۱۳۸۸ تیر ۱, دوشنبه

به چشمان "ندا"، که آئینه فردایند ...


چشمانت را دیدم، چشمانت را روز سی اُم خرداد دیدم، درست بیست و هشت سال پیش. نمی دانم داستان آنروزها را که روی همین دیوار نوشته بودمشان خوانده بودی و می دانستی که یکسال پیش از آنکه چشمان زیبایت به این جهان باز شود، سی اُم خرداد دیگری هم بوده است ؟ نمی دانم آیا از استادت، پدرت، مادرت، یا یکی از خویشانت که از مردم آن سالها بوده باشد، پرسیده بودی سی اُم خرداد چه روزی است؟

آخ ندا...

آن نگاه واپسینت جان و جهان ملتی را به آتش کشید، دیدم که افتادی، دیدم که جایی از گردنت خون فواره زد، دیدم که مرگ را باور نمی کردی و دیدم که با نگاه نگرانت به زندگی چسبیده بودی، و دیدم و فهمیدم که چرا شاملوی بزرگ نوشته بود دستان مرگ از ابتذال شکننده ترند، و دیدم که خون چگونه واپسین نگاهت را پوشاند ...

تا امروز تنها چشمان ترکمنی جواد بودند که مرا می پائیدند، داستانم را خواندی؟ جواد پنج شش سالی از تو جوانتر بود، روز سی اُم خرداد هزار و سیسد و شصت، تیر یکی از سپاهیان اهریمن سرش را شکافت، سرش در دامن من بود که چشمان بیگناه و پر از امیدش را به آسمان دوخت و زندگی مرا به آتش کشید. از امروز چشمان تو هم هیمه ای بر این آتش سوزان شده اند تا خواب آرام را از چشمان من بربایند.

جواد پانزده ساله بود، نه هنوز مزه بوسه ای را چشیده بود و نه دلش از برق نگاهی لرزیده بود، تنها آرزوی پرواز بود که مرا و او را در آن روز میشوُم بهاری به میدان فردوسی کشیده بود، رفته بودیم که برای خلق قهرمان ایران آزادی بیاوریم،
آه که چه شیرینند آرزوهای نوجوانی!

بیست و هشت سال پیش سی اُم خرداد دیگری هم بود، آنروز ها ما نه موبایل داشتیم، نه هنوز توئیتر و فیس بوک پدید آمده بودند و نه کسی یوتیوب و مسنجر را می شناخت، جواد در تنهائی و گمنامی سر به خاک نیستی گذاشت و نیست شد.

چشمان ترا ولی امروز میلیونها تن در سرتاسر جهان دیدند، نگاه سرشار از امید، ولی نگرانت در پنج قاره جهان جان و روان انسانهای بیشماری را لرزاند، نسل تو خوشبختی اینرا دارد که نگاهش را از مرزها و سرزمینها فراتر بفرستد و سپهر گسترده تری را بکاود، نسل من در تنهائی خود سوخت و چکه چکه چکید و از یادها رفت.

دیدم که افتادی و شنیدم که چگونه آن دو مرد همراهت به زندگی بازمی خوانندت، دیدم که هنوز باور نمی کردی دست سرد مرگ بر شانه ات نشسته باشد و دیدم که آن دو چشمخانه زیبا از امید لبریز بودند، که نسل تو با همه آنچه که بر سرش رفته و می رود، از جای برخاسته تا آتش این برترین گوهر انسانی، امید را، در دلهای نسل شکست خورده و درخودگریخته من برفروزد، دیدم که مرگ را باور نداشتی و دیدم که چگونه ریشخندش می کردی،

که نسل تو نسل زندگی است و نسل من نسل مرگ بود، که تو مُردی تا زندگی را ارج نهی و ما زیستیم تا مرگ را بسراییم.

در آن غروب غم انگیز سی اُم خرداد شصت، نسل من دید که چگونه کاخ آرزوهایش از پایه ویران شد و خانه امیدهایش در آتش سرکوب و ددمنشی سوخت، در این غروب پرتنش سی ام خرداد هشتاد و هشت ولی نسل تو می بیند که چگونه تخم امید و آرزو بر خاک تشنه به خون این مرز و بوم می افتد و دیر نیست که بار دهد، در آن غروب غم انگیز نسل من خانه پدر و آغوش مادر را واگذاشت و برای همیشه آواره این جهان پهناور شد و در این غروب پرتنش نسل تو در پی سی سال آوارگی سرانجام خانه خود را بازیافت.

سی ام خرداد شصت است و من همان نوجوان پر شرو شور شهرستانی ام. می بینمت که چگونه دو پاسدار مرگ و نیستی از کنارت می گذرند، صدای تیر برمی خیزد، گردنت را می گیری، زانوانت سست می شوند، چشمانت سیاهی می روند، فریاد می زنم: «جواد! جوااااااااااااااااااااد!» صدایی از گلویم بیرون نمی آید، کسی مرا نمی بیند، مردم سراسیمه و اشک در چشم از میان کالبد من می گذرند و بسوی تو می دوند، آن دو مرد همراهت صدایت می زنند. یاد مادرت می افتی، گفته بود امروز دلشوره دارد، گفته بود بیرون نروی. خندیده بودی و گفته بودی که چیزی رخ نخواهد داد، مادرت اشک ریخته بود و تو چشمانش اشک آلودش را بوسیده بودی و رفته بودی. تشنگی گلویت را خشک کرده است، تن نازکت به لرزه افتاده است، نه چیزی می شنوی و نه چیزی می بینی، انگار آن دو مرد فرسنگها دورتر ایستاده اند و صدایت می زنند، سردت شده است، می لرزی، بخود دلداری می دهی که این لرزه نشانه بدی نیست و می گذرد.

گودال سیاه و بزرگی در میان سرت دهان باز می کند و ترا بدرون خود می کشد، با همه توان یکبار دیگر پلکهایت را باز می کنی، نور آفتاب چشمانت را می زند، یکبار دیگر زندگی را با همه زیبائی اش برانداز می کنی، گودال ترا در خود فرومی کشد، پلکهایت برای همیشه بروی هم می افتند، خون چهره ات را می پوشاند و واپسین نگاهت را در خود فرومی برد.

می خواهم بسویت بیایم، هر چه می دوم از من دورتر می شوی. فریاد می زنم، کسی صدایم را نمی شنود. درمانده و ویران بر جای خود می ایستم، دستی به شانه ام می خورد، جواد است که با چشمان ترکمنی و همان لبخند همیشگی اش نگاهم می کند، در آغوشش می گیرم و خود را بدستان مهربان اشک می سپارم،

آه که گریه چه داروی خوشگواری است ...

۱۳۸۸ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

کودتاگران چه می خواهند؟



روز بیست و دوم خرداد انتخابات ریاست جمهوری برگزار شد و سردمداران جمهوری اسلامی همانگونه که بارها پیش بینی شده بود، رأی مردم را به هیچ گرفتند و در یک نمایش شرم آور نماینده خود را از درون صندوقها بیرون کشیدند. دستگاه رهبری جمهوری اسلامی جوهر درونی خود را آشکارا به نمایش گذاشت و برای هزارمین بار نشان داد که انتخابات را تنها و تنها برای نمایشهای خود می خواهد و نه برای دریافتن خواسته های مردم. من نگر خویش در باره انتخابات در جمهوری اسلامی را بارها نوشته ام (1) و در پی دوباره گوئی آنها نیستم. با چنین نگری، دستکاری گسترده در رأی مردم چندان نیز نابیوسان و شگفت آور نمی بود. آنچه که امروز باید با موشکافی بررسیده شود، آماج کودتاگران از این بی شرمی بی مرز و این ریشخند آشکار ملت ایران است.

اینروزها همه جا می شنویم که «احمدی نژاد در انتخابات تقلب کرده است». به گمان من داستان بسیار ژرفتر از یک تقلب ساده انتخاباتی برای افزودن چهار سال دیگر بر دوره ریاست جمهوری است. از همان نخستین روز بر سر کار آمدن احمدی نژاد آشکار بود که «صورتی در زیر دارد، آنچه در بالاستی». کودتای دارودسته احمدی نژاد پایانِ بخشِ نخست یک روند برنامه ریزی شده چند ساله و آغاز بخش دوم آن است. بسال 1384 در نوشتاری بنام "حجتیه در راه قدرت، خَزش بجای خیزش" (2) به این کودتای خزنده پرداخته بودم. از آنجا که آن نگاه و آن بررسی امروز چهره خود را آشکارتر نشان داده است و آماجهای حجتیه و مدرسه حقانی بی پرده در برابر چشمان مردم جای گرفته است، بخشهایی از آن نوشتار را در اینجا می آورم:

«با برکشیده شدن خامنه‌ای به جانشینی خمینی، رفسنجانی گمان می‌کرد با رهبری بی‌دست و پا و ناتوان روبرو خواهد بود و خود در جایگاه رئیس جمهور و پس از از میان برداشتن پست نخست وزیری همه‌کاره کشور خواهد شد. احمد خمینی، تنها کسی که می‌توانست در آینده موی دماغ او شود، کوتاه زمانی پس از مرگ پدرش بدنبال او روانه شد، یا آنگونه که گمان می‌رود، "بدنبال او فرستاده شد...". خامنه‌ای برای رفسنجانی از آنرو بهترین گزینه برای رهبری بود، که از جایگاه فقهی پائینی (حجت الاسلام) برخوردار بود و در سال‌های ریاست جمهوری‌اش نشان داده بود که ناتوان از تصمیم‌گیری و گریزان از درگیری است. گذشته از آن او یکبار نیز مزه خشم خمینی را چشیده بود، هنگامی که در سخنرانی نماز جمعه فتوای کشتن سلمان رشدی را پایان یافته خوانده بود. خامنه‌ای ولی با همه ناتوانی و بزدلی‌اش، برآن نبود جامه یک رهبر فرمایشی و دستوربگیر را بر تن کند و از آنجایی که خود از آن جایگاه فقهی و سازمان پشتیبانی برای سربرکردن در برابر رفسنجانی و هوادارانش برخوردار نبود، رو بسوی حوزه علمیه، شاگردان و استادان مدرسه حقانی، هیئت‌های مؤتلفه و گروهی که معاودین عراقی خوانده می‌شدند، آورد. [...]

مصباح یزدی اکنون آفتاب بخت خود را بردمیده می‌دید، پس بار سنگین (ولی برای او بسیار آشنای) بازخوانی دستورهای دینی برای کاربرد سرکوبگرانه آنها را بر دوش گرفت و با بسیج گسترده شاگردان و دست پروردگانش جنبش آرام و خزنده‌ای را بسوی تاج و تخت رهبری آغاز کرد. خامنه‌ای که خود از تئوریزه کردن سرکوب بر پایه اسلام ناتوان بود، دست مصباح یزدی را در این کار تا به آنجا باز گذاشت، که نمازگزاران روزهای جمعه هفته‌های بسیاری را گوش به سخنان زنجیره‌ای او دادند. [...]

پشتیبانی بی‌چون چرای مصباح یزدی از ولایت فقیه، نه از آن‌رو بود که او دلی با خامنه‌ای داشت، این همه پیش‌درآمدی بود برای آهنگ گوش‌خراشی که امروز سازهای واپس‌گرایان برایش کوک می‌شوند:
در گام نخست، مصباح یزدی بدنبال آن بود که ولایت فقیه را به جایگاهی آسمانی و دست نیافتنی برساند و با از میان برداشتن همان سامانه‌های نیم‌بندی که در جمهوری اسلامی بهر روی با رأی مردم سروکار دارند، از فقیه نه یک شاهنشاه، که یک خلیفه اسلامی بسازد.در گام دوم که اکنون آغاز شده است، مصباح یزدی و هوادارانش همه نیروی خود را بکار خواهند گرفت تا خامنه‌ای را از این جایگاه فرو بیفکنند، تا پدرخوانده مافیای شکر بتواند دامنه فرمانروائی خود را به همه دارائی‌های ملی ایران و پیش از هرچیز به چاههای نفت گسترش دهد. بیهوده نیست که مصباح و شاگردانش اکنون انتخابات مجلس خبرگان را نشانه رفته‌اند، مجلسی که می‌تواند خامنه‌ای را به آسانی برکنار کند و مصباح را بجای او بنشاند.»

به گمان من کودتای بیست و دوم خرداد را باید نقطه پایانی گام نخست، و یا نقطه آغازین گام دوم دانست. برای من هنوز چندان آشکار نیست که خامنه ای آیا خودخواسته تن به این بازی داده است، یا آنکه در برابر فشار روزافزون سران سپاه و بسیج که نوکران فرمانبردار مصباح یزدی هستند، ناخواسته دستها را بالا برده و تن به سرنوشتی سپرده که تشنگی به قدرت روز افزون بر پیشانی او نوشته است. خامنه ای که می خواست با بهره گیری از مدرسه حقانی و انجمن حجتیه سر رفسنجانی و و گروه او را بسنگ بکوبد، اکنون در چنبره ماری گرفتار آمده که خود در آستین پرورده است، نگاهی به رفتار بی پروا و گستاخانه احمدی نژاد با "رهبر معظم"، و واکنشهای زبونان خامنه ای، نشانگر آن است که او خود را نه پاسخگوی رهبر، که پاسخگوی مصباح می داند؛ خامنه ای که در فردای برگزیده شدن احمدی نژاد دست خود را شادمانانه بسوی او دراز کرد تا بر آن بوسه زند، نمی دانست که رئیس جمهور دستبوس او همان روز از پایبوسی مصباح بازگشته بود.

کودتای بیست و دوم خرداد تنها برای رساندن احمدی نژاد به ریاست جمهوری اسلامی نبود. بیست و دوم خرداد را باید روز بنیانگزاری "خلافت شیعی حجتیه" بشمار آورد و از همین رو است که باید در برابر لایه های ژرفتر این کودتا هشیارانه تر واکنش نشان داد، چرا که شکست مردم به خیابان آمده نه تنها زخم سهمگینی بر تن نازک جنبش آزادیخواهی ایران خواهد زد، که میهنمان را برای همیشه به ژرفنای تاریخ بازپس خواهد فرستاد، با سردمدارانی که دعای فرج خوانان ایران را یکسر ویران خواهند کرد و در جهان نیز چنان آشفتگی و نابسامانی خواهند افکند، که "مهدی موعود"شان بر آنان آشکار شود و همانگونه که در پیشگوئیهای شیعه آمده است «چندان از مردم جهان کشتار کند که تا به زانوی اسبش در خون فرورفته باشد»

کودتاگران با برنامه ای پیچیده، نخست بیش از هشتاد درسد از مردم را به پای صندوقهای رأی کشانیدند و سپس با پخش آماری شگفت آور احمدی نژاد را رئیس جمهور برگزیده شضت و پنج درسد مردم ایران خواندند. اگر جنبش مردمی نتواند در برابر حجتیه و حقانی پایداری کند، کودتاگران چنین پیش خواهند رفت:

*) احمدی نژاد در ماهها و شاید سال آینده قانونی را از مجلس خواهد گذراند که دیگر نیازی انتخابات نباشد و خود او برای همیشه رئیس جمهور ایران بماند،

*) دیگر هیچ گونه انتخاباتی در ایران برگزار نخواهد شد،

*) خامنه ای از میدان بدر خواهد شد و رهبری (آشکارا یا در پشت پرده) بدست مصباح یزدی خواهد افتاد،

*) رفسنجانی، خاتمی، و همه کسانی که در این سالیان در لایه های بالائی قدرت بوده اند، کشتار و یا زندانی خواهند شد.

*) همه نهادهای مدنی برچیده خواهند شد و آنچه که در دولت احمدی نژاد آغاز شده، مانند سرکوب زنان و دگراندیشان و دگردینان و دگرباوران با همه توان در سرتاسر ایران گسترده خواهد شد.

*) ماجراجویی های جهانی و برپائی آشوب و هرج و مرج دست کم در این بخش جهان (جنگ با اسرائیل، برافروختن آتش جنگ میان شیعه و سنی و ...) دنبال خواهد شد، تا همه زمینه های "ظهور" فراهم شود.

به گمان من کودتاچیان برای برخورد با واکنشهای مردمی نیز از پیش برنامه ریزی کرده اند. تا بدینجای کار نیز می توان گفت که خامنه ای با گره زدن (خودخواسته و یا بناچار) جایگاه خود با سرنوشت احمدی نژاد راه هرگونه بازپس نشینی را بر خود بسته است. از دیگر سو نیز از یاد نباید برد که کودتاگران هنوز بدنه اصلی دستگاه سرکوب خود را به میدان نیاورده اند و در برابر فشار روز افزون جنبش مردمی دیر یا زود تانکها و زرهپوشهای سپاه را به خیابانها خواهند فرستاد و از مردم بپا خواسته زهرچشم خواهند گرفت.

برنامه ریزی کودتاگران اما یک گوشه باز و یک بخش حساب نشده دارد، آنان با آغاز این نمایش هولناک بخشی از سران رژیم را که تا کنون آماده گذشت از سود و جایگاه خود بودند، تا "نظام" بماند، به بازی مرگ و زندگی کشاندند. برای نمونه از همان آغاز پخش مناظره های تلویزیونی آشکار بود که احمدی نژاد با به میان کشاندن پای رفسنجانی و ناطق نوری از یکسو بدنبال نابودی آنان پس از رسیدن به ریاست جمهوری است، و از دیگر سو می خواهد در راستای برنامه های مصباح یزدی "رهبر" را نیز همدست آنان بداند و جایگاه او را به چالش بگیرد. از این رو است که رفسنجانی و گروه او، و همچنین ناطق نوری و بخش بزرگی از هیئتهای مؤتلفه و بازار و حوزه علمیه که بود و نبود خود را در گرو بودن جمهوری اسلامی در همین فرم کنونی اش می دانند، بیکار نخواهند نشست. سرنوشت خامنه ای نیز تنها و تنها بستگی به این خواهد داشت که بتواند گریبان خود را از چنگال این "دوستان" ناخواسته رها کند و به آغوش "دشمنان" دیرینه اش باز گردد.

در این میان باید هوشیار بود که موسوی و کروبی نیز بمانند خاتمی به گفته خود «بقای نظام را بر هر چیزی ارجح می دانند». بی گمان آنان اکنون سوار بر موج جنبش مردمی پس از بیست و دوم خرداد سخنان خوشگوار بسیاری خواهند زد و پیمانهای آرمانگرایانه فراوانی با مردم خواهند بست، ولی هنگامی که کار به گزینش میان "مردم" و "نظام جمهوری اسلامی" برسد، بی هیچ درنگی به مردم پشت خواهند کرد. تنها چیزی که مرا به پایداری آنان امیدوار می کند، همانا آغاز بازی مرگ و زندگی از سوی دارودسته حجتیه و حقانی است، کروبی و موسوی و بویژه رفسنجانی و خاتمی اگر این بازی را ببازند، باید پذیرای سرنوشتی شوند، که زندان بهترین گزینه آن است.

آینده بسیار هراسناکی چشم براه ایران است، سخن تنها بر سر "چهار سال دیگر" نیست، اگر کودتاگران به پیروزی برسند، شاید تا چهل سال دیگر نیز نتوان آنان را از تخت فرمانروائی پائین کشید و تا به آنروز شاید دیگر ایرانی بجای نمانده باشد که کسی بخواهد برای رهائیش به میدان بیاید. اگر این جنبش براه افتاده در بیست و دوم خرداد ماه تنها به موسوی و رأی او بپردازد و نقشه های دورو دراز حجتیه و مصباح یزدی را بدست فراموشی بسپارد، دیر یا زود شکست ویرانگری خواهد خورد.

باید بهوش بود که سران این جنبش مردم را قربانی بده بستانهای پشت پرده نکنند و انجمن حجتیه و مدرسه حقانی با یک عقب نشینی تاکتیکی بار دیگر و با آمادگی بیشتر بر سر این مردم آوار نشوند.

و در این واپسین لحظه های نگارش این نوشته مژده شیرین و بزرگی که جان هر ایرانی آزاده ای را می نوازد، خیزش آزادگان تبریز است. اکنون آذربایجان نیز بپا خواسته است، تا همچون همیشه تاریخ این مرز و بوم جایگاه یکتا و یگانه خود را در جنبشهای آزادیخواهی ایرانیان به نمایش بگذارد و نوید بخش آزادی ملت باشد.

بجای نام موسوی، نام آزادی را فریاد کنیم،

ما ایرانیانیم؛ آزادگان!


خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
-------------------------------------------------------------------
1. بنگرید به تارنگار همستگان بایگانی سال 2005 و 2006
2 .
http://politic.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/6323


۱۳۸۸ خرداد ۲۴, یکشنبه

زبان مادری و کیستی ملی - چهل


40. پایان سخن

دو سال پیش و در آستانه نخستین سالگشت ناآرامیهای آذربایجان و رخدادهایی که نام "سوسک" بر پیشانیشان نشسته بود، نوشتن این جستار را آغاز کردم. پس از گذشت دو سال، بخش پایانی این جستار در روزهایی نگاشته می شود که از سویی همه نامزدان ریاست جمهوری به گونه ای پرسمان حقوق قومی-زبانی را به برنامه انتخاباتی خود پیوند زده اند و از دیگر سو قبیله گرائی کوری که در این سه دهه و بویژه در چهار سال پایانی آن، و در پی سرکوب و نادیده گرفتن کیستیهای قومی، زبانی و دینی هممیهنانمان از سوی جمهوری اسلامی، بهترین زمینه را برای بالش و گسترش یافته است، در زاهدان دست به کشتار بیگناهان می گشاید و در آتش خونخواهی و کینجویی می دمد.

جای سد دریغ و هزار افسوس است ک موریانه های فرهنگی درخت تنومند کیستی ایرانی را که ریشه های هزاران ساله در تاریخ این بوم و بر دارد، از درون می جوند و می پوسانند. قبیله گرائی ایرانستیز ، قبیله گرائی ایران پرست، و قبیله گرائی دین باور اگرچه در بیرون رودرروی هم لشگر آراسته اند، ولی بهترین همپیمانان یکدیگر در راه نابودی فرهنگ و شهرآئینی هزاران ساله ایرانی اند.

نوزائی چهارم ایرانیان که با جدائی قفقاز و اران از پیکر میهن، و در نخستین گام بدست فرهیختگان ترکزبان آذربایجانی آغاز شده بود، با نیرنگ دشمنان این آب و خاک و همچنین به کژراهه رفتن ناسیونالیسم پیشرو ایرانی نیمه کاره ماند. آرمانهای سران جنبش روشنگری همچون آزادی، برابری، آسایش و سربلندی مردم ایران بدست فراموشی سپرده شدند و جای این آرزوهای زیبای انساندوستانه را بروزگار پهلویها ستایش بی چون و چرای گذشته پیش از اسلام گرفت، و بروزگار جمهوری اسلامی سرکوب و خوارشماری هرآنچه که پیش از اسلام در این سرزمین بوده است. اگر پهلویها ایرانگرائی کژوکول خود را با عرب ستیزی و افسانه پردازی در باره ایران باستان درهم آمیختند، کودکان ما از کارگزاران جمهوری اسلامی آموختند که: «ايرانيان قبل از اسلام مردماني بيسواد، بي فرهنگ و در كل وحشي بودند ... در عين حال خود نيز علاقه داشتند كه بيسواد باقي بمانند» (1).

آنچه که امروز بر گردن جنبش آزادیخواهی ایران، و بویژه بر گردن بخش چپ نوین گرای آن است، همانا بازسازی این نوزائی، پیرایش آن از کژاندیشیها و بازگرداندن آن به راه و سویه نخستین آن است. فرهیختگان دوره روشنگری، و بویژه پدر ناسیونالیسم ایرانی میرزا فتحعلی آخوندزاده، ایران پیش از اسلام را تنها از آن روی می ستودند، که می خواستند روانی تازه و جانی نیرومند در کالبد شکسته ملت ایران بدمند، تا بتوانند به پشتیبانی آن اورنگ ستم و خودکامگی (یا بگفته آخوندزاده؛ دسپوتیسم) را در هم شکنند و از آن گذشته تابناک و پر شکوه شاهراهی بسازند که ایرانیان را بسوی آینده ای روشن و سرشار از سربلندی و آسایش رهنمون شود. رویکرد رهبران و سرآمدان جنبش روشنگری به ایران باستان و بازگوئیهای گاه گزافه گویانه آنان از روزگار ایرانیان دوره ساسانی و اشکانی و هخامنشی نگاه ایرانیان دوره ناصری به خویشتن خویش را دگرگون کرد، امیدها زاده شدند، آرزوها جان گرفتند و از آنجایی که رهبران نخستین ِ ناسیونالیسم ایرانی این رویکرد به گذشته را تنها ابزاری برای رسیدن به یک آماج آرمانگرایانه می دانستند که همانا پدید آوردن همبستگی ملی، برانداختن دستگاه ستم و زور، و پای نهادن در جهان نوین و دست یافتن به آزادی و آسایش و برابری بود، توانستند در توده های خوابزده ایرانی چنان دگرگونیهای ژرفی بیافرینند که تنها بیست و شش سال پس از درگذشت میرزا فتحعلی آخوندزاده فریادهای "زنده باد ملت ایران" دیوارهای کاخ گلستان را بلرزه درآورد و کمتر از یکسال پس از آن، شاه رو به مرگ قجر فرمان مشروطه را نویساند و دستینه نهاد.

آماجهای پیشروان جنبش ملی ایران با شکست جنبش مشروطه نیمه کاره ماندند. آسایش و سربلندی در زیر چکمه سربازانی که از هر سو پای در خاک ایرانزمین نهاده بودند، پایمال شد، ستایش ایران باستان دستمایه ای شد برای بالش یک خودکامگی نوین، و اگرچه در گذر تنها دو دهه (1300 تا 1320 خورشیدی) ایران ره سدساله پیمود و از ژرفای تاریخ به دروازه های جهان نوین رسید، ولی آزادی و حقوق شهروندی در پای این پیشرفت برق آسا قربانی شدند. گرایش به ایران باستان و ستایش آن که در نگاه آخوندزاده ها و کرمانیها و عشقیها و عارفها و فرخیها و هزاران آزادیخواه دیگر تنها ابزاری بود برای رسیدن به آماجهای برتر، بروزگار پهلویها خود به یک آماج فرا رُست؛ نوین سازی ایران از بالا، هیچ ریشه ای در نوین گرائی نداشت و "مردم" را به هیچ می گرفت و نیازی به همکاری و همیاری آنان نمی دید. پس گرایش به ایران باستان نیز نه تنها در راستای بیداری ایرانیان بکار گرفته نشد، که خود داروی بیهُشانه ای شد برای بخواب بردن دوباره آنان. ناسیونالیسم ایرانی از درونمایه نخستین خود تهی گشت و به کژراهه افتاد.

اکنون باید به ریشه های نخستین چهارمین نوزائی ملی ایران بازگشت و کار را از همانجایی که نیمه کاره مانده بود، دنبال گرفت، آنرا امروزین کرد و بُردارهای نوینگرایانه، گیتیگرایانه و جهانی را نیز بر آن افزود. آزادی، برابری، سربلندی و آسایش چهار خواسته بنیادین جنبش روشنگری (و سپس جنبش مشروطه) هستند که یکسدوپنجاه سال است همچنان بر زمین مانده اند. تا جایی که به زبان مادری بازمی گردد، کیستی "امروزین شده" ایرانی باید دربرگیرنده همه زبانهای مردمان این سرزمین باشد. درباره زبان پارسی و جایگاه آن در کیستی ایرانی ما سخن بسیار گفته شده است و ما چه بخواهیم و چه نخواهیم، میان ایرانی بودن و دانستن زبان پارسی پیوندی ناگسستنی هست. از همین رو است که دشمنان روسی و انگلیسی پس از جدا کردن بخشهایی از خاک ایران برای "ایران زُدائی" از آنها، در گام نخست از در ستیز با زبان پارسی درآمدند، و درست از همین رو است که فرهیختگان این بخشها برای نگاهبانی از کیستی ایرانی خود، در زیر چتر گسترده زبان پارسی پناه گرفتند. آیا جای شگفتی نیست که انبوهی از فرهیختگان سرزمینهای آن سوی ارس، از گرجی و ارمنی ترکزبان که برای جانفشانی در راه میهنشان "ایران" به مشروطه خواهان پیوسته بوده اند، هنوز به پارسی سخن می گفتند، اگرچه سد سال از جدائی آنان از پیکر میهن می گذشت؟
از سوی دیگر فروکاستن کیستی ایرانی به زبان پارسی و "پارسی زبانی" نیز راه به همان ناکجاآبادی می برد که پهلویها سر از آن برآوردند. این نکته بر پیشروان جنبش روشنگری نیز آشکار بود، چنانکه میرزا حسن رشدیه چه در تبریز و دیگر شهرهای آذربایجان، و چه در قفقاز، پارسی را نیز در کنار ترکی آذربایجانی به کودکان و نوباوگان می آموخت. در آن روزگار نه رشدیه آموزش زبان پارسی را در ستیز با کیستی آذربایجانی خود می دید و نه ایرانگرایان بر او خرده می گرفتند که چرا به کودکان ترکی می آموزد.

پس کاری که بروزگار میرزا حسن رشدیه (1230 تا 1323) شدنی بوده است، امروزه نمی تواند ناشدنی باشد. کیستی ایرانی اگر که بر پایه نادیده انگاری ویژگیهای زبانی، دینی و فرهنگی بخشهایی از ایرانیان استوار شود و در پی یکسان سازی مردم باشد، پدیده ای واپسگرا است که دیر یا زود در زیر چرخهای سنگین ارابه تاریخ خرد و نابود خواهد شد. کیستی ایرانی که همان "حس شهروندانه ایرانی بودن" است، تنها هنگامی نوین گرا و پیشرو بشمار خواهد آمد که بتواند همه گوناگونیها را در خود جای دهد و همچون قالی ایرانی نقش و نگاری چنان فریبا بیافریند که جهانی در تماشای زیبائی آن انگشت شگفتی بدندان بگزد. این کیستی در رویارویی با ارابه تاریخ نه به زیر چرخهای آن، که بر پشت اسبان آن خواهد نشست.

من برآنم که با نگاه به ریشه دار بودن کیستی ایرانی، پیوستگی تاریخی و فرهنگی آن و بویژه پیشینه هزار و هشتسد ساله ملت بودن ایرانیان (همانگونه که در سنگنبشته شاپور یکم ساسانی آمده است)، توان آن در ما خواهد بود که بتوانیم کار این چهارمین نوزائی ملی و فرهنگی خود را به انجام برسانیم. در گذر این بازسازی است که زبانهای مادری از جایگاه ویژه ای برخوردار می گردند، اینکه کدام روش و کدام سازمان آموزشی برای ایران بهترین گزینه است، پرسش این جُستار نیست،

آیا پارسی باید زبان نخست باشد و زبان مادری در کنار آن آموخته شود؟
آیا زبان مادری باید زبان نخست، و پارسی زبان دوم باشد؟
آیا باید همه زبانها رسمی باشند و پارسی تنها زبان سراسری و میانجی ایران باشد؟
آیا کشور ما نیازمند چند زبان رسمی در کنار یکدیگر، و بی نیاز از یک زبان سراسری و میانجی است؟

این پرسشها را باید کارشناسان در یک ایران آزاد و دموکرات، که در آن همه سازوکارها در راستای آسایش و سربلندی و آزادی آیرانیان بکارگرفته شوند و نه در راستای رسیدن به آماجهای قبیله گرایانه، پاسخ دهند. آنچه که جای چون و چرا ندارد، آموزش روشمند زبان مادری به گویشوران آن است. یک دولت مردمسالار و گیتیگرا باید در ایران همه زمینه ها را برای شکوفائی تک تک زبانهای مردم این مرزو بوم فراهم آورد، رسانه های همگانی به این زبانها براه اندازد و بر روی آفرینش فرهنگی به این زبانها سرمایه گذاری کند. با این کار نه تنها حق شهروندی تک تک ایرانیان به آنان داده شده شده است، که فرهنگ ایرانی می تواند مرزهای سرزمینی این کشور را درنوردد و همچون هزار سال گذشته، بخشهای بزرگی از آسیای نزدیک و میانه را بزیر پرتو زندگی بخش خود بگیرد. در همین راستا است که "هویت طلبان" راستین، که چادر قبیله را وانهاده اند و پای در راه سخت گذر شهروند شدن گذارده اند، باید بجای درگیر کردن خود در بگومگوهای بی هوده و خردستیز بر سر توانمندی این یا آن زبان، نژادپرست بودن این یا آن چکامه سرا، برتری این یا آن نژاد، همه توان خود را برای آفرینش فرهنگی در زبان مادری خود بکار گیرند، تا آموزش زبان مادری، که دیر یا زود در ایران آغاز خواهد شد، پیشاپیش از یک پشتوانه سترگ فرهنگی برخوردار باشد.

بنام یک آذربایجانی دریغ است که در پایان این جستار سخن از جایگاه ویژه آذربایجان و ترکزبانان آذری در پیدایش کیستی نوین ایرانی سخنی بر زبان نیاورم. در بخش "آذربایجان و کیستی ایرانی" نشان دادم که چگونه ترکزبانان هر دو سوی ارس در سیاهترین سالهای زندگی مردم ایرانزمین "آرمان ایرانشهری" را دوباره زنده کردند و پروراندند و از دل آن جنبش روشنگری و سپس جنبش مشروطه را بیرون کشیدند. نام آذربایجان برای هر ایرانی آزاده ای یاد آور آخوندزاده ها و طالبوفها و مستشارالدوله ها و سپهسالارها و تقی زاده ها و ستارخان ها و کسروی ها و خیابانی ها و ارانی ها و بازرگان ها و حنیف نژادها است، یادآور کسانی که هر یک به گونه ای در پیشرفت و سربلندی ایرانزمین کوشیدند. تاریخ دو سده پیشین کشور ما با نام آذربایجان گره خورده و تنگ در هم پیوسته است. بیش و پیش از هر چیز ولی باید آذربایجان را گهواره خودآگاهی ملی ایرانیان بر فرهنگ و تاریخ خود دانست. خورشید ناسیونالیسم پیشرو ایرانی از آذربایجان سرزد و پرچم خودشناسی ملی بدست فرزندان آذربایجان برافراشته شد. گذشته از آن، آذربایجان براستی دروازه زرینی بوده است که ما ایرانیان با گذر از آن پای در جهان نوین گذاشته ایم؛ نخستین چاپخانه ایران، نخستین کتابخانه دولتی، نخستین دبستان به شیوه نوین، نخستین سینمای همگانی، نخستین کودکستان و دبستان کرولالان، نخستین خانه بازرگانی، و بسیاری "نخستین" های دیگر که کشور واپسمانده ما را به جهان نوین می پیوستند، در تبریز پدید آمدند. آذربایجان تنها یک پهنه خاک نیست، جایگاه آذربایجان در کیستی نوین ایرانی چون جایگاه پاریس برای فرانسویان، اورشلیم برای یهودیان و مکه برای مسلمانان است. این شهرها تنها از یک ارزش سرزمینی برخوردار نیستند، آنها نماد کیستی یک ملت و یادآور تلاش مردمان یک کشور برای "ملت شدن" اند. کیستی نوین ایرانی بدون آذربایجان، خانه پدری و گهواره کودکی خود را از دست خواهد داد.

ایران در گذر تاریخ پر فراز و نشیب خود چالشهای بسیاری را از سر گذرانده اند، چالشهایی که هر کدام به تنهایی برای درهم پیچیدن تومار سرنوشت یک ملت بسنده می کردند، چالش میان زبان مادری و کیستی ملی که در پی سیاستهای کیستی سوز جمهوری اسلامی و نیرنگهای هستی سوز بیگانگان پدید آمده است، اگر که فرهیختگان خردورزی و فرزانگان همیاری کنند، زودگذر خواهد بود. کیستی ایرانی آنچنان توانمند و ریشه دار است که از پس این چالش نیز برخواهد آمد. بیهوده نیست که احمدی نژاد برای بدست آوردن دل ایرانیان و کشاندن آنان به پای صندوقهای رأی بر سرود جاودانه "ای ایران" شعری دیگر می گذارد و میر حسین موسوی در فیلم تبلیغاتی خود از ویرانه های تخت جمشید و آهنگ سرود "ای ایران" و افسانه آرش کمانگیر یاری می جوید. اینان همان کسانی هستند که از پی سی سال ستیز پیوسته و همه سویه با فرهنگ و کیستی ایرانی، سرانجام امروز در برابر شکوه و بزرگی آن کمر به کرنش خم می کنند و زمین ستایش می بوسند، ایرانیان پس از بزانو درآوردن اعراب و ترکان غز و مغول و تاتار، به جمهوری اسلامی نیز نشان دادند که همچنان "ملت ایران"اند و هیچگاه "امت اسلام" نخواهند شد.
کیستی ایرانی پدیده ای ریشه دار در تاریخ است، اگر همه کشورها و ملتهای همسایه ما از دل رخدادهای سده بیستم و با جنگ و نیرنگ بیگانگان سربرآوردند، ما ایرانیان دست کم هزار و هشتسد سال است که به این نام خوانده می شویم و تنها کشور دارای شناسنامه نوشته شده هستیم، نام و نشان ما را در جای جای تاریخ دو هزاره گذشته جهان می توان یافت، ما هزاران سال است که "آزادگان"یم.

چالش میان زبان مادری و کیستی ملی، چالشی دروغین و ساخته و پرداخته سوداگران مرگ است، آنکه امروز به این بهانه ایرانیان را وامی دارد تیغ بر روی هم کشند، از یاد برده است که مردم این سرزمین هزاران سال در رنج و شکنج و شادی سرور، انباز هم بوده اند. تاریخ این سرزمین به آنان گفته است که برای نابودی کیان فرهنگ و هستی این سرزمین "هر لحظه به رنگی بت عیار درآمد"، ناخودآگاه آنان انباشته از کشتارها و ویرانگریها و فرهنگ سوزیهای پی در پی است، و آنان از یاد نبرده اند، هر ویرانگری که بر این آب و خاک تاخت، بر خود نام "رهائی بخش" نهاد.
ایران، امروز از مادر نزاده است؛

جخ امروز
از مادر نزاده ام
نه!
عمر جهان بر من گذشته است.
نزديک ترين خاطره ام خاطره ی قرن هاست.
بارها به خونمان کشيدند
به ياد آرو تنها دست آورد کشتار
نان پاره ی بی قاتق سفره ی بی برکت ما بود.
اعراب فريب ام دادند،
برج موريانه را به دستان پرپينه ی خويش بر ايشان در گشودم،
مرا و همه گان را بر نطع سياه نشاندند و
گردن زدند.
نماز گزاردم و قتل عام شدم،
که رافضی ام دانستند.
نماز گزاردم و قتل عام شدم،
که قرمطی ام دانستند.
آن گاه قرار نهادند که ما و برادرانمان يکديگر را بکشيم و
اين کوتاهترين طريق وصول به بهشت بود!
به ياد آر
که تنها دست آورد کشتار
جل پاره ی بی قدر عورت ما بود.
خوش بينی برادرت ترکان را آواز داد،
تو را و مرا گردن زدند.
سفاهت من چنگيزيان را آواز داد،
تو را و همه گان را گردن زدند،
يوغ ورزاو بر گردنمان نهادند،
گاوآهن بر ما بستند،
بر گرده مان نشستند.
و گورستانی چندان بی مرز شيار کردند،
که باز ماندگان را هنوز از چشم،
خونابه روان است.
کوچ غريب را به ياد آر
از غربتی به غربت ديگر
تا جست و جوی ايمان
تنها فضيلت ما باشد.
به ياد آر
تاريخ ما بی قراری بود،
نه باوری
نه وطنی.
نه!
جخ امروزاز مادرنزاده ام.
(احمد شاملو)

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
1. بزرگداشت زایش پيامبر اسلام در آمفی تئاتر دانشگاه صنعتی شریف، ششم خرداد هشتاد و دو، علي لاريجاني رئيس آنروز سازمان صدا و سيما و رئیس کنونی مجلس اسلامی. گفتنی است که قبیله گرایان رژیمی را که سران آن چنین سخنانی را بر زبان می آورند، "پانفارسیست" می نامند!

۱۳۸۸ خرداد ۱۰, یکشنبه

زبان مادری و کیستی ملی - سی و نُه


39. زبان مادری و کیستی ملی - دو

«در ایران که دنیا را با گذشته خود آراسته چه چیزی وجود دارد که در حال حاضر بتوان به آن افتخار نمود و به اعتبار آن ادعا کرد که "من نیز هستم"؟ به هر طرفی که می نگریستی ظلم و استبداد، به هر جانبی که نظر می افکندی خرابه و ویرانه، به هر سمتی که روی می گرداندی، جهل و غفلت، و در هر سویی بطالت و کسالت به چشم می خورد».

این سخنان را محمد امین رسولزاده در چهارم ژوئیه 1906 (چهاردهم تیرماه 1285) در گزارشی برای روزنامه ارشاد نوشته است (1). اگر زبان این نوشته را امروزی کنیم، کمتر کسی را بتوان یافت که گمان بَرَد سخن از یکسد و سه سال پیش است. روزگار امروز ایران در همسنجی با دیگر کشورهای جهان و بویژه با برخی از همسایگان، چندان بهتر از روزگار مظفرالدین شاه نیست.

سه دهه از برپائی جمهوری اسلامی می گذرد و دینسالاران همچنان برآنند که اسلام در هیچ زمینه ای مردمان، و بویژه دینداران را به خود وانگذاشته است و از شیوه فرمانروائی و ساماندهی کشور (پهنه همگانی) گرفته تا پیوندهای خانوادگی و زناشوئی (پهنه خصوصی)، قانونها و آئینهای ویژه خود را دارد، پس کیستی اسلامی ما را بسنده است و هیچ نیازی به کیستیهای دیگر، از جمله کیستی ایرانی نداریم. در راستای همین اندیشه و بر پایه همین جهانبینی است که آنان از همان نخستین روز برپائی حکومتشان جنگ همه سویه ای را با فرهنگ ایرانی آغازیده و هیچگاه آرزوی دیرین خود را در جایگزین کردن فرهنگ و کیستی "ایرانی" با فرهنگ و کیستی "اسلامی" پنهان نکرده اند. جمهوری اسلامی سی سال است که تلاش می کند با از میان برداشتن همه آنچه که از ایرانیان یک "ملت" یکپارچه می سازد، آنان را به "امت" اسلام بدل کند.

این روش و این نگرش بدانجا انجامیده است که جوان ایرانی از یکسو کیستی اسلامی پدید آمده در جمهوری اسلامی را نمی پذیرد، چرا که از زیستن در کشوری که در آن بزه کاران را مانند هزاران سال پیش در کوچه و بازار به دار می آویزند، دست میبرند و چشم از چشمخانه برون می آورند و زنان را خوار می شمارند و خرافات و دوروئی و دروغ را ارج مینهند، شرمگین است. از سوی دیگر در پی ستیز پیگیر و همه سویه سردمداران جمهوری اسلامی با کیستی ایرانی و خوارشماری آن، از ایران بدون اسلام هیچ چیز نمی داند، چرا که دینسالاران اسلامگرا در کتابهای درسی به او آموخته اند، ما ایرانیان پیش از شکست از اعراب هیچ چیز نداشتیم و در نادانی و گناه و ناداری و گرسنگی و ستم دست و پا میزدیم و اسلام پدران ما را از این دوزخی که در آن گرفتار بودند رهائی بخشید. و در اینجا است که او با گریز از این کیستی برساخته گروهی، بدنبال کیستی برگزیده فردی خود میگردد. در این میان کسانی که از بینش و آگاهی سیاسی و اجتماعی باز و پرورده ای برخوردار نیستند، کیستی فرمانروایان را با کیستی ملی یکسان میگیرند و بیزاری از یکی، آنانرا به گریز از دیگری وامی دارد، جمهوری اسلامی توانسته است با درپیش گرفتن استادانه واپس مانده ترین شیوه های فرمانروائی آسیبهای بزرگی به هردو رویه کیستی ایرانیان بزند:
*) در درون ایران پهنه را چنان بر تک تک ایرانیان تنگ کرده که همگان تلاش در گریز از هر آن چیزی دارند که آنانرا به فرمانروایان میپیوندد،
*) و در بیرون از مرزها نام ایران و ایرانی را به ننگ تروریسم، دژخوئی، واپس ماندگی، خواری و زبونی آلوده است.

اینچنین است که شهروندان یک کشور، در پی شرمگین شدن از آنچه که هستند (یا درستتر بگوئیم: آنچه که می پندارند هستند) بدنبال کیستیهای جایگزین می گردند و در این زمینه هرچه اندیشه قبیله گرائی نیرومندتر باشد، نیروی گریز از این "خودِ شرم آور" نیز سهمناکتر می شود. انسان سرخورده از ایران، ایرانی که با نام و نشان جمهوری اسلامی شناخته می شود، تلاش می کند تا به قبیله ای دیگر، که هموندی آن مایه شرمساریش نباشد، بپیوندد؛ فراخترین پُلی که او را به چادرگاه این قبیله می رساند، "زبان مادری" است. و چنین است که از پیوند دو پدیده "شرمساری از کیستی کنونی" و "اندیشه قبیله گرا"، گونه ای از هویت طلبی پدید می آید که هم واپس گرا، هم نژادپرست و هم دیگرستیز است. (همانگونه که بارها در این جستار آوردم، رفتارها و گفتارهای این گروه از هویت طلبان را نباید به پای کسانی نوشت که دریافتشان از هویت طلبی شکوفائی فرهنگ و زبان مادری و در پایان کار سربلندی و آسایش همه مردم است. این دسته از هویت طلبان با برخورداری از فرهنگ شهروندی دست اندرکار آفرینش فرهنگی و تلاش شهروندانه برای رسیدن به حقوق قومی-زبانی هستند). ایرانی کیستی-باخته برای ستیز با آنچه که از سوی دینسالاران به نام "کیستی رسمی" شناسانده می شود، در پشت آماده ترین در دسترس ترین سنگر پناه می جوید، در پشت "زبان مادری" که چیزی جز "زبان رسمی" است.

تا بدینجای کار نمی توان بر این نگرش خرده گرفت، این واکنش ولی هنگامی رنگ و بوی ستیزه جویی به خود می گیرد، که کنشگر بدنبال پیشینه سازی برای این کیستی تازه یافته خود باشد. در اینجا است که او باید به خود (و به دیگران) پاسخ دهد، که سخن گفتن به زبان ترکی یا عربی، تا چه اندازه او را به چنگیز و طغرل و تیمور، و یا عمر بن خطاب و سعد ابن وقاص و قتیبه ابن مسلم باهلی می پیوندد.
آیا یک عربزبان ایرانی باید خود را نبیره مسلمانان عربی بداند که چندین سده خاک مرگ و ویرانی بر این بوم و بر پاشیدند و آزادگان سرافراز را به بردگی و کنیزی بردند و دستآوردهای چندین هزار ساله فرهنگی ایرانیان را نابود کردند، یا نبیره عَربان لخمی حیره که نگاهبانان ایران ساسانی بودند و خود بدست مجاهدان مسلمان کشتار شدند و نخستین قربانیان شکست ایران در برابر مسلمانان بودند، یا فرزندان دلاوران پاکباخته ای که تا واپسین دم در برابر سردار دیوانه قادسیه ایستادند و در خرمشهر و اهواز و آبادان از گوشت و پوست و استخوان خود دیواری برای نگاهبانی از ایران در برابر سربازان صدام حسین برافراشتند؟
آیا یک ترکزبان ایرانی باید خود را نواده کسانی بداند که بر این آب و خاک تاختند و «آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند» و در تازش به فرهنگ ایران همچنان براه آنان برود، یا آنکه خود را بازمانده میلیونها ترکزبان دیگری بداند که خود را ایرانی تر از هر شهروند دیگری دانستند و در پهنه فرهنگ شکوه، و در میدان جنگ افسانه آفریدند و سرانجام با پای گذاشتن در جهان نوین، پایه گذاران چهارمین نوزائی فرهنگی ایرانزمین، و بنیانگزاران ناسیونالیسم پیشرو و آزادیخواه ایرانی شدند؟

شکست دردناک ایرانیان از مسلمانان عرب زخم ژرفی در روان گروهی این ملت برجای گذارده است. یورشهای پی در پی قبیله های ترک و تاتار و مغول نیز هر بار نهال تازه سربرکرده آسایش را لگد مال سم ستوران جنگی نموده است، پس چه جای شگفتی اگر که در سروده ها و نگاشته های سخنوران و چامه سرایان این آب و خاک، از هر گوشه ایران که بودند و زبان مادریشان هرچه که بود، رگه هایی از عرب-ستیزی و تُرک-ترسی ببینیم؟ آیا می توان با نگاه امروز به چکامه هایی که سدها سال پیش سروده شده اند (یا نزدیکتر، و از شهریار سخن پارسی و ترکی که می نویسد: «فلک یک چند ایران را اسیر ترک و تازی کرد / در ایران خوان یغما دید و تازی ترکتازی کرد») نگریست و از دل آنها "نژاد پرستی" ایرانی را بیرون کشید؟ آیا چامه سرایان این آب و خاک حتا نباید دست دادخواهی از آنهمه کشتارها و خونریزیها و ویرانیها بر آسمان می بردند؟ این هراس پیوسته از جنگجویان ترک و تاتار در ناخودآگاه گروهی ِ ترکزبانان ایرانی نیز خانه کرده است، مگر "عاشیق"ها هنوز این بایاتی های یادگار نیاگانمان را برایمان نمی خوانند:

بـــوردان بیر تـاتار کئچدی / اوخــونـــو آتـــار کـــئچدی (از اینجـــــا تاتاری بگذشت / تیــــــری افــــــکند و بگذشت)
غم گلــدی، غم اوستونه / گؤن گؤنده ن بتر کئـچدی (غمی بر غمی افزوده شد / روزی از روزی بــــــتر بگذشت)
آپـــــارار تـــاتـــار مــــــنی / قول ائدر، ســـــــاتار منی (تــــاتار با خود مـــیبردم / برده ام می کند و می فروشدم)
یاریم وفالـــی اولــــــــسا / آخـــــتاریـب تاپار مــــــنی (یارم را اگر که وفا باشد / در پی ام می گردد و می یابدم)

اگر از سر کژفهمی سروده های شاعران پارسی گوی را بتوان نشانی از ترک ستیزی و عرب ستیزی دانست، اینجا دیگر یک سراینده ترکزبان است که از تیر تاتار شِکوه می کند و از اینکه تاتار او را به بردگی می فروشد، از جدائی ها و از غمهایی که در پی تازش تاتار بر روی هم انباشته می شوند. پس ترکزبان ایرانی، بازمانده همان ترکزبانان به بردگی رفته و کشتار شده و داغ دیده است، نه بازمانده تیمور و طغرل و چنگیز.

ولی این داستان سویه دیگری نیز دارد؛ در کلنجار با این یادگارهای تلخ گذشته باید خود را پرسید، مرز میان آن گذشته و این اکنون کجا است؟ رفتار و کنش یک شهروند پایبند به کیستی ایرانی با همه خوب و بد تاریخ آن، با شهروندان ترکزبان و عربزبان چگونه می تواند آینده نگرانه و امروزین باشد؟ مگر نیاگان ما بروزگار توانمندی ایران با همسایگان خود از در جنگ و ستیز درنمی آمدند؟ چه جای شگفتی که در یادمان تاریخی این همسایگان نیز نام ایرانی (یا پارسی) به همان اندازه یادآور ویرانی و مرگ باشد، که برای ما ایرانیان نام عرب و مغول و تاتار؟

پس پرسش بنیادین این است:
آیا شهروندان ترکزبان کشور ما بازماندگان اوغوزها و بخشی از "اولو تؤرک میلتی" هستند، یا شهروندان ترکزبان آذربایجانی و بخشی از ملت ایران؟
آیا شهروندان عربزبان ما بازماندگان جهادگران مسلمان و بخشی از "اُمَّة العَرَبیَه الواحِدَه" هستند، یا شهروندان عربزبان خوزستانی و بخشی از ملت ایران؟
پاسخ به این پرسش، پیوند میان زبان مادری و کیستی ملی را نیز آشکار می کند.

اگر کسی هنوز خود را از از قبیله قریش و بنی تمیم، و یا از قبیله تُرکانی می داند که "تیرشان غم بر غم می انباشت و زیبارویان ایرانی را به بردگی می فروختند"، و در پی آن ایرانیان را (که از سر مردمفریبی آنان را شوینیستهای فارس می خواند) هنوز دشمن می دارد و شایسته کشتار و شاید "بردگی"، اگر کسی هنوز بر این باور است که اعراب "اشرف الامم" هستند، و یا می پندارد که « نه موتلو تؤرکؤم دییَنه» (2)، و وابستگی زبانی خود به "قبیله برتر" را در ستیز با ایرانی بودن خویش می بیند، باید اینرا نیز بپذیرد که ناخودآگاه گروهی ایرانیان به چنین نگاهی واکنش نشان دهد و در او به چشم دشمن نگرد،
و از دیگر سو اگر کسی به بهانه سربازکردن آن زخمهای کهنه تاریخی دست به خوارشماری ترکزبانان و عربزبانان بگشاید و آنان را که گاه خود نخستین قربانیان آن کشتارها و دیواری در برابر آن یورشها بوده اند، با عرب هزاروچهارسدسال پیش و ترک هزار سال پیش و تاتار ششسد سال پیش یکی بگیرد و ایشان و زبانشان را "بیگانه" بخواند، نباید در شگفت شود که آنان نیز در واکنش به این خوارشماری و بیگانه سازی، پیوندهای هزاران ساله را بشکافند و از زبان مادری خود دیواری برآورند برای جدائی، و در این راه برای خود و زبان و تبار خود پیشینه ای نوین برسازند و همه رشته های پیوند را بگسلند.

ماشاءالله رزمی که در این جستار چندین بار از نوشته های او نمونه آورده ام، در نوشتاری بنام "قهوه خانه های تبریز" بسال 1999 می نویسد:
«معروفترین نقال تبریز در دهه های چهل و پنجاه آقای شاکری بود. [...] اما شاهنامه ای که او می خواند روح فردوسی نیز از آن خبر نداشت. اولا تمام داستانهای شاهنامه در اطراف تبریز رخ می داد، ثانیا اشعار نیم ترکی نیم فارسی بود، ثالثا چنان اغراق می کرد که دود از کله رستم بلند می شد. [...] بعضی از کتابهای ترکی نظیر "رستم نامه"، "گرشاسب نامه" و نیز "امیر ارسلان نامدار" و"حسین کرد شبستری" مأخذ اصلی داستانهای نقالی بودند».
این نوشته ولی با سخنپردازیهای قبیله گرایانی که با پنهان شدن در پشت زبان مادری در پی دیگرگون کردن کیستی ملی، و گسستن پیوندهای مردم آذربایجان با دیگر ایرانیان هستند، نمی خواند، زیرا آنان که در هر نوشته ای دست کم ده بار شاهنامه را کتابی "ضد تُرک" می نامند، از پاسخ به این پرسش که چرا تبریزیان شاهنامه خوانی می کرده اند (بویژه بزبان ترکی!) و رستم نامه و گرشاسپ نامه را بزبان ترکی برمی گرداندند، ناتوان خواهند بود. پس آقای رزمی گامی فراتر می رود و برای بی ارزش کردن شاهنامه در نوشته ای بنام "ریشه های ترکستیزی در ایران" بسال 2006 می نویسد:
«جالب اینکه عرب، رجز را شعر نمی‌شناسد و شاهنامه فردوسی چیزی جز رجزخوانی نیست و خود فردوسی در اثر دیگرش بنام یوسف وزلیخا (3) افسوس می‌خورد که عمرش را برای سرودن شاهنامه تلف کرده است».
ایشان در همان نوشته با پافشاری شگفت آوری پارسی را "لهجه سی و سوم زبان عربی" می نامد، تا بدینگونه یکی دیگر از پیوندهای مردم آذربایجان با دیگر ایرانیان را نیز به گمان خود بی ارزش کرده و گسسته باشد. او سپس در نوشتار دیگری بنام "مساله ملی آذربایجان" به یکباره کتاب دده قورقود را شاهنامه آذربایجان می خواند و پس از آن و در نوامبر سال 2006 در نوشتاری بنام "میدان گرگ" پس از ستایش فراوان از گرگ و جایگاه آن در آنچه که او آنرا "فرهنگ ترک" می خواند، در باره نماد بوزقورد یا گرگ خاکستری که نشان تندروترین گروههای نژادپرست تُرک است، چنین می نویسد: «افرادی که اطلاعی از اسطوره گرگ خاکستری در فرهنگ ترک ندارند نا آگاهانه ( بعضی ها نیز آگاهانه )، گرگ خاکستری را معادل یک گروه سیاسی بهمین نام در ترکیه دانسته و موضعگیری سیاسی می کنند . گروه سیاسی یاد شده یک جریان جدید است ولی اسطوره گرگ خاکستری در اعماق تاریخ ترکان جای دارد».
ولی آقای رزمی در این راهپیمائی دراز از 1999 تا 2007 بدنبال چیست؟ پاسخ را از زبان خود او می خوانیم : «تحقیقات تورکولوژی برای نشان دادن زبان آذربایجانی بعنوان شاخه‌ای از زبان ترکی و انبوهی از دیوان‌های اشعار و متون ادبی کلاسیک آذری که تماما ثابت کننده هویت مستقل آذربایجانی هستند، منتشر شده‌اند»، "هویت مستقل آذربایجانی" (بخوان "گسستن از ایران و کیستی ایرانی") همان آماج شومی است که رزمی و رزمیها بدنبال آنند.

سخن گفتن به زبانی جز زبان رسمی، هیچ ستیزی با کیستی ایرانی ندارد. روز یازدهم دسامبر 2003 جایزه نوبل به خانم شیرین عبادی داده شد. نماینده فرهنگ و موسیقی ایران در این جشن خانواده کامکارها بودند که با جامه های کُردی خود بر سر صحنه رفتند و کردی نواختند و کردی خواندند. زبان کردی، در آنروز زیبای زمستانی نماینده کیستی ملی ایرانیان شد، نمایشی که جان هر ایرانی آزاده و میهندوستی را از شادی و شکوه پر کرد. نماینده فرهنگ و کیستی ایرانی در آنروز می توانست حسین علیزاده با موسیقی آذری، علی اکبر شکارچی با موسیقی لُری و یا دیگری با موسیقی ترکمنی، بلوچی یا خراسانی باشد. در آن روز یازدهم دسامبر هیچ کس بر این نشانِ آشکار همزیستی "زبان مادری" با "کیستی ملی" خرده نگرفت (4).

آیا در کشوری چون ایران با گوناگونی گسترده زبانی و فرهنگی، زبان مادری و کیستی ملی دچار یک چالش پایان ناپذیرند؟
به گمان من چنین نیست، و این دو پدیده دست کم در ایران نه تنها در ستیز با هم نیستند، که بی آندیگری دچار کاستی و سستی می شوند. نمونه بسیار گویای این سخن، جامعه کوچک، ولی پُرکار ارمنیان است. ارمنیان از چهارسد سال پیش به اینسو با آنکه نه مسلمان بوده اند و نه پارسی زبان، توانسته اند کیستی خود را از گزند نابودی (چه دینی و چه زبانی) بدور نگاه دارند. آنان از همان نخستین سالهای پیدایش آموزش نوین در ایران، دبستانها و دبیرستانهای ویژه خود را داشتند، باشگاه ورزشی آنان "آرارات" یکی از دیرپاترین باشگاههای ورزشی ایران بوده است که بازیکنان ملی فراوانی از آندرانیک اسکندریان تا اندرانیک تیموریان را پیشکش فوتبال ایران کرده است. روزنامه "آلیک" نه تنها دیرپاترین روزنامه ارمنی، که یکی از دیرپا ترین روزنامه های ایران است. از سوی دیگر ارمنیان تنگاتنگ در تاروپود کیستی ایرانی بافته شده اند، آنان نخستین بنیانگزاران تأتر و سینما در ایران بوده اند، در موسیقی یحیی خاچیکیان (استاد یحیی) را آفریده اند که چهره ای افسانه ای بخود گرفته است، نزدیک به همه سازه های شناخته شده سده گذشته خورشیدی در تهران که به این شهر چهره ای ویژه بخشیده بودند، کار استادان ارمنی (قليچ باقليان، لئون تادوسيان، الگال گالستيانس، گابريل گوريکيان، ...) هستند. این فهرست را می توان همچنان دنبال گرفت (5). ارمنیان با برخوردی شهروندانه توانستند حقوق زبانی و قومی خود را بدون کوچکترین تنشی بدست آورند و حتا در رژیم دینسالار جمهوری اسلامی نیز از بیشتر آنها برخوردار بمانند.
راز این پیروزی در چه بود؟ به گمان من یکی از برتریهای ارمنیان بر دیگر گروههای زبانی در ایران نگاه نوین، پیشرو و شهروندانه آنان به حقوقشان بود، آنان "ارمنی بودن" خود را هیچگاه در ستیز با "ایرانی بودن"شان ندیدند و برای برخورداری از حقوق زبانی و بویژه داشتن آموزشگاههای ارمنی زبان، هرگز بروی زبان پارسی تیغ نکشیدند، زویا پیرزاد نام خود را با نوشتن رمان "چراغها را من خاموش می کنم" جاودانه کرد و لوریس چکناواریان شاهکار خود را بر پایه داستان رستم و سهراب ساخت. پایفشاری ارمنیان بر کیستی قومی-زبانی شان، هیچگاه هراس از جدائی خواهی را در میان دیگر ایرانیان بر نینگیخت.

نگاه قبیله گرایانه سرآمدان آذربایجانی، عرب و تا اندازه ای کرد و بلوچ در ایران، بهترین بهانه را بدست سرکوبگران حقوق شهروندی داده است، تا هرگونه فریاد حقجویانه ای را که سخن از زبان مادری و حق آموزش آن براند، در گلو خفه کنند. رهبران، سرآمدان و نویسندگان جنبشهای "هویت طلبی"، حقوق شهروندی مردم خود را چنان با سیاستهای بیگانگان و خواسته های سوداگرانه خود در هم آمیخته اند، که حتا مردم آذربایجان که سدها، و شاید هزارها برابر بیشتر و پیشتر از ارمنیان کیستی امروزین ایرانی را ساخته و پرداخته اند، در برخورداری از حقوق بی چون و چرای خود، به گرد آنان نیز نرسند.

نمونه ارمنی، یک نمونه پیروزمند همزیستی کیستی قومی و کیستی ملی است، چرا که رهبران و سرآمدان این قوم کیستی ایرانی خویش را دنباله کیستی ارمنیشان میدانند و نگاهشان به این مقوله شهروندانه است،
نمونه آذربایجانی (و همچنین عربی، بنگرید به نوشته های یوسف عزیزی بنی طُرُف، که نمونه عربزبان ماشاءالله رزمی است) نمونه ای از پیش شکست خورده است، چرا که سرآمدان آن پیش از آنکه پروای حقوق شهروندی مردم خود را داشته باشند، در پی ساختن "هویت مستقل آذربایجانی" (یا عربی) هستند و نگاهشان به این مقوله قبیله گرایانه است.

چالش پیش آمده میان زبان مادری و کیستی ملی، دستاورد ستیز جمهوری اسلامی با کیستی ایرانی و خوار شماری شهروندان این کشور است، برای گشودن این کلاف هزار گره، باید آزاده بود و خرد داشت و دلیری کرد، یا از زبان فردوسی:

از ايران هر آنكس كه گو زاده بوده / دلـــير و خــــردمـــند و آزاده بــــود

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
-------------------------------------------------------------------
1. بنگرید به "گزارشهایی از انقلاب مشروطیت ایران"، محمد امین رسولزاده، برگردان از رحیم رئیس نیا، برگ 36.
2. نه تنها نژادپرستان عرب و پیروان پان عربیسم ناصری، که حتا کسانی چون یاسر عرفات نیز این واژه را که به معنی "ملت برتر" است، بکار برده اند. آتاتورک و ترکان جوان نیز بر آن بودند که «خوشبخت آن که خود را ترک بنامد»
3. البته اینکه فردوسی یوسف و زلیخا را سروده باشد، از آرزوهای آقایان محمد زاده صدیق، محمدصادق نائبی و بیش از هر کس آقای ماشاءالله رزمی است. ولی حتا اگر چنین سروده سُستی از فردوسی نیز باشد، چیزی از ارزش شاهنامه که شاهکار او است، کاسته نخواهد شد.
4. در همان روزها ابراهیم تاتلی سَس در استانبول ترانه ای بزبان مادریش کُردی خواند، نژادپرستان ترک بروی صحنه ریختند و او را کشان کشان از سالن بیرون بردند و بباد کُتک گرفتند.
5. همچنین بنگرید به " دانشنامه ایرانیان ارمنی، شرح حال مشاهیر ارمنی"، لازاریان، نشر هیرمند 1382

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۷, یکشنبه

زبان مادری و کیستی ملی - سی و هشت


38. زبان مادری و کیستی ملی - یک

با گذر از کنکاش در باره درونمایه های تاریخی، فرهنگی و شهروندانه از واژه کیستی، اکنون به پرسمان بنیادین این جستار می رسیم. ایران کشوری است پهناور که از دارائیهای بسیاری چون نفت و گاز و مس و کان زر و سیم و دریایی در جنوب و دریاچه بزرگی در شمال و گونه گونی آب و هوایی، از جنگلهای انبوه گیلان و مازندران گرفته تا کویر خشک و سوزان لوت برخوردار است. ولی آنچه که به ایران جایگاهی یگانه می بخشد، گوناگونی زبانی و فرهنگی مردمان آن است، و همچنین برخورداری از سنتی هزاران ساله، که از روزگار شاهان هخامنشی تا به امروز توانسته است گوناگونی فرهنگی را با یگانگی سیاسی در یکجا گرد آورد.

زبان پارسی، زبان مادری نیمی (اندکی بیشتر یا کمتر) از ایرانیان است. این زبان در هزار سال گذشته و در گذر دومین نوزائی ملی ایرانیان، زبان فرهنگ و دیوان بوده است. ترکزبانان سلجوقی به همان اندازه در گسترش و شکوفائی این زبان کوشیده اند، که نوادگان چنگیز مغول (1) و فرزندان تیمور لنگ. برای نمونه یکی از نوادگان تیمور بنام بابُر (فرزند میرزا عمرشیخ، فرزند سلطان ابوسعید، فرزند میرزا محمد، فرزند میرانشاه، فرزند تیمور لنگ) دودمان شاهی گورکانیان هند را بنیان گذاشت که امروزه به نام واپسین شاهنشاهی زرین سرزمینهای اسلامی شناخته می شود. زبان مادری بابُر جغتائی بود و بروزگار او زبان پارسی و جغتائی در هند از جایگاهی کمابیش یکسان برخوردار بودند. با شکست همایون (پسر بابُر) از شیرشاه سوری و گریز او به دربار ایران راه برای گسترش زبان پارسی در برابر جغتائی گشوده شد. همایون در دربار شاه تهماسب یکُم بانوئی ایرانی بنام حمیده بانو را به همسری برگزید. بدینگونه پارسی زبان مادری جانشین همایون، اکبرشاه بزرگ شد (1) و می توان گفت که در سالهای پایانی فرمانروائی همایون، جغتائی دیگر میدان را به پارسی واگذاشته و پای پس کشیده بود. پارسی تنها زبان دیوانی شاهان گورکانی، که خود را "پادشاه" می نامیدند، نبود. برخی از بهترین فرآورده های فرهنگی درباره فرهنگ ایرانی و زبان پارسی با پشتیبانی همین پادشاهان و بیرون از مرزهای سرزمینی و سیاسی ایران آنروز پدید آمده اند، برای نمونه می توان از "برهان قاطع" (نوشته محمدحسین بن خلف تبریزی در حیدرآباد) "فرهنگ جهانگیری" (نوشته جمال‌الدین حسین بن فخرالدین حسن انجوی شیرازی در دربار اکبرشاه و جهانگیرشاه)، "آئین اکبری" (نوشته خواجه ابوالفضل علامی وزیر بزرگ اکبرشاه)، و همچنین پیدایش شیوه سرایشی نوین در شعر پارسی بنام "هندی" یاد کرد (3).

یا اگر به روزگاران نزدیکتر بازگردیم، محمد تقی بهار در باره شیوی پارسی نگاری خود می نویسد: «... ابتدا نثر بیهقی را انتخاب کرده بودم، [...] بالاخره مرغوب شدن مقالات رسولزاده و هواداریِ سیاست و تعصب مسلکی باعث شد که به سبکی بین رسولزاده و سبکی که که خودم اختراع کرده بودم، شروع به مقاله نویسی کنم». (4)

من اگر زبان پارسی را "زبان ملی" می نامم، نه از آن رو است که زبان بخشی از مردمان این کشور (پارسی زبانان) را بر زبانهای دیگر برتری بخشم؛ بخش بزرگی از پرورش، گسترش و شکوفائی این زبان بدست گویشوران زبانهای دیگر، بویژه ترکی زبانان آذربایجان و قفقاز و اران انجام یافته است. نه تنها نخستین فرهنگها، واژه نامه ها و سیاست نامه های نزدیک به روزگار ما در دربار نوادگان تیمور لنگ پدید آمدند، که یکی از بنیانگزاران شیوه نوین نگارش در زبان پارسی نیز زاده روستای نوخانی باکو بود و هفتاد سال پس از جدائی این سرزمینها از پیکر ایران چشم به جهان گشوده بود، پس گزافه نخواهد بود، اگر که این زبان را دستآورد همه مردمان این سرزمین، و رشته ای بدانیم که ما را، همه ما را، با گذشته و تاریخمان پیوند می دهد.

با این همه اگر می پذیریم که گوناگونی فرهنگی، و بویژه گوناگونی زبانی یک "دارائی ملی" است، نگاهبانی از این دارائی و تلاش گسترده و همه سویه برای شکوفائی آن نیز بر گردن هر کسی است، که به کیستی ملی از دیدگاه شهروندی می نگرد. بدیگر سخن گسترش و شکوفائی زبانهای دیگر در ایران، پشتیبانی از آفرینش فرهنگی به این زبانها و پیش و بیش از هر چیزی، آموزش روشمند این زبانها از همان نخستین سال دبستان، بخش جدائی ناپذیر گفتمان بازسازی کیستی ملی ایرانی خواهد بود. آنچه که کار را بر هواداران پیشرو جنبش آزادیخواهی و نوین گرائی در ایران دشوار می کند، به گروگان گرفته شدن دو واژه بنیادین است؛

"زبان مادری" و "یکپارچگی سرزمینی"

ایرانیان در دویست سال گذشته هر از گاه در سوگ از دست دادن بخشهایی از خاک ایران خون گریستند. قفقاز و اران بسال 1192، ایروان و نخجوان و تالش و مغان بسال 1206، هرات (افغانستان باختری) بسال 1235، مکران و بلوچستان بسال 1249، خوارزم و فرارودان بسال 1260 و بحرین بسال 1349 خورشیدی از ایران جدا شدند. گستره ایران در سال 1175 (دویست و سیزده سال پیش) اندکی کمتر از دوبرابر گستره کنونی آن بود. این جدائی ها هیچکدام به خواست مردمان آن بخشهای ایران انجام نگرفتند و در همه آنها یا جنگ، و یا نیرنگ بیگانگان دست داشته است، همچنین پیآمد آن جدائیها که چیزی جز تیره روزی و بدبختی برای مردمان هر دو سوی مرز نداشت، همچنان در یادمان گروهی مردم ما مانده است، تا جایی که ایرانی واژه "جدائی" یا "تجزیه" را با جنگ و خونریزی مرگ و گرسنگی و چپاول و دژخوئی برابر می داند. پس ترس از دگرگونی مرزهای ایران و از دست دادن بخشهایی از آن، چنان در ناخودآگاه ایرانیان خانه کرده که هیچ سخنی را که از آن حتی سرسوزنی بوی جدائی خواهی برخیزد، برنمی تابند. هم سردمداران جمهوری اسلامی، و هم ایران پرستان (قبیله گرایان ایرانخواه که این سرزمین و این واژه را می پرستند و بدنبال یکسان سازی فرهنگی و زبانی مردمان این کشورند) این خواست درونی مردم برای یکپارچگی سرزمینی کشورمان و هراس ژرف آنان از فروپاشی و تکه تکه شدن ایران را همچون جنگ افزاری برنده در برابر خواسته های زبانی، فرهنگی، قومی و دینی شهروندان بکار می گیرند؛

یکپارچگی ایران گروگانی است در دستان جمهوری اسلامی و هواداران یکسان سازی.

شوربختانه روزگار "زبان مادری" نیز خوشتر از این نیست. نژادپرستان جدائی خواه و قبیله گرایان، که با نگاهی واپسمانده به پرسمان حقوق قومی و زبانی می نگرند، در پی آنند که به پیروان خود بباورانند، زبان مادری تنها در رویاروئی با ایران، و ستیز و دشمنی با زبان پارسی است که شکوفا می شود. اینان که حق بی چون و چرائی چون آموزش زبان مادری و آفرینش فرهنگی بدان و داشتن رسانه های گروهی به آن زبان را همچون سپری در پیش خود گرفته اند، تا آماجهای راستینشان را، که همانا ملت سازی بر پایه خون و نژاد و براه انداختن جنگها و کشتارهای قبیله ایست از دیده ها پنهان کنند، هرگونه گفتگو و بگومگویی را، بویژه اگر که در پی به چالش گرفتن خواسته های پنهان آنان و آشکار کردن آبشخورهای اندیشه هایشان باشد، "دشمنی با زبانهای غیر فارسی" می نامند؛

زبان مادری نیز گروگانی است در دست قبیله گرایان و نژادپرستان جدائی خواه.

نگاه به پرسمان زبان مادری در میان گرایشهای گوناگون جامعه ایرانی یکسان نیست؛
*) جمهوری اسلامی در راستای سیاست یکسان سازی خود هیچگونه گوناگونی و رنگارنگی را نمی پذیرد، نه در زمینه دین، نه در زمینه زبان، و نه حتی در زمینه جنسیت، و همانگونه که پیشتر آوردم، جنسیت رسمی در جمهوری اسلامی جنسیت مردانه است و از همین رو است که زنان باید نشانه های زنانگی خود را در پشت پرده "حجاب" پنهان کنند، همانگونه که دگراندیشان و دیگرباوران نیز باید همه نشانه های باور و جهانبینی خود را پنهان کنند (5). جمهوری اسلامی بر پایه گوهر یکسانی-گرای خود که برخاسته از امّت-گرائی شیعه و باور به ولایت فقیه است، گوناگونی زبانی را تنها تا جائی می پذیرد که بکار گسترش جهانبینی حکومتی بیاید. (سخنرانی امامان جمعه و مداحان و نوحه خوانان بزبان مادریشان در همان شهرهایی که حتا یک روزنامه، یک کارت شادباش یا سوگواری را نمی توان به زبان مادری به چاپ رساند، نشانه آشکار همین سیاست است).

*) قبیله گرایان ایران ستیز زبان مادری را بن و پایه کیستی یک انسان می دانند و آگاهانه بر همه لایه های دیگر کیستی او چشم می بندند. آنان زبان مادری خود را می پرستند و آنرا برترین زبان جهان می خوانند و در کنار آن زبانهای دیگر (و بویژه زبان پارسی) را خوار می شمارند (6) و هر آنچه را که به گونه ای به سرگذشت و سرنوشت مردم بازگردد، از دریچه تنگ زبان می نگرند. اینان گوناگونی زبانی را بهانه می کنند و با دست بردن در تاریخ و کژنمائی رخدادهای آن می کوشند از دل این گوناگونی، دشمنی، و از دل دشمنی جداسری را بیرون بکشند. آنان که همیشه بر سیاست همگون سازی پهلویها و خرده می گیرند، خود نیز درست پای در همان راه می نهند و برای یکسان سازی زبانی، گویشوران هر کدام از زبانها را به جدائی از ایران و زیستن در کشوری همگون فرامی خوانند. اگر ناسیونالیستهای واپس مانده و کژاندیش در آغاز این سده سخن از "یک ملت، یک زبان" می راندند، قبیله گرایان در پایان همان سده شعار "هر زبان، یک ملت!" را سر می دهند.

*) در برابر اینان، قبیله گرایان ایران پرست جای دارند که آنان نیز از گوناگونی و ناهمگونی زبانی و فرهنگی ایران بیزارند و هستی زبانهای دیگر را تا جایی می پذیرند، که گویشوران آنان تنها در خانه بدانها سخن بگویند. آنان در بهترین حالت زبان مادری را پدیده ای می دانند که باید باری و به هر روی با آن کنار آمد، و در بدترین حالت گویشوران زبانهایی جز پارسی را فرا می خوانند که زبان مادری خود را واگذارند و بزبان "نیاگان"شان بازگردند، آنهم در کشوری چون ایران که درهم آمیختگی فرهنگی و خونی تباری آن چنان پیچیده و ژرف است که سخن گفتن از "نیاگان" بیشتر خنده برمی انگیزد، "نیاگان" من شاید که عرب، تاتار، روس، ارمنی، گرجی، یهودی و یا هندی بوده باشند، چند درسد از ایرانیان تبارنامه خود را تا هفت، شش، یا حتا پنج پُشت می شناسند؟
اینان نیز درست بمانند جمهوری اسلامی بدنبال یکسان سازی و همگون سازی جامعه ایرانند و تنها "نژاد پاک آریا" را جایگزین "دین مبین اسلام" کرده اند و در پی ساختن ایرانی هستند که شهروندان آن از یک کیستی تک لایه برخور باشند و در آن تنها یک فرهنگ، یک تاریخ و یک زبان "رسمی" باشد.

*) گرایشی که خود را "ملی-مذهبی" می نامد، هنوز میان کیستی ملی و کیستی دینی سرگردان است. راستی را این است که باور به شکوه و بزرگی ایران پیش از اسلام که در هزار سال گذشته بُنمایه ایرانگرائی بوده است، با سخن باورمندان مسلمان که اسلام را "رهائی بخش ایرانیان" می دانند، همخوانی ندارد. جنبش ملی مذهبی پیش از آنکه "ملی" باشد، "مذهبی" است و تلاش گاه و بیگاه کُنشگران آن برای پیوند دادن کیستی ملی و دینی تا کنون راه بجایی نبرده است (7). ملی مذهبی ها که اسلام را بُردار پایه ای کیستی ایرانی می دانند، هیچگاه پاسخی به این پرسش نداده اند که با دشمنی آشکارای اسلام (8) با نمادهای فرهنگ ملی همچون رقص، موسیقی، نگارگری، تندیس سازی و آوازخوانی چگونه کنار می آیند و چگونه می خواهند "امت" را که آرمانشهر یک باهمِستان اسلامی است، با "ملت" که آماج یک جنبش گیتیگرا است در کنار هم بنشانند. برخورد ملی مذهبی ها با زبان نیز از همین دست است. بنام یک مسلمان، آنان نیز عربی را زبان الله می دانند و برآنند قرآن که سخن خداوند است، باید به پیشرفته ترین زبان جهان نگاشته شده باشد. از نگر آنان پارسی زبان ماندن ایرانیان پس از گسترش اسلام رویدادی است که باری و به هرروی رخ داده است و با آن کاری نمی توان کرد، شکست ساسانیان از اعراب مسلمان برای آنان رخدادی فرخنده است که پای "رحمت و عطوفت الهی" را به سرزمین ما باز کرده است و در پی آن پدران آنان "با آغوشهای باز به استقبال مجاهدان مسلمان" رفته اند، تا آنان امروز بر مسلمان بودن خود ببالند. ملی-مذهبی ها (که برای من روشن نیست چر واژه ملی را بنام خود افزوده اند) نیز مانند همه مسلمانان دیگر قرآن را بزبان عربی می خوانند، اگرچه آنرا درنمی یابند کم نیستن کسانی از این گروه که می پندارند برای دریافتن درونمایه ژرف قرآن باید نخست چهارده دانش گوناگون را فراگرفت!).
پس ناگفته پیدا است که یک چنین گرایشی با چنین نگاه دین-آلوده ای زبان مادری و جایگاه آنرا چندان در خور گفتگو و بگومگو نمی داند و اگر نیز به آن بپردازد آیه ای از قرآن را گواه سخنان خود می گیرد که «ما شما را از مردی و زنی بیافریدیم و در تیره ها و قبیله ها نهادیم ...» و دیگر هیچ.

*) چپ کهنه اندیش که هنوز پس از گذشت نزدیک به دو دهه از فروپاشی اردوگاه سوسیالیستی گیج و سرگشته در پسکوچه های تنگ انترناسیونالیسم لنینی سرگردان است، با در هم آمیختن اندریافتهای گوناگونی چون ملت و قوم، سخن از "کثیرالمله" بودن ایران می راند و هنوز آماده نیست از آنچه که خود "اصل لنینی حق تعیین سرنوشت ملل" می نامد، سرسوزنی کوتاه بیاید. این گرایش هنوز به جهان از دریچه تنگ و تار انترناسیونالیسم شوروی (بویژه گونه استالینیستی آن) می نگرد و هنگام پای گذاشتن در میدان گفتمان کیستی ملی، همان واژگان خاک خورده "شوینیسم فارس" و "ملل دربند" را دوباره گویی می کند.
پس جای شگفتی نیست اگر بتوان جای پای بخشی از سرخوردگان این جنبش را در سازمانها و گروههای "هویت طلب" پی گرفت، اینان برای دور شدن از انترناسیونالیسم تندروانه ای که پیآمد های آن را نمی شناختند، پس پس رفته و از آنسوی بام در دامان ناسیونالیسم تندروانه ای فروغلطیده اند، که فرجام آنرا نیز نمی دانند.

پس امروز بیش از هر روز دیگری بر گردن چپ نواندیش، برابری خواه و نوین-گرای ایرانی است که بخشی از توان خود را نیز بر روی پرسمان زبان مادری سرمایه گذاری کند و پرچم تلاش برای رسیدن به حقوق قومی-زبانی را نیز در کنار پرچمهای دیگر برافرازد.
جمهوری اسلامی و قبیله گرایان ایران پرست "یکپارچگی ایران"، و نژادپرستان جدائی خواه "زبان مادری" نیمی از مردمان این سرزمین را به گروگان گرفته اند. باید این دو گروگان را از دست دشمنان آزادی و حقوق شهروندی رها کرد و نشان داد که گوناگونی زبانی، آموزش زبان مادری و آفرینش فرهنگی به این زبان، نه تنها در ستیز با یکپارچگی ایران نیست، که می تواند با برخورد درست، چتر فرهنگ ملی ما را تا آن سوی مرزهای کشورمان بگستراند و دادوستد فرهنگی ما با همسایگانمان را ژرفتر و شکوفانتر سازد.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
----------------------------------------------------------
1. همانگونه که در بخشهای پیشین آوردم، اگرچه اندیشه بازسازی فرهنگی ایران نزدیک به هزار و دویست سال پیش پدید آمد و دویست سال پس از آن و بروزگار فردوسی به بلندترین چکاد خود فراز آمد، اندیشه بازسازی ایران در جایگاه یک یکان سیاسی بروزگار ایلخانیان مغول بود که پا به پهنه هستی گذاشت.
2. نامهای شاهزادگان پس از اکبرشاه نیز گویای همین وابستگی است: جهانگیر، شاه جهان، دارا شُکوه، اورنگ زیب، بهادرشاه، جهاندارشاه
3. نشانه های دلبستگی شاهان گورکانی به زبان پارسی و فرهنگ ایرانی بسیار بیشتر از اینها است، من در این چند نمونه خواستم مشتی نمونه خروار آورده باشم.
4. دیوان بهار، دیباچه برگ ق.
5. در پایتخت ایران دست کم یک تا دو میلیون شهروند سُنی زندگی می کنند، که برای نیایش و برگزاری آئینهای دینی خود حتا به "یک" مسجد نیز دسترسی ندارند و آنرا به هزینه خود نیز نمی توانند بسازند. ولی اگر در دورافتاده ترین روستاهای یک استان سُنی نشین تنها چند شیعه زندگی کنند، برای آنان نه تنها مسجد به هزینه دولت ساخته می شود، که امام جمعه ای نیز (باز هم به هزینه دولت) برای آنان گسیل می گردد.
6. از انبوه نوشته های بی پایه و کودکانه ای که در اینباره نوشته می شوند، همانگونه که پیشتر نیز آوردم، یکی نیز نوشته آقای ماشاءالله رزمی است که می نویسد: «سازمان یونسکو موقعی که سال ١٩٩٩ را سال بزرگداشت ده ده قورقود اعلام کرد ، زبان ترکی را نیز سومین زبان با قاعده دنیا اعلام کرد که بیست و چهار هزار فعل دارد و همان زمان فارسی را سی و سومین لهجه عربی معرفی نمود». این خودبرتربینیهای زبانی به گمان من پیش درآمد خودبرتربینیهای نژادی خواهند شد.
7. نوشته آقای یوسفی اشکوری در باره نوروز در "روز آن لاین" یکی از این نمونه ها است. بنگرید به:
http://www.roozonline.com/archives/2009/03/post_12076.php
8. پاسخ ملی مذهبی ها و دیگر مسلمانان این است که اسلام بخودی خود هیچ گونه دشمنی با هنرهای یاد شده ندارد و این همه برخاسته از کژاندیشی باورمندان پایورز و خُشک سر است. از دیدگاه دینشناسانه شاید که این سخن چندان بیراه نباشد. از نگرگاه تاریخی ولی بازتاب یک دین بر زندگی انسان و جامعه را نه از باورها و آئینهای آن، که از رخدادهای تاریخی می توان دریافت. برای نمونه اگرچه در هیچ جای قرآن سخنی از سنگسار نرفته است (سنگسار یک کیفر توراتی-عبرانی است)، از آنجایی که این کیفر ددمنشانه تنها در کشورهای مسلمان و بدستور رهبران اسلامی انجام می پذیرد، باید آنرا پی آمد "اسلام" و یا "مسلمان شدن" این جامعه ها دانست.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۵, سه‌شنبه

زبان مادری و کیستی ملی - سی و هفت


37. "کیستی" از نگرگاه شهروندی

آدمی با وانهادن چادر قبیله و پای گذاشتن در شهر دچار دگرگونیهای ژرف می شود. بخش بزرگی از این دگرگونی به پرسمان "کیستی" بازمی گردد، به دیگر سخن، هموند یک قبیله با واکاوی و بازسازی کیستی خویش است که شهروند یک کشور می شود. در بخش "هویت طلبی و کیستی ایرانی" آوردم که شهروند و هموند در همسنجی کیستی هایشان درست رودرروی هم جای می گیرند؛ کیستی قبیله گرا تک لایه است و کیستی شهروند چندلایه، قبیله گرا همه تلاش خود را بکار می زند، تا کیستی خود را تا آنجا که شدنی است، ساده تر سازد، شهروند ولی هرگز از پیچیدگی نمی هراسد و گستردگی و فراوانی درونمایه های گوناگون را با آغوش باز می پذیرد.

به گمان من در پاسخگوئی به پرسشی بنام کیستی و در رهیافت از این پرسمان باید هر کسی از خود آغاز کند و همانگونه که بایسته فرهنگ شهروندی است، نخست خود را بازشناسد.

برای نمونه خود من از پدری تُرکزبان و مادری پارسی زبان زاده شده ام. زبان پارسی برای من یادآور لالائیها و داستانهای مادر، و زبان ترکی آذربایجانی یادآور "ناقیل" (داستان)های پدر و "تاپماجا" (چیستان)های مادربزرگ است. پس هر دو این زبانها بخشهای جدائی ناپذیر کیستی منند، بخشهایی که تنها فرجام یک بازی زیبای سرنوشت بوده اند و من خود در گزینش آنها هیچکاره بوده ام. لایه های کیستی من ولی به همینجا پایان نمی پذیرند، من در آذربایجان زاده و بالیده ام، پس هم فرهنگ مردمان این سرزمین و هم زیست بوم آن در برآمدن کیستی من نقش بازی کرده اند، بازیهای کودکانه، زبانزدها، رفتارها و فرهنگ توده ای ویژه آذربایجان بخش ناخودآگاه کیستی مرا ساخته اند. دین اسلام و مدهب شیعه نیز چه من بدانها باور داشته باشم و چه نداشته باشم، بخشی از ناخودآگاه مرا ساخته اند و بی گمان جای پای آنها را در برآمدن کیستی من می توان یافت. انقلاب اسلامی، گرایش به سازمانهای سیاسی، آشنائی با ایدئولوژیها و جهانبینی های گوناگون نگاه من به خود و جهان پیرامونم را، و بدنبال آن کیستی ام را دگرگون کردند. با گریز از میهن و ماندگار شدن در فرنگ، و بویژه با آموختن زبان آلمانی، دریچه های بیشتری بسوی جهان پیرامون بروی من گشوده شدند، رخدادی که بازتاب خود را در کیستی من برجای گذاشت. بدینگونه من که از همان دم زادن از خوشبختی دوزبانه بودن برخوردار بودم، لایه دیگری نیز به کیستی زبانی خود افزودم، و در گذر سالیان "شهروند" کشور میزبان خود شده ام، به گونه ای که اکنون سرنوشت این کشور و مردمانش، سرنوشت من نیز هست، این هم-سرنوشتی تنها به خویشکاریهای من در برابر این کشور، و یا حقوقی که از آنها برخوردارم باز نمی گردد؛ شنیدن یا خواندن واژه های آلمانی مرا، در هر کجای جهان که باشم، به جهانی آشنا می برد و برایم رنگ و بویی از دوستی و آرامش به ارمغان می آورد. این چنین است که کیستی یک شهروند در گذر زمان دیگرگون می شود و از آن جایگاه ساده آغازینش فراتر می رود و پوسته تک لایه خویش را می شکافد و هر چیز نیکی را از آن خود می کند.

پیوند زبان و کیستی در این جا اندکی آشکارتر می شود. زبانهای پارسی، ترکی آذربایجانی و آلمانی کیستی زبانی مرا می سازند، من به این سه زبان سخن می گویم، می اندیشم و خواب می بینم. زبانهای دیگر (برای نمونه ترکی استانبولی یا انگلیسی) جایی در کیستی زبانی من ندارند، چرا که آنها تنها یک "افزار" برای گفتگو هستند و نه بیشتر. زبانها در اینجا از خویشکاریهای گوناگون برخوردار می شوند. اگر زبان انگلیسی افزاری ایستا و بیرون از کیستی من است، افزاری که من آن را از آن خود کرده ام، بی آنکه بخشی از من شود، زبان آلمانی یک بُنمایه پویا در ساختار کیستی من است. زبان آلمانی را من تنها از آن خود نکرده ام، این زبان در فرایندی دراز و پیوسته بخشی از هستی من شده است و بازگوکننده بخشی از کیستی من است. شنیدن آهنگ این زبان بمانند زبانهای پارسی و ترکی آذربایجانی در من احساسهای گوناگونی را برمی انگیزاند، در باره برخی از پرسمانها تنها به این زبان است که می توانم بیندیشم و پاره ای سخنان را تنها به این زبان است که می توانم بازگویم. اگر پارسی و ترکی آذربایجانی بخش ناخودآگاه کیستی زبانی مرا می سازند، زبان آلمانی سازنده کیستی زبانی خودآگاه من است.

با چنین روندی، دیگر نمی توان از "ایرانی بودن" یا "آلمانی بودن" سخن گفت. برای من و مانندگان من که توانسته ایم در دریای ژرف هر دو فرهنگ غوطه زنیم و از دل این دو دریای هرگز در هم نیامیختنی مرواریدهایشان را در اندازه توان خود بیرون بکشیم، دیگر "کجائی" مان رنگ باخته است و "کیستی" به جای آن نشسته است. من در این کشاکش کوچ و درگیری با فرهنگی بیگانه نه تنها کیستی نوین خود، که میهن نوین خود را هم یافته ام. این میهن نوین میهنی است فرهنگی و رفتاری، که از من انسانی دیگر ساخته است که نه ایرانی با آن برداشت پذیرفته شده آنست (اگر که چنین برداشتی از پایه در کار باشد) و نه آلمانی. ولی این میهن را من در دل خود و در تاروپود هستی ام با خود دارم و آنرا همه جا با خود میبرم و دیگر بود و نبود فرهنگی ام بسته به این نیست که زیستگاهم در کجا باشد و در زیر سایه کدام درخت آرام بگیرم، این میهن را دیگر هیچ سپاه بیگانه ای نمی تواند بگشاید و مردمانش را به بیگاری بگیرد و دارائی اش را چپاول کند، و این خوشبختی بزرگی است که بهره مند بودن از آن مرا وامدار سرنوشت می کند.

پس اگر مرا و بسیارانی چون مرا درختانی بپنداریم که شاخ و برگ خود را در آلمان (باختر) گسترده اند، از یاد نبایدمان برد که این جنگل ریشه در خاک ایران (خاور) دارد و از آنجا که سرنوشت ایران خواه ناخواه سرنوشت ما نیز هست، نمی توان تنها دل به آن "میهن درون" خوش داشت و چالشهای پیش روی ایران و مردمان آن را نادیده گرفت، در اینجا است که "کیستی" از درونمایه فردی خود فراتر می رود و درونمایه ای گروهی بخود می گیرد. در اینجا است که لایه های خودآگاه دیگری بر کیستی یک شهروند افزوده می شوند. برای نمونه پایبندی من به دادگری، برابری و گیتیگرائی، و باوَرم به نیکنهادی انسانها و برابری زن و مرد و گرایشم به چپ (در برداشت نوین آن) لایه های خودآگاه کیستی مرا می سازند. این "پایبندی" و این "باور" و این "گرایش" را من از نیاگان خود نگرفته ام، آنها برآیند چندین دهه کشمکش میان کیستی ناخودآگاه من، با آگاهیهای بدست آورده از پیرامونم هستند. هر اندازه که من ِ شهروند بر ناخودآگاه خود آگاهتر شود، توانائی او در گزینش خودخواسته از میان انبوه آگاهیهای پیرامونش فزونی می گیرد. بدینگونه در تعریف کیستی یک شهروند نمی توان به یک ویژگی بسنده کرد، و برتر از آن، کیستی شهروند برگرفته از "خودآگاه" او است، و کیستی هموند قبیله (و در پیروی از آن کیستی قبیله گرا) برگرفته از "ناخودآگاه"ش.

با این همه انگاشت اینکه آدمی بتواند بر ناخودآگاه خود چیره شود و هیچ گوشه تاریک و ناشناخته ای در روانش برجای مگذارد، اندیشه ای آرمانگرایانه و ناشدنی است. ناخودآگاه بخش ناگزیر هستی ما است، و زندگی شهروندانه تلاشی بی پایان برای کاستن از آن، و افزودن بر خودآگاه است. از همین رو است که "کیستی" در برداشت شهروندانه آن "بودن" نیست و "شدن" است. کیستی یک پدیده ایستا که یکبار دریافته شود و جاویدان بماند، نیست، کیستی یک رَوَند پیوسته و پویا است. کیستی پویشی همواره از اکنون به آینده، از اندک به بیش، و از سادگی به پیچیدگی است. به دیگر سخن "کیستی" برآیند تک تک بُردارهایی است که خودآگاهانه و یا ناخودآگاه سپهر اندیشگی یک انسان را می سازند. ("بُردار" [لاتین: وِکتور] به اندازه ای گفته می شود که هم "ارزش" و هم "سویه" آن شناخته باشد. این فَنواژه اگرچه بیشتر در دانش فیزیک بکار گرفته می شود، ولی در برداشت شهروندی به خوبی نمایانگر بخشهای سازنده کیستی است. بردارهای گوناگون گذشته از ارزششان می توانند "همسویه" یا "دیگرسویه" باشند. آنچه که کیستی یک شهروند را می سازد، برآیند همه این بُردارها است، با سویه های گوناگونشان).

شهروند، یک انسان تنها نیست، این "شهر"، یعنی زیستگاه گروه است که به او کیستی شهروندانه می بخشد. پس در واکُنش با پیرامون و پیرامونیان، و کُنش به جایگاه خویش در درون گروه است که آدمی بر کیستی گروهی خویش خودآگاه می گردد. این "گروه" از نزدیکترین خویشاوندان (خانواده) آغاز می شود و به هموندان یک یکان سیاسی (کشور-ملت) می رسد. این چنین است که "کیستی ملی" در برداشت شهروندانه آن زاده می شود، کیستی ملی نیز برآیند کیستیهای گوناگون بخشهای سازنده یک ملت است. کیستی ملی از این نگرگاه همان چتر گسترده ای است که همه شهروندان یک کشور را بزبر خود می گیرد.

با آغاز دوران نوین و پیدایش دولت-ملتها، کشور نیز به یکی از بُردارهای سازنده کیستی افزوده می شود. کشور، در نگاه شهروندانه به آن پهنه خاکی است که در آن مردمانی با سرگذشت و سرنوشتی همسان و به هم پیوسته در کنار هم می زیند. اگر در سده های پیش از دوره روشنگری این همزیستی ناآگاهانه، بناچار، یا در پیروی از فرمانروایان خودی بود، در دوران نوین و با برداشت شهروندانه از "ملت" و "کیستی ملی" بایدمان گفت که این همزیستی خودخواسته و آزادانه است. بدیگر سخن ملت، در برداشت نوین آن باهَمِستانی را در بر می گیرد که هموندان آن با آگاهی از کیستی فردی و گروهی خود بر پایه پیمانی فراگیر (قانون اساسی) که در برگیرنده همه بایدها و شایدها، خویشکاریها و حقها و جایگاه آنان در میان همگنان است، در کنار هم زندگی می کنند.

می خواهم در اینجا بر روی دو واژه "سرگذشت" و "سرنوشت" و پیوند آنان با "کشور" بیشتر درنگ کنم. کشور که بزبان اوستائی "کَرشوَر" نامیده می شود، در بُندهش تنها برای نامیدن هفت سرزمین افسانه ای بکار می رود که اهورامزدا آفریده است (1). در زبان پارسی در کنار واژه "کشور"، چند نام دیگر نیز برای نامیدن سرزمینی که مردمان آن زیر یک پرچم می زیند، بکار می روند. یکی از این واژه ها "مَرز" است که بیشتر در کنار "بوم" (مرز و بوم، که خود واژه دیگری برای کشور است)، می نشیند. مرز، اگرچه در اینجا بجای کشور و به معنی "سرزمین" بکار می رود، ولی از آنجا که برگرفته از واژه "مِرِزو"ی (2) اوستائی به معنی کناره هر چیزی است، نشاندهنده جایگاه مرزهای سرزمینی در سرگذشت و سرنوشت مردمان کشور است. تا نمونه ای کوتاه آورده باشم، مردمان سرزمینهای اران و قفقاز، یا فرارود (خانات خیوه و بخارا) که تا پیش از پیمانهای گلستان، ترکمانچای و آخال در درون مرزهای ایران جای داشتند، "هم-سرگذشت" دیگر مردمان ایرانزمین می بودند، از هنگامی که این "مرز" دیواری شد میان آنان و سرزمین مادری، سرنوشت آنان ولی دیگرگون شد. اگرچه فرهیختگان آنسوی ارس تا یکسدسال پس از جدائی از ایران دمی دل از مهر مام میهن نبریده بودند، ولی سرنوشت آنان راه خود را از سرنوشت مردمان اینسوی ارس جدا کرده بود. هستی و آینده این سرزمینها دیگر بستگی به دیگرگونیهای ایران نداشت و این رَوند و شَوند امپراتوری روسیه بود که آینده آنان را نقش می کرد. اگرچه تاریخ را با "اگر"هایی که رو بگذشته دارند نمی توان دیگرگون کرد و از نو نوشت، ولی آشکار است که اگر شکی و نوخا و تفلیس و ایروان و باکو در آنسوی ارس، بیرون از مرزهای کشوری با فرهنگی واپسمانده که در مرداب خودکامگی و دین پرستی دست و پا میزد جای نمی گرفتند و بخشی از سرزمینهای کشور نیمه اروپائی روسیه، که با گامهای بلند رو بسوی نوینگرایی داشت نمی گشتند، هرگز چهره تابناک و درخشانی چون میرزا فتحعلی آخوندزاده پدید نمی آمد و ناسیونالیسم آرمانگرا، برابری خواه، نوینگرا و خودکامه-ستیز ایرانی هرگز دیده به گیتی نمی گشود. این نمونه به خوبی نشاندهنده جایگاه مرزهای سرزمینی در فرآیند سرنوشت مردمان است.

اگر هم-سرگذشتی را پیآمد زیستن در درون مرزهای یک سرزمین بدانیم و بپذیریم که هم-سرنوشتی نیز (تا جایی که انقلابی رخ ندهد و جنگی درنگیرد) دنباله ناگزیر آن است، آنگاه می توانیم به جایگاه کشور، به نام یک بُردار کیستی-ساز پی ببریم. اینکه مجلس اسلامی کدام قانون را در باره آزادیها و حقوق سُنّیان بنویساند، سرنوشت یک شهروند مریوانی را به همان اندازه دیگرگون می کند که سرنوشت یک شهروند گنبدکاوسی را و یا یک شهروند زاهدانی را، و بویژه آن شهروند سنی را که در تهران می زید(هر کدام از اینان نزدیک به هزار کیلومتر از یکدیگر دورند)؛ اینان همه در درون مرزهای ایران زندگی می کنند. چند فرسنگ آنسوتر ولی ترکمن، بلوچ و یا کردی زندگی می کند که زیستبوم اش بیرون از مرزهای ایران است و این قانون را به پشیزی نمی گیرد. پس برای مایی که زیستن در درون مرزهای این سرزمین دست کم در یکسدوپنجاه سال گذشته سرگذشتی (گذشته ای) کمابیش یکسان ساخته است، بود و نبود ایران با مرزهای امروزینش سرنوشت ساز (آینده ساز) نیز خواهد بود.

ایران، در جایگاه یک بُردار در کیستی ملی ما، از دو جایگاه گوناگون برخوردار است. یکی همان پهنه سرزمینی با مرزها و سامانه سیاسی شناخته شده، و دیگری بنام یک "آرمان". این آرمان نه نشانگر جایگاه اجتماعی یک شهروند، که پدیدآورنده کیستی فرهنگی او در جهان کوچک و یکسان شده امروزی است. پس در کنار همه آن بُردارهای خودآگاه و ناخودآگاهی که پیشتر آوردم، زادن و بالید در ایران بخودی خود بخشی از کیستی ناگزیر ما است، که در جایگاه یک شهروند باید در تلاشی پیوسته در پی خودآگاهی هرچه افزونتر خود بر آن باشیم. این خودکاوی ملی همانگونه که بارها در این جستار آورده ام، تلاشی است پیوسته که بروزگار روشنگری و بدست پیشگامان ایرانگرائی و اندیشه پردازان جنبش مشروطه و بنیانگزاران ایران نوین آغاز شده و تا به امروز دنباله دارد. اگر چهره فرهیخته ای چون علی اکبر دهخدا می سراید:

ای مـردم آزاده! کــجائید کجائید؟ / آزادگـــــی افسـرد، بیائید بیائید!
در قصه و تاریخ چو آزاده بخوانید! / مقصود از آزاده شمائید شمائید!

می توان دید که اندیشمندی از کُنشگران جنبش مشروطه در تاریخ و افسانه بدنبال گوهر تابناک کیستی ایرانی خویش می گردد و "آزادگی" را می یابد و آنرا بر هم-سرگذشتان خود وامی نمایاند تا سرنوشت خود را بدستان خویش گیرند.

به جایگاه کیستی از نگرگاه شهروندی بازگردیم. من ِ شهروند تنها زمانی می توانم خود را بخشی از یک باهَمِستان بزرگ بنام ملت (در اینجا ملت ایران) بدانم، که همه لایه های کیستی من بتوانند در درون مرزهای سرزمینم دم بزنند و شکوفان شوند. اگر بزبانی جز زبان سراسری یا رسمی سخن می گویم، باید کیستی (های) زبانی من پذیرفته شود و همه زمینه های فرهنگی و آموزشی برای بالش و رویش زبان مادری من فراهم باشد، اگر زن هستم، باید کیستی جنسی من پذیرفته شود و در همه زمینه ها با مردان برابر باشم، اگر به دینی جز دین بیشینه مردمان این سرزمین باور دارم، باید کیستی دینی من پذیرفته شود در زیستن به آئین خود آزاد باشم، و در برابر من نیز به پیمان خود با این سرزمین و شهروندان آن پایبند بمانم، در آبادانی این خاک بکوشم، مرزهای این سرزمین را نگاهبان باشم، برای شکوفائی فرهنگی این مرزو بوم بکوشم و کیستی ملی را چون چتر پشتیبانی ببینم که من در گستردگی اش بکوشم و او پاسدار همه لایه های کیستی من، و بستری برای بالندگی و شکوفائی آنها باشد. "شهروند" ایرانی، این چنین است که زاده می شود، شهروندی که بر کیستی خویش، بر حقها و وظیفه هایش خودآگاه است؛
این "ایران"ی است که نام خود را بر کیستی ما می نهد.

"ایرانگرائی" اگر تنها بر نگاهبانی از مرده ریگی استوار باشد که از رهگذر سرنوشت بدست ما رسیده است، چیزی جز قبیله گرائی نیست. ایرانگرائی تنها هنگامی از یک درونمایه شهروندانه برخوردار می گردد که گروندگان به آن در پی شناخت و بازیافت آرمان ایرانشهری باشند و به همان ریشه های بنیادین واژه ایرانی بازگردند، که چیزی جز "آزادگی"نیست، تا هم بخود و هم بدیگران بباورانند که:

«از ایران جز آزاده هرگز نخاست ...»

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
-------------------------------------------------------------
1. این هفت کشور "اَرِزَهی" (باختر)، "سَوَهی" (خاور)، "فراداد-هَفشو" (جنوب باختری)، "ویداد-هَفشو" (جنوب خاوری)، "وورو-بَرِشتی" (شمال باختری)، "وورو-جَرِشتی" (شمال خاوری) و "خوانیرَثَه" (میانی) نام دارند، که ایرانویج در آن جای دارد.
Merezu .2

تو از باستان یادگار منی ...


گوید حجت الحق حکیم ابولفتح عمر بن ابراهیم خیامی نیشابوری "عمر خیام":
«قصه‌ چنان ‌است‌ که‌ چون‌ کیومرث‌ اول‌ از ملوک‌ عجم‌ به‌ پادشاهی ‌نشست‌، خواست‌ که‌ ایام‌ سال‌ و ماه‌ را نام‌ نهد و تاریخ‌ سازد تا مردمان‌ آن‌ را بدانند ... موبدان‌ ِ عجم‌ را گِرد کرد و بفرمود که ‌تاریخ‌ از این‌ جا آغاز کنند. موبدان‌ جمع‌ آمدند و تاریخ‌ نهادند و چنین‌ گفتند موبدان‌ عجم‌ که‌ دانایان‌ آن‌ روزگار بوده‌اند ... و این‌ روز را جشن‌ ساختند و عالمیان‌ را خبر دادند تا همگنان ‌آن‌ را بدانند و آن‌ تاریخ‌ را نگاه‌ دارند و چنین‌ گویند که‌ کیومرث‌ این‌ روز را آغاز تاریخ‌ کرد».

و هم فرزانه دو گیتی عمر خیام فرماید:
«هر که‌ نوروز را جشن‌ کند و به‌ خرمی‌ پیوندد تا نوروز دیگر، عمر در شادی‌ و خرمی‌ گذارده‌ و این‌ تجربت‌، حکما از برای ‌پادشاهان‌ کرده‌اند. پس‌ کیومرث‌ این‌ مدت‌ را بدین ‌گونه‌ به ‌دوازده‌ بخش‌ کرد و ابتدا تاریخ‌ پدید کرد ... و چون‌ از دنیا برفت‌ هوشنگ‌ به‌ جای ‌او نشست‌ ... و جهان‌ به‌ خرمی بگذاشت‌ و به‌ نام‌ نیک‌ از جهان‌ بیرون‌ شد و پس‌ از او طهمورث‌ نشست‌ و دیوان‌ را در اطاعت‌ آورد ... پس‌ از او پادشاهی ‌به‌ برادرش‌ جمشید رسید و جهان‌ بر او راست‌ گشت‌ ... در روزی ‌ که‌ یاد کردیم‌ جشن‌ ساخت‌ و نوروزش‌ نام ‌نهاد و مردمان‌ را فرمود که‌ هر سال‌ چون‌ فروردین‌ نو شود، آن ‌روز را جشن‌ کنند ... و نوروز حقیقت‌ بود. چون‌ از پادشاهی ‌ گشتاسب‌، سی سال‌ بگذشت، زردشت‌ بیرون ‌آمد ... و فروردین‌ آن‌ روز به‌ اول‌ سرطان‌ گرفت‌ و جشن‌ کرد و گفت‌ این‌ روز را نگاهدارید و نوروز کنید ... و مردمان‌ هم‌ بر آن ‌می ‌رفتند تا به روزگار اردشیر بابکان‌ که‌ او کبیسه‌ کرد و جشن‌ بزرگ‌ داشت‌ و عهدنامه‌ نوشت‌ و آن‌ روز را نوروز بخواند و هم ‌بر آن‌ آیین‌ می ‌رفتند تا به روزگار نوشین روان‌ عادل‌، چون ‌ایوان‌ مدائن‌ تمام‌ گشت‌، نوروز کرد و رسم‌ جشن‌ به‌ جای ‌آورد ... تا به روزگار مأمون‌ خلیفه‌، او بفرمودند تا رصد کردند و هر سالی‌ که‌ آفتاب‌ به‌ حمل‌ آمد، نوروز فرمود کردن‌ و زیج‌ مأمونی‌ برخاست‌ و هنوز از آن‌ زیج‌ تقویم‌ می ‌کنند ... این ‌است‌ حقیقت‌ نوروز و آن ‌چه‌ از کتاب‌های‌ متقدمان‌ یافتیم‌ و از گفتار دانایان شنیده‌ایم».

و چنین گوید مزدک بامدادان که ایرانیان را پایداری و ماندگاری در جهان از نوروز بود و سرفرازی ایشان از آن بود و سرشکستگی از آن، و چون آن پادشاهان گردنفراز روزگار سپردند و تازیان فراز آمدند و شیرازه ایرانزمین درنوردیدند و عمامه بر جای دیهیم و منبر بر جای تخت بنشست و آتش اهورا سردی گرفت و جهان اهریمن نابکار را فراچنگ آمد، روزگار سرخوشی و شادخواری به سر رسید و ایرانیان را زمانه سختی و تنگی فرا رسید.

و ایشان را به چندین سده چنین بودند و در بیرون بر آئین نو بودند و در درون دل به آتش ورجاوند گرم همی داشتند و روزان در هراس از محتسب سجده بر الله می کردند و شبان در نهان بر درگاه اهورا نماژ می بردند، و هم به سالیان آئین کیومرث و جمشید جم و تهمورث دیوبند از یاد نبردند و زبان خود به تازی نگرداندند و نوروز گرامی داشتند، مگر ایزدان را دل بر ایشان بسوخت و روزگار بر ایشان اندک فراخی یافت.

پس آزادگان از سرزمین خراسان برآمدند و اورنگ تازیان در هم شکستند و شهرها و دیههای آنان فروگرفتند و زبان خود زنده کردند و دیگر باره روز به نوروز کردند و آئین کهن زنده گشت و روزگار بر ایشان گشاده دستی کرد و آن فرزانگان نسکها نبشتند و نوروزنامه و شاهنامه خواندند و آن همه از جادوی ستُرگ نوروزی بود که آتش مهر در دلها بیفروخت و تخم امید بر خاک سرنوشت افکند و باران بخشندگی اهورا بر آن بارانید تا نام ایران نهفت نماند و و کام ایرانیان شهدآگین شود، و ایرانیان بر کیستی خود استوار ماندند و زبان و آئین و فرهنگشان تازیانه نشد، چنان که بر مصریان و سوریان و بابلیان رفت و این همه از فرخندگی نوروز بود.

و باز گوید مزدک بامدادان که آن زمانه گشادگی و فراخناکی را دیری مگذشت، تا تیغهای آهیخته سواران دشتهای ویرانی بر گرده آزادگان فرود آمد و غزان و سلجوقیان و خوارزمشاهیان یکی از پس دیگری خاک ایرانزمین را سُمکوب ستوران خود کردند و هر که آمد سر و جان و تن به بند جادوی جاودانه نوروزی بداد و تا که مردمان او را از خود بپندارند، آن را چتری کرد و بر سر خویش گشود، تا آفند مغول دررسید و بکشت و بسوخت و ببرد، و دیگر باره بیامد و بکشت و بسوخت و ببرد و باز دیگر باره هم ...،
و آزادگان نوروز بپا داشتند، چندان، که خان مغول نیز بر این جادوی بیکرانه گردن نهاد.

و گوید که هنوز کشتگان تیغ مغول بر خاک خود آرام نیافتندی که تَتَر تیغ برآهیخت و از کشته پشته ساخت و آزادگان نژاده ایرانی چندان بر آئین نوروزی پای فشردند، تا خان تَتَر یاسا و یرلیق از یاد ببرد و فرزندان خود را شاهرخ و میرانشاه و جهانگیر نام نهاد تا از جادوی نوروزی بهره ای برد و راز سرنهفت این آئین هزاران ساله را به دست نبیرگان فیروزشاه زرین کلاه بسپارد، تا شاه اسماعیل بر تخت شاهان گردنفراز کیانی نشیند و در آستانه نوروز تاج شاهی بر سر نهد و سوگند یاد کند که ایرانزمین را دوباره زنده گردند و نام ایرانیان را پرآوازه سازد، تا شاه عباس بزرگ در جشن نوروزی خود در نقش جهان، اصفهان را پایتخت جاودانه ایران بنامد.

و گوید نادر شاه که بر سکه خویش واژگان «نادر ایرانزمین» را نبیسانده بود، چون خاک ایران از شورشیان افغان بپرداخت، در نوروزی دل انگیز بزرگان و مهتران در دشت مغان گرد خود همی آورد و در کار گره خورده میهن از ایشان همپرسگی بخواست و آنان افسر شاهی را در آن روز نو بر سر او نهادندی.
پس دور به خان زند رسید تا "درود نوروزی" بر پا دارد و مردمان به بارگاه خویش بخواند و آنانرا زر و سیم دهد، و چون او نیز فرمان یافت، خواجه تاجدار سرتاسر ایرانزمین را فروگرفت تا در نخستین روز سال، به خجستگی و فرخندگی نوروز تاج شاهی بر سر نهد.

و هم گوید مزدک بامدادان که فرزانه مرد بزرگ ایرانزمین در آستانه نوروزی خوش شگون، روی سخن به آزادگان ایرانی بازگرداند و گفت که از آن پس نفت ایران، نه بیگانگان را، که ایرانیان را است.

و چنین گوید که جادوی سرنوشت دز آن هزاره های دور تخم امید را در آستانه بهاری سرورانگیز بر خاک سرنوشت ایرانیان درافکندی و آزادگان نژاده هزاره ای از پس هزاره ای آن را به خون و اشک خویش بپروریدند، تا درختی ستبر و تنومند گرددی و چتری گشاده بر سر ما شودی، آنزمان که باران اندوه و غم و دژکامی بر سرمان ببارد.

فرزانگان این کهن مرزوبوم نوروزش بخواندندی، و تو امیدش بدان،
تا شادی و شادکامی خانه های ایرانزمین را برآکند،
و لبخند جاودانه شود،
و اشک تنها از سر سرور فروچکد،
و آغوش بر مهر گشوده شود،
و دیو گرسنگی فرومیرد،
که تا نوروز هست، ایران پای برجا است،
و تا ایران هست، آتش امید فروزان است ...

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد