۱۳۸۷ شهریور ۲۰, چهارشنبه

زبان مادری و کیستی ملی - سی و یک


31. بازسازی کیستی ایرانی - یک

در بخش هفدهم این جستار آوردم که کیستی ایرانی در فرایند تاکنونی اش چندین بار چرخه ای تاریخی از "پویائی-سرکوب-ایستادگی-واکنش-نوزائی-پویائی" را پشت سر گذاشته است. با نگاه به آنچه که امروزه و در زیر پرچمی که واژه "الله" بر سینه آن جای گرفته است، بر سر این کیستی و ایرانی بودن ما می رود، بایدمان گفت که ایرانیان پس از سه دهه نبرد پیگیر و ناجوانمردانه جمهوری اسلامی با فرهنگ و گذشته ایران، اکنون دچار یک سردرگُمی شده اند. یکی از نمونه های آشکار این سردرگُمی، خود را در بازیهای فوتبال جام جهانی دوهزار و شش در آلمان نشان داد. گروهی از ایرانیان پرچم جمهوری اسلامی را با خود به ورزشگاهها می بردند، گروهی دیگر پرچم ملی ایران را که نشان شیروخورشید بر سینه آن نشسته است برمی افراشتند، دسته ای دیگر پرچم سه رنگی را که بر زمینه سپید آن واژه "ایران" به پارسی یا لاتین نوشته شده بود، و دسته چهارم پرچمی سه رنگ را بدون هیچ نوشته و نشانی.

در نگاه نخست شاید این رفتار چندان درخور بازگوئی و واکاوی نباشد، ولی بازتاب آن سردرگُمی پیش گفته را درست در چنین رفتارهایی می تواند دید. آیا ما ایرانیان دچار "کیستی باختگی" شده ایم، یا اینکه بمانند دوره های بسیاری از تاریخ سرزمینمان در رویاروئی با آفند همه سویه ای که کیستی ملی و ایرانی بودنمان را نشانه رفته است، دچار سرگیجه و سردرگُمی؟

جامعه ایران در سه دهه گذشته درگیر چالش سهمناکی بر سر کیستی ملی خود بوده است. برای نخستین بار در در بیست و پنج سده گذشته کسانی بر تخت فرمانروایی ایرانشهر نشسته اند، که "شایستگی" خود را نه برگرفته از گوهر "پیوستگی" و نه بر پایه نگاهبانی از ایرانشهر، که در پیوند با "الله" و بر پایه نگاهبانی از اسلام می بینند. اگر دین و آئین تا بیست و دوم بهمن پنجاه و هفت ابزاری برای کشورداری و فرمانروائی بود و می بایست کیان کشور و کشوربان را استوار کند، برای نخستین بار این کشور و مردمان آن بودند که می بایست بپای دین و آئین قربانی می شدند. اگر برای نمونه صفویان تشیع را به زور شمشیر و به بهای کشتارهای فراگیر در سرتاسر ایران آنروز (بویژه در آذربایجان، که تنها در تبریز سخن از کشتار دهها هزار تن می رفت) گستراندند تا به ایرانیان در برابر ازبکان و عثمانیان کیستی دینی ویژه ای ببخشند و از این رهگذر روانی تازه در کالبد رنجور و ناتوان کیستی ایرانی بدمند، اینبار ولایت فقیه آمده بود تا از ایران و ایرانی سرمایه ای فراسازد برای گستراندن اسلام و تشیع. نزدیک به همه کنشها و رفتارهای این رژیم را در همین چارچوب می توان دریافت. سردمداران جمهوری اسلامی در یک تلاش پیگیر سی ساله بر آن بوده اند که از ملت ایران، امت اسلام (با خوانش شیعی ولایت فقیهی آن) بسازند و از ایرانشهر که سرزمین آزادگان بوده است، ام القراء اسلام. آنچه که در این میان آگاهانه بدست فراموشی سپرده شده است، هم گذشته پیش از اسلام سرزمین ما است و هم سامانه اندیشگی کهنی که کیستی ایرانی بر آن استوار است و من در این جستار بارها و در بخشهای گوناگون از آن سخن گفته ام. اگر "پیوستگی" تا کنون راز ماندگاری فرهنگ و کیستی ایرانی بود، از پگاهان بیست و سوم بهمن پنجاه و هفت تلاش همه سویه ای آغاز شد تا همه پیوندهای ایرانیان را با گذشته فرهنگی و ملی آنان بگسلد و بجای آن پیوندهای گاه برساخته و گاه دگردیسی یافته "دینی" را بنشاند. اینچنین بود که در نخستین گام، شیری که خورشید بر کمر و شمشیر در پنجه داشت، از پرچم سه رنگ ایران فروکشیده شد و بجای آن نگاره ای از نام خدای مسلمانان فرارفت. شیروخورشید نمادی برخاسته از خواست و خواهش یک پادشاه نبود، این نماد آن "دوگانه جاودانی" یا بُنمایه آئین مهرپرستی و یکی از پایه های بنیادین آئین زرتشتی و نماد جهانبینی ایرانیان باستان را نمایندگی می کرد، همان دو گانه "نیلوفر و آفتابگردان" را که در نگاره ها و سنگتراشیده های تخت جمشید فراوان به چشم می خورد و همان دوگانه "زمین و آسمان" را که در آئین مهرپرستان میثرا و آناهیتا نمایندگان آن بودند. در یک فرآیند پیچیده هزاران ساله، نمادهای زمین و آسمان اکنون بار دیگر بر یک زمینه سپید نشسته بودند و با شمشیری در دست از خاک ایرانزمین نگاهبانی می کردند. با این نگاه و از این نِگر، دیگر جای شگفتی نیست، اگر که بخوانیم نماد شیروخورشید در دربار سلجوقیان روم، یکی از ایرانگراترین دودمانهای شاهی پس از ساسانیان پدید آمد، در دربار غیاث الدین کیخسرو، پسر علاء الدین کیکاووس (1). این نماد بروزگار صفویان با گستردگی روزافزون (بویژه بروزگار شاه عباس بزرگ) بکارگرفته شد و با بر تخت نشستن شاهان قاجار دیگر نشان ملی ایرانزمین شده بود.

نماد ملی شیروخورشید به نهانگاه رفت و نماد دینی الله در همه جا آشکار شد. شیرهای بهارستان نیز از این سرنوشت بدور نماندند و به زیرزمین مجلس شورایی که تا آنروز "ملی" نامیده می شد رفتند، تا راه برای گشایش مجلس شورائی که دیگر ملی نبود و تنها "اسلامی" بود باز شود. تندبادی توفنده که شور انقلابی میلیونها انسان خِرَدباخته را در پشت خود داشت براه افتاده بود و هر کجا که نشانی با درونمایه "ملی" می دید، آنرا می زدود و نمادی "اسلامی" بر جای آن می نشاند. بولدوزرها براه افتادند تا ویرانه های تخت جمشید را از روی زمین بزدایند و اگر نبود پایمردی و ایستادگی مردم مرودشت که با پیکرهای خود دیواری در برابر بولدوزر نادانی و ایراستیزی ساخته بودند، شیخ صادق خلخالی کار اسکندر مقدونی را به پایان می رسانید و از پارسه نشانی برجای نمی گذاشت.

از مجلسی که خانه ملت بود گرفته، تا رادیوتلویزیونی که صدا و سیمای ملت بود، همه نهادها از ملت بازستانده و در دامان اسلام نهاده شدند، همه چیز ما رنگ و بوی اسلامی بخود گرفت، گفته شد "کسانی که می خواهند ملیت را احیا کنند مقابل اسلام ایستاده اند" (2)، ملت ایران، امت اسلامی شد و ایرانزمین، یک جمهوری اسلامی. کار بدانجا رسید که دیگر بر پشت پیراهن ورزشکاران ما نیز نه نام ایران، که نام جمهوری اسلامی ایران نوشته می شود، ورزش ما نیز نه از آن ملت، که از آن جمهوری اسلامی است و تیمهای ما نه تیمهای ملی، که تیمهای جمهوری اسلامی هستند! (3).

سران جمهوری اسلامی از یکسو به بازسازی گسترده همه نمادها و یادگارهای اسلامی پرداختند و میلیاردها تومان برای باز سازی امامزاده های سرشناس و ناشناس هزینه کردند و از دیگر سو یادگارهایی چون خانه های ستارخان سردار ملی در تبریز و عارف قزوینی شاعر ملی در قزوین را تنها از آن رو که این دو تن پروای ایران را داشتند و نه پروای اسلام را، به دست نابودی سپردند. حتا خانه روحانی برجسته جنبش مشروطه، سید عبدالله بهبهانی (کوچه بهبهانی در بازار تهران) نیز که خانه مشروطه نامیده می شود، در سالهای گذشته رو به وبرانی نهاده است.

پس در همین راستا است که می بینیم جمهوری اسلامی از دزدیده شدن چهره های برجسته ایرانی چون فارابی و ابن سینا و خوارزمی و بیرونی و مولانا و سعدی بدست کشورهای عرب و ترکیه هیچ غمی به دل راه نمی دهد، ولی میلیونها دلار هزینه پژوهش در باره چند و چون نیایشگاهی بنام "فاتیما" در پرتغال می کند، چرا که نام "فاتیما" یادآور "فاطمه" است و می تواند پیوندی هر چند دورادور با اسلام داشته باشد. اگر کشورهای همسایه ما، نوروز را که هماره جشنی ایرانی و یکی از رازها ماندگاری فرهنگ و کیستی ما ایرانیان بوده است، از آن خود می دانند (4) چه باک، جمهوری اسلامی سرگرم برگزاری همایش جهانی "غدیر خم" است و براه اندازی "مجمع جهانی اهل بیت".

سی سال است که دارائیهای ملی ما ایرانیان برای بازسازی اسطوره های اسلامی بکار گرفته می شوند. سیمای جمهوری اسلامی یکی پس از دیگری سریالهای پُرهزینه ای چون "مردان آنجلس" (داستان اصحاب کهف)، "حجر بن عدی"، "امام علی"، "ابراهیم خلیل الله"، "ستاره سهیل" (زندگی اویس قرنی) و "یوسف پیامبر" می سازد و به خورد ایرانیان می دهد. و تازه این نمونه ها آن بخش دیگر از فیلمها و سریالها را در بر نمی گیرند، که اگرچه تاریخی نیستند، ولی به دین و اسطوره های دینی می پردازند (مانند شب دهم که داستان دلدادگی در چارچوب برگزاری آئینهای سوگواری عاشورا است). با اینهمه باید گفت که جمهوری اسلامی با ساختن سریال "چهل سرباز" گریزی نیز به اسطوره های ایرانی زده است (که ریشه این رویکرد را در بخش بیست و نهم بازگو کردم). ولی این سریال که باید به اسطوره های ایرانی بپردازد، با پدید آوردن آمیزه ای خنده آور از ایران و اسلام و کیستیهای ملی و دینی، خِرَد بینندگان را به ریشخند می گیرد. تنها در ایرانگرایی ساخت جمهوری اسلامی است که رستم دستان و مالک اشتر نخعی همرزم می شوند و اسفندیار روئین تن لگام شتر فاطمه بنت اسد را در دست می گیرد! در کنار اینهمه سریالها و فیلمهای اسلامی، دریغ از حتا یک فیلم و سریال که به تاریخ پیش از اسلام بپردازد و بجای حجر بن عدی به سرگذشت آریو برزن و بجای یوسف پیامبر به زندگانی مانی پیامبر بپردازد. نه تنها چهره های برجسته تاریخ پیش از اسلام مانند شاهان هخامنشی و اشکانی و ساسانی، که چهره های ملی پس از اسلام، چون بابک خرمدین و مازیار و سنباد و استاذسیس نیز در جمهوری اسلامی دانسته بدست فراموشی سپرده می شوند.

همه چیز باید اسلامی باشد، حتا پس و پیش کشیدن ساعتها در آغاز بهار و پائیز از آن رو که "اوقات شرعی طاعات و عبادات مسلمین" را در هم می ریزد، به کناری نهاده می شود. سیاست دینی جمهوری اسلامی پیروان دیگر دینها و آئینها را که سده ها و هزاره ها در این سرزمین به آرامش می زیستند، از ایران گریزانده است. پیروان مذهب تسنن که به گمان می رسد شمارشان در تهران به بیش از دو میلیون تن برسد، حتا "یک" مسجد از آن خود ندارند، در جایی که اگر در دورافتاده ترین روستاهای کردستان و بلوچستان و ترکمن صحرا یکی دو خانوار شیعه مذهب زندگی کنند، دولت اسلامی هم برایشان مسجد می سازد و هم برایشان امام جمعه و جماعت می فرستد. رنگارنگی زبانی و فرهنگی و دینی که از ویژگیهای برجسته کیستی ایرانی است، با کوچ آسوریان، کلدانیان، ارمنیان، یهودیان و زرتشتیان و بیش و پیش از همه بهائیان اندک اندک رنگ می بازد و کم شمارترین آنان مانند آسوریان و کلدانیان که توانسته بودند مرده ریگ نیاگان خود را در درازای هزاران سال از گزند روزگار بدور نگه دارند، اندک اندک از کشور ایران رخت برمی بندند و در کشورهای بیگانه پس از گذر یک یا دو نسل برای همیشه از میان می روند. این یکی از بزرگترین دژخوئیها و تبه کاریهای این رژیم است، که از رهگذر آن آسیبی بزرگ بر کیستی ایرانی و بر جایگاه انسان در ایرانزمین می رود.

با یک همسنجی ساده میان رفتار سردمداران جمهوری اسلامی با شاهان صفوی می توان رویکرد دوگانه آنان را به ایران و اسلام دریافت. اگرچه شاهان صفوی را در تاریخ ایران به پایورزی و سخت سری دینی می شناسیم، ولی از یاد نباید برد که بروزگار همین شاهان دینمدار ارمنیان و گرجیان از جایگاهی فراز برخوردار بودند و بویژه بروزگار شاه عباس بزرگ که می خواست گریبان دستگاه شاهی را از چنگال تیره های تُرک قزلباش رها کند، جایگاهی فرازتر یافتند. شاه عباس برای رهانیدن خود از دست تیره های هفت گانه قزلباش که ستون ارتش ایران بودند، از سویی نیروی "شاهسَوَن" (شاهدوست) را پدید آورد و از دیگر سو با میدان دادن به ارمنیان و گرجیان، تُرکان را رفته رفته از دستگاه دیوانی و ارتشی بیرون راند، چنانکه بزرگترین سپهسالار ارتش او (و شاید سرتاسر دوران صفویه) یک گرجی مسلمان شده بنام الله وردی خان بود، که از او برای نمونه پلی در اصفهان و گنبدی در مشهد بیادگار مانده است. کوچاندن انبوه ارمنیان و گرجیان به اصفهان و برکشیدن آنان در برابر تیره های ترک قزلباش به این پیروان آئین مسیح چنان جایگاهی بخشید که تا پایان روزگار صفویه ارتش ایران بدست فرماندهان گرجی و ارمنی رهبری می شد و گروهی از آنان مانند گرگین خان گرجی که به شورش میر ویس پدر محمود افغان پایان داد، به فرمانروائی بخشی از ایران نیز می رسیدند. آری! صفویان با همه دینورزی و خشک اندیشی مذهبی ارمینان و گرجیان را به درون پایتخت خود می آوردند و برایشان کوی و برزن ویژه می ساختند (جلفای اصفهان) تا از توانائیهای آنان در راه سازندگی ایرانزمین بهره مند شوند، و جمهوری اسلامی با بازماندگان آنان چنان رفتار سختگیرانه ای در پیش گرفته است که راه گریز از ایران را در پیش گرفته اند و اگر در همچنان بر این پاشنه بگردد، دیری نخواهد گذشت که سرگذشت ارمنیان و آسوریان و یهودیان وزرتشتیان و کلدانیان ایران به افسانه ها خواهد پیوست.

در این سه دهه گذشته هنر های ایرانی نیز از اسلامی شدن بی بهره نماندند. جمهوری اسلامی در راستای زدودن همه یادگارها ملی و جایگزینی آنها با نمادهای اسلامی، هنر را نیز نشانه گرفت. موسیقی اسلامی، تأتر اسلامی، سینمای اسلامی و ... یک به یک پدید آمدند و رقص از بزم هنرها رخت بربست. در دهه نخست پس از برپائی جمهوری اسلامی سازها خُرد و نابود شدند و سینما دستآوردی جز فیلمهایی چون "توبه نصوح" نداشت، همه چیز در راستای جنگ بود و انقلاب و پیش از هرچیز اسلام. تعزیه، برترین نماینده هنر تأتر شد، نوحه خوانی و مداحی جای آواز و ترانه را گرفت، صدای زنان خواننده خاموش شد و هنر تندیس سازی و نگارگری نیز میدانی برای خودنمایی نیافت، مگر زمانی که تندیس شهیدان جنگ را ساخت و "شمایل اولیاء اطهار" را بر بوم نقش نمود. هیچ کجا هنر برای بازگوئی تاریخ ملی (و نه اسلامی) این آب و خاک و در راه استواری کیستی ایرانی بکار نرفت. همه چیز در خدمت اسلام و انقلاب درآمد، بر سر هنر در ایران داستانی پر آب چشم رفت و کیست که نداند جایگاه هنر در کیستی ملی چیست؟

در این میان نسلی که در این سه دهه زاده و بالیده است، با یک کیستی اسلامی روبرو بوده که از همان روز نخست کیستی ایرانی او را به چالش گرفته و همه نیروهای خود را بسیج کرده است، تا "ایرانی بودن" را از او بازستاند. سردمداران جمهوری اسلامی بدنبال دگردیسی "ملت ایران" به "امت اسلام" بوده اند و در این راه نگاره ای دروغین و کَژ و کول از "کیستی" را در برابر چشمان نسلهای پس از انقلاب گرفته اند. نگاهی گذرا به کتابهای درسی دبستان به خوبی جایگاه "اسلام" و "ایران" را در جهانبینی سردمداران جمهوری اسلامی نمایان می کند، در کنار کتابهای آموزشی برای خواندن و نوشتن و علوم تجربی و ریاضیات و تعلیمات اجتماعی، کتابهای زیر از همان سال نخست برای آموزش و پرورش دینی کودکان ایرانی آموخته می شوند:

* سال یکم:
- آموزش قرآن (72 برگ)
* سال دوم:
- آموزش قرآن (85 برگ)
- هدیه های آسمان (تعلیم و تربیت اسلامی در 64 برگ)
* سال سوم
- آموزش قرآن (156 برگ)
- هدیه های آسمان (80 برگ)
- کتاب کار هدیه های آسمان (58 برگ)
* سال چهارم
- آموزش قرآن (144 برگ)
- هدیه های آسمان (80 برگ)
- کتاب کار هدیه های آسمان (40 برگ)
* سال پنجم
- آموزش قرآن (132 برگ)
- هدیه های آسمان (111 برگ)
- کتاب کار هدیه های آسمان (64 برگ)

به دیگر سخن، در پنج سال دبستان، کودکان ایرانی روی هم رفته یکهزار و هشتاد و شش برگ در باره قرآن و آموزش و پرورش اسلامی می خوانند و تنها نوزده برگ (تعلیمات اجتماعی چهارم دبستان، برگهای هشتاد و شش تا یکسدو پنج) در باره تاریخ پیش از اسلام. در کتاب تعلیمات اجتماعی پنجم دبستان، تاریخ پس از اسلام از پیدایش دین اسلام تا درگذشت بنیانگزار جمهوری اسلامی از برگ 76 تا 137 (61 برگ) بازگو می شود که تاریخ اسلام (24 برگ) و تاریخ انقلاب اسلامی (8 برگ) بروی هم رفته بیش از نیمی از آنرا پُر کرده اند.
ناگفته نماند که این تنها یک همسنجی آماری است و مرا در اینجا به چند و چون آنچه که در باره سده های پیش از اسلام به دانش آموزان آموخته می شود، کاری نیست. واگرنه که در کتاب بینش دینی (دین و زندگی) سال دوم دبیرستان در باره این سده ها می خوانیم:
«نظام حکومتی، نظامی استبدادی بود و خودکامگی در دستگاه حکومتی سرچشمه بسیاری از ستمها بود. [...] آتش پرستی، آفتاب پرستی و بسیاری موهومات و خرافات دیگر بر افکار مردم حکومت می کرد که از آنجمله می توان به عقیده مصاف نُه هزار ساله اهورامزدا و اهریمن، تشریفات عجیب آتش پرستی، منع دفن مردگان، منع استحمام در آب گرم و ... اشاره کرد. مورخین آداب و رسوم خرافی فراوانی از دوران قبل از اسلام در ایران ذکر کرده اند». (5)
از یاد نبریم! این جمهوری اسلامی است که بر "موهومات و خرافات و تشریفات عجیب و غریب" ساسانیان خرده می گیرد و بر آنها پوزخند می زند، که گفته اند آب چون سربالا رود، قورباغه آواز ابوعطا خواند!

کوتاه سخن اینکه در این سه دهه فرمانروائی دینفروشان، کیستی ایرانی با همه نمادها و نشانه هایش زیر آفند همه سویه اسلامگرایان بوده است و در این رهگذر نه تنها ایرانی بودن جوانان ایرانزمین به چالش گرفته شده است، که هنر بی ارزش گشته و دانش خوار شده و ویژگیهای برجسته ایرانی بباد فراموشی سپرده شده است و از این رهگذر آسیبهای فراوانی بر کیستی ایرانی رسیده که درمان آنها اگر نه سیسد، که دست کم سی سال دیگر زمان خواهد برد، آیا فردوسی سخن از زمانه ما می راند، هنگامی که می سرود:

نهان گشــت کـــردار فرزانـــگان
پراگنــــــــــده شد کام ديوانگان
هنـر خوار شد، جادویی ارجمند
نــــهان راســـتی، آشکارا گزند
شــده بر بدی دست ديوان دراز
نيکی نبودی سخـن جز به راز
ندانســـت خـود جـز بد آموختن
جز از کشتن و غارت و سوختن

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
1. اگرچه ابن عبری ریشه نشاندن شیر بر پشت خورشید را در دلباختگی کیخسرو بر شاهزاده خانمی گرجی می داند، ولی از آنجایی که هم شیر و هم خورشید از نمادهای کهن ایرانیان و هر یک به تنهایی آذین بخش سکه های دودمانهای گوناگون ایرانی بوده اند، می توان پنداشت که نشستن خورشید بر پشت شیر دنباله یک فرایند پیچیده تاریخی و نمایانگر بخشی از ناخودآگاه ملی ایرانیان بوده است.
2. "ملی گرایی خلاف اسلام و دستور خداست"، "مردم برای اسلام انقلاب کردند نه برای ملی گرایی"، "ملی گرایی اساس بدبختی مسلمین"، "مردم ما ریشه ی ملی گرایی را خشکانده است" (روح الله خمینی،صحیفه نور ج 12 برگهای 110، 275، 280، ج 20 برگ 236)
3. در همه کشورهای جهان بر پشت پیراهن ورزشکاران تنها نام کشور را بدون هیچ پیشوند و پسوندی می نویسند، برای نمونه "آلمان" بجای "جمهوری فدرال آلمان". تا پیش از یکی شدن دو آلمان بر پیراهن ورزشکاران آلمان خاوری "دی. دی. آر." نوشته می شد تا از ورزشکاران آلمان باختری بازشناخته شوند. بر پشت پیراهن ورزشکاران ایرانی "آی. آر. ایران" نوشته می شود که واکهای نخست سه واژه جمهوری اسلامی ایران هستند.

Deutschland / Deutsche Demokratische Republik (DDR) / Islamic Republic of Iran (I. R. Iran)
4. ارتش ترکیه تا همین ده سال پیش بروی شهروندان کُرد خود که در شیرناک و حکاری نوروز را به جشن نشسته بودند، آتش می گشود و خرد و کلانشان را کشتار می کرد، ولی اکنون اردوغان نوروز را از جشنهای ملی تُرکان می داند!
5. در اینجا من به کتابهای درسی چاپ شده تا سال 1385 پرداخته ام، انچه که در دو سال گذشته دیگرگون شده است، در این بررسی نیامده است.

۱۳۸۷ مرداد ۵, شنبه

زبان مادری و کیستی ملی - سی


30. هویت طلبی و کیستی ایرانی-چهار

سر آن داشتم که گفتار در باره هویت طلبی را در پاره پیشین به پایان برم ولی انبوهی از نامه ها و پرسشها برآنم داشت تا بر بخش هویت طلبی و کیستی ایرانی یک پاره دیگر نیز بیفزایم.

شاید پرسش بنیادین از جنبش هویت طلبی همان باشد که بارها در چارچوب این جستار پرسیده شده است: "کدام هویت؟" پیشاپیش ناگزیر از گفتنم که این پرسش نه تنها پیش روی هویت طلبان آذربایجانی، که پرسشی بنیادین و ریشه ای در برابر هر ایرانی است، در برابر هر ایرانی که خود را نه یک هموند قبیله، که شهروند این کشور می داند. بدیگر سخن هر کدام از ما باید در چالشی روزاروز با خویشتن خویش، خود را بپرسد که کیستی(های) او چیست و ویژگیهای آن(ها) کدامند؟ هنگامی که کسی می گوید «من ایرانی هستم» باید پیشاپیش پاسخ به این پرسش را آماده داشته باشد که ویژگیهای این "ایرانی بودن" کدامند. پس اگر از هویت طلبان خواسته می شود که ویژگیهای این "هویت"ی را که در "طلب" آنند بازگو کنند، نباید انگاشت که این چالش تنها دست در گریبان آنان دارد، این باری است که ما ایرانیان نسل به نسل بر دوش کشیده ایم و اگر براستی درونمایه فرهنگ شهروندی را دریافته باشیم، هیچگاه از آن رهائی نخواهیم یافت، چرا که کیستی آدمی، و بویژه کیستی ملی، "شدن" است و نه "بودن"، کیستی یک پدیده ایستا نیست، کیستی یک روند است و یک فرآیند، کیستی برای یک شهروند پرسشی هرروزه است، چرا که هر شهروندی نه تنها با هیچ شهروند دیگری همسان نیست، که خود نیز هیچگاه یکسان نمی ماند و پیوسته در پویش و دگرگونی است. از همین رو است که قبیله گرا پرسش در باره کیستی خود را یکبار برای همیشه پاسخ می دهد و آنگاه برای همیشه در لاک سنگی خود می خزد، ولی شهروند درگیری با همین پرسش روزاروز را از نشانه های فرهنگ شهروندی می داند.

دیگر آنکه فرهنگی شهروندی، ساخته و پرداخته انسانهای "ویژه" است. بدین معنی که شهروند در همین "ویژه بودن" خویش است که شهروند می شود، شهروند از زندگی گله وار و همسان-مندی (1) گریزان است. او پیوسته در جستجوی "فرد" است و نه "گروه" و اگر نیز در میان گروه زندگی کند، بر پایه همان بینش شهروندی اش ویژگیهای گروه خود را در برابر دیگر گروههای همسان برجسته می کند. یک نمونه بسیار سودمند این رفتار و این ویژگی، همسنجی نگاه شهروندان خاور میانه در یکسو، و اروپا و امریکا در سوی دیگر، به پرسمان زبان مادری و جایگاه آن در کیستی ملی است:

بدنبال فروپاشی امپراتوری عثمانی و پدید آمدن کشورهای پرشماری که بیشینه مردمان آنان عربزبان بودند، و همچنین زایش و بالش پانعربیسم، واژه نوین "اُمَّة العَرَبیَه الواحِدَه" نیز پدید آمد. در پی آن و در پاسخ به این پرسش که "عرب" کیست؟ گفته شد «هر آنکس که بزبان عربی سخن بگوید». مصر و سوریه تا بدانجا پیش رفتند که در یکم فوریه 1958 "الجمهورية العربية المتحدة" را پایه گذاری کردند. گردش روزگار نشان داد که داستان "امة الواحده" بیشتر به شوخی می ماند، اگرچه اسرائیل دشمن شماره یک همه کشورهای عربی است و هم امروز نیز در نبرد پیوسته با مردم بی پناه فلسطین بسر می برد، شمار فلسطینیهای کشته شده بدست همین "برادران عرب" و سربازان همان "امة الواحده" بسیار بزرگتر از شمار کشته شدگان آنان بدست دشمن اسرائیلی است. اگر از همه درگیریهای خونین میان بخشهای گوناگون این "ملت یکپارچه" نیز درگذریم، کشتار دهها هزار فلسطینی در اردن و لبنان و بدست ارتشهای اردن و سوریه و فالانژها به تنهایی گویای همه چیز است.

پانعربیسم، هر آنکه را که بزبان عربی سخن بگوید "عرب" می داند، بر همین پایه پانترکیسم نیز هر آنکه را که بزبان ترکی سخن بگوید، "تُرک" می خواند. با اینهمه هردو گروه در پاسخ به این پرسش درمی مانند، که اگر زبان به تنهایی بازگو کننده کیستی ملی یک انسان، و یا گروهی از انسانها باشد، پس اینهمه مرزهای گوناگون و نامهایی چون لبنان و سوریه و مصر و عراق و ... و در آنسو ازبکستان و قرقیزستان و ترکیه و آذربایجان و ... به چه کار می آیند؟ و پیش از هرچیز و با نگاه دوباره به گفتمان هویت طلبی و شعار "هارای هارای من ترکم" این پرسش نیز برای چندمین بار خود می نماید که اگر "ترک بودن" بازگو کننده همه ویژگیهای ترکزبانان است، پس ویژگیهای گروههای گوناگون ترکزبان ایران مانند قشقائیها و خلجها و ترکمنها را در کجا باید جُست؟

این نگرش مردم خاورمیانه به پرسمان "زبان مادری و کیستی ملی" بود، نگاه مردم بخشی از این جهان با فرهنگ ریشه دار قبیله گرائی که هنوز فرسنگها تا رسیدن به فرهنگ فراگیر شهروندی راه دارند. اکنون نگاهی می افکنیم به نگرش مردمانی که فرهنگ شهروندی در میانشان نهادینه شده است. برای نمونه در اروپا، فرانسوی زبانان در سه کشور فرانسه، بلژیک و سوئیس زندگی می کنند. تنها کسانی که خود را "فرانسوی" می نامند و از سوی دیگران نیز چنین نامیده می شوند، شهروندان جمهوری فرانسه هستند. فرانسوی زبانان سوئیس خود را نه "فرانسویِ سوئیس"، که "روماند" می خوانند. فرانسوی زبانان بلژیک نیز خود را نه "فرانسویِ بلژیکی"، که "والون" می نامند. این پدیده را در یک کشور پیشرفته دیگر و هزاران فرسنگ دورتر از اروپا نیز می توان دید. فرانسوی زبانان کانادا خود را نه "فرانسویِ کانادا"، که "کِبِکی" می نامند. (در باره همه گروههای نامبرده واژه "فرانکوفون" بکار می رود، که نزدیک به "فرانسه زبان" است). در بلژیک هلندی زبانان خود را "فلامِن" می نامند. ایتالیائی زبانان سوئیس خود را "تیچینو"(2) می نامند. سوئیس، یا آنگونه که آلمانی زبانها آنرا می نامند "شوایتس" نام خود را از "شویتسِر"ها، که مردمان آلمانی زبان آن کشور هستند می گیرد (3)، از آنجایی که نام آنان با نام کشورشان یکی است آنان را "سوئیسیهای آلمانی" می خوانند. از میان کشورهای آلمانی زبانِ آلمان، سوئیس، اطریش و لوکزامبورگ، این تنها مردم کشور آلمان هستند که خود را "آلمانی" می نامند.

در آنسوی اقیانوس نیز می توان این پدیده را پی گرفت. اسپانیائی زبان رسمی نوزده، و پرتغالی زبان رسمی یک کشور امریکای لاتین است. ولی نه برزیلیها خود را بر پایه زبان مادری (یا رسمی) پرتغالی می دانند و نه کوبائیها و کلمبیائیها و آرژانتینیها و آن شانزده کشور دیگر، اسپانیائی. هر کدام از این کشورها کیستی ملی ویژه خود را دارند و اگرچه همه آنان اسپانیائی را با گویشی کمابیش یکسان سخن می گویند، ولی کیستی ملی یک شهروند مکزیکی را حتا با کیستی همزبان و همسایه کوبائی اش نیز نمی توان سنجید، چه رسد به کشورهای دوردستتری چون آرژانتین و شیلی. همچنین شهروندان انگلیسی زبان امریکا و کانادا و بریتانیا و استرالیا نیز هرکدام از کیستی ملی ویژه خود برخوردارند و بجز مردم انگلستان، هیچیک خود را انگلیسی نمی نامند (4).
پس می بینیم که هرچه از ساختارهای قبیله ای دورتر می شویم و به ساختارهای شهروندی نزدیکتر، نقش زبان در ساختن کیستی ملی کمرنگتر می شود و انسانهای پیشرفته و با فرهنگ هرروز لایه های بیشتری بر کیستی خویش می افزایند و از "تک لایه ای" بودن می گریزند. و چنین است که در فرهنگ شهروندی، دو فرانسه زبانِ یک شهر مرزی، اگر چه در یک خیابان زندگی می کنند، هر یک کیستی ویژه خود را دارند و یکی "والون" است و دیگری "فرانسوی"، و در فرهنگ قبیله ای، دو تَن که یکی در تونس و دیگری در یمن (یا در ترکیه و اویغورستان چین) و هزاران فرسنگ دور از هم می زیند، "عرب" (یا ترک) نامیده می شوند. قبیله گرا نخست خود را با نگاه به زبان مادری اش ترک یا عرب می داند و آنگاه سخن از کیستی ملی خود (عراقی، کویتی، تونسی، و یا ترکیه ای، قرقیز و اویغور) میراند، وشهروند نخست سخن از کیستی ویژه خود (فرانسوی، والون، روماند، کِبِکی و یا استرالیائی، انگلیسی، امریکایی و کانادایی) می راند و آنگاه زبان مادری خود را می نامد.

از همین رو است که من پایفشاری بر کیستی "ترکی" را در راستای اندیشه های قبیله گرایانه، و به پیروی از آن شعار «هارای، هارای، من تؤرکم!» را نیز شعاری واپسگرایانه می دانم، و بر آنم که بازخوانی شهروندانه واژه "کیستی" – یا آنگونه که هویت طلبان می گویند، "هویت" – راه به بازتعریف کیستی آذربایجانی خواهد برد و شهروند آذربایجانی با نامیدن کیستی خود، دیگر نیازی به این نخواهد داشت که برای شنونده نام زبان مادری خود را که "ترکی آذربایجانی" است را هم بر زبان آورد. همانگونه که مردم جمهوری آذربایجان و ترکمنها و قرقیزها و ازبکها تنها و تنها با نامیدن کیستی خود، همه ویژگیهای چندگانه آن (برای نمونه زبان مادری) را بازگو می کنند.

اکنون و با کنکاش در رفتار مردمان سرزمینهایی که فرهنگ قبیله ای را در گذشته های بسیار دور خود پشت سر گذاشته اند و به شهروندان آزاد و با فرهنگ کشورهایشان فرارُسته اند، باید بار دیگر از هویت طلبانی چون آقای مهدی ن. (که در بخش بیست و هفتم این جستار نامه او را آوردم) بپرسیم، آن هویتی که ایشان و دیگر هویت طلبان راستین (و نه قبیله گرایان و نژادپرستان جدائی خواه) بدنبال زنده کردن آنند، کدام است و ویژگیهای آن چیست؟ آیا در این هویت جایی برای کیستی ایرانی مردم آذربایجان یافت می شود، یا ایشان و هماندیشان او نیز بمانند جدائی خواهان نژادپرست و قبیله گرایان پیشینه خود را در دشت قبچاق و کوهستان آلتائی می جویند؟

جدائی خواهان نژادپرست آزادند که خود را از نوادگان چنگیز و تیمور و هولاکو و آتیلا بدانند، ولی من ِ آذربایجانی نیز آزادم خود را به همان نامی بنامم که نیاگانم بر من نهاد اند. نیاگانی که سدها و شاید هزاران سال بر این خاک زیسته اند و دستاوردهای فرهنگی هزاران ساله را پاسداری کرده اند و به ما سپرده اند. آنان همیشه خود را "آذری" می خواندند، نه ترک و نه اوغوز. چرا که آنان بر کیستی خود آگاه بودند و می دانستند که زبان، تنها یکی از سازه های کیستی هر انسانی است و نیک اگر بنگریم، می بینیم که نیاکان ما با نگرشی مدرنتر از هویت طلبان سده بیست و یکم به پرسمان هویت می نگریستند. به دیگر سخن آنان نیز (از صفویان گرفته تا فرقه دموکرات) با همه خوب و بدشان در یک نکته بر هویت طلبان امروزین ما برتری داشتند و هیچگاه خود را "ترک" نمی دانستند و نمی نامیدند، که درست بمانند فرانسوی زبانان و آلمانی زبانان امروز اروپا، با همه وابستگی به زبان مادری، کیستی خود را در آن خلاصه نمی کردند و با برجسته کردن ویژگیهای فرهنگی خود، میان خود و دیگر ترکزبانان (مانند ازبکها و عثمانلوها) مرز می کشیدند.

کیستی ترکی تا پیش از پیدایش جنبش پانترکیسم، در میان ترکزبانان نیز از جایگاهی پست برخوردار بود. برای نمونه عثمانیان که بر همسایگان خود نامهای خوارکننده ای چون "کورد بی مرد"، روس منحوس"، "اوباش قیزیلباش" و "انگروس بی ناموس" می نهادند، برای ترکان نیز به پیروی از سلجوقیان نام "اَتراکِ بی اِدراک" را برگزیده بودند (5). اگرچه اسماعیل کاسپرینسکی از تاتارهای کریمه برای نخستین بار و در راستای همبستگی مسلمانان امپراتوری روسیه (که نزدیک به همه آنان ترکزبان بودند) زبان ترکی را ویژگی برجسته این همبستگی نامید و بدینسان نخستین گام را در پیدایش پانترکیسم برداشت. ولی این "ترکان جوان" بودند که در آستانه فروپاشی جامعه عثمانی، که کیستی "پان اسلامیستی" آن به بُن بست رسیده بود و کُردان و ارمنیان و عربزبانان آن می رفتند که راه خود را بجویند و بپیمایند، با دست یاختن به کیستی تُرکی، که بجای دین بر زبان استوار شده بود (6)، تلاش خود را برای یکپارچگی سرزمینهای بجای مانده، بر پایه جهانبینی پانترکیستی آغاز کردند و شعار «خوشبخت آنکه خود را ترک می نامد» سردادند. کاری که پنجاه سال پیش از آن در جامعه به بن بست رسیده ایران و بدست اندیشمندان آذربایجانی (در اینجا بر پایه تاریخ ایران باستان و زبان پارسی) آغاز شده بود. ترکان جوان و پس از آنان کمالیستها گذشته "عثمانی" ترکیه را از یاد مردمان آن زدودند و برای آسانی کار، الفبای لاتین را برای نوشتن بکار بردند و بدینگونه راه پژوهش در نوشته های کهن را بر مردم ترکیه بستند، کشوری نوین، با مردمانی نوین و کیستی نوین پدید آمد، که نزدیک به همه پیوندهای آن حتا با گذشته بسیار نزدیکش گسسته بود.

در پهنه فرهنگی ایران واژه "ترک" درونمایه های گوناگونی داشت، ولی قبیله گرایان و نژادپرستان با یک کاسه کردن آنها بدنبال براه انداختن جنگهای نژادی در ایرانند. آن "ترک"ی که در شاهنامه در برابر ایرانیان سپاه آراسته است، با آن "ترک"ی که حافظ سمرقند و بخارا را به خال هندویش می بخشد و آن "ترک"ی که قطران تبریزی از دست ویرانگریهایش نالان است و آن "ترک"ی که مولانا او را با هندوان همزبان می داند، یکی نیستند. در این میان باید جایگاه "زبان ترکی" را از "کیستی ترکی" جدا کرد. از آنجایی که نزدیک به همه دودمانهای پادشاهی در ایران پس از اسلام ترکزبان بودند، نادیده گرفتن این زبان به هنگام پژوهش در باره کیستی ملی از دانش و خرد بدور خواهد بود، همانگونه که در این راه نه می توان زبان عربی را نادیده گرفت و نه دین اسلام را. با اینهمه من برآنم که هویت طلبی اگر بدنبال پروراندن کیستی آذربایجانی باشد، جنبشی پیشرو، و اگر بدنبال کیستی ترکی باشد، جنبشی واپسگرا است. ناگفته نباید گذاشت در این میان انگشت نهادن بر زبان ترکی آذربایجانی کاری درست و بایسته است و در خواست آموزش روشمند آن یک حق شهروندی، و هر کسی به هر بهانه ای در برابر این درخواست بجا بایستد، یک قبیله گرا است، چرا که از اندریافت گوناگونی مردم ایران و حق بی چون و چرای آنان در زیستن دیگرگون ناتوان است. هویت طلبان نیز باید دست به بازتعریف کیستی خود بر پایه همه ویژگیهای آن بزنند و از زبان کیستی نسازند.

کیستی آذربایجانی اگر از یکسو بر زبان ترکی استوار است، از دیگر سو همچون تاری در پود فرهنگ و تاریخ ایرانزمین، بویژه در پانسد سال گذشته تنیده شده است. اگر اونغون (نماد) ترکهای اوغوز گرگ خاکستری است، این شیروخورشید است که بدست شاهان ترکزبانی چون صفویان و نادرشاه و قاجاریان بر سینه پرچم ملی ما نشانده شده است. از همین رو است که چه در میان شاهان برخاسته از آذربایجان و چه در میان دیگر شاهان ترکزبان و ترکتبار کسی را نمی یابیم که واژه "گرگ" را در نامش داشته باشد، ولی نامهایی چون "قیزیل ارسلان"، "آلپ ارسلان"، "قیلیچ ارسلان" (7) و مانندهای آن در تاریخ چهارگوشه این سرزمین فراوانند. با بازتعریف درست کیستی آذربایجانی دیگر کسی از شنیدن واژه آذری برنخواهد آشفت، چرا که این واژه تنها نام زبانی است که روزگاری در این سرزمین بدان سخن می گفتند و در زندگی امروزه مردم آذربایجان جایی ندارد (بجز بخشهایی که در آنها هنوز به این زبان سخن گفته می شود) و تنها بکار پژوهشهای دانشگاهی می آید. با داشتن کیستی آذربایجانی، دیگر هویت طلبان ناچار نخواهند بود که بابک خرمدین را "تُرک" بنامند، همان بابکی را که نام استادش جاویدان پسر شهرک، نام همسرش گل اندام، نام سردارش آذین، نام دژ پایداری اش بذ و نام دینش "خرمدین"ی است، و با این نامهای پارسی اگر امروز سر از خاک برمی داشت، بارانی از ناسزاهایی چون آسیمیله و خودباخته و باستانگرا و پانفارسیست بر سرش می بارید! در این کیستی دیگر نیازی به این نیست که نظامی گنجوی "ترک" خوانده شود، اگرچه حتا نیم بیتی هم به زبان ترکی نسروده است و در دل جز مهر ایران و شاهان ساسانی نپرورده است. کیستی آذربایجانی برای اینکه کسی را از خود بداند، نیازی به این نخواهد داشت که او ترک باشد، در کیستی ترکی ولی چنین نیست و همانگونه که هم قبیله گرایان و نژادپرستان ما و هم پانترکیستهای ترکیه نشان داده اند، انسانها به دو دسته "تُرک" و "ناتُرک" بخش می شوند و تا جایگاه کسی در این دو دسته آشکار نشود، نمی توان او را خودی دانست.

کیستی ترکی ناچار از ستیز با شاهنامه است، چرا که خود را ترک، ترک را همان تورانی، و تورانی را نماد پلیدی می بیند. پس باید بدروغ از شاهنامه یک کتاب ترکستیز و از فردوسی یک سراینده نژادپرست بسازد و گرایش نیرومند مردم آذربایجان به شاهنامه در سده های گذشته را نادیده بگیرد. کیستی آذربایجانی ولی شاهنامه را بخشی از پیشینه فرهنگی خود می داند و بخوبی از درونمایه های نمادها و وام-واره های آن آگاه است (8).

در کیستی ترکی نه تنها بابک و نظامی و قطران و صائب و شمس و ... جای نخواهند داشت، که سرایندگانی چون نسیمی نیز از آنرو که هم به ترکی و هم به پارسی سروده اند، بیگانه خواهند بود. و همچنین شاهان صفوی که زبان دیوانی شان پارسی بود و با کنارگذاشتن سران قزلباش و میدان دادن به ارمنیان و گرجیان "ترکستیزی" کرده اند، بیگانه خواهند بود. همچنین است جایگاه شاهان قاجار که معجز شبستری در باره یکی از آنان می سراید:

دونــن شعـــریله بیــــر نامـــه آپاردیــــم شاه ایرانه
(دیروز شعری را با نامه به پیش شاه ایران بردم)
دئــــدی تُــــرکی نمــــی دانم، مرا تو بچه پنداری؟
(گفت ترکی نمیدانم، تو مرا بچه ميپنداری؟)
اؤزو تورک اوغلو تورک آمما دئییر تورکی جهالت دیر
(خودش ترک و ترکزاده، ولی ترکی را جهالت می داند)
خــــدایا مــــضمحل قیــــل تختـــــدن بو آل قاجاری
(خدایا این آل قاجار را از تــــخت سرنگون کن)

و از همین دست است روزگار ستارخان، که هفتاد و دو کشور را بزبر پرچم ایران می خواست و بر شاهان ترکتبار برشوریده بود، و شیخ محمد خیابانی، که به هنگام اشغال آذربایجان بدست ارتش عثمانی با آنان از سر ستیز درآمد و از اینکه مساواتچیها نام زیبای آذربایجان را دزدیده و بر سرزمینهای آنسوی ارس نهاده بودند، چنان در خشم شد که خواست نام آذربایجان ایران را به "آزادیستان" بگرداند (9).

آغوش کیستی آذربایجانی ولی، بروی همه نامبردگان بالا باز است. چرا که این کیستی تنها به زبان نمی نگرد و همه ویژگیهای تاریخی و فرهنگی را نیز برای بازتعریف خویش در شمار می آورد. این کیستی نه نیازی به دروغبافی و ترک خواندن همه چهره های درخشان تاریخ دارد تا آنان را خودی بداند، و نه نیازی به ساختن آمارهای شگفت آور سی و پنج یا چهل میلیونی. کیستی آذربایجانی بدون نگاه به شمار گویشوران زبان ترکی آذری همه ویژگیها و سازه های یک کیستی مدرن و امروزین را یکجا گرد می آورد و بر پایه آنها دست به تلاش برای رسیدن به خواسته های انسانی و حقوق شهروندی خود می زند.

کیستی آذربایجانی بدنبال بازتعریف خویش بر پایه ارزشهای جهان مدرن است و از گذشته خود با همه خوب و بدش زمینه ای می سازد برای آسایش و سربلندی امروز، و در کنار پرداختن به زبان مادری، برابری زن و مرد، آزادی اندیشه و گفتار، آزادی در گزینش دین (بویژه در باره هم میهنان بهائی) و دیگر نابرابریها را نیز از یاد نمی برد؛

این کیستی پیشرو است و رو به آینده دارد.

و هویت ترکی با پایفشاری بر تنها یکی از سازه های خویش که زبان ترکی باشد، پشت به ارزشهای جهان امروز، گذشته خویش را شخم می زند و می شکافد و همچون گنج-جویانی که در جستجوی زر و سیم دیگر یافته های ارزشمند را خُرد و نابود می کنند، آن بخش از گذشته خود را که پیوندی با زبان ترکی ندارد، نادیده می گیرد، و یا اگر به ارزش آن پی ببرد، با تلاشی غم انگیز در برساختن یک کیستی دروغین، به آن درونمایه ای تُرکی می بخشد؛

این کیستی واپسگرا است و رو به گذشته دارد.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
----------------------------------------------------------
Uniformity .1
Suisses romands / Romands - Wallons -
.2
Québécois / Quebecer – Flamen – Ticino
3. نام بین المللی سوئیس "کُنفِدِراسیو هِلوِتیکا" است (نشان کشوری آن دو حرف سی و اچ هستند). شوایتس ها بخش آلمانی زبان "سوگندوَرزان کُهن" بودند که بسال 1291 این کشور را پایه گذاری کردند:
(Deutschschweizer/ Alte Eidgenossenschaft / Confoederatio helvetica (CH
4. میلیونها انسان در سه قاره جهان به زبان فرانسه سخن می گویند. ولی نه تنها کیستی ملی شهروندان توگو و کانادا و بلژیک، هیچ گونه همانندی با یکدیگر ندارند، که حتا دو کشور فرانسه زبان را در جهان نمی توان یافت که از کیستی یکسانی برخوردار باشند.
5.
Kurd i bi merd, rus i menhus, evbaş i kizilbaş, engurus i bi namus, Etrak i bi idrak
در باره جایگاه واژه "ترک" و زبان ترکی در سرزمینهای عثمانی پژوهشهای فراوانی انجام گرفته که آوردن نمونه هایی از آنها چارچوب این جستار را می شکافد. خوانندگان کنجکاو می توانند بویژه از پژوهشهای کارشناسانه فؤاد کؤپرولوزاده، برای نمونه "نخستین متصوفان در ادبیات ترک" (تؤرک ادبیاتیندا ایلک مؤتصویفلر) بهره بجویند. از دیگر پژوهندگان ترک می توان از عثمان توران و مصطفا آق داغ نام برد.
6. تا پیش از سال 1921 اگر کسی از یک شهروند عثمانی در باره کیستی ملی او می پرسید، پاسخ می شنید که: «الحمدوالله مؤسؤلمانیز» (الحمدلله مسلمانیم!)
7. آرسلان (اصلان در ترکی آذری): شیر.
8. برگردان شاهنامه به زبان ترکی در دو سوی ارس، آئین شاهنامه خوانی به ترکی و ستایش فردوسی از سوی سرایندگانی چون شهریار گواه این سخن است.
9. خیابانی در برابر تبه کاریهای ارتش عثمانی در تبریز به نبرد برخاست و پس از شکست از آنان به همراه گروهی از رهبران فرقه دموکرات دستگیر شده نخست به ارومیه و سپس به قارص فرستاده شد.

۱۳۸۷ خرداد ۱۳, دوشنبه

زبان مادری و کیستی ملی - بیست و نه


29. هویت طلبی و کیستی ایرانی-سه

سرکوب فرهنگی و زبانی در ایران، برخاسته از کدام ویژگی جمهوری اسلامی است؟ هم هویت طلبان و هم قبیله گرایان برآنند که جمهوری اسلامی یک رژیم "پانفارسیست" است و این سرکوب ریشه در چیستی نژادپرستانه آن دارد. آیا براستی چنین است؟

رهبر و بنیانگذار این جمهوری یکبار گفته بود «ملی گرایی خلاف اسلام است» و سردمداران جمهوری اسلامی این سخن را تا به امروز نیز به گوش جان نیوشیده اند. بزرگترین نشانه این دشمنی با فرهنگ ایرانی و گرایش به "اسلام" بجای "ایران" در همان گام نخست و با برداشتن نماد شیروخورشید خود را نشان داد، که نماد ملی ایرانیان است و از روزگار نادرشاه تا به آنروز هماره آذین بخش پرچم ملی ما بوده است. شاید سردمداران جمهوری اسلامی با هیچ کار نمادین دیگری نمی توانستند ریشه های گرایش خود را نشان دهند؛ شیروخورشید، نمادی که ریشه در "میترا" و "آناهیتا" داشت، رفت، و بجای آن واژه "الله" نشست. اگر جمهوری اسلامی پانفارسیست و دچار شوینیسم آریائی می بود، آگاهانه آب بر پاسارگاد و تخت جمشید نمی بست و اینچنین بی پروا بجان سازه های برجای مانده از سده های پیش از اسلام نمی افتاد و آیت الله های رنگ و وارنگ آن هر از گاهی فریاد سرنمی دادند که "نوروز" برخیزد و "غدیرخم" بجای آن بنشیند (1).
نگاهی به انبوه فیلمها و سریالهای ساخته شده در سی سال گذشته نشان دیگری از "چیستی" این رژیم است: نزدیک به همه این فیلمها و سریالها بازتاب دهنده رخدادهای تاریخ اسلام و پس از اسلامند و در نزدیک به همه آنها خوارشماری فرهنگ پیش از اسلام به نیکی نمایان است. آن انگشت شمار فیلمهایی چون "چهل سرباز" نیز آنچنان سُست و کودکانه ساخته شده اند که تو گویی آگاهانه بدنبال گریزاندن بینندگان از هرچه اسطوره و پهلوان اند و نه در پی ایرانگرایی! بودجه چاه و مسجد جمکران به تنهایی سدهاهزار بار بیشتر از بودجه ای است که برای بازسازی "همه" سازه های پیش از اسلام هزینه می شود، از دههاهزار امامزاده و حسینیه و ... درمی گذریم.
در این رژیمی که هویت طلبان آنرا پانفارسیست می نامند، بخشهای پارسی زبان کشورمان، نه تنها تافته جدابافته نیستند، که بر روزگار همان "ملتهای ستمدیده ای که زیر چکمه شوینیسم فارس جان می دهند" رشک می برند و اگر تبریز تنها شهر ایران است که در هیچ کجای آن گِدا دیده نمی شود، بخشی از این "ملت نورچشمی فارس" در استان کرمان در زاغه ها و غارها زندگی می کنند و مردم شهر بم، چهار سال و نیم پس از زمین لرزه ای که دودمانشان را برباد داد و شهرشان را ویران کرد، هنوز شب را در چادرها و کانتینرها بسرمی آورند و از آنهمه کمکهای مردمی از سرتاسر جهان چیزی جز نمایشی برای رژیم، بهره آنان نشده است، هویت طلبان باید سری به "بم" بزنند، تا ببینند واژه ستم چگونه هجی می شود!
اگر جمهوری اسلامی یک رژیم پانفارسیست بود، کارگزاران آن چون صادق الحسینی کوروش را در روزنامه الشرق الاوسط "ستمگر و آدمکش" نمی نامیدند (2) و لاریجانی ایرانیان پیش از اسلام را مردمانی "بی تمدن و جاهل که بضرب شمشیر اعراب روشنفکر از تاریکی بسوی نور هدایت شدند" نمی خواند (3). اگر جمهوری اسلامی پانفارسیست می بود، روزنامه جام جم سخن از "آذربایجان جنوبی" و "اقوام وحشی پارس و عرب" نمی راند و آتشکده آذرگشنسب را " نماد وحدت کشور آذربایجان" نمی خواند (4) و کوتاه سخن اینکه در یک رژیم پانفارسیست نویسنده ایرانستیزی چون ناصر پورپیرار نمی توانست با پشتیبانی همه سویه نهادهای امنیتی و [بی]فرهنگی زبانِ بی لگام به دشنام و ناسزا بر گذشته درخشان ایرانزمین واگشاید. البته برای فریب کَم خِردان گفته می شود که کتابهای ایشان در ایران پروانه چاپ نگرفتند و در سنگاپور چاپ شدند (5)، با این همه همان وزارت ارشادی که یعقوب نادعلی را تنها برای نوشتن یک رمان ناسازگار با جهانبینی رژیم اسلامی به زندان می افکند، بر فروش دشنامنامه های پورپیرار چشم می بندد و برای ایشان از بودجه دانشگاهی سخنرانی برگزار می کند! در همان رژیمی که زنان و دختران ایرانی را به گناه پخش جزوه هایی در باره حقوق زنان و کمپین یک میلیون امضا به زندان می افکنند و می خواهند بر پیکرشان تازیانه بکوبند، پورپیرار آزاد است که پنداربافیهای خود در باره تخت جمشید را بروی یک سی دی بیاورد و بی هیچ هراسی و در هرکجا که بخواهد، پخش کند. از آن گذشته انگاشتهای پریشان او پشتوانه گفتگوهای تلوزیونی کسانی چون سلیمی نمین است.

اگر نژادپرستی ایرانی یا "پارسی" ویژگی برجسته این رژیم بود، نیروهای سرکوبگر آن به گردهمائی جوانانی که در برابر ساختمان نمایندگی امارات متحده عربی گردآمده بودند تا آرام و بی تنش بر به کارگیری نام "الخلیج العربی" پرخاش کنند، این چنین ددمنشانه یورش نمی برد و به خاک و خونشان نمی کشید. یک رژیم پانفارسیست هرگز کودکان را وانمی داشت که در دبستان و دبیرستان زبان عربی را بیاموزند.

اگر می بینیم که سردمداران این رژیم اندک اندک گوشه چشمی به فرهنگ ایرانی نشان می دهند، نباید گمان بریم که آنان براستی میهندوست و ایرانگرا شده اند. اینها همه از سر ناچاری است و پیامد خوردن کفگیر "امت اسلام" به ته دیگ. اگر کسی تاریخ ایران را حتا گذرا خوانده باشد، خواهد دید این برای نخستین بار نیست که دشمنان کیستی ایرانی در برابر فرهنگ و شهرآئینی این سرزمین کهنسال کمر به کرنش خم می کنند و به خاک ستایش می افتند. ریشه این گرایش (یا بهتر بگوییم نمایش) جمهوری اسلامی به فرهنگ ملی ایرانزمین در "پانفارسیسم" نیست، ریشه آنرا باید در همانجایی جُست که خلیفه عرب عباسی را وامی دارد آئین نوروز بپا دارد و شاه غزنوی را وامی دارد که زبان پارسی را در برابر زبان عربی فرازآورد و زبان دیوانی کشور خود سازد و دربارش انجمن شاعران پارسی گوی شود. راز این پدیده در همان نیروی شگرفی نهفته است که سلجوقیان برخاسته از فرارود را وامی دارد بر فرزندان خود نامهای شاهنامه ای چون کیخسرو و سیاوش و کیکاووس نهند و از نوادگان هولاکوی مغول چنان ایران دوستانی می پرورد که نام واپسین ایشان "انوشیروان دادگر" می شود. همان جادوی کُهنی که تیمور لنگ را وامیدارد نام ایرانی شاهرخ را بر فرزندش نهد و نواده او بایسنغر را وامی دارد که شاهنامه فردوسی را گردآوری و نگارگری کند . هویت طلبان اگر کوچکترین آگاهی از تاریخ راستین این آب و خاک می داشتند، آنگاه درمی یافتند که جمهوری اسلامی چهره فردوسی را درست به همان دلیل بر چک پولها نقش می کند و برای او بزرگداشت برگزار می کند، که شاه اسماعیل صفویِ کُرد/بیزانسی تبار و ترکزبان، شاهنامه فردوسی را بدست چیره ترین نگارگران زمانه خود سپرد و اثر بی مانندی چون شاهنامه طهماسبی را آفرید. و تا که سخن کوتاه آید، این همان فرهنگ ژرفی است که بروزگار شاهان قاجار ناسیونالیسم ایرانی را بازآفرید و شاهان ترکمان تبار قجر را واداشت که تاج کیانی بر سر نهند و الماس دریای نور را به گمان اینکه آذین بخش تاج کوروش هخامنشی بوده است، پیشکلاه خود سازند و پیکره خود را در طاق بستان و در کنار شاهان ساسانی بر سنگ بتراشانند. واگرنه آیا می توان پذیرفت در همان کشوری که میخواران را تازیانه می زنند و مهرورزان را سنگسار می کنند، بناگاه عمرخیام چنان گرامی داشته شود که یاد او را بزرگ دارند؟ بیست و هفتم اردیبهشت امسال روز بزرگداشت عمرخیام بود، آیا جمهوری اسلامی بناگاه پیرو اندیشه های دین ستیز و خردگرای عمرخیام شده است؟

پس تنها می توان پذیرفت که جمهوری اسلامی در برابر گرایش نیرومند ایرانگرائی و میهندوستی جوانان ایرانزمین شکست خورده و کوتاه آمده است و اکنون می خواهد خود را پیشتاز و پیشرو این جنبش و این گرایش نشان دهد. رژیمی که رئیس جمهورش در زیر نوشته "خلیج" می نشیند و دم برنمی آورد که نام این شاخآبه نه "خلیج"، که "خلیج پارس" است، هنگامی که شمار امضاکنندگان نامه پرخاش به گوگل (که نام خلیج عربی را در کنار خلیج پارس نوشته است) از مرز هفتسدهزار می گذرد (6)، چاره دیگری ندارد، جز آنکه همراه شود، یا بهتر بگوئیم "نشان دهد" که همراه شده است.

در سی سال گذشته، ما ایرانیان از این کوتاه آمدنهای رژیم بسیار دیده ایم. برای نمونه شطرنج، همان ورزشی است که در رساله های گروهی از مراجع تقلید آمده است که تنها گناهِ نگاه کردن به آن "مانند این است که به عورت مادر خود نگاه کرده باشد!" (7). در نخستین سالهای پس از بروی کار آمدن جمهوری اسلامی سدها و شاید هزاران تار و سه تار و سنتور و تنبک و قوپوز و قاوال و کمانچه و ... در کوچه و خیابانهای سرتاسر ایران نابود شدند، چرا که موسیقی تا به همین امروز نیز از دیدگاه سردمداران این رژیم "حرام" است و سیمای این جمهوری تا به امروز از نشان دادن سازهای ایرانی سرسختانه خودداری می ورزد. همین پدیده را می توان در باره "ویدئو" و "ماهواره" نیز دید. در دهه شصت داشتن دستگاه ویدئو در خانه ها و نوار موسیقی در خودروها برابر بود با ناسزا و دشنام و خرد شدن نوارها و به یغما رفتن دستگاه ویدئو (کمیته چیها در آن سالها برای یافتن دستگاه یا فیلم ویدئو دست به خانه گردی می زدند). با اینهمه پایداری فرهنگی مردم ایران و مهر بی پایان آنان به فرهنگ و دانش در پوسته سنگواره گون این رژیم شکافهایی چنان ژرف پدید آورد، که امروزه جوانان ایرانی در مسابقه های جهانی شطرنج نیز می درخشند. رژیمی که روزگاری تار و سنتور را بر سر نوازنده آن خُرد می کرد، امروز پذیرای کریس دی برگ است و سپاه پاسدارانِ آن موسیقی "آر ن بی" برگزار می کند!

از همان روز آغاز برپائی جمهوری اسلامی زنان آزاد بودند میان "روسری" یا "توسری" یکی را برگزینند. کسانی که دهه شصت را بیاد دارند می دانند که بر سر زنان آزاده این آب و خاک چه ها رفت و چادرهای سیاه با چه فشار و چه سرکوبی بر پیکر آنان پیچیده شدند. جای هیچ گمانه ای نیست که سران جمهوری اسلامی اگر توانش را داشتند، چادر را بر تن همه زنان این آب و خاک می پوشاندند و هنوز نیز خود آنرا "حجاب برتر" می نامند. با اینهمه پایداری زنان آزاده و قهرمان ایرانزمین کار را بجایی رسانده است که همین رژیم برای کشاندن مردم به پای صندوقهای رأی، سخنان خود را از زبان یک بانوی "بدحجاب" بازگو می کند (8). همه این دگردیسی ها نشانه این است که رژیم در برابر فشار رو به پیش مردم تاب پایداری ندارد. اگر نشان دادن این فیلم نشانه هواداری رژیم از "بدحجابی" باشد، رویکرد آن به فردوسی و خیام را هم می توان به پای "پانفارسیست" بودن آن گذاشت! رفتار جمهوری اسلامی در برابر فرهنگ شکوهمند ایران و گرایش نیرومند ایرانگرائی در میان جوانان، بویژه در ده سال گذشته، یادآور آن زبانزد پارسی است که می گوید:

دستی را که نمی توانی بشکنی، ببوس!

رهبر این رژیم تخت جمشید را "یادگار جباران" می نامد و رئیس جمهورش در پیام نوروزی خود می گوید: «از معصوم علیه السلام نقل شده است که فرمود نوروز روزی است که خدای متعال از انسان بربندگی خودش و یکتاپرستی و تبعیت از ولی خدا بیعت گرفت»!،
آیا باید به ریش کسانی که این رژیم را "پانفارسیست" می خوانند خندید، یا بر پریشانگوئیشان گریست؟

با اینهمه باید به این پرسش پاسخ داد که ریشه سرکوب زبانی و فرهنگی کسانی که زبان مادریشان پارسی نیست، همان چیزی که هویت طلبان آنرا "ستم ملی" می نامند، در کجا است و چرا در ایران حق بی چون و چرای آموزش روشمند زبان مادری و آفرینش فرهنگی به این زبان، و همچنین داشتن رسانه های همگانی به زبان مادری از گروهی از شهروندان دریغ می شود؟

جمهوری اسلامی یک رژیم خودکامه، بنیادگرا و سرکوبگر است و برخورد آن با زبان مادری و دیگر حقوق فرهنگی و قومی تنها و تنها ریشه در این ویژگیها دارد. این رژیم تا جایی که تیغش ببُرد حقوق مردم را از دست آنان میستاند. اگر بجای زبان پارسی هر زبان دیگری هم بنام زبان رسمی بدست این رژیم رسیده بود، سرنوشت دیگر زبانها چیزی جز آنچه که امروز هست نمی بود. سردمداران این رژیم از آنجایی که مردم را "صغیر" می دانند، به آنان حتا می گویند که چه بخورند و چه بنوشند و چه بپوشند! سخن از رژیمی است که در آن جشن عروسی و پایکوبی برای پیوند زناشوئی نیز آزاد نیست و عروس و داماد هر دم نگران آنند که از در و دیوار داروغه و عسس فروبریزند و «دهانت را ببویند، مبادا گفته باشی دوستت دارم»، آیا دریغ داشتن حقی به این کوچکی و سادگی نیز ریشه در "پانفارسیسم" دارد؟ اگر حقوق قومی/زبانی تنها زمینه ای بود که جمهوری اسلامی آنرا از بخشی از مردم این سرزمین دریغ می داشت، آنگاه من نیز با هویت طلبان همصدا می شدم و آنرا پانفارسیست می نامیدم، ولی چنین نیست. حق آموزش زبان مادری و آفرینش فرهنگی به این زبان، یک حق بی چون و چرای شهروندی است، مانند آزادی در گزینش پوشش، دین، آئین، برابری در برابر قانون و حق برخورداری از کار و سرپناه و بهداشت و آموزش رایگان و ... . جمهوری اسلامی بر پایه همان ویژگی خودکامگی دینی اش و از آن رو که شهروندان را در بهترین حالت "بنده" در بدتری حالت "گوسفند" می داند، پا بر روی همه این حقوق بی چون و چرای مردم ایران می گذارد. این ویژگی را در همه رژیمهای خوکامه و بنیادگرا می توان دید: مردم باید تنها به "یک دین" باور داشته باشند، به "یک زبان" سخن بگویند، همه "یک جامه" بر تن کنند و "یک سخن" را بگویند و کوتاه سخن، همه یکسان و همانند باشند. خودکامگی، گوناگونی را نمی پذیرد (9)، چه در زبان، چه در دین، چه در فرهنگ و چه در گرایشهای سیاسی و اجتماعی. جمهوری اسلامی حتا گوناگونی اندام انسانها را، که آنها را به دو دسته "زنان" و "مردان" بخش می کند نیز نمی پذیرد و بر سر زنان ستمی روا می دارد که زبان از بازگوئی آنان شرمگین است و اگر می توانست، انان را برای همیشه به گوشه پستوها می فرستاد، تا چهره جامعه یکدست و همگون او را "ناهمگون" نکنند. برای همین است که زنان باید تن خود را به گونه ای بپوشانند، که "زنانه بودن" پیکر آنان آشکار نشود، چرا که اگر دین رسمی "اسلام" و زبان رسمی "فارسی" است، جنسیت رسمی هم "جنسیت مردانه" است و جمهوری اسلامی "زنانگی" را نیز چون زبانها و دینهای دیگر برنمی تابد، زنان باید زنانگی خود را پنهان کنند و اندامشان را در چادر بپوشانند و صدایشان نیز به آواز و خوانندگی برنخیزد. اگر "رئیس جمهور" را با "پرزیدنت" در زبانهای اروپائی یکی بگیریم، او کسی است که نماد و نماینده مردم کشور است. اصل 115 قانون اساسی ویژگیهای زیر را برای رئیس جمهور برمی شمارد: "مرد بودن" (رجل سیاسی و مذهبی) و "شیعه بودن" (مومن و معتقد به مذهب رسمی). گفتنی است که یک زن، یا یک مسلمان سنّی (پیروان دیگر دینها که جای خود دارند) هرگز نمی تواند به این مقام دست یابد، ولی هر "مرد شیعه" ای، چه آذربایجانی باشد و چه عربزبان و چه لُر و چه سیستانی و چه گیلک و مازندرانی، می تواند رئیس جمهوری اسلامی شود!

پس راستی را این است که جامعه آرمانی رهبران این رژیم، جامعه ای است که همه مردمان آن "مرد" باشند، "شیعه" باشند، "پارسی زبان" باشند، "هوادار ولایت مطلقه فقیه" باشند، "دوستدار تعزیه و روضه و دشمن شادی و موسیقی" باشند، "ریش" داشته باشند، جامه هایشان به رنگ "سیاه" باشد، ... و این فهرست را همچنان می توان دنبال گرفت . سردمداران جمهوری اسلامی رنگارنگی و چندگونگی را، چه در زبان و چه در دین و چه در باور و آئین و چه در هنر و فرهنگ و حتا در "جنسیت"، در برابر "توحید" می بینند، که توحید، آنگونه که آنان می پندارند، "یگانگی" است و از دل آن تنها "یکسانی" بیرون می آید و گوناگونی و رنگارنگی را برنمی تابد.

سخن از کشوری است که در آن شهروندان حتا حق "رقصیدن" ندارند و شنیدن آواز زنان "حرام" است، پس سخن را آشکار و بی پرده باید گفت؛ کسانی که چشم بر این ویژگی (پان اسلامیسم / شوینیسم شیعی) می بندند و این رژیم را بنادرست پانفارسیست می نامند، یا ناآگاهند و هنوز با درونمایه نوین واژگان سیاسی آشنا نشده اند، یا نژادپرستانی هستند که می خواهند به بهانه زبان مادری آتش جنگ و برادرکشی را برافروزند و دست به نژادکشی بزنند، و یا دانسته و آگاهانه در کنار جمهوری اسلامی جای می گیرند تا مردم را بفریبند.
در اینجا می خواهم نمونه ای از این مردمفریبی و دوروئی برای خوانندگان، و بویژه هویت طلبان بیاورم، تا بدانند "خودی"های آنان تا چه اندازه با رفتار و گفتار خود بر بدگمانی نیروهای آزادیخواه در ایران در برابر جنبش هویت طلبی دامن می زنند و اینهمه از دست نیروهای به گفته آنان "فارس" دست گلایه به آسمان برندارند که "چرا از حرکت ملی آذربایجان حمایت نمی کنید"!: محمودعلی چهرگانی رهبر گاموح (حرکت بیداری ملی آذربایجان جنوبی) در گفتگویی با تلوزیون آپادانا می گوید: «ایرانی بودیم، ایرانی هستیم، و دفاع از ایران، هر وجب ایران، هر سمت ایران وظیفه ما است. ایرانی بودیم و هستیم و خواهیم بود» (10). ایشان سپس در یک گفتگوی تلویزیونی با "گؤن آذ تی وی" بتاریخ 21 بهمن هشتادوچهار در برابر پرسش احمد اوبالی در اینباره می گوید: «این سخنان را از روی سیاست و در خانه دشمن بزبان آوردم و این روش من است که با دشمنان نه یک-رو، که سَد-رو باشم». او در پیام نوروزی امسال خود نخست از "اشغالگران فارس" سخن می گوید و سپس مردم آذربایجان را آشکارا فرا می خواند تا با آموختن از مردم "کوزوو" پای در راه جداسری بگذارند و از ایران جدا شوند و کشوری از آن خود را برپاکنند.
آیا برای نیروهای آزادیخواه و دموکرات چاره ای جز دوری جستن از چنین کسانی و چنین گرایشهایی بجا می ماند؟

همچنین باید کنشگران دموکرات و آزادیخواه جنبش هویت طلبی به این پرسشها پاسخ دهند که اگر این جنبش تنها در پی رسیدن به حقوق پذیرفته شده انسانی و شهروندی است، چه نیازی به برافراشتن پرچمی دارد که رنگها و نشان آن برگرفته از پرچم جمهوری آذربایجان (یک کشور بیگانه) است؟ حق آموزش زبان مادری و داشتن رسانه های همگانی به این زبان چه ربطی به درگیریهای قره باغ و جنگ میان دو کشور بیگانه (آذربایجان و ارمنستان) دارد؟ پایان بخشیدن به خوارشماری و ریشخند در رسانه های ایران چه پیوندی به نژادکشی ارمنیان بدست ترکان عثمانی و درگیر شدن هویت طلبان با هم میهنان ارمنی دارد؟ چه نیازی هست به چاپ نقشه های آذربایجان که مرزهای آنرا تا اراک و قم می رسانند؟

****
جنبش هویت طلبی تا جایی که یکی از لایه های کیستی مردم را برجسته کند و آنرا از فراموشی رهائی بخشد، جنبشی پیشرو است و بر هواداران دموکراسی و گیتیگرائی است که از آن نیز چون جنبش زنان پشتیبانی کنند، و هم گفتمانها و هم پرسمانهای آنرا به میان مردم ببرند و به همگانی شدن آنها یاری برسانند. در اینجا باید انگشت سرزنش را بسوی کنشگران جنبشهای سراسری نشانه رفت، که به این لایه از لایه های کیستی ایرانیان، و در پی آن به کسانی که در پی حقوق قومی/زبانی هستند، کمتر پرداخته اند. اگرچه از میان بردن سنگسار و اعدام و قصاص و تلاش در راستای برابری همه سویه زنان و مردان و آزادی انتخابات و از میان برداشته شدن "نظارت استصوابی"، همچنین از میان بردن نابرابری دینی، بویژه در باره بهائیان، بسیار مهمتر از همه خواسته های دیگرند، ولی نمی توان به این بهانه چشم بر نابرابریهای دیگر بست، اگر کسی به پیکار راستین با پدیده "نابرابری" برخاسته باشد، نمی تواند نابرابری زبانی و فرهنگی را نادیده بگیرد و آنرا به "فردا"یی واگذار کند که هنوز هیچکس نمی داند کِی فرا خواهد رسید. هم بازتاب خبرهای این جنبش، هم گفتگو و بگومگوهای بی تَنش بر سر خواسته های این جنبش می تواند آنرا به گفتمانی در درون جنبش سراسری آزادیخواهی فرابرویاند. تنها این چنین است که هواداران دموکراسی و گیتیگرایی می توانند اندازه پایبندی خود به حقوق بشر و حقوق شهروندی را نشان دهند.

در سوی دیگر این میدان هویت طلبان ایستاده اند. آنان نیز باید نگاه خود را از جمهوری آذربایجان و ترکیه بسوی ایران بگردانند و بدانند که در روز سرنوشت، هم باکو و هم آنکارا آنانرا به پشیزی خواهند فروخت. همپیمان راستین آنان در آن روز، رشت است و شیراز و اصفهان و اهواز و زاهدان و سنندج و تهران. آنان باید با راندن نیروهای نژادپرست و واپسگرا از میان خود، و دست شستن از کارهایی که در چارچوب مبارزه برای رسیدن به حقوق شهروندی نمی گنجند (برافراشتن پرچم، بکارگیری نمادهای نژادپرستانه مانند بوزقورت، چاپ نقشه های پرسش برانگیز، درگیرکردن خود در جنگ قره باغ و ...) و بیش و پیش از همه پاشیدن تخم کینه و دشمنی با پارسیزبانان و کُردان و ارمنیان، راه را برای همدلی با دیگر نیروهای آزادیخواه بگشایند. نمی توان از سوئی همه گذشته تاریخی ایران از هخامنشیان تا سامانیان و چهره های تابناک فرهنگ ایران از کوروش بزرگ تا فردوسی را بباد دشنام گرفت و از دیگر سو فریاد برآورد که چرا کسی ما را یاری نمی کند! هویت طلبان تا زمانی که درنیابند دشمنشان نه آن جانور پندارین ترسناک بنام "پانفارسیسم"، که پدیده ای راستین و ساخته شده از گوشت و پوست و خون و باروت و گلوله و شلاق بنام "پان شیعیسم ولایت فقیهی" است، در کوره راه های اندیشه راه گم خواهند کرد و سر از بیابان خشک و سوزان قبیله گرائی درخواهند آورد.

کشتی توفان زده ایران تنها هنگامی بر کناره آسایش و آرامش و سربلندی پهلو خواهد گرفت که همه نیروهای آزادیخواه و همه کسانی که نبرد با نابرابری را، در هر چهره ای که پدیدار شود، بر پرچم خود نوشته اند، همدل و همسو و همصدا در پی رسیدن به همه خواسته های مردم ایرانزمین تلاش کنند و ایران را با همه گوناگونی زبانی مردمانش و رنگارنگی فرهنگی اش ببینند. شیرزنان این آب و خاک راه را به همه ما نشان داده اند و در نبرد پی گیر خود با نابرابری جنسیتی، نه تنها اورنگ فرهنگ مردسالار را درهم شکسته اند، که بسیاری از مردان را نیز با خود همراه کرده اند؛

آیا هویت طلبان از شیرزنان ایرانزمین خواهند آموخت، یا همچنان در شیپور دشمنی با دیگران خواهند دمید؟

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
1 .http://www.asriran.com/view.php?id=12742
2 .
http://news1.hasanagha.org/2003/01/post_90.php
3. سخنرانی علی لاریجانی در دانشگاه شریف، یکشنبه هفدهم مهرماه هشتادوچهار.
4. روزنامه ی جام جم، سال هشتم، شماره 2182، پنجشنبه 6 دی 1386، برگ 14
5. آقای اصغرزاده از دیگر اندیشه پردازان هویت طلبی در "باکو تودِی" مینویسد: «کارهای پایه ای که برتری تاریخ نگاری آریاگرایانه را به چالش می کشند نه تنها هیچ گونه کمکی دریافت نمی کنند، که حتا در ایران پروانه "نشر" نیز نمی یابند. یک نمونه آشکار در این باره ناصر پورپیرار است». آقای اصغرزاده یا آگاهانه دروغ می گوید، یا هنوز فرق میان "چاپ" و "نشر" را نمی داند. پورپیرار همان کتابهای چاپ شده در سنگاپور را آزادانه در ایران بفروش می رساند، چاپ آنها در سنگاپور تنها بدرد فریب کسانی چون دکتر اصغرزاده می خورد! بنگرید به:
"The Anatomy of Iranian Racism: Reflections on the Root Causes of South Azerbaijan's Resistance Movement," Baku Today, May 28, 2006
6.
http://www.petitiononline.com/mod_perl/signed.cgi?sos02082
7. از امام جعفر صادق آمده است: « كسى كه به بازی شطرنج نگاه كند، مثل آن است كه به عورت مادرش نگاه كرده است.» اصول کافی، باب قمار
http://www.peiknet.com/1386/01ESFAND/25/page/MOV01235.MPG .8
http://www.rooznamak.com/index.asp?ID=839
9. برای آگاهی بیشتر در اینباره بنگرید به ریشه شناسی واژه "فاشیسم".
http://uk.youtube.com/watch?v=HETRizoJEdw&feature=related .10

۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

زبان مادری و کیستی ملی - بیست و هشت

.
28. هویت طلبی و کیستی ایرانی-دو

همانگونه که در پاره نخست این بخش آوردم، یکی از دستآوردهای جنبش هویت طلبی پدیدآوردن و گستراندن پرسمان حقوق قومی/ زبانی است، که تا پیش از آن تنها از سوی چپهای کهنه اندیش و استالینیست و در پیروی خام اندیشانه از سخنان لنین درباره "حق تعیین سرنوشت ملل" و با یکی گرفتن ساختار ایران و روسیه تزاری بزبان رانده می شد. به میان آمدن این پرسمان، همانگونه که رفت ، درست به اندازه پرسمان حقوق زنان و دگراندیشان و دگرباشان نیاز امروز جامعه ایران و گامی از گامهای بی شمار فرآیند شهروند شدن است. با این همه و اگر تنها به واکاوی زبانشناسانه نام این جنبش بپردازیم، به یکی دیگر از کاستیهای آن خواهیم رسید. هویت طلبان در "طلب" یک "هویت" هستند که هنوز دستکم برای بسیاری از کسانی که از بیرون به این جنبش می نگرند، شناخته شده نیست. اگرچه بسیاری از اندیشه پردازان سرشناس این جنبش با نگاه به آشوبها و درگیریهای خرداد ماه دو سال پیش می پرسند «مگر فریاد هارای! هارای! من ترکم! را نشنیدید»، و چنین می نمایانند که گویی در همین چهار واژه همه پشتوانه اندیشگی جنبش هویت طلبی نهان است، ولی هنوز هیچکسی دست به باز کردن این سخن و پاسخ به این پرسش نیازیده است که جایگاه این "هویت" که او در "طلب" آن است، در پیوند با کیستی ایرانی چیست؟ آیا در درون و بخشی از آن است؟ یا در کنار و همسایه آن است؟ یا بیرون و بدور از آن است؟ و یا در برابر و در ستیز با آن است؟

جنبش هویت طلبی از شناساندن کیستی ویژه آذربایجانی ناتوان بوده است و پافشاری تلاشگران این جنبش بر چیستی "تُرکی" آن، بر سردرگمیها افزوده است. من در نوشته های دیگر خود نیز بارها و بارها بر این نکته انگشت نهاده ام که کیستی آذربایجانی ویژگیهای خود را دارد و کیستی "تُرکی" نمی تواند به تنهایی بازگو کننده همه آن ویژگیها باشد. در پهنه جهانی امروزه واژه "تُرک" چیزی نیست جز شهروند کشور ترکیه. واژه نامه های زبانهای گوناگون نیز پس از آوردن این درونمایه، برابرنهادهای دیگری را می آورند که دسته ای از آنها نه ریشه نژادی دارند و نه ریشه زبانی. به گمان من آنچه که اندیشه پردازان جنبش هویت طلبی خواسته یا ناخواسته به دست فراموشی سپرده اند، بازگوئی همین کیستی ویژه آذربایجانی بوده است. واژه "تُرک" اگر چه یکی از لایه های این کیستی (کیستی زبانی) را بازگو می کند، ولی به تنهایی گویای هیچ چیز دیگری نیست، چرا که هم در کشور ما و هم در کشورهای همسایه مردمان گوناگونی که گاه هیچ گونه پیوند و خویشاوندی با یکدیگر ندارند، به همین زبان "تُرکی" سخن می گویند و نزدیک به همه آنان کیستی ملی یا قومی خود را با واژه ای دیگر بازگو می کنند. من هیچ ازبک، ترکمن، قرقیز، چچنی و یا قزاقی را ندیده ام که خود را ترک بداند، اگرچه همه این مردمان به یکی از شاخه های زبانهای ترکی سخن می گویند. حتی مردم جمهوری آذربایجان نیز خود را "آذری" و یا "آذربایجانلی" و زبان خود را نیز "آذربایجان دیلی" می نامند (1). سردمداران جمهوری آذربایجان در این راه تا بدانجا پیش رفتند که چندی پیش با نگاشتن قانونی از نمایش فیلمهای سینمائی بزبان ترکی استانبولی نیز جلوگیری کردند، چرا که از گسترش روزافزون این گویش ترکی و بدنبال آن رنگ باختن کیستی آذربایجانی در برابر کیستی ترکی در هراسند. در ایران ما نیز این پدیده را می توان پی گرفت. اگرچه فرقه دموکرات آذربایجان به رهبری پیشه وری زبان ترکی آذربایجانی را در آذربایجان رسمی کرد، در هیچکدام از نوشته ها، حتا در همان فرمان رسمی شدن زبان ترکی آذربایجانی نیز سخنی از "زبان ترکی" نمی رود و این زبان همه جا یا "آنادیلی" (زبان مادری)، یا "وطن دیلی" (زبان ملی) و یا "آذربایجان دیلی" (زبان آذربایجانی) نامیده می شود (2). تا نمونه دیگری آورده باشم، وزارت آموزش و پرورش فرقه (آذربایجان معارف وزارتی) به سرپرستی محمد بی ریا در دیباچه کتاب چهارم دبستان می نویسد: «امید اولونور آذربایجان اولادی [...] یئنی اصول اوزره "آذربایجان دیلینده" یازیلان کتابلاردان آرتیقجا استفاده ائدیب ...» (امید است که فرزند آذربایجان [...] از کتابهایی که بر پایه روشهای نوین به "زبان آذربایجانی" نوشته شده اند، بهره روزافزون برده ...). امروزه اگر کسی زبان مردم آذربایجان را بجای "ترکی" آذربایجانی بنامد، بارانی از دشنام و ناسزا بر سرش فرومی بارد و انگ "پانفارسیسم" و "شوینیسم" بر پیشانی اش فرو می نشیند، آیا سران فرقه دموکرات و بنیانگزاران جمهوری آذربایجان نمی دانستند که نام زبان مادریشان ترکی، و نه "آذربایجانی" است؟ یا پذیرفتنی تر آن است که بگوییم آنان کیستی خود را چیزی فراتر از زبان مادری می دانستند و این زبان را تنها یکی از ویژگیهای پرشمار کیستی خود به شمار می آوردند؟ (3)

به گمان من اندیشه پردازان جنبش هویت طلبی در بازنمائی و بازگویی درست و آشکار همین "هویت" کوتاهی کرده اند. اگر از همان آغاز کار بر سر کیستی آذربایجانی کار می شد و نشان داده می شد که یکی از ویژگیهای این کیستی، زبان ترکی آذربایجانی است، چنانکه هر کسی با شنیدن واژه "آذربایجانی" ناخودآگاه زبان ترکی آذربایجانی را نیز بیاد آرد، شاید بخش بزرگی از بگومگوهایی که امروزه بر سر واژه هایی چون "آذری"، "ترکی" و "آذربایجانی" درگرفته است (و از نگر من تنها و تنها بازی با واژگان است) بیهوده می نمود. اگر شناساندن این "هویت" و ویژگیهای آن از همان گامهای نخست در دستور کار جای می گرفت، آنگاه برداشتن گامهای پس از آن که همانا گستراندن و پذیراندن خواسته های "هویتی" باشد، بسیار آسانتر می گشت.

چه هویت طلبان را این سخن خوش آید و چه ناخوش، اندیشه پردازان این جنبش نیروی خود را بجای پرداختن به واژگان و اندریافتهای پایه ای، در راه نبرد با دشمن پندارینی که خود آنرا "پانفارسیسم" می نامند، به هرز داده اند. در اینجا مرا با کُنشگران این جنبش و با آن دسته از نویسندگانی که "جوانند و جویای نام آمدند" کاری نیست. روی سخن من با چهره های سرشناس و جهاندیده این جنبش است که هر از گاهی دست به نبشتن می برند و اندیشه های خود را در باره نابرابری قومی/ زبانی و خواسته های جنبش هویت طلبی بروی کاغذ می آورند. اینان به جای پرداختن به پایه ریزی بنیانهای اندیشگی آن "هویت"ی که خود را در "طلب" آن می دانند، به سخنان و موضوعهایی می پردازند که خواننده تنها می تواند انگشت شگفتی به دندان بگزد. برای نمونه دکتر رضا براهنی در پرخاش به نقشه ای که در تارنمای بی بی سی چاپ شده است می نویسد: «در این نقشه تمامی آذربایجان غربی بعنوان سرزمین مردم کرد قلمداد شده است و ارتباط آذربایجان شرقی با دریای خزر قطع شده است»! و از بی بی سی می خواهد که برای آگاه شدن از چند و چون آمیختگی زبانی در ایران به سایت "اتنولوگ" نگاه کند. چندی پیش نیز گروهی از همین اندیشه پردازان سرشناس جنبش هویت طلبی نامه ای به همان تارنمای اتنولوگ (بنیاد اس. آی. ال.) نوشته و در آن نگرانی خود را از "تلاشهای پرسش برانگیز برای فشار به نویسندگان اتنولوگ در راستای کاستن شمار ترکهای آذربایجانی ایران" بزبان آورده اند. در پای این نامه، نامهای آشنائی چون دکتر براهنی، دکترسید ضیاء صدرالاشرافی، دکتر فرهاد قابوسی و چند تن دیگر، به همراه تیترهای دانشگاهی آنان به چشم می خورد (4). من خود یکی از همان کسانی هستم که در پیوند با شمار گویشوران زبانهای گوناگون در ایران با تارنمای اتنولوگ نامه نگاری کردم (5) و نشان دادم که اتنولوگ نه تنها آنگونه که نویسندگان نامه نوشته اند "بی طرف ترین و علمی ترین" سرچشمه آماری در باره زبانهای مردم ایران نیست، که حتا نمی داند آمار سال 1991 خود را از کجا آورده است و می نویسد:
This information was posted by a previous editor, and it probably came from his personal communication with someone else, and was thereforenot documented

با اینهمه و در دنباله آنچه که پیشتر نوشتم، برای من این همه پافشاری و اینهمه نیروگذاری بر سر شمار گویشوران یک زبان و یا مرزهای سرزمینی قومهای همسایه دریافتنی نیست.(در اینباره بنگرید به نامه نگاریهای آقایان نظمی افشار و هجری، که یکی خواب آذربایجان بزرگ را می بیند و آن دیگری خواب کردستان بزرگ را، بی آنکه دمی بیندیشند که هر [...]ستان بزرگی، خواه ناخواه به کوچک شدن آن [...]ستان دیگر خواهد انجامید!). داستان ولی غم انگیز تر از اینها است. در باره دکتر براهنی من پیشتر نیز نوشته ام که اگرچه در باره حقوق قومی/زبانی با او همسخنم، ولی نگاه و نگر او به این پرسمان را پذیرفتنی نمیدانم و همه افسوسم از این است که چرا چهره های فرهیخته ای چون او که توان اندیشه پردازی دانشگاهی و کار آگاهیبخش در باره این حقوق بی چون و چرای شهروندی را دارند، نیرو و زمان خود را با چنین نامه نگاریهایی، و همچنین تاختن بر زبان پارسی و کسانی که خود آنانرا "روشنفکران فارس" می نامند، به هرز می دهند؟ اگر جنبش زنان نیز از همان آغاز کار بجای کار آگاهیبخش و اندیشه پردازی آکادمیک، همه مردان را بباد دشنام و ناسزا می گرفت و بجای به چالش کشیدن فرهنگ نرینه و سامانه های آفریننده نابرابری بر مردان می تاخت، آیا امروزه چیزی بنام "کمپین یک میلیون امضا" که به گمان من چشم و چراغ و پیشتاز جنبش مدنی ایرانیان است، در برابر چشمان ما می بود؟
آقای صدرالاشرافی از نویسندگان دیگر این نامه به جای پرداختن به جایگاه حقوق قومی/زبانی در حقوق شهروندی و آگاه کردن "همه" ایرانیان از این حقوق، در نوشتار بلندی بنام "ايران و مسائل ايران" نه تنها به برشماردن برتریهای زبان ترکی بر پارسی می پردازد و افسانه های هراس آوری از آنچه که خود "جنایات وشکنجه های روزگار ساسانیان و هخامنشیان" می نامد بازگو می کند و در پیروی از سران جمهوری اسلامی، شکست ساسانیان و کشتار گسترده ایرانیان بدست مسلمانان و نابودی کلانشهرهای ایران را پیشزمینه شکوفائی فرهنگ و دانش می داند، که بیشرمانه ترین ناسزاها را بر شاهنامه و فردوسی روامی دارد و کینه کور خود از فرهنگ و کیستی ایرانی را آشکار می کند. جای شگفتی نیست که ایشان نیز در زمینه آمار دست بدامان "اتنولوگ" ، و در زمینه تاریخ دست به دامان "پورپیرار" می شود!
آقای قابوسی نیز پس از سالها پژوهش در رشته "فیزیک ذرات بنیادی" اکنون به تئوری "زبان برتر، زبان پستتر" رسیده است و به این سخن که ریشه همه نابسامانیهای فرهنگی و واپسماندگی تاریخی ما همین زبان پارسی است!

آیا جای سد دریغ و هزار افسوس نیست که این بزرگواران بجای ساختن پایه های جامعه شناختی و پرداختن زمینه های حقوقی برابری شهروندان ایرانی در همه زمینه ها، بویژه در زمینه های زبانی و فرهنگی، تاختن به زبان پارسی و بازی با آمار و نکوهش فردوسی برای شعرهای زن ستیزانه ای که هیچگاه نسروده است و انداختن گناه نابرابریهای جامعه امروز ایران به گردن آریائیهایی که گویا از هند به این آب و خاک کوچیده اند، را پیشه کرده اند؟ آیا با چنین ساربانانی می توان از کاروان هویت طلبی چشمداشت رسیدن به جایگاهی پیشرو و امروزین داشت؟ آیا کسانی که از شناخت و اندریافت کیستی و چیستی رژیم جمهوری اسلامی ناتوانند و آنرا نماینده "پانفارسیسم" و استوار شده بر اندیشه "شوینیسم آریائی" می دانند، گنجایش و توان نبرد با آن و نهادینه کردن حقوق شهروندی را خواهند داشت؟

سوگمندانه این همه داستان نیست، یکی از نمادهایی که در گردهمائیهای هویت طلبان هماره به چشم می خورد، نماد "بوزقورت" یا گرگ خاکستری است (6) این نماد، که نشانی از سر یک گرگ است، نماد شناخته شده تندروترین گرایش نژادپرستانه در میان پانترکیستها است و ریشه آن به داستان "ارگنه قون" خواستگاه "گؤکتؤرکلر" (ترکان آسمانی) بازمی گردد، که در آن ماده گرگی این ترکان را از سرگردانی رهائی می دهد و از دل کوههای آلتایی بسوی دشتهای آسیای میانه رهنمون می شود. در واژه نامه های شناخته شده جهان و بویژه در واژه نامه های ترکیه، واژه "بوزقورت" (استانبولی: بوزکورت) در پیوند با جنبشهای نژادپرست ترکیه آورده می شود و در دنباله آن سخن از "میلّتچی حرکتی پارتیسی" (حزب جنبش میهنپرستی) و بنیانگزار آن آلپ ارسلان ترکش می رود. بخشی از این جنبش اکنون زیر نام "ارگنه کون" به یک سازمان ستیزه جوی زیرزمینی فرارُسته است که کسانی چون اورهان پاموک، احمد تؤرک، عثمان بایدمیر و لیلا زانا را در فهرست بلند ترور خود جای داده است. "بوزقورت" یا گرگ خاکستری نماد همه سازمانها و جنبشهای نژادپرست تندرو در میان پانترکیستها است و می توان آنرا با نشان صلیب شکسته در نزد نازیها و نونازیها یکی گرفت.
اکنون ببینیم اندیشه پردازان هویت طلب با این پدیده و این گرایش چگونه برخورد می کنند. برخورد درست و روشنگرانه باید این می بود که آن جوانان ناآگاهی که هنوز نمی دانند در زیر این نماد و بنام این نشان چه جانهای بیگناهی ستانده شده اند و چه خونهای بیگناهی بر خاک ریخته اند، فراخوانده شوند، تا دیگر این نشان را بکار نبرند و از آن دوری بجویند، چرا که در جهان امروز هرکسی که دست خود را با این نشان بالا ببرد، نژاد ترک را برترین نژاد می داند (هر عیرقین اؤستؤنده، تؤرک عیرقی!) و خواهان برپائی امپراتوری سراسری ترکان از دریای زرد تا دریای مدیترانه است. ولی این یک چشمداشت بیهوده است. ماشاءالله رزمی، همان کسی که می گوید یونسکو زبان پارسی را سی سومین لهجه زبان عربی و زبان ترکی را سومین زبان توانمند جهان نامیده است، در نوشتاری بنام "میدان گرگ در تبریز (قورت میدانی)" (7) می نویسد:
«چنانکه اکنون نیز هر وقت نام گرگ خاکستری مطرح می شود ، افرادی که اطلاعی از اسطوره گرگ خاکستری در فرهنگ ترک ندارند ناآگاهانه (بعضی ها نیز آگاهانه)، گرگ خاکستری را معادل یک گروه سیاسی بهمین نام در ترکیه دانسته و موضعگیری سیاسی می کنند . گروه سیاسی یاد شده یک جریان جدید است ولی اسطوره گرگ خاکستری در اعماق تاریخ ترکان جای دارد».
نخست باید گفت که در میان ترکان و ترکزبانان پهنه فرهنگ ایرانی، هیچ کجا نشان و نماد گرگها را بر روی پرچمها نمی بینیم و بجای آن همیشه شیر که نماد میترای گاوکش و برگرفته از میتختهای پیشازرتشتی است ، بکار می رفته است (بنگرید به دیواره بیرونی کاخ تچر در تخت جمشید). همچنین است نامهای ترکی شاهان دودمانهای ترکتبار ایرانی که در هیچکدام از آنها واژه "قورد/قورت" به چشم نمی خورد، ولی بجای آن بسیاری از آنان واژه "ارسلان" (شیر) را در نام خود دارند و افسانه ارگنه قون تازه بروزگار بالندگی پانترکیسم بود که دوباره زنده شد، تا به آنزمان، همانگونه که در "سیاوش زمانه" نوشته محمد امین رسولزاده و همچنین نوشته های نزدیک به همه اندیشمندان آذربایجانی و قفقازی می بینیم، شاهنامه فردوسی زیربنای ساختمان اسطوره ای این مردمان بوده است.
اگر امروز هر کسی، در هرکجای جهان و به هر انگیزه ای، در گردهمائیها نشان "چلیپای شکسته" را بر سر دست بگیرد، همه او را یک نازی و باورمند به برتری نژاد آلمانی می دانند. با اینهمه نشان چلیپای شکسته هیچ پیوندی با تاریخ و فرهنگ و میتختشناسی ژرمنی-سلتی ندارد و خاستگاه آن ایران و هند است. این نشان را در آلمانی "سواستیکا" می نامند، که برگرفته از "سو-استکه" سانسکریت(8) و به معنی "بَخت آوَر" است، (از "سو" که در پارسی "هو/خوب" خوانده می شود و "اَستی" که همان کارواژه "استن/بودن" است، با پسوند "ـَکه"، بر روی هم "آنچه که نیکوست". برابرنهاد پارسی باستان آن می تواند "هو-اَستاکه" باشد). از آنجا که این نماد هم در هنر ایلامی و هم در هنر هندی (در پیوند با گَنِشا خدای هندی) یافت شده است و هم در کاوشگریهای رودبار و تپه مارلیک و سِیَلک، به گمان می رسد سواستَکَه یا گردونه مهر، نخست در هند یا پُشته ایران پدید آمده و سپس در سرتاسر آسیا و اروپا پراکنده شده باشد. با اینهمه هیچ انسان خردمندی حتا به این اندیشه نخواهد افتاد که بکار گیری این نماد را در یک گردهمائی سیاسی، تنها به این بهانه که "گردونه مهر ریشه در ژرفنای تاریخ هفت هزارساله ما دارد، ولی نازسیونال سوسیالیسم زائیده سده بیستم است" کاری درست بداند بر خرده گیران بتازد که "اطلاعی از اسطوره گردونه خورشید در ایران ندارند". بکارگیری نماد بوزقورت یا گرگ خاکستری درست به همان اندازه نکوهیده است، که بهره گیری از نماد صلیب شکسته، و بر خردمندان این جنبش است که بکاربرندگان این نماد را از این کار بازدارند، نه اینکه با افسانه پردازی در پی توجیه آن برآیند و اگر چنین نکنند، نشان داده اند که آگاهی آنان از نمادهای سیاسی بیش از دانسته های احمدی نژاد نیست که در آذربایجان دستش را به نشانه گرگ خاکستری بالا می برد، بی آنکه بداند چه می کند (9).

سخن دیگر درباره واژه "کثیرالمله" است، که با بسامد فراوان هم از سوی هویت طلبان و هم از سوی قبیله گرایان بکار می رود. ایران، تا پایان پادشاهی قاجاریان "ممالک محروسه ایران" خوانده می شد، این "ممالک" بخشهایی بودند که از سوی شاه کمابیش به والیها اجاره داده می شدند، تا از مردم خراج بستانند و خزانه شاهی را پر کنند. مردمان این "مملکت"ها نه ملت بودند و نه در گزینش سرنوشت خود آزاد، خودکامگی، یا آنگونه که پدر میهنگرائی نوین ایرانی - میرزا فتحعلی آخوندزاده - می گفت، دسپوتیسم، همه مرزها را درمی نوردید و ساختار آن نه آنگونه که گروهی از هویت طلبان می پندارند "فدرالیسم"، که خانخانی و "فئودالیسم" بود. پدران و مادران ما در جنبش مشروطه خونها دادند تا آن"مملکتها" برچیده شوند و نوزادی بنام "ملت ایران" (و نه ملل ایران) چشم به جهان بگشاید و پای در راه پیشرفت و سربلندی بگذارد. دانش آموزان دبستانها در تبریز سروده زیر را می خواندند (تاریخ مشروطه، کسروی، برگ 216):

آمــــالیمیز، افـــکاریمیز، ایقبـالی وطندیر
سرحــــــــدیمیزه قـــلعه بـیزه، خاک وطندیر
دعوا گونی یکسر گؤرؤنن قانلی کفن دیر
اایرانـلی لاریخ جان وئریریخ نام آلاریخ بیز

آرزو و انــدیــشه مــا ســـربلــــندی میهن اسـت
دژ نگهبانی مـرزهای مـا خــاک میهن است
به روز جـــــنگ یکــــــسر خــــونین کـــفنانـیم
ایرانیـانیم که جان می دهیم و نام مـی ستانیم

و محمدامین رسولزاده (بنیانگزار جمهوری آذربایجان) در سرمقاله روزنامه ایران نو در این باره می نویسد:
«ما باید ملتی تشکیل بدهیم که در زبانها و شیوه های مختلفه تکلم نموده و به آئینهای متفرقه خدا را پرستش نمایند که اسم او ایرانی است. از امروز در ایران نه مسلمان، نه زرتشتی، نه ارمنی، نه یهودی، نه فارس و نه ترک بوده، فقط یک ایرانی هست، و ما یک ملت هستیم».
(10)
سخن گفتن از "ایران کثیرالمله" یکسد سال پس از جنبش مشروطه چیزی نیست جز واپسگرائی و راهپیمایی بسوی گذشته، و بازگشت به روزگار قجری و نوسازی ساختار خانخانی. این نگرش هیچ پیوندی با "فدرالیسم" با اندریافت مدرن آن ندارد و بیشتر در پی بازآفرینی "فئودالیسم" است، تا هر خان و سرکرده ای بتواند فرمانروای بی چون سرنوشت قبیله خویش گردد و در قلمرو خویش، اسب خودکامگی بتازاند.

و دیگر آنکه دریافتنی نیست، اگر جنبش هویت طلبی بدنبال رسیدن به خواسته های حقوق بشری و دست یافتن به حقوق شهروندی شناخته شده در جهان پیشرفته امروز است، چرا از یکسو درگیریهای قره باغ کوهستانی و دشمنی جمهوریهای آذربایجان و ارمنستان را بدرون مرزهای ایران می کشاند و آنرا بخشی از گفتمان خود میکند، و از دیگر سو تلاشگران این جنبش، راهپیمائی ارمنیان ایران در یادکَرد از نژادکشی ارمنیان بدست ارتش عثمانی را برنمی تابند و با آنان درگیر می شوند. اگر وزارت کشور به هویت طلبان اجازه برگزاری راهپیمایی برای پرخاش به کشتار اذریهای قره باغ را نمیدهد، گناه از هممیهنان ارمنی ما نیست و درگیر شدن با آنان و پشتیبانی از دولت ترکیه را با هیچ منطقی نمیتوان رفتار کسانی دانست که آقای مهدی ن. (بنگرید به بخش پیشین) در باره ایشان می نویسد «خواهان تدریس زبان مادریشان در مدارس و دانشگاهها هستند».

با اینهمه باید به این پرسش پاسخ داد که جمهوری اسلامی بر پایه کدام ویژگی و کدام نگرش خواسته های بی چون و چرای قومی/زبانی را سرکوب می کند و این حقوق پذیرفته شده شهروندی را از کسانی که زبان مادری آنان پارسی نیست، دریغ می دارد؟

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
--------------------------------------------------------
1 .http://az.wikipedia.org/wiki/Az%C9%99rbaycan_Respublikas%C4%B1
2. در اینباره بنگرید به: " جنوبی آذربایجان­دا ملّی ـ دموکراتیک حرکات 1320 – 1325"، نوشته اکرم رحیملی، ویراستاری شوکت تقی­یئوا و جمیل حسنلی.
3. در این باره بنگرید به بخشهای پانزدهم و شانزدهم همین جستار "آذربایجان و کیستی ایرانی"، همچنین به دو کتاب از محمد امین رسولزاده بنیانگزار جمهوری آذربایجان به نامهای "عصریمیزین سیاووشو" و "آذربایجان جمهوریتی، کیفیتی تشکؤلؤ و ایندیکی وضعیتی"
4 .
http://www.durna.eu/asle.htm
5.
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/13089/
6.
http://www.youtube.com/watch?v=paaMjdt7Uf4&feature=related
http://www.azadtribun.net/x18662.htm .7
su-asti-ka ---- Swastika .8
10. ایران نو، ش. 134، سه شنبه 16 فوریه 1910، برگ یکم

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۳, جمعه

زبان مادری و کیستی ملی - بیست و هفت

.
27. هویت طلبی و کیستی ایرانی-یک

"هویت طلبی" نخستین گام شهروند شدن است. همانگونه که پیشتر آورده ام، فرآینده پیچیده و دشوار شهروند شدن با "خودکاوی" آغاز می گردد و به "خودیابی" می انجامد. کسی که در پی گسستن زنجیرهای قبیله از دست و پای خویش است و برآن است که خویشتن خویش را بدور از وابستگیهایی که خود در پدید آمدن آنها نقشی نداشته است، بازشناسد، باید پای در راه دشوار و گاه پر پیچ و خم خودکاوی بگذارد، راهی که نام دیگر آن "هویت طلبی" است. هموند یک قبیله، تنها از یک کیستی برخوردار است؛ کیستی قبیله اش. شهروند ولی کیستی چند لایه دارد و در دگردیسی از هموند به شهروند، تک تک این لایه های کیستی خود را وامی کاود و بازمی شناسد. برای نمونه کسی که کیستی خود را تنها و تنها "ایرانی" می داند، هنوز پای از چادر قبیله بیرون ننهاده است. همین "ایرانی" اگر به این اندازه از خودآگاهی برسد، که بداند "ایرانی بودن" تنها "یکی" از لایه های چندگانه کیستی او (کیستی ملی) است، آنگاه دیگر یک شهروند شده است و کیستی جنسی او می تواند زنانه یا مردانه باشد، او می تواند مسلمان، مسیحی، یهودی، زرتشتی یا بیدین باشد، این کیستی دینی او است، او می تواند پارسی زبان، ترکزبان، کرد، بلوچ، ترکمن، عرب و یا لر و گیلک و مازندرانی و ارمنی باشد، این کیستی قومی/زبانی اوست (1). این لایه های گوناگون، گاه بسیار جدا از هم و گاه تَنگ در هم تنیده را می توان همچنان دنبال گرفت.
چرا خودکاوی یا هویت طللبی را گام نخست شهروند شدن می نامم؟ زیرا برترین ویژگی یک شهروند، همان "ویژه" بودن اوست. اگر قبیله گرا کیستی خود را در همانندی با دیگر هموندان قبیله باز می یابد و بدنبال "یکسان بینی و یکسان سازی" است، شهروند تنها هنگامی به خودیابی دست می یابد که همه ویژگیهای فردی خود را باز یافته باشد و بداند که کدام بخش از هستی و اندیشه او با دیگران همانند است و کدام بخش ویژه خود اوست، به دیگر سخن کیستی یک شهروند در "ناهمانندی"های او با دیگران رخ می نماید. "کیستی" در برداشت نوین و شهروندانه آن، پدیده ای است که از "من" آغاز می شود و به "ما" می انجامد.
برای روشن شدن سخنم نمونه ای از زندگی روزانه می آورم:
در یک خانواده چهارنفره که پدر کارمند و مادر آموزگار و دختر دانشجو و پسر دانش آموز است، با کیستیهای گوناگون روبروئیم. پدر و پسر آنجا که به کیستی جنسی آنان بازمی گردد، همانندند، ولی هنگامی که برای نمونه جایگاه اجتماعی نمایانگر کیستی باشد، این مادر و پسرند که همانندیهایی دارند (برای نمونه افزایش یا کاهش ساعتهای درسی زندگی روزانه/سرنوشت هر دوی آنان را دگرگون خواهد کرد). دختر خانواده اگرچه در پیوند با کیستی جنسی خود همانند مادر است، ولی می تواند در گرایش سیاسی یا جهانبینی خود همانندیهایی با پدر داشته باشد. پس می بینیم که در فرهنگ شهروندی حتا در یک خانواده (که کوچکترین یکان زندگی گروهی است) نیز میتوان نمونه های گوناگونی ِ یک کیستی ِ چندلایه و پیوندهای تودرتوی آنها را بازیافت.

"هویت طلبی" چیزی نیست جز شناخت تک تک لایه های کیستی یک انسان. از همین رو سخن کسانی که جنبش هویت طلبی را تنها از آنرو که نگاه به یکی از این لایه های کیستی (زبان مادری/کیستی زبانی) دارد، نکوهش می کنند، بی پایه است. اگر چنین می بود، جنبش زنان نیز از آنرو که تنها به یکی دیگر از این لایه ها (کیستی جنسی) می پردازد، شایسته نکوهش می بود. پس پرداختن به هرکدام از لایه ها و نمادهای کیستی هر شهروندی و یا هر گروهی از شهروندان، چه جنسی باشد، چه زبانی، چه دینی، چه اندیشگی و چه سیاسی، نه تنها سزاوار سرزنش و در برابر جنبش آزادیخواهی نیست، که اگر از دیدگاه شهروندانه به آن نگریسته شود، درست در راستای گسترش فرهنگ شهروندی و پیش زمینه رسیدن به یک جامعه پیشرفته و امروزین است. در فرهنگ شهروندی باید همه مردم نخست خوسته های خود را بازشناسند، بازگو کنند و آنگاه برای رسیدن به آنها گروه یا "جنبش" خود را براه بیندازند.

هر گونه کنکاشی در کیستی خویشتن، یک گرایش "هویت طلبانه" است. جنبش هویت طلبی قومی/زبانی گذشته از ریشه های پیدایش آن در ایران، که من در جستار دیگری به آن پرداخته ام (2)، از نگرگاه شهروندی، گامی بسوی نوزائی ملی است. این گرایش اگر که به همین یک لایه از کیستی انسانی بسنده نکند و آنرا تنها "یکی" از لایه های چندگانه و تودرتوی آن بداند، گامی بلند بسوی شهروند شدن است. کیستی زبانی یک زن کرد یا آذربایجانی، با کیستی مردان همزبانش یکی است، ولی هنگامی که پای کیستی جنسی او در میان باشد، همپیمان او پیش از هر کس دیگری زنان دیگر ایرانزمین اند، چرا که در این زمینه بر زن پارسی زبان همان ستمی میرود که بر زن آذربایجانی و کرد و بلوچ و عرب. یک کرد مسیحی در پیوند با کیستی دینی اش با ارمنیان و آسوریان و کلدانیان همانندیهای بیشتری دارد تا با همسایه کرد سنی اش. این چندلایگی و پیچیدگی کیستی انسانی همان چیزی است که از یک هموند قبیله، یک شهروند می سازد.

با این همه این خودکاوی خُردنگر، تنها هنگامی در راستای گسترش فرهنگ شهروندی جای می گیرد، که دیگر لایه های کیستی انسانی را از نگر دور ندارد. پرداختن به نابرابری زبانی و فرهنگی تنها هنگامی می تواند پیشرو و آینده ساز باشد که پدیده نابرابری را در همه زمینه ها و نمودهای آن به چالش بگیرد و در پی برافکندن و درهم کوفتن ساختاری باشد که در آن نابرابری نهادینه شده است و هیچگونه پایبندی به برابری تک تک شهروندان ندارد، واگرنه پس از دهه ها تلاش و کوشش و از میان بردن یکی از این نمونه های نابرابری، درست در همان جایی خواهیم ایستاد که امروز ایستاده ایم. هرگونه گرایش هویت طلبی که دیگر خواسته های یک جنبش دموکراتیک و آزادیخواهانه، مانند آزادی گفتار و اندیشه، برابری شهروندان (که برابری زن و مرد بهترین سنجه آن است)، پاسخگو بودن دولتمردان، حق گزیدن و گزیده شدن بدون هیچگونه چون و چرایی، جدائی دین از دولت و ... را نادیده بگیرد و تنها و تنها بر همین یک لایه از کیستی خود پای بیفشارد، چیزی جز قبیله گرائی نیست.

قبیله گرایی شاید مرگ آفرینترین و سختترین بیماری کشور و مردم ما باشد. همانگونه که پیشتر نیز آورده ام، ریشه های اندیشه قبیله گرایانه در تاریخ و سرزمین ما چنان استوار است که با گذشت بیش از سد سال از خیزش ملی ایرانیان هنوز چون زنجیری بر دست و پای فرهنگ نوپا و شکننده شهروندی ایران پیچیده است. نمونه های اندیشه قبیله گرایی را در جای جای زندگی روزانه ما ایرانیان می تواند دید. بروزگار شاهان پهلوی و باهمه تلاشی که آن رژیم در نشان دادن چهره ای پیشرفته و امروزین از خود نشان می داد، ملت ایران چیزی جز یک قبیله بزرگ نبود که یک "خان" بر آن فرمان می راند و سرنوشت آنرا رقم میزد. نهادهای زندگی شهروندی و دستآوردهای آن در برابر "خان" چنان ناتوان و زمینگیر بودند که در همان چند ماه آغازین پس از خیزش بهمن پنجاه و هفت نیست و نابود شدند و اکنون پس از گذشت سه دهه اندک اندک دوباره جان می گیرند و افتان و خیزان گام برمی دارند. من پیشتر در گفتگویی در باره جنبش کردستان (3) آورده ام: « بازتاب این اندیشه قبیله گرا را در پیوندها و جدائی ها نیز می توان پی گرفت. در هیچکدام از سازمانها و حزبهای ایرانی (چه سراسری و چه کردی) نشانی از چرخش نیرو و گردش اندیشه نمی بینیم. بافت این سازمانها حتا برگرفته از سانترالیسم دموکراتیک لنینی نیز نبود و بیشتر ریشه در نگاه فئودالی به حزب و سازمان داشت. [...] رهبران سازمانهای آنروزگاران که بیشترشان هنوز زنده اند، بیشتر از آنکه رهبر یک سازمان سیاسی باشند، "خان"هایی بودند که تا کشته نمی شدند، کس دیگری بر تختشان نمی نشست و اگر هم کسی سودای خان شدن را در سر می پرورد، باید بخشی از تفنگچی های ایل را برمی داشت و به کوه می زد، کاری که در فرهنگ اپوزیسیون به آن "انشعاب سیاسی" می گفتند.» اینکه ما ایرانیان هنوز هیچ گروه سیاسی در کشورمان نداریم که بتوان آنرا "حزب" (با برداشت نوین آن) نامید، گذشته از سرکوب و خودکامگی ریشه در همین فرهنگ قبیله گرایی دارد، چرا که حزب از همکاری "فرد"هایی پدید می آید که هر یک جدا از وابستگیشان به حزب، دارای اندیشه ای از خود و برای خود هستند که با آن باغ اندیشه حزبی را آبیاری می کنند و چنین نیست که حزب آبشخوری باشد برای هموندانش، که کامهای تهی از اندیشه خود را در آن سیراب کنند. پس جای شگفتی نیست که در کشور ما دستکاری در رأی مردم "بداخلاقی" نام می گیرد و سردمداران دسته های گوناگون سیاسی، پس از هر انتخاباتی بجای بکارگیری روشهای شناخته شده جهان پیشرفته، دست بدامان ریش سفیدان قبیله می شوند و نزد آنها از این "بداخلاقیها" گلایه می کنند.

قبیله گرا در یک قبیله چشم به جهان می گشاید و خود در گزینش این قبیله هیچ نقشی ندارد. او در سرتاسر زندگانی تلاش بر آن دارد که بازتاب دهنده کیستی قبیله خود باشد و همه ویژگیهای قبیله را برگیرد و چنان شود که او را از دیگر هموندان قبیله بازنتوان شناخت. شهروند ولی نخست در پی شناخت خویشتن است و و بدنبال همه آن ویژگیهایی که از او یک انسان ویژه می سازند. او پس از خودیابی خویش، "قبیله" خویش را خودخواسته برمی گزیند. قبیله گرا "من" را بخشی از یک "ما" می داند که همیشه بوده و همیشه خواهد بود. شهروند ولی "ما" را گروهی ساخته شده از تک تک "من"ها می داند، که می تواند همین امروز پدید آمده باشد و همین فردا نیز از میان برود و جای خود را به یک "ما"ی دیگر بسپارد.

جنبش هویت طلبی در ایران اگرچه هنوز هم پس از گذر سالیان از بیماریهای دوران کودکی رنج می برد، ولی دستکم دو دستآورد بسیار بزرگ داشته است؛ نخست اینکه گویشوران زبانهای گوناگون را به بازشناسی کیستی زبانی خود واداشته است و دوم آنکه به همه ایرانیان نشان داده است که برخوردار بودن از "کیستی ایرانی" به معنی یکسان بودن همه مردم ایران نیست و دو تن که هر دو کیستی ایرانی دارند، می توانند کیستیهای زبانی گوناگونی داشته باشند. از آن گذشته درست از رهگذر همین جنبش است که مردم ایران در کنار نابرابریهای جنسی و دینی و سیاسی و ... با یکی دیگر از نابرابریها –نابرابری زبانی/قومی- نیز آشنا شده اند، این همه را دست کم نباید گرفت.
با این همه این جنبش همانگونه که آوردم، از بیماریهای کشنده ای رنج می برد، که آنرا به بیراهه می کشانند و می توانند مرگ آفرین باشند. شاید خطرناکترین بیماری این جنبش، همان چیرگی گفتمانهای قبیله گرایانه باشد، که من در این جُستار بارها و بارها به آنها پرداخته ام. پس برای روشن شدن سخنم برای چندمین بار می نویسم، من کسانی را که به دنبال واکاوی یکی از لایه های کیستی خود هستند و به پرسمان "هویت طلبی" از دیدگاه یک شهروند می نگرند، "هویت طلبان" و کسانی را که به بهانه زبان مادری و از سر ایران ستیزی در شیپور نژادپرستی می دمند، "قبیله گرایان" می نامم. اگرچه بارها و بارها نوشته ام که درونمایه واژه "قبیله گرا" نه بازگو کننده خواسته ها، که بازگو کننده یک نگرش است، هنوز هم خوانندگانی چند از من می پرسند: «چرا کسانی را که "خواسته"ای جز آزادی زبان مادری شان ندارند، قبیله گرا می خوانید؟»!

یکی از تلاشگران سرشناس جنبش هویت طلبی بنام مهدی ن. در نامه ای نکته هائی را گوشزد کرده که برای روشنتر شدن درونمایه واژه "قبیله گرا" و بازگوئی دهها باره این سخن که من این واژه را نه به جای دشنام، که برای جداکردن نژادپرستان از "هویت طلبان" راستین بکار می برم، به آن می پردازم:

«جناب آقای مزدک بامدادان، با سلام و احترام
بنده، یکی از خوانندگان نوشته‌های ارزشمند جنابعالی، شاید ظاهراً متصف به صفاتی باشم که شما معمولاً در یادداشتهایتان آنرا نکوهش می‌کنید. [...] انتظاری که دارم این است که فرد متفکری مثل شما به تقاضاهای ما مبنی بر تکریم زبان مادریمان نیز محترمانه بنگرد. به نظر می‌رسد دایرۀ مصادیق اصطلاح «قبیله‌گرائی» را موسع گرفته‌اید. شاید لازم باشد تجدید نظری در این خصوص داشته باشید.
آقای بامدادان ما در کشوری زندگی می‌کنیم که یکسویه بر ما می‌تازند. از چرخ‌دنده‌های تریبونهای رسمی جهت خرد کردن هویت فرهنگی ما استفاده می‌کنند و این سیاست تحقیر را در خانواده‌ها نهادینه می‌کنند. ما دلقک خیمه‌شب‌بازیهای فرهنگ رسمی شده‌ایم. ما در جلد و قالب خودمان نمی‌توانیم در جامعه فرهنگی ظاهر شویم. ما برای اخذ مقبولیت ناگزیر از جلد عوض کردن هستیم. [...] شاید بهتر باشد بجای انتقاد بیرحمانۀ حرکت ملی آذربایجان و استفاده از کلمات تند، به عنوان یک انسان با تدبیر و روشنفکر اندکی همرنگ این جماعت دردمند شوید. آنگاه از متن تودۀ مردم راهکارهای خود را ارائه فرمائید. فراموش نفرمائید، الغریق یتشبث بکل حشیش
بنده ادعائی ندارم که در حرکت ملی آذربایجان بهترین مکانیسم جهت احقاق حقوق شهروندی اتخاذ شده است، اما می‌دانم که افرادی مثل جنابعالی کمی با بی‌انصافی نیمۀ خالی لیوان را مد نظر قرار‌داده‌اید. الحمد لله عینک خطابین شما دقیق‌تر است. نمی‌گویم انتقاد نکنید اما همه را به یک چوب نرانید. در حرکت ملی آذربایجان افرادی هستند که نه از باکو خط می‌گیرند و نه از آنکارا. آنها در ایران زندگی می‌کنند و از تهران انتظار دارند. اما شما سعی می‌کنید همه را به خارج از مرزهای ایران بدوزید.
تذکر می‌دهم، آنهائی که خواهان تدریس زبان مادریشان در مدارس و دانشگاهها هستند جائز نیست با پیشوند «پان» و صفت «قبیله‌گرا» متصف شوند. شاید «پان»‌ها و «قبیله‌گرا»ها را در میان کسانی یافت که همۀ ابزارهای فرهنگی را در اختیار دارند اما لحظه‌ای حضور فرهنگی دیگران را برنمی‌تابند. ما به حقوق انسانی همه احترام قائلیم، لذا انتظار داریم به حقوق انسانی ما هم به دیدۀ احترام نگریسته شود. از جنابعالی انتظار می‌رود در نوشته‌های آتی‌تان نکات مثبت حرکت ملی آذربایجان را هم با خوانندگان محترمتان در میان بگذارید. با احترام مجدد»

برای اینکه روشن شود جایگاه و درونمایه واژگان "شهروند" و "قبیله گرا" در اندیشه من چیست، نمونه ای می آورم:

تلاشگر "الف" خواهان رسمی شدن زبان مادری اش در یک ایران یکپارچه است و در درستی این خواسته دلیلهای زیر را برمی شمارد:
- زبان مادری من سومین زبان توانمند جهان است،
- زبان پارسی که زبان رسمی امروز است، سی و سومین لهجه زبان عربی است،
- زبان پارسی در هشتاد سال گذشته بزور سرنیزه در ایران گسترش یافته است،
- شمار گویشوران زبان مادری من چهل میلیون است و شمار پارسی گویان تنها ده تا پانزده میلیون،
- پدران من در هزار سال گذشته در ایران فرمانروائی کردند و فارسها همیشه فرمانبردار ما بودند.

تلاشگر "ب" به دنبال بخش کردن کشور ایران به چند کشور کوچکتر بر زمینه های زبانی/فرهنگی آنها است و در درستی این خواسته دلیلهای زیر را بر می شمارد:
- بخش کردن ایران به کشورهای کوچکتر راه را برای شکوفائی داد و ستد و بازرگانی می گشاید،
- زنان به جایگاه برابر با مردان می رسند،
- درآمد سرانه افزایش می یابد و در پی آن هم آسایش و هم آرامش به جامعه بازمی گردد،
- بهداشت و آموزش و پرورش در دسترس همه کودکان خواهند بود،
- فرهنگها و زبانهای گوناگون شکوفا می شوند و داد و ستد فرهنگهای همسایه به این شکوفایی دامن می زند،
- راه برای رسیدن به آزادی اندیشه و گفتار باز می شود و همه این کشورها از دموکراسی برخوردار می شوند.

در اینجا مرا به درستی و نادرستی این دلیلها کاری نیست و تنها به نگرگاه این دو تلاشگر می پردازم. اگرچه "الف" خواهان یکپارچگی ایران و "ب" یک جدائی خواه است، من خود را به "ب" نزدیکتر می یابم، چرا که او به این پرسمان از نگرگاه یک شهروند می نگرد و پروای ارزشهایی چون برابری زن و مرد، آسایش مردم، دسترسی به بهداشت و آموزش و پرورش، آزادیهای فردی و اجتماعی، شکوفائی فرهنگی و زبانی، و مانند آنها را دارد. "الف" ولی با گوشت و پوست و استخوانش یک قبیله گرا است، در سپهر اندیشگی او ارزشهای جهان نوین چون آزادی، برابری، آسایش و فرهنگ جایی ندارند و او، همانگونه که پیشتر آوردم، کیستی خود را تنها و تنها در زبان مادری اش بازمی شناسد.
پس می بینیم "آنهائی که خواهان تدریس زبان مادریشان در مدارس و دانشگاهها هستند" از نگر من قبیله گرا نبوده و نیستند، ولی کسانی که تنها به یکی از لایه های کیستی خود -زبان مادری- چسبیده اند و دیگر ارزشهای انسانی را نادیده می گذارند، نمونه های آشکار قبیله گرائی اند.

من با سپاس از آقای مهدی ن. در اینجا به درخواست ایشان پاسخ می دهم و به گوشه هایی از پدیده هویت طلبی می پردازم و برای آسانتر شدن کار جنبش هویت طلبی و جنبش زنان را در کنار هم می گذارم و دست به همسنجی آنها می زنم. ولی پیش از آن از ایشان و همه کسانی که در باره وابستگی هویت طلبان بر من خُرده می گیرند، می خواهم که بخش نخست این جستار را بخوانند، که در آن آورده ام:
«معنی این سخن من این نیست که سرچشمه ناآرامیهای قومی و تنشهای فرهنگی و زبانی را در بیرون از مرزهای ایران ببینم. چنین چیزی درست به اندازه آن انگاشت برخی از تلاشگران قومی که می گفتند نیروهای سرکوبگر راهپیمائیهای خرداد سال پیش آذربایجانی نبودند و از "بیرون" آمده بودند، کودکانه و سست است. ریشه این تنشها در سیاست سرکوبگرانه و "کیستی ستیز" جمهوری اسلامی است که هیچ هویتی را جز هویت شیعی-ولایت فقیهی برنمی تابد و نابرابری را چه در دین و چه در زبان و چه در باور و چه در اندیشه و برتر از همه در میان زن و مرد نهادینه کرده است».

اینکه از میان انبوه کسانی که به "زبان مادری" می پردازند، چند درسد قبیله گرا و چند درسد هویت طلب هستند، پرسشی است که پاسخ آنرا شاید هیچگاه نتوان یافت، همین اندازه دانسته است که قبیله گرایان گذشته از شمار ایشان، آنچنان پُر سروصدا و پُرکارند که در میانه هیاهوی آنان صدای هویت طلبان راستین کمتر به گوش می رسد. در جنبش زنان ولی همسازی بیشتری به چشم می خورد و صدای هر گرایشی (از فمینیستهای اسلامی گرفته تا تلاشگران گیتیگرا یا لائیک) به فراخور نیروهایش به گوش می رسد.
خواسته های جنبش زنان، امروز دیگر کمابیش برای دیگران نیز شناخته شده اند، هرکسی حتا اگر دستی از دور بر آتش داشته باشد نیز، دستکم اینرا می داند که زنان بدنبال رسیدن به برابری در زمینه هایی چون "حق حضانت"، "برابری دیه"، "حق طلاق" و مانند آنها هستند. بدیگر سخن جنبش زنان توانسته است با پیگیری و تلاش خستگی ناپذیر اندک اندک خواسته های خود را در میان توده ها نیز جا بیاندازد. پای جنبش هویت طلبی در این زمینه بسیار می لنگد و هنوز نمی توان سخن از خواسته های هسته ای این جنبش راند، "زبان مادری" اگرچه به کلیدواژه این جنبش فرارسته است، ولی حتا تلاشگران آن نیز بر سر آن همسخن و همصدا نیستند، چه رسد به توده مردمی که از بیرون تماشاگر آنند.
جنبش زنان توانسته است با دست یازی به ابزارها و گفتمانهای فرهنگ شهروندی، مردان بسیاری را نیز با خود همراه کند، و آنانرا به میانه کارزار ستیز با فرهنگ مردانه، یا اگر درستتر بگوئیم "نَرینه" بکشاند. زنان توانسته اند خواسته های خود را به زبانی بازگو کنند، که مردان نیز دریابند که "آزادی زن، آزادی همگان است". جنبش هویت طلبی در این سالیان هرگز نتوانسته است خواسته های خود را بزبانی بازگو کند که دیگر گروههای زبانی و فرهنگی نیز به آن گرایش پیدا کنند. به باژگونه و همانگونه که در بخشهای پیشین آوردم، ستیز با زبان پارسی و ایران باستان و شاهنامه فردوسی گفتمان چیره بخش بزرگی از کسانی بوده است که خود را "هویت طلب" می نامند، همان کسانی که از نگر من قبیله گرایند و هیاهویشان صدای هویت طلبان راستین را خفه کرده است. همانگونه که آوردم، زبان پارسی در تاریخ این سرزمین و فرآیند کیستی ایرانی جایگاهی ویژه داشته است. امروز بر گردن هویت طلبان راستین است که به پارسی زبانان نشان دهند و بباورانند که اگرچه زبان مادری آنان در گذشته از چنین جایگاهی برخوردار بوده است و یادگار "همه" (4) مردمان این آب و خاک است که بدست ما رسیده است، ولی در جهان پیشرفته امروز هیچ زبانی نباید جای را بر زبانهای دیگر تنگ کند و شکوفائی زبانهای دیگر این آب و خاک، به شکوفائی زبان سراسری و رسمی نیز یاری خواهد رساند وزمینه بالندگی فرهنگی را برای همه ایرانیان فراهم خواهد آورد، یا به دیگر سخن "آزادی من، آزادی تو نیز خواهد بود". از آن گذشته باید به پارسی زبانان فهماند، که در "تکزبانگی" خود در همسنجی با دیگر ایرانیان دچار زیان می شوند و از آموزش یک زبان دیگر که خود دروازه ای به یک جهانبینی دیگر است، بازمی مانند. هویت طلبان در این زمینه کوتاهی کرده اند و همواره زبانی پرخاشگر و ستیزه جو داشته اند. حتا نوشته های کسانی مانند دکتر براهنی نیز که در خردگرائی اش جای گمانه نیست، در بهترین حالت و اگر نخواهیم واژه "پارسی ستیزانه" را بکار ببریم، تهی از هرگونه همگرائی با پارسی زبانان است. زنان هیچگاه مردان را دشمن خود ندانستند و آن اندیشه و ساختاری را نشانه رفتند که "نابرابری" میان زن و مرد را نهادینه کرده است.

هویت طلبان در این راستا چه کرده اند؟

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
-------------------------------------------------------
1. ناگفته نباید گذاشت که آدمی هرچه از فرهنگ قبیله ای دورتر شود و فرهنگ شهروندی را بیشتر بپذیرد، از کیستیهای بیشتری نیز برخوردار خواهد شد، برای نمونه می توان از کیستی اندیشگی، جهانبینی، گرایش سیاسی و حتی "کار" یک شهروند نامبرد. برای نمونه یک زن کارگر سوسیالیست بیدین، دارای کیستی دیگری است، از برادر آموزگار مسلمان و لیبرالش، اگرچه هر دو در یک خانواده پرورش یافته اند.
2. "جمهوری اسلامی و هویت ملی ما"، ایران امروز، آبان هشتادوسه
3. "کومه له"، گفتگوی وریا محمدی با مزدک بامدادان
http://komala.eu/farsi/content/view/26/29
4. در اینجا نگاهم تنها به شاهان ترکزبان و ترکتبار هزاره گذشته نیست. در گسترش و پرورش زبان پارسی، آذربایجانیان دست کم در دو سده گذشته شاید بیشتر هر گروه دیگری تلاش کرده اند و حق بزرگی بر گردن زبان پارسی و پارسی گویان دارند، نه تنها ترکزبانان آذربایجان، که ترکزبانان آنسوی ارس را نیز باید از گسترندگان و پرورندگان زبان پارسی بشمار آورد.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱, یکشنبه

زبان مادری و کیستی ملی - بیست و شش


26. "پیوستگی" و کیستی ایرانی - سه

«زنده باد ملت ایران!»

این بانگ پرخروشی بود که روز بیست و دوم دی ماه سال هزارو دویست و هشتاد و چهار خیابانهای تهران را به لرزه درآورد (1). ایران، که نیم سده پیش از آن برای فروکوفتن ساختار ایلی-قبیله ای خیز برداشته بود، در آن روز سرد زمستانی پای به جهان نوین گذاشت، تلاشهای پنجاه ساله پیشروان جنبش بیداری و روشنگری اکنون ببار نشسته بود و ایرانیان دیگر خود را نه "رعیت بیچاره ارباب" می دانستند و نه "بنده زرخرید شاه"، واژه ای نوین زاده شده بود: "ملت ایران"، و این واژه دیگر نمایانگر دین و آئین مردم نبود، "ملت" برابرنهادی بود برای "ناسیون / نِیشِن"؛ "کیستی ملی" با درونمایه نوین و راستین خویش پا به پهنه هستی نهاده بود. زایشی که بسیار خوش شگون و فرخنده بود، چرا که در همان روز پادشاه در برابر ملت، و خودکامگی در برابر آزادیخواهی بازپس نشست و زمینه برای برپائی مشروطه و گشایش مجلس شورای ملی، که نام و نشان از "ملت ایران" داشت، فراهم آمد.

آنچه که در دو پاره پیشین بخش "پیوستگی و کیستی ملی" آوردم، به روزگارانی باز می گشت که کیستی ملت، چیزی جز کیستی فرمانروایانش نبود. با آغاز دوره روشنگری در نیمه نخست سده سیزدهم خورشیدی (سده نوزدهم میلادی) و با گسترش اندیشه های آزادیخواهانه و بر خاک افتادن تخم فرهنگ شهروندی، "پیوستگی" رنگ و بویی دیگر بر خود گرفت. اگر بنیانگزاران دودمانهای نوین شاهی تا به آنروز در پی بَرساختن پیوندهای خونی با شاهان ساسانی می بودند، رهبران جنبش نوزائی و روشنگری در نوشته های خود در راستای پیشینه سازی برای واژه نوینی که ساخته بودند –ملت ایران- بدنبال نشان دادن پیوستگی این ملت، با ایرانیان پیش از اسلام و یا آنگونه که خود می گفتند "ملت پارس" بودند. بدیگر سخن اگر ناصرالدین شاه قاجار الماس دریای نور را به گمان اینکه گوهری بازمانده از دیهیم کوروش بزرگ است بر تاج خود می نشاند (2)، فرهیختگان ایرانی نیز آنچه را که خود "اخلاق و منویات ملت عظیم الشأن فارس" می نامیدند، در شاه نشین اندیشه های خود جای می دادند، و برآن بودند که اگر شاه برپایه پیوستگی به ساسانیان خود را شایسته فرمانروائی می داند، ملت نیز بر پایه پیوستگی خود به ایرانیان روزگار ساسانیان، شایسته برخورداری از آزادی و برابری و قانون و آسایش و سربلندی است. "پیوستگی" دیگر تنها افزاری برای رسیدن به پادشاهی نبود، اینبار مردم کوچه و خیابان بودند که برای رسیدن به حقوق شهروندی خود و "ملت شدن" از زبان رهبران و فرهیختگانشان دست بدامان پیوستگی شده بودند. پیوستگی و بازگشت به ایران پیش از اسلام، گفتمان چیره روند ملت شدن ایرانیان است و ناسیونالیسم ایرانی با این خودکاوی و خودجویی، که گاه نیز رنگ و بوی باستانگرایانه بر خود می گیرد، پیوندی ناگسستنی دارد. همچنین از یاد نباید برد که این پیوستگی و بازگشت به گذشته در برابر پیشینه سازی شاهان جای می گرفت و گذشته از روشنگری و نوزائی، گفتمان چیره آزادیخواهان نیز بود و همچنین جایگاه برجسته ای در نبرد با جهانخواران (بویژه بریتانیا) داشت، که در همین بخش به آن خواهم پرداخت.

تا آنجا که من در نوشته های بجا مانده از دوران روشنگری پژوهیده ام، میرزا فتحعلی آخوندزاده نخستین کسی است که واژه ملت را با درونمایه نوین آن (3) بکار برده است. اگر چه دو شکست پی در پی و سهمگین ارتش ایران از روسیه زمینه های چهارمین نوزائی ملی ایران را فراهم کردند، میهنگرائی و ناسیونالیسم ایرانی ولی با نام میرزا فتحعلی آخوندزاده پیوند ناگسستنی خورده است. آخوندزاده بنا به نوشته خودش در سال 1191 خورشیدی در نوخا (قفقاز) چشم به جهان گشود و دو سال پس از آن خانواده اش به خامنه کوچیدند. پدرش تبریزی، مادرش مراغه ای و پدربزرگش از مردم رشت بوده اند. پس از جدائی مادر و پدر میرزا فتحعلی عموی مادرش آخوند علی اصغر او را به فرزندخواندگی پذیرفت و نام خانوادگی "آخوندزاده" نیز ریشه در همین پیوند دارد. آخوند علی اصغر به همراه اردوی عباس میرزا به گنجه رفت و پس از شکست ارتش ایران و از دست رفتن قفقاز و اران در همانجا ماندگار شد. میرزا فتحعلی که شباهنگام به نام "رعیت حضرت خاقان اسلام پناه، فتحعلی شاه قاجار" در ایران سر بر بالین گذاشته بود، پگاهان به نام "بنده جان نثار اعلی حضرت امپراتور نیکلای" در روسیه سر از بالین برداشت. این بازی تلخ سرنوشت نخستین تلنگر بر روان پویشگر و کنجکاو میرزا فتحعلی بود، تا آنچه را که از سالیان زندگی اش برجای بود، بر سر "خودکاوی ملی" بگذارد، و در این راه چندان از جان و دل مایه گذاشت که او را باید پدر "ناسیونالیسم ایرانی" خواند.
آخوندزاده در اندک زمانی زبان روسی آموخت و پس از چندی به جرگه سرایندگان و نویسندگان قفقازی راه یافت، که در تفلیس گرد هم می آمدند. آشنائی با نویسندگان پیشروئی چون چاوچاوادزه گرجی و اسماعیل بیک (کوتاشنسکی) چشم انداز جهانی دیگر را در برابر چشمان کنجکاو او گشود. دیری نگذشت که میرزا فتحعلی با اندیشه های نویسندگان و اندیشمندان پیشرو روسی، فرانسوی، انگلیسی و سوئیسی آشنا شد و پای در سپهر اندیشگی بزرگانی چون ولتر، منتسکیو، روسو، میرابو و پیش و بیش از همه ارنست رنان نهاد. میرزافتحعلی تا فرارستن به "اندیشه پرداز نوزائی ملی" دیگر راه چندانی در پیش رو نداشت.
آخوندزاده از ایران چیز چندانی بیاد نداشت و با نگاه به آموزش و پرورش و پیرامونش بیشتر یک روس بود تا یک ایرانی، چنانکه در ارتش روسیه تا درجه سرهنگی نیز پیش رفت. با این همه دلبستگی او به ایران و مردمش چندان بود که تا پایان زندگی پربارش دمی میهن راستین خود را از یاد نبرد، او همواره هنگامی که در نوشته هایش روی سخن با مردم ایران داشت، واژه "ملتم" را بکار می برد. در مکتوبات می نویسد:
«... به خاک ایران آمدم. اما پشیمان شدم، کاش نیامدمی ... جگرم کباب شد. ای ایران! کو آن شوکت و سعادت تو که در عهد کیومرث و جمشید و انوشیروان و خسروپرویز بود ...مردم در زیر سایه سلطنت ایشان از نعمات الهی بهره یاب شده و در عزت و آسایش می کردند. بی چیزی و گدایی نمی دانستند. در داخل مملکت آزاد و در خارج آن محترم بودند. شهرت و عظمت سلاطین ایران کل آفاق را فراگرفته بود. ... در عهد سلاطین فرس نظر به احکام پیمان فرهنگ در هر شهر محاسبان می بودند ...»
آخوندزاده، پروای آزادی و آسایش مردم را می دارد و نمونه بسیار گویایی است برای همسنجی "باستانگرایی" و "خودکاوی". باستانگرایی نگاه به پشت سر است و خودکاوی نگاه به پیش رو. باستانگرایی پناه جستن در دیروز است، برای رهائی از درد نابودی امروز و فردا، خودکاوی شناخت امروز نابود شده است و کاوش دیروز، در پی یافتن راهی برای ساختن فردا. باستانگرایی دلخوش کردن به داشته های هزاران سال پیش است، در برابر نداشته های امروز، و خودکاوی کاوش گذشته است و برآورد کردن گنجایش تاریخی و فرهنگی، برای بدست آوردن آنچه که از دست رفته است. پس آخوندزاده در شاهراه فراخ خودکاوی ملی گام می زند و نه در کوره راه لغزان باستانگرائی. از همین رو می نویسد:
«احیای پیمان فرهنگ و قوانین مهبادیان و احیای دین زردشت و قوانین زردشتیان و احیای دولت کیانیان بعد از این در ایران از ممکنات نیست، چونکه دوَل و ادیان را اعمار هست».
او میهن گرائی و ناسیونالیسم را نه برای برتری جوئی نژادی، که برای رهائی از چنگال خودکامگی خودی، و وابستگی به بیگانگان میخواهد و می پرورد. آخوندزاده "عقلای ملت" را فرا می خواند «که به جهت اقتدار ملتی [ملی] و حراست از تسلط بیگانه در تدارک رد ذلتی که عبارت از اسیری و فقدان آزادی و استقلال است» "تخم غیرت و ناموس و ملت دوستی و وطن پرستی" را در "مزرع ضمیر ایشان" بکارند. این نگاه بسیار درست و بجا است، چراکه ناسیونالیسم برای مردمانی که هنوز از خودآگاهی ملی برخوردار نیستند، گامی به پیش، و برای مردمانی که روند ملت شدن را پشت سر گذاشته اند، گرایشی واپسگرایانه است.
به پیوستگی بازگردیم. ارج نهادن به ایرانیان زرتشتی یکی از گفتمانهای برجسته خودکاوی ملی در دوران روشنگری است. آخوندزاده در نوشته هایش همیشه زرتشتیان ایران را "یادگار نیاکان" می خواند و می نویسد: «ایشان [اولیاء دولت] و جمیع فرزندان ایران زمین به تعصب برادری و هموطنی، زرتشتیان ایران را اولاد خود شمارند و در ترفیه حال ایشان بکوشند تا تخم این گروه فرشته خصال از ایران برکنده نشود». گفتمان پیوستگی از آنگونه که در تبارسازیهای شاهان دیدیم، در نزد این اندیشمند بزرگ جنبش نوزائی ملی نیز به فراوانی یافت می شود: « ما فرزندان پارسيانيم و بر ما تعصب پارسیان فرض است» یا «آرزوی من این است که این مغایرت رفع شود و ایرانیان بدانند که ما فرزندان پارسیانیم و وطن ما ایران است».
و تا سخن سرراست و آشکارا گفته شود، در نامه ای به مانکچی لیمجی هوشنگها پیشوای زرتشتیان تهران می نویسد:

«من خودم اگرچه علی الظاهر تُرکم، اما نژادم از پارسیان است» (4).

از دیگر سردمداران جنبش ایرانگرائی و از نخستین روشنفکران ایرانی، که در دهه های روشنگری دست به آگاه سازی ملت ایران زدند، یکی نیز جلال الدین میرزا قاجار، پسر پنجاه و هشتم فتحعلی شاه بود. او در سال 1208 خورشیدی به جهان آمد و بسال 1249 در میانسالی در گذشت. جلال الدین میرزا از نخستین کسانی است که در ایران دست به "سره نویسی" زده است. باید دانست که دگرگون کردن زبان نوشتاری پارسی که پس از آفند خانمانسوز مغول دستخوش آسیبهای ژرف شده بود، بسیار پیشتر از روزگار جلال الدین میرزا آغاز شده بود (5). با اینهمه این شاهزاده قجر را باید پدر سره نویسی بشمار آورد، چرا که او گذشته از همراهی با جنبشی که با نثر پیچیده و پر از "سجع" و "رسل" مستوفیان و میرزایان در افتاده بود، سره نویسی را گامی بلند در راستای نوزائی ملی ایرانیان می دانست و گمان می برد که با زدودن واژگان تازی از زبان پارسی خواهد توانست بزبان قباد و انوشه روان و شاپور و اردشیر سخن بگوید. آخوندزاده در نامه ای به جلال الدین میرزا می نویسد: «... خصوصا این کتاب شما از این بابت شایسته است که نواب شما کلمات عربیه را از میان زبان فارسی بالکلیه برافکنده اید. کاش دیگران متابعت شما کردندی و زبان ما را که شیرین ترین زبانهای دنیا است از اختلاط زبان کلفت و ناهموار عربی آزاد نمودندی».

چنانکه رفت، این پافشاری بر پالایش زبان پارسی از واژه های بیگانه، ریشه در همان نگرش "پیوستگی" داشت، زبان پارسی همچون روزگار برآمدن نخستین خاندانهای ایرانی، همچون رشته استواری ایرانیان را به گذشته شان می پیوست، گذشته ای که ایرانگرایان دهه های روشنگری در آن چیزی جز روشنی و خوشبختی و آسایش و سربلندی نمی دیدند. فرهیختگان ایرانی که با شکستهای پی در پی از روسیه و رودررویی با فرنگ و دستآوردهای آن، زمین را در زیر پای خود لرزان و کاخ پندارهایشان را ویران می دیدند، در جستجوی دستآویزی بودند که بتواند آرامش را به آنان بازگرداند. اسلام، همانگونه که جنبش بابیان نشان داد، نمی توانست پاسخگوی این نیاز های نوین باشد، اندیشمندان ایرانی برای نوزائی ملی باید به سده های پیش از اسلام بازمی گشتند و زبان پارسی همان شاهراه فراخی بود که ایشان را به آن روزگاری رهنمون می شد، که آنان گزافه گویانه آنرا می ستودند. همچون دیگر نمونه های نوزائی ملی (برآمدن اشکانیان، برآمدن خاندانهای ایرانی پس از اسلام و برآمدن صفویان) اینبار نیز پیوستگی به ایران پیش از اسلام راه چاره دانسته شد، ولی اینبار نه شاهان، که اندیشمندان دست به اینکار می یازیدند. جلال الدین میرزا در دیباچه نامه خسروان می نویسد: «... روزی در این اندیشه افتاد[م] که چیست ما ایرانیان زبان نیاکان خویش فراموش کرده ایم و با این که پارسیان در نامه سرایی و چکامه گوئی به گیتی فسانه اند، نامه ای در دست نداریم که به پارسی نگاشته شده باشد. اندکی بر نابودی زبان ایرانیان دریغ خوردم و پس از آن خواستم آغاز نامه پارسی کنم، سزاوارتر از داستان پادشاهان نیافتم». جلال الدین میرزا در نامه خسروان ایران باستان را آرمانشهر می داند و چنان می انگارد که در آن روزگاران چیزی جز شادی و جشن و سرور و آسایش و آزادی نمی بوده است!

جانشین آخوندزاده و جلال الدین میرزا، جوانی پرشور، آزادیخواه و آرمانگرا از مردم بردسیر کرمان بود؛ میرزا آقاخان کرمانی، زاده 1232 خورشیدی، هنگام مرگ جلال الدین میرزا هفده و هنگام مرگ آخوندزاده بیست و پنج ساله بود. آقاخان گذشته از فرانسه و انگلیسی زبان اوستائی را نیز کمابیش آموخته بود، که این خود نشان از گرایش او به ایران باستان داشت. در نوشته های آقاخان به خوبی می توان بازتاب اندیشه های آخوندزاده را بازیافت. او بویژه در "آئینه سکندری" و "سه مکتوب" گرایش (گاه تندروانه) خود را به ایران باستان بخوبی بازگو می کند. اگر جلال الدین میرزا در "نامه خسروان" راست و دروغ و افسانه و تاریخ را در هم آمیخته و تنها در پی نمایش نگاره ای آرمانی از ایران پیش از اسلام بوده است، آقاخان را باید نخستین نگارنده ایرانی ِ تاریخ ایران باستان بشمار آورد که از داده های دانش نوین تاریخ و باستان شناسی بهره های فراوان جسته است. او که نوزائی ملی و برپائی کیستی نوین ایرانی را در راستای نبرد با خودکامگی و واپسگرائی سرزمینش می بیند،در نامه ای به میرزا ملکم خان می نویسد: «برای برانداختن بنیان این درخت خبیث [ظلم] چنین تاریخی لازم است و هم برای احیای قوه ملیت در طبایع اهالی ایران». آقاخان که در سر سودای برانداختن دستگاه خودکامگی قاجار را می پروراند، شاید نخستین کسی باشد که در ایران واژه "حقوق بشر" را بکار برده است و یا دست کم آنرا سروده است:

کنون ای مرا ملت هوشـــمند
چرائــــــید در چاه غفلت نژند
برآئید و بیـــنید کــــار شگفت
به آسان توانید گـــیتی گرفت
ولی تا شناسید از خیر و شر
ببایست خواندن حقوق بـشر

ایرانگرائی آقاخان و رویکرد او به ایران باستان، اگر چه تهی از کاستی نیست، ولی نه باستانگرائی است و نه برتریجوئی نژادی، آقاخان همچون دیگر اندیشمندان ایرانگرای همزمان خویش نگاره ای از ایران باستان را بر پایه آرزوهای خود می سازد و آنرا در برابر چشمان مردم ایران می گیرد، تا به آنان نشان دهد که خوشیدشان کجا است:
«ایران به منزله قلب عالم و همچون شمع انجمن بوده و چنان عظمت داشته که به مصر و روم و یونان تاخته و به چنین حالی گرفتار آمده است» یا «ملتی که تاریخ گذشتگان و اسباب ترقی و تنزل خود را نداند، کودکی را ماند که پدر و مادر خود را نشناسد. بدیهی است که پیشآمد حال آیندگان را هم نخواهد دانست» یا «در قرون ماضیه شما سردفتر دانائی و عنوان منشور دانش و هوش بوده اید، تا کی سستی؟ تا چند در زاویه خمول خزیده اید؟» یا «حیف از تو و افسوس بر تو! چه شد آن قدرت آسمانی و کجا رفت آن آئین و خوی بزرگواری؟»
و برای اینکه به ایرانیان نشان دهد که در این رویکرد به گذشته، کشور آرمانی خود را چگونه باید بسازند، ارزشهای نوین و انسانی را در چارچوب آن نگاره آرمانی از ایران باستان به آنان می نمایاند:
«ایشان [پارسیان] در امور بزرگ مجلس مشورت تشکیل می دادند. ایرانیان در دانش و آداب و اخلاق و فضیلت بر همه ملل سروری داشتند، ... زورمندان را توانائی تعدی به زیردستان نبود و کشتن آدم از قدرت حکام خارج بود، ... زنان با مردان شریک زندگی بودند و آزاد و دلشاد در سفر و شکار با هم به سر می بردند. ... خلاصه این که ایرانیان موافق آن زمان همه لوازم معیشت و زندگانی و سرور و کامرانی را آماده داشتند و در مدنیت به مقامی بس والا رسیده بودند» (6)

آقاخان از یک سو با نگاشتن "سه مکتوب" زشتیها و پلیدیهای فرهنگ سرزمینش را به خواننده نشان می دهد، و از دیگر سو با نبشتن تاریخ ایرانگرایانه و میهن دوستانه ای بنام "آئینه سکندری"، راه گریز از این دره ژرف تباهی را به ایرانیان نشان می دهد و آنان را به شناخت خویشتن راستین خود و پیوستن به گذشته پرشکوه خود، و تلاش برای رسیدن به جایگاهی که شایسته آنند، فرامی خواند:

کجاست افســـــر کـــاویـانی درفش
کجاست آنهـــــمه تیــــغهای بنفش
کجاست آن دلـــــیری و مـــــردانگی
هُـــش و رای و فرهـــنگ و فرزانگی
کـــــجا رفــــت آن اخـــــتر کـــــاویان
کـــــجا رفــــت اورنـــــــگ فــر کـیان

میرزا آقاخان با این گرایش سوداگونه به گذشته تاریخی و اسطوره ای ایران گویا پیشاپیش سرنوشت خویش را برگزیده بود، او که از چنگال گزمگان ناصرالدین شاه به کشور عثمانی گریخته بود، پس از کشته شدن شاه بدست یک کرمانی دیگر (میرزا رضا)، دست بسته به ایران فرستاده شد تا بار دیگر سیاوشی پاکدل که در سر جز سودای آزادی مردم سرزمینش را نمی پرورد و به توران گریخته بود، بدست گرسیوز بدکُنشی سر به تیغ دژخیم بسپارد. سر پرشور میرزا آقاخان روز شانزدهم تیرماه 1275 بدستور محمدعلی میرزا زیر درخت نسترنی در باغ اعتضادیه تبریز از تن جدا شد، به دستور همان کسی که دوازده سال پس از آن روز شوم، خانه آرزوهای ملت ایران را به توپ بست.

دو نکته را در پیوند با این پدیده و آنچه که در این سه بخش رفت باید برجسته کرد:

1. نه تنها قبیله گرایان، که حتا تلاشگران خردگرای جنبش "هویت طلبی"، از بازگوئی هزار باره این سخن خسته نمی شوند، که آنچه که آنان "باستانگرائی"اش می نامند با کودتای سوم اسفند 1299 و بروی کار آمدن خاندان پهلوی آغاز شده است، تا خواننده فراموش کند که این گرایش به ایران باستان بروزگار فرمانروائی خاندان ترکزبان قاجار بود که آغاز شد و هیچ پیوندی میان پیدایش آن و پهلویها نیست. دکتر رضا براهنی در اینباره می نویسد: « اين باستانگرايی از خود دوران باستان شروع نشده، به دليل اين كه در خود آن عصر وقوف به باستانگرايی وجود نداشت. اين باستانگرايی كه هشتاد سال بيشتر هم عمر ندارد در واقع با عصر پهلوی شروع شد» (7). آیا می توان پذیرفت که دکتر براهنی نوشته های آخوندزاده و جلال الدین میرزا و آقاخان و دهها اندیشمند دیگر دوره روشنگری را نخوانده باشد؟ راستی را این است که برآمدن کسی مانند رضاشاه پیآمد ناگزیر اندیشه هایی بود که اگرچه بذرشان به نیکوئی بر خاک ایرانزمین افشانده شد، ولی باغبان در پرورش آنها کوتاهی کرد و گذاشت که هرزه گیاهان راه دم و بازدم را بر این نهال نوپا ببندند. رضاشاه پیآمد جنبش ناسیونالیستی بود و نه زمینه ساز آن.

2. ایرانگرائی اندیشمندان روزگار نامبرده، بویژه آقاخان کرمانی، نه تنها نژادپرستانه و برتری جویانه نبود، که از زبان کسانی بازگو می شد که خود از برجسته ترین چهره های جنبش آزادیخواهی و پیشروان اندیشه مشروطه خواهی بودند. آنان پیرو گونه ای از ایرانگرائی بودند که "میهندوستی دموکراتیک" خوانده می شود و در این رویکرد به ایران باستان در پی رهانیدن ملت ایران از چنگال خودکامگی و ستم و واپسماندگی و نادانی بودند. آنان راه رهائی ایران را در "پارلمانتاریسم" و "حقوق بشر" و "قانون" می دیدند و در این راه همچون آقاخان از جان خود مایه می گذاشتند.

اندک اندک پای پدیده پیوستگی که خود را در گرایش به ایران باستان نشان می داد، به روزنامه ها نیز باز شد. روزنامه شرافت که از سال 1277 بزیر چاپ رفت، در همه شماره هایش به بازگوئی زندگانی و روزگار شاهان ایران باستان می پرداخت. روزنامه "ایران نو" (ارگان حزب دموکرات) به سرپرستی محمد افجه ای و سردبیری محمد امین رسولزاده (بنیانگزار جمهوری آذربایجان در اران و قفقاز) روزهای آدینه نوشتاری بنام "گفتار پارسی" چاپ می کرد که ویژگی آن در سره نویسی و پرهیز از بکارگیری واژگان تازی بود. همچنین می توان از گاهنامه هایی چون "کاوه" و "ایرانشهر" یاد کرد، که نام آنان به تنهایی گویای گرایش نویسندگانشان است (8).

"پیوستگی" در چهارمین نوزائی ملی ایرانیان نه فرمایشی و از بالا بود و نه نیرنگ شاهان برای استوار کردن پایه های تختشان. اینبار فرهیختگان و برگزیدگان ملت بودند که برای درهم کوفتن دستگاه خودکامگی و ستم و نادانی دست بدامان تاریخ باستانی ایران شده بودند. برای نمونه عارف قزوینی که ترانه های ملی و میهنی اش هنوز گوشنواز و دلنشینند، از سویی با سرفرازی می نویسد: «جز پدرم و پدر بزرگم دیگران پشت به پشت بدین دین و آئین [زرتشتی] زیست کرده اند» و از سویی دیگر هر کجا که نسیم آزادی وزیدن می گیرد روی بدانسو می کند، برای نمونه با آغاز خیزش کلنل پسیان به او می پیوندد و در سوگ این فرزند برومند خراسان سرشک از دیده می فشاند و می سراید:

این سر که نشان سر پرستی ست
امــــروز رهــــا ز قید هســتی ست
با دیـــــده ی عـــــبرتــــش بــــبینید
کـــــاین عاقــبت وطن پرستی ست

این همان عارفی است که اگرچه نخست در رضا شاه آن رهائی بخش گمکرده خود را می بیند، ولی با یافتن نخستین نشانه های خودکامگی در برابر او می ایستد و سرانجام دلشکسته و نومید از کار ایران از خود می پرسد:

کجاست کیقباد و جم، کجاست اردشیر، کو؟
کجاست تاجبـــخش و خــسروان باجگیر کو؟
کجاست گیو پهلوان، کجاست گیو پهلوان، و رستم دلیر کو؟

سراینده ترانه جاودانی "از خون جوانان وطن لاله دمیده" که هم از پیوستن به دربار مظفرالدین شاه تن زده بود و هم اورنگ خدایگانی رضاشاه را به ریشخند گرفته بود، سرانجام بسال 1312 در تنهائی و گمنامی تبعید چهره در خاک ایرانزمین کشید.

دیگر سراینده نامی ایران که تا دم مرگ دست از ستایش آزادی و برابری برنداشت و در برابر خودکامگی سر خم نکرد، فرخی یزدی است، که لبانش را بسال 1289 بدستور ضیغم الدوله قشقایی در زندان یزد به هم دوختند. او پیوستگی به ایران باستان را در نبرد با جهانخواران بکار گرفت و سرود:

ما زاده کـــیقباد و کـــــیکاووســـیم
جان باختگان وطن سیروســــــــیم
در تحت لوای شیروخورشید ای لُرد
آزاد ز بنــــد انــگلیــــس و روســیم

و در نبرد با خودکامگان و ستم پیشگان (استبداد) نبشت:

شیوه نوشیروانی، رسم عدل و داد رفت
آبروی خـــاک مــا بر بــاد استبـــداد رفت
حالیـــا گــر بــیند ایران را چنین بهرام گور
از خجالت تا قــیامت سر برون نارد ز گور

فرخی یزدی که در روزنامه توفان آشکار و بی پرده با خودکامگی دستگاه سردار سپه آن سالیان و رضاشاه پهلوی سالیان دیرتر درافتاده بود، سرانجام در سال 1317 در زندان با آمپول هوای پزشک احمدی به زال و فریدون و رستم پیوست.

همچنین می توان از میرزاده عشقی نام برد که در سرتاسر زندگانی کوتاهش دمی از تلاش برای رهائی مردم ایران از ستم و نابرابری و خودکامگی و نادانی دست برنداشت. او که در روزنامه "قرن بیستم" خودکامگی نوبنیاد رضاخانی را به جنگ فراخوانده بود، برای آگاه ساختن مردم می کوشید تا آنان را به ایرانیان باستانی بپیوندد و برای بدست آوردن آنچه که شایسته فرزندان کوروش و داریوش و کیکاووس و کیقباد بود، از زبان "خسرو" به شورش فرا خواند:

مــعلوم نـــیست مــرده ، یـا آنکه زنده اید
ای قوم خـواجـه اید شما، یا که بنده اید؟
این زندگانی است شما می کنید؟ مرگ،
زین زندگی به است، برای چــه زنده اید؟
اجــدادتان به حــال شما گریه مـــی کنند
کــز چــه مــیانه مـــلل اسـباب خنده اید؟
ایرانــی از قــدیم مــهین بــود و ســـربلند
آیــا چـه گشته است شما سرفکنده اید؟

سراینده اُپرای "رستاخیز شهریاران ایران" که نه در ستایش ایران باستان مرزی می شناخت و نه در نبرد پیگیر با خودکامگی رضاشاهی، بسال 1303 در خانه خود آماج گلوله های فرستادگان رضاشاه شد، تا واپسین چکامه او در ستایش ایرانزمین بخون نگاشته شود.

درونمایه پیوستگی دیگرگون شده بود، اینبار این "ملت" بود که برای بازپس راندن شاهان خودکامه، پیشینه خود را به ایرانیان باستان می پیوست و می خواست که از جایگاه آنان، هم در ایران و هم در جهان، برخوردار شود، و چه جای شگفتی که این گرایش به ایران باستان و پدیده ای بنام "ملت ایران" نه تنها همزاد و همشیره بودند، که چنان درهم تنیده بودند که هیچیک را نمی شد از آن دیگری باز شناخت. ایرانیان گذشته خود را بیاد آوردند و "کیستی" راستین خود را بازشناختند و چنین شد که در آن شامگاه سرد زمستانی روز بیست و دوم دی ماه خروش "زنده باد ملت ایران" به آسمان خاست؛ از دل خاکستر فرهنگ و شهرآئینی ایران باستان، "ملت ایران" همچون ققنوس دوباره بال گشوده بود، تا این پیام را برای ما بیادگار بگذارد که:

اُمَـم را از شَـــهان پاینـــده تر دان! / نمیبینی که ایران ماند و جم رفت؟

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------
1. علاءالدوله حاکم تهران روز بیستم آذر 1284 بر پای چند تن از بازرگانان تهرانی چوب زد. آتشی که نزدیک به پنجاه سال در زیر خاکستر زنده بود، به این بهانه شراره کشید، مردم هر از چندی در جای دیگری بست می نشستند. در پایان یکی از این بست نشینیها که در شبستان آرامگاه شاه عبدالعظیم در شهرری انجام گرفت، شاه خواسته بست نشینان برای برپائی "عدالتخانه" را پذیرفت. بست نشینان به تهران بازگشتند و در خیابانها برای نخستین بار در تاریخ این سرزمین فریاد "زنده باد ملت ایران" سر دادند. اگر چه مظفرالدین شاه پیمان شکنی کرد، ولی دامنه این جنبش بست نشینی هر روز گسترده تر شد و در پایان شاه قاجار را به نوشتن فرمان مشروطه در چهاردهم امرداد 1285 خورشیدی وادار کرد. بنگرید به تاریخ مشروطیت ایران، احمد کسروی، "بازگشت کوچندگان به تهران"، برگ 73.
2. در باره دلبستگی شاهان قاجار به ایران پیش از اسلام بنگرید به بخش دهم همین جستار "گفتمان ستیز با ایران باستان".
http://politic.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/13743
3. در باره واژه "ملت" و درونمایه کهن و نوین آن بنگرید به بخش چهارم همین جستار " ملت سازی، ملت چیست؟"
http://politic.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/13038
4. در باره گفتاوردها و داده های این بند بنگرید به "اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده"، فریدون آدمیت و همچنین به "الفبای جدید" و "مکتوبات"، میرزافتحعلی آخوندزاده.
5. بنگرید به "یا مرگ یا تجدد"، ماشاءالله آجودانی، نشر اختران، تهران 1385
6. گفتاوردها از "اندیشه های آقاخان کرمانی"، فریدون آدمیت،
7. "صورت مسئله آذربايجان؟ حل مساله آذربايجان؟"، رضا براهنی، شهروند
8. اندیشه های سه اندیشمند پیش گفته در میان فرزانگان و نویسندگان و چامه سرایان خواهان فراوان داشتند و با شتابی شگفت انگیز در میان فرهیختگان آنروز ایرانزمین پراکنده شدند. ستایش ایران باستان و سره نویسی را در نوشته های نزدیک به همه چهره های شناخته شده آنروز می توان بازیافت. از آن دستند: رضاقلی خان هدایت، یغمای جندقی، احمد دیوان بیگی، فرصت شیرازی، ادیب الممالک فراهانی.