۱۳۹۰ دی ۲۹, پنجشنبه

از سر راه خود کنار برویم (دو)


پی نوشتی بر "شاهزاده و گدا"
برخورد ایدئولوژیک با چهره های تاریخی و کنشگران سیاسی  سی سال است که ما را از ساختن یک جایگزین کارآمد برای جمهوری اسلامی ناتوان نگاه داشته است. این برخوردها از آنجا که بجای سود و زیان ایران و مردمان آن، همخوانی یا ناهمخوانی با آماجهای ایدئولوژیک را در نگر دارند، در گوهر خود نمی توانند راهگشای رهائی سرزمینمان باشند. از همین رو است که خُرده گیری بر این چهره ها گاه رویه بازجویی به خود می گیرد. در اینجا و با نگاهی به تاریخ، می خواهم سخنم را بازتر کنم و فاشتر بگویم:

یکی از برجسته ترین چهره های تاریخی دویست سال گذشته که کنشگران همه گروهها و گرایشها بر سر ایرانگرائی و میهندوستی او هم سخنند، میرزا تقی خان امیرکبیر است. از اسلامگرایان تا مشروطه خواهان و چپ مارکسیستی کسی نیست که او را و کارهایش را نستاید. نام امیر کبیر با نخستین دانشگاه (دارالفنون)، نخستین روزنامه (وقایع اتفاقیه)، بسامان کردن ارتش و دارایی(مالیه) پیوند جاودانی خورده است و همه ایرانیان خود را وامدار کارهای او می دانند. آنچه که کمتر، یا هرگز گفته و یا نوشته نمی شود، سرکوبهای خونینی هستند که در سه سال وزیری امیرکبیر و بدستور او انجام گرفتند. امیر کبیر از سال 1227 که ناصرالدین میرزای هفده ساله را بر تخت پادشاهی نشاند، تا سال 1230 که از وزیری برکنار شد، خیزشها و جنبشهای چندی را سرکوب کرد. درست پس از بر تخت نشستن ناصرالدین شاه، حسن خان سالار نوه دختری فتحعلی شاه به سرنگونی شاه جوان برخاست و به همراهی پسرش امیر اصلان خان از خراسان بسوی تهران لشگر کشید. این خیزش پس از یک رشته جنگ و ویرانگری که سربازان دولت در آنها مردم کوچه و خیابان را هم از کشتار و بی بهره نمی گذاشتند، سرانجام سرکوب شد و کاربران امیرکبیر سنگدلی را در کیفر حسن خان سالار و فرزندش از اندازه گذراندند و اگر درست بیادم مانده باشد، آورده اند نخست پسر را در برابر چشمان پدر کور کردند و سپس او را سر بریدند. از این نمونه اگر بگذریم، سرکوب خونین جنبش بابیان، که در پی پیرایش اسلام و نو کردن چهره ایران سده نوزدهم بودند و با آوردن اندیشه هایی نو راهگشایان وزمینه سازان دوران روشنگری شدند (1)، با به قدرت رسیدن امیرکبیر تندی بیمانندی یافت. پدر نوسازی ایران خیزشهای گسترده مردمی بابیان در قلعه شیخ طبرسی، زنجان، نیریز و دهها شهر دیگر را در سالهای 1227 تا 1229 با کشتارهای هراسناک در خون خفه کرد و بدتر از آن، میرزا علیمحمد باب را که از سال 1225 (دو تا سه سال پیش از آغاز این جنبشها) در زندان بود، به این بهانه که او در برپائی آن شورشها نقش داشته بوده است، فرمان به کشتن داد. همچنین دستگیری و شکنجه طاهره قره العین، این ستاره تابناک جنبش زنان در سرتاسر تاریخ ایران نیز بروزگار امیر کبیر انجام گرفت. با اینهمه داوری همه از اسلامگرا تا مشروطه خواه و سوسیالیست درباره امیرکبیر یک داوری "مثبت" است.

هنگامی که نوبت به پهلویها می رسد، حتا دستآوردهای درست آنان نیز فراموش می شوند. آزادی زنان از زندان هزاران ساله، ساختن زیرساختهای گسترده آموزشی، ترابری، اداری، ،بهداشتی و به گوشه راندن روحانیان و پی افکندن یک سامانه دادگستری گیتیگرا بروزگار رضاشاه، و برافکندن نهاد هزاران ساله فئودالیسم و دادن حق رأی به بانوان و پدیدآوردن سپاه دانش، سپاه بهداشت و سپاه ترویج و آبادانی (بکار گرفتن نیروهای کارآمد در گسترش ساختارهای بنیادین) و بیش و پیش از هرچیز پشتیبانی از سودهای ملی ایران در هرکجای جهان بروزگار محمدرضا شاه هیچ جایی در داوری نیروهای ایدئولوژیک ندارند. از پهلویها تنها و تنها سانسور و شکنجه و اعدام است که در یاد آنها مانده است و در یاد مردم باید بماند. ریشه این نابرابری در رویکرد را در کجا باید جست؟

رویکرد ایدئولوژیک به پدیده ها و رخدادها جنبشهای ایرانیان در هزارو چهارسد سال گذشته، و بویژه در این یکسد و پنجاه سال پس از دوره روشنگری را دچار ژرفترین آسیبها کرده است. هیچکدام از نیروهایی که خواهان سرنگونی شاه بودند، خود حتی در پندار نیز برنامه ای برای دوران پس از آن نداشتند و بدتر از آن، برنامه ریزی را به دیگران واگذار کرده بودند و نمونه های آماده کشورهای دیگر را در جیب داشتند: چپها بلوک سوسیالیستی، چین، (و اگرچه یادآوری آنهم ننگ آور است) "آلبانی با انور خوجه" اش را الگوی ایران پس از پهلوی می خواستند و اسلامگرایان از خمینی بنیادگرا تا شریعتی نواندیش، مدینه روزگار محمد را. این همۀ سرمایه ای بود که سرنگونی خواهان می خواستند ایران پس از پهلوی را با آن بسازند.

از آن گذشته اگر پهلویها و نهاد پادشاهی را در جایگاه یک نیروی اجتماع و در کنار دیگر نیروها جای دهیم، خواهیم دید که دست جامعه ایران در برآوردن آرزوی سدساله ایرانیان که همانا آزادی و دموکراسی بود، تا چه اندازه تنگ و تهی بوده است. هیچکدام از نیروهایی که در برابر شاه صف کشیده بودند و خواهان سرنگونی او بودند، پایبندی راستینی به حقوق بشر و دموکراسی نداشتند. حزب توده سرنوشتی مانند جمهوریهای شوروی و یا افغانستان و یمن سوسیالیستی را برای ایران می خواست، فدائیان و مجاهدین دست به ترورهای درون سازمانی می زدند و هنوز به قدرت نرسیده دگراندیشان را اعدام می کردند (2) و اسلامگرایان نیز چهره خود را در این سی و سه سال بخوبی نشان داده اند. با این همه دو نیرو را می توان از فهرست نیروهای اپوزیسیون کنار گذاشت، که دستکم به گونه ای نیمبند به دموکراسی و حقوق بشر پایبند بودند: جبهه ملی (و خود شادروان مصدق)، و نهضت آزادی. ولی این دو سازمان خواهان پیرایش رژیم شاه بودند و نه سرنگونی آن، به دیگر سخن آنان خود را جایگزین رژیم شاهنشاهی نمی دانستند. پس می بینیم که جامعه ایران در بیست و پنجسال پیش از انقلاب بهمن گزینه های زیادی را برای پیشرفت در دسترس نداشت. واپسین شاه ایران یک فرمانروای بیگانه از مردم خویش، خودکامه و خود بزرگ بین بود، که در زندانهایش دگراندیشان را شکنجه و اعدام می کردند و روزنامه ها بدستور او سانسور می شدند و هیچ حزب یا سازمان آزاداندیشی که بتواند اندیشه سیاسی را در ایران به جنبش در آورد، از سوی او برتافته نمی شد؛
ولی همه نیروهایی که می خواستند او را سرنگون کنند و بر جایش بنشینند، دهها بار از خود او بدتر بودند.  آیا  جز این است که بخش بزرگی از آنان می خواستند "دیکتاتوری شاه" را براندازند، تا "دیکتاتوری پرولتاریا" را برپا کنند؟

به سخن پیشینم باز می گردم. تا هنگامی که سود و زیان ایران سنجه ای برای کنشها و واکنشهای ما نگردد، همچنان در درون این تارهای خود تنیده رویکرد ایدئولوژیک دست و پا خواهیم زد. در هر کنش یا واکنشی، پیش از آنکه همخوانی آن با آرمانهای (بخوان آماجهای ایدئولوژیک) ما سنجیده شود، باید به این بیندیشیم که سود یا زیان مردم ایران از آن چیست. بدیگر سخن اگر جمهوری اسلامی و خامنه ای همین فردا دست بکاری زدند که از آن سودی به مردم رسید، ما نباید در پشتیبانی از آن کار آنی درنگ کنیم. اگر اسلامگرایان و چپ کهنه اندیش ما بجای غوطه خوردن در قرآن و نهج البلاغه و برابر نهادهای مارکسیستی آنها "کاپیتال مارکس" و "مجموعه آثار لنین" دمی نیز با شاهنامه خو می گرفتند، شاید روزگار ما از امروز بهتر می بود (اسلامگرایان از شاهنامه دوری می جستند و می جویند، زیرا آنرا یادگار مجوس و آتشپرستان می دانستند و می دانند، و چپ کهنه اندیش نیز از شاهنامه پرهیز می کرد و می کند،، زیرا فردوسی در نگاه آنان یک "سلطنت طلب" است!) آری! فردوسی در هزار سال پیش نگاهی بسیار ژرفتر به جهان دارد و "ایرانگرایی" راستین را که در هم شکننده همه رویکردهای ایدئولوژیک است، به ما می نمایاند؛
در داستان رستم و سهراب، کیکاووس بر رستم خشم می گیرد و گیو را می گوید:

كه رستم كه باشد كه فرمان من /// كُند پَســـــت و پيچد ز پيمان من‏
بگــــير و ببر زنـــــده بـردار كـــــن /// وزو نــــــيز با من مگــردان سخن‏

رستم که گردنکش ترین پهلوان شاهنامه است و سر در پیش هیچ تنابنده ای خم نمی کند، در پاسخ او می گوید:

تهمتـــن بر آشــفت با شهريار /// كه چندين مدار آتش اندر كنار
همه كارت از يكـدگر بدتـرست /// ترا شهريارى نه اندر خورست‏
 
رستم کیکاووس را شاهی بی خرد و تهی مغز می داند که شایسته شهریاری نیست و  چنان برمی آشوبد که دست آشتی بخش توس را پس می زند و بر رخش می نشیند و راه زابلستان را در پیش می گیرد تا ایرانیان را بدست شاهی بی خرد و سرنوشتی سیاه  بسپارد. آنچه که گودرز کشواد، پهلوان نامی ایرانزمین به رستم می گوید، پندی است که باید آویزه گوش هر ایرانی آزاده گردد:

تهمتن گــر آزرده گردد ز شاه /// هم ایرانــیان را نباشـــد گناه

فردوسی با آن افسون سخنش بسادگی می توانست بجای "ایرانیان" واژه "ایرانزمین" را بنشاند. ولی رویکرد او که از زبان گودرز بیان می شود، ایرانیان را، یعنی تک تک مردم ایران را در نِگَر گرفته است. بدیگر سخن، اگرچه تهمتن بر کیکاووس تهی مغز برمی آشوبد و تخت شاهی را بر او بس بزرگ می بیند، ولی آنجا که پای سود و زیان مردم ایران به میان می آید، در یاری رساندن به آنان درنگ نمی کند. و این نیز درسی است که من از فردوسی آموخته ام، که "ایران" مشتی خاک و سنگ و دشت و کوه نیست. ایران تنها و تنها از آن رو برای من دوست داشتنی و مهرورزیدنی است، که در درون مرزهای آن "ایرانیان" زندگی می کنند. اگر همین مردم، با همین فرهنگ و پیشینه تاریخی و آئین و باور و جهانبینی، با همه خوب و بدشان به جزیره دور افتاده ای در اقیانوس آرام بروند، همانجا برای من ایران خواهد شد.

جای این نگاه ایرانگرایانه، که آسایش و سربلندی مردم ایران را برتر از هر چیز دیگری می داند، هم آنروز تهی بود و هم  امروز. سرنگونی خواهان بروزگار شاه تنها و تنها مرگ او را می خواستند: «تا شاه کفن نشود، این وطن وطن نشود»، ولی هیچکدام از آنان گامی فراتر از آن را نمی دیدند. کسی خود را نمی پرسید که شاه بمیرد یا برود تا مردم ایران به چه دستآوردی برسند، به ازادی؟ باید کور بود تا دشمنی آشکار همه نیروهای سرنگونی خواه اپوزیسیون شاه را با آزادی و دموکراسی نادیده گرفت. اگر کسی می خواهد بداند که زندگی و آینده ایرانیان چه جایگاهی در اندیشه گروههای سرنگونی خواه داشت، نگاهی بیفکند به نوار گفتگوهای سران سازمان چریکهای فدائی خلق و بخش جدا شده از سازمان مجاهدین خلق (3)، تا ببیند کسانی که می خواستند ایرانی بهتر از ایران پهلوی زده بسازند، در کدام هپروت پرواز می کردند.
بهترین نمونه کُنشگَری ایدئولوژیک این نیروها و دروغ بودن سخنانشان در هواداری از مردم ایران همانا دشمنی با دگرگونیهای بنیادینی است که شاه نام "انقلاب سفید" را بر آن نهاده بود. برانداختن فئودالیسم و دادن حق رأی به زنان کار کمی نبود، ولی پشتیبانی از آن (اگرچه بسود ایرانیان بود) گرد ننگ بر دامان پاکیزه اینان می نشاند، پس از آن تَن می زدند. در برابر آن شورش واپسگرایانه اسلامگرایانی که شاه را برای بخشیدن حق رأی به بانوان ایرانی "کافر" می دانستند، از سوی آنان "قیام پانزدهم خرداد" نام گرفت.

از آنجا که نگاه "سپید/سیاه" نیروهای ایدئولوژیک را می شناسم، ناچار از دوباره و چندباره گوئی این سخنم که آماج من چه در این نوشته و چه در دو نوشته پیشینم هواداری از پهلویها و سپیدنمائی همه کارهای آنان نیست. همچنین با این نگاه به گذشته در پی دادگاهی کردن کنشگران آنروز نیز نیستم، همانگونه که آلمانیها می گویند «آدمی در پی یک رخداد همیشه زیرک تر است» (4). جنبش آزادیخواهی مردم ایران در سال پنجاه و هفت یکی از بزرگترین شکستهای تاریخ خود را (چیزی بدتر از آسیب مغول و در اندازه پیروزی مسلمانان در هزاروچهارسد سال پیش) به چشم دید. باید ببینیم که چرا ما با اینهمه تلاش و کوشش و جانفشانی یکسد و پنجاه سال است که در جا می زنیم و گامهای این سی سال گذشته مان نیز رو به پشت سر داشته است؟ همه تلاش من نشان دادن این است که شکست خوردیم، زیرا آرمانهای ایدئولوژیک خود را برتر از سود و زیان مردم کشورمان گذاشتیم، و باز هم شکستهای سختتری خواهیم خورد، اگر که در این رویکرد خود به ایران و جهان بازنگری نکنیم و همچنان بر آرمانهای ایدئولوژیک خود پای بفشاریم.

من انقلاب اسلامی را از آن رو بیهوده ترین و بی خردانه ترین خیزش تاریخ کشورمان می خوانم که در روند آن ما ساختاری را نابود کردیم، که در درازای پنجاه سال ایران واپسمانده قاجاری را که بیش از نود درسد مردمش خواندن و نوشتن نمی دانستند و هر از گاهی دهها هزار تن از آنان به طاعون و وبا جان می باختند و زنانشان در کفن پیچیده بودند و جز برآوردن نیازهای نرینه شوهرانشان کاری نمی دانستند، به جایگاهی رساند که دانش آموختگان دانشگاههای آن می توانستند در جهان خودی نشان دهند، زنانش نه تنها از زندان چادر و روبنده رسته بودند، که می توانستند وزیر و سناتور شوند و قانونی بود که از حق آنان پشتیبانی کند، آموزش و پرورش تا پایان دبیرستان رایگان بود و کودکان این آب و خاک می توانستند دستکم یکبار در روز از خوراک رایگان بهره مند شوند و برای خود آینده ای بهتر از پدران و مادرانشان بسازند، تهی دستی اگرچه بود، ولی در همسنجی با آنچه که پیش از پهلویها بر مردم ایران می رفت و بویژه در همسنجی با کشورهایی که در جایگاهی همانند با ایران بودند، امیدبخش بشمار می آمد. پول ایران را می شد در همه جای جهان به بانکها برد و سرانش در سرتاسر جهان ارج می دیدند و آدمی از رفتار و کردارشان (به وارونه دوره قاجار و دوران جمهوری اسلامی) شرمگین و سرافکنده نمی شد. ساختاری که توانسته بود به کشور ما جایگاهی ویژه در جهان ببخشد؛ در کنار دو نشان صلیب سرخ و هلال احمر، شیروخورشید سرخ ایران تنها نشان شناخته شده جهانی امدادگران بود و حتا اسرائیل با همه پشتیبانانش در میان کشورهای اروپائی نتوانسته بود (و است) نشان ویژه خود را داشته باشد و از یاد نبریم که این همه تنها و تنها در کمتر از نیم سده(کمتر از زندگی یک نسل) بدست آمده بود. به دیگر سخن کسی که در سال 1300 بیست ساله بود، در شصت سالگی خود می توانست همه این دستآوردها را به چشم ببیند. بیخردی و یا درستتر "دیوانگی" ما این بود که بجای نگاهبانی از این دستآوردها که دسترنج فرزندان همین آب و خاک بودند و به کار آسایش مردمان همین آب و خاک می آمدند، خانه ای را که سقفش چکه می کرد به آتش کشیدیم، چرا که آرمانگرائی ایدئولوژیک همان اندازه که در ویرانگری استاد است، از ساختن ناتوان است.

با این همه و درست از آنجایی که شاه همه قدرت را بدست خود گرفته بود و با زندان و شکنجه و اعدام نه تنها  سرنگونی خواهان را سرکوب می کرد، که صدای همگان را خفه می کرد و رسانه ها را باز می داشت که صدا و آئینه مردم باشند، پس باید او را پاسخگوی هر آن چیزی دانست که بر این آب و خاک رفته است، بویژه انقلاب اسلامی. کسی که دیگران را چه در قدرت و چه در پاسخوری انباز خود نمی کند و هیچ صدائی را جز صدای خود و خودیها برنمی تابد، باید بار گناه همه رخدادها را هم بر دوش خود بکشد، اینکه ایران در جایگاهی بسیار ویژه در سیاست و تاریخ و جغرافیای جهان جای گرفته بود اگرچه دشواری کشورداری را در این سرزمین آشکار می کند، ولی سرسوزنی از مسئولیت شاه در آنچه بر سر ما رفت نمی کاهد. ولی دادگرانه نخواهد بود اگر دیگرانی که خود درست به همان اندازه در رقم زدن این سرنوشت سیاه برای ایرانیان نقش داشتند، اکنون بر زین اسبان جنگی بنشینند و بر گور شاه در خاک خفته بتازند.

یکی از خوانندگان گرامی نوشته "شاهزاده و گدا" در زیر آن نوشته است: «من هم به آقای پهلوی و حامیانش همچون آقای مزدک بامدادان تمنا می کنم از سر راه ملت کنار بروند». اکنون و با این "پی نوشت"ی که از "نوشت" درازتر آمد و با "دیباچه"ای که از خود سخن بیشتر شد، در بخش سوم به رفتار اپوزیسیون و پرسشهای خوانندگان گرامی خواهم پرداخت.

دنباله دارد ...
 
خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------------
1. گذشته از آنکه کسانی چون میرزا آقاخان کرمانی (از سرآمدان و پیشروان جنبش روشنگری) و شیخ احمد روحی به بابیان بسیار نزدیک و دامادان میرزا یحیا صبح ازل بودند، شادروان احمد کسروی می نویسد که نیروهای دولتی مشروطه خواهان را "بابی" می نامیدند.
 
2. در اینباره بنگرید به "شورشیان آرمانخواه"، مازیار بهروز
 
 
Im Nachhinein ist man immer schlauer! .4

۱۳۹۰ دی ۲۱, چهارشنبه

از سر راه خود کنار برویم (یک)


پی نوشتی بر "شاهزاده و گدا"

نوشتار "شاهزاده و گدا" همانگونه که گمان برده بودم، واکنشهای فراوانی را برانگیخت. اگرچه تلاش من درآن نوشته بر واکاوی رویکرد ویژه نیروهای اپوزیسیون از یک سو، و نشان دادن ریشه های ایدئولوژیک رفتار بسیاری از این نیروها بود، گویا برای گروهی از خوانندگان این گمانه پدید امده بود که من در پی هواداری از رژیم پادشاهی یا خود آقای رضا پهلوی بوده ام. اینرا هم از پیامهای زیر آن نوشتار در تارنمای ایران امروز و هم در رایانامه هایی که برایم فرستاده شده بودند می شد دریافت.

شاید واگویی این نکته تهی از هوده نباشد که کشورداری آرمانی من، بنام کسی که از سالهای نوجوانی گرایش اندیشگی و رفتاری نیرومندی به آنارشیسم داشته است، فرسنگها از یک رژیم پادشاهی که در آن حق فرمانروائی از پدر یا مادر به پسر یا دختر می رسد، بدور است. من ولی اگرچه در ژرفای دل آرمانهای نوجوانی و جوانی خود را از یاد نبرده ام، دیگر آرمانگرا نیستم و آرمانگرائی را بیماری نسل خود و نسل پیش از آن می دانم. و می دانم که آرمانگرائی، پرواز مستی آور در آسمان آرزوها است.

دیدارهای هفتگی با برادری که در زندان شاه بود (کودکی)، انقلاب بهمن 57 (نیمه نخست نوجوانی)، خیزش نافرجام خرداد شصت (نیمه نوجوانی) و زندگی چند ساله در هراس روزانه از دستگیری و سرانجام  گریز از میهن (آغاز جوانی) و سرانجام زیستن روزاروز در هراس از تکه تکه شدن در پی بمبارانهای شبانه ارتش صدام (سرتاسر نوجوانی)  مرا نیز همچون هزاران هزار هم-سرنوشتم از آن آسمان فراخ و خیال انگیز بزیر کشید و بزمین  سخت زندگی کوفت.
پس از آن، زیستن در سرزمینی که مردمانش نزدیک به همه آنچه را که بر سر ما رفته بود و شاید بیشتر، خود از سر گذرانده بودند، به من آموخت که "آرزو" چیزیست و "آماج" چیزی دیگر. و اینکه آرزو همیشه یک چشم انداز است و آماج یک جایگاه، که در پی دست یافتن به آنیم. که آرزو یک "پنجره" است که از چارچوب آن می توان به دوردستها نگریست و آماج یک "دَر" که می توان از آن گذر کرد و به سوی آن چشم انداز دوردست گام برداشت. من آموختم که هیچ انسان خردمندی برای برون شدن از خانه پنجره را برنمی گزیند، بویژه اگر که آن خانه همچون کوه نابسامانیهای آین آب و خاک، سر به ابر بساید.

نگاهی به تاریخ سه دهه گذشته ایران مرا سخت بیاد سه سده نخستین پس از فروپاشی شاهنشاهی  ساسانی می اندازد. سه سده ای که در آن دهها جنبش فراگیر سرشار از قهرمانی و جانبازی ایرانیان نتوانست آنان را از یوغ بردگی مسلمانان رها کند و درست بمانند جمهوری اسلامی، فرمانروایان مسلمان توانستند هر بار جنبشهای رهیائیبخش ایرانیان را در خون خفه کنند. درست بمانند روزگار ما، این پدیده ریشه در پراکندگی ایرانیان داشت و نه در توانائی فرمانروایان ستمگر.

کسانی که در دهه هشتاد میلادی (شصت خورشیدی) در فرانسه بودند، بیاد می آورند که نیروهای اپوزیسیون هر روز آدینه از ساعت 12 تا 14 در نهارخوری دانشگاه پاریس (سیته اونیورسیته) گردهم می آمدند و روزنامه ها و کتابهای خود را می فروختند و درباره رخدادهای ایران و جهان گفتگو می کردند. در همان آغاز راه و درست در همان روزهایی که ایران در آتش جنگ و سرکوب و شکنجه می سوخت، نیروهای اپوزیسیون درگیر این بودند که با دو گروه در یک روز و یک جای گِردهم نیایند: "حزب توده و سازمان فدائیان اکثریت" و "سلطنت طلبان". چکیده داستان اینکه بجای مردان و زنانی که کارشان گفتگو و اندیشورزی بود، سیته اونیورسیته را مردان ورزیده ای پر کردند که به ورزشهای رزمی آشنا بودند و مشت زدن را خوب می دانستند. کار درگیریها چندان بالا گرفت که تنها آمدن نیروی ویژه پلیس "س.اِر.اِس" توانست به آنها پایان بخشد. سرانجام "سلطنت طلبان" به چهارشنبه ها و "حزب توده و سازمان فدائیان اکثریت" به پنجشنبه ها رانده شدند، در همان روزهایی که جمهوری اسلامی در کشتار و سرکوب ایرانیان با مجاهد و پیکاری و فدائی سلطنت طلب و توده ای و فدائی یکسان رفتار می کرد و هیچ کسی را از شکنجه و کشتار بی بهره نمی گذاشت.

سرنوشت کانونهای پناهندگی در آلمان، که من خود در پایه گزاری چند تای آنها نقش داشتم نیز چیزی جز این نبود. ما گرد هم می آمدیم تا ماهها بر سر این بگومگو کنیم که چگونه جلوی آمدن "حزب توده و سازمان اکثریت" و "سلطنت طلبان" را به درون این کانونها بگیریم. نوشتن چنین اساسنامه ای چنان نیروی ما را به هرز می داد که اندک زمانی پس از بنیانگزاری کانون دیگر توانی برای پی گیری کار خود نداشتیم و پراکنده می شدیم، و جمهوری اسلامی همچنان خون مجاهد و فدائی و توده ای و سلطنت طلب را در هم می آمیخت.

دهه نَوَد دهه دوری جستن از سیاست و گرایش به کار فرهنگی بود. ولی اندیشه ایدئولوژیک گویا سر آن نداشت که دست از گریبان ما بردارد. در اینجا هم ماهها از پی ماهها میگذشتند و ما را کاری جز این نبود که سر خود را با "اساسنامه" هایی گرم کنیم که راه را به نیروهای "ناخودی" بربندد. با این تفاوت که ما دیگر پناهنده نبودیم و دانشجو شده بودیم و گروهی تازه به ما افزوده شده بود که می خواست آتش نبردهای دیرین را دوباره برافروزد: کنفدراسیون دانشجویان ایرانی، با جنگ بی پایان میان "سیس" و "فیس" (1)، و ما همچنان ناتوان از این بودیم که گامی بیشتر از براه اندازی کانونهای فرهنگی برداریم و جمهوری اسلامی در کنار کشتار همه دگراندیشان، از توده ای و فدائی و مجاهد و سلطنت طلب، پُتک بر بنیان فرهنگ ایرانزمین نهاده بود و دستآورد هزاران ساله نیاگان ما را بر باد می داد.  

سرنوشت جنبشهای رهائیبخش ایرانیان پس از بر سر کار آمدن مسلمانان نیز چیزی جز این نبود. اگر چه دست تاریخ در گزارش دو سده نخست پس از فروپاشی ساسانیان بسیار تنگ است و آنچه بما رسیده نیز سرشار است از دروغ و ناراستی، ولی با نگاه به همین گزارشهای کژ و کول هم می توان دریافت که بنیان شکوه و فرّ هزاران ساله را درست به مانند امروز همین نگاه تنگ و خُشک ایدئولوژیک بر باد داد. همه جنبشهای ما ایرانیان در این سه دهه و آن سه سده در یک چیز انباز و همانند اند: بجز انگشت شماری، هیچکس پروای سود و زیان ایران را نداشت و ندارد و هر کسی در پی رسیدن به آماجهای ایدئولوژیک خود بود و هست.

ابومسلم خراسانی که از او بنام نخستین سردار ایرانی یاد می شود که بر عربان شورید، از یک سو دیگر جنبشها را چون جنبش به آفرید سرکوب کرد و از دیگر سو بجای خاندان امیه، خاندان عباس را بر سر کار آورد.

طاهریان را بنیانگزاران نخستین پادشاهی ایرانی و نماد آغاز ایستادگی سازمانیافته ایرانیان در برابر اعراب می دانند. ولی بنیانگزار این دودمان، عبدالله پسر طاهر ذوالیمینین که خلیفه عباسی را به چالش گرفته بود همان کسی است که دستور به سوزاندن نوشته های "مجوسان" می داد و آورده اند که او همان کسی است که سرو کاشمر را که نماد آزادگی ایرانیان بود، فرمان به سوختن داده است.

دو جنبش گسترده بابک خرمدین و مازیار اسپهبد نیز باز بر پایه همان اندیشه ایدئولوژیک نتوانستند به هم بپیوندند و شیرازه فرمانروائی مسلمانان را از هم بگسلند، خرمدینان از بازماندگان مزدکیان بودند و اسپهبدان همانگونه که از نامشان پیدا است، از شاهزادگان ساسانی و می توان انگاشت که هر کدام از آنان بدنبال برآوردن آرمانهای ایدئولوژیک خود بوده باشند و همکاری با دیگری را ننگ بشمار آورده باشند. در این میان نیروی سومی نیز بود که باز بر پایه همان پرهیزکاریهای ایدئولوژیک تا سرکوب جنبش خرمدینان و دستگیری بابک پیش رفت؛ افشین شاهزاده اشروسنه.

از نیمه دوم سده سوم پس از اسلام (250) تا پایان سده پنجم، یعنی در درازای دویست و پنجاه سال چهارده خاندان شاهی کمابیش همزمان و در کنار هم بر گستره ایران بازمانده از ساسانیان فرمان می راندند(2). هر کدام از این دودمانها بتنهایی می توانستند بغداد را فرو بگیرند و اورنگ فرمانروائی عباسیان را در هم شکنند، ولی از آنجایی که نزدیک به همه آنان خود بیشتر از خلیفه پروای اسلام و مسلمانی داشتند و نه سودای رهائی ایران را، یکسر در جنگ و نبرد با یکدیگر بودند و  کوچکترین گرایش ایرانخواهانه را به بهانه "مجوسی"گری و "گبری"گری سرکوب می کردند. بیهوده نبود که خیزش سنباد سیستانی (سنباد گبر) بیش از هفتاد روز به درازا نکشید، چرا که گفته بود: «بازنگردم تا کعبه را ویران نکنم، که او را بَدَل آفتاب برپای کردند و ما همچنان قبله خویش آفتاب کنیم، چنانکه قدیم بود»(3).

اسلام در هزاروچهارسد سال پیش، و جمهوری اسلامی در سی و سه سال پیش آمده بودند تا ریشه کیستی ملی ما را بخشکانند، هردوی این پدیده ها توانستند با پیروزی شگفت آوری ایرانیان را از کیستی تاریخی خود بترسانند و از "ملت"، "امت" بسازند و چنان گشت و چنین رفت که گرایش به ایران و ارزشهای فرهنگی آن، بدان روزگار "مجوسی گری و آتش پرستی" و بروزگار ما "شاه پرستی و سلطنت طلبی" نام گرفتند. آتش این اندیشه خردسوز و این نگاه لوچ به ایران و جهان، تنها دامان مسلمانان را نگرفت. کنشگران سیاسی ما - از انگشت شماری اگر بگذریم - ایران را چون سرمایه ای می دیدند (و می بینند) که می بایست به پای آرمانهای ایدئولوژیک آنها (اسلامگرایی[چه بنیادگرانه و چه نواندیشانه]، انترناسیونالیسم جهانی، مبارزه با امپریالیسم جهانخوار و سگ زنجیریش صهیونیسم، ...) به آتش کشیده شود. آری! این تنها خمینی نبود که می گفت ایران را برای اسلام می خواهد و "ملی گرایی را خلاف اسلام" می دانست. "اسلام زدگی" به یک بیماری فرارسته بود که مرزهای دینی را درهم شکسته بود و دیگر مسلمان و مارکسیست نمی شناخت، وگرنه در کدام گوشه دیگر جهان مارکسیست لنینیست باورمندی را می توان یافت که سخنش را با گفتآوردی از امام سوم شیعیان آغاز کند و حسین و علی را "مولا" بنامد؟ (4)

و اگر کسی گمان می برد که این نگاه و اندیشه تنها ویژه اسلامگرایان بنیادگرا است، بد نیست نگاهی نوشته های دکتر علی شریعتی بیندازد، که او را بدرستی پیشاهنگ جنبش روشنفکری دینی نامیده اند: «در اوج مبارزه ي عثماني ها با اروپايي ها، که قدرت امپراطوري عثماني در غرب پيش مي رفت، ناگهان در پشت جبهه، در منتهي اليه مرزهاي شرقي عثماني، يک قدرت نيرومند مهاجم و تازه نفس مي جوشد، و از پشت بر عثماني حمله مي کند [...] اسلام و قدرت جهانی اسلام [...] با ظهور صفویه از پشت خنجر خورد». (5) یعنی اینکه صفویها با همه دژکاریها و واپس ماندگیهایشان پس از نُه سده گستره فرهنگی ایرانزمین را بزیر یک پرچم گردآوردند و نام ایران را بار دیگر زنده کردند و نوزائی سوم تاریخ ایران را رقم زدند، به پشیزی نمی ارزد. آنان از دیدگاه شریعتی گناهکارند، چرا که چون خنجری از پشت بر پیکر ایستاگی جهان اسلام در برابر اروپا فرود آمدند.

"ایران گریزی" و گاه "ایران ستیزی" بخش بسیار بزرگی از نیروهایی که در پی سرنگونی شاه می بودند  چنان آشکار بود، که خاندان پهلوی و نهاد پادشاهی را به تنها پشتیبانان ارزشهای ایرانشهری فرارویانده بود، به تنها نیرویی که ایران را براستی تنها و تنها برای ایران می خواست و نه برای "انقلاب پرولتری جهانی" و "اعتلای جهانی اسلام" و "پشتیبانی از بلوک سوسیالیستی".

آرمانگرایان آن نسل بر آن بودند «چون که سد آمد، نود هم پیش ما است!»، پس با رهائی مردم جهان (پرولتاریا، زحمتکشان، مستضعفین) ، مردم سرزمینمان هم رها خواهند شد. کسانی که برنامه ای برای آینده ایران حتا در اندازه یک برگ کاغذ نداشتند، بلندپروازانه در پی رهائی سرتاسر جهان بودند و درست بمانند امروز همه انسانها را برابر، ولی فلسطینیان را برابرتر می دیدند. (6) آنان از زمین سخت و خشک  زندگی بال کشیده بودند و در آسمان که نه، در کهکشان آرمان و آرزو پرواز می کردند.

و خردمندی یافت نمی شد که بپرسدشان:

تو بر اوج فلک چه دانی چیست؟                 چو ندانی که در سرایت کیست؟

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
--------------------------------------------------------------------------------------

1. کنفدراسیون جهانی دانشجویان ایرانی در دهه پنجاه به این دو سازمان بخش شد.

2. نک. به "سلسله های متقارن در ایران"، اشپولر، بازورث، مینورسکی، ...، انتشارات مولی، 1384

3. سیاستنامه خواجه نظام الملک طوسی

4. دفاعیات شادروان خسرو گلسرخی: «انما الحیات فی عقیده والجهاد ...»

5. علی شریعتی، مجموعه آثار 9، برگ 45

6. آیا کسی تا کنون دیده یا شنیده و یا خوانده است که هواداران فلسطین و دشمنان شعار «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران!» یکبار هم برای مردم سومالی و روآندا و چچن چنین خاکستر اندوه بر سر بریزند و مویه کنند. یادآور می شوم که در روآندآ نزدیک به یک میلیون از مردم توتسی و هوتو در تنها سَد روز کشتار، و بیش از دو میلیون از آنان آواره شدند. نیروهای ایدئولوژیک ایرانی هیچگاه برای آنان اشک نمی ریزند، چرا که از تنور داغ این آتش هستی سوز، نمی توان آبی برای آماجهای ایدئولوژیک آنان گرم کرد!

۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه

شاهزاده و گدا

پنج سال پیش و در آستانه انتخابات مجلس خبرگان و شوراهای شهر در نوشتاری بنام "دریوزگان آزادی" (1) کسانی را که مردم را به رأی دادن فرا می خواندند "دریوزگان" یا گدایان آزادی نامیدم. آن نوشتار انبوهی از واکنشهای بیشتر پرخاشگرانه را برانگیخت و برای نمونه هم میهن گرامی آقای فانی یزدی در نامه ای با فرنام "شباهت دیدگاه بخشی از اپوزیسیون با مصباح یزدی‏" نوشت: «مقاله ایشان، از عنوان آن گرفته که "دریوزگان آزادی" نامش نهاده‌اند تا سطر سطر آن، پراست از توهین و تهدید و افترا». آنچه که بر خرده گیران نوشته گران آمده بود، واژه "دریوزه" بود که برابرنهادی است برای "گدا" و بی گمان برخورنده. چنین شد که در نوشتار دیگری (2) تلاش کردم دیدگاه خود را فاشتر و آشکارتر بازگویی کنم و بویژه بگومگو را به میدان "رویکرد" بکشانم. رویکرد (3) شیوه برخورد ما، یا زاویه نگاه ما به یک پدیده یا پرسمان است. با این پیشزمینه همه تلاش من در آن دو نوشته برای واکاوی گونه ای از رویکرد در میان نیروهای اپوزیسیون به رخدادهای درون ایران بود و واژه دریوزه را نیز نه برای دشنام دهی و "توهین و تهدید و افترا"، که برای نامیدن این رویکرد بکار گرفته بودم و در همین راستا از آقای فانی یزدی پرسیده بودم: «آیا گمان نمی کنید، درست از همین رو است که یکسدوپنجاه سال است درجا می زنیم و به گرد خود می گردیم؟ که دل به کمترین دستآوردها خوش می داریم و در یک واژه "مینیمالیست"ترین مردم جهانیم؟». به واژه مینیمالیست بازخواهم گشت.

آنچه که مرا به یادآوری این دو نوشته واداشت، تلاشهای آقای رضا پهلوی و رایزن حقوقی ایشان آقای مصطفایی در "شکایت از رهبر ایران به اتهام نقض حقوق بشر و جنایت علیه بشریت"، واکنش بخشی از گروههای اپوزیسیون و بویژه خاموشی بخش بزرگی از کنشگران و گروههای آزادیخواه در برابر آن است. پیشاپیش ناگزیر از گفتنم که داوری در باره درونمایه حقوقی این شکایتنامه بیرون از دانش من است و آنرا به حقوقدانان وامی گذارم و بیشتر بدنبال واکاوی رفتار اپوزیسیون جمهوری اسلامی، یا دستکم بخشی از آن، با این تلاش ارزنده هستم. ولی پیش از آن باید بار دیگر نگاهی به گذشته داشته باشم تا درونمایه سیاسی و اجتماعی یک واژه کلیدی را بشکافم.

از همان سالهای کودکی همیشه از دهان مادرم – که روان پاکش شادمان باد – زبانزدی را می شنیدم که جانم را سخت می آزرد:

یا رب روا مدار گدا معتبر شود

در خانواده و خاندانی که همیشه تنی چند از هموندان آن در راه رسیدن به آماجهای سوسیالیستی در زندان بودند، اندیشه کودکانه من "گدا" را با "تنگدست" یکی می گرفت و نمی توانستم دریابم که چرا مادرم که سرچشمه انساندوستی بود، اینچنین به زشتی از گدایان (تنگدستان) یاد می کند. دیگر به مردی جوان فرارسته بودم که توانستم مادرم را بپرسم و همو برایم گفت "گدا" نه بازگوکننده دارائی و جایگاه اجتماعی یک انسان، که نامی بر گوهر رفتاری او و نگاهش به خویشتن و پیرامون خویش است. در دیدگاه مادرم گدا کسی بود که به کمترینها بسنده می کرد و برای بدست آوردن همانها هم از خم کردن گردنش پرهیز نداشت. گدا هیچگاه به سراغ آماجهای بلند و سخت نمی رفت و روزگارش را با همان چند پشیز بدست آمده در سایه فروتنی و سرافکندگی، از امروز به فردا می گذراند. گدا از نگاه آن زن دانشگاه نرفته بالیده در دامنه البرز که مرده ریگ سترگی از خرد جاودان نیاکانش را در سینه پنهان می داشت، کسی بود که همیشه در چادری از هراس پیچیده بود، هراس از "باختن" و "از دست دادن". اگر بخواهیم ترجمانی سیاسی از این ویژگیها بدست بدهیم، واژه ای بهتر از "مینیمالیست" نخواهیم یافت.

به گمان من آنچه که آقای رضا پهلوی و رایزنان حقوقی ایشان بدنبال آنند و بویژه با بزنگاهی که برای انجام آن برگزیده اند، شایسته هرگونه پشتیبانی از سوی همه آزادیخواهان راستین است. هر کسی با هر گرایش سیاسی و دینی و اندیشگی اگر رهائی راستین و نه نیمبند  ایران و ایرانیان را ارج می نهد، بایسته است که از این شکایت پشتیبانی کند و به یاری کنشگران آن برخیزد. آقای رضا پهلوی و همکاران او از نگر من بجای گفتگو بااژدهای جمهوری اسلامی و پند و اندرز دادن به او در پی کوفتن سر آنند.

خواندن نوشته هایی که در رویاروئی با برنامه آقای پهلوی نوشته شده اند، در آدمی افسوس و اندوه برمی انگیزد. این سخن من بدین معنی نیست که برنامه ایشان و رایزنانشان بویژه آقای مصطفایی تهی از کاستی است و نباید بر آن خرده گرفت، افسوس من از رویکرد خرده گیران است. یکی ما را از «شهزاده ای که احوال پرسِ مجاهدین نیز هست» می ترساند و می نویسد: «... ای کاش نام خانوادگی اش را همان می گذاشت که نام اصیل رضا خان میر پنج بود. رضا سوادکوهی...» و شوخی سرنوشت را ببین که نام خانوادگی نویسنده "رهبر" است! (4) از این مشت نمونه خروار که بگذریم، بخش بزرگی از خرده گیران "جنایت بر علیه بشریت" را بزرگنمائی می بینند و بیشتر از آنکه نگران بزیر پا گذاشتن حقوق بشر در ایران باشند، از این شادمانند که در عربستان سعودی روزگار مردم بسیار آشفته تر از ایران است و یا اسرائیل هم حقوق انسانی فلسطینیان را بزیر پا می گذارد. در خوشبینانه ترین نگاه می توان انگاشت که این خرده گیریها ریشه در نگرانی این دسته از هم میهنان از بهانه دادن بدست جنگ افروزان باشد.

کاری که آقای پهلوی و همکارانش امروز بدان دست یازیده اند، شیوه ای است که آزادیخواهان باید دیر ِ دیر پس از پایان کار خاتمی، بجای فراخواندن مردم به شرکت در انتخابات رنگارنگ بدان دست می یاختند؛ جایگزینی چالش هسته ای با چالش حقوق بشر. ارزش این کار در این است که نگاه سپهر همگانی کشورهای آزاد (و نه دولتهای آنان) را از بمب هسته ای به سوی کسانی می چرخاند که براستی نیازمند پشتیبانی مردمان آزادیخواه در سراسر جهانند. به گمان من اینکه آیا شورای امنیت سازمان ملل این شکایت را درخور بررسی می داند یا نه (بخش حقوقی)، نباید آماج برتر و نخستین این برنامه باشد. آماج راهبردی این برنامه باید کشاندن چالش حقوق بشر در ایران به رسانه های جهانی باشد و همه ما باید بکوشیم که پرسمان حقوق بشر اگر نه در جایگاهی برتر، دستکم در جایگاهی برابر با چالش هسته ای جای بگیرد، چرا که رویاروئی جمهوری اسلامی باجهان بر سر برنامه هسته ای از همان روز نخست نیز هیچ پیوندی با مردمان این آب و خاک نداشت و کوتاه سخن، این جنگ، جنگ آنان نبود. در جایی که چالش حقوق بشر، چالش روزانه تک تک ما است؛ از  کوچندگانی که از حق بازگشت به زادگاهشان برخوردار نیستند گرفته، تا دگراندیشانی که بزندان می افتند، شکنجه می شوند و سر بدار می سپارند، تا زنی که از سر عشق و یا تنگدستی  پای در بستر مرگ خود می نهد و سنگسار می شود، و مردی که برای پر کردن شکم کودکانش دست به دزدی می زند و دزدان دستش را می زنند. اگر بتوان به جهانیان نشان داد که آزادیخواهان دستکم برای به دادگاه کشاندن بزرگترین دشمن حقوق بشر یکپارچه و همصدا در کنار ملت خود ایستاده اند، آنگاه می توان از آنان چشم یاری به جنبش آزادیخواهی مردم ایران را هم داشت.

به "رویکرد" بازگردیم. بخش بزرگی از کنشگران امروزین اپوزیسیون جمهوری اسلامی تا پیش از برافتادن پادشاهی در ستیز با آن بودند. بسیاری از اینان که حتا برافراشتن پرچم ملی شیروخورشید را آنگونه که خود می گویند "علامت سلطنت طلبی" می دانند، بی گمان همکاری با آقای پهلوی را برنمی تابند و (شاید) از این می ترسند که مُهر "سلطنت طلبی" بر پیشانی آنان فروکوبیده شود. اینان از این نیز فراتر می روند و هرگونه گرایشی به فرهنگ کهن ایران را نیز نشانی از شاه خواهی می دانند، انگیزه اینان بیشتر "پاکدامنی سیاسی" است. با این همه گویا این تنها خاندان پهلوی است که لکه بر دامان این بخش از اپوزیسیون می نشاند. برای نمونه آقای فرخ نگهدار نشستن در کنار عطاالله مهاجرانی را آلاینده دامان خود نمی داند. از اینکه آقای مهاجرانی تا واپسین روز پیش از رانده شدنش از دربار ولی فقیه همکاری تنگاتنگ با دژخیمان و شکنجه گران داشته است می گذریم. ولی آقای نگهدار کنار کسی می نشیند که هنوز هم شناسنامه کتاب "نقد توطئه آیات شیطانی" را در تارنمای خود دارد (5)، که در آن می نویسد: «[سلمان رشدی] مسائلی را مطرح می کند که دیگر قابل پاسخگویی نیست و پاسخ‌اش همان فتوای امام خمینی است».

نگاهی نمونه وار به رفتار و گفتار بخشی از چهره های اپوزیسیون بویژه در دو سال پس از خیزش خرداد هشتاد و هشت می تواند ریشه خاموشی شگفت انگیز بخش بزرگی از اپوزیسیون در باره برنامه آقای پهلوی را نشان دهد. تا پیش از رخدادهای سال هشتاد وهشت رویکرد بخش بزرگی از نیروهای اپوزیسیون، همان اپوزیسیونی که در باره شاه به هیچ دستآوردی جز سرنگونی و نابودی خرسند نمیشد، در برابر جمهوری اسلامی یک رویکرد "پیرایش گرایانه" بود، بدین معنی که به پیرایش (اصلاح) اندک اندک و دراز-زمان این رژیم از راه انتخابات دل بسته بود. پیوند ناگفته ای میان نیروهای ایدئولوژیک جامعه ایران پدید آمده بود که در روند جنبش سبز همانندیهای خود را بیشتر نشان دادند. همانندی برجسته این توده ناهمگون که یک سرش را چپ کهنه اندیش و سر دیگرش را اسلامگرایان نواندیش می ساختند (و می سازند)، در این بود که همه اینان سودهای ایدئولوژیک خود را برتر از سودهای ملی می دانستند.

تا نمونه ای آورده باشم، آنچه که ف. تابان سردبیر تارنمای اخبار روز (مارکسیست [پیشین؟] و هموند سازمان فدائیان خلق) را با محسن کدیور (حجت الاسلام والمسلمین) همانند می کند، رویکرد آنان به شعار «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران!» است. اگر آقای تابان تا ترساندن مردم از خطر ناسیونالیسم آریائی پیش می رود، آقای کدیور دست به برساختن شعاری نو می زند و می گوید: «مردم شعار دادند هم غزه، هم لبنان، جانم فدای ایران!» (6). من در نوشته ای بنام «چه کسی از جمهوری اسلامی می ترسد» (7) به سخنان آقای تابان پرداخته ام. این نمونه را ولی از آن رو آوردم که نشان دهم رویکرد ایدئولوژیک آدمی را تا به کجا می تواند بکشد. درگیری میان اسرائیل و فلسطینیان هم برای اسلامگرایان و هم برای چپ کهنه اندیش یک گفتمان بنیادین و بخشی از جهانبینی آنان است.

از این نمونه ها که بخش بزرگی از آسیب شناسی جنبش سبز را می سازند، بسیار می توان آورد. آقای اکبر گنجی یکبار با نشان ملی ما ایرانیان – خورشید نشسته بر پشت شیر – به ستیز برمی خیزد، بار دیگر "جمهوری ایرانی" را بزیر آتش می گیرد و در این چند ماهه نیز بیاد بمبهای هسته اسرائیل افتاده است و بر دیگران خرده می گیرد که چرا "دابل استاندارد" (گفته ایشان است) بکار می برند و بجای گرفتن گریبان رژیمی که سرانش دهها بار از "محو اسرائیل از روی زمین" سخن گفته اند، بسراغ اسرائیل نمی روند. اندیشه ایدئولوژیک چنان بسته و یکسونگر است که حتا به هنگام رویاروئی با پدیده ننگ آوری چون "حجاب" نیز نمی تواند خود را از هراس باختن برهاند. آقای یوسفی اشکوری می نویسد: «چادر، هیچ ارتباطی با اسلام ندارد، چادرمشکی که الان مطرح است، پوشش معشوقگان دربار پادشاهان و زنان اشرافی بوده و همه زنان نمی‌توانسته‌اند چادر بپوشند» (8). آقای اشکوری بیگمان در پی به چالش گرفتن چادر است، ولی از آن می هراسد که در این رهگذر گردی بر دامان اسلامش بنشیند، پس گناه را به گردن فرهنگ ایرانی می اندازد.

آقای پهلوی ولی تا کنون نشان داده که چهره ای ایدئولوژیک نیست و سود و زیان ایرانزمین را برتر از هر چیز دیگری می داند، اسرائیل و فلسطین هیچ جایگاه ویژه ای در سپهر اندیشگی او ندارند، در جایی که بسیاری از اسلامگرایان اپوزیسیون نام نماد جنبش سبز، ندا آقا سلطان را (شاید از آنرو که با "زن آرمانی" آنان همخوانی ندارد) بزور بر زبان می آورند، او با بزبان راندن نام ندا بگریه می افتد. در جایی که آنان در گردهمائی خود پرچم راستین ایران را برنمیتابند، او هم از شهروندان گرفتار در اشرف (که در سرنگونی پدر او  نقش داشته اند) پشتیبانی می کند و هم برای آزادی "همه" زندانیان سیاسی تلاش می کند. در جایی که آنان در برابر تبه کاریهای خامنه ای عربستان را به رخ می کشند او می گوید: « اما دغدغه اول من عربستان سعودی و یا کشور‌های دیگری نیست، من ایرانی هستم و اولین دغدغه‌ام وضعیت کشور خودم است بنا بر این در این جهت من اصلا مقایسه نمی‌خواهم بکنم که کدام یک از این کشور‌ها مسابقه نقض حقوق بشر با ایران گذاشته‌اند!» و هنگامی که سخن از یکی از برجسته ترین گفتمانهای نیروهای ایدئولوژیک، یعنی اسرائیل و فلسطین بمیان می آید، او می نویسد: « من حقوق بشر را از یک دید جهانی می‌بینم. ولی این طبیعی است که چون ایرانی هستم و اولین وظیفه خودم را – تا زمانی که ملت‌ها وجود دارند ملیت من تغییر نمی‌کند – طبیعی است که اولین تقدم من ملیت خودم باشد. این به مفهوم این نیست که به بقیه اهمیت نمی‌دهم».

جهان ما دگرگون شده است. نسل جوان ایران دیگر نه بمانند ما آرمانگرای ناب است که بیداری را در پای رؤیا قربانی کند، و نه نگاهش به خاندان پهلوی مانند نگاه ما ایدئولوژی زده و خودفریبانه است. این نسل می داند که انقلاب اسلامی نه تنها بی خردانه ترین کار در تاریخ کشورما، که یکی از بیهوده ترین خیزشهای تاریخ جهان بوده است، چرا که با برافکندن ساختاری که اگرچه خودکامه و سرکوبگر بود و می کشت و شکنجه می داد، ولی هم ایرانگرا بود و هم رفرم پذیر، خود را دچار ساختاری کرد که هم در کشتار و شکنجه و سرکوب گوی از همگان ربوده است و هم ایران را قربانی اسلام می کند و تا بنیان ایران و ایرانی برنکند، برنمی افتد، رفرم پیشکشش! امروزه کمتر کسی را می توان یافت که افسانه های نیروهای ایدئولوژیک (چه اسلامگرا و چه چپ کهنه اندیش) را در باره سدهاهزار زندانی سیاسی و دهها هزار اعدامی و اره کردن دست و پای زندانیان، یا "نوکری" شاه برای امریکا، باور کند. نسل جوان میداند که پهلویها با همه تبهکاریهایی که بروزگار آنان انجام گرفت، بنیانگزاران و سازندگان ایران نوین بودند. این دگرگونی در رویکرد ایرانیان به پهلویها را برای نمونه می توان در انبوه نامه ها و نوشته های آنان به خانواده پهلوی پس از خودکشی شادروان علیرضا پهلوی دید. نُه سال پیش از آن، خودکشی فرزند دیگری از این خاندان (شادروان لیلا پهلوی) نه تنها همدردی گروهی ایرانیان را برنیانگیخت، که برخی شانه بالا افکندند و آنرا سرانجام خوشگذرانی با دارائیهای مردم دانستند.
از آن گذشته کسانی که با نگاه شهروندانه و نه قبیله گرایانه به جهان می نگرند، برآنند که "رضا پهلوی" در نگاه نخست تنها و تنها "رضا پهلوی" است، یکی از میلیونها شهروند ایرانی که اندیشه های خود را گذشته از درست و نادرستشان بداوری مردم می گذارد، خواهان رسیدن به یک ایران دموکرات و گیتیگرا است، که مردم بتوانند در آن رژیم دلخواه خود را آزادانه برگزینند. به درستی سخنان او و آماجهای پیدا و پنهانش همان اندازه می توان باور داشت یا نداشت که به سخنان هر ایرانی دیگری. تنها در نگاه دوم و سوم است که او در جایگاه پسر واپسین پادشاه ایرانی می نشیند.

شکایت از خامنه ای، فراکشیدن چالش حقوق بشر در کنار چالش هسته ای و گرد آوردن همه نیروها گرد این پرچم می تواند آغازگر راه نوینی در جنبش آزادیخواهی مردم ایران باشد، شایسته است که نیروهای ایرانگرا در پشتیبانی از این برنامه بکوشند، چرا که دُگمهای تنیده بر دست و پای نیروهای ایدئولوژیک آنان را از همراهی با این پروژه باز خواهد داشت.

مردم ایران در دو سال گذشته نشان دادند که اگر چشم اندازی در تیررس نگاهشان باشد، بی هراس از مرگ و کهریزک به خیابانها می آیند. آنان به هیچ روی چیزی از همدردان عربشان در مصر و تونس و سوریه کم ندارند. آنچه که راه را بر جنبش آزادیخواهی آنان بسته است و راهپیمائی سه میلیونی آنان را در هراس از "باخت"های ایدئولوژیک به "راهپیمائی دو ساعته سکوت در پیاده روها" فروکاسته است، همین اپوزیسیون است؛

اپوزیسیونی با انگشت شمار شاهزادگان،
و انبوهی از گدایان.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
------------------------------------------------------------------- 
http://mbamdadan.blogspot.com/2006/11/blog-post_01.html .1


Betrachtungsweise, Approach .3

4. شاهزاده، سوار بر اسبِ سفید، محمد رهبر، روز آنلاین




8. ای یاوه، یاوه، یاوه، خلائق! دانسته نیست که چرا هم چادر و هم فرم عربی آن "عبایه" تنها و تنها در میان مسلمانان از اندونزی تا اندلس (ساسانیان؟!) دیده می شوند و در میان زرتشتیان که بازماندگان فرهنگ ساسانیان اند، جایی ندارند.

۱۳۹۰ خرداد ۳۰, دوشنبه

داد از آن برق نگاهت…

دو سال است که برق نگاهی پرسان و نگران جان جهانیان را به آتش می‌کشد. از ژرفای چشمان نیمه باز زنی زیبا و جوان و از پس پرده‌ای از خون، نگاهی که هم آشوبگر است و هم رامش بخش، و هم خرسند است هم هراسان، چون چشمه‌ای جاودانی بیرون می‌تراود. آنجا در دورنای خیابان داغ تهران «ندا» از پی دو سال هنوز بر زمین خفته و با چشمان آهووَش نیمه بازش به ما می‌نگرد، هم آن نگاه، هم آن چشمان و هم آن ندا دو سال است که بر بستر داغ خیابان و بر مرز جهان می‌نووی چشم براه انجام کارند، با پاهایی روان به آنسو و چشمانی خیره مانده به این سو.


هنوز و تا به امروز کسی از جهان مرگ و نیستی به میان مردمان بازنگشته تا از آن واپسین دم زیست-مندی و از چگونگی جدائی روان از تن سخن بگوید، هیچکس نمی‌داند که چرا مردمان در آن دم واپسین هر یک به گونه‌ای رخت از جهان برمی بندند و چهره در مغاک خاک می‌کشند. آنانکه سنگ خود را با کار جهان واکنده‌اند، آرام و رام چشم بر هم می‌گذارند و می‌گذرند، و آنان که کار خود را در جهان ناسرانجام و نیمه می‌پندارند، مرغ جان از بام تن پرانده و پای در جهان می‌نووی، چشم از خاک گیتی برنمی دارند و چندان در این جهانیان می‌نگرند، تا دستی پلک‌هایشان را بر هم نهد و رهسپار سفر بی‌بازگشتشان کند. مگر فردوسی بزرگ یادگار پیشینیان را به جادوی سخن خویش نسروده بود که:

ازیـــن راز جان تــو آگــاه نیست / بدیـــن پرده انــدر ترا راه نیست‏

خاک اندوه خیز این سرزمین جانهای پاک بیشماری را در آغوش خود گرفته و آسمان تیره این مرز و بوم در سوگ پاکان و وارستگان و پارسایان دریا‌ها گریسته است. از میان آن هزاران هزار زن و مرد پاکباخته ولی تنها یکی است که نگاه واپسینش جهان را به آتش کشیده است. زنی زیبا، جوان، پرشور و سرشار از زندگی و بیزار از مرگ آنجا بروی خاک داغ تابستان تهران بر زمین نقش بسته و نگاهش را به جهانی دوخته که یارای گذاشتن و گذشتن از آن را ندارد. این تنها نگاهی است که از آغاز هستی انسان تا کنون از خیابان و شهر و سرزمین خویش گذشته و مرز‌ها را درنوردیده و خاور و باختر این جهان را به هم پیوسته است.


نگاه همچون تیری که از چله کمان‌‌ رها می‌شود، ازچشمخانه آن زن زیبای پرستشگر زندگی بیرون جهیده و در پرواز است. این نگاه دیگر از آن ندا نیست، این نگاه برق چشمان خسته ولی امیدوار ملتی است که از یکسد و پنجاه سال پیش تا کنون‌گاه با مشت،‌گاه با سنگ و‌گاه نیز با قنداقه تفنگ بر در خانه خدایان می‌کوبد، تا آنان را از خواب گرانشان برخیزاند و بیادشان آرد که در این خاک نفرین شده و در این گوشه می‌شوُم جهان مردمانی هستند تشنه ازادی و آسایش و سربلندی، مردمانی که از سده‌ها و هزاره‌های مرگ و نیستی و شیون و فریاد بجان آمده‌اند و تشنه چکه‌ای از آن نوشداروی جاودانه فرهنگ و پیشینه خویشند، تشنه چکه‌ای آزادی...

دو سال می‌گذرد و چشمان نیمه باز ندا همچنان در ما می‌نگرند. چشمانی که نگران انجام کار سبزجامگانند و هراسان از بخاک افتادن این نهال خوش برگ و شاخ، که تازه سر از خاک تیره این سرزمین بدر کرده و توفان و تگرگ و تنداب و پیش از هر چیز، تیزی داس مرگ پرستان را به ریشخند گرفته و می‌روید و می‌بالد و سایه می‌گسترد.

نگاه ندا همچون تیر افسانه‌ای آرش کمانگیر دو سال است که همچنان پرواز می‌کند و به پیش می‌تازد. این تیر سرانجام روزی در آن دوردستهای پهنه فرهنگ ما بر تنه درختی خواهد نشست و مرز میهن فرزندان خورشید و سرزمین پرستندگان شب و تاریکی را نشانه خواهد گذاشت. در آن روزی که ندای ما در جهان بپیچد و آن را درنوردد و به گوش خدایان کهن برسد و آنان را از خواب هزاران ساله‌شان برخیزاند، تا نهال رهائی ما به درختی تنومند فراروید و بارآورد، تا خدایان همپیاله آزادگان این سرزمین شوند و جام بر جامشان بکوبند،

در آنروز ندا نگاه سوزنده خود را از ما برخواهد گرفت، دستان مهربان مادران این سرزمین چشمان خسته‌اش را بر هم خواهند نهاد و آن نماد زیبائی و سرزندگی، در بستری از شادی شیرین در «گَرودِمان»، در سرای آهنگ و ترانه و سرود، جاودانه خواهد غنود، تا چامه سرایان این خاک مهرپرور بیادش بسرایند:

آه از آن چشم سیاهت...

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه

اکبر گنجی و اسلامش ؛ شیر بی یال و دم و اشکم که دید؟ (3)


3. کتاب آسمانی

3.1. تورات: (تورات یا "تورا" [آموزش] بخش نخست "تنخ" است، که در کنار "نَوییم" [پیامبران] و "کتوویم" [نامه ها] کتاب دینی یهودیان (تنَخ) را می سازد. تنخ در نزد دیگر ملتها با نام بخش نخست آن "تورات" شناخته می شود) این کتاب را می توان به دو نیمه "موسائی" و "پسا موسائی" بخش کرد. بخش نخست که واژه شناسی دینی آنرا بنام "اسفار خمسه" می شناسد، از آفرینش جهان تا مرگ موسا را دربرمی گیرد. این همان بخشی است که در آن "ده فرمان" یهوه بر بنی اسرائیل فروفرستاده می شود و پایه ای میگردد بر آنچه که امروزه "شریعت یهود" نامیده می شود. بخش دوم که گردآورنده "کتاب"های پرشماری از بزرگان یهود است، با کتاب "یوشع" جانشین موسا آغاز می شود و با "ملاخی" پایان می پذیرد، که واپسین پیامبر عهد باستان است. تورات با گزاره «در آغاز هنگامی که خدا آسمانها و زمین را آفرید ...» آغاز می شود و با گزاره: «خداوند قادر متعال می فرماید» پایان می پذیرد. بدینگونه سرتاسر این کتاب، چه آن بخش که به موسا (پیام آور یهوه) می پردازد و چه آن بخشی که سرگذشت پیامبران و پادشاهان پس از موسا را بازگو می کند، هیچگاه از زبان خدا نگاشته نشده است و هر سخنی که از او بازگو می شود، یک گفتاورد است: «خداوند فرمود: شایسته نیست آدم تنها بماند. باید برای او یار مناسبی بوجود آورم» (آفرینش، 2). گذشته از آن بخش بزرگی از این کتاب به تاریخ قوم یهود پس از مرگ پیام آور دین این قوم می پردازد و پس از فروآمدن این دین برشته نگارش درآمده است. از نگرگاه یک تاریخنگار نیز در نگاه نخست کتابی است انباشته از داستانها و سرگذشتها، کتابی که گزارشگر انبوهی از جنگها و نیرنگهای (1) مردمانی است، که دینشان جامه ای بر پیکر کیستی ملی، و کیستی ملی شان کالبدی برای جان یافتن دینشان است.

تاریخ نگارش گزارشهای سینه بسینه تورات و گردآوری تومارهای کهن ، به ربّی "یهودا هانَسّی" (165 تا 217 میلادی) بازمیگردد، که کار آغاز شده پس از ویران شدن "معبد اورشلیم" را به انجام رسانید و در کتابی بنام "میشنا" فرونوشت. ما در تاریخ با دو میشنا روبروئیم؛ "میشنا ریشونا" (میشنای کهن) و "میشنا آهارونی" (میشنای یهودی).

بدینگونه می توان در باره تورات سخن را چنین کوتاه کرد که: 1. نه خود تورات و نه باورمندان یهودی آنرا سخن خدا نمی دانند. 2. تورات نخست سینه به سینه به نسلهای دیگر رسید و سرانجام پس از ویرانی اورشلیم و آغاز آوارگی یهودیان در جهان، هزار و پانسد سال پس از موسا به رشته نگارش درآمد. 3. از همان آغاز خوانشهای گوناگونی از کتاب آسمانی یهودیان در دسترس بود و کسانی چون هانَسّی گزارشهای گوناگون را ویراستاری کرده و با کاستن و افزودن بخشهایی، خوانش خود را فرونوشته اند.

3.2. انجیل: آنچه امروزه بنام "اناجیل اربعه" (انجیل، اوانجلیوم: مژده/نوید) شناخته می شود، گزارش "تَرازمَند"(2) زندگی عیسای ناصری است. همه این گزارشها، چه ترازمند و چه ناترازمند گزارش حواریون و شاگردان مسیح هستند و پس از مرگ او نگاشته شده اند. انجیلهای چهارگانه ولی تنها بخشی از کتاب آسمانی مسیحیان را می سازند. این کتاب که مسیحیان خود آنرا "کتاب عهدین" می نامند در دو بخش "عهد جدید" و "عهد عتیق" (3) نوشته شده است. عهد جدید گذشته از انجیلهای چهارگانه نامه های فراوانی چون "رسائل پولس" (همچنین نامه یعقوب و یهودا و ...) و "مکاشفه یوحنا" (پیشبینی پایان جهان) را نیز دربرمی گیرد. این کتاب هم چون تورات پس از مرگ پیامبر نگارش و سپس ویراستاری شده است. عهد جدید با گزاره «تبارنامه عیسا مسیح، پسر داوود، پسر ابراهیم. ابراهیم پدر اسحاق بود، اسحاق پدر یعقوب بود ...» آغاز می شود و با گزاره «بخشایش خداوند ما عیسا بر همگان ارزانی باد» پایان می پذیرد. در سده دوم باورمندان مسیحی تلاش کردند چهار گزارش زندگی عیسا را در هم بیامیزند و از آن یک گزارش هماهنگ بیرون بیاورند. به این کتابها "دیاتِسارون"(4) می گویند که شناخته ترین آنها از آن اسقفی بنام "تاتیان سوریائی" است.

بدینگونه کتاب آسمانی مسیحیان نیز نه سخن خداوند، که گزارشها و نامه ها و پیشبینی های نخستین گروندگان به این دین است که در گذر سده ها پیرایش و ویراستاری شده و پس از کاستن و افزودن بخشهایی به شکل کنونی اش بدست ما رسیده است.

3.3. قرآن: به وارونه دو کتاب پیش گفته، قرآن بجز نخستین سوره آن "الفاتحه" (که با بافتار و گویش دیگر بخشهای قرآن هیچگونه همخوانی ندارد) سراسر سخن الله است و از زبان او نوشته شده است. «بنام خداوند بخشنده مهربان. ستایش خدایی را که پروردگار جهانیان، بخشاینده مهربان، خداوند روز کیفر است. تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می جوئیم. ما را به راه راست رهنمون باش، راه آنانی که بر ایشان داده های خود ارزانی داشتی، نه راه خشم یافتگان و نه گمراهان» (5) این همه آن چیزی است که از زبان بندگان الله و رو بسوی او آمده است. در همه سوره های دیگر این الله است که با پیامبر یا بندگانش سخن می گوید (يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ، يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ ، يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ [روی هم رفته بیش از پنج هزار بار]) و به آنان اندرز می دهد و راست و ناراست را به آنان می نمایاند. از همین رو است که مسلمانان قرآن را "کلام الله مجید" می خوانند و واژه واژه آنرا سخن پروردگارشان می دانند که در آن هیچ جای گمانه نیست (ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ، بقره، 2). الله در جای جای قرآن بر این نکته انگشت می نهد که نوشتن (آوردن) این کتاب کار او است و از هیچ انسانی برنمی آید: «بگو اگر انس و جن گرد آيند تا نظير اين قرآن را بياورند مانند آن را نخواهند آورد» (6) تا جایی که مسلمانان قرآن را معجزه محمد می دانند و بر آنند، الله خود این کتاب را از دستبرد نگاه می دارد: «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ. حجر، 9».

قرآن به باژگونه انجیل و تورات، بروزگار آورنده اش و از زبان او نوشته می شده است. در زمان محمد که گفته می شود خواندن و نوشتن نمی دانسته است، کسانی بودند که تاریخ آنان را بنام "کاتب وحی" می شناسد و یکی از سرشناسترین آنان معاویه پسر ابوسفیان است (7). در تاریخها آمده است (8) که سرانجام بروزگار عثمان، گروهی با بهره گیری از یادداشتهای "کاتبان وحی" و همچنین قرآنی که بروزگار ابوبکر گردآوری شده و "مصحف" نامیده می شد، دست به ویراستاری نوشته ها و لته های پراکنده قرآن زدند و آنرا تَرازمند و همگون ساختند. گفتنی است که بر پایه همین گزارشهای تاریخی دستنوشته های ناترازمند و ناهمگون بدست ویراستاران سوزانده شدند. از آن روز تا به اکنون هیچ ویراستاری دیگری در قرآن انجام نپذیرفته است.

بدینگونه می توان گفت: 1. هم خود قرآن و هم باورمندان به اسلام این کتاب را سخن الله می دانند که بر زبان محمد جاری شده است، 2. قرآن بروزگار محمد نوشته شده و پیام آور خود بر نگارش پیامش سرکشی کرده است، 3. مسلمانان برآنند که در قرآن دست برده نشده و آنچه که ما امروزه در دست داریم، همان قرآنی است که هزارو سیسد و نود سال پیش در مدینه خوانده می شده است.

کوتاه سخن کتاب آسمانی یهودیان و مسیحیان سخن خداوند نیست و از خامه انسانهایی چون ما برون تراویده است، در جائیکه قرآن (بجز سوره الفاتحه) سخن الله است. تورات و انجیل (تنخ و عهدین) دهه ها و یا سده ها پس از مرگ آورندگانشان نوشته شدند، قرآن ولی بروزگار محمد و بدستور و با سرکشی خود او نوشته شد. تورات و انجیل در سده های پی در پی بارها ویراستاری شده اند و ویراستاران از آنها کاسته و یا بر آنها افزوده اند، (بگونه ای که ما خوانش های دیگری مانند انجیلهای ناترازمند[9] نیز از آنها در دست داریم). قرآن ولی پس از یک ویراستاری نخستین و نزدیک به زمان آورنده اش، دیگر دچار دگرگونی نشده و خوانش دیگری جز آنچه که در دست داریم از متن نخستین آن برجای نمانده است.

این سومین "تفاوت"ی است که اگبر گنجی در پی آن می گردد.

*****
آنچه که در این سه بخش آمد، تلاشی بود بر همسنجی سه دین بزرگ سامی و پاسخی به پرسش اکبر گنجی که می پرسد: «چه تفاوتی میان قرآن با تورات و انجیل وجود دارد؟» من در این جستار بدنبال یافتن یک پاسخ دینی به این پرسش نبوده ام و این ناهمانندیها را تنها از نگرگاه تاریخی واکاویده ام و در وانمائی آنها بیشتر به باورهای پیروان دینها پرداخته ام. برای نمونه من نیک می دانم که بگومگو بر سر اینکه آیا قرآن براستی سخن خداوند است یا نه، از همان آغاز پیدایش آن در میان بوده است و برای نمونه اینکه «قرآن حادث است یا قدیم؟» جان اندیشورزان مسلمان بسیاری را خلیده است. اکبر گنجی نیز در این باره بسیار اندیشیده و نوشته است، که گفتگوی او با نصر حامد ابوزید یکی از این نمونه ها است. با همه این گفتگوهای هزار و چهارسد ساله، مسلمانان کتاب خود را باز هم "کلام الله مجید" می خوانند و به آن تنها اینگونه می نگرند.

می خواهم در اینجا دست به یک همسنجی تاریخی دیگر بزنم، تا آشکار شود دشواریهای پیرایش دینی در اسلام ریشه در چه و کجا دارند. اکبر گنجی در نوشته خود از سنگسار و ریشه های یهودی آن سخن گفته است. نه او و نه دیگر نواندیشان و پیرایشگران دینی به این پرسش نمی پردازند که چرا این کیفر توراتی در میان مسلمانان اینچنین هواخواه دارد. یهودیان نزدیک به دوهزار سال است که سنگسار را از میان برداشته اند و آنرا بر کسی روانمی دارند. یک کاهن یهودی بنام ربّی "الیعازر بن عازریا" (100 میلادی) با گفتن اینکه «دادگاهی که در هفتاد سال حتا یکبار رأی به کشتن انسانی دهد، یک دادگاه آدمکش است»، کیفر سنگسار را برای همیشه از میان برداشت. الیعازر یک کارشناس "آگادا" بود، که می توان آنرا برابر "حدیث و روایت" در اسلام گرفت.

یکی از پرسشهایی که نواندیشان و پیرایشگران مسلمان بسیار با آن روبرو می شوند، آیه 34 سوره نساء است که می گوید: «الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاء بِمَا فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُواْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِّلْغَيْبِ بِمَا حَفِظَ اللّهُ وَاللاَّتِي تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلاَ تَبْغُواْ عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِيًّا كَبِيرًا»

قرآن در این آیه (و سرتاسر این سوره) بر برتری مردان بر زنان انگشت می نهد و آنان را فرامی خواند که زنان نافرمانبردار خود را بزنند. یکی از مسلمانان نواندیش روزگار ما ابوالحسن بنی صدر در اینباره می نویسد (10): «زدن بمعنای بکار بردن زور بر ضد ديگری، يکی از معانی متعدد ضرب در عربی است. در قرﺁن، ضرب به ۱۴ معنی ﺁمده است» و آنگاه با بررسی روانشناسانه این سوره، "نشوز" (نافرمانی) را برخاسته از مازوخیسم زن (آزارخواهی جنسی) می داند و آنگاه " وَاضْرِبُوهُنَّ " را چنین معنی می کند: «آنها به تحرک آوريد (چنانکه ميل مرده زنده شود، معنای يازدهم ضرب در قرآن)». منی که نه اسلام شناسم و نه کارشناس زبان عربی، نمی توانم در باره معناهای چهارده گانه "ضَرَبَ" داوری کنم. همین اندازه می دانم که مسلمانان در چهارده سده گذشته همان "کتک زدن" را از این آیه دریافته اند، تا جایی که فقیهان در باره اندازه و چگونگی این کتکها نیز کتابها نوشته اند (11). همانگونه که بارها در این نوشته آورده ام، من خود پای در بگومگوی دینی در اینباره نمی گذارم و به تاریخ بسنده می کنم. ولی دریغم می آید که یک نکته را چه برای آقایان بنی صدر و گنجی، و چه برای دیگر نواندیشان و پیرایشگران بازگو نکنم. قرآن در آیه های 23 و 24 همان سوره می نویسد: «بر شما حرام شده است مادرانتان و دخترانتان و خواهرانتان و [...] و زنان شوهردار به استثناى زنانى كه مالك آنان شده‏ايد [...]». این دو آیه در کنار مادر و خواهر و دختر، زنان شوهردار را نیز از زنانی شمرده اند که زناشوئی با آنان بر مرد مسلمان "حرام" است. ولی اگر مرد مسلمان زن شوهرداری را "مالک" شود (قرآن واژه "مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ" را بکار می برد) می تواند با او همخوابگی (نکاح) کند. به دیگر سخن مرد مسلمان می تواند با زن شوهرداری که به هر روی از آن او شده است (برای نمونه دستگیری در جنگ و ...) بدون هراس از گناه و بی آنکه رأی آن زن را بپرسد همخوابگی کند. نواندیشان مسلمان ما با آیه هایی این چنینی که شمارشان در قرآن کم نیست چه خواهند کرد؟ آیا در میان آنان نیز "الیعازر"ی یافت خواهد شد که بجای پیچ و تاب خوردن در معنیهای 14 گانه "ضَرَبَ" بگوید:
«اگر مردی در پنجاه سال زندگی زناشوئی به هر بهانه ای، حتا یک بار دست بر زدن همسرش بلند کند نیز، یک بزهکار است»؟

من ناهمانندیها و یا "تفاوت"های اسلام با آن دو دین دیگر را از نگرگاه تاریخی آوردم. راستی را چنین است که در آئین یهود به دلیل همان درهم آمیختگی پیچیده دینی-نژادی دگرگونی چندانی پدید نیامده و یهودیان هرکجا که خواسته اند خود را با جهان نوین هماهنگ کنند، بناچار بخشی از کتاب آسمانی و آموزشهای دینی شان را نادیده گرفته اند (مانند نمونه سنگسار، یا پذیرش "یهودی شدن" دگردینان برای پیشگیری از نابودی یهودیان در پی پیوند با نایهودیان). ویژگی آنچه که "یهودیت" نامیده می شود در آن است که «می توانی یهودی باشی، بی آنکه یهودی باشی» از همین رو است که تنها کشور یهودی جهان نه "دینی"، که "گیتیگرا" است، زیرا اندازه یهودی بودن یک شهروند در پیوند با اندازه پایبندی او به آموزه های موسا نیست. "خَمِش-پذیری" آئین موسا چنان اندک است، که اسرائیل پس از گذشت بیش از شست سال از پیدایشش در چالش با دینداران یهودی هنوز یک قانون اساسی نوشته شده ندارد.

آئین مسیح نیز توانست خود را با اروپای بیدار شده و نوزاده شده همراه کند و در پی کاروان رنسانس (12) براه افتد. کار بر مسیحیان نو اندیش از آن رو آسان تر بود، که کسی کتاب دینی را سخن خداوند نمی دانست و پیش از آن نیز در این کتاب ویراستاریهای فراوانی انجام گرفته بود، گزارش موبموی زندگی عیسای ناصری در دسترس همگان بود (بویژه پس از برگرداندن آن به زبان آلمانی بدست لوتر) و مسیحیان نخستین (بخوان راستین) نه شمشیر می کشیدند و نه کسی را به شراره های آتش می سپردند.

پیرایش دینی در اسلام نمی تواند تنها با نوشتن کتاب و جستار پایان یافته انگاشته شود و باید رفتار مسلمانان را نیز در بر بگیرد. برای نمونه زنان مسلمان همیشه "حجاب" را یک پوشش دانسته و بر حق گزینش آن در جایگاه یک حق شهروندی در کشورهای آزاد پای فشرده اند. گذشته از اینکه این حق در کشورهای آزاد و گیتیگرا نیز بی مرز نیست (برای نمونه هیچکس نمی تواند با دستآویز کردن این حق برهنه به خیابان بیاید) باید گفت که از دیدگاه پیوندهای دوسویه انسانی، حجاب یک دیوار و نشانگر یک نگاه بدبینانه به هر مردی است. پوشش اسلامی باید چنان باشد که از پیکر یک زن، تنها چهره و دستانش را بتوان دید ("خِمَر" و "جلباب" نور 31 و احزاب 51) و به دیگر سخن برجستگیهای تن او و مویهای سرش، یعنی آنچه که زنانگی یا "زن بودن" او را آشکار می کند باید پنهان بماند. این زنانگی ولی می تواند بر مردانی که در پی کامجویی جنسی از او نیستند (پدر و برادر و پسران خردسال و ...) و یا از حق کامجوئی جنسی برخوردارند (شوهر) آشکار شود. پس "حجاب" چیزی جز نگاهداشتن پیکر خود از نگاه کامجویانه (ناپاک؟) مردان نیست.

روی سخن من با زنان مسلمانی که تنها در پیروی از آئینهای هزارساله به حجاب تن می دهند نیست، ولی زنان نواندیش مسلمان که حجاب را آگاهانه و در پی پژوهش برگزیده اند باید به این پرسش پاسخ دهند که چرا در هر مردی بجز پدر و برادر و پسران خود، انسانی را می بینند که بدانها تنها از نگرگاه کامجویی می نگرد. زنی که در برابر من سرش را در روسری و پیکرش را در چادر می پیچد، مانند میزبانی است که با پای گذاشتن من به خانه اش بر همه درها چفت می بندد. رفتار هردو اینان یک ناسزا است، یکی مرا چشم چرانی می داند که جز به زنانگی او نمی نگرم، و دیگری مرا دزدی می داند که جز به دستبرد از خانه او نمی اندیشم. با چنین رفتاری نمی توان از دیگران چشمداشت رواداری و فراخ سینگی داشت. حجاب اگر بناچار باشد، تنها در بند کردن زن و پنهان کردن کیستی جنسی (زنانگی) او است، ولی هنگامی که آگاهانه گزیده شود، جایگاه مردان را به مشتی چشم چران فرومایه که زنان را تنها برای کامجویی می خواهند، فرومی کاهد. این "غربیان"ی که آقای گنجی انگشت سرزنشش را بسوی آنان آهیخته است، اسلام را از قرآن نمی آموزند، آنان رفتار مسلمانان، بویژه رفتار سرآمدان آنان را که این دین را آگاهانه پذیرفته اند، می بینند و آنرا با اسلام برابر می گیرند.

**********
اکنون و با پذیرش این ناهمانندیها باید دید برای پیرایش اسلام و این-جهانی کردن آن کدام راه نارفته را باید پیمود. من خود در گذشته و در سالهای باورمندی ام به اسلام در پی یافتن این راه بودم و در تلاش برای رسیدن به اسلامی که پایبندی به آن مایه "ننگ" نباشد، قرآن را بی یکسویانه می پژوهیدم. در آن زمان می پنداشتم که با سرمشق گرفتن از محمد، بنام کسی که اسلام را از هر کس دیگری بهتر دریافته است، می توان زنگارهای هزاروچهارسدساله را از چهره اسلام زدود و به گوهر راستین و آغازین آن دست یافت. با خواندن زندگینامه های او (سیره الرسول) که از هر سد برگشان نود برگ گزارش جنگها و کشتارها و بَرده کردن شکست خوردگان بود، آنها را نیز بکناری نهادم و تنها به قرآن پرداختم. باور من به برابری زن و مرد بر آنم داشت که دیدگاههای قرآن در باره زنان را نیز بکناری گذارم و هر چه باورم به حقوق بشر و حقوق شهروندی و برابری همه انسانها ژرفتر می شد، می دیدم که فرمانهای قرآن در باره "قصاص" و "ارتداد" و ... را نیز نمی توانم بپذیرم. اندک اندک اسلام من همچون شیر آمده در مثنوی معنوی شد که یال و دم اشکم و پنجه و دندانش را از دست می داد و دیگر هیچ همانندی گوهری با یک شیر نداشت:

شیر بی یال و دم و اشکم که دید؟                    ایـن چنین شـیری خـدا هـم نافرید!

آرزویم برای اکبر گنجی و دیگر نواندیشان و پیرایشگران دینی این است که بتوانند از پس این کار دشوار برآیند.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------------
1.برای نمونه: «ابرام به سارای گفت: تو زن زیبایی هستی و اگر مردم مصر بفهمند من شوهر تو هستم، برای تصاحب تو مرا خواهند کشت. اما اگر بگویی خواهر من هستی، جانم در امان خواهد بود. [...] خداوند فرعون و تمام افراد قصر را به بلای سختی مبتلا کرد، زیرا سارای زن ابرام را به قصر خود برده بود. فرعون به ابرام گفت: این چه کاری بود که با من کردی؟ چرا به من نگفتی که سارای زن تو است؟ چرا او را خواهر خود معرفی کردی تا او را به زنی بگیرم؟» سفر آفرینش، 12

Canonical .2

Testament .3

Diatessaron .4
واژه یونانی از "دیا: میان" و "تسارون: چهار"، به پارسی می توان آنرا "چار-در-یِک" نامید.

5. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴿۱﴾الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ ﴿۲﴾ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ﴿۳﴾ مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ ﴿۴﴾ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ ﴿۵﴾ اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ ﴿۶﴾ صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ غَيرِ المَغضُوبِ عَلَيهِمْ وَلاَ الضَّالِّينَ ﴿۷﴾

6. «قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَن يَأْتُواْ بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ لاَ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيرًا»سوره الاسراء، آیه 88
همچنین بنگرید به: بقره 23 و 24، هود 13، یونس 38 و طور 34

7. معاویه نخستین چهره سرشناس اسلام است که می توان از نگر تاریخی به هستی اش باور داشت.

8. تاریخ یعقوبی، پوشینه 2، برگ 64، محمد ابراهیم آیتی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی 1374

Non-canonical .9

http://news.gooya.com/politics/archives/2011/04/120386.php .10

11. «کم کم کتکها را شدیدتر کند، البته تا جائی که از بدن زن خون جاری نشود» بنگرید به "شرح لمعه" در سده نهم و "تحریر الوسیله" در سده چهاردهم.

12. واژه های "ریناسچیتا" و "ریناسچی مِنتو" (نوزائی) برای نخستین بار از سوی "جورجیو واساری" هنرمند و هنرشناس ایتالیائی بسال 1550 در باره «گذر از هنر سده های میانه و نوزائی هنر باستانی» بکار رفتند. بنگرید به دانشنامه بروکهاوس.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۹, جمعه

اکبر گنجی و اسلامش؛ شیر بی یال و دم و اشکم که دید؟ (2)


در پیوند با آنچه که در زیر خواهد آمد، گفتنی است که من در این نوشته تنها از نوشته های درون-دینی بهره خواهم جست، زیرا آنچه که در برداشت باورمندان به هر دینی جای می گیرد و در ناخودآگاه آنان می نشیند، بازگفته های دیگر باورمندان است و نه آنچه که نوشته های برون-دینی بدان می پردازند. شاید نیاز به گفتن نباشد که من بر دستکاریها و دستبردهای انجام شده در نوشته های درون دینی بخوبی آگاهم و به آنها به چشم یک سند تاریخی نمی نگرم، ولی اینرا نیز نیک می دانم که در ساختن اندیشه ما آنچه که "گمان می کنیم رخ داده" نقشی بسیار بزرگتر از "آنچه که براستی رخ داده" بازی می کند. سروکار ما در اینجا با "باور" است و نه با "دانش"، پس من به راست و ناراست این گزارشها نمی پردازم.

2. گسترش

2.1. آئین یهود: انگشت گذاشتن بر یک ناهمانندی بنیادین آئین یهود با آن دو دین دیگر در آغاز این بخش تهی از هوده نیست. به وارونه اسلام و مسیحیت، در آنچه که "یهودیت" نامیده می شود، چیزی بنام "دین-گُستری" یافت نمی شود. یهودیان نه تنها بدنبال گسترش دین خود و گرواندن مردمان دیگر به آن نبوده اند، که بر پایه آموزه های دینی شان "هلاخا" هر کسی، حتا اگر فرمانهای دینی آمده در تورات و تلمود و تَنَخ را موبمو انجام دهد نیز، تنها هنگامی یهودی شمارده می شود، که از مادری یهودی زاده شده باشد. به دیگر سخن به باژگونه اسلام و مسیحیت، جنگهای یهودیان همیشه برای "ملت یهود" بوده اند و نه برای "دین یهود". برای نمونه می توان از نبردهای یهودیان به فرماندهی موسا در سرگردانی چهل ساله آنان در بیابان سینا، آمده در تورات، نام برد. اندک زمانی پس از گریز از مصر یهودیان نخست مردم "عمالیق" را نابود کردند ("من نام و نشان مردم عمالیق را از روی زمین محو خواهم کرد"، سِفر خروج، بخش هفده). فهرست دیگر شهرها و ملتهایی که به گفته تورات در راه رسیدن بنی اسرائیل به "ارض موعود" کشتار و نابود شدند، چنین است: عراد، اموری، باشان، مدیان، اریحا، عای، اشتروت، حبرون، یرموت، فرآم، لاخیش، مقیله، لبنه و ... اورشلیم: «از "قادش برنیع" تا "غزه" و از "جوشن" تا "جبعون" همه را قتل عام کردند» (یوشع 10). گزارش همه این نبردها با گزاره ای ترسناک پایان می پذیرد: «آنگاه بنی اسرائیل دشمنان خود را تا واپسین مرد کشتار کردند»

بدینگونه می بینیم که جنگهای یهودیان با مردمان همسایه نه برای گسترش "دین موسا" که برای گسترش سرزمین یهود و به گویش امروزین جنگهای "امپریالیستی" بوده اند. درهم آمیختگی دو گوهره "دینی" و "نژادی" در میان یهودیان کار را بر کسانی که می خواهند آنرا با مسیحیت و اسلام بسنجند دشوار می کند. اسلام و مسیحیت دینهای فرا-ملی هستند، در جائیکه آئین یهود در گوهر خود جامه ای است که تنها بر پیکر قوم یهود دوخته شده است و بخشهای دینی/اخلاقی آن به آنان کیستی دینی، و بخشهای اسطوره ای/تاریخی آن به آنان کیستی ملی می بخشد.

موسا بنیانگزار آئین یهود، اگرچه بخش بزرگی از زندگی خود را در جنگ گذراند، ولی در پی پذیراندن دین خود به دیگران نبود.

2.2. آئین مسیح: نه تنها بنیانگزار آئین مسیح در همان آغاز کار به گناه شورش و نوآوری بر چلیپا میخکوب شد، که پیروان او نیز نخست از سوی "فریسیان" و "صدوقیان" و سپس از سوی فرمانروایان رومی چون "نرون" (54 تا 68 م.) و "تراژان" (98 تا 117 م.) سرکوب و کشتار شدند. بجز یهودا اسخریوطی که از شرم لودادن عیسای ناصری خودکشی کرد، همه حواریون مسیح یا در اورشلیم و یا در دیگر بخشهای امپراتوری روم از اتیوپی تا ارمنستان بدست کارگزاران رومی کشته شدند. دامنه این سرکوبها و کشتارها بیش از سه سده بدرازا انجامید و نوشته های بجا مانده از این سه سده – چه درون دینی و چه برون دینی – گزارشهای هراسناکی از رفتار امپراتوری روم با مسیحیان بدست می دهند. اگر نرون رُم را به آتش کشید و گناه آنرا بگردن مسیحیان انداخت تا آنان را سخت کیفر دهد، بروزگار فرمانروائی مارکوس اورلیوس (161 تا 180 م.) گناه بسیاری از رخدادهای طبیعی نیز بگردن مسیحیان انداخته شد، تا این نوکیشان آسانتر به دم تیغ بدریغ کشتار سپرده شوند. پس از اورلیوس مسیحیان کوتاه زمانی در آرامش زندگی کردند تا اینکه امپراتور خونخواری بنام "دکیوس/دسیوس" (249 تا 251 م.) (1) نام خود را با کشتار سرتاسری آنان جاودانه کند. پس از او "والریانوس" (253 تا 260) این سیاست را پی گرفت و در به انجام رسانیدن آن سختگیری بیشتری از خود نشان داد. این همان امپراتوری است که در نقش رستم برابر اسب شاپور ساسانی زانو زده است. گسترده ترین و سختگیرانه ترین سرکوب مسیحیان ولی بروزگار "دیوکلتیان" (284 تا 305) رخ داد. این امپراتور که همزمان با نرسه پادشاه ساسانی زیسته است، از هیچ شکنجه و آزاری برای بازگرداندن باورمندان مسیحی از آئین عیسا خودداری نکرد.

بدینگونه می بینیم که آئین مسیح درامپراتوری روم تا سال 311 میلادی با وجود سختگیرانه ترین سرکوبها و کشتارها چنان گسترشی یافت که در این سال"گالریانوس" ناچار از نگارش "فرمان رواداری نیکومدیا" (2) شد که مسیحیان را در گزینش دین خود آزاد می گذاشت. دو سال پس از آن امپراتوران باختر و خاور روم، "کنستانتین یکم" (306 تا 337) و "لیسینیوس" (308 تا 324) این فرمان را با نام "فرمان رواداری میلان" (3) به پیروان همه دینها گسترش دادند. آنچه که امروزه در جهان مسیحی "چرخش کنستانتینی" (4) نامیده می شود، پایانی بود بر سه سده سرکوب، شکنجه و کشتار پیروان آئین مسیح، که توانسته بودند باورهای خود را با وجود این سرکوبها چنان در میان شهروندان امپراتوری روم بگسترانند، که امپراتوران ناچار از پذیرش جایگاه آنان در جامعه آنروز شدند و به این مردم انبوهی که بی هراس از شکنجه و کشتار بر آئین خود مانده بودند، به چشم کسانی بنگرند که می توانستند برای نگهبانی پایه های امپراتوری از جان خود بگذرند.

عیسا پیام آور آئین مسیحیت نه تنها خود برای گستراندن دینش دست به شمشیر نبُرد، که گسترش آئین او تا سیسد سال برغم سرکوبها و کشتارهای ددمنشانه، و تنها با گفتگو و فراخوانهای آشتیجویانه انجام پذیرفت.

2.3. اسلام: همانگونه که آوردم، در باره دو سده آغازین اسلام هیچ گزارش همزمانی که بکار پژوهش بیاید در دست نیست. ولی از آنجا که این بررسی و همسنجی بر پایه گزارش های پذیرفته شده از سوی پیروان هر دینی انجام می گیرد، در باره اسلام هم به "سیره" ها بسنده می کنم. نخستی کتابی که از زندگانی محمد به دست ما رسیده است، "کتاب المَغازی" نام دارد. این کتاب گزارش "غزوه"های محمد است و به جنگهای دهه آغازین اسلام، از کوچ مسلمانان به مدینه تا درگذشت محمد پرداخته است. واقدی می نویسد: «اولین پرچمی که پیامبر (ص) برافراشت و آنرا به حمزه بی عبدالمطلب سپرد تا به کاروان قریش حمله کند در ماه رمضان و آغاز هفتمین ماه هجرت بوده است، [...] و در ماه صفر (یازدهمین ماه هجرت) شخصا آهنگ سرزمین "ابواء" کرد و بدون هیچگونه برخوردی به مدینه مراجعت فرمود» (5). ابن هشام، البصری ، طبری، ابن خلدون و ابن اثیر نیز همین گزارش را با اندکی کم و بیش آورده اند. دو نکته را در این گزارشها نادیده نباید گرفت. نخست آنکه محمد تنها هفت ماه پس از کوچ به مدینه و یافتن همپیمانانی جنگجو و نیرومند، دست به شمشیر برد. دوم آنکه در این جنگ (همچون بیشتر جنگها) این مسلمانان بودند که بدنبال درگیری با قریش بودند و به وارونه آنچه که پیرایشگران اسلام و نواندیشان دینی می گویند، این نبردها به هیچ روی "دفاع از خود" بشمار نمی آمده اند. از میان همه نامهایی که بر نزدیک به سی "غزوه" (جنگهایی که در آنها محمد سپاهش را همراهی می کرده، گونه دیگر این جنگها "سریه" نامیده می شوند، که بدون همراهی محمد انجام پذیرفته اند) دهه نخستین اسلام نهاده شده اند، تنها نام "بدر" است که در قرآن بازتاب می یابد: «و بیگمان خدا شما را در "بدر" با آنكه ناتوان بوديد يارى كرد پس از خدا پروا كنيد باشد كه سپاسگزارى نماييد» (4). مفسران قرآن این آیه را در پیوند با جنگ بدر می دانند، اگرچه قرآن در اینباره بیشتر سخن نگفته است. همین مفسران آیه های 121، 122، 152 تا 155، 165 تا 168 و 172 تا 174 همین سوره را نیز در پیوند با جنگ "اُحُد" می دانند، اگرچه وژه "احد" در هیچکدام از این آیه ها نیامده است.

با خواندن گزارشهای سیره نویسان و تاریخنگاران گوناگون از خراسان در خاور ایران گرفته تا مراکش در باختر آفریقا در می یابیم که پیامبر اسلام که در سیزده سال نخست پیامبری اش در مکه به فراخوانهای آشتیجویانه و گفتگو با بت پرستان و دگردینان پرداخته بود، در همان ماههای نخست پس از کوچیدنش به مدینه برای گسترش اسلام دست به شمشیر برده و در نزدیک به همه جنگها خود آغازگر نبرد بوده است. از نبردهایی که در یادمان تاریخی مسلمانان جای گرفته اند، می توان از "غزوه بدر"، "غزوه اُحُد"، "غزوه خندق"، "غزوه بنی قریظه" و "غزوه خیبر" نام برد. واقدی در باره جنگ بنی قریظه می نویسد: «نبّاش بن قیس گفت: ما به همان ترتیب که بنی نضیر تسلیم شدند، تسلیم می شویم [...] ما همان بار شتر را هم نمی خواهیم، اجازه بدهید که خون ما محفوظ بماند و زن و بچه ما را به خودمان واگذارید. پیامبر فرمود به هیچ وجه موافقت نمی کنم، مگر اینکه تسلیم فرمان من شوید [...] (پس از تسلیم شدن یهودیان بنی قریظه در پی گرسنگی و تشنگی چند هفته ای) اصحاب پیامبر به کندن (گودال) مشغول شدند و آن حضرت با بزرگان و اصحاب نشسته بودند و مردان بنی قریظه را دسته دسته می آوردند و گردن می زدند» (7) او همچنین در باره نبرد خیبر می آورد: «... چون این گنج پیدا شد، پیامبر دستور فرمود زبیر، کنانه را شکنجه دهد تا هر چه که پیش او است به دست آورد. زبیر کنانه را شکنجه داد، حتی سنگ آتش زنه ای را روی سینه او گذاشت [...] هم دستور فرمود تا برادر دیگر را هم شکنجه دهند [...] گویند گردنش را زدند. پیامبر در قبال این کار آنها اموالشان را حلال کرد و زن و فرزندانشان را به اسارت گرفت» (8) گفتنی است که این جنگها همه زبر نام "جهاد فی سبیل الله" (9) انجام می پذیرفتند، بگونه ای که اگر از دو قبیله اوس و خزرج درگذریم، هیچ قبیله و شهری را در شبه جزیره عربستان نمی یابیم که خودخواسته مسلمان شده باشد. اینان همه بزور شمشیر و در پی شکست از مسلمانان به اسلام گرویده اند.
بهره گیری از شمشیر برای گستراندن اسلام با مرگ محمد پایان نیافت. در تاریخهای پیش نامبرده می خوانیم که اندکی پس از درگذشت محمد و بازگشتن بخش بزرگی از مسلمان شدگان به دین پیشینشان، جنگهای "ردّه" جای غزوه ها و سریه ها را گرفتند و با نیرومند شدن مسلمانان کار به کشورگشائی و و گستراندن اسلام به دیگر کشورهای همسایه (ایران و روم) رسید. به گمانم دکتر شریعتی است که در "ما و اقبال" می نویسد: «اگر بخواهند از پیغمبر اسلام مجسمه ای بریزند، باید در یك دستش كتاب باشد و در دست دیگرش شمشیر» بدینگونه شکست خوردگان عرب و ایرانی و سریانی و آرامی و ایلامی و مصری و کلدانی و بربر دو راه بیشتر در پیش روی نداشتند؛ یا کتاب (قرآن) را می پذیرفتند و یا پیکرشان پذیرای شمشیر مجاهدان اسلام می گشت.

کوتاه سخن اینکه :
*) موسا برای گستراندن دینش دست به شمشیر نبرد و جنگهای او "نژادی" و در راستای کشورگشائی بودند.
*) عیسا برای گستراندن دینش شمشیر نکشید، گسترش آئین او در سه سده نخست به بهای شکنجه و مرگ گروندگان انجام پذیرفت،
*) محمد برای گستراندن اسلام شمشیر آهیخت و گسترش این دین دست کم در دو سده نخستین تنها در سایه شمشیر انجام پذیرفت.

این دومین "تفاوت"ی است که اکبر گنجی سراغ آنرا گرفته است.

دنباله دارد

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد

----------------------------------------------------------------
1. برخی از نوشته های اسلامی او را با دقیانوس داستان "اصحاب کهف" یکی می گیرند.
Edict of Toleration by Galerius .2
Edict of Toleration of Milan .3
Constantinian shift .4
5. مغازی، تاریخ جنگهای پیغمبر اسلام، محمد بن عمر واقدی، ترجمه دکتر محمود مهدوی دامغانی ، برگ 1
6. وَلَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ بِبَدْرٍ وَأَنتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ﴿آل عمران ۱۲۳﴾
7. همانجا، برگهای 379 تا 389
8. همانجا، برگ 513
9. واقدی می نویسد: «پیامبر دستور فرمود جارچی جار بزندکسی که همراه ما می آید فقط باید رغبت جهاد داشته باشد و کسانی که قصد غنیمت دارند، نیایند» همانجا، برگ 482