۱۳۸۸ خرداد ۱۰, یکشنبه

زبان مادری و کیستی ملی - سی و نُه


39. زبان مادری و کیستی ملی - دو

«در ایران که دنیا را با گذشته خود آراسته چه چیزی وجود دارد که در حال حاضر بتوان به آن افتخار نمود و به اعتبار آن ادعا کرد که "من نیز هستم"؟ به هر طرفی که می نگریستی ظلم و استبداد، به هر جانبی که نظر می افکندی خرابه و ویرانه، به هر سمتی که روی می گرداندی، جهل و غفلت، و در هر سویی بطالت و کسالت به چشم می خورد».

این سخنان را محمد امین رسولزاده در چهارم ژوئیه 1906 (چهاردهم تیرماه 1285) در گزارشی برای روزنامه ارشاد نوشته است (1). اگر زبان این نوشته را امروزی کنیم، کمتر کسی را بتوان یافت که گمان بَرَد سخن از یکسد و سه سال پیش است. روزگار امروز ایران در همسنجی با دیگر کشورهای جهان و بویژه با برخی از همسایگان، چندان بهتر از روزگار مظفرالدین شاه نیست.

سه دهه از برپائی جمهوری اسلامی می گذرد و دینسالاران همچنان برآنند که اسلام در هیچ زمینه ای مردمان، و بویژه دینداران را به خود وانگذاشته است و از شیوه فرمانروائی و ساماندهی کشور (پهنه همگانی) گرفته تا پیوندهای خانوادگی و زناشوئی (پهنه خصوصی)، قانونها و آئینهای ویژه خود را دارد، پس کیستی اسلامی ما را بسنده است و هیچ نیازی به کیستیهای دیگر، از جمله کیستی ایرانی نداریم. در راستای همین اندیشه و بر پایه همین جهانبینی است که آنان از همان نخستین روز برپائی حکومتشان جنگ همه سویه ای را با فرهنگ ایرانی آغازیده و هیچگاه آرزوی دیرین خود را در جایگزین کردن فرهنگ و کیستی "ایرانی" با فرهنگ و کیستی "اسلامی" پنهان نکرده اند. جمهوری اسلامی سی سال است که تلاش می کند با از میان برداشتن همه آنچه که از ایرانیان یک "ملت" یکپارچه می سازد، آنان را به "امت" اسلام بدل کند.

این روش و این نگرش بدانجا انجامیده است که جوان ایرانی از یکسو کیستی اسلامی پدید آمده در جمهوری اسلامی را نمی پذیرد، چرا که از زیستن در کشوری که در آن بزه کاران را مانند هزاران سال پیش در کوچه و بازار به دار می آویزند، دست میبرند و چشم از چشمخانه برون می آورند و زنان را خوار می شمارند و خرافات و دوروئی و دروغ را ارج مینهند، شرمگین است. از سوی دیگر در پی ستیز پیگیر و همه سویه سردمداران جمهوری اسلامی با کیستی ایرانی و خوارشماری آن، از ایران بدون اسلام هیچ چیز نمی داند، چرا که دینسالاران اسلامگرا در کتابهای درسی به او آموخته اند، ما ایرانیان پیش از شکست از اعراب هیچ چیز نداشتیم و در نادانی و گناه و ناداری و گرسنگی و ستم دست و پا میزدیم و اسلام پدران ما را از این دوزخی که در آن گرفتار بودند رهائی بخشید. و در اینجا است که او با گریز از این کیستی برساخته گروهی، بدنبال کیستی برگزیده فردی خود میگردد. در این میان کسانی که از بینش و آگاهی سیاسی و اجتماعی باز و پرورده ای برخوردار نیستند، کیستی فرمانروایان را با کیستی ملی یکسان میگیرند و بیزاری از یکی، آنانرا به گریز از دیگری وامی دارد، جمهوری اسلامی توانسته است با درپیش گرفتن استادانه واپس مانده ترین شیوه های فرمانروائی آسیبهای بزرگی به هردو رویه کیستی ایرانیان بزند:
*) در درون ایران پهنه را چنان بر تک تک ایرانیان تنگ کرده که همگان تلاش در گریز از هر آن چیزی دارند که آنانرا به فرمانروایان میپیوندد،
*) و در بیرون از مرزها نام ایران و ایرانی را به ننگ تروریسم، دژخوئی، واپس ماندگی، خواری و زبونی آلوده است.

اینچنین است که شهروندان یک کشور، در پی شرمگین شدن از آنچه که هستند (یا درستتر بگوئیم: آنچه که می پندارند هستند) بدنبال کیستیهای جایگزین می گردند و در این زمینه هرچه اندیشه قبیله گرائی نیرومندتر باشد، نیروی گریز از این "خودِ شرم آور" نیز سهمناکتر می شود. انسان سرخورده از ایران، ایرانی که با نام و نشان جمهوری اسلامی شناخته می شود، تلاش می کند تا به قبیله ای دیگر، که هموندی آن مایه شرمساریش نباشد، بپیوندد؛ فراخترین پُلی که او را به چادرگاه این قبیله می رساند، "زبان مادری" است. و چنین است که از پیوند دو پدیده "شرمساری از کیستی کنونی" و "اندیشه قبیله گرا"، گونه ای از هویت طلبی پدید می آید که هم واپس گرا، هم نژادپرست و هم دیگرستیز است. (همانگونه که بارها در این جستار آوردم، رفتارها و گفتارهای این گروه از هویت طلبان را نباید به پای کسانی نوشت که دریافتشان از هویت طلبی شکوفائی فرهنگ و زبان مادری و در پایان کار سربلندی و آسایش همه مردم است. این دسته از هویت طلبان با برخورداری از فرهنگ شهروندی دست اندرکار آفرینش فرهنگی و تلاش شهروندانه برای رسیدن به حقوق قومی-زبانی هستند). ایرانی کیستی-باخته برای ستیز با آنچه که از سوی دینسالاران به نام "کیستی رسمی" شناسانده می شود، در پشت آماده ترین در دسترس ترین سنگر پناه می جوید، در پشت "زبان مادری" که چیزی جز "زبان رسمی" است.

تا بدینجای کار نمی توان بر این نگرش خرده گرفت، این واکنش ولی هنگامی رنگ و بوی ستیزه جویی به خود می گیرد، که کنشگر بدنبال پیشینه سازی برای این کیستی تازه یافته خود باشد. در اینجا است که او باید به خود (و به دیگران) پاسخ دهد، که سخن گفتن به زبان ترکی یا عربی، تا چه اندازه او را به چنگیز و طغرل و تیمور، و یا عمر بن خطاب و سعد ابن وقاص و قتیبه ابن مسلم باهلی می پیوندد.
آیا یک عربزبان ایرانی باید خود را نبیره مسلمانان عربی بداند که چندین سده خاک مرگ و ویرانی بر این بوم و بر پاشیدند و آزادگان سرافراز را به بردگی و کنیزی بردند و دستآوردهای چندین هزار ساله فرهنگی ایرانیان را نابود کردند، یا نبیره عَربان لخمی حیره که نگاهبانان ایران ساسانی بودند و خود بدست مجاهدان مسلمان کشتار شدند و نخستین قربانیان شکست ایران در برابر مسلمانان بودند، یا فرزندان دلاوران پاکباخته ای که تا واپسین دم در برابر سردار دیوانه قادسیه ایستادند و در خرمشهر و اهواز و آبادان از گوشت و پوست و استخوان خود دیواری برای نگاهبانی از ایران در برابر سربازان صدام حسین برافراشتند؟
آیا یک ترکزبان ایرانی باید خود را نواده کسانی بداند که بر این آب و خاک تاختند و «آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند» و در تازش به فرهنگ ایران همچنان براه آنان برود، یا آنکه خود را بازمانده میلیونها ترکزبان دیگری بداند که خود را ایرانی تر از هر شهروند دیگری دانستند و در پهنه فرهنگ شکوه، و در میدان جنگ افسانه آفریدند و سرانجام با پای گذاشتن در جهان نوین، پایه گذاران چهارمین نوزائی فرهنگی ایرانزمین، و بنیانگزاران ناسیونالیسم پیشرو و آزادیخواه ایرانی شدند؟

شکست دردناک ایرانیان از مسلمانان عرب زخم ژرفی در روان گروهی این ملت برجای گذارده است. یورشهای پی در پی قبیله های ترک و تاتار و مغول نیز هر بار نهال تازه سربرکرده آسایش را لگد مال سم ستوران جنگی نموده است، پس چه جای شگفتی اگر که در سروده ها و نگاشته های سخنوران و چامه سرایان این آب و خاک، از هر گوشه ایران که بودند و زبان مادریشان هرچه که بود، رگه هایی از عرب-ستیزی و تُرک-ترسی ببینیم؟ آیا می توان با نگاه امروز به چکامه هایی که سدها سال پیش سروده شده اند (یا نزدیکتر، و از شهریار سخن پارسی و ترکی که می نویسد: «فلک یک چند ایران را اسیر ترک و تازی کرد / در ایران خوان یغما دید و تازی ترکتازی کرد») نگریست و از دل آنها "نژاد پرستی" ایرانی را بیرون کشید؟ آیا چامه سرایان این آب و خاک حتا نباید دست دادخواهی از آنهمه کشتارها و خونریزیها و ویرانیها بر آسمان می بردند؟ این هراس پیوسته از جنگجویان ترک و تاتار در ناخودآگاه گروهی ِ ترکزبانان ایرانی نیز خانه کرده است، مگر "عاشیق"ها هنوز این بایاتی های یادگار نیاگانمان را برایمان نمی خوانند:

بـــوردان بیر تـاتار کئچدی / اوخــونـــو آتـــار کـــئچدی (از اینجـــــا تاتاری بگذشت / تیــــــری افــــــکند و بگذشت)
غم گلــدی، غم اوستونه / گؤن گؤنده ن بتر کئـچدی (غمی بر غمی افزوده شد / روزی از روزی بــــــتر بگذشت)
آپـــــارار تـــاتـــار مــــــنی / قول ائدر، ســـــــاتار منی (تــــاتار با خود مـــیبردم / برده ام می کند و می فروشدم)
یاریم وفالـــی اولــــــــسا / آخـــــتاریـب تاپار مــــــنی (یارم را اگر که وفا باشد / در پی ام می گردد و می یابدم)

اگر از سر کژفهمی سروده های شاعران پارسی گوی را بتوان نشانی از ترک ستیزی و عرب ستیزی دانست، اینجا دیگر یک سراینده ترکزبان است که از تیر تاتار شِکوه می کند و از اینکه تاتار او را به بردگی می فروشد، از جدائی ها و از غمهایی که در پی تازش تاتار بر روی هم انباشته می شوند. پس ترکزبان ایرانی، بازمانده همان ترکزبانان به بردگی رفته و کشتار شده و داغ دیده است، نه بازمانده تیمور و طغرل و چنگیز.

ولی این داستان سویه دیگری نیز دارد؛ در کلنجار با این یادگارهای تلخ گذشته باید خود را پرسید، مرز میان آن گذشته و این اکنون کجا است؟ رفتار و کنش یک شهروند پایبند به کیستی ایرانی با همه خوب و بد تاریخ آن، با شهروندان ترکزبان و عربزبان چگونه می تواند آینده نگرانه و امروزین باشد؟ مگر نیاگان ما بروزگار توانمندی ایران با همسایگان خود از در جنگ و ستیز درنمی آمدند؟ چه جای شگفتی که در یادمان تاریخی این همسایگان نیز نام ایرانی (یا پارسی) به همان اندازه یادآور ویرانی و مرگ باشد، که برای ما ایرانیان نام عرب و مغول و تاتار؟

پس پرسش بنیادین این است:
آیا شهروندان ترکزبان کشور ما بازماندگان اوغوزها و بخشی از "اولو تؤرک میلتی" هستند، یا شهروندان ترکزبان آذربایجانی و بخشی از ملت ایران؟
آیا شهروندان عربزبان ما بازماندگان جهادگران مسلمان و بخشی از "اُمَّة العَرَبیَه الواحِدَه" هستند، یا شهروندان عربزبان خوزستانی و بخشی از ملت ایران؟
پاسخ به این پرسش، پیوند میان زبان مادری و کیستی ملی را نیز آشکار می کند.

اگر کسی هنوز خود را از از قبیله قریش و بنی تمیم، و یا از قبیله تُرکانی می داند که "تیرشان غم بر غم می انباشت و زیبارویان ایرانی را به بردگی می فروختند"، و در پی آن ایرانیان را (که از سر مردمفریبی آنان را شوینیستهای فارس می خواند) هنوز دشمن می دارد و شایسته کشتار و شاید "بردگی"، اگر کسی هنوز بر این باور است که اعراب "اشرف الامم" هستند، و یا می پندارد که « نه موتلو تؤرکؤم دییَنه» (2)، و وابستگی زبانی خود به "قبیله برتر" را در ستیز با ایرانی بودن خویش می بیند، باید اینرا نیز بپذیرد که ناخودآگاه گروهی ایرانیان به چنین نگاهی واکنش نشان دهد و در او به چشم دشمن نگرد،
و از دیگر سو اگر کسی به بهانه سربازکردن آن زخمهای کهنه تاریخی دست به خوارشماری ترکزبانان و عربزبانان بگشاید و آنان را که گاه خود نخستین قربانیان آن کشتارها و دیواری در برابر آن یورشها بوده اند، با عرب هزاروچهارسدسال پیش و ترک هزار سال پیش و تاتار ششسد سال پیش یکی بگیرد و ایشان و زبانشان را "بیگانه" بخواند، نباید در شگفت شود که آنان نیز در واکنش به این خوارشماری و بیگانه سازی، پیوندهای هزاران ساله را بشکافند و از زبان مادری خود دیواری برآورند برای جدائی، و در این راه برای خود و زبان و تبار خود پیشینه ای نوین برسازند و همه رشته های پیوند را بگسلند.

ماشاءالله رزمی که در این جستار چندین بار از نوشته های او نمونه آورده ام، در نوشتاری بنام "قهوه خانه های تبریز" بسال 1999 می نویسد:
«معروفترین نقال تبریز در دهه های چهل و پنجاه آقای شاکری بود. [...] اما شاهنامه ای که او می خواند روح فردوسی نیز از آن خبر نداشت. اولا تمام داستانهای شاهنامه در اطراف تبریز رخ می داد، ثانیا اشعار نیم ترکی نیم فارسی بود، ثالثا چنان اغراق می کرد که دود از کله رستم بلند می شد. [...] بعضی از کتابهای ترکی نظیر "رستم نامه"، "گرشاسب نامه" و نیز "امیر ارسلان نامدار" و"حسین کرد شبستری" مأخذ اصلی داستانهای نقالی بودند».
این نوشته ولی با سخنپردازیهای قبیله گرایانی که با پنهان شدن در پشت زبان مادری در پی دیگرگون کردن کیستی ملی، و گسستن پیوندهای مردم آذربایجان با دیگر ایرانیان هستند، نمی خواند، زیرا آنان که در هر نوشته ای دست کم ده بار شاهنامه را کتابی "ضد تُرک" می نامند، از پاسخ به این پرسش که چرا تبریزیان شاهنامه خوانی می کرده اند (بویژه بزبان ترکی!) و رستم نامه و گرشاسپ نامه را بزبان ترکی برمی گرداندند، ناتوان خواهند بود. پس آقای رزمی گامی فراتر می رود و برای بی ارزش کردن شاهنامه در نوشته ای بنام "ریشه های ترکستیزی در ایران" بسال 2006 می نویسد:
«جالب اینکه عرب، رجز را شعر نمی‌شناسد و شاهنامه فردوسی چیزی جز رجزخوانی نیست و خود فردوسی در اثر دیگرش بنام یوسف وزلیخا (3) افسوس می‌خورد که عمرش را برای سرودن شاهنامه تلف کرده است».
ایشان در همان نوشته با پافشاری شگفت آوری پارسی را "لهجه سی و سوم زبان عربی" می نامد، تا بدینگونه یکی دیگر از پیوندهای مردم آذربایجان با دیگر ایرانیان را نیز به گمان خود بی ارزش کرده و گسسته باشد. او سپس در نوشتار دیگری بنام "مساله ملی آذربایجان" به یکباره کتاب دده قورقود را شاهنامه آذربایجان می خواند و پس از آن و در نوامبر سال 2006 در نوشتاری بنام "میدان گرگ" پس از ستایش فراوان از گرگ و جایگاه آن در آنچه که او آنرا "فرهنگ ترک" می خواند، در باره نماد بوزقورد یا گرگ خاکستری که نشان تندروترین گروههای نژادپرست تُرک است، چنین می نویسد: «افرادی که اطلاعی از اسطوره گرگ خاکستری در فرهنگ ترک ندارند نا آگاهانه ( بعضی ها نیز آگاهانه )، گرگ خاکستری را معادل یک گروه سیاسی بهمین نام در ترکیه دانسته و موضعگیری سیاسی می کنند . گروه سیاسی یاد شده یک جریان جدید است ولی اسطوره گرگ خاکستری در اعماق تاریخ ترکان جای دارد».
ولی آقای رزمی در این راهپیمائی دراز از 1999 تا 2007 بدنبال چیست؟ پاسخ را از زبان خود او می خوانیم : «تحقیقات تورکولوژی برای نشان دادن زبان آذربایجانی بعنوان شاخه‌ای از زبان ترکی و انبوهی از دیوان‌های اشعار و متون ادبی کلاسیک آذری که تماما ثابت کننده هویت مستقل آذربایجانی هستند، منتشر شده‌اند»، "هویت مستقل آذربایجانی" (بخوان "گسستن از ایران و کیستی ایرانی") همان آماج شومی است که رزمی و رزمیها بدنبال آنند.

سخن گفتن به زبانی جز زبان رسمی، هیچ ستیزی با کیستی ایرانی ندارد. روز یازدهم دسامبر 2003 جایزه نوبل به خانم شیرین عبادی داده شد. نماینده فرهنگ و موسیقی ایران در این جشن خانواده کامکارها بودند که با جامه های کُردی خود بر سر صحنه رفتند و کردی نواختند و کردی خواندند. زبان کردی، در آنروز زیبای زمستانی نماینده کیستی ملی ایرانیان شد، نمایشی که جان هر ایرانی آزاده و میهندوستی را از شادی و شکوه پر کرد. نماینده فرهنگ و کیستی ایرانی در آنروز می توانست حسین علیزاده با موسیقی آذری، علی اکبر شکارچی با موسیقی لُری و یا دیگری با موسیقی ترکمنی، بلوچی یا خراسانی باشد. در آن روز یازدهم دسامبر هیچ کس بر این نشانِ آشکار همزیستی "زبان مادری" با "کیستی ملی" خرده نگرفت (4).

آیا در کشوری چون ایران با گوناگونی گسترده زبانی و فرهنگی، زبان مادری و کیستی ملی دچار یک چالش پایان ناپذیرند؟
به گمان من چنین نیست، و این دو پدیده دست کم در ایران نه تنها در ستیز با هم نیستند، که بی آندیگری دچار کاستی و سستی می شوند. نمونه بسیار گویای این سخن، جامعه کوچک، ولی پُرکار ارمنیان است. ارمنیان از چهارسد سال پیش به اینسو با آنکه نه مسلمان بوده اند و نه پارسی زبان، توانسته اند کیستی خود را از گزند نابودی (چه دینی و چه زبانی) بدور نگاه دارند. آنان از همان نخستین سالهای پیدایش آموزش نوین در ایران، دبستانها و دبیرستانهای ویژه خود را داشتند، باشگاه ورزشی آنان "آرارات" یکی از دیرپاترین باشگاههای ورزشی ایران بوده است که بازیکنان ملی فراوانی از آندرانیک اسکندریان تا اندرانیک تیموریان را پیشکش فوتبال ایران کرده است. روزنامه "آلیک" نه تنها دیرپاترین روزنامه ارمنی، که یکی از دیرپا ترین روزنامه های ایران است. از سوی دیگر ارمنیان تنگاتنگ در تاروپود کیستی ایرانی بافته شده اند، آنان نخستین بنیانگزاران تأتر و سینما در ایران بوده اند، در موسیقی یحیی خاچیکیان (استاد یحیی) را آفریده اند که چهره ای افسانه ای بخود گرفته است، نزدیک به همه سازه های شناخته شده سده گذشته خورشیدی در تهران که به این شهر چهره ای ویژه بخشیده بودند، کار استادان ارمنی (قليچ باقليان، لئون تادوسيان، الگال گالستيانس، گابريل گوريکيان، ...) هستند. این فهرست را می توان همچنان دنبال گرفت (5). ارمنیان با برخوردی شهروندانه توانستند حقوق زبانی و قومی خود را بدون کوچکترین تنشی بدست آورند و حتا در رژیم دینسالار جمهوری اسلامی نیز از بیشتر آنها برخوردار بمانند.
راز این پیروزی در چه بود؟ به گمان من یکی از برتریهای ارمنیان بر دیگر گروههای زبانی در ایران نگاه نوین، پیشرو و شهروندانه آنان به حقوقشان بود، آنان "ارمنی بودن" خود را هیچگاه در ستیز با "ایرانی بودن"شان ندیدند و برای برخورداری از حقوق زبانی و بویژه داشتن آموزشگاههای ارمنی زبان، هرگز بروی زبان پارسی تیغ نکشیدند، زویا پیرزاد نام خود را با نوشتن رمان "چراغها را من خاموش می کنم" جاودانه کرد و لوریس چکناواریان شاهکار خود را بر پایه داستان رستم و سهراب ساخت. پایفشاری ارمنیان بر کیستی قومی-زبانی شان، هیچگاه هراس از جدائی خواهی را در میان دیگر ایرانیان بر نینگیخت.

نگاه قبیله گرایانه سرآمدان آذربایجانی، عرب و تا اندازه ای کرد و بلوچ در ایران، بهترین بهانه را بدست سرکوبگران حقوق شهروندی داده است، تا هرگونه فریاد حقجویانه ای را که سخن از زبان مادری و حق آموزش آن براند، در گلو خفه کنند. رهبران، سرآمدان و نویسندگان جنبشهای "هویت طلبی"، حقوق شهروندی مردم خود را چنان با سیاستهای بیگانگان و خواسته های سوداگرانه خود در هم آمیخته اند، که حتا مردم آذربایجان که سدها، و شاید هزارها برابر بیشتر و پیشتر از ارمنیان کیستی امروزین ایرانی را ساخته و پرداخته اند، در برخورداری از حقوق بی چون و چرای خود، به گرد آنان نیز نرسند.

نمونه ارمنی، یک نمونه پیروزمند همزیستی کیستی قومی و کیستی ملی است، چرا که رهبران و سرآمدان این قوم کیستی ایرانی خویش را دنباله کیستی ارمنیشان میدانند و نگاهشان به این مقوله شهروندانه است،
نمونه آذربایجانی (و همچنین عربی، بنگرید به نوشته های یوسف عزیزی بنی طُرُف، که نمونه عربزبان ماشاءالله رزمی است) نمونه ای از پیش شکست خورده است، چرا که سرآمدان آن پیش از آنکه پروای حقوق شهروندی مردم خود را داشته باشند، در پی ساختن "هویت مستقل آذربایجانی" (یا عربی) هستند و نگاهشان به این مقوله قبیله گرایانه است.

چالش پیش آمده میان زبان مادری و کیستی ملی، دستاورد ستیز جمهوری اسلامی با کیستی ایرانی و خوار شماری شهروندان این کشور است، برای گشودن این کلاف هزار گره، باید آزاده بود و خرد داشت و دلیری کرد، یا از زبان فردوسی:

از ايران هر آنكس كه گو زاده بوده / دلـــير و خــــردمـــند و آزاده بــــود

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
-------------------------------------------------------------------
1. بنگرید به "گزارشهایی از انقلاب مشروطیت ایران"، محمد امین رسولزاده، برگردان از رحیم رئیس نیا، برگ 36.
2. نه تنها نژادپرستان عرب و پیروان پان عربیسم ناصری، که حتا کسانی چون یاسر عرفات نیز این واژه را که به معنی "ملت برتر" است، بکار برده اند. آتاتورک و ترکان جوان نیز بر آن بودند که «خوشبخت آن که خود را ترک بنامد»
3. البته اینکه فردوسی یوسف و زلیخا را سروده باشد، از آرزوهای آقایان محمد زاده صدیق، محمدصادق نائبی و بیش از هر کس آقای ماشاءالله رزمی است. ولی حتا اگر چنین سروده سُستی از فردوسی نیز باشد، چیزی از ارزش شاهنامه که شاهکار او است، کاسته نخواهد شد.
4. در همان روزها ابراهیم تاتلی سَس در استانبول ترانه ای بزبان مادریش کُردی خواند، نژادپرستان ترک بروی صحنه ریختند و او را کشان کشان از سالن بیرون بردند و بباد کُتک گرفتند.
5. همچنین بنگرید به " دانشنامه ایرانیان ارمنی، شرح حال مشاهیر ارمنی"، لازاریان، نشر هیرمند 1382

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۷, یکشنبه

زبان مادری و کیستی ملی - سی و هشت


38. زبان مادری و کیستی ملی - یک

با گذر از کنکاش در باره درونمایه های تاریخی، فرهنگی و شهروندانه از واژه کیستی، اکنون به پرسمان بنیادین این جستار می رسیم. ایران کشوری است پهناور که از دارائیهای بسیاری چون نفت و گاز و مس و کان زر و سیم و دریایی در جنوب و دریاچه بزرگی در شمال و گونه گونی آب و هوایی، از جنگلهای انبوه گیلان و مازندران گرفته تا کویر خشک و سوزان لوت برخوردار است. ولی آنچه که به ایران جایگاهی یگانه می بخشد، گوناگونی زبانی و فرهنگی مردمان آن است، و همچنین برخورداری از سنتی هزاران ساله، که از روزگار شاهان هخامنشی تا به امروز توانسته است گوناگونی فرهنگی را با یگانگی سیاسی در یکجا گرد آورد.

زبان پارسی، زبان مادری نیمی (اندکی بیشتر یا کمتر) از ایرانیان است. این زبان در هزار سال گذشته و در گذر دومین نوزائی ملی ایرانیان، زبان فرهنگ و دیوان بوده است. ترکزبانان سلجوقی به همان اندازه در گسترش و شکوفائی این زبان کوشیده اند، که نوادگان چنگیز مغول (1) و فرزندان تیمور لنگ. برای نمونه یکی از نوادگان تیمور بنام بابُر (فرزند میرزا عمرشیخ، فرزند سلطان ابوسعید، فرزند میرزا محمد، فرزند میرانشاه، فرزند تیمور لنگ) دودمان شاهی گورکانیان هند را بنیان گذاشت که امروزه به نام واپسین شاهنشاهی زرین سرزمینهای اسلامی شناخته می شود. زبان مادری بابُر جغتائی بود و بروزگار او زبان پارسی و جغتائی در هند از جایگاهی کمابیش یکسان برخوردار بودند. با شکست همایون (پسر بابُر) از شیرشاه سوری و گریز او به دربار ایران راه برای گسترش زبان پارسی در برابر جغتائی گشوده شد. همایون در دربار شاه تهماسب یکُم بانوئی ایرانی بنام حمیده بانو را به همسری برگزید. بدینگونه پارسی زبان مادری جانشین همایون، اکبرشاه بزرگ شد (1) و می توان گفت که در سالهای پایانی فرمانروائی همایون، جغتائی دیگر میدان را به پارسی واگذاشته و پای پس کشیده بود. پارسی تنها زبان دیوانی شاهان گورکانی، که خود را "پادشاه" می نامیدند، نبود. برخی از بهترین فرآورده های فرهنگی درباره فرهنگ ایرانی و زبان پارسی با پشتیبانی همین پادشاهان و بیرون از مرزهای سرزمینی و سیاسی ایران آنروز پدید آمده اند، برای نمونه می توان از "برهان قاطع" (نوشته محمدحسین بن خلف تبریزی در حیدرآباد) "فرهنگ جهانگیری" (نوشته جمال‌الدین حسین بن فخرالدین حسن انجوی شیرازی در دربار اکبرشاه و جهانگیرشاه)، "آئین اکبری" (نوشته خواجه ابوالفضل علامی وزیر بزرگ اکبرشاه)، و همچنین پیدایش شیوه سرایشی نوین در شعر پارسی بنام "هندی" یاد کرد (3).

یا اگر به روزگاران نزدیکتر بازگردیم، محمد تقی بهار در باره شیوی پارسی نگاری خود می نویسد: «... ابتدا نثر بیهقی را انتخاب کرده بودم، [...] بالاخره مرغوب شدن مقالات رسولزاده و هواداریِ سیاست و تعصب مسلکی باعث شد که به سبکی بین رسولزاده و سبکی که که خودم اختراع کرده بودم، شروع به مقاله نویسی کنم». (4)

من اگر زبان پارسی را "زبان ملی" می نامم، نه از آن رو است که زبان بخشی از مردمان این کشور (پارسی زبانان) را بر زبانهای دیگر برتری بخشم؛ بخش بزرگی از پرورش، گسترش و شکوفائی این زبان بدست گویشوران زبانهای دیگر، بویژه ترکی زبانان آذربایجان و قفقاز و اران انجام یافته است. نه تنها نخستین فرهنگها، واژه نامه ها و سیاست نامه های نزدیک به روزگار ما در دربار نوادگان تیمور لنگ پدید آمدند، که یکی از بنیانگزاران شیوه نوین نگارش در زبان پارسی نیز زاده روستای نوخانی باکو بود و هفتاد سال پس از جدائی این سرزمینها از پیکر ایران چشم به جهان گشوده بود، پس گزافه نخواهد بود، اگر که این زبان را دستآورد همه مردمان این سرزمین، و رشته ای بدانیم که ما را، همه ما را، با گذشته و تاریخمان پیوند می دهد.

با این همه اگر می پذیریم که گوناگونی فرهنگی، و بویژه گوناگونی زبانی یک "دارائی ملی" است، نگاهبانی از این دارائی و تلاش گسترده و همه سویه برای شکوفائی آن نیز بر گردن هر کسی است، که به کیستی ملی از دیدگاه شهروندی می نگرد. بدیگر سخن گسترش و شکوفائی زبانهای دیگر در ایران، پشتیبانی از آفرینش فرهنگی به این زبانها و پیش و بیش از هر چیزی، آموزش روشمند این زبانها از همان نخستین سال دبستان، بخش جدائی ناپذیر گفتمان بازسازی کیستی ملی ایرانی خواهد بود. آنچه که کار را بر هواداران پیشرو جنبش آزادیخواهی و نوین گرائی در ایران دشوار می کند، به گروگان گرفته شدن دو واژه بنیادین است؛

"زبان مادری" و "یکپارچگی سرزمینی"

ایرانیان در دویست سال گذشته هر از گاه در سوگ از دست دادن بخشهایی از خاک ایران خون گریستند. قفقاز و اران بسال 1192، ایروان و نخجوان و تالش و مغان بسال 1206، هرات (افغانستان باختری) بسال 1235، مکران و بلوچستان بسال 1249، خوارزم و فرارودان بسال 1260 و بحرین بسال 1349 خورشیدی از ایران جدا شدند. گستره ایران در سال 1175 (دویست و سیزده سال پیش) اندکی کمتر از دوبرابر گستره کنونی آن بود. این جدائی ها هیچکدام به خواست مردمان آن بخشهای ایران انجام نگرفتند و در همه آنها یا جنگ، و یا نیرنگ بیگانگان دست داشته است، همچنین پیآمد آن جدائیها که چیزی جز تیره روزی و بدبختی برای مردمان هر دو سوی مرز نداشت، همچنان در یادمان گروهی مردم ما مانده است، تا جایی که ایرانی واژه "جدائی" یا "تجزیه" را با جنگ و خونریزی مرگ و گرسنگی و چپاول و دژخوئی برابر می داند. پس ترس از دگرگونی مرزهای ایران و از دست دادن بخشهایی از آن، چنان در ناخودآگاه ایرانیان خانه کرده که هیچ سخنی را که از آن حتی سرسوزنی بوی جدائی خواهی برخیزد، برنمی تابند. هم سردمداران جمهوری اسلامی، و هم ایران پرستان (قبیله گرایان ایرانخواه که این سرزمین و این واژه را می پرستند و بدنبال یکسان سازی فرهنگی و زبانی مردمان این کشورند) این خواست درونی مردم برای یکپارچگی سرزمینی کشورمان و هراس ژرف آنان از فروپاشی و تکه تکه شدن ایران را همچون جنگ افزاری برنده در برابر خواسته های زبانی، فرهنگی، قومی و دینی شهروندان بکار می گیرند؛

یکپارچگی ایران گروگانی است در دستان جمهوری اسلامی و هواداران یکسان سازی.

شوربختانه روزگار "زبان مادری" نیز خوشتر از این نیست. نژادپرستان جدائی خواه و قبیله گرایان، که با نگاهی واپسمانده به پرسمان حقوق قومی و زبانی می نگرند، در پی آنند که به پیروان خود بباورانند، زبان مادری تنها در رویاروئی با ایران، و ستیز و دشمنی با زبان پارسی است که شکوفا می شود. اینان که حق بی چون و چرائی چون آموزش زبان مادری و آفرینش فرهنگی بدان و داشتن رسانه های گروهی به آن زبان را همچون سپری در پیش خود گرفته اند، تا آماجهای راستینشان را، که همانا ملت سازی بر پایه خون و نژاد و براه انداختن جنگها و کشتارهای قبیله ایست از دیده ها پنهان کنند، هرگونه گفتگو و بگومگویی را، بویژه اگر که در پی به چالش گرفتن خواسته های پنهان آنان و آشکار کردن آبشخورهای اندیشه هایشان باشد، "دشمنی با زبانهای غیر فارسی" می نامند؛

زبان مادری نیز گروگانی است در دست قبیله گرایان و نژادپرستان جدائی خواه.

نگاه به پرسمان زبان مادری در میان گرایشهای گوناگون جامعه ایرانی یکسان نیست؛
*) جمهوری اسلامی در راستای سیاست یکسان سازی خود هیچگونه گوناگونی و رنگارنگی را نمی پذیرد، نه در زمینه دین، نه در زمینه زبان، و نه حتی در زمینه جنسیت، و همانگونه که پیشتر آوردم، جنسیت رسمی در جمهوری اسلامی جنسیت مردانه است و از همین رو است که زنان باید نشانه های زنانگی خود را در پشت پرده "حجاب" پنهان کنند، همانگونه که دگراندیشان و دیگرباوران نیز باید همه نشانه های باور و جهانبینی خود را پنهان کنند (5). جمهوری اسلامی بر پایه گوهر یکسانی-گرای خود که برخاسته از امّت-گرائی شیعه و باور به ولایت فقیه است، گوناگونی زبانی را تنها تا جائی می پذیرد که بکار گسترش جهانبینی حکومتی بیاید. (سخنرانی امامان جمعه و مداحان و نوحه خوانان بزبان مادریشان در همان شهرهایی که حتا یک روزنامه، یک کارت شادباش یا سوگواری را نمی توان به زبان مادری به چاپ رساند، نشانه آشکار همین سیاست است).

*) قبیله گرایان ایران ستیز زبان مادری را بن و پایه کیستی یک انسان می دانند و آگاهانه بر همه لایه های دیگر کیستی او چشم می بندند. آنان زبان مادری خود را می پرستند و آنرا برترین زبان جهان می خوانند و در کنار آن زبانهای دیگر (و بویژه زبان پارسی) را خوار می شمارند (6) و هر آنچه را که به گونه ای به سرگذشت و سرنوشت مردم بازگردد، از دریچه تنگ زبان می نگرند. اینان گوناگونی زبانی را بهانه می کنند و با دست بردن در تاریخ و کژنمائی رخدادهای آن می کوشند از دل این گوناگونی، دشمنی، و از دل دشمنی جداسری را بیرون بکشند. آنان که همیشه بر سیاست همگون سازی پهلویها و خرده می گیرند، خود نیز درست پای در همان راه می نهند و برای یکسان سازی زبانی، گویشوران هر کدام از زبانها را به جدائی از ایران و زیستن در کشوری همگون فرامی خوانند. اگر ناسیونالیستهای واپس مانده و کژاندیش در آغاز این سده سخن از "یک ملت، یک زبان" می راندند، قبیله گرایان در پایان همان سده شعار "هر زبان، یک ملت!" را سر می دهند.

*) در برابر اینان، قبیله گرایان ایران پرست جای دارند که آنان نیز از گوناگونی و ناهمگونی زبانی و فرهنگی ایران بیزارند و هستی زبانهای دیگر را تا جایی می پذیرند، که گویشوران آنان تنها در خانه بدانها سخن بگویند. آنان در بهترین حالت زبان مادری را پدیده ای می دانند که باید باری و به هر روی با آن کنار آمد، و در بدترین حالت گویشوران زبانهایی جز پارسی را فرا می خوانند که زبان مادری خود را واگذارند و بزبان "نیاگان"شان بازگردند، آنهم در کشوری چون ایران که درهم آمیختگی فرهنگی و خونی تباری آن چنان پیچیده و ژرف است که سخن گفتن از "نیاگان" بیشتر خنده برمی انگیزد، "نیاگان" من شاید که عرب، تاتار، روس، ارمنی، گرجی، یهودی و یا هندی بوده باشند، چند درسد از ایرانیان تبارنامه خود را تا هفت، شش، یا حتا پنج پُشت می شناسند؟
اینان نیز درست بمانند جمهوری اسلامی بدنبال یکسان سازی و همگون سازی جامعه ایرانند و تنها "نژاد پاک آریا" را جایگزین "دین مبین اسلام" کرده اند و در پی ساختن ایرانی هستند که شهروندان آن از یک کیستی تک لایه برخور باشند و در آن تنها یک فرهنگ، یک تاریخ و یک زبان "رسمی" باشد.

*) گرایشی که خود را "ملی-مذهبی" می نامد، هنوز میان کیستی ملی و کیستی دینی سرگردان است. راستی را این است که باور به شکوه و بزرگی ایران پیش از اسلام که در هزار سال گذشته بُنمایه ایرانگرائی بوده است، با سخن باورمندان مسلمان که اسلام را "رهائی بخش ایرانیان" می دانند، همخوانی ندارد. جنبش ملی مذهبی پیش از آنکه "ملی" باشد، "مذهبی" است و تلاش گاه و بیگاه کُنشگران آن برای پیوند دادن کیستی ملی و دینی تا کنون راه بجایی نبرده است (7). ملی مذهبی ها که اسلام را بُردار پایه ای کیستی ایرانی می دانند، هیچگاه پاسخی به این پرسش نداده اند که با دشمنی آشکارای اسلام (8) با نمادهای فرهنگ ملی همچون رقص، موسیقی، نگارگری، تندیس سازی و آوازخوانی چگونه کنار می آیند و چگونه می خواهند "امت" را که آرمانشهر یک باهمِستان اسلامی است، با "ملت" که آماج یک جنبش گیتیگرا است در کنار هم بنشانند. برخورد ملی مذهبی ها با زبان نیز از همین دست است. بنام یک مسلمان، آنان نیز عربی را زبان الله می دانند و برآنند قرآن که سخن خداوند است، باید به پیشرفته ترین زبان جهان نگاشته شده باشد. از نگر آنان پارسی زبان ماندن ایرانیان پس از گسترش اسلام رویدادی است که باری و به هرروی رخ داده است و با آن کاری نمی توان کرد، شکست ساسانیان از اعراب مسلمان برای آنان رخدادی فرخنده است که پای "رحمت و عطوفت الهی" را به سرزمین ما باز کرده است و در پی آن پدران آنان "با آغوشهای باز به استقبال مجاهدان مسلمان" رفته اند، تا آنان امروز بر مسلمان بودن خود ببالند. ملی-مذهبی ها (که برای من روشن نیست چر واژه ملی را بنام خود افزوده اند) نیز مانند همه مسلمانان دیگر قرآن را بزبان عربی می خوانند، اگرچه آنرا درنمی یابند کم نیستن کسانی از این گروه که می پندارند برای دریافتن درونمایه ژرف قرآن باید نخست چهارده دانش گوناگون را فراگرفت!).
پس ناگفته پیدا است که یک چنین گرایشی با چنین نگاه دین-آلوده ای زبان مادری و جایگاه آنرا چندان در خور گفتگو و بگومگو نمی داند و اگر نیز به آن بپردازد آیه ای از قرآن را گواه سخنان خود می گیرد که «ما شما را از مردی و زنی بیافریدیم و در تیره ها و قبیله ها نهادیم ...» و دیگر هیچ.

*) چپ کهنه اندیش که هنوز پس از گذشت نزدیک به دو دهه از فروپاشی اردوگاه سوسیالیستی گیج و سرگشته در پسکوچه های تنگ انترناسیونالیسم لنینی سرگردان است، با در هم آمیختن اندریافتهای گوناگونی چون ملت و قوم، سخن از "کثیرالمله" بودن ایران می راند و هنوز آماده نیست از آنچه که خود "اصل لنینی حق تعیین سرنوشت ملل" می نامد، سرسوزنی کوتاه بیاید. این گرایش هنوز به جهان از دریچه تنگ و تار انترناسیونالیسم شوروی (بویژه گونه استالینیستی آن) می نگرد و هنگام پای گذاشتن در میدان گفتمان کیستی ملی، همان واژگان خاک خورده "شوینیسم فارس" و "ملل دربند" را دوباره گویی می کند.
پس جای شگفتی نیست اگر بتوان جای پای بخشی از سرخوردگان این جنبش را در سازمانها و گروههای "هویت طلب" پی گرفت، اینان برای دور شدن از انترناسیونالیسم تندروانه ای که پیآمد های آن را نمی شناختند، پس پس رفته و از آنسوی بام در دامان ناسیونالیسم تندروانه ای فروغلطیده اند، که فرجام آنرا نیز نمی دانند.

پس امروز بیش از هر روز دیگری بر گردن چپ نواندیش، برابری خواه و نوین-گرای ایرانی است که بخشی از توان خود را نیز بر روی پرسمان زبان مادری سرمایه گذاری کند و پرچم تلاش برای رسیدن به حقوق قومی-زبانی را نیز در کنار پرچمهای دیگر برافرازد.
جمهوری اسلامی و قبیله گرایان ایران پرست "یکپارچگی ایران"، و نژادپرستان جدائی خواه "زبان مادری" نیمی از مردمان این سرزمین را به گروگان گرفته اند. باید این دو گروگان را از دست دشمنان آزادی و حقوق شهروندی رها کرد و نشان داد که گوناگونی زبانی، آموزش زبان مادری و آفرینش فرهنگی به این زبان، نه تنها در ستیز با یکپارچگی ایران نیست، که می تواند با برخورد درست، چتر فرهنگ ملی ما را تا آن سوی مرزهای کشورمان بگستراند و دادوستد فرهنگی ما با همسایگانمان را ژرفتر و شکوفانتر سازد.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
----------------------------------------------------------
1. همانگونه که در بخشهای پیشین آوردم، اگرچه اندیشه بازسازی فرهنگی ایران نزدیک به هزار و دویست سال پیش پدید آمد و دویست سال پس از آن و بروزگار فردوسی به بلندترین چکاد خود فراز آمد، اندیشه بازسازی ایران در جایگاه یک یکان سیاسی بروزگار ایلخانیان مغول بود که پا به پهنه هستی گذاشت.
2. نامهای شاهزادگان پس از اکبرشاه نیز گویای همین وابستگی است: جهانگیر، شاه جهان، دارا شُکوه، اورنگ زیب، بهادرشاه، جهاندارشاه
3. نشانه های دلبستگی شاهان گورکانی به زبان پارسی و فرهنگ ایرانی بسیار بیشتر از اینها است، من در این چند نمونه خواستم مشتی نمونه خروار آورده باشم.
4. دیوان بهار، دیباچه برگ ق.
5. در پایتخت ایران دست کم یک تا دو میلیون شهروند سُنی زندگی می کنند، که برای نیایش و برگزاری آئینهای دینی خود حتا به "یک" مسجد نیز دسترسی ندارند و آنرا به هزینه خود نیز نمی توانند بسازند. ولی اگر در دورافتاده ترین روستاهای یک استان سُنی نشین تنها چند شیعه زندگی کنند، برای آنان نه تنها مسجد به هزینه دولت ساخته می شود، که امام جمعه ای نیز (باز هم به هزینه دولت) برای آنان گسیل می گردد.
6. از انبوه نوشته های بی پایه و کودکانه ای که در اینباره نوشته می شوند، همانگونه که پیشتر نیز آوردم، یکی نیز نوشته آقای ماشاءالله رزمی است که می نویسد: «سازمان یونسکو موقعی که سال ١٩٩٩ را سال بزرگداشت ده ده قورقود اعلام کرد ، زبان ترکی را نیز سومین زبان با قاعده دنیا اعلام کرد که بیست و چهار هزار فعل دارد و همان زمان فارسی را سی و سومین لهجه عربی معرفی نمود». این خودبرتربینیهای زبانی به گمان من پیش درآمد خودبرتربینیهای نژادی خواهند شد.
7. نوشته آقای یوسفی اشکوری در باره نوروز در "روز آن لاین" یکی از این نمونه ها است. بنگرید به:
http://www.roozonline.com/archives/2009/03/post_12076.php
8. پاسخ ملی مذهبی ها و دیگر مسلمانان این است که اسلام بخودی خود هیچ گونه دشمنی با هنرهای یاد شده ندارد و این همه برخاسته از کژاندیشی باورمندان پایورز و خُشک سر است. از دیدگاه دینشناسانه شاید که این سخن چندان بیراه نباشد. از نگرگاه تاریخی ولی بازتاب یک دین بر زندگی انسان و جامعه را نه از باورها و آئینهای آن، که از رخدادهای تاریخی می توان دریافت. برای نمونه اگرچه در هیچ جای قرآن سخنی از سنگسار نرفته است (سنگسار یک کیفر توراتی-عبرانی است)، از آنجایی که این کیفر ددمنشانه تنها در کشورهای مسلمان و بدستور رهبران اسلامی انجام می پذیرد، باید آنرا پی آمد "اسلام" و یا "مسلمان شدن" این جامعه ها دانست.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۵, سه‌شنبه

زبان مادری و کیستی ملی - سی و هفت


37. "کیستی" از نگرگاه شهروندی

آدمی با وانهادن چادر قبیله و پای گذاشتن در شهر دچار دگرگونیهای ژرف می شود. بخش بزرگی از این دگرگونی به پرسمان "کیستی" بازمی گردد، به دیگر سخن، هموند یک قبیله با واکاوی و بازسازی کیستی خویش است که شهروند یک کشور می شود. در بخش "هویت طلبی و کیستی ایرانی" آوردم که شهروند و هموند در همسنجی کیستی هایشان درست رودرروی هم جای می گیرند؛ کیستی قبیله گرا تک لایه است و کیستی شهروند چندلایه، قبیله گرا همه تلاش خود را بکار می زند، تا کیستی خود را تا آنجا که شدنی است، ساده تر سازد، شهروند ولی هرگز از پیچیدگی نمی هراسد و گستردگی و فراوانی درونمایه های گوناگون را با آغوش باز می پذیرد.

به گمان من در پاسخگوئی به پرسشی بنام کیستی و در رهیافت از این پرسمان باید هر کسی از خود آغاز کند و همانگونه که بایسته فرهنگ شهروندی است، نخست خود را بازشناسد.

برای نمونه خود من از پدری تُرکزبان و مادری پارسی زبان زاده شده ام. زبان پارسی برای من یادآور لالائیها و داستانهای مادر، و زبان ترکی آذربایجانی یادآور "ناقیل" (داستان)های پدر و "تاپماجا" (چیستان)های مادربزرگ است. پس هر دو این زبانها بخشهای جدائی ناپذیر کیستی منند، بخشهایی که تنها فرجام یک بازی زیبای سرنوشت بوده اند و من خود در گزینش آنها هیچکاره بوده ام. لایه های کیستی من ولی به همینجا پایان نمی پذیرند، من در آذربایجان زاده و بالیده ام، پس هم فرهنگ مردمان این سرزمین و هم زیست بوم آن در برآمدن کیستی من نقش بازی کرده اند، بازیهای کودکانه، زبانزدها، رفتارها و فرهنگ توده ای ویژه آذربایجان بخش ناخودآگاه کیستی مرا ساخته اند. دین اسلام و مدهب شیعه نیز چه من بدانها باور داشته باشم و چه نداشته باشم، بخشی از ناخودآگاه مرا ساخته اند و بی گمان جای پای آنها را در برآمدن کیستی من می توان یافت. انقلاب اسلامی، گرایش به سازمانهای سیاسی، آشنائی با ایدئولوژیها و جهانبینی های گوناگون نگاه من به خود و جهان پیرامونم را، و بدنبال آن کیستی ام را دگرگون کردند. با گریز از میهن و ماندگار شدن در فرنگ، و بویژه با آموختن زبان آلمانی، دریچه های بیشتری بسوی جهان پیرامون بروی من گشوده شدند، رخدادی که بازتاب خود را در کیستی من برجای گذاشت. بدینگونه من که از همان دم زادن از خوشبختی دوزبانه بودن برخوردار بودم، لایه دیگری نیز به کیستی زبانی خود افزودم، و در گذر سالیان "شهروند" کشور میزبان خود شده ام، به گونه ای که اکنون سرنوشت این کشور و مردمانش، سرنوشت من نیز هست، این هم-سرنوشتی تنها به خویشکاریهای من در برابر این کشور، و یا حقوقی که از آنها برخوردارم باز نمی گردد؛ شنیدن یا خواندن واژه های آلمانی مرا، در هر کجای جهان که باشم، به جهانی آشنا می برد و برایم رنگ و بویی از دوستی و آرامش به ارمغان می آورد. این چنین است که کیستی یک شهروند در گذر زمان دیگرگون می شود و از آن جایگاه ساده آغازینش فراتر می رود و پوسته تک لایه خویش را می شکافد و هر چیز نیکی را از آن خود می کند.

پیوند زبان و کیستی در این جا اندکی آشکارتر می شود. زبانهای پارسی، ترکی آذربایجانی و آلمانی کیستی زبانی مرا می سازند، من به این سه زبان سخن می گویم، می اندیشم و خواب می بینم. زبانهای دیگر (برای نمونه ترکی استانبولی یا انگلیسی) جایی در کیستی زبانی من ندارند، چرا که آنها تنها یک "افزار" برای گفتگو هستند و نه بیشتر. زبانها در اینجا از خویشکاریهای گوناگون برخوردار می شوند. اگر زبان انگلیسی افزاری ایستا و بیرون از کیستی من است، افزاری که من آن را از آن خود کرده ام، بی آنکه بخشی از من شود، زبان آلمانی یک بُنمایه پویا در ساختار کیستی من است. زبان آلمانی را من تنها از آن خود نکرده ام، این زبان در فرایندی دراز و پیوسته بخشی از هستی من شده است و بازگوکننده بخشی از کیستی من است. شنیدن آهنگ این زبان بمانند زبانهای پارسی و ترکی آذربایجانی در من احساسهای گوناگونی را برمی انگیزاند، در باره برخی از پرسمانها تنها به این زبان است که می توانم بیندیشم و پاره ای سخنان را تنها به این زبان است که می توانم بازگویم. اگر پارسی و ترکی آذربایجانی بخش ناخودآگاه کیستی زبانی مرا می سازند، زبان آلمانی سازنده کیستی زبانی خودآگاه من است.

با چنین روندی، دیگر نمی توان از "ایرانی بودن" یا "آلمانی بودن" سخن گفت. برای من و مانندگان من که توانسته ایم در دریای ژرف هر دو فرهنگ غوطه زنیم و از دل این دو دریای هرگز در هم نیامیختنی مرواریدهایشان را در اندازه توان خود بیرون بکشیم، دیگر "کجائی" مان رنگ باخته است و "کیستی" به جای آن نشسته است. من در این کشاکش کوچ و درگیری با فرهنگی بیگانه نه تنها کیستی نوین خود، که میهن نوین خود را هم یافته ام. این میهن نوین میهنی است فرهنگی و رفتاری، که از من انسانی دیگر ساخته است که نه ایرانی با آن برداشت پذیرفته شده آنست (اگر که چنین برداشتی از پایه در کار باشد) و نه آلمانی. ولی این میهن را من در دل خود و در تاروپود هستی ام با خود دارم و آنرا همه جا با خود میبرم و دیگر بود و نبود فرهنگی ام بسته به این نیست که زیستگاهم در کجا باشد و در زیر سایه کدام درخت آرام بگیرم، این میهن را دیگر هیچ سپاه بیگانه ای نمی تواند بگشاید و مردمانش را به بیگاری بگیرد و دارائی اش را چپاول کند، و این خوشبختی بزرگی است که بهره مند بودن از آن مرا وامدار سرنوشت می کند.

پس اگر مرا و بسیارانی چون مرا درختانی بپنداریم که شاخ و برگ خود را در آلمان (باختر) گسترده اند، از یاد نبایدمان برد که این جنگل ریشه در خاک ایران (خاور) دارد و از آنجا که سرنوشت ایران خواه ناخواه سرنوشت ما نیز هست، نمی توان تنها دل به آن "میهن درون" خوش داشت و چالشهای پیش روی ایران و مردمان آن را نادیده گرفت، در اینجا است که "کیستی" از درونمایه فردی خود فراتر می رود و درونمایه ای گروهی بخود می گیرد. در اینجا است که لایه های خودآگاه دیگری بر کیستی یک شهروند افزوده می شوند. برای نمونه پایبندی من به دادگری، برابری و گیتیگرائی، و باوَرم به نیکنهادی انسانها و برابری زن و مرد و گرایشم به چپ (در برداشت نوین آن) لایه های خودآگاه کیستی مرا می سازند. این "پایبندی" و این "باور" و این "گرایش" را من از نیاگان خود نگرفته ام، آنها برآیند چندین دهه کشمکش میان کیستی ناخودآگاه من، با آگاهیهای بدست آورده از پیرامونم هستند. هر اندازه که من ِ شهروند بر ناخودآگاه خود آگاهتر شود، توانائی او در گزینش خودخواسته از میان انبوه آگاهیهای پیرامونش فزونی می گیرد. بدینگونه در تعریف کیستی یک شهروند نمی توان به یک ویژگی بسنده کرد، و برتر از آن، کیستی شهروند برگرفته از "خودآگاه" او است، و کیستی هموند قبیله (و در پیروی از آن کیستی قبیله گرا) برگرفته از "ناخودآگاه"ش.

با این همه انگاشت اینکه آدمی بتواند بر ناخودآگاه خود چیره شود و هیچ گوشه تاریک و ناشناخته ای در روانش برجای مگذارد، اندیشه ای آرمانگرایانه و ناشدنی است. ناخودآگاه بخش ناگزیر هستی ما است، و زندگی شهروندانه تلاشی بی پایان برای کاستن از آن، و افزودن بر خودآگاه است. از همین رو است که "کیستی" در برداشت شهروندانه آن "بودن" نیست و "شدن" است. کیستی یک پدیده ایستا که یکبار دریافته شود و جاویدان بماند، نیست، کیستی یک رَوَند پیوسته و پویا است. کیستی پویشی همواره از اکنون به آینده، از اندک به بیش، و از سادگی به پیچیدگی است. به دیگر سخن "کیستی" برآیند تک تک بُردارهایی است که خودآگاهانه و یا ناخودآگاه سپهر اندیشگی یک انسان را می سازند. ("بُردار" [لاتین: وِکتور] به اندازه ای گفته می شود که هم "ارزش" و هم "سویه" آن شناخته باشد. این فَنواژه اگرچه بیشتر در دانش فیزیک بکار گرفته می شود، ولی در برداشت شهروندی به خوبی نمایانگر بخشهای سازنده کیستی است. بردارهای گوناگون گذشته از ارزششان می توانند "همسویه" یا "دیگرسویه" باشند. آنچه که کیستی یک شهروند را می سازد، برآیند همه این بُردارها است، با سویه های گوناگونشان).

شهروند، یک انسان تنها نیست، این "شهر"، یعنی زیستگاه گروه است که به او کیستی شهروندانه می بخشد. پس در واکُنش با پیرامون و پیرامونیان، و کُنش به جایگاه خویش در درون گروه است که آدمی بر کیستی گروهی خویش خودآگاه می گردد. این "گروه" از نزدیکترین خویشاوندان (خانواده) آغاز می شود و به هموندان یک یکان سیاسی (کشور-ملت) می رسد. این چنین است که "کیستی ملی" در برداشت شهروندانه آن زاده می شود، کیستی ملی نیز برآیند کیستیهای گوناگون بخشهای سازنده یک ملت است. کیستی ملی از این نگرگاه همان چتر گسترده ای است که همه شهروندان یک کشور را بزبر خود می گیرد.

با آغاز دوران نوین و پیدایش دولت-ملتها، کشور نیز به یکی از بُردارهای سازنده کیستی افزوده می شود. کشور، در نگاه شهروندانه به آن پهنه خاکی است که در آن مردمانی با سرگذشت و سرنوشتی همسان و به هم پیوسته در کنار هم می زیند. اگر در سده های پیش از دوره روشنگری این همزیستی ناآگاهانه، بناچار، یا در پیروی از فرمانروایان خودی بود، در دوران نوین و با برداشت شهروندانه از "ملت" و "کیستی ملی" بایدمان گفت که این همزیستی خودخواسته و آزادانه است. بدیگر سخن ملت، در برداشت نوین آن باهَمِستانی را در بر می گیرد که هموندان آن با آگاهی از کیستی فردی و گروهی خود بر پایه پیمانی فراگیر (قانون اساسی) که در برگیرنده همه بایدها و شایدها، خویشکاریها و حقها و جایگاه آنان در میان همگنان است، در کنار هم زندگی می کنند.

می خواهم در اینجا بر روی دو واژه "سرگذشت" و "سرنوشت" و پیوند آنان با "کشور" بیشتر درنگ کنم. کشور که بزبان اوستائی "کَرشوَر" نامیده می شود، در بُندهش تنها برای نامیدن هفت سرزمین افسانه ای بکار می رود که اهورامزدا آفریده است (1). در زبان پارسی در کنار واژه "کشور"، چند نام دیگر نیز برای نامیدن سرزمینی که مردمان آن زیر یک پرچم می زیند، بکار می روند. یکی از این واژه ها "مَرز" است که بیشتر در کنار "بوم" (مرز و بوم، که خود واژه دیگری برای کشور است)، می نشیند. مرز، اگرچه در اینجا بجای کشور و به معنی "سرزمین" بکار می رود، ولی از آنجا که برگرفته از واژه "مِرِزو"ی (2) اوستائی به معنی کناره هر چیزی است، نشاندهنده جایگاه مرزهای سرزمینی در سرگذشت و سرنوشت مردمان کشور است. تا نمونه ای کوتاه آورده باشم، مردمان سرزمینهای اران و قفقاز، یا فرارود (خانات خیوه و بخارا) که تا پیش از پیمانهای گلستان، ترکمانچای و آخال در درون مرزهای ایران جای داشتند، "هم-سرگذشت" دیگر مردمان ایرانزمین می بودند، از هنگامی که این "مرز" دیواری شد میان آنان و سرزمین مادری، سرنوشت آنان ولی دیگرگون شد. اگرچه فرهیختگان آنسوی ارس تا یکسدسال پس از جدائی از ایران دمی دل از مهر مام میهن نبریده بودند، ولی سرنوشت آنان راه خود را از سرنوشت مردمان اینسوی ارس جدا کرده بود. هستی و آینده این سرزمینها دیگر بستگی به دیگرگونیهای ایران نداشت و این رَوند و شَوند امپراتوری روسیه بود که آینده آنان را نقش می کرد. اگرچه تاریخ را با "اگر"هایی که رو بگذشته دارند نمی توان دیگرگون کرد و از نو نوشت، ولی آشکار است که اگر شکی و نوخا و تفلیس و ایروان و باکو در آنسوی ارس، بیرون از مرزهای کشوری با فرهنگی واپسمانده که در مرداب خودکامگی و دین پرستی دست و پا میزد جای نمی گرفتند و بخشی از سرزمینهای کشور نیمه اروپائی روسیه، که با گامهای بلند رو بسوی نوینگرایی داشت نمی گشتند، هرگز چهره تابناک و درخشانی چون میرزا فتحعلی آخوندزاده پدید نمی آمد و ناسیونالیسم آرمانگرا، برابری خواه، نوینگرا و خودکامه-ستیز ایرانی هرگز دیده به گیتی نمی گشود. این نمونه به خوبی نشاندهنده جایگاه مرزهای سرزمینی در فرآیند سرنوشت مردمان است.

اگر هم-سرگذشتی را پیآمد زیستن در درون مرزهای یک سرزمین بدانیم و بپذیریم که هم-سرنوشتی نیز (تا جایی که انقلابی رخ ندهد و جنگی درنگیرد) دنباله ناگزیر آن است، آنگاه می توانیم به جایگاه کشور، به نام یک بُردار کیستی-ساز پی ببریم. اینکه مجلس اسلامی کدام قانون را در باره آزادیها و حقوق سُنّیان بنویساند، سرنوشت یک شهروند مریوانی را به همان اندازه دیگرگون می کند که سرنوشت یک شهروند گنبدکاوسی را و یا یک شهروند زاهدانی را، و بویژه آن شهروند سنی را که در تهران می زید(هر کدام از اینان نزدیک به هزار کیلومتر از یکدیگر دورند)؛ اینان همه در درون مرزهای ایران زندگی می کنند. چند فرسنگ آنسوتر ولی ترکمن، بلوچ و یا کردی زندگی می کند که زیستبوم اش بیرون از مرزهای ایران است و این قانون را به پشیزی نمی گیرد. پس برای مایی که زیستن در درون مرزهای این سرزمین دست کم در یکسدوپنجاه سال گذشته سرگذشتی (گذشته ای) کمابیش یکسان ساخته است، بود و نبود ایران با مرزهای امروزینش سرنوشت ساز (آینده ساز) نیز خواهد بود.

ایران، در جایگاه یک بُردار در کیستی ملی ما، از دو جایگاه گوناگون برخوردار است. یکی همان پهنه سرزمینی با مرزها و سامانه سیاسی شناخته شده، و دیگری بنام یک "آرمان". این آرمان نه نشانگر جایگاه اجتماعی یک شهروند، که پدیدآورنده کیستی فرهنگی او در جهان کوچک و یکسان شده امروزی است. پس در کنار همه آن بُردارهای خودآگاه و ناخودآگاهی که پیشتر آوردم، زادن و بالید در ایران بخودی خود بخشی از کیستی ناگزیر ما است، که در جایگاه یک شهروند باید در تلاشی پیوسته در پی خودآگاهی هرچه افزونتر خود بر آن باشیم. این خودکاوی ملی همانگونه که بارها در این جستار آورده ام، تلاشی است پیوسته که بروزگار روشنگری و بدست پیشگامان ایرانگرائی و اندیشه پردازان جنبش مشروطه و بنیانگزاران ایران نوین آغاز شده و تا به امروز دنباله دارد. اگر چهره فرهیخته ای چون علی اکبر دهخدا می سراید:

ای مـردم آزاده! کــجائید کجائید؟ / آزادگـــــی افسـرد، بیائید بیائید!
در قصه و تاریخ چو آزاده بخوانید! / مقصود از آزاده شمائید شمائید!

می توان دید که اندیشمندی از کُنشگران جنبش مشروطه در تاریخ و افسانه بدنبال گوهر تابناک کیستی ایرانی خویش می گردد و "آزادگی" را می یابد و آنرا بر هم-سرگذشتان خود وامی نمایاند تا سرنوشت خود را بدستان خویش گیرند.

به جایگاه کیستی از نگرگاه شهروندی بازگردیم. من ِ شهروند تنها زمانی می توانم خود را بخشی از یک باهَمِستان بزرگ بنام ملت (در اینجا ملت ایران) بدانم، که همه لایه های کیستی من بتوانند در درون مرزهای سرزمینم دم بزنند و شکوفان شوند. اگر بزبانی جز زبان سراسری یا رسمی سخن می گویم، باید کیستی (های) زبانی من پذیرفته شود و همه زمینه های فرهنگی و آموزشی برای بالش و رویش زبان مادری من فراهم باشد، اگر زن هستم، باید کیستی جنسی من پذیرفته شود و در همه زمینه ها با مردان برابر باشم، اگر به دینی جز دین بیشینه مردمان این سرزمین باور دارم، باید کیستی دینی من پذیرفته شود در زیستن به آئین خود آزاد باشم، و در برابر من نیز به پیمان خود با این سرزمین و شهروندان آن پایبند بمانم، در آبادانی این خاک بکوشم، مرزهای این سرزمین را نگاهبان باشم، برای شکوفائی فرهنگی این مرزو بوم بکوشم و کیستی ملی را چون چتر پشتیبانی ببینم که من در گستردگی اش بکوشم و او پاسدار همه لایه های کیستی من، و بستری برای بالندگی و شکوفائی آنها باشد. "شهروند" ایرانی، این چنین است که زاده می شود، شهروندی که بر کیستی خویش، بر حقها و وظیفه هایش خودآگاه است؛
این "ایران"ی است که نام خود را بر کیستی ما می نهد.

"ایرانگرائی" اگر تنها بر نگاهبانی از مرده ریگی استوار باشد که از رهگذر سرنوشت بدست ما رسیده است، چیزی جز قبیله گرائی نیست. ایرانگرائی تنها هنگامی از یک درونمایه شهروندانه برخوردار می گردد که گروندگان به آن در پی شناخت و بازیافت آرمان ایرانشهری باشند و به همان ریشه های بنیادین واژه ایرانی بازگردند، که چیزی جز "آزادگی"نیست، تا هم بخود و هم بدیگران بباورانند که:

«از ایران جز آزاده هرگز نخاست ...»

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
-------------------------------------------------------------
1. این هفت کشور "اَرِزَهی" (باختر)، "سَوَهی" (خاور)، "فراداد-هَفشو" (جنوب باختری)، "ویداد-هَفشو" (جنوب خاوری)، "وورو-بَرِشتی" (شمال باختری)، "وورو-جَرِشتی" (شمال خاوری) و "خوانیرَثَه" (میانی) نام دارند، که ایرانویج در آن جای دارد.
Merezu .2

تو از باستان یادگار منی ...


گوید حجت الحق حکیم ابولفتح عمر بن ابراهیم خیامی نیشابوری "عمر خیام":
«قصه‌ چنان ‌است‌ که‌ چون‌ کیومرث‌ اول‌ از ملوک‌ عجم‌ به‌ پادشاهی ‌نشست‌، خواست‌ که‌ ایام‌ سال‌ و ماه‌ را نام‌ نهد و تاریخ‌ سازد تا مردمان‌ آن‌ را بدانند ... موبدان‌ ِ عجم‌ را گِرد کرد و بفرمود که ‌تاریخ‌ از این‌ جا آغاز کنند. موبدان‌ جمع‌ آمدند و تاریخ‌ نهادند و چنین‌ گفتند موبدان‌ عجم‌ که‌ دانایان‌ آن‌ روزگار بوده‌اند ... و این‌ روز را جشن‌ ساختند و عالمیان‌ را خبر دادند تا همگنان ‌آن‌ را بدانند و آن‌ تاریخ‌ را نگاه‌ دارند و چنین‌ گویند که‌ کیومرث‌ این‌ روز را آغاز تاریخ‌ کرد».

و هم فرزانه دو گیتی عمر خیام فرماید:
«هر که‌ نوروز را جشن‌ کند و به‌ خرمی‌ پیوندد تا نوروز دیگر، عمر در شادی‌ و خرمی‌ گذارده‌ و این‌ تجربت‌، حکما از برای ‌پادشاهان‌ کرده‌اند. پس‌ کیومرث‌ این‌ مدت‌ را بدین ‌گونه‌ به ‌دوازده‌ بخش‌ کرد و ابتدا تاریخ‌ پدید کرد ... و چون‌ از دنیا برفت‌ هوشنگ‌ به‌ جای ‌او نشست‌ ... و جهان‌ به‌ خرمی بگذاشت‌ و به‌ نام‌ نیک‌ از جهان‌ بیرون‌ شد و پس‌ از او طهمورث‌ نشست‌ و دیوان‌ را در اطاعت‌ آورد ... پس‌ از او پادشاهی ‌به‌ برادرش‌ جمشید رسید و جهان‌ بر او راست‌ گشت‌ ... در روزی ‌ که‌ یاد کردیم‌ جشن‌ ساخت‌ و نوروزش‌ نام ‌نهاد و مردمان‌ را فرمود که‌ هر سال‌ چون‌ فروردین‌ نو شود، آن ‌روز را جشن‌ کنند ... و نوروز حقیقت‌ بود. چون‌ از پادشاهی ‌ گشتاسب‌، سی سال‌ بگذشت، زردشت‌ بیرون ‌آمد ... و فروردین‌ آن‌ روز به‌ اول‌ سرطان‌ گرفت‌ و جشن‌ کرد و گفت‌ این‌ روز را نگاهدارید و نوروز کنید ... و مردمان‌ هم‌ بر آن ‌می ‌رفتند تا به روزگار اردشیر بابکان‌ که‌ او کبیسه‌ کرد و جشن‌ بزرگ‌ داشت‌ و عهدنامه‌ نوشت‌ و آن‌ روز را نوروز بخواند و هم ‌بر آن‌ آیین‌ می ‌رفتند تا به روزگار نوشین روان‌ عادل‌، چون ‌ایوان‌ مدائن‌ تمام‌ گشت‌، نوروز کرد و رسم‌ جشن‌ به‌ جای ‌آورد ... تا به روزگار مأمون‌ خلیفه‌، او بفرمودند تا رصد کردند و هر سالی‌ که‌ آفتاب‌ به‌ حمل‌ آمد، نوروز فرمود کردن‌ و زیج‌ مأمونی‌ برخاست‌ و هنوز از آن‌ زیج‌ تقویم‌ می ‌کنند ... این ‌است‌ حقیقت‌ نوروز و آن ‌چه‌ از کتاب‌های‌ متقدمان‌ یافتیم‌ و از گفتار دانایان شنیده‌ایم».

و چنین گوید مزدک بامدادان که ایرانیان را پایداری و ماندگاری در جهان از نوروز بود و سرفرازی ایشان از آن بود و سرشکستگی از آن، و چون آن پادشاهان گردنفراز روزگار سپردند و تازیان فراز آمدند و شیرازه ایرانزمین درنوردیدند و عمامه بر جای دیهیم و منبر بر جای تخت بنشست و آتش اهورا سردی گرفت و جهان اهریمن نابکار را فراچنگ آمد، روزگار سرخوشی و شادخواری به سر رسید و ایرانیان را زمانه سختی و تنگی فرا رسید.

و ایشان را به چندین سده چنین بودند و در بیرون بر آئین نو بودند و در درون دل به آتش ورجاوند گرم همی داشتند و روزان در هراس از محتسب سجده بر الله می کردند و شبان در نهان بر درگاه اهورا نماژ می بردند، و هم به سالیان آئین کیومرث و جمشید جم و تهمورث دیوبند از یاد نبردند و زبان خود به تازی نگرداندند و نوروز گرامی داشتند، مگر ایزدان را دل بر ایشان بسوخت و روزگار بر ایشان اندک فراخی یافت.

پس آزادگان از سرزمین خراسان برآمدند و اورنگ تازیان در هم شکستند و شهرها و دیههای آنان فروگرفتند و زبان خود زنده کردند و دیگر باره روز به نوروز کردند و آئین کهن زنده گشت و روزگار بر ایشان گشاده دستی کرد و آن فرزانگان نسکها نبشتند و نوروزنامه و شاهنامه خواندند و آن همه از جادوی ستُرگ نوروزی بود که آتش مهر در دلها بیفروخت و تخم امید بر خاک سرنوشت افکند و باران بخشندگی اهورا بر آن بارانید تا نام ایران نهفت نماند و و کام ایرانیان شهدآگین شود، و ایرانیان بر کیستی خود استوار ماندند و زبان و آئین و فرهنگشان تازیانه نشد، چنان که بر مصریان و سوریان و بابلیان رفت و این همه از فرخندگی نوروز بود.

و باز گوید مزدک بامدادان که آن زمانه گشادگی و فراخناکی را دیری مگذشت، تا تیغهای آهیخته سواران دشتهای ویرانی بر گرده آزادگان فرود آمد و غزان و سلجوقیان و خوارزمشاهیان یکی از پس دیگری خاک ایرانزمین را سُمکوب ستوران خود کردند و هر که آمد سر و جان و تن به بند جادوی جاودانه نوروزی بداد و تا که مردمان او را از خود بپندارند، آن را چتری کرد و بر سر خویش گشود، تا آفند مغول دررسید و بکشت و بسوخت و ببرد، و دیگر باره بیامد و بکشت و بسوخت و ببرد و باز دیگر باره هم ...،
و آزادگان نوروز بپا داشتند، چندان، که خان مغول نیز بر این جادوی بیکرانه گردن نهاد.

و گوید که هنوز کشتگان تیغ مغول بر خاک خود آرام نیافتندی که تَتَر تیغ برآهیخت و از کشته پشته ساخت و آزادگان نژاده ایرانی چندان بر آئین نوروزی پای فشردند، تا خان تَتَر یاسا و یرلیق از یاد ببرد و فرزندان خود را شاهرخ و میرانشاه و جهانگیر نام نهاد تا از جادوی نوروزی بهره ای برد و راز سرنهفت این آئین هزاران ساله را به دست نبیرگان فیروزشاه زرین کلاه بسپارد، تا شاه اسماعیل بر تخت شاهان گردنفراز کیانی نشیند و در آستانه نوروز تاج شاهی بر سر نهد و سوگند یاد کند که ایرانزمین را دوباره زنده گردند و نام ایرانیان را پرآوازه سازد، تا شاه عباس بزرگ در جشن نوروزی خود در نقش جهان، اصفهان را پایتخت جاودانه ایران بنامد.

و گوید نادر شاه که بر سکه خویش واژگان «نادر ایرانزمین» را نبیسانده بود، چون خاک ایران از شورشیان افغان بپرداخت، در نوروزی دل انگیز بزرگان و مهتران در دشت مغان گرد خود همی آورد و در کار گره خورده میهن از ایشان همپرسگی بخواست و آنان افسر شاهی را در آن روز نو بر سر او نهادندی.
پس دور به خان زند رسید تا "درود نوروزی" بر پا دارد و مردمان به بارگاه خویش بخواند و آنانرا زر و سیم دهد، و چون او نیز فرمان یافت، خواجه تاجدار سرتاسر ایرانزمین را فروگرفت تا در نخستین روز سال، به خجستگی و فرخندگی نوروز تاج شاهی بر سر نهد.

و هم گوید مزدک بامدادان که فرزانه مرد بزرگ ایرانزمین در آستانه نوروزی خوش شگون، روی سخن به آزادگان ایرانی بازگرداند و گفت که از آن پس نفت ایران، نه بیگانگان را، که ایرانیان را است.

و چنین گوید که جادوی سرنوشت دز آن هزاره های دور تخم امید را در آستانه بهاری سرورانگیز بر خاک سرنوشت ایرانیان درافکندی و آزادگان نژاده هزاره ای از پس هزاره ای آن را به خون و اشک خویش بپروریدند، تا درختی ستبر و تنومند گرددی و چتری گشاده بر سر ما شودی، آنزمان که باران اندوه و غم و دژکامی بر سرمان ببارد.

فرزانگان این کهن مرزوبوم نوروزش بخواندندی، و تو امیدش بدان،
تا شادی و شادکامی خانه های ایرانزمین را برآکند،
و لبخند جاودانه شود،
و اشک تنها از سر سرور فروچکد،
و آغوش بر مهر گشوده شود،
و دیو گرسنگی فرومیرد،
که تا نوروز هست، ایران پای برجا است،
و تا ایران هست، آتش امید فروزان است ...

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد

۱۳۸۷ بهمن ۲۸, دوشنبه

زبان مادری و کیستی ملی - سی و شش


36. ایران: سرگذشت یک کیستی پیروزمند*

پیش از پرداختن به سخنرانی ارزشمند پروفسور گراردو نیولی با نام "ایران: یک کیستی پیروزمند" جای آن دارد که نگاهی دوباره بر سنگنبشته شاپور یکم، پسر اردشیر بابکان در "کعبه زرتشت" داشته باشیم؛ شاپور خود را در این سنگنبشته شاهنشاه ایران و انیران، و فرمانروای ایرانشهر می خواند. واژه "ایران" که امروز نام کشور ما است، در این نوشته نگاه به مردم دارد، و نه به سرزمینهای ایرانی. به دیگر سخن هم "ایران" و هم "انیران" بکار رفته در این نوشته را باید بگونه "ایر+ان" و "انیر+ان" خواند که برگردان پارسی آن "ایرانیان" و "انیرانیان" خواهد شد. "ایر" در اینجا تَرانوشت پهلوی واژه "آریا" است، چنانکه این واژه در همین سنگنبشته سه زبانه در زبان یونانی "آریائیان" آمده است. نام سرزمینی که شاپور خود را فرمانروای آن می خواند، "ایرانشهر" است، که این خود ترانوشت پهلوی واژه پارسی کهن "آرایانام خشثره" یا کشور آریائیان است. بدینگونه اگر این انگاشت را در باره درونمایه کهن واژه "ایران" بروزگار شاپور ساسانی بپذیریم، خواهیم دید که او خود را از یک سو "اِرانشهر خوَدای" یا ایرانشهر-خدای می نامد (فرمانروای ایرانشهر، خدای در واژگان دیگری چون کدخدا و ناخدا نیز به معنی فرمانروا است، و نه آفریدگار)، و از دیگر سو شاهنشاه "ایر"ها و "ناایر"ها (1). شاید این سخن نگاه به گوناگونی مردمان آنروز ایران داشته باشد که همچون امروز از تیره ها و نژادهای گوناگون بودند و به زبانهای گوناگون سخن می گفتند. بدینگونه واژه ایران، که امروز نام کشور ما است، از "اِران" (اِر+ان) نوشته شاپور نیامده و ساده شده واژه "اِرانشهر" در همان نوشته است. گفتنی است که درست بمانند زبان یونانی، که در آن "پولیتیک" (سیاست) و "پولیس" (شهر) از یک ریشه اند، در زبان پارسی نیز واژگان "شاه" و "شهر" (2) همریشه اند. پس می توان به این سخن رسید که اندیشه سیاسی ساسانیان در نگاهشان به ایران، گونه ای باستانی از انگاشت "دولت-ملت" بوده است، که در آن "ایر"ها و "ناایر"ها بروی هم همان ملت، و "ایرانشهر" همان کشور است. با جای گرفتن واژه "شاهنشاه" (نیروی سیاسی/دولت) در کنار این دو، سه گانه ای پدید می آید که در برداشت مدرن نیز شالوده یک ملت را می سازد: «گروههای انسانی با ویژگیهایی همگون مانند نژاد، زبان، دین، فرهنگ و تاریخ، که در چارچوب مرزهای سرزمینشان از قدرت سیاسی برخوردارند » (دانشنامه بروکهاوس).

روز 29 آپریل 2003 و به بهانه گشایش بخش ایرانشناسی فرهنگستان دانش اتریش (3)، پروفسور گراردو نیولی استاد برجسته ایرانشناسی سخنانی در باره کیستی ایرانی در گذر تاریخ بزبان راند، که برگردان بخشهایی از آن چنین است:

«بیگمان نام "ایران" یکی از بزرگترین فرهنگهای جهان را در هر زمینه ای بیاد ما می آورد: در هنر؛ جهان باستان، سده های میانه و هنر مدرن، در تاریخ؛ بویژه بخش باستانی آن، در فلسفه و دین؛ هم پیش و هم پس از برآمدن اسلام، در ادبیات و گسترش یک زبان – پارسی نو – که در آسیا به ابزار یک باور جهانی فرا رُست. [...] شهرآئینی ایرانی همیشه در بخش بزرگی از آسیا فرمانروائی آشکار داشته و تاروپود یک احساس ژرف از کیستی ملی را ساخته است، که بیش از هرچیز ریشه در بنیانهای فرهنگی دارد.
می خواهم بر روی این بنیانهای فرهنگی درنگ کنم، تا نشان دهم چگونه ایران – شاید بهتر باشد بگویم- ایرانگرائی (ایرانیسم) نمونه ای استادانه از یک کیستی ملی را به نیروی ارزشهای فرهنگی خود در درازای سده ها چنان به انجام رسانیده، که هم ایلامیان و هم ترکان و مغولان، خویشتن را در آن بازیافته اند.

من از ایلامیان بی هوده نمونه نیاوردم: بدون پژوهشهای پیوسته و ویژه در این باره، هیچکس نمی تواند بگوید پیوند میان دو گوهر نژادی شاهنشاهی هخامنشی – گوهر ایلامی و گوهر پارسی – براستی چگونه بوده است. نه پژوهشهای نامشناسانه (4) همکار گرامی ما رودیگر اشمیت و نه پژوهشهای زبانشناسانه و تبارشناسانه در باره "دیگرزبانی" (5) پارسی باستان، یا در باره "چندزبانگی" ایران هخامنشی، برای یافتن پاسخی به این پرسش بسنده نبوده اند
».

نیولی بر آن است که پدیده های فراوانی چه از راه تراوائی فرهنگی و چه از راه آمیختگی نژادی از فرهنگهای میانرودان و ایلام به درون فرهنگ پارسیان راه یافته بودند. او اندازه آمیختگی نژادی را بسیار بزرگتر از آمیختگی فرهنگی می داند و بر آن است که برای شناخت بهتر پدیده "هخامنشی" باید نگرگاه هندوژرمانی را که به نادرست "زبان" را گوهر بنیادین این پدیده می داند، بکنار نهیم و این امپراتوری دویست و اندی ساله را از نگرگاه دیگری واکاوی کنیم که در آن بر گوناگونی بافتارهای فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی ارج بیشتری نهاده شود.

«در جایگاه یک آرمان سیاسی باید "ایران" را ستون بنیادین پروپاگاند سیاسی ساسانیان در دهه دوم سده سوم بشمار آورد. با این همه اگر چه پیش از اردشیر یکم (240-224 پ. م) نشانی از این آرمان نیست، ولی پیشینه تباری و دینی آن بسیار کهنتر است. با اینکه واژه "اِرانشهر" برگرفته از "آریانام خشثره" پارسی باستان است، ولی می توانیم بگوئیم که این واژه پیش از ساسانیان هیچگاه یک آرمان سیاسی نبوده است».

نیولی سپس به کاربردهای گوناگون واژه "آریا" بروزگار هخامنشیان می پردازد و با نگاه به نوشته های ارمنی و یونانی و هخامنشی آنرا دارای درونمایه های دینی، نژادی، تباری و سرزمینی می داند. برای نمونه در سنگنبشته های سه زبانه داریوش، هم از خدای آریائیان (اهورامزدا) سخن می رود، هم از زبان آریائی، هم از دبیره آریائی و هم از سرزمین آریا، که گستره میان پارت و هند (افغانستان و بخشهایی از پاکستان امروزی) است. او همچنین برای نشان دادن گستره فرا-مرزی فرهنگ هخامنشیان، کانیشکا پادشاه کوشان را نمونه می آورد که زبانش را در سنگنبشته های رباطک (در استان سمنگان افغانستان) "آریائی" می خواند. او همچنین برآن است که اشکانیان با پذیرش گام بگام مرده ریگ هخامنشیان به باز سازی آرمان ایرانی دست یازیدند و از فرهنگ و زبان یونانی دوری جستند. او این پدیده را "باز-زیستی ایرانی" می نامد (6).

«واژه آریا بگفته ویلهلم گایگر یک فَرنام برای همه تیره ها بوده است و در ایران همان درونمایه ای را داشته است که "هِلاس" (7) در میان یونانیان. ما می توانیم در همسنجی با "یونان-مندی"، واژگانی چون "آریا-مندی" یا "ایران-مندی" پدید آوریم، همانگونه که هرودوت از "هِلنیکون" سخن می گوید. تا پایان فرمانروائی پارتها می توان تنها "پیشزمینه" آرمان ایرانی را با دشواریهایی چند بازسازی کرد. تاریخ راستین این آرمان، تا جایی که به فرهنگ و شهرآئینی ایرانی از پیدایش آن تا زمان ما بازمی گردد، بروزگار ساسانیان آغاز می شود».

نیولی بر آن است که انگاشت یک "شاهنشاهی ایرانی" و یک "ملت ایرانی" ریشه در پدیده شگفت انگیز و پیچیده "آفرینش یک پیشنه" دارد، در همان پدیده ای که بارها در این جستار بنام "پیشینه سازی" برسی شده است. در چنین پیشینه ای بود که آماجهای دربار با آماجهای باورمندان نو-زرتشتی که در آن روزگار دست اندر کار ساختاربخشی به آئین خود بودند، در هم آمیختند: راهبرد سیاسی می بایست از شایستگی و ساختارمندی برخوردار می شد. نیولی این پدیده را با روند و گرایش جهان آنروز همخوان می داند و در دنباله سخنانش از روم باستان نمونه می آورد و همزمان ایران ساسانی را با گرایش ناسیونالیستی فرمانروایان آن به آئینهای کهن، برترین نمونه آن می شناسد.

«در ایران روند یگانه ای در زمینه فرهنگ و سیاست آغاز شد، که با پروپاگاند ساسانیان همخوانی همه سویه داشت. بازگشت به ریشه های هخامنشی، همسان-پنداری با دودمان کیانی و بال و پر دادن به یک سنّت نوین که از سوی ایرانیان، که پشتیبان ساسانیان بودند، پذیرفته می شد. بخش دیگری از این پدیده همانا بنیانگزاری یک سنت نوشتاری دینی بود، که پس از بازنگری و بررسی نوشته های زرتشتی، بگونه ای گزینشی انجام می گرفت [...] این دگرگونیهای ژرف سیاسی، دینی و اجتماعی با برآمدن ساسانیان به پیدایش یک آرمان انجامیدند: آرمان "ایرانشهر" یا همان شاهنشاهی آریائی و مزدائی، که ریشه های آن در گذشته ای دوردست جای گرفته بودند».

«بدینسان جهانبینی سیاسی-دینی ساسانیان از یکسو ریشه در آئین زرتشتی داشت – در اوستا و مؤبدان و هیربدان -، و از دیگر سو در پیشینه هخامنشی. اگر سخن پروفسور یارشاطر در باره ناآگاهی یا کم آگاهی ساسانیان از هخامنشیان درست باشد، این نیز به همان اندازه درست است که اردشیر یکم و جانشینش سنگنبشته های خود را بیگمان از سر تصادف در نزدیکی ویرانه های تخت جمشید بیادگار نگذاشته اند و شاپور یکم هنگامی که نیاگان خود را برمی شمارد، کسی جز هخامنشیان و یا کیانیان (که به نادرست آنان را با هخامنشیان یکسان می گیرد) در نگر ندارد. این مرده ریگ دوگانه بدانجا انجامید، که جهانبینی فرمانروایان ساسانی بر دو پایه "شاهنشاهی" و "دین" استوار شود. بیگمان شاهنشاهی و جامعه دینی دو پایه بنیادین ایرانی ساسانی بوده اند.

[...] پس از فروپاشی شاهنشاهی ساسانی واژه "ایران" در نوشتارهای دولتی و کتابهای تاریخ و جغرافیا میدان را به "العجم" و "الفُرس" واگذار کرد. چند سده دیگر می بایست سپری می شد، تا واژه ایران در جایگاه یک فَنواژه سیاسی بروزگار ایلخانیان و دیرتر صفویان بکار گرفته شود. اگرچه فرمانروائی تازیان و مسلمان کردن مردم این واژه را از درونمایه کهن خود تهی کرده بود، ولی آرمان "ایران" هرگز گم نشد، بلکه در جایگاه یک مرده ریگ فرهنگی زنده ماند تا هنگامی که دوباره جایگاه راستینش را بازیافت. براستی نیز پیش از آنکه ایرانیان به اسلام بگروند، یک فرهنگ ملی پیشاپیش ساخته شده بود. درآمیختن ایرانیان در "امّت اسلامی" نتوانست ایرانیان را از کیستی فرهنگی خود تهی کند. این یک ویژگی برجسته تاریخ ایران است: فرهنگ ایرانی با شکست دینی ایرانیان پایان نگرفت، این فرهنگ پشتوانه خود را تنها در آتشکده های زرتشتی نمی جست و "گوهر شاهی" نیز بخش بزرگی از آن بود، و درست همین "گوهر شاهی" بود که در ژرفنای ساختارهای حکومتی ریشه دوانده بود و در خودآگاه خاندانهای بزرگ و بخشهای توانگر جامعه ایران جای گرفته بود. سرنوشت فرهنگهای ملی دیگر (مانند سوریه و مصر) از گونه ای دیگر بود: از آنجایی که آنها در درون امپراتوری روم پای گرفته بودند، پشتیبان دیگری جز دین نداشتند. شکست و نابودی کلیسای سوری و مصری (قُبطی) با فروپاشی فرهنگهای ملی آنان، که مسیحیت سوری و قبطی خود را در آنها نمایان می کرد، یکسان بود.

بروزگار صفویان بمانند روزگار ساسانیان فرهنگی پدید آمد که در پیوند تنگاتنگ با دولت ملی نوین بود. با این همه پژوهشهای نوین سخن از نقش سازنده مغولان در پیدایش کیستی ملی ایرانی می زنند (8). بدینگونه می توان از یک پیوستگی، از روزگار مغولان و صفویان تا زمانه قاجاریان و پهلویها سخن گفت. بازتاب مرده ریگ مغولان بر کیستی ملی ایرانی براستی ستُرگ بود. و شایسته است که در همین پیوند سخن پروفسور فراگنِر برجسته شود، که قاجاریان، که بروزگار آنان کیستی ایرانی در زمینه فرهنگی دستخوش یک نوزائی شد، اگرچه خود ترکنژاد بودند، افسانه هایی برساختند که پیشینه دودمان آنان را به هولاکو (مغول) می رساند.

ولی انگاشت پیوستگی بی میانجی صفویان به ساسانیان را تا جایی که به نگاهبانی از آرمان ایرانی بازمی گردد، نمی توان بی چون و چرا پذیرفت. از همین رو باید بر این نکته انگشت گذاشت، که گروههای نژادی "ناایرانی" بگونه ای سرنوشت ساز در استوارکردن این آرمان دست داشته اند. این نشانه آشکاری از شیفتگی بی مانند فرهنگهای همسایه در برابر شهرآئینی ایرانی است، چه در درون ایران، و چه بیرون از آن
».

«به گمانم توانستم در این گفتار نشان دهم که در جستجوی آرمان ایرانی در جایگاه یک فَنواژه فرهنگی، می توان حتی دو و نیم هزاره بازپس رفت. پیدائی این کیستی بدور از یک پیوستگی نژادی بوده است، (چیزی که در این زمان دراز به هر روی شدنی نمی بود). در این روند می توان گسستگیهای ژرفی را یافت، نخستین گسست پیآمد یورش اسکندر و فرمانروائی شاهان یونانی-مقدونی بود. گسست دوم افتادن ایران بدست عربان بود. تا جایی که به گوهر بنیادین "بازسازی" ایران – یا کیستی سیاسی ایرانی - از دیدگاه من بازمی گردد، نباید از یاد برد که این نوسازی بدست مغولانِ هنوز شامانیست یا بودائی مانند ایلخانیان، یا فرمانروایان ترکزبان، مانند صفویان که به هر روی از "کناره" ایران برخاسته بودند انجام یافت. بروزگار آنان، پیش از شاه عباس یکم (1629-1588) تبریز بجای تخت جمشید و اصفهان در راستای نوسازی و بازسازی ایران می درخشید و می شکفت. از همین رو بود که فرمانروایان ترکمان قره قویونلو و آق قویونلو با گشودن و فروگرفتن تبریز یعنی "دارالسلطنه" - چنانکه دیرتر قزوین و اصفهان بدین جایگاه فرارُستند – خود را پادشاه ایران و خسروی ایران می خواندند. شاه اسماعیل نیز پس از آنان کاری جز این نکرد، پس از آنکه قزلباشان تُرک پایتخت را گشودند، شاه اسماعیل نیز بمانند اوزون حسن فرمانروای آق قویونلوها خود را "پادشاه ایران" نامید. سرانجام همگان در راه بازسازی کیستی فرهنگی و سیاسی "سرزمین آریائیان" در فرآیند هزاران ساله اش، و در شکوفائی و بازسازی چندلایه و کمابیش باستان سِتایانه آن در همه دوره های گوناگون تاریخی که سرگذشت این سرزمین زیبا و سربلند را چنین یگانه می سازند، بی نگاهی به نژاد، دین، و پیوندهای خونی، از جان مایه گذاشتند. سرزمینی با یک شهرآئینی ویژه، که شاید بهتر از هر تمدن دیگری توانسته است نمونه های پذیرش فرهنگی و فرآوری بومی آن را بما نشان دهد».

**********
نیولی کیستی ایرانی را از آنرو "پیروزمند" می خواند، که توانسته است هسته بنیادین خود را در گذر سده ها از گزند آسیبهای درونی و بیرونی بدور دارد. براستی نیز اگر از این دیدگاه به پیرامون خود بنگریم، خواهیم دید که "کیستی ملی" بیشتر کشورها و ملتهای جهان برساخته و پیآمد رخدادهای سیاسی سده بیستم است. برای نمونه اگر فرانسه و انگلستان پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی سرزمینهای عربی آن را بر پایه مرزبندیهای دیگری میان خود بخش می کردند، ما امروزه با "ملت"ها و "کشور"های دیگری روبرو بودیم، این بی ریشگی ملی در برخی از این کشورها مانند عربستان سعودی تا بدانجا پیش می رود که این کشور نام خود را نیز وامدار خاندانی است که بر آن فرمان می راند! یا اگر کشور جاینشین امپراتوری عثمانی خود را همچنان "دُولَتی عالیه ای عثمانیَّه" می خواند، امروزه هیچگاه با کشوری بنام "ترکیه" و ملتی بنام "ملت ترک" روبرو نبودیم.
در باره ایران ولی چنین نیست، "ایران" در سده های پیش از اسلام در پیوند با یک ملت و یک کشور بکار می رفت و پس از آمدن مسلمانان در پیوند با یک آرمان؛ "آرمان ایرانشهری". از همین رو است که ما این واژه را چه در خداینامه های پیش از اسلام و چه در شاهنامه ها و دیگر سروده های چامه سرایان پس از اسلام در جایگاه یک فرنام برای نامیدن این مرزو بوم و مردمان آن می یابیم. بدینگونه ما ایرانیان یکی از انگشت شمار ملتهایی هستیم که ناممان و نام سرزمینمان دارای یک شناسنامه نوشته شده تاریخی است. شاپور ساسانی در سنگنبشته کعبه زرتشت نه تنها نام خود، که نام ایران را نیز جاودانه کرده است.

نیولی بر یک نکته بنیادین دیگر نیز انگشت گذاشته است. او راز دیگر پیروزمندی کیستی ایرانی را در این می بیند که ایرانیان زرتشتی، کیستی ملی خود را جدا از کیستی دینی شان می دیدند و از این رو با وانهادن دین، کیستی خود را واننهادند. در جاییکه آسوریان و کلدانیان و قبطیان از آنجا که در کیستی خود را بر پایه دین مسیح استوار کرده بودند، با گرویدن به اسلام زبان خود را نیز فروهشتند و "عرب" شدند. برای این ملتهای نامبرده از دست دادن دین "ملی" برابر بود با رنگ باختن کیستی ملی شان و تنها کسانی از آنان که بر دین نیاکان خود (بخوان دین ملی) پای فشردند، توانستند کیستی خود را نیز نگاهبان باشند.: زبان قُبطی تنها در کلیسای قبطی زنده مانده است (مسیحیان قبطی مصر در کلیسا به زبان قبطی نیایش می کنند). همچنین از سدهاهزار یا میلیونها آسوری که پیش از اسلام در استان ایرانی آسورستان و در استان رومی آسیریا میزیستند، تنها همان چند ده هزار تنی که مسیحی ماندند، توانستند کیستی آسوری خود را از گزند عرب شدن نگاهدارند. سرگذشت کلدانیان (که بازماندگان کلدانیان کهن و بابلیان هستند) نیز از همین دست است. بدیگر سخن کیستی آسوری و قبطی و کلدانی، هم امروز نیز با دین مسیح شناخته می شود، اگر ما از یک آسوری که به اسلام گرویده است سخن بگوییم، او را نه "آسوری مسلمان" که "آسوری مسلمان شده" می نامیم، زیرا که کیستی آسوری در کنار (و یا شاید بیش از) زبان، بر کیستی مسیحی استوار است. در ایران ولی چنین نبود، با اینکه شمار زرتشتیان در کشور هفتاد میلیونی ایران به سختی به پنجاه هزار تن می رسد، ولی زبان پارسی زبان مادری بیش از نیمی از مردم ایران، و زبان دیوانی این کشور از هزار سال پیش تا کنون است. به باژگونه دیگر ملتها، ایرانیان اگر چه اسلام آوردند، ولی عرب نشدند.

و پایان سخن اینکه نیولی با آوردن نمونه های ایلخانیان (مغول)، آق قویونلوها، قره قویونلوها و صفویان (ترکزبان) به نیکی نشان می دهد که این کیستی ژرف و ریشه دار بر پایه های نژادی استوار نبوده و همانگونه که رفت یک آرمان سیاسی، بر پایه یک پشتوانه سترگ فرهنگی بوده است. با این نگاه دیگر جای شگفتی نیست که ریشه های نوزائی ملی چهارم ایرانزمین در سرزمینهای آنسوی ارس باشد. همان انگیزه ای که فرمانروایان ایلخانی تا صفوی را بسوی ایرانگرائی کشاند، اندیشمندان ترکزبان آنسوی ارس را نیز در میانه سده نوزدهم به نوسازی و ساختارمند کردن ناسیونالیسم ایرانی واداشت، این پدر ناسیونالیسم ایرانی – میرزا فتحعلی آخوندزاده – بود که از یک سو دست به آفرینشهای شگرف ادبی در زبان مادریش (ترکی آذربایجانی) (9) میزد و از دیگر سو برای رهانیدن میهن از چنگال واپسماندگی و خودکامگی، در آتش فروزان ایرانگرائی و بازسازی کیستی کهن ایرانیان می دمید. اگر همه نمونه های دیگر را نیز نادیده بگیریم، تنها نمونه آخوندزاده برای درستی سخن نیولی بسنده است؛

کیستی ایرانی، براستی یک کیستی پیروزمند است.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
----------------------------------------------------------
*) Iran: Geschichte einer erfolgreichen Identität
گراردو نيولي در ششم دسامبر سال 1937 در رم زاده شد. او از سال 1968 تا 1993 استاد کرسي ايران شناسي در دانشگاه خاورشناسي ناپل بود و سپس به دانشگاه لاساپينتزاي رم رفت و استاد کرسي «تاريخ دين در ايران و آسياي میانه» شد. او از سال 1979 تا به امروز رئیس بنیاد ایتالیایی "آفریقا و خاور" است. شناخته شده ترین کتابهای او در زیر آمده است:
سنگنبشته هاي پارسي- يهودي غور (افغانستان) (1964، به ايتاليائي)؛ پژوهش هاي تاريخي در باره سيستان باستان (1967، به ايتاليائي)؛ جا و زمان زرتشت (1980، به انگليسي)؛ از زردشت تا ماني (1985، به زبان فرانسه)؛ مفهوم ايران (1989، به انگليسي)؛ فهرست سنگنبشته های عربي جنوبي (1993، به ايتاليایي)؛ ايران به عنوان مفهومي ديني در مزداپرستي (1993، به آلماني)؛ زردشت در تاريخ (2000، به انگليسي).
1. در شاهنامه نیز ایران گاه در معنی سرزمینی و گاه در معنی "مردمان ایران" بکار رفته است. برای نمونه:
«شوم پیش او چو فرستادگان / نـــگویم، به ایران و آزادگـــان»، که در اینجا فرستادگان و آزادگان جمع هستند و به پیروی از آنان ایران نیز باید جمع "ایر" باشد، ایر+ان. در اینباره بنگرید به "معنی دیگری از ایران و ایرانیان در شاهنامه" جلال خالقی مطلق
http://www.farhangiran.com/content/view/1636
Xšayaθa, Xšaθra .2
Institut für Iranistik der Österreichischen Akademie der Wissenschaften .3
Onomastic .4
Alloglossy .5
Iranian revival .6
Hellas .7
8. در اینباره بنگرید به:
Dorothea Krawulski: Das Reich der Ilhane. Eine topographisch-historische Studie
9. نمونه آخوندزاده به روشنی نشان می دهد که میان ارج نهادن به زبان مادری و پاسداشت کیستی ملی نه تنها هیچگونه ناسازگاری در میان نیست، که این دو می توانند در یک راستا و در پی رسیدن به یک آماج باشند.

۱۳۸۷ آذر ۱۳, چهارشنبه

زبان مادری و کیستی ملی - سی و پنج


35. بازسازی کیستی ایرانی - پنج

ناسیونالیسم ایرانی یک جنبش پیشرو، آزادیخواه و گیتیگرا بود. این جنبش نه تنها گرایشی به دیگرستیزی و نژادپرستی نداشت، که نزدیک به همه اندیشمندان و بنیانگزاران آن از ترکزبانان درون و بیرون ایران بودند (بنگرید به بخش "آذربایجان و کیستی ایرانی"). ناسیونالیسم ایرانی در بیرون از مرزهای سیاسی ایران آنروز، در اران و قفقاز (که آن زمان هنوز آذربابجان نامیده نمی شدند) و زیر سرنیزه دشمنان ایرانزمین پدید آمد و از همین روی نیز در همان آغاز زایشش، پیش از آنکه در پی ستیز با دیگران باشد، پدآفند از فرهنگ ایرانی را آماج خود نهاده بود. ایرانگرائیِ دوره روشنگری در رویارویی با دشمنانی پدید آمد که هستی ملی ایرانیان را نشانه گرفته بودند و چنان که تاریخ نشان داد، در پی نابودی این یگان فرهنگی-تاریخی بودند.

نگاهی هر چند گذرا به اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده، که او را باید پدر ناسیونالیسم ایرانی بشمار آورد، نشانگر آن است که خودکاوی ملی در نزد او جدا از رویکرد بنیادین به ارزشهای جهان نوین نمی توانسته است باشد. ناسیونالیسم ایرانی که در رویارویی با دشمن بیگانه سر برکرده بود، پس از رسیدن به درون مرزهای ایران و همه گیر شدنش، به سنگری فرارُست برای رویارویی به دشمن درونی، با خودکامگی و هرزگی دربار قاجار، یا با همان پدیده ای که آخوندزاده آنرا "دسپوتیسم" می نامید. در بخش "پیوستگی و کیستی ایرانی" نمونه هایی از اندیشه های نوگرایانه پیشگامان جنبش ایرانگرائی را آوردم و نشان دادم که این جنبش تنها یک ستایش سوداگونه از ایران باستان نبود و پیش از آن نگاه به پدیده های مدرنی چون "قانون"، "حقوق بشر"، برابری زن و مرد"، "آزادی اندیشه و گفتار" و بیش و پیش از هر چیزی، "لگام زدن بر اسب افسارگسیخته خودکامگی شاهان قجر" بود و اگر در این راه نگاهی به ایران باستان می افکند و آنرا می ستود، تنها از آن رو که چنین دگرگونی ژرفی نیاز با یک پیشینه سازی (ری آرکائیزاسیون) گسترده و ریشه دار می داشت. سخن بر سر این نیست که آیا پیشروان جنبش ایرانگرائی درونمایه راستین این واژه ها را بدرستی دریافته بودند یا نه، سخن از آن است که آنان با این ارزشها آشنا شده بودند و در پی گستراندن آنها در کشور خود بودند. برای نمونه میرزا یوسف خان مستشارالدوله که هم پیشرفتهای اروپا را به چشم دیده بود و هم سرکوب خونین کمون پاریس را، در جایگاه یکی از بنیانگزاران ناسیونالیسم ایرانی هم کتاب "یک کلمه" (1) را نوشت، و هم از روحانیون مسلمان فتوای براه اندازی راه آهن تهران به خراسان را گرفت.
با نگاه به زندگانی این اندیشمندان، از روزگار آخوند زاده تا برآمدن پهلویها می توان دید که ناسیونالیسم ایرانی همزمان با سه دشمن ملت ایران در ستیز بوده است: 1. خودکامگان، 2. بیگانگان (روس و انگلیس) و 3. واپسگرائی دینی. ایرانگرائی یک گفتمان درباری نبود، این گفتمان و این گرایش در دل توده های مردم و در برابر دربار و برای نابودی ساختارها واپسگرای کهن، و به میان کشیدن پای "ملت" به همه پهنه های زندگی سیاسی و اجتماعی مردم ایران پدید آمده بود.

اندیشمندان نسل دوم جنبش روشنگری نیز چنین می اندیشیدند. حتا روزنامه ایرانشهر، که امروزه از آن به نام یک نمونه آشکار "ناسیونالیسم باستانگرا" یاد می شود، به ارزشهای جهان نوین بیش از گفتمان ناسیونالیستی بها می داد. یرواند آبراهامیان در اینباره دست به یک پژوهش آماری زده و می نویسد: «از مجموع 236 مقاله، 73 تا بر اهمیت آموزش عمومی و غیر مذهبی، و 45 تا بر ضرورت بهبود وضع زنان تأکید داشت، حدود 30 مقاله – با عبارات مورد پسند – به توصیف ایران پیش از اسلام اختصاص داشت و 40 مقاله دیگر نیز در باره مسائل تکنولوژی جدید و فلسفه غرب، بویژه آنتی کلِریکالیسم وُلتر، نژادپرستی گوبینو و آثار گوستاو لوبون در باره توده های غیر عقلانی بحث می کرد» (2). بدیگر سخن حتا برای ایرانشهر نیز آموزش همگانی و حقوق زنان نخستین و دومین چالش پیش روی پیشرفت ایرانیان بودند.

آشفتگیهای پدید آمده در پی جنبش مشروطه و هراس پیوسته از دست درازی روس و انگلیس به سرزمین مان زمینه ها را برای برآمدن چهره ای چون رضاشاه آماده کرد. ناسیونالیسم ایرانی که تا به آنروز همیشه در کنار ملت و رودرروی دربار بود، چند پاره شد، گروهی (عشقی و یزدی) به ستیز با خودکامه نو برآمده برخاستند و جان بر سر آرمان خود نهادند، گروهی (بهار) در چهره سردار سپه راهی بخش خود را بازیافتند و به او پیوستند، و دسته ای دیگر (دهخدا) دست از سیاست شستند و به فرهنگ پرداختند. اینچنین، جویبار پاکیزه ایرانگرائی که سودای رسیدن به دریای سربلندی ایران را در سر می پرورد، در میانه راه و پیش از آنکه به رودخانه ای خروشان فراروید، شاخه شاخه شد و به بیراهه افتاد. اگر پیشگامان ناسیونالیسم ایرانی "ناسیون" یا ملت را برتر از هر چیز دیگر می دیدند و می سرودند:

همیشه مالک این ملک ملت است که داد
ســــند بدست فــــریدون قباله دست قباد
به زور بازوی ملــت بود کـز ضحاک
گــــــــرفت داد دل خـــــــلق کـاوه حداد

پهلویها درست همان واژه ای را که ناسیونالیسم ایرانی از دل آن برآمده و بر آن استوار شده بود، بدست فراموشی سپردند، واژه "ملت" را، در نگر ایشان شهروند ایرانی باید خود را پایبند به سه چیز نشان می داد: «خدا – شاه – میهن»، و چه جای شگفتی که در این "سه گانه" شاه پیش از میهن جای می گرفت، آن ناسیونالیسمی که همه چیز را، از گذشته های درخشان و پرشکوه گرفته تا قانون و دادگری و آزادی و سربلندی و برابری زن و مرد برای ملت می خواست، جای خود را به ناسیونالیسم کَژ و کولی داده بود که در آن از "ناسیون" نشانی نبود و همه چیز، حتا میهن، برای شاهی بود که پروای خواسته های ملت را نداشت و خود را پس از خدا برترین فرمانروا می شمرد.

همسنجی سرود "ای ایران" و "سرود شاهنشاهی" بخوبی نشانگر به بیراهه رفتن جنبش ایرانگرائی بروزگار پهلویها است. سال 1312 آتاتورک در نامه ای رضاشاه را برای بازدید از ترکیه به میهمانی خواند. در آئین نامه این بازدید جایی نیز برای نواختن سرود ملی ایران گذاشته بودند و پیرامونیان رضاشاه تازه دریافتند که ایران سرود ملی ندارد. بدستور رضاشاه شاهزاده محمد هاشم میرزا افسر شعر آن را سرود و غلامرضا خان سالار معزز (مین باشیان) آهنگ آنرا ساخت. شاه نیز آنرا دید و پسندید و پس از آنکه "دشمان" را بجای "اجنبی" و "شاهنشه" را بجای "شهنشه" گذاشت، فرمان به نواختن آن داد. این سرود برای نخستین بار در خرداد ماه 1313 در ترکیه نواخته شد. شعر این سرود چنین بود:

شــــــــاهنشه ما زنده بادا / پاید کشور به فَرََّش جاودان
کز پهـــلوی شد ملک ایران / صــد ره بهتر ز عهد باستان
از دشــمنان بودی پریشان / در ســـایه‌اش آسـوده ایران
ایرانیان پیوسته شادان / هــــمواره یزدان / بوَد او را نگهبان


نیازی به گفتن نیست که این سرود هر چیزی می تواند باشد، مگر "ملی"، سرود با واژه شاهنشاه آغاز می شود و "ایران" چهاردهمین واژه آن است و در همانجا نیز این واژه بکار می آید تا شاهکارهای "پهلوی" را برشمارده باشد. سرود با آرزوی اینکه یزدان نگاهبان شاه باشد، پایان می پذیرد.

سرود "ای ایران" نیز درست بمانند ناسیونالیسم ایرانی در زیر سرنیزه دشمنان ایرانزمین سروده شد. نواب صفا در کتاب خاطرات خود گفته حسین گل گلاب، سراینده سرود را آورده است: «وقتي در سال 1323 ايران تحت اشغال متفقين بود. بعدازظهر يکي از روزهاي تابستان در خيابان شاهد حرکات دور از نزاکت بعضي از سربازان خارجي با مردم بودم. از ناراحتي نمي دانستم چه کنم، بي اختيار راه انجمن موسيقي را که تازه تأسيس شده بود، پيش گرفتم. وقتي خالقي مرا ديد گفت: چرا ناراحتي؟ واقعه را برايش تعريف کردم. او گفت ناراحتي تأثيري ندارد بيا کاري کنيم و سرودي بسازيم». همانگونه که پیشتر آوردم، این دو تن از شاگردان کلنل وزیری بودند که خود از پیشروان ناسیونالیسم مردمگرای ایرانی بشمار می رود:

ای ایران ای مرز پرگُـــــــهر / ای خاکت سرچشمهٔ هنر
دور از تو اندیشهٔ بَدان / پاینـده مانی تو جاودان
ای ...
دشمن ار تو سـنگ خاره‌ای من آهنم / جان مــــــن فــدای خـاک پاک میهنم
مهر تو چون، شد پیشه‌ام / دور از تو نیست اندیشه‌ام
در راه تو،
کِی ارزشی دارد این جان ما / پاینده باد خاک ایران ما


سرود با نام و بنام ایران آغاز می شود، آن را می ستاید و پایندگی آنرا خواهان است. هیچ نشانی از شاه در این سروده نیست. سرود شاهنشاهی به فرمان شاه و برای ستایش او ستوده شد. سرود ای ایران را ولی مردم کوچه و خیابان برای ستایش میهنشان، که بزیر چکمه سربازان بیگانه افتاده بود هنگامی سرودند، که سایه شاهنشاه خودکامه دیگر بر سرشان سنگینی نمی کرد. از همین رو است که تا به امروز هیچ سرود دیگری این چنین در دلهای ایرانیان خانه نکرده است و هیچ سرود دیگری را ایرانیان این چنین از ته دل نمی خوانند.

گروهی بر این سرود خرده می گیرند که چرا در آن نامی از مردم یا ملت ایران نیست. از یاد نباید برد همانگونه که ناسیونالیسم ایرانی یک جنبش ملتگرا بود، واژه "ایران" نیز در آن روزگار پیوندی ناگسستنی با اندریافت همگانی مردم از واژه "ملت" داشت. از دیگر سو همسنجی این سرود با سرود ملی دیگر کشورها نشان می دهد که پیدایش سرود ملی یک رخداد است و نه یک برنامه از پیش توشته شده، نزدیک به همه سرودهای ملی ناگهانی و از دل یک رخداد بدر آمده و بر دل مردمان نشسته اند. "مارسه یز" (1792) سرود ملی فرانسه که نخست برای "ارتش راین" در جنگ برابر اتریش ساخته شده بود و هنگام گشودن پاریس بر زبان هنگ "مارسی" روان شد، چنان آکنده از ستیزه جوئی و فراخوان به خونریزی است، که اندیشمندان فرانسوی بارها خواهان بازنویسی آن شده اند. "دویچلندلید" (1841) که بند نخستش سرود ملی آلمان نازی، و بند سوم آن سرود ملی آلمان فدرال است، با گزاره «آلمان، آلمان، برتر از هر چیزی» آغاز می شود. همچنین "پرچم پر ستاره" (1814) سرود ملی امریکا در ستایش پرچمی است که در جنگهای امریکا - بریتانیا در پی یک بمباران شبانه هنوز برافراشته مانده است.

با نگاهی دادگرانه به رضاشاه و بدور از نفرینها و آفرینهایی که دوستان و دشمنانش پیشکش او می کنند، و بدون نادیده گرفتن این سخن که ایران براستی از فردای سوم اسفند بود که گام به جهان نوین گذاشت، از یاد نباید برد که برداشت رضاشاه و پیرامونیان او از ناسیونالیسم ایرانی آسیبهای ژرفی را گریبانگیر این جنبش پیشرو و مردمی کرد، که تا به امروز نیز دست از سر آن برنداشته اند. همسنجی ایران سال 1299 با ایران 1320 (آغاز و پایان فرمانروائی رضاشاه) نشانگر نو شدن پرشتاب چهره کشورمان است. رضاشاه و در پی او پسرش دست به "نوسازی" ایران زدند، بی آنکه خود "نوگرا" باشند. رضاشاهی که بدنبال رهائی زنان ایرانی بود، خود مردی سه زنه بود (3). پسر او که خود را پرچمدار "تمدن بزرگ" می دانست، در کتابش خود را "نظرکرده امامان" می نامید و داستان رهائی خود از مرگ ناگزیر بدست ابوالفضل العباس را با آب و تاب در کتابش می نوشت (4).
باری رویکرد هر دو پادشاه پهلوی به ناسیونالیسم نیز از همین دست بود. آنها از آنجا که خود نوگرا نبودند، تنها دست به نوسازی چهره ایران زده بودند و نه به نوسازی زیرساختهای فرهنگی آن، و بدینگونه اندیشه واپسگرای اسلامگرایان توانست در زیر چادر نوسازی جامعه ایران همچون آموزش فراگیر همگانی، ساختن دانشگاه، برپائی دادگستری و ... که سنگرهای روحانیان را یک بیک از دست آنان بدر می آورد، به بازسازی و گسترش خویش بپردازد. هنگامی که پایه های تخت پهلوی دوم به لرزه درآمدند، هیچ اندیشه نیرومندی در جامعه نبود که بتواند در برابر توفان ویرانگر اسلامگرایی بایستد، ناسیونالیسم ایرانی که توانسته بود جنبش پرشکوهی چون مشروطه را بیافریند و رهبری کند، بدست شاهان پهلوی به شیر بی یال و دم و اشکمی فروکاسته شده بود، که به تلنگری از پای افتاد و با برآمدن جمهوری اسلامی و دشمنی کورکورانه آن با ایرانگرایی روزبروز ناتوانتر و کم کُنِشتَر شد. پهلوی ها ناسیونالیسم ایرانی را از درونمایه راستین خود تهی کردند و اگرچه دست به نوسازی ایران زدند، ولی هرگز در پی نوسازی اندیشه ایرانی نبودند، نوسازی (مدرنیزاسیون) روزگار پهلویها برخاسته از یک کُنشگری پیوسته بود و ریشه در نوگرایی (مدرنیته) نداشت. همانگونه که برداشت آنان از ناسیونالیزم نیز برداشتی واپسگرایانه بود و دیگر ارزشهای همزاد این ناسیونالیسم چون حقوق بشر، برابری زن و مرد، آزادی و بیش و پیش از هرچیز "ملت" را نادیده می گرفت.

آسیب شناسی ناسیونالیسم ایرانی بروزگار پهلویها خود پرسمان پیچیده و سنگینی است که نوشتاری دیگر و پژوهشی گسترده تر می طلبد. این اندک را در اینجا از آن آوردم که نشان دهم اگر امروز کسی خود را یک ایرانگرا یا ناسیونالیست ایرانی می داند و در گذشته این آب و خاک بدنبال ریشه های این اندیشه می گردد، باید بدنبال همان ارزشهای ژرف انسانی و فرا-زمانی باشد که آخوندزاده ها و طالبوف ها و مستشارالدوله ها و میرزاآقاخان ها بدنبال آنها بودند، بدنبال "حقوق بشر"، "آزادی"، "حقوق زنان" و "برابری انسانها" و بیش و پیش از هرچیزی "سربلندی و آسایش ایرانیان"، و بداند که از نگر آنان ناسیونالیسم تنها یک راه بود، برای رسیدن به این خواسته ها. در جهان امروز هر گونه ناسیونالیسمی که بر حقوق بشر و حقوق شهروندی استوار نشده باشد، جنبشی واپسگرا و آزادی ستیز است.

ناسیونالیسم ایرانی، همانگونه که در بخش "پیوستگی و کیستی ایرانی" آوردم، در راستای سربلندی ایران و پیشرفت آن بسوی جهان نوین، همه نیروی خود را بروی یک واژه گذاشت، بروی "ملت ایران". در همسنجی با کشورهای همسایه خود، می بینیم که "ایران" تنها نام دارای پشتوانه تاریخی پیشامدرن در این بخش از جهان است. برای نمونه در تاریخ هیچگاه کشوری بنام ترکیه هستی نداشته است و واژه "ملت ترک" نیز برخوردار از یک پیشینه تاریخی نیست. تا پیش از سال 1923 در آسیای کوچک، در جایی که امروزه کشور ترکیه جای گرفته است، کشور و یا دولتی بنام "ترکیه" نبوده است و این نام تنها برساخته ترکان جوان و برخاسته از نیاز به نوسازی یک امپراتوری فروپاشیده می بوده است. "عراق" اگرچه نام سرزمینهای جنوبی کشور عراق امروزین بوده است، ولی تا پیش از سال 1932 هرگز یادآور یک دولت یا ملت نمی بوده است. واژه "پاکستان" تا پیش از 1947 نه درونمایه سیاسی داشت و نه سرزمینی، "افغانستان" در جایگاه نام یک کشور، تنها از سال 1919 است که در ادبیات سیاسی جهان به چشم می خورد، تاریخ افغانستان تا پیش از امان الله خان، کمابیش همان تاریخ ایران است. همچنین آذربایجان اگرچه نام یک سرزمین بهم پیوسته در اینسوی ارس بوده است، ولی تا پیش از پیدایش جمهوری آذربایجان بسال 1918 (در سرزمینی که تا آنروز اران و قفقاز نامیده می شد) هرگز برای نامیدن یک کشور، ملت و یا دولت بکار نرفته است. تاریخ جمهوری آذربایجان نیز تا پیش از پیمان ترکمانچای (1813) همان تاریخ ایران است.

"ایران" ولی از سرگذشتی دیگر برخوردار است، بنیانگزاران شاهنشاهی ساسانی، اردشیر بابکان و پسرش شاپور، نزدیک به هزاروهشتسد سال پیش خود را "شاهنشاه ایران و انیران" خواندند و بدینگونه یک سامانه سیاسی (شاهنشاهی) را به یک گستره سرزمینی (ایران) پیوند دادند و اینچنین دو پایه بنیادین پدیده ملت (قدرت سیاسی در درون مرزهای سرزمینی) را پدید آوردند (5). پس اگر یک شهروند ایرانی هزاروهشتسد سال در تاریخ باز پس رود و به مردمان آنروزگار بگوید که از مردمان کشور "ایران" است، کسی از شنیدن این نام در شگفت نخواهد شد. ولی یک شهروند ترکیه یا عراق یا پاکستان باید تنها "سد سال" در گذشته کشورش بازپس رود و سخن از کشور عراق، ترکیه و یا پاکستان براند، تا دریابد که هیچکس نامی از این کشورها نشنیده است (6).

پس کیستی ایرانی یک کیستی برساخته و برآمده از نابودی یک امپراتوری نیست. کیستی ایرانی تا پیش از اسلام یک کیستی کُنشگر و یکی از دو کیستی بنیادین جهان کهن بود، پس از اسلام و تا برآمدن صفویه این کیستی تنها یک آرمان و یک آرزو بود، بگونه ای که سرایندگان و چامه سرایان از آن در درازای نُهسد سال برای نامیدن سرزمینهای آرمانی خود، و برای ارج نهادن بر پادشاهان سرزمینهای ایرانی (هرچند کوچک و خرد، مانند کرپ ارسلان سلجوقی که نظامی در دربار او بوده است) آنان را پادشاه ایران می خواندند. پس از صفویه کیستی ایرانی بار دیگر بالید و پس از زمانی کوتاه و پابپای پسرفت جامعه ایران میدان را برای کیستی شیعی تهی کرد تا در دوره روشنگری بار دیگر برای رهائی ایران و ایرانی با فرهیختگانی چون آخوندزاده و کرمانی و مستشارالدوله و طالبوف به میدان بیاید. در همه این هزاروهشتسد سال، نام ایران هیچگاه از یادها نرفته بود. این همه نشان از ریشه داری کیستی ایرانی دارد، پدیده ای که در میان ملتهای همسایه نمی توان یافت، یک شهروند ترکیه، عراق، پاکستان، افغانستان و افغانستان، تا پیش از آغاز سده بیستم حتا یک چکامه در ستایش کشور خود نخواهد یافت، چرا که این کشورها چه با برداشت کهن و چه با برداشت نوین از واژه کشور یا ملت، همگی تازه در سده بیستم پای به پهنه هستی نهادند.

بیهوده نیست که گراردو نیولی کیستی ایرانی را "یک کیستی پیروزمند" می نامد.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
1. ناظم الاسلام کرمانی در کتاب "تاریخ بیداری ایرانیان" می نویسد: «چون سبب ترقیات فرانسه و تنزلات ایران را از ملکم پرسید، او چنین گفت: بنیان و اصول نظم فرانسه یک کلمه است [...] و آن یک کلمه [...] کتاب قانون است»
2. "ایران بین دو انقلاب"، یرواند آبراهامیان، برگردان گل محمدی و فتاحی، نشر نی، 1383، برگ 153
3. 1) تاج الملوک دختر تیمورخان آیرملو، 2) قمر الملوک ( توران) نوه مهدي قلي خان مجد الدوله، 3) عصمت الملوک دختر غلامعلي مجلل الدوله دولتشاهي.
4. «ناچار برای آنها فاش کردم که در حین فرو افتادن از اسب، حضرت ابوالفضل علیه السلام فرزند برومند علی علیه السلام ظاهر شد و مرا در هنگام سقوط گرفت و از مصدوم شدن مصون داشت» "مأموریت برای وطنم" ج 6، ب. 87 ـ 89.
محمد رضاشاه گویا فراموش کرده بود ابوالفضل همان کسی است که شیعیان "به دو دست بریده اش" سوگند یاد می کنند!
5. من، پرستنده مزدا خدایگان شاپور، شاهنشاه ایران و انیران که نژاد از ایزدان دارد، پسر پرستنده مزدا خدایگان اردشیر، شاهنشاه ایران و انیران که نژاد از ایزدان دارد، نَوه خدایگان بابک شاه، فرمانروای ایرانشهر هستم.
An, mazdēsn bay šābuhr, šāhān šāh ērān ud anērān kē čihr az Yazdān, pus mazdēsn bay Ardašīr, šāhān šāh Ērān, kē čihr az Yazdān, nab bay Pābag šāh, ērānšāhr xwadāy hem.
همچنین بنگرید به دانشنامه ایرانیکا، بخش "ایرانشهر"
6. برای کوتاهی سخن از کشورهایی چون ترکمنستان و قرقیزستان و قطر و کویت و امارات متحده عربی و عمان در می گذرم.

۱۳۸۷ آبان ۱۵, چهارشنبه

زبان مادری و کیستی ملی - سی و چهار


34. بازسازی کیستی ایرانی - چهار

نه تنها نگاه به تاریخ، که نگاه به جهان همزمان نیز در سرزمین ما بویژه هنگامی که به گذشته های نه چندان دور می نگریم، اشک بر چشم آدمی می آورد. فتحعلی شاه قاجار، که پادشاه کشوری پهناور (نزدیک به دوبرابر ایران کنونی) است و جاینشین کسانی چون نادر شاه افشار و شاه عباس بزرگ، در نامه ای به فرستاده خود در استانبول جهان را چنین می بیند:

« فرنگستان عبارت از چند ایل است؟ آیا شهر نشینند یا چادر نشین و آیا خوانین و سرکردگان ایشان کیانند؟ [...] آیا این که می گویند [مردم انگلستان]در جزیره ای ساکنند و ییلاق و قشلاق ندارند و قوت غالبشان ماهی است راست است یا نه، اگر راست باشد چطور می شود در یک جزیره بنشینند و هندوستان را فتح کنند؟ [...] صرف مساعی و اقدام بنما و نیک بفهم که در میان انگلستان و لندن چه نسبت است؟ آیا لندن جزوی از انگلستان است یا انگلستان جزوی از لندن؟ [...] به علم یقین تحقیق کن که کمپانی هند شرقی که این همه مورد بحث و گفتگو است با انگلستان چه رابطه ای دارد. آیا بنا به شهر اقوال عبارت است از یک پیرزن و بابا علی و [یا به] قول بعضهم مرکب از چند پیرزن؟»

بی گمان اگر این شاه بی خرد - که از چادر ایل بیکباره بر تخت شاهی جَسته بود - جهان پیرامون خود را بهتر می شناخت، هرگز تن به جنگی نابخردانه با یکی از بزرگترین ارتشهای آنروز جهان نمی داد. همین نگاه واپسمانده به تاریخ و جهان بود که شاهان قاجار را وا می داشت دست به نابودی مرده ریگ شاهان پیشین بگشایند. آغا محمدخان قاجار نه تنها استخوانهای کریمخان زند را از شیراز به تهران آورد و در جایی که گماشتگانش با کفش می ایستادند بزیر خاک کرد تا او را پس از مرگ نیز خوار کرده باشد، که فرمان داد تالار تخت کریمخان را برکَنند و به تهران آورند و در تالار تخت مرمر کار گذارند (1). این شاهان که بنا بر خوی قبیله ای خود ارزش و جایگاه سازه های باستانی را نمی شناختند، گاه فرمان به تراشیدن سنگنبشته بر دیوار کاخ تچر در تخت جمشید می دادند (ناصرالدین شاه)، گاه به سراغ طاق بستان می رفتند و پیکر خود را بر سنگ می تراشانیدند (فتحعلی شاه)، و گاه نگارگریهای کاخ عالی قاپو و چهلستون در اصفهان را نابود می کردند. عارف قزوینی بر آن است قاجاریان برای آنکه نام خاندان زند را از یاد مردم ببرند، یکی از آوازهای دستگاه شور را که تا آنزمان به نام "بیات زند" شناخته می شد، "بیات ترک" خواندند.

ویرانگری فرهنگ گذشته ایران در جمهوری اسلامی شتاب بیشتری بخود گرفت. بخش بزرگی از مینیاتورهای عالی قاپو و کاخ چهل ستون و همچنین ساختمان میانی باغ فین کاشان از آنجا که با ارزشهای دینی سازگار نبودند (برای نمونه زنانی که بخشی از تن آنان برهنه بود) تراشیده شدند. در همینجا می توان دریافت چرا سازه های باستانی در اروپا که تاریخ آن کوتاهتر و فرهنگ باستانی آن پَستتر از فرهنگ ما است، دست نخورده تر و پابرجاتر مانده اند. برای نمونه نگارگریهای خانه ای در شهر پُمپِی، که زنان و مردان را به هنگام همخوابگی نشان می دهند، هیچگاه نابود نشدند، با آنکه این شهر بسال 1760 از زیر خاک بدر آمد. اروپائیان از آنجایی که این سازه ها را بخشی از گذشته خود می دانستند، بجز در دوره ای که آئین مسیح بزور در این قاره گسترانده می شد (2) دست به نابودی آنها نگشادند. در ایران ولی ما پس از ساسانیان همیشه با خاندانهایی سروکار داشته ایم که از بیرون به این سرزمین آمده بودند و در آغاز کارشان خود را با گذشته این آب و خاک بیگانه می یافتند. (باید در همینجا یادآور شوم که این بیگانگی تنها به یکی-دو نسل نخست بازمی گردد و بازماندگان آنان دیگر مردم بومی این آب و خاک بشمار می آمدند، چنانکه غزنویان ایرانی بدست سلجوقیان نوآمده، سلجوقیان ایرانی بدست خوارزمشاهیان نوآمده و خوارزمشاهیان ایرانی بدست مغولان برافتادند. نیاکان "همه" قومهای ایرانی از سه هزار سال پیش تا کنون به این سرزمین کوچیده اند و امروزه و از نگرگاه حق شهروندی هیچکس نمی تواند خود را میزبان و دیگران را کوچنده و میهمان بخواند. کسی که این سخن ساده را درنیافته باشد، حقوق بشر و حقوق شهروندی را نیز درنیافته است).

آنچه که کیستی ما را در درازنای تاریخ پس از اسلام دچار آسیبهای ژرف کرده است، همانا ستیز آشتی ناپذیر اسلام و مسلمانان با هنرهای ملی ما بوده است. همانگونه که پیشتر آوردم، از دیدگاه مسلمانان نه تنها موسیقی، رقص، نگارگری و تندیس سازی در رویاروئی با فرمان الله جای می گیرند، که قرآن در سوره الشعراء سرایندگان (اَلشُعَراء) را نیز نکوهش می کند. ترس از گناه هرگز به هنرهای ملی ما میدانی برای خودنمائی نداد. هنرمند گرامی و استاد بی همتای رقص ایرانی شاهرخ مشکین قلم در اینباره می گوید:
«ما رابطه نگارشی در کشورمان نداریم، می نمی دانم مردم سد سال پیش چگونه می رقصیده اند. کافیست که یک نسل سوخته در میان ما باشد، مثل انقلاب اسلامی، این کفایت می کند که تمام آثار گذشتگانمان فراموش بشوند». سخنی که در باره همه رشته های دیگر هنری نیز درست است. با این همه نباید از بازسازی این کیستی در همه زمینه های آن ناامید شد. یکی از نمادهای فرهنگ و کیستی ملی ما که در گذر تاریخ بیشترین آسیبها را از اسلام دیده است، هنر پُرارج موسیقی است. همانگونه که می دانیم، مسلمانان نه تنها نواختن موسیقی، که گوش دادن به آن را نیز گناه می دانند. گواه زنده این ستیزه جوئی اسلام و مسلمانان رفتار طالبان در افغانستان و جمهوری اسلامی در ایران است. همانگونه که پیشتر آوردم، در سالهای سیاه دهه شصت، سازهای بسیاری خُرد و نابود شدند و نوازندگان بسیاری تنها از آنرو که سازی در خانه خود داشتند به زندان رفتند. در جهانی که بسیاری از دستآوردهای فرهنگی ما را "عربی" می خواند و چهره های درخشان تاریخی ما چون ابن سینا و رازی و مولانا و خوارزمی و رازی و ... را یا "ترک" و یا "عرب"، جای شگفتی نیست که موسیقی ما نیز از سوی بسیاری از اروپائیان موسیقی عربی خوانده شود. آیا براستی آنگونه که قبیله گرایان می گویند ما موسیقی خود را از ترکان و عربان گرفته و بر آن رنگ ایرانی زده ایم، یا آنان خود بر سر خوان گسترده فرهنگ ما نشسته و از آن دانه برچیده اند؟

شاهرخ مشکین قلم می گوید: «می توانیم از یک راه دیگر دور بزنیم و تأثیری را که رقص ایرانی بروی فرهنگهای همسایه گذاشته است ببینیم، مثلا در چین، در ختن آثار بسیاری از رقص ایرانی دوره ساسانیان بجامانده است [...] مثلا رقص کَتَک هند تحت تأثیر اولین مهاجرت پارسیها بوده به هند، و خود هندیها که زبانشان فارسی نیست، معنی اسامی مودراها را نمی فهمند، وقتی که معلم درس می دهد و می گوید "پاروانَه" اکثر شاگردان آن مودرا را اشتباه می گیرند، در صورتی که منی که فارسی زبان هستم، برایم حفظ کردن این مودرا خیلی راحت است، برای اینکه شبیه یک "پروانه" است». در زمینه موسیقی نیز می توان با بهره گیری از دانش واژه شناسی ریشه های ایرانی موسیقی همسایگان ترک و عربمان را باز یافت. همانگونه که پیشتر آوردم، موسیقی ایرانی از یک ساختار دستگاهی برخوردار است. نام این دستگاهها و آوازها چنین است:

هفت دستگاه 1. ماهور، 2. شور، 3. سه گاه، 4. چهارگاه، 5. نوا، 6. همایون، 7. راست پنجگاه،
و شش آواز 1. بیات کُرد، 2. دشتی، 3. بیات ترک (زند)، 4. ابوعطا، 5. افشاری، 6. بیات اصفهان

از آنجا که هم آذربایجان و هم اران و قفقاز همیشه بخشی از جغرافیای فرهنگی ایرانزمین بوده اند، جای شگفتی نیست که نامهای دستگاهها یا "موقامات" موسیقی آذربایجانی (جمهوری آذربایجان) به گونه زیر باشند:

اساس موقاملار: 1. راست، 2. شور، 3. سه گاه، 4. چاهارگاه، 5.بیاتی شیراز، 6. شؤشتر، 7. هؤمایون،
کؤمَکچی موقاملار: 1. شاهناز، 2. سارَنج، 3 نؤ چاهارگاه. (3)

موسیقی عربی نیز که یک موسیقی مقامی است، ساختاری نزدیک به ساختار دستگاهی موسیقی ایرانی دارد، بدینگونه که در اینجا "اجناس" جای دستگاهها و "مقامات" جای گوشه ها را گرفته اند. از آن گذشته سازهایی چون تار، سنتور، نی، کمانچه (عربها ویلن را نیز کمنجه می نامند)، چنگ، زنگ، رباب و تنبور یا با نام ایرانی خود و یا با عربی شده همان نام در کشورهای عربی نواخته می شوند. نام اجناس موسیقی عربی چنین است:

1. عجم، 2. سیکاه، 3. بیاتی، 4. نهاوند، 5 راست، 6. حجاز، 7. صبا، 8. کُرد، 9. نَوااَثر.

همانگونه که می بینیم، برای بازشناسی ریشه های ایرانی این "اجناس" نیازی به دانش زبانشناسی نیست. سیکاه همان سه گاه است، عجم نامی است که عربان بر ایرانیان نهاده بودند، نوا اثر برگرفته از دستگاه "نوا"ی ایرانی است و نهاوند و راست و کُرد نیز خود گویای کیستی خویشند. بررسی مقامات موسیقی عربی از این نیز گویاتر است، برای نمونه:

اثر کُرد، بسته نیکار (بسته نگار)، بیاتی شوری (بیات شور)، فرح افزا، جیهارکاه (چهارگاه)، کُرد، ماهور، نهاوند، نیروز (نیریز یا نوروز)، نوا، راست، شهناز، شوق افزا، سیکاه (سه گاه)، سوزی دیل (سوز دل)، سوزناک، یکاه (یک گاه). این اجناس و مقامات کمابیش در سرتاسر جهان عرب از یمن گرفته تا تونس نواخته می شوند.

همسایه دیگر ما کشور ترکیه است که موسیقی مقامی آن برگرفته از موسیقی ایرانی است (4). گذشته از سازهایی چون کمان، کمانچه، تنبور و ساز (باقلاماساز)، گزیده ای از نامهای مقامات (مِکاملار) موسیقی هنری ترکیه نشانگر ریشه های دیرین این موسیقی است:

کؤردی، اَرَزبار (ارَسبار؟)، آشک افزا (عشق افزا)، بسته ایصفاهان، بسته نیگار، بؤزؤرگ (بزرگ)، چارگاه، اِوج آرا، اِوج مایه، فرح فزا، فرحناک، گردانیه، حیجاز-هؤمایون (حجاز همایون)، حوزی (خوزی؟)، ایصفاهان، ماهور، نوا، نیهاونت (نهاوند)، نیشابورک، نؤهؤفت (نهفت)، پنجگاه، راست، سازکار، سه گاه، سیپیهر (سپهر)، سوزی دیل (سوز دل)، سوزی دیل آرا (سوز دلآرا)، سوزناک، شهناز، یگاه (یک گاه)، زاویل (زابل). (5)

برای نشان دادن جایگاه هنر در کیستی ملی در اینجا نگاهی خواهم داشت به چهارمین نوزائی کیستی ایرانی که با جنبش روشنگری بروزگار ناصرالدین شاه قاجار آغاز شد و به مشروطه انجامید. همپا و همزمان با نوزائی ملی و برآمدن میهنگرایی در میان اندیشمندان دوره روشنگری، هنرهای ملی ما چون شعر و موسیقی و نگارگری نیز دچار دیگرگونی می شدند. در نگارگری چهره تابناکی چون کمال الملک پدید آمد. در زمینه شعر، سرایندگان خسته و دلزده از ستایش هزارباره گل و پروانه و بلبل اندک اندک به چالشهای پیش روی انسان نوین ایرانی می پرداختند، به خودکامگی، بیدادگری، واپسماندگی، نادانی، ناآگاهی، نبود آزادی و ارزشهای جهان نوین و بیش و پیش از هرچیز به نبود قانون و داد. شعر پارسی از آسمان و جهان فرا-پندارین، به زمین آمده و در میان آدمیان می زیست. در سروده های این دوره کمتر نشانی از آن رازونیازهای کهن می بینیم. قره العین می سرود:

دیگــر ننشیـند شیخ، بر مسند تزویر
دیگــر نشــود مســجد، دکـّان تقـدس
آزاد شـود دهـر ز اوهـام و خرافات
آسوده شود خلق ز تخییل و توَسوُس
محـکوم شــود ظلم ببازوی مساوات
مـعدوم شــود جـهل ز نیروی تفَرُّس

میرزا آقاخان کرمانی دلزدگی خود را از سروده های "سعدی وار" همزمانانش آشکارا باز می گفت و خود در سروده هایش برای نخستین بار در تاریخ ادبیات ایران سخن از "حقوق بشر" می راند. پژوهشگر گرانمایه دکتر ماشاالله آجودانی در کتاب پرارج خود "یا مرگ یا تجدد" با استادی روند این دگرگونی را نشان داده است و من با آوردن چند نمونه کوتاه، خوانندگان کنجکاو را به خواندن این کتاب ارزشمند فرامی خوانم. نوزائی هنری و بازسازی کیستی ملی دو نوزاد همزمان بودند. شعر پارسی که پابپای آشفتگی فرهنگی دست کم سه سده درجا زده بود، اکنون پوست می انداخت و نوجوان می شد. سرایندگان، زبان مردم شده بودند، ایرج میرزا با زبان شوخ و گزنده اش بُنمایه های اندیشه واپسگرای ایرانیان را به ریشخند می گرفت و هم در سروده ای بنام "بر سَردَر کاروانسرائی" و هم در "عارفنامه" بی پروا و پرده دَرانه به پندارهای نادرست جامعه ایران می تاخت. فرخی یزدی دمی از سرودن در باره تهی دستان و رنجبران باز نمی ماند و می نگاشت:

به روزگار قـیامت بــپا شــود آنروز
کنند رنـــجبران چـون قــــیام آزادی

اندک اندک کار نو آوری به ترانه سازی و تصنیف سرائی نیز باز شد. عارف قزوینی، که او را باید بزرگترین ترانه سرای ایران بشمار آورد، می نویسد: «نه تنها فراموشم نخواهد شد، بلکه معاصرین دوره انقلاب نیز هیچ وقت از خاطر دور نخواهند داشت که وقتی من شروع به ساختن تصنیف و سرودهای ملی و وطنی کردم مردم خیال می کردند تصنیف برای جـ... [روسپی] دربار یا برای "ببری خان" گربه شاه شهید است». عارف قزوینی در ترانه جاودانه خود "از خون جوانان وطن" می سرود:

خــــوابند وکیلان و خـــرابند وزیـران
بردند به سـرقت همه سیم و زر ایران
مـــا را مگذارند به یـــک خانه ویران
یا رب بســـــتان داد فقیران ز امیــران

کمتر تصنیف و ترانه ماندگاری از این دوره را می توان یافت که به چالشهای جامعه ایران و نیازهای مردم نپرداخته باشد و چه جای شگفتی که در کشاکش این نوزائی واژه ورجاوند "آزادی" با بسآمدی بسیار گوش جان را می نوازد. از دیگر نمونه های زیبای این سروده ها تصنیف جاودانه "مرغ سحر" است، که ملک الشعرای بهار شعر آنرا سروده و مرتضا نی داوود آهنگ آنرا ساخته است (6). میرزاده عشقی دیگر شاعر آزادیخواه که در سروده های میهن پرستانه خود همیشه سوی درماندگان و سرکوب شدگان را می گرفت، گامی فراتر رفت و پس از دیدار از ویرانه های تیسفون برای نخستین بار در تاریخ موسیقی ایران دست به ساختن اپرای (یا آنگونه که خود می گفت نمایش آهنگین) "رستاخیز شهریاران ایران" زد. اُپرا که در اروپا یک هنر درباری بود، در ایران برای نخستین بار در چهره هنری مردمی در رویارویی با دربار بروی صحنه رفت.

در زمینه موسیقی چهره های درخشانی یکی پس از دیگری پدید آمدند؛ آقا علی اکبر، آقا غلامحسین، میرزا عبدالله، آقا حسینقلی، حبیب سماعی، درویش خان، صبا و ... . همچنین فنآوری ساختن سازها دچار پیشرفت و دگرگونی شد. استاد بی چون این رشته یحیا پسر خاچیک و برادرزاده هامبارسون (هر دو از استادان بنام تارساز) بود، که تا به امروز نیز کسی به پایه او نرسیده است. با این همه جهش موسیقی ایرانی بسوی جهان نوین با شادروان کلنل علینقی وزیری آغاز شد. وزیری که یک افسر خُرد قزاق بود، در بیست سالگی به مشروطه خواهان پیوست و در تهران پنهان شد و به گردآوری تفنگ و فشنگ پرداخت و به هنگام گشوده شدن تهران بدست مجاهدین از درون به یاری آنان شتافت. او نه تنها موسیقی ایرانی را از کنج پستوها و آغوش مُطربکان بیرون کشید، که خود در این رشته هنری براه نوینی رفت و بنیانگزار موسیقی سنتی ایرانی، بدانگونه که امروزه آنرا می شناسیم، شد. از آنجا که جایگاه کلنل وزیری در بازسازی کیستی ایرانی و نوزائی چهارم ما تا کنون نهفت و پنهان مانده است، در اینجا اندیشه های او را از زبان خودش بازنویسی می کنم، تا دانسته شود جایگاه هنرهای ملی و بویژه موسیقی در کیستی ملی چیست. وزیری در کنفرانسی که روز هفدهم تیرماه 1304 در تهران برگزار شد می گوید:
«آن زمان گذشته که صنعت [هنر] بوسیله سلاطین و بزرگان و نجبای قوم تشویق می شد. امروز در عالم کم کم موضوع سلطنت و اشرافیت از میان رفته. قوای مهمه بدست جمعیت و ملت افتاده و مدارس است که توده را تربیت می کند و از صنعتگران [هنرمندان] پشتیبانی می نماید. بزرگی و اهمیت صنعت [هنر]، موجد بزرگی و عظمت ملت است. ملتی که در بقای صنایع [هنرهای] خود نکوشد، در بقای ملیت خود سستی کرده است. برای این بود که گفتم مدرسه ما [مدرسه موسیقی ملی] یکی از گنجینه های احساسات دقیق ملی است، زیرا این مدرسه موزه ای است از یادگارهای ذوقی ملت، که در قرون متمادی ظاهر گشته است» ... «می گویند فلان کس موسیقی ایران را از بین می برد! بفرمائید ببینم کدام موسیقی را؟ اگر مقصودتان موسیقی مجالس کیف است، که این خود خدمتی است! چه کتبی یا چه قواعدی داشته ایم که من از بین برده ام؟ [...] معمولا آوازخوان ما اینطور شروع می کند: آی های وای دلم های جانم دل دله دلی امان خدا رسوا دلم! شنیدم یکی از منتقدین در شبی که اشعار فردوسی را با ساز خواندم، در موقعی که به رَجز رستم در جواب خشم کاووس شاه رسیدم، گفته بود: "من بکلی وحشت کردم، نزدیک بود فلان کس گرز رستم را توی سرم بزند" از این تعریف معلوم می شود که خوب از عهده برآمدم زیرا مفهوم رجز جز این نیست». (7)

وزیری که در دامان بی بی خانم استرآبادی، بنیانگزار نخستین دبستان دخترانه در تاریخ ایران و نویسنده کتاب ارزشمند "معایب الرجال" پرورش یافته بود (8)، از پیشگامان آموزش رَوشمند موسیقی به بانوان نیز بشمار می رود. او که در همه پهنه های زندگی اش افسری سرافراز و گردنکش بود، سرانجام با سرپیچی از فرمان شاه خودکامه پهلوی، بسال 1313 خود را خانه نشین کرد. کلنل آزادیخواه بسال 1330 "سمفونی نفت" را در پشتیبانی از جنبش ملی شدن نفت سرود. در اینباره می نویسد: «اين قطعات را اگر توفيق افتد و عمر باشد خيال دارم خود اجرا نمايم در تحت عنوان کلي "رشد ملي ايران" تقديم مبارزان رشيد خلق ايران کنم».

اکنون و با شناختن روند نوسازی و نوگرائی در شعر و موسیقی ایرانی از روزگار قره العین تا به زمانه وزیری و آشنایی با اندیشه ها و ویژگیهای او ، می توان دریافت که سرود بی همتای "ای ایران، ای مرز پر گُهر" چگونه پدید آمده است. چکامه این سرود را حسین گل گلاب، یکی از شاگردان وزیری سروده و آهنگش را روح الله خالقی، یکی دیگر از شاگردان او ساخته است. اگر ایرانیان آزاده از دانشجویان گرفته تا زنان برابری خواه و کارگران، امروزه در هر بزنگاهی برای نشان دادن آزادگی خویش سرود ای ایران را سرمی دهند، کارشان چیزی نیست، جز بازگوئی همه آن آرزوهایی که در یکسد و پنجاه سال گذشته بروی هم انباشته شده اند:

"ای ایران" چکامه آزادگی ما، و چکیده همه آرمانهای این ملت است.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
1. "تاریخ اجتماعی و اداری دوره قاجاریه"، عبدالله مستوفی، ج. یک، برگ 15
2. پس از آنکه کنستانتین بسال 312 در نبرد "پُل میل-وی" واکهای نخست نام مسیح را نشان جنگی خود کرد، پیروان این دین از نهانگاههای خود بدر آمدند و پس از سیسد سال سرکوب و کشتار، آغاز به گسترش دین خود کردند. اینکار که نخست در آرامش و با گفتگو انجام می گرفت، رفته رفته رنگ و بوی ستیزه جویی بخود گرفت. در همین دوره بود که سازه های باستانی پیش-مسیحی یا نابود شدند و یا مصالح بکار رفته در آنها برای ساختن کلیساها و نیایشگاههای مسیحی بکار رفتند.
3. "آذربایجان خالق موسیقیسینین اساسلاری" (بنیانهای موسیقی مردمی آذربایجان)، اؤزیر حاجی بیگف.
4. گفتنی است که این همسنجی تنها به موسیقی شهری باز می گردد، برای نمونه در آذربایجان موسیقی روستایی که بنام موسیقی "عاشیقلار" شناخته می شود، راهی دیگر پیموده است. محمد امین رسولزاده در کتابهای خود به این دو گونه موسیقی پرداخته است.
5. یک موسیقی دیگر که ریشه در موسیقی سرزمین ما دارد، موسیقی شمال هند (هیندوستانی) است، که بروزگار فرمانروائی بابریان بیش از پیش رنگ و بوی ایرانی گرفت. اگرچه نامهای دستگاههای ایرانی یکسر پارسی است، ولی در میان گوشه ها به نامهای عربی نیز برخورد می کنیم. از آنجا که ایران نزدیک به هزار و سیسد سال زیر فرمانروائی خاندانهای عرب و ترکزبان بوده است، این پدیده به سادگی دریافتنی است. ولی در این هزار و سیسد سال خاندانهای پارسی زبان هرگز در سرزمینهای عربی و ترکی فرمانروائی نکرده بودند، بویژه اینکه کشوری مانند تونس هزاران فرسنگ از پهنه فرهنگی ایرانزمین بدور بوده است.
6. در جاودانگی و فَرا-زمانگی این ترانه همین بس که هم امروز نیز گروههای برجسته موسیقی سنتی آنرا در پایان برنامه به درخواست شنوندگان بازخوانی می کنند.
7. سرگذشت موسیقی ایران، روح الله خالقی، بخش دوم، برگ 193
8. پدر وزیری افسر جوانی از مردمان قفقاز بنام موساخان وزیراُف بود، که به تهران کوچیده بود. بی بی خانم که در آن هنگام در دربار به سر می برد، او را دید و آن دو دل بیکدیگر باختند و پس از گریز بی بی خانم از خانه، به همسری یکدیگر درآمدند. وزیری بدینگونه در خانواده ای آزادیخواه و پایبند به برابری زن و مرد بالید. بی بی خانم که از فرهیخته ترین زنان تاریخ ما بشمار می رود، گذشته از کتاب "معایب الرجال" جستارهای فراوانی نیز در روزنامه های حبل المتین و ترقی و مجلس به چاپ رسانید.