۱۳۸۴ فروردین ۲۶, جمعه

حقوق قومی یا حقوق شهروندی


به بهانه رخدادهای خوزستان

رخدادهای خوزستان و سرکوب ددمنشانه هم میهنان عربمان بدست نیروهای رژیم جمهوری اسلامی، و بیانیه ها و موضع گیریهای نیروهای سیاسی ایران در باره آن، بهانه ای شد برای نگاهی دوباره به جایگاه پُرسمان (پروبلماتیک) حقوق خلقها در درون گفتمان آزادیخواهی، گیتیگرائی و حقوق بشر. پیش از هر چیز باید بر این نکته پای فشرد که قانون اساسی ایران و قانونهای مدنی که از آن سرچشمه میگیرند، چه پیش و چه پس از خیزش بهمن پنجاه و هفت هیچ گونه همخوانی با بافت پیچیده زبانی، فرهنگی و دینی جامعه ایران نداشته اند. قانونگزاران اگر چه اینجا و آنجا گوشه چشمی به گونه گونی فرهنگی مردم ایران داشته اند، ولی هیچگاه قانون را فراخور این گوناگونی بروی کاغذ نیاورده اند و بهتر دیده اند که چشم بر این ویژگی برجسته ملت ایران ببندند.

برای نیروهای هوادار آزادی، گیتی گرائی و حقوق بشر یک نکته جای هیچ چون و چرائی ندارد و آن نیز اینکه، بر سرکوب و به گلوله بستن بپاخاستگان خوزستانی، چه جدائی خواه باشند و چه نباشند، از آنجا که شهروندان این کشور بشمار میروند نامی جز جنایت نمی توان نهاد. من در نوشته پیشین خود نوشتم که باید از سوئی با همه توان به پشتیبانی از حقوق شهروندی و خواسته های هم میهنان عرب خود برخیزیم – واین نگاه ریشه در باور ژرف من به حقوق بشر دارد -، و از سوی دیگر با این شورش کور همراه نشویم، چرا که ویرانگری و آشوب را با مبارزه مدنی سر سازگاری نیست و از این هرج و مرج تنها دشمنان مردم ایران سود میبرند.

در بیانیه های چندین سازمان سیاسی، و همچنین در بسیاری از رایانامه هائی که در پاسخ به نوشته پیشینم برای من فرستاده شده بودند ولی، نکاتی بود که مرا بر آن داشت برداشت خود از پُرسمان "ستم ملی" را کمی بازتر کنم. برای کسانی که از مردمسالاری و دموکراسی «بخش کردن برابر "همه" امکانات یک کشور در میان "همه" مردمان آن» را برداشت میکنند، جایی برای گفتگو بر سر این سخن که در ایران در هیچ زمینه ای این بخش کردن امکانات روی نداده است، برجای نمی ماند: فرمانروایان ایران در "همه" زمینه ها بر "همه" مردم ایران ستم روا داشته و میدارند. گفتن این نکته نیز تهی از هوده نیست که "امکانات" نه تنها دارائیهای مادی، که آزادیهای فردی، حقوق سیاسی-اجتماعی-فرهنگی و قدرت سیاسی را نیز در بر می گیرد. به پُرسمان "ستم ملی"به گمان من از این نگرگاه باید نگریست. از همین نگرگاه نیز باید بر رسانه های سراسری خرده گرفت که چرا بیشتر گوش بزنگ رخدادهای تهرانند و رویدادهای دیگر استانهای کشورمان را کمتر پوشش می دهند. برای نمونه سامانه های اینترنتی و روزنامه های ایرانی در سال 1378 در بزرگترین بخش نوشته های خود به رویدادهای هژدهم تیرماه دانشگاه تهران پرداخته بودند و به آنچه که در روزهای نوزدهم و بیستم همان ماه در دیگر شهرهای ایران و بویژه در تبریز گذشت (که دامنه های آن کمتر از رویدادهای تهران نبود) تنها در کناره رویدادهای تهران پرداختند. اینرا نیز ناگفته نباید گذاشت که این کاستی رسانه های سراسری پارسی زبان رفته رفته کمرنگتر و کوچکتر می شود و همانگونه که دیدیم، این رسانه ها چه دستگیری انصافعلی هدایت را، چه رویدادهای خوزستان را و چه دستگیری یوسف عزیزی بنی طُرُف را بخوبی پوشش دادند که خود پدیده ای نیک است و نشان از جا افتادن نگاه حقوق بشری به رویدادهای ایران دارد.
به ستم ملی باز گردیم. از آنجائی که برخی از سازمانهای سیاسی در بیانیه هایشان و همچنین خوانندگان نوشته پیشین من در نامه هایشان واژه هائی چون "ملتهای تحت ستم ایران" و "شووینیسم فارس" را بکار گرفته بودند، جای آن دارد که این واژه ها را کمی وابشکافیم و نخست سری به گذشته و پیدایش این واژه ها و بکار گیری آن از سوی سازمانهای چپ دهه های سی و چهل بپردازیم.

مبارزان سیاسی دهه های نامبرده همیشه نیم نگاهی به سرزمین شوراها داشتند و تلاش میکردند که نه تنها در جهانبینی و اندیشه، که در گفتار و کردار نیز پای در جای پای مبارزان کمونیست روسیه بگذارند. این روند با پیدایش حزب توده در پهنه مبارزات مردم ایران آغاز شد و سازمانهای چپ نسل دوم (از فدائیان مارکسیست لنینیست گرفته تا مجاهدین مسلمان) هر یک به گونه ای به آن پایدار ماندند. در جنبش چپ ایران، از نمونه های کمیاب و انگشت شمار اگر بگذریم، آفرینش اندیشه کالائی نایاب بود و گَرته برداری و تقلید برخی از این مبارزین – بی آنکه خواسته باشم از ارزش آرمانهای آنان و از خودگذشتگیهایشان بکاهم- گاه چهره ای سوگمندانه به خود میگرفت، برای نمونه سیزده تن از فدائیان خلق در یک این همان پنداری ساده انگارانه و در پیروی از فیدل کاسترو و چه گِوارا (1)در نوزدهم بهمن چهل و نه(1971) به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل حمله کردند. هم حزب توده و هم دیگر سازمان های چپ در نبرد با رژیمی بودند که از یکسو "وابسته به امپریالیسم جهانخوار امریکا" بود، از سوی دیگر هیچ گونه صدای ناهمخوانی را در پهنه اندیشه برنمیتابید و از سوی سوم، با به هم بافتن سخنان درهمی در باره نژاد آریا و پادشاهی های سه گانه هخامنشی، اشکانی و ساسانی در پی یکسان سازی گسترده فرهنگی و زبانی ایران بود. هم در حزب توده و هم در سازمانهای چپ، بخش بزرگی از باورمندان را فرزندان خلقهای چهار گوشه ایران میساختند که وابستگیهای زبانی و فرهنگی با آذربایجانیها، لرها، کردها و ترکمنها داشتند(2). اینان چنان واله و شیدای انقلاب اکتبر روسیه بودند که گاه ایران شاهنشاهی را با روسیه تزاری یکسان میگرفتند و اگر لنین روسیه تزاری را زندان ملتها می خواند، آنان نیز در کوران نبرد با رژیم سرکوبگری که دامنه های سرکوب را از آزادیهای سیاسی فراتر برده به سرکوب همه جانبه فرهنگی (و پیش از هر چیزی سرکوب زبانی) فراگسترده بود، سخن از ملتهای دربند ایران میراندند و بزه کاریهای فرهنگی یک خودکامه خودبزرگ بین را که خود را خورشید نژاد آریا (آریامهر) میخواند، به پای کسانی مینوشتند که همزبانان او بودند و اینچنین بود که واژه "شوینیسم فارس" از دل آمیزش رمانتیسم انقلابی فرزندان خلقهای ایران و شیفتگی آنان به گفتمان انقلابیون روس زاده شد. کار این شیفتگی و گَرته برداری به آنجا کشید که فدائیان اکثریت جنگ با عراق را نیز به پیروی از شورویها "جنگ بزرگ میهنی" میخواندند (3). فدائیان و هم چنین سازمان راه کارگر (که از بازماندگان سازمانهائی هستند که نامشان چندین دهه با "جنبش چپ" یکی گرفته میشد) در بیانیه های خود درباره رخدادهای اهواز با افتادن به گودال ژرف پوپولیسم، هم امروز نیز از "ملیتها" و "ملتها"ی ایران، "کشور چند ملیتی ایران" و "شووینیسم فارس" سخن می گویند، بی آنکه از بار تک تک واژه های خود آگاه باشند و دست کم در جایگاه سازمانهائی که خود را پیشرو و پیشتاز می دانند، اندکی بر روی واژه شناسی و بار سیاسی-حقوقی این واژه ها درنگ کنند.

نمی توان از "ملتها" سخن گفت و بار سیاسی-تاریخی این واژه را نادیده گرفت . اگر ایران را کشوری "کثیرالمله" بنامیم و از "ملتها" و "ملیتهای" آن سخن بگوئیم، باید پیشاپیش پذیرفته باشیم که که هر کدام از گروههای فرهنگی-زبانی ایران امروز در گذشته از خود کشوری با مرزهای شناخته شده داشته اند و از دولتی برخوردار بوده اند و در گذر زمان رفته رفته یا بدست ایرانیان گشوده شده و یا خود به ایران پیوسته اند. نگاهی به تاریخ نشان میدهد که چنین نیست. از سال 1175 خورشیدی که آغامحمدخان قاجار پس از گستراندن سرزمین زیر فرمانروائیش به مرزهای ایران زمان صفویان بر تخت شاهی نشست، تا سال 1349 ایران پیوسته بخشهای پهناوری از سرزمینهای خود را از دست داده است(4). بیهوده نیست که بخشی از کردها، آذربایجانیها، بلوچها، ترکمنها و تالشها در درون و بخش دیگری از آنان در بیرون از مرزهای ایران زندگی می کنند. همه مردمان نامبرده دست کم در چند سدسال گذشته بخشی از یک ملت یکپارچه بنام ملت ایران بوده اند و هیچگاه کشوری مستقل از خود نداشته اند. از آنجائی که ما نیز بمانند مردمان دیگر کشورهای همسایه مان نه آفرینندگان، که تنها بکاربرندگان دانشهای نوین اروپائی مانند جامعه شناسی (سوسیولوژی)، سیاست شناسی (پولیتولوژی) و مردمشناسی (اتنولوژی) بوده ایم، جای آن دارد که برای بازشناسی مفهومهایی مانند "ملت" و "شوینیسم" نیز دست بدامان پدیدآورندگان آنها شویم:

1. ملّت: ملت به مفهوم نوین آن برابرنهادی است برای واژه "ناسیون". برداشت نوین از واژه ملت در اروپا در رابطه تنگاتنگ با کشور (5) است. در زبان پارسی ولی واژه "ملت" در گذشته نه برای نامیدن یک گروه انسانی با ویژگیهایی که برای ناسیون برشمارده می شوند، که بیش از هر چیزی در کنار و به معنی دین بکار میرفته است (6). ملت آنگونه که در دانشنامه "بروکهاوس" آمده، مجموعه ای از گروههای انسانی با ویژگیهای مشترکی مانند نژاد، زبان، دین، فرهنگ و تاریخ است که در چارچوب مرزهای سرزمینشان از قدرت سیاسی مستقل برخوردارند. ملت پس از انقلاب فرانسه دیگر تنها با نگاه به توان کنشگری سیاسی یک کشور (کشور-ملت) چه در برابر کشورهای دیگر و چه در زمینه بکارگیری قدرت مستقل سیاسی است که تعریف میشود. به دیگر سخن، اگرچه مردم ایران را تا آغاز جنبش مشروطه بیشتر "امت" میتوان خواند تا "ملت"، ولی اگر بتوان واژه ملت را در ایران قجری بکار برد، همانا برای "همه" مردم ایران و نه برای هر کدام از بخشهای آن، چرا که هیچکدام از بخشهای سازنده ملت ایران (که برخی از آنان بنام ملتهای ایرانی یاد میکنند) هیچگاه برخوردار از قدرت سیاسی مستقل در چارچوب مرزهای شناخته شده نبوده اند. به دیگر سخن هم امروز نیز مردم جمهوری آذربایجان و یا جمهوری ترکمنستان یک ملت، و آذربایجانیها و ترکمنهای ایران تنها بخشی از یک ملت اند. پس بکار بردن واژه های "کثیرالملّه"، "چند ملیتی" و "ملتهای ساکن ایران" نادرست است و اگر ریشه در ناآگاهی از ترمینولوژی جامعه شناسی مدرن نداشته باشد، بی گمان نشانگر ولنگاری بی مرز در نوشتار و گفتار است.

2. شووینیسم: این واژه برگرفته از نام سربازی فرانسوی بنام "شووین" است که فرانسویان او را برای میهن پرستی دیوانه وارش ریشخند میکردند. شووینیسم در ادبیات سیاسی گرایش میهن پرستانه زیاده جویانه ای را مینامند که از قربانی کردن دیگر ملتها برای رسیدن به هدفهای ملت خودی نیز واهمه ای ندارد. پیشتر نیز نوشته ام نژادپرستی که زائیده کوته اندیشی و نادانی است، فارس و ترک و کرد و عرب و بلوچ نمی شناسد. بی هیچ گمانی میتوان در میان پارسی زبانان ایران نیز درست به اندازه دیگران (و نه بیشتر و نه کمتر) گرایشهای نژادپرستانه یافت. همچنین میتوان گفت که بسیاری از سیاستهای فرهنگی دوران پهلویها آبشخوری شووینیستی داشته اند. ولی آیا امروز، در سال هزار و سیسد و هشتاد و چهار نیز می توان از فرمانروائی شووینیستهای فارس بر ایران سخن گفت؟ آیا رسمی بودن زبان فارسی نشان از گرایش شووینیستی (از گونه پارسی) جمهوری اسلامی است؟ اگر چنین است، وادار کردن همه دانش آموزان ایرانی به آموختن زبان عربی را به پای کدام گرایش باید نوشت؟ سخن را ساده تر کنیم: اگر بجای عربها، فارسی زبانان در زمینهای زرخیز خوزستان زندگی می کردند و شهری مانند تایباد در استان خراسان عرب نشین می بود، آیا جمهوری اسلامی "فارسی زبانان" خوزستان را به روز خود وامیگذاشت زمینهای آنان را از آن خود نمی کرد و به سراغ عربها میرفت و طرح نیشکر را بجای خوزستان در تایباد پیاده می کرد؟
بازتاب اجتماعی یک گرایش شووینیستی چیست؟ شووینیستها برای برخوردار کردن مردم یک کشور از امکانات گوناگون، نخست به خاستگاه نژادی و یا زبانی آنان می نگرند و نخست گروه اجتماعی را که خود وابسته به آنند از همه امکانات برخوردار میکنند. اگر جمهوری اسلامی رژیمی با گرایش شووینیستی فارس باشد، باید:
* بخش بزرگ دارائیهای ایران در دست فارس زبانان باشد، که می دانیم چنین نیست و اگرچه آماری در دست نداریم، میتوان پنداشت که آذربایجانیها بیشتر دارائیهای کشور را در دست داشته باشند.
* شهرها و استانهای فارس نشین باید از زیرساختهای پیشرفته تری برخوردار باشند، که میدانیم چنین نیست و بم و کرمان و بخشهای بزرگی از خراسان و یزد و دیگر بخشهای فارس نشین از زیرساختهای بسیار واپس مانده ای برخوردارند.
* قدرت سیاسی باید یکپارچه در دست فارس زبانان باشد، که میدانیم چنین نیست و از رهبر گرفته تا آیت الله های کوچک و بزرگ، تا وزیر دفاع و فرمانده نیروی انتظامی، تا رئیس قوه قضائیه و بسیاری از قاضیان، در همه لایه های قدرت تنها سنجه برای گزینش، نه فارس زبان بودن، که سرسپردگی به بارگاه "ولایت عظمای فقاهت" است (7).
* فارسی زبانان باید آزادی فرهنگی بی مرز داشته باشند و برای نمونه آزاد باشند برای فرزندانشان هر نام پارسی را که بخواهند، برگزینند، که می دانیم چنین نیست و اداره ثبت احوال نامهای عربی را بسیار ساده تر میپذیرد.
* ...
* تنها یک نکته باقی میماند، و آنهم رسمی بودن زبان فارسی و وادار کردن کودکان سرتاسر ایران به آموزش به این زبان است (که خود تبعیض کوچکی نیست و در جای خود از آن خواهم نوشت).

بهر روی انداختن گناه سرکوب و کشتار مردم عرب خوزستان بر گردن شوینیسم فارس، چیزی جز گشودن جبهه دروغین نژادی و به بیراهه کشاندان مبارزه با فاشیسم دینی و به هرز دادن نیروها نیست. جمهوری اسلامی تنها به یک برداشت فاشیستی از مذهب شیعه پایبند است و از همین روست که برای نمونه عربها و آذربایجانیهای شیعه را در بالاترین لایه های قدرت میتوان یافت، حال آنکه کردها، بلوچها و ترکمنهای سُنی مذهب به سادگی از قدرت کنار گذاشته میشوند، مسیحیان، یهودیان و بهائیان دیگر جای خود دارند.

در جائی که نخبگان سیاسی ناتوان از بازشناسی و بازخوانی مفاهیم نوین جامعه شناسی هستند، دیگر از پانگرایان و جدائی خواهان واپس مانده چشمداشتی نمی توان داشت. انگشت گذاشتن بر این جنبشها از آن روست که اینان برای نهان کردن دندانهای تیز گرگِ نژادپرستی، در لباس میش رفته اند و به بهانه مبارزه برای رسیدن به حقوق انسانی در پشت خواسته های بر حق خلقهای ایران سنگر گرفته اند (1) . همانگونه که پیشتر نیز نوشته ام (جمهوری اسلامی و هویت ملی ما، ایران امروز) دین فروشان با رفتارهای خود با مردم ایران از این کشور زمین آماده ای ساخته اند که تخم کینه و دشمنی در آن بسادگی جوانه میزند و سوگمندانه باید گفت که از آن همبستگی و یکپارچگی ماههای نخستین پس از خیزش بهمن چیزی بر جای نمانده است.

به حقوق شهروندی باز گردیم. بارها نوشته ام که برای من حق آموزش به زبان مادری، حق داشتن رسانه های همگانی به زبان مادری، حق اداره کارها شهری و استانی بدست کارگزاران بومی و دست آخر حق جدائی از ایران بخشی از حقوق پایه ای و بی چون و چرا هستند که باید همه شهروندان ایران از آنها برخوردار باشند. پیش از این همه ولی، باید تک تک این شهروندان را از حق "برگزیدن" و "برگزیده شدن" برخوردار کرد، و از این حق، که بتوانند سرنوشت خویش را خود برگزینند. برخی از این خواسته ها، خواسته های بسیاری از پانگرایان و جدائی خواهان نیز هستند. آنچه که جایگاه من و همه کسانی را که مانند من می اندیشند از جایگاه این واپس ماندگان جدا می کند، همانا "نگرگاه" دیگرگونه ماست: پانگرایان و جدائی خواهان این همه را بخشی از حقوق قومی و "برای رهائی از ستم شوینیستهای فارس" میدانند و من و مانندگان من این همه را بخشی از حقوق شهروندی "همه" مردم ایران برای رسیدن به همبستگی هرچه بیشتر "همه" ایرانیان میدانیم، و در همین یک سخن نکته های باریکتر از موئی نهفته است که پانگرایان با کوته بینی و تنگ نگری خود توانائی دیدن آنها را ندارند، پیچش مو که جای خود را دارد!

پانگرایان از آنجایی که نمی توانند با آوردن نمونه های زنده (همان گونه که در بخش یک آوردم) به کسی بباورانند که فارسی زبانان در ایران از امکانات بیشتری در برابر دیگران برخوردارند، در گام نخست رسمی و سراسری بودن زیان فارسی را بهانه می کنند در گام دوم برای برافروختن آتش کینه و جنگ با همه توان خود هر آنچه را که پارسی است به زیر آفند میگیرند. سرچشمه همه این فریبکاریها و دروغپردازیها (تاریخ سازی، حمله به شاهنامه(2) ، تخریب چهره فارسها و زبان فارسی) پایبند نبودن به حقوق شهروندی است ، پان گرایان که هنوز شیپور بیدارباش تاریخ را نشنیده اند و خود را سوار بر اسبهای تیزرو و در زیر چادر قبیله میبینند، از آنجائی که بنمایه های جهان نوین مانند حقوق شهروندی، حقوق بشر، برابری فرهنگی و ... را نه میشناسند و نه اگر بشناسند گنجایش پذیرفتنش را دارند، تنها راه رسیدن به خواسته هایشان را در تاریخ سازی و پارس ستیزی میبینند، یکروز مادها را ترک میخوانند تا نشان دهند جنگ ترک و فارس (مادها و هخامنشیها) به دوهزار و پانصد سال پیش باز میگردد، یکروز سومریها وایلامیها را عرب می خوانند، تا ثابت کنند که پیشتر از آریائیها به ایران آمده اند... . از همین روست که جای گفتگو درباره حقوق زنان، حقوق اقلیت های دینی، حقوق کودکان و دست آخر آزادی، مردمسالاری و عدالت اجتماعی در گفتارها و نوشتارهای آنان تهی است.
پانگرایان از آنجائی که خود به حقوق شهروندی پایبند نیستند و مردم ایران را بر پایه زبان و تبار آنان به "خودی" و "ناخودی" بخش میکنند، برای پیشبرد و جاانداختن سخنان خود ترفندهای گاه خنده آوری بکار میگیرند. از آن دست است بالابردن آمار وابستگان به "قبیله خودی"، چنانکه اگر همه این داده های آماری را بپذیریم (35 میلیون ترکزبان+ پنج میلیون و نیم عرب+ده میلیون کُرد+ سه میلیون و نیم بلوچ+هژده میلیون گیلک و مازنی = هفتاد و دو میلیون!) ایران تنها کشور جهان خواهد بود که جمعیتی بالای سددرسد (سدوشش درسد!) خواهد داشت و باید چهار میلیون تن از فارسی زبانان را از ایران برانیم تا جمعیت این کشور به همان 68 میلیون تن در واپسین سرشماری سراسری برسد! از یاد نباید برد که آمار دیگر گروههای زبانی و تباری در اینجا نیامده است. همچنین میتوان از تاریخسازیهای آنان نام برد. یک روز سخن از "تاریخ هفت هزارساله ترکان در آذربایجان" سخن می رود، روز دیگر از "پنجهزار سال تمدن عربی در خوزستان" و در این میان ایلامیها و سومریها گاه عرب می شوند و گاه ترک، تا همه بپذیرند که نه ترکان و عربان، که فارسی زبانان کوچنده به این سرزمینند و دارندگان راستین آن. همانگونه که گفتم دست یازی به این روشهای قبیله گرایانه تنها از آن رو است که اینان هیچ باوری به حقوق شهروندی ندارند، واگر نه برای هواداران حقوق شهروندی، مهم این نیست که آذربایجانیها از همان نخستین روزهای آفرینش کره زمین ترکزبان بوده اند یا از چهاصدسال پیش به اینسو، مهم این نیست که سومریها و ایلامیها عرب بودند یا نه، ، مهم این است که بخش بزرگی از مردم ایران به زبان ترکی آذربایجانی و یا عربی سخن میگویند و آنرا زبان مادری خود میدانند. همه این مردم دارای شناسنامه ایرانیند و همین "شهروند کشور ایران بودن" آنان را از حق آموزش و پرورش به زبان مادری، داشتن رسانه های همگانی بزبان مادری، حق اداره شهرها و استانهایشان بدست مسئولین بومی و حق بودن در بالاترین لایه های قدرت سراسری برخوردار می کند.
واپسگرایان نژادپرست با پر کردن نوشته های خود از اصطلاحات جامعه شناسی مدرن تلاش می کنند به خواسته های قبیله گرایانه خود رنگ نوگرائی و پیشرفت بزنند، خواندن برخی از این نوشته ها مرا بیاد تیتر روزنامه کیهان در سال 1360 می اندازد که نوشته بود: «انستیتو ژئوفیزیک دانشگاه تهران اعلام کرد عید فطر روز جمعه است»! همانگونه که جمهوری اسلامی همه دستآوردهای دانش فیزیک را برای یافتن روز عید فطر بکار می گیرد، نژادپرستان نیز تازه ترین یافته های دانش جامعه شناسی و مردم شناسی رابکار میگیرند تا آتش جنگهای قبیله ای تازه ای را در ایران برافروزند و "عید فطر" خود را بیابند، بیهوده نیست که شعارهای بخش بزرگی از پانگرایان را نمیتوان از شعارهای هواداران ولایت فقیه بازشناخت. همین چند روز پیش چند تن از اینان برای درگیر شدن با ارمنیان به خیابانها آمدند و با سر دادن شعارهایی چون:

حوزة علمييه­دن گلسه جهاد حؤکموموز / اگر حکم جهادمان از حوزه علمیه بیاید
يئرينه اوتورداريق ارمني داشناکلاري / داشناکهای ارمنی را بجای خود می نشانیم
مسلمان قاراباغين آخيلماز داها قانی / تا دیگر خون قره باغ مسلمان جاری نشود
هيهات من الذله، باي ذنب قتلت،
يا حسين، يا مظلوم، يا ابوالفضل،
مهدی صاحب­زمان بيا بيا کجايی،

همه تلاش خود را بکار بردند تا یادبود کشتار ارمنیان بدست سربازان عثمانی را برهم بزنند. (3)
پانگرایان با گره زدن سرنوشت خود با کشورهای بیگانه (تظاهرات به هواداری از صدام حسین، ارمنی ستیزی در هواداری از ترکیه و شعار یا اؤلؤم یا قاراباغ) چهره تلاشگران خردگرای جنبشهای کیستی جویانه خلقهای ایران را نیز خراب می کنند، به همان اندازه که هواداران حقوق بشر، مردمسالاری و گیتی گرائی باید هواداران یکسان سازی فرهنگی و فارسگرایان را از صفوف خود بیرون کنند، کیستی جویان راستین نیز باید در افشای چهره نژادپرستانه آن دسته کوچک از مدعیان مبارزه برای زنده کردن کیستی خلقهای ایران که در شیپور کینه نژادی میدمند، بکوشند. از یاد نباید برد، پانگرایان و جدائی خواهانِ نژادپرست تنها یک گروه بسیار کوچک هستند و بیشینه کیستی جویان (هویت طلبان) و کسانی که بر حقوق برابر همه خلقهای ایران پای می فشارند، به حقوق بشر، مردمسالاری و گیتی گرائی پایبندند. مبارزه برای رسیدن به حقوق برابر شهروندی برای همه ایرانیان و از میان بردن نابرابریها دینی، زبانی و فرهنگی، بخشی از مبارزه سراسری مردم ایران برای رسیدن به آزادی است و من این بخش از کیستی جویان (هویت طلبان) را همرزم و هم سنگر خود می دانم (4). به اینان خرده ای نیز اگر بتوان گرفت، همانا کوتاهی آنان در مرزبندی با نژادپرستان جدائی خواه است.

باز هم به حقوق شهروندی بازمی گردیم. همه آزادیخواهان باید از خواسته های حق جویانه مردن عرب خوزستان، از خواسته کسانی که خواهان آموزش به زبان مادری هستند و از خواسته کسانی که خواهان سهم خود از قدرت و دارائی ملی هستند، پشتیبانی کنند. در ایران گیتی گرای فردا، یک تبریزی، یک مهابادی، یک زابلی، یک گنبدی و یک اهوازی در نگاه نخست دیگر آذربایجانی و کرد و بلوچ و ترکمن و عرب نیست. او پیش از هر چیز یک "شهروند" ایرانی است با همه حقوق شهروندی. پس باید به فریاد عزیزی بنی طُرُف رسید و فریادش را به گوش جهانیان رسانید، نه از آن رو که او عرب است، بلکه از آنرو که او یک شهروند ایرانی است و بر دیگر شهروندان است، که از حق او، که حق شهروندی همه ما است پشتیبانی کنند.

به گمان من همه هواداران حقوق بشر، مردمسالاری و گیتی گرائی از هم امروز باید دیدگاه خود را در باره تک تک حقوق شهروندی، و از آن میان بویژه حقوق زنان و حقوق خلقها روشن کنند. قانون اساسی آینده ایران باید بازتابی از گوناگونی فرهنگی و زبانی مردم این کشور باشد. در ایران اگر از روزگار هخامنشیان (5) در گذریم، قدرت نیز بمانند ثروت همیشه در یکجا و در دست کسان انگشت شماری انباشته شده است. اگر بهره مندی یکسان تک تک شهروندان از قدرت را پیش زمینه دموکراسی میدانیم، اگر پذیرفته ایم که بخش کردن یکسان و برابر قدرت (در همه رویه های آن؛ سیاسی، اقتصادی و فرهنگی) پایه های مردمسالاری را استوار می کند، پس برای رسیدن به آزادی و مردمسالاری از پذیرفتن پلورالیسم فرهنگی در همه زمینه ها ناگزیر خواهیم بود. اگر چه بسیاری گمان میبرند که با بخش کردن ایران به واحدهای سرزمینی و تباری، و برپائی آنچه که آنان آنرا "فدرالیسم اِتنیک" مینامند میتوان به حقوق برابر دست یافت، باید دانست که ایران با بافت پیچیده و در هم تنیده تباری-زبانی، و همچنین با درهم آمیختگی نژادی و به هم پیوستگی فرهنگی مردمانش پیش و بیش از هر چیزی به یک "فدرالیسم فرهنگی" نیازمند است که با ویژگیهای فرهنگ و منش و تاریخ ایران همخوانی و سازگاری داشته باشد و بیش و پیش از هر چیزی برخاسته از گزینه آزادانه مردم باشد.

فدرال شدن ایران با آن برداشتی که پانگرایان از فدرالیسم دارند، نواختن شیپور از سر گشاد آن، و گامی بزرگ به سوی گسترش فرهنگ قبیله ای است. با نگاهی هر چند گذرا به گذشته کشورهای فدرال مانند آلمان، امریکا، سوئیس و کانادا میتوان دید که این کشورها از به هم پیوستن بخشهائی پدید آمده اند که خود پیشتر از مرزهای شناخته شده و یک حکومت مستقل برخوردار بوده اند و به هم پیوستنشان تنها در راستای فرآیند "ملت شدن" بوده است. دست کم در چهارسد سال گذشته هیچ کدام از بخشهای ایران کنونی یک واحد مستقل سیاسی نبوده است فرآیند "ملت شدن" با پادشاهی صفویان آغاز شده و تا به امروز افتان و خیزان به پیش رفته است. اگر چه باید پذیرفت که این روند، گاه گاه از رشد باز مانده (شکست جنبش مشروطه) و گاه نیز سویه ای باژگونه بخود گرفته است (سیاست ملت سازی ساختگی پهلویها). همچنین در ایران از دیرباز آمیختگی در میان وابستگان فرهنگهای گوناگون (و بویژه فارسی زبانها و آذربایجانیها) پدیده ای بسیار گسترده بوده و در کشور ما شمار بزرگی از خانواده های دوزبانه را می توان یافت. پس می توان همه خواسته های ایرانیان را، چه فرهنگی ، چه زبانی ، چه دینی و چه سیاسی و چه اقتصادی، در یک سخن گرد آورد: "حقوق شهروندی". نخستین گام برای رسیدن به این حقوق، حق گزینش است. ایرانیان، تک تک ایرانیان، باید بتوانند فرمانروای بی چون سرنوشت خود باشند، و باید در خود این توانائی و گنجایش را پدید آورند، که بر رای و نگر دیگر ایرانیان گردن نهند. در چنین ایرانی دیگر کسی سودای جدائی در سر نخواهد پرورد و پانگرایان و نژادپرستان پاسخی جز ریشخند از مردم ایران دریافت نخواهند کرد، و تا هنگامی که واژه "ملت" یادآور توده ای بی شکل و بی چهره باشد، و نه برآیند خواست و نگر تک تک شهروندان، ایران همچنان زیستگاه قبیله های گوناگونی خواهد ماند، که در پشت دروازه ها و بارو های جهان نوین چادر برافراشته اند.

ستم همه سویه ای که جمهوری اسلامی بر مردم ایران روا داشته است، رخدادهائی مانند درگیریهای خوزستان را بیوسان کرده است و بر این مردم بجان آمده هیچ خرده ای نمی توان گرفت. پانگرایان و جدائی خواهان نژادپرست نیز همیشه تلاش خواهند کرد که از چنین آبهای گل آلودی بیشترین ماهیها را بگیرند. تنها راه برای ما هواداران مردمسالاری و گیتی گرائی کمک به بالندگی فرهنگِ شهروندی در میان ایرانیان است، همانگونه که بارها نوشته ام، نه دین فروشان و نه نژادپرستان در یک ایران آزاد و گیتی گرا، هوائی برای دم زدن نخواهند یافت و مانند برف زیر آفتاب تابان آزادی و آگاهی آب خواهند شد.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
1. در ماه دسامبر سال 1956 فیدل کاسترو بهمراه برادرش رائول، ارنستو اِل چه گِوارا و هفتاد و نه تن دیگر با کشتی کوچکی خود را به کوبا رساندند. پس از کشته شدن هفتاد تن از یارانشان در همان روزهای نخست، دوازده چریک به کوههای سیرا ماسترا پس نشستند و با حمله به یک پاسگاه مبارزه با رژیم باتیستا را آغاز کردند.
2. حزب توده شمار بزرگی از آذربایجانیها، ارمنیها، مازندرانیها و گیلانیها را در خود جای داده بود. بخش بزرگی از اعضای برجسته سازمان مجاهدین خلق مانند محمد حنیف نژاد، سعید محسن و موسی خیابانی آذربایجانی بودند. فدائیان خلق بیشتر از استانهای باختری و شمالی یارگیری می کردند. شعار «بروجرد، لاهیجان، مهد چریک ایران!» بخوبی نمایانگر این پدیده بود. همچنین نگاه کنید به: "ایران بین دو انقلاب، یرواند آبراهامیان"
3. کار حزب توده از این نیز فراتر رفته بود. ما هواداران نیروها سیاسی آن روزگار به ریشخند می گفتیم: «هنگامی که در مسکو باران می بارد، توده ایها در تهران چترهای خود را باز می کنند!»
4. قفقاز 1192 خورشیدی، اران 1206 خورشیدی، هرات (افغانستان باختری) 1235 خورشیدی، مکران و بلوچستان 1249 خورشیدی،خوارزم و فرارودان 1260 خورشیدی، بحرین 1349 خورشیدی. گستره ایران در سال 1175 (دویست و نه سال پیش) اندکی کمتر از دوبرابر گستره کنونی آن بود.
Nationalstaat, Nationalstate .5
6. ملت عشق از همه دینها جداست/ عاشقان را مذهب و ملت خداست (مولانا)، آفتاب پرست بوده اند یا ملتی ضعیف داشته ... (ابن البلخی)، موحدی است گذشتن ز ملت ثنوی/ ولیک از ثنوی زادگی گذر نبود (سوزنی).همچنین نگاه کنید به واژه نامه دهخدا.
7. یکی از خوانندگان نوشتار "جمهوری اسلامی و هویت ملی ما" نقدی بر آن نوشته بود و آورده بود:«آذربایجانیها تنها هنگامی به مناسب بالای دولتی گماشته می شوند که خود را در خدمت اهداف پان آریائی شوینیستهای فارس قرار دهند». شاید براستی چنین باشد، ولی برای من دیدن ملا حسنی و شیخ صادق خلخالی در حالی که درفش کاویانی بر دوش گرفته و در پاسارگاد به زبان پارسی سِره مشغول نیایش برای روان کوروش بزرگ هستند، در جهان پندار نیز ناشدنی است!!!
8. در نگاه به گفتمانهای نژادپرستانه جدائی خواهان در کنار فارس ستیزی، باید از کُردستیزی و ارمنی ستیزی نیز نام برد. این ستیزه جوئی تا آنجا پیش میرود که محمودعلی چهرگانی رهبر گروه گاموح (حرکت بيداری ملی آذربايجان جنوبی) در گفتگوی خود با رسانه ها سخن از بیرون راندن کُردها از آذربایجان، پس از جدائی آن از ایران میراند.
9. شاهنامه ستیزی از دیگر گفتمانهای پانگرایان، بویژه پان تورکیستهاست. هیچ کدام از آنان ولی تا کنون توان پاسخگوئی به این پرسش ساده را نداشته اند که اگر شاهنامه کتابی تا به این اندازه نژادپرستانه و ترک ستیزانه است، چرا همه پادشاهان ترکتبار به بازنویسی و نگارگری داستانهای آن کمر بسته اند و بسیاری از آنان نام پهلوانان آنرا بر فرزندان خود نهاده اند؟ پان تورکها یا نمی دانند که شناخته شده ترین شاهنامه های جهان شاهنامه بایسُنقُری (بایسُنقُر پسر شاهرخ تیموری {تاتار}) و شاهنامه تهماسبی (شاه تهماسب صفوی {قزلباش}) هستند، و یا گمان برده اند که ترکزبانان ایران و پیش از همه شاهان ترکتبار، هزار سال از کیستی ترکی خود ناآگاه بوده اند و دشمن تبار و زبان خود (فردوسی) را میستوده اند و مشتی نژادپرست قبیله گرا در آستانه سده بیست و یکم توانسته اند پرده از چهره "نژادپرست" چامه سرائی بردارند که سی سال برای ایران و ایرانیان دم زد و از نیکی و انساندوستی نوشت و زیبائی را ستود و بر سر اینکار جوانی و دارائی خود را از دست داد و در ناداری و تنگدستی جهان را بدرود گفت.
http://www.azadtribun.com/Fa27.htm .10
11. من حتا آن جدائی خواهانی را که از دیدگاه حقوق بشر، و نه از نگرگاه کینه کِشی نژادی و زبانی به پدیده جدائی خواهی می نگرند، بیشتر در کنار خود میبینم، تا آن دسته از هواداران یکپارچگی ایران را، که هیچ گونه پایبندی به حقوق بشر و هیچ باوری به گوناگونی فرهنگی و رنگارنگی زبانی ایران ندارند.
12. اگر چه از خواندن و شنیدن این سخن همه پانگرایان، از پان تورکیست و پان عربیست گرفته تا پان ایرانیست، به یک اندازه روی ترش میکنند و بر می آشوبند، باید گفت هخامنشیان نخستین کسانی بودند که به گفته هگل: «یکپارچگی سیاسی و گوناگونی فرهنگی را در یکجا گرد آورده بودند»، اینرا میتوان با گونه ای از فدرالیسم برابر گرفت. نگاه کنید به: فلسفه تاریخ، هگل

۱۳۸۴ فروردین ۱۱, پنجشنبه

کابوس فروپاشی جان میگیرد ...
نگاهی به تنشهای قومی روزهای گذشته



آنچه که در روزها و هفته های گذشته در ایران رخ داده است، بیش از هرچیز نشانگر آنست که سردمداران جمهوری اسلامی آماده اند برای ماندن بر سریر فرمانروائی، کیان کشوری با فرهنگ و شهرآئینی هزاران ساله را در چشم بهم زدنی برباد دهند. در اینکه جان مردم بیگناه ایران در نزد این بزه کاران به پشیزی نیز نمی ارزد، هیچ تردیدی نیست، آنچه که اکنون رخ میدهد ولی، نشانگر آن است که دینفروشان برای چند سال فرمانروائی بیشتر از کشاندن ایران به مرزهای نابودی هیچ پروائی ندارند.

از کنار رخدادهای یکی دو هفته گذشته بسادگی نمیتوان گذشت: نخست آئین نامه ای در اینترنت پخش شد که بر پایه آن نام شهرها و روستاها، خیابانها، فروشگاهها و ... باید تنها به زبان فارسی باشد، چند روز پس از آن از آذربایجان باختری گزارش رسید، که اداره آموزش و پرورش این استان بدنبال جایگزینی نامهای ترکی جزیره های دریاچه ارومیه با نامهای فارسی است، هنوز هیاهوی این گزارش نخوابیده بود که ابلاغیه ای با نام ابطحی در اینترنت و در میان عربزبانان خوزستان پخش گردید که در آن سخن از کوچاندن عربها از خوزستان و جایگزین کردن آنان با کوچندگان فارس میرفت. از سوی دیگر در همان نگاه نخست به سخنان نامزدان ریاست جمهوری میتوان گفتمان نوینی را در برنامه های آنان دید: حقوق قومیتها! گویا معین و کروبی و همانندگانشان که دودهه و نیم برای ایرانیان هیچ کیستی دیگری جز کیستی "اسلامی-شیعی" نمی شناختند، خواب نما شده اند و دریافته اند که در ایران گذشته از شیعیان سینه چاک ولی فقیه دیگرانی هم هستند که هم دینهای دیگری دارند و هم بزبانهای دیگری سخن میگویند. در همین راستا است که معین به سیستان و بلوچستان می شتابد و در مسجد سنیّان، و در کنار مولوی عبدالحمید نماز می گذارد و کروبی از سوئی لاف میزند که «در صورت پيروزى در انتخابات وضع خانمها و اقوام بهتر مى شود» و از دیگر سو در دیداری با چهره های تندرو و نژادپرست "پان"گرا در خانه اقوام تلاش میکند دل آنان را بخود نرم کند. لاریجانی در مراغه میگوید «در توسعه شبکه های استانی به دنبال حفظ و صیانت از اقوام ایرانی بودیم و بیشترین ظرفیت را برای احیای فرهنگ، هنر، موسیقی و گویش اقوام ایرانی از جمله آذری زبانها ایجاد کردیم» و سپس به دیدار سنّی مذهبان گنبد کاووس میشتابد تا «بر مخالفت شدید خود با روی کارآمدن مسئولین غیربومی در استان‌ها و شهرستان‌های کشور تأکید» کند.

در این میان نامه ای که بنام ابطحی شناخته شد، از جایگاه ویژه ای برخوردار می گردد. نخست آنکه جایگزینی نژادی و فرهنگی از سوی هر کس که روی بگیرد، کاری ناپاک و ناشایست است. دوم آنکه این نامه در آستانه بیستم آپریل پخش شد و این روز را جدائی خواهان و پانعربیستها سالروز "هشتادمین سالگرد اشغال سرزمینهای الأحواز (عربستان) توسط نیروهای ایرانی" میدانند. سوم آنکه نهادهای امنیتی رژیم هیچ تلاشی برای ریشه یابی و جلوگیری از پخش این نامه و یا دست کم دروغ خواندن آن بکار نبردند و تنها این ابطحی بود که به یک تکذیب بسیار رویه ای بسنده کرد. رسانه های عربی و بیش از همه الجزیره نیز چندان در این آتش دمیدند که آن شد که شد، شورشی کور و ویرانگر درگرفت و بیگناهانی چند بر خاک افتادند.

بازی بسیار پیچیده ای در ایران آغاز شده که چهار برنده گوناگون میتوان برای آن پنداشت و تنها بازنده آن ایرانیان پاکنهاد خواهند بود. چهار نیرو، با چهار اندیشه و هدف گوناگون بدنبال آنند که در پایان این بازی تنها برنده آن باشند:

1. بخش سرکوبگر رژیم برای توجیح دژخوئیها و بزه کاریهای خود نیازمند تنش است و اکنون که هم جنبش زنان و هم جنبش دانشجوئی سرکوب شده اند و توان تنش زائی ندارند، باید به سراغ گروهبندی اجتماعی دیگری رفت. ذوب شدگان در ولایت همانگونه که در نوشته های پیشین خود نیز آورده ام با آغوش باز به پیشواز تنشهای قومی میروند، چرا که ترس بزرگ مردم ایران از جنگ درونی و برادرکشی را بخوبی میشناسند و میدانند که برای سرکوب هرچه بیشتر هیچ مهملی بهتر از مبارزه با "تجزیه طلبی" نخواهند داشت. بیهوده نیست که تارنمای "بازتاب" (محسن رضائی) در تنور همه این تنشها میدمد و خود هیزم بیار و آتش افروز این درگیریها است. رخدادهای این هفته هنگامی که کنار سخنان جنتی جای میگیرند، پرده از هدف ولایتگرایان برمیدارند: ایجاد فضای پلیسی-نظامی در سرتاسر ایران برای بکارگرفتن همه توان نهادهای سرکوب و بخون کشیدن همه جنبشهای اعتراضی. این را نیز باید دانست که جهانیان با شنیدن واژه "جدائی خواه" در اعتراض به رژیمهای سرکوبگر از خود خویشتنداری نشان میدهند.

2. اصلاح طلبان که در انتخابات گذشته با به میدان کشیدن زنان و جوانان به پیروزیهای بزرگی دست یافتند، پس از انتخابات شوراها دریافتند که مشتشان در نزد این دو گروه بزرگ اجتماعی باز شده و اینان را دوباره نمی توان فریب داد. پس میبایست بدنبال گروههای دیگری بود که از پتانسیل گسترده ای برخوردار باشند. اگر خاتمی همه توان خود را بر سر بسیج زنان و جوانان گذاشت و توانست بیست میلیون ایرانی را با خود همراه کند، معین و کروبی بدنبال بسیج کسانی هستند که خود آنانرا "اقلیت" و یا "قومیت" مینامند و در این میان نقش "پلیس خوب" را بازی میکنند، تا کسانی که از سرکوب همه جانبه فرهنگی و سیاسی ولایتگرایان رمیده اند، به اینان پناه بیاورند، واگرنه وزیر پیشین کابینه خاتمی کجا و شانه به شانه یک سنّی بلوچ نماز گزاردن کجا؟!

3. پانگرایان سومین نیرویی هستند که خود را پیشاپیش برنده بی چون این بازی میپندارند. آنچه که در روزهای گذشته در خوزستان رخ داده است، همچون آب گوارائی از گلوی تشنه به قدرت همه جدائی خواهان و نژادپرستان (از عرب و غیر عرب) پائین میرود. از سوئی کشته شدن عربزبانان خوزستان، گودال میان مردم و حاکمیت را ژرفتر می کند و رودخانه خشمی را که از نابرابری فرهنگی، سیاسی و اقتصادی سرچشمه میگیرد به تندآب کینه نژادی بر ضد فارسها بدل میکند (که بنا به گفته اینان دشمنان اصلی دیگر خلقهای ایرانند)، و از سوی دیگر همین سازمانها میتوانند با نشان دادن تأثیر خود بر روی جنبشهای مردمی به جهانیان، در آینده ایران سهم بیشتری را خواهان شوند. جدائی خواهان با نگاه به رویدادهای دو دهه گذشته، ایران را در شرایطی مانند شرایط سالهای پایانی شوروی میبینند و خود را نیز چون سران جمهوریهای این کشور چند ملیتی، و شبها را با خواب خوش فروپاشی ایران بسر میکنند تا خود را در جایگاه "علیفها" و "رحمانفها" و "آقایفها" ببینند. در پس همه این ساده انگاریهای کودکانه ولی گرایش نژادپرستانه نیرومندی خودنمائی می کند.

4. نامزد چهارم برندگی این بازی ناپاک آمریکائیها و اسرائیلیها هستند. همانگونه که پیشتر نوشتم آریل شارون بارها گفته است که ایران بدون بمب اتمی هم "زیادی" بزرگ است و امریکائیها نیز که چندین دهه دوستان نزدیک ایران بودند و بیش از پنجاه هزار کارشناس در ایران داشتند، بیکباره و ناگهان (درست مانند معین و کروبی و لاریجانی) دریافته اند که ایران کشوری چند فرهنگی و چند زبانی است و همان کشوری که دست شاه را در سرکوب فرهنگی و زبانی بخش بزرگی از مردم ایران از کُرد و آذربایجانی گرفته تا بلوچ و ترکمن باز گذاشته بود، امروز میخواهد بیاری این سرکوب شدگان بشتابد! جان سخن را یرواند آبراهامیان میگوید: « فاکتور دیگری که راه به روزنامه ها باز کرده است اینکه این نو محافظه کاران در واقع با گروههایی در ایران همکاری میکنند که بیشتر علاقه به تجزیه ایران به مناطق ملی دارند. این در واقع پدیده جدیدی در سیاست امریکا است. امریکا بطور سنتی از حاکمیت ایران حمایت کرده است. در گذشته در واقع کشورهای دیگری همچون روسیه بوده اند که سعی در شکستن ایران به قسمتهای کوچکتری داشته اند. ولی در 15 سال گذشته این نو محافظه کاران بوده اند که در همکاری نزدیک باکارگردانان واشنگتن , اشکارا دم از وجود اقلیتهای عمده ای چون عربها, بلوچهاو کردها و اینکه این اقلیتها احتیاج دارند که استقلال داشته باشند میزنند. البته اگر قسمتهای مختلف ایران حق حاکمیت مستقل خود را داشته باشند [دیگر] کشوری به نام ایران وجود خارجی نخواهد داشت. بنابراین ایرانیهای مترقی ویا ناسیونالیست ویا وطن پرست که فکر میکنند ایالات متحده خواستار سلامت ایران است باید با دقت بیشتری نگاه کنند و ببینند که نو محافظه کاران چه میکنند»

این نکته را نیز باید افزود که پس از هرگونه تنش و شورشی که رنگ و بوی قومی داشته باشد، غریو شادی و سرور از خانه همسایگان ما، بویژه همسایگان عربمان به آسمان بر می خیزد. باید این ننگ و نفرین همیشگی را به جان بخریم که شهروندان کشوری هستیم که خرده کشورَکی چون قطر نیز برای آن شاخ و شانه می کشد و با کمترین هزینه ای به آتش آشوب و ویرانگری در شهرهای آن دامن میزند. سرزمینمان ایران شیر زخمی و در زنجیری را می ماند که کفتارها و کرکسها نیز در خود یارای رویارویی با او را میبینند.

یک نکته دیگر را نیز باید در اینجا باز کرد و آن هم نگاه هواداران مردمسالاری، حقوق بشر و گیتی گرائی به پدیده جدائی خواهی است. اگر کسی به این هر سه پایبند باشد، دیگر نمی تواند جدائی خواهی را یک گناه بداند. خود این پدیده را ولی از نگرگاههای گوناگونی می توان بررسی کرد. به گمان من باید (حق جدائی) را از (جدائی خواهی) باز شناخت. اگر مردم ایران را یک خانواده بدانیم، حق جدائی را میتوان با حق طلاق یکسان گرفت. من همانگونه که حق طلاق را در زندگی زناشوئی هم برای زن و هم برای مرد محترم میشمارم، حق جدائی را نیز برای هرکدام از گروهبندبهای مردمی ایران (دینی، نژادی، فرهنگی و زبانی) برسمیت میشناسم. ولی این نکته را نیز باید گفت که به همان اندازه که هواداری از حق برابر طلاق نشانگر آزاداندیشی یک تلاشگر اجتماعی است، اگر کسی براه افتد و بنام مبارزه برای حقوق زنان همه زوجهای یک کشور را به جدائی از هم و برهم زدن خانواده هایشان فرابخواند، تنها و تنها دیوانگی خود را به نمایش گذاشته است! پس باید حق جدائی را در یک ایران گیتیگرای مردمسالار ِ آزاد، برای تک تک خلقهای آن برسمیت شناخت، ولی پیش از آن باید ایرانی ساخت که در آن هر کس تنها دارای "یک" رأی باشد و ارزش آنرا نیز بشناسد. در چنین سرزمینی باید پذیرفت که اگر بیشینه مردمان یک بخش از کشور به جدائی از آن رأی دادند، باید از این حق برخوردار باشند، واگر نه در ایران امروز که میتوان کلیه، چشم و دیگر اندام کسان را به بهائی اندک خرید، خریدن رأی از آب خوردن نیز آسانتر است! جدائی خواهی اگر بر پایه و نگرگاه حقوق بشر استوار شده باشد و به سربلندی و آسایش مردمی بیانجامد که خود خواسته از یکدیگر جدا شده اند، پدیده ای نیکو است و باید از آن پشتیبانی کرد. ولی همین پدیده اگر با دشمن سازیهای پنداربافانه کینه نژادی را بپرورد و بدنبال سرکوب و نابودی بخشی از مردم این سرزمین باشد، دستآوردی جز ویرانی و مرگ و براه افتادن رودهای خون و نابودی دارائیهای مادی و فرهنگی نخواهد داشت و بر هر آزادیخواهی است که با همه توان خود با آن بجنگد.

بهر روی و با همه این سخنان، باید با همه توان خود به دفاع و پشتیبانی از حقوق شهروندی دستگیرشدگان و دیگر قربانیان رخدادهای خوزستان برخیزیم، رخدادها را پوشش دهیم و نگذاریم که حقوق انسانی بخشی از هم میهنانمان در گیر و دار بازی ناپاک و ویرانگری که دینفروشان و نژادپرستان دست در دست هم براه انداخته اند، لگد مال شود. همراهی با این جنبش ولی از آنجا که جنبشی کور، ویرانگر و در راستای خواسته های جدائی خواهان نژادپرست و دینفروشان سرکوبگر است، نادرست است.

بازی تازه آغاز شده است و بازیگران تازه در کار "گرم کردن" خویشند. چهار روز دیگر بیست و چهارم آپریل، نودمین سالگرد کشتار ارمنیها بدست ارتش عثمانی است و ارمنیها مانند سالهای گذشته یاد این کشتار را در کلیسای سرکیس مقدس تهران زنده خواهند داشت. پان تورکیستها که گویا دیگر از هواداری آشکارشان از کشور ترکیه (که مورد اعتراض ارمنی هاست) شرم نیز نمی کنند و نیازی به پرده پوشی نمی بینند، از هم اکنون در کار تیز کردن شمشیرها و زین نهادن بر اسبهای خود هستند، تا به جنگ آنچیزی بروند که خود آنرا یک دروغ تاریخی میدانند(1). باید چشم براه ماند و دید پیوند شوم و ناپاک فاشیسم دینی و نژادپرستی کور اینبار چه دسته گلی به آب خواهد داد.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
1. بهانه پانترکیستها برای درگیری با ارمنیها این است که وزارت کشور به آنان اجازه برگزاری یادبود برای کشته شدگان قره باغ را نمیدهد. به گمان من هر کسی باید آزاد باشد که یاد و داغ هر کشتار تاریخی را که می خواهد، زنده کند. خراسانیها یاد کشتار مغول را، اصفهانیها یاد کشتار افغانها را، تبریزیها یاد کشتار ترکهای عثمانی را، تهرانیها و بمیها یاد کشتار ترکمانان قجر را و دست آخر همه مردم ایران یاد کشتارهای عرب را. گذشته از اینکه نه رخدادهای قره باغ و نه کشتار ارمنیان بدست عثمانلوها ارتباط مستقیمی با مسائل ما ایرانیان ندارند، این دیگر ژرفنای بیخردی را نشان میدهد، که کسانی مراسم ارمنیها را بهم بریزند، چرا که کسان دیگری (وزارت کشور) از صدور اجازه برای بزرگداشت یاد کشته شدگان قره باغ خود داری میکنند!

۱۳۸۴ فروردین ۸, دوشنبه

دیو چو بیرون رود، فرشته در آید؟


یک پرسش و یک پیشنهاد!

درآمد: بنیان اندیشه ما ایرانیان بر اسطوره گرائی استوار است. قهرمان ملی ما در اندک زمانی چهره یک اسطوره، و پیروزی ملی مان چهره یک حماسه را بخود میگیرد. همانگونه که بارها نوشته ام، ریشه این پدیده را به گمان من در اندیشه «میتُخت گرا» و یا اسطوره ساز ما ایرانیان باید جُست. نیاکان ما پس از شکست در برابر مسلمانان ناچار بودند دست از باورها و اسطوره های خود بکشند، ولی از آنجائی که این اسطوره ها برای کیستی ایرانی مانند آب برای ماهیان بودند، ایرانیان به بازآفرینی آنها در چارچوبهای نوین روی آوردند: رستم دستان شیر خدا شد و علی نام گرفت، داستان کربلا و کشته شدن حسین آنگونه ساخته و پرداخته شد که به داستان سیاوش نزدیک گردد، آناهیتا (ناهید) فاطمه (زهرا/زهره) شد، سوشیانس مهدی موعود نام گرفت و ... . هم امروز نیز بسیاری از اسطوره ها بی آنکه بشناسیمشان، نقش بزرگی در اندیشه، منش و کنش ما ایرانیان بازی می کنند.

همه ما سرود «دیو چو بیرون رود، فرشته درآید»، این یادگار روزهای نخستین پیروزی خیزش پنجاه و هفت را هنوز در گوش داریم و همه ما از عارف و عامی در آن روزها باوری جز این نداشتیم که "فرشته" نه تنها آخشیج و نقطه روبروی "دیو" است، که آمدنش نیز فرجام ناگزیر رفتن اوست. دیدیم که با رفتن دیو (اگر رژیم پادشاهی را دیو بپنداریم) نه فرشته، که خود اهریمن از در برآمد که استاد و سرکرده همه دیوان بود. این گونه نگرش مانوی به جهان، نه در آن روزها آغاز شد و نه باسپری شدن بهار آزادی و آگاهی از این نکته که مردمانی در شیفتگی خِرَدشکن خود، دیوی را از تخت بزیر کشیدند تا اهریمنی را بر جایش بنشانند، پایان یافت، این نگرش گذشته ای هزاران ساله داشت:
در اسطوره های زرتشتی (که میتوان انگاشت، خود برگرفته از اندیشه و جهانبینی ایلامی بوده باشند) زُروان، خدای زمان بی کرانه، هفت هزار سال به امید باروری و زایش فرزند، نیایش و قربانی می کند. در پایان هفت هزار سال باورش به برآورده شدن این آرزو سستی می گیرد و ناامیدی در دلش جوانه میزند. درست در همین دمی که دل زُروان نه از امید تهی و نه از ناامیدی پر شده است، باروری او انجام می پذیرد و نطفه اهورا از امید، باور و ایمان، و نطفه اهریمن از ناامیدی، ناباوری و تردید بسته میشود. این دو پدیده همگوهر و همزاد، پایه و بُن ریشه اندیشه ایرانی اند: «هرچه اهورائی نیست، بناچار اهریمنی، و هرچه اهریمنی نیست، بناچار اهورائی است».

هدف من از این گریز کوتاه نه اسطوره شناسی، که کوششی برای واکاوی گونه ای از نگرش و گونه ای از رفتار ما ایرانیان است و رسیدن به این سخن که آزادی و مردمسالاری پیآمدهای ناگزیر سرنگونی جمهوری اسلامی نیستند، همانگونه که آمدن فرشته پیآمد ناگزیر رفتن دیو نیست. در اندیشه بیشتر ما ایرانیان و در این میان بویژه در اندیشه نخبگان و رهبرانمان، خودکامگان همیشه نماد و نماینده دیو و اهریمن بودند و هرآنکه در برابر آنان قد برمی افراشت، نماد و نماینده فرشته و اهورا. آنکه در برابر "بدی" می ایستاد، چیزی جز "نیکی" نمی توانست باشد. پس اگر فرمانروایانِ خودکامه اهریمن خو و دیومنش بودند، مردمی که (به گمان ما) در برابر آنان صف آراسته بودند، می بایست از هر گونه کژی و کاستی برکنار باشند، به دیگر سخن مردم یا همان "خلق قهرمان" دهه های پنجاه و شست، برابرنهادی بود برای همه آنچه که ما اهورائی می پنداشتیمش و در برابرش نیز شیخ و شاه برابرنهادهای برازنده ای برای نیروهای اهریمنی میبودند. این گونه نگاه، اگرچه از یکسو به نخبگان نیروی بسیج و سازماندهی توده ها را می بخشید، ولی از سوی دیگر چشمان آنان را برای دیدن کاستیها و کژیهای همین توده اهورائی کور میکرد و اینچنین بود که از چند نمونه انگشت شمار اگر بگذریم، صدای هیچکدام از فرهیختگانی که کاستیها و رفتارهای نادرست و اندیشه های کج ِ نهادینه شده در میان همان "مردم" اهورائی را برای ما بازمی گفتند و ما را از پیامدهای نادیده انگاشتن آنها برحذر می داشتند، هیچگاه پژواکی در میان شیفتگان سودا زدهِ تصویر آرمانیِ نابودی دیو و بر تخت نشستن فرشته نیافت. ما صدای این پزشکانِ روانِ جامعه را، که بجای پرستش فرهنگ سرزمینمان و ستایش مردمان آن، ما را به دیدن و شناختن و درمان تک تک بیماریهای آنان فرامی خواندند، هیچگاه نشنیدیم و همیشه همان را شنیدیم که خود می خواستیم و بجای مردم کوچه و خیابان، مردمی را دیدیم که در خیال خود ساخته و پرورده بودیم و اگر رخدادها آنچنان سخت و زمخت بودند که از دیدنشان ناگزیر بودیم، هر گونه کاستی در کُنش و هر گونه کژی در مَنش را هر بار به یک بهانه بر این مردم آرمانی خود بخشودیم.

بگذارید آن بن ریشه و آن سامان اسطوره ای اندیشه ایرانی را بیشتر بشکافیم تا بازتاب آن را بر رفتار روزمره خود بهتر دریابیم:
اهورامزدا فرمانروای جهان نیکی و روشنی "سپَنتَه مَینَئو" و اهریمن فرمانروای جهان بدی و تیرگی "اَنگرَه مَینَئو" است. این دو جهان هیچگاه در هم نمی آمیزند، همانگونه که روشنی و تاریکی در هم نمی آمیزند و "بودِ" یکی "نبودِ" دیگری است(1). اهورا شش دستیار (امشاسپند) بنامهای بهمن، اسفند، اردیبهشت، خرداد، مرداد و شهریور دارد و اهریمن نیز دستیاران (کَماریکان) ششگانه ای، که هر کدام در برابر امشاسپندی می ایستند(2).
همانگونه که آمد، "بودِ" هرکدام از این نیروها تنها در "نبودِ" نیروی دشمن اوست. هر کدام از دستیاران اهورا، دشمنی نیز با ویژگیهائی باژگونه دارد و با او پیوسته در نبرد است. در این جهان نه بدی و خوبی در هم می آمیزند و نه میان بدی و خوبی چیز دیگری جای می گیرد، پس نمیتوان "نیک" بود و اندکی "بدی" در خود نهفته داشت، همانگونه که "بدی" نیز نمی تواند "نیکی" در خود بپرورد. حال اگر "فرشته" را در یک جایگزینی کاربُردی با "امشاسپند" یکی بگیریم، خواهیم دید که رفتن (شکست) یکی، آمدن (پیروزی) آندیگری است، پیروزی بهمن (اندیشه و منش نیک) شکست اَکومن (اندیشه و منش بد) است(3).

حال باز به روزگار خویش باز می گردیم. تلاشگران جنبش چپ، چه پیش و چه پس از بهمن پنجاه و هفت، اگر چه گریبان خود را از چنگ "الله" و "شیطان الرجیم" رها کرده بودند، ولی در ژرفنای اندیشه خود خلق را فرشته و دشمنان آن (ضدخلق) را دیو می دیدند. رژیم سرکوبگر (چه شاهنشاهی و چه اسلامی) در یکسو و خلق سرکوب شده در سوی دیگر صف آراسته بودند، یکی "همه" بدیها را در خود گردآورده بود و دیگری "همه" خوبیها را. بیهوده نیست که بخش بزرگی از ادبیات این دوره (بویژه دوره جنگهای چریکی در دهه پنجاه و دهه شست) به جدا کردن سنگر خلق و ضدخلق میپردازد. جای واکاوی خود و خودیها در این دوران خالی است، اگر کوچکترین کاستیهای دشمن بزیر ریزبین میرود، از بزرگترین کمبودها در صف خلق هیچ سخنی در میان نیست.(4) سازمانهای سیاسی که خود را از خلق و خلق را از خود، و این هردو را نماینده نیروی نیکی و اهورائی میدانستند، دچار گونه ای از "نرگس مندی"(5) و خودشیفتگی همگانی بودند، که آنان را از نگاه خرده گیرانه و موشکافانه به این خلق قهرمان (که خود نیز بخشی از آن بودند) باز میداشت. گستره جامعه ولی جهان اساطیری نبود، نه خوبی ناب در یکجا گردآمده بود و نه بدی یکپارچه و یکدست بود. میان دو جهان خلق و ضدخلق نه تنها "تُهیگی" نبود، که ایندو گاه چنان در هم می آمیختند که بازشناسی یکی از دیگری دشوار مینمود، اندیشه ساده انگار و اسطوره پرداز نخبگان ولی از دریافت این پیچیدگیها ناتوان بود و پیشروان جامعه روشنفکری همچون آونگی میان پوپولیسم (گسترش دادن واژه خلق به همه باشَندگان جامعه و دنباله روی از آنها) و سکتاریسم (فروکاستن این واژه به بخش بسیار کوچکی از هم اندیشان و جداکردن خویش از بخش بسیار بزرگتر ناهم اندیشان) تاب می خوردند و سوگمندانه باید پذیرفت که ما از گذشت روزگار بسیار کم آموخته ایم و بسیاری از ما هنوز برآنند که «دیو چو بیرون رود، فرشته درآید!».

پرسش: آیا مردمسالاری، آزادی و گیتیگرائی (سکولاریسم) پیامدهای ناگزیر فروپاشی جمهوری اسلامی هستند؟ آیا همه مردم ایران، یا دست کم بخش بزرگتر آنان خواهان جدائی دین و دولتند؟ آیا بخش بزرگتر زنان ایران حجاب را خود خواسته به کنار خواهند گذاشت؟ و آیا های بسیاری از همین دست.
بگذارید با یک نمونه زنده آغاز کنیم: تارنمای گویا در یک نظرسنجی در پیوند با بدارآویختن "بیجه" از کاربران اینترنت خواسته است که
نظر خود را درباره مجازات اعدام بیان کنند. تا به امروز اندکی کمتر از دو سوم با آن مخالف و کمی بیشتر از یک سوم کاربران با آن موافق بوده اند، به دیگر سخن، اگر همین یک سوم را پایه سنجش خود و نماینده همه جامعه ایران بگیریم (که براستی چنین نیست)، باید سوگمندانه بپذیریم، که در سالهای آغازین سده بیست و یکم و پس از گذر از کشتارهای خیابانی و اعدامهای گسترده دهه شست، هنوز یک سوم ایرانیان در مجازات اعدام هیچ چیز انسان ستیزانه و وحشیانه نمیبینند، از هر سه تن یک تن!. و تازه یک نکته را ناگفته نباید گذاشت: کسانی به این پرسش پاسخ داده اند، از توان مالی خرید رایانه و بهره گیری از اینترنت برخوردارند، خواندن و نوشتن به فارسی و همچنین انگلیسی را نیز به اندازه ای که در اینترنت بکارشان بیاید، میدانند و از این رو بخش بسیار ویژه ای از جامعه درون و برون ایران بشمار میروند. میتوان پنداشت که اگر روزی این نظرسنجی در میان همه مردم ایران برگزار شود، شاید که دو سوم پرسش شوندگان از مجازات اعدام جانبداری کنند. این ولی همه داستان نیست؛ ریسمان دار را مادر یکی از قربانیان بدست خود بر گردن بیجه می افکند و انبوهی به تماشای جان کندن او می آیند. بیجه ولی تنها یک نمونه است. در هر جنایتی بازماندگان کشته شدگان بر اجرای قانون انسان ستیز و ننگین "قصاص" پای می فشرند و گاه نیز از قاضی میخواهند که گناهکار را در همان جای رخدادن جنایت قصاص کند، در کوچه، در خیابان و در برابر چشمان مردم!
به پرسشهایمان باز گردیم. زنان ایرانی به زور قانون وادار به پوشاندن خود در "حجاب" شده اند. دستگاه سرکوب ولی به همان مانتو و روسری خرسند است و چادر را بزور بر سر کسی نمی نشاند، شمار کسانی که خودخواسته تن به پوشش زن ستیز چادر میدهند درسد کوچکی نیست (که اگر جز این میبود، خود این زنان نیز تنها برای بستن دهان شنحه و عسس، و نه از سر باور خود به حجاب، به پوشیدن مانتو و روسری بسنده میکردند و در خیابانها دیگر چادرپوشی به چشم نمی خورد).
جمهوری اسلامی دست مردان را در سرکوب و خوارسازی همه سویه زنان باز گذاشته است که ننگین ترین نمونه آن قانون چندهمسری است. ولی آیا مردانی که با بهره گیری از این قانون ننگین، بیشرمانه کرامت انسانی همسرانشان را بزیر پا میگذارند، تنها در میان لایه های فرودست و ناآگاه جامعه یافت میشوند؟ آیا روشنفکرترین مردان این جامعه حاضرند به هنگام جدائی از همسرانشان، سرپرستی فرزندان را که حق بی چون و چرای زنان است، به آنها بسپارند؟ و بر این فهرست میتوان همچنان افزود و خون جگر خورد.
آوردن این نمونه ها و افکندن این پرسشها برای سیاه نمائی و افتادن از آنسوی بام نیست. سخن بر سر این است که بدانیم اگر جوانانی را داریم که نامشان با روز هجدهم تیرماه عجین شده، جوانان دیگری را هم داریم که تماشای به دارآویختن گناهکاران سرگرمشان میکند، اگر شیرزنانی را داریم که برای رسیدن به حقوق برابر با مردان جانشان را بر کف دست مینهند و از زندان و شکنجه و دوری از میهن نمی هراسند، زنانی را نیز داریم که تن خود را زنده زنده در کفن سیاه میپیچند و آنرا نشان برتری خود بر دیگر زنان می دانند. بدانیم که همه اینها باهم "مردم آگاه" یا همان "خلق قهرمان" را می سازند و بدانیم که واژه مردم، همان مردمی که در راه رسیدن به آزادی و برابری از آنان چشم یاری داریم، نه تنها نیکان و درست کرداران، که بدان و کژرفتاران را نیز در بر میگیرد، بدانیم که بخشی از همین جامعه، که در سخن و بر سر زبان با جمهوری اسلامی دشمنی میورزد، به گونه ای از همزیستی درونی با آن رسیده است، اگر مرد است، همسر دوم و سومی میگزیند، تا نیازهای پَست خود را برآورده کند، اگر زن است، از اینکه بدحجابان را میتارانند و تازیانه میزنند، چندان هم ناخشنود نیست و برآنست که «اینها هم دیگر شورش را درآورده اند!»(6). سخنم همه بر سر این است که باید از گذشته خود بیاموزیم و بدانیم که ما و این "خلق قهرمان" آنروزها و "مردم آگاه" اینروزها همه خوبیهای جهان را درخود نهفته نداریم و اگر کار جمهوری اسلامی بیست و شش سال بدرازا کشیده است، از آن است که هنوز بخشی از مردم این سرزمین، تکه های کوچکی از این نظام اهریمنی را در کنج اندیشخانه خود نهان دارند و درون هرکدامشان "جمهوری اسلامی کوچکی" فرمانرواست.
با این درهم آمیختگی نیکی و بدی، آیا میتوان باور داشت که «دیو چو بیرون رود، فرشته درآید»؟

پیشنهاد: اگرچه نظرخواهی و نظرسنجی در جهان اینترنت کاری نیست، که بتوان بر پایه آن در باره جامعه و گرایشهای گوناگون آن به داوری نشست، ولی این خوبی در آن هست، که میتوان سمت و سوی این گرایشها را تا اندازه ای دریافت. به دیگر سخن اگرچه نمیتوان نتیجه این نظرسنجی ها را بازتابی از جامعه ایران دانست، ولی دست کم میتوان به ژرفنای فاجعه پی برد بر آن پایه برنامه ریزی کرد. برای نمونه اگر بخش بزرگی از پرسش شوندگان حجاب را پدیده ای مثبت بدانند، باید بجای گفتگو بر سر اینکه برابری زن و مرد در حکومت اسلامی دست نیافتنی است، باید یک گام پَس تر رفت و بر سر این به گفتگو نشست که برابری زن و مرد چیز خوب و پسندیده ایست!
من سررشته ای در کارهای اینترنتی ندارم و نمی دانم که آیا پیشنهادم شدنی است، یا ناشدنی، به گمانم ولی تارنمای "ایران امروز" که از شناخته شده ترین و پربیننده ترین تارنماهای پارسی است، و همچنین "گویا" میتوانند در این راه پیشگام شوند و هر دوهفته به نظرسنجی در باره یک موضوع بپردازند، موضوعاتی که همه ما در راه رسیدن به یک ایران آزاد و مردمسالار و گیتی گرا با آنها سروکار داریم. تردیدی در این نکته نیست که پاسخ بسیاری از پرسشها پیشاپیش پیداست. برای نمونه به پرسشِ بسیار کلیِ از میان برداشتن آپارتاید جنسی بیشتر پرسش شوندگان "آری" خواهند گفت، در این نظرسنجیها ولی باید این پرسش را پی گرفت که جامعه پرسش شوندگان تا کجای این راه را خواهد رفت. آیا آمادگی برای پذیرش قانون خانواده ای که ستونش پشتیبانی از زنان باشد (مانند کشورهای اروپائی) در میان ایرانیان هست؟ یک نمونه دیگر برابری همه ایرانیان و سرگذاشتن بر رأی مردم است. به این پرسش نیز بی گمان بخش بسیار بزرگی آری خواهند گفت. ولی اگر بخشی از همین مردم در یک روند دموکراتیک تصمیم به جدائی از ایران گرفتند، آیا آمادگی پذیرش چنین پدیده ای در میان ایرانیان هست؟ از این نمونه ها باز هم میتوان آورد، ولی جان سخن این است که بتوانیم نظرسنجیهای زنجیره ای را چون آئینه ای فراروی خود بگیریم و چهره دست کم بخش کوچکی از آن "مردم" ویا "خلق" را در آن باز بینیم؛

«کی ببینم، مرا، چنان که منم...»

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
--------------------------------------------------------
1) «... آنچه فرازپایه است آن را روشنیِ بیکران خوانند، که بسَر نمیرسد. ژرف پایه آن تاریکی بیکران است و آن بی کرانگی است. در مرز، هر دو کرانه مندند، زیرا میان ایشان تُهیگی است، و به یکدیگر نپیوسته اند.» (بُندَهِش، بخش نخست، سرآغاز)
2) *اَکومن (اَکَه مَنَه)، دیو اندیشه بد و دشمن بهمن (اندیشه نیک) *ایندرَ، دیو گمراهی و دشمن اردیبهشت (برترین راستی) *سَئوروَ، دیو آشوب و ستم و دشمن شهریور (فرمانروائی نیک، دادگری) *ناوَنگهَئیتیَه، دیو نافرمانی و شورش و کینه و دشمن اسفند (مهرورزی و دوستی) *تَرومَتی، دیو گرسنگی، تشنگی و بیماری و دشمن خرداد (تندرستی) *زَئیریش، دیو مرگ و نیستی و دشمن مرداد (نامیرائی).
3) رستم، پهلوان جاودانه ایرانزمین که نگاهبان خوبی ونیکی است، در شاهنامه به جنگ اَکوان دیو (اَکومن) میرود. نگاه فردوسی به جایگاه دیو در این داستان بسیار آموزنده است:
تو مر دیــــو را مردم بد شناس / کسی کو ز یزدان ندارد سپاس
هر آن کو گذشت از ره مردمی / ز دیوان شمُر، مَشمُر از آدمـی
4) کسانی مانند مصطفی شعاعیان که پای را از این دایره بسته بیرون نهاده بودند و بدنبال درنوردیدن مرزهای نوین و ناشناخته بودند، آذرخشهای پرفروغی بودند که در پهنه اندیشه کوتاه زیستند و جز دمی کوتاه نور نیافشاندند. چه جای شگفتی که اینان خود را در میان تلاشگران جنبش چپ نیز بیگانه می دیدند.
Narzism (5
6) جمله ایست که سدها بار به گوش خود شنیده ام و ایکاش میتوانستم جایگاه فرهنگی، سیاسی و اندیشه گویندگان آنرا نیز در اینجا بیاورم، تا ژرفنای فاجعه آشکارتر شود!

۱۳۸۴ فروردین ۱, دوشنبه

اَباتیمار، اندکی شادی باید!

برخیـــز که بـــاد صبح نــوروز / در باغچه می کند گل افشان
.
آورده اند که پس از فروپاشی پادشاهی ساسانی و در روزهائی که تازیان آزادگان ایرانی را از دم تیغ بیدریغ میگذراندند و زن و مرد و کودک را به بردگی می گرفتند و شهرهای آباد پارس و خراسان و اسپهان و آذرآبادگان را فرومیسوختند، رامشگر آواره ای شهر به شهر میگشت و داستان پرآب چشم نژادگان ایرانی را برمی گفت و سوگ میخواند، تا که در نوروز به سیستان رسید و چون دژخوئیها و دیوآهنگی های سپاهیان عرب را و خواری و درماندگی مردم سرزمینش را یک به یک باز گفت، چنگ برگرفت و به پاس نوروز نغمه های شادی آفرین ساز کرد و خواند:
«اَباتیمار، اندکی شادی باید!»

نورز است باز! همه هستی به پایکوبی و دست افشانی برخاسته است. بهار، جانهای مهرورزان را به شادی و شادخواری میخواند. اگرچه مام میهن هنوز در چنگال اهریمن و دیوان گرفتار است، اگر چه خون آزادگان ایرانی هنوز بر زمین است و اگر چه زنان و مردان و کودکان ایرانی به بردگی میروند، ولی گاه است که دمی غم از خانه دل برانیم و سر از اندیشه بپردازیم و هلهله مستی سردهیم و پای کوبان، شیشه دُردی بدست، سر به بازار قلندرها نهیم و گوش به نغمه دلنواز بهار بسپاریم، که نوروز است و «اندکی شادی باید!»

نوروز است باز و بهار! از هزاران سال باز، هر سال می آید و آتش مهر و خرمی را در دلها بر می افروزد، فرودین است باز! ماه "پاکان نامیرا"، فَرَوَهَرها! روانهای درگذشتگان نیک کردار و نیک پندار و نیک گفتار از بهشت فرود آمده اند و بر در خان و مان بستگانشان چشم میدارند تا سال بگردد و برخانه ها درآیند و خرد و هوش و یاد و بختِ خانگیان را پاسبانی کنند، تا خرمی بر فراز خانه چتر گسترد و درخت شادی شکوفه کند، «که شادی ز یزدان و اندُه ز اهریمن است»!
نوروز سرآغاز نبرد همه ساله نیکی با بدی است، تلاشی نو و هماره، برای برافکندن تباهی و ناراستی، و دستگیری از راستی و درستی، گریزاندن اهریمن و دیوان، و بر تخت نشاندن اهورا و امشاسپندان، برآوردن آفتاب و تاراندن سیاهی. از این روست که ایرانیان در این روز جز سخن خوش و نیکو نمی گویند و غم را و اندوه را یاد نمی کنند و رخت نو میپوشند و خانه را به کاچال نو می آرایند و دشمنی ها را از یاد میبرند و رشته های دوستی و خویشاوندی را به دید و بازدید استوارتر میکنند.

نوروز ولی آغاز بهار نیز هست، آغاز همان پاره دل انگیز و جان افزای سال، که نغمه هایش را میتوان بوئید، رنگهایش را می توان نیوشید و از جادوی مهرآفرینش میتوان مست و بی خود شد و هر سال باز از سر نو عاشقی کرد. نوروز پیشرو سپاه بهار است و مژده آور عاشق شدن هستی؛

در این روز "هئوروَتاتَه" (خرداد) که امشاسپند تندرستی و کاستی ناپذیری است، همه سال باز دل به همزادش "اَمِرتاتَه" (مرداد)، امشاسپند جاودانگی و نامیرائی میسپارد، "اَرتَه وَهیشتَه" (اردیبهشت) با همه پارسائی و داد و پرهیزکاری خود با "سپَنتَه اَرمَئیتی" (اسفند)، امشاسپند فروتنی، پاک روانی و مهرورزی درمی آمیزد، "وَهومَنَه" (بهمن) که امشاسپند اندیشه و منش نیک است، دل در گرو عشق امشاسپند فرمانروائی نیک، "خشَثرَه وَئیریَه" (شهریور) مینهد، و اهورا مزدا که خود شادی بیکرانه و خرمی کاستی ناپذیر و سرُور بی پایان است، هر سال باز از سر نو دل به فرزندان "مَشیَه و مَشیانَه" (آدم و حواٌی ایرانی) میبندد به دست خود تخم خجسته عشق به انسان و انسانیت را بر زمین بارور بهار می افشاند.
پس به خجستگی نوروز و فرخندگی بهار، دست به نیایش برداریم و از ژرفنای جان آرزو کنیم که؛
- خرداد تندرستی و کمال ایرانیان و مردمان چهارگوشه گیتی را نگهبان باشد،
- مرداد بی مرگی و نامیرائی را به صلح و دوستی میان ایرانیان و ملتهای جهان ارزانی دارد،
- اردیبهشت پرهیزگاری و داد را در پهنه ایرانزمین و همه گیتی بگستراند،
- اسفند آتش مهر را در دل مردمان ایرانزمین و چهارگوشه این جهان برفروزد و آئین مهرورزی و عشق را زنده بدارد،
- بهمن منش ایرانیان را نیکو گرداند و اورنگ جنگ و ویرانی را در همه گیتی در هم شکند،
- شهریور ستم و بیداد را از ایرانزمین براندازد و فرمانروائی نیکو (آرمانشهر) را در آن برپا دارد،
- و هورمزد چنگ و چغانه برگیرد و نغمه های شاد سردهد و جهان را به دست افشانی و پایکوبی برانگیزد،

تا خرمی و گشاده دلی بر خاک اندوه زده ایرانزمین سایه گسترد،
تا هیچ زنی و مردی و پیری و جوانی را را غم نان مباشد،
تا صدای خنده کودکان هفت آسمان را درنوردد،
تا رخسار ایرانزمین به گلخندی بشکفد،
و همه روز، نوروز باشد ...

اندکی شادی باید! پس بگذارید به خجستگی نوروز فرخنده پی یکی از زیباترین غزلهای حضرت خداوندگار مولانا جلال الدین را به هرآن کسی پیشکش میکنم، که شادی را پاس میدارد و نوروز را درمیابد و آنرا میزید، به هر آنکس که در سینه اش آتش مهر به ایرانزمین و مردمان آزاده آن شعله ور و رقصان است!

باز بنفشه رســــــید، جانب ســوســـــن دوتا
باز گـــل لــــــعل پــــــــوش، می بدراند قــبا
باز رسیدند شاد، زان سـوی عالــــــم چو باد
مست و خرامان و خــــوش، ســــبزقبایان ما
سرو علمدار رفت، سوخت خزان را به تفـت
وز سـر کُه رخ نمود، لالـــه شــــــــــیرین لقا
سنبله با یاســــــمین، گفت ســـــــلام علیـــک
گفت علیک السلام، در چـــــــمن آ ای فــــــتا
یافـــته معروفی ای، هر طرفی صوفـــــی ای
دست زنان چون چنار، رقص کنان چون صبا
غنچه چو مستوریان، کرده رخ خـود نهـــان
باد کـــــشد چــادرش، کی سره رو برگـــــــشا
رفت دی روتُرُش، کشته شد آن عیــــش کش
عـــــمر تو بادا دراز، ای ســــــمن تــــــیز پا
نرگــس در ماجـــرا، چشـــمک زد ســــبزه را
سبزه ســخن فهم کرد، گـــــفت که فرمان ترا
سیب بگفت ای ترنج، از چه تو رنجــیده ای
گفت من از چـــــشم بد، می نـــــــشوم بد نما
فاخـــته با کــو و کــو، آمـــــده کـــان یـار کـو
کردش اشــــارت به گــــل، بلبل شـــیرین نوا
غیر بهـــــــار جهان، هست بهــــــاری نــهان
مـــاه رخ و خوش دهان، باده بــده ســــــاقیا

نوروز را سدها پیام است و هزاران سخن، جان آن را ولی رامشگر سیستانی، زیباتر از هر ترانه و چامه ای در سه واژه سروده است:

نوروز است!
به خشنودی اهورا،
اندکی شادی باید!

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
نوروز هشتاد و چهار

۱۳۸۳ بهمن ۲۷, سه‌شنبه

جمهوری اسلامی و هویت ملی ما - شش


5. کیستی ایرانی: از پندار تا آرمان (دو)

در زمینه فلسفه نیز همان تداوم اندیشه به گونه ای دیگر انجام یافت. از آنجا که بررسی همه آنچه که اندیشمندان ایرانی پس از اسلام از آموزه های ایرانیان باستان آموخته بودند، بحثی بسیار گسترده و پیچیده (و بیرون از توان و دانش من) است، در اینجا به نگاهی کوتاه به نوشته های سهروردی بسنده می کنم.
نخست باید گفت که پیش از برافتادن ساسانیان نیز کوششهائی در راه پالودن اندیشه های زرتشتی از آمیخته های ناروای موبدان درباری انجام گرفته بود که شناخته شده ترین آنها جنبش درست دینان به رهبری مزدک پسر بامداد است. درست دینان همانگونه که از نامشان پیداست بدنبال درستی و راستی آغازین اندیشه های زرتشت بودند. مزدک با شعار «زن و خواسته برای همگان» و باور بر این سخن که «اهورامزدا بندگان خود را هم مرد و هم زن آفریده و ایندو در پیشگاه او با هم برابرند» دگرگونی بزرگی در ایران آنروز پدید آورد. گفتنی است که موبدان درباری آنروزگار نیز مانند نوادگانشان در ایران امروزمان، ملایان، برای سرکوب اندیشمندان پیشرو زمان خود چیزی جز اتهام "اباحه گری" یا بی بندوباری جنسی و از میان بردن آئینهای زناشوئی در چنته نداشتند.

زن و خانه و چیز بخشیدنی است
تهیدست کس، با توانگر یکی است
من اینرا کنم راست تا دین پاک
شود ویژه پیدا بلند از مغاک

اینها تنها اندیشه های سیاسی و اجتماعی مزدکیان بودند و در باره اندیشه های فلسفی آنان می توان به آثار شهرستانی، الوراق، نظام الملک، بیرونی و همچنین نولدکه و کلیما و ایرانشناسان دیگر نگاه کرد. شهرستانی از جانشینان درست دینان بدین گونه نام می برد: «کودکیه، ابومسلمیه، ماهانیه، اسپیدجامگیه، مزدکیه، محمره (سرخجامگان) و ... » که نشانگر تأثیر ژرف اندیشه های مزدک بر جنبشهای آزادیخواهانه پس از اسلام است. بدین گونه مزدکیان را باید حلقه میانجی میان اندیشه ها و باورهای ایرانی پیش، و پس از اسلام دانست.
اگر گفته همین پژوهشگران را در باره کتاب دینی مزدک "دیسناد" بپذیریم، دور نیست که اندیشمندان ایرانی پس از اسلام نیز بدان دست داشته بوده باشند. به هر رو حمدالله مستوفی در کتاب نزهه القلوب زبان مردم سهرورد، زادگاه سهروردی را "فهلوی" (پهلوی) میداند. سهروردی خود در بازگوئی راهی که حکمت خسروانی تا به نزد او پیموده است، می نویسد: «خمیره حکمت خسروانی در سلوک به بایزید بسطامی منتقل شد، و بعد از او به منصور حلاج، و پس از آنان به شیخ ابولحسن خرقانی». (1) سهروردی ژرفنای آگاهی خود از اندیشه ایران باستان را ولی در "رساله عقل سرخ" نشان می دهد. اگر فردوسی بُنمایه های فلسفی آئین و اندیشه ایران کهن را در چهره اسطوره ها بازگوئی می کند، سهروردی راه باژگونه را در پیش می گیرد و اینبار به بازخوانی فلسفی و عرفانی همین اسطوره ها می پردازد و با واشکافی عرفانی داستان "رستم و اسفندیار" و "سیمرغ و زال" و همچنین کاوش فلسفی واژه ها و نامهای اوستائی مانند کوه قاف (اوپائیری سَئِنه)، درخت طوبی (وَن وَس تُخمَک)، چشمه سلسبیل (اَرِدویسور) پلی میان اندیشه در دوران اسلامی و ایران باستان بَرمیزند. آنچه که امروزه بنام "تمدن اسلامی" شناخته شده است، نه از اسلام، که نتیجه واکاوی اندیشه و فرهنگ ایران پیش از اسلام بوده است. اسلام اگر به خودی خود توانائی فرهنگ سازی و پدیدآوردن شهرآئینی را داشت، بی گمان تأثیر خود را نخست بر خاستگاه خود و بر مردمانی می گذاشت که پیامبرش از میان آنان برانگیخته شده بود و زبان کتاب آسمانیش را هم آنان از همه بهتر درمیافتند. و چنین بود که تمدنی که امروزه آنرا "اسلامی" می نامند، نه در سرزمین حجاز، که در باختر (شمال آفریقا و مغرب) و خاور آن (ایران) و بر بستر و بر سر خوان گسترده تمدنهای کهن و فرهنگهای پربار گذشته پدید آمد.

فردوسی و سهروردی در میدان این کارزار تنها نیستند. نگاهی به نوشته های دیگر اندیشمندان و چامه سرایان از شمس و مولانا در قونیه گرفته تا سعدی و حافظ شیرازی و عطار و خیام خراسانی و خواجوی کرمانی و نظامی گنجه ای و قطران تبریزی، هر جوینده ای را به این نتیجه می رساند که چه در عرصه شعر و ادب، و چه در پهنه فلسفه و عرفان، اندیشه کهن ایرانی جای پای خود را در چهار گوشه این سرزمین بر جای گذاشته است، یا همانگونه که احمد غزالی می گوید: «هنوز آتش پارسی نمرده است ...»

از پیوستگی و امتداد در زبان، اسطوره و اندیشه سخن گفتیم. جای آن دارد که یادی نیز از این پیوستگی در زمینه جنبشهای سیاسی- اجتماعی داشته باشیم، که بیشتر خود را در چهره خیزشهای توده ای آشکار می کردند. در واکنش به سرکوب همه جانبه فرهنگ و زبان و کیستی ایرانی در روزگار امویان که ایرانیان را "موالی" می خواندند، جنبشهائی پدید آمدند که تاریخ نگاران آنانرا زیر نام "شعوبیه" گرد می آورند. برجسته ترین چهره شعوبیان ابومحمد عبدالله بن مقفع بود و چه جای شگفتی که او جان بر سر برگرداندن آيين نامه، خداينامه و کليله و دمنه از پهلوی به عربی گذاشت. جای پای شعوبیان (و یا آرمانهای شعوبیه) را که گذشته ایران را میستودند و در واکنش به خوارشماری و سرکوب تبار و زبان خود و پیش و بیش از هر چیز کشتارهای گسترده ایرانیان و ویرانی شهرها و نابودی کتابها و آتشکده ها، به تبار و گذشته خود می بالیدند و آنان نیز عرب را خوار می شماردند و بیابانگردی و چادرنشینیش را برخ او می کشیدند، در همه خیزشهای توده ای ای این دوران می توان یافت.

با فروپاشی شاهنشاهی ساسانی و آمدن اسلام به ایران گسست ژرفی در آن پیوستگی تاریخی، اسطوره ای و فلسفی پدید آمد. مسلمانان تنها بدنبال شکست دادن مردمان سرزمینهای دیگر نبودند، آنان نوک تیز حمله های خود را به سوی کیستی کشورهای شکست خورده میگرفتند و به چیزی جز مسلمان شدن آنان و جایگزینی زبانشان با زبان عربی که زبان قرآن بود و آئینهای دینی را جز به آن نمی شد برپا داشت، خرسند نمی شدند. گفتن این سخن که ایرانیان نه به زور شمشیر و کشتار، که آزادانه و خود خواسته به اسلام گرویدند، بیش از آنکه خشم برانگیزد، اندوه برانگیز است. کسانی که چنین سخنی را بر زبان می آورند، گویا تاریخ طبری و مروج الذهب و آثار الباقیه را نخوانده اند و از کشتارهای مسلمانان در ایران آگاهی ندارند. از چرخاندن آسیاب به خون مردم بی گناه دیلم و تبرستان و از فروش زنان و کودکان تیسفون و خوزستان مانند گله های چارپایان در بازارهای مدینه، از کشتار چندین باره مردم استخر بدست عبدالله ابن عامر که تنها در یکبار آن چهل هزار تن کشته شدند. گویا نخوانده اند که : «عده کسانی که حجاج گردن زده بود، بجز آنان که در جنگها کشته شده بودند یکسد و بیست هزار تن بود»(2) ولی کشتار مردم ایران و کوچاندن عشیره های عرب به گوشه گوشه این سرزمین همه آنچیزی نبود که زنجیرهای پیوند ایرانیان را به نیاکان خود میگسست. «علت اینکه ما از این اخبار بی خبر مانده ایم، این است که قتیبه ابن مسلم باهلی نویسندگان و هیربدان خوارزم را از دم شمشیر گذراند و آن چه مکتوبات از کتاب و دفتر داشتند همه را طعمه آتش کرد و از آن وقت خوارزمیان امی و بی سواد ماندند». این جمله ها را نه یک پانفارسیست اسلام ستیز سده بیست ویکم، که ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه و در سده دهم نوشته است.(3) افسوس که دینخوئی بسیاری از اندیشمندان ما (و بویژه ملی-مذهبیها) را به آنجا کشانده است که کتابسوزان مسلمانان را دروغ و کشتارهای آنان را ساخته و پرداخته شعوبیه آنروزگار و اسلامستیزان این روزگار میدانند. براستی اگر "همه" ایرانیان همانگونه که مسلمانان میگویند خودخواسته به اسلام گرویده بودند، دیگر نیازی به این همه کشتارهای دهشتناک، که خواندن داستانشان هنوز و از پس هزارو اندی سال دل را بدرد می آورد، میبود؟

به هر روی آمدن اسلام گسست بزرگ و ژرفی در کیستی ملی ما پدید آورد. از آن گذشته در دوران اسلامی بسیاری از ارزشها دستخوش نابودی شدند و مسلمانان پیروز گاه خوی بیابانگرد خود را بر جای آئین شهر نشینی ایرانیان نهادند. در این جا من تنها از مسلمانان سخن می گویم و نه از عربان. آسیبهائی که از رهگذر آمدن اسلام گریبانگیر سرزمین ما شد، برخی را بر آن می دارد که "اسلام" را با "عرب" یکی بگیرند و بر طبل عربستیزی بکوبند. هدف من از بیابانگرد خواندن اعراب مسلمان نه خوارشماری آنان، که جدا کردن آنان از اعراب شهرنشین و متمدن، مانند مردم یمن و حیره است (همانگونه که هم امروز نیز ایرانی شهرنشین، روستا نشین و کوچ نشین داریم) چنانکه می دانیم، همین اعراب شهرنشین نیز از توفان بنیان کن گسترش اسلام برکنار نماندند و آنان که تا به آن روزگار همپیمانان ایران و سپری در برابر دست اندازیهای اعراب بیابانگرد به مرزهای آن میبودند، خود نخستین قربانیان تندآب ویرانگر اسلام شدند. چنانکه می دانیم، جنگ و گریزهای اعراب بادیه نشین بسیار پیشتر از آمدن اسلام آغاز شده بود و اسلام به مثابه یک جهانبینی عربی توانست همه عشیره های پراکنده عرب را در زیر یک پرچم گرد آورد و آنان را یکپارچه و نیرومند سازد (4)، عشیره هائی که هنوز چادر نشین و ستیزه جوی بودند و از فرهنگ و شهرآئینی بوئی نبرده بودند، چنانکه قرآن نیز در باره آنان می نویسد: «اعراب در کفرورزی و دوروئی سختتر و به نادانی بر مرزهای آنچه که خدا بر پیامبرش فرستاده سزاوارترند ...»(5)

با این همه دادگرانه نخواهد بود، اگر که همه آنچه را که بر سرمان رفته است، از آمدن اسلام بدانیم. نهادینه شدن خوکامگی و دینسالاری را نمی توان تنها به اسلام پیوند داد. اگر از دل آیه های قرآن میتوان ولایت مطلقه فقیه بیرون کشید، جمله «چه فرمان یزدان، چه فرمان شاه!» نیز بُنمایه خودکامگی رضاشاهی و محمدرضاشاهی است. مؤبدان زرتشتی روزگار ساسانیان از دین ساده و انسانگرای زرتشت چنان جانور درنده و کشتارگری ساخته بودند که دیگر کسی را یارای دفاع از آن نبود. مؤبدان شاهپرست درست به مانند ملایان ذوب شده در ولایت روزگار ما به سادگی آب خوردن بر کشتن هر دگراندیشی فرمان می دادند. ستیز با دگراندیشان، فرهنگ مردسالاری و زن ستیزی اگر چه با آمدن اسلام تشدید شدند، ولی از پایه نیز زائیده اسلام نبودند. از دیگر سو آمدن اسلام این نیکی را هم داشت که با فروپاشی شاهنشاهی ساسانی و در هم ریختن طبقات اجتماعی راه آموزش و پژوهش بر همگان باز شد و مردم کوچه و خیابان نیز به دانش و دست آوردهای آن دست یافتند. همچنین بن بست سیاسی، دینی و فرهنگی پدید آمده در سالهای پایانی پادشاهی ساسانیان با آمدن اسلام و عربان (اگرچه به بهائی بسیار گزاف) شکسته شد. در باره بن بست سیاسی همین بس که در بیست وسه سال پایانی پادشاهی ساسانیان دوازده پادشاه بر تخت نشستند.
خرده گرفتن به شیوه فرمانروائی ساسانیان البته مارا نباید به آنجائی بکشد که حمله مسلمانان را توجیه کنیم و چشم بر کشتار و به بردگی رفتن نیاکانمان و نابودی دستآوردهای فرهنگی آنان ببندیم. بر حمله اعراب مسلمان به ایران و دیگر همسایگان، با همه پی آمدهای نیک و بدش، نامی جز جنگجوئی، خودبرتربینی نژادی و دینی و بویژه کشورگشائی برای بهره کشی از مردمان شکست خورده و تاراج دارائیهای آنان نمیتوان نهاد. این را نیز ناگفته نباید گذاشت که مسلمانان پیروزیهای پیاپی خود را نه آنگونه که راویان تاریخ رسمی خلفا می گویند وامدار پیوستن خودخواسته ایرانیان به خود، که وامدار پشت کردن بزرگان و سران ایرانی به مردم و میهن خود بودند. اینان از سوئی گمان می کردند که با بهره گیری از جنگآوران عرب یزدگرد را سرنگون کرده و خود بر تخت خواهند نشست (همانگونه که پیش از آن نیز شاهان و شاهزادگان بسیاری با پشتیبانی جنگجویان بیگانه به تخت و تاج رسیده بودند. مانند قباد ساسانی که به یاری سربازان ارخوشنوار پادشاه هپتالیان دوباره بر تخت نشست ) و از دیگر سو در هراسی که هنوز پس از گذشت یک سده از جنبش مزدکیان از پیروان آنان در دل داشتند هر گونه نظمی، حتا نظم زیر پرچم بیگانه را بر بی نظمی که می توانست به مزد کیان میدانی برای خودنمائی بدهد ترجیح میدادند. بدین گونه است که هرمزان در رایزنی با عمر به او می گوید: «اصفهان سر است و پارس و آذربایجان دو بال. اگر یک بال را قطع کنی، سر با یک بال دیگر برجای تواند بود. ولی اگر سر را ببری، دو بال بیفتند، پس از سر آغاز کن ... »

ولی کار مردم کوچه و بازار چهره و روی دیگری داشت. اینان کینه خود را به مهاجمان عرب تا بدانجا در دل پروردند که یکی از آنان بنام پیروز مجوسی نهاوندی (ابولؤلؤ) تیغ تیز پادافراه همه آن کشتارها و گرگخوئیها و خوارشماریها را به این کینه آب داد و عمر، خلیفه ای را که دستور گشودن ایران و بردگی و بندگی ایرانیان را داده بود، به همراه نه تن دیگر در مسجد مدینه به سزای دژکاریهای خود رساند و ایرانیان تا به همین روزگار ما این روز را بنام "عمرکُشان" جشن میگیرند (که بسیاری به نادرستی آنرا پیآمد جنگ شیعه و سنی می دانند). سالها گذشت تا شعوبیه، ابومسلم، بابک خرمدین، سنباد، مازیار و دیگر مبارزان راه آزادی ایران پای در راهی گذاشتند، که پیروز نهاوندی آغازگرش بود.

حال شایسته است بی آنکه به دامان اسلامستیزی مبتذل بیفتیم، پیآمدهای آمدن اسلام به ایران را بر کیستی ملی خود نیز واکاویم. نخست بایدمان گفت که این پرسش آزاردهنده: «کیستی ایرانی یا کیستی اسلامی» اگرچه در سالهای حکومت جمهوری اسلامی خود را هر روزه مینمایاند، ولی ریشه در همان سالهای مسلمان شدن ایرانیان دارد. اگر ارزشهای پذیرفته شده در میان همه مردم جهان را پایه بگیریم، میباید به نام یک ایرانی، از روزبه یا همان سلمان فارسی بیزار باشیم، از کسی که میهن خود را واگذاشته و به دشمنان آن پیوسته است. ولی آیا ایرانیان مسلمان اینگونه می اندیشند؟ اگر ایرانی مسلمان گزارش دم به دم نبرد میان علی و معاویه را می داند، آیا هیچ آگاهی از اینکه در همان روزهای جنگ صفین چه بر سر نیاکانش در نهاوند و همدان و اصفهان و سیستان و در زیر سرنیزه اشغالگران میرفت نیز دارد؟ آیا در هیچ کجای جهان مردمانی را می شناسیم که نام کُشندگان پدران و مادران خود را بر فرزندانشان بگذارند؟
از سوی دیگر حرمت نقاشی، رقص، مجسمه سازی و موسیقی در اسلام پیآمدهای خردکننده ای برای کیستی ملی ما داشته است. هنرمندان هر ملتی با آفرینش هنری چهره های گوناگون و زشت و زیبای کیستی مردم خویش را به آنان مینمایانند و در این ره گذر به بازسازی و بازآفرینی آن میپردازند. ولی ما ایرانیان پس از مسلمان شدنمان از این همه محروم بوده ایم و هنوز که هنوز است، سیمای جمهوری اسلامی از نشان دادن سازهای ایرانی هراس دارد و بسیاری از آیت الله های رنگ و وارنگ مجسمه سازی را (در هراس از افتادن به دام بت پرستی!!!) حرام میدانند و نقاشی را جز برای کشیدن چهره اولیاء و اوصیاء روا نمی دارند، و رقص ... ؟
همچنین درپرده کردن زنان و خانه نشین کردن آنان نیمی از مردم این سرزمین را هزار و چهارسد سال از هرگونه پیشرفتی باز داشته و از کیستی خود بریده، و آنان نیز درجای خود همه این کاستیها را به نسل بعدی انتقال داده اند. نکته دیگر دشمنی اسلام با همه آئینها، جشنها و باورهای کهن است، که خود نمادهای برجسته ای از کیستی هر ملتی بشمار می آیند. چنانکه از انبوه جشنها و آئینهای نیاکان ما، بجز همین چندتائی که میشناسیم و پاس میداریم، آنهم به فرخندگی پایمردی و ایستادگی فرهنگی مردمان این مرزوبوم چیزی بدست ما نرسیده است و چگونگی آنان را باید در کتابهای تاریخ پی بجوئیم. واین نیز همان دشمنی است که رژیم کیستی ستیز جمهوری اسلامی با هر آنچه که رنگ و بوی ایرانی داشته باشد، روا میدارد: قهرمانان فیلمهای ساخته سیمای جمهوری اسلامی اگر که درستکار و نیک منش باشند، نامهائی عربی-اسلامی مانند محمد و علی و حسین و مانند آن دارند و اگر تبه کار و کلاه بردار و کژرفتار باشند، نامهای ایرانی مانند بیژن و داریوش و بهرام و... . در این سالها سران جمهوری اسلامی از هیچ تلاشی برای سرکوب و نابودی جشنها و آئینهای ایرانی فروگذار نکرده اند و این نکته را که جشنهای ملی (و نه دینی) مانند نوروز و یلدا و مهرگان و چهارشنبه سوری سال بسال گسترده تر و باشکوه تربرگزار می شوند نه به پای رواداری و بر سر مهر آمدن دینفروشان با فرهنگ ایرانی، که به پای رویکرد همگانی و گسترده ایرانیان را به کیستی راستین خود باید نوشت، که گفته اند: «پریرو تاب مستوری ندارد، در ار بندی سر از روزن برآرد!»
(آیا هیچ کسی که برای خود، سخن خود و هوش و خرد شنوندگان خود پشیزی ارزش قائل باشد، می تواند از "پانفارسیست" و "آریاگرا" بودن این حکومت دم بزند!؟)

و البته هنوز هم کسانی یافت میشوند که برآنند، این همه نه از اسلام که از مسلمانی ما است. ولی آیا بی خردی نخواهد بود، اگر برای نمونه از یک سبک در نویسندگی سخن بگوئیم، بی آنکه به کتابهائی بپردازیم، که بدین سبک و بر پایه آن نوشته شده اند؟ آیا می توان از معماری ایرانی سخن گفت و هیچ کدام از سازه های پدیدآمده بر پایه آنرا بررسی نکرد؟ آیا اسلام پدیده ای مجرد و بی ارتباط به تاریخ، فلسفه، اجتماع، هنر، دانش و دست آخر زندگی روزمره مردم است که بتوان از آن بدون پیآمدها و دستآوردهایش سخن گفت؟ در اینجاست که خطای بزرگ اندیشمندان ملی-مذهبی ما آشکار می شود، که با اسلامی خواندن کیستی ملی ما در تلاشند از دل اسلام و قرآن مردمسالاری و به زور تفسیر و تأویل و دستآویختن به ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه (با آنهمه آیاتی که آشکارا مردان را برتر از زنان میشمارند) برابری زن و مرد را بدرآورند.

"کیستی" یک مقوله فرهنگی است و برای سخن گفتن از آن باید جهان سیاست را پشت سر خود بگذاریم و پای به میدان فرهنگ نهیم. برای نمونه این نه منتی بر گردن مردمان چهار گوشه ایران، که کمترین و کوچکترین حق آنان است که بزبان مادری خود بخوانند و بنویسند و رسانه هایی بزبان مادری خود داشته باشند و آنچه را که به شهرها و استانهایشان برمیگردد، در مجلسهای استانی (ایالتی و ولایتی) بدست نمایندگان برگزیده خود به تصمیم بنشینند. این "حق" ولی مربوط به حقوق شهروندی و بخشی از منشور جهانی حقوق بشر است و جای سخن گفتن از آن در عرصه سیاست است و نه در عرصه فرهنگ. پیشتر در نوشته دیگری(6) در اینباره که چگونه می توان در کشوری چند زبانه و چند فرهنگه مانند ایران، در کنار نگاهبانی از یک کیستی یکپارچه ملی، راه را برای شکوفائی بخشها سازنده این کیستی نیز باز کرد، نوشته ام. به گمان من حتا زبان میانجی و سراسری را نیز (که امروز پارسی است)، در یک ایران مردمسالار و گیتی گرا می توان به رأی همگان گذاشت. این بر گردن سیاستمداران است که با پیاده کردن موبموی حقوق بشر و مردمسالاری، زمینی را آماده کنند که در آن همه گلهای زیبا و رنگارنگ این گلستان بستری برای شکفتن بیابند، پیش زمینه این همه ولی پشت سر گذاشتن فرهنگ قبیله ای و پای نهادن به جهان نوین است. (7)

به فرهنگ بازگردیم. کیستی امروزین ما برآیند همه آنچیزی است که از روزگار ایلامیان و دیگر مردمان ایران کهن بر این سرزمین گذشته و بروی آن پدید آمده است. زبان پارسی از آنرو از نقشی برجسته تر برخوردار میگردد، که بیشترین آفرینشهای فرهنگی (هنری، ادبی، تاریخی و فلسفی و ...)، به این زبان انجام گرفته و اینرا بویژه در میان کسانی می توان دید، که به زبانی جز پارسی سخن می گفته اند. از آنجا که این پدیده نه به روزگار پادشاهی پهلویها، که بروزگار فرمانروائی خاندانهای ترکتبار باز می گردد، باید پذیرفت که پدیده ای خودخواسته بوده و هیچکس به انجام آن وادار نشده است. آیا میتوان پذیرفت که چامه سرای بزرگی مانند شهریار، که یکی از زیباترین و ناب ترین منظومه های زبان ترکی آذربایجانی، "حیدر بابا " را آفریده (8)، دچار بیگانگی با زبان مادری و گذشته خود، و خودباختگی فرهنگی در برابر پارسها و زبان پارسی شده باشد؟ آنجا که میسراید:

اكنـــــــون نه به تـــبريز و به ايران تنها
دنيا همه يك دهــــن به پهناى فـــلك‏
بگشوده به اعجاب و به تحـــــسين تمام
با هر چه زبان و ترجمان دل و جان‏
در گــــــوش تـــو با دهــــان پر مى‏گويد:
فردوســـــى و شاهنــــامه جاويدانند

کیستی ایرانی چیست؟ یا بهتر بگوئیم چه کسی را می توان ایرانی خواند؟ به گمان من کسانی که ریشه های خود را در دشت قبچاق و کوههای آلتائی و یا شنزارهای عربستان میجویند، (که از دیدگاه نژادی و ژنتیکی شاید که نادرست هم نباشد، ولی این چارپایان اند که ارزششان به نژاد آنهاست. ارزش انسان به فرهنگ و منش و اندیشه اوست) کسانی که همه گذشته هفت هزارساله ایران را در سه تیره هخامنشی، اشکانی و ساسانی خلاصه می کنند و هر خاندانی را که پارس زبان نبوده باشد، بیگانه و انیرانی می خوانند و نقش خاندانهای ترکتبار را در پیدایش کیستی ایرانی امروز ما نادیده می گیرند، و کسانی که خود را به مردمان کشورهای بیگانه، مانند کشورهای عربزبان و ترکزبان و ... نزدیکتر میدانند تا به همسایگان و هم شهریان و هم میهنان ایرانی خود، شایسته نام "ایرانی" نیستند.

در نگاه به گذشته ایران از یاد نباید برد که پدران و مادران همه ما ایرانیان از هر تبار و ریشه ای که هستیم و به هر زبانی که سخن می گوئیم، کوچنده و جنگجو (مهاجر و مهاجم) بوده اند که برخی زودتر به این سرزمین آمدند و برخی دیرتر. همه اینان ولی با همه گونه گونیهایشان در هر کجا که باشند و به هر زبانی که سخن بگویند، "نوروز" که برسد، سفره هفت سین خود را میچینند، در واپسین چهارشنبه سال از روی آتش میپرند و شب یلدا را با هندوانه و انار و آجیل پای قصه مادربزرگ می نشینند.
در این میان نوروز از چنان جایگاهی برخوردار است که امروزه از کشورهائی که مردمانشان آنرا جشن میگیرند، با نام "گستره فرهنگی نوروز" یاد می شود.

دیگر آنکه گذشته سرزمین ما نه با اسلام آغاز شده و نه با آن پایان پذیرفته است. جدا کردن تاریخ پیش و پس از اسلام در جستجوی کیستی ملی و کنار گذاشتن یکی از آنها، ما را یا به دامان نژادپرستی ضد عربی آمیخته با اسلامستیزی، و یا به ورطه اسلامگرائی آمیخته با ایرانستیزی خواهد افکند.

چه کسی را می توان ایرانی خواند؟ نیچه نیاکان ما را نخستین مردمانی می داند که «به تاريخ در تمامیّتِ آن ... و همچون زنجيره‌ای از فرايندها انديشيدند» پس ایرانی به گمان من کسی است که در منش و کنش به این فرآیند پیوسته "تاریخ"، "فرهنگ" و "اندیشه" وفادار بماند و یکپارچگی آنرا دریابد. اگر چه زبان پارسی تا کنون نقش بزرگی در این فرآیند و این روند بازی کرده است، اگر چه هخامنشیان (و پیش از همه کوروش بزرگ) به گواهی آشنا و بیگانه در میانه این روند فصل نوینی را در تاریخ جهان گشودند، امروز، در جهانی که خوشبختانه تک تک ایرانیان نیز چادرهای قبیله را ترک میکنند و ضمیر "من" جای "ما" را می گیرد و کیستیهای گروهی رنگ می بازند و کیستیهای فردی پررنگتر می شوند، در جائی که روند جهانی شدن، این کیستیهای فردی پراکنده در چهار گوشه گیتی را روز بروز به یکدیگر ماننده تر می کند، کیستی ملی ایرانی را دیگر با یک زبان و شاهکارهای این و یا آن خاندان شاهی نمی توان بیان کرد. در جهان کوچک شده امروز دیگر نژاد و زبان و خون (نشانه های کیستی در فرهنگهای واپس مانده) نشانه های کیستی یک انسان نیستند. انسان نوین، با اندیشه و کنش و منش خویش تعریف می شود. ایرانی در جهان کوچک شده امروز، هر کسی است، که جهانبینی و اندیشه ایرانی را که از ایلامیان آغاز شده و همانگونه که در این نوشتار آمد، تا به امروز، هر روز به زبانی بیان شده است، بشناسد، بپذیرد و آنرا زندگی کند و به هر زبان که میداند و میتواند بیان کند؛
ایرانی هر آن کسی است که برای شناختن خویش ، هر آنچه را که از "راستی"، "درستی"، و "آزادگی" در ترکش دارد، همچون آرش کمانگیر، ایستاده بر چکاد دماوند، بر چله کمان نهاده و پرتاب کند (9)، تا مرزهای کیستی خود را وایابد و وانماید.

و این تیر از آن دمی که نوک انگشت آرش را بوسید و از چله کمان رها شد تا به امروز همچنان بال گشوده و در پرواز است و «هدف نه رسیدن، که رفتن است و این راه را پایانی نیست». فرهنگ ایرانی با همه آسیبهائی که بدان دچار شده و با همه سختیهائی که برسرش رفته است و با همه رنجوریهایش، هنوز سخنان ناگفته بسیاری برای فرهنگ جهانی دارد:

ز غارتيکه خــــزان ميکـــند مشـــو نومــید / هزار غنچه گل در کمیـــنگه خاک است
به یک دو حادثه از جان مشوی دست امید / هزار اخـتر بختت در اوج افــلاک است
مبر گـــمان که به پایان رسـید کار مـغـــــان / هزار باده ناخورده در رگ تــــاک است
.
خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
1. کتاب المشارع والمطارحات، مجموعه مصنفات
2. التنبیه والشراف، ابولحسن مسعودی، ص. 297
3. آثارالباقیه، ابوریحان بیرونی، انتشارات امیرکبیر، ص. 75
4. نیاز به یک جهانبینی سراسری در میان عشیره های عرب آن روزگار را از آنجا میتوان دریافت، که در روزگار محمد، سه تن دیگر نیز خود را برانگیخته میدانستند که هرسه هم خود را رسول الله مینامیدند و میگفتند که فرشته بر ایشان فرود می آید. از این سه تن، اَسوَد عَنَسی در یمن در توطئه مشترک ایرانیان و یمنیان کشته شد، طُلَیحه ابن خُوِیلَد در جنگی که پس از مرگ محمد روی داد شکست خورد و گریخت و ثُمامه ابن حبیب که بنام مُسیلِمه کذّاب شناخته می شود نیز در جنگ با خالد بن ولید به نیرنگ کشته شد.
5. اَلاعَرْابُ اَشدَّ كُفراً وَ نفاقاً وَ اَجْدَرُ اَلاَّ یّعْلَمُوا حُدُودَ ما اَنزَْلَ اللهُ .... سوره‌ی توبه، آيه‌ی 97
6.
فاشيسم دينی، نژادپرستی کور و کابوس فروپاشی ايران(5)
7. بیسمارک صدراعظم آلمان و بنیانگزار آلمان یکپارچه گفته بود: «من این ملت را با آتش و شمشیر متحد خواهم کرد» بیبسمارک براستی نیز به این هدف رسید، ولی آنچه که آلمان یکپارچه را به رغم دو جنگ جهانگیر همچنان یکپارچه نگاه داشت، نه آتش و شمشیر، که (از جمله) رفرمهای ژرف در ساختار سیاسی و پدید آوردن شبکه تأمین اجتماعی بود. مردمی که در درون مرزهای کشور خود از آزادی، رفاه و سربلندی، و بیش و پیش از هر چیز حس برابری با دیگر شهروندان برخوردار باشند، نه هیچگاه سودای جداسری در سر خواهند پروراند و نه مرغ همسایه را غاز خواهند دید.
8. من اینرا همیشه از خوشبختی خود دانسته ام که ترکی آذربایجانی، زبانی که حیدربابا به آن سروده شده، زبان من نیز هست و اینکه میتوانم حیدربابا را به همان زبانی بخوانم که شهریارش بدان سروده است. گفتنی است که شهریار در این منظومه نه تنها توانائیهای زبان ترکی آذربایجانی را به خوبی نشان داده است، بلکه با بکار بردن واژه های ناب و گاه فراموش شده این زبان، واژه نامه پرباری نیز برای آیندگان برجای گذاشته است.9. از نیچه است: « راست بگو و هرچه را در توان داری در تیرت بنه و بلندتر پرتاب کن، فضیلت ایرانی این است!»

۱۳۸۳ دی ۲۹, سه‌شنبه

جمهوری اسلامی و هویت ملی ما - پنج


5. کیستی ایرانی: از پندار تا آرمان (یک)

به دشوارترین بخش این نوشتار رسیده ایم. آیا کیستی ایرانی را می توان به آسانی تعریف کرد؟ پاسخ بیگمان منفی است. از یاد نباید برد، ما در سرزمینی زندگی می کنیم که دارای فرهنگ و گذشته ای چندین هزار ساله است و چه پس از آنکه در روزگار شاهان هخامنشی چهره یک واحد یکپارچه سیاسی را بخود گرفت و چه در هزاره های پیش از آن زیستگاه مردمانی با فرهنگها، دینها و زبانهای گوناگون بوده است. هدف من در این نوشته نیز تنها گشودن دری برای گفتگو در این باره است، چرا که دریا هرچه ژرفتر باشد، غوطه خوردن در آن و کاویدن و یافتن گنجهایش دشوارتر خواهد بود و این نه از کاستیهای فرهنگ و کیستی ما، که از پیچیدگیهای آن است. واگر نه که هر تازه بدوران رسیده کم مایه ای میتواند خود و کیستی خود را در چند واژه تعریف کند. (مانند آنچه که پانگرایان میکنند؛ اینان به دیدن نقش مار چنان خو کرده اند که اگر کسی واژه مار را برایشان بنویسد، اورا نادان و بی سواد می خوانند!)

در نوشته ای دیگر آورده بودم که «پهلویها با به هم بافتن موهومات هذیان گونه ای در باره نژاد آریا بمانند آن دیوانه تمثیلی سنگی را به چاه افکندند که اکنون سد ها فرزانه در بیرون آوردنش درمانده اند»(1) با افسوس فراوان می بینیم که بخش بزرگی از هم میهنان ما با یکی گرفتن گذشته سیاسی و گذشته فرهنگی و شهرآئینی از تاریخ دوهزار و پانسد ساله ایران سخن می گویند. از سوی دیگر چندین سال است که نمایشگاهی در اروپا بنام «هفت هزار سال هنر ایرانی» شهر به شهر میگردد و چشمان بینندگان را به خود خیره می کند. راستی کدامیک از این داده ها درست اند؟ باید گفت هردو!
اگر بخواهیم گذشته سیاسی کشوری بنام ایران را به نام یک واحد یکپارچه سیاسی بررسی کنیم، باید سال زایش آنرا 550 پیش از میلاد بدانیم. در این سال کوروش بزرگ پادشاه انشان (یکی از استانهای ایلام)، که خود باجگزار ماد بود، با یکپارچه کردن تیره های پارسی (2) پس از پنج سال نبرد بر پادشاه ماد ارشتو-وايگه (آستیاگ) پیروز شد و هگمتانه (همدان) را گشود و خود را پادشاه ماد خواند. گشودن ماد برای کورش به معنی فرمانروائی بر ماد، آشور، کاپادوکيه، و سوريه بود. در اين هنگام، کورش به بزرگترين امپراتوری آسيای باختری فرمان میراند. آنچه که جایگاه کوروش را در نزد پژوهشگران خودی و بیگانه تا بدین اندازه بالا برده است، نه کشورگشائیهای او (که پادشاهانی دیگر، هم پیش و هم پس از او سرزمینهای بیشتر و بزرگتری را گشودند)، که رواداری دینی و فرهنگی و گذشت و بردباری در برابر شکست خوردگان است. هگل در "عقل در تاریخ" می نویسد: «پارسیان ملتهای بسیاری را در زیر سلطه خود داشتند که همه آنان را در حفظ ویژگیهای خود آزاد گذاشته بودند»(3) شاید از همین روی بود که در جنگ با بابل، در پاييز 540، گوبورو، حاکم استان بابلی «گوتيوم» (همان ايلام باستانی) با همه سربازان خود به کورش پيوست و راه گشودن بابل را بدون جنگ و خونریزی هموار کرد.
گذشته فرهنگی ما ولی بسیار کهنتر از این است. اگر این گفته نیچه را بپذیریم، که ایرانیان « نخستين کسانی بودند که به تاريخ در تمامیّتِ آن ... و همچون زنجيره‌ای از فرايندها انديشيدند»، باید اینرا نیز بپذیریم، که کیستی امروزین ما فرایندی است از همه رویدادها و دستاوردهای فرهنگی زنجیره وار این سرزمین، که نقطه آغازین آن نه پادشاهی کوروش بزرگ، که بنیانگذاری نخستین شهرها و تمدنها، از ایلام و سومر و آکاد گرفته تا شهر سوخته و تپه مارلیک و بیرجند است که بسیاری از آنان پیش از برآمدن هخامنشیان بدست همسایگانشان (بویژه آشور) نابود شده بودند، ولی دستآوردهای آنان در هنر و فرهنگ و شهرنشینی بیگمان تأثیر خود را بر آنان که مانده بودند، برجای گذاشته بود. اینجاست که میتوان از تاریخ و گذشته هفت، هشت و حتا ده هزار ساله ایران سخن گفت.
نگاه به این گذشته دشواریهای دیگری را نیز پیش روی ما مینهد: نخست آنکه نه ایران افسانه ای (ایرانویج) و نه ایران تاریخی به تمامی در درون مرزها ی امروزین آن نبوده اند. اگر درباره ایرانویج سخن بسیار است و پژوهشگران کجائی آنرا بدرستی نمی دانند، درباره ایران تاریخی میدانیم که بسیار بزرگتر از اکنون بوده و سرزمین امروزین ما نه در میان، که در کناره آن جای داشته است. هم در روزگار اشکانیان و هم در دوره ساسانیان، قلب ایران در میانرودان (بین النهرین، عراق امروزی) میزد و تیسفون در نزدیکی بغداد کنونی دل تپنده شاهنشاهی ساسانی بود. (4) از همین روست که ما ایرانیان میبایست خود را در کنار تمدنهائی که نام بردم، نبیرگان فرهنگی بابل نیز بدانیم. دیگر اینکه بیگانگان کشور ما را (که سرزمین همزیستی مردمانی گوناگون با زبانها و فرهنگهائی گونه گون تر میبود)، هر یک بنامی میشناختند: یونانیان که با هخامنشیان جنگیده بودند، به نام پارس، و رومیان که دشمنان اشکانیان بودند، به نام پارت.(5)

اگر چه همه تمدنهای نامبرده در شکل گیری فرهنگ و تمدن ایرانی نقش داشته اند، اگر بتوان از مردمانی به نام پایه گذاران و نیاکان فرهنگ و تمدن ایرانی نام برد، بیگمان ایلامیان شایسته تر از همه دیگرانند. باید گفت که دستآوردهای بزرگ و خیره کننده ایلامیان در فرهنگ و دانش و هنر را با هیچکدام از هم روزگاران آنان نمی توان سنجید. ایلام (6) که از کهنترین فرهنگهای روی زمین است، در هزاره ششم پیش از میلاد پدید آمد و مردمان آن بزبانی سخن می گفتند که با هیچکدام از گروههای زبانی همسایه ایلام خویشاوند نبود.(7) روزگار شکوفائی ایلام را باید سده 13 پ. م. بشمار آورد. ایلام بسال 640 پ. م. در برابر آشوربانیپال و ارتش ویرانگر آشور بزانو درآمد، شوش ویران شد و ایلام اگر چه دیگر هرگز به نام یک کشور نیرومند کمر راست نکرد، تأثیر ژرف آن بر فرهنگ و تمدن ایرانی ولی تا برآمدن عربان و شکست ساسانیان همچنان پابرجا بود.
شاید از بلندبختی پارسیان بود که اینان پس از کوچ به ایران همسایه ایلامیان شدند و چنانکه از سنگ نبشته ها برمی آید، گویا پارسیان و ایلامیان همزیستی دوستانه و بی جنگ و ستیزی داشته بوده اند. خاندان هخامنشی از طبقه اشراف پارسی بودند که فرهنگ و آئینهای ایلامی را پذیرفته بودند، به گونه ای که کورش و پسرش کمبوجيه، و همچنین چئیش پئش، پدر کورش یکم، همه نامهای ايلامی داشتند(8) . هخامنشیان، بویژه کوروش بزرگ، از ایلامیان در همه زمینه ها، از کشورداری و رزمآوری گرفته تا موسیقی و هنر بسیار آموختند و این آموخته ها را پروردند و به فرزندان و نوادگان خود سپردند و چنانکه از رفتار آنان با این آموزگاران خود پیداست، خود را همواره وامدار آنان می دانسته اند. پس از پایه گذاری شاهنشاهی هخامنشی نیروی زبده ای بنام "اَمَرتَگان" (نامیرایان) یا همان گارد جاویدان پدید آمد که سربازان آن تنها از میان پارسیان، مادها و ایلامیان برگزیده می شدند. همچنین زبان ایلامی در کنار زبان پارسی دومین زبان رسمی شاهنشاهی هخامنشی بود. سرنوشت ایلام نمونه برجسته ای از رواداری و فراخ سینگی هخامنشیان در برابر فرهنگهای دیگر است: اگرچه ایلام نه در دوردستهای این سرزمین پهناور، که در قلب آن قرار داشت و پایتخت کهن آن شوش، دومین پایتخت شاهان هخامنشی نیز می بود، هیچ کس ایلامیان را وادار به فروگذاشتن فرهنگ و زبان و آئین خود نکرد و هزار و دویست سال پس از برآمدن هخامنشیان ایلامیان با هویت و زبان مستقل بنام "خوزیان" در خوزستان زندگی می کردند، حال آنکه هنوز سه سده از آمدن عربان به ایران نگذشته بود که این بنیانگزاران فرهنگ و شهرآئینی ایرانی برای همیشه از صحنه تاریخ گم شدند.(9)
ولی کدام ویژگی بود که نقش هخامنشیان را نه تنها در تاریخ سرزمین ما، که در تاریخ جهان چنین برجسته کرد؟ کدام ویژگی بود که هگل را برآن داشت تا بنویسد: «امپراتوری هخامنشی، نخستین "دولت" به مفهوم مدرن آن بود، یعنی چیزی که بر پایه اندیشه ها، قانونها و روشها شکل گرفته بود و با همه آن چه که تا به آنروز وجود داشت، متفاوت بود» (10). افسوس و دریغ نیچه از اینکه چرا بجای رومیان، ایرانیان سرور یونانیان نشدند از کجا سرچشمه می گرفت؟ (11) آیا تنها مدارا با شکست خوردگان و آزادی دینی و فرهنگی و برانداختن برده داری که کوروش در گل نبشته بابل (نخستین منشور حقوق بشر) از آن سخن گفته است ریشه این شیفتگی است؟ آیا پذیرش چند فرهنگه و چند زبانه بودن ایرانیان و واگذاری کارهای دولتی به همان پادشاهان شکست خورده (بومی) و نوشتن فرمانها و سنگ نوشته ها به سه زبان پارسی، ایلامی و آرامی (ویا بابلی) است که شگفتی اینان را بر انگیخته است؟ یا رهائی یهودیان از زندان بابل؟ آیا شاهان هخامنشی از خودکامگی و ستم و سرکوب بدور بودند؟ آیا براستی همه کشورها داوطلبانه و بی جنگ و ستیز به این امپراتوری می پیوستند؟ میدانیم که چنین نیست و کشورگشائی های آنان نیز از بابل اگر درگذریم، بدون جنگ و خونریزی رخ نمی داد و از این نگرگاه هخامنشیان مانند همه شاهان پیش و پس از خود بودند.

به گمان من بزرگتری برتری هخامنشیان بر دیگر خاندانهای شاهی، جهانبینی سیاسی آنان بود. بدین معنی که آنان نژاد و دین و زبان را مایه برتری هیچ کسی بر کس دیگر نمی دانستند و چنانکه رفت، هیچ کس را وادار به پذیرش دین و آئین و زبان خود نمی کردند و به یک سخن "چند فرهنگی" بودن ایران را پذیرفته بودند و آنرا با رسمی کردن چند زبان در کنار هم، پاس می داشتند. اینان اگرچه پادشاهانی خودکامه میبودند، ولی در کشورداری پیرو آئینها و پیمانهائی بودند، که خود نیز با همه خودکامگی یارای زیرپا نهادن آنها را نداشتند و بدین گونه "دولت" را به برآیند "خرد همگانی" تبدیل کردند (و این همان تفاوتی است که هگل از آن سخن می گوید). همچنین میدانیم که آمیزش نژادها و فرهنگهای گوناگون در نزد آنان نه تنها ناخواسته نبود، که به پیشواز آن نیز می رفتند چنانکه پدرانشان از آمیزش با ایلامیان و پذیرش فرهنگ آنان و گزیدن نامهای ایلامی پروائی نداشتند. این پدیده بعدها بازتاب خود را در افسانه ها و فرهنگ اسطوره ای نیز باز یافت و میبینیم که بزرگترین پهلوانان شاهنامه نتیجه آمیزش نژادی اند: رستم، بزرگترین پهلوان ملی و چشم و چراغ فردوسی، پسر زال (پهلوان ایرانی) و رودابه (دختر مهراب کابلی از نوادگان ضحاک) است. همچنین سهراب و سیاوش و کیخسرو که از مادرانی تورانی اند و ایرج دختر جندل پادشاه یمن را بزنی میگیرد. آیا نمیتوان انگاشت که قهرمانان این افسانه ها، ملتها و فرهنگهایی هستند که در جهان اسطوره ای چهره انسانی به خود گرفته اند؟ همانگونه که نبرد بی پایان ایران و توران (که از دیدگاه نژادی هردو خویشاوند بودند) نه جنگ میان دو کشور و دو ملت (و بدون هیچ شک و تردیدی نه جنگ ترک و فارس!!!)، که بازخوانی یک جهانبینی در بستر اسطوره ها است، نبرد بی پایان نیکی و بدی!

داریوش خود را شاه آریائی می خواند. این واژه که بویژه در اروپا بسیار حساسیت برانگیز و دارای بار منفی است، به گمان من هیچ گونه مفهوم نژادی نداشته است. "آریائی" به گمان من واژه ای بوده است که همه ویژگیهای یک انسان راستین مانند والاتباری، بزرگمنشی، راستگوئی، درستکرداری و بویژه آزادگی را در خود جمع می کرده است و ایرانیان نیز خود را "آزادگان" می نامیدند(فردوسی: از ایرانم از تخم آزادگان، یا: پدر ترک و مادر ز آزادگان. همچنین نگ. ک. به آثار نظامی و دقیقی). نیچه ستايشگرِ چيرگی‌ ايرانيان در تيراندازی و سوارکاری و جنگاوری و نيز حالت سروری‌ و قدرت‌خواهی‌شان، و همچنین پافشاری‌شان بر فضيلت راستگويی است.(12) اینها همه ویزگیهائی بودند که یونانیانی مانند گزنفون را (برای نمونه در کوروپدیا) به تحسین ایرانیان وامی داشتند و این نویسندگان که ایرانیان را نیز مانند همه غیر هلنیها "بربر" میخواندند، نیک میدانستند، که این "بربر"ها از یک نظام حقوقی برخوردار بودند و فرق میان "روا" و "ناروا"و "سامان" و "بی سامانی" را درمیافتند و تصویر روشنی از راستی و ناراستی داشتند. همچنین می دانستند که این همه، ریشه نه در خرد معمول و رایج انسانی، که در یک جهانبینی و رویکرد فلسفی داشت، رویکردی که در آن "دادگری" و "بی دادگری" بازتاب و جایگزین اجتماعی "راست" و دروغ" میبودند و این دو، خود معنی و مفهوم بیرونی "نیکی" و "بدی". پادشاه می دانست که "داد" پدیده ای جاویدان و نامیرا است و آنرا تنها با یک سنجه می توان سنجید، با "راستی". و این همان بن مایه آئین زرتشتی بود، که آنرا باید جهانبینی سیاسی هخامنشیان دانست. یک زرتشتی(13) آزاد است که میان "اشَه" و "دروج"، میان راستی و دروغ یکی را برگزیند و این آزادی گزینش او را به معمار سرنوشت خویش بدل می کند. پس ایرانیان به گفته هرودوت به جوانان خود تا بیست سالگی سه چیز را می آموختند: سوارکاری، تیراندازی و راستگوئی. آئین زرتشتی ولی تنها سخن از راست و دروغ نمی گفت، زرتشت از "شهرستان نیکوئی" (14) سخن می گفت که در آن "فرمانروای فرزانه" (حاکم حکیم) فرمان میراند و از نبرد پیوسته نیکی و بدی، از آرزوی آشتی و بیزاری از جنگ، و بالاخره از "فرجام" نیکی و بدی. بدین گونه بود که زرتشت با آوردن نخستین آئین فرجامگرا نه تنها زندگی و اندیشه ایرانیان زمان خود را دستخوش دگرگونی کرد، که تأثیر بزرگی نیز بر اندیشه فیلسوفان یونانی مانند پلاتون و ارسطو گذاشت (15) و سرنوشت اندیشه و فلسفه را در نزد بسیاری از اندیشمندان و فیلسوفان دوران پس از اسلام، مانند سهروردی، به نامهای "حکمت خسروانی"، "حکمت فهلویون" و مانندهای آن نیز رقم زد. همچنین آئین زرتشتی تأثیر بزرگی بر دینهای ابراهیمی (بویژه آئین یهود و مسیح) در زمینه پیشگوئیهای فرجام جهان (اسکاتولوژی) و شناخت نیروهای اهریمنی (دمونولوژی) برجای گذاشت. بیش از هر چیز ولی باید از درونمایه جهانگرا، ستایشگر زندگی و مثبت نگر آئین زرتشتی سخن گفت و این معنی را همین بس که زرتشت در دم زادن با صدای بلند خندید ...(16)

هخامنشیان تنها در سایه این جهانبینی سیاسی-فلسفی یکپارچه، که به گمان من در پیدایش آن نیز ایلامیان و دیگر مردمان و فرهنگهای سرزمین ایران تأثیر ژرف داشته اند، وپیاده کردن آن در زندگی روزانه مردمان گوناگون کشور پهناورشان توانستند به جایگاهی در تاریخ برسند که حتا اسکندر نیز در جنگ با داریوش سوم او را غاصب (اوزورپاتور) و خود را وارث راستین تاج و تخت هخامنشی می دانست و پس از گشودن ایران نیز با پیروی از آئینهای دربار هخامنشی اگر چه خشم یونانیان سپاه خویش را برانگیخت (اینان که پس از سوزاندن تخت جمشید به هدف خود از همراهی با اسکندر دست یافته بودند، سپاه او را ترک کرده و به یونان بازگشتند)، ولی نشان داد که خود را براستی جانشین کوروش و داریوش می داند.(17) در کنار آن داستانهائی نیز سرائیده شدند که اسکندر را دارای خون هخامنشی نشان می دادند.(18) پس از آن اشکانیان و ساسانیان نیز با ساختن و پرداختن داستانهائی تلاش کردند برای مشروعیت بخشیدن به فرمانروائیشان، خود را دارای خون هخامنشی و جانشینان راستین آنان بنمایند و نیم نگاهی به تاریخ نشان میدهد که این روند تا روزگار صفویان ادامه داشته است.
من برآنم که اگر ما در این روزگار برای بازگشت به کیستی خود روی بسوی گذشته برمیگردانیم تا ریشه های فرهنگ و تمدن خود را بکاویم، نباید به هخامنشیان بسنده کنیم و از همانان باید بیاموزیم که ایران سرزمین همه مردمانی است که به این سرزمین کوچیده اند و این روند نه با پارسها و مادها آغاز شده و نه با آنان پایان یافته است.(19) روند کوچ مردمانی با فرهنگها، زبانها و آئینهای گوناگون تا روزگار صفویان همچنان ادامه داشت و ایرانیان همه فرمانروایانی را که به روح جهانبینی سیاسی هخامنشیان وفادار می ماندند، خودی میدانستند. از همبن رو است که تیمور لنگ را ما امروز یک دشمن مهاجم ، ولی پسرش شاهرخ و نوه اش بایسنقر را ایرانی می دانیم. همچنین صفویان ترکتبار شاهان ایرانی بشمار میروند و محمود و اشرف افغان پارسی گوی دشمنان و اشغالگران ایران. حال باید دید که ریشه این دوگانگی در کجاست. به گمان من همه این پادشاهان برای یافتن مشروعیت در نزد ایرانیان در تلاش بودند خود را دنباله همان روندی نشان دهند که با ایلامیان (و دیگر مردمان کهن این سرزمین مانند کاسیها، ماننائیها، لولوبیها و دهها تمدن دیگر که یا پیش از برآمدن هخامنشیان برافتاده بودند و یا پس از آن در آنها حل شدند) اغاز شد، با هخامنشیان شتاب گرفت و دیگر هرگز از جنبش بازنایستاد. اینان (که پس از برافتادن ساسانیان بیشتر ترکتبار بودند) برای رسیدن به این هدف دو راه را در پیش گرفتند. یکی گسترش زبان پارسی، و دیگری زنده کردن تاریخ اسطوره ای ایران و پیش از هر چیز بازنویسی و پردازش شاهنامه.(20)

درباره زبان پارسی می دانیم که آنرا در دوران پس از اسلام باید زبان فراملی (لینگوآ فرانکا) سرزمینهای اسلامی دانست، (21) همانگونه که آرامی در روزگار هخامنشیان زبان فراملی و سراسری بود. عربها پس از گشودن ایران تا سالیان دراز برای کارهای مالیاتی و دیوانی از زبان پارسی بهره میبردند، چرا که خود از کشاورزی و آبیاری و کشت و برداشت و خراج مربوط به آن سررشته ای نداشتند. عباسیان که بیاری ایرانیان بر سر کار آمده بودند، همان راه و روش شاهان ساسانی را در کشورداری در پیش گرفتند و اگر تعصب مسلمانان بر زبان عربی نمیبود، شاید آنان نیز پارسی گوی می شدند. به هر رو در روزگار همین خاندان بود که ایرانیان سررشته بیشتر کارها را در دست گرفتند، برمکیان (نوادگان برمک، سرپرست پرستشگاه بودائی نوبهار در بلخ) به وزیری خلفای عباسی رسیدند و نفوذشان در روزگار هارون که از مادری ایرانی (خیزران) زاده شده بود به اوج خود رسید، چنانکه هیچ کاری در سرتاسر سرزمینهای اسلامی بدون پروانه آنان انجام نمیافت. پس از آن نیز هیچ پادشاهی را نمی توان یافت که وزیری پارسی در کنار خود نداشته باشد. در همه این سده ها که زبان پارسی زبان نامه نگاریهای کشوری و لشکری، و همچنین زبان نویسندگان و چامه سرایان بود، فرمانروایان ایران ترکتبار و ترکزبان بودند. اگر چه برخی از آنان گاه و بیگاه نیز نامه هائی به ترکی نوشته اند، ولی از آنجا که زبان ترکی در این دوران بشدت وابسته به پارسی بود، این سنت هیچگاه دوامی نیافت و پارسی باز جای خود را در کشورداری و نویسندگی گشود. برای نمونه بخشی از نامه شاه تهماسب اول به سلطان سلیم عثمانی را می آورم:
«شهزاده-یی عنید سؤلطان بایزید-ی نادان و جاهیل، و ریعایت-ی حؤقوق-ی پدر و برادر-ی مئهتر امرینده غافیل-ی لایعقل اؤلماغین شناعت و سفاهتلری بی نهایت اؤلدوغونا بیزده دخی عئلم حاصیل اؤلموشدور»
چنانکه میبینیم، از بیست و چهار واژه آمده در این جمله تنها چهارتای آن ترکیست و حتا واژه های ریشه ای مانند پدر و برادر (به ترکی آتا و قارداش) نیز به فارسی نوشته شده اند.(22) صفویان نیز اگر چه گاه به زبان ترکی شعر میسرودند، ولی با پیوستن تبار خود به شهربانو دختر یزدگرد، در جستجوی مشروعیت سیاسی برای پادشاهی بر ایران، همان راهی را رفتند، که پیشینیان آنان رفته بودند. پس از آنان نیز همین روند دنباله داشت تا به قاجاریان میرسیم که پیشتر از گرایشهای آنان در پارسی گوئی و رویکرد به ایران باستان نوشتم. در این دوره کار به جائی رسیده بود که درباریان تهران که خود همه از ایل قجر و ترکتبار بودند از همراهان ولیعهد (تبریزنشین) با نام "ترکها" یاد می کردند (شادروان احمد شاملو در این باره در جلد دوم کتاب کوچه زیر واژه "آبجی" نوشته و شعر رایج آندوران در باره مظفرالدین شاه را با مطلع «آبجی مظفر آمده ..» آورده است). و سفرنامه های ناصرالدین شاه و شعرهای پارسی او نمونه های خوبی از سبک ادبی این دوره در نثر و در نظم اند.

این ولی همه ماجرا نبود و زبان پارسی تنها میانجی ایرانیان پس از اسلام با گذشته های دوردست سرزمینشان نبود و این تداوم اگر دارای یک پشتوانه فلسفی و حماسی نمیبود، هرگز تا بروزگار ما دوام نمیافت. از یک سو باید به پردازش و باز نویسی اسطوره ها بدست سرایندگانی چون دقیقی و فردوسی پرداخت، و از دیگر سو به بازتاب و تأثیر اندیشه های زرتشت بر اندیشه های فیلسوفان مسلمان ایرانی.

درباره شاهنامه های نگاشته شده در این دوره باید گفت که آنان از یک سو ریشه در خداینامه های روزگار ساسانی داشتند و از دیگر سو هر آنچه را که سینه به سینه و از پدران و مادران به فرزندانشان رسیده بود، گرد می آوردند و فرومی نوشتند. بزرگترین شاهنامه نویس (و یکی از بزرگترین چامه سرایان ایران) فردوسی بود. فردوسی از یک سو اسطوره ها، حماسه ها و افسانه های ایرانی و همچنین تاریخ ساسانیان را در کتابی گرد آورد و از دیگر سو با تکیه بر اوستا باورها و اندیشه های ایرانیان باستان را با بیانی حماسی بازگوئی کرد. بیهوده نیست که واژه های "راستی" و "آزادگی" با بسامد بسیار در شاهنامه آمده اند. چنانکه پیشتر آوردم، نبردهای بی پایان ایران و توران را باید چهره زمینی و انسانی شده نبرد جاودانی "نیکی" و "بدی" دانست و گفتنی است که فردوسی از سرزنش قهرمانان خود، آنجا که پا بر روی ارزشهای راستین و پیش از هر چیز "راستی" و "آزادگی" می گذارند، پروایی ندارد. اگر در این شاهنامه ها جای پایی از مردمان دیگر مانند ایلامیان نمی بینیم، از آنروست که از یک سو همه این چامه سرایان آنچه از گفته ها و نوشته های موبدان زرتشتی را که بدست اعراب نابود نشده بود، پایه نوشتار خود میگرفتند و بنابراین سنت روائی زرتشتی-اوستائی را پی می گرفتند و از دیگر سو خود ما نیز هم امروز اگر داده های باستان شناسی سده های گذشته نمی بودند، هیچ آگاهی از بود و نبود این مردمان نمی داشتیم. بهر روی این نکته که همه خاندانهای شاهی ایرانی پس از اسلام از هر تیره و نژاد و باهر فرهنگ و زبانی فردوسی و شاهنامه را چنین بزرگ و گرامی می داشتند، نشانگر آنست که ترک ستیز و نژادپرست خواندن فردوسی از سوی پانگرایان چیزی جز دروغپردازیهای کودکانه نیست، مگر آنکه بپذیریم، همه این شاهان ترکنژاد و ترکزبان، یا نزدیک به یک هزار سال کسی را بزرگ میداشتند که تبار و زبان آنان را خوار می شمارد، و یا هیچکدام از آنان از "کیستی" ترکی خود آگاهی نداشتدن و این کیستی به یکباره در سد سال گذشته کشف و یا اختراع شده است!(23)
.
خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
--------------------------------------------------------
1. «فاشیسم دینی، نژادپرستی کور و کابوس فروپاشی ایران(4) »
2. «مرافیها» و «مسپیها» که در نزديگی پاسارگاد زندگی می کردند، در همان آغاز و تیره های ديگر پارسی مانند پنثياليان، دروسيايی ها، گرمانها (ساکن دشت کرمان)، و تیره های کوچ نشين دایی، مردی (مردمان مرودشت، در نزديکی تخت جمشيد)، دروپيکی و سگرتی ها (ساکنان منطقه يزد) رفته رفته به پادشاه جوان انشان پیوستند.
Die Vernunft in der Geschichte, Felix Meiner Verlag, S. 247 .3
4. پانعربها عراق و خوزستان را از روزگار آدم و حوا عرب نشین میدانند. اگر چنین باشد باید پذیرفت که شاهان هخامنشی و ساسانی یا خود نیز عرب بوده اند و یا پایتختهای خود را بیرون از ایران و در میان عربان بنا کرده بوده اند!
Perisia و Regnum parthorum .5
6. این نام باید آرامی و یا بابلی باشد. اگر سنگ نبشته داریوش را پایه بگیریم، ایلامیان سرزمین خود را "اووجا" ویا "هووجا" مینامیدند که "خوز" و "هوز" شکلهای دیگر آنند و اولی بخشی از نام استان خوزستان و دومی به شکل جمع شکسته عربی نام شهر "اهواز" است.
7. زبان ایلامی نه هندواروپائی، نه سامی و نه آلتائی است. پژوهشگران در سالهای گذشته همانندیهائی میان ایلامی و زبان دراویدی (بومیان هند پیش از کوچ آریائیها مانند تامیلها و گدها و توداها) یافته اند.
8. نخستین شاه این خاندان که نام پارسی دارد داریوش بزرگ است: "دارایَت وَهوش" (دارنده نیکی بسیار)
9. ن. ک. به انساب الاشراف بلاذری و المنتظم ابن الجوزی
Vorlesungen zur Philosophie der Geschichte, Kapitel 3, über Perserreich und die persische Religion .10
Friedrich Nietzsche, Sämtliche Werke , B.8, S.65 .11
12. چنین گفت زرتشت
13. سخن اینجا از آئین راستین زرتشتی است، و نه آنچه که در روزگار ساسانیان برای به بند کشیدن هر چه بیشتر مردم ساخته و پرداخته شد.
14. از شیخ شبستری است، در گلشن راز: به شهرستان نیکوئی علم زد/ همه ترتیب عالم را به هم زد. واژه اصلی به شکلهای "وَنگِهئوش خشَثرَ" و " خشَثرَ وَئیریه" آمده که اولی به معنی "شهر نیکوئی" و دومی به معنی "شهر آرزو شده" است و شاید بتوان آنرا بن ایده اتوپیا یا آرمانشهر دانست، که پلاتون بنیانگزار آن بود.
15. در باره پلاتون می دانیم که ناپدری او پیریلامپس فرستاده شاه ایران در آتن بود و او بدین گونه دسترسی به اندیشه های زرتشتی می داشته است. رافائل نقاش ایتالیائی (1520-1483) در تابلوئی بنام "مدرسه فلسفه یونان" زرتشت را در حلقه فیلسوفانی چون سقراط، پلاتون، ارسطو، دیوجانس و اپیکور نقش کرده است.
16. باید گفت از آنجائی که زرتشت خود چهره ای نیمه افسانه ای دارد، هر آنچه که در باره او تا کنون گفته شده است نیز اگرچه آغشته به افسانه و داستان، ولی بازتاب برداشت و انگاشت مردمان در باره اوست. مانند سایه ای که بی وجود شیئ اصلی هرگز پدیدار نمی شود.
17. این روایت از حمله اسکندر به ایران، روایتی است که در دبیرستانهای آلمان نیز به عنوان روایت پذیرفته شده و رسمی تدریس می شود. همچنین ن. ک. به دانشنامه انکارتا.
18. در شاهنامه فردوسی، تصحیح ژول مول (ص. 1385) داراب پسر همای پس از جنگی با فیلقوس دختر او ناهید را بزنی می گیرد و پس از چندی او را بی آنکه از بارداریش آگاه باشد، بنزد پدر باز می فرستد. ناهید پس از چند ماه اسکندر را به جهان می آورد.
19. حتا ایلامیان نیز که آنانرا از کهنترین مردمان ایران میشناسیم، باید خود به خوزستان کوچیده بوده باشند. نقش برجسته سنگ نرمسین (حفاریهای شوش) نشانگر سیاهپوست بودن بومیان پیش-ایلامی خوزستان است.
20. همانگونه که پیشتر نوشتم، شناخته شده ترین نسخه خطی شاهنامه "شاهنامه بایسنقری" است. بایسنقر پسر شاهرخ حتا برای جمع آوری شاهنامه و بازنویسی آن (و همچنین دیگر آثار زبان پارسی) از کشورداری کناره گرفت. همچنین محمود غزنوی که در آغاز با فردوسی درشتی کرده بود، پس از چندی پشیمان شد و کاروان هدایایش پس از مرگ فردوسی به شهر او رسید. از آن گذشته همانگونه که آوردم بسیاری از شاهان این دوده ها نامهای پارسی و شاهنامه ای داشتند.
21. فردریش انگلس در نامه ای به کارل مارکس می نویسد: «... برای "وایتونگ" بدشانسی بزرگی است که پارسی نمیداند، واگر نه زبان جهانی خود را تا کنون به تمامی یافته بود!».
Friedrich Engels Profil, Helmut Hirsch, Peter Hammer Verlag, 1 Auflage 1970, Seite 244
22. البته نوشته های پارسی بیشماری را میتوان یافت که آکنده اند از واژه های عربی، ولی می دانیم که ایرانیان تا دویست سال اجازه بکار بردن زبان مادری خود را نداشتند و امویان چه با کشتارهای همگانی و چه با کوچاندن عشیره های عرب به دوردستترین گوشه های ایران، و چه با نابود کردن کتابها و آثار علمی نوشته شده به زبان پارسی و کشتار دبیران و مؤبدان، سیاست عربی کردن سرزمین مارا روز بروز دنبال کرده و شتاب می بخشیدند، همان سیاستی که در عراق، سوریه، لبنان و دیگر کشورهای بیرون از شبه جزیره عربستان به بار نشست. ترکان ولی خود فرمانروایان ایران بودند و کسی آنان را به پارسی گوئی و پارسی نویسی وانداشته بود.
23. در این باره گفتگوی الخان قاسم اف با شرقشناس جمهوری آذربایجان پروفسور موباریز علیزادا بسیار خواندنی است. (روزنامه آذربایجان آزاد 24/03/83)

۱۳۸۳ دی ۱۲, شنبه

جمهوری اسلامی و هویت ملی ما - چهار


4. شوینیسم فارس: از جهانبینی تا دشنام

پیشتر نوشته بودم که پیامدهای زیانبار نادیده انگاشتن کیستی فرهنگی تک تک بخشهای سازنده مجموعه ای که "ملت ایران"ش می نامیم، و این نکته که ایران کشوری چندفرهنگه و چندزبانه است، اگر بیشتر از "پان"گرائی نباشد، کمتر از آن نیز نخواهد بود. از آنجائی که کوته اندیشی و خشک مغزی فارس و ترک و عرب و کرد و بلوچ نمی شناسد، بخشی از ایرانیان سوراخ دعا گم کرده کیستی ایرانی را در زبان پارسی و گذشته آنرا در پادشاهی خاندانهای سه گانه هخامنشی، اشکانی و ساسانی خلاصه میکنند (1). همان گونه که در بخش پیشین نوشتم، ناآگاهی از تاریخ و فرهنگ ایرانی گرایش به نگرهای گوناگون نژادپرستانه را بدنبال می آورد، که در این میان گرایش به یکسان سازی فرهنگی و زبانی اگر چه دم از ایرانگرائی و دشمنی با ایران ستیزان میزند، خود نیز در ویران سازی همبستگی ملی دست کمی از جنبشهای پان ندارد و به اندازه آنها و شاید بیشتر تیشه بر ریشه کیستی ملی ما میزند. بیگمان میتوان گفت که قائل بودن بر برتری نژادی ویژه پانعربیسم و پان تورکیسم و پانهای رنگ و وارنگ دیگر نیست و کسانی نیز "پارسیان" را نژاد برتر میشمارند. نکته اینجا است که چنین نگرشی (که پانگرایان آنرا در واکنش به اتهام نژادپرستی که نوک پیکانش بسوی خود آنان نشانه رفته است "پان فارسیسم" می نامند) دست کم در بیست و پنج سال گذشته به دلائل زیر هیچ نمود بیرونی نداشته است:
* جمهوری اسلامی هیچ جنبشی را که سودای رقیب تراشی برای اسلام و تشیع داشته باشد، بر نمی تابد و برای دینفروشان هر گونه رویکردی به گذشته پیش از اسلام، "مجوس بازی" و هواداری از رژیم پهلوی است!
* تا کنون هیچ کس خود و اندیشه خود را به این نام نخوانده است، حال آنکه هواداران پانهای دیگر خود را به این نام میخوانند.
* تا کنون هیچ کدام از گرایشهایی که "پان فارسیست" خوانده میشوند، آرزوی پیوستن بخشهای پارسی زبان بیرون از ایران
(مانند افغانستان و تاجیکستان و ... ) را در سر نپرورانده اند (و اگر در سرشان جای خرد باشد هرگز نخواهند پرورد!)، حال آنکه نخستین ویژگی یک جنبش پان، پیوند گرائی آنست.(2)
* اگر بتوان از جنبشی پان مانند سخن گفت، شاید "پان ایرانیسم" نمونه خوبی باشد، ولی از آنجائی که در بیرون از مرزهای ایران جائی نیست که بتوان بومیان آنرا ایرانی نامید (3)، و پیش از هر چیز مفهوم "ایرانی بودن" هنوز مفهوم تعریف شده ای نیست (کار پان تورکیستها و پانعربیستها از این نگر بسیار ساده است: هر ترکزبانی ترک و هر عرب زبانی عرب است!)، پان ایرانیسم را نیز نمی توان با پان های دیگر همسنگ و هم تراز دانست.(4)

این همه البته به معنی نادبده گرفتن نژادپرستی پارسی نیست، چرا که همانگونه که در بالا نوشتم، بی خردی و ناآگاهی فارس و ترک و عرب نمی شناسد. سخن از یکسو بر سر این است که پدیده ای بنام پان فارسیسم بدلائل بالا پدیدآمدنی و پاگرفتنی نیست و بکار بردن این واژه از سوی هر کسی که باشد، نشانگر آن است که گوینده نه تعریف دانشگاهی و پذیرفته شده "پان" را میداند، و نه دارای آگاهیهای لازم در باره تفاوتهای بنیادی واژه های نژاد، زبان، ملت و فرهنگ است. اگر بتوان به پدیده فارسگرایانه نامی داد، همان واژه شووینیسم گویاتر و برازنده تر است. از سوی دیگر این همه به این معنی نیست که این گونه از نژادپرستی در ایران یافت نمی شود، سخن این است که این گرایش در ایران سازماندهی شده و کنشگر نیست و از همه مهمتر جمهوری اسلامی را با هیچ منطقی که برای انسانهای اندیشمند فهمیدنی باشد نمیتوان به فارسگرائی و شوینیسم فارس متهم کرد. واگر نه هیچ انسان پایبند به مردمسالاری و حقوق بشر، نمی تواند در برابر خواسته کسانی که خواهان آموزش و پرورش به زبان مادری و برپائی رسانه های همگانی به زبان خود هستند، بایستد و باز هم دم از دموکراسی و آزادی و حقوق شهروندی بزند و کسانی که با چشم بستن بر بافت پیچیده و رنگارنگ جامعه ایران، همه ایرانیان را فارس و فارسی زبان میبینند، شایسته نامی جز شوینیست نیستند. اینجا همان جائی است که میتوان از واژه "شووینیسم فارس" به نام یک جهانبینی یاد کرد. با افسوس فراوان باید گفت که جمهوری اسلامی در اینجا هم در راستای همان سیاستهای کیستی ستیزانه، ضدملی و پان شیعیستی خود، واکنشهائی را در میان جوانان برانگیخته که با سوی و رویی باژگونه، از نژادپرستی و دیگرستیزی چندان دور نیستند. روزنامه آلمانی "دی تسایت" در گزارشی از تهران، پس از آنکه فرهنگ "وبلاگ نویسی" را میشکافد و نشان میدهد که بخش بزرگی از وبلاگ نویسان نامهای اوستائی و اسطوره ای ایرانی بکار می برند، مینویسد که بسیاری از جوانان ایرانی بر سر کار آمدن جمهوری اسلامی را هجوم دوباره اعراب به ایران میدانند، چرا که از سوئی کیستی ایرانی آنان از سوی دین فروشان سرکوب می شود و از دیگر سو ملایان "سیاه دستار" یا سیدان از آنجا که نسب خود را به امامان شیعه میرسانند نه ایرانی، که عرب تبارند! (5)

واژه "شووینیسم فارس" ولی کارکرد و کاربرد دیگری نیز دارد. ایران ستیزان و پان گرایان از یکسو، روشنفکران جهان میهن (6) فارس و غیر فارس از سوی دیگر، و اسلامگرایان ایرانی از سوی سوم، واژه "شووینیست فارس" (و ترجمانهای دیگر آن مانند باستان پرست، آریاگرا و مانندهای آن) را چون دشنام سختی بی مهابا نثار همه کسانی می کنند، که به گونه ای گذشته پیش از اسلام را در جستجوی کیستی ایرانی ما می کاوند و بدنبال زادگاه و گهواره آن میگردند. بویژه این پانگرایان هستند که با تاریخ سازی و دروغ پراکنی، گرایش به گذشته پیش از اسلام و بزرگداشت و ارج نهادن کوروش و داریوش و دیگر شاهان و دودمانهای پیش از اسلام و بالیدن بر فرهنگ وشهرآئینی ایران باستان را، و همچنین نقش محوری زبان پارسی را در همبستگی ملی از سیاستهای خاندان پهلوی میدانند و تاریخ آنرا به هشتاد سال گذشته باز میگردانند، که سخنی سراسر پوچ و کودکانه است:
پس از فروپاشی پادشاهی ساسانیان، از فرمانروایان محلی سده های نخست پس از اسلام مانند صاهریان و سامانیان و صفاریان و دیلمیان و چند خاندان دیگر اگر بگذریم، تا پایان سده سیزدهم خورشیدی خاندانهای شاهی ایران ترکنژاد و ترکزبان بوده انند. در باره خاندانهای پارسی میدانیم که اینان هر یک دوده خود را به گونه ای به دودمانهای پیش از اسلام میرساندند. (7) شاهان ترک نیز اگر چه از این دوده سازیها بی بهره بودند، ولی زبان پارسی را پاس می داشتند و دربارشان همیشه انجمن شاعران و ادیبان پارسی گوی بود. بویژه آنکه شاید کمتر شاه ترکنژاد و ترک زبانی را بتوان یافت، که وزیری پارسی در کنار تخت خود نداشته باشد و دیوانیانش همه پارسی نبوده باشند. از آن گذشته این دودمانها پس از چندین نسل چنان در فرهنگ ایرانی در می آمیختند که دیگر نمیشد آنان را بیگانه و انیرانی خواند. کافی است نگاه کوتاهی به نامهای شاهان این دوده ها بیندازیم و ببینیم که چگونه نامهای در آغاز ترکی رفته رفته جای خود را به نامهای اسلامی و پس از آن به نامهای پارسی می دهند. این چنین است که نوادگان الپتکین و سبکتکین غزنوی نامهائی چون فرخزاد، بهرامشاه، خسروشاه و خسروملک را بر فرزندان خود مینهند، آخرین جانشین هولاکو در ایران (نواده چنگیز مغول ) انوشیروان عادل نام میگیرد و دست آخر شاهان ترک زبان صفوی از سوئی مانند شاه اسماعیل نامهای تهماسپ و بهرام و سام را بر فرزندان خود مینهند و از دیگر سو با ساختن افسانه ازدواج حسین این علی با شهربانو دختر یزدگرد، نسب خود را به هر ترفندی که شده به ساسانیان میرسانند! این پدیده را میتوان اگر نه در همه، ولی در بیشتر خاندانهای ترکزبان و ترکنژاد پی گرفت که در بخش پایانی به چرائی آن خواهم پرداخت. اینان شاهنامه فردوسی را نیز که پلی بر آن گذشته افسانه ای میزد، ارج بسیار مینهادند و کمتر پادشاهی را در میان آنان میتوان یافت که در بزمهایش انجمنهای شاهنامه خوانی برپا نکرده باشد و این کتاب را بدست گرته برداری و تذهیب نسپارده باشد، چنانکه شناخته شده ترین نسخه خطی شاهنامه در جهان، در دوره بایسُنغُر پسر شاهرخ گورکانی و نواده تیمور لنگ فرمانده تاتاران، تذهیب شد که به نام خود او "شاهنامه بایسُنغُری"خوانده می شود. (8)

در دوران مدرن تاریخ ما ولی داستان از گونه دیگری است. شاید نخستین کسی که در این دوران نگاه بسوی گذشته تابناک ایران برگردانده است، شاهزاده جلال الدین میرزا، پسر فتحعلیشاه و برادر کوچک عباس میرزا باشد که کتاب "نامه خسروان" را در باره شاهان پارسی نگاشته است. (9) جلال الدین میرزا در دیباچه نامه خسروان مینویسد: « نامه خسروان , داستان پادشاهان پارسى بزبان پارسى كه سودمند مردمان بويژه كودكان است » و زبان نگارش آنرا "پارسی بیغش" (سره) می نامد. پس از او میتوان از آخوندزاده (زاده نوخا و بزرگ شده در شکی قفقاز) یاد کرد که در "مکتوبات" می نویسد: « سلاطين فرس در عالم مداري داشتند و ملّت فارس برگزيده ملل دنيا بود ». دیگری میرزا آقا خان کرمانی است که در "سه مکتوب" می نویسد: «ای ایران! کو آن سعادت و شوکت تو که در عهد کیومرث و گشتاسب و انوشیروان و خسرو پرویز داشتی؟ اگر چه آنگونه شوکت و سعادت در جنب شوکت و سعادت حالیه ملل فرنگستان و ینگی دنیا حالا به مثابه شمعی است در برابر آفتاب، ولیکن نسبت به حالیه ایران مانند نور است در مقابل ظلمت شب تار». به این فهرست نامهای دیگری مانند تقي‌زاده, ايرانشهر, محمود افشار, كسروي, آزاد مراغه‌اي, تقي‌اراني, ملك‌الشعراء بهار و بسیاری دیگر را نیز می توان افزود و دریافت که از یک سو بازگشت نوین به کیستی ایرانی پیش از اسلام (گذشته از درستی و یا نادرستی آن) نه در دوره پهلویها، که دست کم دو یا سه نسل پیش از آنان و در دوره فرمانروائی شاهان ترک تبار قجر آغاز شد و از سوی دیگر بیشتر تلاشگران این اندیشه و گرایش خود از مردمان غیر فارس و بویژه از آذربایجانیان بودند. پان تورکیستهائی که امروز هر آنکه را که سخنی از کوروش و داریوش بزبان بیاورد شووینیست و باستانگرا میخوانند، شاید نمی دانند که حتا پیشوای فرقه دموکرات آذربایجان، سید جعفر پیشه وری نیز نام پسر خود را "داریوش" نهاده بود! (10)

حال ببینیم پدیده جوک سازی را آیا می توان بخشی از اندیشه شوینیستی فارس دانست. همانگونه که پیشتر نیز نوشته ام، لطیفه های قومی را تا آنجا که "لطیف" باشند و ویژگیهای گوناگون مردمان چهارگوشه هر کشوری را بدور از خوارشماری و با نازک بینی و به زبان طنز موی بشکافند، باید پدیده ای طبیعی به شمار آورد، که در همه جای جهان یافت می شود و حتا در میان مردمان دو شهر همزبان (مانند تبریز و اردبیل و تبریز و مرند) نیز به گوش و به چشم می خورد. چنین پدیده ای ویژه کشورهای چند فرهنگه و چند زبانه مانند ایران نیست و برای نمونه در آلمان "بادن"یها به ناخن خشکی، "بایرن"یها به کلّه شقی و "فریزلند"یهای شرقی به حماقت مشهورند. در ایران ولی بسیاری چنین مرزهای باریکی را نمی بینند و یا نادیده می گیرند، و به این لطیفه ها رنگ و بوئی نژادپرستانه می دهند. و با افسوس فراوان باید گفت که این "بسیاری"تنها در میان فارس زبانان نیستند که یافت می شوند و با اندوه فراوانتر باید بگویم که خود من بیشترین و تازه ترین جوکهای این چنینی را از همشهریان آذربایجانی خود شنیده ام. این داستان البته داستان تازه ای نیست و شمس تبریزی هنگامی که می نویسد: « آن از خری خود گفته است که تبریزیان را، خر گفته است! آنجا کسانی بوده اند که، من، کمترین ایشانم ... » در قونیه است و روی سخن نه به پارسیان، که به ترکان سلجوقی آن سامان دارد. گو اینکه "خر" خواندن تبریزیان در آن روزگار نمی توانسته است مایه ای ترک ستیزانه داشته بوده باشد، همانگونه که از این جمله شمس و دیوانهای دهها شاعر تبریزی (همام تبریزی، عزالدین عادل بن یوسف تبریزی، صائب تبریزی، قطران تبریزی و ...) و آذربایجانی آن روزگار پیداست، اینان نه ترکی زبان، که پهلوی-گوی بودند و کتابها به پارسی و پهلوی (11) می نگاشتند. دور نیست که ایرانیان (و نه تنها فارسی زبانان) در روزگار تازشها و ویرانگریهای اقوام ترک، آنان را "خر" خوانده باشند، چنانکه میدانیم در بیشتر جنگهای آن روزگاران، در هر دو سوی میدان نبرد خاندانها و سپاهیان ترک زبان و ترک تبار ایستاده بودند که گروهی در سرزمین ایران "بومی" شده بودند و از مرزهای آن نگاهبانی می کردند و گروهی دیگر به این سرزمین تاخته بودند.
پدیده خوار شماری شهرستانیها به گمان من هیچ گونه ارتباطی با فارسگرائی ندارد و اگر بتوان بر آن نامی نهاد، آن نام همانا "تهرانگرائی"خواهد بود، چرا که این پدیده مبتذل، فارسی زبانان اصفهان و شیراز و مشهد و یزد و کرمان را نیز از نمکریزیهای خود بی بهره نمی گذارد و باز ناگفته نباید گذاشت، که این پدیده نیز زائیده فرمانروائی پهلویها نیست و ریشه آن به سالهای پایتختی تهران در دوران قجر بازمی گردد. ژوکوفسکی بسال 1885 ترانه ای تهرانی را رونویسی کرده که با پوزش از همه هم میهنان بخشهائی از آن را در اینجا می آورم:

آمدیم و باز آمدیم//اردک رفتیم غاز آمدیم// از راه شیراز آمدیم/.../ساوه و اناراشون// ناوند و گلابیاشون//نوش جون زناشون!//زنای تمبون کوتاشون//جون دل مرداشون//بروجرد و زردکاشون//زردک نپخته هاشون//هرچی ازشون دراومد//خیر سر آقاهاشون!//تویسرکون و دس بیلاشون// به کون مفسداشون/.../اورزما و حلّاجاشون//چن، و کمون ... زناشون!/.../ ماهیدشت و جنده هاشون//کنگوور و راهزناشون/.../ آمدیم و باز آمدیم//اردک رفتیم غاز آمدیم// از راه شیراز آمدیم!

در پاسخ به این هرزه درائیها باز ژوکوفسکی ترانه دیگری را بسال 1886 رونویسی کرده که سرایندگانش باید شهرستانی بوده باشند :

از اینجا که پریدیم//به شهر تهرون رسیدیم//تهرون و برج هاشون/.../پاتخت پادشاهاشون//زنای خوشگلاشون//خالای پشت پاشون//بچه های خوشگلاشون//گوز میکنن سگاشون//مادر َلَوندن همه شون//بزغاله بندن همه شون// خیلی قشنگن همشون!

میبینیم که این تهرانی گری و خوارشماری شهرستانیها دست کم در آن روزگار هیچ ربطی به "ترک ستیزی" و "عرب ستیزی" و "شووینیسم فارس" و داستانهای کودکانه ای از این دست نداشته است. ریشه این پدیده به گمان من رشد بادکنکی تهران و تهی شدن آن از کیستی ویژه یک شهر کهن است:
اگرچه نام تهران در حدود اواخر سده دوم بيش از ميلاد ، براي نخستین بار در يکي از نوشته هاي تيوديس يوناني آمده است، این شهر را یکی از دیههای ری به شمار می آوردند.تهران در روزگار شاه تهماسب صفوی دارای دیوار و برج و بارو شد و رفته رفته رو به آبادانی شهرشدن گذاشت و در سالهای برافتادن صفویان و برآمدن نادرشاه رفته رفته بر اهمیت آن افزوده شد، تا اینکه آغامحمدخان با همت ايل قاجار و همراهان خود موفق به تصرف تهران شد و در روز يكشنبه 11جمادي الثاني سال 1200 هجري قمري كه مصادف با نوروز بود در تهران جلوس كرد و از آن تاريخ تهران دارالخلافه خوانده شد. در سال 1305 هجری قمری (1270 خورشیدی؟) مهندس نجم الملک معلم ریاضیات مدرسه دارالفنون جمعیت تهران را دویست و پنجاه هزار تن سرشماری کرد. این شماره در سال 1319 خورشیدی پانسد و چهل هزار تن، در سال 1325 به هشتسد و هشتاد تن و در سال 1355 به چهار میلیون و پانسد و سی هزار تن رسید. نگاهی به این سرشماریها نشان میدهد که شمار شهروندان تهران در هشتاد سال هجده برابر شده و به طور میانگین سالانه پنجاه هزار تن به آن افزوده شده است، سیلی که کیستی شهری تهران را در همان دهه های نخست شست و از میان برد.به تهران آمدگان به ویژه آنها که از گروههای تهیدست و کم دانش میبودند، در تهران کیستی جایگزینی برای کیستی فرونهاده خود نمی یافتند و نسل به نسل این سرگشتگی و بی هویتی ژرفتر و پیامدهای آن تلختر میشد.نسل دوم به تهران آمدگان که دیگر زبان مادری را از یاد برده بود و از آئینها و باورهای خاستگاه خود چیزی نمیدانست (و یا اگر می دانست از شرم نشانش نمی داد)، از آنجائی که گمان میکرد چیزی ندارد که به آن ببالد، به تهرانی بودن خود میبالید و "تهرانی بودن" را نیز در لودگی و نمکریزی و دست انداختن و بویژه "جوک سازی" می دید. این چنین بود که خوارشماری شهرستانیها نه از سوی تهرانیان، که از سوی فرزندان کیستی باخته همین مهاجرین آغاز شد.

پایان سخن اینکه نژادپرستی در میان فارسی زبانان نیز به همان اندازه دیگران (و نه بیشتر و نه کمتر) یافت می شود و درست مانند گونه های دیگر این پدیده، ریشه در بی خردی و بی دانشی دارد. دیگر اینکه "شوینیسم فارس" اگر چه چون چماق خوش دستی است که به یکسان در دستان پانگرایان و جدائی خواهان، اسلامگرایان و چپگرایانِ کهنه اندیشِ جهان میهن جای می گیرد و بر سر همه ایران گرایان، بی نیم نگاهی به انگیزه ها و آرمانها و خاستگاهشان، فرود می آید، نه یک پدیده سازمانیافته وگسترده، و نه آنگونه که پانگرایان میگویند، ایدئولوژی دولتی رژیم جمهوری اسلامی است. از یاد نباید برد که سیاستهای پان اسلامیستی و پان شیعیستی این رژیم، به همان اندازه که گروهی را به سوی جدائی خواهی، پان تورکیسم و پان عربیسم رانده است، گروه دیگری را نیز به سوی گونه ای از ایرانگرائی کشانده است، که به آن نامی جز نژادپرستی نمیتوان داد و این چیزی نیست، جز همان سیاست ویرانگر و ایران بربادده فروپاشی همبستگی ملی و از هم گسیختن کیستی یکپارچه ایرانی.

نگاه دوباره و تهی از پیشداوری به گذشته پیش از اسلام، راهی است که در جستجوی یافتن تکه پاره های هویت از هم گسیخته ایرانی ناگزیر از پیمودن آنیم. همانگونه که برای پژوهش در زندگی یک انسان، نخست به خانواده و شرایط زایش و روزگار پرورش او می پردازیم، باید که زمین یخ بسته و افسرده تاریخ سرزمینمان را در جستجوی ریشه های درخت پربار "کیستی ایرانی" بکاویم و در این راه از سرزنش خار مغیلان نهراسیم،

در بخش پایانی این نوشتار به این مهم خواهم پرداخت.
.
خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
--------------------------------------------------------
1. همانگونه که خواهیم دید، این گونه نگاه ویژه "فارس"ها نیست و هواداران آن در میان همه مردمان ایران و بویژه آذربایجانیان پراکنده اند.
2. "پان" یک پیشوند یونانی به معنی "همه" و "هر" است و هدف جنبشهای پانگرا به هم پیوستن "همه" گروههای انسانی است، که از دید آنها به یک ملت (ملت تورک، ملت عرب، ملت اسلاو و ...) تعلق دارند. همانگونه که پان اسلامیسم بدنبال به هم پیوستن همه مسلمانان است و اگر چه مرزهای نژادی را در می نوردد، ولی در برخورد با نامسلمانان همان راه پانگرایان دیگر را در پیش می گیرد و تنها دین را به جای نژاد می نشاند.
3. برای نمونه پانتورکیستهای ترکیه، ترکهای جهان را به "ایچ تؤرکلر" (ترکهای درونی) در برابر "دیش تؤرکلر" (ترکهای بیرونی) بخش میکنند.
4. محمود افشار که پدر پان ایرانیسم نامیده می شود، در این باره می نویسد: «در این گفتار نظر خود را در نسبت به پان ایرانیسم روشن می کنم. سابقا هم راجع به هفده شهر قفقاز و دیگر نقاط خارج از حدود کنونی ایران نوشته ام که ایران نباید نسبت به آنها نظر سیاسی و ارضی داشته باشد ... بلندپروازیهای بیهوده جز ایجاد سوء تفاهم در میان همسایگان ما و ضرر ایران نتیجه ای ندارد» افغان نامه ص. 479-478
Die Zeit, 11.11.2004, Das verschleierte Land .5
6. در این باره پیشتر در نوشتاری بنام «
در ميهن‌ستائی و ميهن‌ستيزی روشنفكران ايرانی » نوشته ام.
7. طاهریان نسب خود را به رستم دستان، آل بویه به یزدگرد سوم، صفاریان به خسرو پرویز و سامانیان به بهرام چوبینه می رساندند.
8. خود من پیش از آنکه خواندن و نوشتن بیاموزم، برای نخستین بار داستانهای شاهنامه را در آذربایجان و به زبان ترکی شنیدم.
9. کتاب جلال الدین میرزا که خود از ترکان قاجار بود، بسال 1255 در اتریش به چاپ رسیده است و از زمان این شاهزاده تا روی کار آمدن پهلویها پنج پادشاه (محمد شاه، ناصرالدین شاه، مظفرالدین شاه، محمدشاه و احمدشاه) فرمانروائی کردند که تبار همه اینان نیز به ترکان قجر میرسید.
10. از درستی و یا نادرستی این گرایشها اگر که بگذریم، این بر گردن پان تورکیستها است که بگویند چرا روشنفکرانی که خود بیشتر آذربایجانی و ترکزبان بودند، پس از نزدیک به هزار سال فرمانروائی ترکان و در دوران پادشاهی دوده ترک تبار قاجار بجای پرداختن به تاریخ و گذشته نیاکان "ترک" خویش، همه تلاش خود را بکار میبردند تا خود و کیستی خود را به شاهان پارس پیوند بزنند!
11. نمونه زبان پهلوی شمالی که به نامهای آذری، تاتی و تالشی نیز خوانده میشود را می توان در دیوانهای شاعران نامبرده یافت. از آن دست است از همام تبریزی (سده هفتم و هشتم هجری):
وهار و ول و دیم یار خوش بی (بهار و گل به روی یار خوش است)
اوی یاران مه ول بی مه وهاران (بدون یاران نه گل باشد و نه بهاران)