۱۳۹۸ مهر ۲۵, پنجشنبه

زبان و سکولاریسم


زمان برای خواندن: 13 دقیقه

هنگامی که در سال 1380 / 2001 آغاز به نوشتن با نام "مزدک بامدادان" کردم، تلاشم بر این بود که زبانی درخور این نام و همچنین اندیشه‌ای بیابم، که در پشت این نام نهان شده بود. گذشته از آن در جایگاه یک دانش‌آموخته زبان‌شناسی تطبیقی گرایش درونی به آزمایش و آفرینش در زبان مادری‌ام داشتم. این ولی همه انگیزه من برای پارسی‌نویسی نبود. بیش و پیش از آن سرگرمیهای زبان‌شناسانه، من در پی زبانی بودم که بند ناف خود را از زبان دینی ببرد و بتواند گویای یک اندیشه سکولار باشد. چنین شد که رفته‌رفته و گام‌بگام هرچه بیشتر واژگان عربی با برابرنهادهای پارسی جایگزین کردم، کاری که در نگاه گروهی از خوانندگان با "سره‌نویسی" یکی گرفته شد. برخی حتا تا بدانجا پیش رفتند که این کار را عرب‌ستیزی و برخاسته از گرایشهای نژادپرستانه دانستند.

بارها و بارها خوانده و شنیده‌ایم که «زبان تنها یک ابزار ارتباطی است و نباید تعصبی بر روی تعلق قومی کلمات داشت» این نگاه، نگاهی واپس‌مانده به زبان و جایگاه آن در برآیش اندیشه است. زبان، برای دادوستد اندیشگی میان یگانهای انسانی پدید آمده است. بدیگر سخن نیاگان غارنشین ما می‌توانستند خواسته‌ها و دیرتر اندیشیده‌های خود را از درون واژه‌ها با یکدیگر درمیان بگذارند. با پیدایش جامعه‌ها (نخست قبیله، دیرتر روستا و سرانجام شهر) زبان به پرارج‌ترین ابزار یگانگی آن واحدهای اجتماعی فرارُست. به دیگر سخن در اینجا دیگر تنها سخن از هماهنگی میان دو شکارچی، یا یک زن و مرد غارنشین در میان نبود، زبان می‌بایست خویش‌کاری هماهنگی میان هزاران و شاید دههاهزار (و بروزگار ما میلیونها یا میلیاردها) انسان را بر گردن می‌گرفت. این خویش‌کاری می‌تواند ریشه یکی از شگفت‌انگیزترین ویژگیهای پدیده‌ای بنام زبان نیز باشد: در جایی که همه پدیده‌ها در روند برآیش رو به پیچیده‌تر شدن دارند، زبانها در گذر زمان همیشه ساده‌تر شده‌اند. برای نمونه پارسی هخامنشی که نیای باستانی زبان پارسی است، هفت حالت دستوری[1]، سه ابزار جمع[2]  و سه جنس دستوری[3] داشته است و تازه همین زبان هم در همسنجی با پارسی اوستائی ساده‌تر شده بوده است. همسنجی میان پارسی میانه و پارسیک با پارسی نو نیز همین را نشان می‌دهد.

انگاشت این که واژه، واژه است و چه زبان بگوییم و چه لسان فرجام آن یکیست و مهم این است که شنونده بداند ما از چه سخن می‌گوییم، انگاشتی نادرست است. چرا که واژگان بار ویژه خود را دارند و درونمایه‌ای وِیژه را به شنونده یا خواننده می‌رسانند. آنها همچنین می‌توانند پندارهای گوناگون در اندیشه ما پدید آورند و ما را به سپهرهای تاریخی یا فلسفی گوناگونی ببرند. برای نمونه گفتن  "چهارآخشیج" یا "عناصر اربعه"، تنها یک گزینش ساده از میان دو گزینه همسان نیست. چهارآخشیج ما را به سپهر استوره‌ای ایران پیش از اسلام، و عناصر اربعه ما را به سپهر فلسفی ایران پس از اسلام می‌برد.

پس با گریزی به جهان زیست‌شناسی می‌بینیم که اگر زبان را با ژنوم[4] یکی بگیریم که "همه ماده ژنتیکی" یک جاندار را دربرمی‌گیرد، واژه‌ها بمانند کروموزوهایی هستند که هرکدامشان بخشی از ژنهای آن جاندار را در خود و با خود دارند. به دیگر سخن اگر اندیشه و فرهنگ را یک جاندار، زبان را ژنوم آن و واژه‌ها را بخشی از کروموزومها/ژنهای آن بدانیم، آنگاه خواهیم دید آنچه که در بالا آمد (زبان تنها یک ابزار ارتباطی است و نباید تعصبی بر روی تعلق قومی کلمات داشت) سخنی سست و بی‌پایه است.

برای آشکار شدن سخنم، نمونه‌ای از زبان پارسی امروزین می‌آورم. ما در زبان روزانه برای یکی از بنیادین‌ترین کنشهای خودمان یعنی آمیزش جنسی – که آن را عرب اُمُّ الْغَرَائِز و فروید برترین رانه[5] می‌نامد - هیچ کارواژه‌ای نداریم. برای سخن گفتن از این کنش، در زبان روزانه (که اندیشه و نگاه ما را بهتر نمایندگی می‌کند تا زبان شسته و رفته نوشتاری) در مردان کارواژه "کردن" و در زنان کارواژه "دادن" بکار می‌رود. ولی آیا همیشه چنین بوده است؟

در زبان پارسیک ما کارواژه  marzētan را داریم  که نمایانگر نگاه ایرانیان پیش از اسلام به سکس بوده است. مرزیدن[6] یک کنش یکسویه نیست و هم برای زن و هم برای مرد بکار می‌رود. این کروموزوم زبانی بما نگاه یک ایرانی سده ششمی به پرسمان سکس را نشان می‌دهد، که در آن هردو سوی یک اندَرکُنش نقشی یکسان دارند. در جایی که کردن و دادن برای همخوابگی نمایانگر نگاه مردسالارانه انسان ایرانی به کُنش جنسی است که در آن مرد کُنشگر و زن کُنش‌پذیر است. بدینگونه نگاه دینی/اسلامیِ انسان ایرانی، این اندَرکُنش را که در آن مردِ کنشگر کاری را با زنِ کُنش‌پذیر می‌کند[7]، یک کنش یک‌سویه می‌بیند. نیک اگر بنگریم، نگاه انسان ایرانی سده بیست‌ویکم به پرسمان سکس چیزی جز آنچه که در زبان روزانه ما بگوش می‌رسد نیست و کوتاه سخن اینکه اندیشه و نگاه ما بازتاب خود را در زبانمان می‌یابد و زبان بما می‌گوید چگونه بیاندیشیم یا ببینیم[8].

جنسیت در زبان، بویژه در زبانهایی که واژگان نرینه و مادینه دارند، از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است. در آلمان اکنون سالها است که دانشجویان رشته آموزش‌وپرورش یا همان آموزگاران آینده، می‌آموزند واژه‌ها در یک گزاره باید به گونه‌ای چیده شوند که راه به نگاه جنسیت‌زده نبرند. چرا که اگر اندیشه واژگان را می‌سازد و زبان را رهبری می‌کند، در یک اندرکُنش دوسویه زبان نیز اندیشه را می‌پرورد و به آن سویه و بُردار می‌بخشد.

اکنون اگر به سخن آغازین بازگردیم، خواهیم دید سکولاریسم نیز نمی‌تواند با واژگان دینی بازگو شود و اندیشه سکولار، نیازمند زبان سکولار است. پس در اینجا به بررسی نمونه‌وار چند واژه می‌پردازم تا نشان دهم که چرا در این 18 سال همواره تلاش کرده‌ام از واژگان دینی (که بیشترشان عربی هستند) بپرهیزم و چرا این کار را برای آینده ایران، بویژه در میان نیروهای سکولار ناچار و ناگزیر می‌بینم.

نخستین واژه از این فهرست کوتاه "عقل" است، که من بجای آن "خِرد" را بکار می‌برم. گذشته از آنکه عقل پندار ما را به ابن سینا و غزالی، و خرد ما را به فردوسی و خیام رهنمون می‌شود، ریشه‌شناسی این دو واژه و رازگشائی از "ژن"های نهفته در آن دو نشان می‌دهد که در یک زبان سکولار، واژه عقل رَواست که جایی داشته باشد.

"عقل" واژه‌ای است که با گسترش اسلام و فرهنگ قرآنی بدرون زبان پارسی راه یافته است. عقل، در زبان عربی‌‌ همان "بَند" است، چنانکه "عَقَالٌ" بندی است که بر پای شتر می‌بندند تا نگریزد یا بر سر دستارچه، که از سر نیفتد (چفیه عقال) و عرب دژ و بارویی را که در آن پناه می‌جوید نیز "مُعَقَّلٌ" می‌خواند. پس عقل اندیشه آزاد و بی‌مرز برای یافتن گوهر راستین پدیده‌ها نیست. عقل بندی است بر اندیشه آدمی، که راه به بیراهه نسپارد[9].

در برابر آن خِرَد از "خرَت" xrat پهلوی و "خرَتو"ی xratu اوستائی برگرفته شده و تا کنون برابرنهاد یگانه‌ای برای آن یافت نشده‌ است. دهخدا واژگانی چون دریافت، ادراک، تدبیر و فراست را در برابر خِرَد می‌آورد، آنندراج هوش و دانش و زیرکی را و برهان قاطع فزون بر آن‌ها «قدرت تمیز راست از ناراست» را. پروفسور کلاوس اشترونک در جستاری به سال ۱۹۷۵ با همسنجی ریشه‌های اوستایی-سانسکریتِ «خرَتو» واژگانی چند چون «نیروی روان» ، «خواست»، «نیروی خواست»، «اندریافت»، «بینش» و «فرزانگی» را برای برگردان آن پیشنهاد کرد[10]. ولی از آنجایی که واژه خِرَد در نبشته‌های پارسی با بسامد بسیار همراه با «چَشم» می‌آید (چشم‌خِرَد)، شاید نزدیک‌ترین چم آن «چشم بینای درون» باشد. بدینگونه می‌بینیم که عقل برگرفته از فرهنگ قرآنی (دینی) و در ریشه خود یک بند است، و خرد برگرفته از فرهنگ استوره‌ای (نادینی) و در ریشه خود فرزانگی است[11].

همچنین است واژه "حقیقت" که ریشه در "حق" دارد. ولی حقیقت که آن نیز در روند اسلامی شدن ایران به درون زبان پارسی راه یافته چیست؟ دهخدا می‌گوید: «چیزی که بطور قطع و یقین ثابت است». ولی آنچه که به این واژه درونمایه دینی می‌بخشد، همانا ریشه آن یعنی "حق" است که دهخدا درباره آن می‌نویسد: « ثابت. ثابت که انکار آن روا نباشد. موجود ثابت». بدینگونه شایسته است از بکاربردن این واژه که ایستائی را در گوهر خود دارد پرهیز کرد و بجای آن از واژه‌ای چون "راستی / راستینگی" بهره جست.

از همین ریشه واژه "تحقیق" را نیز داریم که من بجای آن همیشه "پژوهش" را بکار می‌برم. تحقیق در باب "تفعیل" جستجو برای یافتن پاسخ نیست. اگر "تسطیح" (از ریشه سَطَحَ) هموار کردن (مسطّح کردن) یک ناهمواری است، اگر "تقبیح" (از ریشه قَبَحَ) زشت دانست چیزی است، اگر "تکذیب" (از ریشه کَذَبَ) دروغ خواندن یک سخن است، اگر "تکمیل" (از ریشه کَمَلَ) در چم کامل کردن چیزی است، پس "تحقیق" نیز حق دانستن یک چیز یا "به حقیقت بدل کردن" آن است. در برابر آن "پژوهش" از ریشه اوستائی vi-čaud در چم برانگیختن و از پارسیک wizōh در چم جستجوکردن است. بدینگونه "تحقیق" در پی آن است که برحق بودن یا حقیقت چیزی را نشان دهد و از این رهگذر فرجام آن از پیش مهندسی شده است، در جایی که پژوهش چیزی جز یک جستجو نیست، که فرجام آن باز است و از پیش دانسته نیست.

این فهرست را همچنان پی می‌توان گرفت. هنگامی که ما از "مشروعیت" چیزی و کسی یا خواسته و اندیشه‌ای سخن می‌گوییم، چه خود بدانیم و چه ندانیم نگاه به ریشه این واژه که "شَرَعَ" باشد و هم‌خانواده آن "شریعت" داریم و در درون یک گفتمان سیاسی (و ای بسا سکولار) از یک واژه دینی بهره می‌گیریم. همچنین است هنگامی که از "تحریم" یک چیز سخن می‌گوییم. در اینجا نیز ریشه این واژه "حَرَمَ" و هم‌خانواده آن "حرام" همچون یک کروموزوم ژنهای پنهان بجا مانده از فرهنگ دینی/قرآنی را در زهدان اندیشه ما می‌کارد و ما باز هم برای یک کُنش سکولار، دست‌بدامان یک واژه دینی می‌شویم. از نگر من بجای مشروعیت می‌توان "پذیرفتگی" و بجای تحریم می‌توان "پرهیز" را بکار برد، دو واژه‌ای را که سرسوزنی بار دینی ندارند.

آنچه که تاکنون آمد، تنها در پیوند با واژگان عربی نیست. خود من بارها واژه گناه را بجای "تقصیر" بکار برده‌ام، که کاری نادرست و نابجا است. بجای گناه که واژه‌ای دینی است، می‌توان "بِزِه" را و در پیوند با واژه هم‌خانواده تقصیر که "قصور" باشد، کوتاهی را بکار برد.

دگردیسی زبان، همزاد ناگزیر دگردیسی اندیشه است. در نوشتاری دیگر نشان داده‌ام که چگونه می‌توان در زبان پارسی بازتاب فراز و فرود فرهنگ ایرانی را همچون آئینه‌ای روشن بازدید[12]. مشتی نمونه خروار این سخن، جنبش مشروطه است. در اندک زمانی می‌بینیم که آن نثر دل‌آزار مستوفیان جای خود را به شیوه نوشتاری دلنشین رسولزاده و بهار و سرانجام کسروی می‌دهد، بگونه‌ای که امروزه خواندن و دریافتن کتابهایی چون تاریخ ذوالقرنین و مآثر سلطانیه و مانندگان آنها حتا برای دانش‌آموختگان نیز دشوار است. اندیشه‌پردازان مشروطه ولی ناگزیری این دگردیسی را دریافته بودند و فرهنگستان زبان نیز (با همه نیک و بدش) از دل چنین نیازی بدر آمد و اگر آنان یکسد سال پیش چنین نکرده بودند، من نیز امروزه میرزا محسن کاتب‌الملکی می‌بودم که می‌بایست:  

«در تحریر مقالات و تقریر مراسلاتش اَشَدّ جِدّ و اعظم هَمِّ خود را به مَنصه استفاده برساند تا مکتوباتش فصیح و بلیغ و مستند و مستدرک باشد و مکنوناتش به زیب لغات و مصطلحات لسان عربی و فارسی مُزَیَّن، و در هر مقوله مستمع را فی حیث مطلب از اشهر اقوال مستفیض کند و به اقوال قلیل الاشتهار ارجاع ندهد»

برآنم که امروز نیز اگر بدنبال گسترش و پرورش اندیشه‌های سکولار هستیم، چاره‌ای جز گذر از یک دگردیسی زبانی نخواهیم داشت و سخت بر این باورم که ایستادگی در برابر این برآیش زبانی که با بهانه‌های ناپذیرفتنی (بیشتر از هر چیز نمایش انترناسیونالیست بودن) انجام می‌گیرد، نیک اگر بنگریم، از یک سو ریشه در تن‌آسائی و آسان‌خواهی دارد، و از دیگر سو در ناآگاهی بسیاری از کُنشگران سیاسی از جایگاه زبان در برآیش اندیشه. گذر از فرهنگ دینی به فرهنگ سکولار در ایران، جز با دگردیسی از زبان اسلامی به زبان ایرانی شدنی نیست،

اندیشه سکولار، نیازمند زبان سکولار است.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد


[1] Garmmatical case / Casus
[2] Grammatical number / Numerus
[3] Grammatical gender / Genus
[4] Genom
[5] Trieb / Drive
[6]  واژه "کون‌مرز" پارسیک نیز برگرفته از همین کارواژه و برای نامیدن مردان همجنسگرا است.
[7]  نِسَاؤُكُمْ حَرْثٌ لَّكُمْ فَأْتُواْ حَرْثَكُمْ أَنىَ‏ شِئْتُمْ. . . /  زنان شما كشتزار شما هستند پس از هر جا كه خواهيد به كشتزار خود درآييد (البقره، 223)
[8]  حتا کارواژه "گادن" یا "گائیدن" نیز بیانگر یک کنش یک سویه مردانه است و برای کنش جنسی زنان بکار نمی‌رود.
[9]  کَذَلِکَ یُبَیِّنُ اللّهُ لَکُمْ آیَاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ / بدین گونه، خداوند آیات خود را براى شما بیان مى‌کند، باشد که بیندیشید (البقره، ۲۴۲)
[10]  Semantisches und Formales zum Verhältnis von indo-iran. krátu-/xratu- und gr. κρατύς AcIr (Mon. Nyberg, 2) 1975, 265-296

۱۳۹۸ مهر ۱۰, چهارشنبه

مشروطه و افسانه‌هایش –هفت

زمان برای خواندن: 14 دقیقه
پیشکشی فروتنانه به دکتر آجودانی و "مشروطه ایرانی"اش

سرانجام و در این بخش پایانی به بزرگترین افسانه مشروطه می رسیم، به  رضا‌شاه، مردی که خود و سرگذشت و سرنوشتش در نگاه ایرانیان، چه دوست و دشمن به افسانه فرارسته‌اند. این افسانه پردازی  پی‌آمد نگاه ابن‌هشامی است که می‌پندارد یک تن می‌تواند به تنهائی بر اسب سرکش تاریخ زین گذارد و بر دهانش لگام نهد. اگر بپذیریم که رخدادهای تاریخی – همه رخدادهای تاریخی – بی‌پیشینه و زمینه نمی‌توانند بود، آنگاه خواهیم دید که رضا‌شاه نیز در بهترین گمان ما، تکه کوچکی از جورچین یا پازلی است که زمینه آن روزگار ایران دهه 1290 و پیشینه‌اش خواسته‌های سرآمدان جنبش مشروطه بوده است، نه کمتر، و نه بیشتر. و تا که از پیش راه بر سخن کَج‌گمانان بسته باشم، دست بدامان بزرگمرد جهان اندیشه ایرانی، احمد کسروی می‌آزم که نوشته بود:

«می‌دانم خواهند گفت: از رضاشاه دفاع می‌کند. ولی چنین نیست. رضاشاه اگر دفاع لازم داشته پسرش شاه ایرانست. ایشان بهتر می توانند دفاع از پدرشان کنند. من از حقیقت دفاع می کنم، از تاریخ ایران دفاع می کنم. در این چند سال تاریخ هم لگدمال شد و راهش گم گردید. من عادت نکرده‌ام سخنی را بر خلاف حقیقت بشنوم و بدفاع قادر باشم و خودداری نشان دهم. من از رضاشاه جز زیان و گزند ندیدم [...] این دلیل حق‌پرستی من است که از کسانی که بدی دیده‌ام هواداری نشان می‌دهم»[1]

به زندگی رضا‌شاه بسیار پرداخته شده است، گروهی از سر ستایش و برخی از ره نکوهش بدین می‌پردازند که او "شاگرد مهتری"[2] بود که توانست بر تخت طاووس بنشیند، و از یاد می‌برند که امیرکبیر، برجسته‌ترین چهره‌ تاریخ نزدیک ایران که نامش با "اصلاحات" پیوند جاودانه خورده است نیز، خود در آغاز یک "شاگرد آشپز" بود. همچنین درباره اینکه او با بریتانیا برای کودتا و برانداختن قاجار ساخت‌وپاخت کرده بود افسانه‌های بسیاری سروده می‌شوند. نکته ارجدار این داستانها در این است که سرایندگانشان از یاد می‌برند که حتا اگر این سخنان درست هم باشند، چیزی دگرگون نمی‌شود. آبراهامیان گذشته از اینکه انگلیسی بودن رضاشاه را یک "پرسش انحرافی، کاملا کهنه و قدیمی"[3] می‌داند، در این باره می‌نویسد:

«... به هیئت مشترک دربار و سفارت بریتانیا اطمینان داد که هواخواه شاه و بریتانیا است [...] هنگام لغو موافقت‌نامه 1919 به بریتانیا اطمینان داد که این امر به نوعی "گمراه‌کردن و حتی فریفتن بلشویک‌ها" است. وی همچنین به تئودور روتشین [...] که به سمت سفیر شوروی در تهران منصوب شده بود، اطمینان داد که دولتش مصمم است تا نفوذ بریتانیا را از بین ببرد»[4]،

از آن گذشته یکی از برجسته‌ترین شاهزادگان گذشته نزدیک ایران که نام او نیز با مدرن‌سازی ایران پیوند خورده است، نخست در پی شکست نخست از روسیه از تزار خواسته بود «هر گاه محتاج به اعانت و امدادی از دولت روسیه باشد مضایقه ننماید، تا از خارج کسی نتواند دخل در مملکت ایران نماید و به امداد و اعانت روس دولت ایران مستقر و محکم گردد»[5] و چند سالی دیرتر پای را از این نیز فراتر نهاد و در پیمان ترکمان‌چای نویساند که تزار از او برای رسیدن به تخت شاهی پشتیبانی کند[6]. شگفتی در این است که عباس‌میرزا برای ما ایرانیان همچنان یک قهرمان ناکام است[7].

باری، اگر گفته‌های دلباختگان و ستایندگان انقلاب مشروطه را باور کنیم، ناگزیر باید بپذیریم که ما در آن روزگار کشوری آزاد، آباد، قانونمند و دارای نهادهای پیشرفته دموکراسی با پادشاهی آزادیخواه و مجلسی کارآمد داشتیم، تا که قزاق زورگویی از راه رسید و به فرمان بریتانیا در این کشور آزاد و آباد و بسامان یک دیکتاتوری سرکوبگر برپا کرد. آنچه که تا کنون آوردم، چهره دیگری از ایران در آستانه کودتای سوم اسفند نشان می‌دهد:

- مجلسی در کار نبود،
- ارتشی در میان نبود،
- دولت تنها بروی کاغذ هستی داشت،
- قحطی و بیماری نزدیک به یک‌سوم مردم کشور را درو کرده بود،
- بیش از 99،5 درسد مردم بی‌سواد بودند،
- تنها پانزده درسد از ایرانیان شهرنشین بودند،
- آشوب و دزدی و راهزنی سرتاسر کشور را فراگرفته بود،
- خزانه کشور تهی بود،
- پادشاه "مشروطه" نه تنها گندم خود را به مردم در حال مرگ کشورش به گرانترین بها می‌فروخت، که برای فروش کشور به بریتانیا نیز چانه می‌زد و هزینه خود و دربارش را هم این دشمن دیرینه ایران می‌پرداخت،
- کشور در اشغال دو ابرقدرت آن روزگار، بریتانیا و شوروی بود،
- در هر گوشه کشور کسی گروهی تفنگچی را بر سر خود گردآورده بود و خودسری می‌کرد، برخی از آنان چون شیخ خزعل و خانهای بختیاری حتا دارای "سهم ویژه" از درآمد نفت بودند.

نیک اگر بنگریم، در این سال سرنوشت‌ساز 1299 ایران می‌رفت که برای همیشه با تاریخ بدرود بگوید و همچون 900 سال پس از فروپاشی شاهنشاهی ساسانیان به یک آرمان یا یک آرزو فروکاسته شود. رضا‌شاه در چنین روزگاری برآمد و با گفتن «حکم می‌کنم» بازه‌ای نوین را در تاریخ این سرزمین گشود. من در پی دوباره‌گوئی آنچه که دیگران نوشته‌اند نیستم. از این رو بدانچه که آبراهامیان در کتاب خود آورده است بسنده می‌کنم، تا دانسته آید که برآمدن چهره‌ای چون رضا‌شاه نه یک تصادف، نه دسیسه بیگانگان و نه دستآورد خواست و هوش و توانائی خود او، که فرجام ایستاری نااستوار و لرزان در سال 1299 و پیشینه‌ای پانزده‌ساله در آرزوی دولتی مدرن از سال 1285 تا بدان روز بود[8].

«گرچه سرچشمه قدرت رضاخان اساسا ارتش بود، بدون پشتیبانی چشمگیر مردمی نمی‌توانست به آن صورت صلح‌آمیز و قانونی بر تخت سلطنت بنشیند. او بدون چنین حمایت مردمی شاید می‌توانست کودتای نظامی دیگری انجام دهد، ولی نمی‌توانست سلطنت را از طریق قانونی تغییر دهد. او شاید با ارتش چهل‌هزار نفری خود پایتخت را تصرف می‌کرد، ولی نمی‌توانست کشور را تسخیر کند [...] خلاصه اینکه به سلطنت رسیدن رضا خان صرفا از طریق خشونت، نیروی نظامی، ترور و دسیسه‌های نظامی انجام نگرفت، بلکه به واسطه ائتلاف آشکار با گروههای مختلف درون و بیرون مجلس چهارم و پنجم صورت پذیرفت»[9]

این "پشتیبانی چشمگیر مردمی" بیش از هر چیز خود را در همکاری و همراهی سرآمدان مشروطه با چهره تازه برآمده نشان می‌داد. اگر می‌بینیم برخی از این سرآمدان که دیرتر از او روی برگرداندند در آغاز چنین شیفته این قزاق اخموی گذشت‌ناپذیر شده بودند، ریشه در نادانی یا ناآگاهی آنان نداشت. پنداشت اینکه ما مردمان آغاز سده بیست‌ویکم "همه چیز" را می‌دانیم و پیشینیانمان در آغاز سده بیستم "هیچ چیز" نمی‌دانستند، بسی خودپسندانه و خودبزرگ‌بینانه است. راستی را چنین است که پیشروان مشروطه‌خواهی خود در کوران رخدادهای پس از فرمان مشروطه بودند و نابودی گام‌بگام میهنشان را به چشم می‌دیدند، آنان که همه آن ویرانیها و کشتارها و مرگ هم‌میهنانشان در قحطی و بیماری را دیده‌ بودند، به روزگار خود با چشمانی باز می‌نگریستند و پروای این نداشتند که سد و اندی سال دیرتر تاریخ‌نگارانی با نگاهی رمانتیک به آن سالیان پرآشوب بنگرند و درباره آنان بنادرست داوری کنند، آنان بدنبال رهائی میهنشان از مرگ بودند و داروی این بیماری بدخیم را در دستان آن قزاق بلندبالای اخمو می‌دیدند. پس خرده گرفتن بر داور و بهار و تیمورتاش و فروغی و ایرانشهر و دهخدا و تقی‌زاده و کسروی و آن انبوه دیگر از سرآمدان کشور رو به مرگ ایران برای همراهی و همکاریهایشان با رضاشاه اگر ناآگاهی از روند تاریخ نباشد، بی‌گمان نشان نگاه از بالا به پیشینیان است.

باری رضاشاه همچون بولدوزری که راه پیشرفت را گاه بر دیوانسالاری ایرانی می‌گشود و گاه بر آن می‌بست، چون ابزاری در دست این سرآمدان بود، اگرچه دیرتر خود آنان را نیز به کناری راند و پشتیبانان پیشینش را از پیرامون خود پراکند. با این همه همانگونه که دکتر آجودانی نیز در کتاب پرارج خود آورده است، رضاشاه توانست زمینه‌های دستیابی به بخش بزرگی از آرمانهای مشروطه را فراهم کند. برای نمونه همان دیوانسالاری کهنی که در آستانه فرمان مشروطه دیگر از تک‌وتا افتاده بود[10]، در پایان فرمانروائی او به دستگاهی بزرگ و فراگیر فرارسته بود. همچنین درسد باسوادان کشور جهشی چشمگیر داشت و از سال 1302 تا 1319 شمار دبستانها از 83 به 2226 و شمار دانش‌آموزان ابتدائی از 7000 به 21000 افزایش یافته بود (دبیرستانها: از 85 به 241 / شمار دانش‌آموزان دبیرستانها: از 5000 به 21000)[11]. ایران دارای ارتشی آماده شده بود، آموزش‌وپرورش به شیوه‌ نوین انجام می‌یافت، زنان از زندان هزاران ساله حجاب رها شده بودند[12] و در زمینه بهداشت، ورزش، هنر، صنعت، ترابری و راهسازی، راه‌آهن، اقتصاد، مالیات و ... گامهای بلندی برداشته شده بود.

پرارجترین بخش دگرگونیهای ساختاری دیوانسالاری ایرانی بروزگار فرمانروائی رضاشاه را ولی در برخورد او با نهاد روحانیت باید دید. به گمان من شاید همین رویکرد او و دستگاه دیوانی‌اش بود که توانست بخش بزرگی از سرآمدان مشروطه و اندیشه‌پردازان جامعه ایرانی را با او همراه کند، اگرچه همه آنان می‌دانستند با چه کسی سروکار دارند و کدام خطرها را در این همراهی بجان می‌خرند. درست پس از پیروزی مشروطه‌خواهان بر محمدعلی‌شاه یکی از بزرگترین رهبران دینی ایران به چوبه دار سپرده شد. این اعدام به گمان من کاری نمادین بود برای درهم‌شکستن اورنگ تقدس روحانیان شیعه و در پی آن جامعه ایرانی دید می‌توان مجتهد بلندپایه‌ای را به همین آسانی به بالای دار برد، بی‌آنکه آسمان به زمین افتد. در سالهای پرآشوب دهه 1290 ایران‌گرایان و دلسوزان میهن به چشم دیده بودند که چگونه ملایان در نبود یک دولت توانمند بساط شریعت را پهن می‌کنند و به حد و سنگسار می‌پردازند. همچنین همه آنان از نقش ویرانگر این نیروی هراسناک که از روزگار صفویان ایران را به قهقرا برده بود آگاه بودند. پس همانگونه که پیشتر آوردم، پنداری بس ناپخته و برخاسته از نگاه ابن‌هشامی خواهد بود، اگر که گمان کنیم سران و پیشروان مشروطه رضاخان سردارسپه و رضاشاه سالهای پسین را نمی‌شناختند و از سر ناآگاهی به او پیوسته بودند.  به گمان من پذیرفتگی گسترده رضاشاه شاید نخستین نمونه راستین "گزینش میان بد و بدتر" در تاریخ نوین ایران بوده باشد. به دیگر سخن روشنفکران آغاز سده چهاردهم در برابر خود از یک سو دیو هولناک روحانیت شیعه را می‌دیدند و از دیگر سو نمایندگان نوین‌گرایی آمرانه و از بالا را. آنان با شناخت درست برای نگاهبانی از ایران، در برابر نیروی ویرانگر دین با چشمان باز در کنار آن دستگاه دیوانسالاری بی‌گذشت و فرمانده زورگویش ایستادند، تا ایران حتا به بهای نابودی خود آنان از میان نرود. از یاد نبریم که نیروی اسلام و روحانیت چنان ویرانگر بود که ۴۲ سال پس از کودتای سوم اسفند توانست بر سر حق رای زنان کشور را چند روزی به آشوب بکشد.

ولی چنین گزینه‌ای را تاریخ یکبار دیگر و در سال 1357 نیز در برابر سرآمدان جامعه ایرانی نهاد: در آن سال نیز در یکسوی میدان نمایندگان نهاد ویرانگر و ایران‌ستیز روحانیت شیعه به رهبری روح‌الله خمینی، و در سوی دیگر دیوانسالاری میهن‌دوست و سکولار ایرانی به رهبری شاپور بختیار ایستاده بودند. اینبار روشنفکران ایرانی نه تنها با چشمان بسته به درون مرداب بنیادگرائی دینی پریدند، که رهبر آن را نیز در ماه دیدند و بر شانه‌های خود گرفتند و بر تخت نشاندند، تا دود از استخوان ایرانیان برآرد. برای داوری تاریخ هم که شده بد نیست بار دیگر آنهمه ستایشنامه‌های چهره‌های برجسته ایرانی در باره روح‌الله خمینی را بیاد بیاوریم و آنگاه با سری افکنده و چشمانی شرمگین بخوانیم که یکسد سال پیش از این، یحیی دولت‌آبادی، یکی از همان کسانی که می‌گویند از سر ناآگاهی به رضاشاه پیوسته بوده، چه نوشته است:

«نباید فراموش کرد حکومت روحانی‌نمایان را در این مملکت بنام ریاست روحانی خود را اولی به تصرف در اموال و اعراض بلکه نفوس خلق می‌دانستند و با همه چیز ملت بازی می‌کردند، به حدی که بیداران ملت در اقلیت کاملی که داشتند در تهدید دائمی آنها بودند و عقب‌ماندن ایران از قافله تمدن دوران دو قسمت از سه قسمت [دوسوم] بار گناهش بدوش آن شیادان از خدا بی‌خبر بود [...] به هر صورت حکومت نظامی حاضر ایران قوت و قدرت روحانی‌نمایان را درهم شکسته و در خانه آنها را بربسته و در عملیات که می‌کند [...] به هر صورت بی‌معنی هم که باشد برای حکومت در مقابل عوام و روحانی‌نمایان پناه‌گاهی محسوب می‌گردد»[13].
«بهتر است از فرصتی که حاصل شده است استفاده نموده با یک دست اوضاع حاضر را به هر صورت که باشد راه برده و بادست دیگر به توسعه معارف حقیقی [...] بپردازیم مخصوصا دایره تعلیم و تربیت نسوان را وسعت داده برای پسران و دختران فردا مادر تربیت کنیم»[14].

دکتر آجودانی می‌گوید: « برخلاف آنانی که می‌گويند، رضاشاه ضدِّقهرمان انقلاب مشروطه است. من براين باورم که رضاشاه قهرمانِ انقلاب مشروطه است»[15]. و من این جستار را با این پرسش به پایان می‌برم که در پیشِ روی آنچه که در این هفت بخش آمد و با ارزیابی توان و ابزارهای نیروهای هوادار مشروطه در همسنجی با دشمنانشان در پایان سال 1299،

اگر کودتای سوم اسفند رخ نداده بود، سرنوشت ایران و مشروطه آن به کجا می‌انجامید؟

پایان

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد



[1]  احمد کسروی، سرنوشت ایران چه خواهد بود؟ نشر اردیبهشت تهران، 1224، برگ 20
[2]  آبراهامیان همین را هم یک "شایعه" می‌داند: تاریخ ایران مدرن، نشر نی، چاپ چهارم، 1389، برگ 124
[3]  همان، 128
[4]  همان، 126
[5]  پیمان گلستان، بند چهارم
[6]  پیمان ترکمان‌چای، بند هفتم
[7]  قهرمان ناکام رویه دیگر سکه "شهید مظلوم" است. اندیشه شیعه‌زده ایرانی در هر ناکامی، بویژه اگر با تنهائی و بی‌یاوری و ستمدیدگی همراه باشد، گوهری قهرمانانه می‌بیند. در اینجا آنچه که از یک چهره تاریخی یک قهرمان می‌سازد، نه دستآوردهای او، که رنجهای اویند. اگر رضا شاه در شهریور 1320 ایستادگی می‌کرد و هم خود را و هم سدهاهزار ایرانی را در برابر ارتشهای دو ابرقدرت آن روزگار به کشتن می‌داد و می‌گذاشت که بمب‌افکنهای بریتانیا و شوروی خاک ایران را از ارس تا هیرمند شخم بزنند، ای بسا که ایرانیان درباره او داوری دیگری می‌داشتند و او نیز در جایگاه یک قهرمان ناکام به لشگر انبوه شهیدان این آب‌وخاک افزوده می‌شد.
[8]  همانگونه که آوردم، این آرمانها و آرزوها تنها در میان بخش بسیار کوچکی از مردم که همان سرآمدان باشند یافت می‌شد و فراگیر و توده‌ای نبودند. آن بیشینه 99،5 درسدی چیزی از این آرمانها نمی‌دانستند که خواهان آنها باشند. ریشه شکست فرجامین مشروطه در سال 1357 را نیز درست در همینجا باید جُست.
[9]  ایران بین دو انقلاب، یرواند آبراهامیان، چاپ نهم، نشر نی، 150
[10]  بنگرید به بخش نخست
[11]  تاریخ ایران مدرن، نشر نی، چاپ چهارم، 1389، برگ
[12]  کسانی که کشف حجاب را پی‌آمد تصمیم یک‌شبه رضاشاه و پیروی کورکورانه او از آتاتورک می‌دانند، گذشته از اینکه نگاه ابن‌هشامی خود را به نمایش می‌گذارند، ناجوانمردانه بر تلاشهای چندین دهه زنان ایرانی همچون  هموندان انجمن مخدرات وطن چشم می‌بندند.
[13]  حیات یحیی، یحیی دولت‌آبادی، شرکت کتاب، پوشینه چهارم، 419
[14]  همان 420

۱۳۹۸ شهریور ۲۸, پنجشنبه

مشروطه و افسانه‌هایش -شش


زمان برای خواندن: 13 دقیقه
پیشکشی فروتنانه به دکتر آجودانی و "مشروطه ایرانی"اش

"آزادی" را شاید بتوان بزرگترین افسانه مشروطه دانست. کسانی حتا تا بدانجا پیش می‌روند که آن یازده سال را آزادترین دوران تاریخ ایران می‌دانند و فراوانی روزنامه‌ها را گواه خود می‌گیرند[1]. اگر آزادی را به چم این بگیریم که «هر کس هرچه می‌خواست می‌کرد و هراسی از حکومت نداشت» باید گفت این سالها براستی آزادترین سالهای تاریخ نزدیک کشور ما بودند. ولی آزادی در اندریافت نوین و مدرن آن براستی چیست؟

آزادی از نگاه من یک ایستار یا وضعیت کنشگرانه است، در ساختاری که برخوردار از نهادهای استوار باشد. این سخن به چم این است که شهروند آزاد شهروندی است که هم حق خود را بشناسد و هم برای بدست آوردن آن به تلاش برخیزد و با دیگرگون کردن ساختار جامعه خویش، نهادهایی را بسازد که از این حق او پاسداری کنند و بدینگونه آزادی را بخشی از ساختار کُنشگری در جامعه یا آنگونه که امروزه می‌گوییم، "نهادینه" کند. بی‌گمان یکی از پُرارجترین نهادهای نگاهبان آزادی مجلسی است که برگزیده همین شهروندان باشد، تا به نمایندگی از آنان قانون بگذارد. آنچه که تا کنون آمد، به نیکی نشان می‌دهد که نه شهروندان بر حقوق خود آگاه بودند و نه نهادی که از این حقوق پاسداری کند پدیدار شده بود. آزادی شهروند، همیشه در برابر قدرت دولت جای می‌گیرد و اندازه آزادی در یک کشور برآیند اندَرکنش میان این دو است، چرا که شهروند در گام نخست تنها در سودای سود خویش (آزادیهای خویش) است، ولی دولت/حکومت دستکم بروی کاغذ سودای سود همگان (آزادیهای همگانی) را دارد و باید از آزادی تک‌تک شهروندان بسود حق همگانی بکاهد. بدیگر سخن، اگر حکومتی توان و ابزار همه‌سویه سرکوب آزادی شهروندان را داشت و در جامعه نهادهای استواری برای پاسدار از آزادی بودند که بر این توان او لگام نهادند، آنگاه ما می‌توانیم از آزادی سخن بگوییم. واگرنه سخن از "آزادی" در حکومتی که نه پول داشت و نه گزمه و نه سرباز و نه داغ و نه درفش و هزینه دربار پادشاهش را نیز بیگانگان می‌پرداختند، تنها یک شوخی تلخ است.

آنچه که در یازده سال پس از سرنگونی محمدعلی شاه "آزادی" نامیده می‌شود، چیزی نیست جز ناتوانی حکومت از سرکوب آزادیها، و این هرگز به چم آزادی نیست. چنانکه دو سال‌ونیم نخست پس از انقلاب اسلامی نیز همه چیز بود جز "بهار آزادی". در آن سالها ساختار پیشین (شاهنشاهی پهلوی) برافتاده بود و ساختار نوین (رژیم اسلامی) هنوز پا نگرفته بود، پس در اینجا هم ناتوانی حکومت از سرکوب مردم، بنادرست با آزادی یکی گرفته می‌شود. بدیگر سخن در آن یازده سال پس از برافتادن محمدعلی شاه حکومت در پی از هم‌گسیختگی بنیادین نهادهای خود که یکی از آنها هم نهاد سرکوب بود، از ستاندن آزادیهای شهروندان ناتوان بود و اگر کسانی آزاد بودند تا انبوهی از روزنامه‌ها را به چاپ برسانند، کسانی دیگر نیز آزاد بودند که روستاها را بچاپند و مردم را بکشند و راهزنی کنند و دسته‌ای تفنگچی بر سر خود گردآورند و در گوشه‌ای از ایران به خودسری بپردازند. کسی که این ایستار را "آزادی" می‌نامد، به گمان من سرسوزنی از اندیافت مدرن واژه آزادی آگاه نیست. در کنار آن  این نگاه ساده‌انگارانه به پیوند جامعه با دولت راه بدین می‌برد که پژوهشگر در داوری خود دچار گژاندیشی‌های سترگ شود، پس اگر گروهی از چپ‌نمایان پیشین که بتازگی ایران‌دوست شده‌اند این چنین در برابر جنبش مشروطه سرتابه‌پا کرنش و ستایش‌اند، جای شگفتی نیست. یکی از برجسته‌ترین کمونیستهای ایران بنام آواتیس میکائیلیان (سلطانزاده) درباره آن بازه تاریخی که در پنج بخش گذشته چهره راستینش را نشان دادم گفته بود:

«ایران انقلاب بورژوازی را تکمیل کرده بود و اکنون برای انقلاب کارگری دهقانی آمادگی داشت»[2]

ولی این آزادی پس از مشروطه که همگان شیفته و واله آنند خود را چگونه نشان می‌داد؟ یکی از نمودهای آن همان آشوب و هرج‌ومرجی بود که سرتاسر کشور را فراگرفته بود و حکومت از فرونشاندن آن ناتوان بود. در هرکجای کشور هرکسی که می‌توانست چند تفنگدار گرد خود آورد، خود را آزاد می‌دید که مردم را بچاپد و سر از فرمان حکومت بپیچد. ولی یکی از نمونه‌های نمادین این "آزادی" در سال 1290 در یزد رخ داد که در آن فرخی یزدی در آئین نوروزی بجای یک ستایشنامه، چکامه‌ای برای ضیغم‌الدوله حاکم یزد سرود و او که از گستاخی این چامه‌سرای جوان در خشم شده بود، خود را "آزاد" دید که او را به زندان افکند و از آن بترساند که اگر زبان در کام درنکشد، لبانش را فرمان به دوختن دهد[3]. ولی برداشت خود همین شاعر آزادیخواه هم از واژه "آزادی" چیزی جز دستی گشاده در کشتار توانگران و دشمنان "صنف رنجبر" نیست[4].

نمونه‌ای دیگر از برداشت پیشروان مشروطه از واژه آزادی را پیشتر آوردم، آنجا که سید محمدرضای شیرازی (مساوات) نه تنها آزادی را در این می‌دید که مادر محمدعلی شاه (امّ‌الخاقان) را روسپی و زشتکار بخواند، که خود را آزاد می‌دانست عدلیه‌ای را که آنهمه تلاش برای برپا شدنش انجام گرفته بود، به باد ریشخند و افسوس بگیرد. چنین نگاهی به آزادی چهار دهه پس از آنهم دگرگون نشد، آنجا که محمد مسعود نوشت: «من یک میلیون ریال جایزه از بین بردن قوام‌السلطنه را به خود یا وارث معدوم کننده او می‌پردازم»[5] و نشان داد این تنها مجلسهای نخست و هفدهم نبودند که ترور را کاری شایسته و بجا می‌دانستند و فرمان به بخشودگی تروریستها می‌دادند، سرآمدان آن جامعه نیز فرخوان به ترور را بخشی از آزادیهای شهروندی می‌شمردند.

این سخن ولی به چم این نیست که همگان چنین بودند، اگر من در اینجا بیشتر به نمونه‌های آزاردهنده و ناشایست می‌پردازم، از آن رو که ما پنداشتی یکسویه از رویدادهای آن روزگار نداشته باشیم و هسته راستین آن جنبش را همانگونه که بوده ‌است و بدور از شکوه‌بخشیهای رمانتیک ببینیم. باری، "آزادیهای پس از مشروطه" چیزی جز خودسری و گردنکشی شهروندان (از روزنامه‌نگار و اندیشمند و سیاستمدار گرفته تا باجگیر و دزد و یاغی) نبود، در برابر حکومتی ناتوان و از هم‌گسیخته که تنها بر روی کاغذ هستی داشت. "آزادیهای پس از مشروطه" چیزی جز یک افسانه شیرین و رمانتیک نیست.

افسانه دیگری که با شوری بی‌مانند پرداخته و بازگویی می‌شود، افسانه "احمد شاه، پادشاه مشروطه‌خواه و دموکرات" است. نخست باید گفت در پیوند با آنچه که در بالا آمد، یک پادشاه یا یک حکومت تنها هنگامی دموکرات و پاسدار آزادی است، که توان سرکوب را داشته باشد، ولی از آن خودداری کند. حکومتی را که نه سرباز دارد، نه پلیس و پیش از هر چیزی نه پول، که هزینه سرکوب را بپردازد، نمی‌توان دموکراتیک خواند. احمد شاه قاجار (زاده 1275) در سال 1288 و پس از سرنگونی پدرش در 12 سالگی به پادشاهی برگزیده شد و بدینگونه در آغاز بازه یازده‌ساله مشروطه کودکی بیش نبود. او در سال 1293 هجده‌ساله شد و تاجگذاری کرد. این درست همان سالی بود که در آن جنگ جهانی آغاز شد و ایران به اشغال سه امپراتوری بزرگ آن روزگار درآمد (بنگرید به بخش پیشین). از اینکه از دست یک نوجوان هجده‌ساله، در جایگاه پادشاه کشوری که در آن هیچ سنگی بروی سنگ دیگر بند نیست چه برمی‌آید اگر بگذریم، درافتادن با مشروطه و آزادیهای اجتماعی نیاز به نیروی سرکوب و هزینه پولی فراوان داشت که شاه از هردوی آنها بی‌بهره بود. از سویی کارآمدترین فرمانده جنگی او یپرم‌خان که در پدافند از آرمانهای مشروطه و دستآوردهایش چنانکه در رخداد پارک اتابک نشان داد، دوست و دشمن نمی‌شناخت در سال 1291 کشته شده بود و از دیگر سو خزانه کشور چنان تهی شده بود که شاه برای هزینه‌های روزانه خود نیز باید دست دریوزگی بسوی بریتانیا دراز می‌کرد. 

راستی را چنین است که این پادشاه مشروطه پیش از آنکه پروای آزادیهای شهروندی را داشته باشد، در اندیشه انباشتن جیبهای خود تا پایان زندگانی بود و در این راستا هراسی از دادوستد با بیگانگان نداشت:

«هنگامی که مارلینگ در ماه مِی 1918 دوباره برای گرفتن پشتیبانی شاه از نخست‌وزیری وثوق [الدوله] به شاه روی آورد، او تلاش کرد از این بزنگاه سود بجوید و پول هرچه بیشتری برای خود بگیرد. او به مارلینگ یادآوری کرد که دولت ایران هنگام تبعید پدرش با تاوان‌داری تزار روسیه پذیرفته بود به او [محمدعلی شاه] یک بازنشستگی ماهانه بپردازد. از این رو او [احمد شاه] آماده بود وثوق را به نخست‌وزیری برگزیند، اگر برای او یک حقوق ماهانه بازنشستگی 75000 تومانی در نگر گرفته شود، هرگاه که ناگزیر شود از ایران برود. همچنین او درخواست کرد یک حقوق ماهیانه 20000 تومانی تا زمانی که بر تخت نشسته است، به او پرداخته شود [...] حقوق ماهانه 15000 تومانی پذیرفته و از ماه آگست 1918 (همان ماهی که وثوق [از سوی شاه] نامزد نخست‌وزیری شد) پرداخته شد [...] در دسامبر 1918 احمد شاه با وثوق سر ناسازگاری گذاشت و فرستادگان بریتانیا او را از قطع پرداختیها ترساندند»[6]

جلال متینی با آوردن نامه‌ها و تلگرامهای بیشتری نشان می‌دهد که احمد شاه هم از پیمان شرم‌آور 1919 پشتیبانی کرد و هم برای آن پولهای هنگفت دریافت کرد[7]. این ولی همه داستان پادشاه مشروطه‌خواه نبود. در گیرودار قحطی بزرگ سالهای 1296 تا 1298 گندم چنان نایاب شد که مردم پایتخت نیز بمانند شهرستانها دسته‌دسته به کام مرگ فرومی‌افتادند. سودجویان آزمند پیشتر گندم خریده و در انبارهای خود انباشته بودند تا از رنج و گرسنگی مردم پولهای کلان به جیب بزنند. یکی از این سودجویان همین "پادشاه مشروطه" بود:

«ساوثرد قضیه احمدشاه و بار گندمش را ضمن ماجرایی این گونه توصیف می‌کند:
این مرد [ارباب کیخسرو] یکی از اعضای کمیسیون امداد تهران است که در زمستان گذشته ارقام درشتی از کمکهای مالی امریکائیها را هزینه کرد. او مأمور بود برای این کمیته گندم بخرد و می‌دانست که شاه حجم قابل توجهی گندم دارد. از این رو با مباشر شاه تماس گرفت [...] مباشر گفت که شاه مقداری گندم دارد که خرواری نود تومان می‌فروشد (یک تومان برابر 2 دلار، یک خروار برابر 650 پوند). آقای کیخسرو گفت که چند خروار را به این قیمت خواهد خرید [...] نماینده شاه تماس گرفت و گفت [...] شاه تصمیم گرفته است این گندمها را خرواری 95 تومان بفروشد [...] بار دیگر نماینده شاه با او تماس گرفته و می‌گوید [...] تصمیم گرفته که گندمها را خرواری 100 تومان کمتر نفروشد و شاه در تمام این مدت می‌دانست که بنا بود این گندم برای تغذیه رعایای گرسنه خود او به مصرف برسد و احتمالا کمیته آن را به هر قیمتی می‌خرد.
این قضیه در خاطرات عمیدی نوری نیز آمده است. او می‌نویسد تهران در آتش قحطی می‌سوخت [...] گندم خرواری 200 تومان بود و همه می‌دانستند که احمد شاه محصول گندم خود را انبار کرده و خرواری 200 تومان می‌فروشد. مردم او را "احمد کاسب" نام نهاده بودند»[8]

آیا باید باور کرد که چنین پادشاهی دل در گرو مشروطه، مجلس، حاکمیت مردم و آزادیهای اجتماعی داشته است؟ به گمان من افسانه‌هایی که در راستای شکوه‌بخشی به سالهای 1288 تا 1299 سروده شده‌اند، بیشتر از آنکه از سر مهر به مشروطه باشند، از سر کینه به پروژه پهلوی هستند. هرچه آزادیهای این دوران بیشتر و روزگار مردم بهتر و آسایش و رفاه بیشتر نشان‌داده شود، چهره رضا خان سال 1299 و رضا شاه سالهای پس از 1304 بیشتر به تیرگی خواهد گرائید. از آنجا که به برآمدن رضا شاه در بخش هفتم (پایانی) این جستار خواهم پرداخت، به همین اندک در اینباره بسنده می‌کنم و این بخش را با گفتاوردی از یک تاریخ‌نگار همروزگار خودمان، که گرایش نیرومندی نیز به آرمانهای چپ دارد و شوخی خواهد بود اگرکه او را هواخواه پهلویها بدانیم، به پایان می‌برم:

«بر اساس ترمینولوژی مدرن، ایران تا سال 1920/1299 یک دولت "شکست‌خورده" کلاسیک بوده است. حضور وزرا در مناطق خارج از پایتخت اندک بود. دولت نه تنها بر اثر رقابتهای بین متنفذین و برجستگان سنتی و همچنین میان احزب سیاسی جدید، بلکه به دلیل موافقت‌نامه سال 1918/1297 ایران-انگلیس کاملا فلج شده و از کار افتاده بود. برخی ایالات در اختیار "جنگ سالاران" و برخی دیگر زیر سلطه شورشیان مسلح بود. ارتش سرخ گیلان را به تصرف خود درآورده بود و تهدید می‌کرد که بسوی تهران حرکت خواهد کرد. به گفته انگلیسیها شاه دیگر "در برابر عقل و منطق نفوذناپذیر" شده و به منظور فرار از کشور در حال بسته‌بندی جواهرات سلطنتی خود بود»[9].

این چهره راستین مشروطه ایرانی و پادشاه دموکراتش در سال 1299 بود. ولی از آنجا که پرسمانهای تاریخی و اجتماعی در میان ما ایرانیان برکنار از نگاه دین‌واره "حلال/حرام - حق/باطل" نیستند، در اینجا و با این شمار بزرگ از نمونه‌هایی که آوردم، باز هم کسانی بر افسانه "ایران آزاد و شاه دموکرات تا پیش از کودتای 3 اسفند 1299" پای خواهند فشرد.

دنباله دارد ...

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد


[1]  ناگفته پیدا است که شمار روزنامه‌های آن روزگار همان اندازه می‌تواند نماد آزادی باشد، که شمار دانشگاهها در رژیم اسلامی نماد دانش‌پروری این رژیم است. از یاد نبریم که اگر گروه باسوادان در سال 1285 تنها نیم‌درسد مردم ایران را دربرمی‌گرفت، با آنچه که در سالهای پس از آن بر این آب‌وخاک رفت، بیگمان از شمار آنان کاسته هم شده بود، چه رسد به اینکه افزوده شده باشد. آنگاه بی‌آنکه خواسته باشم از ارزش کار سترگ روزنامه‌نگاران آزادیخواه آن روزگار بکاهم،  دانسته نیست که این نود و اندی روزنامه را چه کسانی در ایران می‌خواندند؟
[2]  ایران بین دو انقلاب، یرواند آبراهامیان، چاپ نهم، نشر نی، ۹۹
[3]  گویا همین نام "شاعر لب‌دوخته" نیز از افسانه‌های مشروطه است. انور خامه‌ای می‌نویسد: «پرسیدم: آقای فرخی لبهای شما را چطور دوختند؟ جواب داد: مگر لبهای من کرباس بود که بدوزند؟» بنگرید به:
دوسال با فرخی یزدی در زندان قصر، انور خامه‌ای، مجله گزارش، شماره 111، اردیبهشت 1379
[5]  مرد امروز، شماره 127، 25 مهر ماه 1326 / ترور محمد مسعود نخست به دربار چسبانده شد، ولی دیرتر دانسته شد خسرو روزبه (حزب توده) در کشتن او دست داشته بوده است.
[6]  Iran and the Rise of Reza Shah, from Qajar collaps to Pahlawi Power, Cyrus Ghani,
Tauris publicher, Sept.2000, P 26
[7]  نگاهی به کارنامه سیاسی دکتر محمد مصدق، جلال متینی، شرکت کتاب، چاپ دوم 2009، برگ 414 تا 416
[8]  قحطی بزرگ، محمد قلی مجد، ترجمه محمد کریمی، موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1387، برگ 201 تا 202
[9]  تاریخ ایران مدرن، یرواند آبراهامیان، نشر نی، چاپ چهارم، 1389، برگ 122