشند و یا زنگی‌‌زنگ، یا مرگ بر شاه بگویند و یا "سلطنت‌طلب" باشند، یا میر حسین موسوی را دربست بپذیرند و یا او را بدادگاه بکشند. در یک واژه ذهن ایدئولوژی‌زده بما می‌گوید: «یا همچون من بیاندیش، یا هرگز میاندیش».   

آقای ف. تابان سردبیر تارنمای "اخبار روز" در نوشتاری بنام "قیام علیه جمهوری" (1) با آوردن بخشهایی از دو نوشته واپسین من ما مرگ را سرودی کردیم و ما و شاه و این "رهبر"ان آنگونه که خود می‌گوید در باره "تسلیم‌طلبی" بخشی از جمهوری‌خواهان هشدار داده است. من این نوشته ایشان را نمونه گویایی از"اندیشه ایدئولوژیک" می‌بینم و این نوشتار را نه برای پاسخگوئی به تک‌تک بندهای آن، که برای بازگوئی آشکارتر آنچه که پیشتر نوشته‌ام و همچنین بررسی میدانی (بر پایه یک نمونه گویا) پدیده "اندیشه ایدئولوژیک" فراهم می‌آورم و کسانی که نوشته‌های مرا دنبال کرده‌اند می‌دانند که در دو سال گذشته ستیز من بیشتر از هر چیزی با همین پدیده بوده‌است، از چپ کهنه‌اندیش گرفته تا مسلمان نواندیش. پس خوانندگان (و آقای تابان) بر من ببخشایند اگر که سخن بدرازا می‌کشد.

نوشته آقای تابان در بخش نخست آن با واژه "تسلیم‌طلبی" آغاز می‌شود. از آنجا که من یکی از این "تسلیم‌طلبان" نامیده شده‌ام، بد نبود اگر در دنباله نوشته آشکار می‌شد که چه کسی در کدام جنگ تسلیم کِه شده است و برتر از آن "چرا؟". من اگر چهره‌ای شناخته شده با گرایش سیاسی برای دستیابی به قدرت می‌بودم و یکسره در پی زدوبند با نیروهای گوناگون، شاید دریافتنی می‌بود که "تسلیم" کسی شوم. ولی منی که به گواه نوشته‌هایم همیشه سر جنگ با "اندیشه"ها را داشته‌ام و نه با نیروها و دسته‌بندیهای سیاسی را، چه انگیزه‌ای می‌توانم از "تسلیم" به هواداران پادشاهی داشته باشم؟ (در بِزه‌شناسی "انگیزه" یا "موتیف" یکی از ابزارهای اثبات بِزه است). این پرسش برای من بی‌پاسخ است.

"تسلیم‌طلبی" ولی یکی از دشنامواره‌های ایدئولوژیک در ادبیات چپ کهنه‌اندیش نیز هست. با بکار بردن این دشنامواره ذهن ایدئولوژی‌زده دیگران را متهم می‌کند که نه تنها "کوتاه‌ آمده‌اند" که به "دشمن پیوسته‌اند". با نگاهی به روزنامه‌ها، کتابها و دیگر نوشته‌های سازمانها و حزبهای چپ از فردای جدائی شادروان خلیل ملکی از حزب توده تا به امروز، می‌توان جای پای این رویکرد را در سپهر اندیشگی چپ کهنه‌اندیش دید. ایکاش آقای تابان که بی‌گمان به سندهای تاریخی آنروزگاران دسترسی دارد، در اخبار روز برخورد حزب توده با خلیل ملکی را موشکافانه بررسی می‌کرد، تا نسل جوان امروز بداند که برچسب "تسلیم‌طلبی" در گفتمان چپ مارکسیستی ایران چه پیشینه ننگینی و شرم‌آوری دارد. گفتنی است که اسحاق اپریم از یاران نزدیک ملکی در نوشته‌ای بر آن بود که: «حزب توده خود مسئول شکستها و رویدادهای ناگوار اخیر [مهرماه 1325] است» و بمانند من بجای انداختن گناه بر گردن این و آن، بدنبال کاستیهای خود و هم‌حزبی‌هایش می‌گشت. من بررسی تاریخی این دشنامواره ایدئولوژیک را به خوانندگان کنجکاو وا‌می‌گذارم و به همین یک نمونه بسنده می‌کنم.

دومین کاستی برجسته نوشته آقای تابان، "ساختار" آن است. آقای تابان در بخش نخست نوشته خود کیفرخواستی سراسر ایدئولوژیک فراهم آورده و در آن با آوردن گزاره‌هایی که کننده‌کار در آنها ناشناس می‌ماند (فاعل بیشتر گزاره‌های این بخش "آنها" و "اینها" هستند) فهرست بلندی از رفتارهای همان "تسلیم‌طلبان" (بی‌نام‌ونشان) را فرومی‌نویسد و در پایان با آوردن گفتآوردی از نوشته پیش‌گفته من "نمونه" با نام و نشان آن "آنها و اینها"ی ناشناس را بدست می‌دهد. در دنباله این گفتآورد ایشان سخنی از فریدون احمدی می‌آورد تا همانندی رویکردها را نشان دهد، از کسی که من نه می‌شناسمش و نه تا به امروز واژه‌ای از نوشته‌هایش را خوانده‌ام، چه رسد به آنکه از دوستان تازه یا کهنه ایشان باشم (با اینهمه از تلاش آقای تابان برای نزدیکتر کردن دلها سپاسگزارم!). برای نمونه در بخش نخست نوشته ایشان می‌خوانیم:
«بخشی از جمهوری‌خواهان کارشان شده‌است توجیه سلطنت و دفاع از سلطنت‌طلب‌ها، آن ها از این شروع کردند که شاهزاده مسئول اعمال پادشاه نیست و اکنون به دفاع از اعمال پادشاه رسیده اند. پیگیرانه مشغول ایجاد «احساس مثبت» نسبت به استبداد پهلوی هستند ...» این "بخشی از جمهوری‌خواهان" چه کسانی هستند؟
در آغاز نیمه دوم نوشته (پس از بیت باش تا صبح دولتت بدمد) گفتاوردی از نوشته من آمده‌است و در سرتاسر نوشته آقای تابان نیز ما تنها نام دو تن (مزدک بامدادان و فریدون احمدی) را در جایگاه نمونه گویای "آن دسته از جمهوری‌خواهان" می‌خوانیم. پس کسانی که «کارشان شده است توجیه سلطنت و دفاع از سلطنت طلب ها» باید ما دوتا باشیم.

یکی از نخستین آموزشهای هواداران و هموندان سازمانهای سیاسی در ایران "هنر‌سخنوری" بود. هنر‌سخنوری که در زبانهای فرنگی به آن "ریتوریک" (2) می‌گویند دانش بهره‌گیری از چیدمان گزاره‌ها و واژگان است برای رساندن اندریافتی ویژه ولی پنهان. در کنار آن واژه دیگری هم هست بنام "پولمیک" (3) که من برگردان درست آن را "ستیزه‌گویی" می‌دانم (جدل رساننده درونمایه پولمیک نیست). "ستیزه‌گویی" نیز از ابزارهایی است که اندیشه ایدئولوژی‌زده با گشاده دستی از آن بهره می‌جوید. ستیزه‌گو به هیچ روی در پی شکافتن پوسته رویی پدیده‌ها و رسیدن به حقیقت نیست، او تنها و تنها بدنبال آن است که "حقیقت" خود را با ستیز بدیگران بباوراند و از آنجایی که گفته‌اند در جنگ و در عشق بکار بردن هر نیرنگی روا است، کار به واگوئی این اندیشه‌های تابان می‌کشد.

جای بسی افسوس و شگفتی است که هم‌میهنانی مانند آقای تابان هنوز در سپهر اندیشگی دهه پنجاه و شصت گرفتار مانده‌اند و گمان می‌برند هنوز هم در "کار" و "کار اکثریت" و "راه توده" و "مجاهد" قلم می‌زنند. بکار بردن چنین نیرنگهای واژگانی نه جوانمردانه است و نه راهگشای یک گفتگوی سازنده در باره امروز و فردا. من خود را به هیچکدام از آن دهها هنری که "تسلیم‌طلبان" آقای تابان از آنها برخوردارند، آراسته نمی‌بینم؛ نه می‌خواهم شاه دوباره بازگردد، نه می‌خواهم جمهوری‌خواهی را بکناری بگذارم، نه پرده بر تبه‌کاریهای شاه می‌افکنم و نه حتا بدنبال گفتگو با کسانی هستم که ف. تابان آنها را "سلطنت‌طلب" می‌خواند.  پس او چرا دوست دارد که من "تسلیم‌طلب" باشم و همه آن گناهانی را که در کیفرخواست سراسر ایدئولوژیکش فهرست کرده است به گردن بگیرم؟ پاسخ را در آغاز نوشته آورده‌ام؛ ذهن ایدئولوژی‌زده از پیچیدگی پدیده‌ها و پدیده‌های پیچیده گریزان است. جمهوری‌خواهی که در کنار نکوهش کاستیها و تبه‌کاریهای شاه کارهای درست و بجای او را نیز بستاید، آرامش او را برهم می‌زند و ساختار کهنی را که او بدان خوگرفته، پریشان می‌کند، چرا که چنین رفتاری در چارچوبهای پذیرفته شده او نمی‌گنجد. ولی اگر بتواند به هر نیرنگی این جمهوری‌خواه را "تسلیم‌طلب" و "پیوسته به اردوگاه دشمن" نشان دهد، بار دیگر آرامشش را باز می‌یابد، زیرا بار دیگر هر چیزی سرجای خودش است و هیچ پیچیدگی در پدیده‌ها به چشم نمی‌آید. از نگاه او هر کسی که به روزگار شاه و جایگاه پهلویها در تاریخ ایران از نگرگاه دیگری بنگرد، دیگر شایسته نام "جمهوری‌خواه" نیست: «یا بگو مرگ بر شاه، یا بپذیر که سلطنت‌طلبی» این جان‌سخن ذهن ایدئولوژی‌زده است.

برای آنکه خوانندگان داوری کنند که انسانهای ایدئولوژیک چه اندازه به راستگویی پایبندند، بگذارید ببینیم این "احساس مثبتی" که مزدک بامدادان می‌خواهد برای شاه بیآفریند، چگونه در نوشته‌هایش بازتاب می‌یابند:

*) هردو شکنجه و آدمکشی را روا می‌دانستند، یکی برای "سود ملت ایران و رسیدن به دروازه‌های تمدن بزرگ" و دیگری برای "رهائی خلق قهرمان و مبارزه با امپریالیسم جهانخوار و سگ زنجیری‌اش".

*) شاه از آنجایی که "همه" قدرت را بدست گرفته بود، ناگزیر باید "همه" مسئولیت را هم بپذیرد،

*) کسی حق ندارد به بهانه دژخوئیهای بی‌مرز جمهوری اسلامی سرکوبها و شکنجه‌ها و کشتارهای رژیم شاه را فراموش کند و یا آنها را بر او ببخشاید،

*) اگر واپسین شاه ایران زنده می‌بود، باید برای تک‌تک مردمانی که بروزگاه فرمانروائیش بخاک افتادند و دانه‌دانه تازیانه‌هایی که بر پیکر زندانیان فرودآمدند در برابر یک دادگاه مدنی پاسخگو می‌بود،

*) رضاشاهی که دستش نه تنها به خون آزادیخواهان، که به خون بسیاری از یاران نزدیک خودش نیز آلوده‌است،

*) واپسین شاه ایران یک فرمانروای بیگانه از مردم خویش، خودکامه و خود بزرگ‌بین بود، که در زندانهایش دگراندیشان را شکنجه و اعدام می‌کردند و روزنامه‌ها بدستور او سانسور می‌شدند و هیچ حزب یا سازمان آزاداندیشی که بتواند اندیشه سیاسی را در ایران به جنبش در آورد، از سوی او برتافته نمی‌شد، (4)

بگذاریم و بگذریم. آقای تابان بر من خرده می‌گیرد که «... اما به چه دلیل این کار را به اسم طرفداری از جمهوریت انجام می‌دهد؟» اندیشه ایدئولوژی‌زده خود را نماد راستین ارزشهای نیک (در اینجا جمهوری‌خواهی) می‌داند و پایبندی دیگران به همان ارزشها را در دوری و نزدیکی آنان به خود می‌سنجد. به دیگر سخن او تنها و تنها یک چارچوب رفتاری و گفتاری برای جمهوری‌خواهان می‌شناسد و برآن است که اگر کسی پای از آن چارچوب بیرون نهاد، حق ندارد خود را جمهوری‌خواه بنامد. برای آگاهی آقای تابان ناگزیر از گفتنم که من نه تنها جمهوری‌خواهم، که هم چپ و هم سوسیالیستم، ولی هیچ نیازی نمی‌بینم پایبندی خود به این ارزشها را به کسی (برای نمونه آقای تابان) بباورانم. نه هر جمهوری‌خواهی بخودی‌خود دوست من است و نه هر هوادار پادشاهی بخودی‌خود دشمنم. تنها دوری و نزدیکی کنشگران سیاسی به ارزشهایی چون "حقوق بشر"، حقوق شهروندی"، "برابری زن و مرد"، "برابری همه شهروندان در همه زمینه‌ها" و "آزادی بی‌مرز گفتار و اندیشه" است که از آنان دوست یا دشمن می‌سازد. بوارونه آقای تابان من "جمهوری‌خواه بودن" را به دشمنی با شاه و پهلویها فرونمی‌کاهم و برآنم که این گرایش درونمایه‌ای بس ژرفتر از آنی دارد که آقای تابان می‌اندیشد.
آری من جمهوری‌خواهم، ولی جمهوری‌خواهی دین و ایدئولوژی من نیست. من خواهان یک رژیم دموکراتیک هستم که در آن فرهنگ حزبی نهادینه شده‌باشد، دین از سیاست جدا باشد، قدرت نه تنها در میان حزبها که در پهنه کشور نیز میان بخشهای گوناگون بخش شود و حقوق بشر و حقوق شهروندی بُنمایه قانون اساسی آن باشد. من جمهوری‌خواهم، زیرا  جمهوری را ساده‌ترین، سرراست‌ترین و بویژه کم‌هزینه‌ترین راه (برای نمونه بدون هزینه دربار و شاهزادگان و ...) برای رسیدن به چنین ایرانی می‌دانم، اگر فردا کسی بتواند به من نشان دهد که راهی ساده‌تر، سرراستتر و کم‌هزینه‌تر می‌شناسد، من بی هیچ درنگی آن راه را برخواهم گزید،

جمهوری‌خواهی برای من دین و آئین نیست، پس کسی هم نمی‌تواند مرا "مُرتَد" (بخوان تسلیم‌طلب) بخواند.

دنباله دارد ...

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
--------------------------------------------------------------------------------------


Rhetoric .2

Polemic .3
ستیزه جو Polemikós

4. بنگرید به  بایگانی همین تارنگار

۱۳۹۱ مرداد ۲۰, جمعه

ما مرگ را سرودی کردیم

بهرام گرامی، با درودهای بیکران!
نوشتن در سپهر اینترنتی بویژه اگر که رنگ‌وبوی نامه بخود برگیرد، ساده نیست. من هرگز نخواسته‌ام نگر خود را به خواننده‌ام بپذیرانم و همانگونه که بارها آورده‌ام، این نوشته‌ها چیزی جز "اندیشیدن با صدای بلند" نیستند، اندیشه‌هایی که در برخورد با خرده‌گیری دوستان و دشمنان سوده می‌شوند و کم و کاستیشان آشکار می‌گردد. با اینهمه می‌بینی که من کم می‌نویسم، چرا که "خواندن" را از "نوشتن" برتر می‌دانم و برآنم که آدمی به‌‌هیچ‌روی ناچار و ناگزیر نیست در باره هم رخدادی بگوید و بنویسد، مگر آنکه سخنی تازه برای گفتن داشته‌باشد، سخنی که خود آنرا در جای دیگر و از زبان دیگری نشنیده باشد.

داستان  من و این انقلاب شکوهمند هم از این دست است. اینکه آنرا انقلاب بنامیم یا شورش کور، چیستی آن را دگرگون نمی‌کند. من با تو هم‌سخنم که نیروهای سیاسی آنروزگار توان بر سرکار آوردن جمهوری‌اسلامی را نداشتند. ولی بر آنم راهی که آنها در آن پای نهاده‌بودند، سرانجامی جز یک دیکتاتوری واپسگرای ایران بربادده نمی‌داشت. از یاد نبریم، کسانی شاه را آدمکش و دژخیم می‌نامیدند که خود در درون سازمانهایشان دست به کشتن و شکنجه "رفیقان"شان می‌زدند. کسانی رژیم شاه را "وابسته" می‌نامیدند که در اردوگاههای کشورهای بیگانه آموزش آدمکشی و ویرانگری می‌دیدند و به ایران بازمی‌گشتند تا سربازان هم‌میهنشان را در پاسگاههای ژاندارمری یا اتاقک نگهبانی بانک بکشند. هردو سوی این نبرد را ستیزه‌جویانی پرکرده بودند که خود را نماد پاکی و دیگری را نماد پلیدی می‌دیدند، هردو شکنجه و آدمکشی را روا می‌دانستند، یکی برای "سود ملت ایران و رسیدن به دروازه‌های تمدن بزرگ" و دیگری برای "رهائی خلق قهرمان و مبارزه با امپریالیسم جهانخوار و سگ زنجیری‌اش". اگر در درونمایه اندیشه و رویکرد این دو گروه ژرف شوی، می‌بینی که هرکدام از آنها را می‌توانستی بجای آندیگری بگذاری، جز اینکه شاه براستی پروای ایران و سربلندی آنرا داشت و آن دیگران سودای آزادی فلسطین و رهائی پرولتاریای جهان را.

آنچه که این دوستان نمی‌خواهند از نوشته من دریابند، این است که در آن رخدادها خود آنان نیز به اندازه شاه گنه‌کار بودند، واگرنه من پیشتر هم نوشته بودم که شاه از آنجایی که "همه" قدرت را بدست گرفته بود، ناگزیر باید "همه" مسئولیت را هم بپذیرد، ولی این سخن سرسوزنی از بار مسئولیت آن دیگران نمی‌کاهد. آنها که شاه را برای سخن گفتن از "نجاتش بدست حضرت ابوالفضل" گستراننده خرافات و اندیشه‌های پوچ دینی می‌دانند و به ریش او می‌خندند، گویا هنوز دفاعیات خسرو گلسرخی را نخوانده‌اند. آخر این جنبشی که انقلابی کمونیست آن سخنش را با "ان الحیاه عقیده و الجهاد" آغاز می کند و حسین را "مولای خود" و "شهید بزرگ خلقهای خاورمیانه" می داند و بر آن است که اسلام راهگشای سوسیالیسم است و یک گفتاورد از مارکس می‌آورد و یکی از "مولا علی"، مگر می‌توانست به چیزی جز جمهوری اسلامی بیانجامد؟ آن سازمان سیاسی که هموندانش را به گناه اینکه "عاشق" شده بودند می‌کشت، مگر پس از برانداختن شاه به چیزی کمتر از گشت ارشاد خرسند می‌شد؟  تازه از یاد نباید برد که اینها کمونیستهایمان بودند!  

با این همه و بوارونه آنچه که تو از نوشته‌ام دریافته‌ای، من در پی تاختن به قهرمانان آنروزگار نیستم.  آن روزها با همه بد و خوبشان و با همه قهرمانان و پادقهرمانانشان گذشته و رفته‌اند و پندی‌است ما را در گوش: «از دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن» روی سخن من با آن دسته از نقش‌‌آفرینان آن روزگاران است که هنوز هم از گردش روزگار هیچ نیاموخته‌اند و برآنند که هیچ کژی و کاستی در کارشان نبوده‌است. این درست که نه من و نه ما و نه آن انبوه کسانی که تو بدرستی و زیبائی سرشت کودکانه و رمانتیک‌شان را بازگوئی کرده‌ای، گناهی نداشتیم و اندازه فهممان همان بود که بود، و گیرم که این سخن تو که گفته‌ای: «در چنین شرایطی؛ از آنچه پیش آمد؛ گریزی نبود. آنچه در آن هنگامه بر ایرانیان گذشت، تنها راه ممکن بود» نیز درست باشد (که به گمان من نیست)، ولی امروز و پس از گذشت سی‌وچهار سال و نابودی سرمایه‌ها و سوختن سه نسل از ایرانیان چه؟ آیا هنوز هم زود است که بگوئیم:

«ما، آرمان هامان را
معنای واقعیت پنداشـتیم
ما بوده را نبوده گرفتیم
و از نبوده
ــ البته تنها در قلمروِ پندار خویش ــ
بودی کردیم...
ما کینه کاشـتیم
و خرمن خرمن
مرگ برداشـتیم
ما،
نفرین به ما،
ما، مرگ را سـرودی کردیم...» (1)

خشم من از آنچه که گذشته نیست، خشم من همه از مردمانی‌است که فرجام سیاهِ کار خود را به چشم دیده‌اند و می‌بینند، ولی هنوز برآنند که موئی در درز اندیشه‌ها و کردار آنروزشان نمی‌رود و در این بلبشوی تاریخ‌نگاری ایدئولوژیک می‌خواهند گذشته خود را از همه پلیدیها بشویند و با انداختن گناه همه رویدادهای نَوَد سال گذشته به گردن پهلویها، شبانگاهان با وجدانی آسوده سر بر بالین خواب نهند. هراس من همه از این است که این فرهنگ واپسمانده "خودپاکیزه‌بینی" و گریز از مسئولیت، و همچنین شگرد بزدلانه انداختن گناه بر گردن دیگران که در فرهنگ شیعی ما پیشینه‌ای هزار ساله دارد، راه را بر دگرگونیهای آینده نیز ببندد و ما را در همین دایره خودویرانگری که دچار آنیم، زندانی کند. هراس من آن است که همچنان در زیر چادر بزرگ قبیله در خواب خوش خرگوشی فروبمانیم و هیچگاه نتوانیم فرهنگ شهروندی را در کشورمان بگسترانیم، فرهنگی را که در آن "هر" کسی در "هر" جایگاهی پی‌آمد کرده‌ها و ناکرده‌هایش را بر گردن بگیرد و فرجام آنها را – چه نیک و چه بد – بپذیرد و از گفتن اینکه "من اشتباه کردم" نهراسد و دچار کابوس نشود. فرهنگی که روشنفکران در آن با درونمایه واژه "خویشکاری" (مسئولیت) بخوبی آشنایند و به متعهد (پیمان‌بسته) بودن خود نمی‌بالند، چرا که "تعهد" آزادی اندیشه را از آدمی می‌گیرد، در جایی که خویشکاری آدمی را وامی‌دارد پیشاپیش به فرجام کرده‌ها و سرانجام ناکرده‌هایش بیندیشد و همیشه به خود و ارزشهایی که بدانها باور دارد پایبند و وفادار بماند.

آیا می‌توان امید به پدیداری چنین چشم‌اندازی داشت؟

شاد زی،
دیر زی،
مهر افزون!

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
-------------------------------------------------------------------
1. اسماعیل خویی