۱۳۸۴ دی ۲۵, یکشنبه

ایران بر لبه پرتگاهی ژرف (دو)


2. حجتیه در راه قدرت، خَزش بجای خیزش

نام محمد تقی مصباح یزدی با واژه های سرکوب و تکفیر و بگیر و ببند روزنامه ها گره خورده است. همه ما آن کاریکاتور زیبای نیک آهنگ کوثر را بیاد داریم که در آن از ملّای واپسگرای میلیاردر با نام "استاد تمساح" یاد کرده بود. مصباح یزدی و وابستگانش، و همچنین اندیشه ای که او نماینده آن است، تا روزی که خمینی زنده بود هیچگاه مجالی برای خودنمائی نیافتند. خمینی که خود نماینده بخش دیگری از اسلام واپسگرا بود، با همه باورش به بازگشت مهدی، همانگونه که در همه نوشته هایش آورده بود، برپائی یک حکومت دینی را آماج زندگی و نبرد خود می دانست و بر آن بود که یک مسلمان باورمند باید همیشه و در هر زمانی در برابر ستم و هرزگی بپاخیزد. این برداشت خمینی و هم اندیشان او از فلسفه انتظار بود.(1) از همین رو انجمن حجتیه و هواداران مصباح یزدی در همه آن سالها تا اندازه ای خاموشی گزیدند و چشم براه مرگ خمینی نشستند.

با برکشیده شدن خامنه ای به جانشینی خمینی، رفسنجانی گمان می کرد با رهبری بی دست و پا و ناتوان روبرو خواهد بود و خود در جایگاه رئیس جمهور و پس از از میان برداشتن پست نخست وزیری همه کاره کشور خواهد شد. احمد خمینی، تنها کسی که میتوانست در آینده موی دماغ او شود، کوتاه زمانی پس از مرگ پدرش بدنبال او روانه شد، یا آنگونه که گمان می رود، "بدنبال او فرستاده شد...". خامنه ای برای رفسنجانی از آنرو بهترین گزینه برای رهبری بود، که از جایگاه فقهی پائینی برخوردار بود و در سالهای رئیس جمهوری اش نشان داده بود که ناتوان از تصمیم گیری و گریزان از درگیری است. گذشته از آن او یکبار نیز مزه خشم خمینی را چشیده بود، هنگامی که در سخنرانی نماز جمعه دستور کشتن سلمان رشدی را پایان یافته خوانده بود.

خامنه ای ولی با همه ناتوانی و بزدلی اش، برآن نبود جامه یک رهبر فرمایشی و دستوربگیر را بر تن کند و از آنجایی که خود از آن جایگاه فقهی و سازمان پشتیبانی برای سربرکردن در برابر رفسنجانی و هوادارانش برخوردار نبود، رو بسوی حوزه علمیه، شاگردان و استادان مدرسه حقانی، هیئتهای مؤتلفه و گروهی که معاودین عراقی خوانده میشدند، آورد. یکی از برجسته ترین چهره های گروه واپسین، سید محمود هاشمی شاهرودی بود که در سال 1367 و در گفتگوئی با روزنامه رسالت، در پاسخ به پرسش خبرنگار که پرسیده بود: «شما خودتان را ایرانی میدانید یا عراقی؟» گفته بود: «من عراقی هستم» (2) شاهرودی در نخستین گام برای "آیت الله" خامنه ای، که تا روز پیش از گزینشش به رهبری هنوز "حجت الاسلام" بود، رساله علمیه نوشت و چند سال پس از آن پاداش خود را با برگمارده شدن به ریاست قوه قضائیه گرفت. از دیگر چهره های شناخته شده این گروه می توان برای نمونه از سردار نقدی و آصفی (سخنگوی وزارت خارجه) نام برد. بهره و پاداش مؤتلفه با چهره های سرشناسی مانند عسگراولادی و بادامچیان و باهنر و ... و فرمانروائی بی چون و چرای آنان بر بازار و اطاق بازرگانی و دیگر نهادهای پولساز نیازی به گفتن دوباره ندارد.

اگر شاهرودی بار پشتیبانی فقهی و مؤتلفه بار پشتیبانی مالی (و بسیج نهادهائی که بخش بزرگی از دارائیهای مردم ایران در آنها انباشته شده است) را بر دوش می کشیدند، مصباح یزدی که اکنون آفتاب بخت خود را بردمیده می دید، بار سنگین (ولی برای او بسیار آشنای) بازخوانی دستورهای دینی برای کاربرد سرکوبگرانه آنها را بر دوش گرفت و با بسیج گسترده شاگردان و دست پروردگانش جنبش آرام و خزنده ای را بسوی تاج و تخت رهبری آغاز کرد. خامنه ای که خود از تئوریزه کردن سرکوب بر پایه اسلام ناتوان بود، دست مصباح یزدی را در این کار تا به آنجا باز گذاشت، که نمازگزاران روزهای جمعه هفته های بسیاری را گوش به سخنان زنجیره ای او دادند. با این همه (و چه هواداران همیشگی خاتمی بپذیرند و چه نپذیرند) گناه بزرگ و نابخشودنی پیروزی مصباح یزدی تنها و تنها بر گردن خاتمی است، که بر پایه همان ترس همیشگی اش از "فروپاشی نظام" هشت سال در برابر خشک مغزان افسارگسیخته کوتاه آمد، تا جمهوری اسلامی دلبندش را، (و نه ایران را که خانه تک تک مردمان این سرزمین است)، دچار چالشی درونی نکند. در همه این سالها مصباح شمشیر اسلام را بر سر هرآنچه که رنگی از آزادیخواهی و ایراندوستی داشت، کوبید و دریغ از پرخاش ناچیزی از دهان مردی که گفته بود آمده است تا پاسدار حق مردم باشد، همان که امروز فریاد "تحجر ستیزی"اش گوشها را کر کرده است.

پشتیبانی بی چون چرای مصباح یزدی از ولایت فقیه، نه از آن رو بود که او دلی با خامنه ای داشت، این همه پیشدرآمدی بود برای آهنگ گوشخراشی که امروز سازهای واپسگرایان برایش کوک می شوند:
در گام نخست، مصباح یزدی بدنبال آن بود که ولایت فقیه را به جایگاهی آسمانی و دست نیافتنی برساند و با از میان برداشتن همان سامانه های نیم بندی که در جمهوری اسلامی بهر روی با رأی مردم سروکار دارند، از فقیه نه یک شاهنشاه، که یک خلیفه اسلامی بسازد.
در گام دوم که اکنون آغاز شده است، مصباح یزدی و هوادارانش همه نیروی خود را بکار خواهند گرفت تا خامنه ای را از این جایگاه فرو بیفکنند، تا پدرخوانده مافیای شکر بتواند دامنه فرمانروائی خود را به همه دارائیهای ملی ایران و پیش از هرچیز به چاههای نفت گسترش دهد. بیهوده نیست که مصباح و شاگردانش اکنون انتخابات مجلس خبرگان را نشانه رفته اند، مجلسی که میتواند خامنه ای را به آسانی برکنار کند و مصباح را بجای او بنشاند.

آنچه که بر سر میهن ما رفته است، از رهبری خامنه ای گرفته تا ریاست جمهوری احمدی نژاد، براستی شایسته کشوری با گذشته فرهنگی چندین هزار ساله نیست. از آن اندوهناکتر ولی تن دادن بخش بزرگی از مردم این سرزمین با بازیهای آغاز شده بدست دینفروشان تاریک اندیش است. امریکا، اسرائیل و کشورهای اروپائی بی گمان در برابر دیوانه گیهای احمدی نژاد و همدستانش آرام نخواهند نشست. ولی آیا می توان از آنان خواست که حساب مردم ایران را از این دیوانگان جدا کنند، هنگامی که بخشی از همین مردم، بویژه اندیشورزان و هنرمندان و روزنامه نگارانش با دل و جان در نمایش شرم آور انتخابات بازی کرده اند و دیگران را نیز به بازی خوانده اند؟ دیگر به کدام بهانه میتوانیم به جهانیان بگوییم که احمدی نژاد نماینده ما نیست و ما مردمی آرامش جو و بیزار از جنگیم و نه نابودی یهودیان را، که حتا آزار مورچه دانه کشی را نیز برنمی تابیم، هنگامی که خود، یا بخش بزرگی از ما، به پای صندوقهای رأی رفته ایم و با این کار به این کودتای بدون خونریزی رنگ و آب دموکراتیک زده ایم؟ گناه همیشه از دیگران نیست، بخش بزرگی از سرنوشت یک کشور بدست مردمان و بویژه اندیشورزان و فرهیختگان آن نوشته می شود. کسانی که مانند سودازدگان دل و دست در پشتیبانی از خاتمی باخته بودند، باید بدانند که احمدی نژاد برآیند هشت سال "تساهل و تسامح" با خشکسران و مردم ستیزان، و خاموشی در برابر کشتار و به بند کشیدن بهترین فرزندان این آب و خاک است، برآیند هشت سال بستن سنگها و باز گذاشتن سگها، و مردم ایران اگر نیک در این گذشته بنگرند، خواهند دید که با برگزیدن خاتمی و پشتیبانی همه سویه از او، برای کسی مرده اند که برایشان تب نیز نکرد.

نبرد قدرت میان خامنه ای و مصباح یزدی دیری است که آغاز شده است. آیا خودفریبانی که دیروز انگشت سرزنش را به سوی ما رأی ندهندگان نشانه رفته بودند، که چرا به رفسنجانی رأی ندادیم تا احمدی نژاد بر سر کار بیاید، اینبار نیز با همان سودازدگی ما را به سینه زدن در زیر عَلَم خامنه ای فرا خواهند خواند، تا مصباح نتواند بر منبر ولایت فقیه بنشیند؟ آیا گزینش میان بد و بدتر سرنوشت ناگزیر و همیشگی ما ایرانیان است؟

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
--------------------------------------------------------
1. بررسی دیدگاههای گوناگون در باره انتظار، که از پایه های اندیشه شیعه دوازده امامی بشمار میرود، بسیار گسترده و گاه خسته کننده است. همین اندازه بس که هم اندیشان خمینی در آن روزها در پاسخ به این پرسش بی سروته حجتیه ایها که: «اگر بازگشت امام زمان تنها هنگامی روی می دهد که جهان از ستم و هرزگی پر شده باشد، آیا نبرد با ستم و برانداختن هرزگی آن روز را دوتر نخواهد کرد؟»، پاسخ بی سروته تری می دادند که: «آیا شما هنگامی که در تاریکی شب چشم براه سرزدن آفتاب هستید، چراغ روشن نمی کنید؟» این پرسش و آن پاسخ را از آن رو بی سروته مینامم که هیچکدام حتا نیم نگاهی نیز به سرنوشت انسانهای دربند و سرکوب شده پیرامون خود نداشتند و تنها دغدغه شان، هماهنگی و همسوئی با دستورهای دینی بود.
2. رسالت 13 آبان 1367

۱۳۸۴ دی ۴, یکشنبه

ایران بر لبه پرتگاهی ژرف (یک)


1. احمدی نژاد، آغاز یک پایان؟

بروی کار آمدن احمدی نژاد با پشتیبانی گسترده و سازماندهی شده واپسگراترین بخش جمهوری اسلامی به رهبری انجمن حجتیه میهن ما را در برابر چالشهای بنیان کنی جای داده است که هر یک به تنهائی از توان به نابودی کشاندن کشوری مانند ایران برخوردارند. پیش از هر چیز باید گفت که امروز و پس از گذشت شش ماه از برآمدن احمدی نژاد دیگر بر کسی پوشیده نیست که آنهمه دشنامها که بر سر ما رأی ندهندگان می بارید، ریشه در کوته بینی و کج اندیشی رأی دهندگان داشت که اگر ما بر پایه شناخت درستمان از چیستی (ماهیت) رژیم ولایت فقیه پیچش مو را دیدیم، اینان نیز بر پایه شناخت نادرستشان حتا از دیدن مو نیز ناتوان بودند. سخن این نیست که ما با پیش بینی کودتای مصباح یزدی و انجمن حجتیه از رفتن به پای صندوقهای رأی خودداری کردیم، همه سخن من بر سر این است که ما با دانش بر پلیدی و ناپاکی این بازی، تن به آن نسپردیم و دست کم در پیشگاه وجدان خود آسوده ایم که بازیچه سیاهکاران نشدیم. پس با نگاه به چگونگی بر سر کار آمدن احمدی نژاد می توان دریافت که این همه نه پی آمد کم کاری اصلاح طلبان و نه گناه رأی ندهندگان، که پدیده ای سازماندهی شده و گام پایانی پروژه ای چندین و چند ساله بوده است. از همین روست که باید با چشمان باز به رویاروئی با داده ها و دیده های این سرزمین رفت و دست از دوباره گوئی درخواست گریه آور شرکت در انتخابات برداشت و بدنبال راهی نوین گشت، پیش از آن ولی برآنم که در این جستار به چالشهای بنیان کنی بپردازم که از رهگذر برکشیده شدن احمدی نژاد گریبانگیر مردم ایران شده است.

احمدی نژاد را پیش از هر چیزی باید بازیچه دست مصباح یزدی و نماینده ویژه او در کاخ ریاست جمهوری، هاشمی ثمره دانست. من از گفته های تاکنونی احمدی نژاد در باره "هاله نور" و "گزینش وزیر نفت بدست خداوند" و دیگر سخنان از این دست چندان شگفت زده نشدم. با شناختی که از سالهای دور پیش از خیزش بهمن از انجمن حجتیه دارم، می دانم که کسانی مانند احمدی نژاد خود به این گفته ها باور دارند و آنها را راست می پندارند. عروسک گردانان پشت پرده این نمایش ولی، بدرستی می دانند که چه می کنند و چه بر زبان عروسک خود مینهند. مصباح یزدی و دارودسته او که تنها و تنها چپاول دارائیهای مردم ایران و سرکوب و شکنجه آنان را در سر دارند و حتا اندکی نیز در اندیشه ایران نیستند (که میهندوستی را گناه می دانند)، توانسته اند بویژه در سالیان ریاست جمهوری خاتمی و روش کجدار و مریز او بخشهای بزرگی از نیروهای رزمی را با خود همراه کنند و برای رودررو شدن با گرایش میهنی سربازان و پاسدارانی که از خوان گسترده آنان بهره ای ندارند، نیروهای عراقی (معاودین) و افغانی (گریختگان هوادار طالبان)را به گرد خود آورند. چنین است که امروز با نگاهی به چیدمان وزیران و سرپرستان سازمانهای دولتی، دیگر بی هیچ گمانی می توان از کودتای بدون خونریزی نیروهای رزمی سخن گفت، کودتائی که حتا اگر ده میلیون تن دیگر نیز به رأی دهندگان در انتخابات رئیس جمهوری افزوده می شد، انجام میپذیرفت، چرا که نهادهای نگاهبان رأی مردم و پیشاپیش همه آنها خاتمی و همراهانش، از مار فروپاشی جمهوری اسلامی چنان در هراس بودند، که خود را دوان دوان به کام اژدهای مصباح و فرماندهان سرکوبگر سپاه افکندند.

پیامدهای روی کار آمدن احمدی نژاد برای مردم ایران چیست؟ جمهوری اسلامی از همان آغاز بر سرکار آمدنش با دو چالش ماندگار روبرو بوده است:

1. درگیری و رودرروئی با امریکا و اسرائیل (همچنین دشمنی دینفروشان با تلاشهای آشتیجویانه اعراب و اسرائیل)
2. حقوق بشر
در سالیان گذشته به این دو چالش همیشگی تلاشهای جمهوری اسلامی برای دستیابی به بمب اتم نیز افزوده شده است.

اگر چه در نگاه نخست این سردمداران رژیم هستند که باید از پس این چالشها برآیند، تاوان و بهای این رویاروئی را ولی مردم ایران باید بدهند. برای نمونه امریکا و اسرائیل در رویاروئی با این رژیم واپس مانده به تکه تکه کردن ایران و دمیدن در آتش کینه نژادی و زبانی نیز به نام یکی از گزینه ها می نگرند. همچنین گسترش یک فرهنگ واپس مانده آزادی کُش و زن ستیز و زورگرا و ناتوان کُش جان و روان این مردم را چنان در هم کوفته که دیگر بسختی بتوان از آنان چشمداشت خیزش و تلاش برای بازیابی حقوق انسانی خودشان داشت. پس چالشهای روبروی کشور و مردم ایران را میتوان چنین برشمرد:

1. درگیری جمهوری اسلامی با امریکا و اسرائیل
2. زیرپا نهادن حقوق پایه ای مردم ایران بدست جمهوری اسلامی
3. تلاش جمهوری اسلامی برای ساختن بمب اتمی
4. نژادپرستان جدائی خواه
5. گسترش فرهنگ خرافات و پذیرش "کیستی" نوشته شده بدست دین فروشان

این را نیز از نگر دور نباید داشت که در این بازی پیچیده نه تنها مردم ایران و بخش بزرگی از فرهیختگان و هنرمندان و روزنامه نگاران و ...، که خامنه ای و رفسنجانی نیز فریب خوردند. خامنه ای خود بیشتر گرایش به گزینش قالیباف داشت (گزینش قالیباف به شهرداری تهران را نیز باید دلجوئی از خامنه ای به شمار آورد). هم خامنه ای و هم رفسنجانی به احمدی نژاد بدیده خُردی می نگریستند و گمان نمی کردند که بازی را به کسی ببازند که تنها با سدوچهل هزار رأی به شهرداری تهران راه یافته بود. حتا پس از پایان بازی نیز گیجی این دو و بویژه خامنه ای دنباله داشت و هنگامی که خامنه ای خرسند از آستانبوسی احمدی نژاد دستش را بسوی او دراز کرد، تا به آن بوسه بزند، نمی دانست که رئیس جمهور، پیش از آنکه به دستبوسی او بیاید، به پایبوسی مصباح یزدی رفته بود.

آنچه که در این میان هراس آفرین و ترس آور است، نه دیوانگیهای احمدی نژاد، که پایبندی و باورمندی دارو دسته حجتیه به سخنان بی سروته اوست. همانگونه که پیشتر آوردم، من در دوران کودکی با این فرقه تاریک اندیش و خشک مغز آشنائی و با برخی از هموندانش نشست و برخاست داشته ام (در آن سالها دعای ندبه روزهای جمعه بهانه ای برای حجتیه ایها بود تا گردهم آیند و به روان شوئی تازه پیوستگان بپردازند. من همانگونه که گفتم در سالیان کودکی بودم و نزدیکیم با این انجمن آمیزه ای از بازی و کنجکاوی بود). از سران پول پرست و سوداگر این فرقه اگر که بگذریم، توده پائینی حجتیه براستی بر این باورند که با به آشوب کشاندن جهان و ویرانی کشورها و آوارگی مردمان، راه را برای آمدن مهدی هموار کرده اند و تنها در آن هنگام است که جهان به آن سامان و هماهنگی راستین خود خواهد رسید، چرا که در همه نوشته های کهن شیعی سخن از آن است که مهدی تنها هنگامی باز خواهد آمد که ستم و هرزگی جهان را پر کرده باشد. در این میان جمهوری اسلامی نیز، از آنجا که به باور آنان از ستم و بیداد در جهان میکاهد، مانند ترمزی در برابر چیرگی هرچه بیشتر بی دینی و ستم و هرزگی در جهان است و در درازمدت باید که برای فراهم کردن زمینه های آمدن امام زمان از میان برود((1)، واگر این کار بدست اسرائیل روی دهد، تیر رها شده از چله کمان حجتیه همزمان بر دو نشان نشسته است: هم گسترش بی دینی و ستم (با از میان رفتن تنها کشور اسلامی) شتاب بیشتری میگیرد و هم با جنگ میان ایران اتمی و اسرائیل نیرومند جهان پرآشوب میشود. اینکه در این گیرودار سرزمین و مردم ایران نیز آماج تیرهای مرگ و نیستی میشوند، همان بخش هراس انگیز و ترس آفرین نمایشنامه نوشته شده بدست خشک مغزان است. پس سخنان احمدی نژاد درباره اسرائیل نه از آن روست که او در جمهوری اسلامی توان رویاروئی با ارتش نیرومند این کشور را میبیند، بلکه از آنرو که گمان میبرد آتش جنگ ایران و اسرائیل، خاور میانه و بدنبال آن همه جهان را در چنان گردابی از ناآرامی و هرج و مرج و بی دینی و هرزگی وستم خواهد افکند، که برای مهدی چاره ای جز آمدن و راست کردن کارهای جهان بجای نخواهد ماند. از یاد نبریم که احمدی نژاد بروزگار شهرداریش می خواست با ویران کردن بخشهائی از تهران بزرگراهی بسازد تا مهدی امام زمان بی هیچ دشواری از این شهر گذر کند و جهان را پر از داد گرداند!!! احمدی نژاد و بخش میانی وپائینی انجمن حجتیه در تاروپود پندارهای بیمارگونه خود زندانی شده اند و به آنان باید پیش از هر چیز به دیده بیماران روانی نگریست. این مصباح یزدی و فرماندهان سپاهند که در پشت پرده این نمایش دل بهم زن بدنبال دست یازیدن به بالاترین لایه های قدرتند و در این راه از نابودی ایران و ایرانیان نیز هیچ پروائی ندارند.

پس هراس و دلهره همه ایران دوستان تنها از آن روست که احمدی نژاد به آنچه که می گوید باور دارد و خود نیز میداند که در برابر ارتش کارآزموده و میهنپرستی چون ارتش اسرائیل یارای کوچکترین پایداری را نخواهد داشت و فراتر از آن این دانسته بخشی از نقشه او برای به آشوب کشاندن همه جهان است تا دعای "اَلّلهُمَ عَجِّل فَرَجَهُ الَّشَریف" هر چه زودتر برآورده شود و جهانیان رستگار شوند. احمدی نژاد نیز مانند همتای آمریکائیش جرج بوش، انسان کُندذهن ولی خودبزرگ بینی است که خود را از برانگیختگان میداند و برآن است که خداوند او را برای رستگاری مردم جهان فرستاده است. این چالشهای سهمگین و این کاربران پندارباف، که به ساخته های بیمارگونه مغز خشکیده خود باور نیز دارند، ایران را بر لبه پرتگاه ژرفی برده اند که سرنگونی آن بدرون دره نابودی بسته به تکانی کوچک است؛ نباید بر این پندار خام پای فشرد که «ایران هرگز نخواهد مرد!». اسرائیل و امریکا و بدنبال آنها اروپای باختری اگر که سود خود را در نابودی این سرزمین ببینند، آنی در راندن آن بسوی دره مرگ درنگ نخواهند کرد. نگاهی به رویدادهای دو دهه گذشته بخوبی نشان می دهد که که به چه سادگی می توان مرزها را پس و پیش کشید و دوست را بجان دوست انداخت و همسایه را واداشت تا همسایه اش را سر ببرد و همشهری را که آتش در خانه همشهریانش زند. بالکان و جمهوریهای از بند روسیه رسته و افغانستان و عراق پیش چشمان مایند. اگر در این کشورها انگشت شمار رهبرانی برای سرزمین و مردم خود دل میسوزانند، رهبران و سردمداران کشور ما نام ایران را همچون خار خلنده ای در چشمان اسلام میبینند و برای نگاهبانی از اسلامشان، ایران را در چشم بهمزدنی قربانی خواهند کرد. ایران بر لبه پرتگاهی ژرف است، بیاریش بشتابیم.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
1. هواداران انجمن حجتیه همگی برآن بودند که باید از خیزش بهمن پنجاه و هفت بدور بمانند، چرا که سرنگونی شاه و برپائی یک حکومت اسلامی که بدنبال گسترش دادگری در ایران باشد، آنان را از آماج نخستینشان، که همان هموار کردن راه بیرون آمدن مهدی باشد دور خواهد کرد. شیعه راستین مهدی در دیدگاه حجتیه تنها باید خود را از همه ناپاکیها (برای نمونه سیاست) بدور دارد و همیشه چشم براه آمدن امام زمانش باشد تا بتواند در کنار او با بی دینان و هرزگان بجنگد.

۱۳۸۴ شهریور ۸, سه‌شنبه

آب ما را خواهد برد!
نگاهی دیگر به بند سیوند و مُرده ریگ نیاگان ما


نوشتار را با سخنی ژرف از همسرم آغاز میکنم: «دزدان و راهزنانی را در نظر بگیر که به خانه ای دستبرد میزنند، پدر و مادر خانواده را میکشند، خانه را از آن خود میکنند و فرزندان خردسال خانواده را به فرزندی برمیدارند و به آموزش و پرورش آنان همت می گمارند و در نظر بگیر که این کودکان بدست کشندگان پدر و مادرشان پرورش میابند و آنان را پدر و مادر خود میدانند. آن راهزنان، مسلمانانی بودند که به سرزمین ما تاختند و آن کودکان، ما ملت ایران!»

جان سخن را بهتر از این نمی توان بر زبان آورد. ما ایرانیان پس از شکست در برابر مسلمانان، بدست کشندگان نیاگان خود پرورش یافتیم و هزار و اندی سال بر این پندار نادرست ماندیم که پدر و مادری جز آنان نداشته ایم. راهزنانی که دستشان بخون پدر و مادر ما آلوده بود هر آنچه را که نشانی از آنان داشت نابود میکردند و اگر نبودند فرزندان فرهیخته و از جان گذشته این خاندان، که برایمان از شکوه فراموش شده خانه بگویند، از دانش، هنر و مهرِ مادر و از فرزانگی و بزرگمنشی پدر، از آزادگی و سرفرازی نیاگان و از خرمی و سرسبزی زادگاهمان، شاید که ما نیز چون نوادگان "اِشناتون" و "نوفره ته ته"(1) شکوه و بزرگی سرزمین نیاگانمان را از یاد برده بودیم، پذیرفته بودیم که هیچگاه پدرانی بجز عمر و ابوبکر نداشته ایم و هیچگاه بزبانی جز عربی سخن نگفته ایم و آنگاه بجای آنکه نام پرشکوه و زیبای "ایران" را بر سرزمین خود بنهیم، آنرا «جمهوریه العربیه ...» مینامیدیم. هنگامی که دیگر فرزندان این خانه سر بر کار "تفسیر" و "شرح" دین نوین خود گذاشته بودند، هزاران هزار چامه سرای پارسی گوی به سده ها، چونان سپاهیانی خستگی ناپذیر از زبان پارسی برج و باروئی در خور ساختند و در پس آن سنگر گرفتند و هرگز نگذاشتند که ما ایرانیان نیز به سرنوشت آسوریان (سوریه)، کُپتیان (مصر)، فلیستیان (فلسطین) و ... دچار شویم. ما هیچگاه عرب نشدیم، چرا که همیشه برادری و یا خواهری از این خانواده برمیخاست و گاه با نهادن جان خود بر کف، پَستو ها و کُنجهای پنهان این خانه را در جستجوی نشانی از پدر و مادر راستین ما میکاوید، آنرا می یافت و در برابر چشمان ما میگرفت تا از یاد نبریم که کیستیم. اگر کُپتیان نیز چون ما تنها یک فردوسی میداشتند، امروز به زبان اِشناتون، توت آنخ آمون و رامسِس سخن میگفتند و میهن خود را نه «جمهویه مصر العربیه» که «کُپت» می نامیدند. زبان پارسی زبان ایستادگی در برابر عرب شدن بود و در پشت باروهای این دژ سر به آسمان کشیده نه تنها پارسیان که انبوهی از مردمان دیگر این سرزمین نیز سنگر گرفته بودند. در پشت همین سنگر بود که دیگر زبانهای این سرزمین و سرزمینهای همسایه در باختر ایران از نابودی رهائی یافتند. بیهوده نیست که در گذشته این سرزمین انبوهی از چامه سرایان پارسی گوی را میبینیم، که خود به زبانی دیگر(برای نمونه ترکی) سخن میگفته اند و بیهوده نیست که همه فرمانروایان این آب و خاک، از غز و سلجوقی و خوارزمشاهی گرفته تا مغول و تاتار و قزلباش صفوی و قجر از همان دم که خود را فرزند این خانواده و نواده آن پدر و مادر در خون خفته میپنداشتند، چون دیگر فرزندان این خاندان، چراغ برمی افروختند و خانه را در جستجوی گنجهای نهان آن می کاویدند و روزی چون شاهان سلجوقی ترک تبار، زبان پارسی را در سرتاسر سرزمین زیر پادشاهی خود - از هند تا یونان - میگستردند و دیگر روز چون بایسُنقُر شاهزاده تاتار، دل از کار پادشاهی و فرمانروائی میبریدند و عمر بر سر گردآوری شاهنامه فردوسی مینهادند و یا همچون جلال الدین میرزای قاجار نامه خسروان میسرودند ...

سده ها آمدند و گذشتند و هر از چندی بیگانگان جنگجوی دیگری روی به این سرزمین نهادند و پیش از آنکه رام و خانگی شوند، کشتند و سوختند و بردند. و هر بار دستانی لرزان این گنجهای بجا مانده از پدر و مادر راستینمان را دوباره بزیر خاک کردند، تا باشد که روزگار گشادگی دوباره فرا رسد. از همان آغاز کار فرهیختگانی که تشنگی مسلمانان را به نابودی فرهنگ این سرزمین دریافته بودند، آنان را به این شیوه میفریفتند، که نام پرستشگاهها و آرامگاهها را دیگرگونه میکردند و چنین شد که پاسارگاد و تَل تخت را " مادر سلیمان" نامیدند و آتشکده آذرگُشنَسپ را "تخت سلیمان"،(2) و بر هر گنج بجا مانده از پدر و مادر راستین ما نامی دینی-اسلامی نهادند تا آنرا از نابودی برهانند(3). آنان بدین نیز بسنده نکردند و در گوش راهزنان خواندند، که نوروز جشن "بعثت پیامبر"، "واقعه غدیر خم"، "آغاز خلافت علی ابن ابی طالب" و "روز ظهور امام زمان" است، برای چهارشنبه سوری، افسانه بر افروختن آتش، بدست خونخواهان حسین ابن علی در قیام مختار ثقفی را ساختند و هنگامی که دیدند جز با به زبان آوردن "شهادتین" و گردن نهادن به دین از راه رسیدگان، که نامش "اسلام" بود و "تسلیم و سرسپردگی و بندگی" میخواست، و نه آنگونه که هزار و اندی سال در گوشمان خواندند "سلام و دوستی و آشتی"، از تیغ بیدریغ کشتار و بردگی و فروش زنان و کودکانشان در بازارها نخواهند رست، نامهای خود را دگرگون کردند و همان شد که رستم فرخزاد، آن یگانه تنها گفته بود: «که چون تخت و منبر برابر شود / همه نام بوبکر و عمر شود!». آن فرهیختگان در زیر تیغ آخته جنگاوران عرب هزاران هزار نیرنگ بکار بردند تا اندکی از مرده ریگ پدر و مادر راستین ما بر جای بماند، تا ما آنرا بروزگاران بیابیم و دریابیم که کیستیم و سد افسوس و هزاران دریغ که در این رهگذر بزرگترین برتری اخلاقی ایرانیان باستان، "راستگوئی" را از دست نهادند و دروغِ راهگشا یا همان "تَقیِّه" را به ما آموختند.

از آن روزگار که راهزنان به خانه ما درآمدند، تیغ کشتار و سرکوب و نابودی در این آب و خاک کمتر در نیام ماند. این چنین شد که رفته رفته دیگر فرهیختگان و دانایانمان نیز نمی دانستند که کدام نام را بر سر کدام گنجینه نهاده اند و ما در این پندار ماندیم، که در دل سرزمین پارس براستی مادر سلیمان در خاک خفته است و در آذرآبادگان زیبا، روزگاری سلیمان پیامبر بر تخت می نشسته است. یاد پدر و مادر راستینمان تنها در ناخودآگاه گروهی ما بود که برجای مانده بود و هر از گاهی سر برمی کرد، هنگامی که اسماعیل نامی از تبریز بپا میخاست و خود را نواده شهربانو، دختر یزدگرد سوم، پادشاه بخت برگشته ساسانی میخواند. دیگر از او نه نشان پدرانش را میخواستیم و نه میپرسیدیم که چرا به زبانی جز زبان یزدگرد سخن میگوید و او نیز نام پسرانش را تهماسب و بهرام و سام می نهاد تا ناخودآگاهِ ما را بیشتر برآشوبد و آتش آرزوی پیوستگی به پدر و مادر راستینمان را در درونمان برگُدازد. و ما در همیشهِ گذشتهِ پر رنج و شکنج این سرزمین، هرگاه که کسی در این آتش دمید، در پی اش براه افتادیم و جان بر سر راهش نهادیم.

امروز ولی داستان ما و این مرده ریگ نیاگانمان یکی داستان است پر آب چشم! در این یکسدوپنجاه سالی که ما برای خودشناسی و بازیابی خویشتن خویش خیز برداشته ایم، اگرچه یاد پدر و مادر راستینمان کم کم در خودآگاه گروهی مان جان می گیرد، ولی دیگر گنجهای نهفته در دل خاک این خانه را چون آئینه ای فراروی خود نمی گیریم و نمیگوئیم: «کی ببینم مرا چنان که منم؟!». آنچه از آن روزگار پرشکوه و درخشان بجای مانده، برای ما چیزی نیست، جز یادگاری گرامی از پدر و مادری که برخاک افتادند، پیش از آنکه ما بازشان شناسیم و مانند هر فرزند شایسته دیگری، بر هر آنکسی که بخواهد این یادگاران را نابود کند، میتازیم. این یادگارها ولی باز به کنج پستوهای خانه بازگشته اند و تنها هنگامی بیاد ما می افتند، که دزدی بدنبال ربودنشان باشد و یا نم آب تار و پودشان را از هم بگسلد. از چنگ راهزنان بدرشان می آوریم و باز به گوشه پستوها و کنج گنجه ها میسپاریمشان. تخت جمشید، پاسارگاد، آتشکده آذرگشنسپ و هزاران هزار اثر دیگر تنها نابودی گذشته پرشکوه این خانه را بیاد ما می آورند و برآنمان می دارند، که اشکی از سر افسوس بچکانیم و باز همه این یادها را به فراموشخانه دل بسپاریم.

ما از گذشته خود گسسته ایم. نابودی پاسارگاد دلمان را بدرد می آورد و فریاد از نهادمان برمی خیزاند، چرا که در دل آن "کوروش بزرگ" آرمیده است. او را بزرگ می خوانیم، ولی نمیدانیم که چرا پادشاهی بزرگ و فرمانروائی از خمیره ای دیگر بود. میدانیم که پادشاهی بزرگ هخامنشی را پایه گذاشت و سرزمینهای بسیاری را گشود، ولی همینجا دانسته های بسیاری از ما در باره یکی از برجسته ترین چهره های تاریخ جهان پایان میپذیرد. بر کاربران ایران ستیز جمهوری اسلامی میتازیم و جهان را بیاری میخوانیم و بدرستی از نابودی دارو ندار فرهنگیمان فریاد برمی داریم، ولی خود نیز کمتر گامی در راه شناسائی مرده ریگ نیاگان خود بر میداریم.

ما از گذشته خود گسسته ایم و کیستی خود را از یاد برده ایم. از هر سده ای تا سده دیگر، یاد پدر و مادر راستینمان در دل و جان و ناخودآگاه ما رنگ باخته و رو به سوی سرزمین فراموشی گذارده است، تا به امروز که نه یک ملت یکپارچه و خودآگاه و میهن-آگاه، که توده ای گیج و گولیم و به همان اندازه که در پرخاش به ویرانگران یادگاران نیاگان خود سرسختیم، بر خودداری از شناخت چهره راستین آنان نیز پای میفشاریم و چنین است که دوهزار و پانصد سال پس از پایه گزاری شاهنشاهی هخامنشی، این نخستین امپراتوری تاریخ، که خرد گروهی را پایه و بنیان فرمانروائی کرد، اکنون بیخردی گروهی کار این سرزمین و مردمانش را بجائی رسانده است، که خامنه ای و احمدی نژاد بر تخت کوروش و داریوش و خشایارشا نشسته اند و آزادگان ایرانی را بزیر تازیانه سرکوب گرفته اند.

پاسداری از آرامگاه کسی که مردم او را بروزگار زندگانیش "پدر همه مردمان" میخواندند، بی گمان کمترین کاری است، که بار آن بر دوش تک تک ایرانیان سنگینی می کند، این همه ولی همانگونه که نوشتم، "کمترین" کار است و به اینمان بسنده نباید کرد. بر ما است که گوشه گوشه این خانه را در جستجوی کیستی راستین خود بکاویم و ببینیم مادران و پدرانمان برایمان از دانش و فرهنگ و آئین زندگی چه برجای گذاشته اند، تا شاید بتوانیم پی به جادوی آن شکوه و آن بزرگی ببریم و با پیروی از اندیشه های ژرف نیاگانمان سرنوشت خود را، خود بدست بگیریم.

کوروش بزرگ بر سنگ نوشته است: «ای که بر این جایگه پای مینهی، مشتی خاک را از من دریغ مدار!» اگر امروز تنها به نگاهداری آرامگاه کوروش از نابودی بسنده کنیم و بدنبال شناختن پدر و مادر راستین خود و منش و اندیشه آنان نباشیم، آب انباشته شده در پشت سیوند نه پاسارگاد را، که ما و کیستی ما را با خود خواهد برد!

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
1) اِشناتون از برجسته ترین فرمانروایان مصر باستان بود (خاندان هژدهم، 1351 تا 1334 پ. م.). او و همسرش نوفره ته ته در یکی از درخشانترین دوره های تمدن مصر باستان بر این سرزمین فرمان میراندند و مصریان باستان یا کُپتیها آرامش و آبادانی آن روزگار را وامدار این دو فرمانروای فرزانه بودند.
2) تخت سليمان در ۴۰ کيلومتری تکاب در جاده زنجان - تبريز جای دارد.
3) در دشت دروازه فين و سمت جنوب خيابان باغشاه فين امامزاده ای هست بنام "بابا شجاع الدین". مردم کاشان میگویند، پیروز مجوسی نهاوندی (ابولؤلؤ) پس از آنکه خلیفه دوم عمر و چند تن از همراهان او را در مسجد مدینه کشت، به ایران گریخت و این امامزاده آرامگاه او است، که بنام "بقعه ابولؤلؤ" نیز خوانده میشود. شاید مردم کاشان در همان روزها بنای یادبودی برای این بزرگمرد آزاده ساخته بوده باشند. ساختمان کنونی امامزاده به روزگار ایلخانیان ساخته شده است.

۱۳۸۴ تیر ۱۱, شنبه

ایلوئی! ایلوئی! لِما سَبَقتَنی؟*
گنجی بر فراز چلیپای میلاد


ناصریِ اوین اینک بر فراز چلیپای میلاد چشم در چشم مرگ، دژخیم خود را به ریشخند و اورنگ قیصر را به افسوس گرفته است. جهانی چشم به درهای بسته "میلاد" دوخته تا نشانی از ناصریِ در بند ببیند، و او پیروزمندانه چشم در چشم مرگ دوخته و با لبخندی برخاسته از آرامِ درونش، قیصر و دژخیمانش را به هیچ گرفته است. گنجی با جان خود آبروی برباد رفته ایرانیان را میخرد و دیر نیست که او نیز چون عیسای ناصری فریاد برآورد «ایلوئی! ایلوئی! لَمَا سَبَقتَنی!».

گنجی را ولی نه خداوندگار، که یاران دیروزش تنها گذارده اند، یکی از ترس او مینویسد، دیگری از خشم او و آندگر را پروای این است که چهره تکیده او چگونه در تارنماها پدیدار میشود و نامه های او چگونه از دیوارهای هزارلای اوین و میلاد میگذرند و به ما میرسند. پیشتر نیز نوشته بودم که من نه بینش گنجی را، که منش دلاورانه اش را میستایم، او را برای کاری میستایم که خود شاید از انجامش ناتوان میبودم. گنجی راه خود را بدرست و یا نادرست برگزیده و با نهادن جانش بر کف دست، نشان داده است که آن را تا به پایان خواهد پیمود، ولی ما تا کجای این راه با او خواهیم بود؟:

... گفت تُرا می گویم ای پطرُس! پیش از آنکه بانگ خروس برخیزد، سه بار خواهی گفت که مرا نمی شناسی (1)

گنجی دیگر تنها یک نام نیست، نام گنجی با یاد هزاران هزار دربندِ ستم کشیدهِ سرزمینمان گره خورده است و بر ما است که اگر فریادی برمیداریم، نه تنها برای او که برای همه قربانیان خودکامگی برداریم و از یاد نبریم که بسیاری از آنان را به نام نیز نمی شناسیم. از یاد نبریم، همه کسانی که تازیانه اسلام بر گرده شان نشسته و گوشت و پوستشان را از هم دریده است، به اندازه خود آبروی این توده خموده و خواب آلوده را خریده اند و شایسته همان پشتیبانی اند که گنجی از آن برخوردار است. اینان شکوه دربار قیصر را نه با شمشیرها، که با واژه هایشان به هماوردی خواندند و تاج و تخت او را به هیچ گرفتند، تا ملتی بتواند سربرافرازد و خُردی خود و نخبگان خواب آلودش را در سایه بزرگی آنان پنهان دارد:

... پس همه آنان برخاسته او را بنزد پیلاطُس بردند و بدگوئی از او آغاز کرده و گفتند این کَس را یافته ایم که مردمان را گمراه می کند و آنان را از باج دادن به قیصر باز می دارد.

اگرچه شرکت بخش بزرگی از مردم در نمایش ننگین گزینش رئیس جمهوری و از آن بدتر درخواست بسیاری از نویسندگان و هنرمندان ایرانی از مردم ایران برای بازی در این نمایش شرم آور دیگر جائی برای آن نگذاشته است که سر خود برافرازیم و در برابر جهانیان بر مردم خود ببالیم، تا گنجیها و سلطانیها و محمدیها و باطبیها و هزاران هزار آزاده ایرانی هستند که نه در برابر ستمگران سر فرود آوردند و نه دامان خود را به ننگ رفتن به پای صندوقهای رأی آلودند، هنوز همه چیز را نباخته ایم. بگذار چاقوکشان و آدمکشان سلطانعلی شاه به خانه او بریزند و دست ستم قیصر را بر گونه های دخترانش فرود آورند، بگذار مرتضوی و شریعتمداری گنجی را به ریشخند بگیرند و روزه پاکش را در پندار خود بشکنند:

... و گروهی بتماشا ایستاده بودند و بزرگان نیز ریشخندکنان با ایشان می گفتند دیگران را رهائی بخشید، پس اگر او مسیح و برگزیده خدا می باشد، خود را برهاند و سپاهیان نیز او را ریشخند می کردند و آمده او را سِرکه میدادند

گنجی چه بماند و به میان ما باز گردد، و چه جان بر سر سخن خویش بگذارد و برود، هم امروز کار خود را به پایان رسانیده است، او دیگر در برابر این پرسش وانخواهد ماند که «زکجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟». این مائیم که باید سر در گریبان فرو بریم و درون خود را بدنبال چرائیِ بودنمان بکاویم، که چرا آمده ایم و اگر هستیم، به چه کار می آئیم. گنجی در پهنه نمایش زندگی خود و نبردِ مردمش برای رسیدن به آزادی، نقش خود را زود یافت و آنرا بخوبی بازی کرد و در این رهگذر گذشته خود را نیز با پادافراهی که خود برگزیده بود از گناه پیراست. امروز این مائیم که گیج و گول بدنبال نقش خود میگردیم و هر روز بیشتر در ژرفنای این سرگردانی بی پایان فرو میرویم.

گنجی چه بماند و چه برود، دیگر بدهکار هیچکس نیست، نه بدهکار خویش و نه بدهکار تاریخ. او هم امروز نیز ما را پشت سر نهاده و رفته است. و ما مانده ایم، با سرزمینی که فرومایگان و گرگخونان بر آن فرمان میرانند، پادشاهش یک پیرِ خرد گم کردهِ تشنه بخون است، والی شهرش همان است که به روزگاری نه چندان دور، بر کشتگان تیر خلاص میزد و شکم میدرید و مغز پریشان میکرد و وزیرانش گوئی هنوز در روزگار شاه سلطان حسین صفوی میزیند و پیش از آنکه رخت وزیری بر تن کنند قرآن را میگشایند و استخاره میکنند:

... آنگاه عیسی بسوی آن زنان روی گردانیده گفت «ای دختران اورشلیم! برای من گریه مکنید، بلکه از بهر خود و فرزندان خود شیون کنید. زیرا اینک روزهائی می آید که در آنها خواهند گفت خوشا بحال نازادگان و زهدانهائی که بار نیاوردند و پستانهائی که شیر ندادند»

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
* و در ساعت نهم عیسی به آواز بلند ندا کرده گفت: «ایلوئی، ایلوئی لَمَا سَبَقتَنی» یعنی خداوندگار من! خداوندگار من! چرا تنهایم گذاردی. انجیل مَرقُس، باب پانزدهم.
1) همه گفتآوردها را از انجیلهای لوقا و مَرقُس آورده ام.

۱۳۸۴ تیر ۷, سه‌شنبه

دردی است غیر مردن ...
گنجی و پاسداری از آبروی ریخته یک ملت


نمی دانم برای گنجی کدام درد بزرگتر و ژرفتر است، گرسنگی و درهم پیچیدن روده ها، سخنان دوستان پار و پیرارش که از سر دلسوزی به شکستن روزه اش فرا می خوانند، ویا درد تنهائی، و رنج دانستن این حقیقت که هر کسی تنها از ظن خود یار او شده است ...

گنجی را تنها از دوم خرداد هفتاد و شش به اینسو است که می شناسم، از گذشته اش سخنها می گویند و داستانها میسرایند و من از گذشته او هیچ نمی دانم. نام گنجی برای من یادآور نورافشانی بر تاریکخانه اشباح است و فروکشیدن نقاب از چهره زشت عالیجنابان رنگارنگ. گذشته گنجی را نمی دانم و نمی شناسم، ولی اینرا می دانم که گنجی برای شستن جان و روان خویش از پلشتیها و پلیدیهای گذشته اش، آزمون آتش را برگزیده است و سیاوش وار به درون آتشی سرکش و سوزان شتافته است، تا یا از گناهان خود پاک شود و یا خاکستر شود.

نمیتوان از گنجی خواست که نمیرد. جان آدمی براستی که گرامی است، بویژه آن هنگام که شوریده باشد و بی هراس از سر بریده در مجلس عاشقان برقص درآمده باشد. نه! از گنجی نمی توان خواست که نمیرد، اگرچه دیدن آزادی او و بر خاک مالیدن پوزه سلطان علی شاه و دژخیم تشنه بخونش مرتضوی، آرزوی هر ایرانی آزاده و پاکنهادی است، اگر چه زیبائی آن دم که گنجی فرزندانش را در آغوش بگیرد و بر رویشان بوسه بنشاند در پندار نیز نمی گنجد، از گنجی نمی توان خواست که نمیرد. گنجی گزینه آگاهانه خود را به خوبی فرونوشته است، گنجی از میان بندگی و زندگی دومی را برگزیده است، مگر میتوان چهره در چهره چنین کسی نشست و از زیبائی و ارج زندگی سخن گفت؟ گنجی ارزش زندگی را بخوبی میداند و آنرا تا بدانجا ارج مینهد که اکنون آماده گذشتن از جان خود برای آن است، گنجی در روند دگردیسیهای اندیشه و منش خود بهتر از همه ما دریافته است که زندگی چیست و زنده ماندن چیست، نه! از گنجی نمی توان خواست که نمیرد.

من گنجی را نمی شناسم، گذشته اش را نمی دانم و همچنین اینرا که اگر از آنسوی این آتش فروزان بدرآید، آینده اش چه خواهد بود. با این همه در برابر او کرنش می کنم، چرا که بار گناهان همه ما را همچون عیسای ناصری بر دوش گرفته و در میان دشنام و ناسزای همان مردمی که برای آگاهیشان بپا خواسته است، گام بگام به همراه چلیپای سنگین گرسنگی از جُلجُتای اوین بالا میرود تا بر فراز آن چلیپایش را بر زمین فروکوبد و خود بر سر آن بر دار شود. در سرزمینی که مردمانش آنچنان خوار و درمانده و دریوزه شده اند که با ترس میزایند و با ترس به گور میروند، در سرزمینی که مردمانش حتا دلیری اینرا نیز ندارند که در روز تردستی و نمایشگری انتخابات در خانه بمانند و "هیچ کار" نکنند، در سرزمینی که رفتار مردمانش گاه آبروی واژگانی چون آزادگی و دلیری را بسادگی بر زمین میریزد، گنجی و گنجیها نه قهرمانان، که پاسداران آبروی ایران و ایرانیند، تا آیندگان این سرزمین بدانند که حتا در سیاهترین سالهای فرمانروائی ضحاک و دستاربندان از ژرفنای تاریخ بدرآمده اش نیز کسانی بودند که جان خود را هیمه میکردند تا آتش آزادگی فرو نمیرد، تا روزی برسد که ایرانیان بار دیگر بتوانند سر برافرازند و از خود بسان نیاگانشان با نام زیبای "آزادگان" یاد کنند.

گنجی در کنج سرد و تاریک اوین تن به مرگ سپرده تا آزادگی نمیرد، ولی افسوس که از همان مردم سرکوب شده و تازیانه خورده هیچ وایی برنمیخیزد. وه که امروز چه نیک میتوان درد جانکاه و سینه سوز اخوان را دریافت هنگامی که میسرود:

در مزار آبــــــاد شـهر بی تپـــش
وای جغدی هم نمی آید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
...

گنجی با هر دم و بازدمش گامی به مرگ نزدیکتر میشود، چشمان پرفروغش آهنگ خاموشی میگیرند و لبخند دوستانه اش رنگ میبازد، آتشی که برافروخته رفته رفته فرومیسوزد و خاموش میشود، تا کجا باز دلسوخته ای بپا خیزد و جان خود را هیمه آن کند.
گنجی با هر دم و بازدمش از ما دورتر می شود، از مائی که هیچگاه نتوانستیم از این هزارپارگیهای کودکانه خود دست بشوئیم و خواسته هاس پَست و خُرد خویش را قربانی آرمانهای برتر انسانی کنیم، مائی که تنها سخن گفتیم و بر هم خرده گرفتیم و دیگر هیچ. گنجی هم امروز نیز از ما بسیار دور شده است، گنجی چه بمیرد، و چه بماند پای در راهی نهاده است که پایانش اگر که مرگ در آزادگی نباشد، بی گمان زندگی در بندگی نیز نخواهد بود، گنجی سالهاست که براه افتاده و

در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ما ناشریفان مانده ایم ...

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد

۱۳۸۴ اردیبهشت ۲۳, جمعه

مگر سخن سعدی را بپذیرند!


(واپسین سخن درباره انتخابات فردا)

سر آن داشتم که سخن را پایان یافته و کار را انجام گرفته بدانم، ولی توپخانه رأی دهندگان دمی از آتشباری باز نمی ایستد. هراسم دیگر این نیست که رفسنجانی رأی میلیونها سودازده فراموشکار را در کیسه خود بریزد، هراسم از این هواداران رأی دادن است که در آتشباری سر از پا نمی شناسند. هراسم از این است که نه کارگزاران جمهوری اسلامی، که همین سودازدگان فردا روزی شناسنامه ام را بکاوند، تا ببینند آیا به پای صندوق تردستی و چشم بندی رفته ام یا نه؟ اگر امروز رأی ندهندگان و هواداران احمدی نژاد را به یک چوب میرانند، فرداست که پای در همان راهی نهند، که پیشینیانشان رفته اند.

میخواستم از همان سال خیزش بدفرجام بهمن آغاز کنم، نه! از سالهای پیش از آن که برادرم را، برادر مارکسیستم را در زندان اوین، مانند همه رزمندگان مارکسیست، رفسنجانی و هماندیشانش ناپاک و "نجس" خوانده بودند و با آنان بر سر یک سفره نمی نشستند ...
میخواستم از آغاز سرکوب زنان میهنم بدست چماقداران رفسنجانی بنویسم، از پاشیدن اسید به چهره های زیبایشان، و بریدن لبهای آراسته به ماتیکشان با تیغ، از "یا روسری، یا توسری" و از همه آنچه که گذشت ...
می خواستم از جنگ بنویسم، از موجهای انسانی بروی زمینهای مین گذاری شده و سدهاهزار کشته و زخمی، از جنگی که آتش نفرین شده اش میتوانست دوم خرداد شست و دو فرو نشیند و ایرانیان را پیروز میدان بگرداند، و از اینکه رفسنجانی، و تنها رفسنجانی نگذاشت، تا بهره خود و خاندانش را از خرید رزم افزار از دست ندهد، تا بتواند توسری اسلام را بر سر زنان میهنم بکوبد و زندگی این رژیم دوزخی را درازتر کند ...
میخواستم از حمید و مرتضا و شاهرخ بنویسم، که در سال شست، سال همه کارگی رفسنجانی تیرباران شدند و در خیابان به خاک افتادند، و از احمد، تنها بازمانده آن گروه که در کشتار تابستان شست و هفت، سال همه کارگی رفسنجانی، در بیست و دو سالگی به خون غلتید، از هزاران هزار گل ناشکفته اوین و قزل حصار و چوبیندر و ... ، که به پیشنهاد اکبر و فرمان رهبر، به چرخش داسی پرپر شدند ...
می خواستم از کشته شدگان در زیر شکنجه بنویسم، از سعیدی سیرجانی که گناهی جز اندیشیدن نداشت، و از قربانیان ترور در چهار گوشه این جهان، از اینکه سایه هراس و ترس دستگاه کشتار و ترور رفسنجانی چنان بلند بود که تا اروپا می رسید ...
میخواستم بنویسم چرا میتوان احمدی نژاد را پرسید که «چرا کُشتی؟» و رفسنجانی را نباید گفت که «چرا احمدی نژاد را به کشتن فرمان دادی؟» ...
میخواستم این خوابزدگان را بپرسم به پشتوانه کدام نمونه گمان کرده اید که رفسنجانی سوی شما و نه سوی فاشیستها را خواهد گرفت؟ از کجا میدانید که این دوالپا اگر بر گُرده تان، بر گُرده همه ما نشست، روزی پائین خواهد آمد؟ و برای آن روز مبادا که او باز هم احمدی نژادش را و فلا حیانش را به جان دگراندیشان بیندازد، چه راهکاری اندیشیده اید؟
می خواستم ....

نه! اگر هزاران هزار چو من نیز بنویسند، این سودازدگان از خواب گران خود برنخواهند خاست، که نخفته اند، که خود را به خواب زده اند و ملتی را در خواب می خواهند. رفسنجانی در نگاه اینان گویا دگردیسی خود را به انجام رسانیده و از آن کرم گوشتالوئی که در باغستان این سرزمین هیچ برگی را بر سر درختی بر جا نمیگذاشت، پروانه زیبائی با بالهای رنگارنگ فرارُسته که بالهای مهربانش را بر سر ایرانیان خواهد گسترد، تا هزاران گل در دشتهای اندیشه بشکفد.

چه میتوان کرد با مردمانی که شیفته خود فریبیند و خواب را میپرستند و بیداری را دشمن میگیرند و چشمان نزدیک بینشان را سرسختانه بروی تاریخ میبندند و انگشت در گوشها میفشارند، تا سخن راست را نشنوند؟

به سخن پیشینیان فرزانه سرزمینمان پناه آوردم و سروده ای شایسته از سعدی یافتم، تو گوئی ای سخن را نه سدها سال پیش، که هم امروز و دوازده ساعت پیش از آغاز انتخابات و برای کسانی سروده است، که گمان میبرند بزرگی چون رفسنجانی، این مردم بی پناه را از چنگال گرگی چون احمدی نژاد رها خواهد کرد.

این سروده سعدی را، که سخن همه ما را در سه بیت فراگرد آورده است و فردای پس از رأی گیری را برابر چشمان ما میگیرد، به کودکستان اپوزیسیون، با انبوه بچه بَبُوهایش(1) پیشکش میکنم:

شنیــــدم گوسفندی را بزرگی
رهانید از دهان و چنگ گرگی
شبانگه کـارد بر حلقش بمالید
روان گوســـــفند از وی بنالید
کـه دیدم عاقبت گرگم تو بودی
که از چنگال گـرگم در ربودی

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
1. از سعید یوسف وام گرفته ام که بیست سال پیش، چامه ای در نقد جنبش چپ سروده و در آغاز آن نوشته بود:-«تقدیم به کودکستان چپ، با انبوه بچه بَبُوهایش!»

۱۳۸۴ اردیبهشت ۲۱, چهارشنبه

آنکه گفت آری، آنکه گفت نه ...*


شهر پر شد لولیان عقل دزد / هم بدزدد هم سِتاند دستمزد

«آورده اند که بازرگانی را دزدان به نیمه شب کاچال ببردند. سحرگاه خلق بر سر آن حجره گردآمدندی و یکی گفت که گناه از بازرگان بودی که در حجره و بر سر کاچال خود نخُسبیدی، آندگر گفتی که گناه از عسس و گزمه بودی که راه دزدان نگاه نداشتندی، آندگر گفتی که گناه از خداوند کاروانسرای بودی که بر در حجره قفل ثقیل نیاویختی و سخنها از این دست بسیار براندند. مگر بازرگان را خُلق تنگ آمدی و ایشانرا برگفتی: یاللعجب که همه گنهکارند، الّا آن رهزنان که کاچال مرا ببردند!»

هنگامی که در نوشته پیشین خود (آزادیخواهان و انتخابات ریاست جمهوری، ایران امروز) دلیلهای خود را برای دوری جستن از صندوقهای رأی مینوشتم، گمانم بر آن بود که گفتنیها گفته شده اند و روز بیست و هشتم خرداد هر کسی (چه رأی دهندگان و چه رأی ندهندگان) به تماشای بازتابهای اجتماعی رفتار خود خواهند نشست و همانگونه که شایسته هواداران مردمسالاری و پایبندان فرهنگ دموکراسی است، از کرده خود خواهند آموخت. نوشته های هرروزه هواداران شرکت در انتخابات که "تحریم کنندگان" را متهم به همکاری خاموش با نظامیان میکردند ولی، نشان داد که گویا «نرود میخ آهنین در سنگ ...». در این میان دو نویسنده سرشناس هوادار اصلاحات درون حکومتی، مسعود بهنود و ابراهیم نبوی که در روزنامه "روز" سنگر گرفته بودند، با بیرون کشیدن توپخانه سنگین دشنام و سرزنش دمی از آتشباری باز نمی ایستادند. کار به آنجا رسید که احمدی نژاد "هدیه تحریم کنندگان به مردم ایران" خوانده شد. هدف من در این نوشته پرداختن به تک تک گفته ها و نوشته های هواداران شرکت در انتخابات نیست. ولی از آنجائی که گفتگو در باره رفتار و اندیشه دموکراتیک نیز بخشی از مبارزه برای رسیدن به آزادی و مردمسالاری بشمار میرود، میتوان این سخنان را بهانه کرد و اندکی درباره "گفتمان دموکراتیک" نوشت.

پیش از هر چیز باید بگویم، من اگرچه برآنم که نزدیک به نیمی از مردم ایران به پای صندوقهای رأی رفتند و "تحریم" جایگاه شایسته و بایسته خود را بازنیافت، ولی آمار داده شده از سوی شورای نگهبان و وزارت کشور را هم دربست و بی گفتگو نمی پذیرم. دستکاری در صندوقهای رأی کاری نیست که شورای نگهبان برای نخستین بار بدان دست یازیده باشد و شمار رأی دهندگان در این میان هیچ نقشی بازی نمی کند. هواداران اصلاحات درون حکومتی که گویا هنوز در خواب خوش آغاز شده در دوم خرداد هفتادوشش بسر میبرند، هنوز درنیافته اند که رخدادهای آن روزها پدیده ای یکباره و نتیجه سرگیجه دینفروشان بودند و امروز "کشتیبان را سیاستی دیگر آمد". پیران خشک مغز شورای نگهبان بی نیم نگاهی به شمار رأی دهندگان چه در انتخابات شوراها با آمار سی درسدی رأی دهندگان، چه در انخابات مجلس هفتم با آمار پنجاه درسدی و چه در انتخابات ریاست جمهوری با آمار شست سه درسدی (!) تنها احمدی نژاد و احمدی نژادها را از دل صندوقها بیرون میکشند. این خود دلیلی آشکار و خردگرایانه برای دوری جستن از صندوقهای رأی گیری است.( 1)

رأی دهندگان که ما رأی ندهندگان را متهم به پشتیبانی از احمدی نژادها میکنند، خود نیز باید پاسخگوی این نکته باشند که جهانیان (همانگونه که من در نوشتار پیشین خود آورده بودم) رفتن مردم به پای صندوقهای رأی را به پای "دموکرات شدن" رژیم جمهوری اسلامی نوشتند، تا شبکه دوم تلویزیون سراسری آلمان روز شنبه در آخبار شامگاهیش گزارش انتخابات ایران را با تیتر «ملاها تمرین دموکراسی میکنند»(2) آغاز کند و آنچه را که سی ان ان، بی بی سی و دیگران گفتند و نوشتند نیز همگان دیده و خوانده اند، راستی این چهره "دموکرات" را چه کسی به دینفروشان پیشکش کرد؟

رأی ندهندگان مردم ایران نیستند. مردم ایران ولی هواداران معین نیز نیستند، همانگونه که نمیتوان هواداران احمدی نژاد و رفسنجانی و قالیباف را هم مردم ایران خواند، ولی همه اینان بروی هم مردم ایرانند. پس چه جای شگفتی است اگر بخشی از مردم ایران به امید دریافت پنجاه هزار تومان در ماه به کروبی رأی دهند؟ آیا میتوان به این مردم خرده گرفت که چرا رأی خود را به پنجاه یورو میفروشند، هنگامی که بخشی از همان مردم "کلیه" خود را گاه به بهائی کمتر از پانسد یورو میفروشند؟ چه جای شگفتی است اگر که بخشی از مردم (که به گمان من شمارشان بسیار کمتر از آن چیزیست که شورای نگهبان می خواهد به ما بباوراند) به کسی رأی دهند که میخواهد بر سر چارسویها و گذرها دست ببرد و چشم درآورد و تازیانه برکشد؟ مگر بخشی از همین مردم سرگرمی خود را در تماشای بردارکردن و تازیانه زدن گناهکاران نمیبینند و به انبوه بر سر دژخیمان گرد نمی آیند؟ چه جای شگفتی است اگر بخشی از همین مردم و بویژه جوانان به کسی رأی دهند که دستگیری، شکنجه و کشتار گسترده دگراندیشان را و پاسخمندی ادامه جنگ و از میان رفتن سرمایه های انسانی , مادی این سرزمین را در کارنامه خود دارد؟ جز آنکه بخشی از مردم ما تنها پروای نشستن در خودروهای گرانبها و افکندن روسری بر پس سر و سُریدن با کفش اسکیت بر خیابانهای تهران را دارند و نه سرگذشت آن جانباختگان را میدانند و نه اگر بدانند، آن را به چیزی میگیرند؟

حال بگذارید کمی نیز به نوشته های هواداران شرکت در انتخابات بپردازیم. هم نبوی و هم بهنود در نوشتار روزانه شان یکی به لبخند و دیگری به اخم، از همه میخواستند که "بیایند تا نظامیان نیایند". از روز شنبه ولی گفتار دیگر گونه شد: از سوئی با نشان دادن آمار مشارکت نوشتند که مردم به تحریم "نه" گفتند و از دیگر سو گناه راه یافتن احمدی نژاد به دور دوم به گردن کسانی افکنده شد که در خانه مانده بودند و رأی نداده بودند. برداشت من این است که نبوی و بهنود (و دیگر هم اندیشانشان) امروز بر ما تنها از آن رو خرده نمی گیرند که چرا به میدان نیامده ایم، آنها از این در خشم شده اند که چرا به نامزد آنان (معین) رأی نداده ایم، که بایدشان گفت اگر برداشت شما از دموکراسی این است ...
بهنود دستکاری گسترده در انتخابات را در نوشته امروزش (3) پذیرفته است. نبوی ولی گویا دامان رژیم فقاهتی را از چنین گناهی پاک میداند و در نخستین واکنش خشم آلود خود از همان آمار یاری میجوید.(4) حال باید از این دوستان پرسید، آیا براستی بر این باورید که اگر بجای شست و سه درسد، هشتاد درسد به پای صندوقهای رأی می رفتند، نامی به جز نام احمدی نژاد از دل آنها بیرون می آمد؟ آیا به اصلاحات حکومتی چنان خوشبینید، که گمان می برید فقهای خشک مغز شورای نگهبان پروای ده، بیست یا سی درسد رأی بیشتر یا کمتر را دارند؟ آیا براستی چون ملانصرالدین کاسه بدست گرفته و بر در خانه ای شتافته اید که خود پیشتر بدروغ از آش نذری آن سخن گفته اید؟ راستی گمان میکنید حتا اگر نود یا سد درسد مردم در انتخابات شرکت میکردند، شورای نگهبان در رأی آنها دست نمیبرد؟ از چه کسی چشم یاری و نگهبانی از آرای مردم را داشتید؟ از سید محمد خاتمی؟ راستی آقای بهنود! شما با همه جهاندیدگی و سردوگرم چشیدگیهایتان، و آقای نبوی! شما با همه طنّازی و ملاحتتان فکر میکنید اگر شورای نگهبان روز شنبه آینده همه صندوقهای رأی را به کاخ ریاست جمهوری ببرد و در برابر چشمان خاتمی به آنش بکشد، او چه خواهد کرد؟ چیزی بیشتر از آنچه که پس از بستن گسترده روزنامه ها، سرکوب خونین دانشجویان، دستگیری و شکنجه روزنامه نگاران، کشتن زهرا کاظمی و ... کرد؟ افسوس که این نیرنگ اصلاح طلبی درون حکومت نیروی این مردم را چنان به هرز برده است که دیگر زمینگیر شده اند و امروز شما و همه هواداران "حماسه دوم خرداد" در کنار ضریحی بست نشسته اید، که از روز نخست هم امامزاده ای در آن نیارمیده بود!

من و ما اگر مردم را به تحریم این نمایش فراخواندیم، نه بدنبال براندازی بودیم و نه آنگونه که شما (آقای نبوی) نوشته اید، پوپولیست بودیم و هستیم. ایکاش کمی بر روی واژه ها درنگ میکردید، که اگر میکردید دیگر عزت الله سحابی را وزیر کابینه رفسنجانی نمیخواندید!(5) پوپولیسم بار ویژه خودش را دارد و نباید آنرا بجای دشنامهای ناموسی در نوشته های سیاسی بکار گرفت. دوری جستن از رأی گیری ریشه در باور ژرف ما به دموکراسی داشت، در اینکه نخستین ویژگی رفتار دموکراتیک، شناختن ارزش و جایگاه "رأی" است، که نمیتوان دم از مردمسالاری زد و در مسابقه ای شرکت کرد که برنده آن پیشاپیش پیداست، که پذیرش نظارت استصوابی خوارشماری واژه شهروند است و هر رأیی که در صندوقهای انتخابات افکنده شود، نه به پای نامزدان، که به پای پذیرفته بودن نظام جمهوری اسلامی نوشته می شود، که جهانیان نیز دیگر سخنان ما را در ناخرسندی مردم ایران از این رژیم به پشیزی نیز نخواهند خرید و دولتها رابطه خود با این رژیم را در نزد افکار عمومی کشورهایشان با نشان دادن مشارکت شست و سه درسدی مردم ایران روا خواهند شمرد و برای چپاول هرچه بیشتر دارو ندار این مردم بی پناه دست دوستی دینفروشان را امروز گرمتر از هر روز دیگری خواهند فشرد. از این نیز اگر بگذریم، "رأی ندادن" هدفمندانه نیز درست مانند "رأی دادن" آگاهانه یک حق دموکراتیک است، حقی که ما از آن بهره جستیم. یک دموکرات هیچگاه کسی را برای بهره جستن از حقش سرزنش نمی کند.

احمدی نژاد هدیه ما رأی ندهندگان، یا بگفته شما "پوپولیستها" نبود. احمدی نژاد را مصباح یزدی، مؤتلفه و حلقه مدرسه حقانی از سالها پیش پرورده بودند تا در چنین روزی به میدانش بیاورند. از همان روزی که با سدوهشتادهزار رأی او را به شهرداری تهران فرستادند. آیا گمان میکنید اگر بیست در سد دیگر هم به میدان می آمدند میتوانستند از پس کسانی برآیند که «پنجشنبه روزه گرفتند و جمعه به احمدی نژاد رأی دادند»؟ حتا اگر بپذیریم که مردم تهران و اردبیل (تنها استانهائی که احمدی نژاد در آنها پیشینه کاری داشت) بیکباره دیوانه و خودآزار شده اند و میخواهند کسی را برگزینند که پوست از سر و ناخن از انگشتشان برکند، خوزستانیها و بلوچها و ترکمنها و کردها و دیگران او را از کجا میشناختند تا نامش را بروی برگه های رأی بنویسند؟ نه دوستان! تئوری توطئه نیست، دیدن جهان با چشمان باز است! احمدی نژاد را کسانی به این مردم هدیه کردند که یکبار اعتماد مردم را به پای "حفظ نظام" ریختند و با داشتن پشتوانه بیست و دو میلیونی حتا یکبار نیز در کنار مردم و روبروی سرکوبگران نایستادند و آنزمان که میتوانستند، لگام مردمسالاری را بر سر شورای نگهبان و ولی فقیه ننهادند، که اگر چنین بود، امروز دیگر این پیران خشک مغز چنین بیشرمانه یک تروریست را از درون صندوقهای رأی بیرون نمی کشیدند و بریش مردم ایران نمی خندیدند. احمدی نژاد را خاتمی به مردم ایران پیشکش کرد. رئیس جمهوری که رأی مردم را می خواست، ولی از خودشان میترسید. کسی که هشت سال تمام در هراس از اینکه مردم برای ستاندن حقوق خود تا به آنجائی پیش روند که جمهوری اسلامی را، نظامی را که او به آن عشق میورزد و بگفته خود برای پاسداری از آن حق مردم را نیز زیر پا می گذارد، پشت سر بگذارند و خواستار جمهوری ناب و بدون پسوند شوند. احمدی نژاد برآیند هشت سال کجدار و مریز با سرکوبگران و چپاولگران است، برآیند هشت سال شریک دزد و رفیق قافله بودن. احمدی نژاد ارمغان خاتمی و گروه اوست، که در جایگاه ترمز اصلاحات هر جا که توانستند، از شتاب این جنبش کاستند و آنرا به بیراهه کشاندند و آن کردند که این شد و شورای نگهبان از گذر این هشت سال توانمندتر، گستاختر و بابرنامه تر بدر آمد، تا اکنون آن کند که کرد.
گناه را به گردن ما نیندازید! ما هیچ کاری نکرده ایم که سزاوار سرزنش باشیم، ما تنها از حق دموکراتیک خود برای "رأی ندادن" و "بازیچه نشدن" بهره جسته ایم.

به رأی ندهندگان خرده میگیرید که هیچ جایگزینی برای انتخابات ندارند. نخست آنکه چنین نیست، بیرون کشیدن همه نیروها از بازیهای حکومتی و گسترش نافرمانی مدنی جایگزینی شایسته و شدنی برای شرکت در انتخابات است. دوم اینکه حتا اگر چنین باشد، آیا میتوان به کسی خرده گرفت که گرسنه ای را از خوردن غذایی آلوده به زهر کشنده باز میدارد، اگر چه خود نیز چیز دیگری برای سیر کردن شکم او ندارد؟ گو اینکه امروز قدرت سیاسی و اجرائی، چه احمدی نژاد بیاید و چه رفسنجانی، در دست مدرسه حقانی و مؤتلفه است. مگر دولت خاتمی با بیست و دو میلیون رأی توانست سرسوزنی از فشار سرکوب مرتضویها و الله کرمها و علیزاده ها و احمدی نژادها بکاهد، آیا براستی چنان خوابزده شده ایم که پنداشته ایم با رفتن رفسنجانی به کاخ ریاست جمهوری، چاقوکشان و ششلول بندان ذوب شده در ولایت که امروز بروی دختر او تفنگ میکشند، به خانه خواهند رفت و چهارسال خانه نشین خواهند شد؟ پنداشته ایم که رفسنجانی براستی دیگر دستور کشتار و شکنجه دگر اندیشان را نخواهد داد، دست نیروهای سرکوبگر را کوتاه خواهد کرد و خواهد گذاشت که نسیمی از آزادی بر این سرزمین بدمد؟

دوستان! شما به فراخوان جمهوری اسلامی "آری" گفتید، ولی بازی جور دیگری رقم خورد و اگر چه به گفته خود شما شست و سه درسد به میدان آمدند و مردم سخن ما را به هیچ گرفتند، آن نشد که شما میخواستید و شما یک بازی ناپاک را باختید. ما به این فراخوان "نه" گفتیم و پیشاپیش نوشتیم که دامان خود را آلوده این بازی ننگین نمیکنیم، و نکردیم. گناه شکست خود را به گردن کسانی نیاندازید که روز بازی در خانه نشسته بودند!

پس از انتخابات مجلس هفتم نوشته بودم: « درد این نسل، درد بی هویتی است. درد نابودی کیستی و غرور ملی که خودکم بینی و خودخوارشماری را بدنبال دارد. از انسانهایی که هر دم زندگانیشان سرشار از هراس گرفتار شدن به چوب عسس و تازیانه تعزیر است، سخت بتوان چشم دلیری و پایمردی داشت. نسیمی باید بوزد که جانهای خفته و خمود را بیدار کند، آئینه ای که به ایرانیان آن خویشتن راستینشان را بنمایاند و سروشی که امید به فردائی بهتر را در گوششان نجوا کند.»(6) من روز جمعه نیز رأی نخواهم داد، مردم ایران باید یکبار برای همیشه گریبان خود را از چنگال گزینش نفرین شده میان "بد و بدتر" رها کنند، بگذارید کار یکرویه شود، شاید تکانی سخت بتواند این مردمان بخواب رفته را بیدار کند و چشمانشان را بگشاید، تا ببینند خورشیدشان کجاست.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
-----------------------------------------------------------
*) برتولد برشت
1. سیمای جمهوری اسلامی ساعت پانزده روز شنبه شمارش آرای شهرستانها را (بیست و چهار میلیون و اندی) پایان یافته اعلام کرد. یکساعت پس از آن و با افزودن آرای تهرانیان بناگاه شمار رأی دهندگان به بیش از سی و دو میلیون رسید!
iranische Präsidentenwahl: Mullah´s üben Demokratie, ZDF.2
3. شايعه مرگ گنجی و فرياد کروبی، مسعود بهنود- روزنامه اینترنتی "امروز" دوشنبه سی خرداد
4. احمدی نژاد، هدیه پوپولیست ها به ملت ایران، سيد ابراهيم نبوي-گویانیوز، شنبه بیست و هشتم خرداد
5. عزت الله سحابی از رهبران ملی-مذهبیها در سالهای ریاست جمهوری رفسنجانی به همراه چند تن دیگر دستگیر شد و بزندان رفت. رفسنجانی در این باره گفته بود:-«رویشان زیاد شده بود!»
6. یکم اسفند و آن ناگفته بزرگ، مزدک بامدادان-ایران امروز، سوم اسفند هشتادودو