۱۳۹۸ شهریور ۲۸, پنجشنبه

مشروطه و افسانه‌هایش -شش


زمان برای خواندن: 13 دقیقه
پیشکشی فروتنانه به دکتر آجودانی و "مشروطه ایرانی"اش

"آزادی" را شاید بتوان بزرگترین افسانه مشروطه دانست. کسانی حتا تا بدانجا پیش می‌روند که آن یازده سال را آزادترین دوران تاریخ ایران می‌دانند و فراوانی روزنامه‌ها را گواه خود می‌گیرند[1]. اگر آزادی را به چم این بگیریم که «هر کس هرچه می‌خواست می‌کرد و هراسی از حکومت نداشت» باید گفت این سالها براستی آزادترین سالهای تاریخ نزدیک کشور ما بودند. ولی آزادی در اندریافت نوین و مدرن آن براستی چیست؟

آزادی از نگاه من یک ایستار یا وضعیت کنشگرانه است، در ساختاری که برخوردار از نهادهای استوار باشد. این سخن به چم این است که شهروند آزاد شهروندی است که هم حق خود را بشناسد و هم برای بدست آوردن آن به تلاش برخیزد و با دیگرگون کردن ساختار جامعه خویش، نهادهایی را بسازد که از این حق او پاسداری کنند و بدینگونه آزادی را بخشی از ساختار کُنشگری در جامعه یا آنگونه که امروزه می‌گوییم، "نهادینه" کند. بی‌گمان یکی از پُرارجترین نهادهای نگاهبان آزادی مجلسی است که برگزیده همین شهروندان باشد، تا به نمایندگی از آنان قانون بگذارد. آنچه که تا کنون آمد، به نیکی نشان می‌دهد که نه شهروندان بر حقوق خود آگاه بودند و نه نهادی که از این حقوق پاسداری کند پدیدار شده بود. آزادی شهروند، همیشه در برابر قدرت دولت جای می‌گیرد و اندازه آزادی در یک کشور برآیند اندَرکنش میان این دو است، چرا که شهروند در گام نخست تنها در سودای سود خویش (آزادیهای خویش) است، ولی دولت/حکومت دستکم بروی کاغذ سودای سود همگان (آزادیهای همگانی) را دارد و باید از آزادی تک‌تک شهروندان بسود حق همگانی بکاهد. بدیگر سخن، اگر حکومتی توان و ابزار همه‌سویه سرکوب آزادی شهروندان را داشت و در جامعه نهادهای استواری برای پاسدار از آزادی بودند که بر این توان او لگام نهادند، آنگاه ما می‌توانیم از آزادی سخن بگوییم. واگرنه سخن از "آزادی" در حکومتی که نه پول داشت و نه گزمه و نه سرباز و نه داغ و نه درفش و هزینه دربار پادشاهش را نیز بیگانگان می‌پرداختند، تنها یک شوخی تلخ است.

آنچه که در یازده سال پس از سرنگونی محمدعلی شاه "آزادی" نامیده می‌شود، چیزی نیست جز ناتوانی حکومت از سرکوب آزادیها، و این هرگز به چم آزادی نیست. چنانکه دو سال‌ونیم نخست پس از انقلاب اسلامی نیز همه چیز بود جز "بهار آزادی". در آن سالها ساختار پیشین (شاهنشاهی پهلوی) برافتاده بود و ساختار نوین (رژیم اسلامی) هنوز پا نگرفته بود، پس در اینجا هم ناتوانی حکومت از سرکوب مردم، بنادرست با آزادی یکی گرفته می‌شود. بدیگر سخن در آن یازده سال پس از برافتادن محمدعلی شاه حکومت در پی از هم‌گسیختگی بنیادین نهادهای خود که یکی از آنها هم نهاد سرکوب بود، از ستاندن آزادیهای شهروندان ناتوان بود و اگر کسانی آزاد بودند تا انبوهی از روزنامه‌ها را به چاپ برسانند، کسانی دیگر نیز آزاد بودند که روستاها را بچاپند و مردم را بکشند و راهزنی کنند و دسته‌ای تفنگچی بر سر خود گردآورند و در گوشه‌ای از ایران به خودسری بپردازند. کسی که این ایستار را "آزادی" می‌نامد، به گمان من سرسوزنی از اندیافت مدرن واژه آزادی آگاه نیست. در کنار آن  این نگاه ساده‌انگارانه به پیوند جامعه با دولت راه بدین می‌برد که پژوهشگر در داوری خود دچار گژاندیشی‌های سترگ شود، پس اگر گروهی از چپ‌نمایان پیشین که بتازگی ایران‌دوست شده‌اند این چنین در برابر جنبش مشروطه سرتابه‌پا کرنش و ستایش‌اند، جای شگفتی نیست. یکی از برجسته‌ترین کمونیستهای ایران بنام آواتیس میکائیلیان (سلطانزاده) درباره آن بازه تاریخی که در پنج بخش گذشته چهره راستینش را نشان دادم گفته بود:

«ایران انقلاب بورژوازی را تکمیل کرده بود و اکنون برای انقلاب کارگری دهقانی آمادگی داشت»[2]

ولی این آزادی پس از مشروطه که همگان شیفته و واله آنند خود را چگونه نشان می‌داد؟ یکی از نمودهای آن همان آشوب و هرج‌ومرجی بود که سرتاسر کشور را فراگرفته بود و حکومت از فرونشاندن آن ناتوان بود. در هرکجای کشور هرکسی که می‌توانست چند تفنگدار گرد خود آورد، خود را آزاد می‌دید که مردم را بچاپد و سر از فرمان حکومت بپیچد. ولی یکی از نمونه‌های نمادین این "آزادی" در سال 1290 در یزد رخ داد که در آن فرخی یزدی در آئین نوروزی بجای یک ستایشنامه، چکامه‌ای برای ضیغم‌الدوله حاکم یزد سرود و او که از گستاخی این چامه‌سرای جوان در خشم شده بود، خود را "آزاد" دید که او را به زندان افکند و از آن بترساند که اگر زبان در کام درنکشد، لبانش را فرمان به دوختن دهد[3]. ولی برداشت خود همین شاعر آزادیخواه هم از واژه "آزادی" چیزی جز دستی گشاده در کشتار توانگران و دشمنان "صنف رنجبر" نیست[4].

نمونه‌ای دیگر از برداشت پیشروان مشروطه از واژه آزادی را پیشتر آوردم، آنجا که سید محمدرضای شیرازی (مساوات) نه تنها آزادی را در این می‌دید که مادر محمدعلی شاه (امّ‌الخاقان) را روسپی و زشتکار بخواند، که خود را آزاد می‌دانست عدلیه‌ای را که آنهمه تلاش برای برپا شدنش انجام گرفته بود، به باد ریشخند و افسوس بگیرد. چنین نگاهی به آزادی چهار دهه پس از آنهم دگرگون نشد، آنجا که محمد مسعود نوشت: «من یک میلیون ریال جایزه از بین بردن قوام‌السلطنه را به خود یا وارث معدوم کننده او می‌پردازم»[5] و نشان داد این تنها مجلسهای نخست و هفدهم نبودند که ترور را کاری شایسته و بجا می‌دانستند و فرمان به بخشودگی تروریستها می‌دادند، سرآمدان آن جامعه نیز فرخوان به ترور را بخشی از آزادیهای شهروندی می‌شمردند.

این سخن ولی به چم این نیست که همگان چنین بودند، اگر من در اینجا بیشتر به نمونه‌های آزاردهنده و ناشایست می‌پردازم، از آن رو که ما پنداشتی یکسویه از رویدادهای آن روزگار نداشته باشیم و هسته راستین آن جنبش را همانگونه که بوده ‌است و بدور از شکوه‌بخشیهای رمانتیک ببینیم. باری، "آزادیهای پس از مشروطه" چیزی جز خودسری و گردنکشی شهروندان (از روزنامه‌نگار و اندیشمند و سیاستمدار گرفته تا باجگیر و دزد و یاغی) نبود، در برابر حکومتی ناتوان و از هم‌گسیخته که تنها بر روی کاغذ هستی داشت. "آزادیهای پس از مشروطه" چیزی جز یک افسانه شیرین و رمانتیک نیست.

افسانه دیگری که با شوری بی‌مانند پرداخته و بازگویی می‌شود، افسانه "احمد شاه، پادشاه مشروطه‌خواه و دموکرات" است. نخست باید گفت در پیوند با آنچه که در بالا آمد، یک پادشاه یا یک حکومت تنها هنگامی دموکرات و پاسدار آزادی است، که توان سرکوب را داشته باشد، ولی از آن خودداری کند. حکومتی را که نه سرباز دارد، نه پلیس و پیش از هر چیزی نه پول، که هزینه سرکوب را بپردازد، نمی‌توان دموکراتیک خواند. احمد شاه قاجار (زاده 1275) در سال 1288 و پس از سرنگونی پدرش در 12 سالگی به پادشاهی برگزیده شد و بدینگونه در آغاز بازه یازده‌ساله مشروطه کودکی بیش نبود. او در سال 1293 هجده‌ساله شد و تاجگذاری کرد. این درست همان سالی بود که در آن جنگ جهانی آغاز شد و ایران به اشغال سه امپراتوری بزرگ آن روزگار درآمد (بنگرید به بخش پیشین). از اینکه از دست یک نوجوان هجده‌ساله، در جایگاه پادشاه کشوری که در آن هیچ سنگی بروی سنگ دیگر بند نیست چه برمی‌آید اگر بگذریم، درافتادن با مشروطه و آزادیهای اجتماعی نیاز به نیروی سرکوب و هزینه پولی فراوان داشت که شاه از هردوی آنها بی‌بهره بود. از سویی کارآمدترین فرمانده جنگی او یپرم‌خان که در پدافند از آرمانهای مشروطه و دستآوردهایش چنانکه در رخداد پارک اتابک نشان داد، دوست و دشمن نمی‌شناخت در سال 1291 کشته شده بود و از دیگر سو خزانه کشور چنان تهی شده بود که شاه برای هزینه‌های روزانه خود نیز باید دست دریوزگی بسوی بریتانیا دراز می‌کرد. 

راستی را چنین است که این پادشاه مشروطه پیش از آنکه پروای آزادیهای شهروندی را داشته باشد، در اندیشه انباشتن جیبهای خود تا پایان زندگانی بود و در این راستا هراسی از دادوستد با بیگانگان نداشت:

«هنگامی که مارلینگ در ماه مِی 1918 دوباره برای گرفتن پشتیبانی شاه از نخست‌وزیری وثوق [الدوله] به شاه روی آورد، او تلاش کرد از این بزنگاه سود بجوید و پول هرچه بیشتری برای خود بگیرد. او به مارلینگ یادآوری کرد که دولت ایران هنگام تبعید پدرش با تاوان‌داری تزار روسیه پذیرفته بود به او [محمدعلی شاه] یک بازنشستگی ماهانه بپردازد. از این رو او [احمد شاه] آماده بود وثوق را به نخست‌وزیری برگزیند، اگر برای او یک حقوق ماهانه بازنشستگی 75000 تومانی در نگر گرفته شود، هرگاه که ناگزیر شود از ایران برود. همچنین او درخواست کرد یک حقوق ماهیانه 20000 تومانی تا زمانی که بر تخت نشسته است، به او پرداخته شود [...] حقوق ماهانه 15000 تومانی پذیرفته و از ماه آگست 1918 (همان ماهی که وثوق [از سوی شاه] نامزد نخست‌وزیری شد) پرداخته شد [...] در دسامبر 1918 احمد شاه با وثوق سر ناسازگاری گذاشت و فرستادگان بریتانیا او را از قطع پرداختیها ترساندند»[6]

جلال متینی با آوردن نامه‌ها و تلگرامهای بیشتری نشان می‌دهد که احمد شاه هم از پیمان شرم‌آور 1919 پشتیبانی کرد و هم برای آن پولهای هنگفت دریافت کرد[7]. این ولی همه داستان پادشاه مشروطه‌خواه نبود. در گیرودار قحطی بزرگ سالهای 1296 تا 1298 گندم چنان نایاب شد که مردم پایتخت نیز بمانند شهرستانها دسته‌دسته به کام مرگ فرومی‌افتادند. سودجویان آزمند پیشتر گندم خریده و در انبارهای خود انباشته بودند تا از رنج و گرسنگی مردم پولهای کلان به جیب بزنند. یکی از این سودجویان همین "پادشاه مشروطه" بود:

«ساوثرد قضیه احمدشاه و بار گندمش را ضمن ماجرایی این گونه توصیف می‌کند:
این مرد [ارباب کیخسرو] یکی از اعضای کمیسیون امداد تهران است که در زمستان گذشته ارقام درشتی از کمکهای مالی امریکائیها را هزینه کرد. او مأمور بود برای این کمیته گندم بخرد و می‌دانست که شاه حجم قابل توجهی گندم دارد. از این رو با مباشر شاه تماس گرفت [...] مباشر گفت که شاه مقداری گندم دارد که خرواری نود تومان می‌فروشد (یک تومان برابر 2 دلار، یک خروار برابر 650 پوند). آقای کیخسرو گفت که چند خروار را به این قیمت خواهد خرید [...] نماینده شاه تماس گرفت و گفت [...] شاه تصمیم گرفته است این گندمها را خرواری 95 تومان بفروشد [...] بار دیگر نماینده شاه با او تماس گرفته و می‌گوید [...] تصمیم گرفته که گندمها را خرواری 100 تومان کمتر نفروشد و شاه در تمام این مدت می‌دانست که بنا بود این گندم برای تغذیه رعایای گرسنه خود او به مصرف برسد و احتمالا کمیته آن را به هر قیمتی می‌خرد.
این قضیه در خاطرات عمیدی نوری نیز آمده است. او می‌نویسد تهران در آتش قحطی می‌سوخت [...] گندم خرواری 200 تومان بود و همه می‌دانستند که احمد شاه محصول گندم خود را انبار کرده و خرواری 200 تومان می‌فروشد. مردم او را "احمد کاسب" نام نهاده بودند»[8]

آیا باید باور کرد که چنین پادشاهی دل در گرو مشروطه، مجلس، حاکمیت مردم و آزادیهای اجتماعی داشته است؟ به گمان من افسانه‌هایی که در راستای شکوه‌بخشی به سالهای 1288 تا 1299 سروده شده‌اند، بیشتر از آنکه از سر مهر به مشروطه باشند، از سر کینه به پروژه پهلوی هستند. هرچه آزادیهای این دوران بیشتر و روزگار مردم بهتر و آسایش و رفاه بیشتر نشان‌داده شود، چهره رضا خان سال 1299 و رضا شاه سالهای پس از 1304 بیشتر به تیرگی خواهد گرائید. از آنجا که به برآمدن رضا شاه در بخش هفتم (پایانی) این جستار خواهم پرداخت، به همین اندک در اینباره بسنده می‌کنم و این بخش را با گفتاوردی از یک تاریخ‌نگار همروزگار خودمان، که گرایش نیرومندی نیز به آرمانهای چپ دارد و شوخی خواهد بود اگرکه او را هواخواه پهلویها بدانیم، به پایان می‌برم:

«بر اساس ترمینولوژی مدرن، ایران تا سال 1920/1299 یک دولت "شکست‌خورده" کلاسیک بوده است. حضور وزرا در مناطق خارج از پایتخت اندک بود. دولت نه تنها بر اثر رقابتهای بین متنفذین و برجستگان سنتی و همچنین میان احزب سیاسی جدید، بلکه به دلیل موافقت‌نامه سال 1918/1297 ایران-انگلیس کاملا فلج شده و از کار افتاده بود. برخی ایالات در اختیار "جنگ سالاران" و برخی دیگر زیر سلطه شورشیان مسلح بود. ارتش سرخ گیلان را به تصرف خود درآورده بود و تهدید می‌کرد که بسوی تهران حرکت خواهد کرد. به گفته انگلیسیها شاه دیگر "در برابر عقل و منطق نفوذناپذیر" شده و به منظور فرار از کشور در حال بسته‌بندی جواهرات سلطنتی خود بود»[9].

این چهره راستین مشروطه ایرانی و پادشاه دموکراتش در سال 1299 بود. ولی از آنجا که پرسمانهای تاریخی و اجتماعی در میان ما ایرانیان برکنار از نگاه دین‌واره "حلال/حرام - حق/باطل" نیستند، در اینجا و با این شمار بزرگ از نمونه‌هایی که آوردم، باز هم کسانی بر افسانه "ایران آزاد و شاه دموکرات تا پیش از کودتای 3 اسفند 1299" پای خواهند فشرد.

دنباله دارد ...

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد


[1]  ناگفته پیدا است که شمار روزنامه‌های آن روزگار همان اندازه می‌تواند نماد آزادی باشد، که شمار دانشگاهها در رژیم اسلامی نماد دانش‌پروری این رژیم است. از یاد نبریم که اگر گروه باسوادان در سال 1285 تنها نیم‌درسد مردم ایران را دربرمی‌گرفت، با آنچه که در سالهای پس از آن بر این آب‌وخاک رفت، بیگمان از شمار آنان کاسته هم شده بود، چه رسد به اینکه افزوده شده باشد. آنگاه بی‌آنکه خواسته باشم از ارزش کار سترگ روزنامه‌نگاران آزادیخواه آن روزگار بکاهم،  دانسته نیست که این نود و اندی روزنامه را چه کسانی در ایران می‌خواندند؟
[2]  ایران بین دو انقلاب، یرواند آبراهامیان، چاپ نهم، نشر نی، ۹۹
[3]  گویا همین نام "شاعر لب‌دوخته" نیز از افسانه‌های مشروطه است. انور خامه‌ای می‌نویسد: «پرسیدم: آقای فرخی لبهای شما را چطور دوختند؟ جواب داد: مگر لبهای من کرباس بود که بدوزند؟» بنگرید به:
دوسال با فرخی یزدی در زندان قصر، انور خامه‌ای، مجله گزارش، شماره 111، اردیبهشت 1379
[5]  مرد امروز، شماره 127، 25 مهر ماه 1326 / ترور محمد مسعود نخست به دربار چسبانده شد، ولی دیرتر دانسته شد خسرو روزبه (حزب توده) در کشتن او دست داشته بوده است.
[6]  Iran and the Rise of Reza Shah, from Qajar collaps to Pahlawi Power, Cyrus Ghani,
Tauris publicher, Sept.2000, P 26
[7]  نگاهی به کارنامه سیاسی دکتر محمد مصدق، جلال متینی، شرکت کتاب، چاپ دوم 2009، برگ 414 تا 416
[8]  قحطی بزرگ، محمد قلی مجد، ترجمه محمد کریمی، موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1387، برگ 201 تا 202
[9]  تاریخ ایران مدرن، یرواند آبراهامیان، نشر نی، چاپ چهارم، 1389، برگ 122

۱۳۹۸ شهریور ۱۷, یکشنبه

مشروطه و افسانه‌هایش -پنج


زمان برای خواندن: 15 دقیقه
پیشکشی فروتنانه به دکتر آجودانی و "مشروطه ایرانی"اش

بدینگونه مشروطه‌خواهان پس از شکستی زودگذر چنانکه که رفت بر پادشاه خودکامه پیروز شدند، کار کشور ولی هنوز بسامان نشده بود. خودکامگی اگر برافتاده بود، ولی آشوبی که ریشه در همان یک سال نبرد مردم با شاه داشت، روزگار مردم را سیاه کرده بود. کسروی درباره رخدادهای فروردین همان سال (پیش از گشودن تهران) می‌نویسد:

«ناامنی راهها را گرفته [...] در کرمانشاهان مسلمانان جهودان را کشتار می‌نمودند. در بوشهر سید مرتضی نامی با تفنگچیان تنگستانی به شهر دست یافته در گمرک کسان خود را گماشته بود»[1]
«... ایران در حال شگفتی بود. محمدعلی‌میرزا ناچار شده سر به مشروطه‌ فرود آورده ولی از درون خرسندی به آن نمی‌داد، از این سوی آزادیخواهان نمی‌دانستند چه باید کرد»[2]

مشروطه‌خواهان در روز 28 تیرماه 1288 با گشایش مجلس عالی محمدعلی شاه را برکنار و پسر نوجوانش احمدمیرزا را جانشین او کردند. همچنین ولی‌خان سپهدار تنکابنی (فرمانده مجاهدان گیلان) وزیر جنگ و حاج علی‌قلی‌خان سردار اسعد (فرمانده مجاهدان بختیاری) وزیر داخله شدند. یک کار پسندیده این مجلس دادن چهار کرسی به نمایندگان اقلیتهای دینی بود، اگرچه ناظم‌الاسلام کرمانی آن را با رشوه کلانی که ارباب جمشید به بهبهانی پرداخت، در پیوند می‌بیند[3].

باری، اگرچه تهران در دست مشروطه‌خواهان بود، ولی در سرتاسر ایران هر سرکرده‌ای ساز خود را می‌نواخت و فرمان شاه مشروطه و قانون مجلس ملی به سختی در همان پایتخت هم گوش شنوا می‌یافت. روسیان که پیشتر به بهانه گرسنگی مردم تبریز و برای رساند گندم و دیگر کالاها به آن شهر به آذربایجان لشگر کشیده بودند، بر بدرفتاری خود با مردم بی‌نوای تازه از جنگ آسوده شده افزودند. در تبریز رحیم‌خان دیه‌های قرا‌داغ را می‌چاپید و در اردبیل شاهسونها دست به چپاول گشوده بودند و این دو نمونه را باید مشتی از خرواری دانست که سرتاسر ایران را درگرفته بود. کسروی تصویر گویایی از آشفتگی کشور بدست می‌دهد که هرا‌س‌انگیز است:

«افسوس که در چنان هنگامی کسانیکه رشته کارها را در دست داشتند کمتر این شایستگی را دارا بودند [...] کسانیکه از میان آزادیخواهان با ایشان بودند اینان نیز بیشتر مردمان بی‌ارج و ترسویی بودند و جانهای خود را بیشتر از ایران دوست می‌داشتند [...] هر یکی مشروطه را خوان یغمایی پنداشته در جستجوی رسد خود بودند [...] از یکسو نیز ملایان در هرکجا دست باز کرده بگمان خود "اجرای حدود" می‌کردند. چنانکه یکی در تبریز به پسر حاجی میرزا هادی‌خان چوب زد. دیگری در قوچان زنی را سنگسار کرد»[4]

بر آشفتگی کارها روزبروز افزوده می‌شد، از سویی ملایان دسته‌ای پدید آورده به ستیز با پیشروان مشروطه‌خواهی برخاسته بودند و می‌گفتند علمای نجف فتوا به بی‌دینی تقی‌زاده داده‌اند، و از دیگر سو کسانی به خانه سید عبدالله بهبهانی ریخته او را یکسال پس از گشودن تهران کشتند[5]. آشوبی که سرتاسر کشور را فراگرفته بود ولی همچنان پابرجا بود و اگر نگاهی به تاریخ هجده‌ساله آذربایجان بیاندازیم، خواهیم دید که در گزارشهای کسروی شورشی از پی شورش دیگر و بلوایی از پی بلوایی دیگر رخ می‌دهد و دولت مشروطه آرمان برباد رفته‌ای است که نشانش را تنها می‌توان در اینجا و آنجای تهران یافت.

آوردن موبموی رخدادهای یازده ساله میان برکناری محمد‌علی‌ شاه و کودتای سوم اسفند سخن را بیهوده بدرازا خواهد کشید. پس در اینجا فهرست گاهشمارانه‌ای از رویدادهای ارجدار این سالها خواهم آورد تا دانسته افتد آن "دستآوردهای شگرف" مشروطه که یکسدواندی سال است سینه‌به‌سینه بازگو می‌شوند چه‌ها بودند.

بزرگترین دستآورد ساختاری مشروطه بی‌گمان مجلس شورای ملی بوده است. این نهاد قانون‌گذاری ولی تا چه اندازه توانست مُهر خود را بر سرنوشت ایرانیانِ رَسته از بند خودکامگی فروکوبد؟
مجلس دوم در  آبان 1288 آغاز به کار کرد و در آذر 1290 (24 ماه) با اولتیماتوم روسیه به کار خود پایان داد. مجلس سوم در آذر 1293 گشوده شد و در آبان 1294 (12 ماه) با سرازیر شدن ارتشهای عثمانی و روس و بریتانیا به ایران، بسته شد. بدینگونه در یازده سال و هشت ماه پس از پیروزی مشروطه، مجلس شورا تنها سه سال  (%25،7) براه بود.

روزگار دولتها از این نیز آشفته‌تر بود. از تیرماه 1288 تا اسفندماه  1299 (یازده سال و هشت ماه) بیست کابینه سرنوشت کشور را بدست گرفتند (میانگین = 7 ماه). چهار کابینه در این میان دو ماه بیشتر نپائیدند[6] و پایدارترینشان از آن وثوق‌الدوله بود که از 11 مرداد 1297 تا 3 تیرماه 1299 ( 23 ماه) فرمان راند. نکته پُرارج دیگر این است که رهبری این بیست دولت میان نُه تن دست‌بدست می‌شد[7]. تازه همین نُه تن نیز گاهی در یک دوره نخست‌وزیری چند کابینه می‌پرداختند، برای نمونه مستوفی‌الممالک از مرداد تا دی 1289 (6 ماه) با سه کابینه گوناگون کار کرد.

آنچه که درباره مجلسها و دولتها آوردم، برای هر پژوهشگری نشانی آشکار و بی‌چون‌وچرا از ناپایداری و نااستواری یک جامعه است، چیزی که می‌توان آن را با آشوب یکسان گرفت. از آن گذشته بیشتر اینان از اشراف قاجاری بودند و دستکم یکی از آنان (عین‌الدوله) دشمن سوگندخورده مشروطه بود:

«وقتی دیدم عین‌الدوله وزیر داخله شده است سرم گیج رفت. به خود گفتم خداوندا! ما چه ملت بدبختی هستیم؟ آیا تمام زحمات ما برای این بود که دوباره عین‌الدوله و فرمانفرما زمام امور ملت را در دست گرفته به ما آزادیخواهان نیشخند بزنند؟»[8]

دو سال پس از برافتادن پادشاه خودکامه شیرازه کشور چنان از هم گسیخته بود، که احمد کسروی از آن سال با "سال پُراندوه 1290" یاد می‌کند. از یکسو همان آشوبگریهای پیش‌گفته هنوز فروکش نکرده بودند و هرگاه یپرم‌خان و سالار ارفع و دیگران آتش آشوبی را در گوشه‌ای فرومی‌نشاندند، آتش بلوای بزرگتری در جای دیگر شراره می‌کشید، از دیگرسو محمدعلی شاه به پشتیبانی ترکمانان  استرآباد دست به تلاش برای بازگشت به تاج و تخت از دست رفته خود زد و  برادرش سالارالدوله نیزلشگری از سواران کلهر و جاف و سنجابی آراست و شهرهای باختری ایران را فروگرفت. این ولی همه داستان نبود، روسها که پیشتر هم به بهانه‌های گوناگون لشگر به خاک ایران کشیده بودند، آشکارا به دولت و مجلس ایران فرمان می‌راندند که برجسته‌ترین نمونه آن داستان اولتیماتوم بود.   

باری در این هنگامه آشوب و بلوا و از هم گسیختگی ملی، جنگ جهانگیر نخست نیز در سال 1293 آغاز شد و در پی آن ارتشهای سه امپراتوری همسایه ایران پای در خاک میهن ما نهادند. روسها که پیشتر نیز آذربایجان را در دست داشتند، بر شمار سربازان خود افزودند، از آن سو بریتانیا به بهانه "حفظ امنیت" میدانهای نفتی جنوب ایران را اشغال کرد و عثمانی نیز در دی‌ماه همان سال بسوی آذربایجان لشگر انگیخت و تبریز و ارومیه را فروگرفت. در بهمن ماه همان سال ارتشهای روسیه و عثمانی در این دو شهر با یکدیگر درگیر شدند و سپاه عثمانی شکست خورد و سرتاسر آذربایجان را به روسیه واگذاشت. در جنوب تنگستانیها به فرماندهی رئیس‌علی دلواری پرچم ایستادگی در برابر ارتش بریتانیا را برافراشتند و در پی شکست آنان بوشهر و دلوار بدست انگلستان افتادند. بدینگونه ارتشهای دو امپراتوری آن روزگار که با یک قربانی دست‌وپا بسته روبرو می‌بودند، از شمال و جنوب آهنگ پایتخت را کردند. در این میان مشروطه‌خواهان نیز به چاره برخاستند و بخشی از آنان که کسروی از ایشان با نام کوچنگان یاد می‌کند، در نبود مجلس ستادی بنام "کمیته دفاع ملی" پدید آورده و به باختر ایران کوچیدند، تا در سایه دو ابرقدرت دیگر درگیر در جنگ (آلمان و عثمانی) بتوانند در برابر روس و انگلیس ایستادگی کنند.

بدینگونه در بهار سال 1295 ایرانی که نه ارتش داشت و نه مجلس و خاکش در اشغال سه کشور بیگانه بود، بناگاه دارای دو دولت شد؛ یکی دولت سپهسالار اعظم که در تهران بود و دیگری دولت کوچندگان به رهبری  رضاقلی خان نظام‌السلطنه مافی در کرمانشاه.  

جنگ جهانی نخست اگر برای همه کشورها خانمانسوز بود، برای ایران یک بدبختی بزرگ دیگر نیز افزون بر آن به ارمغان آورد. در کشوری که نه از دولت و ارتش نامی مانده بود و نه از دفتر و دیوان نشانی، خرید انبوه دانه‌های خوراکی بویژه گندم از سوی اشغالگران راه به نایاب شدن نان برد و اندک‌اندک واژه  "قحطی" پژواک هراس‌انگیز خود را به گوش همگان رسانید. درباره این قحطی که در سالهای 1296 تا 1298 جان میلیونها ایرانی را گرفت، گزارشهای بسیاری به چاپ رسیده‌اند که اگرچه درباره شمار درگذشتگان و ریشه‌های آن رخداد همسخن نیستند، ولی در اینکه مرگ‌ومیر بسیار گسترده بوده است، جایی برای بگومگو نمی‌گذارند. برای نمونه آبراهامیان می‌نویسد:

«بین سالهای 1296/1917 تا 1300/1921 در مجموع بیش از دو میلیون نفر از جمعیت ایران از جمله یک‌چهارم جمعیت روستائی کشور بر اثر جنگ، بیماری و گرسنگی جان خود را از دست دادند [...] شایع بود دهقانان گرسنه در مواردی به آدم‌خواری روی آوردند»[9]

"آدمخواری" را رحیم نامور نیز – که گواه آن قحطی بوده - در رمان خود "سایه‌های گذشته" آورده است. محمدقلی مجد در یک همسنجی آماری از سالهای پیش و پس از این قحطی شمار قربانیان را نزدیک به 40درسد مردم ایران می‌داند[10]. افزون بر آن بیماریهایی چون وبا و طاعون و تیفوس و آنفولانزا نیز دسته‌دسته مردم بی‌پناه را کشتار می‌کردند.

اینهمه گویا برای مردم بخت‌برگشته ایران بس نمی‌بود. در سال 1293 عثمانیها دست به کشتار مسیحیان گشودند و در این میانه جیلوهای آسوری به رهبری مار بنیامین شیمون به ایران گریختند و در سلماس و ارومیه نشیمن گزیدند. این از مرگ رَستگان اندک‌اندک به سازماندهی نیروهای خود پرداخته و در آن بخش از خاک ایران خودسری آغاز کردند. پیامد این خودسریها برای مردم شهرهای باختری آذربایجان بویژه سلماس و ارومیه چیزی جز مرگ و نابودی، در سالهای 1293 تا 1297 که در آن مار شیمون بدست اسماعیل‌آقا سیمیتقو کشته شد، نبود. تاوان کشته شدن او را نیز مردم این دو شهر با جان و کاچال خود دادند.

«روز دوشنبه بیست‌وهفتم اسفند [...] جیلوها سخت شوریده و از سران خود پرگ خواستند که کینه جویند و خون پیشوای خود خواهند. سران مسیحی پرگ دادند که 12 ساعت کشتار شود [/] در این قتل عام قریب دَه‌هزار نفر از مسلمان و کلیمی کشته [شدند]»[11]

ولی آیا این همه داستان آن "دستآورد"های مشروطه بود؟ هرگز! سرنوشت سر آن نداشت که پس از ده سال مرگ و آشوب و گرسنگی و ویرانی و جنگ و برادرکشی و قحطی و بیماری با ایرانیان از در مهر و بخشش درآید. همانگونه که پیشتر نیز آوردم، در سالهای پایانی سده سیزدهم و بویژه پس از پایان جنگ چیزی بنام "دولت ایران" در میان نبود، تا چه رسد به اینکه خوکامه، مشروطه یا مشروعه باشد. شاه در کاخ خود نشسته و بر سر حقوق بازنشستگی‌اش با نمایندگان بریتانیا چانه می‌زد و مجلس هم که از سال 1293 بسته بود. سایه‌ای کمرنگ از دستگاه دیوانی با نام "دولت" با وزیرانی بیکاره و ناتوان برجای مانده بود و اگر آن واژه کهن "قلمرو / قلم+رو" را که برای نامیدن مرزهای یک سرزمین بکار می‌رفت به چم این بگیریم که «تا جایی که قلم دیوانیان می‌رود» آنگاه خواهیم دید قلمرو ایران در آن سالها حتا تا دیوارهای تهران نیز نمی‌رفت. پس جای شگفتی نیست که در چهارسوی کشور جنگ‌سالاران و خودسران سر از فرمان پایتخت بپیچند و ساز خود بنوازند. چنین بود که در سیستان بهرام خان بارکزایی پس از پیروزی بر طایفه نارویی خودسرانه به فرمانروایی پرداخت و در سال 1299 برادرزاده‌اش دوست‌محمد خان جانشین او شد. در خوزستان شیخ خزعل پاک از پایتخت بریده و با نشان Knight commander بر آن بخش ایران فرمان می‌راند. در گیلان میرزا کوچک‌خان که نخست در سال 1293 با پدیدآوردن "هیئت اتحاد اسلام" و در همکاری با عثمانی و آلمان یک جنبش ایستادگی سراسری را در برابر بیگانگان سامان داده بود، در سال 1298 و در پی از هم‌گسیختگی کارهای دولت بار دیگر به جنبش آمد تا با اینبار با پشتیبانی ارتش سرخ در خردادماه 1299 جمهوری شوروی ایران را بنیان گذارَد. در آذربایجان نیز از یکسو اسماعیل‌آقا سیمیتقو بخشهای باختری آذربایجان را پهنه تاخت‌وتاز تفنگچیان خود کرده و دست به چپاول شهرها و روستاها گشوده بود، و از دیگر سو شیخ محمد خیابانی در تبریز دولت آزادیستان را برپا کرده بود و «با تهران در گفتگو چنین می‌گفت: باید دولت آزادیستان را برسمیت بشناسد»[12]. در خراسان نیز افسر میهن‌پرستی بنام کلنل محمدتقی‌خان پسیان کارها را در دست خود گرفته بود و دیدیم که او نیز پس از کودتای سوم اسفند و در مردادماه 1300 به رویاروئی با تهران برخاست و

«... تلگرافخانه را تحت سانسور قرار داد و برخی از افراد را که احتمال می‌داد با حکومت مرکزی همکاری کنند [...] بازداشت کرد»[13]

آوردن نام این مردان در یکجا، به چم آن نیست که اینان همگی از یک سرشت و یک گوهر بودند و آماجهایی یکسان داشتند، اگر سیمیتقو کردان شکاک را به گرد خود آورده بود و سودای این را در دل می‌پرورد که از راه چپاول مردم روزی شاه کردستان شود، به میهن‌دوستی پسیان و خیابانی با همه کژرفتاریهایشان کمتر بتوان بدگمان شد. از دیگر سو و در پیوند با میرزا کوچک‌خان سخت بتوان پذیرفت که یک روحانی شیعه با همدستی کمونیستهای ایرانی و با پشتیبانی ارتش سرخ شوروی در دل یک کشور پادشاهی یک حکومت جمهوری پدید آورد و آماجش تنها و تنها سربلندی ایران بوده باشد[14]. باری من از آشوبگریهای گروههای تروری مانند کمیته مجازات درگذشتم و این فهرست را که بیگمان چند تن دیگر را نیز بدان می‌توان افزود تنها از آنرو آوردم که چهره ازهم‌گسیختگی ملی را با همه زشتی و هراسناکی‌اش دربرابر چشمان خوانندگان بگیرم، تا از خود بپرسیم آن "مشروطه" کدام گیاه شگفت‌انگیز و جادویی بوده است، که "نهال نورسته"اش در چنین شوره‌زار ویرانی به بار نشسته بوده است، تا قزاقی از گرد راه برسد و آن را زیر چکمه خود نابود کند؟

باری، اکنون که دورنمایی از روزگار مردم ایران در یازده سال مشروطه نشان داده شد، گاهِ آن است که به دو افسانه بزرگ مشروطه، یعنی "آزادی" و "احمد شاه دموکرات" بپردازیم.

دنباله دارد ...

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد
مزدک بامدادان


[1]  تاریخ هجده‌ساله آذربایجان، احمد کسروی، نشر امیرکبیر، 2537، پوشینه یکم، برگ 16
[2]  همان، برگ 18
[3]  درد اهل ذمه، یوسف شریفی، شرکت کتاب، 1387، برگ 394
[4]  تاریخ هجده‌ساله آذربایجان، احمد کسروی، نشر امیرکبیر، 2537، پوشینه یکم، برگ 127
[5]  همان، برگ 130
[6]  مشیرالدوله، عین‌الدوله (دوبار)، فرمانفرما
[7]  مستوفی‌الممالک چهار بار، سپهسالار اعظم سه بار، صمصام‌السلطنه دو بار، وثوق‌الدوله  دوبار،  مشیرالدوله دو بار، علاءالسلطنه دو بار، عین‌الدوله دو بار، فرمانفرما یک بار، فتح‌الله سپهدار اعظم یک بار. نخستین کابینه نیز نخست‌وزیر نداشت.
[8]  بخشی از تاریخ مشروطیت، فتح تهران و اردوی برق، علی دیوسالار، نشر ابن‌سینا 1336، برگ 110
[9]  تاریخ ایران مدرن، یرواند آبراهامیان، نشر نی، 1389، برگ 118 تا 119
[10] Majd, Mohammad Gholi (2012). The Great Famine & Genocide in Iran, 1917-1919 
[11]  تاریخ هجده‌ساله آذربایجان، احمد کسروی، نشر امیرکبیر، 2537، پوشینه دوم، 728 و 730
[12]  همان، 872
[13] کلنل پسیان و ناسیونالیسم انقلابی در ایران، استفانی کرونین، نشر ماهی، تهران 1394، برگ 38
[14]  همین را می‌توان درباره جمهوری مهاباد در سال 1325 گفت. گذشته از اینکه در مهاباد چه گذشت، پدیدآوردن یک جمهوری در دل یک کشور پادشاهی چیزی جز جدائی‌خواهی یا همان "تجزیه‌طلبی" نیست.