۱۳۹۵ مهر ۲۴, شنبه

سایه‌های بلند اندوه - دو

عاشورا و مسلمانی ما

در نگاه برون‌دینی می‌توان نخست دست به بافتارکاوی گزارشهای آمده در باره کربلا زد. از آنجا که در اینباره تا کنون پژوهشهای گوناگونی انجام پذیرفته است، من تنها به آوردن یک نکته بسنده می‌کنم و می‌گذرم. شیعیان و دیگر هواخواهان حسین (فدائیان و گلسرخی و چپ کهنه‌اندیش و . . .) بر سر پیام عاشورا همسخنند و "آزادگی" را شاه‌واژه این پیام می‌دانند. پیشتر آوردم که حسین به شمر گفته بود «اگر دین ندارید در دنیای خود آزاده باشید». تاریخ‌نگاران آورده‌اند نام یکی از سران سپاه یزید که به حسین پیوست و تا پای جان بپای او ایستاد، حرّ بن‌زیاد رياحى بود، و "حُرّ" را دهخدا در چم آزاد و آزاده آورده است. چنین بازیهای واژگانی در تاریخ‌نگاری اسلامی فراوانند، نمونه سرشناستر آن ابوجهل است که سیره، آن را نام سرسختترین دشمن محمد می‌داند، دشمنی که با پایبندی به دوران "جاهلیت" از پذیرش پیام محمد سرباز می‌زند و به آزار او می‌پردازد. "ابوجهل" نه تنها "جاهل"، که نماد انسان دوران "جاهلیت" است. دیده می‌شود که در هر دو نمونه نامها درونمایه‌ای نمادین دارند و در پیوند با بافتار و روند گزارش برساخته شده‌اند.

باری، از نگاه برون‌دینی بازنگرانه (1) باید نخست کاوید و دید آیا چهره‌های این داستان هستی تاریخی داشته‌اند، یا همگی ساخته و پرداخته پندار تاریخ‌نگاران بوده‌اند؟ راستی را چنین است که ما بمانند محمد و ابوبکر و عمر و عثمان علی، در باره حسن و حسین نیز هیچ داده آزمون‌پذیر تاریخی در دست نداریم و اگر ابن‌سعد و ابومخنف را نمی‌داشتیم، نشانی از حسین و رویداد عاشورا نیز برجای نمی‌بود. در باره معاویه ولی دستکم سکه‌هایی در دسترس ما هستند، که نشان‌می‌دهند چنین کَسی در سالهای پس از شکست ارتش ایران از سپاه هراکلیوس در استخر و دارابگرد می‌زیسته و بنام خود سکه می‌زده است. یکی از این سکه‌ها از دارابگرد است که بسال 41 / 662  زده شده است. چنانکه دیده ‌می‌شود، ریخت این سکه یکسر ساسانی است، با چهره خسرو دوم و آتشدان که نماد دین زرتشتی است. بر روی سکه به دبیره پهلوی گزاره "ماآویا، امیری وُرویشنیکان" (2) و بر کناره آن به دبیره کوفی "بسم‌الله" نگاشته شده است. "امیر" یک هُزوارش آرامی و در چم فرمانده و رهبر، و وُرویشنیک به چم باورمند، پیمان‌بسته و پناه‌یافته است، که در برگردان به عربی به "امیرالمؤمنین" دگردیسیده است.
از معاویه سکه‌هایی نیز در سوریه و اردن بدست آمده‌اند که در آنها هراکلیوس جای خسرو، و چلیپای مسیحی جای آتشدان زرتشتی را گرفته‌اند. به اینها اگر سنگنبشته‌های برجای مانده از معاویه (برای نمونه در قَدَره) را با نشان چلیپا بیافزائیم، آنگاه خواهیم دید از معاویه‌ای که پسر ابوسفیان بن‌حرب و هند جگرخوار است و به خونخواهی عثمان به جنگ علی رفته و سرانجام خود خلیفه پنجم مسلمانان شده است، هیچ نشان آزمون‌پذیری در دست نیست و ماآویا نه یک خلیفه مسلمان، که یک سردار باورمند مسیحی خاوری است. جنگهای ماآویا با بیزانس را باید دنباله سیاست جنگی خسرو پرویز دانست.

از پسر و جانشین معاویه که یزید باشد نیز، سکه‌ای همانند، از سال 60 / 681 بدست آمده که بر روی آن به دبیره پهلوی گزاره "خوّره اَپزوت" (فَرّش افزون باد) (3) و "خسرو" نوشته شده و در کنارش به خط کوفی "بسم‌الله". بر پشت این سکه و در کنار آتشدان زرتشتی گزاره پهلوی "سال یکم یزید" (4) نقش بسته است. در اینجا نیز نشانی از مسلمانی یزید و خلیفه بودن او در دست نیست.
تا بدینجای کار می‌توانیم بگوییم از نگرگاه تاریخی مردانی بنام "ماآویا" و "یَزیت" در سالهای 662 و 681 میلادی هستی داشته‌اند که فرمانده، رهبر و یا پادشاه بوده‌اند. این دو مرد فرمانروائی/رهبری/پادشاهی خود را دنباله شاهنشاهی ساسانی و بویژه پادشاه توانمند آن خسرو دوم می‌دانسته‌اند و الله را می‌پرستیده‌اند. ناگفته نماناد که "الله" ویژه مسلمانان نبوده است و مسیحیان خاوری نیز او را پروردگار خود می‌دانسته‌اند، چنانکه قرآن نیز بر این نکته پُرارج انگشت نهاده است (5). در باره همه آن داستانهای دیگری که تاریخ‌نگارانی چون ابن‌سعد و طبری و دیگران سروده‌اند، هیچ داده آزمون‌پذیری در دست نیست؛ نه درباره مسلمان بودن معاویه و یزید، نه پیشینه و سرنوشت و سرگذشتشان، نه خاندان و نیاکانشان، نه جنگها و آشتیهایشان، نه جای زندگانی آنان و حتا نه در اینباره که آنان پدر و پسر بوده‌اند.

از این دست سکه‌ها که نشان آشکار پیوستگی سیاسی فرمانروایان عرب/ایرانی با شاهنشاهی ساسانیان هستند، از سرداران و فرماهان دیگر نیز بدست آمده است. برای نمونه عبیدالله بن‌زیاد که در تاریخ‌نگاری اسلامی کارگزار یزید و فرماندار کوفه است، بسال 57 / 679 در بصره سکه‌ای هَمریختِ سکه‌های یزید و معاویه بنام خود زده است (6). راستی را چنین است که در بازه یکسدساله از مرگ یزدگرد تا به خلافت رسیدن سفاح سکه‌های فراوانی در سبک و ریخت سکه‌های ساسانی در چهارگوشه ایران آنروز زده می‌شدند که سکه‌های حجاج بن‌یوسف، مهلّب بن‌ابی‌الصُفره از آن دستند. سرداری بنام فرخزاد گُشن‌انوشان نیز بسال 72 / 694 سکه‌هایی در فارس بنام خود زده است، که بر کناره دستکم یکی از آنها نام مهلّب نیز نگاشته شده است. شگفت‌انگیزترین سکه یافته شده ولی سکه‌ای از سیستان  و از سال 30 / 652 است که نام یزدگرد به پهلوی و واژه "جیّد" (خوب) به کوفی همزمان بر روی آن نقش بسته‌اند (7).

به داستان عاشورا بازگردیم. به وارونه یزید و معاویه و عبیدالله بن‌زیاد که سکه‌ها بر هستی تاریخی آنان انگشت می‌نهند، تا به امروز هیچ داده آزمون‌پذیری که نشانی از هستی علی و حسن و حسین داشته باشد، در دست نیست و همان سه چهره نامبرده که بنام خود سکه زده‌اند نیز، پیرو آئین فرمانروائی ایرانی ساسانیان هستند و نه فرماندهان و خلیفگان مسلمانی که اورنگ شاهان پارسی را درهم شکسته بر جایشان نشسته‌اند. پس پرسشی که اکنون رخ می‌نماید این است که اگر نه خلیفه‌ای در کار بوده و نه خلافتی که بر سر آن جنگ درگیرد، داستان عاشورا چگونه پدید آمده است؟

بمانند تاریخ اسلام آغازین، گزارشهای نبرد کربلا نیز نزدیک به دو سده پس از رخ دادن آن نگاشته شده‌اند و هیچ گواه همزمانی بر آنان نیست. راستی را چنین است که پس از شکست سهمگین خسرو پرویز از بیزانس شیرازه فرمانروائی ساسانیان از هم گسست و در نبود یک قدرت یکپارچه در هر گوشه ایران کسانی در سودای پادشاهی سربرافراشتند، که ماآویا / معاویه یکی از آنان بود. دیوانسالاری عباسی که برنامه نوین و پیچیده‌ای برای فرمانروایی داشت، برای پُرکردن مغاک تیره یکسد ساله میان مرگ یزدگرد (29 / 651) تا آغاز فرمانروائی السفاح (128 / 750) از سویی چهره‌های تاریخی راستین را درهم‌آمیختند و از آنان دودمانی بنام بنی‌امیه با دو شاخه "سفیانیان" و "مروانیان" برساختند (8) و از دیگرسو انبوهی از افسانه‌های آماجمند دینی برسرودند که همه و همه در راستای پذیرفتگی خلیفگان عباسی و پلیدی و پلشتی دشمنان آنان سروده شده بودند. به گمان من، داستان عاشورا یکی از این افسانه‌ها بود.

* * * * *
بازتاب عاشورا و مرگ سوگناک حسین و آنچه که بر بازماندگان او رفت، سایه بلندی از اندوه را بر سر هستی فرهنگی ما افکنده است. از خویشاوندان سالمندتر خویش شنیده بودم که تا 70-60 سال پیش در شهرستانها روضه قاسم (که در رخداد عاشورا تازه‌داماد بوده است [9]) بخشی از آئینهای جشن پیوند زناشوئی می‌بوده است. عاشورا ولی تنها اندوه نیست، هسته سخت پیام عاشورا را دو گوهر "ستمدیدگی" یا مظلومیت، و "ایستادگی" در برابر دشمنی دهها بار نیرومندتر می‌سازند.

جایگاه ستمدیدگی در فرهنگ شیعه چنان فراز است که حتا امروز هم آخوند فریبکاری چون حجت‌الاسلام دانشمند بر فراز منبر از این می‌نالد که در جمهوری اسلامی آزادی برای گفتن همه سخنان نیست و "شیعه در مظلومیت مطلق" است. در این سوی جهان نیز نوید کرمانی در همان سخنرانی پیش‌گفته با آوردن داستان بازدید رضاشاه از آرامگاه معصومه در قُم و کتک زدن روحانی نگهبان آرامگاه، دست به مقتل‌خوانی می‌زند تا نشان دهد که اسلام نه ریشه جنگها و کشتارها و شکنجه‌ها و سرکوبها، که خود یک قربانی ستمدیده و مظلوم است. جمهوری اسلامی در چهار دهه گذشته بر  ستمدیدگی خود (بویژه در جنگ با عراق) انگشت نهاده است. فدائیان و مجاهدین بروزگار شاه با برجسته کردن آنچه که در زندانهای شاه می‌گذشت خود را قربانی ستم نشان می‌دادند و در پیروی از فرهنگ عاشورائی کشته‌شدگان خود را "شهید" می‌نامیدند. هواخواهان محمدرضاشاه چهره او را همچون رزمنده‌ای می‌آرایند، که در برابر نیرنگ بیگانگان و خودفروشی هم‌میهنانش ایستاد و شهید شد. هواداران مصدق بیش از هرچیز آن بخش از زندگی سیاسی او را برجسته می‌کنند، که در آن جامه "شهید مظلوم" بر تن این چهره بزرگ تاریخ نزدیک، خوش می‌نشیند.

داستان ایستادگی نیز از همین دست است. مجاهدین، فدائیان و دیگر گروههای برانداز از اینکه با نیرویی اندک در برابر ساواک و شهربانی سربرافراشته بودند، بر خود می‌بالیدند. اینکه این ایستادگی آنان از کشتن نگهبان بینوای بانک و سرباز بیچاره فراتر نمی‌رفت، نباید در یادها می‌ماند، چرا که نبرد آنان دیگر چهره عاشورائی خود را از دست می‌داد. شاه اگرچه از جایگاه یک فرمانروای نیرومند، ولی باز هم بمانند عاشورائیان خود را یک تنه در برابر "ارتجاع سرخ و سیاه" از سویی و "استعمارگران جهانی" از سویی دیگر می‌دید. گزارش حمله به خانه مصدق هم‌امروز نیز چنان بازگو می‌شود که یادآور تازش سربازان ابن‌سعد بر خیمه و خرگاه حسین بن‌علی باشد. "ایستادگی" از گونه عاشورائیش چنان جان و دل ما ایرانیان را آکنده که تا همین چند سال پیش عکسی از غلامرضا تختی را در پیش چشمان خود می‌نهادیم و درباره آن افسانه می‌ساختیم که جهان‌پهلوان حتا برای گرفتن مدال هم در برابر شاه سر خم نکرد (10). و سرانجام جمهوری اسلامی اگر چه با سیاست‌های برون‌مرزی خود آتش ویرانی بر هست و نیست این آب‌وخاک نهاده است، توانسته با بهره‌گیری استادانه از فرهنگ عاشورا به بهانه ایستادگی یک‌تنه در برابر امریکا و اروپا و وابستگانشان دل از چپ کهنه‌اندیش و ناسیونالیسم واپس‌مانده ایرانی برُباید و در بزنگاههای مرگ‌آفرین آنها را با خود همراه کند. اینچنین است که مسعود بهنود از دل‌وجان سردار سلیمانی را که خون سدهاهزار شهروند سوری را بر گردن دارد، عاشقانه می‌ستاید. سلیمانی همه ویژگیهای یک شهید عاشورائی را در خود دارد؛ او مسلمانی باورمند است که یک تنه در برابر انبوهی از سربازان دشمن که از سرتاسر جهان گرد هم آمده‌اند ایستاده است و با نیرویی اندک در برابر ارتشی ستُرگ سینه سپرکرده است. اینکه دستان او تا آرنج در خون سدهاهزار بیگناه عراقی و سوری فرورفته است، در پس پرده ستَبر شور حسینی پنهان می‌شود.

چکیده عاشورا ستمدیدگی است و ایستادگی، و اندوه شیرینی که جان ما را در پی مرگ جنگاور مظلوم برمی‌آکند. پس ما ایرانیان چه شیعه باشیم و چه نباشیم، چه مسلمان باشیم و چه بی‌دین، چه مارکسیست باشیم و چه هوادار سرمایه‌داری، هرگاه کسی یا کسانی را بیابیم که در چارچوبهای عاشورائی ما بگنجند، دل و دین از کف می‌دهیم و خرَد را فرو می‌گذاریم و لگام زندگی به شور حسینی می‌سپاریم. هم فرمانروایان این آب‌وخاک و هم دشمنان بیگانه این را نیک دریافته‌اند و هزار سال است ما را چون لعبتکان خیام به بازی می‌گیرند و این چنین است که شوریدگی ما در پیوند با سیاست‌ورزی آنان شرنگ شکست و واپسماندگی را پی‌درپی در کام فرهنگ این مرزوبوم می‌چکاند.

 چهره راستین رخداد کربلا و جایگاه آن در زیست امروزین ما چیست؟ داستان عاشورا از همان آغاز تا به امروز در پیوند تنگاتنگ با سیاست و قدرت بوده‌است. چه با نگاه به این نکته که هیچ گواه زنده‌ای از این رخداد چیزی ننوشته در نگر بگیریم که سرتاسر آن برساخته دستگاه دین‌سازی عباسیان بوده است و چه گزارش تاریخ‌نگاران عباسی را موبمو بپذیریم، بر سر یک سخن بگومگو و چون‌وچرایی نیست و آنهم اینکه کربلا از نخستین روز سُرایشش تا به امروز چنان در سیاست و قدرت درتنیده است، که بدون آن نمی‌توان رفتار و سخنان کنشگران این سرزمین را دریافت. به گمان من اگر کردار و گفتار کرمانی‌ها و بهنودها و هنرمندان مقتل‌خوان و مجاهدین فدائیان خلق و حزب توده و گلسرخیها و سخن جمهوری اسلامی از"شهادت شهید بهشتی و 72 تن از یارانش" را در کنار آنچه که در سیره‌ها آمده بنهیم، شاید بتوانیم در شعری که سید بن‌طاووس (11) از زبان یزید سروده است، پاسخ خود را بیابیم، اگر که بجای بنی‌هاشم هر نام دیگری را بگذاریم:

«سودای قدرت بود که بنی‌هاشم را به این بازی کشاند،
واگرنه که نه پیامی از آسمان آمد،
و نه وحی‌ای فروفرستاده شد . . .»

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------------
1. revisionist 

Maawia amir i-wruishnikan. 2

3. GDH ’FZWT

4. ŠNT ’YWK Y YZYT

5. در اینباره بنگرید به: مغاک تیره تاریخ بخش دهم

6. در باره سکه‌هایی که سکه‌شناسان آنها را "عرب-ساسانی" نامیده‌اند، بنگرید به:


8. تاریخ یعقوبی، پوشینه دوم، 143

9. روضه سیدالشهداء، ملا حسین کاشفی، 401

10. تختی با، یا بدون سرخم کردن در برابر شاه تختی است. این فیلم نه چیزی از ارزشهای او می‌کاهد و نه بر آنها می‌افزاید. سخن بر سر این است که با همین افسانه‌‌سازیها مرگ تختی به گردن شاه افکنده شد و از یک ورزشکار بزرگ در اندازه‌های جهانی شهیدی ساخته شد در اندازه دشت کربلا.

11. لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْکِ فَلاَ *** خَبَرٌ جاءَ وَ لاَ وَحْی نَزَلْ
مقتل اللهوف، رضی‌الدین علی بن‌موسی بن‌طاووس، 571 تا 644، حلّه

۱۳۹۵ مهر ۱۹, دوشنبه

سایه‌های بلندِ اندوه - یک

عاشورا و کیستیِ ما

بروزگار خُردسالی با دلی سرشار از ایمان کودکانه به تماشای سینه‌زنانی می‌رفتم که شبها فریاد "شاخسِی، واخسِی"شان (1) کوچه تنگ بچه‌گی را برمی‌آکند. سینه‌زنانی که در میانه روز دَهُم در راه میدانِ تعزیه شمشیر بر سر می‌کوفتند و خاک و خاکستر بر زخم خویش می‌نهادند، تا پزشک شهر بیاید و برای شادی اباعبدالله بر سرشان مرهم گذارد. تعزیه با آتش زدن خیمه و فریاد و شیون زنان و کودکانی پایان می‌گرفت، که در هنگامه آن آتش و دود و در میان سُم اسبان لشگر اشقیاء از سویی بسویی می‌دویدند و زنی که بر سر کالبد بی‌سَر برادرش گریان نشسته بود، دلداریشان می‌داد.

محرم و عاشورا بخشی جدائی‌ناپذیر از فرهنگ و آئین ما هستند. ما چه بخواهیم و چه نخواهیم، در ژرفای درونمان شیعه اباعبدالله الحسین هستیم و چه ما را خوش بیاید و چه ناخوش، پندارهای هزارساله در لابلای تاروپود جان ما لانه کرده‌اند و سایه‌های بلند این اندوه کُهن، زیست و هَست ما را به زیر خود گرفته‌اند. ما در رفتار روزانه خود، چه ندانم‌گرا و چه بی‌خدا و چه مسلمان باشیم، چه شیعه باشیم و چه سُنّی و چه علوی، بار سنگین فرهنگی هزاروچهارسدساله را بر دوشهای ناخودآگاه خویش می‌کَشیم و گمان اینکه آدمی بتواند در دهه‌ای چند گریبان خود را از چنگال باورهای هزارساله‌ای که در ژرفنای روانش خانه کرده‌اند، برَهاند، پندار خامی بیش نیست.

نگاهی به خویشتنِ خویش بیافکنیم؛ هنگامی که نوید کرمانی سخنرانی اسلام‌سِتایانه خود در کلیسای پاول را با نیایشی به شیوه ملایان به پایان می‌برد و همچون واعظ شهر، دست بر روی می‌کشد، ساده‌ترین کار این خواهد بود که بگوئیم او سرگرم دلبری از مسلمانان و بیش از همه جمهوری اسلامی است. این داوری ولی اگر دلخواه ما هم باشد، کارگُشای دشواره‌های بی‌پایانمان نخواهد بود، چرا که در دل هر کدام از ما بمانند کرمانی، گنبد و بارگاه حسین بن‌علی سربرافراشته است. پس سخنان مسعود بهنود درباره ناگزیر بودن پیوند روشنفکری ایرانی و مذهب شیعه، و همچنین ستایش بی‌مانندش از کشتارگرانی چون سردار قاسم سلیمانی را نیز در همین چارچوب باید دید، اگرچه وابسته خواندن او پاسخ دلنشین‌تر و آسانتری باشد (2). همچنین است مقتل‌خوانی هنرمندان و هنرپیشه‌گانی چون فرهاد آئیش و داریوش ارجمند و بهاره رهنما در برج میلاد (3) و سینه‌زنی دختران و پسرانی که نه سرورو و نه برورویشان نشانی از پایبندی آنان به دین و آئین و مذهب دارد.

ریشه‌های فرهنگ عاشورا در سپهر همگانی ما ایرانیان ولی بسیار ژرفتر از اینها است. هنگامی که فدائیان خلق در فردای پیروزی انقلاب شکوهمند بر پیشانی روزنامه کار می‌نوشتند «نبرد دلاورانه حسین بن‌علی سومین امام شیعیان علیه یزید بن‌معاویه و اشراف قریش در دهم محرم سال 61 هجری قمری و حماسه ایثارگرانه و ظلم‌ستیز او و یارانش پیوسته الهام‌بخش مبارزات توده‌های انقلابی میهنمان علیه ظلم و ستم بوده است» (4) بی‌گمان تنها از سر خودشیرینی برای فرمانروایان تا مغز استخوان شیعه جمهوری اسلامی نبود که چنین می‌کردند؛ بخشی از این نگاه ریشه در همان پرورش اسلامی-شیعی آنان داشت، همان پرورشی که خسرو گلسرخی مارکسیست لنینیست را وامی‌داشت در دادگاه بگوید: «زندگی مولا حسین نمودار زندگی اکنونی ماست که جان بر کف، برای خلق‌های محروم میهن خود در این دادگاه محاکمه می‌شویم. او در اقلیت بود، و یزید، بارگاه، قشون، حکومت و قدرت داشت. او ایستاد و شهید شد. هر چند یزید گوشه‌ای از تاریخ را اشغال کرد، [. . .] در یک جامعه مارکسیستی، اسلام حقیقی به عنوان یک روبنا قابل توجیه است، و ما نیز چنین اسلامی را، اسلام حسینی و اسلام علی را، تایید می‌کنیم» ‌
و به این همه باید بیافزاییم رهائی محمدرضاشاه از مرگ بدست ابوالفضل العباس را و سینه‌زنی و گل برسَر مالیدن پدرش رضاشاه را، تا دانسته افتد فرهنگ عاشورا و مهر اباعبدالله تا به کجای ناخودآگاه گروهی ما فروخزیده و جا خوش کرده است. ولی بیش و پیش از آن باید خویش را بپرسیم، که این میهمان ناخوانده که در جان و جهان ما ایرانیان با شیر اندرون و با مرگ بدر می‌شود، از کجای تاریخ دراز این سرزمین فراز آمده و از کِی اینچنین در روان ما فرونشسته است؟

از نگاه درون‌دینی در میان نسل نخست سیره‌نگاران تا جایی که من خوانده‌ام، ابن‌سعد نخستین کسی است که در پوشینه پنجم الطبقات‌الکبری به رخداد کربلا پرداخته است. پیش‌زمینه رخداد کربلا جنگ میان علی و معاویه بود که در آن نماینده علی فریب نماینده معاویه را ‌خورد و خلافت را به دشمن امامش واگذار کرد. علی در سال 39/661 کشته شد و مردم اندک زمانی پس از آن پسرش حسن را به خلافت برداشتند. هم‌اینان اندکی دیرتر به حسن پُشت کردند و خیمه و خرگاهش را بدست تاراج دادند و زخمی نیز بر تُهیگاه او نشاندند. پس «حسن، عمر بن‌سلمه ارحبی را فراخواند و او را همراه نامه‏ای پیش معاویه بن‌ابوسفیان گسیل داشت و از او تقاضای صلح كرد كه با سه شرط حكومت را به او واگذارد: نخست اینكه بیت‌المال در اختیار امام حسن قرار گیرد تا وامها و تعهدهای خود را پرداخت كند و هزینه سفر خود و همراهانش را كه افراد خانواده و فرزندان خودش و امیرالمؤمنین علی بودند، فراهم آورد. دوم آنكه در حضور او و هنگامی كه او می‏شنود به علی دشنام داده نشود. سوم آنكه خراج فسا و دارابگرد از مناطق فارس تا هنگامی كه او زنده است همه ساله برای او فرستاده شود. معاویه با قبول پیشنهادهای او، صلح را پذیرفت» (5) ابن‌سعد چیزی بر این سه خواسته نیافزوده است، اگرچه تاریخ‌نگاران دیگر آورده‌اند که معاویه حق برگزیدن جانشین خود را نداشته بوده است. طبری در اینباره می‌گوید: «حسن جنگ نمی‌خواست، بلكه می‌خواست هر چه می‌‏تواند از معاویه بگیرد آنگاه به جماعت ملحق شود» (6)

حسن بسال 48/670 درگذشت. معاویه اندکی پیش از مرگش بسال 58/680 پسرش یزید را به جانشینی خود برگزید و از بزرگان عرب برای او درخواست فرمانبَری کرد. پنج تَن از این فرمان سرباز زدند، که حسین پسر کوچکتر علی یکی از آنان بود. او که با فشار روزافزون نماینده یزید در مدینه روبرو شده بود، راه مکه را درپیش گرفت (7). در پی نامه مردم کوفه و خواندن او به پذیرش خلافت مسلمانان، حسین با خانواده و نزدیکانش رهسپار عراق شد، تا با یاری مردم کوفه بر یزید بشورد و بر تخت خلافت بنشیند. او مسلم بن‌عقیل را پیشاپیش بدانجا فرستاد. مسلم در انجام کاری که برایش روانه شده بود کامیابی نیافت و بدست کارگزاران یزید کشته شد. در این میان حسین همچنان راه کوفه را در پیش گرفته بود و سر بازگشت نداشت. او سرانجام در سرزمینی بنام کربلا فروآمد و با سپاه یزید به فرماندهی عمر بن‌سعد بن‌ابی‌وقاص روبرو شد:

«عمر بن‌سعد بر حسین هجوم آورد [. . .] برابر خیمه خود نشسته بود و تیرها بر چپ و راست او فرو می‏بارید و پسرك سه ساله‏ای از او كنارش بود. عقبه بن‌بشر اسدی تیری بر او زد و كودك را كشت. عبدالله بن‌عقبه غنوی تیری بر ابوبكر بن‌حسین زد و او را كشت [. . .] در این هنگام حسین جامه جنگی پوشید و یارانش برگرد او جنگ كردند تا همگی كشته شدند. [. . .] مردی از شامیان، علی‌اكبر پسر حسین را كه مادرش آمنه دختر ابی مرّه بن‌عروه بن‌مسعود ثقفی بود و مادر آمنه دختر ابو سفیان بن‌حرب بوده است فراخواند [بدینگونه  علی‌اکبر نوه عمه یزید بوده است. م.ب] و گفت: تو را با امیرالمؤمنین خویشاوندی نزدیك و پیوند است اگر می‏خواهی امان‌ات می‏دهیم و در زینهاری هر كجا می‏خواهی برو. علی‌اکبر پاسخ داد كه خویشاوندی نزدیك با رسول خدا برای رعایت شایسته‏‌تر از خویشاوندی ابوسفیان است [. . .] مردی از قبیله عبدالقیس به نام مرّه بن‌منقذ بن‌نعمان بر علی‌اکبر حمله كرد و بر او نیزه زد. علی‌اکبر را كه سخت زخمی بود از زمین برداشتند و نزدیك پدر بردند [. . .] در این هنگام پسركی از پسران حسین دوان دوان آمد و بر دامن حسین نشست، مردی او را نشانه گرفت و تیری انداخت كه بر گلوی كودك نشست و او را كشت [. . .] قاسم بن‌حسن بن‌علی [. . .] به میدان رفت. عمرو بن‌سعید ازدی بر او حمله برد و شمشیری بر او زد كه بر زمین افتاد و بانگ برداشت كه ای عمو جان! حسین بر آن مرد حمله كرد و شمشیر بر او زد. عمرو بن‌سعید دست خود را سپر قرار داد و ضربت حسین دست او را از آرنج جدا كرد و آن مرد بر زمین افتاد. گروهی از سواران كوفه برای بردن عمرو آمدند كه حسین بر آنان حمله كرد و آنان به جست و خیز پرداختند و پیكر قاسم را چندان كوفتند كه درگذشت. [. . .] حسین  برای رسیدن به كرانه فرات آهنگ آبشخور كرد. مردی از خاندان ابان بن‌دارم گفت: میان او و آب مانع شوید. گروهی از لشكر در حالی كه همان مرد ابانی پیشاپیش آنان بود میان حسین و آب مانع شدند. حسین عرضه داشت: پروردگارا او را تشنه بدار. آن مرد تیری زد كه بر گلوی حسین نشست [. . .] شمر بن‌ذی‌الجوشن آمد و خواست پیش از كشتن حسین خیمه و خرگاهش را به تاراج برند. حسین فرمود: پس از ساعتی دیگر خیمه و خرگاه من برای شما خواهد بود. اینك آن را از تجاوز سفلگان و فرومایگان خود بازدارید، اگر دین ندارید در دنیای خود آزاده باشید. [. . .]و چون یاران و افراد خاندان حسین كشته شدند، مدت زیادی از آن روز را همچنان بر پای بود و هر كس هم آهنگ او می‏كرد برمی‏گشت تا آن كه پیادگان او را محاصره كردند. [. . .] نخستین كسی كه به حسین نزدیك شد زرعه بن‌شریك تمیمی بود كه شمشیری بر دوش چپ او زد و حسین چنان شمشیری بر دوش او زد كه او را بر خاك افكند. در این هنگام سنان بن‌انس نخعی به جنگ با او پرداخت و نخست نیزه‏ای بر بیخ گردن حسین زد و سپس آن را بیرون كشید و بر استخوانهای سینه‏اش زد و حسین  با پیشانی بر خاك افتاد. سنان برای جدا كردن سر او از اسب پیاده شد. خولی بن‌یزید اصبحی هم با او پیاده شد و سرش را جدا كرد و پیش عبیدالله بن‌زیاد برد [. . .] بر پیكر حسین سی و سه زخم یافتند و در جامه‏هایش نشان یكصد و ده و چند تیر و شمشیر. او كه خدایش از او خشنود باد به روز جمعه دهم محرم سال شصت و یك كشته شد و در آن هنگام پنجاه و شش سال و پنج ماه از عمرش سپری شده بود [. . .] همراه حسین هفتاد و دو تن كشته شدند و از یاران عمر بن‌سعد هشتاد و هشت تن هلاك شدند» (7)

این همه آن چیزی است که ابن سعد درباره رخدادهای روز عاشورا نوشته است. یعقوبی (؟ تا 897) در پوشینه دوم تاریخش، دینوری (828 تا 895) در پوشینه یکم امامت و سیاست و در پوشینه دوم اخبارالطوال، طبری (840 تا 930) در پوشینه هفتم تاریخش، مسعودی (896 تا 957) در پوشینه دوم مروج‌الذهب و مقدسی (؟ تا 991) در پوشینه دوم آفرینش و تاریخ به داستان درگیری حسین و یزید پرداخته‌اند. داستانهای پُرآب‌وتابی که اکنون در دسترس ما هستند ولی، ریشه در سروده‌های آئینی کهنی دارند که "مقاتل" خوانده می‌شوند. گفتنی است که این سبک از سروده‌های ویژه جانباختگان راه خدا، پیشینه‌ای دراز در میان مسیحیان خاوری دارد. یکی از شناخته‌شده‌ترین این شهیدنامه‌ها (8) "تذکره اَربیل / وقایع‌نامه اَربِلا" است، با گزارش رنجها و سوگنامه مرگ مسیحیان باورمند شهر اَربیل و پیرامون آن.

باری، کهنترین مقتل باید از آن ابومِخنف (درگذشته در نیمه دوم سده دوم) باشد که اگرچه خود آن در دست نیست، ولی طبری گزارش خود از رخداد کربلا را بر آن استوار کرده است و سرشناسترین آنها مقتل‌الحسین اللُهوف نوشته سید بن‌طاووس (درگذشته در نیمه دوم سده هفتم) است. بر این مقتلها از نسلی به نسل دیگر انبوهی از ریزه‌کاریهای شگفت‌انگیز افزوده شده‌اند، بگونه‌ای که مقتل خوارزمی و مقتل لهوف بیش از یکسد برگ را دربرمی‌گیرند. یک نمونه داستان نبرد ابوالفضل‌العباس است که برای آوردن آب به کرانه فرات می‌رود و مشک پر آب را نخست به دست راست، و پس از افتادن آن به تیغ دشمنان به دست چپ می‌گیرد و هنگامی که دست چپ او نیز به شمشیر از تن جدا می‌شود، مشک را به دندان می‌گیرد. این داستان چنان در ژرفای پندار ما ایرانیان خانه کرده است که فیلم‌سازان  جمهوری اسلامی نیز آن را در سریال مختارنامه به نمایش درآورده‌اند. پس با هم بخوانیم بُنمایه این داستان را در سیره ابن‌اسحاق:

«چون جعفر [طیّار – جنگ مؤته، م. ب.] رضی‌الله عنه بمصاف كفّار در آمد، بر اسبی كمیت نشسته بود و علم پیغمبر گرفته بود و این رجز می‏گفت و جنگ می‏كرد. پس اول كه كافران حمله به وی آوردند و وی را در شمشیر گرفتند و دست راست وی بیانداختند، جعفر رضی‌الله عنه علم باز دست چپ گرفت و نگاه می‏داشت، تا دست چپ وی نیز بیفگندند، و چون دست چپ وی انداخته بودند، علم به سینه بازنهاد و نگاه می‏داشت و جنگ می‏كرد تا وی را بكشتند» (9)

به روزگار کودکی من آئین تعزیه و شبیه‌خوانی به انبوهی از شاخ‌وبرگهای شگفت‌آور آراسته شده بود. در میانه تاخت‌وتاز سپاهیان ابن‌سعد بناگاه درویشی با کشکول و تبرزین پدیدار می‌شد و به کمک حسین می‌شتافت. پس از او گروهی که جوانان عجم نام داشتند، به یاری حسین می‌آمدند و در پی آنان "فرنگی" با شاپو و عینک دودی و پیپ پا به میدان می‌نهاد. در پی بخاک افتادن حسین، شیر نری به میدان کارزار می‌جست با دندانهایش تیرها را از پیکر حسین بیرون می‌کشید. پس بیهوده نیست که مقدسی در پایان گزارش خود می‌نویسد:

«و بدان كه رافضيان را در اين داستان افزوده‌‏ها و داستان‏پردازيها* بسيار است» (10)

دنباله دارد . . .

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد
---------------------------------------------------------------------------
1. شاه حسین، وای حسین. در دسته‌های سینه‌زنی آذربایجان  

2. بی‌گمان داوری در باره وابستگی سیاسی، پولی یا اندیشگی هر کسی به رژیم ایران یا رسانه‌ها و نیروهای بیگانه نیازمند دردست داشتن سند است. گذشته از اینکه مزدور یا وابسته خواندن کسانی که رفتار و پندارشان نزدیکیهای تنگاتنگ با جمهوری اسلامی دارد از نگَرگاه اخلاقی کاری ناشایست و ناپسند است، با چنین کاری نه می‌توان پاسخی برای چرائی دشوارایها یافت و نه راهکاری برای ازمیان بردن آنها فراپیش نهاد.


4. کار اکثریت، سال سوم، شماره 134، برگ 23: عاشورای حسینی را به همه شیعیان جهان تسلیت می‌گوئیم

5. الطبقات‌الکبری، پوشینه پنجم، 32

6. تاریخ طبری، پوشینه هفتم، 2909

7. الطبقات‌الکبری، پوشینه پنجم، 101 تا 104

Acta Martyrum .8

9. سیره ابن‌اسحاق، 855

10. آفرینش و تاریخ، پوشینه دوم، 905، *) مقدسی واژه "تهاويل" را بکار برده است.

۱۳۹۵ مهر ۱۴, چهارشنبه

مغاک تیره تاریخ – یازده

بررسی شیوه‌های تاریخ‌نگاری اسلامی‌– یازده

نشان داده شد که میان داده‌های سیره و آنچه که در سوره‌های مکی قرآن آمده است، کمترین همپوشانی دیده نمی‌شود. اکنون باید دید قرآن و سیره درباره بازه مدنی، که به گمان من پرارجتر از بازه مکی است، چه آورده‌اند.

با گریز محمد و ابوبکر از مکه، روندی که با کوچ ابوسلمه بن[عبد]الاسد (1) آغاز شده بود، به فرجام خود رسید. این رخداد که در تاریخنگاری اسلامی "هجرت نام گرفته است، چندان بزرگ و پُرارج بوده که تاریخ اسلام را با آن می‌آغازند و می‌شمارند. با اینهمه در قرآن، همان قرآنی که به رخدادهایی بس پیش‌افتاده‌تر پرداخته است، هیچ نشانی از هجرت محمد نمی‌یابیم. با چون‌وچرای فراوان شاید بتوان آیه زیر را بازتابی از این رخداد دانست، ولی از دل همین آیه نیز بدرنمی‌آید که "نبی" از کجا به کجا رفته است، بویژه که سیره بما می‌گوید محمد را کسی جز ابوبکر همراهی نکرده بوده است:

«اى پيامبر ما براى تو آن همسرانى را كه مهرشان را داده‏‌اى حلال كرديم و كنيزانى را كه خدا از غنيمت جنگى در اختيار تو قرار داده و دختران عمويت و دختران عمه‌‏هايت و دختران دايى تو و دختران خاله‌‏هايت كه با تو مهاجرت كرده‌اند و . . . » (2)

باری ابن‌اسحاق داستان خود را با رسیدن محمد به مدینه پی می‌گیرد و فهرستی از رخدادهای پُرارج را فهرست می‌کند:

«چون سید علیه‌السلام در مدینه ساکن و مطمئن شد، و مهاجر و انصار به تمامی بر سر وی جمع آمدند و کار اسلام در مدینه مستحکم گشت و نماز جماعت پنج وقت برپای داشتند و زکات دادند و روزه فرض گرفتند و حکم حلال و حرام به تمامی پیدا شد و حدودهای شرع بنهادند، سید علیه‌السلام خواست که وقت نماز را علامتی پیدا کند، [. . .] از بهر میقات نماز یهود بوق زدندی و نصارا ناقوس [. . .] از انصار عبدالله بن‌زید بن‌ثعلبه درآمد و گفت: یا رسول‌الله من دوش خوابی بدیدم [. . .] که مردی بر من بگذشت [. . .] مرا گفت ترا چیزی بهتر از این بیاموزم تا تو از بهر نماز می‌زنی [. . .]. پس چون وی این بگفت، سید علیه‌السلام گفت: خوابی درست است و دعوت نماز را جز این نشاید. آنگاه بلال را بفرمود . گفت: برخیز و بانگ نماز دردِه، که آواز تو خوش است» (3)

پس از راست کردن خویشکاریهای مسلمانان در برابر الله (نماز و روزه و زکات و ...) و در برابر یکدیگر (پیمان برادری انصار و مهاجران) چالشهای نوینی بر محمد رخ می‌نمایند. در همان ماههای نخست یهودیان یثرب، که اینک مدینه‌النبی خوانده می‌شود، با محمد و پیروانش سر ناسازگاری می‌گذارند (4). چالش دیگر محمد گروهی هستند که اسلام آورده‌اند، ولی در نهان دل با مسلمانان نمی‌دارند. سیره آنان را "منافقین" می‌نامد که عبدالله بن‌ابی‌سلول از سرشناسترین آنان است. محمد در آغاز فرمانروائیش در مدینه همچنین درگیر بگومگو با یهودیان است، که پیامبری او را با پرسشهای خود به چالش می‌گیرند. افزون بر این گروهی از نصرانیان نجران نیز برای آزمودن محمد رهسپار مدینه می‌شوند. ابن اسحاق در باره این گروه واپسین می‌نویسد:

«نصاری در آن وقت بر سه فرقت بودند: فرقتی از ایشان اعتقاد آن داشتند که عیسی خدایست، و فرقتی دیگر اعتقاد آن داشتند که پسر خدایست و فرقتی دیگر ثالث ثلاثه می‌گفتند» (5)

ابن‌اسحاق اگرچه در اینجا نمایی پریشان و درهم از شاخه‌های گوناگون مسحیت خاوری بدست می‌دهد، ولی بما نشان می‌دهد که درگیریهای درونی مسیحیان، بویژه مسیحیان خاوری (سوری-آرامی) برای او ناشناخته نبوده‌اند. آنچه که او در اینجا آورده است، برداشتی آشفته و نادرست از درگیریهای مسیحیان تک‌گوهرگرا و دوگوهرگرا (6) بر سر گوهر زمینی و آسمانی عیسا است، درگیریهایی که در دهه‌های پایانی سده سوم آغاز شدند و بیش از چهار سده به درازا کشیدند. 

آنچه رفت، گزارش رخدادهای 12 ماه نخست پس از هجرت بود. ابن‌اسحاق داستان خود را از بخش بیست‌وششم با جنگهای محمد پی می‌گیرد و از ماه دوازدهم (غزای ابواء) تا سال یازدهم (غزو تبوک) بیست‌وهشت غزوه را برمی‌شمارد (7). افزون بر این او سخن از سی‌وهشت جنگ دیگر می‌راند که اَرجشان به پای غزوه‌ها نمی‌رسیده است:

«و این جايگاه سخن تمام شد در مغازی و وفود عرب و لشكرها كه پيغمبر عليه‌السلام فرستاده بود به غزو كفّار و آخر لشكرى كه به غزو فرستاد اسامه بن‌زید بود كه او را به غزو شام و زمین فلسطین فرستاد در آخر عهد خود و تفصیل اين سیه [سی] و هشت گروه كه سید عليه‌السلام ایشان را به غزوها فرستاده بود بموجب آنكه در سیرت مذكور است، این است» (8)

بدینگونه در سیره ابن‌اسحاق، که باید کُهنترین سیره نبوی به شمارَش آورد، سخن از 66 نبرد است، که همه بروزگار محمد و به فرمان او آغاز گشته‌اند. نگارنده سیرت رسول‌الله رخدادهای ده سال بازه مدنی را گاه سرسری و گذرا و گاه با ریزه‌کاریهای شگفت‌انگیز فروگزارده و گاهشماری بی‌کم‌وکاست از این بازه تاریخساز از خود بیادگار گذاشته است. در فهرست زیر می‌توان برترین رخدادهای این ده سال را، که به گمان من از دیدگاه بافتارکاوانه و بی آنکه بر سخنان آمده در سیره باور داشته باشیم، بزنگاههای سرنوشت ساز بوده‌اند، در کنار هم نهاد:

- سال دوم (ماه هژدهم): دگرگون شدن سوی  قبله از اورشلیم به مکه
- سال دوم: پیروزی بزرگ در جنگ بدر
- سال  دوم: جنگ با بنی‌قینقاع
- سال سوم: شکست بزرگ در جنگ احد
- سال چهارم: جنگ با بنی‌النضیر
- سال پنجم: جنگ خندق
- سال پنجم: جنگ بابنی‌قریظه
- سال هفتم: پیمان آشتی حدیبیه
- سال هفتم: نامه به سران و پادشاهان
- سال هفتم: جنگ خیبر
- سال هشتم: گشودن مکه

از 66 نبردی که میان مسلمانان و دشمنانشان درگرفت، تنها چهارتای آنها در برابر یهودیان بود و همچنین کشتن کعب بن‌الاشرف و سلام‌ابن‌ابی‌الحقیق را نیز که هر دو یهودی بودند، می‌توان در چارچوب درگیری محمد با یهودیان گنجانید. دیگر درگیریها و چالشهای محمد، بمانند آنچه که درباره بازه مکی نشان داده شد، با بُت‌پرستان و بویژه سران قریش است. بدیگر سخن اگر بخواهیم با شمار و آمار سخن بگوییم، کمتر از %10 از درگیریهای محمد در ده سال زندگانی و پیامبریش از هجرت به یثرب تا درگذشتنش، با یهودیان بوده است و تا بدانجا که من کاویده‌ام دستکم در سیره ابن‌اسحاق سخنی از رویارویی جنگی با مسیحیان (شاید بتوان با هزار چون‌وچرا جنگهای میان سپاه اسلام و ارتش روم را از این دست دانست) در میان نیست. ولی همین درگیری با یهودیان را نیز نمی‌توان به پای نبرد دو ایدئولوژی برای بدست آوردن سروَری بر جامعه آنروز عرب دانست، چرا که ابن‌اسحاق ریشه درگیریهای محمد با یهودیان را چنین نوشته است:

«جنگ با یهودیان بنی‌قینقاع: و این بنی‌قینقاع قومی بودند از یهود، که نقض عهد سید علیه‌السلام کرده بودند [. . .] و سبب نقض عهد ایشان آن بود که در بازار بنی‌قینقاع زنی شیر می‌فروخت و در پیش دکان زرگری هم از یهود، و آن زن نقابی فروگذاشته بود. زرگر وی را گفت نقاب بردار تا ترا ببینم. زن گفت نقاب برندارم. زرگر چنانکه آن زن نمی‌دید، دامن جامه وی برداشت و گرهی بر آن زد و قاعده زنان عرب چنان بود که زیرجامه در پای نکردندی و جامه‌های دراز پوشیدندی، و آن زن نمی‌دانست و برپای خاست و عورت وی ظاهر شد و فریاد برآورد. و یکی از مسلمانان ایستاده بود، و چون چنان دید، شمشیر برکشید و آن زرگر را بکشت. و کسان آن زرگر بانگ زدند و یهود جمع شدند و آن مرد مسلمان را بازکُشتند. و چون خبر به پیغمبر علیه‌السلام آوردند، سید علیه‌السلام لشگر کرد و به غزای ایشان برفت» (9)

«جنگ با یهودیان بنی‌النضیر: یهود بنی‌النضیر بظاهر قولی بدادند و گفتند: یا محمد، هرچه تو خواهی ما بدهیم و از پیش سید علیه‌السلام برخاستند و برفتند و با یکدیگر مشورت کردند و می‌گفتند: ای قوم! ما محمد هرگز رایگانتر از این و خالیتر از این نیابیم، اکنون یکی برخیزید و بر سر بام بالا شوید و سنگی برگیرید و بر سر وی فروکوبید تا بیکبارگی از دست وی بازرهیم و صداع وی بکلی از ما منقطع شود [. . .] هم در حال جبرئیل علیه‌السلام بیامد و گفت: یا رسول‌الله، از این جایگاه برخیز و باز مدینه رو، که یهود غدری چنین خواهند کرد. و سید علیه‌السلام پیش از آنکه آن یهودی سنگ از دست رها کردی، بی‌آنکه احوال با صحابه خود بگفتی، برخاست و باز مدینه آمد [. . .] گفتند یا رسوا‌الله، چه حالت افتاد که از پیش یهود بیرون آمدی و ما را خبر نکردی؟ سید علیه‌السلام احوال با ایشان بگفت [. . .] پس سید علیه‌السلام بفرمود تا لشگر جمع کردند و هر آن عده که بکار می‌بایست برگرفتند و به غزو بنی‌النضیر بیرون آمدند» (10)

«جنگ با یهودیان بنی‌قریظه: چون وقت نماز پیشین بود، جبرئیل علیه‌السلام بیامد و عمامه‌ای از استبرق در سر داشت و بر استری خنگ نشسته بود و قطیفه دیباج برافکنده بود، بیامد و سلام کرد و گفت: یا محمد سلاح بنهادی و ما که جمیع فریشتگانیم، هنوز از بهر دشمنان تو سلاح ننهاده‌ایم و این ساعت از طلب ایشان می‌آئیم، تو چرا سلاح بگشودی؟ زود زود برخیز که حق سبحانه و تعالی ترا می‌فرماید که سلاح دربَند و بجنگ یهود بنی‌قریظه رو، از بهر آنکه عهد تو بشکستند و مخالفت تو بنمودند و لشکر بر سر تو آوردند» (11)

«جنگ با یهودیان خیبر: . . . سلام ابن‌ابی‌الحقیق، و وی مهتری از مهتران یهود و دانشمند و قاضی ایشان بود و از جمله آنان بود که به مکه رفته بود و لشگرانگیزی کرده بود و دیگر روزها خبث کردی در حق پیغمبر علیه‌السلام، و یهود را به عداوت سید علیه‌السلام تحریض نمودی. و این سلام ابن‌ابی‌الحقیق در خیبر مقام داشتی [. . .] پس برفتند و دستوری از سید علیه‌السلام بخواستند و قصد خیبر کردند [. . .] در اندرون سرای وی شدند، در از پیش خود ببستند و بر بالا شدند و او را بکشتند و بدرآمدند و برفتند» (12)
«چون سید علیه‌السلام بعد از آن که از حدیبیه بازگردیده بود، بقیّت ذوالحجه و محرم در مدینه مقام کرد و در آخر ماه محرم سنه سبع به غزو خیبر بیرون شد» (13)

چکیده اینکه جنگ با بنی‌قینقاع از آن درگرفت که یهودیان شرمگاه زنی مسلمان را در بازار به نمایش گذاردند، بنی‌النضیر از آن رو سزاوار جنگ شدند، که جبرئیل (بخوان محمد) بر آنان بربست که بر کشتن پیامبر همداستان شده‌اند، بنی‌قریظه در جنگ خندق با دشمنان مسلمانان هم‌پیمان گشتند و یهودیان خیبر نیز از آن روی به خشم الله دچار شدند، که در بسیج لشگر کفار دستی گشاده‌ و در دشمنی با پیامبر پیشینه‌ای دراز (نمونه سلام ابن‌ابی‌الحقیق) داشتند. همه آنچه که بهانه جنگ با این یهودیان بوده است، می‌توانست گریبان هر قبیله دیگری با هر دین و آئینی را نیز بگیرد و در سرتاسر سیره‌های شناخته شده نشانی از جنگ دینی دیده نمی‌شود. چنانکه جنگ  طائف نیز از آن رو درگرفت، که به گفته ابن‌اسحاق:

«چون سید علیه‌السلام از غزو حنین رجوع فرمود و قوم ثقیف از طائف به یاری مالک بن‌عوف و قبیله هوازن آمده بودند و مالک بن‌عوف و قوم وی جایی باز کرده بودند [. . .] پیغمبر علیه‌السلام لشکر خود ترتیب داد و به عزم غزو ثقیف بیرون آمد» (14)

اگر این جنگها و سریه‌ها را آئینه‌ای از درگیری‌ها و چالشهای روزانه بدانیم، بیش از %90 از درگیریهای محمد با کفار بُت‌پرست و منافقان بوده است.

رخدادهای سرنوشت‌ساز دیگری نیز در این میان هستند، که ابن‌اسحاق بدانها با همه ریزه‌کاریها پرداخته است. برای نمونه می‌توان از جنگ بدرالکبری گفت، که نخستین پیروزی چشمگیر مسلمانان بر بُت‌پرستان بود و شکستی سهمگین را بر کفار قریش پذیراند. سیرت رسول‌الله گزارش این جنگ و پیش‌زمینه‌ها و پیآمدهایش را در کمابیش یکسد برگ (از 536 تا 629) آورده است. گفتنی است که این رخداد سایه خود را به یک پوشینه (سرتاسر پوشینه سوم) از هشت پوشینه الطبقات‌الکبری در 360 برگ گسترانده است. همچنین از جنگ اُحُد یاد باید کرد، که در آن بُت‌پرستان کین شکست بَدر را از مسلمانان خواستند و گروهی از یاران نزدیک محمد، چون حمزه بن‌عبدالمطلب را به خاک افکندند. رخداد پرارج دیگر دیگرگون شدن قبله از اورشلیم به سوی مکه است. جنگ احزاب یا خندق رخداد بسیار بزرگی در روند استواری اسلام و پیش‌زمینه‌ای برای گسترش آن بود، که پیمان آشتی حدیبیه، شکست فرجامین و همیشگی یهودیان و آمادگی مسلمانان برای گشودن مکه و شکستن اورنگ سروری قریش و برانداختن بُت‌پرستی از سرتاسر جزیره‌العرب از پیامدهای آن بودند.‌

در پی آشتی با بُت‌پرستان قریش و نگاشتن پیمان حدیبیه، محمد به گفته همه سیره‌نگاران نامه‌هایی برای سران و پادشاهان کشورهای پیرامون نوشت و آنان را فراخواند که اسلام بپذیرند تا دچار خشم الله نگردند. او دحیه بن‌خلیفه الکلبی را به نزد قیصر روم، عبدالله بن‌حذاقه السّهمی را به نزد خسرو پرویز، حاطب بن‌ابی‌بلتعه را به نزد مقوقس پادشاه اسکندریه، عمرو بن‌العاص السّهمی را به نزد پادشاه عمان، سلیط بن‌عمرو را به نزد پادشاه یمامه، علاء بن‌حضرمی را به نزد پادشاه بحرین و شجاع بن‌وهب الاسدی را به نزد پادشاه شام فرستاد (15). اگر داستانهای سروده شده از سوی ابن‌اسحاق و دیگر سیره‌نویسان و تاریخ‌نگاران را باور کنیم، باید بپذیریم که محمد نقشه‌های دورودرازی را در سر می‌پرورانده است و از همان نخستین شبی که در غار حرا با جبرئیل روبرو شده بوده است، نگاه به پایه‌گذاری یک فرمانروائی جهانی داشته بوده است. از این رو باید این گزارش آمده در سیرت‌ رسول‌الله را به نگاه به جغرافیای آن روز جهان بارها و بارها خواند و آن را با جنگهای کشورگشایانه چهار خلیفه نخست سنجید و دید که آنان درست به سرزمینهایی لشکر کشیده‌اند، که محمد پیشتر فرمانروایانشان را به اسلام فراخوانده بوده است.

و سرانجام باید از پُرارجترین و ستُرگترین رخداد بازه مدنی یاد کرد، که همانا شکست فرجامین بُت‌پرستان و گشودن مکه و شکستن بُتهای خانه کعبه باشد. شکستن این بُتها در نگاه سیره‌نگاران نمادی برای برافکندن آئینها و باورهای کُهن جزیره‌العرب، پایان بخشیدن به دورانی تاریخی که سیره آن را "جاهلیت" می‌نامد و درافکندن فرهنگ و آئینی نوین برای همه عربها، بنام اسلام است.

اکنون جای آن دارد که بمانند بازه مکی، نگاهی به سوره‌های مدنی قرآن (بر پایه فهرست ابن‌عباس) بیفکنیم، تا ببینیم آیا می‌توان میان قرآن و سیره درباره این رخدادها یک همپوشانی تاریخی یافت، یا در اینجا هم قرآن از چیزی سخن می‌گوید و سیره از چیزی دیگر.
                      
دنباله دارد . . .

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد
----------------------------------------------------------------
1. سیره ابن‌اسحاق، 450

2. الحزاب، 50

3. سیره ابن‌اسحاق، 486 تا 488

4. همان، 491، باب بیست‌وسوم، در ظاهر کردن یهود عداوت سید علیه‌السلام

5. همانج، 497 تا 513

Mono-/Miaphysites and Dyophysites .6

7. غزوه‌ها جنگهایی هستند که محمد خود در آنها شمشیر رانده است. سریه‌ها، یا جنگهایی که محمد تنها لشگر آراسته و به میدان فرستاده، در این فهرست نیامده اند. برای نمونه ابن‌اسحاق از رخدادهای جنگ مؤته با نام "ذکر اصحاب مؤته" یاد می‌کند.

8. سیره ابن‌اسحاق، 1077

9. همان، 632 تا 633

10. همان، 713 تا 714

11. همان، 736

12. همان، 767 تا 768

13. همان، 929

14. همان، 820


15. همان، 1063 تا 1064

۱۳۹۵ شهریور ۲۲, دوشنبه

مغاک تیره تاریخ – دَه

بررسی شیوه‌های تاریخ‌نگاری اسلامی‌– دَه

اگر سخن سیره‌نگاران را که از زبان ابن‌عباس فهرست فروآمدن سوره‌های قرآن را فرونوشته‌اند پایه پژوهش خویش بگیریم، سوره "علق" نخستین سوره‌ای است که جبرئیل بر محمد فروخوانده است. شماره این سوره در فهرست کنونی قرآن 96 است. علق نوزده آیه دارد که در آنها الله نخست از محمد می‌خواهد که بخواند و آنگاه دروغگویان را از این می‌ترساند که موی پیشانیشان را خواهد کشید:

«آيا چه پندارى اگر او به تكذيب پردازد و روى برگرداند * مگر ندانسته كه خدا مى‌‏بيند * زنهار اگر بازنايستد موى پيشانى را سخت بگيريم * موى پيشانى دروغزن گناه‏پيشه را *» (1)

از سوره قلم تا مدثّر (2 تا 4، فهرست ابن‌عباس) الله سخن از کیفر کافران را آشکارتر می‌کند و از سویی به پیامبرش نوید می‌دهد که ناباوران را در آتش دوزخ خواهد سوزاند و از دیگر سو بدو دلداری می‌دهد که از سخنان دشمنان الله بیم در خود راه ندهد. از همان سوره‌های آغازین قرآن (فهرست ابن‌عباس) رنگ‌وبوی نوید‌ها و بیم های "اخرالزّمانی" الله آشکار می‌شود، بگونه‌ای که می‌توان این پیمان الله با پیامبرش را که روز رستاخیز و کیفر و پاداش نزدیک است، تا پایان سوره‌های مکی دنبال گرفت.

سوره پنجم یا "حمد" نگاهی ویژه می‌طلبد. نخست اینکه در این سوره به وارونه همه آن 113 سوره دیگر، سوی سخن نه از بالا (الله) به پائین (بندگان) که از پائین به بالا است:

«ستايش خدايى را كه پروردگار جهانيان * رحمتگر مهربان * خداوند روز جزاست * تنها تو را مى‌‏پرستيم و تنها از تو يارى مى‌جوييم * ما را به راه راست هدايت فرما * راه آنان كه گرامى‌شان داشته‌اى نه مغضوبان و نه گمراهان *»

این نکته بناچار از دیدگاه تفسیرگران نیز پنهان نمانده چنانکه علامه طباطبائی در تفسیر المیزان می‌نویسد:

«و ناگهان خدای سبحان مخاطب بندگان قرار گرفته، چنین دلالت دارد که سوره مورد بحث کلام بنده خداست، به این معنا که خدایتعالی در این سوره به بنده خود یاد می‏دهد که چگونه حمدش گوید، و چگونه سزاوار است ادب عبودیت را در مقامی که می‏خواهد اظهار عبودیت کند، رعایت نماید، و این ظاهر را جمله (الحمدلله) نیز تایید میکند»

ولی اگر سخن تفسیرگران (برای نمونه طبرسی در مجمع‌البیان فی تفسیرالقرآن) را درباره نامهای دیگر این سوره بپذیریم، داستان اندکی پیچیده‌تر می‌شود. شیخ طبرسی در پیروی از شیخ توسی در التبیان فی تفسیرالقرآن "سبع‌مثانی" را در کنار "فاتحه" یکی از نامهای سوره حمد می‌داند و در ریشه‌یابی این واژه درنگ می‌کند. اگر این سخن درست باشد، آنگاه آیه زیر چیستان دیگری بر رازهای سربه‌مُهر قرآن می‌افزاید، چرا که الله در آیه 87 از سوره حجر "قرآن" و "سبع‌مثانی" را دو چیز جدا از هم می‌داند:

«وَ لَقَدْ آتَيْنَاكَ سَبْعًا مِنَ الْمَثَانِي وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ / و به راستى به تو سبع‌المثانى  و قرآن بزرگ را عطا كرديم»

از آنجایی که آماج این جستار بررسی شیوه‌های تاریخ‌نگاری اسلامی است و گریز من به قرآن نیز تنها در همین چارچوب می‌گنجد، بررسی درونمایه سوره‌های قرآن را به زمانی دیگر وامی‌گذارم. همین اندازه گفتنی است که اگر سبع‌مثانی را همان سوره حمد بگیریم، الله خود نیز سوره حمد را بخشی از قرآن نمی‌داند.

باری، در سوره 8 یا اعلی، الله برای نخستین بار سخن از دینهای پیشین می‌راند:

«با آنكه آخرت نيكوتر و پايدارتر است * قطعا در صحيفه‌‏هاى گذشته اين هست * صحيفه‌‏هاى ابراهيم و موسى *» (2)

در سوره‌های مکی که از پس سوره حمد می‌آیند، چند نکته برجسته به چشم می‌خورند. بررسی موشکافانه این سوره‌ها و همسنجی آنها با گزارشهای آمده در سیره‌ها (اینجا سیره‌ ابن‌اسحاق) نشان می‌دهد که روی سخن الله با کسانی است که آگاهیهای ژرف از آئین موسا و عیسا دارند و آنگونه که در سیره‌ها آمده است، "جاهل" (ناآگاه از سخن الله) نیستند:

1. فرزندان الله: در 21 آیه از 12 سوره (3) الله زبان به نکوهش کسانی می‌گشاید که او را دارای همسر یا فرزند می‌دانند:

«گفتند: خدای رحمان صاحب فرزندی است * هر آینه سخنی زشت آورده‌اید * نزدیک است که از این سخن آسمانها بشکافند و زمین شکافته شود و کوهها فروافتند و درهم ریزند * زیرا برای خدای رحمان فرزندی قائل شده‌اند * خدای رحمان را سزاوار نیست که صاحب فرزندی باشد *» (مریم 88 تا 92)

گفتنی است که الله این نکوهشهای سخت را در سوره‌های مدنی نیز پی می‌گیرد و کسانی را که او را دارای فرزند و همسر می‌دانند گمراه و مشرک و کافر می‌نامد.

2. شریکان الله: درباره کسانی که خدا را دارای انباز می‌دانند، الله 19 آیه در 10 سوره (4) آورده است. گفتنی و شایان نگاهی ویژه است که برخی از گزارندگان قرآن مانند قمشه‌ای واژه "شریک" را بدلخواه خود "بُت" ترجمه کرده‌اند:

«و ما روزی همه خلق را جمع آریم آنگاه به مشرکان گوییم: شما و بتهاتان [عربی: شُرَكَاؤُكُمْ] در مکان خود بایستید، سپس میانشان جدایی افکنیم، و بتان و سایر معبودان باطل [عربی: شُرَكَاؤُهُمْ] زبان گشوده گویند: شما هرگز ما را پرستش نمی‌کردید. * بگو که آیا هیچ یک از بتان و خدایان [عربی: شُرَكَاؤُكُمْ] شما بر این کار قادر است که در آغاز خلق را بیافریند و سرانجام برگرداند؟ بگو: تنها خدای یکتاست که در اول خلایق را خلق کرده آن گاه همه را (به سوی خود) بازمی‌گرداند، پس کجا می‌گردانندتان؟ * باز بگو: آیا هیچ یک از بتان و خدایان شما [عربی: شُرَكَاؤُكُمْ] مشرکان (کسی را) به راه حق هدایت تواند کرد؟ بگو: تنها خداست که به راه حق هدایت می‌کند، آیا آن که به راه حق رهبری می‌کند سزاوارتر به پیروی است یا آن که خود هدایت نیابد مگر آنکه هدایتش کنند؟ پس شما مشرکان را چه شده، چگونه قضاوت می‌کنید؟» (یونس 28، 34، 35)

در این سوره‌ها الله بر کسانی خشم می‌گیرد که یگانگی او را به چالش می‌گیرند و او را دارای انبازانی از جنّ و دختران و پسران می‌دانند.

3. رستاخیز: جایگاه رستاخیز یا همان "قیامت" در دین اسلام چندان فراز است که شیعیان آن را یکی از پایه‌های دینشان (اصول دین) می‌دانند. الله در سرتاسر قرآن به این روز با نزدیک به سَد نام گوناگون پرداخته است که فراگیرترینهای آنها قیامه و یوم‌القیامه، یوم‌الحساب، یوم‌الدین، الوعده، الحساب، الساعه، یوم‌الجمع، یوم‌البعث و یوم‌التغابن هستند. نوید فرارسیدن روز رستاخیز ولی نویدی برای آینده دوردست نیست و قرآن فروآمده است تا ناباوران را (از کافر و مشرک) از آن رخداد بسیار نزدیک بترساند:

«تو را از قیامت می‌پرسند که چه وقت واقع شود» (نازعات 42)
«زودا که آیات قدرت خود را در آفاق و در وجود خودشان به آنها نشان خواهیم داد تا برایشان آشکار شود که او حق است آیا اینکه پروردگار تو در همه جا حاضر است کافی نیست؟» (فصلت 53)
«پس صبر کن صبری نیکو * ایشان آن روز را دور می‌بینند * و ما نزدیکش می‌بینیم» (معارج 5 تا 7)
«چيزى نمانده كه آسمانها از فرازشان بشكافند و فرشتگان به سپاس پروردگارشان تسبيح مى‏‌گويند و براى كسانى كه در زمين هستند آمرزش مى‌‏طلبند آگاه باش در حقيقت ‏خداست كه آمرزنده مهربان است» (الشوری 5)
«ما شما را از عذابی نزدیک می‌ترسانیم، روزی که آدمی هر چه را پیشاپیش فرستاده است می‌نگرد و کافر می‌گوید: ای کاش من خاک می‌بودم» (نبأ 40)

نگاه قرآن به رستاخیز ریشه در انگاشت "چرخش هزاره‌ای" جهان دارد، به چم اینکه تاریخ چیزی جز یک چرخ گردان نیست و هر از گاه و با پایان یافتن یک هزاره (هزار تنها یک نماد است) همه چیز نابود می‌شود و با آغاز هزاره نوین همه چیز از نو آغاز می‌گردد:

«روزی که آسمان را چون طوماری نوشته در هم نوردیم و چنان که نخستین بار بیافریدیم، آفرینش از سرگیریم، این وعده‌ای است که برآوردنش بر عهده ماست و ما چنان خواهیم» (انبیاء 104)

از سوره انبیاء (سوره 73 در فهرست ابن‌عباس) تا پایان دوران مکی نزدیک به همه سوره‌ها درباره روز رستاخیز (القیامه، الساعه، الوعده، یوم‌الدین و ...) سخن می‌گویند. در آخرین سوره مکی یعنی مطففین حتا نام کتابهایی که در آنها کردار کافران و باورمندان نوشته شده است (سجین و علیین) نیز آمده است. گفتنی است که این پایفشاری بر روز واپسین و دادگاه خداوند در سوره بقره که بنا بر فهرست ابن‌عباس 87مین سوره قرآن و نخستین سوره مدنی است همچنان پی گرفته می‌شود.

4. اساطیرالاولین: الله بارها سخن از این می‌راند که مشرکان و کافران سخنان آمده در قرآن را "اساطیرالاولین" یا افسانه پیشینیان می‌نامند:

«و گفتند: این اساطیر پیشینیان است که هر صبح و شام بر او املا می‌شود و او می‌نویسدش» (فرقان 5)

ولی این اساطیرالاولین که قرآن برای پذیراندن سخنانش به نیوشندگان از آنان بهره می‌جوید کیستند؟ من در فهرست زیر بخشی از این نامها را، که در آیه‌هایی گاه پیوسته و گاه گسسته برای باوراندن سخن الله آورده شده‌اند، گردآورده‌ام:

کَسان: ابراهیم، موسا، هارون، عاد، ثمود، لوط، فرعون، صالح و شترش، داوود، سلیمان، ایوب، اسحاق، یعقوب، اسماعیل، الیسع، ذوالکفل، شعیب، هود، زکریا، مریم، همسر آدم، یحیی، عیسی، ادریس، مادر موسا، خواهر موسا، سامری، نوح، شهبانوی سبا، همسر موسا، پدرزن موسا، قارون، الیاس، هامان، اصحاب کهف و ...
مردمان: آل اخدود، قوم نوح، اصحاب الرّس، اصحاب ایکه، بنی‌اسرائیل، عاد، ثمود، قوم لوط، سبا، قوم تُبَّع و ...
رخدادها: رستاخیز، آفرینش آدم از گل، ابلیس و کرنش نکردنش، آفرینش جهان در شش روز و ...
جایها: بهشت، دوزخ، مدین، مسجدالحرام، مسجدالاقصی (5)

بجز شمار ناچیزی (نمونه آل‌اُخدود)، همه این نامها و جایها و رخدادها پیشتر در تورات و انجیل نیز آمده‌اند. برای نمونه گذشته از موسا که نامش پُربسآمدترین نام یک انسان در قرآن است و داستان نبردش با فرعون بیش از هر داستان دیگری در قرآن بازگو شده است، فرعون 67 بار، نوح50 بار، لوط 27 بار و عاد و ثمود 25 بار نامیده شده‌اند.
بدینگونه دیده می‌شود که نیوشندگان قرآن بوارونه آنچه که سیره‌نگاران گزارده‌اند نه تنها در "جاهلیت" (ناآگاهی از کتابهای الله) بسر نمی‌برده‌اند که فرهنگ و تاریخ یهودی-مسیحی را چندان نیک می‌شناخته‌اند، که به آسانی درمی‌یافته‌اند گفته‌های قرآن چیزی جز "اساطیرالاولین" نیستند.

5. باور نیوشندگان: و سرانجام سخن به باورهای این نیوشندگان درباره آفریننده جهان می‌رسد که باز هم به وارونه آنچه که در سیره‌ها آمده نه بُتان را که الله را آفریدگار یگانه جهان و آنچه در آن هست می‌دانسته‌اند:

«اگر از آنها بپرسی چه کسی آسمانها و زمین را آفریده است؟ خواهند گفت الله» (زمر 38)
«اگر از آنها بپرسی چه کسی آسمانها و زمین را آفریده و آفتاب و ماه را رام کرده است؟ خواهند گفت : الله» (عنکبوت 61)
«اگر از آنها بپرسی چه کسی از آسمان باران فرستاد و زمین مرده را بدان زنده ساخت؟ خواهند گفت : الله» (عنکبوت 63)

نکته بس شگفت در سوره‌های مکی این است که الله در آغاز فراخوان خود نیازی به این نمی‌بیند به محمد و نیوشندگان او بگوید این دین نوین که نامش اسلام است و بر مردمانی فروفرستاده شده است که به گفته ابن‌اسحاق و ابن‌هشام آئین ابراهیم را به دست فراموشی سپرده‌اند، چگونه دینی است و آدمی‌برای گرویدن به آن باید چه کند و چه گوید؟ گفتنی است که برای یهودیان و مسیحیان پایبندی به فرمانهای فروفرستاده شده از سوی خدایشان است که از آنان یک یهودی یا مسیحی باورمند می‌سازد. هر پژوهشگر کنجکاوی می‌تواند تورات یا انجیل را واگُشاید و دَه‌فَرمان یهوه را بیابد و دریابد و فراگیرد و بکاربندد. درباره قرآن ولی چنین نیست. حتا سخن «ای مردم، بگوئید پروردگاری جز الله نیست، تا رستگار شوید» (7) نیز نه از قرآن که سخنی بربسته شده بر محمد است. آنچه که امروزه در میان سُنیان "ارکان دین" و در میان شیعیان بنام "اصول دین" شناخته می‌شود، برداشت آزاد تفسیرگران قرآن از سخن الله است.

چکیده سخن اینکه اگر سیره‌ها و روایتها و تاریخها را پایه پژوهش خود درباره درونمایه پیام اسلام و نیوشندگان آن بگیریم، در سیزده (یا ده) سال نخست بعثت با بُت‌پرستانی از شهر مکه بنام قریشیان روبرو خواهیم بود که از فراخوان محمد سر باززَده و او و پیروانش را آزُرده‌اند. این بُت‌پرستان از آئین ابراهیم دوری جُسته و چیزهایی (و نه کسانی) را می‌پرستیده‌اند، که نه سودی داشته‌اند و نه زیانی، و خود بدست پرستندگانشان تراشیده و ساخته شده بوده‌اند. 

ولی اگر سیره و حدیث و روایت را به کناری گذاریم و تنها و تنها درونمایه آیه‌های قرآن (فهرست ابن‌عباس) را پایه پژوهش خویش نهیم، آنگاه با چهره دیگری از اسلام روبرو خواهیم شد. قرآن بر پایه بافتار و درونمایه آن باید بر مردمانی فروفرستاده شده باشد که با داستانهای تورات و انجیل نیک آشنا و از زیروخم آنها آگاه بوده باشند و باریک‌ترین نکته‌های این دو کتاب را در یاد داشته بوده باشند. زیرا همانگونه که در آلمان یا انگلستان نمی‌توان با میتُختهای (اسطوره‌های) شاهنامه به مردم سخنی را آموخت، در میان مردمانی بُت‌پرست که به گفته سیره‌نگاران در روزگار "جاهلیت" بسرمی‌برده‌اند و پیام ابراهیم را از یاد برده بوده‌اند نیز نمی‌توان از داستانها و میتُختهایی بهره جُست که برای آنان ناآشنا بوده باشد. قرآن خود در اینباره می‌گوید:

«و ما هيچ پيامبرى را جز به زبان قومش نفرستاديم تا براى آنان بيان كند . . .» (6)

اگر "زبان" را در اینجا به چم ساده آن، یعنی انبوهی از واژگان (عربی، پارسی، عبری و ...) برای سخن‌گفتن آدمیان با یکدیگر بگیریم، آنگاه باید اسلام قرآنی را دینی برای مردم عرب یا عرب‌زبان بدانیم و نه برای دیگزبانان. به گمان من برداشت قرآن در این آیه از "زبان" همان "فرهنگ همگانی" است، یعنی همه آن ابزارهایی که هموندان یک باهَمِستان را به هم می‌پیوندند، از تاریخ و افسانه گرفته تا آئینها و باورهای آنان. اگر این انگاشت درست باشد، همین یک آیه ما را بسنده خواهد بود تا بپذیریم فرهنگ همگانی نیوشندگان قرآن در مکه آمیزه‌ای از داستانها، میتُختها، باورها و آئینهای یهودی/مسیحی بوده است و نه باورهای بت‌پرستی.

کوتاه‌سخن اینکه دست کم در سوره‌های مکی روی سخن قرآن با کسانی است که:

1. الله را آفریدگار جهان می‌دانند،
2. او را دارای فرزند و همسر می‌دانند،
3. کسانی را انباز او می‌شمارند،
4. فرهنگ همگانی و باورها و آئینهای آنان بر تورات و انجیل و داستانهای آمده در آنها استوار شده است،
5. دین خود را چندپاره کرده‌اند و هر گروهی به پاره‌ای از آن گرویده‌اند. (8)

این ویژگیها بی‌گمان از آن باورمندان به بُتان (آنگونه که سیره می‌خواهد بما بباوراند) نیستند. پس نیوشندگان قرآن در بازه مکی را نه در میان بُت‌پرستان، که در میان مسیحیان تک‌گوهرگرا (میافیزیت/منوفیزیت) و یهودیان باید جُست و پذیرفت که اسلام قرآنی بوارونه اسلام تاریخی برای رستگاری (بخشی از) یهودیان و مسیحیان آمده است.

دنباله دارد . . .

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد
----------------------------------------------------------------
 1. علق، 13 تا 16

2. اعلی، 17 تا 19

3. جن 3، مریم 88 تا 92، یونس 68، انعام 100 تا 101، صافات 149 و 151 و 152، زمر 4، زخرف 15 و 16 و 81، کهف 4، نحل 57، انبیاء 26، مؤمنون 91، طور 39

4. فرقان 55، یونس 28 و 34 و 35، انعام 22 و 100 و 136 و 148 و 151، زمر 3 و 17 و 38، شوری 21، نحل 51 و 86، نوح 23، ابراهیم 22، مؤمنون 92، روم 13

5. مسجدالاقصی کلیسایی بود که در سال 530 بدست یوستینیان ساخته شد. این کلیسا درپی جنگهای ایران و روم در سال 614 بدست سپاه ایران (خسرو اَپَرویز) ویران شد. در سال 72 هجری (692/691) عبدالملک مروان فرمانروای اموی بر ویرانه‌های آن پرستشگاهی ساخت که الاقصی نام گرفت.

6. ابراهیم، 4

7. يَا أَيُّهَا النَّاسُ قُولُوا لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ تُفْلِحُوا

8. فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُم بَيْنَهُمْ زُبُرًا كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ / پس دین خود را فرقه فرقه کردند و هر فرقه‌ای به روشی که برگزیده بود دلخوش بود. مؤمنون 53
مِنَ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَكَانُوا شِيَعًا كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ / از آنان مباشید که دین خود را پاره پاره کردند و فرقه فرقه شدند و هر فرقه‌ای به هر چه داشت دلخوش بود. روم 32



۱۳۹۵ مرداد ۲۸, پنجشنبه

مغاک تیره تاریخ – نُه

بررسی شیوه‌های تاریخ‌نگاری اسلامی – نُه

آنچه پیشتر آمد، بررسی فشرده تاریخ پیدایش اسلام و چالشهای آن از زبان سیره ابن‌اسحاق بود. اکنون جای آن دارد که بازتاب رخدادهای آمده در سیره و همچنین درگیریهای محمد را در قرآن بجوییم.

پژوهندگان مسلمان قرآن (برای نمونه شیخ طبرسی، سده ششم هجری)، با بهره‌گیری از گفته‌های ابن‌عباس (1) سوره‌های آن را به دو بخش "مکی" و "مدنی" بخش کرده‌اند. همچنین گفته می‌شود علی در قرآنی که بنام خود او بوده است (مصحف امیر مؤمنان) زمان فروآمدن سوره‌ها را پایه چیدمان خود گرفته است.در خود قرآن هیچ نشانه‌ای از این نیست که کدام سوره در مکه و کدام در مدینه فروفرستاده شده است و باید پذیرفت که روش بخش کردن سوره‌ها، سده‌ها پس از زمانی که گفته می‌شود در آن قرآن بر محمد فروفرستاده شده، به دلخواه تفسیرگَران برساخته شده است. ولی از آنجا که آماج این نوشته بررسی سیره و قرآن از نگرگاه درون‌دینی است، بنا را بر این می‌گذارم که سوره‌های "مکی" براستی در مکه بر محمد خوانده شده‌اند. در بخش پیش‌ رو نخست به نمونه‌هایی چند از ناهمخوانی قرآن و سیره پیامبر خواهم پرداخت، تا دانسته آید قرآن در سوره‌های مکی خود به چه چیز "نَپرداخته" است و آنگاه در بخشهای آینده با بررسی میدانی سوره‌ها و آیه‌های قرآن نشان خواهم داد که گفتمان قرآن، نیوشندگانش و درگیریهای باورمندانش چه و با که بوده‌ است.

1. قریش: تا سخن را با نمونه‌ای آشکار و گویا آغاز کرده باشم، واژه قریش بیش از 240 بار در این بخش از سیره ابن‌اسحاق (از بعثت تا هجرت) آمده است. این واژه در قرآن ولی تنها در یک سوره یافت می‌شود، که آنهم هیچ نشانی از دشمنی قریش با محمد ندارد و آهنگش نشانگر مهرورزی الله به قریشیان است:

«لِإِيلَافِ قُرَيْشٍ * إِيلَافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتَاءِ وَالصَّيْفِ * فَلْيَعْبُدُوا رَبَّ هَذَا الْبَيْتِ * الَّذِي أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَآمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ * / براى الفت‏ دادن قريش * الفتشان هنگام كوچ زمستان و تابستان * پس بايد خداوند اين خانه را بپرستند * همان كه در گرسنگى غذايشان داد و از بيم آسوده ‏خاطرشان كرد *» (2)

از آنجا که این سوره بسیار گُنگ و بی‌سروتَه است، بخش بسیار بزرگی از تفسیرگران مسلمان سوره الفیل و این سوره را یک سوره می‌دانند. برای نمونه علامه طباطبائی در تفسیر المیزان به دلخواه خود و با افزودن سخنی چند، سوره قریش را اینچنین به پارسی برمی‌گرداند:

«(خدا با اصحاب فیل چنین کرد) برای آنکه قریش با هم انس و الفت گیرند * الفتی که در سفرهای زمستان و تابستان ثابت و بر قرار بماند * پس (به شکرانه این دوستی) باید یگانه خدای کعبه را بپرستند * که به آنها هنگام گرسنگی طعام داد و از ترس و خطراتشان ایمن ساخت *» (3)

همانگونه که می‌بینیم، در تنها سوره‌ای که نام قریش در آن است، هیچ نشانی از آن آزارها و شکنجه‌ها که در سیره ابن‌اسحاق آمده، نمی‌یابیم. قریش قرآن، مردمانی هستند که خداوند دوستشان دارد و نگاهبان کوچهایشان است و آنانرا به هنگام گرسنگی خوراک می‌بخشد. کسی نمی‌داند قریش قرآن به کدام دین‌اند و اگر براستی بُت‌پرست بوده‌اند، چرا الله برای نگاهبانی از جان آنان فیل‌سواران ابرهه را با پرندگان بمب‌افکن (ابابیل) کشتار می‌کند. کوتاه سخن اینکه قریش قرآنی برگزیده الله و زیر چتر نگاهبانی و پشتیبانی او، و قریش تاریخی (ابن‌اسحاق) دشمن الله و آزاردهنده محمد است.

2. مکه: همچنین است نام مکه، شهری که زادگاه محمد و جایگاه 13 سال نخست فراخوان او به نیایش الله است، که در قرآن یک بار به گونه "مکه" (الفتح، 24) و دیگر بار به گونه "بکه" آمده است، اگرچه قرآن‌پژوهان در برگردان این آیه به پارسی "بکه" را – باز هم به دلخواه خود - "مکه" نوشته‌اند:

«إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكًا وَهُدًى لِلْعَالَمِينَ / در حقيقت نخستين خانه‏ اى كه براى مردم نهاده شده همان است كه در مكه است و مبارك و براى جهانيان هدايت است» (4)

سخن دیگری که می‌توان آنرا با چون‌وچرای بسیار به روزگار پیامبری محمد در مکه بازگرداند، نام دو مسجد "الحرام" و "الاقصی" است:

«سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ
منزه است آن که بنده‌اش را شبانگاهی از مسجدالحرام به سوی مسجدالاقصی که پیرامون آن را برکت داده‌ایم سیر داد تا از نشانه‌های خود به او بنمایانیم که او همان شنوای بینا است» (5)

نام مسجدالحرام 15بار در قرآن آمده است. ولی از هیچکدام از این آیه‌ها نمی‌توان دریافت این مسجد در کجا بوده است و بویژه پیوند آن با شهر مکه چیست. همچنین قرآن به "کعبه" تنها در سوره المائده (آیه‌های 95 و 97)  پرداخته است، ولی اگر فهرست گاهشمارانه فروآمدن سوره‌ها را آنگونه که ابن‌عباس گفته است راست بپنداریم، سوره المائده در مدینه آمده است و پیوندی با رخدادهای مکه ندارد.

3. دشمنان محمد: در سیره و روایت و حدیث با انبوهی از نامهای کَسان روبروئیم، که محمد و پیروانش را آزرده‌اند. یکی از اینان ابوجهل است، که محمد را چندان آزار می‌دهد که حمزه بن‌عبدالمطلب با کمان بر سر او می‌کوبد (6). ابوجهل چندین بار در پی کشتن محمد برمی‌آید که واپسین بار آن پیش از گریز او به یثرب است. ابن‌اسحاق درباره آزارهای ابوجهل می‌نویسد:

«و ابوجهل در این باب از همه قریش بتَر بود و پیوسته به هر قبیله‌ای از قریش دویدی و ایشان را اغرا کردی تا جماعتی از ضعیفان که مسلمان شده بودندی در میان ایشان، عذاب کردندی و در آن کوشیدندی که ایشان را از مسلمانی برآورندی» (7)

از آن گذشته و همانگونه که پیشتر رفت، پنج تن از مردان قریش (أسود بن‌المطّلب، أسود بن‌عبدیغوث، ولید بن‌المغیره، عاص بن‌وائل و حارث بن‌الطّلاطله) کار آزار محمد را بجایی می‌رسانند، که الله بناچار جبرئیل را فرومی‌فرستد، تا آنان را بکشد. با این همه تنها نامی که در قرآن آمده و در سیره نیز یافت می‌شود، "ابولهب" است، از ابوجهلی که بگفته ابن‌اسحاق «از همه قریش بتَر بود» و از آن دیگرانی که به فرمان الله و بدست جبرئیل کشته می‌شوند، هیچ نام و نشانی در قرآن نیست. ولی در باره همین ابولهب هم یک بررسی گاهشمارانه (8) سوره‌های قرآن بر پایه همان فهرستی که از ابن‌عباس بر جای مانده است، نشان می‌دهد که یا ابن‌عباس فهرست‌اش را به دلخواه خود نوشته و یا ابن‌اسحاق از این فهرست آگاهی نداشته و مرغ پندارش را در آسمان افسانه‌سرائی به پرواز درآورده است. او در برگ 232 از سیره خود می‌نویسد محمد تازه در سال سوم بعثت و پس از فروآمدن آیه‌های زیر سخن آشکار کرد و خویشانش را به ستایش الله فراخواند:

«فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ * إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ * / پس آنچه را بدان مامورى آشكار كن و از مشركان روى برتاب * كه ما ريشخندگران را از تو برطرف خواهيم كرد *
وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ * وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ * / و خويشان نزديكت را هشدار ده * و براى آن مؤمنانى كه تو را پيروى كرده‌اند بال خود را فروگستر *» (9)

ابن‌اسحاق در برگ 233 می‌آورد ابولهب که یکی از این خویشان بود، پس از این فراخوان آشکار «از میان همه برخاست و سفاهت نمود و سخنها گفت سخت، و از آن سبب سورت تَبَّتْ يَدا أَبِی­لَهَبٍ فرود آمد» اکنون باید دید این سوره‌ها در کجای فهرست ابن‌عباس جای دارند. قرآن‌شناسی سنتّی بر پایه آنچه که ابن‌عباس آورده است، الشعراء را سوره 47 و الحجر را سوره 54 می‌داند. سوره المسد (تبّت) ولی بر پایه همین فهرست سوره ششم است و در سال نخست بعثت بر محمد فروفرستاده شده‌است. گفتنی است که همه سیره‌ها در اینباره که ابولهب و همسرش تازه پس از آشکار شدن فراخوان محمد در سال سوم بعثت بود که به آزار او پرداختند،  همسخن‌اند و تفسیرگرانی چون علامه طباطبائی نیز در تفسیر المیزان بر درستی این گزارش انگشت می‌نهند. با اینهمه الله دستکم دو سال، و 41 سوره پیش‌تر از آغاز این آزارها و در سال یکُم بعثت، سوره مسد را بر محمد فرومی‌فرستد و ابولهب و همسرش را نوید آزاری سخت در دوزخ می‌دهد. بدینگونه یا هر آنچه که یعقوبی و دیگران از ابن‌عباس درباره زمان فروآمدن سوره‌های قرآن آورده‌اند ساختگی است و سوره المسد (تبّت) در سال نخست بعثت فرونیامده است و یا گزارش  ابن‌اسحاق درباره آشکار کردن پیام اسلام از سوی محمد و بدستور الله افسانه‌ای بیش نیست. این نمونه یکی از ساده‌ترین و پیش پا افتاده‌ترین ناهمخوانیهای اسلام قرآنی و اسلام تاریخی است.

4. بُتهای عرب: همچنین است نام بتهای قریش لات و منات و عزّی، که محمد در سیره ابن‌اسحاق (و سیره‌های دیگر) مردم مکه را فرامی‌خواند تا دست از پرستش آنان بردارند و الله یگانه را بپرستند. قرآن درباره این سه بُت چنین گفته است:

«أَفَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى * وَ مَنَاةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرَى * أَلَكُمُ الذَّكَرُ وَ لَهُ الْأُنْثَى * تِلْكَ إِذًا قِسْمَةٌ ضِيزَى * إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْمَاءٌ سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَ آبَاؤُكُمْ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ مَا تَهْوَى الْأَنْفُسُ وَ لَقَدْ جَاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدَى *
به من خبر دهيد از لات و عزى * و منات آن سومين ديگر * آيا براى شما پسر است و براى او دختر * در اين صورت اين تقسيم نادرستى است * جز نامهايى بيش نيستند كه شما و پدرانتان نامگذارى كرده‏‌ايد خدا بر  آنها هيچ دليلى نفرستاده است جز گمان و آنچه را كه دلخواهشان است پيروى نمى‌كنند با آنكه قطعا از جانب پروردگارشان هدايت بر ايشان آمده است *» (10)

از این پنج آیه نمی‌توان دریافت لات و منات و عزّی چه یا که بوده‌اند و "بُت" بودن آنان تنها از پندار سیره‌نگاران و تفسیرگران بیرون تراویده و قرآن سخنی در این باره نیاورده است. بویژه که الله در دنباله همین سوره سخن از "فرشتگان" می‌راند و واژه‌ای در "بُت" بودن آنها بر زبان نمی‌آورد:

«إِنَّ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ لَيُسَمُّونَ الْمَلَائِكَةَ تَسْمِيَةَ الْأُنثَى /  آنان که به آخرت ایمان ندارند فرشتگان را به نامهای زنان می‌نامند» و در جای دیگری:
«أَفَأَصْفَاكُمْ رَبُّكُم بِالْبَنِينَ وَاتَّخَذَ مِنَ الْمَلآئِكَةِ إِنَاثًا إِنَّكُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلاً عَظِيمًا / آیا پروردگارتان برای شما پسران برگزید و خود فرشتگان را به دختری اختیار کرد؟ حقا که سخنی است بزرگ که بر زبان می‌آورید» (11)

همچنین دانسته نیست که چرا الله از پسر یا دختر بودن آنان می‌پرسد و چرا آن را "تقسیم نادرست" می‌داند. از آن گذشته هنگامی که قریشیان مکه به یک پیروزی بی‌مانند در جنگ اُحُد دست می‌یابند، فریاد "اَعلُ هُبَل" سر می‌دهند زیرا که به گفته ابن‌اسحاق:

«معنی اعل هبل آن است که: خدای بزرگترین ما، و هبل خدای بزرگترین ایشان بود از بُتها» (12)

و اگر بپذییم که الله در آیه بالا براستی نام بتهای آمده در سیره را آورده است، دانسته نیست که چرا نام برترین بُت قریش را فراموش کرده و تنها به آن سه بت دیگر (عزّی بُتِ بنی‌کنانه، لات بُتِ ثقیف، منات بُتِ اوس و خزرج) (13) پرداخته است. به گمان می‌رسد پیوند این نامها با بُتهای عرب همانگونه که رفت، از افسانه‌پردازیهای سیره‌نگاران باشد.

بدینگونه دیده می‌شود که  سوره قریش، سوره المسد و این چند آیه تنها بخشهایی از قرآن هستند که می‌توان در آنها جای پایی از سیره و روایت (بخش مکه) یافت. به دیگر سخن اگر بسیار گشاده‌دست و چشم‌پوش باشیم و نخواهیم متّه بر خشخاش نهیم، بازتاب 13 سال آزار و سرکوب و شکنجه مسلمانان در مکه و نبرد محمد و پیروانش با بُت‌پرستی و کُفر در قرآن به پنجاه آیه هم نمی‌رسد (شمار سوره‌های مکی دستکم 82 و شمار آیه‌ها بیش از 4500 است)  و شگفت‌تر از آن داستان هجرت است که از آن در جایگاه برترین رخداد تاریخ اسلام یاد می‌شود، ولی هیچ جای‌پایی از خود در قرآن برجای نگذاشته است.

پاسخ به چرائی این ناهمخوانی می‌تواند این باشد که قرآن برای آوردن یک جهانبینی نوین و دین تازه فروفرستاده شده بود و نیازی نمی‌بود به چنین ریزه‌کاریهای گذرا و کَم‌اَرجی بپردازد. اگر این سخن را بپذیریم، آنگاه باید به پرسش بزرگتری پاسخ دهیم و آنهم اینکه چرا خبرچینی و بدگوئی زنان محمد در نگاه الله از چنان ارج و ارزشی برخوردار است که برای آن سوره زیر را فرومی‌فرستد:

«اى پيامبر چرا براى خشنودى همسرانت آنچه را خدا براى تو حلال گردانيده حرام مى‌‏كنى خدا آمرزنده مهربان است * قطعا خدا براى شما گشودن سوگندهايتان را مقرر داشته است و خدا سرپرست‏ شماست و اوست داناى حكيم * و چون پيامبر با يكى از همسرانش سخنى نهانى گفت و همين كه وى آن را گزارش داد و خدا  را بر آن مطلع گردانيد بخشى از آن را اظهار كرد و از بخشى اعراض نمود پس چون آن را به آن خبر داد وى گفت چه كسى اين را به تو خبر داده گفت مرا آن داناى آگاه خبر داده است * اگر به درگاه خدا توبه كنيد واقعا دلهايتان انحراف پيدا كرده است و اگر عليه او به يكديگر كمك كنيد در حقيقت ‏خدا خود سرپرست اوست و جبرئيل و صالح مؤمنان و گذشته از اين فرشتگان پشتيبان خواهند بود * اگر پيامبر شما را طلاق گويد اميد است پروردگارش همسرانى بهتر از شما مسلمان مؤمن فرمانبر توبه‌كار عابد روزه‌دار بيوه و دوشيزه به او عوض دهد *» (14)

آیا سرنوشت قریش نمی‌توانست به یکی از همان داستانهایی فراروید که الله در پایانشان پیروزمندانه می‌گوید «أَفَلَا تَذَکَّرُونَ / آیا پَند نمی‌گیرید؟» از این گذشته قرآن به رخدادهای همزمانی چون جنگ رومیان با دشمنانشان پرداخته که نه در جغرافیای اسلام بوده‌اند و نه پیوندی با مسلمانان خداپرست و قریشیان بُت‌پرست داشته‌اند. اگرچه آیه‌هایی چند در قرآن را می‌توان با پندار و گمان به گزارشهای آمده در سیره‌ها پیوست، ولی کلاف درونمایه قرآن سردرگُم‌تَر از آن است که بتوان آن را به این آسانی واگشود. برای نمونه آیه زیر می‌تواند گواهی هرچند سَست بر روزگار "جاهلیت" باشد:

«لِتُنذِرَ قَوْمًا مَّا أُنذِرَ آبَاؤُهُمْ فَهُمْ غَافِلُونَ / تا مردمی را بیم دهی که پدرانشان بیم داده نشدند و در بی خبری بودند» (15)

ولی باز هم دانسته نیست این مردمانی که "پدرانشان بیم داده نشدند"، چه کسانی هستند، در کجا می‌زینَند و دین و آئینشان چیست.

* * *
کوتاه‌سخن اینکه گزارشهای سیره‌نگاران در باره سیزده (یا دَه) سال پیامبری محمد،  سالیانی که سرشار از رخدادهای پُرارج تاریخی بودند و (اگر آنها را راست بپنداریم) سرنوشت جهان را دگرگون کردند، هیچ بازتابی در قرآن و بویژه سوره‌های مکی آن نیافته‌اند. قریش قرآن را نمی‌توان به قریش سیره همانند کرد. لات و منات و عزّی که در سیره  بُتهای عرب نامیده شده‌اند، در قرآن فرشتگان‌اند، که مشرکان آنان را به دروغ دختران خدا خوانده‌اند. اگرچه سروکار محمد در سیره یکسر با بُت‌پرستان است، ولی نام بزرگترین بُت عرب که هُبَل باشد، در قرآن نیامده است. بجز ابولهب که دو سال پیش از آغاز آزارهایش از سوی الله نفرین شده است، نام دیگر سران قریش در قرآن نیست. جای رخدادهای شعب ابی‌طالب و درگذشت پشتیبانان محمد – ابوطالب و خدیجه – در سوره‌های مکی تُهی است. و شگفت‌تر از همه اینکه بزرگترین و پُرارجترین رخداد تاریخ اسلام، یعنی هجرت مسلمانان از مکه به مدینه که آغاز سالشُماری اسلامی است، هیچ نشانی از خود در قرآن برجای نگذاشته است و اگر سیره ابن‌اسحاق نمی‌بود و ما تنها قرآن را می‌شناختیم، تا به امروز نیز نمی‌دانستیم که مسلمانان نخست در مکه بوده‌اند و سپس در زیر فشار روزافزون بُت‌پرستان به همراه پیامبرشان به یثرب (مدینه‌النبی) گریخته‌اند.

سیره‌ها و روایتها و تاریخها به ما می‌گویند محمد از میان بُت‌پرستانی برخاست، که از سخن الله آگاهی نداشتند و بجای ستایش او بُتان بی‌جان را می‌پرستیدند. اینان در روزگار "جاهلیت" می‌زیستند و آئین ابراهیم را بدست فراموشی سپرده بودند. از این همه در سوره‌های مکی هیچ نشانی پدیدار نیست. پس در دنباله این جستار بدین پرسش خواهم پرداخت که قرآن اگر با گزارشهای آمده در سیره سرسوزنی همخوانی و همپوشانی ندارد، پس به چه پرداخته است و اگر بخواهیم آنرا تنها و تنها با رویکرد بافتارکاوانه و بدون پیوند با سیره بازبخوانیم، کدام چشم‌انداز دینی، تاریخی و فرهنگی را در برابر دیدگان خود خواهیم یافت؟ بدیگر سخن، قرآن اگر برای بُت‌پرستان فرونیامده است، برای چه کسانی و با کدام پیشینه دینی فرستاده شده است؟

دنباله دارد . . .

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد
----------------------------------------------------------------
1. در اینباره بنگرید به برگردان پارسی تاریخ یعقوبی، پوشینه یکم، بخش دوم در تاریخ اسلام، قسم اول وقایع ماقبل از هجرت، آنچه از قرآن در مکه نازل شده است. برگ 390

2. سوره قریش

3. تفسیر المیزان، سوره قریش

4. آل عمران، 96

5. اسراء، 1

6. سیره ابن‌اسحاق، 236

7. همان، 310

Chronologically 8.

9. الحجر، 94 تا 95، الشعراء، 214 تا 215

10. النجم، 23-19

11. اسراء، 40

12. سیره ابن‌اسحاق، 678

13. همان، 107-106

14. توبه، 5-1

15. یس، 6