۱۳۹۸ اسفند ۵, دوشنبه

شرمِ انگشتانِ رنگین

 زمان برای خواندن: 10 دقیقه

درپی پرهیز بیشینه مردم از بازی در نمایش دل‌آزار انتخابات[1] شور بیمانندی بخش بسیار بزرگی از آنچه را که خود را اپوزیسیون می‌نامد دربرگرفته است. بسیاری چنان از پیروزی مردم بر ولایت فقیه سخن می‌گویند، که تو گویی کار رژیم شکنجه و سنگسار دیگر پایان گرفته و همین امروز و فردا هُمای آزادی و سربلندی بر شانه‌های مردم ایران خواهد نشست. در روزها و هفته‌های پیش از دوم اسفند به چشم خود دیدیم و خواندیم که گروهها و سازمانهای بسیاری مردم را به آنچه که خود آن را "تحریم انتخابات" می‌نامیدند، فراخواندند و از آنان خواستند "اینبار" در خانه بمانند و رای ندهند.

من در همان روزها نیز از خود و دوستانم، و همچنین از کسانی که تا همین چند ماه پیش هر راه دیگری جز صندوق رای را بیراهه و پنداربافانه می‌دانستند پرسیدم چه شده است که اکنون و به یکباره همگان از کعبه اصلاح‌طلبی روی گردانده‌اند و به لشگر کم‌شمار "تحریمیان" پیوسته‌اند؟ راستی را چه چیزی اینبار دیگرگون شده بود که حتا دلبستگان دلباخته رژیم اسلامی نیز به صندوق رای پشت کردند و در خانه نشستند؟
آیا برای نخستین بار پای شورای نگهبان و نظارت استصوابی به میان آمده بود؟
آیا برای نخستین بار ولی فقیه فرمان به ردصلاحیتهای گسترده داده بود؟
آیا برای نخستین بار خیزش مردم در خیابان به خاک‌وخون کشیده شده بود؟
آیا برای نخستین بار در زندانهای رژیم کسانی شکنجه و اعدام شده بودند؟
آیا برای نخستین بار همه "بَدتر" بودند و دیگر "بَد"ی برجای نمانده بود که دلبستگان رژیم اسلامی به آنها رای بدهند؟
براستی راز این چرخش گفتمانی در میان کسانی که چهل سال با چنگ و دندان به دامان این رژیم واپسگرای ایران‌ستیز آویخته‌بودند چه بود؟ چرا اکنون و چرا چنین یکباره؟

به گمانم نیاز چندانی به یادآوری این نکته نباشد که من و بسیارانی چون من دو دهه است که رای دادن در رژیم شکنجه و سنگسار را نه تنها بیهوده می‌دانیم، که آن را کاری در راستای خواسته‌های ولی فقیه و پشتیبانی از دستگاه گسترده سرکوب و شکنجه و کشتار می‌شماریم. خوانندگان "ایران امروز" به نیکی بیاد می‌آورند که نوشته‌های من چگونه با خشم و گاه لودگی دلباختگان صندوق رأی و رقصندگان رنگین‌دست[2] روبرو می‌شدند و من و مانندگان من چگونه "متوهم" و "بی‌خبر از شرایط اجتماعی" و "برج عاج‌نشین" خوانده می‌شدیم.

دستکم درباره خود می‌توانم گفت که دشمنی من با نمایش انتخابات بوارونه آنچه که رنگین‌دستان اینروزها با فرار به جلو می‌گویند، از سر لجبازی و یکدندگی نبود. من به گواهی تک‌تک نوشته‌هایم به پرسمان رأی‌گیری از دیدگاه راهبردی و ساختاری نگاه می‌کردم. برای نمونه در سال 1395 در نوشته‌ای بنام «رای خواهم داد اگر ...»[3] یازده پرسش را با هواداران صندوق رأی در میان گذاشتم که هیچکدام از آنانی که همیشه و همیشه در همین صفحه بارها و بارها مردم را به رای دادن فراخوانده بودند، در خود یارای پاسخ دادن به آنها را ندید. یا در جای دیگری[4] با بازنمائی ساختار انتخابات در آلمان و نشان دادن اینکه رأی شهروند از آن دمی که در صندوق افکنده می‌شود تا هنگامی که شمرده می‌شود چه راهی را می‌پیماید و چه کسی رأیها را می‌شمارد و چه کسی نگاهبان آنها است، پرسیده بودم برای خوانندگان بنویسند این ساختار در ایران به چه سان است و چگونه کار می‌کند. از میان این لشگر انبوه شیفتگان صندوق رای بازهم کسی پیدا نشد که به این پرسش ساده پاسخی کوتاه دهد. همچنین بارها و بارها نوشتم که تنها نادانان (و نه حتا ناآگاهان) می‌توانند باور کنند که رژیم ولایت فقیه گزینش رئیس‌جمهور را به‌دست همان مردمی بسپارد، که به آنان حق گزینش در ساده‌ترین زمینه‌های روزانه چون رنگ جامه، اندازه آستین پیراهن یا پاچه شلوار، خوراک، نوشاک ... را نمی‌دهد. این اندازه از خودفریبی و کورنمائی برای من باورکردنی نیست[5].

بدینگونه خوانندگان آگاه می‌توانند خود بخوانند و داوری کنند که نگاه من و کسانی چون من به رای‌گیری در این بیست‌واندی سال گذشته نه یک نگاه ایستا و از سر خیره‌سری و یکدندگی، که نگاهی موشکافانه به ساختار رژیم شکنجه و سنگسار، جایگاه نهاد ولی‌ فقیه، شورای نگهبان و سنگینی نهادهایی چون مجلس و ریاست جمهوری بوده است. در همه این سالها من این نمایش دل‌آزار را از نگرگاه خردگرایانه و آینده‌نگرانه به چالش گرفتم و همچنین نشان دادم که رفتار انتخاباتی بخش بسیار بزرگی از هواداران صندوق رای رفتاری از سر سرسپردگی مومنانه است و در چارچوب آئینهای دینی جای می‌گیرد[6].

با اینهمه من نیز می‌توانستم انباز شادی و شور برآمده از دوری جستن صندوق‌گرایان دیروزین از نمایش انتخابات باشم، اگرکه رنگ پرچم برخی از اینان با چرخش وزش باد اینچنین دگرگون نمی‌شد. اینکه کسی از بیراهه بیست‌واندی ساله بازگردد بخودی‌خود نیکو و نشانی از رویکرد خردمندانه است. ولی خردمند بودن کَسان تنها هنگامی باورپذیر می‌شود، که بر آن بیراهه پیشین خُرده بگیرند و بر آن بتازند و به نیوشندگان خود بگویند چرا در آن بیراهه افتادند و چرا گوش به سخن خردمندانی ندادند که بیست سال پیش در جایگاه امروزین آنان ایستاده بودند و اینکه کسانی که تا همین چند ماه پیش انگشتان آلوده به ننگ خود را در چشم این و آن فرو می‌کردند، امروز همان انگشت را از سر سرزنش بسوی آن و این نشانه بروند و پرچم رهبری "جنبش تحریم انتخابات" را برافرازند، کاری است که همه مرزهای شرم و آزرم را درمی‌نوردد.

راستی را چنین است که مردم ایران درپی زمین‌لرزه کردستان در آبان‌ماه 1396 آنچه را که تا آنروز هم می‌دانستند، با پوست و استخوان خود حس کردند. هنگامی که دولت تدبیر و امید نه تنها کمکی به مردم نکرد، که پس از بزرگترین بسیج خودجوش مردم با راهبندانی بیش از 30 کیلومتر بسوی کردستان حتا کمکهای مردمی را نیز به سپاه پاسداران بخشید تا آنها را به سوریه و لبنان بفرستد، ایرانیان از سویی دریافتند که هیچ دولتی، چه اصلاح‌طلب و چه اصول‌گرا پروای رنج آنان را ندارد، و از دیگر سو بلوچ و آذری و گیلانی و مازنی و ترکمن و عرب و پارسی یکدیگر را دوباره در جاده‌های کردستان بازیافتند. زمینه‌های جنبش سراسری دی‌ماه 96 و شعار «اصلاح‌طلب، اصول‌گرا، دیگه تمومه ماجرا!» اینچنین پدید آمدند. آنچه که در این دو سال و اندی رخ داد، پس‌لرزه‌های همان زمین‌لرزه است.

اما اینکه چرا پرستندگان دیروزین صندوق رای اینبار چنین به تکاپو افتادند و اعلامیه پشت بیانیه پیرامون "اسفند بدون رای" بیرون دادند، ریشه در رخدادهای دو ماه گذشته دارد. دیگر کم‌هوشترین شهروند ایرانی نیز این را می‌دانست که اگر کسی مزدور نباشد و پس از افزایش یک‌شبه بهای بنزین، کشتار چندین هزار ایرانی در خیابانهای سرتاسر کشور، دریافت پول تیر از کشته‌شدگان، بستن اینترنت برای پوشاندن اندازه‌های کشتار و شکنجه، شلیک خواسته و دانسته به هواپیمای اوکرائینی و ... باز هم دلقک نمایش دل‌بهم‌زن انتخابات بشود، بیگمان نه نادان، که دیوانه است. از دیگر سو رژیم نیز از پیش نشان داده بود که پروای شمار رای‌دهندگان را ندارد و اینبار حتا همان نمایش مسخره "بد و بدتر" را هم بروی صحنه نیاورد. در پیش روی چنین پس‌زمینه‌ای صندوق‌ستایان دیروزی بخوبی دریافتند که اینبار باید سوار بر موج دوری مردم از صندوق رای شوند و با فراخوانهایی هرچه گسترده‌تر فرجام این رای‌گیری را نیز به  جیبهای خود سرازیر کنند.

اگر این چرخش گفتمانی در نزد من شادمانی برنمی‌انگیزد، بیشتر از آن رو است که پشتیبانی همگانی از دستگاههای سرکوب و کشتار و شکنجه در سالهای گذشته و با رای دادن به کسانی چون روحانی،  درّی نجف‌آبادی، ری‌شهری، رفسنجانی، پورمحمدی، آوایی، و سدها تن دیگر که دستانشان را تا آرنج در خون مردم این سرزمین فروکرده‌اند، کار را بجایی رسانده است که دیگر از این "تحریم"ها نیز آبی برای مردم ایران گرم نخواهد شد. سه سال پیش در اینباره نوشته بودم:

«مردم فلسطین با پای‌فشاری بر روشی که حق آنان، ولی بسیار زیانمند بود، ۹۰ درسد از سرزمین‌هایشان را در گذر ۷۰ سال از دست دادند. گفتمان اصلاح‌طلبی و صندوق رأی نیز بر آن بود که آزادی‌های مدنی و حقوق شهروندی را گسترش بخشد و از قدرت بی‌مرز ولی‌فقه بکاهد. مردم ایران با پیروی از دلبستگان صندوق رأی نه تنها سرسوزنی به این خواسته‌ها نزدیک نشده‌اند، که هر بار با شرکت در انتخابات،  بخش بسیار بزرگی از حقوق خود را نیز بدست خود به شکنجه‌گران و سرکوب‌کنندگانشان واگذاشته‌اند. دلبستگان با ایستادگی بی‌چون‌وچرا و مؤمنانه‌شان بر سر راهکار صندوق رأی (که در جایی یا زمانی دیگر می‌تواند بهترین و درستترین راه باشد) بخش بسیار بزرگی از حقوق مردم را به جمهوری اسلامی و ولی فقیه واگذار کرده‌اند و به بهانه «خردگرائی» کار را بجایی رسانیده‌اند، که بمانند سرنوشت آرمان فلسطینی، روند گذر به دموکراسی در ایران نیز با یاری بیدریغ آنان به نقطه‌ای بازگشت‌ناپذیر رسیده و امید به دستیابی به اندکی آزادی و حقوق شهروندی امروز از هر روزی اندکتر است[7]»

امیدوارم پیش‌بینی آن روز من نادرست از آب درآید . . .

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد


[1]  آنچه که در رژیم اسلامی و از همان نخستین روز برگزار می‌شود، "انتخابات" نیست، برای همین یا باید آن را نمایش انتخابات نامید و یا تنها رای‌گیری. در این نمایش رای مردم گرفته می‌شود، ولی آنها سرسوزنی در گزینش نمایندگان (یا رئیس جمهور) نقش ندارند.
[2]  این نام را از آن رو بر رأی‌دهندگان نهاده‌ام، که به بهانه گزینش میان "بد و بدتر" انگشت رنگین می‌کردند و رای می‌دادند و شباهنگام در خیابانها در شادی از گزینش "بَد" خود دست به رقص و پایکوبی می‌زدند.

۱۳۹۸ آذر ۲۱, پنجشنبه

Liberalism reloaded نئولیبرالیسم و شانزده آذر 98

زمان برای خواندن: 10 دقیقه

یکی از شاهکارهای سینما که آمیزه‌ای از پنداره‌های دانشی و میتُخت‌شناسیِ یهودی-مسیحی است، سه‌گانه ماتریکس (Matrix) ساخته خواهران واخوفسکی (Wachowski) است. بخش دوم این سه‌گانه Matrix reloaded نام دارد که نام این نوشته را از آن برگرفته‌ام. داستان ماتریکس برگرفته از نگاه هزاره‌ای به جهان است که تاریخ را چرخ گردانی می‌بیند، که در پایان هر هزاره‌ای باز به نقطه آغازین خود بازمی‌گردد. "نِئو" قهرمان داستان، مسیحایی است که بر پایه یک پیشگویی بپامی‌خیزد و سروَری رایانه‌ها را که انسانها را شکست داده و جهان را به زیر فرمانروائی خود گرفته‌اند، به چالش می‌گیرد، تا انسانها را از سرنوشت شومشان رهائی بخشد. نکته اندوهبار این پیشگویی ولی در اینجاست که آن را خود رایانه‌ها برساخته‌اند، تا انسانی که تنها به امید زنده است، در نومیدی و بن‌بست سرنوشت خویش فرونپاشد و نابود نشود. نئو این را در روند نبرد خود درمی‌یابد و همچنین می‌فهمد، که او نخستین رهائی‌بخش نیست و پیش از او کسان دیگری نیز کمر به شکست اَبَررایانه ها بسته بوده‌اند. بدینگونه و در پایان هر چرخه‌ای ماتریکس دوباره بارگذاری (reloaded) شده و رایانه‌ها بازی با امید انسانها را با یک رهائی‌بخش نو، و اینبار با نامی دیگر از سر گرفته‌اند.

برگزاری آئینهای شانزدهم آذر امسال در دانشگاه به گفتگوهای گسترده‌ای دامن زد، که نگاهی هرچند گذرا به این رخداد را ناگزیر می‌کنند. آنچه که بیش و پیش از هرچیز نگاهها را خیره خود کرد، پارچه‌نوشته‌ای بود که در روی آن نوشته بودند:

«ایران، فرانسه، عراق، لبنان، شیلی، ... مبارزه یکی است: سرنگونی نئولیبرالیسم»

در کنار آن شعارهایی چون «مجاهدین، پهلوی! دو دشمن آزادی!»[1] و شعارها[2] و سخنرانیهای دیگری که هسته آنها "کودتای سال "32 و "کشتار میدان ژاله" و "سرکوبهای خونین ساواک" بود، هر شنونده خردمندی را به اندیشه در باره انگیزه این گردهمائیها وامی‌داشت. بیش و پیش از هرچیز پیوند میان شعارهای این گردهماییها و بیانیه میر حسین موسوی، نخست‌وزیر دهه کشتار زندانیان چشم و گوش را می‌آزرد. اینکه گروه انبوهی از دانشجویان در پی کشتار هولناک آبان‌ماه سال 1398 بیاد رخدادهای راست و دروغ سال 1356 بیافتند، اگر پدیده‌ای سازماندهی‌شده نباشد، بی‌گمان از سر ناآگاهی و شاید هم نادانی است.  

آنچه که من در این نوشته به آن می‌پردازم ولی، این نیست. روز یکم دسامبر امسال (یک هفته پیش از شانزدهم آذر) دوست و همکار فرهیخته‌ام داریوش بی‌نیاز در فیسبوکش چنین نوشت:

«هم اکنون دشمن اصلی آخوندها هستند و نه نئولیبرالیسم. ظاهراً بعضی از هموطنان ایدئولوژی‌زده سوراخ دعا را گم کردند و به جای تمرکز روی رژیم آخوندی موضوع نئولیبرالیسم را پیش می‌کشند. نظر من نسبت به نئولیبرالیسم؟ من دوران نئولیبرالیسم را "پسادموکراسی" می‌نامم [خود بخوان حدیث را تا به آخر!] و امروز در سطح جهانی بزرگترین خطر است، ولی در حال حاضر مشکل مهم ایران نیست، مشکل مردم ایران وجود رژیم آخوندی است که دزدسالاری دینی (religiöse Kleptokratie)  را در ایران جا انداخته است»

راستی را چنین است که درد و رنج مردم ایران هیچگونه همانندی با خواسته‌های مردم فرانسه ندارد، اگر در فرانسه فزون‌خواهی افسارگسیخته سرمایه‌داران روزگار را بر مردم آن کشور تنگ کرده، ما در ایران با مشتی راهزن و دزد و قاچاقچی روبرو هستیم که در این چهل سال نه تنها سرسوزنی کارآفرینی نکرده‌اند، که کارخانه‌های ریشه‌دار و پربازدهی چون ارج و آزمایش را هم به ورشکستگی کشانده‌اند. اقتصاد رژیم اسلامی نه سرمایه‌داری است، نه لیبرال و نه نئولیبرال، این اقتصاد – اگر بتوان بر آن نام اقتصاد نهاد - به شیوه اقتصادی انصار و مهاجرین و اشراف قریش در آغاز اسلام پهلو می‌زند. اینکه در درون چنین اقتصاد دزدسالارانه‌ای کسی بیاید و در پی کشتار گسترده مردم در سرتاسر ایران از سویی گریبان نئولیبرالیسم را بگیرد و از دیگر سو و در پیروی از میرحسین موسوی پای پهلویها را به میان بکشد، آنهم در برابر چشمان نیروهای حراست و بسیج دانشجویی که گویا امسال بسیار دموکرات شده بودند[3]، باید هر انسان خردمندی را به اندیشه وادارد.

من اقتصاددان نیستم، ولی به اندازه هر شهروند ساده‌ای که کنجکاو سرنوشت خویش و جامعه خویش است، در اینباره خوانده‌ام. پس تلاش می‌کنم با نمونه‌ای از جهان پزشکی و همسنجی آن با کالبد بیمار کشوری بنام ایران، سخنم را اندکی بازتر کنم. همگی می‌دانیم که آلودگی هوا، پسماندهای اتمی و پلاستیک انباشته شده در زیست‌بوم ما به پیدایش بسیاری از بیماریها یاری می‌رسانند. ولی برای ما پزشکان این نکته نیز روشن و آشکار است، که بیماریهای مرگبار میتوانند ریشه در سدها و شاید هزاران عامل دیگر نیز داشته باشند. پس اگر به درمان یک بیمار دچار سرطان می‌پردازیم، اگرچه می‌دانیم که آن آلودگیهای پیش‌گفته پیدایش این بیماری را آسانتر می‌کنند، دست از جراحی و شیمی- یا پرتودرمانی برنمی‌داریم و تلاش نمی‌کنیم نخست آلودگی هوا را از میان ببریم و آنگاه به سرطان بپردازیم. ایران ما نیز بیماری است که به سرطانی بدخیم، شاید بدخیم‌ترین سرطان تاریخ خود که همانا دزدسالاری دینی باشد دچار شده است و ما باید همین امروز به درمان این بیماری مرگبار بپردازیم، اگرچه می‌دانیم که سیاستهای صندوق بین‌المللی پول کار را بر این دزدان و چپاولگران آسانتر کرده است. پزشکی که نداند کِی و در کجا باید با کدام بیماری بجنگد، بی‌گمان مرگ پُررنج بیمار را پیشاپیش رقم زده است.

دو گروه از مارکسیستهای ایرانی، یکی حزب توده که آن را ریشه‌دارترین حزب ایرانی می‌خواندند و دیگری سازمان فدائیان اکثریت که خود را بزرگترین سازمان مارکسیستی خاورمیانه می‌نامید، چهل سال پیش دست به چنین خطای مرگباری زدند و به بهانه مبارزه با امپریالیسم دست همکاری به رژیمی دادند که با همه آرمانهای چپ دشمن بود. آنان در این رهگذر هم‌پیمان کسانی شدند که حجاب اجباری، نابودی زیست‌بوم، سرکوب همه‌سویه کارگران، کشتار دگراندیشان و دگرباوران و دگردینان و همچنین آپارتهاید را در برنامه خود داشتند[4]. اینان اگرچه دشمن بیرونی را امپریالیسم می‌دانستند، ولی در درون ایران بزرگترین دشمنی را با کسانی داشتند که خود آنها را "لیبرال" می‌نامیدند.

سودازدگی این دو گروه مارکسیست‌لنینیست در نبرد فراگیرشان با "امپریالیسم جهانخوار و پایگاه درونی آن لیبرالیسم" کار را بدانجا کشاند، که نخست حزب توده در انتخابات مجلس به صادق خلخالی (قصاب انقلاب) رای داد و دیرتر رهبری سازمان اکثریت هواداران خود را فراخواند «حرکات شبکه مزدوران امپریالیسم امریکا را دقیقا زیر نظر بگیرند و هر اطلاعی از طرح‌ها و نقشه‌های جنایتکارانه آنان به دست آوردند، فورا سپاه پاسداران و سازمان را مطلع سازند»[5]. بر کسی پوشیده نیست که "شبکه مزدوران امپریالیسم" از نگاه حزب توده و سازمان اکثریت همه سازمانها (بویژه بخش بزرگ سازمانهایی که خود را چپ می‌نامیدند) و گروههایی بودند که در برابر کشتارها و شکنجه‌های رژیم اسلامی سینه سپر کرده بودند[6]. بهانه همه این تبه‌کاریها نبرد با امپریالیسم و دست‌نشانده داخلی آن "لیبرالیسم" بود.

بازماندگان دوگروه نامبرده و انبوهی از مارکسیستهای پیشین ولی، پیرانه‌سر و در نوستالژی روزگار جوانی خویش، چنان از این فروز دوباره آتش مبارزه انترناسیونالیستی با سرمایه‌داری جهانی به جوش و خروش آمده‌اند که نه تنها چشم خرَد خود را فروبسته و هیچگونه نگاه پرسشگرانه به این پدیده را برنمی‌تابند. که بر من و مایی که تلاش می‌کنیم از تاریخ نزدیک میهنمان بیاموزیم و دوباره در یک چاله از پیش کنده‌شده نیفتیم نیز می‌تازند. از دیدگاه آنان هر کس که اندکی خردورز باشد و این چرخش ناگهانی در شعارها را، آنهم در کمتر از دو هفته پس از کشتار هراسناک آبان‌ماه پرسش‌برانگیز بیابد، "سلطنت‌طلب"، "راست"، "چپ‌ستیز" و "چپ‌هراس" است. بگذریم که "راست بودن" نیز بمانند "چپ بودن" بخودی خود نه خوب است و نه بد. این دوگانه "چپِ اهورایی" و "راستِ اهریمنی" از  جهان‌نگری شیعی مارکسیستهای اثنی‌عشری ایرانی بیرون تراویده و برساخته‌ای از بیخ و بن نادرست و خرَدستیزانه است[7]. من، در جایگاه یک کنشگر چپ که گسترش برابری حقوقی شهروندان، کاستن از شکاف طبقاتی، نگاهبانی از زیست‌بوم و برابری زن و مرد را آماج همه کنشهای خود می‌دانم، براستی شرمگین از آنم که با دیدن این انبوه بزرگ از بی‌خردی و سودازدگی و شیفتگی کور و ایدئولوژیکِ این هم‌میهنان، خود را چپ بنامم.

باری، چنین به نگر می‌رسد که ما دوباره به نقطه آغاز انقلاب اسلامی بازگشته‌ایم. نقطه‌ای که در آن مارکسیستها حقوق زنان و کارگران و دگراندیشان را در پای "نبرد با لیبرالیسم" قربانی کردند و به ماندگاری چهل ساله رژیم سنگسار و شکنجه یاری رساندند. اگر خامنه‌ای به بسیجیان گفته است باید به دوران دهه شصت بازگردیم، اَبَررایانه‌های نهادهای امنیتی نیز گویا ماتریکسِ تراژدی ایرانی را دوباره بارگذاری کرده‌اند تا بازی را از سر بگیرند. ماتریکس، "نئو"ی دیگری بنام "نئولیبرالیسم" را به میدان فرستاده است و به زبان خواهران واخوفسکی اگر سخن بگوییم:
Neoliberalism? Liberalism reloaded!

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد


[1]  به گمانم نیازی به این نباشد که من نگاه خود به مجاهدین را در اینجا بازگو کنم، ولی سر دادن این شعار در روز دانشجو و پس از سخنان خامنه‌ای که مجاهدین و خاندان پهلوی را گرداننده خیزش آبا‌ن‌ماه دانسته بود بسیار پرسش‌برانگیز است.
[2]  برای نمونه: «ایران ما چون ژاله شد، باغ وطن پرلاله شد» / «آبان‌ماه امساله، کشتار میدون ژاله»
[3]  شیفتگان این گردهمایی می‌گویند رژیم اسلامی در پی کشتار گسترده آبان‌ماه «جرأت یک کشتار و سرکوب دوباره را نداشت». آیا کسی که کوچکترین شناختی از دستگاههای سرکوب رژیم اسلامی داشته باشد چنین سخن می‌گوید؟
[4]  هنگامی که زنان در 17 اسفند 1357 برای پرخاش به حجاب اجباری به خیابانها آمدند، نزدیک به همه سازمانهای مارکسیستی آنان را به بهانه اینکه «تضاد اصلی ما امپریالیسم است» تنها گذاشتند و به دم تیغ و چماق حزب‌الله سپردند.
[5]  کار اکثریت شماره ۱۱۶، ۱۰ تیر ۱۳۶۰
[6]  برای نمونه سازمان مجاهدین خلق "باند رجوی-خیابانی" نامیده می‌شد.
[7]  بزودی در اینباره در شهر کلن نشستی برگزار خواهد شد.

۱۳۹۸ آبان ۲۵, شنبه

مسجدالاقصی و قرآن - یک

رازگشایی از یک چیستان

زمان برای خواندن: 14 دقیقه

در کتاب "مغاک تیره تاریخ – اسلام چگونه پدید آمد؟" نمونه‌هایی چند از فراموشکاری نگارندگان سیره محمد و تاریخ آغازین اسلام را آورده‌ام. این نمونه‌ها نشان می‌دهند، آنچه در این نوشته‌ها آمده نه یک تاریخ‌نگاری بدانگونه که ما می‌شناسیم، که تلاشی برای رازگشائی از قرآن بوده‌اند. ولی از آنجا که گفته‌اند «دروغگو کم‌حافظه است» سیره‌نگاران دچار آشفته‌گوئیهای شگفت‌انگیزی شده‌اند که ساختگی بودن بسیاری از گزارشواره‌های آغاز اسلام را به نیکی نشان می‌دهند. در این تک‌نگاری می‌خواهم به نمونه‌ مسجد الاقصی[1] در سوره اسراء بپردازم و ناهمخوانی آن را با گاهشماری سنتی اسلامی نشان دهم.

سوره اسراء با آیه‌ای آغاز می‌شود که نه تنها با نگاه به خود قرآن بسیار گیج کننده است، که تاریخ‌نگاران اسلامی را نیز به دردسر فراوان افکنده است:

«سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ 
منزه است آن كه بنده‏ اش را شبانگاهى از مسجد الحرام به سوى مسجد الاقصى كه پيرامون آن را بركت دادهايم سير داد تا از نشانه‌هاى خود به او بنمايانيم كه او همان شنواى بيناست»

در آیه‌های پس از آن قرآن سخن را با موسا، فرزندان اسرائیل، نوح، ناباوران به روز واپسین، زنا، خوردن مال یتیمان، آسمانهای هفتگانه، شتر قوم ثمود، سجده فرشتگان بر آدم، پرسش از روح، فرعون، شیوه فروفرستادن قرآن[2] و بی‌فرزند بودن الله پی می‌گیرد و همچنین انبوهی از دیگر سخنان بی‌پیوند با یکدیگر را در 111 آیه گردهم می‌آورد. آنچه که در 110 آیه دیگر می‌آید، هیچ پیوندی با این آیه نخستین ندارد.

سیره‌نگاران رخدادی بنام "معراج" را در زندگینامه محمد آورده‌ و همین یک آیه را گواه خود گرفته‌اند. برای نمونه در سیره ابن‌هشام چنین می‌خوانیم:

«گويد در آن شب براى رسول خدا صلى‌الله عليه و آله بُراق را آوردند - و براق همان مركبى بود كه پيمبران پيش از پيغمبر اسلام نيز بر او سوار شده بودند، و او چنان بود كه سم خود را هنگام حركت مقابل چشمش ميآورد - بالجمله حضرت بر آن مركب سوار شد و حركت كرده تا بيت المقدس بيامد، در آنجا حضرت ابراهيم و موسى و عيسى و جمعى ديگر از انبياء حضور داشتند رسول خدا صلى الله عليه و آله پيشاپيش آنها ايستاده و آنان پشت سرش نماز خواندند.»[3]

گفتنی است که ابن‌هشام جز در آغاز بخشی که خود آن را "ذكر الإسراء و المعراج" نامیده است، سخنی از مسجد الاقصی نمی‌راند:

‏«قال ابن‌هشام: حدثنا زياد بن‌عبدالله البكائي عن محمد بن‌إسحاق المطّلبي قال: ثم أسرى رسول‌الله صلى‌الله عليه و سلم من المسجد الحرام إلى المسجد الأقصى، و هو بيت‌المقدس من إيلياء
ابن‌هشام گفت: زیاد ابن‌عبدالله البکائی از محمد ابن‌اسحاق مطلبی برایم بازگفت که: سپس رسول‌الله صلى‌الله عليه و سلم از مسجد الحرام به مسجد الاقصی گذار کرد، و آن بیت المقدس از ایلیاء است»[4]

ولی خود او نیز این مسجدالاقصی را همان بیت ‌المقدس در ایلیاء می‌داند. در باره "ایلیاء" ابنکثیر (679 تا 752 خ/1330 تا 1373 م) چنین‌ می‌گوید:

«عند أهل الكتاب أن يعقوب عليه‌السلام هو الّذي أسس المسجد الأقصى و هو مسجد إيليا بيت المقدس
نزد اهل کتاب یعقوب کسی است که مسجد الاقصی را بنیان گذاشته و آن مسجد ایلیای بیت‌المقدس است»[5]

مطهر بن‌طاهر مِقدِسی (درگذشته 345/966) در بخشی از کتاب خود "البدء و التاریخ" با فرنام "ذكر المساجد و البقاع الفاضلة و الثغور" زیر "بیت المقدس" در اینباره چنین می‌نویسد:

«فاختطّ عليه يعقوب ثمّ بعده قبّة إيليا و هو الخضر ثم بنى بعده داود و أتمّه سليمان و خرّبه نصر فأوحى الله عزّ و جلّ الى كوشك ملك من ملوك فارس فعمرها ثم خرّبها ططس الرومىّ الملعون فلم يزل خرابا إلى أن قام الإسلام و عمره عمر بن‌الخطاب رضي الله عنه
يعقوب پيرامون آنجا را مشخص كرد و نشان نهاد. پس از آن قبه «ايليا» است كه همان خضر است. سپس داود آنجا را بنا نهاد و سليمان آن را به پايان برد و بخت النصر آن را ويران كرد تا اينكه خداوند به يكى از پادشاهان پارس به نام كوشك[6] وحى فرستاد تا آن را آبادان كند. سپس ططوس رومى نفرين شده آن را ويران كرد و همچنان ويرانه بود تا ظهور اسلام كه عمر رضی‌الله عنه آن را آبادان كرد»[7]

همانگونه که می‌بینیم، مقدسی هنگام سخن گفتن از بیت المقدس سخنی از مسجد الاقصی نمی‌آورد و همچنین گزارش می‌کند که این خانه مقدس (هرچه که بوده باشد) از روزگار ططوس رومی (باید Titus Flavius Vespasianus باشد) تا بروزگار عمر ویرانه بوده است. همو زیر "فتح بيت المقدس‏" چنین می‌نویسد:

«و افتتح أبو عبيدة بعد اليرموك الجابية من أعمال دمشق و قنّسرين و حاصر أهل مسجد إيليا فأبوا أن يفتحوا له و سألوه أن يرسل الى صاحبه عمر ليقدم فيكون هو الّذي يتولّى مصلحتهم فكتب بذلك أبو عبيدة الى عمر فوافى الشأم و استخلف عثمان بن‌عفّان الى المدينة و صالح أهل إيليا على أن لا يهدم كنائسها و لا يجلي رهبانها و بنى بها مسجدا و أقام أيّاما ثمّ رجع الى المدينة
ابو عبيده پس از يرموك جابيه از اعمال دمشق را فتح كرد، همچنين قنسرين را و مردم مسجد ايليا را در حصار گرفت. ايشان از گشودن آنجا براى او سر باز زدند و از او خواستند كه به صاحبش عمر نامه بنويسد تا بيايد و او خود صلاح ايشان را تصدى كند. ابو عبيده در اين باره به عمر نامه نوشت و عمر به شام آمد و عثمان بن‌عفان را در مدينه جانشين خويش كرد و با مردم ايليا صلح كرد بدين شرط كه كنيسه‏هاى ايشان را ويران نكند و رهبانان آنجا را بيرون نراند. عمر در آنجا مسجدى ساخت و روزگارى در آنجا ماند، سپس به مدينه بازگرديد»[8]

و این داستان را در نوشته‌های تاریخ‌نگاران دیگر نیز پی می‌توان گرفت.

اکنون هنگام آن است که اندکی از تاریخ‌نگاری اسلامی دوری گزینیم و ببینیم گزارندگان دیگر در اینباره چه نوشته‌اند. نخستین پرسش این است که واژه بیت المقدس برگرفته از چیست و از کجا آمده است. چنانکه دیدیم، دیرینگی این واژه از دیدگاه تاریخ‌نگاران اسلامی به روزگار یعقوب و داوود و سلیمان بازمی‌گردد. در زبان عبری از دیرباز به پرستشگاه کهنی که بر فراز کوه پرستشگاه برافراشته بوده است "بِت هَمِقدَش" (בֵּית־הַמִּקְדָּשׁ Bet HaMikdasch -) می‌گفته‌اند. می‌دانیم که "بِت" در زبان عبری همان "بیت" عربی است و اکنون اگر "هَـ / Ha" آمده در آغاز واژه همقداش را که اضافه نسبت است (مانند اَلْـ در عربی) برداریم، واژه "مِقْدَش" برجای می‌ماند که "شین" آن همان "سین" عربی است و بدینگونه مقدش همان مقدس می‌شود و درستتر آن است که واژه "بَیْتُ الْمُقَدَّس" را "بَیْتُ الْمِقْدَس" بخوانیم. پس بیت المقدس نه یک واژه برساخته در درون فرهنگ اسلامی، که برگردان عربی یک واژه عبری است، همانگونه که "سَلَامٌ عَلَیْکُم" برگردان موبموی "شالوم علیخم / שלום עליכם" است.

یکی از کسانی که رخدادهای سده ششم میلادی در اورشلیم را گزارش کرده است، تاریخ‌نگاری بنام پروکوپیوس (Procopios of cesarea) است. پروکوپیوس از 500 تا 562 میلادی زیسته و کمابیش همروزگار امپراتور بیزانس یوستینیان یکم (482 تا 565Justinian I /) بوده است. او کتابی در شش پوشینه بنام "سازه‌ها" (De Aedificiis) دارد که در پوشینه پنجم آن به سازه‌های یوستینیان در اورشلیم پرداخته است. بر پایه این گزارشها یوستینیان از سال 530 چندین کلیسا و بازیلیکا[9] در اورشلیم ساخته که یکی از آنها در بخش جنوبی کوه پرستشگاه (مسجد الاقصای کنونی) و پیشکشی به دوشیزه ورجاوند بوده است. این کلیسا در سال 614 میلادی بدست ارتش ساسانی ویران شد[10] و دیگر هرگز بازسازی نشد. در سال 1927 زمین‌لرزه‌ای رخ داد که به ساختمان مسجد الاقصی آسیب رسانید. در بازسازی این آسیبها تکه موزائیکی یافت شد که بازمانده از روزگار بیزانس بود[11] و نشان داد که مسجد الاقصی بر روی ویرانه‌های همین کلیسا ساخته شده بوده است.

در سال 622 میلادی سپاهیان هراکلیوس توانستند شکست سنگینی را بر ارتش ایران بپذیرانند. اورشلیم ولی هنوز در دست ارتش ساسانی و همپیمانان عرب-مسیحیش مانده بود و تازه در سال 630 و پس از شکست سهمگین ارتش ایران در نینوا بسال 627 بود که هراکلیوس دوباره با چلیپای بازپس‌گرفته شده مسیح پیروزمندانه به اورشلیم بازگشت. بدینگونه می‌بینیم که بر پایه تاریخ‌نگاری بیزانسی نیز پرستشگاه بیت المقدس یا کوه پرستشگاه (هرچه که بوده باشد) در سال 614 ویران شده و تا سال 630 نمی‌توانسته بازسازی شده باشد. به دیگر سخن از سال 614 ( هفت یا هشت سال پیش از هجرت) تا سال 630 (هشت یا نه سال پس از هجرت) هیچ پرستشگاهی در جایی که ا ز نگرگاه مسلمانان بتوان آن را با بیت المقدس یکی گرفت، درکار نمی‌بوده است.

ولی تاریخ‌نگاری سنتی درباره زمان معراج محمد چه می‌گوید؟ ابن‌سعد بوارونه ابن‌اسحاق "معراج" و "اسراء" را دو رخداد جداگانه و در دوشب گوناگون می‌داند:

«ذكر المعراج و فرض الصلوات‏
أخبرنا محمد بن‌عمر عن أبي‌بكر بن‌عبدالله بن‌أبي سبرة و غيره من رجاله قالوا: كان رسول الله (ص) يسأل ربه أن يريه الجنة و النار. فلما كان ليلة السبت لسبع عشرة خلت من شهر رمضان قبل الهجرة بثمانية عشر شهرا. و رسول الله (ص) نائم في بيته ظهرا. أتاه جبريل و ميكائيل فقالا: انطلق إلى ما سألت الله. فانطلقا به إلى ما بين المقام و زمزم. فأتي بالمعراج فإذا هو أحسن شي‏ء منظرا. فعرجا به إلى السماوات سماء سماء. فلقي فيها الأنبياء. و انتهى إلى سدرة المنتهى. و أرى الجنة و النار. قال رسول الله (ص) و لما انتهيت إلى السماء السابعة لم أسمع إلا صريف الأقلام. و فرضت عليه الصلوات الخمس. و نزل جبريل  فصلى برسول الله (ص) الصلوات في مواقيتها.
خبر معراج و واجب شدن نماز
محمد بن‌عمر [واقدى] از ابو‌بكر بن‌عبدالله بن‌ابى سبرة و رجال ديگر خود، نقل مى‏كند پيامبر (ص) از خداوند مسألت مى‏كرد كه بهشت و دوزخ را به او ارائه فرمايد، چون شب شنبه هفدهم رمضان هيجده ماه قبل از هجرت فرا رسيد، در حالى كه پيامبر (ص) در خانه خود به پشت خفته بود، جبرئيل و ميكائيل پيش او آمدند و گفتند براى ديدار آنچه از خداوند مسألت كرده بودى حركت كن و آن حضرت را با خود ميان مقام ابراهيم و زمزم آوردند و نردبانى آوردند كه از همه چيز نيك منظرتر بود و او را به يك يك آسمانها بردند و در آن با پيامبران ديدار كرد و تا سدرة المنتهى پيش رفت و بهشت و دوزخ را به او نشان دادند. پيامبر (ص) مى‏گويد، و چون به آسمان هفتم رسيدم چيزى جز صداى حركت قلمها را نمى‏شنيدم، و در اين هنگام نمازهاى پنجگانه بر پيامبر (ص) واجب شد و جبرئيل آمد و همراه پيامبر نمازهاى پنجگانه را به هنگام خود گزارد.

«ذكر ليلة أسري برسول الله (ص) إلى بيت المقدس‏
أسري برسول‌الله (ص) ليلة سبع عشرة من شهر ربيع الأول قبل الهجرة بسنة من شعب أبي طالب إلى بيت المقدس
خبر شبى كه پيامبر (ص) را شبانه به بيت المقدس بردند
رسول خدا (ص) را شب هفدهم ربيع الاول يك سال پيش از هجرت از دره ابوطالب شبانه به بيت المقدس بردند»[12]

دانسته نیست که چرا ابن‌سعد محمد را از دره ابی‌طالب به بیت المقدس می‌برد، بجای آنکه او را به گفته قرآن از مسجد‌ الحرام به مسجد الاقصی ببرد. طبری ولی داستان را از بیخ‌وبُن بگونه‌ای دیگر بازگو می‌کند. او داستان شسته شدن درون محمد را که ابن‌سعد آن را در روزگار کودکی محمد می‌داند[13]، بخشی از آماده‌سازی پیامبر برای بردن او به آسمان می‌داند. نکته شگفت ولی در اینجا است که طبری پیامبرش را به وارونه پیامبر ابن‌سعد به بیت المقدس نمی‌برد[14]. همچنین فرشتگان در اینجا سه‌گانه‌اند و از براق نیز نشانی نیست:

«و هم ثلاثة، فالفوه و هو نائم، فقلبوه لظهره، و شقوا بطنه، ثم جاءوا بماء من ماء زمزم، فغسلوا ما كان في بطنه من شك او شرك او جاهلية او ضلاله، ثم جاءوا بطست من ذهب، ملي‏ء ايمانا و حكمه، فملئ بطنه و جوفه ايمانا و حكمه، ثم عرج به الى السماء الدنيا، فاستفتح جبرئيل، فقالوا: من هذا؟ فقال: جبرئيل، فقالوا: من معك؟ فقال: محمد، قالوا: و قد بعث؟ قال: نعم
سه فرشته بودند و پيمبر را يافتند كه به خواب بود و او را به پشت بگردانيدند و شكمش بشكافتند، آنگاه از آب زمزم بياوردند و داخل شكم او را از شك و شرك و جاهليت و ضلالت پاك كردند، پس از آن طشتى از طلا بياوردند كه پر از ايمان و حكمت بود و شكم و اندرون وى را از ايمان و حكمت پر كردند. آنگاه وى را سوى آسمان اول بالا بردند و جبريل گفت: در بگشاييد و دربانان آسمان گفتند: كيستى؟ پاسخ داد: جبريلم. گفتند: و كى با تو هست؟ گفت: محمد. گفتند: مبعوث شده؟ گفت: آرى»[15]

دنباله دارد ...

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد



[1]  بسیاری این مسجد را با قبة الصخره بجای هم می‌گیرند. حتا بانک مرکزی رژیم اسلامی که بسیار برای "قدس شریف" دل می‌سوزاند نیز، تصویر قبة الصخره را بر روی اسکناس 1000 ریالی چاپ کرد و زیر آن نوشت "مسجد الاقصی"!
[2]  و قرآنى بخش بخش نازل كرديم تا آن را به آرامى به مردم بخوانى و آن را به تدريج نازل كرديم. اسراء، 106 / این آیه در ستیز با آن سخن مفسران قرآن است که می‌گویند قرآن یکجا و در شب قدر بر محمد فروفرستاده شده است. (إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ / القدر، آیه 1) البته آیه دیگری هم هست که رمضان را ماه فروآمدن قرآن می‌داند: شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ .../ ماه رمضان است كه در آن قرآن فرو فرستاده شده است. بقره، 185
[3]  زندگانی محمد [برگردان پارسی سیره ابن‌هشام از سید هاشم رسولی محلاتی]، پوشینه یکم، برگ 253
[4]  السيرةالنبوية،المجلد ‏1، ص 396
[5]  البدایه والنهایه، المجلد 1، ص 162
[6]  باید کورش دوم هخامنشی (کورش بزرگ) باشد
[7]  البدء والتاریخ، المجلد 4، ص 87
[8]  همان، المجلد 5، ص 185
[9]  Basilica
[10] The Persian Conquest of Jerusalem (614 c.e.) An Archaeological Assessment, Gideon Avni, Bulletin of the American Schools of Oriental Research, January 2010
[11]  Was the Aksa Mosque built over the remains of a Byzantine church? Jerusalem Post, November 16, 2008
 [12]  الطبقات‏ الكبرى، ابن‌سعد، المجلد 1، ص 166
[13]  همان، ص 90
[14]  البته طبری در بخشی بنام "آفرینش شب و روز" می‌نویسد: « آن وقت كه شب هنگام از مسجد الحرام سوى مسجد اقصى رفتم جبرئيل عليه السلام مرا سوى آنها برد و ياجوج و ماجوج را به عبادت خداوند خواندم اما نپذيرفتند» تاریخ الطبری، المجلد 1، ص 70. او همچنین در جامع البیان عن تأویل آی القرآن در تفسیر آیه نخست سوره اسراء (المجلد 5، ص 3) سخن از بردن محمد به بیت المقدس می‌راند. ولی جای شگفتی بسیار است که او این رخداد بسیار پرارج را در تاریخ خود (بخش سیره) نیاورده است.
[15]  تاريخ‏ الطبري، المجلد ‏2، ص 308